درس هایی از قرآن (جلسه بیستم)

پاسخ به سؤالات

بسم‌الله الرحمن الرحيم

س1: اينكه فرموديد توده‌ي مردم مسائل را به خوبي مي‌فهمند، در اين رابطه آياتي مانند اكثر الناس لايعلمون و اكثر الناس لا يعقلون، يعني بيشتر مردم نمي‌دانند و بيشتر مردم نمي‌فهمند را چگونه معني مي‌فرمائيد؟
ج1: در پاسخ بايد عرض كنم كه: عبارت دوم يعني اكثرالناس لايعقلون اصلاً در قرآن چنين چيزي نيست لكن عبارت: اكثرهم لا يعقلون، يعني بيشتر آنان نمي‌فهمند داريم، ولذا فرق است بين اكثرالناس لا يعقلون و اكثر هم لا يعقلون، وقتي ما بگوئيم اكثرالناس لايعقلون، يك قضاوتي است كه چند ميليارد انسان را شامل مي‌شود و چنين قضاوتي در قرآن نيست. چگونه بيشتر مردم نمي‌فهمند؟ و حال اينكه همه‌ي مردم تقريباً مي‌فهمند. اما اگر گفتيم: اكثر هم لا يعقلون، يعني بيشتر آنان نمي‌فهمند، اين ضمير «هم» بر مي‌گردد به آن تعبير و جمله‌ي ماقبلش كه غالباً مربوط به كفار است. مثلاً فرض كنيد اگر گفته مي‌شود آيات الهي اينگونه است و خدا مثلاً چنين قدرتي دارد، ولكن، اكثرهم لايعقلون: بيشتر آنها نمي‌فهمند. اين برمي‌گردد به منكرين چون اگر منكرين مي‌فهميدند منكر نمي‌شدند، ولذا بيشتر منكرين آن حقيقتي را كه به آنها ارائه شده اين را نفهميدند و الان هم مي‌شود گفت: وقتي ما حقيقت را بر يك گروهي عرضه مي‌كنيم، مي‌بينيم آنها انكار مي‌كنند و همانطور كه در آيه قبل انكارشان ذكر شده، بايد بگوئيم كه بيشتر آنها نمي‌فهمند و در عين حال انكار مي‌كنند. پس علت انكار بيشتر مردم نفهميدن است.
وقتي شما يك حقيقتي را بر گروهي از مردم عرضه بكنيد اگر قبول كردند معلوم است كه مي‌فهمند، و اگر انكار كردند، اين انكار آنها حاكي از اين است كه بيشتر آنها حقيقت را درك نكردند و يك عده‌ي اقليتي هم هستند كه حقيقت را درك كرده‌اند لكن از روي عناد قبول نكردند، يك چنين تعبيري در قرآن وجود دارد، اما اين، خيلي فرق دارد با اينكه ما بگوئيم اكثر مردم دنيا اصلاً نمي‌فهمند! چه چيزي را نمي‌فهمند؟ اين نمي‌فهمند يك چيز مطلقي است، مثل اينست كه بگوييم اصلاً داراي فهم نيستند و اين غلط است. پس اين تعبير «اكثر الناس لايعقلون، در قرآن نيست، اما اكثرالناس لايعلمون» يعني بيشتر انسانها نمي‌دانند هست آنهم بطور مطلق كه گفته باشد اكثر انسانها نمي‌دانند عيني هيچ چيز را نمي‌دانند چنين چيزي نداريم، باز هم قرآن چند آيه را من يادداشت كردم: قل ان ربي يبسط الرزق لمن يشاء ويقدر (سبأ - 36): بگو بتحقيق اين خداي من است، كه روزي انسانها را باز مي‌كند و بسته مي‌كند و اين يك حقيقتي است كه خداي متعال روزي را براي بعضي گشاده و براي بعضي تنگ مي‌كند، بعد دنبالش مي‌گويد: ولكن اكثر الناس لا يعلمون: اما بيشتر مردم اين حقيقت را نمي‌دانند، و حقيقت هم همين است كه بيشتر مردم نمي‌دانند كه ملاك روزي و سررشته‌ي روزي دست خداست و خداست كه روزي رابراي انسانها باز مي‌كند و مي‌بندند، اما كيفيت آن چگونه است؟ يك تعبيري دارد كه حالا نمي‌خواهيم وارد اين مقوله بشويم، لكن اين حقيقت كه سررشته‌ي روزي انسانها به دست خداست و تقديرات الهي در آن تأثير دارد، اين را بيشتر مردم نمي‌دانند، نه اينكه هيچ چيز را نمي دانند. يا آيه ديگري كه مي‌فرمايد: وما ارسلناك الاّ كافه للناس بشيراً و نذيزاً (سبأ - 28) ما ترا نفرستاديم مگر به عنوان بشارت دهنده و انذار كننده براي همه‌ي‌مردم دنيا، و بعد دنبالش دارد كه: ولكن اكثرالناس لا يعلمون (سبأ - 36) ولي اكثر مردم نمي‌دانند. و اين يك حقيقت است كه اكثر مردم دنيا نمي‌دانند كه خداي تعالي پيغمبر خاتم را براي تبشير و انذار انسانها فرستاده، پس يك مورد خاصي را مي‌گويد: اكثرالناس لايعلمون و يا يك آيه‌ي ديگر كه مي‌فرمايد: والله غالب علي امره و لكن اكثرالناس لا يعلمون (يوسف - 21) خدا بر كار خودش غالب است، يعني مسلط بركار خودش هست و بدون ترديد اراده‌ي خودش را تحقق مي‌بخشد، اما اكثر مردم خبر ندارند كه خداي متعال اراه‌ي خودش را تحقق مي‌بخشد. پس اينطور نيست كه ما تصور كنيم قرآن كريم اكثريت انسانها را بطور مطلق گفته باشد نمي‌فهمند، تا اگر ما گفتيم توده‌ي مردم مسائل را بخوبي مي‌فهمند، يكي بگويد شما چطور مي‌گوئيد بخوبي مي‌فهمند و حال اينكه خدا مي‌گويد نمي‌فهمند؟

چنين چيزي نداريم كه خدا گفته باشد نمي‌فهمند، بلكه حقيقت اين است كه توده‌ي مردم حقايق و مسائل را به خوبي مي‌فهمند البته هيچ انساني همه‌ي حقايق را بخودي خود نمي‌فهمند، اما وقتي كساني باشند كه براي مردم تبيين و روشنگري كنند توده‌ي انسانها چون غرض ندارند، برخلاف روشنفكران غرب‌زده مسائل را خوب مي‌فهمند و حقايق را مي‌پذيرند.

الان در كشور خودمان بسياري از حقايق هست كه خيلي از روشنفكران نمي‌فهمند فرضاً امكان ايستادگي در مقابل قدرتهاي مستكبر و مسلط امروز عالم را تحليل‌گران سياسي نمي‌فهمند و مي‌گويند مگر مي‌شود در مقابل آمريكا ايستاد؟! شما اگر به تحليل‌هاي تحليل‌گران سياسي نگاه كنيد هرجا كه باشند وقتي محاسبه مي‌كنند، مي‌گويند دودوتا چهارتاست، آنها پول دارند، تكنولوژي دارند، پيشرفت‌هاي علمي دارند، مغزهاي فعال دارند، قدرت تبليغاتي دارند، قدرت سياسي دارند، قدرت لشگركشي دارند، ببينيد با كويت چه كردند؟ با عراق چه كردند؟ و در جاهاي ديگر چه كردند؟ چگونه مي‌شود در مقابل آمريكا ايستاد؟ بهرحال اگر واقعاً كار دست تحليل‌گرها و حسابگرهاي روشنفكر و متخصصين و كارشناسان باشد همه بايد بروند در مقابل آمريكا سرخم كنند و بگويند: هر چه شما مي‌فرمائيد همان است، اما توده‌ي مردم مي‌گويند چرا نمي‌شود ايستاد؟ يعني يك احساس روشني دارند و اگر چه آن احساس علمي و تحليلي كه مخصوص روشنفكران است را ندارند اما احساس روشن غيرعملي و ادراكي دارند و مي‌گويند چرا نمي‌شود ايستاد، بعد هم در عمل كه نگاه مي‌كنيم مي‌بينيم واقعاً مي‌شود ايستاد! چون وقتي يك ملتي تصميم گرفت مي‌ايستد. امروز هم دنياي استكباري در يك تحليل نهايي، يك روشنفكر متخصصي كه احساسات صحيح و دقيق داشته باشد و مسائل را بدون زاويه‌هاي ديد مخصوص دنبال بكند، بالاخره به همين نتيجه مي‌رسد و مي‌بيند كه تمام هّم و غّم استكبار دنيا اين است كه عقايد توده‌ها را برگرداند به آن طرفي كه خودشان مي‌خواهند، چون اگر عقايد توده‌ها در آن طرفي كه آنها مي‌خواهند قرار نداشته باشد، واقعاً نمي‌شود با اينها مقابله كرد. ولذا با توده‌هاي مردم چه بايد كرد؟ آيا مي‌شود آنها را كشت؟ چنين چيزي امكان پذير نيست. آيا امروز مي‌شود حكومت‌هاي متكي به مردم را تكان داد؟ شما ببينيد حكومت‌هاي اروپاي شرقي كه غيرمردمي و حكومت‌هاي حزبي‌ي صدرصد و متكي به حزب كمونيست بودند، مكانيزم مخصوص حزب كمونيست يك نفر را بر سركار مي‌آورد، مثل بسياري از دولت‌هاي اروپاي شرقي كه به پشتيباني‌ي دولت شوروي سركار آمده بودند. هرجا با شوروي مخالفت مي‌كردند آنها وارد مي‌شدند. در چك‌اسلواكي، در لهستان، در مجارستان و در بلغارستان شورويها هرچه مي‌خواستند همان مي‌شد، يعني حكومت واقعاً از مردم منقطع بود و هيچ‌ منش مردمي نداشت، لذا با يك اشاره در ظزف چند ماه همه‌ي اينها مثل ساختمانهاي مقوايي كه آب زير پاي‌شان بيفتد، همه خم شدند و فرو ريختند. حكومت كوبا كه در قلب آمريكا و زير گوش آمريكاست با آن همه دشمني كه آمريكا دارد هنوز آنگونه نشده است و با وجود اينكه آقاي بوش و ديگران در مصاحبه‌هاي‌شان حرص و جوش مي‌خوردند هنوز سرجايش ايستاده است و من بعضي از اوقات كه مجله‌هاي آمريكاوي را مطالعه مي‌كنم،‌ مي‌بينم مرتب كاريكاتور و طنز درست مي‌كنند و اين مطلب در آنجا منعكس است. البته حكومت كوبا مشكلات دارد، اما چون بطور نسبي يك اتكائي به مردم دارد و چون با مردم خودش مبارزه كرد. و به اتفاق مردم سركار آمده، مردم هم او را به اسم فيدل مي‌شناسند و من كه از نزديك با او مفصل صحبت كردم اخلاقاً يك آدم مردمي است و اينكه هنوز نتوانستند با او كاري بكنند، به خاطر اين است كه متكي‌ي به مردم است. گرچه بر اثر تبليغات و فشار آوردن روي افكار عمومي و بر اثر فشار اقتصادي ممكن است او را هم از پاي درآورند و نهايتاً هم اين كار را مي‌كنند، اما ببينيد چقدر تفوت دارد؟ اينجا افكار عمومي پشت سر دولت هست و آنجاها نبود، لذا مشكل براي‌شان افكار عمومي است، پس اينكه قدرتهاي گدن كلفت، آنجاهايي كه افكار و تبليغا‌ت‌شان كارگر نشده باشد نمي‌توانند كاري بكنند يك حقيتي است كه اين حقيقت را يك متخصص و يك كارشناس و يك اقتصاددان و يك سياسي حرفه‌اي نمي‌فهمد، اگر هم بگوئيم: مي‌گويد ممكن نيست با آمريكا در افتاد. لكن توده‌ي مردم اين حقيقت بسياري از حقايق از همين قبيل را مي‌فهمند، البته مشروط براينكه با توده‌هاي مردم در ميان گذاشته شده باشد.

س2: در قسمت‌هائي از صحبت‌تان فرموديد: در جامعه حركت‌هاي اصيل و اساسي را توده‌هاي مردم انجام مي‌دهند و روشنفكران و تحصيل كرده‌ها در نهايت چيزي را مي‌فهمند كه توده‌ها فهميده‌اند؟

ج: اين حرفي بوده كه ما گفتيم و لابد ايشان از قول ما نقل مي‌كند كه: نقش فرهنگ و تحصيلات در اين رابطه چگونه توجيه مي‌شود؟ در مورد تحصيلات بايد گفت: تحصيلات متنوع و مختلف، كارگزاران جامعه و متخصصين را درست مي‌كند و به اصطلاح، تكنوكرات‌ها را به وجود مي‌آورد. و به عبارت ديگر كساني را كه امور اداره‌ي صنعتي و فني و علمي و اداري و سازماني‌ي تشكيلات گوناگون را اداره خواهند كرد بوجود مي‌آورد و اين نمي‌تواند اشكال برآن حرف ما باشد كه گفتيم حركت‌ها را توده‌هاي مردم انجام مي‌دهند، اگر غير از اين است شما بگوئيد پس تحصيلات چه كاره است؟ بالاخره تحصيل كرده‌ها هم جزو همين توده‌هاي مردم هستند و همه‌ي تحصيل كرده‌هاي روشنفكر نيز به معنايي كه مورد نظر ما هست نيستند. ممكن است يك نفري كه تحصيل كرده هم باشد، اصلاً از سياست و مسائل جاري چيزي نداند، همچنانكه در گذشته زياد داشتيم و الان هم تحصيل‌ كرده‌هايي هستند كه به مقامات عالي علمي رسيدند و در يك رشته‌اي تخصص عالي هم پيدا كرده‌اند، اما از مسائل جاري جامعه و از مسائل سياسي و مسائل جهاني هيچ چيزي درك نمي‌كنند و قدرت تحليل سياسي ندارند، لذا كارشان اين است كه: يك كار مهمي از كارهاي اجرائي كشور در يك گوشه‌اي به آنها داده شود تا چرخي از چرخهاي مجموعه‌ي كشور را به چرخش در آورند، اين نقش تحصيلات است. لكن در مورد روشنفكران، (روشنفكران به معني‌ي خاص مورد نظر من، نه هر كسي كه اهل قلم و نوشته و كاغذ و كتاب و هر محصل و هر استادي اسمش روشنفكر باشد) يعني آن كسي كه حالت برجستگي فكري و يك حالت بينش فراگير اجتماعي دارد و مسائل سياسي را درك مي‌كند، به اين مي‌گوييم روشنفكر حرفه‌اي، والا روشنفكر به معناي عام، آحاد مردم هم مي‌توانند روشنفكر باشند و همانطور كه مكرر گفته‌ام خيلي از مسائل الان در جامعه هست كه در زمان گذشته فقط مخصوص محافل روشنفكري بود، مثلاً مسأله‌ي صهيونيزم و نقش صهيونيزم در جهان و خاورميانه بخصوص با تشكيل دولت اسرائيل و غصب اين سرزمين، اين را فقط روشنفكرها مي‌دانستند. يعني عامه‌ي مردم نمي‌فهميدند مسأله‌ي اسرائيل و غصب فلسطين هم هست، اما امروز چه كسي از مردم را پيدا مي‌كنيد كه اين قضيه را نداند؟ امروز اگر شما برويد دهات و شهرها و خانه‌ها، مي‌بينيد، اين حقيقت را، كه يك روز فقط روشنفكرها مي‌فهميدند و امروز هم در دنيا فقط روشنفكرها مي‌فهمند، اين را حتي پيرزنهاي ما هم مي‌دانند و در كشورهاي عربي نزديك به فلسطين هم كه با خود قضيه سر و كار دارند مي‌فهمند والا در غالب جاهاي دنيا همين را كه مردم ما مي‌فهمند، مسائل روشنفكري است. يا مسأله‌ي روشنفكري است. يا مسأله‌ي سلطه‌ي استكباري و استعمار نو، يعني آن چيزي كه از سي، چهل سال قبل بنام (نئوكلونياليز) استعمار نو در مقابل استعمار كره با ورود و سلطه‌ي مستقيم در كشورها مطرح شد اين جزء مسائل روشنفكري است. امروز در جماهع‌ي ما چه كسي هست كه از اين دو كلمه‌ي پدر شهيد و مادر شهيد نتواند حرفي بزند؟ اهل فلان روستا و فلان محله‌ي دور افتاده را شما مي‌ديديد آنجا كه ميدان گيرش مي‌آمد وقتي فرزندش شهيد شده بود، احساساتش به غليان مي‌آمد و مي‌ايستاد يك ساعت در مورد اين كلمه صحبت مي‌كرد، ولذا روشنفكري در انحصار يك قشر خاصي نيست، منتها يك قشري داريم به نام روشنفكر حرفه‌اي. مثلاً در جامعه‌ي نويسندگان، بخصوص نويسندگان بخش سياسي ـ روزنامه‌نگارها ـ هنرمندان ـ غالباً، يا عموماً: نقاشها، مجسمه‌سازها، شعراء، فيلم‌سازها، فيلنامه نويسها و نويسندگان تئاتر و غيره،‌ اينها روشنفكرهاي يك جامعه‌اند. بنابراين: در مورد اينها اين سؤال مي‌تواند مطرح بشود كه ما گفتيم حركت‌هاي اصلي و اساسي را مردم انجام مي‌دهند و سؤال كننده مي‌تواند از ما سؤال كنند و بگويد شما كه مي‌گوييد مسؤوليت بردوش مردم است، پس اينجا نقش روشنفكرهاي به معناي خاص، يعني روشنفكرهاي حرفه‌اي چه مي‌شود؟ بنده يك جوابي دارم كه آنرا در طول سالهاي پيش از انقلاب و بعداز انقلاب در محافل دانشجويي مكرر گفتم و اكنون باز هم تكرار مي‌كنم ـ يك بخش كاردست روشنفكر است، يعني حركت‌ها كه عبارت از تبيين و راه‌اندازي و تشريح حقايق سياسي و اجتماعي است، اين كار روشنفكر است و همانطور كه گفتم، مردم بدون داشتن يك معلم و بدون كسي كه آنها را ارائه‌ي طريق كند اين مسائل را مثل مسائل ديگر نمي‌دانند. پس از اول كار اين روشنفكرها هستند كه در هر كشوري با نوشتن مقاله، با گفتن شعر،‌ با تنظيم آثار هنري، با نوشتن نمايشنامه، با ساختن فيلم‌هاي گوناگون ـ حقايق سياسي را وارد جامعه مي‌كنند و اينجا نقش روشنفكرها نقش برجسته است. البته اين كار با آن بينش خاص روشنفكري انجام مي‌گيرد روشنفكران حرفه‌اي و به اصطلاح، روشنفكران ويژه داراي بينش برتري هستند و يك چيزهايي را مي‌فهمند و چون مطالعه كردند و كار كردند و دقت كردند، كان يك چيزي را مي‌بينند كه آدم معمولي در جامعه،‌ آن را نمي‌بيند، مثلاً در دوران اختناق كه مردم مشغول زندگي و كسب و كار خودشان بودند يك عده‌اي روشنفكرها كه البته فقط روشنفكرهاي غيرديني نبودند، بلكه روشنفكرهاي ديني نقش بيشتري هم داشتند، مثل گويندگان مذهبي و طلاب حوزه‌ها كه مي‌رفتند در شهرستانها سخنراني‌هاي خوب مي‌كردند، يا نويسندگان مذهبي و كساني كه از اين قبيل كارها مي‌كردند و در كنارش نويسندگان وروشنفكرهاي غيرمذهبي هم فعاليت داشتند، اينها خطر استعمار را براي مردم مي‌گفتند و مسائل جاري جامعه و اينكه حكومت بايد چگونه باشند را توضيح مي‌دادند و مردم را به يك بينشي مي‌رساندند.

پس روشنفكر نقش تبيين و راه‌اندازي دارد و آنها در اينجا پيشرو هستند، اما بعد كه مردم بر اثر اين تبيين به آگاهي رسيدند و يك چيزهايي را فهميدند، نوبت حركت و اقدام مي‌رسد كه حركت و اقدام را مردم انجام مي‌دهند و روشنفكرها غالباً اهل حركت و اقدام نيستند، ‌چون آنها ملاحظه دارند، ترس دارند، وابستگي دارند، احساس تكليف نمي‌كنند و مي‌گويند ما كارمان را انجام داديم. بنده با بسياري از روشنفكرهاي نسل خودمان، آن زمان كه در دانشگاهها و بيرون دانشگاهها رمان مي‌نوشتند يا شعر مي‌گفتند و كارهاي سياسي مي‌كردند، از نزديك رابطه داشتيم و مي‌ديديم اينها طلبكارند،‌ مثلاً يك آقايي كه شاعر خوبي بود و انصافاً شعرهايش هم اثر داشت خودش را تشبيه مي‌كرد به ماكسيم‌گوركي‌ي انقلاب اكتبر شوروي! مي‌گفت من ديگر كار خودم را كرده‌ام، و با اينكه هنوز سالها مانده بود به پيروزي انقلاب و پيروزي مستلزم زندان رفتن و كتك خوردن بود، او همه‌ي اينها را حذف مي‌كرد و مي‌گفت من ماكسيم‌گوركي‌ي انقلابم، به قول شماها فاكتور مي‌گرفت و مي‌گفت بقيه كارها را ديگران بكنند، ولذاست كه اقدام را مردم مي‌كنند. حالا اينجا براي اينكه شما بدانيد اين نكته از نكات روشنفكري است، يعني وقتي نوبت به اقدام و حركت مي‌رسد آنوقت ديگر پاي روشنفكر مي‌لنگد، خود اين يك حقيقت روشنفكري است و روشنفكرها همين را تحليل مي‌كنند.

يك نويسنده‌اي بود كه الان مرده است البته اين شخص ضدانقلاب است شد و گريخت، بعد هم مرد، يعني ضايع شد و از بين رفت. در سالهاي پيش از انقلاب نويسنده خوبي بود، نمايشنامه‌هاي خوبي هم مي‌نوشت. يك نمايشنامه‌اي نوشته بود بنام آي باكلاه، و آي بي‌كلاه كه حاصل اين نمايشنامه يك صحنه‌اي را ترسيم مي‌كرد كه يك جمعي در يك كوچه هستند و يك آقايي بالاي ايواني ايستاده اين جمع عصباني و ناراحت را از وضعيت يك خانه‌اي كه در انتهاي كوچه وقع شده از آنچه كه در آن خانه هست و او مي‌بيند اما مردمي كه پشت ديوار بودند داخل خانه را نمي‌ديدند آن آقا از اطلاعات خودش به اينها كمك مي‌كرد، يعني به آن جمع مي‌فهماند اينهايي كه در خانه هستند دشمنند و در چه وضعيتي هستند؟ بعد كه نوبت به اقدام شد و آن جمع خواستند حركت بكنند هر چه به آن آقا اصرار كردند كه مي‌خواهيم حمله كنيم به اين خانه تو هم از بالاي ايوان بيا پائين او حاضر نشد بيايد پائين و دوباره اين منظره تكرار مي‌شود: يكي در مورد آي‌ بي‌كلاه كه منظورش انگليس است و يكي هم در مورد آي باكلاه كه منظورش آمريكاست، يعني يك روشنفكر ايراني وجود انگليس و وجود آمريكا را در دو دوره‌ي متمايز در داخل كشور تشخيص مي‌دهد، كار زشت اينها و حركت استعماري اينها و خيانت‌هاي اينها را مي‌بيندو براي مردم كه در بين‌شان صنوف مختلف هستند بيان مي‌كند (البته او چون ضد دين بود نگفته بود آخوند هم بين‌شان هست) و مردم كه راه مي‌رفتند بروند يك كاري بكنند به او مي‌گويند تو هم بيا اما او مي‌ترسد و مي‌لرزد و ناراحت مي‌شود، بعد فرار مي‌كند به يك گوشه‌اي مي‌گريزد. اين نقش روشنفكر است!!.

من در همين بعد از انقلاب نوشته‌اي را از يكي از نويسندها ديدم كه نمي‌خواهم اسم او را ببرم اما نوشته‌ي خوبي بود، نقش روشنفكر زمان رژيم محمدرضاخان را به خوبي تشريح مي‌كرد، كه درست منطبق بود با آن عده از روشنفكرهايي كه حالا رفته‌اند اروپا، در خيابانهاي پاريس و لندن و لوس‌آنجلس و جاهاي ديگر، در قهوه‌خانه مي‌نشينند و گپ مي‌زنند و او در اين داستان كه نوشته، نقش روشنفكر جماعت را روشن مي‌كند. روشنفكر جماعت در كشور ما بشدت ترسو بود و از اسم پليس مي‌ترسيد، اهل اقدام و اهل حركت و كار نبود و از اين گذشته آلوده‌ي به تمام گرفتاريها بود، اهل مشروب، اهل مواد و از اين قبيل چيزها بود، غالباً شب تا صبح را مي‌نشينند و گپ مي‌زنند، صبح تا نزديك ظهر مي‌خوابند بعد هم عصر كه مي‌شود در خيابان شاهرضاي آن روز يا جاهاي ديگر قدم بزنند و سرشب به فلان قهوه‌خانه، سري بزنند، و به فلان بار بروند دمي به خمره بزنند و بعد بقيه شب را باز برگردند به همان گپ زدن، كارشان اين بود! يك سيكل بسيار، بسيار غلط زشت! اين كار عمده‌ي روشنفكرها و همين نام نشان‌دارهايي است كه شما مي‌شنويدف يعني همين‌هايي كه حالا اسم‌شان در روزنامه‌هاي ضدانقلاب خارج از كشور با تجليل مي‌آيد كه چند كلمه‌اي در فلان مجله‌ي ضد انقلاب داخلي نوشته (در داخل هم مجله‌ي ضد انقلاب كم نداريم كه چاپ مي‌كنند) يا اگر شعري گفته با آب و تاب شعرشان را مي‌نويسد. يكي از همين آقايان شعرا كه از دوستان مشهدي من بود و در طول مبارزات تقريباً با ما ارتباط داشت عيال او آمده بود به من شكايت مي‌كرد كه او رفته تهران و با اينها مأنوس شده. غالباً اينطور بودند كه از حركات مردمي و اين چيزي كه در بين مردم وجود داشت اينها خبري نداشتند و اصلاً جرأت ورود در حركت‌هاي مردمي را نداشتند. پس وقتي نوبت اقدام مي‌رسد، بطور غالب روشنفكر غيبش مي‌زند، مگر موارد استثنايي و آنها كه واقعاً يك احساس ايماني داشتند كه عمدتاً مستلزم ايمان به غيب است و ايمان به غيب در اينجاها كمك مي‌كند، اما آنهايي كه ايماني ندارند غيب‌شان مي‌زند و همانطور كه در جريان انقلاب ديده‌ايد اقدام و خطرپذيري را كردند خود اين ورود در صحنه‌ي اقدام، يك روشن بيني‌ي ويژه‌اي به انسان در صحنه مي‌دهد و آن آدمي كه در صحنه هست چيزهايي را مي‌بيند كه آدم بيرون صحنه از ديدن آنها عاجز است، يعني همين جوان معمولي كه يا كاسب،‌ يا دانشجو يا كارگر است و جزو آن قشر مخصوص روشنفكر نيست وقتي وارد ميدان اقدام و حركت‌هاي كذائي‌ي كتك خوردنها و كتك زدنها مي‌شود و روي صحنه مي‌آيد، خود اين يك روشن‌بيني‌هايي پيدا مي‌كند كه اين روش‌بيني با آْن روش‌بيني‌ي روشنفكرانه تفاوت عمده دارد، يعني اين روش‌بيني، گستاخانه و همراه با تهاجم است، همين چيي كه در مردم ما ديده شده.

شما وقتي نگاه كنيد، مي‌بينيد مفاهيم روشنفكري امروز در توده‌ي مردم تقريباً به شكل خيلي واضحي عموميت پيدا كرده است، يعني هر كس به انقلاب نزديكتر است اين روشن بيني را دارد، مگر كساني كه از صحنه‌ي انقلاب دورند و الان هم كساني را داريم كه با مظاهر انقلاب سروكاري ندارند، ولذا بهمين نسبت از روشن‌بيني دور هستند و چون اين روشن‌بيني گستاخانه است، با آن روشنفكري‌ي محافظه كارانه در تعارض قرار مي‌گيرد، به آن معنا كه آن روشنفكر هم نمرده و زنده است. بازهم فكر مي‌كند، اما فكر او با اين فكر متفاوت است او روشن بيني‌اش گستاخانه و همراه با اقدام و همراه با شجاعت و عمل و همراه با گشودن بن‌بست‌هاست، اگر چه غالباً از فرم‌ها و قالب‌هاي مخصوص روشنفكري بيرون است. اما آن روشنفكري كه همچنان باقي مانده و يك چيزهايي سرهم مي‌كند محافظه كارانه و دور از واقعيت و اقدام . دچار بن‌بست‌هاست لذا بعد از انقلاب آن كسي كه روشن‌بيني گستاخانه دارد همچنان حركت و اقدام مي‌كند و بتدريج به اهدافش مي‌رسد، يعني اگر همين روشن‌بيني در ملت ادامه پيدا بكند هر مرحله‌اي، مرحله‌ي بعدي را بوجود مي‌آورد و بعد از هر گامي، گام بعدي را برمي‌دارد تا برسد به هدف و نتيجه، آنوقت آن روشنفكر ديروزي كه تا امروز زنده مانده، از دو حال خارج نيست، يا اين است كه مي‌بيند حق مردم بوده و از آن چيزي كه اتفاق افتاده عبرت مي‌گيرد و برمي‌گردد تصديق مي‌كند كه اشتباه كرده، يا اينكه روي همان دگم بودن خودش قرص و محكم مي‌ايستد و همان مواضع اوليه را حفظ مي‌كند، منتها به يك شكل ديگر.

در آستانه‌ي انقلاب، شايد سه چهار ماه به انقلاب مانده بنده مشهد بودم كه در تهران حوادث زيادي بوقوع مي‌پيوست و در گرماگرم شروع مبارزات كه همه‌جا راه پيمائي‌هاي بزرگ و تظاهرات عظيم ميليوني تازه داشت شروع مي‌شد، در مركز گوته تهران كه متعلق به آلماني‌ها بود يك عده انجمني دست كردند و سخنراني‌هاي شبانه داشتند كه شايد بعضي از شما سن‌تان اقتضا مي‌كند به خاطر داشته باشيد، چهارده سال پيش. در حدود فصل پاييز بود كه در آن مركز هر شب دو سه نفذ سخنراني مي‌كردند و نوار سخنراني‌ها را مي‌فرستادند براي ما، در مشهد، من كه آن سخنراني‌ها را گوش مي‌كردم مي‌ديدم غالباً سخنهاي‌شان يأس‌آميز بود. مثلاً يك نفري در همان روزها سخنراني كرده بود و گفته بود مگر مي‌شود مشت با درفش مبارزه كند؟! و اين اصطلاح مشت با درفش در طول سال‌هاي مبارزه هميشه تكيه كلام محافظه كارها بود، اما حالا كه ديگر مردم حركت كرده‌اند و حركت عمومي شده و دستگاه سلطنت به لرزه در آمده وقتي اين حرف بزند پيداست كه خيلي ترسيده و دور از معركه است و در حالي كه آن شخص از نويسنده‌هاي معروف آن روزگار بود، اين عبارت مشت با درفش را مي‌گفت، كه البته آنوقت چپ‌گراها و ليبرالها و وابسته به جناح غرب يا به جناح شرق هر دو در اين جهت يكسان بودند. حالا اين روشنفكر اگر دهسال بعد هم زنده مانده باشد،‌ يا اين است كه عبرت مي‌گيرد و مي‌فهمد كه آنوقت اشتباه مي‌كرد و حق با مردم بود كه اهل اقدام و حركت بودند، كه اگر اين باشد، همان است كه ما گفتيم تحصيل كردگان و روشنفكران نهايتاً چيزي را مي‌فهمند كه توده‌ها فهميده‌اند، و يا اينكه حرف ديگري مي‌زنند و بهانه‌ي ديگر مي‌گيرند. يعني نسبت روشنفكر جماعت در مبارزه با سير توده‌ي مردم اين است كه ما عرض كرديم كه البته اين مردم بايد يك هدايت معنوي و الهي و ديني داشته باشند! والا چنانچه يك هدايت معنوي و ديني فائقي نداشتند وضع مردم خراب خواهد شد، همانطور كه بيست و چند سال متأسفانه در الجزاير شد. آنجا هم حركت‌ها ديني بود و مردم از مساجد بلند شده بودند، يك عده روشنفكر تحصيل كرده عرب فرانسوي زبان بودند و چون تحصيلات‌شان در فرانسه بود زبان فرانسه را بهتر از زبان عربي مي‌دانستند. من خودم يك كسي را كه با او صحبت مي‌كردم به عربي، يك تعبيري را نفهميد، از وزير خودش با زبان فرانسه پرسيد فلان چيز چه مي‌شود؟ گفت اين مي‌شود. يعني بايد عربي را برايش به فرانسه ترجمه مي‌كردند تا مي‌فهميد آن جمله‌ي عربي چيست؟ يك عده از اين قماش آدمها سركار آمدند و جريان امور را بدست گرفتند، يعني چون يك هدايت معنوي فراگير و يك رهبري حسابي در الجزاير نبود وضع بدان منوال شد كه ديديد و هنوز هم دنباله‌هايش را داريد مي‌بينيد كه حركت مردم خنثي مي‌شود!! و البته آگاهي‌هاي مردم از بين نخواهد رفت.

س3: با توجه به اينكه فرموديد: اراده و انتخاب انسان سرنوشت او را رقم مي‌زند، لطفاً در اين رابطه نقش عواملي نظير: محيط، وراثت، وسوسه‌هاي شيطاني و نفس اماره را بيان فرمائيد؟

ج: در اينجا بايد بگويم: اين عواملي كه ذكر شد و بسياري از عوامل ديگر، البته تأثيرات غيرقابل انكار را دارند، اما اين عوامل مثل هم نيستند. مثلاً عوامل محيط يك‌جور تأثير دارد و عامل نفس اماره يك جور ديگر مؤثر است. يعني نوع تأثير مشتهيات نفساني انسان با نوع تأثير محيط فرق دارد، مثلاً نقش اراده در مقابل نقش نفس اماره يك نقش واضحي است كه در مورد محيط و در مورد وراثت ممكن است به اين وضوح نباشد. مثلاً فرض بفرمائيد: در روايات دارد كه فرزند متولد شده‌ي از زنا از هدايت دور است. آيا اين بدان معناست كه او اصلاً قابل هدايت نيست؟ و حال اينكه اگر قابل هدايت نباشد و بعد هم خداي متعال او را به جهنم ببرد و به عذاب خودش دچار كند، چگونه مي‌شود كه نتواند اراده و اختيار داشته باشد؟! چنين چيزي عملي نيست. اما پاسخ اين است كه ما مي‌گوييم بلاشك اين عوامل همه‌ تأثير دارند، منتها تأثير اينها به معناي عليت نيست، بلكه به معناي مقتضي است. حالا اينكه عليت چيست و مقتضي چيست؟.

عليت اين است كه يك چيزي علت يك چيز ديگر باشد، يا يك حادثه‌اي علت پديده‌اي ديگر باشد. فرضاً آتش علتي است براي گرما و براي سوزاندن و اينها غيرقابل انفكاكند (به استثناي آن شكل معجزه آسا كه فعلاً بحث ما در او نيست) لكن آتش همه‌جا علت است براي گرما، يعني وقتي آتش بود سوزاندن و گرما هست و اين غيرقابل انفكاك است، اما نقش اين عوامل اينطور كه شما خيال كنيد اگر كسي مثلاً در محيط غيراسلامي متولد شد و پرورش پيدا كرد او ديگر اصلاً نتواند هدايت بشود، يا اگر كسي در خانواده و محيط فاسدي كه پدر و مادر و خويشاوندانش مبتلا به فسادهاي گوناگون هستند ديگر اصلاً نتواند هدايت بشود و مثل اينكه گرما از آتش منفك نيست و سوزاندن از آتش قابل تفكيك نيست، فساد هم از كسي كه در اين محيط متولد شده قابل تفكيك نباشد (اين چنين نيست). پس گفتيم تأثير نقش محيط و نقش وراثت به نحو تأثير عليت نيست. اما اينكه مقتضي چيست؟.

مقتضي اين است كه يك چيزي اقتضاي يك چيزي را دارد مثلاً فرض كنيد: آب‌وهواي مخصوص، اقتضاي روئيدن چنين گياهي را دارد اما اينطور نيست كه چون اين آب‌و‌هوا هست حتماً اين گياه روئيده خواهد شد. البته اين گياه را اگر بكارند و همه شرايطش را در اين آب‌وهوا فراهم بكنند به طور قهري و طبيعي رشد مي‌كند (اين را مي‌گويند مقتضي) يا در همين جايي كه اقتضاء هست فرض كنيد در هواي مثل هواهاي شمال ايران و بقول معروف هواي مديترانه‌اي مثلاً در فلان جور گياهاني بوجود مي‌آيند معنايش اين نيست كه اگر در آنجا يك سالي فرضاً هيچ كار كشاورزي نشود و بلكه بمب‌هاي شيميايي هم آنجا منفجر كنند باز هم حتماً در ساحل مديترانه اينها رشد خواهند كرد، ولذا اگر مانعي نبود و اگر عامل ضدي وجود نداشت اقتضاي اين آب‌وهوا است كه چنين گياهي رشد كند، والا اگر يك عامل ضدي را ايجاد كرديم اين گياه رشد نخواهد كرد. فرضاً در فلان سرزمين عقرب‌زا مثل بعضي از شهرهاي خودمان كه عقرب يا فلان حيوان موذي گزنده بوجدو مي‌آيد مثل اطراف مشهد ما كه يك نوع مار بعمل مي‌آيد و به آن مارشتري مي‌گويند چون رنگ شتر است، اقتضاي طبيعت اينجا چنين حيواني را بعمل مي‌آورد، و اين در صورتي است كه مانعي وجود نداشته باشد. اما اگر ما آنجا را سمپاشي كرديم يا عوامل خلاف زيستي‌ي اين حيوان را در آنجا بوجود آورديم، ديگر آن حيوان مضر بعمل نمي‌آيد. اقتضاء اين است، ولذا من مي‌گويم عوامل محيط و وراثت در وجود انسان نقش مقتضي دارد. نه نقش علت. بله اگر كسي در خانواده‌ي فاسد يا در محيط فاسدي متولد شد و يا در محيط گمراهي متولد شد كه هدايت ديني ندارد اقتضاي آن محيط همين است كه اين آدم گمراه و فاسد بشود اما وقتي كه يك عامل ضد اين وجود نداشته باشد و اگر يك روشن‌بيني و تذكر در اينجا بوجود آمد، يعني همين كسي كه در خانوداه‌ي فاسد زندگي كرده اگر آدم اهل ذكري بود كه قرآن هم مي‌فرمايد: انما تنذر من اتبع الذكر (يس - 11) تو كسي را مي‌تواني انذار كني كه او پيرو ذكر باشد. همين جواني كه در چنين خانواده‌ي رشد كرده،‌ اگر اندكي تأمل كند بروشني احساس مي‌كند كه اين وضعيت خوبي نيست، ولذا اگر از بيرون اين محيط يك بارقه‌ي هدايت كه مخالف اين وضعيت باشد به چشم او بخورد به دنبال او مي‌رود. پس اگر اينجا يك عامل هدايت و راه رشد و صلاح براي آن كسي كه در اين محيط فاسد دارد زندگي مي‌كند مطرح شد و او عزم كرد و تصميم گرفت به دنبال او برود، همانطور كه مكرر اتفاق افتاده و شما خودتان هم شايد در مواردي ديده باشيد كسي از يك خانواده‌اي را كه همه ضدانقلابند و اين انقلابي محض است.

قبل از انقلاب در مشهد و در آن دوران سخت مبارزات جوانهايي مي‌آمدند پيش من پدرشان را من مي‌شناختم. از مخالفين سرسخت اين راه بودند، يك وقت يكي از اين پدرها كه روحاني و مخالف اين مسائل بود آمد منزل ما و من تعجب كردم اين آقا كه ميانه‌اش با ما خوب نيست چرا منزل ما آمد؟!‌ بعد معلوم شد او كه فهميده سرش درس تفسير ما مي‌آيد آمده است بگويد چرا پسرش درس تفسير شما مي‌آيد؟ من خنديدم و گفتم من از شما سئوال مي‌كنم، چرا پسر شما درس تفسير من مي‌آيد؟ نگذاريد بيايد، اما او نمي‌توانست نگذارد. يعني آن پسر بر آن محيط خانوادگي ارتجاعي ضدانقلاب فائق آمده بود و شما وقتي نگاه كنيد، از اين قبيل فراوان خواهيد ديد، در تاريخ هم زياد ديده‌ايد.

خداي متعال در قرآن براي كساني كه ايمان آورده‌اند يك نمونه‌اي آورده مي‌فرمايد و ضرب‌الله مثلاً للذين امنو امراه فرعون (تحريم - 11) البته اينهم جالب ايت كه خداوند با اينكه اين همه مردم مؤمن در تاريخ بودند. يك زن را نمونه آورده! شايد علتش اين باشد كه تأثير آن محيط روي اين خانمي كه زن او و مورد اعتماد اوست، فشار بيش از يك‌مردي است كه ممكن است حالا بيرون از خانه برود و چون آن زمانها زنان در يك محيط محصوري بودند لذا شجاعت اين زن، استثنائي‌تر از هر مرد ديگري است كه در آنچنان محيطي بوده و در عين حال به مجرد اينكه بارقه‌ي هدايت را مي‌بيند بلافاصله اراه‌ي او فائق مي‌شود و بعد هم با آن عقوبت سخت او را مي‌كشند اما از ايمانش برنمي‌گردد.

پس بنابراين: من مي‌گويم اين عوامل و همان وسوسه‌ي نفساني كه شما گفتيد مؤثرند البته مؤثر هست و وسوسه‌ي نفس چه بسا افرادي را گمراه كرده است، اما آن اراده و قدرت انتخابي كه خدا به آنان داده است، او مي‌تواند بر همه‌ي اينها فائق آيد، به شرط اين كه انسان اين اراده را به كار بگيرد.

در قلب انسان دو گوش وجود دارد: يك گوش آن است كه نفس اماره در او وسواس مي‌كند و يك گوش ديگر آن است كه فرشته‌ي الهي سروش الهي در او مي‌دمد و اين تعبير كنايه‌اي زيبا و شاعرانه و هنرمندانه است، يعني از دو عامل تأثير مي‌پذيرد، يكي آن عامل معنوي خدائي است كه مي‌گويد: اين كار خوب را بكن، و ديگري آن عامل وسواس خناس است كه مي‌گويد نكن، يكي آن عامل الهي است كه مي‌گويد از اين كار بد اجتناب كن و ديگري آن عامل وسواس خناس است كه مي‌گويد: اينكار بد را بكن و جمله‌ي جالب اين است كه در آخر روايت مي‌گويد اينكه خداي متعال درقرآن فرموده: اولئك كتب في قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه (مجادله - 22): خداي متعال مؤمن را با روح خود كمك مي‌كند، مراد از كمك همين است. يعني دائم آن سروش غيبي كانه به گوش انسان مؤمن كه مي‌خواهد كار بدي را انجام بدهد مي‌خواند كه آن كار را نكن و به كار خوب كه مي‌رسد يك نيروي معنوي به او مي‌گويد براي انجام آن كار اقدام كن ولذا اين دو گوش دو چيز را مي‌شنود و در اينجا انتخاب با شماست، بنابراين نقش اراده و انتخاب انسان اينجا معلوم مي‌شود.

والسلام عليكم و رحمه‌الله و بركاته

درس هایی از قرآن (جلسه ی نوزدهم)

پاسخ به سؤالات


بسم‌الله الرحمن الرحيم

امروز را من اختصاص مي‌دهم به پاسخ دادن به بعضي از سئوالات چون بناي ما بر همين است و سؤالات زيادي هم مطرح شده، متأسفانه وقت كفايت نمي‌كند والا سؤالاتي كه مي‌شود، بسيار خوب است ـ و گاهي مطالعه‌ي اين سؤالات شما مرا خوشحال مي‌كند، چون مي‌بينم سؤال از روي دقت طرح شده و حاكي از يك تيزنگري در مطلبي است كه در درس بيان شده و بايد عرض كنم كه طرح اين سؤالات دو فايده دارد: فايده‌ي اول اين است كه: بنده كه مي‌خواهم براي شما بحث را مطرح كنم، در فضاي واقعي‌ي جلسه قرار مي‌گيرم، ولذا صرف اينكه در مقابل هم بنشينيم كافي نيست و بايد بنده در فضاي ذهني اين جمع شما قرار بگيرم! يعني تا مرد سخن نگفته باشد، آدم نمي‌داند در ذهن شما چه مي‌گذرد، در حالي كه اگر اين را بدانيم، در تنظيم و ارائه‌ي مطالب اثر خواهد گذاشت و اين فايده اول است:

اما فايده دوم اين است كه: گاهي ما يك مطلبي را با همان وضوحي كه در ذهن خودمان دارد، به اجمال بيان مي‌كنيم و يا نكته‌اي از نكات آن بحث ناگفته مي‌ماند، لذا وقتي شما سؤال مي‌كنيد، نكته‌ها باز مي‌شود. و جوانب مسأله شكافته مي‌شود، كه اين براي مجموع درس و بحث ما بسيار مفيد است. البته در درسهاي حوزه‌ي علميه مرسوم اين است كه: اشكال در بين درس انجام مي‌گيرد، سؤال هم نيست، غالباً به حرف استاد اشكال و اعتراض مي‌كنند كه آن محسنات خاص خودش را دارد و في‌المجلس انجام مي‌گيرد. مثلاً اين سؤالات شما را كه الان من مطرح مي‌كنم، اي‌بسا بعضي از سؤال كننده‌ها يا همه‌ي آنها امروز اينجا و حضور نداشته باشند و در طول چند هفته اين سؤالات شده باشد، اما در آنجا اينطور نيست و به محض اينكه سؤال مطرح شد پاسخ داده مي‌شود و مطلب روشن مي‌گردد، البته اين روش در اين بحث خيلي ميسور نيست، جون در حوزه‌هاي علميه اين يك سنت جا افتاده است و چون جا افتاده مشكلاتي بر آن مترتب نمي‌شود. مثلاً فرض كنيد گاهي شاگرد يك سؤالي از استاد مي‌كند كه استاد مي‌بيند سؤال بي‌ربط است، يا جوابي نمي‌دهد، يا اينكه تشر مي‌زند به شاگرد، اين معمول است و بنده در مشهد در درس يك عالمي حضور داشتم، ديدم، يكنفر اشكال مي‌كرد، استاد آنقدر عصباني شد كه با يك كلمه‌ي انزجار آميزي دستش را بلند كرد مي‌خواست بزند بر سر شاگرد، اما آن بنده‌ي خدا سرش را پس زد و كتك نخورد يعني اينطور است و آن شاگرد هم ناراحت نمي‌شود. حالا اگر اينجا يك دانشجويي سؤال كند و ما بگوئيم تو نفهميدي، چنين چيزي در عرف درس و بحث دانشگاهي شما اصلاً مرسوم نيست، يا اگر جواب داده نشود، يا جواب تند داده بشود اين شاگرد بدش مي‌آيد كه آقا جواب ما را ندادند! در حالي كه اگر حرف درست و حسابي باشد دليلي ندارد كه استاد جواب ندهد، يعني اين جواب ندادن دليل بر آن نيست كه استاد از جواب دادن درمانده،‌اين مطلب در حوزه‌هاي علميه جا افتاده و معلوم است كه آن استاد، استاد اين فن است، ولذا اگر جواب ندهد. آن شاگرد به اشتباه تصور نمي‌كند كه چون استاد بلد نبود جواب نداد، بلكه مي‌فهمد كه حرف خودش اشتباه بوده، لكن در محيط‌هاي دانشگاهي چون هنوز اين روش جا نيفتاده، خيلي عملي نيست و گذشته از اين، در حوزه علميه اشكالات خيلي تلگرافي است. يعني شاگرد اشكال خودش را در چند جمله خلاصه مي‌كند و استاد مي‌فهمد كه او چه مي‌خواهد بگويد، اما در اين محيط‌ها من خيال مي‌كنم اگر بنا باشد سؤال مطرح باشد، شاگرد خودش را محتاج مي‌بيند كه مقداري توضيح بدهد، ولذا چون وقت زيادي گرفته خواهد شد، عملي نيست. بنابراين همين روش سؤالات كتبي خوب است كه انجام بدهيد. البته سؤال كتبي معمول در اينجا و در پرسش و پاسخ‌ها و درس و بحث‌هاي محيط‌هاي دانشگاهي و در محيط‌هاي معمولي يك حسن دارد و آن اين است كه استاد فرصت فكر كردن را پيدا مي‌كند، يعني اين سؤال شما وقتي مطرح مي‌شود، استاد روي آن فكر مي‌كند و لذا چون اين پاسخ انديشيده بهتر از پاسخ ارتجالي و فوري است، لابد پخته‌تر و كاملتر خواهد شد. بهرحال آنچه كه من مي‌خواهم نتيجه بگيرم، اين است كه به اين روش، يعين سؤال كردن ادامه بدهيد و تا جواب را نگرفتيد قانع نشويد، يعني سؤال را آنقدر تكرار كنيد تا جواب داده بشود. البته هر چند هفته يكبار كه شايد مثلاً يكي دو ماه يكبار بشود سؤال‌ها را به من مي‌دهند و امروز آوردند من‌ديدم سؤال‌هاي خوبي است، ولذا ادامه‌ي درس را به بعد موكول مي‌كنم و سؤال‌ها را جواب مي‌دهم.

س1: آيا واژه شك و ريب از نظر كاربرد، در قرآن با هم تفاوت دارند؟

جواب اين است كه: بله شك، يعني احتمال پنجاه، پنجاه. و ريب يعني شك تهمت آلود،‌وقتي شما شك داريد كه آيا امروز باران خواهد باريد يا نه، اين شك است و به اين ريب نمي‌گويند. اما وقتي شك داريد آيا حرفي كه فلان كس مي‌زند، سخن او سخن راست است يا دروغ، به اين ريب گويند. يعني همراه با تهمت است و او را داريد متهم مي‌كنيد، البته نه تهمت به معنايي كه بد باشد، بلكه احتمال مي‌دهيد آنچه او مي‌گويد مقرون به حقيقت نباشد، اينجا قرآن مي‌گويد: و ان كنتم في‌ريب مما نزلنا علي عبدنا فأتوا بسوره من مثله ( بقره - 23) اگر شما شك تهمت آلود داريد، يعني فكر مي‌كنيد آنچه كه او بنام سخن خدا بر شما فرو مي‌خواند، سخن خدا نيست و پيغمبر از خودش آن را ساخته است يك سوره مثل آنرا بياوريد.

بنابراين: شك و ريب در كاربردهاي قرآني دو جور معنا مفهوم دارد.

س2: تفاوت سحر و معجزه در چيست؟

ج: همانطور كه عرض شد: معجزه عبارت از: ارائه‌ي يك حقيقت و يك واقعيتي است، كه بيننده، از آن واقعيت فقط خود آن پديده را مي‌بيند و از علل آن خبر ندارد و لذا قادر بر اين نيست كه آن علل را بشناسد. اما سحر، ارائه يك خيال و يك توهم است كه به صورت واقعيت نشان داده مي‌شود. مثلاً: در قضيه حضرت موسي (ع) كار حضرت موسي اين بود كه عصا را مي‌انداخت و آن عصا به اذن الهي تبديل به اژدهاي حقيقي مي‌شد. اين معجزه البته يك علتي هم دارد و همانطور كه گفتيم: نظام عليت بر او حاكم است، منتها چگونگي اين علت را ما نمي‌شناسيم و چون در ميان سؤالها يك سؤالي هم از عليت شده، بعداً آنرا عرض مي‌كنم و توضيح بيشتري در ذيل آن سؤال خواهم داد، اما بهرحال آن عصاي حضرت موسي عصا بود و تبديل به اژدهاي حقيقي شد و يا عصا را وقتي به سنگ زد، آن سنگ حقيقتاً شكافته شد و از آن دوازده چشمه‌ي جوشان آب بيرون آمد كه هركس از آن آب مي‌خورد احساس رفع عطش مي‌كرد، يعني مواد آب وارد بدنش مي‌شد و هيچ توهمي برايش وجود نداشت. يا آن وقتي كه عصا را به دريا زد: فاوحينا الي ام موسي ان اضرب بعصاك البحر فانفلق (شعراء - 63) آن قسمت از دريا ناگهان تبديل شد به دوازده راه، يعني دوازده را كشيده شد وسط دريا و آن راهها در زمين كف دريا بود و در كنار آن راهها هم ديواره‌اي از آب حركت مي‌كرد و بني‌اسرائيل از اين راهها عبور كردند، ولذا اگر آن راهها يك چيزخيالي بود، از راه خيالي‌ي وسط دريا ممكن نبود بشود عبور كرد، پس اين معجزه است. اما سحر مثل آن ريسمانها و عصاهاي سحره‌ي فرعون است كه آمدند انداختند و وقتي آن عصاها و ريسمانها را روي زمين ريختند كساني كه مشاهده مي‌كردند به نظرشان مي‌رسيد آن ريسمانها و عصاها دارند حركت مي‌كنند، در حال كه در واقع حركت نمي كردند، لكن تأثير سحر آن ساحر در چشم بينندگان حركت ريسمانها را تداعي مي‌كرد، ولذا قرآن مي‌گويد: يخيل اليه من سحر هم انها تسعي (طه - 66) بر اثر سحر آن ساحران آنها به خيال‌شان مي‌رسيد كه اينها دارند حركت مي‌كنند پس معجزه يك واقعيت و يك حقيقت است و سحر يك امر خيالي‌ي باطل و يك امر دروغين است و لذا در قرآن از همين سحر، ساحران فرعوني تعبير به كيد شده: انما صنعو كيد ساحر (طه - 69) اين يك مكاري و حيله‌گري، جادوگرانه بود و واقعيتي نداشت، ولا يفلح الساحر حيث اتي (طه - 69) ساحر پيروز نمي‌شود. فرض كنيد، يك ساحري سحر مي‌كند و مثلاً از دهان حيواني مثل شتر وارد مي‌شود و از مقعد او خارج مي‌شود. ظاهراً شما مي‌بينيد كه وارد دهان شتر شد. بعد هم از مقعدش بيرون آمد، آيا او واقعاً وارد معده‌ي اين حيوان شد و روده‌ي بزرگ و روده‌ي كوچك را طي كرد و آمد بيرون؟! بلكه اصلاً چنين حركتي اتفاق نيفتاده اما شما اينطور تصور مي‌كنيد، يا با سحر خودش همانطور كه در داستانهاي تاريخي نقل شده، ساحري سر يك كسي را از گردنش جدا مي‌كرد بعد دوباره سر را مي‌گذاشت سرجايش به حال عادي برمي‌گشت!! يعني واقعاً اين كشته شد؟ چنين چيزي ممكن نيست، و اين سحر بود. حالا اينكه خود اين سحر چگونه بدست مي‌آيد و آن ساحر از چه قدرتي برخوردار مي‌شود كه مي‌تواند اين تخيّل را در ذهن بينندگان ايجاد كند و خود آن يك بحث ديگري است و آن هم يكي از پديده‌هائي است كه يك نظام عليتي بر او حاكم است و گزافه و كتره نيست.

اين علوم غريبه‌اي كه وجود دارد اعم از سحر و شعبده و روشهاي گوناگون پنج علم كيميا و سيميا و هيميا و آن به اصطلاح علوم كله سر هر كدام اينها يك قوانين عليتي دارند، يعني در نظام آفرينش هيچ چيزي بدون علت بوجود نمي‌آيد، منتها علتش از سنخ هست و يك علت مخصوصي دارد كه آن علت براي ما ناشناخته است، لكن راه تعلمش باز است و هر كس مي‌تواند برود ياد بگيرد، ولذا پديده‌ي حاصل از سحر اين تفاوت را با پديده‌ي حاصل از معجزه دارد، كه عرض كرديم: پديده‌ي ناشي از معجزه يك پديده‌ي واقعي و يك پديده‌ي حق و آن چيزي است كه وجود او حقيقت دارد. دروغ نيست، اما آن پديده‌اي كه ناشي از جادو و سحر است او يك ناحق و غير واقع است. كه در تعبير قرآني به او مي‌گويند باطل.

س3: در ارتباط يا آيه شريفه‌ي فان لم تفعلوا و لن تفعلوا، با توجه به پيشرفت انسان در زمينه‌هاي مختلف علوم و از آن جمله در ادبيات و صناعات ادبي، آيا در آينده نمي‌توان با ساختن عباراتي با بالاترين حد فصاحت و بلاغت (نظير آيات قرآن) به تحدي قرآن پاسخ گفت؟

جواب اين است كه: قرآن مي‌گويد نه. حالا شما مي‌گوئيد ادبيات پيشرفت خواهد كرد، اولاً پيشرفت ادبيات معنايش اين نيست كه بتوانند عبارات فصيح‌تر و زيباتري از آن قبيل بياورند، بفرمائيد نوشته‌هاي امروز را مثلاً مقايسه كنيد با نوشته‌هاي قرن پنجم مثل نوشته‌ي ابوالفضل بيهقي (تاريخ بيهقي) به آن فصاحت، يا گلستان سعدي، چه بسيار كساني كه بعد از دويست سال، پانصد سال، خواستند از گلستان تقليد كنند اما نتوانستند. اينطور نيست كه هر چه زمان بگذرد حتماً سخنان فصيح‌تري خواهد آمد بفرض هم كه بيايد اين ادعاي قرآن يك ادعاي واقعي است كه مي‌گويد نمي‌توانند مثل اين كلمات را بياورند، علتش هم معلوم است، چون اين كلمات، كلمات خدايي است و از نوع كلمات ساخته‌ي دست بشر نيست. فصيح‌ترين كلمات عرب، يعني نهج‌البلاغه هم كه در اوج فصاحت است، با قرآن پهلو نمي‌زند. همه‌ي كساني كه با زبان عربي سروكار دارند ـ گواهي مي‌دهند كه ديگر سخني مثابه سخن اميرالمؤمنين (ع) در نهج‌البلاغه نيست. حتي گفته‌اند فوق كلام مخلوق يعني انسان است و همينطور كه مي‌بينيد هيچ انساني اينگونه سخن نگفته است و در عين حال آن سخن، باز سخن يك انسان است و از نوع سخن قرآن نيست. حتي كساني كه بعضي از آيات قرآن را نمي‌شناسند و عرب زبان هستند وقتي يك جمله‌ي فصيحي مثل نهج‌البلاغه خوانده بشود كه در بين آن جمله آيه‌ي قرآن باشد آن جمله‌ي قرآني بطور مشخصي از جملات نهج‌البلاغه براي‌شان متمايز است. پس اينطور نيست كه حالا فرض كنيم چون علم پيشرفت خواهد كرد و اين پيشرفت علم، به عبارات فصيح‌تري منتهي خواهد شد، (كه خود اين محل ترديد است) اگر هم بشود، باز بپاي قرآن نخواهد رسيد.

س4: در ارتباط با مسأله‌ي اعجاز قرآن مقصود از امي بودن پيامبر اكرم (ص) چيست؟ و آيا امي بودن نقصي براي آن حضرت بحساب نمي‌آيد؟

ج: تمي بودن به معناي آسنا نبودن با خواندن و نوشتن است. البته در معناي امي بودن، تعبيرات و تفسيرات ديگري هم شده: بعضي گفته‌اند امي بودن به خاطر اينست كه اهل ام‌القراء يعني اهل مكه است و اين قبيل چيزها. يا مثل انسانهاي مادرزاد، از لحاظ فطرت پاك است، اما اينها نيست، چون در قرآن آيه‌ي ديگري هم داريم كه اشاره شده كه پيغمبر خواندن و نوشتن نمي‌دانسته و ماكنت تتلوا من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك اذاً لارتاب المبطلون (عنكبوت - 48):

اگر چنين بود تو هيچ نوشته‌اي را نمي‌خواندي و هيچ چيزي را نمي‌نوشتي. يعني اگر مي‌توانستي بخواني و مي‌توانستي بنويسي،‌اگر اين كار را آموخته بودي كساني كه دعوت تو را قبول كردند به شك مي‌افتادند و مي‌گفتند اين را از جاي ديگر گرفته، اين معناي امي بودن است. اما اينكه براي پيغمبر (ص) نقص است يا نه؟ به نظر ما اين از لحاظ دعوت و شأن پيغمبري نه تنها نقص نيست، بلكه كمال هم هست. بله مثلاً فرض كنيد هر كسي آشپزي را بلد نباشد اين به يك معنا نقص است، اما معلوم نيست با توجه به شئون و مشاغل افراد و مسوؤليت‌هايي كه بر دوش دارند همه‌ي اين چيزها نقص به حساب بيايد، فرض كنيد براي يك دانشمند رياضي‌دان چنين و چنان، اگر نتواند مثلاً با صداي خوشي يك آواز شش‌دانگي بخواند. اين براي او نقص به حساب نمي‌آيد، چون كار او نيست. البته داشتن آواز خوش يك كمالي هست و نداشتن هم به همان نسبت يك كمبود است، اما با توجه به اينكه اين آقا يك رياضي‌دان، يا يك فيزيك‌دان و يا يك عالم طبيعي است. حالا اگر نتواند چَه‌چَه بزند با توجه به شغل و شأن او يك نقصي محسوب نمي‌شود و من مي‌گويم با توجه به شأن پيغمبري كمال هم هست زيرا كه خود اين آيه اشاره مي‌كند كه: اذا لارتاب المبطلون.

اگر تو اهل خواندن و نوشتن بودي مي‌گفتند او از كتابهاي آسماني گذشته رونويس كرده و براي ما اينها را مي‌خواند ولذا اگر پيغمبر خواندن و نوشتن را مي‌آموخت حتماً فهميده مي‌شد، چون در جزيره‌العرب درس خوانده‌ها عده‌ي كمي بودند، بنابراين: اگر پيغمبر مكتب رفته بود و اينها را ياد گرفته بود اسمش در عداد مكتب رفته‌ها مي‌آمد و آنها اسم‌هاي‌شان در تاريخ مشخص است. پس اينكه يك كسي كه خواندن و نوشتن را نياموخته و يك چنين اوج بياني را دارد ارائه مي‌دهد، اين خودش معجزه‌اي است، لهذا براي اطلاع كاملتر از مسأله‌ي امي‌بودن، به جزوه‌ي پيامبر امي شهيد مطهري مراجعه كنيد. نكات مفيدي را در آنجا خواهيد ديد.

س5: در رابطه با اعجاز قرآن فرموديد: گاهي كه انسان سوره‌اي را بارها تلاوت مي‌كند، هر بار ممكن است به نكته‌هاي تازه‌اي دست يابد اين مطلب چگونه توجيه مي‌شود و آيا ارتباطي با تئوري شريعت دارد؟

ج: آن چيزي را كه امروز به عنوان قبض و بسط تئوريك شريعت بعضي‌ها مطرح مي‌كنند يا از آن دفاع مي‌كنند، اين حرف ما هيچ ارتباطي به او ندارد. البته من در مقام آن نيستم كه آن نظريه را رد كنم، يا اشكالاتش را بگويم و يا به شكلي او را تأييد بكنم. كساني چيزهايي گفته‌اند، كساني هم پاسخ‌هايي داده‌اند و اشكالاتي بر آنها وارد كرده‌اند، لكن اينكه ما مي‌گوييم، معنايش آن چيزي نيست كه بنام قبض و بسط تئوري شريعت گفته مي‌شود، يعني آنچه را كه از ظواهر حرفهاي اين چند نفر آقايي كه تئوري قبض و بسط شريعت را مطرح مي‌كنند فهميده مي‌شود، به نظر مي‌رسد مقصودشان اين است كه فهم ديني و معرفت ديني وابسته است و به علوم خارج از دين مثل: رياضي، شيمي، فلسفه و چيزهاي ديگر كه آنها مي‌گويند فهم انسان از معارف ديني وابسته است به علوم، و چون اين علوم روزبروز دارد تكامل پيدا مي‌كند و امروز يك فريضه‌اي مطرح مي‌شود. فردا آن فريضه تخطئه مي‌شود، پس فهم ديني‌ما هم روزبروز عوض مي‌شود، زيرا آن پايه‌هاي علمي‌اش عوض مي‌شود و امروز كه يك چيزي را از دين مي‌فهميم فردا مي‌فهميم آن غلط بوده، چيز جديدي مي‌فهميم. آنهايي كه قبض و بسط تئوري را مطرح مي‌كنند يك چنين حرفي مي‌زنند. البته اگر مقصود آنها همين باشد كه من گفتم، اين حرف از جهات مختلفي غلط است مگر اينكه مقصودشان چيز ديگري باشد و لذا من عرض كردم در مقام مطرح كردن اين حرف نيستم و وارد آن مقوله نمي‌شويم، اما بهرحال اينكه ما مي‌گوييم: اين نيست كه ما هر دفعه به قرآن مراجعه كنيم ببينيم آنچه را ديروز فهميده بوديم غلط است، بلكه آنچه را ديروز فهميده بوديم، او بخشي از حقايق درستي بود كه در اين آيه وجود داشت و ما همه‌ي آن حقايق را نفهميده بوديم كه امروز يك چيزي جديدي بر آنها اضافه مي‌شود. فرق است بين اينكه امروز ما چيزي را بفهميم كه لازمه‌اش غلط بودن سخن ديروز باشد، با اينكه امروز چيزي بفهميم كه لازمه‌اش افزودن چيزي بر سخن درست ديروز باشد و من اين دومي را مي‌گويم كه چيز شگفت‌آوري هم نيست.

شما در همين مفاهيم معمولي و همين شعرهايي كه فصحا دارند مثل اشعار حافظ و سعدي و همين حكايات گلستان سعدي كه شايد يك وقت گفته باشم. معروف است كه مي‌گويند گلستان را انسان در هفت سالگي مي‌خواند، در هفتاد سالگي مي‌فهمد. يعني وقتي انسان دقت مي‌كند نكته‌ي جديدي را در همان بيت حافظ كه مثلاً تا ديروز هر وقت به اين بيت حافظ مراجعه مي‌كردم نمي‌فهميد حالا مي‌فهمد. فرضاً الان محققيني هستند كه دارند روي كلمات شعرا تحقيقات مي‌كنند كه مثلاً معناي فلان بيت حافظ چيست؟ يك چيزي به‌ ذهن‌شان مي‌آيد، روي كاغذ مي‌نويسد كه معناي بيت حافظ اين است! من سؤال مي‌كنم اين آقايي كه امروز اين معنا را مي‌فهمد، آيا قبل از آنكه اين معنا را بفهمد، اين بيت حافظ را نديده بود؟ و اگر ديده بود چرا اين نكته‌اي را كه حالا فهميد نفهميده بود؟ پس اين اضافه شد بر آنچه كه قبلاً مي‌فهميد. من اين را مي‌گويم: كه وقتي ما به قرآن مراجعه مي‌كنيم، هر دفعه‌اي تدبر كنيم چنين چيزي وجود دارد، البته همه‌ي آيات را نمي‌گويم، بلكه در بخشي از آيات اينطور است يعني در هر نوبتي انسان نگاه مي‌كند. يك‌جا يا دوجا يك چيز جديدي پيدا مي‌كند. مثلاً اگر پنجاه آيه امروز خوانديم و يك يا دو نكته‌ي جديدي پيدا كرديم، همين آيات را يكبار ديگر كه با تدبر بخوانيم، باز يكي دو نكته‌ي جديد ديگر در يكجاش پيدا مي‌كنيم. بنده بعضي از سوره‌هاي قرآن را كه مكرر يا هر روز مثلاً مي‌خوانم هر وقت تدبر مي‌كنم، غالباً اينطور است كه يك نكته‌ي جديدي از اين آيات به ذهنم مي‌آيد، ممكن است نكته‌ي خيلي مهم هم نباشد، اما نكته‌ي جديدي هست، و چون تدبر و غور بيشتري كرديم، لذا چيز بيشتري از مفهوم اين آيه به دستمان آمد.

خصوصيت قرآن اين است كه هر كس تدبر در قرآن را تجربه بكند مفهوم بيشتر را در خواهد يافت و اين چيزي نيست كه انسان بر سر آن با كسي دعوا بكند. بهرحال اگر فنون ظاهري آيه‌ يعني لغت عرب را كه اين آيه با آن فنون هست درست دريابيد حالا اگر كسي براي شما ترجمه كرده باشد، يا خودتان با زبان عربي آشنا باشيد وقتي دقت كنيد چيز جديدي دريافت خواهيد كرد. البته تدبري كه عرض مي‌كنيم فقط دقت عقلاني نيست. انسان بايد با يك توجه و حضور و حالي كه خدا دارد با او حرف مي‌زند وقتي با اين توجه بخواند چنين احساسي را خواهد داشت.

س6: در اينكه اعجاز چگونه با اصل عليت منافات ندارد اندكي توضيح بدهيد؟

ج: ما گفتيم معجزه خروج از قانون عليت نيست، الان هم تأكيد مي‌كنيم كه معجزه خروج از قانون عليت نيست و هر حادثه و پديده‌هايي كه به شكل معجزه‌آسايي اتفاق مي‌افتد، حتماً يك علتي دارد اينكه مي‌گوييم: با اصل عليت منافات ندارد، يعني بدون اينكه هيچ علتي داشته باشد. يك اتفاقي افتاد، ممكن است درباب معجزه چنين تصوري را داشته باشد و ما اين را تخطئه مي‌كنيم و مي‌گوييم غلط است.

اينكه شما فرض كنيد قانون عليت در جاي خودش محفوظ است، اما اين حادثه بخودي خود و بدون اينكه هيچ علتي داشته باشد. يك اتفاقي افتاد، ممكن است كسي درباب معجزه چنين تصوري را داشته باشدو ما اين را تخطئه مي‌كنيم و مي‌گوييم غلط است.

اينكه شما فرض كنيد قانون عليت در جاي خودش محفوظ است، اما اين حادثه بخودي خود و بدون اينكه هيچ علتي داشته باشد بوجود آمد. اين مي‌شود نقض قانون عليت و اگر كسي درباب معجزه چنين چيزي را بگويد ما اين را نفي مي‌كنيم و مي‌گوييم اين حادثه را اگرچه با آن علت ظاهري كه شما آنرا كشف كرديد تطبيق نمي‌كند، اما يك علت ديگري دارد كه آن علت براي من و شما ناشناخته است، حالا اگر بگوييد مگر مي‌شود ما يك علتي را نشناخته باشيم؟ جواب اينست كه ما علت و معلول‌هاي كمي را در دنيا شناخته‌ايم. فرض كنيد يك تخته‌اي كه كليدهاي برق روي آن نصب شده و هر كليدي مال يك چراغ است و شما هم اين طرف تخته هستيد و بطور تصادفي دست خودتان را برديد پشت تخته دست شما به يك سيمي خورد يك چراغي روشن شده. شما تكرار كه كرديد فهميديد اين سيم مربوط به فلان چراغ است اينجا يك علت كشف شد و باز با تصادف، اتفاقاً يك كسي دستش رفته پشت تخته يك سيم ديگر را دست‌كاري كرده. چراغ ديگري روشن شد او هم فهميده كه اين علت آن است. كشفيات بشر در عالم هم اينطور است. براي مثال ما قانون جاذبه و قانون الكتريسيته و قوانين گوناگون را كشف كرديم. آيا اين قوانين را قبل از آنكه ما كشف كنيم در عالم وجود داشت يا نه؟ بله، قانون جاذبه كه با نيوتن متولد نشد، ميلياردها سال از زمان اول عمر جهان طبيعت، اين قانون وجود داشت و انسانها آنرا كشف نكرده بودند، اما يك روز نيوتن آنرا كشف كرد. قانون الكتريسيته چيزي بنود كه كاشف الكتريسيته آنرا در زمان خودش بوجود آورده باشد الكتريسيته در تاريخ و در طبيغت هزاران، هزار سال بود و كسي از آن خبر ندشات تا اينكه يك وقت يك نفر آنرا كشف كرد،‌ حالا چگونه مي‌شود آنرا كشف كرد و تابع چه علتي است؟ اين البته يك حرف ديگري است كه جاي تأمل و بررسي دارد، لكن بهرحال قانوني وجود داشت كه انسانها آنرا كشف نكرده بودند و لذا چه دليلي داريد بر اينكه امروز قوانين بي‌نهايت زيادي وجود نداشته باشد كه من و شما آنها را كشف نكرده باشيم؟ حتماً و بلاشك هم وجود دارد، بدليل اينكه دانش بشر روزبروز دارد پيش مي‌رود زيرا اگر ما به پايان راه رسيده بوديم همه‌ي علت‌ها را كشف كرده بوديم، پيشرفت دانش بشر و افزايش كشفيات بشر ديگر معنا نداشت. پس همين كه بشر روزبروز دارد پيش مي‌رود و وقتي نگاه مي‌كند، در عين حال مي‌بيند مجهولات او نسبت به معلوماتش بسيار زياد است.، همين دلالت دارد كه هنوز علت‌هاي ناشناخته و رابطه‌هاي عليت ناشناخته وجود دارد. يك جمله‌اي را از يكي از دانشمندان معروف من يك وقتي خواندم كه مي‌گويد: معلومات بشر در مقابل ناشناخته‌ها و مجهولات او مثل يك سكه‌اي است در يك بيان شما يك سكه‌ي يك توماني را در يك بياباني فرض كنيد چقدر از فضاي آن بيابان عظيم را گرفته؟ او مي‌گويد همه‌ي آن چيزي كه ما تا كنون از دانشهاي بشري كشف كرديم در حكم اين سكه است در مقابل آن بيابان عظيم، ما اين همه ناشناخته داريم، ولذا چه مانعي دارد كه جزو اين ناشناخته‌ها، يكي هم علل معجزات باشد؟ هيچ استعبادي ندارد كه يك وقت هم اراده‌ي خداي متعال قرار بگيرد و در يك برهه‌اي از زمان آن علل را براي ما روشن كند. يعني كسي نبايد تصور كند كه تا ابد نخواهد فهميد. چگونه بود كه عصاي حضرت موسي اژدها مي‌شد؟ ممكن است يك روزي بشر بفهمد كه چگونه عصاي اژدها شده است! اما عصا اژدها مي‌شده و قطعاًً علتي هم دارد، لكن من و شما آن علت را نمي‌دانيم، همين حالا هم چيزهايي وجود دارد كه من و شما علت آنها را نمي‌دانيم و از اين علل طبيعي هم خارج است. ممكن است كساني اينها را نديده باشند، منكر بشوند، اما كساني كه ديده‌اند نمي‌توانند منكر بشوند. فرضاً وقتي عقرب دست كسي را مي‌گزد اين از لحاظ طبيعي يك چيز روشني است كه يك سمي وارد بدن شده، نتيجه‌ي آن سوزش يا ورم كردن است و حتي در مواردي هم مردن است، يا لااقل دو سه روز درد كشيدن شديد است بعد يكنفر مي‌آيد دستي روي آن گزيدگي مي‌كشد، يك چيزي بر زبانش جاري مي‌كند همه‌ي آن درد و تورم برطرف مي‌شود، اين واقعيت دارد و كسي نمي‌تواند بگويد چنين چيزي نيست، چون هزاران نفر آنرا ديده‌اند و بنده خودم از كساني هستم كه بارها و بارها ديده‌ام، آيا اين علت ندارد و اين كار همچنان كترئي انجام مي‌گيرد؟! مگر چنين چيزي ممكن است كه بدون علت باشد؟ حتماً علتي وجود دارد و بلاشك يك رابطه‌اي بين اين خواندن و اين دست كشيدن هست! اما اين رابطه را ما كشف نكرديم و بدون شك يك روز اينها كشف خواهد شد. يك روزي همين كارهاي هيپنوتيزم و مانيتيزم كه امروز فرنگي شده و دنيا آنها را شناخته يك چيز كاملاً غيبي به حساب مي‌آمد و ناشناخته بود، كساني تصرفي مي‌كردند و يك نفري مثل كسي كه در خواب رفته مي‌افتاد، كساني هم كه ناديده بودند باور نمي‌كردند. امروز كتابهاي علمي زيادي درباره‌ي مانيتيزم نوشته شده، علتش هم امواجي است از سرانگشت يا چشم آن مانيوتيزور، يا هيپنوتيزور، ساطع مي‌شود كه در آن طرف خودش اثر مي‌گذارد و او را به حال خواب مي‌برد و مجبور به انجام كارهايي مي‌كند، يعني آدم زنده مثل چوب خشك مي‌شود، اينها چيزهايي است كه وجود دارد و جاي انكار هم نيست كتاب درباره‌اش نوشتند و تحقيقات علمي كرده‌اند، هزاران نفرهم ديدند بنده هم جزو كساني هستم كه اينها را ديده‌ام اينها عللي دارد و از نوع معجزه نيست و چيز ديگري است، اينها را از اين باب عرض مي‌كنم كه شما توجه كنيد آن پديده‌اي كه اسمش اعجاز است بازهم تابع نظام عليت است، منتها عللي ناشناخته دارد. حالا اينجا ممكن است يك سؤالي پيش بيايد كه مثلاً تفاوت هيپنوتيزم و معجزه چيست؟ فرض كنيد فرق بين آن منتر ما و عقرب خوب كني، يا آن كسي كه چيزي مي‌خواند مار از سوراخ بيرون مي‌آيد چيست؟ فرقش اينست كه انسانهاي معمولي هم با آموزش مي‌توانند اينها را ياد بگيرند، اما معجزه قابل ياد گرفتن نيست. اينها دانش‌هايي هستند در دست افراد معدودي كه ممكن است آدمهاي خوبي هم نباشند، اما آنها را بلدند، يعني يك فرمول مكتوبي دارد، منتها آن فرمول را به كسي بروز ندادند و انحصاري شده، ولذا اين را ممكن است به من يا شما هم ياد بدهند لكن معجزه آموختني نيست، بلكه به قدرت الهي و با الهام الهي فقط در اختيار پيغمبران و اولياء خداست و به كس ديگر هم دادني نيست. بنابراين از وجود علل ناشناخته به هيچ وجه نبايد استيحاش بشود.

والسلام عليكم و رحمه‌الله و بركاته

درس هایی از قرآن (جلسه ی هجدهم  )

توضحي پيرامون انذار و تبشير

حاصل اين جمله در حقيقت انذار و ترساندن است كه من در پايان بحث امروز راجع به انذار و تبشير بحث كوتاهي را عرض خواهم كرد حالا پيرامون همين جمله مقداري توضيح مي‌دهم:

اما « وقود » به معناي آتش‌گيره است و قاعدتاً آتش قائم به يك جسمي است، يعني شما يك جسمي را مي‌سوزانيد شعله و حرارت آتش بر اثر سوختن آن جسم بوجود مي‌آيد. حالا آن جسم يا غليظ است مثل هيزم و يا جسم رقيق‌تري مثل گاز فرض كنيد، به هر حال يك جسمي در شرايط خاصي احتراق پيدا مي‌كند. و اين احتراق همان آتش است كه سوزندگي و روشنايي و اشتعال و اين چيزها را با خودش دارد. «وقود» يعني همان ماده و همان جسمي كه مايه سوزاندن آتش است و بعضي همين را با آتش زنه اشتباه كردند! يعني آن چيزي مثل تراشه يا پوشالي كه آنرا روشن مي‌كنند تا اجسام حول و حوش او آتش بگيرد و اين اشتباه، يك اشتباه در فهم مراد قرآن را پشت سر خود دارد كه من حالا نمي‌خواهم آن اشتباه را بگويم، ولذا شما درستش را بدانيد كه «وقود» يعني به معناي «ما يتقد في‌النار» است، يعني آنچه كه در آتش مشتعل مي‌شود و مي‌سوزد. بنابراين: آن آتشي كه در قيامت هست و آن چيزي كه در آن‌ آتش مي‌سوزد چيست؟ مي‌فرمايد: او جسم آدمي و سنگ است و در رابطه با آدمي آيات بسياري از قرآن به اين معنا تصريح دارد كه جسم آدمي در دوزخ مي‌سوزد و تأويل بردار هم نيست. كلما نزجت جلودهم بدلناهم جلوداً غيرها ليذوقو العذاب (56 - نساء).
يعني وقتي كه پوست‌هاي اينها بر اثر آتش مي‌سوزد، ما پوست ديگر به جسم آنها مي‌رويانيم تا حرارت آتش و شكنجه را بچشند. يا در دعاي كميل هست كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام مي‌فرمايد:

وهذا ما لا تقو له السموات و الارض يا سيدي فكيف بي: آتش دوزخ تو چيزي است كه آسمان و زمين طاقت آنرا ندارند تا چه رسد بمن، يعني تعبيرات روشني است كه پايان بحث پيرامون آن توضيح خواهم داد.

بحثي پيرامون والحجاره در آيه شريفه

بهرحال انسان گناهكار و انسان كافر و انساني كه از زحمت خدا محروم شده با اعمال خودش براي خود دوزخي فراهم آورده و در آن آتش مي‌سوزد. پس: وقودها الناس آدمي است و بعد از آن: والحجاره يعني سنگ است كه در معناي سنگ حرفهاي گوناگوني گفته شده:

بعضي‌ گفته‌اند، منظور از سنگ در اينجا، همان بتهاي سنگي است دكه كفار آنها را عبادت مي‌كردند كه همچنان در طول تاريخ اين بتهاي سنگي وجود داشته و امروز هم هست. بعضي هم اين طور حدس زده‌اند كه منظور از اين سنگ در آيه قرآن، سنگهاي قيمتي و جواهراتي است كه انسانها آنها را در دنيا زينت گمان مي‌كند و مايه تفاخر خودش به حساب مي‌آورد، ولذا چون همه‌ي اينها مغضوب خدا هستند خداوند آنها را مي‌سوزاند كه البته دليلي نيست كه مراد از والحجاره اينها باشد.

بعضي هم گفته‌اند منظور از سنگ، آن دلهاي آدمياني هستند كه ياد خدا را در دلها‌ي‌شان راه نمي‌دهند و در مقابل خداي متعال خضوع نمي‌كنند، يعني مثل سنگ هيچ موعظه و هيچ سخن حقي در آنها اثر نمي‌گذارد و آن كساني كه قائل به هر يك از اين سه معنا هستند براي تعبير و تفسير خودشان يك معناي رمزي را در نظر دارند و يك شاهدي هم از قرآن براي اين سخن‌شان ذكر مي‌كنند. اما اينكه گفتيم دليلي ندارد، يعني دليلي نداريم كه مراد از سنگ در اينجا همان چيزي باشد كه آنها مي‌گويند، والاّ مثلاً آن معناي اول كه گفتند مراد از سنگ‌ همان بتهاست آيه‌اي در قرآن داريم كه:

انكم و ماتعبدون من دون‌الله حصب جهنم (انبياء - 95): اين خطاب به كفار است، يعني شما و آن چيزهايي كه غير از خدا مي‌پرستيد همه‌ي شما با هم در جهنم خواهيد سوخت و اين را دليل گرفتند براي اينكه منظور از حجاره همان بتهاي سنگي است، در حالي كه مي‌دانيم همه‌ي چيزهايي كه مي‌پرستيدند از جنس سنگ نبودند، بلكه از جنس چوب و چيزهاي ديگر هم ممكن بود باشد. ولذا اين آيه در قرآن هست، اما اين آيه دلالت بر اين ندارد كه مراد از حجاره در اينجا همان بتهاي سنگي باشد، يا آن كساني كه مي‌گويند مراد سنگهاي قيمتي است، يك معناي رمزي در نظر دارند و آن همان چيزي است كه اشاره شد. اين سنگهاي قيمتي براي اشراف و مترفين و پولدارهاي دنيا در طول زمان، همواره يك وسيله‌ي تفاخري نسبت به ديگران بوده كه به آنها علاقه‌ي وافري داشتند و همان‌طور كه شنيديد و مي‌دانيد الماسهاي گران قيمت، يا برليانها و زمردهاي آنچناني را به سر و روي خودشان مي‌آويختند براي اينكه تفاخر كنند به انسانهاي ديگر، يعني صرف يك چيز زيبايي‌آور مورد نظر نيست، زيرا اي بسا يك چيز ديگري مثل گل شخص را زيباتر از همراه داشتن يك زمرد مي‌كند، اما زمرد از حيث گران‌بها بودن مورد نظر است، يعني براي پولدارها و براي برخورداران از ثروت مايه تفاخر است، ولذا آن كساني كه گفتند اين سنگ‌ها در آتش دوزخ سوخته خواهد شد. در واقع براي نفي اين بعد و اين جنبه‌ي حجاره يك چنين معناي رمزي و سمبليكي را از قرآن درآوردند. حالا با توجه به اينكه ما اين معناي سمبليك را قبول داريم و مي‌پذيريم كه وقتي اين وسايل قيمتي مايه تفاخر انساني برا انسان ديگر شد و انسانها را در مقابل آنها به تحقير كشاند اين چيز بدي است اما دليل بر اين نمي‌شود كه معناي حجاره در اين آيه شريفه مثلاً همان جواهرات باشد. يا آن كساني كه گفته‌اند منظور دلهاي سخت است در اين رابطه هم آياتي در قرآن هست كه مي‌گويند: ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهي كالحجاره اواشد قسوه و ان من الحجاره لما يتفجر منه الانهار (بقره - 73).

دلهاي اينها مثل سنگ است. يا سخت‌تر از سنگ، از سنگ گاهي آبي مي‌جوشد، اما از دلهاي اينها هيچ خيري نمي‌جوشد انسانهايي در دنيا هستند كه دلهاي‌شان واقعاً مثل سنگ است، هيچ حرف حقي و هيچ سخن معقول و منطقي و هيچ‌ انگيزه‌ي انساني در دلهاي اينها وجود ندارد و مشاهده نمي‌شود، مثل اين قساوتمندان معروف عالم كه انسان تعجب مي‌كند چگونه اينها در حقايق اينقدر سنگدل هستند؟! اما اينكه مراد از حجاره در اين آيه همين دلهاي سخت و سنگ باشد، براي اين هم انصافاً هيچ دليلي نداريم. وقودها الناس و الحجاره آتش‌گيره‌ي دوزخ خداوند، در قيامت انسانها هستند و سنگها. بهرحال اينكه بگوييم اين سنگ، يعني دلهاي سخت همان انسانهاست، با قرآن نمي‌شود اينگونه روبرو شد كه انسان از ذوق و سليقه‌ي خودش يك معنايي را تصور كند و آن را به حساب قرآن بگذارد و بگويد مراد اين است! نمي‌شود اينطور معنا كرد. البته بايد عرض كنم: كه اي‌بسا همين الفاظ و عبارات قرآني، معنا‌ي‌ي بسيار و دقيقي داشته باشد و الان كه من دارم براي شما بيان مي‌كنم در آن حدي كه مطالعه دارم و دقت كردم، چيزي را از آن نمي‌فهمم، يعني همان ظاهرش را حس مي‌كنم، اما يك انسان با معرفت بالا در يك توجه و تدبري، ناگهان ممكن است يك معناي بسيار ظريف و پرمغز و عميقي را از همين جمله پيدا كند اين چيزي است كه نمي‌شود آنرا نفي كرد، اين عبارت و اين جمله كه در كتابها هست تا آن جايي كه بنده فهميدم، گنجايش و تحمل اين معنا را كه براي شما بيان كردم ندارد و اين معاني را نمي‌شود بر اين كلمات بار كرد، اما ممكن است يك معناي ظريف و پرعمق ديگري داشته باشد.

لطائف معاني در تأمّلات قرآني

بنده در تأمّلات قرآني بارها اتفاق افتاده، بعد از آنكه يك آيه را بيشتر از صد مرتبه خواندم و يك معناي لطيفي را از آن نفهميده بودم، وقتي براي صدويكمين بار مي‌خوانم و دقت مي‌كنم آن معنا را درك مي‌كنم و حال اينكه آيه همان آيه است و من هم همان آدمي هستم كه آيه را صدبار با دقت خواندم و نفهميدم! آنوقت انسان تعجب مي‌كند كه چگونه اين معنا را از آيه نمي‌فهميد، ولذا شما با انس به قرآن به اين سلسله تأمّلات قرآني‌ي خودتان ادامه بدهيد و با تدبر به قرآن مراجعه كنيد، شايد بتوانيد يك معناي لطيفي پيدا كنيد. البته توجه داشته باشيد كه هر چيزي به ذهن انسان آمد فوراً نبايد بگود اين معناي قرآني است، بلكه بايد ازلحاظ تركيب زباني، سازگار و قابل قبول باشد، نه اينكه اگر يك معناي دوري به ذهن كسي برسد فوراً بگويد مراد اين است! چه دليلي دارد كه مراد آيه اين است؟ بايد انسان اهل زبان باشد تا بتواند معنا را از اين جمله بيرون بياورد و تا آنجايي كه من مي‌فهمم اينطور است كه وقود آتش دوزخ سنگ است. چوب را ديده بوديم كه در آتش بسوزد، اما آن آتش مشتعل و سوزنده‌اي كه سنگ را مي‌گدازد طبعاً آتش بسيار سختي است. اين براي ترساندن ما و براي توجه‌دادن به ما است كه بدانيم اين حقيقت دارد. يعني اين شكنجه براي انسانهاي ناسپاس و براي كساني است كه در اين نشأه دنيوي ناسپاسي كردند و اين چيزي است كه امروز اينها با دست خودشان براي آنجا فراهم مي‌كنند.

توضيحي پيرامون معناي كافر

پس اگر امروز ما خداي نكرده دچار وادي كفر به خدا شويم و از نعمت بزرگ هدايت الهي روي برگردانيم ناسپاسي‌ي آن نعمت بزرگ است كه يك چنين شكنجه‌اي براي ما آماه شده: اعدت للكافرين: و اينكه مي‌فرمايد: اين شكنجه براي كافران آماده شده است، كافر يعني چه؟ و ناسپاسي‌ي كدام نعمت الهي كفر است؟ آيا ناسپاسي نعمت نان و آبي كه خدا بما داده؟ كه البته ناسپاسي‌ي اينها هم بد است، اما ناسپاسي‌ي بزرگتر، ناسپاسي‌ي هدايت خداست. خدا راه را و وسيله‌ شناختن راه را در مقابل ما قرار داده و آن، خرد وانديشه و قدرت تأمّل و عقلي است كه در وجود ماست. لذا اگر ما اين عقل را با جهالت‌ها و تعصب‌ها و خودخواهي‌ها و با كوتاهي كردن در تأمّل و انديشه پوشانديم، از راه هدايت منحرف شديم و اين ناسپاسي و كفران نعمت الهي است و كافر يعني ناسپاس اين نعمت، البته ممكن است كساني در جهالت بمانند به خاطر اينكه دست‌شان نرسد، مثل اينكه انسان متوسط معمولي در يك گوشه‌ي دنيا كه نور هدايت به او نرسيده است و او هم دارد براي خودش به يك شكلي زندگي مي‌كند، او را ما به اين معنا كافر نمي‌گوئيم، يعني اين بي‌دين هست، اما كافر نيست بلكه كافر آن كسي است كه با راه هدايت مقابله مي‌كند و ناسپاسي يعني مقابله كردن، والاّ اگر كسي نعمت را نشناخته باشد به او نمي‌گويند، كفران نعمت كرد. پس بايد نعمت را شناخته باشد و فكر را و انديشه را و چشم بصيرتي را كه خدا بما داده بر روي حقايق عالم ببندد و حقايق وجود را ناديده بگيرد، لذاست كه در قرآن مي‌فرمايد: الم نجعل له عينين (بلد - 8) آيا ما براي او دو چشم قرار نداديم كه را مقابل خودش را ببيند؟ يا در جاي ديگري از قرآن مي‌فرمايد: انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفوراًً، انا اعتدناللكافرين سلاسل و اغلالاً و سعيراً (دهر - 3 و 4) آن كساني كه كفران نعمت الهي را بكنند براي آنها آفريديم و قرار داديم آتش دوزخ را. اسلام و تمام اديان براي اين آمدند كه انسانها با انديشه و فكر و آگاهي خود و با تبعيت از اين فكر و آگاهي را كمال را پيدا كنند (نه اينكه چيزي را بفهمند و از آن تبعيت نكنند) و در اين نشأه‌ي دنيوي، يعني در اين فاصله‌ي بين ولادت و مرگ كه يك نشأه‌اي از زندگي ماست و يك بخشي از نوار طولاني‌ي زندگي ما را تشكيل مي‌دهد (و نشأه‌ي مهمتر آن بعد از مرگ است) راه هدايت را پيدا كنيم و با پيمودن راه كمال، خودمان را هر چه بيشتر به خدا نزديك كنيم تا به مقامات عاليه‌اي كه خدا براي انسانها معين كرده برسيم و گر چنانچه ما اين كار را نكنيم و اين نعمت الهي را ناسپاسي كرديم، به مصيبت‌ها و شكنجه‌ها كه خدا آماده كرده دچار خواهيم شد اعدت للكافرين:

پس خداي متعال با اين سخن: وقودها الناس و الحجاره: مي‌خواهد دل اين انساني را كه مخاطب آيه هست به اين عظمت شكنجه‌ي الهي متوجه كند. اين معناي مختصري پيرامون اين آيه بود. اما اينكه گفتم يك بخشي درباره‌ي انذار و تبشير (يعني ترساندن و بشارت) عرض مي‌كنم:

وظيفه‌ي انبياء در بيان قرآن

در آيات زيادي از قرآن وظيفه‌ي پيغمبران اينگونه بيان شده است كه بيايند به انسانها بشارت بدهند و انذار كنند. مبشراً و نذيراً: يا در بعضي از آيات آمده است نذيراً للعالمين تو را فرستاديم براي ترساندن و اين تعبير در قرآن، هم در مورد پيغمبر ما و هم در مورد پيغمبران گذشته زياد تكرار شده، (بشارت دادن و ترساندن كه البته انذار و تبشير بكار رفته) حالا به چه چيزي بشارت و از چه چيزي ترساندن است؟ كه از عنوان بشارت دادن و انذار در يك جمله مي‌توان گفت: بشارت يعني نيك روزي، انذار يعني ترساندن از تيره روزي و اين حرفي است درست. پس پيغمبران آمده‌اند تا انسانها را بشارت بدهند به نيك‌روزيهايي كه در صورت تبعيت از آئين الهي در انتظار آنهاست و اين نيك‌روزي، هم شامل نيك‌روزي دنيوي و هم شامل نيك‌روزي بعد از مرگ است. يعني كساني كه از راه انبياء تبعيت بكنند دنياي خوبي هم خواهند داشت و كساني كه از راه انبياء تبعيت نكنند دنياي‌شان هم دنياي بدي خواهد بود: و من اعرض عن ذكري فانّ له معيشتاً ضنكاً (طه - 124) زندگي هم براي آنها زندگي‌ي سخت و تنگي خواهد شد، البته اولين چيزي كه به ذهن يك كسي كه تدبر در اطراف اين آيات و مفهوم قرآني نكرده باشد مطرح مي‌شود، اين است كه: پس چگونه است كه ما مي‌بينيم برخي دين خدا را مورد توجه قرار نداده‌اند و آئين خدا را رد كرده‌اند، اما در عين حال زندگي‌هاي خوبي دارند؟ فرضاً مترفين تاريخ كه با خوش‌گذراني و عيش و نوش زندگي كردند و بعد مردند، خدا را هم نمي‌شناختند، بنابراين كجاي معيشت اينها ضنك است؟ يا امروز مثلاً شما در ميان ملت‌ها و دولت‌ها مي‌بينيد انسانهايي هستند كه از زندگي راحتي برخوردارند، معيشت ضنك اينها كجاست؟ و متقابلاً مسلمانهايي را مي‌بينيد كه زندگي‌ي بدي دارند؟ اولاً آن معيشت ضنك و سختي و تنگي‌ي زندگي فقط اين نيست كه انسان غذا براي خوردن پيدا نكند، يا فقط اين نيست كه انسان اگر خواست پول خرج بكند پول در جيب خودش نداشته باشد تا خرج كند، يا اينكه اگر كسي پول در جيب داشته باشد و زندگي‌ي آسوده‌اي، بگوئيم اين ديگر معيشت ضنك ندارد. انسان علاوه بر اين نيازها يك نياز فطري ديگري هم دارد كه آن نياز فطري با اين چيزها برآورده نمي‌شود. يعني ممكن است در حال غفلت به سر ببرد، اما آن نياز به حال خودش باقي باشد و آن نياز آرامش قلب و طمأنينه است كه جز با توجه بخدا و جز با كار براي خدا تأمين نخواهد شد. آن كسي كه از نعمت و عيش دنيوي برخوردار است. اين، آن اطمينان و آرامش و سكينه‌ي روحي را ندارد، لذا هر لحظه براي او از دست دادن اين نعمت يك دلهره است و هر لحظه‌اي از عمر خود را كه از دست مي‌دهد. يك خسارت و يك حسرت است، چون اين چيزي را كه دارد از دست مي‌دهد به جاي آن هيچ چيزي در دست او نخواهد بود. اين انساني كه از زندگي خوش و عيش و نوش و راحتي برخوردار است بطور دائم يك حزني گريبانگير اوست. ممكن است غافل و مست باشد، اما لحظات زيادي در زندگي او هست كه متوجه مي‌شود يك چيز قيمتي را كه همه‌ي هستي اوست دارد بسرعت از دست مي‌دهد و آن لحظات خوش زندگي است كه هيچ چيز جاي آنها را پر نخواهد كرد.

دغدغه هر آسايشي را براي انسان تلخ مي‌كند. هر هموراي را تبديل به ناهمواري مي‌كند، ولذا اين چه زندگي كردني است؟! حالا فرض كنيد: همين آدم ولو اين معيشت راحت را هم نداشته باشد اما حركت او و كار او براساس عقيده‌ي او و مطابق رضاي خدا باشد، ايمان دارد، ولو ايمانش ايمان كاملي هم نباشد اعتقاد دارد كه طبق ايمان خودش و در راه خدا دارد حركت مي‌كند. لهذا اين ساعاتي را كه از دست داده مايه‌ي غم و غصه و دغدغه‌ي او نيست و مي‌داند كه در مقابل از دست دادن هر لحظه‌اي يك دست‌آوردي دارد، مثل كسي كه دارد يك پولي را خرج مي‌كند اما جنسي را مي‌خرد كه سرمايه‌ي اوست، يعني اگر چه سرمايه‌ي پولي‌ي خودش را از دست مي‌دهد اما در عوض دارد سرمايه‌ي جنسي تأمين مي‌كند و با از دست دادن پول احساس خسارت نمي‌كند، چون در مقابل آن پول چيزي را ذخيره مي‌كند و لذا اگر اين را مقايسه كنيد با كسي كه وارد بازاري شده پول را دارد خرج مي‌كند و چيزهايي مي‌خرد و مي‌خورد و تمام مي‌شود، يا با كسي كه پولش را در بازار دزد مي‌برد و يا گم مي‌كند، هر دوي آنها پول را از دست داده‌اند، اما حال آن اولي كه در مقابل هر ريال از پولهايش خريده و در جايي گذاشته، با حال اين دومي كه پولش را گم كرده يا دزد برده و يا چيزي خريده و همانجا نابود شده يكسان نيست، زيرا اين دومي احساس مي‌كند چيزي ندارد، اما او احساس مي‌كند چيزي دارد و اين حالت‌ همان كسي است كه آنانت زندگي و لحظات ذي قيمت حياه او را دارد خرج مي‌كند در راهي كه آن راه را، راه خدا مي‌داند و براي خدا كار مي‌كند، اين آدم اگر اشتباه هم كرده باشد خداي متعال به او اجر مي‌دهد چون نيتش، نيت خدايي است و هر حركتش حركت در راه خداست اما دغدغه‌ي از دست دادن اصلي‌ترين سرمايه يك انسان، يعني سرمايه حياه و سرمايه عمر و سرمايه‌ي اين لحظات و آنات نمي‌گذارد انسان خوش بگذراند و خوش گذراندن يك آدم مست و يك آدمي است كه مشروبات الكلي مصرف مي‌كند، البته در آن برهه‌ي مستي يك حالت غفلتي به او دست مي‌دهد كه نمي‌گذارد آن غم را بطور عميق احساس بكند و بعد از آنكه آن لحظه گذشت و اين مستي، از سر او پريد، باز همان دردها به سراغش مي‌آيد، انساني كه از خوشي و مستي‌ي زندگي‌ي راحت برخوردار است ناراحتي وجدان و ناراحتي از گذشت عمر دارد، ولذا آرامش و طمأنينه متعلق به انسان مؤمن است و لاغير. پس بنابراين: اگر كسي تصور كند آن كساني كه دين و ايمان ندارند ممكن است زندگي خودش و راحتي داشته باشند، اينطور نخواهد بود و اين زندگي ولو به صورت ظاهر خوب باشد، اما از لحاظ باطن دچار مشكل است.

نكته‌ي ديگر اينكه: ملت‌هايي را كه شما مي‌بينيد، در دنيا پيشرفت كردند و به زندگي خوب رسيدند كه ثروت دارند، قدرت دارند، وسايل آسايش زندگي دارند، همه‌ي اينها را دين به انسان مي‌دهد، منتها با تعليمات درست، يعني اگر جوامع بشري به كار و تلاش صحيح و برنامه‌ريزي شده و به پا گذاشتن روي شهوات زودگذر و به هدف‌گيري بناي عالم توجه كرد و مقداري از خودگذشتگي نشان داد، زندگي اينها بطور نسبي خوب خواهد شد و همه‌ي اينها تعاليم دين است.

اهميت دادن به كار در جوامع اسلامي

حالا اينكه مي‌بينيد فرضاً جوامع اسلامي به كار اهميت نمي‌دهند، اينها اسمشان اسلامي است، اما اين اهميت ندادن اسلامي نيست، يا جوامع غربي و يا مثلاً اينكه جامعه‌ي ژاپن براي نفس كار اهميت قائلند، آنها جوامع غير اسلامي هستند، لكن اين حركت و اين صفت و اخلاق‌شان، صفت و اخلاق ديني و اسلامي است يا اينكه مي‌بينيد مثلاً يك محقق مسلمان و يك عالم، يا دانشمند مسلمان، براي اينكه علم خود، و دانش خود و فكر خود ش را مصرف كند، بفكر اين است كه از اين راه چقدر پول در خواهد آورد؟ فرضاً اگر يك پزشكي است كه يك پزشكي است كه به جاي اينكه برود در آزمايشگاه پزشكي يا در مركز تحقيقات پزشكي بنشيند و تحقيقات پزشكي بكند، همان دو ساعت، 3 ساعت را مثلاً در مطب خودش مي‌گذراند، چون درآمد اين 2 ساعت مطابق چند برابر درآمدش در آزمايشگاه است. ولذا طبيعي است كه يك چنين جامعه‌هايي كه يك چنين انسانهايي دارند، به جايي نمي‌رسند. اما فلان محقق غير مسلمان به جاي اينكه برود از معلومات خودش پول بسازد و استفاده‌هاي پولي ببرد، مي‌رود در آن اطاق و پستوي تاريك و گرم و ناراحت خانه‌ي خودش مي‌نشيند و شروع مي‌كند، مثلاً روي فلان پديده‌ي طبيعي كار و مطالعه مي‌كند و با عشق ورزيدن به او يك دانشي و يك كشف بزرگي را به انسانيت عرضه مي‌كند. اين خصلت و اين گذشت از راحتي زودگذر و به اصطلاح كوتاه مدت، يك صفت اسلامي و ديني است كه حالا اتفاقاً آن انسان غيرمسلمان به اين صفت آراسته شده و اين صفت را به كار بسته واين صفت است كه آن اثر را مي‌بخشد. اين خصلتها خوب انساني را همه‌ي اديان به مخاطبان خودشان توصيه كرده‌اند كه بعضي از ملت‌ها بعلت شرايط تاريخي و حاكميت‌هاي بد و شرايط جغرافيائي و مسائل گوناگوني كه دارند از اين خصلت‌ها به دورند ولو اينكه اسمشان هم مسلمان است يا متدين به ديني هستند، ولذا طبيعي است كه اينها از آثار اين صلت‌ها خوب بهره نخواهند برد، اما بعضي از انسانها و بعضي از جوامع ديگر كه بعلت شرايط جغرافيائي و شرايط تاريخي و وضع حكومت‌ها در دنيا برايشان پيش آمده، اينها اين خصوصيات را پيدا كرده‌اند.

فرض كنيد فشاري كه در جنگ جهاني دوم به ملت ژاپن وارد آمد، اين ملت را آنچنان متحول كرد كه به دنبال پيشرفت‌ها رفتند و به پيشرفتهاي علمي رسيدند. فشارهاي جنگ مثلاً ملتهايي را به كار وا مي‌دارد. فشار گرسنگي ملت را به كار وا‌مي‌دارد. تشويق دولت‌ها ملت را به كار وامي‌دارد و همه‌ي اين عوامل موجب مي‌شود تا اين صفات در بعضي از ملتها رشد كند و در بعضي از ملتها رشد نكند و اين اختصاص ندارد به اينكه اين ملت دين دارد يا نه. اين صفات، صفات ديني است و آن ملتي كه اينها را ندارد، ولو اعتقاد ديني هم داشته باشد، اما از دين‌داري به همين مقدار كاستي دارد نمي‌شود او را يك ملت دين‌دار دانست. بنابراين اين بشارت دادن انبياء بشارت دادن به يك زندگي راحت و يك آينده‌ي توأم با همه‌ي زيبائي‌هاي بشري و انساني با به كار بستن همه تعليمات ديني است و نقطه مقابل مرحله‌ي انذار يعني ترساندن از يك زندگي‌ي سخت و دشوار به خاطر به كار نبستن، تعاليم ديني و آموزشهاي ديني و استفاده نكردن از راهنمائي‌هاي دين و عمل نكردن به آنهاست كه از جهات مختلف زندگي‌ي سخت دنيوي در انتظارشان هست. البته اگر كسي از اين پيغمبر پيروي نكند و رسالت او را هم نپذيرفته باشد اما عقل خودش را قاضي قرار بدهد و به بعضي از اين تعاليم كه بفهمد درست است عمل بكند، همان سود را در دنيا خواهد برد و اين يك بخشي از انذار و تبشير است.

تأثير انذار و تبشير در آخرت

اما بخش مهم مطلب و آن نكته‌ي اصلي كه مي‌خواستم عرض كنم: اين است كه عمده‌ي انذار و تبشير پيغمبران مربوط به بعد از مرگ است، يعني انسانها را از عواقب بدرفتاري در دنيا ترساندن كه در آخرت اثر خواهد كرد، ومژده دادن به عواقب خوش رفتاري در دنيا كه در بهشت اثر خواهد كرد. اين جزء مسائل مورد اتفاق تمام اديان است كه زندگي بشر در اين نشأه تمام نمي‌شود و ما بعد از آنكه مرديم و اين جسم از كار افتاد يك مرحله‌ي جديدي از زندگي براي‌مان شروع خواهد شد، همانطور كه قبل از به دنيا آمدن مرحله‌اي از زندگي را بصورت ناقص‌تر از آنچه امروز داريم، بدون داشتن عقل و اراده و خصوصياتي كه الان داريم داشتيم.

مرحله‌ي بعدي زندگي‌ي ما از مرحله‌ي فعلي‌ي زندگي‌مان كامل‌تر است. امروز ما اسير و محدود به چهار ديوار جسم هستيم. گرچه عقل‌مان پرواز مي‌كند و بينش ما همه‌جا را سير مي‌كند و اراده‌ي ما بر بسياري از چيزها فائق مي‌آيد، اما محدوديت‌هاي جسمي براي‌مان هست، لكن در آن نشأه اين محدوديت جسمي وجود ندارد و انسان به معناي بسيار وسيع‌تري بي‌نهايت مي‌شود (اگر چه در دنيا هم يك بي‌نهايت‌هايي مجازي در وجود بشر هست، چون بي‌نهايت به معناي حقيقي فقط خداي متعال است) يعني انسان در نشأه‌ي بعد از مرگ و عمدتاً در قيامت و بهشت و دوزخ يك سعه‌ي وجودي پيدا مي‌كند، اين چيزي است كه اديان نسبت به او اتفاق نظر دارند و در آن نشأه‌ دو قسم زندگي هست: يكي زندگي‌ي خوش و راحت و از همه جهت كامل، و ديگري زندگي‌ي تلخ و سخت و در حد اعلاي شكنجه و سختي است. آن اولي اسمش بهشت است و آن دومي اسمش جهنم است، كه ما امروز با مقياسها و پارمترهاي اين دنيا نمي‌توانيم بهشت و جهنم را بشناسيم، درست است كه در آنجا گفته‌اند جنات تجري من تحتها الانهار (5 - فتح) باغستانهايي هست كه جويبارها در آنها روان هستند و اين يك چيزي است كه آن حقيقت دور از دسترس را تا حدودي به ذهن ما نزديك مي‌كند، اما اين، همه‌ي آن حقيقت نيست. خطاست اگر كسي خيال كند بهشت يك باغ باصفائي است و جويها و درخت‌هاي خوبي دارد! اگر اين بود ديگر وجود آن نشأه لزومي نداشت، چون در اين نشأه هم باغ و جوي و جويبار هست، ما مسائل بعد از مرگ را با مقياسهاي اين دنيا نمي‌توانيم بسنجيم. همچنانكه اگر جنين در رحم مادر فرضاً شعور و هوش پيدا مي‌كرد و مي‌خواستند با او راجع به مسائل نشأه‌ي خارج از رحم مادر حرف بزنند برايش قابل درك نبود و مثلاً نمي‌توانست درك كند كه حركت كردن، جست و خيز كردن، اين‌جا و آن‌جا رفتن و چيز خوردن از دهان چگونه است؟ يعني او كه فقط از طريق بند ناف خودش تغذيه مي‌كند مسائل نشأه‌ي دنيوي برايش تصور نيست. البته جنين در رحم مادر، هوشمندي و درك ندارد و اين فقط يك مرض است كه چنين چيزي را او نمي‌توانست بفهمد.

در روايت هست كه اگر مورچه بخواهد براي خداي عالم تصوري بكند، يك چيزي شبيه به خودش كه دو شاخك داشته باشد تصور خواهد كرد. بنابراين: ما، در محدوده‌ي ذهن و تصور خودمان فكر مي‌كنيم و نمي‌توانيم درست آن آن حقايقي را كه مربوط به آن نشأه هست كه بكلي با اين نشأه تفاوت دارد تصور بكنيم. اما آنها وجود دارد و با تصور نكردن ما واقعيت تغيير نمي‌كند و آن حقايق ضامن حركت ما در اينجاست، كه انسانها به انگيزه‌ي آن زندگي حركت‌هايي مي‌كنند و هيچ عاملي در دنيا قادر نيست جلوي آن حركت‌ها را بگيرد. حركت با شوق نعمت‌هاي الهي در بهشت و در پرهيز از عذاب الهي در دوزخ، حركتي است كه انسانهاي مؤمن را در طول تاريخ آنچنان ساخته كه هيچ عاملي نتوانسته است روي آنها اثر بگذارد. اين تبشير و انذار را كه در قرآن هست بعضي مي‌خواهند با مقايسهاي ماده اندازه بگيرند! ما متأسفانه بعضي از اين گروهكهاي التقاطي را ديديم كه وقتي راجع به دوزخ بحث مي‌شود، فوراً ذهنشان مي‌رفت به سوي دوزخ دنيا و اگر چنانچه پيرامون آتش جهنم بحث بشود فقط در مقياس اين دنيا بحث مي‌كنند، و حال اينكه اگر پيغمبران مي‌خواستند بگويند فقط مربوط به اين دنياست، ممكن بود يك زبان و يك تعبيراتي را بكار ببرند كه انسانها بفهمد، چرا مي‌گويند بهشت و چرا مي‌گويند جهنم و چرا مي‌گويند آتش؟ بعضي از گروهكهاي التقاطي در نوشته‌ها و كتابهاي‌شان به عنوان تفسير قرآن. كلمات قرآني را كه اشاره به آن نشأه هست و همه‌ را به نشأه‌ي دنيا حمل و معنا مي‌كردند، در حالي كه اين همان ديد محدود مادي است.

چرا ما نمي‌توانيم از همين محدوده‌ي زندگي مادي خارج بشويم؟ و چرا نمي‌توانيم فرض كنيم كه ماوراي اين عالم جسم يك عوالم ناشناخته‌ي ملكوتي هم هست كه وجود محدود ما و ذهن و هوش محدود ما نمي‌تواند آنها را درك كند؟ مگر نمي‌بينيم كه دانش بشري با همه‌ي عظمتش حتي در محدوده‌ي جسماني هم، هنوز به اعماق نرسيده؟ حقيقت جسم بشر و بسياري از اين حقايق عالم مادي هنوز كشف نشده، چگونه تصور مي‌كنيم كه اين ذهن محدودمان بايد بتواند عوامل ماوراي اين عالم را اگر باشد كشف كنيم؟ پيغمبران صادق مصدق با سخن وحي الهي دارند بما مي‌گويند اين عوالم هست و بايد براي آن عوالم تلاش كرد و از عذاب آن عوالم بايد ترسيد! اميرالمؤمنين (ع) بزرگترين مرد تاريخ اسلام بعد از پيغمبر مي‌فرمايد: شغل من الجنه و النار امامه آن كسي كه بهشت و دوزخ پيش روي اوست. از هر هدف ديگري ذهنش منصرف و مشغول است. به فكر اين است كه خودش را بتواند به بهشت الهي برساند و از عذاب دوزخ الهي خودش را دور كند اين آن توضيح مختصري بود كه درباره‌ي آيه خواستم عرض كنم، كه البته در خلال بحث تفسيري به مواردي از اين قبيل خواهيم رسيد.

والسلام عليكم و رحمه‌الله و بركاته

درس هایی از قرآن (جلسه ی هفدهم  )

تفسير سوره بقره (آيات 23 و 24)
بسم‌الله الرحمن الرحيم
و ان كنتم في ريب مما نزلنا علي عبدنا فأتو بسورهٍ من مثله و ادعوا شهداءكم من دون الله ان كنتم صادقين (بقره - 23).ه - 23).ه - 23).
فان لم تفعلوا و لن تفعلوا فاتقو النار التي وقودها الناس و الحجاره اعدت للكافرين. (بقره - 24)

اما در پاسخ به نكته‌اي كه گفته شد اگر روزي مثلاً دانش بشر به جايي برسد كه آن علت ناشناخته‌ي تأثيرگزاري كه با زدن عصاي حضرت موسي (ع) به سنگ آب را از آن جاري كرد، بشناسد. آيا معجزه بودن آن كار از بين مي‌رود يا نه؟

علت‌هاي ناشناخته در اعجاز

پاسخ اين است كه از بين نمي‌رود، زيرا چه معجزي از اين بالاتر كه انسان ]في‌المثال حضرت موسي (ع)[ كاري‌ را بكند كه بعد از سه هزار سال دانش بشري بتواند به راز آن پي ببرد؟ اين خودش معجزه بزرگي است و چيز كمي نيست. مثلاً فرض بفرمائيد: وابري الاكمه والابرص (آل عمران - 49): كه در باب حضرت عيسي قرآن مي‌گويد: پيسي و برص را معالجه مي‌كرده، ممكن است دانش بشري و دانش پزشكي بتواند بيماري پيسي را علاج كند لكن اين مربوط به دو هزار سال بعد از ان تاريخ است. بهرحال معجزه آن كاري است كه از يك علتي ناشي مي‌شود، منتها آن علت براي بشر شناخته شده نيست، ولو اينكه يك روزي براي بشر شناخته خواهد شد و ما اتفاقاً اميدواريم يك روزي بشر تمام اين اسرار را بشناسد، كما اينكه تدريجاً هم دارد شناخته مي‌شود.

آن روزي كه قرآن فرمود: وبث فيهما من دابه (بقره - 164): يعني خد جنبندگان را در زمين و آسمان قرار داد، آن روز بشر در آسمان جنبنده‌اي رانمي‌ديد. ظاهراً آسمان يك سقفي بود با ميخ‌هاي نوراني كه همان ستاره‌ها باشند و از جنبنده در آنجا خبري نبود. اما امروز كه بشر دارد آسمان را كشف مي‌كند، فرضيات بشري احياناً خبر از وجود موجودات و شرايط زيستي در يعضي از كرات ديگر مي‌دهد و اينكه آن موجودات در كرات ديگر ممكن است دانش پيشرفته‌اي داشته باشند، امروز كه دارد اين فكر مطرح مي‌شود ممكن است يك روزي هم كشف بشود، لكن وقتي كشف شد معجزه بودن قرآن را كه هزاران سال قبل آمده يك حقيقتي را كه بشر، حتي مغزش هم خطور نمي‌كرد. به اين روشني و قرصي بيان كرده از بين نمي‌برد. پس بنابراين: پاسخ اين سئوال اين است كه اگر چنانچه پيشرفت دانش بشر به جايي برسد كه اسرار معجزات را كشف كند معجزه بودن آن معجزات را در ظرف خودش از بين نمي‌برد. البته درباب قرآن يك چيز ديگري هست كه عرض خواهم كرد و اكنون مي‌پردازيم به بحث امروز: آياتي كه مي‌خواهيم امروز توضيح بدهيم همان آيات جلسه‌ي قبل است: فان لم تفعلوا و لن تفعلوا فاتقو النار التي وقودها الناس و الحجاره اعدت للكافرين (بقره - 24) پس اگر نكرديد يعني همانند قرآن را نياورديد كه هرگز نخواهيد توانست آورد برحذر باشيد از آتشي كه آتش‌گيره‌ي آن آدمي و سنگ است و آماده شده است براي كافران.

معجزه و قانون عليت

بحث ما پيرامون كلمات همين آيه است، كه جلسه‌ي قبل در باب معجزه يك بياني را عرض كردم و اكنون يك كلمه‌ي تكميلي، يا به عبارت ديگر توضيحي را عرض مي‌كنم تا مطلب كاملاً روشن بشود. گفتم كه معجزه نقض قانون عليت نيست، يعني وقتي ما ديديم فرضاً حضرت ابراهيم را انداختند در آتش و به نص صريح قرآن آتش او را نسوزاند: يا ناركوني برداً و سلاماً علي ابراهيم (انبياء - 69): اي آتش سرد و سلامت باش براي ابراهيم. اينجا آيا قانون عليت نقض شد در حالي كه آتش علت سوزاندن است؟ چه شد كه نسوزاند و آيا اين سوزاندن شكسته شدن قانون عليت است؟ عرض كرديم كه قانون عليت يك قانون عمومي است، منتها در حاشيه اين حادثه يك حقايقي وجود دارد كه آن حقايق از نظر ما پوشيده است: براي مثال، اگر بخواهيم به شكل خيلي ساده و واضحي مثال بزنيم، يك گل آتشي خيلي تندي را ما در اينجا برمي‌افروزيم، بعد يك جسمي را كه خيس آب هست روي آن مي‌اندازيم، اينجا آتش آن جسم خيس را نمي‌سوزاند و اين حاكي از آن نيست كه قانون عليت نقض شده، بلكه حكايت از اين دارد كه شرايط براي عملكرد آن قانون عليت موجود نيست، زيرا سوزاندن آتش جسم خارجي را، تابع يك شرايطي است و در همه حال آتش نمي‌سوزاند، لذا در صورتي كه مانعي مثل آن، يا يك ماده‌ي عايق نداشته باشد مي‌سوزاند، يا فرض كنيد وقتي مي‌گوئيم آتش علت سوزاندن است معنايش اين نيست كه آتش جسم خارجي را از هر فاصله‌اي مي‌سوزاند، بلكه شرط اينكه قانون عليت در اينجا اثر بكند تماس است. يعني جسم خارجي بايد با آتش تماس پيدا كند تا آتش علت سوزاندن بشود. البته در ايم مثالي كه زديم نمي‌خواهيم بگوئيم حضرت ابراهيم را با آب خيس كرده بودند. يا يك عايقي به او چسبانده بودند، بلكه براي اين است كه توجه داشته باشيد علت كه موجد معلول است و قانون عليت كه تحقق پيدا مي‌كند اين مطلق نيست و هر علتي معلول خود را شرايط خاصي ايجاد مي‌كند. مثلاً فرض كنيد رها كردن جسمي را از بالا، علتي براي فرود آمدن آن جسم است ، يعني اگر يك جسمي را از بالا رها كنيد فرود مي‌آيد، اما آيا در خلاء و آنجا كه هوا وجود ندارد هم همينطور است؟ يا آن جايي كه يك جسم جاذبه‌داري را در سطح فوقاني قرار داده باشيم بازهم همينطور است؟ يقيناً اينطور نيست و اين علت، يعني رها كردن از بالا معلول را كه فرود آمدن است در شرايطي ايجاد مي‌كند كه از لحاظ طبيعي بايستي يك چيزهايي باشد و يك چيزهايي نباشد، ولذا اگر يك چيزي را رها كرديم كه نيامد پائين، نبايد بگوييم قانون عليت نقض شده، اينجا قانون عليت نقض نشده، بلكه يا شرايط عملكرد قانون عليت وجود ندارد و يا يك مانعي وجود دارد. در باب معجزات قضيه اينطور است يعني وقتي ما مشاهده مي‌كنيم ابراهيم را در آتش مي‌اندازند، بعد قرآن مي‌گويد فانجاه الله من النار (عنكبوت - 24): خدا او را از آتش نجات داد، نه اينكه از آتش آمد بيرون، بلكه در همان آتش بود و نجات پيدا كرد و اين به معنا نيست كه عليت آتش اينجا افاده‌ي معلول نكرد، يعني معلول كه سوزاندن بود از اين علت تراوش نكرد، ولذا قانون عليت نقض نشد. ما يك چيزي از قانون عليت مي‌دانيم، و آن اينست كه آتش علت سوزاندن است،‌ اي بسا موانعي در اينجا وجود دارد، يا شرايط تحصيل نشده‌اي در اينجا باشد كه اين آتش آمادگي سوزاندن را ندارد، يعني شرايط تأثير اين علت در ايجاد معلول وجود خارجي پيدا نمي‌كند، كه البته همه‌ي اينها با قدرت الهي تحقق پيدا مي‌كند.

معجزه ناقض روال طبيعي‌ عملكرد قانون عليت است

ماحصل مطلب اينكه معجزه نقض قانون عليت نيست، اما نقض روال طبيعي‌ي عملكرد قانون هست، يعني عملكرد اين قانون طبيعي بطور طبيعي عوض شده و آن شكلي كه اين كار، طبيعي انجام مي‌گرفت، آن شكل نقض شده و اين مانعي ندارد، يعني جسمي مثل جسم حضرت ابراهيم را در حال معمولي وقتي در آتشي، مثل آن آتشي كه براي ابراهيم افروخته بودند، اگر بيندازند كباب خواهد شد، اين شكل طبيعي‌ي قضيه است، اما آيا شكل طبيعي همه‌ي محتواي قانون عليت است؟ البته نه، بلكه بخشي از آن قانون عليت است كه ما از او خبر داريم، كه زياد تكرار شده و زياد اتفاق افتاده است. پس همه‌ي محتواي قانون عليت سوزاندن آتش اين نيست كه ما در طبيعت مشاهده مي‌كنيم، ممكن است شكل ديگري هم وجود داشته باشد كه حتماً وجود دارد و او همان شكل افتادن ابراهيم در آتش است، كه در آنجا ديگر بدنِ مثل ابراهيم در مثا آنچنان آتشي نمي‌سوزد. اما اين شرايط فوق طبيعي را كه گفتيم نقض شكل طبيعي است، چه كسي بوجود مي‌آورد؟ اين را قدرت الهي براي قدرت نمايي بوجود مي‌آورد، ولذا لازم نيست هميشه بوجود بياورد، مثل قضيه اژدها شدن عصاي حضرت موسي (ع) و بقيه معجزاتي كه وجود دارد. پس بطور خلاصه عرض مي‌كنيم: معجزه يك فعل و انفعالي است كه خود آن فعل و انفعال از قانون الهي در طبيعت خارج نيست، منتها بشريت نه آن قانون را مي‌شناسد، (لااقل در آن هنگامي كه اين واقع مي‌شود) و نه توانائي دارد كه آن قانون را تحقق ببخشد، يعني آن فعل و انفعال را بوجود بياورد، ولذا تنها چيزي كه بشر از اين قانون و اثر آن قانون احساس مي‌كند خود آن فعل و انفعال است كه در خارج اتفاق مي‌افتد، او را فقط مي‌تواند ببيند، اما اينكه تابع چه قانوني است؟ اين را ديگر در معجزه نمي‌تواند ببيند و راز معجزه بودن هم به عجز آوردن مخاطبان است، يعني مخاطبان نمي‌توانند تحليل كنند كه اين چگونه اتفاق افتاد؟ مثل بيرون آمدن شتر از سينه‌ي كوه. در قضيه‌ي صالح كه قومش از او خواستند از سينه‌ي كوه شتري را بيرون بياورد در حالي كه كرّه‌اي زائيده باشد و اين معجزه انجام شد. طبيعي است كه وقتي كرّه مي‌خواهد زائيده شود يقيناً در رحم او بوجود مي‌آيد و ارشد مي‌كند و از مجراي رحم بيرون مي‌آيد ـ اين كارها در شتر بطور طبيعي ممكن است يكسال طول بكشد. يعني آن عاملي كه موجب مي‌شود اين كرّه در شكم او بوجود بيايد و بعد رشد كند و بعد مجراي رحم آماده بشود در بيرون آمدن او، اينها در ظرف يكسال بايد انجام بگيرد، اما عواملي را خداي متعال بوجود مي‌آورد كه اين حادثه در ظرف يكساعت، يا در ظرف يكروز مثلاً انجام بگيرد، كه البته اين، آن قسمت آسانتر و تقريب به ذهن ما است، والاّ آن قسمت مشكل‌تر كه ذهن ما از آن دور است بيرون آمدن از كوه است، حالا اين كار فوق طبيعت را باعوامل و علل و فعل و انفعالاتي كه همراه دارد خداي متعال چرا انجام مي‌دهد؟ براي خاطر آن هدف و داعيه بزرگي است كه پشت‌سر اين قضيه هست وآن، اعتقاد و ايمان و هدايت جمع كثيري از انسانهاست كه وابسته‌ي به اين حادثه است. البته اين چنين معجزاتي مربوط به همان زمانهاست، لكن در زمانهاي بعدي اينگونه معجزه‌ها يا كمتر بوده، يا در مواردي اصلاً نبوده، يعني هرچه به عقب‌‌تر برمي‌گرديم، مي‌بينيم معجزات خلاف روال طبيعي‌ بيشتر مي‌شود، براي اينكه سطح ذهنها و فكرها بسيار پائين بوده و كارآئي و ميدان استدلال كمتر و محدودتر بوده است و چون بالاخره بايستي پيام الهي به بشر برسد و بشر بايد به هدايت الهي هدايت بشود، اينها را مي‌آورند تا ذهنها و عقلهاي بشر را خاضع كنند، والاّ ممكن بود خداي متعال حالتي در آنها ايجاد كند مثل حالت خواب و حالت تخدير كه فكر را بپذيرند. لكن بشر مي‌بايستي بفهمد و بپذيرد و براي فهميدن و پذيرفتن او اگر استدلال و برها و علت پائين بودن ذهنها كافي نبود حتماً يك چنين چيزي لازم است.

معجزه ناقض روال طبيعي‌ عملكرد قانون عليت است

ماحصل مطلب اينكه معجزه نقض قانون عليت نيست، اما نقض روال طبيعي‌ي عملكرد قانون هست، يعني عملكرد اين قانون طبيعي بطور طبيعي عوض شده و آن شكلي كه اين كار، طبيعي انجام مي‌گرفت، آن شكل نقض شده و اين مانعي ندارد، يعني جسمي مثل جسم حضرت ابراهيم را در حال معمولي وقتي در آتشي، مثل آن آتشي كه براي ابراهيم افروخته بودند، اگر بيندازند كباب خواهد شد، اين شكل طبيعي‌ي قضيه است، اما آيا شكل طبيعي همه‌ي محتواي قانون عليت است؟ البته نه، بلكه بخشي از آن قانون عليت است كه ما از او خبر داريم، كه زياد تكرار شده و زياد اتفاق افتاده است. پس همه‌ي محتواي قانون عليت سوزاندن آتش اين نيست كه ما در طبيعت مشاهده مي‌كنيم، ممكن است شكل ديگري هم وجود داشته باشد كه حتماً وجود دارد و او همان شكل افتادن ابراهيم در آتش است، كه در آنجا ديگر بدنِ مثل ابراهيم در مثا آنچنان آتشي نمي‌سوزد. اما اين شرايط فوق طبيعي را كه گفتيم نقض شكل طبيعي است، چه كسي بوجود مي‌آورد؟ اين را قدرت الهي براي قدرت نمايي بوجود مي‌آورد، ولذا لازم نيست هميشه بوجود بياورد، مثل قضيه اژدها شدن عصاي حضرت موسي (ع) و بقيه معجزاتي كه وجود دارد. پس بطور خلاصه عرض مي‌كنيم: معجزه يك فعل و انفعالي است كه خود آن فعل و انفعال از قانون الهي در طبيعت خارج نيست، منتها بشريت نه آن قانون را مي‌شناسد، (لااقل در آن هنگامي كه اين واقع مي‌شود) و نه توانائي دارد كه آن قانون را تحقق ببخشد، يعني آن فعل و انفعال را بوجود بياورد، ولذا تنها چيزي كه بشر از اين قانون و اثر آن قانون احساس مي‌كند خود آن فعل و انفعال است كه در خارج اتفاق مي‌افتد، او را فقط مي‌تواند ببيند، اما اينكه تابع چه قانوني است؟ اين را ديگر در معجزه نمي‌تواند ببيند و راز معجزه بودن هم به عجز آوردن مخاطبان است، يعني مخاطبان نمي‌توانند تحليل كنند كه اين چگونه اتفاق افتاد؟ مثل بيرون آمدن شتر از سينه‌ي كوه. در قضيه‌ي صالح كه قومش از او خواستند از سينه‌ي كوه شتري را بيرون بياورد در حالي كه كرّه‌اي زائيده باشد و اين معجزه انجام شد. طبيعي است كه وقتي كرّه مي‌خواهد زائيده شود يقيناً در رحم او بوجود مي‌آيد و ارشد مي‌كند و از مجراي رحم بيرون مي‌آيد ـ اين كارها در شتر بطور طبيعي ممكن است يكسال طول بكشد. يعني آن عاملي كه موجب مي‌شود اين كرّه در شكم او بوجود بيايد و بعد رشد كند و بعد مجراي رحم آماده بشود در بيرون آمدن او، اينها در ظرف يكسال بايد انجام بگيرد، اما عواملي را خداي متعال بوجود مي‌آورد كه اين حادثه در ظرف يكساعت، يا در ظرف يكروز مثلاً انجام بگيرد، كه البته اين، آن قسمت آسانتر و تقريب به ذهن ما است، والاّ آن قسمت مشكل‌تر كه ذهن ما از آن دور است بيرون آمدن از كوه است، حالا اين كار فوق طبيعت را باعوامل و علل و فعل و انفعالاتي كه همراه دارد خداي متعال چرا انجام مي‌دهد؟ براي خاطر آن هدف و داعيه بزرگي است كه پشت‌سر اين قضيه هست وآن، اعتقاد و ايمان و هدايت جمع كثيري از انسانهاست كه وابسته‌ي به اين حادثه است. البته اين چنين معجزاتي مربوط به همان زمانهاست، لكن در زمانهاي بعدي اينگونه معجزه‌ها يا كمتر بوده، يا در مواردي اصلاً نبوده، يعني هرچه به عقب‌‌تر برمي‌گرديم، مي‌بينيم معجزات خلاف روال طبيعي‌ بيشتر مي‌شود، براي اينكه سطح ذهنها و فكرها بسيار پائين بوده و كارآئي و ميدان استدلال كمتر و محدودتر بوده است و چون بالاخره بايستي پيام الهي به بشر برسد و بشر بايد به هدايت الهي هدايت بشود، اينها را مي‌آورند تا ذهنها و عقلهاي بشر را خاضع كنند، والاّ ممكن بود خداي متعال حالتي در آنها ايجاد كند مثل حالت خواب و حالت تخدير كه فكر را بپذيرند. لكن بشر مي‌بايستي بفهمد و بپذيرد و براي فهميدن و پذيرفتن او اگر استدلال و برها و علت پائين بودن ذهنها كافي نبود حتماً يك چنين چيزي لازم است.

معجزات حضرت موسي (ع)

در باب قرآن، كه عرض كرديم قرآن معجزه است و در معجزاتي از قبيل قرآن كه تحدّي و نوعي به ميدان مبارزه امدن است، كه بعضي از معجزات گذشته هم مثل معجزه‌ي حضرت موسي از همين قبيل است: چون در زمان حضرتموسي آنطور نوشتند و گفتند، بازار كارهاي خارق‌العاده و جادوگري روج زيادي داشته و با كارهاي عجيبي كه مي‌كردند اذهان انسانها را بخودشان جذب مي‌كردند. معجزه‌ي حضرت موسي هم كه نوعي به ميدان آمدن و مبارزه طلبيدن از آن كساني است كه اهل آن قدرت نمائي‌ها بودند، شبيه كار خود آنهاست. يعني آنهاكارهايي و تردستي‌هايي مي‌كردند كه در يك نگاه عاميانه و سطحي ميان كار آنها و كار حضرت موسي يك شباهتي وجود داشت. يعني از نوع كار آنها: يا بگوييم شبيه كار آنها اما در سطح معجزه را حضرت موسي به عنوان مبارزه طلبي و به عنوان ميدان‌داري در مقابل صاحبان اين مايه اقتدار آنروز انجام داد.

معجزات حضرت عيسي (ع)

زمان حضرت عيسي دوران رونق و رواج دانش پزشكي و پديد آمدن پزشكان بزرگ و معروف دنياست كه در سطح امپراطوري رم بخصوص امثال: بقراط و جالينوس و امثالهم يا كساني كه پيش از اينها بودند. مايه‌هاي پزشكي و شفا دادن بيمان رايج بوده، لذا معجزه‌ي حضرت عيسي براي قانع كردن و گرفتن ميدان از دست طرف ديگر معجزه‌اي از سنخ همانهاست، يعني به حسب بينش سطحي و عاميانه شبيه كار همانها بود، آنها مريض را معالجه مي‌كردند،‌حضرت عيسي مريض لاعلاج را شفا مي‌داد، يا مثلاً كور مادرزاد را بينا مي‌كرد و يا مرده را زنده مي‌كرد، يعني چيزي در همان ميدان، منتها در سطح بالاتر، كه وقتي ما به معجزات پيغمبران گذشته نگاه مي‌كنيم، مي‌بينيم: قرآن هم همينطور است.

در محيط نزول قرآن آن چيزي كه مايه‌ي تفاخر و آيت تقدم بي‌قيد و شرط به حساب مي‌آمد سخن و سخنوري بود، يعني بزرگان قبايل و حتي شاهزاده‌هاي عربي و اميرزادگان عربي‌ي همان دوران، هنر مهم‌شان سخنوري بود. مثل امرء و القيس كه خودش يك امير و شاهزاده‌اي بود، اما در عين حال معروفيتش به شعر اوست. و گفتيم كه مردم عرب، مردم باذوق و شعر فهم بودند، در مقابل شعر به هيجان مي‌آمدند و تحت تأثير قرار مي‌گرفتند، و همه كاري را شعر مي‌كرد، لذا در نوع كار خود آنها در آن ساخت و صحنه، قرآن كه از نوع زبان است مي‌آيد و در همه‌ي اين نوع معجزه‌ها كه ميدان داري و تحدّي و مبارزه‌طلبي نسبت به فن رايج زمان در آنها هست يك نكته‌اي وجود دارد، و آن اين است: كه اگر چه معجزه در آن ميدان است و به نظر عاميانه در همان سطح و از آن سنخ كار است، اما يك تفاوت جوهري با آن كارها دارد، ظاهر قضيه مثل هم است و يك آدم عامي وقتي نگاه مي‌كند. اين دو كار را شبيه هم مي‌بيند، مثلاً وقتي حضرت موسي عصا را مي‌انداخت روي زمين عصا تبديل به يك مار بزرگ مي‌شد.

فاذا هي حيه تسعي (طه - 20): يك ماري كه در حال حركت كردن و جولان دادن و تكاپو بود. وقتي جادوگران را آوردند براي مقابله، آنها هم كارهايي از همين قبيل كردند: فاذا حبالهم و عصيهم يخيل اليه من سحر هم انها تسعي (طه - 66) آنها هم عصا و ريسمان داشتند عصاها و ريسمانها را مي‌انداختند روي زمين و كسي كه نگاه مي‌كرد خيال مي‌كرد اينها دارند حركت مي‌كنند. يعني ظاهر كار شبيه هم بود و فرعون و پيروانش وقتي ديدند در مقابل كاري كه موسي با يك عصا كرده بود، اينها هم عصاها و ريسمانهاي متعددي را روي زمين ريختند، و لوله‌اي شد و در آن فضا هركس نگاه مي‌كرد خيال مي‌كرد بر اثر جادوگري آنها آن ريسمانها و چوبدست‌ها دارد حركت مي‌كند، يعني اينها با چشم عادي و معمولي با هم تفاوتي ندارند، اما خود اهل فن و ان كسي كه ساحر است كه خودش اينها را درست كرده، او وقتي مي‌بيند. مي‌فهمد چيزي را كه پيغمبر آورده از نوع اينها نيست و ملتفت مي‌شود يك فرق جوهري باهم دارند، اگر چه به ظاهر و با ديد عاميانه در يك ميدان و از يك سنخند، اما داراي يك تقاوت مرحله‌اي و جوهري‌اند، ولذا وقتي عصاي موسي افتاد روي زمين و اوهم شروع كرد به حركت كردن همين كه چشم جادوگران به آن عصا افتاد، گفتند اين غير از كار ماست و بلافاصله قبل از اينكه مردم عادي بفهمند معجزه است ايمان آوردند، چون كار خودشان را به خوبي مي‌شناختند و در مورد معجزه حضرت عيسي (ع) هم اين امر صادق بود، يعني تفاوت بين شفا دادن كور مادرزاد با شفا دادن كسي كه چشم داشته و نابينا شده زياد است و اين دومي يك چيز كاملاً ممكن است، لكن آن اولي كه به نظر ناممكن مي‌آيد را حضرت عيسي انجام مي‌داد.

در مورد پيغمبر خاتم (ص) هم عيناً همينطور است. يعني قرآن را يك كسي كه آشنا به فنون فصاحت و بلاغت و اهل بيان و سخنوري نيست، شايد وقتي نگاه مي‌كند تفاوت او را با يك سخن عربي، بخصوص اگر آن سخن عربي داراي زر و زيورهاي بياني باشد چندان نمي‌فهمد، اما آن كساني كه خودشان اهل سخنوري بودند همين كه سخن قرآن مطرح مي‌شد آنها مي‌ديدند يكچيز فوق‌العاده‌اي است و از نوع كار آنها نيست. ايمان مي‌آوردند. البته بعضي هم كه خيلي لجوج و عنود بودند يك چيزي مي‌گفتند و ايمان نمي‌آوردند، بالاخره:

هر دروني كو خيال‌انديش شد چون دليل آري خيالش بيش شد

اين هم يك نكته در مورد معجزه بودن قرآن، و نكته‌ي ديگر در اين باب اين است كه:

جاودانگي اعجاز قرآن

وقتي خود آن حقيقت و پديده (يعني قرآن) معجزه است، لازمه‌اش جاودانگي است و فرق مي‌كند با يك عمل معجزآسا در يك زمان خاص. فرض كنيد: حضرت موسي (ع) كه معجزه كرد و با عصاي خودش در يك بخشي از بحر احمر آبها را پس زد راه خشكي را باز كرد و مردم را از آنجا عبور داد، اين معجزه است، اما اين معجزه يك حادثه بود و تمام شد لكن قرآن جاودانه است. و اين جاودانگي قرآن با جاودانگي دين مرتبطند و چون دين اسلام دين آخر و دين جاودانه است، پس معجزه‌ي او هم بايد معجزه‌ي جاودانه و هميشگي باشد، ولذا اعجاز را در خود قرآن قرار داده‌اند. پس اينكه عرض كرديم مي‌فرمايد: فأتوا بسوره من مثله: يك سوره‌اي ازاين قبيل بياوريد، اين منحصر به زمان صدر اسلام نيست، بلكه همين الان هم يك چنين چيزي وجود دارد و جون الان هم نمي‌توانند اين كار را بكنند در حالي كه اهل زبان اعتراف دارند به اينكه قرآن يك چيز فوق‌العاده‌ و برجسته‌اي هست، پس بنابراين: معجزه بودن قرآن حتي بعد از گذشت چهارده قرن همچنان به قوت خود باقي است.

كساني از اهل معرفت و اهل دانش را در كتابها ذكر كرده‌اند كه در مقابل قرآن خضوع داشتند، يك نويسنده و شاعر فصيح بزرگ مسيحي در همين زمانهاي نزديك به زمان ما به نام شبلي شميل بود كه شايد گرايش‌هاي مادي هم داشت و من حالا خصوصياتش را در ذهن ندارم. همين شاعر اديب مسيحي يا قصيده‌ي مفصلي درباره‌ي قرآن و درباره‌ي پيغمبر ما دارد كه يك بيتش اين است:

اني وان اكن لم ادين بدينه هل اكفرن بمحكم الاياتي

من اگر چه به دين او اعتقادي ندارم آيا مي‌توانم كفر و انكار بورزم به اين آيات محكمه‌ي قرآن. او يك عرب مسيحي است، اعتقادي هم به قرآن ندارد و بالاخره هم قبول نكرده يعني برحسب آنچه كه ظواهر قضيه نشان مي‌دهد، همان رسوبات و همان چيزهايي كه غالباً جلو اذعان و ايمان حركت صحيح انسان را مي‌گيرد، جلو او را هم ظاهراً گرفته، شايد هم در خفا ايمان آورده كه ما خبر نداريم. اما مي‌گويد من حقايق قرآن را نمي‌توانم انكار كنم، يعني او كه در قرن چهاردهم هجري زندگي كرده، چرا نزديك به چهارده قرن به نزول قرآن اين اعتراف را مي‌كند؟ چون خودش هم اهل زبان است، هم عارف است و هم واقف است، لذا وقتي نگاه مي‌كند به قرآن مي‌فهمد كه اين كتاب چقدر مهم است. يا آن توماس كارلايل معروف انگليسي كه ظاهراً اواخر قرن 19 و اوايل قرن 20 مي‌زيسته، درباره‌ي قرآن كتاب دارد و مفصل حقايق قرآن را گفته البته او اهل زبان نيست و احتمالاً مثل ما كه خيلي با لفظ و زيبائيهاي لفظي انسي نداريم و ممكن است نفهميم، او هم از الفاظ قرآن چيزي نفهميده، اما از مفاهيم و معاني قرآن چيزهايي فهميده. يا همين جان‌ديون فورد انگليسي معروف كه در اين اواخر حدود 30 ، 40 سال پيش مرحوم غلامرضا سعيدي مترجم معروف، كتابش را ترجمه كرد، بنام عذر تقصير به پيشگاه محمد، همه‌ي اينها غير مسلمان و مسيحي هستند و چون خودشان اهل دانش و بينش هستند وقتي نگاه مي‌كنند به حقايق قرآن و محكمات آيات اين كتاب را مي‌بينند تشخيص مي‌دهند كه اين حقايق مربوط به ذهن محدود بشر نيست، ولذا غير قابل انكار است و اين خودش معجزه‌ي جاودانه‌ي قرآن و جاودانگي اعجاز قرآن است. اما نكته‌ي آخر درباب معجزه بودن قرآن از جهت لفظ را كه اشاره كردند چند جمله‌اي مي‌گويم: چون در يك سخن مفاهيم را هم مي‌توان با الفاظ معمولي و غيرزيبا و غيرهنرمندانه ادا كرد و هم مي‌شود انسان مفاهيم را با الفاظ زيبا ادا بكند و الفاظ قرآن زيباترين الفاظ است، همه‌ي فصحا و بلغاي عرب كه پيرامون علوم مختلف ادبي عرب كتاب نوشتند، در جاهاي مختلف به قرآن استشهاد مي‌كنند يعني هرجا كه مي‌خواهند زيبائي جمله يا عبارتي را ثابت كنند استدلال مي‌كنند به آيه قرآن و مي‌گويند قرآن اينطور بيان كرده، يعني قرآن معيار و استاندارد زبان عرب است و هيچكس ترديد ندارد كه وقتي چيزي در قرآن آمد اين در اوج زيبايي و صحت و اتقان است.

زيبائي الفاظ و آهنگين بودن لحن در قرآن

پس يك مطلب زيبائي الفاظ است و مطلب دوم آهنگين بودن، سخن بدون سبك آهنگ شعري است، يعني سخن آهنگين است و يك طنين ويژه‌اي در همه‌ي كلمات قرآن وجود دارد و هيچ آيه‌اي از آيات قرآن را انسان پيدا نمي‌كند كه اين خصوصيت را نداشته باشد. مثلاً يك نوع طنين خاصي و يك نوع آهنگ خاص و يك نظم و نسق خاصي در همه جاي قرآن هست. البته وزن مخصوصي ندارد، اما ان حالات آهنگين در همه‌ي عبارات و جملات و حتي كلمات قرآن وجود دارد كه اين آهنگ غير از اوزاني است كه در اشعار عرب با اشعار فارسي هست، يا اشعار اروپايي كه شكل وزني‌ي مخصوص خودش را دارد، مثلاً اشعار انگليسي يك وزن مخصوصي دارد كه سبك وزنهاي ما نيست، اما وزن قرآن از اين نوع اوزان نيست، بلكه يك شكل خاص و يك آهنگ ويژه‌اي است كه انسان وقتي آيه قرآن را بخواند آن راحس مي‌كند، البته مشروط براينكه كلمات را بتواند از هم تفكيك كند. بعضي هستند كه وقتي قرآن مي‌خوانند چون معنايش را نمي‌فهمند كلمات را از هم تفكيك نمي‌كنند، يك كلمه را به يك كلمه‌ي ديگر وصل مي‌كنند آنوقت آن آهنگين بودن قرآن را درك نمي‌كنند، در حالي اگر يك حداقل اشرافي به معناي داشته باشد كه الفاظ وجملات را بتواند ازهم جدا بكند، آن وقت آهنگين بودن قرآن كاملاً بدست مي‌آيد و نكته‌ي بعدي در آن جنبه‌ي لفظي است كه در همه‌ي ابواب به زيبائي سخن گفته. مثلاً درباب شعر: شعراي عرب مي‌گويند اوج شعري فلان شاعر آن جايي است كه راجع به جنگ سخن مي‌گويد، لذا وقت وارد چيزهاي ديگر شعرش بشود از اوج مي‌افتد، اما اوج شعري فلان شاعر ديگر، آن وقتي است كه در بزم سخن مي‌گويد، كه وقتي از بزم بيرون مي‌آيد تا وارد زندگي‌ي معمولي يا رزم بشود، شعرش از اوج مي‌افتد. در فارسي هم همينطور است،‌مثلاً لحن حماسي و سخن زيباي فردوسي در ميدانهاي مشخص اوج مي‌گيرد اما مثنوي سعدي كه همان كتاب بوستان سعدي است، و درباره‌ي مسائل حكمت آميز حرف مي‌زند، وقتي وارد رزم مي‌شود كه مي‌خواهد بگويد من هم مي‌توانم مثل فردوسي سخن بگويم و شروع مي‌كند به گفتن، همه‌ي كساني كه با سعدي و زبان سعدي آشنا هستند مي‌گويند اي‌كاش اين سخن را سعدي نگفته بود. يعني همين كه گفته ما حالا مي‌گوئيم و وارد ميدان شده، همين كار را خراب كرده، چون سخن رزم و ميدان جنگ كار سعدي نبوده، ولذا اگر به همان سخنان حكمت‌آميز در بوستان بسنده مي‌كرد برايش بهتر بود، يا مثلاً حافظ شيرازي كه خداوندگار زبان غزل است و هيچ غزلي بهتر از غزل او معني ندارد، در آخر ديوانش چند قصيده‌اي هم هست كه آدم وقتي آن قصيده‌ها را مي‌بيند، آرزو مي‌كند كه اي‌كاش حافظ اينها را نمي‌گفت: شعراي عرب هم همينطورند. در ميان شعراي عرب مي‌گويند مثلاً: فلان شاعر وقتي سواره است خوب شعر مي‌گويد. يعني وقتي پشت‌زين اسب نشسته وقت شعر گفتن اوست، لكن قرآن اينطور نيست و در همه‌ي بخشها آن روح زيبائي خودش را دارد، يعني آنجا كه آيات عذاب را بيان مي‌كند درست مثل همان جايي است كه نعيم بهشت را دارد بيان مي‌كند و آن‌جايي كه حال كفار را مي‌گويد به همان زيبايي است كه حال مؤمنين و حال اهل بهشت را بيان مي‌كند. آنجا كه از زهد و بي‌اعتنايي دنيا سخن مي‌گويد، همانقدر زيباست كه ماجراي دنبال كردن زن عزيز مصر يوسف را در اطاق خلوت بيان مي‌كند، تا بلكه اين جوان زيبارو را بتواند به چنگ بياورد و يوسف هم در اوج زيبائي و جواني از چنگ آن زن عاشق و مشتاق دل از كف‌داده داشت مي‌گريخت. قرآن وقتي اين منظره‌ي عاشقانه را ترسيم مي‌كند، با همان زيبايي است كه راجع به بي‌اعتنايي دنيا مي‌گويد: انما الحيوه الدنيا لعب و لهو (محمد - 36) يعني ميدانها و صحنه‌ها و ساحت‌هاي مختلف و مضمون، هيچ تفاوتي نمي‌كند در اينكه لفظ زيبا باشد. اينها زيبائيهاي لفظي و غير از اين، باز هم جهات زيبائي لفظي هست كه من حالا نمي‌خواهم آنها را به تفضيل بگويم. اما در جنبه‌ي معنا: شعر را وقتي شما نگاه مي‌كنيد، زيباترين شعر آن است كه خيال‌آميزترين و از واقعيت دورترين باشد، يعني اگر بخواهند در نهايت زيبايي شعر بگويند، بايستي يك قدري از واقعيت‌ها فراتر بروند و با خيال آميخته كنند. مي‌گويند چرا نظامي گنجوي در اين چند منظومه و مثنويهاي پنجگانه كه اسمش خمسه‌ي نظامي است، به سراغ ليلي و مجنون، يا مثلاً به سراغ خسرو و شيرين و اسكندرنامه رفته؟ و يك آدم حكيمي مثل حكيم نظامي چرا به سراغ داستان پيغمبران و داستانهاي صدر اسلام و جنگهاي پيغمبر نرفته؟ جواب مي‌دهند اگر مي‌خواست سراغ آن حقايق تاريخي و حقايق مقدس برود نمي‌توانست خيال انگيزي كند و مچش را مي‌گرفتند تفسير به رأي كردي، اما درباب خسرو و شيرين هرچه گفت گفته و هرچيزي به ذهنت بيايد كه مي‌تواني زيباتر تصوير كني ميدان آزاد است بگو. اصل داستان هم معلوم نيست چقدر درست باشد، تا چه رسد به زيورها و حواشي؟ يا داستان و منظومه ليلي و مجنون نظامي هم همينطور است، اگر بخواهند متن واقع را بيان كنند نمي‌توانند شعر بگويند. نظامي در همين منظومه‌ي ليلي و مجنون به پسرش خطاب مي‌كند:

در شعر مپيچ و در فن او چون اكذب اوست و احسن او

مي‌گويد سراغ شعر نرويد چگونه بهترين شعر، دروغترين شعر است، براي اينكه خيال‌پردازي و دروغ‌پردازي بطور طبيعي در آن وجود دارد. اما قرآن اوج زيبايي وهنر‌اش مرّ واقعيت است، يعني در متن واقع و بدون يك ذره خيال‌پردازي بيان شده است و اين از آن جهات معنوي اعجاز قرآن است كه امكان ندارد بشر بتواند به اين زيبائي دور از دروغ‌پردازي و خيال‌پردازي سخن بگويد و تمام داستانهاي قرآن همين‌طور است!

خلاصه گوئي قرآن در بيان حوادث

قرآن در بيان حوادث تاريخي هم حوادث را تقطيع مي‌كند و حتي همه‌ي واقعيت را لازم نمي‌داند بگويد، لذا آن قسمت‌هاي لازم را مي‌گويد. فرضاً در قضيه حضرت سليمان كه وقتي ديد هدهد غايب است، مي‌گويد: لاعذبنه عذاباً شديدا و لاذبحنه اوليأتيني بسلطان مبين (نمل - 21) ديگر نمي‌گويد بعد از اينكه حضرت ديد هدهد نيست خبر آوردند كه هدهد آمد و بعد نشست و سلام كرد و حضرت جواب دادند، درست مي‌رسد به آن جاي مورد احتياج و در بيان قرآن شما مي‌بينيد هدهد آنجا حاضر است و مي‌گويد رفتم شهري را كشف كردم بنام سبأ و داستان مهمي را از سبأ براي تو آوردم. آن نقطه‌ي مورد احتياج را بيان مي‌كند بدون هيچ حشو و زوايدي، حتي در بيان حقايق هم آن حقايقي را كه به گفتن آنها احتياجي نيست بيان نمي‌كند و يك نكته‌ي ديگر همان است كه هفته‌ي قبل گفتم عميق بودن و تمام نشدني قرآن است كه وقتي نگاه مي‌كنيد 300 - 400 صفحه كتاب ايت و هر صفحه‌اي مثلاً 20 سطر دارد، هر سطري يا هرچند سطر يك آيه است، يعني از لحاظ كميت محدود است اما وقتي انسان مي‌رود و غور مي‌كند، مي‌بيند واقعاً تمام نمي‌شود. خدا مي‌داند كه من چقدر تأسف مي‌خورم كه چرا شما خواهران و برادران عزيز با بيان و زبان قرآن آشنا نيستيد، تا اين احساسي را كه من دارم شما هم داشته باشيد؟ هركسي با درون قرآن آشنا باشد و در قرآن تدبر كند همين احساس را خواهد داشت، حتي آن كساني كه با زبان قرآن آشنا نيستند و از روي ترجمه يك چيزك سايه روشني بدست مي‌آورند، آنها هم وقتي تدبر مي‌كنند تمام نمي‌شود و انسان هرچه فكر كند مي‌بيند بحرلايفني است كه هرچه در آن فرو مي‌رود به عمق آن نمي‌رسد و اين واقعاً اعجاز قرآن است كه ممكن نيست انسان به عمق آن برسد يعني خود بنده هم كوچكتر از آن هستم كه بتوانم تصورش را بكنم، حتي عارفان بالله و علماي بزرگ و ائمه‌هدي عليهم السلام هم همين حرف را مي‌زنند و مي‌گويند هر چه غور مي‌كنيم مي‌بينيم عمق آن پايان ندارد و با توجه به اين خصوصيات است كه قرآن مي‌فرمايد: فان لم تفعلوا و لن تفعلوا پس اگر مثل قرآن و سوره‌اي از قرآن نياورديد كه هرگز نخواهيد هم توانست آورد ـ پس برحذر باشيد از آن آتشي كه آتش‌گيره‌ي آن آدمي و سنگ است.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته

درس هایی از قرآن (جلسه ی شانزدهم )

بسم‌الله الرحمن الرحيم

وان كنتم في ريب مما نزلنا علي عبدنا فأنوا بسورهٍ من مثله و ادعوا شهداءَ كم من دون‌الله ان كنتم صادقين (23 - بقره)
فان لم تفعلوا ولن تفعلوا فاتقوا النار التي و قودها الناس و الحجاره اعدت للكافرين. (24 - بقره)

ترجمه آيات به اين ترتيب است: واگر از آنچه بر بنده‌ي خود فرو فرستاده‌ايم به شك انداريد، يعني در شك و ترديد هستيد، سوره‌اي همانند آن بياوريد و گواهاني بجز خدا كه داريد بخوانيد اگر راسگوئيد، پس اگر همانند اين سوره را نياوريد كه هرگز نخواهيد آورد پس بر حذر باشيد از آتشي كه آتش‌گيره‌ي آن، آدمي و سنگ است، و براي كافران آماده شده است.
خطاب قرآن به همه‌ي كساني كه در شك هستند
در اين دو آيه يك اتمام حجت است براي كساني كه در مقابل دعوت اسلام لجاجت و سركشي از خود نشان مي‌دادند، يا كساني كه بدون لجاجت و سركشي حقيقتاً در شك و ترديد بسر مي‌برند. آيه يك اتمام حجت و يك سخن راهگشاي براي افرادي است كه در واقع راه را جستجو مي‌كنند. مخاطب در آيه كه مي‌فرمايد: وان كنتم في ريبٍ، اگر شما نسبت به اين پيامي كه بوسيله‌ي پيغمبر ما و بنده‌ي ما آورده شده است (يعني قرآن) در شك هستيد، همان است كه در دو آيه قبل ذكر شده بود يعني مخاطب در دو آيه قبل يا ايها الناس، بود.
خطاب به همه‌ي انسانيت و به همه‌ي بشريت در طول تاريخ است و مخصوص يك نسل يا يك عده مردم خاصي نيست. امروز هم عيناً همين خطاب هست و اگر كسي به مضمون اين دو آيه توجه داشته باشد و عمل بكند، همان خاصيت شك‌زدايي را خواهد داشت، لذا مخاطب فقط كفار صدر اسلام نيستند. بله اگر واقعاً كسي مي‌توانست آن روز به اين اتمام حجت يك جواب منطقي بدهد، مخاطبين آن روز كه كفار صدر اسلام باشند، اين جواب منطقي را بيش از ديگران مي‌توانستند بدهند، با بياني كه بعداً عرض خواهم كرد.
پس بنابراين مخاطب همه‌ي بشريتند و حالا من يك توضيح اجمالي در مورد اينكه اين دو آيه چه مي‌گويد؟ عرض مي‌كنم تا معناي آن انشاءالله روشن بشود.

پديده‌ي غير اختياري شك

شك يك پديده‌ي غير اختياري در آنجايي است كه كسي ادعايي مي‌كند و انسان دچار ترديد است در اينكه آيا اين ادعا درست است يا نه؟ البته بخاطر اين شك كسي نمي‌شود ملامت كرد، تا چه رسد به اينكه او را به اين خاطر بخواهند عقوبت و مجازات كنند، زيرا شك اختياري نيست.
وقتي شما ادعا مي‌كنيد: من‌ نمي‌توانم فلان دستگاه را بسازم و مخاطب‌تان را موظف مي‌كنيد كه چون اين مسوؤليت بر دوش همه هست و من پول ندارم، شما پول بدهيد تا من اين دستگاه را بسازم، مخاطب شما حق دارد شك داشته باشد از كجا يقين كند كه شما مي‌توانيد اين كا را بكنيد؟ ولذا شما كه مدعي هستيد بايد يك راهي براي رفع شك او پيشنهاد كنيد، مثلاً بگوئي اگر مي‌خواهي آزمايش كن، حالا آن كسي كه دچار شك است اگر آدمي صادق و حقيقتاً دنبال فهميدن باشد، وقتي اين راه پيش پايش گذاشته شد آن راه را خواهد رفت و شك او ترديد شود، شما مي‌گوئيد از نشانه‌هاي آن شهر بپرسيد تا من جواب بدهم، اگر او نشانه‌ها را پرسيد و شما تمام نشانه‌ها را درست جواب داديد، شك او بر طرف خواهد شد. گرچه در عين حال وسوسه‌هايي باقي مي‌ماند، همچنانكه همه‌ي ما تجربه كرده‌ايم، در واضح‌ترين حقايق هم گاهي انسان يك وسوسه‌هايي در اعماق ذهنش داردف اما اين وسوسه‌ها را مي‌تواند با تكيه بر يك ركن مورد اعتماد و بر يك استدلال قابل قبول و برهان روشني از خود دور كند. حتي در اصل وجود خدا هم گاهي مؤمنين شك مي‌كنند، البته به شكل وسوسه آميز و نه شك واقعي، يعني كساني بين افراد با ايمان ديده شده است كه در بسياري از حقايق كه براي‌شان مسلم است و به آن حقايق ايمان دارند، يك حالت وسوسه‌اي پيدا مي‌كنند و ناراحت مي‌شوند. وقتي براي ادم مؤمن يك چنين وسوسه‌اي پيدا شد به شدت ناراحت و اندوهگين مي‌شود كه چرا من شك پيدا كردم و خود اين اندوه دليل بر اين است كه نه تنها اين شك و ترديد واقعي نيست، بلكه يك وسوسه است، ولذا آن ايمان باقي است، چون اگر ايمان باقي نبود ناراحتي معني نداشت. در روايات هم داريم كه يك نفر آمد خدمت امام عرض كرد: من گاهي در خدا شك مي‌كنم و ناراحت شد گفت يابن رسول الله با اين كار به هلاكت رسيدم، حضرت فرمودند: اين وسوسه است و براي همه پيش مي‌آيد.

تفاوت بين وسوسه و شك

وسوسه غير از ترديد و شك واقعي است كه انسان يك چيزي را باور ندارد، در وسوسه باور هست و در مسائل روزمره و حوادث عصبي انسان، گاهي غبار وسوسه باورهاي راستين را مي‌پوشاند، كه وقتي انسان متكي به يك استلال مستحكمي در آن باورها باشد، خيلي راحت اين غبارها را مي‌زدايد و نگراني ندارد. حالا اگر مخاطب قرآن در اينكه واقعاً اين كتاب از سوي خداست شك دارد، چنانچه اين راهي را كه قرآن در مقابل او مي‌گذارد بپيمايد بعد از اينكه اين راه را پيمود، شك و ترديدش به طور قهري بر طرف خواهد شد، گرچه ممكن است مختصر وسوسه‌اي باقي ماند، لكن اين وسوسه چيز مهمي نيست و با آن استدلال اين وسوسه هم زدوده مي‌شود و اصلاً قابل اعتنا نيست. اما اين مربوط به اين آدم شاك صادق و حقيقت‌جو است كه واقعاً مي‌خواهد حقيقت امر برايش آشكار بشود، ولذا اگر كسي باشد كه مسأله‌اش لجاجت و بهانه‌گيري باشد، معلوم است كه به آساني و با هيچ استدلالي لجاجت او بر طرف نمي‌شود و نمي‌تواند حقيقت را ببيند. يعني حب مقام و حب خويشاوندان و دوستان و حب آن باورهاي پوسيده‌ي به ارث رسيده‌ي قديمي، نمي‌گذارد شك خودش را با اين چيزها زايل كند و در حقيقت شك او ناشي از ندانستن نيست كه وقتي در مقابلش يك وسيله‌اي براي دانستن گذاشته شد برطرف شود. شك او ناشي از احساسات نفساني و خودخواهي‌ها و دنياطلبي‌هاست كه با اين چيزها برطرف نمي‌شود، و بنابراين در آخر آيه مي‌گويد: ان كنتم صادقين، اگر راست مي‌گوئيد. يعني اگر در اين شكي كه داريد دنبال پيدا كردن حقيقت هستيد راهش اين است كه حالا مي‌گوييم.

راهنمائي قرآن براي زدودن شك

آيه به طور خيلي روشني دارد راه را در مقابل پاي طرف مي‌گذارد، اگر شما داريد كه اين آيات و اين چيزي كه ما داريم به شما عرض مي‌كنيم از سوي خداست، پس يك سوره مثل سوره‌هاي قرآن، خودتان ايجاد كنيد و بياوريد.
البته بعضي كه اهل بيان و سخنوري نيستند اگر بگويند اين چه حرفي است؟ ما كه اهل بيا نيستيم و نمي‌توانيم بياوريم، لكن ممكن است يا آدم فصيح و چيره‌دستي در سخنوري كه بتواند بياورد. اين آيه هم نمي‌گويد حتماً شخص خودت بياور، ولذا برو چيره دستان سخنور را پيدا كن و از آنها بخواه تا يك سوره مثل اين سوره درست كنند بياورند. كيفيت نظم و نسق بيان قرآني يك كيفيت ابتكاري است، نه شعر است و نه نثر است گاهي يك وزن گونه‌اي در آن وجود دارد، اما وزنش مثل وزن شعر نيست كه با آن اوزان خاص و با آن شكل و ترتيب خاص باشد. يك چيزي شبيه قافيه در آخرش هست اما نه مثل قافيه شعر، بلكه با همان نظم و نسق ان كنتم تعلمون يا مثلاً فرض كنيد ان كنتم تعلمون ـ و از اين قبيل: قرآن مي‌گويد: شما كه مخاطب اين سخن هستيد همين كلمات را كه بصورت ابتكاري قرآن مشاهده مي‌كنيد، از چيره دستان سخنورانتان بخواهيد يك سوره‌ي كوچك، يا در جاي ديگر مي‌گويد: ده سوره، و يك جايي هم گفته مي‌شود بخشي از يك سوره را اگر توانستند درست كنند بياورند. البته در آيه‌ي بعد مي‌گويد: ولن تفعلوا: يعني هرگز نخواهيد توانست. اين سخن قرآن واقعاً يك واقعيت تاريخي و يك معجزه عجيبي است كه اگر توانستيد ما ادعاي خودمان را پس مي‌گيريم و شما ايمان نياوريد. اما اگر نتوانستند و به هركس كه مراجعه كرديد ديديد جواب نمي‌دهد و نمي‌توانند چنين چيزي را بياورند پس قبول كنيد كه اين سخن با اين نظم و نسق ويژه و با اين لفظ و معنا سخن خداست و برسيد به اينكه كاري است مافوق توانائي‌هاي بشر، حالا اگر رفتيد و يك سوره‌اي هم درست كرديد و آورديد، چون يكي بايد قضاوت كند، گواه را هم خودتان بياوريد تا قضاوت كند كه آيا سوره مثل سوره‌ي قرآن هست يا نيست.

ظهور اسلام و اوج سخنوري عرب

اما اينكه گفتم: در آن روز توانائي‌ها بيشتر بود. به خاطر اين است كه دوران ظهور اسلام، دوران اوج سخنوري عرب است، يعني بعد از دوره جاهليت دوره‌هاي ديگري هم در سخن عربي اعم از شعر و نثر داريم و عمدتاً در شعر. دوران مخضرمين است، بعدر دروان عوائل است، بعد دوران محدثين است. بهرحال شعراي زيادي از برجستگان عالم ادب هستند كه همه‌ي اينها به عظمت سخنوران زمان پيغمبر اعتراف دارند يعني امرء القيس و عنطره و كساني بودند كه قصائد آن روز دنياي عرب بوسيله‌ي آنها سروده مي‌شد، از لحاظ استحكام و قوت شاعري و چيره‌دستي سطح بالا در سخنوران عرب در طول قرون متمادي بودند، يعني امروز هم كه شما يك اديب عرب را پيدا كنيد از معلّقات سبع، همان هفت قصيده‌اي كه هر سال بر ديوار كعبه آويختند براي شما سخن مي‌گويد. عرب آن زمان شعرشناس و شعرفهم بود، حتي روستائيان و باديه نشين‌ها هم شعرشناس بودند و اين در عرب رايج بود. البته الان من نمي‌دانم در بين اعراب چنين چيز‌هايي وجود دارد و چقدر با شعر آشنا هستند؟ ولي در گذشته‌هاي دور شعر و شاعري همگاني بوده و من در احوالات شعراي دوره‌هاي مختلف عرب اين را خواندم كه مثلاً يك شاعري مثل: فرزدق يا جرير كه هر دو هم عصر بودند. اينها در شعر خودشان وقتي شعر مي‌گفتند مي‌آمدند و در يك نقطه‌اي كه محل اجتماع مردم بود و به آن مي‌گفتند نادي كه همان معناي باشگاه امروز را داشت شعرشان را مي‌خواندند مردم جمع مي‌شدند با دقت گوش مي‌كرند و لذت مي‌بردند، يعني چيزي كه امروز در زبان فارسي و در زمانهاي گذشته هم من در محيط‌هاي فارسي زبان چنين چيزي را نشنيدم و سراغ ندارم.

جايگاه شعر در بين مردم فارسي زبان و عرب زبان

شعر در جمع فارسي زبانها كالاي برگزيده است، يعني دربارها و آدمهاي برجسته و ادبا و هوشمندان جامعه از شعر استفاده مي‌كردند و لذت مي‌بردند، اما در بين عرب اينطور نبود و عامه‌ي مردم از شعر لذت مي‌بردند، يك نفر مي‌آمد شعرش را مي‌خواند مردم كوچه و خيابان از هر طبقه‌اي همه جمع مي‌شدند، مخصوصاً اهل قبايل كه شعر را گوش مي‌دادند، بهتر مي‌فهميدند و لذت بيشتري هم مي‌بردند و ترجيح مي‌دادند. يكي مي‌گفت شعر اين خوب است، ديگري مي‌گفت شعر او خوب است يعني اهل شعر و ادب بودند، شعر را مي‌شناختند.

قبل از ظهور دعوت اسلام، هر سال يكبار در همين موسم حج و به اصطلاح حج جاهلي آنروز مي‌آمدند جمع مي‌شدند اشعار را مي‌خواندند و با نظر صاحبنظران هفت قصيده را مثلاً انتخاب مي‌كردند و به ديوار كعبه مي‌آويختند كه به آنها مي گفتند معلقات سبع، يعني آويخته‌هاي هفتگانه كه يك سال اين قصيده‌ها به ديوار كعبه آويزان مي‌ماند. آن زمان اين معلقات اوج بيان عرب بود و امروز هم همه‌ي ادبا قبول دارند. قرآن در يك چنين محيطي دارد اين حرف را مي‌زند كه شعراي درجه‌ي يك بودند، مثل اينكه فرض كنيد امثال سعدي و حافظ و فردوسي و صائب همه جمع باشند، آنوقت يك نفر بيايد يك سخني را بگويد و بعد ادعا كند كه اگر مي‌توانيد مثل اين سخن بگوئيد: مردم مراجعه مي‌كنند به اين آقاي مثلاً سعدي يا حافظ،‌اگر اينها اقرار كردند كه ما نمي‌توانيم، معلوم است كه سطح عالي‌ي سخنوري بشر عاجز از بيان اين معناست، پس قبول كنيد كه از طرف خداست و مي‌بينيد كه اين يك راه روشني است.

رابطه‌ي مستقيم عبوديت خدا با سخنان پيغمبر

حالا من عرض مي‌كنم: 1400 سال است اين سخن بقوت خودش باقي است و تاكنون هيچكس نيامده است سخني را بگويد كه پاسخ اين آيه قرآن باشد: بله كساني از قبيل ابن ابي العوجاء و ديگران پيدا شدند و چيزهايي از خودشان ساختند، فرضاً يك سوره، دو سوره، يك آيه، دو آيه كمتر يا بيشتر درست كردند و گفتند اين در مقابل قرآن! اما فقط خودشان گفتند و آن گواهان و داورانهرگز پيدا نشدند كه بگويند بله اين سخن هم‌وزن سخن قرآني است. ولذا وقتي يك نفر اهل فن بگويد چنين چيزي در طول اين چهارده قرن پيدا نشده خيلي مهم است! و اين آيه چنين چيزي را مي‌گويد. پس بنابراين: مضمون دو آيه قبل اينست كه ما كه از شما خواستيم عبوديت خدا را بكنيد عبوديت خدا يك رابطه‌ي مستقيمي با سخنان وحي كه اين پيغمبر ما بر شما عرضه مي‌كند دارد و بايد بر طبق اين سخنان عمل كنيد تا بتوانيد عبوديت واقعي خدا را انجام دهيد. حالا اگر شما در پاسخ به اين دعوت ما بگوئيد ما اين حرفهايي را كه اين آقا آورده مطمئن نيستيم از طرف خدا باشد، اگر خودتان اهل كار هستيد خودتان و اگر خودتان نيستيد برويد به سراغ كساني كه اهل اين كارند يك سوره ولو سوره‌ي كوچكي مثل اين سوره‌ها را كه ما آورديم بياوريد و اگر نتوانستيد بياوريد بايد قبول كنيد. يعني اگر انسان حقيقتاً دچار شك و ترديد است و غرض و مرض ندارد. وقتي ديد نمي‌تواند، مي‌فهمد كه اين حرف، حرف درستي است و اين سخن، سخن خداست. اما اگر كسي برسر آن نباشد كه بفهمد و دنبال لجاجت باشد حق را قبول نخواهد كرد.
هر دروني كو خيال انديش شد چون دليل آري خيالش بيش شد
بهرحال وسوسه‌ها و ترديد‌هايي كه ناشي از خودخواهي و جاه‌طلبي و حب‌دنيا و دلبستگي‌هاي شخصي و قومي و از اين قبيل است، اينها البته جلوي چشم انسان را مي‌گيرد و انسان مي‌تواند حقيقت را آنچنان كه هست درك بكند، چنين كسي معذور هم نيست، يعني بايد از خودخواهي‌ها بيايد بيرون و هجرت بكند تا بتواند بفهمد. اين مضمون آيه‌ي اول است و اكنون با توجه به كلمات آيه، يك بار ديگر مطلب را بيان مي‌كنم: وان كنتم في ريب مما نزلنا علي عبدنا: اگر شما در شك و ترديد هستيد از آنچه كه ما بر بنده‌ي خود نازل كرديم:
اينجا در عبارت عبدنا يك لطفي هست و آن اينكه در دو آيه قبل، رابطه‌ي دعوت با عبوديت است.
يا ايها الناس اعبدوا ربكم. (21 - بقره) عبوديت كنيد پروردگارتان را، گويي اين سئوال پيش مي‌آيد كه عبودت چگونه چيزي است؟ و عبد خدا چه انساني است؟ آنوقت نمونه‌ي عيني نشان داده مي‌شود: نزلنا علي عبدنا. عبد يعني همين كسي كه اكنون در مقابل چشم شماست، تجسد و تجسم عبوديت همين كسي است كه دارد اين آيات را از سوي ما براي شما فرو مي‌خواند. (وجود مقدس پيغمبر). عبدنا در حقيقت اشاره به اين است كه دعوت ما را كه قبلاً گفتيم اعبدوا ربكم عبوديت كنيد خداي خود را، يعني حركت كنيد به سمت آن جايگاهي كه اين انسان والا و برجسته و شجاع به امانت و به صداقت و پاكي و زيبائي‌هاي معنوي در آن قرار دارد كه در دو آيه قبل گفتم:
اعبدوا ربكم مصداق عيني عبد را دارد، يعني اين چنين بشويد. البته اينكه مي‌گويد: عبدنا و بنده را به خودش نسبت مي‌دهد، نوعي لطف الهي را به پيغمبر نشان مي‌دهد و اين عبارت عبدنا در تعبير قرآن باز هم در مورد داوود و در مورد ايوب و شايد در مورد زكريا هم هست، مثل عبدنا ايوب و عبدنا داوود كه آنجا اسم‌شان آورده شده، اما اينجا كه اسم نياورده ممكن است مراد همين پيغمبري باشد كه در منظر و پيش روي شماست كه يك خصوصيت و يك التفات، و رحمت، و حجت الهي را به بنده‌ي برگزيده‌اش نشان مي‌دهد.
پس اگر شما در شك هستيد از آنچه كه ما بر اين بنده‌ي خودمان كه در مقابل شماست نازل كرديم، راه برطرف شدن شك اين است كه مي‌گوئيم:
فأتوا بسورهٍ من مثله، يك سوره از قبيل همين كه ما بر او فرو فرستاديم شما بياوريد، كه عرض كرديم: معنايش اين نيت كه اگر يك آدم عامي باشد كه هيچ سخنوري نمي‌داند او هم برود خودش را بياورد تا اگر نتوانست، بيايد تسليم شود. بلكه به آن معناست كه آن آدم عامي غير سخنور مراجعه كند به آن كسي كه مي‌تواند، كما اينكه آن روز بزرگترين فصحاي عرب وجود داشتند و منكر قرآن بودند، وقتي در مقابل اين آيات قرار گرفتند عاجز ماندند، كه اگر واقعاً توانايي داشتند چند آيه و چند سوره مي‌آوردند بهمين شكل ارائه مي‌كردند و مي‌گفتند شما داريد با همين چيزها مردم را دعوت مي‌كنيد، اما نه فقط نتوانستند اين كار را بكنند، بلكه مقابل اين درخشش و دعوت نو كه دلها را، مخصوصاً دلهاي جوانهاي پاكدل و پاك طينت را كه تعصبات در آنها كمتر بود بسوي خود جذب مي‌كرد، آنچنان درماندند كه مجبور شدند در مقابل نفوذ دعوت پيغمبر (ص) به زور متوسل بشوند و در ايام حج، مسافريني كه مي‌آمدند مكه باي مراسم حج جاهلي و نه توحيدي، براي اينكه آنها به سخن پيغمبر گوشش نكنند مي‌رفتند بيخ گوششان مي‌گفتند اين آدم خطرناك و چنين و چنان است به حرفش گوش نكنيد، كه اينكه نشانه‌ي درماندگي آنها بود.

تحدّي و مبارزه طلبي قرآن در مقابل دشمنان لجوج

پس اين سخن قرآني به طور كامل و روشن دارد با اينها تحدّي مي‌كند، كه البته نسبت به كساني كه شك دارند اتمام حجت است و تحدّي در مقابل دشمنان عنود و كساني است كه صادقانه برخورد نمي‌كنند و واقعاً اجاجت دارند، ولذا نسبت به همه تحدّي نيست، بلكه نسبت به كساني كه واقعاً شك دارند و مي‌خواهند مطلب براي‌شان روشن بشود اتمام حجت است. يعني حجت را بر اينها تمام مي‌كند و مي‌گويد: اين راه است. از اين راه برويد تا شك‌تان برطرف بشود. فاتوا بسوره من مثله اگر رفتيد اين سوره را تهيه كرديد و آورديد و مي‌خواهيد مقايسه كنيد، ما نمي‌گوئيم بيايد از ما شهادت و داوري بطلبيد، البته خدا بهترين گواهان است. آيه‌ي قرآن در جاي ديگر مي‌گويد:

قل الله شهيد بيني و بينكم (19 - انعام) خدا گواه است بين ما و شما، اما شما خدا را به شهادت قبول نداريد، چون اگر شهادت خدا راقبول داشتيد سخن خدا را در همين آيات الهي مي‌شنيديد و مي‌فهميديد. برويد شهداي خودتان را كه غير از خدا داريد بياوريد تا قضاوت كنند. ببينيم آنها چه مي‌گويند؟. وادعوا شهداء كم من دون‌الله ان كنتم صادقين: اگر راست مي‌گوئيد كه ما شك داريم و نمي‌دانيد چكار بكنيد، اما اگر چنانچه دچار لجاج و عناد هستيد آن مطلب ديگري است. و حالا، فان لم تفعلوا ولن تفعلوا: پس اگر اين كار را انجام نداديد، يعني نتوانستيد اينكار را بكنيد كه هرگز نخواهيد كرد: فاتقو النار التي و قودها الناس و الحجاره نتوانستيد اينكار را بكنيد كه هرگز نخواهيد كرد: فاتقو النار التي و قودها الناس و الحجاره (22 - بقره): پس ديگر بر حذر باشيد از آتش دوزخ الهي كه انسانهاي لجوج و عنود در اين دوزخ دچار خواهند شد. شرح اين آيه را جلسه‌ي بعد عرض خواهم كرد.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته

درس هایی از قرآن (جلسه ی پانزدهم  )

بسم‌الله الرحمن الرحيم
يا ايها الناس اعبدو ربكم الذي خلقكم والذين من قبلكم لعلكم تتقون (21 - بقره).

از اينكه در ماه مبارك رمضان به جز يك جلسه توفيق پيدا نشد كه مجلس درس و قرآن را با شما برادران و خواهران داشته باشيم متأسفم. اميدوارم شما جوانها از ماه رمضان حداكثر استفاده را كرده باشيد، و انشاءالله، هم روزه‌ي اين ماه و هم از تلاوت قرآن و تلاشهاي معنوي گوناگون در اين ماه بهره كامل برده باشيد و توصيه‌ام به شما اينست كه سعي كنيد ذخيره ماه رمضان را براي خودتان حفظ كنيد. زيرا ذخائر معنوي هم مثل ذخائر مادي از اين جهت كه اگر آن را حراست كرديم و از آن نگهداري نموديم براي ما مي‌ماند، اما اگر درباره‌ي آن تفريظ و بي‌توجهي و بي‌مراقبتي كرديم، آنرا از دست خواهيم داد.

اگر انشاءالله توفيق روزه‌ي ماه رمضان و عبادت اين ماه و انس با قرآن را ولو بطور نسبي پيدا كرده باشيد براي شما يك معنويت و صفا و نورانيتي بوجود مي‌آورد، انشاءالله كوشش كنيد كه آنرا براي خودتان حفظ كنيد، و همانطور كه بارها عرض كرديم، اين كار در مورد جوانها به مراتب آسانتر است و اين حالت را شما جوانها بهتر مي‌توانيد بدست بياوريد همچنانكه بهتر مي‌توانيد آنرا حفظ كنيد ـ ايام جواني كه اين فرصت بزرگ را به شما مي‌دهد قدر بدانيد. اكنون به دنباله‌ي بحث مي‌پردازيم و آيات را معنا مي‌كنيم.

امر به بندگي و استدلال عبوديت در قرآن

ضمن دو، سه جلسه درباره‌ي دو آيه بحث شد، البته بحث درباب اين دو آيه همچنان ناتمام ماند، امروز بحث را تمام مي‌كنيم. آيه: ياايهاالناس اعبدوا ربكم الذي خلقكم والذين من قبلكم لعلكم تتقون (21 - بقره) را اين طور ترجمه كرديم كه: هان اي انسانها پروردگار خود را عبادت كنيد كه شما را آفريد و كساني را كه پيش از شما بوده‌اند. شايد تقوا يابيد. اين آيه اول بود كه در اين آيه دو مطلب بطور اساسي هست و يك مطلب هم به صورت تبعي.

اما آن دو مطلب اساسي يكي اين است كه: انسانها را امر مي‌كند به بندگي كردن خدا، يعني توجه دادن بندگي به سمت حضرت باريتعالي كه در شرح اين آيه مفصلاً سخن گفته شد و عرض كرديم كه ما خواهي نخواهي يك چيزي را عبوديت مي‌كنيم: يا خود را، يا يك قدرت برتراز خود را، يا يك چيز معنوي را، يا يك چيز مادي را، با آن معنايي كه عبوديت دارد.

البته خداي متعال مي‌خواهد اين عبوديت متوجه به ذات مقدس الهي بشود. اين مطلب اول بود كه دعوت مردم به عبوديت، ذات مقدس پروردگار است. و مطلب دوم اين است كه: براي اينكه عبوديت بايد متوجه خدا باشد استدلالي ذكر مي‌شود: الذي خلقكم يعني علت اينكه ما بايد خدا را عبادت و بندگي كنيم اين است كه او ما را و گذشتگان ما را آفريده و بشر را پديد آورده است، پس شايسته است كه بشر از او اطاعت كند! اطاعتي كه به معناي عبوديت است و اين هم مطلب دوم. لكن آن مطلبي كه بطور تبعي ذكر شده آن جمله آخر، لعلكم تتقون است يعني با اين عبوديت و بندگي كردن خدا و حركت در محوري كه خدا معين مي‌كند انسان به رتبه‌ي تقوا كه شامل خصوصيت برجسته‌اي است خواهد رسيد و در تقسيم‌بندي اول سوره به آن اشاره شد، هدي للمتقين كه انسانها را خداي متعال تقسيم كرده به كساني كه: متقين هستند، و كساني كه كافرين هستند، و كساني كه منافقين هستند.

البته در حاشيه اين سه مطلب نكته‌ها و اشارات بسياري هست، و اين از خصوصيات قرآن است، كه وقتي يك مطلبي را بيان مي‌كند، چگونگي بيان و تعبيراتي كه به كاربرده مي‌شود، دهها نكته ريز و درشت از معارف الهي و درسهاي زندگي و چيزهايي كه بايد بدانيم بما مي‌آموزد و بعضي از اين نكات را ما مي‌فهميم بسياري را هم نمي‌فهميم، البته نه اينكه بشر نفهمد، يعني ممكن است من كه مطالعه مي‌كنم نفهمم، لكن شما كه مطالعه كنيد بفهميد، و ديگري مثلاً وقتي تأمّل كند بفهمد.

هر كس وقتي قرآن مطالعه كند نكته‌اي از اين نكات را بدست مي‌آورد و اين از خصوصيت قرآن است، يعني چگونگي‌ي سخن گفتن قرآن، مملو از نكات گوناگون آموزشي و معرفتي و درس است و از جمله‌ي اين نكات يكي اين است كه مي‌فرمايد: اعبدوا ربكم نمي‌گويد: اعبدوالله و مي‌گويد: پروردگارتان، يعني، ان كسي كه تدبير كننده‌ي وجود شما و گردانندگي‌ي نظام هستي در اختيار اوست، او را بايد عبادت كنيد! عبادت يك چنين موجودي، امر منطقي است. معلوم است انسان وقتي بخواهد از كسي اطاعت بكند بايد آن قدرت والاي برتري را عبادت كند كه سرنوشت همه‌ي بشر وامور بشر و زندگي بشر بوسيله‌ي او اداره مي‌شود. اين يك نكته است، و از اين قبيل نكات در اين آيه شريفه زياد است، يا يكي از اين نكات كه قبلاً هم گفتم در ياايها الناس، مخاطب آيه ناس است، يعني اشاره است به يك چيز مشتركي بين همه‌ي انسانها كه آن فطرت مشترك انساني است. دراينجا: قشرها و نژادها و مليت‌ها و خونها نيستند كه مخاطب قرار مي‌گيرند، بلكه اين انسانيت است كه به طور عام مخاطب قرار مي‌گيرد. يعني آن مشترك بين همه‌ي انسانها كه فطرت دروني انسان و سرشت انسانيت است، او مخاطب اين سخن است كه پيداست كه آن سرشت انساني‌ي انسان، اين امر را، و اين مطلب را از خداي متعال درك مي‌كند و مي‌پذيرد. از اين قبيل نكات در آيه هست كه حالا در اين فصلي كه من دارم به گذشته بر مي‌گردم در حقيقت بحث را تكرار مي‌كنم براي اينكه برسم به بحث امروز.

هماهنگي و همكاري قوانين طبيعت ميان زمين و آسمان

اما آيه دوم كه دنباله‌ي اين آيه است و مقدار زيادي درباره‌ي آن صحبت كرديم، كه امروز انشاءالله سخن را به پايان مي‌بريم اين است: الذي جعل لكم الارض فراشاً (بقره - 22): آن كه زمين را براي شما بستري قرار داد و اين الذي، عطف به الذي خلقكم آيه قبل است، يعني بندگي و عبوديت كنيد خدايي را كه شما و گذشتگان شما را آفريد و زمين را براي شما بستري قرار داد، والسماءَ بناءً و آسمان را بنايي استوار قرار داد. كه شرح تفضيلي آن را جلسه‌ي قبل براي شما دادم. وانزل من السماء ماءً و از آسمان آبي بر زمين فرو باريد. اين همكاري و هماهنگي قوانين طبيعت ميان زمين و آسمان معلول همكاري و تجارب چندين عامل زميني و آسماني است: تابش خورشيد بر درياها، تبخير آب درياها، بعد تشكيل ابرها، بعد جابجا كردن بادها و اين عوامل گوناگوني كه در ايجاد فشار و ايجاد باران مؤثرند، و بالاخره باريدن آب پاكيزه از آسمان يعني همان باران آبي كه مايه حياه انسان است، اعم از آنچه كه از آسمان مي‌آيد، يا آنكه در سدها ذخيره مي‌شوند و آنچه در زير زمين انبار مي‌شود و آنچه بر روي زمين جاري مي‌شود و مستقيماً بر روي كشت‌ها و دره‌ها و جنگها و زمين‌هاي شما مي‌بارد و زمين را براي شما زنده مي‌كند، اين هم يكي از نشانه‌هاي قدرت الهي و يكي از آن سرچشمه‌هاي اصلي‌ي نشان دهنده‌ي تدبير خلقت آفرينش است فاخرج به من الثمرات رزقاً لكم (32 - ابراهيم) پس بوسيله‌ي اين آب از ميوه‌ها براي شما مايه ارتزاقي پديد آورد، و اين تعبير ثمرات، يعني هر نوع محصولي كه از زمين بدست مي‌آيد اعم از محصولاتي كه شما بدون واسطه از آن استفاده مي‌كنيد مثل: گندم، يا سبزيجات و ميوه كخ بطور بي‌واسطه از آن ارتزاق مي‌كنيد، يا آن چيزهايي كه با واسطه مايه ارتزاق شماست، مثل اينكه حيوانات از آنها ارتزاق مي‌كنند، بعد حيوانات وسيله‌ي ارتزاق شما مي‌شوند، يا مواردي كه در طبيعت بوجود مي‌آيد و از آن مواد، مواد غذايي لازم ديگر مثل قند و از اين قبيل براي شما بوجود مي‌آيد، يا چربي مثلاً كه مايه ارتزاق شماست پديد مي‌آيد، اينها با واسطه به دست شما مي‌رسد، فرضاً از چربي دانه‌ها، يا از چربي حيوانات استفاده مي‌كنيد، همه‌ي آنچه را كه شما براي ارتزاق و بقاي حياه جسماني خودتان نياز داريد، در حقيقت از زمين و به بركت همان آبي است كه خداي متعال از آسمان بر شما فرو مي‌ريزد، پس خدايي را كه داراي اين خصوصيات هست عبادت كنيد.

عبوديت انحصاري خدا، يا توحيد عملي

دنباله‌ي آيه مي‌فرمايد: فلا تجعلو لله اند اداً: پس براي خدا رقيبان و شريكان مگيريد. براي خدا در عبوديت هم‌سان و انباز و همانندي اتخاذ نكنيد، جوانان را اسير غير عبوديت خدا نكنيد، خودتان را اسير غير عبوديت خدا نكنيد و انتم تعلمون: در حالي كه شما مي‌دانيد. اين جملات آخر همان چيزهايي است، كه من اندكي بايد امروز انها را شرح بدهم. در اين دو آيه‌اي كه تلاوت شد، و امروز و قبلاً مقدار زيادي شرح داديم. بهر حال مقصود اين است كه: انسان بطور منحصر بنده‌ي خدا باشد و عبوديت انحصاري خدا كه عبارت ديگري از توحيد عملي است مورد توجه اين دو آيه قرار گرفته: پس فقط مسأله‌ي اثبات صانع در اين دو آيه مطرح نيست، يعني اينطور نيست كه خداوند با بياني كه در اين دو آيه شده است، فقط مي‌خواهد اثبات كند اين جهان آفريننده‌ و مدبر و ربّي دارد، گرچه اين مسأله را هم در برمي‌گيرد.

در جلسه‌ي قبل توضيح دادم كه وقتي انسان اين پديده‌هاي آفرينش را مي‌بيند، فطرت انساني متنبّه مي‌شود به وجود صانع، يعني شما وقتي با فطرت پاك و بي‌غل و غش با پيش‌داوريهاي گوناگون عالم خلقت مواجه بشود، از درون فطرت يك ندايي به شما مي‌گويد: يك دست قوي و يك طرح از پيش ساخته ويك قدرت كامله‌اي وجود دارد كه بر همه‌ي اين پديده‌ها حكفرماست و هيچكس قادر نيست اين را انكار بكند. يعني فطرت بشر به انسان اجازه نمي‌دهد كه يك چنين چيز واضحي را نفي كند. همانطور كه در بيان عرفا و فلاسفه تشبيه به نور آفتاب شده و گفته‌اند كسي كه آفتاب را مي‌بيند و مي‌گويد اين آفتاب است، در حقيقت دارد به سلامت خودش شهادت مي‌دهد كه دو چشمم روشن و نامرمد است. وقتي مي‌گويد آفتاب هست، در واقع دارد مي‌گويد من دارم مي‌بينم، والاّ وجود آفتاب نياز به شهادت ما ندارد، چون ما اگر سالم باشيم آفتاب را مي‌بينيم و همينطور اگر فطرت انسان سالم باشد (كه اكثر قريب به اتفاق انسانها سالمند و افراد خيلي استثنائي پيدا مي‌شوند كه فطرتشان ناسالم باشد) شهادت مي‌دهند كه اين نظم در عالم وجود اين پديده‌هاي گوناگون در عالم خلقت حكايت از وجود يك علم و قدرتي دارد كه پديد آورنده‌ي اين نظم است و مثال آن را هم زدم كه تكرار نمي‌كنم.

اطاعت مطلق و عبوديت بايد مختص به خدا باشد

پس اصل اثبات صانع از اين دو آيه استفاده مي‌شود. منتها مقصود در اين دو آيه فقط اين نيست كه ثابت كند اين عالم صانعي دارد و شايد بشود گفت اصلاً در اين مقام نيست، بلكه آنچه كه در اين دو آيه مورد توجه و تأكيد است، بعد از اين كه ما براي عالم و براي انسان صانع و آفريننده‌ي قائل شديم كه تدبير جهان را منتسب به او مي‌دانيم: آفرينش زمين، هموار شدن زمين، آماده‌ي زندگي شدن زمين، برافراشتن آسمانهايي با اين عظمت و با شرحي كه درباره‌ي آسمان در جلسه‌ قبل دادم: ايجاد حياه، ايجاد آب و وسيله‌ي زندگي و ارتزاق، وقتي اين را قبول كرديم لازمه‌اش اين اسنت كه اطاعت ما آن اطاعتي كه به معناي عبوديت است باشد و اطاعت مطلق در همه‌ي زندگي‌مان، بايستي منحصر باشد به اين خدا و ديگر شريكي براي او قائل نباشيم، اين همان چيزي است كه در اين آيات مورد توجه است. حالا چرا بايد در عبادت شريك براي خدا قرار نداد؟ آنچه كه در اين زمينه از آيات استفاده مي‌شود، اين است كه شما براي عبوديت و بندگي‌ي خدا يك استدلالي داريد و آن استدلال همان چيزي است كه در اين آيات ذكر شد: چون خداي متعال آفريننده‌ي انسان است، آفريننده‌ي محيط زندگي‌ي انسان است، پديدآورنده‌ي مايه حياه و وسيله‌ي ادامه‌ي حياه انسان است و اينكه مي‌گوئيم آفريننده‌ي انسان و پديد آورنده‌ي حياه، اين حرف يك باطني دارد، كه آن، مركز جوشان بي‌نظير دانش و قدرت است، انسانهايي هستند كه راحت از كسي كه يك كلمه بيشتر مي‌داند اطاعت مي‌كنند.

احساس خضوع در مقابل ارزش برتر

شما وقتي با كسي معاشرت مي‌كنيد كه در بحث و در سخن مي‌بينيد علمش از شما بيشتر است، راحت تسليم او مي‌شويد و هرچه مي‌گويد از او مي‌پذيريد و در مقابلش احساس خضوع مي‌كنيد، اين يك امر قهري و فطري است. يك استاد مسلطي كه در يكي از دانش‌ها مثلاً: هر سئوالي از او بشود شما مي‌بينيد جواب حاضر و منطقي و قانع كننده‌اي دارد، آيا در مقابل او احساس خضوع نمي‌كنيد؟ حالا اگر اين استاد نه در يك علم و در چندين دانش اين خصوصيت را داشته باشد، در مقابل او چگونه احساس خضوع مي‌كنيد؟ اين تسليم ارزشهاي برتر شدن خصيصه‌ي فطري انسان است و يكي از ارزشهاي برتر دانش است. حالا از دانش فراتر برويم: كسي كه يك قدرت فوق‌العاده، يا يك توانائي جشماني، يا يك توانائي و تسلط روحي مثلاً دارد، انسان راحت خود را در دسترس او قرار مي‌دهد و در مقابل او احساس خضوع مي‌كند. پس اين گرايش به منبع علم و منبع قدرت يك امر فطري انسان است، و وقتي شما تشخيص مي‌دهيد ذات مقدس پروردگار منبع لايزال علم است، لازمه‌اش عبوديت و بندگي پروردگار انساني را درك بكنند. و آنچه كه تا امروز از وجود انسان كشف شده در زمينه‌هاي مختلف: جسماني و زيستي، و بيولوژيك، و بافت‌هاي مغز روحيات و جهات گوناگون روان‌شناختي‌اش يك قطره‌اي در مقابل درياست و اين دانشمندان بخش‌هاي مختلف انسان‌شناسي صراحتاً بيان مي‌كند. اگر كسي يك بسته‌بندي‌اي از دانش عظيم بشري را داشته باشد شما در مقابلش تعظيم مي‌كنيد، درحالي كه كل اين دانش، هنوز نتوانسته است حتي آن موجودي را كه خداي متعال با قدرت آفريده است بشناسد، پس چگونه خواهد توانست آن قدرت بي‌پايان كه اين موجود را با تمام اسرار و پيچيدگي‌ها و جزئياتش پديدآورده، و بعد نسلهاي پي‌در‌پي او را، با اشكال گوناگون و با همان ريزه‌كاريها بوجود آورده است بشناسد؟ اين چه علمي و چه دانشي است؟

يعلم ما بين ايديهم و ماخلفهم ولايحيطون بشيءٍ من علمه الا بماشاءَ (255 - بقره) اين جمله‌اي است كه در آيه‌الكرسي مي‌فرمايد: هيچكس به علم خدا احاطه پيدا نمي‌كند، مگر بقدري كه خداي متعال اراده كرده و اذن داده باشد و بشر در طول قرون، بخشي از اين دانش را به دست مي‌آورد، لهذا كسي كه داراي يك چنين دانش عظيمي است انسان را به طور قهري خاضع و در مقابل خودش وادار به عبوديت و بندگي و فرمانبري مي‌كند بدون اينكه اجباري در كارش باشد. آنوقت هرچه انسان داناتر باشد، اين عبادت براي او طبيعي‌تر و دلنشين‌تر است، همچنانكه آن استاد دانشمندي را كه شما مي‌شناسيد اگر بيايد در كوچه و خيابان ممكن است يك آدم جاهل و بي‌سوادي چون او را نمي‌شناسد نسبت به او اسائه‌ي ادب كند، شما كه شاگرد اوهستيد، به همان قدري كه دانش و معرفت‌تان بيشتر است، قهراً تواضع‌تان در مقابل آن دانشمند بيشتر خواهد بود، اما آدمي كه جاهل است و دانشي ندارد به او بي‌اعتنائي مي‌كند. قرآن مي‌فرمايد: انما يخشي الله من عباده العلماء (28 - فاطر): يعني علما هستند كه در مقابل پروردگار خشيت دارند. پس اينكه اين آيه مي‌گويد، الذي خلقكم: خدايي كه شما را آفريده، يا مي‌گويد: زمين و آسمان را چنين و باران را چنان قرار داد، در واقع دارد اشاره مي‌كند به علم بي‌پايان الهي، كه اين علم، فطرت و دل انسان را وادار به خضوع و عبوديت خداي متعال مي‌كند. حالا به همين نسبت قدرت الهي را بسنجيم.

خضوع در مقابل قدرت الهي

قدرت الهي در ساختن اين ابزارهاي ريز و اين وسائل كوچك، اين سولهاي بدن انسان يا حيوانات و چيدن اينها در مقابل هم و تشكيل يك موضوع عظيم، ايجاد مغز انسان با آن سعه‌ي عظيمي كه تمام آفرينش را بشر در مغز خودش مي‌چرخاند و از مغز خود براي خلاقيت استفاده مي‌كند، اين قدرتي كه توانسته است اين مغز را با اين همه اسرار و شگفتي‌ها و توانائي‌ها بوجود بياورد، اين همان قدرتي است كه انسان اگر عالم باشد بطور قهري در مقابل او خاضع مي‌شود، و هرچه علم انسان و معرفت انسان و تنبه انسان بيشتر باشد خضوعش در مقابل اين قدرت بيشتر خواهد بود. حالا اين فقط علم و قدرت خداست و ما در مقولات ديگر وارد نشديم، لهذا رشته‌ي سخن گم نشود، گفتيم كه آيه قرآن مي‌گويد: در عبوديت، براي خدا شريك انتخاب نكنيد، زيرا شما كه خدا راعبوديت مي‌كنيد، براي اين عبوديت و بندگي خودتان استدلال داريد و مي‌گوييد: چون او مركز جوشان علم و كانون قدرت است من بطور قهري در مقابل او احساس خضوع دارم و از او اطاعت مي‌كنم، پس عبوديت خدا تابع يك استدلالي است. ولذا اگر خواستيد غير از خدا را عبوديت بكنيد، چه استدلالي داريد؟ آن كساني كه در عبوديت براي خدا شريك قرار مي‌دهند، استدلال و منطق و توجيه قانع كننده‌ براي فطرت و براي عقلشان كدام است؟ چگونه ممكن است براي خدا در عبوديت شريك قرار بدهد؟ در حالي كه آن شريك، خصوصيات و توانائي‌ها و اقتدار و آن چيزي كه انسان را به طور قهري وادار مي‌كند به بندگي و عبوديت ندارد.

خضوع در مقابل غير خدا تحقير انسان است

از جمله چيزهايي كه انسان ممكن است در عبوديت براي خدا شريك قرار بدهد يكي همان بت‌هايي است كه در دروان نزول قرآن مي‌پرستيدند و امروز هم در گوشه‌هايي از دنيا هنوز همان شكل بت‌پرستي هست، كه عرض كرديم در هندوستان بت‌خانه‌هايي وجود دارد و آن كساني كه آنجا رفتند ديده‌اند، موجودي از سنگ يا چوب تراشيدند آنجا افتاده مي‌روند در مقابلش خضوع مي‌كنند. انسان با اين شرافت در مقابل يك جسم بي‌جان شرع مي‌كند به خضوع كردن و گريه كردن و از او اجابت طلبيدن و كمك خواستن!! اين تحقير انسان است و تحقيري است كه متأسفانه در طول قرون متمادي انسانها نسبت به خودشان روا داشتند و باز هم روا مي‌دارند. اين يكي از انواع شريك قرار دادن براي خداست در عبوديت و به اصطلاح نوع ساده‌تر و محسوس‌تري و عيني‌تر است.

شرك به خدا در مسيحيت

نوع ديگر، آن چيزي است كه در بعضي از اديان وجود دارد، يعني چيز را براي خدا به عنوان شريك فرض مي‌كنند كه خود اگرچه موجود والاست، اما خود او معترف به عبوديت خداست، مثل آنچه كه در مسيحيت هست كه براي خدا دو شريك قائلند: اب و ابن و روح‌القدوس، اقانيم ثلاثه‌ي مسيحيت است، يعني سه عنصر تشكيل دهنده‌ي شوراي عالي‌ي الوهيت!! گويا الوهيت يك شوراي عالي متشكل از سه عنصر برجسته دارد، كه يكي از اين سه عنصر، خداي پدر است و يكي هم خداي پسر است كه عبارت است از عيسي و موسي هم روح‌القدوس است!! حال اين را از كجا درآوردند و ناشي از چه اشتباهي در فهم است و كدام دستهايي مسيحيت را به اين خرافات آلوده كرده؟ اينها بحث‌هاي ديگري است. و اما آن روح‌القدوسي كه اينها مي‌گويند شريك خداست، البته وجود دارد لكن آن روح‌القدوس همان جبرئيل امين است كه بنده‌ي خداست و خودش را بنده‌ي خدا مي‌داند. جبرئل واسطه‌ي وحي الهي بر همه‌ي پيغمبران است البته روح‌القدوس كه يك قدرت عظيمي است، او خودش معترف است، او خودش را يك بنده‌ي متواضع خدا مي‌داند كه در زمان پيغمبري‌اش مردم را به عبادت خدا دعوت مي‌كرد و در انجيل عهد جديد هم كه دست مسيحي‌ها موجود است اين بزرگوار هرگز در طول زندگي‌اش ادعاي خدايي نكرده و يك چنين چيزي در اناجيل هم نيست، نه اينكه ما بگوئيم، او خودش را بنده‌ي خدا و پا دو دستگاه الوهيت و رسول دانسته است.

خطاب الهي به حضرت عيسي در قرآن

قرآن كريم خطاب الهي را به حضرت عيسي نقل مي‌كند كه خداي متعال به عيسي فرمود: ءانت قلت للناس اتخذوني و امي الهين من دون الله (116 - مائده): آيا تو گفتي به مردم كه مرا به خدايي انتخاب كنيد؟ اين سئوالي است كه خداي متعال از حضرت عيسي مي‌كند (البته خداي متعال مي‌داند كه حضرت عيسي چنين چيزي را نگفته) و اين شيوه سئوال و جواب در بيان براي اينست كه مخاطبين قرآن عبرت بگيرند و حقيقت را بفهمند. حضرت عيسي در جواب مي‌گويد: قال سبحانك مايكون لي ان اقول ماليس لي بحق ان كنت قلته فقد علمته تعلم ما في نفسي (116 - مائده) تو پاك و منزهي پروردگارمن ، چگونه ممكن است من سخن ناحقي را به بندگان تو بگويم لكن آنچه را كه تو به من وحي كردي و به من امر نمودي، من همان را به بندگان تو گفتم من هرگز به بندگان تو نگفتم كه مرا به خدايي قبول بكنيد: بهر حال حضرت عيسي مثل بقيه‌ي بندگان بنده‌ي خداست، منتها با ويژگي‌هايي كه خود اين مستلزم يك بحث مستقلي است كه الان آن فرصت وجود ندارد تا بگوئيم: آن وسيله و مايه‌اي كه عيسي و پيغمبر ما و هر پيغمبر، يا بنده‌ي صالحي از بندگان برگزيده را به آن اوج انسانيت مي‌رساند چيست؟ خداي متعال از همان اول آنها را پاك و مطهر آفريده، اين اوج وجود انساني‌شان ناشي از چيست؟ آيا صد در صد ناشي از محبت‌الهي است، يا ناشي از تلاش خود آنهاست و يا چيزي است بين اين دو كه البته در يك بحث مستقل و وقت‌ مناسبي انشاءالله عرض خواهم كرد.

به هر حال اين بشري كه يك موجود برجسته و برگزيده است كه خودش با عروج از نردبان و پلكان عبوديت الهي به اينجا رسيده كجا مي‌گويد: مرا عبادت كنيد؟ او از كساني كه عبادتش كنند بيزار است.

اندادالله ساخته‌ي تفكر بشر

در اين آيه و آيات ديگر يكنوع اندادالله از چيزهايي كه بشر آنها را عبادت مي‌كند هست، لذا اينها در طول تاريخ تقريباً وجود داشته، در دوران زندگي مدرن هم وجود دارد و آن عبوديت نظامهاي ساخته و پرداخته‌ي دست بشر است. يعني قوانيني كه بشر آنها را ساخته و دستوراتي كه افراد بشر آنها را صادر كرده، عمل كردن به اينها عبادت غير خداست و عبادت همان كساني است كه اينها را بوجود آورده‌اند. فرضاً متفكريني پيدا مي‌شوند يك مكتبي را پايه‌گذاري مي‌كنند، بعد اين مكتب براي زندگي بشر سرمشق مي‌نويسد و دستور مي‌دهد كه اقتصاد اين چنين باشد، حكومت آنچنان باشد، روابط اجتماعي و روابط اخلاقي اينگونه باشد، مثا اينكه نمونه‌ي برجسته و بارزش همين ماركسيسم بود كه هفتاد سال در دنيا عمر كرد و بعد هم بخودي خود خاموش شد و افول كرد. هفتاد سال هم انسانهايي با تعصب اين مكتب را پذيرفتند و هر چيز ديگر را بصورت صد در صد دگم همرا با تحجّر رد كردند اكنون شما جوانها خوشبختانه در يك دوراني وارد ميدان زندگي و فكر و عمل شديد كه از اين حرفها خبري نيست لكن يك روزي بود كه در همين دانشگاه تهران و دانشگاههاي كشور و محيط دانشگاهي و دانشجويي كسي جرأت نداشت در مقابل اين جوجه ماركسيست‌ها راجع به يك معرفتي يا مثلاً اقتصاد يك كلمه حرف بزند، اگر كسي يك كلمه مي‌گفت مسخره مي‌كردند كه اين حرفها چيست مي‌گوئيد؟ بعد يك جمله‌اي از ماركسيسم بيان مي‌كردند، كانه يك آيه غير قابل تشكيك بود كه مثل وحي منزل همه بايد قبول كنند، حتي با ما هم كه روحاني و آخوند بوديم و در اين كار حرف داشتيم وقتي روبرو مي‌شدند همينطور بود. افرادي از همين جوانها در مشهد خانه‌ي ما مي‌آمدند وقتي يك چيزي مي‌گفتيم مي‌گفتند: نه، اينطور است! اصلاً خودشان را بطور قاطع محتاج استدلال كردن نمي‌دانستند، گويا آيه نازل مي‌كردند كه اينطور است. چقدر آدمهاي خوش‌فكر و با استعداد،‌ چقدر انسانهاي ساده‌ي معمولي و چقدر نيرو و تلاش انساني و جسمي و فكري همه رقم در جهت بناي دنيا به آن شكلي كه ماركسيسم نسخه داده بود و آيه نازل كرده بود صرف شد و همه‌ي آنها هدر رفت؟! اين نوع عبوديت بشر و بنده‌ي سردمداران نظام ماركسيسمي شدن است در حالي كه سردمداران اصلي‌اش مرده بودند، اما سردمداران زنده و آنهايي كه كارگردانها و متوليان نظام در هر زماني بودند، يا سردمداران نظامهاي غربي و همين دمكراسي و حقوق بشر جعلي كه اسمش را گذاشتند آزادي و در باطن بهيچوجه آزادي نيست، بلكه اسارت است. آن كساني كه چشم بسته تسليم اين تفكر مي‌شوند. در حقيقت دارند عبوديت مي‌كنند و كساني كه گردانندگان و سردمداران اين تفكرند. اين هم عبوديت غير خداست، چون آن كسي كه اين حرفها را آورده و اين فكر را براي بشر به عنوان سرمشق و دستورالعمل مطرح مي‌كند او غير از خداست، پس اطاعت از آن سخن، عبوديت كردن و بندگي كردن غير از خدا و پذيرفتن يك بندي است بر دست و پا و بر ذهن انسان.

من هميشه نظامهاي اجتماعي را به تورهاي ماهيگيري مثال مي‌زدم كه گاهي در ميان خود هزاران ماهي را مي‌كشانند به يك سمت خاصي و آن ماهيان خودشان متوجه نيستند كه با همان حركت تور، دارند به يك طرفي كشيده مي‌شوند و نمي‌فهمند كه يك كسي دارد آنها را هدايت مي‌كند در داخل تور، آنها خيال مي‌كنند آزادند و دارند راه مي‌روند، هيچ احساس اسارت هم نمي‌كنند. نظامهاي اجتماعي هم اين چنين‌اند، حتي نظام صحيح هم به يك معنا همينطور است، اگر چه او ديگر اسارت نيست چون در او آگاهي و بينايي هست، وانگهي نظام مستند به خدا و بندگي بالاخره بندگي‌ي خداست، اما هر نظام اجتماعي اين خصوصيت را دارد، انسانها در نظام اجتماعي داخل يك تور نامرئي هستند و دارند كشانده مي‌شوند به يك طرفي اگر چنانچه آنها را به طرف بهشت ببرند، انسانها را به طرف بهشت مي‌روند، و اگر بطرف جهنم ببرند، انسانها دارند به طرف جهنم كشانده مي‌شوند. قرآن مي‌فرمايد: الم ترالي الذين بدلوا نعمت الله كفروا واحلوا قومهم دارا لبورا جهنم يصلونها و بئس اقرار (28و29 - ابراهيم). سردمداران نظامهاي باطل و طاغوتي و كفرآميز، انسانهايي را كه در سايه اين نظامها دارند زندگي مي‌كنند مي‌كشانند به سمت جهنم و اگر اين نظام يك نظام غير خدايي است كشانندگان اين نظام همان كساني هستند كه اطراف تور را گرفتند و دارند مي‌برند به يك طرفي. پس اطاعت از هر نظام اجتماعي باطل و غلط و غيرالهي عبادت غيرخداست ولو اسمش هم مسلمان باشد و نمازش را هم بخواند. الان زير اين آسمان كبود در سارسر عالم انسانهايي هستند، اسمشان هم مسلمان است، قرآن را هم قبول دارند، خدا را هم قبول دارند اما دارند عبادت غير خدا مي‌كنند، زيرا آن كساني كه بر كار اينها حاكميت دارند، كساني هستند كه با معيارهاي الهي زندگي نمي‌كنند، با معيارهاي الهي جامعه را اداره نمي‌كنند، سخن حق نمي‌زنند، كارحق نمي‌كنند، اين هم نوعي از انواع عبادت غيرخداست. پس اينكه قرآن مي‌گويد: فلا تجعلو الله انداداً: براي خدا رقيب و شريك و انباز قرار ندهيد، اين شريك و رقيب فقط آن بتي نيست كه در كعبه بود، يا امروز در بت‌خانه‌هاي هندوستان هست. اين هم كه در محيط اجتماعي انسان و در محيط زندگي‌اش از يك قانوني، از يك نظامي و از يك جهت گيري اطاعت كند آن جهت‌گيري به خداي متعال و به امر الهي وابسته نيست اين هم يك نوع بت است و اطاعت و عبادت اين را هم نبايد كرد. يك نوع ديگر رقيب كه از همه‌ عمومي‌تر است آن نفس آمر و ناهي رقيب خدا در درون ماست، اطاعت بت نفس شما كه بدترين ئ خطرناكترين بت‌هاست، عبادت غير از خداست يعني حتي در نظام الهي و در زير سايه‌ي حكومت پيغمبر (ص) كساني كه در جهت و در راه پيغمبر حالا دارند حركت مي‌كنند، ممكن است اسير شهوات نفساني خودشان بشوند و اين هم اطاعت غيرخدا و نوعي شرك است، منتها شرك رقيق‌تر، يعني شرك خيلي غليظ آن چناني نيست و اين آيه كه مي‌گويد: فلا تجعلو الله انداداً اين را هم مي‌گويد: كه انسان نبايد از خودش و از شهوات خودش اطاعت كند! شما چه منطق عقلاني داريد براي اينكه از شهوات خودتان اطاعت مي‌كنيد؟ در مورد عبادت خدا منطق عقلاني وجود دارد و فطرت انساني آن را قبول مي‌كند، اما انسان در مورد اطاعت از شهوات نفساني، و بت‌پرستي‌ها، و كبرها، و تعيّن‌ها و هرزه‌گردي خود چه منطقي دارد تا آنها را اطاعت كند؟ پس وقتي آيه مي‌گويد: فلا تجعلو الله انداداً اين را هم شامل مي‌شود و در ذيل اين مطلب در پايان آيه مي‌گويد: وانتم تعلمون كه من اينگونه ترجمه كردم: پس براي خدا هماورد و انباز مگيريد. البته اين و انتم تعلمون خطاب به آن كساني هم كه در زمان پيغمبر بودند و چيزي در اين باره مي‌دانستند هست. يعني شما كه قبول داريد عالم را خدا خلق كرده. زيرا آن كفار قريش خدا را بعنوان خالق قبول داشتند، ‌منتها مي‌گفتند: خدا اداره‌ي عالم را به لات و منات و عزي كه اطراف كعبه بودند واگذار كرده، مثل مثلاً يك استادي كه دكاني را روبه‌راه كرده و ديگر كنار نشسته و به شاگردها مي‌گويد حالا شما اينجا را اداره كنيد، به تصور عاميانه و ابلهانه اين بت‌ها را بچه شاگردها و خانه شاگردهاي خدا مي‌دانستند. قضيه خلقت عالم اينطور نيست كه يك چيزي بيافريند و برد يك گوشه‌اي بنشيند (وحال اينكه حيات عالم بستگي به اراده‌ي الهي دارد) مثل اينكه شما آفريننده توهمات و خيالات خود هستيد و تصوري را در ذهنتان مجسم مي‌كنيد، اما همين كه يك لحظه غفلت كرديد ديگر آن تصور وجود ندارد، چون حياه و قيوميت آن در ذهن شما بستگي به اين دارد كه شما متوجه او باشيد، اگر بخواهيم بطور تشبيه ناقص بگوييم: همه‌ي آفرينش نسبت به خداي متعال يك چنين حالتي دارد و اينطور نيست كه حالا بسازد و بپردازد، بعد مثل ساعتي كه كوك مي‌كنند مي‌گذارند بالاي طاقچه و مي‌روند پي‌كارشان، خدا هم عالم را با قوانين آفريد و گذاشت اينجا و رفت. به هيچ وجه قضيه اين طور نيست اما مشركين اينطور تطور كردند. پس وانتم تعلمون مشتمل بر همه‌ي تاريخ است، مخاطب آن، ‌همه‌ي انسانهايي هستند كه از معرفت و دانش برخوردار هستند كانه حالا بعد از چهارده قرن اين آيه به ما مي‌گويد: اگر كساني قبل از شما نمي‌فهميدند يا دچار توهمات باطل بودند يا فطرت آنها گم شده بود و نمي‌توانستند حقيقت را درك كنند، شما اينطور نيستيد و مي‌دانيد پيشرفت‌ها و تحولات عالم و دگرگونيهاي مكتب‌ها و معرفتها و راه درست در مقابل شما قرار دارد، ولذا چرا غير خدا را عبادت مي‌كنيد. بهرحال اين آيه براي انسانهاي آشنا با معرفت الهي بايد هشدار دهنده باشد. يعني شما كه مي‌دانيد، چرا بايد غيرخدا را اطاعت كنيد و غيرخدا با همان عرض عريضي است كه بحث شد.

والسلام عليكم و رحمه‌الله و بركاته

درس هایی از قرآن (جلسه ی چهاردهم  )

بسم‌الله الرحمن الرحيم

مقوله‌ي حركت جوهري

في قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا:
اينكه سئوال شده است « فزادهم الله مرضاً» اين حركت جوهري است بايد عرض كنم كه اين هيچ ربطي به حركت جوهري ندارد. حركت جوهري يك مقوله‌ي ديگر و يك حرف ديگر است، و اين يك چيز ديگر است، حركت جوهري يك بينش نووي است در حركت، در مقابل بينش كساني كه حركت را فقط در عرضها قائل بودند، در كيف و كم و اين و متي، يعني چيزي كم است زياد مي‌شود، (حركت كمّي) يا مثلاً كم رنگ است،‌ پر رنگ مي‌شود (حركت كيفي) يا در اين نقطه است به آن نقطه حركت مي‌كند (حركت اَيني) از جايي به جاي ديگر حركت كردن، يا در ديروز است به امروز مي‌رسد (حركت زماني) كه به آن مي‌گويند حركت متي، همه‌ي اينها اعراض است يعني يك جوهري را فرض كنيد، يك ذاتي را تصور كنيد، اين ذات در اين خصوصيات كه اينها همه عَرَض او هستند، اين حركت‌ها، اين تغييرها را پيدا مي‌كند. بعد صدرالمتألهين كه معروف به ملاصدرا است، آمد يك حركت جديدي را در خود ذات تصور كرد كه به آن مي‌گويند حركت جوهري، يعني خود اين جوهر و خود اين ذات، يك حركتي پيدا مي‌كند از چيزي به چيز ديگري، چيزيست كه بتدريج در چيز ديگري تبديل مي‌شود، نه اينكه چيزيست داراي فلان خصوصيت و آن خصوصيت تبديل مي‌شود كه همان خصوصيت عرضي باشد، نه، اينطورنه، بلكه چيزيست كه خود او بتدريج تبديل مي‌شود به چيز ديگر، مثل گياهي كه تبديل مي‌شود به حيوان، يعني حيواني او را مي‌خورد و جزو جسم آن حيوان مي‌شود و تبديل مي‌شود به حيوان، يا مثل انساني كه در آغاز، يك موجود حيواني بيش نيست، عقل و ادراك و شعور انساني ندارد و بعد بتدريج تبديل مي‌شود به انسان، اين حركت جوهري است، جوهر او عَرَض مي‌شود، ذات او دگرگون مي‌شود كه اين شعر معروف مولوي را هم حمل مي‌كنند بر همين معنا كه گفت:

از جمادي مردم و نامي شدم وز نما مردم ز حيوان سر زدم
مردم از حيواني و آدم شدم پس چه ترسم كي زمردن كم شدم
با ديگر هم بميرم از بشر كز ملائك تا برآرم بال و پر

تكامل در منطق ديالكتيكي

يعني باز حركت انسان و تكامل انسان او را مي‌رساند به رتبه‌ي فرشتگان و به رتبه‌ي نورانيت و معنويت ذاتي كه در منطق اسلامي تكامل است. در منطق مادي‌ها و طبق منطق ديالكتيكي، تكامل يعني پيچيده‌تر شدن، ولذا دو چرخه وقتي تبديل شد به موتورسيكلت،‌مي‌شود پيچيده‌تر، آنوقت كامل شده است. يا مثلاً فرض بفرمائيد مغز بوزينه يا همان ميمون‌هايي كه داروين ادعا مي‌كرد بشر از نسل آنهاست، (همان نظريه نسخ شده‌اي كه بعداً خلافش ثابت شد) او مغزش تكامل پيدا كرده، يعني پيچيده‌تر شده و شده است مغز انسان. تكامل در منطق ماركسيست‌ها و ديالكتيسين‌ها معنايش اين بود، يعني پيچيده‌تر شدن. اما در منطق اسلامي، هر پيچيده‌تر شدني كامل‌تر شدن نيست، براي اينكه مغز آن كسي كه سم مهلكي را پيدا مي‌كند كه يك قطره‌ي آن مي‌تواند هزار نفر انسان را از بين ببرد، يك مغز پيچيده هست اما او نه فقط انسان كاملي نيست بلكه انسان بسيار ناقصي است و او از حيوان هم پائين‌تر است، كما اينكه قرآن مي‌گويد: اولئك كالا نعام بل هم اضل ( 179 – اعراف ) انسانهايي كه نور ايمان را نمي‌شناسند مثل حيواناتند بلكه گراه‌تر از حيوانند.

تكامل در منطق اسلام

پس تكامل در منطق اسلام فقط پيچيده‌تر شدن نيست، بلكه ذات حيواني آنها تبديل شدن به ذات انساني تكامل است.

ما كه الان گروهي انسان هستيم دور هم نشستيم و صورت‌مان صورت انساني است، اگر فكرمان عبارت باشد از خورد و خوراك و شهوات و پروردن جسم و اگر حركت‌مان فقط براي پيدا كردن نان و اين چيزها باشد، شخصيت، يك شخصيت حيواني است، زيرا كه حيوان هم همينطور است. اگر شما به يك گربه نگاه كنيد: زاد و ولد مي‌كند، بچه‌اش را مي‌ليسد به دندان مي‌كشد و از اين طرف به آن طرف مي‌برد، شير مي‌دهد، دنبال غذا مي‌گردد، آن همه التماس مي‌كند تا يك چيزي به او بدهند و همه‌ي تلاش‌هايي كه او مي‌كند تلاش معاش است، اگر از يك گربه‌اي بپرسند (و او بفهمد و بتواند جواب بدهد) هدف از اين همه تلاشي كه مي‌كني چيست؟ مي‌گويد هدف من پر كردن شكم است، ولذا اگر يك انساني هم همه‌ي كارش ولو درس خواندن به منظور پر كردن شكم باشد، اين يك حياه حيواني است، نه يك حياه انساني و حياه طيبه نيست، انسان است و همان پيچيدگي مغزي را كه آن انسان ديگر دارد، اين هم گاهي حتي بيشتر دارد. كلك مي‌زند. بدجنسي مي‌كند تا پول بيشتري بدست بياورد، خودش را يك جاهايي جا مي‌زند، مثلاً پيچيده‌تر از ديگران هم شايد باشد، اما وقتي شما نگاه مي‌كنيد. مي‌بينيد حياه حياه حيواني است يا فرضاً آن كسي كه يكقدم از او بالاتر است و دنبال مقام است (يعني فقط منحصر به شكم نيست) مي‌گويد:هيچكس جلو من نفس نبايد بكشد! اول در يك محدوده‌ي كوچكتر، بعد در يك كشور و بعد در سطح دنيا، مثل الان كه بوش آن بالا نشسته هدفش چيست؟ اينها اهداف انساني ندارند. يعني آنطور كه ما مي‌فهميم و در آن حدي كه وضع زندگي آنها نشان مي‌دهد اهداف‌شان اهداف قدرت‌گرايانه است، اينها دنبال ايده‌آل‌هاي انساني نيستند، ولذا مي‌شود مثل يك حيواني در جنگل به نام شير كه مثلاً هيچ حيوان ديگري نبايد در مقابل او عرض اندام بكند. اينها هم، مغزشان پيچيده است اما كامل نيست،پس معناي حركت جوهري اين بود كه گفتم: يعني تحول ذاتي، به ذات ديگر و اين معناي جوهري است و في قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا (10 – بقره)

اصلاً هيچ ربطي به اين ندارد. شما در رابطه با فزادهم الله مرضا يك خط مستقيم را در نظر بگيرد: بعد يك زاويه كوچك از يك جا به اين خط بدهيد، اين خصطي كه اين زاويه را تشكيل مي‌دهد، ممكن است با خط مستقيم مثلاً يك سانتيمتر فاصله داشته باشد، اما وقتي اين خط منحرف را ادامه مي‌دهيد بعد از گذشتن مثلاً دو سانتيمتر فاصله را كه با خط مستقيم مي‌سنجيد، مي‌بينيد مثلاً دو سانتيمتر و نيم شده است. اگر اين خط كج درآمده و كج برآمده را باز هم يك متر امتدادش بدهيد و ذرع بگذاريد، مي‌بينيد فاصله‌اش با خط مستقيم يك متر شده است. پس: «فزادهم الله مرضاً» يعني قانون طبيعت و سنت خدايي اين است كه وقتي شما زاويه داديد به خط مستقيم، اين زاويه، اول خيلي محدود است، اما هر چه مي‌گذري زاويه بازتر و فاصله از خط مستقيم زيادتر مي‌شود و اين در صورتي است كه در وسط اين خط منحرف باز يك زاويه ديگر به طرف نقطه‌ي مقابل خط مستقيم زده نشود، زيرا اگر زده بشود كه واويلا است!! يعني اين بيماري فزادهم الله مرضا در آغاز ايجاد مي‌شود بعد كه شما به او نپرداختيد و درصدد علاج او برنيامديد، لحظه به لحظه بيماري در بدن رسوخ مي‌كند و شديدتر مي‌شود. اين معناي فزادهم الله مرضا.

فساد منافقين در بيان قرآن

حالا آياتي كه امروز مي‌خواهم شرح بدهم، همان آيات قبلي است كه آن روز متن آنها و ترجمه‌ي آنها را خواندم، كه اول آيه اين بود:
واذا قيل لهم لا تفسدوا في الارض قالوا انما نحن مصلحون (11 – بقره) و چون به آنان گفته شود در زمين فساد نكنيد گويند، ما همين اصلاح كننده‌ايم.
الا انهم هم المفسدون و لكن لا يشعرون ( 12 – بقره ) آگاه باشيد كه آنان همانند مفسدانند وليكن نمي‌فهمند.
پس اصل اينكه قرآن مي‌گويد: واذا قيل لهم لا تفسدوا في الارض، وقتي به آنها گفته شود در زمين فساد نكنيد، خود اين تعبير حاكي از اين است كه قرآن آنها را مفسد مي‌داند، چون اگر آنها را مفسد نمي‌دانست نمي‌گفت وقتي به او بگوئيد چرا فساد مي‌كند؟ معلوم مي‌شود فساد مي‌كنند و قرآن آنها را مفسد مي‌داند پس قبل از آني كه جمله‌ي: الا انهم هم المفسدن گفته بشود، خود جمله‌ي اول يعني: اذا قيل لهم لا تفسدوا في الارض نشان دهنده‌ي اينست كه آنها در زمين فساد مي‌كنند و بينش قرآن اين است كه اينها فساد است و اكنون ببينيم فساد و جريان نفاق چيست؟ هفته‌ي گذشته به اجمال يك جمله‌اي گفتم كه: اقدام كردن عليه فئه‌ي مسلمه و جمع مسلمان اين فساد است كه مي‌شود اين فساد را در سطح وسيع و طيف بزرگي مشاهده كرد و اين فساد مي‌تواند مثلاً از خرابكاريهاي كوچك و شايعه پراكني كه فساد است شروع بشود. كما اينكه در قرآن همين مورد ذكر شده است:
واذا جائهم امر من الا من اوالخوف اذا عوابه (83 - نساء)، يعني شايعه ايجاد كردن و پراكندن براساس خبري يا تحقير مؤمنين به قصد تضعيف روحيه آنها، يا ايجاد ترديد در عقايد مؤمنين يعني با صاحبان عقايد ضعيف روبرو شدن و در ايمانهاي ضعيف آنها اختلال ايجاد كردن و با پرسشها و بيانهاي نادرست، آنها را نسبت به ايمان خودشان در ترديد انداختن، مي‌تواند رابطه با دشمن باشد يعني با جبهه‌ي دشمن و جبهه‌ي كفر ايجاد ارتباط كردن و با آنها مبادله‌ي موجودي كردن، به آنها خبر دادن، به آنها راهنمايي دادن از آنها پول گرفتن و از آنها دستور و الهام گرفتن يا كمك گرفتن، مي‌تواند حتي قصد جان پيغمبر كردن و تصميم به ترور پيغمبر و ترور شخصيت‌هاي برجسته باشد، كه همه‌ي اين موارد و موارد ديگر از مثال‌هايي براي فساد و افساد منافقين در قرآن هست.

جريان نفاق در دوران نظام اسلامي

اينجا من يكبار ديگر مطلبي را كه يكي دو بار گفتم يادآوري مي‌كنم لااقل، در اين مجموعه‌‌ي آيات اول سوره‌ي بقره، منظور از نفاق فقط آن احساس شخصي ناشي از اختلال رواني او باشد نيست، بلكه منظور جريان نفاق است و جريان نفاق را گفتيم، يعني در درون نظام اسلامي يك مجموعه‌اي به قصد ضربه‌زدن و مخالفت‌كردن و توطئه‌كردن، زير پوشش حق بجانب بوجود بيايد، بدون اينكه اين شجاعت را داشته باشند كه صريحاً اعلام كنند ما دشمنيم.

مورد ديگر باز براي افساد كه در قرآن به آن اشاره شده، نفوذ در نيروهاي جنگي براي شكستن مقاومت آنهاست. چون جهاد يكي از اساسي‌ترين مسائل يك جامعه انقلابي است كه نمي‌تواند بدون جهاد زندگي كند، يعني جنگهايي را بر او تحميل مي‌كنند و او مجبور است دفاع كند نسبت به او سوءنيت‌هايي هست كه مجبور است آمادگي خودش را حفظ كند و مجبور است از ملت‌هاي مظلومي كه زير سلطه‌ي قدرتهاي شيطاني هستند دفاع كند و به آن قدرتها حمله كند همه‌ي اينها وجوهي براي جهاد اسلامي هستند كه البته جهاد اسلامي هم تدافعي و هم تهاجمي است. پس جهاد يكي از اركان است، ولذا نفوذ در نيروهاي مجاهد في سبيل الله و مبارزه در راه خدا سست كردن و متزلزل كردن پايه جهاد است و همه‌ي اينها را كه انواع فساد در جامعه اسلامي و در درون نظام اسلامي است چه كسي انجام مي‌دهد؟ آيا دشمن با چهره‌ي دشمن ممكن است بيايد در داخل جامعه اسلامي اين كارها را انجام بدهد؟ طبيعي است كه نه. پس دشمن در درون نظام اسلامي كساني را در چهره‌ي خودي و در باطن بيگانه مي‌سازد، يا اگر هستند از آنها استفاده مي‌كند و آنها همان گروه منافقين و همان جريان نفاق در برابر جربان ايمان و در معارضه با جريان ايمان است. حالا چه كسي به اينها مي‌گويد اين فسادها را نكنيد؟ گفتيم: ممكن است بگوئيم كساني از درون خودشان به آنها خطاب مي‌كنند و مي‌گويند اينقدر بدي نكنيد. فرضاً الان در وضع كنوني، آن جمعي كه مصلحت خودشان را در مبارزه‌ي با انقلاب و با نظام اسلامي در اين مي‌بيند كه دشمنان خارجي را به حمله كردن تشويق كنند، يا در دوران جنگ مثلاً: آن گروهي كه لازم مي‌بيند با انواع و اقسام حيله‌ها و شيوه‌ها دشمن را نسبت به وضع داخلي ما آگاه كنند كه از اين قبيل داشتيم، يعني كساني در دوران جنگ بودند كه با بيرون مرزها تماس مي‌گرفتند و وضعيت‌هايي را كه براي هجوم دشمن به ما مفيد بود در اختيار آنها مي‌گذاشتند، اخبار را فوراً به آنها مي‌رساندند، يا فرضاً وقتي تهرام بمباران مي‌شد و به يك نقطه‌اي موشك مي‌خورد كه دشمن محل اصابت آن را نمي‌دانست، اينها مي‌گفتند فلانجا اصابت كرده تا او هدفش را تصحيح كند و با كارهايي كه دارد وشيوه‌هايي كه دارد نقطه‌اي را كه مي‌خواهد هدف قرار بدهد و از اين خيلي نزديكتر و ريزترش را بنده خودم در اوايل جنگ در اهواز ديده بودم اين يك حركتي است كه اين منافق انجام مي‌دهد و منافق ديگري كه او هم مؤمن نيست و او هم منافق است به اين مي‌گويد چرا فساد مي‌كني؟ و چرا كاري مكني كه مثلاً دشمن بتواند شهر ما را و خانه ما را هدف قرار بدهد؟ اينها هر دو منافقند اما در انجام اين كار باهم اتحاد نظر ندارند، لذا قرآن در يك جاي ديگر شما مي‌بينيد درباره‌ي منافقين مي‌گويد:

تعارض و اختلاف در درون جريان نفاق

تحسبهم جميعاً و قلوبهم شتي (14 - حشر) آنها را شما يكپارچه مي‌پنداريد، اما در درون خودشان اختلاف زيادي هست. همين الان شما نگاه كنيد به كساني كه در جبهه‌ي مقابل نظام اسلامي دارند انواع كارها را اعم از سياسي و فرهنگي و هنري و غيره، در داخل كشورمان مي‌كنند كه در يك نگاه اجمالي يك جبهه‌اند، لكن وقتي درون خودشان برويد، مي‌بينيد انواع تعارضها و اختلاف نظرها را با همديگر دارند. پس ممكن است اينكه قرآن گفته: اذا قيل لهم: معنايش اين باشد كه كسي از درون خود آنها اعتراض كند كه آقا اين چه كاري است داري مي‌كني؟ چرا با دشمن تماس مي‌گيري؟ چرا فلان جا را تخريب مي‌كني؟ چرا بمب‌گذاري مي‌كني؟ يا اينكه مي‌تواند اينجور فرض بشود كه بعضي از مؤمنين كه با اين منافقين معاشر هستند و از نفاق دروني آنها مطلع بشوند، به آنها بگويند: چرا اين كار را مي‌كنيد؟ چرا فساد مي‌كنيد؟ زيرا اين جريان منافق قادر نيست به طور كامل خودش را مستور و پوشيده نگاه دارد و اين هم نكته‌اي است كه جريان منافق بالاخره خودش را لو مي‌دهد و ادعاي او تنها چيزي است كه او را عوض نمي‌كند، يعني هميشه ادعا مي‌كند كه من دشمن نيستم و درصدد اصلاح هستم، اما آنچه كه عوض مي‌شود و قادر بر كنترل او نيست حركات خود اوست و حرفها و اظهاراتي است كه مي‌كند، لذا شما مي‌توانيد در معاشرت با يك چنين انساني كه وابسته به جبهه نفاق و كفر مستور و پوشيده هست، پس از اندكي، از حركات و از نگاههايي كه مي‌كند و از موضع‌گيريهايش و از حرفهايي كه از زبان او بدون اراده و قصد و از برخي كارهاي او تشخيص بدهيد كه اين منافق است و مؤمن واقعي نيست. بنابراين: ممكن است مؤمنين هم در مواردي اين سئوال را از منافق بكنند كه: لاتفسدوا في الارض چرا اينقدر فساد مي‌كنيد و چرا مردم را راحت نمي‌گذاريد؟ مي‌تواند اين: اذا قيل لهم. منظور گفتن مؤمنين به آن منافقين باشد. ممكن هم هست همان نكته‌اي باشد كه هفته‌ي گذشته به آن اشاره كردم، يعني در واقع گفتگوئي صورت‌نگرفته، و چنين نيست كه كسي چيزي گفته وآن منافق جواب داده، بلكه مي‌خواهد بگويد اگر فرضاً كسي به او بگويد: فساد نكن، او اينجور جواب خواهد داد. يعني اين نقل يك گفتگو نيست، بلكه بيان مطلبي است و به صورت يك گفتگو،‌مثل اينكه در كتابهاي علمي طلبگي ما وقتي مي‌خواهند يك اشكالي را مطرح كنند انطور مي‌گويند: ان قلت يا اذا قلت اگر بگويي تو اينجور يعني اشكال را مطرح مي‌كنند، بعد مي‌گويند «قلت» من مي‌گويم. يعني جوابش اين است، پس بيان گفتگو است و بيان مطلبي است به صورت گفتگو، وقتي كه به آنها گفته بشود فساد نكنيد او در جواب چه موضعي مي‌گيرد؟ قالوا انما نحن مصلحون (11 - بقره) او مي‌گويد: ما قصد اصلاح داريم قصد فساد نداريم. اين حرف با دو انگيزه گفته مي‌شود. اگر فرض كرديم آن كسي كه به او مي‌گويد تو چرا فساد مي‌كني، يك مؤمن است؟ جواب او كه مي‌گويد ما فقط مصلح هستيم، اين به انگيزه پنهان‌كاري است و كار خودش را توجيه مي‌كند، مي‌گويد نه من مقصودم اين نبود. وقتي به او بگوييد شما چرا اين حرف را كه يك شايعه‌پراكني و يك نسبت دروغ بود در فلان مجمع زديد، يا در فلان مقاله يا در فلان كتاب نوشتيد؟ مي‌گويد مقصود من اين نبود كه شما خيال كرديد، (ممكن است با انگيزه باشد).

و انگيزه‌ي دوم اين است كه، او در درون خودش يك تصور باطلي كه اين كار، كار درستي است و اين در صورتي است كه آن كسي كه به او مي‌گويد تو چرا فساد مي‌كني جزو افراد خودي باشد، يعني يك منافق ديگري به اين منافق مي‌گويد: چرا شما شايعه‌پراكني مي‌كني؟ چرا نسبت دروغ مي‌دهي؟ چرا با دشمن تماس مي‌گيريد؟ چرا روحيه را تضعيف مي‌كنيد؟ چرا مؤمنين را تحقير مي‌كنيد؟ وقتي گفته بشود چرا اين كارها را انجام مي‌دهيد، و اين فسادها را چرا مي‌كنيد؟ تو نمي‌فهمي مصلحت مردم در اين است كه من اين كار را بكنم، ما داريم اصلاح مي‌كنيم، يعني يك معيار واژگونه‌اي را بر ذهن خودش حاكم مي‌كند و بر اساس آن قضاوت و حكم مي‌كند، چون او حقيقت ايمان مردم و هدفهاي والاي حركت مسلمين را درك نمي‌كند! او فكر مي‌كند اين كاري كه دارد انجام مي‌دهد كاري است براساس صلاح، البته اگر خود او هم دقت و تعمق بكند (كه اين حالا در فقرات بعدي بيشتر مورد توجه قرار مي‌گيرد) و منصفانه به حوادث و مسايل نگاه كند، تصديق خواهد كرد كه كار او چيزي جز فساد انگيزي نيست، اما چون تعمق نمي‌كند و چون نگرش او به كارها از روي انصاف نيست و چون محصور احساسات غلط و تعصب‌هاي نادرست و انديشه‌هاي كج خودش هست، فكر مي‌كند اين كار اصلاح است. ولذا قرآن با اين روش برخورد مي‌كند و مي‌فرمايد:

الا انهم هم المفسدون ( 11- بقره) بدانيد كه اينها به معنا و در حق مفسد هستند و فساد برانگيزند، پس اين كسي كه فكر مي‌كند دارد به نفع جامعه، يا به نفع كشور و يا به ادعاي خودش بر فلان ارزش كه از نظر او معتب است تلاش مي‌كند، در حقيقت او دارد فساد مي‌كندو بر خلاف مصالح مردم حركت مي‌كند، او دارد زير پاي ملت را سست مي‌كند و زمينه تسلط دشمن را فراهم مي‌نمايد، او حتي عليه خودش دارد حركت مي‌كند. ولكن لايشعرون (12 - بقره) اما حقيقت قضيه اينست كه نمي‌فهمد

فساد انگيزي منافقين زير پوشش اصلاح

يعني شما آنجا كه يك حركت عمومي مردم را به سمت هدفهاي والايي در نظر مي‌گيريد، مثل همين حركتي كه ملت ما در انقلاب شروع كردند و تا امروز ادامه دارد، اين، حركت به سمت اهداف پذيرفته‌ شده‌ي انساني است، يعني اهداف انقلاب ما فقط در چارچوب بينش‌هاي مذهبي محدود نمي‌شود امروز آنچه را كه يك ملتي با اين عظمت، انقلابي را فراهم آورده و دارد در راه آن تلاش مي‌كند، اين مورد تائيد و تصديق افكار انسانهايي است كه حتي از مذهب يا از اسلام هم اطلاع درستي نداشته باشند، اما داراي بينش سالمي باشند و از روي صفا نظر بدهند، حتي اينها هم اين هدفها را تائيد مي‌كنند.

براي يك ملت: هدف استقلال، هدف رها شدن از سلطه‌ي قدرتهاي بيگانه، هدف رسيدن به ارزشهاي اخلاقي و هدف ‌‌‌آلوده نبودن به كالاهاي فاسد و پس مانده‌ي فرهنگ فاسد غربي و (كه امروز در اروپا و امريكا خودشان به ستوه آمده‌اند) سر باز زدن از اينها و سرتافتن از اينها، هدفهاي والايي است، كه اگر كسي بتواند با يك بينش منصفانه حركت و جهاد و مقاومت اين مردم را مشاهده بكند تائيد مي‌كند كه اگر سنگي جلو پايشان انداخته شد، اين فساد انگيزي است و عيناً صحنه‌اي است از آنچه در صدر اسلام وجود داشت، و مطابق با همان نسخه‌ي اصل است، در آنجه هم همينطور بود، مسلمانها يك حركتي را با راهنمايي وحي به سمت ارزشهاي انساني با تلاش مخلصانه شروع كرده بودند، كه البته (بدون راهنمايي وحي همه‌ي اين خطوط براي انسان روشن بشود و هدفها را بشناسد و حركت كند، امكان ندارد) با سختي‌ها هم ساخته بودند و برابري را بين خودشان برقرار كردند، نسبت به آنچه كه كجي بود سرسخت بودند و با تمام وجود با زشتي و بدي و ظلم مبارزه مي‌كردند و به زخارف دنيا، يعني آن چيزي كه شهوت انسان و هواهاي انساني، او را مي‌طلبد به چشم يك اصل نگاه نمي‌كردند. البته بسياري از همسها صحيح است و براي تأمين آنها راههاي مشروعي هم قرار داده شده است، اما تأمين هوس در زندگي نبايد اصل باشد چون اشباع غرايز انساني ابزارهايي است براي زندگي كردن براي رسيدن به تعالي اخلاقي، يعني جامعه‌اي كه بتواند انساني بسازد كه اين اسان از خصلتهاي نكوهيده و زشت و مضر بري باشد،‌ انسانهايي با صفا،‌ انسانهايي شجاع، انسانهايي با گذشت، انسانهايي با روح همكاري و برادري، انسانهايي خلاّق و آفريننده و مبتكر،‌ انسانهايي روگردان از ظلم و طرفدار عدل، انسانهايي خوشبين و نيكخواه نسبت به بشريت، يك چنين موجوداتي را مي‌خواهيم بسازيم، كه امروز در دنيا هيچ جامعه‌اي وجود ندارد كه توانسته باشد چنين انسانهايي را بسازد، كما اينكه مي‌بينيد در دنيا چه خبر است؟! اسلام مي‌خواهد يك چنين جامعه‌اي را ايجاد كند و براي ايجاد چنين جامعه‌اي و يك چنين انسانهايي احتياج به مجاهدت و تلاش و گذشت و تن دادن به سختي‌ها و تحمل بسياري از مشقّت‌ها هست و اين مشقّت‌ها البته از طرف كساني تحميل مي‌شود كه با آنچنان دنياي نوراني مخالفند يعني طرفداران تبعيض و طرفداران ظلم و قدرت طلبان بي‌آذرم و بي‌شرم كه نمونه‌هايش را در دنياي امروز و ديروز و هميشه ديده‌ايم. ولذا وقتي يك حركت، با اين هدف صحيح وجود دارد، آن كسي كه دارد در راه اين حركت سنگ مي‌اندازد، يعني آن منافق كه با يهوديان و با كفار مكه يا با كشور امپراطوري روم آن روز ارتباط داشت،‌اين فساد به بار مي‌آورد و كارش يك كار فساد انگيزي بود. بنابراين: قرآن قاطع مي‌گويد: اينها مفسدند، اما خودشان نمي‌فهمند و ملتفت نيستند، لذا به خيال خودشان دارند كار خوب مي‌كنند و شما نمونه‌هايي از اين دست مي‌توانيد كساني را در جامعه‌ي كنوني خودمان مشاهده كنيد كه چيزي مي‌گويند چيزي مي‌نويسند يا كاري مي‌كنند، كه در جهت مقابله با اين هدف و با اين حركت است و خيال مي‌كنند اين يك اصلاح است و يك حركت به نفع مردم يا به نفع كشور است، در حالي كه وقتي با بينش درست نگاه كنيد، مي‌بينيد درست در جهت مصالح دشمنان و جهت عكس مصالح ملت است. اين هم يك خصوصيت ديگر و آيه بعدي را كه آنروز خوانديم و ترجمه كرديم اين است:

خود بزرگ بيني منافقين

واذا قيل لهم امنواكما امن الناس قالوا انؤمن كما آمن السفهاء . (13 - بقره) و چون به آنان گفته شود ايمان آوريد، چنانكه مردم ايمان آورده‌اند مي‌گويند: آيا ايمان بياوريم چنانكه نابخردان ايمان آورده‌اند؟

الا انهم هم السفهاء ولكن لايعلمون . (13 - بقره): آگاه باشيد آنان خود نابخردند. ولي نمي‌فهمند يا نمي‌دانند. اين هم باز يك خصوصيت ديگر است، يعني خودبزرگ بيني و توده‌ي مردم را نابخرد بحساب آوردن و تحقير قشرهاي مردم كه اين، هم آنروز، و هم در همه‌ي اعصار تطبيق مي‌كند با كساني كه از اندكي دانش و معرفت برخوردارند چه روشنفكر ديني چه روشنفكر غير ديني، به مردم با نظر تحقير نگاه مي‌كند و ما در جامعه‌ي خودمان از اين قبيل داشتيم و همچنان متأسفانه هنوز هم داريم، وقتي به اين توده‌هاي مردم كه با عشق و اخلاص براي دفاع به جبهه‌هاي جنگ مي‌شتابند نگاه مي‌كند اينها را تحقير مي‌كند، به مراسم مردم و به باورهاي مردم با نظر تحقير نگاه مي‌كند، اگر به او گفته بشود: چرا شما در جمع مردم وارد نمي‌شويد و چرا با آنها هم آوا و هماهنگ و هم‌گام نمي‌شويد؟ مي‌گويد: آيا من با اينها هم آوا بشوم؟! ملت را و توده‌هاي مردم را نابخرد مي‌داند! در حالي كه ممكن است توده‌هاي مردم بيسواد، يا احساساتي باشند، اما نابخرد نيستند و در همه‌ي ادوار همه‌ي كارهاي بزرگ كه حاكي از عزم و اراده‌ي ملي بوده، بدست توده‌هاي مردم انجام گرفته، همانطور كه ما در انقلاب خودمان ديديم مردم جلوتر از روشنفكران و صاحبان داعيه حركت مي‌كنند. البته اينجا منظورم از روشنفكر فقط روشنفكر فكلي نيست بلكه همه‌ي كساني كه نوعي با كتاب و با فكر و با فرهنگ ارتباط و سروكار دارند كه در بينشان هم عمامه‌اي،‌ هم روشنفكر فكلي و هم آدمهاي اهل كتاب و اهل معرفت، استاد، دانشجو و غير و ذالك، هم آنروز بوده و هم امروز هست.

شما ببينيد هم اكنون در داخل سرزمينهاي اشغالي فلسطين آن كساني كه دارند مقاومت مي‌كنند چه كساني هستند؟ آحاد توده‌هاي مردم كه البته در بينشان افراد با فرهنگ و با فكر و عالم ديني و عالم غير ديني هم وجود دارد، اما همان چيزي را كه روشنفكر مي‌خواهد بفهمد، آن زن بي‌سواد خانه‌دار كه هيچ درسي هم نخوانده آنرا احساس كرد و از خانه آمد بيرون، جوانش هم داد، كه اگر اينرا عميقاً درك نمي‌كرد جوانش را نمي‌فرستاد، شما مشاهده كرديد در همين مقاومت عمومي مردممان در جنگ كه از اقصي نقاط روستاهاي كشور، يك عده‌اي حركت كردند آمدند ممكن است وقتي با او روبرو مي‌شود ببيند كه او سواد و معلوماتي هم ندارد، اما يك نكته‌اي را به روشني و وضوح درك كرده است و آن اينكه امروز روزي است كه هركس بايد تن و جان خود در راه اين آرمان عمومي به دفاع برخيزد، اين را او درك كرده، يعني اين از جمله مصداقهاي حكمت است، حكمتي كه متأسفانه درس خوانده‌ها آنرا كمتر مي‌فهمند و در عمل وارد نمي‌شوند. من در اين زمينه بعضي از روشنفكرها را ديده‌ام كه در تصورات هنري خودشان مطلب را درك كرده‌اند و حتي گنجانده‌اند لكن نتوانستند با مردم حركت كنند. قبل از انقلاب من يك نمايشنا‌اي مال يكي از اين نمايشنامه نويسهاي ايراني ديدم كه نمي‌خواهم بكنم. اين نمايشنامه نقش روشنفكر را نشان داده بود كه در عمل پشت سر مردم قرار مي‌گيرد (يعني همان مردمي كه بينش او را ندارند) اين شخص مذهبي نبود، غير مذهبي و اتفاقاً ضد انقلاب هم بود. لكن اين حقيقت را درك كرده بود. بهرحال همين آدم منافق كه الان سينه‌اش را سپر كرده در مقابل جريان حق ايستاده همانطور كه گفتيم: آن وقتي كه با دل خودش خلوت كند حقيقت را پيدا مي‌كند، حتي آن وقتي كه پاي منافع شخصي‌اش در ميان نباشد ممكن است حقيقت را بر زبان هم بياورد. و اين شخص درست تصوير كرده بود. در يك وقتي كه حالا پاي منافعي هم در ميان نبود و مسئله‌اي نبود، روشنفكر چيزي را عامه‌ي مردم نمي‌بينند مي‌بيند، چون بالاخره روشنفكر است و اطلاعات و معلوماتي دارد، بينشي دارد كه عامه مردم ممكن است از آن محروم باشند، اما آنچه را كه مي‌بيند، براساس آن و به اقتضاي او گام بر نمي‌دارد و عامه‌ي مردم ممكن است اين حرف را كه از او بشنوند وقتي در دلشان جايگزين شد، براساس او احساس مي‌كنند كه بايد حركت كنند و مي‌فهمند اينجا جاي حركت كردن است، كه اين درك صحيح و هوشمندي واقعي است. لهذا نابخردي از آنِ آن كسي است كه اين نكته را درك نمي‌كند و بنابراين: او مردم را تحقير مي‌كند.

قالوا انؤمن كما امن السفهاء: او كه مردم را تحقير مي‌كند بر اثر دلبستگي نفساني و تعصب‌ها نتوانسته آن حقيقتي را كه مردم درك كردند درك بكند. خود را از آنها برتر فرض مي‌كند و در رتبه‌ي بالاتري مي‌گذارد، اما در حقيقت اشتباه مي‌كند. قرآن مي‌گويد:

الا انهم هم السفهاء ولكن لايعلمون: اينها خودشان نابخردند اما نمي‌دانند و حقيقت هم همين است. اين هم يك بخش ديگري از ترسيم چهره‌ي منافق بود كه در اين آيات خوانديم و لازم است اين مطالبي را كه گفته مي‌شود فكر كنيد و كاري كنيد كه در ذهنتان عمق پيدا كند. بسياري از مطالب هست كه الفاظ توانايي بيان آنها را ندارند، ولذا در قالب الفاظي بيان مي‌شود كه بعد شما بايد در آن الفاظ تعمق و تأمل كنيد و به عمق مطلب برسيد، بخصوص آيات مربوط به نفاق در اين بخش از قرآن، يعني اول سوره بقره، همانطور كه عرض كردم، اشاره است به يك جرياني كه آنروز مسلمانها با آن جريان مواجه بودند و امروز هم، ما در داخل كشور با آن مواجهيم و در كشورهاي اسلامي هم عيناً همين جريان امروز هست يعني هر جايي كه حركت اسلامي كم و بيش بوجود آمده، مثلاً در كشورهاي اسلامي شمال افريقا همين جريان و خصوصيات را عيناً در آنجا مشاهده مي‌كنيد، حالا شايد مطبوعات و مطالب و نوشته‌هاي‌شان را كه دست شما به آنها نمي‌رسد يا خيلي كم مي‌رسد مابيشتر اينها را مي‌بينيم كه عيناً وجود دارد، يعني براي صف‌بندي و مقابله كردن با جريان حق، صدها شيوه برگزيده مي‌شود، و همه‌ي اين شيوه‌ها همان فسادي است كه در اينجا آمده: لا تفسدوا في الارض: و يكي از اين شيوه‌ها همين تحقير مردم و تحقير مؤمنين است و آنها را در سطح پائين‌تري از معرفت انگاشتن و آنها را رد كردن.

والسلام عليكم و رحمه‌الله و بركاته

درس هایی از قرآن (جلسه ی سیزدهم  )

تفسير سوره بقره

بسم‌الله الرحمن الرحيم
واذا قيا لهم لا تفسدوافي الارض قالوا انما نحن مصلحون، الا انهم هم المفسدون و لكن لايشعرون، واذا قيل لهم آمنوا كما آمن الناس قالوا اَنؤمن كما اَمن السفهاء الا انهم هم السفهاء و لكن لايعلمون.
( 11 و 12 و 13 – بقره )

وچون به آنان گفته شود در زمين فساد مكنيد گويند: ما همين اصلاح كننده‌ايم آگاه باشيد كه آنان همين مفسدند و ليكن نمي‌فهمند. و چون به آنان گفته شود ايمان آوريد چنانكه مردم ايمان آورده‌اند گويند: آيا ايمان آوريم چنانكه نابخردان ايمان آورده‌اند، آگاه باشيد آنان خود نابخردند و ليكن نمي‌فهمند.

ترسيم چهره‌ي منافقين

مسأله‌ي اصلي در اين آيات، ترسيم چهره‌ي منافقن است. و عرض كرديم كه مقصود عمده از منافقين، عبارتست‌ از آن جريان نفاق در جامعه‌ي اسلامي، يعني سخن بر سر اين نيست كه كسي ظاهر و باطنش با هم يكي نيست. اين البته يك بيماري است، اما اين آن چيزي نيست كه اين آيات با اين همه توجه و شدت به مقابله با آن برخاسته باشد، بلكه مقصود اينست كه در جامعه يك جريان خصومت و دستگاه توطئه‌اي زير پوشش دين و زير ظاهر ادعاي ايمان وجود دارد، كه اين آيات، با آن جريان مقابله مي‌كند و او را مي‌خواهد افشاء كند، در حقيقت يك گروه دشمني را مي‌خواهد ترسيم و چهره‌نگاري كند. ولذا آيات سيزده‌ گانه‌اي كه اينجا هست، هر كدام از يك بعد بر شخصيت اين مجموعه‌ي زيانبخش خطرناك يك پرتوي از افشاگري مي‌اندازد و مي‌افشاند تا مؤمنين اشتباه نكنند و دشمن را بشناسد.
در آيه‌ي اول كه هفته گذشته خوانديم، صرفاً اين خصوصيت ذكر شده است كه اينها دروغ‌زن و دورو هستند، تا اين احساس را مؤمن پيدا كند كه آن مجموعه‌ي منافق كه غالباً شناخته شده هم نيستند ( اگر چه گاهي هم ممكن است جمعي از مؤمنين اينها را شناخته باشند ) زير بار نمي‌روند، دروغ مي‌گويند و منافقند.
پس در آيه اول مقصود اينست كه نشان بدهد اين گروه به سخنشان و ظاهرشان اعتمادي نيست. نگاه نكنيد كه اينها مي‌گويند ما ايمان آورديم در دل آنها چيز ديگري هست و اين خصوصيت محوري آنها كه دوروئي و دروغ‌زني و نابرابر بودن ظاهر و باطن است و مورد اشاره قرار مي‌گيرد.
و در آيه دوم: خدعه‌گري آنها و تصميم آنها بر فريب مؤمنين و به تعبير آيه، فريب خدا مورد توجه قرار مي‌گيرد، فقط اين نيست كه ظاهر و باطن‌شان يكي نيست، بلكه درصدد فريب‌زني و خدعه هم هستند، مي‌خواهند با شما خدعه كنند و اين خدعه چيزي وراي آن دروغ‌زني است. يك وقت يك كسي صرفاً دروغي به شما مي‌گويد، اما يك وفت هست كه پشت سر اين دروغ يك فتنه‌اي هست و مي‌خواهد با خدعه و نيرنگ آن فتنه را تحقق ببخشد و اين چيز بزرگتري است. البته اساس اين خصوصيت دوم بر خصوصيت اول استوار است، يعني دروغ‌زني آنها محور كار است، اما پشت سر اين دروغ‌زني يك خدعه‌گري وجود دارد كه اين، هشياري بيشتري را مي‌طلبد، البته آن منافق فردي بعنوان يك خصوصيت فردي، اين دومي را ديگر ندارد و همان ظاهر و باطنش يكي نيست

مقصود باطِلِ جريان نفاق در جامعه

اما جريان نفاق در جامعه، بعنوان يك جريان دشمن و مخاصم، مسأله‌اش اين نيست كه باطنش با ظاهرش يكي نيست، بلكه پشت سر اين يكي نبودن يك خدعه و نيرنگ و يك مقصود باطل است كه مي‌خواهد اجرا شود و آيه دوم اينرا گفته است. البته در همين آيه دوم: مسأله را براي مؤمنين و براي همه‌ي مردم روشن مي‌كند كه بدانيد اين خدعه بي‌فرجام است، يعني با خودشان خدعه مي‌كنند، نه با خدا، اگر چه ممكن است مؤمنين تا مدتي هم نفهمند كه اينها درصدد چه هستند، اما آنكه در يك جامعه‌ي ارزشي، ارزشها را نمي‌پذيرد و درصدد ضربه زدن به آن ارزشهاست اين با كسي جز خودش خدعه نمي‌كند و خود اوست كه خودش را از سفره‌‌ي رحمت الهي دور مي‌كند و خود را از خيرات جامعه‌ي اسلامي مبرّا و جدا مي‌سازد و در حقيقت، منافق ضرر عمده را به خودش مي‌زند.
اما آيه سوم لاز از بعد ديگري به مسأله‌ي منافق نگاه مي‌كند و مي‌گويد كه هرچه زمان بگذرد وضع اين بيچاره بدتر مي‌شود: في قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا ( 100 – بقره )
او يك بي‌اعتدالي و ناتندرستي از اول كار در خود دارد و يك مرضي در او هست كه اين مرض ممكن است معلول تربيت‌هاي خانوادگي باشد، يا ممكن است محصول تسلط يك فرهنگي بر ذهن او باشد، و يا ممكن است محصول بعضي از معاشرت‌ها و رفاقت‌ها و آموزش‌ها باشد و اين بيماري وجب شد تا او در مقابل حق مقاومت بكند. البته ممكن است كساني همين بيماري را داشته باشند، اما خودشان را نجات بدهند، چون فطرت صحيح انسانها اقتضا مي‌كند كه در مقابل دعوت حق تسليم بشوند و وقتي چيزي درست است و سخن برحق است و آنگاه كه حقيقتي به انسانها ارائه مي‌شود، طبيعت فطرت سليم حكم مي‌كند كه آنرا بپذيرد و بعضي‌ها كه در همان ابتداي امر آنرا مي‌پذيرند، اينها آن افراد سالمند، بعضي هم كه بيمار دلي دارند و در اول يك مقاومتي مي‌كنند و تعصبي بخرج مي‌دهند، حسدي مانع مي‌شود كه آن حقيقت را قبول كنند تربيت خانوادگي آنها را از اين حقيقت دورنگه مي‌دارد، اما بالاخره بر آن بيماري فائق مي‌آيند و در يك نقطه مرض را سركوب مي‌كنند، اينها همه نجات پيدا مي‌كنند، لكن يك عده هستند كه در مقابل اين بيماري و در مقابل اين اختلال دروني خود، هيچ حركت نجات بخشي را براي خودشان بعهده نمي‌گيرند و خودشان را رها مي‌كنند، عيناً مثل بيماريهاي جسمي، گاهي يك بنيه: ، بنيه سالمي است، و گاهي هم اين بنيه اختلال و بيماري و ناتندرستي دارد، انسان به طبيب مراجعه مي‌كند و طبيب به او داروئي را ارائه مي‌دهد و او آن داردو را مصرف مي‌كند، در مقابل كار طبيب و درمان او مقاومت نمي‌كند، اين هم خوب خواهد شد. اما آن كسي كه اين بيماري را دارد اگر به طبيب مراجعه بكند، و طبيب براي او چيزي تجويز بكند، وقتي او داروي شفابخش را مصرف نمي‌كند و پرهيز لازم را انجام نمي‌دهد، نتيجه‌اش عميق‌تر شدن مرض و لاعلاج شدن يا صعب العلاج شدن مرض است و مشكل كار منافق اينجاست كه به بيماري تن مي‌دهد و تسليم بيماري مي‌شود.

بيماري نفاق در صدر اسلام

در صدر اسلام كساني بودند كه وقتي دعوت اسلام آمد، به مجرد اينكه دعوت ارائه شد، اينها درخشش دعوت را و درخشش توحيد را احساس كردند و بي‌قيد و شرط تسليم شدند و قبول كردند، اينها آن سالم مزاجها بودند و فطرتهاي پاك و سالم غالب مسلمانهاي مؤمن دوران مكه اينها هستند، اما يك عده‌اي بودند كه سالها مقاومت كردند، پيغمبر (ص) در مكه بود، آنها هم در مكه بودند، آيات را از آنها هم مثل ديگران مي‌شنيدند و تسليم نمي‌شدند، اينها همان في قلوبهم مرض بودند، حالا اين بيماري چيست؟ مثلاً بيماري حسد: مي‌گويد چرا من تسليم حرف كسي بشوم كه از قبيله بني‌هاشم است؟ يا چرا اين كسي كه از فلان قشر است پيش برود و من پشت سر او بروم؟ چرا اينكه پدر و مادرش كسي نيستند، كسي بشود و من دنباله‌رو او بشوم؟ يا چگونه از افكار پدر و مادر خودم دست بردارم، و چطور از دانسته‌ها و شنيده‌ها رو برگردانم؟ اين آن مرضهاست. طبيب دائم بر فعاليت خود مي‌افزايد تا آنها را جذب كند و آن بيمار را متوجه نسخه شفابخش كند، بيمار‌ها بتدريج شفا مي‌آورند، در سال پنجم در سال ششم در سال هفتم در سال هشتم، سيزده سال پيغمبر در مكه بود و افرادي پيوسته در حال تسليم شدن و پيوستن بودند اينها آن كساني هستند كه بيماري روح و قلب‌شان شفا پيدا مي‌كند، كه فكر مي‌كنم جلسه‌ي قبلي گفتيم: مقصود از قلب در اصطلاح قرآن اين عضوي نيست كه در سنيه‌ ما هست، بلكه قلب يك تعبيري است از شخصيت معنوي انسان، در قرآن قلب و روح به يك معني است. پس آن حقيقت آدمي و آن قوه عاقله و تصميم‌گير انسان، كه او را قلب مي‌گويند، مقصود اين قلبي كه مريض مي‌شود و طپش دارد و خون در آن جريان پيدا مي‌كند نيست. بيماري قلب در آنها بود اما شفا پيدا كردند. يا در مدينه كه وقتي پيغمبر كساني فرستاد بسياري در مقابل اين دعوت مقاومت داشتند و اينطور نبود كه اول ـ تسليم بشوند بيماريهايي در دلها‌شان بود كه موجب امتناع آنها مي‌شد و آنها را از تسليم شدن باز مي‌داشت. اما در مقابل طبيب و درمان او خاضع مي‌شدند، تسليم مي‌شدند و شفا مي‌يافتند، حالا آن كسي كه در مقابل تحرك و تلاش مهربانانه طبيب از خود مقاومت نشان ميدهد، اين بيماري را در معرض شفا قرار نمي‌دهد و حرف او را حمل بر يك معناي غلط و هرسخن حق او را حمل بر يك خلاف مي‌كند و چيزي را كه بايد بپذيرد او را نپذيرفت و قبول نكردف وابستگي خودش را به عوامل مخالفت با دعوت حق بيشتر مي‌كند و آن تعصبات و احساسات غلط دروني را، در درون خودش بيشتر رشد مي‌دهد نتيجه اين مي‌شود كه: فزادهم الله مرضا

وابستگي‌اش به مرض بيشتر خواهد شد و مرض در او ريشه‌دارتر مي‌شود كه ما عين همين قضيه را در انقلاب تجربه كرديم.

واكنش بيماريهاي دروني منافقين

كساني بودن كه مي‌دانستيم اينها در مقابل دعوت انقلاب و آن دعوتي كه از سوي امام مي‌شد و قدم‌بقدم اين نهضت را و مبارزه را هدايت مي‌كرد مقاومت دارند و امتناع مي‌ورزند و در يك راه ديگري حركت مي‌كنند و قدم مي‌زنند، لذا حاضر نيستند او را قبول بكنند، يعني عيناً همان مرضهايي را كه در آن مردم جاهل بود، آدم در اينها مشاهده مي‌كرد: كه مي‌گويند: سابقه مبارزه ما بيشتر است حالا بيائيم تسليم اين حرف جديد بشويم؟ ما مفاهيم سياسي را روشن‌تر مي‌دانيم، با مجلات خارجي آشنا هستيم، با كتابهاي اروپايي آشنا هستيم، با مفاهيم فرهنگ‌نو جهاني آشنا هستيم، حالا بيائيم تسليم يك روحاني بشويم كه از قم حركت كرده زير بار او برويم؟. اين احساسات آنها بود!! وحقيقت قضيه لزوم يك حركت انساني و جذب نيروهاي مردم و هدايت آنها بسوي يك فرد درست و يك اقدام صحيح بود كه وقتي پيام‌آور اين حقيقت در ميدان ظاهر شد همه بايد به او مي‌پيوستند، لكن جاذبه‌هاي مخالف كه در حقيقت دافعه نسبت به اين حركت بودند مانع مي‌شوند كه اينها به اين حركت بپيوندند. يعضي از اينها كه در طول زمان گرما و نور اين خورشيد را مي‌ديدند حقيقت است و بايد به آن تسليم شد، به او مي‌پيوستند و با او يكي مي‌شدند و حركت را با او آغاز مي‌كردند.

بعضي ديگر تا آنجا كه مي‌توانستند خودشان را كنار مي‌كشيدند آن وقتي هم كه مجبور مي‌شدند وارد ميدان بشوند يك ورود صوري و ظاهري بود. دل‌شان در صحنه نبود، اين افراد هرچه انقلاب جلوتر مي‌رفت و هرچه آيات انقلاب روشن‌تر مي‌شد، اينها دورتر و متنفرتر و رميده‌تر مي‌شدند و كار اين رميدن و دور شدن و نفرت في‌مابين به آنجا كشيد كه در موارد عديده، در مقابل انقلاب و در مقابل اين حركت صحيح همانطور ايستادند كه يكروز دشمن مشترك مي‌ايستاد و يكروز دستگاههاي طاغوتي مي‌خواستند آنرا سركوب كنند. اينها همان نقش را بعهده گرفتند، كه اگر مي‌توانستند، انقلاب را سركوب و رگهاي انقلاب را قطع مي‌كردند البته اگر ممكن بود خيلي كارها مي‌كردند، لكن خداي متعال نگذاشت، اين چهره نفاق است!! بيماري دراندرون او هست و مي‌تواند علاج بشود اما درصدد علاج بر نمي‌آيد ـ و آن نكته كه ما بايد خودمان را نجات بدهيم، اين است كه اين امتحان در هرقدم سر راه ما هست.

خطر بروز نفاق در هر برهه‌اي از زمان

كسي خيال نكند كه مسأله‌ي نفاق مربوط به صدر اسلام يا مربوط به اوج انقلاب بود، نه، همه‌ي ما، من و شما در معرض اين امتحان در تمام حالات هستيم، يك حقيقتي مطرح مي‌شود كه اين حقيقت ممكن است با گوشه‌اي از احساسات و دريافتهاي ما ناسازگار باشد: يا با خود پرستي ما، يا با ادعاهاي دروني ما، يا با علمي كه براي خودمان قائليم، يا براي سابقه‌اي كه براي خودمان مي‌شناسيم، مثلاً با سابقه‌ي مبارزه، يا با توقعي كه نسبت به شخصيت خودمان داريم، اين ناسازگار است، در مقابل اين حقيقت چكار خواهيم كرد؟ هم مي‌توان پا گذاشت روي اين احساس غلط و درك باطل و تسليم شد و حركت كرد و در راه اين حقيقت رفت، و هم مي‌توان تسليم نشد، بلكه تسليم آن احساسات غلط دروني شد، كه اگر اين كار انجام گرفت آنوقت: فزاد هم الله مرضا دائم اين حالت دومي يعني نفرت وجدائي، ايجاد مي‌شود و كار را بجاهاي بسيار دشوار خواهد رساند، گاهي هم بصورت لاعلاج در خواهد آمد، واقعاً گاهي اوقات افرادي علاج نداشتند، مثلاً:

علت نفاق عبدالله بن اُبي

در صدر اسلام عبدالله بن اُبي كه از جمله مسلمانها بود، منتها مسلمان منافق. ظاهراً تسليم شده بود و ايمان آورده بود، علت نفاق او هم اين بود كه قبل از آمدن پيغمبر (ص) به مدينه، دو قبيله‌ي بزرگ يثرب، يعني اوس و خزرج، كه با هم اختلافات زيادي هم داشتند، مورد استعمار يهوديان قرار مي‌گرفتند، عقلايشان گفتند ما تا كي با هم دعوا كنيم بيائيد مثل همه‌ي قبايل كه رئيس دارند، ما هم يك رئيسي براي خودمان معين كنيم، تا كي دو قبيله در كنار هم در كمال نفرت زندگي كنيم؟ نشستند، بحثهاي زيادي كردند و در بين مردم يثرب آن كسي را كه از همه آقاتر و عاقل‌تر و زرنگ‌تر و مردم‌دارتر و پولدارتر و ريشه‌دارتر و قوم و قبيله‌دارتر بود بنام عبدالله بن اُبي، او را براي خودشان انتخاب كردند و در گفتگوي انتخاب او به حكومت و عمارت و شايد سلطنت مدينه بودند. كه زمزمه‌ي اسلام پيچيد، عده‌اي از يثربي‌ها به مكه رفتند، آنجا ديدند كه پيغمبري ظهور كرده و چنر نفر مجذوب او شدند، آمدن آهسته بنا كردند تبليغ كردن، سال بعد عده‌ي بزرگتري 80 - 70 نفر رفتند مكه با پيغمبر (ص) بيعت كردند و به او گفتند حالا كه اهل مكه تو را قبول ندارند به مدينه بيا، ما از تو پذيرائي مي‌كنيم پيغمبر (ص) هم به آنها قول داد، آنها به مدينه بازگشتند و عده بيشتري را بخودشان جذب كردند، و اين در حالي بود كه مي‌خواست تاج امارت شهر يثرب، (دو قبيله‌ي اوس و خزرج) چيز به اين شيريني روي سر اين آقا فرود آيد كه يك مزاحم بنام اسلام و پيغمبر اسلام پيدا شد (علت پيدايش آن مرض اينجاست). پيغمبر (ص) هم در اين بين، مخفيانه با آن شرحي كه لابد شما مي‌دانيد، از مكه خارج شد و به مدينه آمد، مردم با شور و شوق فراوان به استقبال و هاي‌وهوي البته نه در وضعيت پادشاهان بلكه در وضعيت بندگان خدا، يعني وضع حكومت پيغمبر، وضعيت پادشاهي و آن تجمل و تشريفات نبود، اما تدبير و اراده‌ و اراده و همه چيز بود، حالا اين آقا چكار بايد كند؟ ديد اگر ايمان نياورد مردم به او مي‌شوند، بعد از آمدن پيغمبر (ص) اسم يثرب هم به مدينه‌النبي يعني شهر پيامبر تغيير كرد كه بتدريج بعنوان مدينه (يعني شهر) معروف شد، و اينطور شد كه جوانهاي پر هيجان حزب‌الهي علاقمند اوايل آمدن پيغمبر به مدينه مي‌رفتند بت پرستهايي كه هنوز در مدينه باقي مانده بودند، آنها را ـ اذيت مي‌كردند، بت‌هاي‌شان را در زباله مي‌انداختند و مسخره‌شان مي‌كردند، يعني آن حالت شور جواني، حزب‌الهي فضا را بر مخالفين تنگ كرده بودند عبدالله بن ابي ديد اگر بنا باشد، اسلام نياورد و اگر اعلام ايمان نكند همين بلاها را سر او خواهند آورد، لذا مجبور شد بگويد من هم ايمان آوردم، به پيغمبر ايمان آورد اما باطن قضيه في قلوبهم مرض بود كه اگر عبدالله بن ابي،‌ مي‌توانست بر آن روح رياست طلبي وآن چيزي كه براي او خيلي شيرين بود يعني رئيس شدن، فائق بيايد و تسليم اين حقيقت مي‌شد، وضعش فرق مي‌كرد، يعني في قلوبهم مرض بود در قلبش، اما فزادهم الله مرضا نمي‌شد. حالا چه چيزي موجب شد كه فزادهم الله مرضا بشود؟ انتخاب خود او بود كه راه درست را انتخاب نكرد، تسليم نشد و به احساس دروني نادرست و باطل خود تن درداد و مرض او افزايش پيدا كرد. اين افزايش مرض را قرآن بخدا نسبت مي‌دهد و همانطور كه گفتيم همه‌ي پديده‌هاي طبيعت و همه‌ي عواملي كه در سلسله علل و عوامل طبيعي و انساني بوجود مي‌آيد، همه منتسب به خداست، همه مربوط به خدا و همه كار خداست، قرآن هم همه‌ي پديده‌هاي آفرينش را بخدا نسبت مي‌دهد و اينجا هم مي‌گويد:
فزادهم الله مرضا خدا مرض آنها را زياد كرد، همچنانيكه خدا همه چيز را زياد مي‌كند: حرارت را در تابستان و برودت را در زمستان و بقيه عوامل طبيعي را در همه‌ي آنات تاريخ خداي متعال به آنها مي‌دهد، اين هم پديده‌يي است كه بخدا نسبت داده مي‌شود، اما آنچه كه مي‌بينيم، اينست كه او رفتار خودش و تسليم شدنش در مقابل هوا و هوس، را به دام افزايش مرض انداخت. اين هم آيه سوم بود كه بر روي افزايش گرفتاري منافق هرچه مي‌گذرد تكيه مي‌كرد، و الان هم همينطور است.
البته جريان نفاق در جامعه ما يكجور نيست و به انواع گوناگونش از راست به چپ و مختلط، به اشكال مختلف وجود داشته، الان هم دارد و اين كساني كه دردل ايمان نياورده‌اند به اين حركت و اين راه و اين هدفها و اين نظام ارزشي، هر چه مي‌گذرد اينها دورتر مي‌شوند، چاره‌شان اين است كه تسليم شوند و از آن علايق نفساني و شهواني كه در وجود آنها مانع از پيوستن به اين راه مقدس و نوراني شده است بكنند و به خودشان بيايند و به اين گردونه عظيم كه در تاريخ ملت ايران و ملت‌هاي مسلمان، دارد حركت مي‌كند قدمي مردانه بگذارند و به پيوندند. اين آيه سوم بود و آيه چهارمي كه امروز خوانديم: واذا قيل لهم لا تفسدوا في الارض قالوا انما نحن مصلحون (11 – بقره)

منافقين مفسدين روي زمين هستند

در اين آيه، سخن از اين گفته مي‌شود: كه كساني به منافقين مي‌گويند فساد نكنيد در زمين، اينجا قرآن با نفس بيان اين مطلب اعلام مي‌كند كه منافقين دارند فساد مي‌كنند، خود اين كه مي‌گويد: واذا قيل لهم لا تفسدوا في الارض (11 – بقره) وقتي كه به ايشان گفته شود فساد نكنيد، قبل از آنكه ما به جواب آنها بپردازيم، يك قضاوتي را از قرآن احساس مي‌كنيم، قضاوت قرآني اين است كه اينها دارند در زمين فساد مي‌كنند، حقيقت قضيه هم اين است، كه كدام فساد بالاتر از خدعه‌ي مؤمنين و كدام فساد بالاتر از خنجر در پشت پنهان كردن براي فرود آوردن ـ در كتف يك حركت جوان پرشتاب نوراني به سمت ارزشها و هدفهاي والاست؟ از اين فسادي بالاتر نيست، در آن روز هم اينطور بود، امروز هم اينطور است، هميشه هم همينطور خواهد بود، وقتي يك ملتي با اتكاء به ايمان به سمت هدفهاي والايي دارد حركت مي‌كند، طبيعي است كه با زحمت دارد حركت مي‌كند، چون هرگز حركت به سمت ارزشهاي والاي الهي آسان و بي‌دردسر نخواهد بود، و طبيعي است كه عوامل گوناگون، چون گرگ و دزد و خار و سنگ و صخره و همه چيز سر راهش قرار مي‌گيرد و او افتان و خيزان از همه‌ي اينها با همت حركت مي‌كند و مي‌رود و با دشواري دارد اين حركت را ادامه ميدهد، كه اگر اين دشواري‌ها و برخورد با مشكلات نبود و بروز توانائي‌هاي والاي انسان هم نبود، آنوقت يكي از پشت بيايد به اين حركت خنجر بزند، آيا هيچ فسادي از اين بالاتر هست؟

در صدر اسلام، بين كفر و جاهليت آنروز عالم، نور توحيد و نور آزادي انسان و نور قطع رشته‌هاي بردگي از گردن و دست‌پاي انسان داشت و از اسلام همه‌جا را منور مي‌كرد و اسلام و پيغمبر اسلام داشتند حركت مي‌كردند به سمت تعالي كه يك مشت آدمهاي حقير و خفاشان كوردل، خودشان را پنهان كردند تا به پيغمبر ضربه بزنند. ضربه‌ها چگونه بود؟ ضربه‌ها اين بود، كه در جاهاي متعدد قرآن هست، مسخره مي‌كردند تا شايد روحيه مسلمان‌ها را ضعيف كنند، صبح ايمان مي‌آوردند، شب از ايمان برمي‌گشتند شايد اينها را مردد كنند، مدينه آنروز اوايل كار، شايد ده پانزده هزار نفر جمعيت بيشتر نداشته آنوقت در اين شرايط چند نفر بيايند اول صبح پيش پيغمبر (ص) بگويند ما ايمان آورديم بعد وقت غروب كه مي‌شود بيايند ميان اجتماعات مردم بگويند اين چه ايماني است، اين حرفها را بيندازيد دور، براي اينكه روحيه مردم را ضعيف كنند و اين در قرآن هست، كه يكي از شيوه‌هاي منافقين بود، يا اينكه بروند توطئه كنند، با مركز امپراطوري روم تماس بگيرند و به آنها چرا شما نمي‌آييد حمله كنيد به مدينه، اگر شما بيائيد ما هم از داخل به شما كمك مي‌كنيم و بساط اسلام را از بين مي‌بريم. فسادهاي اينها اينجور كارها بود، كه البته طبعاً اين كارها به نتيجه مطلوب نمي‌رسيد، كما اينكه در جامعه خود ما هم همينطور بود.

از اوايل انقلاب تا امروز با مسخره كردن با تضعيف روحيه و با استفاده كردن از امكاناتي كه در اختيار آن ناباوران هست مثل امكانات مالي، امكانات عشيره‌اي كه در آن اوايل كه تفتين و القاآت و تحريكات عشايري مي‌كردند يا مثلاً: امكانات هنري و امكانات علمي، كه يك نفري با اتكاء به دانشي كه دارد و تحصيلاتي كه كرده است، استفاده كند بر ضربه زدن به ايمان آن كساني كه در اختيار او قرار مي‌گيرند يك هنرمندي و يا يك قصه نويسي، يك شاعري يك نقاشي، يك فيلمساز، يك هنرمندي از هر شكلش از هنر خودش براي ضربه زدن به روحيه مردم استفاده كند، كه همه‌ي اينها توطئه و فساد است، براي اينكه يك حركت صحيح خوش يمن و خوش عاقبتي، بر مبناي توحيد و بر مبناي ارزش‌گذاري بر روي انسان، براساس ارزش‌هاي الهي و براساس يك نظام درست ارزشي يك حركت را به سمت يك اهدافي آغاز كرده‌اند و اينها دارند با اين ابزارهايي كه گفته شد و با انگيزه‌اي كه قبلاً به آن اشاره شد مقابله مي‌كنند، اين فساد است، پس آيه قرآن از آغاز مي‌گويد: واذا قيل لهم لا تفسدو في الارض وقتي كه به اينها گفته مي‌شود در زمين فساد نكنيد،‌ قبل از اينكه ما بپردازيم كه آنها چه جواب دارند و خدا چه قضاوت كرده است؟ قضاوت قرآن را از همين آيه مي‌فهميم كه دارند فساد مي‌كنند. آنها در جواب وقتي به ايشان گفته مي‌شود در زمين فساد نكنيد چه مي‌گويند؟ اينست كه: قالوا انما نحن مصلحون ما داريم اصلاح مي‌كنيم و حالا، قبل از اينكه من بپردازم به تشريح پاسخ آنها كه گفتند ما اصلاح مي‌كنيم، چه اصلاحي مورد نظر آنهاست كه ادعايش را مي‌كنند، اين نكته را عرض بكنم كه اين كه، در آيه قرآن گفته مي‌شود: واذا قيل لهم و چون به آنها گفته شود، معلوم نيست كه حالا حتماً اين اتفاق افتاده باشد و اينرا كساني به آنها گفته باشند لا تفسدوا في الارض ممكن هم هست گفته باشند، اما اين به آن معني نيست كه ما تصور كنيم در صدر اسلام كه منافقين بوده‌اند، يك عده‌اي مي‌رفتند به آنها مي‌گفتند: لا تفسدوا في الارض فساد نكنيد در زمين، گرچه ممكن هم هست كه كساني چنين گفته باشند، كه اگر چنين چيزي اتفاق افتاده باشد، يا از مسلمانهايي بودند كه اينها را مي‌شناختند مي‌رفتند مي‌گفتند چرا اينقدر فتنه راه مي‌اندازيد و اين چه فسادي است كه شماها راه انداختيد؟ شما هم بيايد بين مردم و كار آنها را بكنيد، يا اينطور بوده است، به اينها مي‌گفتند اينقدر فساد نكنيد،‌اين چه كاري است كه ما داريم با اين مردم انجام مي‌دهيم و با انواع و با اشكال توطئه‌ها ذهن آنها را منحرف و خراب مي‌كنيم؟ كه كسي اينطور به اينها مي‌گفته، يا ممكن است هيچكدام از اينها نباشد بلكه يك خطاب طبيعي است در تاريخ به اينها، يعني اگر فرض كنيد صاحب دانشي و خردي و وجدان بيداري پيدا شود به اينها بگويد شما چرا اينطور فساد مي‌كنيد؟ چه مي‌خواهيد از جان يك ملتي كه دارد در يك راه درستي با اين اخلاص و صفا حركت مي‌كند؟ چرا شما مي‌خواهيد براي خاطر قدرت خودتان كه حكومت دست شما باشد يا براي خاطر آن سياست مطلوب خودتان كه مي‌خواهيد با فلان قطب، مثلاً: با روم آن روز دنيا، يا با آمريكاي امروز مي‌خواهيد پيوند داشته باشيد يا در آن دوراني كه گروههاي چپ در ايران نفاق مي‌ورزيدند و مخالفت مي‌كردند، كه مي‌خواستند مثلاً فرض كنيد با امپراطوري سوسياليستي آنروز كه از هم پاشيده و نابود شد، مي‌خواهيد با او پيوند داشته باشيد، چرا بخاطر اينها مي‌آييد فساد مي‌كنيد در ميان اين مردمي كه حالا طبق ميل شما حركت نمي‌كنند؟ اين خطابي است كه هميشه ممكن است به يك عده منافق بشود، چه داعيه‌اي داريد؟ چه مرضي داريد؟ چرا مردم را اذيت مي‌كنيد؟ چرا جلوي اين ملتي كه راهي را شناخته و فهميده و دارد حركت مي‌كند، مانع مي‌گذاريد و فريب‌گري و اغواگري مي‌كنيد، داعيه شما چيست؟ چه انگيزه‌اي داريد؟ چرا فساد مي‌كنيد؟ اگر اين سئوال بشود آنوقت انها در جواب مي‌گويند قالوا انما نحن مصلحون (11 - بقره) اين فساد نيست كه ما داريم مي‌كنيم ما داريم اصلاح مي‌كنيم و كارهاي خراب را درست مي‌كنيم. يعني با همه‌ي اين خرابكاريها، داعيه‌ي اصلاحگري هم دارند، كه حالا انگيزه‌اي اين داعيه و متن معناي اين داعيه را انشاء‌الله در هفته آينده عرض خواهم كرد.

« والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته »

درس هایی از قرآن (جلسه ی دوازدهم  )

تفسير سوره بقره
بسم‌الله الرحمن الرحيم
ومن الناس من يقول امنا بالله و باليوم الاخره و ماهم بمومنين، يخادعون الله والذين امنوا و ما يخدعون الا انفسهم و ما يشعرون ، في قلوبهم مرض فزادهم الله مرضاً ولهم عذاب اليم بما كانوا يكذبون.
( آيات: 8-9-10 سوره بقره )

و از جمله‌ي اين مردم، كساني هستند كه گويند بخدا و به روز بازپسين ايمان آورديم حال آنكه ايمان نياوردند، با خدا و مؤمنان فريب مي‌ورزند، اما فقط خود را فريب مي‌دهند و نمي‌فهمند، در دل ايشان يا درجات ايشان مرض هست پس خدا مرض را بر آنان افزوده است، و براي آنان عذابي است دردناك از آنرو كه دروغ مي‌گفتند.

پديده نفساني و اجتماعي نفاق

در اين فصل كه با اين آيات شروع مي‌شود، صحبت از نفاق و دروئي است، يعني دو شخصيتي. عدم صداقت در گفتار و حتي در شخصيت، اين دوروئي را وقتي مورد مداقه قرار بدهيم، معنايش دروغ در قول و عمل و در مقياس فردي و اجتماعي، است، كه اين، يكي از مسايل بسيار مهم مطرح شده در قرآن است و در بسياري از سوره‌هاي قرآن و دهها آيه از آيات قرآن، راجع به اين پديده‌ي نفساني و پديده‌ي اجتماعي سخن رفته است.
يك مطلب اينست كه ما گاهي نفاق را در مقياس فردي مورد ملاحظه قرار مي‌دهيم و در بسياري از آحاد مردم در همه‌ي زمانها اين خصلت ناپسند به اين صورت فردي وجود دارد كه وقتي ما با اين ديد نفاق را نگاه كرديم، پديده‌ي نفاق يك بيماري رواني است و يك عدم تعادل و يك حالت بد و نكوهيده است، يعني خلاف طهارت انساني و در جهت مخالف جلوه‌هاي كمال انساني است. اين در صورتي است كه ما اين پديده را بشكل يك پديده فردي و بعنوان يك بيماري در يك فرد مورد توجه قرار بدهيم، و اختصاص به اعتقادات و اظهارات و احساسات ديني هم ندارد. يك انساني تظاهر مي‌كند به دوستي با شما و حال اينكه دوست نيست، يك انساني تظاهر مي‌كند به رحم و مروت، و حال اينكه رحيم و جوانمرد نيست، بلكه يك پديده‌ي شخصي و يك حالت رواني و يك عدم تعادل است.
اما يك وقت كه همين پديده را بصورت يك جريان اجتماعي مورد مطالعه قرار مي‌دهيم، يك مسأله‌ي سياسي، اجتماعي مي‌شود و در اين حال بصورت يك خطر بزرگ درمي‌آيد و نفاق در اين وضعيت: در يك نظام فكري و عقيدتي، مردمي را شامل مي‌شود كه با تظاهر به اعتقاد، با تظاهر به هم آوايي و هم‌دلي در موضع انكار و خصومت قرار مي‌گيرند، اظهاراتشان عملكردشان را همراهي نمي‌كند، كه اين وقت پيش آمد يك خطر اجتماعي است. مقصود اين نيست كه ما گاهي نفاق را در يك فرد ملاحظه مي‌كنيم و گاهي در يك مجموعه‌ي افراد، بلكه در هر دو صورت، چه در صورت اول كه نفاق يك پديده‌ رواني و يك نامتعادلي است، مي‌تواند در هزاران نفر باشد و مي‌تواند در يك فرد يا افراد كمي باشد و در صورت دوم هم، كه نفاق بصورت يك حادثه‌ي اجتماعي و يك جريان اجتماعي سياسي خودش را نشان مي‌دهد، باز ممكن است در يك جمع كوچكي باشد، حتي در يك فرد باشد. و يا در يك مجموعه‌اي باشد. زاويه ديد ما به اين مسأله دوگونه است: يك وقت يك فرد دورو و منافق را با اين ديد نگاه مي‌كنيد، كه اين انسان چون داراي صداقت نيست پس انسان بزرگوار و انسان صادق و انسان متعادلي نيست، اين يك ديدگاه است و يك وقت همين انسان نامتعادل، اين عدم تعادل و اين بي‌صداقتي را در مقابله با يك نظام فكري و عقيدتي اعمال مي‌كند و بكار مي‌برد. اين يك ديدگاه ديگر است، لذا اينجا مسأله بالاتر از يك بيماري فردي است كه بگوييم آقا از لحاظ رواني سالم نيست، سالم باشد يا نباشد اين يك دشمن است، آن هم دشمن خطرناك و پوشيده اينجا ديدگاه قرآن بيشتر ناظر به اين جنبه دوم است و در يك چنين مواردي كه در اجتماع اين چنيني پديده‌اي بوجود مي‌آيد، رهبري آن نظام و دستگاه هدايت كننده‌ي آن نظام بايد اين خطر را بدرستي بشناسد و به مردم هم بشناسانند، زيرا فريب دهنده است. مثلاً زمان نبي اكرم عليه و علي آله السلام در صدر اسلام چهره‌ي عبدالله بن ابي كه رئيس منافقين بود، براي مردم عامي بظاهر چهره يك مسلمان است و در حالي كه در داخل قلعه‌ي ما و در كنار سنگر ما و مسلح به سلاح ماست، از كجا بفهمند كه اين در موضع خصومت و دشمني است. اين پديده در درون يك نظام چيز بسيار خطرناكي است، يعني نفاق در ديدگاه دوم و از زاويه ديد دوم كه گفتيم يك پديده خطرناك اجتماعي و سياسي است، صدر اسلام در مدينه پديد آمد. مكه جاي نفاق ورزيدن نبود، مكه ميدان مبارزه‌ي بسيار دشوار و سخت و رودررو بود، موضع مسلمين از لحاظ مادي بسيار ضعيف و موضع كفار بسيار خشن و قوي بود، يعني جايي نبود كه كسي بيايد به مسلمانها بگويد آقا من ايمان آوردم، اما در دل ايمان نداشته باشد، چون ايمان مايه‌ دردسر بود.

درس هایی از قرآن (جلسه ی یازدهم )

بسم‌الله الرحمن الرحيم

يك سئوال اين است: كه چرا در بعضي از اوقات قرآن كريم به ذلك الكتاب كرده و بعضي از اوقات اشاره كرده به هذا الكتاب مگر دو قرآن موجود است.

جواب: ما اصلاً در قرآن هيچ جا هذا‌لكتاب نداريم. اما تعبيراتي مثل: هذا القرآن، يا تلك آيات الكتاب، اين است آيات كتاب، ياهذا كتابنا، يا هذا كتاب داريم. اما هذا الكتاب يعني كتاب براي قرآن كه اشاره به قرآن كرده باشد نداريم. فقط يك جا در قرآن هست ما لهذا الكتاب لايغادر صغيره و لا كبيره الا احصارها (49 - كهف) كه مربوط به قرآن نيست، بلكه اشاره به نامه‌ي اعمال روز قيامت است كه كافر تعجب مي‌كند كه چگونه همه چيز اعمال من در اين ثبت است! بنابراين كلمه‌ي هذا الكتاب در قرآن نيست كه اشاره به قرآن باشد. لكن حالا بفرض باشد اين اشكالي ندارد كه يك جا از آن حقيقت، با اسم اشاره‌ي دور ياد كنند و يك جا با اسم اشاره و ضمير نزديك يعني چيزي غلط نيست، و همانطور كه عرض كرديم در ذالك الكتاب چند جور مي‌شود معنا كرد:

يكي اينكه بگوئيم: چون كتاب با عظمت است ولو پيش روي شماست اشاره‌ي به دور مي‌كند، مثل اينكه شما با يك نفر كه صحبت مي‌كنيد وقتي مي‌خواهيد او را احترام كنيد، مي‌گوئيد: آنجناب چنين فرموديد در حالي كه اين جانبي است كه در مقابل شما نشسته اما مي‌گوئيد آنجناب مثلاً. يا بگوئيم ذالك يعني آن چيزي كه در ذهن شما بود و همه منتظرش بوديد ذالك الكتاب اين است كه جلوي شما، كه ما ترجمه كرديم آنك كتاب، يعني كتابي كه در انتظارش بود اينست. بنابراين: اشكالي ندارد كه ما به حقيقتي گاهي با اشاره‌ي دور و گاهي با اشاره نزديك اشاره كنيم و معنايش اين نيست كه اينها دو چيزند.

سئوال دوم: اين است: كه در ذيل آيه‌ي شريفه ان الذين كفروا سوآء عليهم انذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون چند سئوال هست:

الف _ آيا معناي كفر مي‌تواند خيلي وسيع‌تر از معناي كفر در برابر اسلام و پيامبر و امامت باشد؟ و آيا مراحل نازله‌ي آن كه خود خيلي وسيع‌ است مي‌تواند در خود ما مؤمنين ظاهري باشد جواب اينست كه: البته به يك معنا چرا، در يك روايتي داريم كه كفر را به درجاتي تقسيم كرده و بعضي از آن در جات حتي شامل بعضي از مؤمنين ضعيف‌الايمان يا مؤمنين بد عمل هم مي‌شود همچنان كه در جوامع طاغوتي بخصوص، جوامعي كه با نظامهاي حكومتي جابرانه و كافرانه، ازاين قبيل كفر زياد شما پيدا مي‌كنيد كه اسم‌شان مؤمن است، لكن باطن‌شان از هر كافري، كافرتر است، اما اينجا مراد آنها نيستند، بلكه در اين آيه همه‌ي آيات، يا بيشتر آيات قرآني كه در آنها اسم كفار هست منكرين دين مورد نظرند، يعني آنهايي كه با اصل دين مقابله كردند. مثل اينكه در قرآن مي‌گويد: يا ايها النبي جاهد الكفار و المنافقين (9- توبه) با كفار و منافقين مبارزه كن. در اينجا مؤمنين ضعيف‌الايمان نيستند. يعني يكي از مراتب كفر هم بر او صدق كند اين را نمي‌گويد مبارزه كن، بلكه مي‌گويد هدايتش كن. اصلاحش كن، لذا اينجا مراد همان كفاري هستند كه مقابل اسلام موضع گيري داشتند. بنابراين: نه در اين آيه و نه در آيات ديگري كه در آنها از كفر سخن رفته غالباً (اينكه نمي‌گوييم عموماً، چون يك استقراء تام و تمامي نكردم) تا آن جايي كه در ذهنم هست. مراد همين معنايي است كه ما بيان كرديم.

ب‌ـ تفاوت كفر و شكر در قرآن چيست؟ جواب اينست كه:

شرك يك مسلك و يك عقيده است، يعني دو خدايي و چند خدايي، يك دين و يك آئين و يك نوع اعتقاد است مثلاً: فرض بفرمائيد سه خداي. بعضي منكرند و مي‌گويند زرتشتي‌ها موحد بودند، اما به هر حال در دوراني ازتاريخ، بلاشك زرتشتي‌ها دو خدايي بودند و لو اصلش هم يك خدايي يا چندين خدايي كه امروز در هندوستان و برخي از جوامع عقب افتاده‌ي آفريقايي در بين قبايل قديمشان كه بت پرستند.

در هند بت‌خانه‌هاي متعددي را بنده ديده‌ام. خداهاي مختلف با شكل‌هاي مختلف در يك بتخانه هستند. وقتي از يك خيابان به خيابان ديگري مي‌رويد مي‌بينيد جند نوع بت‌خانه هست كه وقتي وارد آنها مي‌شويد مي‌رويد بالا باز چند نوع از خدا كه هر كدام از آنها يك اسمي دارند، يا مثل خدايان اساطير يوناني و رومي قديم الهه‌ي عشق، اله‌ي طوفان، الهه‌ي باران، الهه‌ي آتش كه افسانه‌هاي عجيب و غريبي هم دارند، كه آن نمايشنامه‌نويس قديمي يوناني به نام سلف كه قبل از ميلاد بوده. مثلاً: درباره‌ي خدايان و جنگهاي اينها و دعواهاي اينها چيزهايي نوشته اينها مسلك است. يعني هر دين شرك‌آلودي يك مسلك است. اما كفر يك معناي وسيعتري از همه‌ي اينها دارد، يعني كافر ممكن است مشرك باشد (دو خدايي، سه خدايي باشد) ممكن هم هست اصلاً به خدايي اعتقاد نداشته باشد مثل ماديين، ملحدين، دهريين، اينها هم كافرند و به هيچ خدايي معتقد نيستند. به معناي انكار كننده‌ي را حق و آئين درست است، اما مشرك عبارت استاز آن آئين خاص كه مثلاً: دو خدايي يا سه خدايي و از اين قبيل است.

ج ـ آنطور كه از ظاهر آيه: ختم‌الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوه و لهم عذاب عظيم بر مي‌آيد، خدا بر قلوب چشمها مثلاً مهر زده و اين در حالي است كه اينها خود چشم و گوش‌شان را بسته‌اند؟ اين سئوال خوبي است و من راجع به اين موضوع قاعدتاً اگر سئوال هم نمي‌شد، اندكي بعد به يك مناسبتي صحبت مي‌كردم: در قرآن همه‌ي پديده‌هاي طبيعت و انسان كه يك عامل طبيعي‌ي روشني هم دارد به يك اعتبار بخدا نسبت داده مي‌شود، مثلاً درباره‌ي مرغها و پرنده‌هايي كه در آسمان پرواز مي‌كنند مي‌گويد:

مايمسكهن الاالله (79 – نحل): هيچكس اينها را در آسمان نگه نداشته مگر خدا در حالي كه شما مي‌دانيد طبق فنون طبيعي بال اينها و وزن مخصوص‌شان و فشار هوا، اينها را در آسمان نگه مي‌دارد، يا مي‌گويد:

والله انزل من‌السماء ماءا (65 – نحل) « باران را خدا نازل مي‌كند. در حالي كه باران يك علت طبيعي دارد: از تراكم ابرها و بقيه‌ي عوامل باران بوجود مي‌آيد و همينطور پديده‌هاي ديگر، كه اين معناي درستي است، چون خدا كه رقيب قوانين طبيعي نيست، تا اگر شما گفتيد خدا اين كا را كرد معنايش اين باشد كه قانون طبيعي اين كا را نكرده، خدا در عرض قوانين طبيعي نيست كه باشد يا آن باشد. خدا در طول قوانين طبيعي است و قوانين طبيعي را هم خدا بوجود آورده، اين خاصيت را هم خدا به ابر و باد و هوا و بال مرغ و بقيه چيزهاي عالم بخشيده است. خدا آن آفريننده‌اي نيست كه سازنده باشد و رفته باشد گوشه‌اي نشسته باشد، مثل: ساعتي كه شما كوك مي‌كنيد مي‌گذاريد روي طاقچه بعد ديگر شما رفتيد كنار خود ساعت دارد كار مي‌كند، اينطور نيست، بلكه در هر لحظه‌اي از لحظات اراده‌ي الهي در خلق و تكوين و تربيت موجودات اثر دارد و هر حادثه‌اي از كوچك و بزرگ كه در عالم اتفاق مي‌افتد طبق قوانين طبيعي و به اراده‌ي خداست و خداست كه اين قانون را بوجود آورده، خداست كه اين خاصيت را به اين شي‌ئ و يا جسم داده، شما هم كاري را مي‌كنيد، در نهايت بخدا وابسته است « قل كل من عندالله » همه از سوي خداست. يعني اين اراده را خدا به شما داده كه شما انتخاب مي‌كنيد. اين عقل را خدا به شما داده كه شما براساس او مي‌بينيد. اين شهوات را كه شما براساس او لغزش پيدا مي‌كنيد، خدا به شما داده بنابراين: مي‌توان همه‌ي اين چيزها را به خدا نسبت داد، البته اين بحث گسترده‌تر از اين است و اگر عمري بود و توانستيم جريان تفسير را ادامه بدهيم تا برسيم به آن آياتي كه در دو سه آيه پي‌درپي يك چيزي را به خدا نسبت مي‌دهد و باز در چند آيه بعد از آن مي‌فرمايد: كار خوبش متعلق بخداست و كار بدش متعلق به شماست كه اگر به آنجا برسيم من با يك ظرافتي كه در بحث هست روشن خواهم كرد اين يعني چه و چگونه است كه خدا ير دلهاي اينها مهر زده؟ يعني اينها با سوء انتخاب خودشان كار مي‌كردند كه نتيجه آن كار، بطور طبيعي اين مي‌شود كه طبق عكس‌العمل طبيعي و قانوني بر دلهاي آنها مهر خواهد خورد. حالا اين قانون طبيعي را چه كسي بوجود آورده اين عكس‌العمل الهي است و درباب منافقين هم مي‌گويد:

يخادعون الله والذين آمنوا و مايخدعون الا انفسهم و مايشعرون (9 – بقره): خيال مي‌كنند مي‌خواهند خدا را فريب دهند اما در حقيقت خودشان را فريب مي‌دهند آنجا هم انشاء‌الله به يك مناسبتي شبيه اين عرض خواهم كرد. پس بنابراين: هيچ مانعي ندارد و لسان قرآن اين است كه پديده‌هاي طبيعي را كه معمول قوانين طبيعي است، معلول لراده‌ي خدا مي‌داند و مي‌توان با يك ديد وسيعتر همان را بخدا نسبت داد و اين را مجازات خدايي دانست در حق آن كسي كه خودش مقدمات آنها را فراهم كرد.

سئوال سوم: در حالي كه مضمون آيه قرآن اين است كه خداوند بر گوش و دل و چشم كفار پرده گذاشته و آن را بسته است پس ديگر انسان مذكور، مسئوليتي در مقابل عدم قبول حقيقت ندارد و مي‌تواند ادعا كند كه چون خداوند راه دل او را بسته به اين گمراهي افتاده است.

جواب: با اين توضيحي كه ما داديم اين اشكال درست نيست، وقتي شما دستت را مي‌گذاري زمين و چاقو را محكم مي‌زني روي دستت و مي‌بري و چه كسي دست تو را بريد؟ خدا، و مي‌شود گفت چون خدا دست‌ترا بريده پس شما اينجا مقصر نيستيد، لكن شما مقصريد، چون خدا در شرايطي كه شما چاقو را بلند مي‌كني روي دستت مي‌زني دست شما را مي‌برد. اين قانون را خدا در جسم تو و در لبه‌ي تيز فولادي قرار داده. نزن تا بريده نشود. اگر گفتند خدا دست شما را بريده، يا شما وقتي كسي را با گلوله مي‌زنيد مجروح مي‌كنيد، چه كسي او را مجروح كرده؟ هم مي‌توان گفت شما و هم مي‌توان گفت خدا، هر دو هم درست است، اما چون ما اين نسبت را به خدا مي‌دهيم به همان دليلي كه خداي متعال در جسم تو و در گلوله و در اين فضا اين قوانين را قرار داده، آيا اين موجب مي‌شود كه شما مسئول نباشيد؟ چرا، شما مسئول هستيد و قصاص دارد. بايد مجازات شويد. ولذا اينكه خدا چشم و گوشش را بسته، بصورت جبر نيست بلكه خدا ناشي از فعل خود او و از سوء انتخاب اوست او گزينش بد كرده و نتيجه‌ي اين گزينش همين است كه راه دلش بسته شود و حقايق را نفهمد، هر كسي مي‌تواند اين كار را بكند. حتي يك آدم مؤمن حزب‌اللهي هم اگر يك دو، سه ماه خودش را در فساد و شهوات‌راني بغلطاند، بعد از دو، سه ماه كه به خودش مراجعه كند، مي‌بيند آن ميلي را كه قبلاً به خواندن قرآن داشت حالا ديگر ندارد، يا آن شوقي كه به رفتن مسجد ذاشت ديگر ندارد و صداي اذان كه قبلاً او را به هيجان مي‌آوزد ديگر به هيجان نمي‌آورد و نغمه‌هاي دعاي كميل كه او را مي‌لرزاند ديگر نمي‌لرزاند دلش بسته شده، حالا چه كسي بسته است؟ خدا، آيا خود او ديگر مقصر نيست؟ چرا، عامل اصلي خود اوست، چون او با اراده‌ي خودش رفت و در شهوات غلطيد و لازمه‌ي طبيعي و قانوني‌ي در شهوت غلطيدن هم اينست كه دلش بسته مي‌شود، پس خود او مسئول است.

اما سئوال چهارم اينست كه: اصولاً چرا خداوند بر دلها و بر گوشها پرده مي‌گذارد؟ جوابش از آنچه كه گفتيم: معلوم شد به خاصر سوء انتخاب غلطي است كه خود ما مي‌كنيم. آن كسي كه انتخاب غلط مي‌كند در شرايط دروني و خداداد خودش از آن كسي كه انتخاب درست مي‌كند هيچ كسري ندارد، يعني شما نمي‌توانيد بگوئيد اين يك چيزي از آن يكي ديگر كسر داشت كه اين انتخاب غلط را كرد، تا بدينوسيله سلسله‌ي علل را بخدا نسبت بدهيد. فرض بفرمائيد يك نفري كه دل بستگي دارد به يك چيزي، مثلاً ثروتمندي است كه به ثروت خودش دل‌بسته، اين در مقابل آن دعوتي كه بالنهايه موجب مي‌شود تا ثروت از دستش گرفته شود يك امتناعي دارد. حالا آيا ممكن است يك ثروتمندي هم باشد كه اين امتناع را نداشته باشد و بذل كند؟ بلكه ممكن است،‌ يعني همان حرفي كه تفكرات مادي سابق مي‌گفتند خصلت طبقاتي غير قابل تغيير است در حالي كه حرف غلطي بود، و ما، در قرآن نمونه‌اش را داريم: زن فرعون از نظر خصلت طبقاتي زن يك پادشاه و در طبقه‌ي پادشاهان بود و زن پادشاه از خود پادشاه هم راحت‌تر است، اما در عين حال به موسي ايمان آورد و از همه‌ي انچه كه داشت صرف نظر كرد. پس اين اراده‌ي شماست كه در مقابل يك شهوتي و يك ميل نفساني آيا از خود خويشتنداري نشان بدهيد يا نشان ندهيد، كه اگر نشان داديد نتيجه يك چيز خواهد شد و آثار و بركاتي خواهد داشت، و اگر نشان ندهيد نتيجه چيزديگري خواهد شد. بهرحال آن كسي كه نتايج را براي خودش رقم مي‌زند شما هستيد كه انتخاب مي‌كنيد. شما تصور كنيد جواني در سن هيجده، نوزده سالگي بنام يوسف را، در عين شهوت و در نهايت زيبائي كه مورد علاقه‌ي زني با همين خصوصيات قرار مي‌گيرد: اينجا دو جور مي‌شود عمل كرد: يكي تسليم شدن و بصورت يك آدم فاسقي درآمدن و ديگر امتناع كردن و ناگهان رشد كردن و بالا رفتن و تعالي پيدا كردن است. اين از چيزهاي خيلي واضح و از آن تأثير و تأثرهايي است كه انسان نتيجه‌اش را خيلي زود مي‌بيند، شما در مقابل هريك از شهوات مقاومت كرديد اولين اثرش اين است كه براي مقاومت بعدي آماده‌تر و قوي‌تر مي‌شويد. ممكن است شما بگوئيد: نه، آن آقايي كه مقاومت كرد، او يك خصوصيتي داشت كه اين ديگري نداشت، چه خصوصيتي؟ هم او عقل داشت هم اين، هم او چشم داشت، هم اين مي‌ديد، منتها اين خودش را رها كرد و تسليم هواي نفس شد و تصميم نگرفت اما او تصميم گرفت. ولذا تصميم گرفتن و تصميم نگرفتن يك امري مرتبط به شماست.

وقتي كوس جنگ نواختند اين همه جوان در اين مملكت بود يك جوان از زير كولر خانه‌اش در تابستان و كرسي گرمش در زمستان بلند شد رفت كردستان و خوزستان و يك جوان هم گفت ولش كن. اين يكي انتخاب كرد و آن ديگري انتخاب نكرد، او كه انتخاب كرد شد جزو اولياء‌الله واقعي. جوانهاي ما آنهايي كه با خودشان مجاهدت كردند و رفتند به جبهه و شهيد شدند. عامي هم بودند در آم روزهاي آخر و آن لحظات آخر واقعاً جزو اولياء‌الله شدند، البته فرصت‌ها هميشه در اختيار همه هست.

سئوال پنجم: هدايت قرآني تنزل پيدا كرده و به قلب پيغمبر وارد مي‌شود آيا وجود نازنين ايشان در مرحله‌ي پائين‌تر از كتاب الهي قرار داشته و دنباله‌ي سئوال در مورد كلمه‌ي ثقل اكبر و ثقل كبير توضيح داده شود؟

جواب: اما در مورد سئوال اول كه آيا پيغمبر پائين‌تر بوده؟ به اين صورت است كه معارف الهي در يك سطح ربوبي است و در يك سطح بالاتر از انسان است. بعد اين را خداي متعال آماده مي‌كند براي فهم پيغمبر و نازل مي‌كند برقلب پيغمبر(ص) و لذا آن معارف بالاتر از پيغمبر است و شكي نيست. آيا پيغمبر در راه چه چيزي مجاهدت مي‌كرد؟ امام حسين(ع) در راه چه چيزي كشته شد؟ جز در راه همين معارف بود كه اين معارف در ذهن بشر جا بيفتد؟ انبياء عظام، يعني عزيزترين حقايق عالم خلقت خدام اين معارفند. ولذا مثل اين است كه شما فرضاً چيزي را نمي‌دانيد و از او اطلاع نداريد بعد كه به شما مي‌گويند اين نازل مي‌شود به ذهن شما، و فرود مي‌آيد تا به ذهن شما مي‌رسد. در مورد سئوال دوم، ثقل اكبر و ثقل كبير: اينجا اصطلاح ثقل اكبر و ثقل اصغر است ثقل اكبر كتاب‌الله است و ثقل اصغر اهل‌بيتند و در حديث پيغمبر هست كه هم شيعه و هم غير شيعه آن را نقل كرده‌اند.

« اني تارك فيكم الثقلين كتاب‌الله و عترتي» من دو چيز گرانبها را ميان شما مي‌گذارم «كتاب‌الله و عترتي» البته بعضي از اهل سنت هم كتاب‌الله و سنتي روايت كرده‌اند. اما همه‌ي شيعه و بسياري از اهل سنت «وعترتي» گفته‌اند كه همين درست است «كتاب‌الله و عترتي» عترت ثقل اصغر است و كتاب ثقل اكبر.

سئوال ششم: در مورد وحي بيشتر توضيح بفرمائيد كه آيا فقط در مورد انسان است يا به جمادات و حيوانات (زنبور) هم وحي مي‌شود؟

جواب: همانطور كه گفتم: معني وحي اينست كه يك حقيقت والايي را فرود بياورند تا سطح ذهن شما آنرا به شما القا كنند. وحي معارف الهي فقط بر قلب انسانهاي برگزيده يعني پيغمبران نازل مي‌شود، البته آنها آنچه را كه بر آنها نازل شده و وجودشان آنرا لمس كرده همان را با زبان قابل فهم مردم براي مردم بيان مي‌كنند و اين وحي معارف الهي است. اما اينكه اشكال كننده اشاره به زنبور كرده و در قرآن آمده: واوحي ربك الي النحل: خداي متعال، پروردگار تو وحي فرستاد، به زنبور عسل و ما گفتيم پيغمبران فقط قبول وحي مي‌كنند و وحي بر آنها نازل مي‌شود پس زنبور بر عسل هم وحي نازل شده، اين وحي غير از آن وحي است كه بر پيغمبران مي‌شود. وحي يعني فرستادن، و بر او فرود خواندن، و به او فهماندن. تا آن چيزي كه فهمانده مي‌شود چه باشد؟ آن چيزي كه به زنبور عسل فهمانده مي‌شود آن نيست كه به پيغمبر فهمانده مي‌شد. دنباله‌ي خود اين آيه مي‌گويد: آنچه را كه ما به زنبور عسل فهمانديم چيست؟

ان اتخذي من الجبال بيوتاً و من الشجر و مما يعرشون (68 – نحل) بر و در كوهها و دره‌ها خانه درست كن، يعني غريزه‌اي كه در او قرار داده شد وحي الهي است و اين وحي را فقط به زنبور عسل نكردند، بلكه به گوسفند و مرغ خانگي و به كبوتر و به همه‌ي موجوداتي كه اين غريزه را دارند هم شده است. پس آن غريزه‌اي كه به آنها داده شده، اين هم نوعي وحي است. اما اين غير از (وحي) معارف الهي و اسماء الهي و صفات الهي است كه به پيغمبر مي‌شود. به قول امام رضوان‌الله عليه نورالسموات كه در قرآن گفته شده: خدا نور آسمان و زمين است يعني چه؟ اينكه خدا نور آسمان و زمين است هركسي يك چيزي در ذهنش از اين نقش مي‌بندد، اما حقيقت را چه كسي جز آنكه وحي بر او نازل شده است مي‌فهمد؟ اين از آن چيزهايي است كه پيغمبر مي‌فهمد. البته اين را پيغمبر مي‌تواند با يك زبان و يك نحوي به ما بفهماند، اما ان حقيقيت و منشرح شده‌ي او به شكل كامل براي ما انسانهاي معمولي قابل استفاده نيست. ولذا اين را كه به زنبور عسل وحي نمي‌كنند. به زنبور عسل وحي مي‌كنند برو خانه بسار او هم مي‌رود مي‌سازد. بنابراين آن وحي كه ما گفتيم مخصوص انسانهاي برگزيده است، وحي معارف الهي است نه آن وحي كه به حيوانات مي‌شود و شامل غرائز حيوانات هم هست.

سئوال هفتم: در بحث اخير، شما فرموديد: پيامبران احكام متفاوت بيان كرده‌اند لكن معارف و جهان‌بيني‌ها و هدفشان يكي بوده است، لطفاً منظورتان از تفاوت در احكام را بيان بفرمائيد كه آيا مقصود اينست كه احكام و اعمال پيرامون اديان ديگر پذيرفته است؟

جواب: مقصود ما اين نيست.

وهر پيغمبري كه مي‌آيد احكام قبلي را نسخ مي‌كند يعني نوبت احكام او ديگر تمام شد. بلاشك زمان عيسي(ع) در دين حضرت عيسي(ع) نماز بود. اما نه اينطور نمازي كه من و شما مي‌خوانيم، بلكه يكجور نماز و يكجور توجهي به خدا بود، يعني اصل توجه بخدا جزو اصول است و چگونگي آن جزو احكام است. اصل انفاق در راه خدا جزو اصول است و چگونگي آن جزو احكام است و چگونگي عملكرد انسانها در هر دوره‌اي از زمانها متفاوت است و براين اساس است كه اديان پي‌درپي مي‌آيند تا مي‌رسد به دين خاتم و دين خاتم يك خصوصيتي دارد كه آن خصوصيت او را پايان ناپذير كرده در اين‌باره بحث‌هايي هست و مرحوم شهيد مطهري هم مكتوبات بسيار خوبي دارند، لذا اگر وقت داشتيد مراجعه كنيد استفاده زيادي خواهد كرد. به هر حال آنچه ما گفتيم اين است كه معارف و جهان‌بيني‌ها همه يكسان است، يعني اگر كسي بگويد حضرت‌عيسي دردين خود همان چيزي را كه مسيحي‌ها امروز مي‌گويند مريم مادر خداست و عيسي هم خود خداست و پدر مردم است و اينها را آورده، اين دروغ محض است و حضرت عيسي نه تنها حتماً چنين چيزي را نياورده بلكه حضرت عيسي توحيد خالص و ناب و يگانگي را آورده، درباب قيامت همين‌طور، درباب انسان همين‌طور، در باب بقيه معارف ديگر همين‌طور، ولي احكام حضرت عيسي با احكام پيغمبر خاتم(ص) اختلاف دارد. احكام حضرت عيسي با احكام حضرت موسي هم كه قبل از خودش اختلاف داشت و در آيات متعددي از قرآن به اين معنا تصريح شده كه امروز از اديان گذشته بحث مي‌كنيم، معارف آنها را امروز زنده مي‌دانيم نه احكامي را كه آنها آوردند، احكام آنها ديگر مرده است! امروز احكام زنده فقط احكام اسلامي است.

سئوال هشتم: اين كه دليل و بينه‌ي صحيح موحدين دال بر وجود يگانگي خدا را بايد همه بپذيرند بر هيج عاقلي پنهان نيست، اما قول شما كه حق انكار ندارد صحيح نيست. چرا؟ كه فرمودند: «البينه علي المدعي و اليمين علي من انكر» و مادام كه ما بينه ارائه نداده‌ايم اين حق انكار همه دارند؟

جواب: اين حرف درست نيست، اولاً آن«البينه علي المدعي و اليمين علي من انكر» به اينجا مربوط نمي‌شود، بلكه مربوط به دادگاه است و بحث قضاوت، يعني اگر شما دعا كرديد به يك نفر ديگر، كه من از تو صدتومان طلبكارم و او منكر شد و قبول نكرد، آن كسي كه بايد بينه بياورد شما هستيد، يعني دو نفر شاهد عادل، بينه در اصطلاح حقوق اسلامي به معناي مطلق دليل برهان نيست، تا استدلال كه به فلان دليل من از تو طلبكارم، اين را كسي قبول نمي‌كند، بلكه بينه يعني آن كسي كه ادعا مي‌كند، در يك جاهايي دو شاهد عادل و در يك جاهايي چهار شاهد عادل بايد بياورد! اگر بينه نتوانست بياورد آن كسي كه منكر هست كه انكارش هم هيچ اشكالي ندارد او بايد قسم بخورد. اگر مدعي بينه آورد حرف اين قبول است و اگر مدعي نتوانست بينه بياورد به او مي‌گويند آقا شما قسم بخور، اگر قسم خورد طلب از بين‌رفته و به حرف مدعي كسي اعتنا نمي‌كند. پس اين يك قاعده كلي و مربوط به دستگاه قضا است و هيچ ربطي به بحث اعتقادات و معارف اسلامي ندارد. البته اين حرف درست است كه آن كسي كه دعوي را مطرح مي‌كند مثل پيغمبر و مثل هر صاحب دعوتي بايد استدلال بياورد و بدون استدلال از هيچكس انتظار نمي‌رود هر چيزي را قبول كند. پيغمبران هم كه آمدند واضح‌ترين و صحيح‌ترين حرف دنيا را گفتند دليل پاي حرفشان آوردند. ما كه نمي‌گوئيم كسي بدون دليل قبول كند، ما گفتيم كسي حق انكار ندارد، گرچه فكر نمي‌كنم با اين تعبير هم گفته باشم حق انكار ندارد، به اين معنا كه يك حكم حقوقي صادر كرده باشيم، بلكه به اين معنا كه آنوقتي كه بينه پيغمبر آشكار شده و حقانيت او بيان شده اينجا عقل حكم مي‌كند كه كسي انكار نكند. حالا يك عده آدم قرص و محكم بگويند نه آقاجان پدران ما گفته‌اند شما بهتر مي‌فهميد يا گذشتگان يعني همان چيزي كه ما به آن مبتلا بوديم، در دوران مبارزات ما يك حرفهايي مي‌زديم و مي‌گفتيم آقا قرآن از ما مبارزه خواسته، سكوت راقبول نكرده، اينجا سكوت حرام است، اينجا بايدگفت، اينجا بايد اقدام كرد، استدلال هم مي‌كرديم، وقتي مي‌ماندند مي‌گفتند، شما بهتر مي‌فهميد ياعلماي بزرگتر كه از شما خيلي ملاترند؟ آنجا ما مي‌گفتيم نه ما بهتر مي‌فهميم. او پيش خودش وقتي حساب مي‌كند مي‌بيند حرف طرف حرف درستي است، ولي مي‌گويد: اين همه بزرگان و اين همه آدم در دنيا نفهميدند فقط اين يك الف بچه فهميد. مثلاً؟ اين، انكار از روي بي‌دليلي، يا انكار از روي تعصب است، در حالي كه شما اثبات مي‌كنيد بابا اين كاركردن و اين روش درست نيست! آنوقت‌ها يكي از چيزهايي كه ما روي آن تكيه مي‌كرديم بعضي روشهاي غلطي بود كه اينها در سخنرانيهاي مذهبي و روضه‌خواني بكار مي‌بردند و آنها قرص و محكم مي‌ايستادند و مي‌گفتند، اعتقادات شما سست است، يعني تعصب ورزيدند و قبول نمي‌كردند. بعضي از مردم بودند كه وقتي راجع به دستگاه سلطنت و پادشاه و خانواده‌اش و حكومت و دولت مي‌گفتيم،‌ او كه يك عمر شنيده بود مثلاً در يك روستاي دور افتاده‌اي از كشور راجع به شاه راديو و ديگران تعريف كرده بودند، اين حرف ما را هم قبول مي‌كرد و جوابي هم نداشت بدهد، اما در عين حال تعصبش مانع از پذيرفتن حرف ما مي‌شد در دل قبول مي‌كرد، اما زبان و عملش حاضر نبود با دل همراهي كند و از دل خودش هم پس مي‌زد. يعني آدمي كه متعصب است وقتي سخن حق را برايش مي‌گويي كه آن سخن قابل قبول است استدلال دارد يا اصلاً چيز واضحي است و محتاج به استدلال نيست، در عين حال طرف مقابل به خاطر همان تعصبات و به خاطر دل‌بستگي‌ها، يا به خاطر قدرت يا به خاطر زر و زور يا گاهي به خاطر رودربايستي حرف او را رد مي‌كند. لذا اين كفر و انكار اين چنيني مورد نظر ماست.

سئوال نهم: در خصوص تفسير آيه شريفه: والذين يؤمنون بالغيب فرموديد: ميان ايمان و باور غيب و داشتن هدف رابطه‌اي وجود دارد و اين دو لازم و ملزوم يكديگرند و چنانچه متناسب با زمان تفسير آيات مي‌باشد براي بار ديگر اين رابطه و الزام را تبيين فرمائيد؟

جواب: البته، با اين عبارتي كه ايشان گفتند فكر نمي‌كنم من گفته باشم. اگر كسي اعتقاد و باور خودش را محدوده‌ي مادي و صحنه‌ي ماده محدود كرد هدف او هم محدود به صحنه‌ي ماده‌ي ديگر خواهد شد و ديگر امكان ندارد ايده كل غير مادي براي او وجود داشته باشد. اگر شما گفتيد حقيقت و وجود عبارت است از آن‌چه كه من آنرا مي‌بينم و هرچه را من نبينم و هرچه را من لمس نكنم وجود ندارد، آيا مي‌توانيد هدف خودتان را فراتر از آنچه چشم‌ها مي‌بيند و دستها لمس مي‌كند و گوشها مي‌شنوند ببريد؟! پس اگر جهان بيني ما مادي بود، بطور طبيعي هدف ما هم يك هدف مادي خواهد بود، اما اگر ايمان به غيب داشتيم و وراي محسوسات به چيزي بالاتر و والاتر هم ايمان آورديم، آن وقت هدف ما هم مي‌تواند چيزي والاتر و بالاتر از همين ماديات باشد. اين ارتباط بين ايمان به غيب و هدف يا ايمان به ماده و باز هدف است.

سئوال دهم: آبا انفاق غير مسلمان نزد خداوند، سبحانه و تعالي داراي اجر و پاداش هست:

جواب: اجر و پاداش انفاق متقين را ندارد و آن انفاق، آن تعالي را در او بوجود نمي‌آورد، اما نمي‌شود گفت بكلي هم بي‌اجر است البته در يك جاي قران داريم:

انما يتقبل‌الله من المتقين: خدا از متقين و پرهيزكاران فقط قبول مي‌كند، اين همان قبول عالي است كه انسان را به تكامل و به مراحل بالاي معنوي مي‌رساند كه متعلق به متقين است. اما اگر غير متقين و غير مؤمن انفاقي بكند يا يك كار خوبي انجام بدهد خداي متعال آن كار خوب را بي‌پاداش نمي‌گذارد، يعني، يا در همين زندگي پس از مرگ به نحوي به او پاداش خواهد داد، اگر چه آن پاداش با پاداش متقين متفاوت است.

سئوال يازدهم: چرا تقواي در سكون را اكثراً بطور كلي مردود مي‌دانند ولي از نظر من اين موضوع مردود نيست و انسان براي اينكه بتواند تقواي در حركت داشته باشد. مثلاً فردي كه خود، ساخته شده نباشد نه تنها نمي‌تواند در جامعه اثر بگذارد و جامعه را اصلاح كند بلكه اين جامعه است كه روي او اثر مي‌گذارد، براي مثال: امام وحتي شما و علما مدتي را در حوزه‌ها گذرانيده‌ايد و سپس وارد اجتماع شده‌ايد و به اصلاح امور مردم مي‌پردازيد لذا از محضر مبارك مي‌خواهم كه نظر خودتان را بيان فرمائيد؟

جواب: اولاً در حوزه هم مدتي گذرانده‌ايم حوزه كه ئر مقاره‌هاي كوهها نبوده، حوزه هم در همين شهرها و در همين جامعه بود مثل: قم و تهران و مشهد. اينطور نيست وقتي كسي وارد حوزه مي‌شود مي‌رود در يك كوهي و يك مقاره‌اي در را ه بر روي خودش مي‌بندد و آنجا مثلاً درس مي‌خواند! حوزه را هم مثل همين دانشگاه فرض كنيد، البته محيط دانشگاه طبعاً يك تفاوت‌هايي با محيط حوزه دارد.

اينكه ما گفتيم تقواي در حركت معنايش اين است كه شما يك اقدام مثبتي بكنيد و در اين اقدام مثبت خويشتن‌دار باشيد و خود را از خطا نگهداريد، اين تقواي در حركت است. اما تقواي در سكون اين است كه شما كاري نكنيد. معروف است مي‌گويند: كسي كاري نمي‌كند هيچ اشتباهي هم نمي‌كند. شما اگر كتاب ننويسيد هيچ غلطي در كتاب در هيچ جا ننوشته‌ايد. اگر سخنراني نكنيد هيچ غلطي نگفتيد آيا براي اينكه ما غلط نكنيم خوب است كه كتاب ننويسيم، يا سخراني نكنيم، يا اصلاً حرف نزنيم، آيا به نظر شما اين درست است يا نه؟ درست آن است كه حرف بزنيم،‌ اما حرف غلط نزنيم اين تقواي در حركت است و تقواي در سكون اين است كه براي اينكه شما دروغ نگوئيد و غيبت نكنيد اصلاً حرف نزنيد. اين درست است كه براي اينكه مبادا امر به معروف نابجا نكنيد اصلاً دهن باز نكنيد؟ يا براي اينكه چشم‌تان به نامحرم نيفتد اصلاً به خيابان نرويد؟! اين كه زندگي نشد، بايد شما حركت كنيد، مبارزه كنيد راه برويد و در صحنه‌ي زندگي مواظب باشيد لغزشي به شما دست ندهد. والا هر كسي د خانه‌اش بنشيند تا لغزشي به او دست ندهد، اين لغزش دست ندادن قيمتي ندارد، اين تقواي در سكون است و ما نمي‌گوئيم هيچ ارزشي ندارد چون هركس برود در خانه‌اش بنشيند از اين جهت كه گناهي نكرده خوب است، اما يك گناه ديگر مرتكب شده و آن اينست كه فعاليت اجتماعي نكرده، كارنكرده، تلاش نكرده. خداي متعال به پيغمبر اكرم فرمود: ان‌الله يبغض الشاب الفارغ خدا جوان بي‌كار را دشمن مي‌دارد. آيا اگر جواني درس نخواند و كارنكند و همچنان بي‌كار، بي‌كار بگردد اين خوب است؟! در حوزه هم كسي كه مي‌رود يك كاري را انجام دهد كه همان درس خواندن است ما در آن سال‌هاي آخر كه در قم بوديم مبارزه هم مي‌كرديم حوزه آْن جايي بود كه مدرسه فيضيه داشت. كتك داشت، كماندوهاي شاه مي‌آمدند مي‌ريختند، مي‌زدند زندگي كردن در حوزه شوخي نبود.

سئوال دوازدهم: در مورد پذيرش كلام خداوند توسط پيغمبر آيا فقط تنزل سطح آيات و كلام خداست، يا بالا رفتن روح مجرد پيغمبر به سطح آيات كلام‌الله است.

جواب: اين ديگر فرقي ندارد و مرجع يكي است، چون پائين رفتن و بالا آمدن ماده كه نيست، بالاخره بايد آن كلام و آن معارف الهي هم سطح قلب مقدس پيغمبر و روح مقدس پيغمبر باشد. حالا تا روح پيغمبر تعالي پيدا نكند اصلاً لايق يك چنين موهبتي نمي‌شود. و اذا يك ترقي و تعالي در او هست، اما در عين حال خداي متعال بر او فرود مي‌آورد، چون فاصله‌ي بشر با خدا با هيچ مقياسي قابل‌ اندازه گيري نيست، جز همين كه بگوئيم: فاصله‌ي بشر با خدا ولي بكلي ژرفاي غير قابل وصول است.

سئوال سيزدهم: علت اينكه در آيه شريفه: ختم‌الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوه به ترتيب قلب، گوش، چشم را آورده چيست؟ لابد يك علتي دارد؟

جواب: ممكن است يك علتي داشته باشد، اما اين‌جا در مورد قلب و سمع،‌ختم گفته يعني مهر كردن چون جلوي دل و گوش پرده آويزان نمي‌كنند، ولذا گفته شد ختم، يعني بستن لكن در مورد چشم پرده‌آويزان كردن هست، ولذا به غشاوه تعبير كرده كه با تعبيرات عرفي و ادبي بسيار نزذيك است و يك تعبير هنري است، حالا اگر فلسفه‌اي هم داشته باشد بنده نمي‌دانم.

سئوال چهاردهم: چرا گفته شد كه بر دلهاي كافران مهرزده است و اين مهر با صفت رحمانيت خدا چگونه بيان مي‌شود؟

جواب: اين همان اشتباهي است كه قبلاً جوابش را دادم در حقيقت اين خود انسانها هستند كه موجب مي‌شوند خداوند بر دل‌هايشان مهر بزند.

سئوال پانزدهم: در باب نزول گفته شد در جايي از قرآن در باب بر جمادات لو بكار رفته است مثل: لوانزلنا هذا القرآن به معناي نشدني، و چرا نشدن در كار است؟

جواب: چون جمادات جان و روح و شعور ندارند تا بشود معارفي را به آنها داد. حتي حيوانات يك شعوري دارند، اما جمادات شعور هم ندارند و براي مثال: معارف الهي را چگونه مي‌شود بر سنگ نازل كنند؟ لذا لوامتناعيه بكار رفته يعني چنين چيزي نشدني است و در باب تسبيح اشياء كه قرآن مي‌فرمايد: و ما من شيء الا يسبح بحمده ما نمي‌دانيم آن تسبيح واقعاً چگونه است و بلكه اگر هم به فرض يك نوع شعوري باشد از اين نوع شعوري كه ماها مي‌فهميم نيست و چيزي نيست كه او را قبول بكند تا معارف بر او نازل بشود. به هر حال اگر هم در اين مورد شك داشته باشيم خود آيه‌ي قرآن مي‌گويد: «لو» ولو در حال امتناع مي‌آيد.

سئوال شانزدهم: فرق بين حقيقت و واقعيت را بيان فرمائيد؟

جواب: در بينش اسلامي فرقي بين حق و واقع نيست. يعني آن چيزي كه به اصطلاح در واقعيت عالم و در متن حقيقي عالم وجود دارد همان حقيقت است، منتها در تعبيرات معمولي ما حق آن چيزي است كه بايد باشد و واقع آن چيزي است كه الان هست كه گاهي منطبق با آن حق است، گاهي هم منطبق نيست.

سئوال: آيا اعتكاف در اسلام موجب سكون نيست؟

جواب: ابداً اينطور نيست، اعتكاف اين است كه شما غذاي خانه‌ و راحتي خانه و همه چيز دست بكشيد و در مسجد به تن خود و رياضت بدهيد اين نه‌تنها سكون نيست، بلكه يك حركتي است، وانگهي اعتكاف را هميشه نگفته‌اند بكنيد، اگر خيلي هم همت داشته باشيد هر ماهي مثلاً يك روز يا دو روز يا سه روز، اگر كسي هميشه برود اعتكاف كند اين قطعاً حرام است، اما در اين حد و به قدر نمك طعام انساني كه سرگرم ماديات زندگي است خودش را از ماديات و از راحتي خانه و زندگي‌ي خانه جدا كند. در يك مسجدي فرض سه روز و سه شب بماند اين خودش يك حركت معنوي و خودسازي است كه خودسازي چيز بسيار مهمي است.

انشاءالله موفق باشيد

درس هایی از قرآن (جلسه ی دهم)

ان‌الذين كفروا سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون ختم‌الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوه و لهم عذاب عظيم (6و7- بقره)

كفار در جهت مقابل دعوت حق

ان‌الذين كفروا سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون. آنان كه كفر ورزيده‌اند يكسان است كه بيم‌دهي يا ندهي آنان را، ايمان نخواهند آورد.

ختم‌الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوه و لهم عذاب عظيم. خدا بر دلهاي آنان مهر نهاده است و بر گوشهاي‌شان و بر ديدگان‌شان پرده‌اي است و براي آنان عذابي است بزرگ.

در برابر آيات قرآن يك گروه متقين بودند، كه اين آيات براي آنان هدايت است. شرح چهره متقين در آيات قبل انجام شد و دو گروه ديگر در برابر آيات الهي و وحي الهي چهره‌نگاري و معرفي مي‌شوند: گروه اول آن گروهي هستند كه در اين دو آيه راجع به آنان حرف زده شده. گروه دوم هم بعد از اين دو آيه ، طي ده، دوازده آيه ذكرشان خواهد رفت. گروه اول اينگونه معرفي شدند: ان‌الذين كفروا ( آنان كه كفر ورزيدند ). حالا آنها كه كفر ورزيدندچه كساني هستند؟ قبل از نزول وحي الهي و قبل از اينكه دعوت حق در جامعه مطرح بشود، بديهي است كساني كه در آن جامعه بودند نسبت به آن دعوت و نسبت به آن وحي، چون قبلاً مطرح نبوده، موافقت و معرفتي نداشتند مثلاً: فرض كنيد، قبل از آنكه دعوت توحيد پيغمبر اكرم(ص) در مكه، مطرح بشود همه‌ي كساني كه در آن منطقه بودند مفاهيم اين دعوت جديد مطرح نشده را طبيعتاً نمي‌شناختند و نه تنها به آن متعقد نبودند، بلكه به ضد آن معتقد بودند. يعني اين دعوت، دعوت توحيد مي‌بود، در حالي كه آنها مشرك بودند خداهاي مادي و بت‌ها را مي‌پرستيدند و اين دعوت مبني بر تصفيه نفس و خودشكني (يعني نفس شكني) انسان بود، در حالي كه آنها غرق در هواهاي نفساني و شهوات نفساني بودند. بنابراين: همه‌ي مردم، در جهت مقابل اين دعوتي كه هنوز نيامده بود قرار داشتند. و به اينها گفته مي‌شود كافر، يعني بي‌ايمان، بي‌اعتقلاد و مشرك كه وقتي دعوت جديد يعني دعوت به توحيد در جامعه مطرح شد همين گروه مشركين نسبت به آن حقيقت هيچ شناخت قبلي و هيچ معرفت و ايماني نسبت به آن نداشتند، اينها آن گروهي هستند كه آنها را معرفي كرديم. اما اهل تقوا را گفتيم اهل پرهيز و بعد در شرحش آيات قرآني را كه پيرامون آن هست عرض كرديم: اهل ذكر، يعني تنبه و توجه و هشياري. اينها كساني بودند كه فوراً فطرتشان پاسخ داد و آن پاسخ را پذيرفتند و به قبول تلقي كردند شدند مؤمن. خداي‌متعال هم، چون اهل تقوا بودند (تقوا در پائين‌ترين مراحل) مواظبت مي‌كردند به راه خطا نروند مراقب بودند حقيقت را را نپوشانند و اسير موانع فهم حقيقت نشوند و لذا شدند اهل هدايت. البته گفتيم: اين تقوا در همه‌ي مراحل هدايت كار خودش را مي‌كند. يعني بعد از اين مرحله اول كه تقواي آنها موجب شد به ايمان و به حق روي‌ بياورند، بعد از اين مرحله، در هر درجه‌اي كه بالا مي‌روند، باز اگر تقوا درآنها باشد آنها را به جلو مي‌برد، هدايت آنها را بيشتر مي‌كند و بصيرت بيشتري به آنها مي‌دهد اين گروه اول.

مقابله‌ي انگيزه‌هاي انساني با ايمان

گروه دوم آن كساني هستند كه بر آن جهالت و بي‌خبري پافشاري مي‌كنند. اگر اين ايمان جديد با انگيزه‌هاي نفساني آنها مواجه شد و در جهت مقابل اين انگيزه‌ها قرار گرفت اينها بجاي اينكه آن ايمان را كه حقيقت است بپذيرند، تسليم آن انگيزه‌هاي نفساني خودشان مي‌شوند كه آن انگيزه‌ها اين ايمان را رد مي‌كند. اما آن انگيزه‌ها چيست؟

فرض كنيد كه حق در يك جامعه‌اي مطرح مي‌شود، عده‌اي در آن جامعه قدرت دارند و تسليم به اين حقيقت مستلزم اين است كه پايه‌هاي قدرت آنها متزلزل بشود. مثلاً: انديشه‌ي حاكميت اسلام و حاكميت قرآن و الله امروز در يك جامعه‌اي مطرح بشود، اولين كسي كه با او مخالفت خواهد كرد آن كسي است كه حاكميت او بر يك اساس ضد خدايي بنا گذاشته شده و اين طبيعي است كه او قبل از اينكه ستيزه‌گري بكند، با اين ايمان جديد مقابله مي‌كند و به خاطر آن انگيزه‌ها در دل آنرا پس مي‌زند. يا فرض كنيد و قتي اين فكر جديد مطرح شد، كسي كه سالها نقطه‌ي مقابل آنرا ترويج مي‌نمود و براي او استدلال كرده، حاضر نيست به آساني در مقابل فكري كه عليه آن يا چيزي كه بطور طبيعي ضد آن هست تلاش كرده تسليم اين فكر بشود. براي مثال:

مقابله‌ي ماركسيسم با خداگرايي

آن روزي كه ماركسيسم به شكل امروزي در نيامده بود، كساني كه سالها ترويج تفكر ماركسيستي و ايدئولژي ماركسيستي را كرده بودند، طبيعي است كه اينها در مقابل فكر خداباوري و خداگرايي مقابله مي‌كردند. در دوران مبارزات اولين كساني كه با فكر اسلامي مقابله مي‌كردند وابستگان به دستگاه حكومت نبودند، چون آنها دير خواب و كج فهم بودند و ملتفت مسائل نمي‌شدند. بلكه اولين كساني كه مبارزه مي‌كردند همان ماديون حرفه‌اي و مبلغين ماركسيسم و دست پرورده‌شان بودند. دردانشگاهها و مراكز فرهنگي نوچه‌هايي داشتند كه تبليغ مي‌كردند، استدلال مي‌كردند، بحث مي‌كردند، تفكر مادي و تفكر ديالكتيكي را ترويج مي‌كردند آنوقت اگر يكي مي‌آمد مثلاً: فكر اسلامي را بيان مي‌كرد اين معلوم بود كه اصلاً حاضر نيست درباره‌ي اين فكر بطور سالم تأمل كند و اجازه نمي‌داد آن حالت ذكر، يعني تنبه و بخود آمدن را بخودش راه بدهد زيرا فكر جديد بر مبناي انديشه‌ي الهي است و او سالها براي ترويج انديشه‌ي مادي استدلال كرده، لذا سخت است كه از همه‌ي اندوخته‌ها استدلال گذشته خودش صرف نظر كند.

جنگ رهبانان و صومعه‌داران با فكر دين و حقيقت‌

بهر حال آنجايي كه فكر دين وحق در طول تاريخ مطرح مي‌شده، يكي از قشرهائي كه اول به جنگ اين فكر آمده قشر رهبانان، صومعه داران، مدرسه‌داران، و كساني بوده كه براي نظام قديم و انديشه‌هاي قديم و ارزش گذاري قديم يك عمر استدلال كرده بودند و اينها دير مي‌پذيرفتند البته نه اينكه ممكن نبود بپذيرند، چون عالمي هم داريم كه نه فقط كفر نورزيده، پوشيده نداشته و انكار نكرده بلكه تسليم حقيقت نشده و روي آن انگيزه‌هاي دروني خودش خط بطلان كشيده، مثل اينكه زمان پيغمبر مثلاً عبدالله‌بن سلام آمد مؤمن شد در حالي كه يك عالم يهودي بود يا كسان زيادي كه از اين قبيل بودند. پس يك انگيزه‌هم اين است كه : من جزومتوزيان انديشه‌ي قديم هستم چگونه در مقابل انديشه‌ي جديد تسليم شوم و آنرا قبول كنم؟ اين هم يك وسوسه‌ي دروني است كه انسانها را وادارد مي‌كند در مقابل فكر جديد كه فكر حقي هست بايستد، البته آن جائي كه فكر جديد حق است، نه اينكه هر فكر جديدي حق باشد، همه‌ي باطل‌هاي عالم هم يك روزي بالاخره بروز كردند و خودشان را مطرح نمودند. يكي از چيزهايي كه موجب مي‌شود در مقابل فكر حق و فكر الهي و انديشه‌ي نبوتها (پيام پيغمبران) مقاومت بشود انگيزه‌ي آن كساني است كه براي فكر قديم مدتها و دورانها استدلال كردند، اين هم موجب مي‌شود تا آدم كفر بورزد، يعني بخاطر انگيزه پافشاري و اصرار كند بر انكار و بر عدم قبول و بر تسليم نشدن.

انگيزه‌تعصب جاهلي و عدم قبول حق

يك انگيزه‌ي ديگر تعصب كور و كر است يعني اينكه گذشتگان و پدران ما اينطور گفتند من چگونه بيايم از آنچه گذشتگانم گفتند سرباز زنم؟ پس تعصب جاهلي يعني پايبندي بي‌دليل هم يك انگيزه است، كه بيشتر توده‌ي مردم وعوام مردم دچار يك چنين چيزي مي‌شدندف اما به آساني مي‌شود اين را شكست. انواع و اقسام غرورها، انواع و اقسام بهره‌منديهاي مادي و از باب مثال: آن كمپاني كه مثلاً آورنده‌ي شراب از تاكستانهاي الجزاير است در مقابل تفكر اسلامي انقلابيون الجزاير بيشتر پول خرج مي‌كند تا آن كمپاني كه پارچه توليد مي‌كند براي اينكه دكانش تخته مي‌شود. وقتي يك حكومتي سركار مي‌آيد كه با شراب مخالف است اين كمپاني كه درآمد سرشاري را از تاكستانهاي الجزاير از دست مي‌دهد خيلي طبيعي است كه با اين انقلابي كه بر اساس انما الخمر و الميسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشيطان (90 – مائده) بوقوع پيوست مخالفت خواهد كرد. بهره‌مندي ‌هاي مادي بسته شدن دكانهاي پول‌زا و درآمد زا يا انگيزه‌ي شهوت راني‌ها پيش پا افتاده به خاطر اينكه جلو شهوت راني‌هاشان گرفته شده، همه‌ي اينها با انقلاب اسلامي ما مخالفت كردند شما كه جوانهاي پاك هستيد روي مسائل آرماني بيشتر فكر كنيد. اما مخالفت يك عده آدمهاي ريش و سيبيل‌دار روپزدار، با انقلاب اسلامي براي اين است كه چرا نمي‌گذاريد ما با زنهايمان بي‌حجاب بيائيم در خيابانها يك جولاني بزنيم و برگرديم؟ كه اگر همين يك قلم را آزاد مي‌كردند به مقدار زيادي اين كذا و كذاها، دلشان از امام و از اسلام و از انقلاب اسلامي خوش مي‌شد.

مقابله‌ي صاحبان قدرت با كلمه‌ي حق

البته اين مانع‌ها همه به يك اندازه مانعيت ندارند. اين حصارها و خاكريزها همه يكنواخت نيستند و در درجه‌ي اول آن كسي كه پايه قدرتش متزلزل مي‌شود او خيلي ديرتر تسليم خواهد شد چون وسوسه‌ي سلطنت و حكومت خيلي وسوسه‌ي قويي است، ولذا شما دربين اين پادشاهاني كه زمان پيغمبر(ص) و بعد از پيغمبر(ص) بود به ندرت كسي را پيدا مي‌كنيد كه به دعوت اسلام روي خوش نشان داده باشد مگر يكي دو مورد: مثل پادشاهي كه زرتشتي و در بحرين بود يا پادشاهي كه مسيحي و در حبشه بود و الا بقيه سخت برخورد كردند. در درجه‌ي دوم هم آن روحانيون وابسته به نظام ارزشي گذشته هستند درجه‌ي بعد از آن بهره‌منديها ست درجه‌ي بعدش هم آن تعصبهاست و لذتها و شهوتها در درجه‌ي آخر قرار مي‌گيرد. اما همه‌ي اينها مانع هستند و اين انواع موانعي را كه من شمردم اگر شما فكر كنيد ممكن است بتوانيد همه‌ي اينها را ريز كنيد و از هر كدامشان انواع و اقسام مختلفي را پيدا كنيد و با نگرش جامعه‌شناسانه نمونه‌هايش را امروز در اجتماعات كنوني دنيا در دنيا پيدا كنيد. مثلاً: فلان روزنامه‌نگار در فلان جاي دنيا چه انگيزه‌اي دارد كه مخالفت كند؟ يا فلان آخوند به اصطلاح روشنفكر در فلان كشور عربي چرا مخالفت مي‌كند؟ يا فلان استاد چرا مخالفت مي‌كند؟ هر كدام يك دلايل ظريفي مي‌تواند داشته باشد وقتي يك دعوت حقي مطرح مي‌شود جناحهاي مختلفي در مقابل اين آيات صحيح كه فرو خوانده مي‌شود (اعم از متن آيات الهي يا آنچه كه برخواسته‌ي از آن آيات است مثل آنچه كه در انقلاب ما ارائه و مطرح شد) مقابله مي‌كنند و شما اگر دقت كنيد مي‌توانيد اينها را كاملاً پيدا كنيد صنف صنف كنيد. بهر حال اصول و كليات همين چيزهايي است كه من نگفتم و اين انگيزه‌ها موجب مي‌شود تا انسان كفر بورزد.

معناي كفر كافر

كفر يعني چه؟ كفر به معناي پوشاندن است و كافر يعني پوشاننده‌ي حقيقت به زارع هم كافر مي‌گويند: چون زارع و كشاورز دانه را زير خاك مي‌كند. قرآن هم مي‌فرمايد: كمثل غيث اعجب الكفار نباته (20- حديد) پس كافر يعني پوشاننده (كفران كننده) نعمت، انكار كننده نعمت، و كافر شدن به حق، يعني پوشانده آن حقيقت و انكار كردن او است كه اين پوشاندن و انكار كردن دو معناي نزديك به هم هستند و لذا در پوشاندن ذهن تان نرود به آنجا كه اسنان يك چيزي را روي يك چيزي بكشد و او را بپوشاند آن ريشه‌ي اصلي لغت است كه در مورد زارع گفتيم دانه را زير زمين مي‌پوشاند و پنهان مي‌كند، اما وقتي لغت در جاهاي مختلف بكار مي‌رود بتدريج پوشاندن با انكار كردن تقريباً قرين و نزديك مي‌شوند. كافر نعمت يعني كسي كه نعمت را مي‌پوشاند و آنرا انكار مي‌‌كند.. اين معناي كفران نعمت است و كفران حق كافر به حق شدن است، يعني حق را پوشاندن و آنرا انكار كردن لذا تكيه كنيد روي مسأله انكار نوع پوشاندني كه با انكار تجلي مي‌كند اين كافر است. پس كفر ورزيدن، يعني پافشاري كردن بر آن انكاري است كه در نتيجه آن عوامل بازدارنده بوجود مي‌آيد و آن عبارتند از: از تنبه باز دارنده و ازذكر كه آن عوامل در آياتي از قرآن تشبيه‌شدند به :

اغلال بازدارنده انسان از قبول حق

غل‌ها و زنجيرهايي كه بر گردن كسي افتادند و اجازه نمي‌دهند كه او راست بايستد اجازه نمي‌دهند او با سرعت به پيش برود، اجازه نمي‌دهد او پرواز كند. كه در آيات مختلف قرآن آمده: اذالاغلال في اعناقهم (71 – مؤمن) واولئك الاغلال في اعناقهم (5 – رعد) و امثال ذالك. در آن قطعه اول سوره يس حدود هشت يا ده آيه يك بيان بسيار زيبا و موجز و پر مغزي از همين قضيه هست در برخورد با اينگونه افراد كه خداوند مي‌فرمايد: لتنذر قوماً ما انذرآيائهم فهم غافلون لقد حق القول علي اكثر هم فهم لا يؤمنون انا جعلنا في اعناقهم اغلالا فهي الي الاذقان فهم مقمحون (6و7و8 – يس) ما غل‌ها را به گردن آنها گذاشتيم اينكه خداي متعال نسبت به غل گذاشتن را به خودش نسبت مي‌دهد يك معناي جالب و لطيفي دارد كه در جاي خودش بيان خواهم كرد، و اينكه همه‌ي عوامل و پديده‌هايي كه در عالم هست در منطق قران بخدا نسبت پيدا مي‌كند معنايش اين نيست كه خدا اين كار را كرده و اين بيچاره‌ها مجبور بودند بلكه يك معناي دقيق‌تر و ظريف‌تري دارد. حالا اين غل‌هايي كه بر گردن آنها گذاشته شده كدام است كه نمي‌گذارد آنها آزاد حركت بكنند يعني آزاد بينديشد؟ غل قدرت، غل پادشاهي، غل ثروت، غل بهره‌مندي، غل عنوان متولي‌ي نظام قديم بر او صدق كردن است. اين كساني كه كفر مي‌ورزند يعني به خاطر آن انگيزه‌هاي ضد ذكر و تنبه از حق روبرو مي‌تابند كار اينها بسيار، بسيار مشكل است و اين دو آيه درباره‌ي اينهاست.

بنابراين: ان‌الذين كفروا را نمي‌شود گفت كافران بطور مطلق يعني كساني كه اعتقاد و ايمان نداشتند به خدا و لذا مطلق اينها را نمي‌گوئيم چون اصلاً مخاطب ايمان و دعوت الهي همان كفار و مشركين مكه هستند. پس كساني از ميان آن مشركين كه كفر مي‌ورزند، يعني افشاري كنند بر عدم معرفت درست و بر تسليم نشدن به حق، آن پافشاري كنندگان مورد نظرند، ولذا ترجمه‌ي ان‌الذين كفروا سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم مي‌شود: آنان كه كفر ورزيدند، يكسان است كه بيم بدهيد آنها را، يا بيم ندهيدشان و بيم دادن،(انذار) كار پيغمبران است. بيم دادن، يعني هشدار دادن و آنها را از وضع بد و غلطي كه د رآن قرار دادند ترساندن، (اين ترساندن را مي‌گويند انذار دادن) كه البته هر ترساندني مورد بحث نيست. مثلاً: اگر صداي مخصوص در بياوريد كه كسي از جا بپرد اين را نمي‌گويند انذار، انذار يعني از وضع بدي كه در آن قرار دارند و از راه غلطي كه در آن دارند حركت مي‌كنند و از سرنوشت شومي كه درانتضار آنهاست، انها را بترساني و بيم دهي. پيغمبران وقتي مي‌آيند با جوامع بشري گمراه روبرو مي‌شوند آنها را از وضع خودشان بيم مي‌دهند و مي‌گويند اين چه غفلت و گمراهي و آلودگي وناپاكي است كه در آن غرق هستند؟ كساني كه خودشان غرق هستند غالباً نمي‌دانند، ابزار علم را در اختيار دارند اما چون غرق در جاهليت‌اند و واقعاً ملتفت نيستند و (البته يك عده‌اي آتش نفهمي اينها را مي‌افروزند) نمي‌فهمند غرق در جاهليت و غرق در آلودگي هستند و همه‌ي چيزهاي بدي را را كه اين آلودگي را بوجود آورده خوب دانستند و به آنها مباهات كردند. بدترين چهره‌هاي شعارهاي رايج بين بشري را نشان دادند مثلاً:

مفهوم مطلق آزادي

آزادي را يك مفهوم زيباي نسبي، يعني برخي از آزادي‌ها خوب است و برخي از آزادي‌ها هم خيلي بد است. فرض كنيد: اگر يك جنايتكاري بيايد و صد نفر بچه را قتل عام كند و صد خانواده را داغ دار كند بعد او را بگيرند ببرند زندان اگر آزادي يك مفهوم مطلق باشد، معنايش اين است كه اين كسي كه قتل و جنايت كرده اين را هم بگوئيد آزادش كنند. فرض بفرمائيد: آزادي انسان براي جنايت، آزادي انسان براي آزردن ديگران، آزادي انسان براي ممنوع كردن آزادي ديگران، آزادي انسان براي آزادي به خطا كشاندن يك جمع ، يك نفر را آزاد بگذارند برود با يك بيان شيوائي و با روشهاي گوناگون حقيقتي را به عكس جلوه بدهد، يعني همين كاري كه الان رسانه‌هاي جمعي در دنيا دارند انجام مي‌دهند. شما خيال مي‌كنيد همين مجموعه‌اي كه در مادريد جمع شدند مردم اروپا ومردم دنيا در باره‌ي اينها چه فكر مي‌كنند؟ آيا توده‌ي مردم دنيا مثل شما فكر مي‌كنند يعني اينها را يك مجموعه‌ي خيانت مي‌دانند؟ نه، اينطور فكر نمي‌كنند بلكه مي‌گويند يك آتشي روشن است و سالها در خاورميانه يك جنگ تمام نشدني است اين بيچاره‌ها نشستند مي‌خواهند اين جنگ را از بين ببرند، لكن ايران نمي‌گذارد. حالا اين چه جنگي‌است و اصلاً اين جنگ براي چه به وجود آمده؟ و برافروزنده‌ي اين جنگ كيست؟ اصلاً هيچ فكر اين را نمي‌كنند نقل اينكه در يك كوچه‌اي كه يك كسي دارد عبور مي‌كند فرضاً دو نفر دارند دعوا مي‌كنند بعد آن عابر مي‌گويد آقا آشتي كنيد آنوقت با زحمت زياد مي‌آيد به زور و با افراد آن دو نفر را از هم جدا مي‌كند، در حالي كه ملتفت نيست اين دعوا بر سر چيست؟ او نمي‌داند اين آدم آمده است در خانه‌ي او وارد شده پول‌هايش را برده شيشه‌هاي خانه‌اش را شكسته بچه‌هايش را كتك زده حالا مي‌گويد اينجا مال من است مي‌خواهم بنشينم. اينكه تو آمدي بين اين دنفر را صلح دادي يعني چه؟ يعني بيايند خانه‌اي را كه آن ظالم به زور تصرف كرده بين خودشان تقسيم كند! آيا واقعاً اين عدالت است كه فرضاً نيمي از خانه‌ي اين شخص را آن ظالم بيايد و بگيرد؟ و آيا اين عدالت است كه تو در حين عبور بي‌خبر آمدي يك چيزي گفتي و خواستي بين آن دو نفر را صلح بدهي؟ مردم اروپا الان اينگونه غافلند. مردم دنيا و از جمله مردم اروپا در بسياري از جاها وارد معقولات نيستند و غالباً در غفلت‌اند، غفلت در غلط زندگي كردن و در فضاي شبهه سر كردن. آنوقت دعوت حق مي‌آيد مقابله مي‌كند و اين را مي‌شكند

انذار پيغمبران

پس پيغمبران كه منذر هستند مي‌ايند آنها را انذار مي‌كنند، آنها را از وضعي كه دارند مي‌گذرانند و از زندگي‌شان و از نظامشام و از كششي كه دارند اينها را مي‌ترسانند كه داريئد چه مي‌كنيد؟ در چه وضعي هستيد و اين چه آينده‌اي است كه در انتضار شماست و چه عوامل تلخي دارد بر شما حكومت مي‌كند؟ اين معني انذار است. حالا قرآن مي‌گويد: اين آدمهيي كه كفر مي‌ورزند، چه انذارشان بكني و چه انذارشان نكني يكسان است و اينها ايمان نخواهند آورد. يك دانشمندي‌يكوقت گفته بود من خفته را مي‌توانم بيدار كنم اما كسي كه خودش را بخواب زده چگونه مي‌توانم بيدار كنم؟ آدمي كه خوابيده با دوبار صدا زدن يا يك ليوان آب به سر و رويش ريختن هر چند هم سنگين خواب باشد بالاخره بيدار مي‌شود اما اين كسي كه خودش را بخواب زده و نمي‌خواهد اصلاً به پا خيزد اگر هم او را بلند كنيد سرپا بايستد خودش را بر زمين خواهد انداخت يعني آن انگيزهاي دروني ضد ايمان، ضد آگاهي، ضد ذكر، ضد تنبه آنچنان در وجودش پنجه افكندند كه به هيچوجه حاضر نيست حقيقت را بفهمد البته در بسياري از اوقات در ته دل حقيقت بسياري مي‌فهوند كما اينكه در بعضي از آيات در قران مي‌فرمايد: وجحدوا واستيقنتها انفسهم بعضي‌ها اينطور هستند كه انكار مي‌كنند اما حقيقت را مي‌دانند و بعضي از اوقات هم حقيقت را نمي‌فهمند و نمي‌شود به اينها فهماند هر كاري هم بكني غرق در يك جهالت مخصوصي هستند. كما اينكه الان به نظر من اين مفاهيمي كه امروز در جامعه‌ي غربي مطرح مي‌شود و با تعصب مطرح مي‌كنند غالباً داعيان اين مفاهيم از اين قبيل هستند. اصلاً مصالح بشريت را نمي‌فهمند!! دردوران جنگ من به خاطر دارم د رمذاكراتي كه در مجامع جهاني يا مهمانهاي خارجي كه مي‌آمدند در هر ملاقاتي كه با آنها داشتيم به ما مي‌گفتند صلح چيز خوبي است شما چرا صلح را قبول نمي‌كنيد. صلح بهتر است يا جنگ؟ مثل يك بچه‌اي كه سنگي را در چاه بيندازد و كسي نتواند آن را بيرو بياورد. ما مي‌خواستيم براي اينها تشريح كنيم كه صلح هميشه خوب نيست همه‌ي اين گروههاي مبارز در دنيا كه عليه حكومت‌هاي شان قيام كردند جنگ راه انداختند. آنها قبل از اين جنگ صلح داشتند و نشسته بودند و زندگي مي‌كردند صلح آنوقتي خوب است كه در جهت عدالت باشد. بعد بنده‌ هم به مرور فرمولي پيدا كردم كه آنها وقتي مي‌گفتند صلح، عدل و آنها مي‌ماندند. در محاورات بايستي فرمول پيدا كرد تا بتواني در مقابل فرمولهايي كه ارائه مي‌كنند مقابله كني ولذا ما مي‌گفتيم عدل بهتر است يا صلح؟ خيلي از صلح‌ها را به خاطر عدل از بين مي‌برند. اما با عدل هيچ چيزي مقابله نمي‌كند. حالا اين عدالت چگونه بايد تأمين بشود؟ واقعاً انسان نمي‌تواند به مغز اينها را فرو كند. پس سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون اينها ايمان نمي‌آورند و: ختم الله علي قلوبهم خدا بر دلهاي‌شان مهر نهاده است. مثل چيزي چيزي كه مي‌بندند و مهر و ومو مي‌كنند. اين مهر زدن يا مهر نهادن يعني دلهايشان بسته است و باز نيست. دل باز يعني ذهني هشيار و پذيرنده‌ي حق و راه دهنده‌ي هر انديشه‌ي نو بعضي هستند كه اصلاً اين در را بسته‌اند و نمي‌گذارند چيزي وارد بشود تا آزمايش كنيم ببينيم حق است يا حق نيست؟ اين روش، روش غير انساني است اما روش انساني كه اسلام هم او را تائيد كرده اينست كه انديشه‌را و آن پديده‌ي ذهني را راه بدهد تا بعد بررسي كند تا ببيند درست است يا نيست. البته در بررسي بايد خيلي خوب دقت كرد و آن كساني كه ابزار سنجش قويي و دقيقي ندارند، بايد حتماً از ابزار سنجش كسي كه از آنها نيرومندتر است استفاده كنند، ولي به هر حال كساني بسته‌اند و اجازه نمي‌دهند اين فكر جديد و انديشه‌ي جديد به آنها برسد، ختم‌الله علي قلوبهم و علي سمعهم خدا بر دلهاي‌شان مهر زده و بر گوشهاي‌شان كه البته معناي سمع شنوائي است و معنايش لاله گوش و دستگاه شنوائي نيست بلكه خود آن شنوائي است كه در فارسي اين دو تا تقريباً نزديك بهم بكار مي‌روند و در عربي هم همينطور است. در عربي دستگاه شنوائي را مي‌گويند اذن و قوه شنوايي را مي‌گويند سمع.لكن هم در فارسي و عربي هم در زبان‌هاي ديگر هر دو بجاي هم بكار مي‌روند. پس منظور همان شنوايي است يعني بر گوشهاي‌شان كه ما گفتيم: بر قوه‌ي شنوائي شان مهر زده است و اصلاً نمي‌گذارند حرف نو در گوششان وارد بشود تا در آزمايشگاه مغز بررسي شود و علي ابصاره غشاوه بر ديدگان‌شان پرده‌اي است اينجا هم بصر باز بمعناي بينايي است كه ابزار بينايي را مي‌گويند عين، يعني چشم، درست مثل فارسي منتها شما هم وقتي مي‌خواهيد بگوئيد فلان كس نمي‌بيند و نمي‌فهمد مي‌گوئيد چشمهايش را بر اين حقيقت بسته كه يك تعبير كنايه‌اي و استعماره‌اي است و درست هم هست.

حيات بعد از مرگ در ادامه‌ي حيات بشر

لهم عذاب عظيم براي آنها عذابي بزرگ است. و وقتي خداي بزرگ چيزي را به بزرگي ياد كند پيداست كه واقعاً بزرگي آن چيز از ابعاد فهم ما بالاتر است. اينجا خداوند مي‌گويد: براي اينها عذاب بزرگي هست. كه البته عمده و مهمترين آن در ادامه‌ي حيات بشر است يعني حيات پس از مرگ چون اصلاً اين مزرعه براي رويش و بالش است و اين حيات براي فهميدن حقيقت و رشد كردن در پرتو حقيقت است، تا آنجا بشود نتيجه‌اش را برد. و در حيات اخروي همه‌ي آنچه كه به دست انسان مي‌آيد عبارت از محصولي است كه رشد و پرورش روحي در پرتو حقيقت در دنيا پيدا كرده و لذا كسي كه حقيقت را از اول در ذهن خودش و در حيات خودش و در زندگي خودش راه نداده، در آن زندگي وضع بسيار اسف‌انگيزي خواهد داشت. چون آن‌جا، جايي است كه روحيات انسان كليد زندگي را در دست دارد،‌يعني شما اگر اينجا با اخلاص باشيد آن اخلاص آنجا بكار مي‌آيد، و اگر اينجا نسبت بخدا و به حقيقت با محبت باشيد آنجا بكارتان مي‌آيد اگر اينجا داراي فلان خصلت خوب باشيد مثل خيرخواهي انسانها آنجا بكارتان مي‌آيد. تصنع‌ها آنجا شكسته مي‌شوند. اين كارهايي را كه ما اين‌جا تصنعي مي‌كنيم آن جا بكار نمي‌آيد بلكه آنچه را كه در اندرون انسان هست و شكل روح و شخصيت حقيقي انسان را تشكيل مي‌دهد آنجا نيز همان بكار مي‌آيد، كسي كه از اول در را بر روي حقيقت بسته و با او جنگيده و او را در زندگي و در مغز و ذهن و در عمل خودش راه نداده وضع بسيار بدي خواهد داشت. عذاب بزرگ در آنجاست اما بخشي از اين عذاب هم در زندگي كنوني است. ملت‌ها بخاطر كفر و بخاطر شناختن حقيقت دردها و شكنجه‌هاي بزرگي را متحمل شدند.

علل ايمان نياوردن به خدا

اگر دردهاي بشريت امروز را شما ملاحظه كنيد، بسياري از آنها ناشي از ايمان نياوردن به خدا و آشنا نبودن با ارزشهاي الهي خواهيد ديد و آن مقداري هم كه از آن بخش خارج است معلول همين‌هاست يعني يك بخش مستقيم معلول عدم ايمان است و يك بخش هم غير مستقيم معلول عدم ايمان است. فرضاً: آنچه كه مربوط به رابطه‌اي انسانها با يكديگر است مثل: رابطه‌ي قوي با ضعيف، رابطه ثروتمند با فقير، رابطه همكار با همكار، رابطه دوست با دوست، فرزند با خانواده، پدر با اولاد و از اين قبيل: ناشي از بي‌ايماني و ناشي از ندانستن معرفت‌هاي الهي است. بعضي از بدبختي‌ها ناشي از جهالت و ناشي از نداشتن دانش است، كه آن نداشتن دانش هم به نوبه‌ي خود از نداشتن بي‌ايماني ناشي مي‌شود. بي‌ايماني يكي از ريشه‌هاي بي‌دانشي است نه اينكه هركس دانش ندارد بي‌ايمان است و هركس كه دارد ايمان‌دار است نه، درهمه‌ي روندهاي عمومي جابه‌جا مي‌شوند، اما يكي از مهمترين موجبات بي‌دانشي‌ي يك مجموعه بي‌ايماني آنهاست و بي‌ايماني تأثير زيادي در بي‌دانشي دارد. البته كساني هم هستند كه دانش را بدست آوردند در حالي كه بي‌ايمان هم بودند! در اينجا: عامل ديگري بجاي ايمان موجب دانش آنها شده است، اما بهرحال بي‌دانشي معلول بي‌ايماني نيز هست همچنانكه معلول چيزهايي ديگر مي‌تواند باشد. بنابراين: بدبختي‌ها و تيره‌روزي‌ها بشر غير مستقيم ناشي از بي‌ايماني آنهاست و ناشي از ناآشنايي آنها با ارزشهاي الهي و معارف الهي است. پس بخشي از عذاب هم در همين دنياست، كه البته ابن عذاب گاهي با ثروت هم منافاتي ندارد، يعني جوامع ثروتمند هم اين غذاب‌ها را دارند، همانطور كه مشاهده مي‌كنيد الان جوامع پيشرفته و مترقي عالم با اين كه به حسب ظاهر از تكنولوژي و از علم و از پيشرفت‌هاي گوناگون و بسيار‌شان هم از ثروت، وبطور نسبي از برخورديهاي دنيا نسبت به بقيه ملت‌ها بهره‌مندند در عين حال در ميان اينها بدبختي‌هاي بسياري از قبيل: تلاشي‌ي خانواده، بدبختي‌هاي روحي، مشكلات عصبي، سرخوردگيهاي جوانها، جدائي جوانها از خانوانده‌ها و پدر و مادري كه بچه خودشان را دوست مي‌دارند و اميدشان به فرزندشان‌هست، جدائي بين فرزندان و خانواده‌ها، بي‌عاطفه‌گي همه‌گير، افسردگي‌هاي همه‌گير، خانواده‌هاي افسرده، اينها شكنجه‌هاي اين دنياست كه البته همه‌ي اينها در مقابل عذاب اخروي چيز كمي است. در اينجا اين بخش به پايان رسيد و بخش بعد مربوط به گروه سومي است كه در مقبل دعوت الهي قرار مي‌گيرند، و آن گروه منافقين هستن.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته

درس هایی از قرآن (جلسه ی نهم)

اعتقاد مادي‌گرا پيرامون غيب عالم

يك تذكر كوتاهي پيرامون اعتقاد مادي‌گرا و غيب عالم عرض مي‌كنم: و آن اينست كه گفتيم اشتباه مادي‌گرا كه به غيب عالم اعتقادي ندارند. در اين است كه، آنچه را بايد بگويد نمي‌دانم نفي مي‌كند نه اينكه دليلي براي دوطرفش ندارد، بلكه دليلي براي اثبات آن دارد. يعني مثلاً مصداق اتم غيب عالم وجود خداست كه غيب‌الغيوب است و بديهي است كه براي اثبات وجود خدا براهين آشكار و روشني مثل آفتاب هست كه اگر كسي، اصل وجود غيب را در نفس خودش قبول كرده باشد، خيلي راحت مي‌تواند اين استدلال را پيدا كند، تا چه برسد به اينكه ديگري پيدا كرده باشد و او نپذيرد.

بنابراين: نمي‌شود گفت طرفينش را نمي‌تواند اثبات يا نفي كند. بله اثبات مي‌تواند بكند، اما نفي نمي‌تواند بكند، لذا اگر بپرسند شما به چه دليلي مي‌گوئيد خدا نيست؟ هيچ دليلي ندارد و جوابش لاادري، يعني نمي‌دانم است. او با ابزار و آلات و وسايل كشف مادي، يعني همين آزمايشگاه و چاقوي جراحي و ميكروسكوپ و تلسكوپ و با اين وسائل در دايره‌ي محدود ماده نتوانسته است خدا را بشناسد و چيزي پيدا كند كه به او بشود گفت خدا، ولذا نمي‌تواند بگويد خدا وجود ندارد، بلكه مي‌تواند بگويد من نمي‌دانم و اين هم مي‌شود شك. اين آتيتيسم (بي‌خدائي) كشورهاي ماركسيستي كه حتي شوروي موزه‌اي بنام آتيتيسم داشت، مي‌خواست از طريق موزه نفي خدا را ثابت كند! كه خيلي حرف بي‌منطق و بي‌استدلالي است.

شما نهايت چيزي را كه مي‌توانيد بگوئيد اين است كه در وجود خدا شك داشته باشيد و بگوئيد برهان وجود خدا براي من خدا را ثابت نكرده: و همانطور كه قرآن مي‌گويد: ان‌هم الايظنون و ان‌هم الايخرصون اينها فقط شك دارند و نمي‌توانند در نفي خدا ادعاي علم بكنند كه اين را گفتيم و در مورد انفاق هم كه گفتيم اثر يقيني و اثر مشكوك، نبايد ما آن اثر مشكوك را كم جلوه بدهيم. همه‌ي اين خيريه‌هاي دنيا و همه‌ي اين كارهايي كه مردم پول انفاق مي‌كنند و حجمش هم حجم عظيمي است، وصيت مي‌كنند، ارث مي‌گذارند براي فقرا، كه در همه‌ي دنيا معمول است و از مسلمان و مسيحي و ساير اديان حجم عظيمي براي انفاق انجام مي‌دهند همه‌ي اينها بخاطر آن اثري است كه ما مي‌گوئيم مشكوك است و اين اثر را نبايد دست‌كم گرفت، منتها ما بالاتر از اين، مي‌خواهيم بگوئيم علاوه بر اين اثر مشكوكي كه شما حالا بالاخره پول را داخل صندوق مي‌ريزي، خوت كه نمي‌بيني به جايش رسيده يا نه، يا اگر به دست فقير مي‌دهي نمي‌داني در رفع نياز واقعي‌اش مصرف كرد يا نه كه تو را خوشحال يا متأثر كرده باشد. اما در قبال اين: يك اثري بالاتر و قطعي‌تر و فوري‌تر وجود دارد، و آن، اثري است كه در نفس تو مي‌گذرد، يعني دل مي‌كني از اين چيزي كه داري آن را انفاق مي‌كني، و اين گذشتن يك سود بزرگي است كه به تو مي‌رسد جيبت خالي مي‌شود، اما چيزي بر وجود تو افزوده مي‌شودكه آن چيز، گذشت است و قدرت بر گذشت يك چيز عظيمي است كه همه كس اين قدرت را ندارند و بعضي هم كمي از آن را دارند. اين كساني كه قدرت در آنها به حدي مي‌رسد كه جان خودشان را حاضرند در راه خدا قرباني كنند، يعني شهداء، اينها پرواز مي‌كنند. يك جوان شانزده هفده ساله‌ي مجاهد في‌سبيل‌الله در آن سال‌هاي استثنائي جنگ واقعاً يك برقي بود كه در تاريخ زد و تمام شد و آن آثار عظيمي داشت. يك جوان مي‌نشست يك وصيت مي‌نوشت كه وقتي من اين وصيت‌نامه‌ها را مي‌ديدم مثل اينكه يك عارف بزرگ آنرا نوشته، گاهي كه ما اين كتابها و اين نوشته‌هاي بزرگ عرفا را نگاه مي‌كرديم رنگ و بوي سخن اين شهداء رنگ و بوي سخن آن عرفاي واصل را داشت، در حالي كه من يقين دارم اينها اسم آن كتابها را هم نشنيده‌اند و آن مطالب را از زبان هيچكس نشنيدند، بلكه جوشش درون خود اوست و شكوفايي آن گل وجود بني‌آدم و آن حقيقت انسانيت است كه با ايثار تحقق پيدا مي‌كند.

من وقتي به اين خاطرات نگاه مي‌كردم، مي‌ديدم از روزي كه مثلاً از تهران رفته و شروع به نوشتن خاطرات كرده، اول يك آدم عادي است، منتها احساسات او را كشيده به طرف جبهه و از خاطره‌اش مي‌شود فهميد 10، 20 روز به شب عمليات مانده ناگهان عوض شده و اصلاً در لحن كلام، و نوشتن يك نوري و يك طپشي وجود دارد كه اين همان ايثار است.يعني خودش را آماده كرده ودارد مي‌رودجلو ومي‌درخشد. بهمين اندازه هم شما آن پولي را كه از جيب خودتان در مي‌آوريد،يا آن لباس وتن‌پوش خودتان را به يكي مي‌دهيد،و به هر حال آن چيزي كه متعلق به شماست و آن تعلق و پيوندرا از خودتان مي‌بريد اثر فوق‌العاده‌اي دارد.و اما آيه بعد:والذين يؤمنون بما انزل اليك و ما انزل من قبلك ترجمه‌اش را قبلاً گفتيم: و آنان كه به هر آنچه بر تو فرو فرستاده شده‌است ايمان مي‌آورند و به هر آنچه پيش از تو.

خصوصيت ايمان به وحي

در اينجا هم دوخصوصيت ديگر هست. اولاً: ايمان به وحي در هر دو جمله مورد توجه قرار گرفته و اين دو جمله در اين معنا با هم مشتركند. يعني يكي از نشانه‌ها يا از عناصر و اركان تشكيل دهنده‌ي آن تقوايي كه مايه هدايت و مايه‌ي نورانيت انساني است، همين است كه ايمان مي‌آورند به وحي و وحي را قبول مي‌كند، منتها اينكه اين وحي مطلق است به پيغمبر اسلام يا پيغمبرهاي ديگر.

پس خصوصيت اولي كه در اين دو فقره و اين دو عبارت وجود دارد، اصل ايمان به وحي است كه اين هم، در تشكيل شخصيت تقوا در انسان يك عنصر لازمي است! ممكن است كسي بخدا ايمان داشته باشد، لكن به وحي ايمان نداشته باشد، اين كافي نيست، لذا در قرآن در مورد عديده اطاعت پيغمبر پس از اطاعت خدا ذكر شده: اطيعوالله و اطيعو الرسول خدا را اطاعت كن و پيامبر را اطاعت كنيد. در حالي كه شما پيرو پيغمبر هستيد مي‌كوئيد: معلوم است من وقتي خدا را اطاعت كردم پيغمبر را هم اطاعت كرده‌ام. بله شما اين‌جور هستيد، چون به پيغمبر (يعني به وحي) اعتقاد داريد، اما اگر كسي به وحي اعتقاد نداشته باشد آنوقت ديگر اطاعت از پيغمبر وجود ندارد.

چگونگي تحقق اطاعت از خدا

در اينكه چگونه اطاعت از خدا تحقق پيدا خواهد كرد؟ جاي صدگونه گمان و تصور باطل هست اگركسي به خدا معتقد بود، يعني عقلش او را در مقابل حقيقت وجود خدا خاضع كرد، ديگر نمي‌تواند منكر شود. آيا آفرينش را و اين ماشين عجيب و پيچيده كائنات را مهندس و سازنده‌اي نيست؟ حالا اگر خدا را قبول كرد، اما وحي را و اينكه خداوند ميان خودش و ميان انسانها رابطه‌اي ايجاد خواهد كرد اگر قبول نكرد، آنوقت هرچه را به ذهن خود او رسيد او را وحي الهي خواهد پنداشت، وحكم الهي خواهد دانست؟! در حالي كه هميشه‌ اينطور نيست كه عقل انسان به راه ثواب برود، بلكه در موارد بسياري هم خطا خواهد كرد. عقل احتياج به مرشد و كسي او را ارشاد كند و به او تعليم بدهد دارد تا چگونه فهميدن و چگونه ديدن و تشخيص حقيقت را از باطل بدهد.

بسياري از چيزهاي باطل در چشم انسانهاي عاقل حقيقت جلوه مي‌كند، دليلش هم اين است كه شما مي‌بينيد انسانهاي گوناگوني بر سر مسائل گوناگوني با هم اختلاف تشخيص دارند. ولذا اگر درباره‌ي مسائل اساسي زندگي انسان و تكليف اساسي، عقل‌ها با هم تصادم پيدا كردند كه حتماً مي‌كنند، راه ارشاد عقل به جز وحي خدا چيست؟

تعليم ويژه و هدايت ويژه الهي در قالب وحي

پس اعتقاد به وحي، و ايمان به اصل وحي، يك شرط اصلي و يك عنصر اصلي است. اما اينكه وحي چگونه چيزي است؟ آن موكول به بحث‌هاي معارف است كه معلوم مي‌كند وحي و جوهر وحي و حقيقت وحي چيست؟ لذا اين را ما اينجا بحث نمي‌كنيم. اما بطور خلاصه: وحي عبارت است از: تعليم ويژه الهي و هدايت ويژه الهي به بنده‌ي برگزيده‌اش پيغمبر، كه او هم اين هدايت و اين تعليم را در اختيار انسانهاي ديگر مي‌گذارد. پس مسأله‌ي اول مسأله‌ي وحي است كه درفقره‌ي اول مي‌گويد: والذين يؤمنون بما انزل اليك: به آنچه بر تو نازل شده و بسوي تو فرستاده شده است ايمان مي‌آورند، كه منظور از آنچه فرو فرستاده شده، معارف اسلام و احكام اسلام، يعني همين چيزهايي است كه اسلام براي ساختن انسان در مرحله‌ي عقل و ذهن، و در مرحله‌ي اخلاق، و در مرحله‌ي عمل به انسان تعليم داده چون مجموعه‌ي برنامه‌هاي دين، و از جمله برنامه‌هاي اسلام سه منطقه‌ي اساسي از وجود انسان را بايستي فرا بگيرد و پوشش بدهد. يك منطقه، منطقه‌ي عقل انسان است كه عقل را از گمراهي‌ها نجات بدهد، ولذا افكار و تصورات و فهم درست از حقايق عالم در اين منطقه قرار مي‌گيرد. تفسيرات مربوط به زندگي انسان، مربو به آخرت، مربوط به شناخت انسان، مربوط به شناخت آفرينش و آنچه در اصطلاح به آن جهان‌بيني مي‌گويند، اينها در منطقه‌ي عقل قرار دارند. و وحي در مجموعه‌ي خودش، اين منطقه را فرامي‌گيرد، يعني انسان را در زمينه‌ي عقليات و ذهنيات هدايت مي‌كند. همين افكار گوناگون فلسفي‌اي كه انسانها از قرنهاي متمادي تا امروز بر سر او بحث‌ها كردند و مكاتب گوناگوني را بوجود آورند، در زمينه‌هاي اصلي‌ي زندگي انسان اشارات روشني وحي دارد، كه فلسفه‌ي اسلامي هم از اين وحي سرچشمه مي‌گيرد. پس يك منطقه منطقه ذهن و عقل است.

منطقه‌ي دوم: منطقه‌ي روح انساني است كه به آن اخلاق مي‌گوئيم. روان انسان دچار آلودگيها و تيرگي‌ها و زشتي‌ها و كج‌رويهايي مي‌شود كه از خصوصيات وجود انسان و زندگي‌ي او سرچشمه مي‌گيرد. فرضاً انسانها ممكن است دچار بخل بشوند و اين بخل سعادت انسان را مختل مي‌كند. اگر انسانها بخيل باشند، يعني حاضر نباشند به يكديگر خير برسانند، اين، زندگي انسان را تحت تأثير قرار خواهد داد، يا اگر انسانها دچار حرص بشوند، يعني ميل به افزون طلبي‌ي خارج از حد هدايت شده و كنترل شده در فرآورده‌هاي زندگي و مال دنيا، و اين قبيل چيزها پيدا كنند، يا انسانهاي مبتلاي به (جبن) ترس افراطي و بي‌اندازه بشوند و از ورود در ميدانهاي زندگي كه غالباً با خطر همراه است بترسند و پرهيز كنند، يا انسانها نسبت به يكديگر دچار كينه بشوند، يا نسبت به مسائل زندگي ديگران يا مسائل زندگي حيات دچار سهل‌انگاري بشوند، يا دچار فريب يا رياكاري بشوند، و از اين قبيل رزائل اخلاقي كه اينها پستي‌ها و دنائت‌ها و تيرگي‌ها در روح انسان است، هدايت وحي شامل اينها هم مي‌شود به عنوان منطقه‌ي دوم كه هدايت وحي و برنامه‌ي الهي و آسماني اديان سعي مي‌كند اينها را برطرف بكند.

منطقه‌ي سوم: منطقه‌ي عمل و منطقه‌ي‌كاركرد آنها در زندگي است، يعني چه كاري را بكنيم و چه كاري را نكنيم؟ كه اين منطقه‌ي سوم، بلاشك ارتباط مستحكمي با آن دو منطقه‌ي قبلي دارد، يعني عقليات و ذهنيات در چگونگي عملكرد تأثير مي‌گذارند همچنانكه روحيات و خصلت‌ها هم در چگونگي عملكرد تأثير مي‌گذارند و اين سه منطقه مجموعه‌ي وحي الهي را شامل مي‌شود. يعني برنامه‌ي آسماني اديان و دين پيغمبرخاتم(ص) شامل هر سه اينهاست كه بايد به اين سه ايمان آورد و آنچه نازل شده قرآن است كه شامل اين سه منطقه است.

نكته‌اي در معناي انزال

در معناي انزال يك نكته‌ي كوتاهي را عرض مي‌كنم: انزال يعني (نازل شدن) از بالا به پائين فرو فرستادن در زبان عربي كه مي‌گويند نزول باران، چون باران از بالا مي‌آيد پائين، ( در بالا و پائين مادي و محسوس ) در يك مواردي پائين آمدن محسوس نيست و بالا و پائيني، بالا و پائيني‌ي مادي نيست. در اعتبارت عربي گفته مي‌شود كه مثلاً: پيام فلان شخص امير را از محل او نازل كردند (فرو فرستادن) ممكن است آن جايي كه امير در آن ساكن هست يك زيرزميني باشد، اما نمي‌گويند پيام امير از زير زمين بالا آمد اينجا پائين و بالائي مادي مورد نظر نيست، بلكه چون مقام امير را مقام والايي فرض كرده، مي‌گويد: پيام او بر رعيتش كه از او پائين‌تر بود نازل شد. (اين تعبير، عربي است) پس نزول قرآن ونزول وحي الهي به اين خاطر تعبير به نزول مي‌شود كه از ساحت‌الوهيت و از پيشگاه خداوند متعال كه يك ساحت والا و بالايي است،‌به سمت انسان كه در مرتبه‌ي پائين و نازلي است فرود مي‌آيد. اين يك اعتبار است و به يك اعتبار ديگر كه دقيق‌تر است، از اعتبار اول: مفاهيم كلي در كليت خودشان در حالي كه به شكل حقيقت خودشان هستند در يك سطح دست نيافتني‌اند و اگر بخواهند به مغزهاي انسانها منتقل بشوند بايستي به سطح كلمات تنزل كنند سطح حقيقت از سطح كلمات والاتر و بالاتر است. مثلاً: مسئله‌ي وجود خدا، يا وحدانيت خدا كه در قرآن مكرر ذكر شده يك حقيقت والايي است، اگر اين حقيقت بخواهد به ذهن انسانها منتقل بشوند، محتاج اين است كه در غالب كلمات قرار بگيرد، يعني تنزل كند به شكل كلمات و به شكل امواج صوتي كه متكي بر دهان و زبان و حنجره‌ي انسانهاست در بيابيد و اين را مي‌گويند نزول.

معارف الهي از سطح الوهيت و ربوبيت خود كه در حد نفس معارف و اصل معارف است، تنزل مي‌كند به شكل الفاظ و كلمات در مي‌آيد و از دل پيغمبر بر زبان پيغمبر جاري مي‌شود و از زبان پيغمبر در فضا پخش مي‌شود و مستمعين آنرا مي‌شنوند و قبل از آنكه به ذهن پيغمبر (ص) بيايد، چون پيغمبر(ص) در مرحله‌ي مادي است و يك بشر است براي اينكه به سطح پيغمبر برسد، باز از سطح ربوبي تنزل پيدامي‌كند (اين هم خودش يك تنزل است) و از ساحت پروردگار اين معرفت قرآني فرود مي‌آيد تا مي‌رسد به قلب پيغمبر، يعني بر پيغمبر نازل مي‌شود. پس وقتي معرفت قرآني به شكل انسان فهم در‌مي‌آيد اين تنزلي است كه آن معرفت از جايگاه خود پيدا كرده تا رسيده به سطح قابل دسترسي انسان، و به فرض محال اگر فرض مي‌كرديم: بنابود اين معرفت را به شكلي در بياورند كه حيوانات هم بفهمند، باز يك تنزل بيشتري لازم داشت، كه البته چنين فرضي واقعيت خارجي ندارد، اما چون مرتبه‌ي حيوان پائين‌تر از مرتبه‌ي انسان است، اگر قرار بود اين آيات به حيوان هم برسد باز بايد از اين سطحي كه براي انسان قابل فهم و دسترسي هست بيشتر تنزل پيدا مي‌كرد، و اگر فرض كنيم كه به جمادات هم برسد باز تنزل بيشتري لازم داشت كه به اين در قرآن اشاره شده مي‌فرمايد: لوانزلنا هذا لقرآن لرايته خاشعاً متصدعاً من خشيه‌الله (12- حشر)

اگر ما اين قرآن را بركوهي (كه يك جماد است) نازل مي‌كرديم آنوقت مي‌ديدي كه كوه در مقابل خدا خاضع مي‌‌شد و از خشيت الهي متلاشي مي‌گشت، كه البته اين آيه جزو آن آيات قابل تدبير قرآن است كه خودش هم بلافاصله مي‌فرمايد: وتلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون: اين مثل‌ها را براي انسانها مي‌زنيم تا قدري فكر كنند، كه متأسفانه فكر و تدبر در آيات قرآن بين مردم ما معمول نيست، ولذا خوب است پيرامون همين آياتي كه الان ما معني مي‌كنيم قدري تأمل كنيد و فكر كنيد. پس اينكه آيه شريفه مي‌فرمايد: كساني كه ايمان مي‌آورند به آن وحي كه بر تو فرستاده شده و همچنين به آنچه پيش از تو فرو فرستاده شده است، اين هم يك خصوصيت است

خط واحد نبوت و لزوم ايمان به همه‌ي پيغمبران الهي

اينكه ما بگوئيم آن حقيقتي كه بر پيغمبر ما نازل شده او را قبول داريم، لكن آنچه كه بر پيغمبرهاي ديگر نازل شده قبول نداريم، اينجا جايي براي تعصب نيست، بسياري از انسانهاي معاصر بعثت پيغمبر را همين تعصب به گمراهي كشاند و آنها را نابود كرد، قرآن از يهود اين را نقل مي‌كند لولانزل هذا القرآن علي رجل من القريتين عظيم (31 – زخرف ) اين را مشركين مي‌گفتند: چرا قرآن بر ماها و بر شخصيت‌هاي بزرگ ما نازل نشد؟ يعني اگر همين وحي بر او نازل مي‌شد قبول مي‌كرد. اما چون بر اين نازل نشده قبول نمي‌كند. يهود چون شنيده بودند در تورات آمده استكه پيغمبر خاتم خواهد آمد، مي‌گفتند اين خاتم بايد از ميان بني‌اسرائيل باشد و چون از ميان عرب مبعوث شده است، پس او را ما نمي‌پذيريم و به او ايمان نمي‌آوريم و اين گمراهي بود در حالي كه اگر او از سوي خداست، و اگر نشانه‌هاي وحي الهي در او مشاهده مي‌شود و اگرمعارف و روشنائي‌هاي درس‌هاي الهي دراو وجود دارد چه تفاوتي مي‌كند كه بر چه كسي نازل شده و لذا مسلمانان همچنانكه به وحي نازل شده بر پيغمبر خودشان ايمان دارند به وحيي كه بر پيغمبران گذشته مثل: موسي و عيسي و ابراهيم هم نازل شده ايمان دارند. كه درجاهاي متعددي از قرآن اين معنا تكرار شده، از جمله اين آيه كه مي‌فرمايد: لا نفرق بين احد من رسله (28 – بقره) ما ميان پيغمبران خدا هيچ تفاوتي نمي‌گذاريم، يعني ما كه مسلمان هستيم، به موسي به عنوان پيغمبري مي‌شناسيم ايمان داريم، براي آنها احترام قائليم و آنها را بندگان والاي خدا مي‌دانيم. اين يك نكته و نكته‌ي دوم كه از اين: ((وماانزل اليك و ماانزل من قبلك)) استفاده مي‌شود اينست كه: خط روشن نبوت يك خط واحد است و خطوط جداگانه و مختلف نيست، يعني اگر شما ايمان به همه‌ي پيغمبران داريد لازمه‌اش اين است كه همه‌ي پيغمبران سخن واحد يا سخني مكمل سخن يكديگر آورده باشند، والا اگر بين سخن‌هاي آنها تناقضي وجود داشته باشد ممكن نيست به همه ايمان داشته باشيد، زيرا نمي‌شود انسان ، هم به كسي اعتقاد داشته باشد و هم به كسي ديگر كه ضد اوست،‌چنين چيزي ممكن نيست.

پس وقتي قرآن به ما تعليم مي‌دهد بايد به همه‌ي پيغمبران اعتقاد داشته باشيد معناي اين تعاليم و آموزش اين است كه همه‌ي پيغمبران سخن واحدي را مي‌گويند، بر روي خط واحدي حركت مي‌كنند و به سمت مقصد واحدي حركت مي‌كنند و مكمل يكديگر هستند. متأسفانه تعليمات پيغمبران گذشته بطور كامل باقي نمانده، يعني در همين توراه و انجيلي كه الان موجود است و امروز در دسترس ماست حرفهايي وجود دارد كه خيلي واضح اينها نمي‌تواند وحي الهي باشد مخصوصاً در انجيل، زيرا انجيل در شرايط بسيار سختي جمع‌آوري شده و تعليمات حضرت عيسي در اختيار هيچ‌كسي نيست، خود مسيحي‌ها اين را ادعا نمي‌كنند. بلكه انجيل را به روايت اصحاب عيسي كه بعضي از آنها حتي با زمان حضرت عيسي فاصله هم داشتند به روايت آنها نقل مي‌كنند. يعني هر كسي در حافظه‌ي خودش يك چيزي داشته آنرا روي كاغذ نوشته، البته منحصر به اين چهار انجيلي كه الان هست و به آنها مي‌گويند اناجيل اربعه نيست، بلكه دهها انجيل نوشته شده، منتها بعد كه ديدند انجيل‌ها متعدد است و هركس مي‌آيد به ميل خودش يك چيزي مي‌گويد و يك چيزي مي‌نويسد و با روايتي نقل مي‌كند محدود كردند.

تحريف توراه و انجيل و زبور داود

بنابراين چيز كاملي از پيغمبران گذشته نمانده وتوراه هم كم و بيش همينطور است و خيلي تحريف شده، زبور داود را هم كه الان موجود است و عهد عتيق و عهد جديد را مسيحي‌ها با هم چاپ مي‌كنند و در اختيارشان هست آنرا مزامير گذشته آن هم همينطور است. بنابراين: آنچه از معارف پيغمبران دراختيار مسلمان قرار مي‌گيرد، مسلمان او را مي‌پذيرد و قبول دارد، چون احكام متفاوتند،‌ اما معارف معارف يكساني هستند، شناخت‌ها عوض نشدند و جهان‌بيني در تمام اين كتابها آسماني يكي است، اگر چه احكام بر حسب زمانهاي مختلف تفاوتهاي كم و بيشي كرده است و آخرين نشانه از آن شش نشانه‌اي كه عرض كرديم، قرآن مي‌فرمايد:

از نشانه‌هاي متقين يقين به آخرت است

و بالآخره هم يوقنون: و آنان به آخرت يقين مي‌ورزند. يقين به آخرت نشانه‌ي ششم است و آخرت هم، آن نشأه و مرحله‌ي بعد از دنياست كه چون متأخر از دنياست به آن مي‌گويند آخرت و دنيا چون مرحله‌ي نزديكتر به ماست و الان ما در ان زندگي مي‌كنيم به آن مي‌گويند دنيا، پس يكي از نشانه‌هاي باتقوا يا متقي، يقين به آخرت است، و بارها گفتيم: از اركان و از اصول و از مايه‌هاي اصلي تدين و تقوا يقين به آخرت است. كه يك مرحله‌ والائي است، ولذا گمان به آخرت كافي نيست.

در منطق اسلام، اعتقاد منشأ عمل است

اما اعتقاد در منطق اسلام بايد منشأ عمل باشد، چون ما در محدوده‌ي اعتقادات اساسي اسلام، اعتقادي كه به عمل ارتباط نداشته باشد نداريم و توحيد، اعتقاد به وجود و وحدانيت خدا، منشأ مجموعه‌اي از قالب‌هاي زندگي است و آخرت هم همين‌طور است. زندگي براي كسي كه اعتقاد دارد مرگ آخرين مرحله‌ي حيات اوست با هدف و با كيفيت و روحيه‌ خاصي است و براي كسي كه‌معتقد است مرگ پايان بخشي از زندگي است با هدف و جهت و روحيه ديگري است. فرق مي‌كند كه انسان فردائي و ماورائي پس از پايان اين ساعت براي خودش معتقد باشد يا نباشد و فرق مي‌كند كه شما درسي را كه مي‌خوانيد معتقد باشيد اين درس پس از يك ساعت، س از يك روز، پس از يك سال، پس از بيست سال به كار شما خواهد آمد، يا معتقد باشيد كه نه، هرگز به كار شما نخواهد آمد. فرق است بين اين كه انسان بداند در اين زندگي هر حركتي كه از او سر مي‌زند يا هر سخني كه مي‌گويد، يا هر تلاشي كه مي‌كند، حتي هر عدم تلاشي ثبت مي‌شود. اين ثبت خواهد شد اگر هم تلاش نكرديد، يعني ايستاديد، يعني ايستاديد تماشا كرديد تا او بميرد اين هم ثبت مي‌شود، حتي بالاتر از اين: هر نيتي كه شما بر دل مي‌گذرانيد ثبت مي‌شود. و لذا كسي كه به اين اعتقاد دارد، يك جور زندگي مي‌كند،‌آن كسي هم كه معتقد است نه آقا هر كاري كه خواستي بكن، حداكثر اگر قانون و حكومتي هست، مواظب باش مردم نفهمند،‌اين يك جور ديگري زندگي خواهد كرد و يقين به آخرت زندگي را در يك جهت خاصي حركت خواهد داد. پس بزرگترين تضمين كننده‌ي سلامت عمل و سلامت انديشه و روحيات انسان و مصلحت‌هاي انساني اعتقاد به آخرت است و اعتقاد به اينكه همه‌ي اين چيزها يك روز في‌رق منشور(3 – طور) در يك دفتر گشوده شده‌اي عرضه خواهد شد. بلكه حتي طبق آيات قرآني هر يك از اين اعمال تجسم پيدا خواهد كرد. ولذا قائل بودن به آخرت صرف يك اعتقاد محض نيست كه حالا بگوئيم يكي عقيده دارد، يكي هم عقيده ندارد چه فرقي مي‌كند؟ دو نفر آدم هستند،‌در جوار همديگر زندگي مي‌كنند،‌اين عقيده دارد، ديگري عقيده ندارد،‌نه اين چنين نيست!

شما در اصول عقايد اسلامي، عقيده‌اي كه منقطع باشد از زندگي و از عمل اصلاً نداريد و اعتقاد به آخرت و اعتقاد به قيامت و اعتقاد به محاسبه و پرس و جو و اعتقاد به جزا براي هر عمل و يقين به اينها،‌تأثيرات زيادي در زندگي دارند و زندگي را شكل خواهند داد. لهذا، همانطور كه در قرآن هست: يكي از اولين كارهاي اديان اين است كه عقيده را در ذهن مردم قرار بدهند و به مردم تفهيم كنند كه زندگي شما با مرگ پايان نمي‌پذيرد،‌بلكه بعد از مرگ هم، زندگي و حساب و جزا است، و به انسانها بفهمانند كه اينجا صحنه‌ي عمل است و آنجا برداشت از عمل.

پس اعتقاد و يقين به آخرت هم يك مسأله است. البته اين يقين را از كجا بايد حاصل كرد براي اصل قيامت؟ يعني اينكه پس از مرگ زندگي به انسان برمي‌گردد و انسان مورد محاسبه قرار مي‌گيرد و به خاطر كارهاي بد مجازات مي‌شود و به خاطر كارهاي خوب پاداش مي‌بيند، اصل اين معنا با برهان عقلي قابل اثبات هست، علاوه بر اينكه نقل هم كه سخن پيغمبران باشد پشتوانه‌ي اين اعتقاد است. به اين معنا كه وقتي شما پيغمبر را قبول كرديد، وحي او را قبول كرديد و وقتي او به شما گفت قيامت هست، بطور طبيعي از او مي‌پذيريد، ولو عقل شما هم شما را به او رهنمون نشود. ولي عقل هم رهنمون مي‌شود. يعني اگر كسي به خدا معتقد باشد (البته اگر بخدا معتقد نباشد مسأله قيامت منتفي است) امكان ندارد اين زندگي را با مرگ تمام شده فرض كند، زيرا يك چيز ابتر و يك چيز ناتمام و يك حركت ناقصي است. لذا حركت كامل آن است كه اولاً: پاداش كار خوبي را كه مي‌كنيد ببينيد‌ (در دنيا انسان پاداش نمي‌بيند) يا اگر كار بدي كرديد سزايش را ببينيد، اين ظلمها، اين جورها از آن طرف آن مجاهدتها و آن تلاشها و آن زحمت‌ها اگر خدايي هست بايد پاداشي داشته باشد

برهان عقلي و برهان نقلي در اثبات قيامت

پس اعتقاد به قيامت، از اعتقاد به خداوند قابل انفكاك نيست و اصل مسأله‌ي قيامت و مسأله‌ي آخرت اين است كه برهان عقلي و برهان نقلي هم دارد. اما براي جزئيات و تفاصيلش ما از عقل دليلي نداريم، ولذا بايستي نقل به ما بفهماند چه جزئياتي در آخرت وجود خواهد داشت و قيامت چگونه است؟ اينها را قرآن براي ما تصوير مي‌كند كه حساب انسان چگونه انجام مي‌گيرد؟ و اگر قرآن نگويد، عقل ما راهي براي شناخت اينها ندارد، كه بهشت چه جورجائي است؟ جهنم چگونه جائي است؟ انسانها در قيامت چه وضعيتي دارند؟ انسانها در قيامت چه مي‌كنند؟ آنها را عقل نمي‌تواند بفهمد اما صحنه‌هاي زنده‌ي آنها را قرآن بيان كرده يكي از نويسندگان معروف مصري (سيد قطب) در همين زمينه‌ها دو كتاب نوشته كه يكي مشاهده‌القيامه است، يعني منظره‌‌هاي قيامت. و او مي‌گويد: قرآن اينجا از بيان عادي فراتر رفته و صحنه‌نگاري مي‌كند (ترسي‌مي‌كند) واقعيت هم همينطور است! انشاءالله با قرآن كه يك قددري انس بگيرد، آيات قيامت خيلي آيات عجيبي است! و قتي انسانها آنها را باتدبر مي‌خواند كانّه دارد صحنه‌ي قيامت را در مقابل چشم خودش از نزديك مشاهده مي‌كند و از طريق نقل مي‌شود به اين جزئيات رسيد. اين هم خصوصيات آخر، و وقتي اين خصوصيات تمام شد مي‌فرمايد: اولئك علي هداً من ربهم‌ (5 – بقره) اين كساني كه اين شش خصوصيت را دارند از سوي پروردگارشنا بر هدايتند و علاوه بر اينكه خود اين خصوصيات نشانه‌ي هدايت الهي است خود اينها كمك مي‌كند به هدايت يافتن انسان و مراتب راههاي جديد و منطقه‌اي ناشناخته و حقايق تازه‌اي را به بركت اين تقوايي كه از اينها حادث شده از قرآن استنباط مي‌كند و همانطور كه گفتيم: اين قرآن مايه‌ي هدايت متقين است اين هدايت را از چه كسي و از كجا مي‌آورند؟

از قرآن. اولئك هم‌المفلحون (5 – بقره) و همانانند رستگار و كامياب شوندگان.

پس، اول سوره بقره گفت: اين قرآن وسيله‌اي براي هدايت است، هدايت چه كسي؟ هدايت مؤمنين، و يك تصور اجمالي از مؤمن (يعني از متقين) در اين آيات چند گانه‌ي اول سوره‌ي بقره بما داد. از اينجا كه فراغت پيدا كرديم، دو تصوير ديگر را دنباله‌ي همين آيات به ما نشان مي‌دهد: اول: تصوير كافر، دوم تصوير منافق كه دو سه آيه درباره‌ي كفار است. بعد ده، دوازده آيه درباره‌ي منافقين است، كه انشاءالله در جلسات بعدي به آنها خواهيم رسيد.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته

درس هایی از قرآن (جلسه ی هشتم)

در مورد تقوا : چون كلمه تقوا يك سخن تكرار شونده است و فرهنگ تقوا در جامعه خيلي تكرار مي‌شود، من اصرار دارم شما آن نكته‌ي حرف مرا دريابيد، ولذا مقصود را درست توجه كنيد! من گفتم تقوا را مي‌توانيم اينطور معني كنيم كه شما بفهميد. اما واژه گزيني براي ترجمه يك معني ديگر است.

مفهوم تقوا

تقوا يعني پرهيز با حركت نه پرهيز با سكون، يك وقت هست شما در حال سكون پرهيز مي‌كنيد، يعني برو در خانه‌ات بنشين و كاري به كار چيزي نداشته باش و با رانندگي نكردن پرهيز كن به اين كه به كوه نخوري و از دره پرتاپ نشوي، پرهيز از كوهنوردي كردن، حركت نكردن در خارزارها كه خارهاي مغيلان دامن شما را نگيرد، اين جور پرهيز است و اسلام اين را به شما توصيه نمي‌كند. بلكه مي‌گويد در سينه‌ي قضايا و واقعيت‌ها با حوادث روبرو بشويد و در عين حال پرهيز كنيد. مثل راننده‌اي كه رانندگي مي‌كند اما پرهيز هم مي‌كند و اين پرهيز همان است كه گفته شد. مراقبت كردن و مواظب خود بودن، پس كلمه‌ي پرهيز در اينجا يك كلمه‌اي است درست، منتها چون پرهيزگاران در ترجمه‌ي متقين زياد تكرار شده و در ذهن‌ها آن حساسيت لازم را به معنا برنمي‌انگيزد، من ترجيح دادم بگوئيد پرهيزمندان البته پرهيزمندان را هم چون جا نيفتاده اصرار ندارم بگوئيد، خود بنده آن سالهاي قديم تقوا را پروا گرفتن و پرواداشتن را معنا مي‌كردم، اما بعد فكر كردم ديدم عبارت پرواكاران و پروامندان يك عبارت نامأنوسي است و هيچ مصطلح نيست، يعني آن موسيقي‌ي لغت بايد بر گوش سنگيني نكند، بايد زيبا به گوش برسد تا رايج شود و اين يكي از رازهاي واژه گزيني است.

بنابراين : شما معناي تقوا را بدانيد: كه تقوا يعني: پرهيز در حال حركت و مراقبت در حال حركت، در ميدانها حركت بكنيد، اما مواظب باشيد! از اصطكاكها، از غلط رفتن راهها، از واردكردن ضايعه‌ها بخود يا ديگران و از تخطّي كردن از حدودي كه براي انسان معين كرده كه انسان را به گمراهي مي‌برد، چون جاده بسيار خطرناك و طولاني و ظلماني است.

اين ظلمات دنيا را مشاهده مي‌كنيد كه قدرت مادي گرچه گردوغباري امروز در دنيا برپا كرده؟ عربده مي‌كشند و تصميم‌گيري مي‌كنند و چه بسيار انسانهايي كه در اين راهها گمراه مي‌شوند. پس بايد مواظب بود! چقدر انسان امروز در دنيا حقانيت راههاي استكباري را در دلش قبول دارد؟ همين كه مي‌گويند افكار عمومي غرب اينگونه گفت همين تلاشي كه مي‌كنند تا افكار عمومي غرب را عليهيك مفهومي و يك حقيقتي برانگيزد اين براي چيست؟ براي همين است كه مي‌خواهند باورها انسانها را جلب كنند كه متأسفانه باور خيلي را جلي مي‌كنند و اين همان گمراهي پذيري راه حقيقت و راه زندگي است كه اگر يك ذره هشياري شان را از دست دادند گمراه خواهند شد، ولذا در اين راه تقوا لازم است اگر كسي اين تقوا را داشت، آن وقت قرآن او را هدايت كند، لكن اگر كسي اين تقوا را نداشت و همچنان چشم بسته، بزن و برو و بي‌توجه مستانه حركت كند، آيا قرآن مي‌تواند او را هدايت كند؟ ابداً ، هيچ سخن حقي اين چنين آدمي را نمي‌تواند هدايت كند! كسي كه گوش دل به هيچ چيز نمي‌دهد و هيچ حقيقتي را باور ندارد، وسرمست ودربست در اختيار شهوات خودش، يا شهوات ديگران دارد حركت مي‌كند. قران او را هدايت نخواهد كرد. بله قرآن يك ندايي هست، اما اين ندا هيچوقت به گوش آنها حساس نمي‌آيد. در قرآن يك تعبيري هست كه مي‌فرمايد : اولئك ينادون من مكان بعيد ( 44- فصلت ) و اين اشاره به همين آدمهاست مي‌گويد : آنها ندا داده مي‌شوند از راهي دور. شما گاهي يك آهنگي را از راه دور مي‌شنويد، مثلاً يك نفر خوشخواني يك نغمه بسيار زيبايي را با زير و بمهاي بسيار رقيق و لطيفي دارد مي‌خواند اما فرض كنيد از فاصله يك كيلومتري، صداي او مي‌آيد لكن چه مي‌گويد؟ اولاً معلوم نيست، چون لفظ شنيده نمي‌شود و فقط صدا شنيده مي‌شود، بعد همين صدا هم كه ظرافت‌هاي درونش بكار رفته اصلا فهميده نمي‌شود، مثل يك خطي كه بر ديوار رسم شده و شما آنرا از دور مي‌بينيد يك خط است اما وقتي نزديك مي‌رويد مي‌بينيد اين خط مثلاً يك ظرافت‌هايي درونش به كار رفته كه از دور نمي‌شود ديد، ولذا اين آدمها را قرآن مي‌گويد مثل اينكه از دور صدايشان مي‌زنند چيزي نمي شنوند پس بايد هشيار بود تا هدايت شد. اين مختصري از جلسه‌ي گذشته و، هدي للمتقين بود.

خصوصيات متقين

الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوه و مما رزقناهم ينفقون ( 3- بقره ) : براي همين متقين شش خصوصيات بيان شده كه اين شش خصوصيات در يك انسان، در حقيقت عناصر تشكيل دهنده‌ي تقواست و آن تقواي صحيح و عيني با اين شش خصوصيت در حقيقت در انسان تأمين مي‌شود البته فراموش نشود كه من در جلسه‌ي قبل گفتم : اين تقوا در همه‌ي مراحل به انسان كمك مي‌كند، يعني شما وقتي يك مايه‌اي از تقوا داشته باشيد از قرآن يك چيزي مي‌فهميد و هدايت مي‌شويد و اين تقوا هرچه بيشتر بشود شما از قرآن بيشتر مي‌فهميد يعني حتي يك انساني كه در حد اعلاي تقوا هست اگر باز تقوايش بيشتر شود به همان نسبت افزايش روحيه تقوا ممكن است باز چيزهاي جديدتر و ترفه‌تر و يك ظرافت‌هايي را از قرآن بفهمد و اين فقط مربوط به اول كار نيست كه بگوئيم اگر مي‌خواهيد از قرآن چيزي بفهميد بايد با تقوا بشويد و بعد كه تقوا يعني همان هشياري و دقت را بدست آوريد ديگر برو در بطن قرآن، نخير، درهمه‌ي مراحل هرچه اين تقوا بيشتر شد درك انسان بيشتر مي‌شود، حالا اين شش خصوصيت مقدماتي است براي اينكه يك سطح قابل قبولي از تقوا در انسان بوجود بيايد، يا بگوييم يك حداقل لازمي از تقوا در انسان بوجود مي‌آيد. اولين خصوصيت اين است كه : الذين يؤمنون بالغيب.

ايمان غيب

يعني آن كساني كه ايمان به غيب مي‌آورند، كه در ترجمه گفتيم آنها كه به غيب باور مي‌آورند. ايمان به غيب در قرآن جاهاي متعددي خشيت به غيب و توجه به غيب ذكر شده، مثلاً در يك جا، وخشي الرحمان بالغيب و از اين قبيل آيات آمده و غيب يعني آنچه كه پنهان از حواس آدمي است و تمام عالم وجود به غيب و شهادت تقسيم مي‌شود و شهادت يعني آن عالم مشهود ما، البته نه مشهود با چشم فقط، بلكه مشهود به حواس، آنچه را كه شما آن را لمس مي‌كنيد و در مقابل شماست، كه زير چاقوي جراحي شما مي‌آيد، روي تلسكوپ مثلاً كيهان نگر شما مي‌آيد، زير ذره‌بين و ميكروسكوپ شما مي‌آيد: آنچه كه شما مي‌بينيد آنچه كه شما مي‌شنويد، آنچه كه شما حس مي‌كنيد اين شهادت است و ماوراي اين شهادت، عالم ادامه دارد،وجود به آنچه من و شما آدمي مي‌بينيد و مي‌توانيد ببينيد محدود نيست. بلكه وجود در نواحي و مناطقي كه احساس آدمي قادر به درك آن نيست ادامه دارد، يعني غيب عالم و اين مرز جهان بيني‌ها و بينش‌هاي الهي با بينش‌هاي مادي است.

بينش مادي مي‌گويد: من آنچه را كه مي‌بينم وجود دارد و هست. اما آنچه را من نبينم او نيست. ( البته ممكن است چيزيرا كه امروز نمي‌بينيم فردا ببينيم او هم هست ) اين بينش مادي تنگ نظرانه، خود خواهانه و موجب محدوديت است، شما چه دليلي داريد كه آنچه را نمي‌بينيد بگوئيد نيست؟وقتي حكم مي‌كنيد به هست يا به نيست بايد با بينش خودتان به او رسيده باشيد! شما وقتي مي‌گوئيد هست بايد ثابت بكنيد كه هست! و وقتي مي‌گوئيد كه نيست چگونه ثابت مي‌كنيد كه نيست؟ مادي هيچ دليلي بر نبود عالم غيب ندارد. او مي‌گويد من عالم غيب را نمي‌بينم و از آن خبر ندارم؛ آنوقت با اين كه مي‌گويد من خبر ندارم. در عين حال بطور قاطع مي‌گويد نيست!! اينجا اولين سؤالي كه بايد از او بشود اينست كه : تو وقتي خودت مي‌گويي من از او خبر ندارم پس چگونه مي‌گويي نيست؟ ولذا در قرآن نسبت به ماديون و ملحدين و دهريون: آن كساني كه ماوراي جهان ماده را انكار مي‌كنند اين تعبيرات بكار رفته: ان هم الايظنون ( 24- جاثيه ) : با گمان حرف مي‌زنند. وان هم الا يخرصون ( 66- يونس ) با هم سخن مي‌گويند.

مرز اديان الهي و جهان بيني‌هاي الهي همين جاست، كه ماوراي آنچه آدمي مي‌بيند و حس مي‌كند چيز ديگري و عالم ديگري هم وجود دارد، حالا چه چيزي آن عالم را براي انسان ثابت مي‌كند؟ برهان عقلي، و اين نكته اصلي است. عقل وجود خدا را ثابت مي‌كند، عقل پيام خدا و درس خدا و رهنمود خدا، يعني وحي را به ما ثابت مي‌كند. عقل وجود قيامت و بسياري از چيزهايي را كه عالم غيب هست ثابت مي‌كند، كه البته يك مقداري را عقل ثابت مي‌كند و يك مقداري را هم آن چيزهايي كه بوسيله‌ي برهان عقلي ثابت شده است ثابت مي‌كند. يعني وقتي شما ثابت كرده‌ايد كه خدا هست توحيد را ثابت كرده‌ايد و وقتي مبداء را ثابت كرده‌ايد بعد نبوت را ثابت كرده‌ايد، بعد از آن نبي كه بوسيله برهان عقلي ثابت شده است مي‌آيد و به شما از عالم غيب خبر مي‌دهد مثل : فرشتگان و بهشت و دوزخ و آنها را ما و شما قبول مي‌كنيم كه بعضي از اينها : مثل بهشت و دوزخ و معاد را همانطور كه اشاره كرديم برهان عقلي داريم و بسياري از چيزها هم برهان عقلي ندارد، اما ناطق به حق، يعني الهام گيرنده از وحي الهي كه پيغمبر باشد مي‌گويد و وقتي او گفت ما به او اعتماد و ايمان داريم و مي‌دانيم كه راست مي‌گويد، چون خود پيغمبر با برهان عقلي ثابت شده، پس اولين شرط تقوا و ايمان به غيب آوردن و غيب را قبول كردن و وجود را از محدوديت راندن، يعني كائنات را در همين محسوسات انساني و درك ناقص بشر محدود نكردن است. البته اين ايمان به غيب كه عرض كرديم مرز جهان‌بيني‌هاي الهي و مادي است، كه آثار زيادي را هم در بينش انسان و هم در عمل انسان بوجود مي‌آورد، يعني آن انساني كه ايمان به غيب ندارد جوري زندگي مي‌كند و مي‌انديشد و انساني كه ايمان به غيب دارد جور ديگري، و اين ايمان انسان را رها نمي‌كند وقتي كه انسان ايمان به غيب مي‌آورد در نوع بينش او و نوع عمل او نوع تلاش و مبارزه‌ي او يك تفاوت محسوسي با آن انسان مادي كه ايمان ندارد بوجود مي‌آيد كه من به برخي از اين خصوصيات اشاره كردم. ايمان به غيب به انسان هدف مي‌بخشد، ولذا وقتي شما ايمان به غيب نداشته باشيد نمي‌توانيد يك هدف واقعي قبول بكنيد

انسانهاي مادي هدف ندارد

ممكن است شما بگوئيد بسياري از آدمهاي مادي هستند كه هدف هم دارند. من عوض مي‌كنم: اين هدف را بايد در آن جاهايي محاسبه كرد كه احساسات و عادت و نياز غلبه نكرده باشد، ولذا آن جائي كه احساسات و عادت و نياز نباشد، آنجا تلاش يك انسان مادي متوقف مي‌شود. البته بعضي برطبق نياز مجبورند تلاش كنند، مادي هم اگر هست بايد تلاش كند تا آن نياز خودش را برآورد. بعضي‌ها يك احساساتي دارند، مثلاً: احساسات ناسيوناليستي. اين احساسات ناسيوناليستي او را وادار به يك حركت وتلاش فراوان مي‌كند تا آنجا كه جان خودش را هم از دست مي‌دهد، لكن اين احساسات است، منطق و عقلاني نيست.

اگر از يك آدم مادي كه در راه وطن، خودش را دارد فدا مي‌كند، آن وقتي كه در بحبوحه و تنور احساسات مي‌گدازد يك نفر او را بكشد كنار و بگويد: آقا شما چرا خودت را از دست مي‌دهي تو بميري كه چه شود؟! مي‌خواهي تو بميري كه وطن زنده باشد! وقتي تو نيستي اين وطن باشد يا نباشد چه فايده‌اي دارد؟ چرا و به چه جهت تو بميري تا ديگري زندگي كند؟ البته اين را مادي‌گرا اقرار نمي‌كند، بلكه اگر به مادي‌گرا بگوئيد: در جواب هدفهاي عالي، وجدان و از اين قبيل چيزها را مي‌گويد ليكن اين اعتراف را در گوشه و كنار سخنان هوشمندان‌شان مي‌شود مشاهده كرد. من يك كتابي را از (( روژه مارتين دوگار )) نويسنده فرانسوي كه رماني نوشته بنام (( خانواده‌ي تيوو )) خوانده‌ام. به فارسي هم ترجمه شده و من چون با اين نوشته‌هاي هنري از قديم آشنا بوده‌ام، گاهي اوقات اين چيزها را مي‌بينم و نكات مهمي در اينها پيدا مي‌كنم. اين ظاهراً از اومانيست قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم است. اين انسانيت‌گراها كه معتقد بوند عشق به انسان و انسانيت و علاقه و وجدان انساني مي‌تواند پركننده‌ي خلاء انديشه‌ي مذهبي و ايمان مذهبي و جاذبه‌ي مذهبي باشد، اينها قبل از رواج ماركسيسم خيلي كتاب مي‌نوشتند و اين رژه‌مارتين هم جزو آنهاست كه خيلي خوب در كتابش قضيه را تشريح مي‌كند. البته نه اينكه بخواهد اين را بگويد، بلكه از زبان قهرمان داستانش كه در هنگام يك بيماري لاعلاج با خودش فكر مي‌كند فايده تلاش من چه بود و يادداشتهايش را مي‌نويسد حقايقي را كه تفكر اومانيستي به انسان مي‌دهد و آن احساس ناگزير اين تفكر اومانيستي را كاملاً مشخص مي‌كند و آنجا كاملاً مي‌شود اين را فهميد. او مي‌گويد فايده‌ي زندگي كردن همين است كه تو لذت ببري! واقعاً طبق تفكر جهان‌بيني مادي جز اين هم چيز ديگري است.

براساس جهان‌بيني مادي، شما يك فاصله‌اي را داريد از يك نقطه به نقطه‌اي ديگر: تولد و مرگ، يا بگويم: كودكي و مرگ، چون دوران كودكي چيزي نيست، اما از پايان كودكي تا مرگ يك فاصله‌اي است و اين فاصله مثل برق هم مي‌گذرد، پس هرچه در اين فاصله بيشتر خوش بگذرانيد لذت مي‌بريد و محصول انسان از زندگي جز اين نيست! آيا اين بينش مي‌تواند براي بناي جهان و براي ساختن زندگي انسان و براي هدفهاي والا برنامه‌ريزي كند و آنها را هدف بگيرد و به سمت آنها با مبارزه حركت كند و در اين راه دشوار سختي را تحمل كند و چنين چزيز ممكن است؟! نه. اينكه بنده با عجله و با سرعت خودم را برسانم به آن طرف ديوار كه بن‌بست است پيشاني‌ام مي‌خورد به ديوار، اينجا چرا باعجله بروم؟ چرا تلاش كنم؟ اين فرق مي‌كند با بينش آن كسي كه معتقد است كه وراي اين مرز: (( كه گردونها و گيتي‌هاست ملك آن جهاني را )) اين خيلي تفاوت مي‌كند.

هدف‌دار بودن زندگي در بينش‌الهي

اينجا اصلاً هدفدار شدن زندگي يك از نتايج اين بينش است و تلاش‌گر بودن در زندگي هم يك نتيجه‌ي ديگر است. يعني انسان معتقد به بينش الهي آنوقتي كه احساسات بر او غلبه نكرده، و آنوقتي كه هيچ نيازي هم ندارد، و آنوقتي كه تسليم هيچ عادتي هم نيست، در آن لحظه هم باز تلاش مي‌كند. يعني اگر مثلاً يك مسئوليتي را در جمهوري اسلامي به شما سپردند، اعم از مسئوليت كوچك يا بزرگ و هيچكس هم مراقب شما نيست، و هيچ هم اسير احساسات نيستند، آيا با خودتان فكر مي‌كنيد من نيم ساعت ديگر هم براي اين موضوع كار بكنم يا نه؟ اين‌جا آن‌جايي است كه بينش‌الهي خودش را نشان مي‌دهد. اگر داراي بينش‌الهي باشيد، يعني معتقد به غيب و معتقد به خدا و معتقد به فرشتگاني كه بر شما ناظر هستند و معتقد به جايگاهي كه از شما با كمال بصيرت، كوچك يا بزرگ كار شما را سئوال مي‌كنند و به آنها پاداش مي‌دهند، اگر معتقد به اين باشيد مي‌گوئيد: چه ببينند و چه نبينند، جه بدانند و چه ندانند، شما در عين خستگي و در عين تنهائي و در عين بي‌خبري ديگران از شما، صرفاً به همان علت كه مي‌دانيد خدا شاهد و ناظر است كارتان را ادامه مي‌دهيد. يعني براي كاركردن انگيزه داريد، چون خدا هست و چون او مي‌بيند. در روز عاشورا كه امام حسين(ع) در غربت محض بود، نه غربت در آن بيابان، بلكه غربت در دنياي آنروز كه هيچكس از آن كساني كه سرشان به تنشان مي‌ارزيد كار امام حسين(ع) را قبول نداشتند و قبول هم نمي‌كردند يا از روي يك منطق غلط، يا از روي راحت طلبي‌ها و تن‌پروريها،‌ كه اگر مي‌خواستيم با چشم مادي نگاه كنيم اين خون هدر شده بود، در چنين صحنه‌اي يك حادثه‌اي اتفاق مي‌افتد و آن كشته شدن علي‌اصغر است، و حال اينكه مطلقاً هيچ احساساتي انسان را وادار به اين كار نمي‌كند، بله احساسات وادار مي‌كند آدم خودش برود عاشقانه در ميدان جنگ كشته شود، اما چه احساساتي آدم را وادار مي‌كند بچه شش‌ماهه را ببرد در جنگ؟! وقتي كه كشته شد امام حسين(ع) فرمودند: آنچه كه مرا تسلي مي‌دهد : ( ان ذالك بعين‌الله ) اين است كه خدا دارد اين را مي‌بيند و اين براي هر انسان معتقد به غيب و به ماوراي اين مايه تسلي است و اين بينش به انسان تلاش مي‌دهد، و خصوصيت ديگري كه وجود دارد،‌ اين است كه اين بينش هر پديده‌اي را معني‌دار مي‌كند و انسان را به تفكر درباره‌ي آن پديده وادار مي‌كند. وقتي شما معتقد به عالم غيب هستيد و اراده‌ي غيبي الهي را بر اين آفرينش حاكم مي‌دانيد، وقائليد كه اين آفرينش نظمي دارد پس هر حركت طبيعي و حركت تاريخي و انساني در هر جاي دنيا براي شما يك معنايي دارد، چون لازمه‌ي نظم اين است و چون معنا دارد درصدد برمي‌آئيد تا آن را بشناسيد و اين معرفت انساني را افزايش مي‌دهد. بنابراين: بينش معنوي و الهي و بينش ايمان به غيب انسان را به بيشتر شناختن جهان و بيشتر شناختن محيط و بيشتر شناختن تاريخ و بيشتر شناختن هر پديده‌اي از پديده‌ها دعوت مي‌كند و خلاصه اينكه ايمان به غيب آن مرز اصلي و شرط اول تقواست. اما شرط دوم: الذين يؤمنون بالغيب ( به پاداش نماز از شرايط متقين است )

ويقيمون الصلوه: ونماز را به پا مي‌دارند. من بارها اين را گفته‌ام كه به پاداشتن نماز غير از گزراندن نماز است و متأسفانه در بعضي از ترجمه‌ها مشاهده مي‌شود مي‌نويسند و نماز مي‌گزارند، در حالي كه نمازگزاردن در عربي مي‌شود ((يصلون)) و ((يقيمون الصلوه)) يعني نماز را بپا مي‌دارند، پس به پا داشتن نماز چيزي بيش از گزاردن نماز است، كه البته نمازگزاردن را هم شامل مي‌شود. يعني اگر شما بخواهيد جزو نماز بپادارندگان باشيد نمي‌توانيد نمازگزاردن را ترك كنيد. بپاداشتن نماز، يعني در محيط و درجامعه اين واجب و اين حقيقت لطيف را بوجود آوردن و محيط را محيط نماز كردن و ديگري را به نماز دعوت كردن و نماز را با توجه ادا كردن، و مفاهيم نماز را در زندگي تحقق بخشيدن است، كه مفهوم اصلي نماز عبادت است از: خضوع انسان در مقابل پروردگار و عمل انسان به فرمان پروردگار اين آن عنصر اصلي نماز است كه در حاشيه‌اش هم چيزهاي ديگري وجود دارد. پس شرط دوم متقين اقامه‌ي صلوه است يقيمون‌الصلوه و آنكه قبلاً گفتيم: الذين يؤمنون‌بالغيب، يكي از مقومات تقوا بود در عالم بينش و اين دومي ( اقامه‌ي صلوه ) يكي از مقومات تقوا در عالم خود سازي است و خودسازي بسيار مهم است.

من بعنوان دوست شما جوانها و حقيقتاً علاقمند به سرنوشت شما نصيحت مي‌كنم كه خودتان را رها نكنيد و دائم درصدد باشيد خودتان را بسازيد، يعني خصوصيات مثبتي كه در شما هست آنها را تقويت كنيد و اگر خصوصيات منفي در شما باشد، اينها را يا در ذهنتان يا در روي كاغذ ليست كنيد و هنر يك انسان اين است كه بتواند خصوصيات منفي خودش را پيدا كند، چون غالباً آن چشم محبت شديدي كه انسان نسبت به خودش دارد در شناختن عيوب خود كور مي‌شود و هرعيب خودش را يك حسن تعبير مي‌كند. ولذا با دقت، با موشكافي و با بي‌رحمي نسبت به خودتان، اي عيوب خودتان را اعم از: عيوب خلقي، عيوب رفتاري، عيوب عملي در زندگي عملي خودتان يا در رفتارتان با ديگران، يا در خلقيات‌تان، مثلاً: حسدار، كينه‌را، قساوت قلب را ، و حالات فراوان مثل بخل را، حالت جبن ( ترس ) را و حالت طلبي را كه در كتب اخلاق اينها از عيوب انسان شمرده شده و عيوبي در درس خواندن، مثلاً بعضي‌ها در حال درس حواس‌شان پرت مي‌شود، بعضي‌ها در حال درس، حالت امتناع به خودشان مي‌گيرند و هردرسي را استاد بگويد اولين قضاوتشان رد كردن آن است و بعضي به عكس اولين قضاوت‌شان تسليم مطلق در برابر اوست و هر دو بد است، همچنين سوءخلق و از اين قبيل: يكي، يكي را برطرف كنيد.

يكي از چيز‌هايي كه خيلي كمك مي‌كند به انسان در باب خودسازي نماز است، ( البته نماز با توجه ) نماز را بايد باتوجه خواند والا اين الفاظ را اگر شما فقط بي‌معنا بگوئيد يك امواج صوتي در هوا بوجود مي‌آورد، در حالي كه امواج صوتي از نماز را مي‌خوانيم به اين كلمات و به اين حقايق دل بدهيم و با آنها آشنا بشويم. ولذا بايد در انها انديشه كرد و آنها را باتوجه به معنا تلفظ كنيم، كه اگر نماز اينطور باشد، به انسان خيلي ترقي و تكامل مي‌دهد و انسان را بطور محسوسي اصلاح مي‌كند. اين هم يكي از درجات اقامه‌ي صلوه است. پس در محيط كوشش كنيد نماز بوجود بيايد و به نماز بي‌اعتنايي نشود، البته امروز در جمهوري اسلامي اقامه‌ي نماز قابل مقايسه با قبل از انقلاب نيست. قبل از انقلاب نماز‌خواندن يك عيب بود و در همين مسجد دانشگاه تهران يك عده‌ي بسيار محدودي مي‌رفتند نماز مي‌خواندند، به‌طوري كه من يك وقتي كا رداشتم و رفته بودم آن‌جا دنبال كسي مسجد خلوت بود و هيچكس سراغ مسجد نمي‌رفت مگر يك چند نفر معدودي از چند هزار دانشجو.

در محيط نماز خواندن مخصوصاً در بعضي از محيط‌ها اگر جايي انسان‌گير مي‌افتاد و مي‌خواست نماز بخواند همه تماشا مي‌كردند و مايه تعجب بود. در آن زمان اگر مي‌خواستند از يك جواني تعريف كنند، مي‌گفتند اين جوان خيلي خوب است و نمازخوان است، ( نمازخوان يعني خيلي خوب ) نمازخوان يك نوع مقدس مآبي به حساب مي‌آمد، تازه همان آدم هم يك وقتي اگر كاري داشت و جلسه‌اي داشت، يا درسي داشت، يا قرار شيرين خوبي داشت نماز را خيلي راحت ترك مي‌كرد، اما امروز آنطور نيست. امروز جوانهاي ما در دانشگاه و در غير دانشگاه دنبال نماز و علاقمند به نمازو مقيد به نماز هستند، لكن اين كافي نيست، ولذا در محيط‌تان بايد كاري بكنيد كه نماز رواج پيدا كند، كاري در جهت اقامه‌ي صلوة و اين هم خصوصيت دوم.

انفاق در راه خدا و فايده آن

ومما رزقناهم ينفقون: و از آنچه كه ما روزي آنها كرده‌ايم انفاق مي‌كنند. حالا آيا اين انفاق همان زكاتي است كه در كتابهاي فقهي گفته شده به 9 چيز تعلق مي‌گيرد و در غير آن 9 چيز زكوه نيست؟ نه اين آن نيست. البته ممكن است در مورد زكوة هم ما نظرات فقهي‌ي ديگري را هم سراغ داشته باشيم. و بشناسيم كه دايره زكوه را بسي وسيع‌تر گرفته باشند و از آنچه كه در اين 9 چيز وجود دارد و ممكن است وجود داشته باشد اما به هر حال اين آن انفاق نيست و فراتر از آن است.

انفاق كردن يعني خرج‌كردن از مال، و بديهي است كه مراد از اين خزج‌كردن، آن خرجي نيست كه انسان براي خودش مي‌كند، چون خرج كردن براي خود را هر انساني مي‌كند و بي‌تقواها بيشترش را براي خورد و خوراك و لذت و شهوتراني خودشان خرج مي‌كنند. پس مقصود آن نيست، بلكه مقصود انفاق در راه خداست. يعني در راه هدفهاي والا و در راه آرمانهاي الهي خرج‌كردن بسيار مهم است! و اين انفاق داراي دو فايده است: يك فايده، فايده نقد و تخلف ناپذير و همگاني، و ان عبارت است از فايده‌اي كه به انفاق كننده مي‌رسد. و فايده دوم: فايده متحمل و نه‌چندان همگاني كه به انفاق شنونده مي‌رسد. درست عكس آن چيزي كه در تصور عمومي وجود دارد. همه خيال مي‌كنند ما كه انفاق مي‌كنيم و خرج مي‌كنيم به انفاق شونده، يعني به آن كسي كه پول مي‌دهيم فايده مي‌رسد، در حالي كه اينطور نيست، يعني قبل از آنكه به او فايده برسد اولين فايده به ما كه انفاق مي‌كنيم ‌رسيده است. من يك وقتي در گذشته پيرامون بحث انفاق و زكوة مي‌گفتم: شما كه دست در جيب كردي و اين پول را درآوردي تا رساندي دست گيرنده فايده بردي و واقعيت همين است. چرا؟ چون اصل قضيه دل‌كندن از آن چيزي است كه شما آن را متعلق به خودتان مي‌دانيد و اين كار بزرگ است، كه در آيه‌ي شريفه قرآن مي‌فرمايد: ومن يوق شح نفسه فاولئك هم‌المفلحون ( 9- حشر) كسي كه نگاه داشته شود از شح او رستگار است و مشكل دنياي امروز همين است. مشكل بزرگ دنياي گذشته در تاريخ همين بوده. مشكل بزرگ دنيا از زرمندان است و زرمندان هم بسياري از اوقات از زر، زور خودشان را به دست آورند و بسياري از اوقات بخاطر زر دنبال زور رفتند. امروز كسي كه در دنيا به قدرت مي‌رسد و زمام امور يك كشوري را بدست مي‌آورد، اولين كاري كه مي‌كند، روال زندگي‌اش را روال زندگي يك رئيس جمهور قرار مي‌دهد: زندگي كردن، خوردن، چريدن

با انواع و اقسام چريدنيهائي كه براي انسان مطلوب است و شهوت‌راني‌ها، چون به قدرت رسيده است! به يك رئيس جمهور مگر مي‌شود گفت اين‌جور نچر، اين‌جور نخور، اين‌جور اسراف نكن؟ خواهد گفت پس من براي چه به اينجا رسيدم؟ و حقيقتاً اگر از او سئوال كني اين پاسخ را مي‌دهد! آنجا كه شما يك رئيسي را در يك كشوري ببينيد كه خيلي اهل اسراف نباشد استثنائي است، البته اين را داشتيم، نه اينكه بگويم نداشتيم، اما خيلي استثنايي، حتي آن خوب خوبهاشان. بنده در اين چند سال گذشته به بعضي‌ها برخورد كردم از رؤساي جمهور كه جزو متفكرين و ايده‌دارها بودند، يعني فقط اين نبود كه يك نظامي‌ئي آمده باشد و قدرت را بدست گرفته باشد براي شهوت‌راني، از اين قبيل نبود، برخي‌شان ايده داشتند، لكن همانجا را هم من ديدم آنچنان مواظب خوشگذراني خودشان هستند مثل يك حيوان ( كه در روايت دارد: همها علفها ) بسياري از اينها همتشان همان علفشان بود. اصلاً زندگي كه در آن لذت بودن نباشد براي آنها معني ندارد، كما اينكه شما مي‌بينيد امروز سرمايه‌ها‌ي انباشته در دنيا چه مي‌كند؟ و امروز ثروتمندان بزرگ عالم چه آتش به دنيا زدند؟ چقدر انسان را محروم نگهداشتند؟ و اين بر اثر ( شح نفس ) هرچه بيشتر به چنگ آوردن و هرچه كمتر خرج كردن است!! ولذا اين اقدام بزرگ و تمرين بزرگي است براي انسان، كه انسان آنچه را از جيب خودش به‌چنگ آورده رها كند. پس اولين فايده‌اي كه بر انفاق مترتب است، آن فايده‌اي است كه به انفاق كننده مي‌رسد و فايده‌ي دوم آن فايده‌ي است كه به انفاق شونده مي‌رسد. لكن اين فايده دوم مشكوك است و هميشه چنين فايده‌اي مترتب نمي‌شود. گاهي شما انفاق مي‌كنيد در جاي خودش نيست. انفاق مي‌كنيد اما شرايط ديگر براي خوشبخت شدن آن شخص يا آن جمع وجود ندارد، يعني پول به دست‌شان رسيده، اما نتوانسته‌اند استفاده كنند. شرايط ديگر نبوده پس وقتي شما انفاق مي‌كنيد نمي‌توانيد يقين داشته باشيد كه به آن فايده‌ي دوم كه رسيدن به پر كردن خلاء است حتماً رسيده‌ايد، البته اين شك نبايد موجب شود تا انسان انفاق نكند بلكه بايد انفاق بكند ولو مشكوك باشد كه در طرف مقابل به نتيجه برسد يا نه. اما آنچه كه هرگز تخلف نمي‌شود آن فايده‌اي است كه به انفاق كننده مي‌رسد. پس تقواي مطلوب قرآن يعني آن حداقل لازم براي متقي بودن اين است: وممارزقناهم ينفقون اين انفاق چيز بسيار خوبي است! در هر حدي كه هستيد عادت كنيد، به انفاق كردن، البته انفاق فقط انفاق پول نيست، انفاق علم هم انفاق است، همان وقتي كه بيكار هستيد و مي‌توانيد كمك كنيد به بي‌سوادي و ناداني، دانش‌تان را انفاق كنيد و همين انفاق هم اتفاقاً اول فايده‌اش به خودتان مي‌رسد. يعني پيش از اينكه ديگري از علم شما استفاده كند وقتي آن علم را تكرار مي‌كنيد استفاده‌اش به خود شما مي‌رسد، يا انفاق وجاهت،وجاهت اجتماعي و آبروتان را انفاق كنيد! يك‌جايي ممكن است آبروي

شما به‌درد يك مسلماني بخورد يا به‌درد يك مجموعه‌ي مسلماناني بخورد آنرا انفاق كنيد و انفاقات گوناگون، تا برسيم به بقيه نشانه‌هاي متقين.

والسلام‌عليكم و رحمه الله و بركاته

تفسیر قمی : سوره ابراهیم

14 سورة إبراهيم مكية و هي اثنتان و خمسون آية 52


بسم الله الرحمن الرحيم الر كتاب أنزلناه إليك يا محمد لتخرج الناس من الظلمات إلى النور بإذن ربهم يعني من الكفر إلى الإيمان إلى صراط العزيز الحميد و الصراط الطريق الواضح و إمامة الأئمة (عليهم‏السلام‏) و قوله الله الذي له ما في السموات و ما في الأرض إلى قوله و هو العزيز الحكيم فهو محكم و قوله و لقد أرسلنا موسى بآياتنا أن أخرج قومك من الظلمات إلى النور و ذكرهم بأيام الله قال أيام الله ثلاثة : يوم القائم و يوم الموت و يوم القيامة و قوله و إذ تأذن ربكم لئن شكرتم لأزيدنكم و لئن كفرتم إن عذابي لشديد فهذا


تفسير القمي ج : 1ص :368


كفر النعم ثم قال أبو عبد الله (عليه‏السلام‏) أيما عبد أنعم الله عليه بنعمة فعرفها بقلبه و حمد الله عليها بلسانه لم تنفد حتى يأمر الله له بالزيادة و هو قوله « لئن شكرتم لأزيدنكم » و قوله أ لم يأتكم نبأ الذين من قبلكم قوم نوح إلى قوله فردوا أيديهم في أفواههم يعني في أفواه الأنبياء و قالوا إنا كفرنا بما أرسلتم به و إنا لفي شك مما تدعوننا إليه مريب و قوله و قال الذين كفروا لرسلهم لنخرجنكم من أرضنا أو لتعودن في ملتنا فإنه حدثني أبي رفعه إلى النبي (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قال من آذى جاره طمعا في مسكنه ورثه الله داره و هو قوله و قال الذين كفروا إلى قوله فأوحى إليهم ربهم لنهلكن الظالمين و لنسكننكم الأرض من بعدهم و قوله و استفتحوا أي دعوا و خاب كل جبار عنيد أي خسروا و في رواية أبي الجارود قال العنيد المعرض عن الحق .


و قال علي بن إبراهيم في قوله من ورائه جهنم و يسقى من ماء صديد قال ما يخرج من فروج الزواني و قوله يتجرعه و لا يكاد يسيغه و يأتيه الموت من كل مكان و ما هو بميت قال يقرب إليه فيكرهه و إذا أدنى منه شوى وجهه و وقعت فروة رأسه فإذا شرب تقطعت أمعاؤه و مزقت إلى تحت قدميه و إنه ليخرج من أحدهم مثل الوادي صديدا و قيحا ثم قال و إنهم ليبكون حتى تسيل من دموعهم فوق وجوههم جداول ثم تنقطع الدموع فتسيل الدماء حتى لو أن السفن أجريت فيها لجرت و هو قوله « و سقوا ماء حميما فقطع أمعاءهم » و قوله مثل الذين كفروا بربهم أعمالهم كرماد اشتدت به الريح في يوم عاصف قال من لم يقر بولاية أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) بطل عمله مثل الرماد الذي يجي‏ء الريح فتحمله و برزوا لله جميعا معناه مستقبل أنهم يبرزون و اللفظ ماض و قوله لو هدانا الله لهديناكم فالهدى هاهنا هو الثواب سواء علينا أ جزعنا أم صبرنا ما لنا من محيص أي مفر و قال الشيطان لما قضي الأمر أي لما فرغ من أمر الدنيا من


تفسير القمي ج : 1ص :369


أوليائه إن الله وعدكم وعد الحق و وعدتكم فأخلفتكم و ما كان لي عليكم من سلطان إلا أن دعوتكم فاستجبتم لي فلا تلوموني و لوموا أنفسكم ما أنا بمصرخكم أي بمعينكم و ما أنتم بمصرخي أي بمعيني إني كفرت بما أشركتمون من قبل يعني في الدنيا ثم قال عز و جل أ لم تر كيف ضرب الله مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة أصلها ثابت و فرعها في السماء تؤتي أكلها كل حين بإذن ربها و يضرب الله الأمثال للناس لعلهم يتذكرون فحدثني أبي عن الحسن بن محبوب عن أبي جعفر الأحول عن سلام بن المستنير عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) قال سألته عن قول الله « مثلا كلمة طيبة » الآية قال الشجرة رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أصلها نسبة ثابت في بني هاشم و فرع الشجرة علي بن أبي طالب (عليه‏السلام‏) و غصن الشجرة فاطمة (عليهاالسلام‏) و ثمرتها الأئمة من ولد علي و فاطمة (عليهماالسلام‏) و شيعتهم ورقها و إن المؤمن من شيعتنا ليموت فتسقط من الشجرة ورقة و إن المؤمن ليولد فتورق الشجرة ورقة قلت أ رأيت قوله « تؤتي أكلها كل حين بإذن ربها » قال يعني بذلك ما يفتون به الأئمة شيعتهم في كل حج و عمرة من الحلال و الحرام ثم ضرب الله لأعداء محمد مثلا فقال و مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الأرض ما لها من قرار » و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) قال كذلك الكافرون لا تصعد أعمالهم إلى السماء و بنو أمية لا يذكرون الله في مجلس و لا في مسجد و لا تصعد أعمالهم إلى السماء إلا قليل منهم .


قال علي بن إبراهيم في قوله تعالى يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت في الحيوة الدنيا و في الآخرة و يضل الله الظالمين فإنه حدثني أبي عن علي بن مهزيار عن عمر بن عثمان عن المفضل بن صالح عن جابر عن إبراهيم بن العلي عن سويد بن علقمة [ غفلة ] عن أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) قال إن ابن آدم إذا كان في آخر يوم من أيام الدنيا و أول يوم من أيام الآخرة مثل له أهله و ماله و ولده و عمله فيلتفت


تفسير القمي ج : 1ص :370


إلى ماله فيقول و الله إني كنت عليك لحريصا شحيحا فما عندك ؟ فيقول خذ مني كفنك ، ثم يلتفت إلى ولده فيقول و الله إني كنت لكم لمحبا و إني كنت عليكم لمحاميا فما ذا عندكم ؟ فيقولون نؤديك إلى حفرتك و نواريك فيها ، ثم يلتفت إلى عمله فيقول و الله إني كنت فيك لزاهدا و إنك كنت علي لثقيلا فما ذا عندك فيقول أنا قرينك في قبرك و يوم حشرك حتى أعرض أنا و أنت على ربك فإن كان لله وليا أتاه أطيب الناس ريحا و أحسنهم منظرا و أزينهم رياشا فيقول أبشر بروح من الله و ريحان و جنة نعيم و قد قدمت خير مقدم فيقول من أنت ؟ فيقول أنا عملك الصالح ارتحل من الدنيا إلى الجنة و إنه ليعرف غاسله و يناشد حامله أن يعجله فإذا أدخل قبره أتاه ملكان و هما فتانا القبر يجران أشعارهما و ينحتان الأرض بأنيابهما و أصواتهما كالرعد العاصف و أبصارهما كالبرق الخاطف فيقولان له من ربك و من نبيك و ما دينك ؟ فيقول : الله ربي و محمد نبيي و الإسلام ديني فيقولان ثبتك الله بما تحب و ترضى و هو قول الله « يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت » فيفسحان له في قبره مد بصره و يفتحان له بابا إلى الجنة و يقولان له نم قرير العين نوم الشاب الناعم و هو قوله « أصحاب الجنة يومئذ خير مستقرا و أحسن مقيلا » و إذا كان لربه عدوا فإنه يأتيه أقبح خلق الله رياشا و أنتنه ريحا فيقول له من أنت ؟ فيقول له أنا عملك أبشر بنزل من حميم و تصلية جحيم و إنه ليعرف غاسله و يناشد حامله أن يحبسه فإذا أدخل قبره أتياه مفتحيا


تفسير القمي ج : 1ص :371


القبر فألقيا أكفانه ثم قالا له من ربك و من نبيك و ما دينك ؟ فيقول لا أدري فيقولان له لا دريت و لا هديت فيضربانه بمرزبة ضربة ما خلق الله دابة إلا و تذعر لها ما خلا الثقلين ثم يفتحان له بابا إلى النار ثم يقولان له نم بشر حال فهو من الضيق مثل ما فيه القنا من الزج حتى أن دماغه يخرج مما بين ظفره و لحمه و يسلط عليه حيات الأرض و عقاربها و هوامها فتنهشه حتى يبعثه الله من قبره و إنه ليتمنى قيام الساعة مما هو فيه من الشر .


و أما قوله أ لم تر إلى الذين بدلوا نعمة الله كفرا قال نزلت في الأفجرين من قريش حدثني أبي عن محمد بن أبي عمير عن عثمان بن عيسى عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) قال سألته عن قول الله أ لم تر إلى الذين بدلوا نعمة الله كفرا قال نزلت في الأفجرين من قريش و من بني أمية و بني المغيرة فأما بنو المغيرة فقطع الله دابرهم يوم بدر ، و أما بنو أمية فمتعوا إلى حين ثم قال و نحن و الله نعمة الله التي أنعم بها على عباده و بنا يفوز من فاز ثم قال لهم تمتعوا فإن مصيركم إلى النار و قوله يوم لا بيع فيه و لا خلال أي لا صداقة و قوله و سخر لكم الشمس و القمر دائبين أي على الولاء و قوله يحكي قول إبراهيم و إذ قال إبراهيم رب اجعل هذا البلد آمنا يعني مكة و اجنبني و بني أن نعبد الأصنام رب إنهن أضللن كثيرا من الناس فإن الأصنام لم تضل و إنما ضل الناس بها و قوله ربنا إني أسكنت من ذريتي بواد غير ذي زرع عند بيتك المحرم ربنا ليقيموا الصلاة فاجعل أفئدة من الناس تهوي إليهم و ارزقهم من الثمرات أي من ثمرات القلوب لعلهم يشكرون يعني كي يشكروا و حدثني أبي عن حماد عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله « ربنا إني أسكنت من ذريتي الآية » قال نحن و الله بقية تلك العترة و أما قوله ربنا اغفر لي و لوالدي قال إنما نزلت


تفسير القمي ج : 1ص :372


« و لولدي إسماعيل و إسحاق » و قوله و لا تحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون إنما يؤخرهم ليوم تشخص فيه الأبصار قال تبقى أعينهم مفتوحة من هول جهنم لا يقدرون أن يطرفوها و قوله أفئدتهم هواء قال قلوبهم تنصدع من الخفقان ثم قال و أنذر الناس يا محمد يوم يأتيهم العذاب فيقول الذين ظلموا ربنا أخرنا إلى أجل قريب نجب دعوتك و نتبع الرسل أ و لم تكونوا أقسمتم أي حلفتم من قبل ما لكم من زوال أي و لا تهلكون و سكنتم في مساكن الذين ظلموا أنفسهم يعني ممن هلكوا من بني أمية و تبين لكم كيف فعلنا بهم و ضربنا لكم الأمثال و قد مكروا مكرهم و عند الله مكرهم ثم قال و إن كان مكرهم لتزول منه الجبال قال مكر بني فلان و قوله يوم تبدل الأرض غير الأرض قال تبدل خبزة بيضاء نقية في الموقف يأكل منها المؤمنون و ترى المجرمين يومئذ مقرنين في الأصفاد قال مقيدين بعضهم إلى بعض سرابيلهم من قطران قال السرابيل القميص و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله سرابيلهم من قطران و هو الصفر الحار الذائب يقول انتهى حره يقول الله و تغشى وجوههم النار سربلوا ذلك الصفر فتغشى وجوههم النار و قال علي بن إبراهيم في قوله هذا بلاغ للناس يعني محمدا و لينذروا به و ليعلموا أنما هو إله واحد و ليذكر أولوا الألباب أي أولوا العقول .


تفسیر قمی : سوره یوسف

12 سورة يوسف مكية آياتها مائة و إحدى عشر 111


بسم الله الرحمن الرحيم الر تلك آيات الكتاب المبين إنا أنزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون أي كي تعقلوا ثم خاطب الله نبيه فقال نحن نقص عليك أحسن القصص بما أوحينا إليك هذا القرآن و إن كنت من قبله لمن الغافلين ثم قص قصة يوسف لأبيه يا أبت إني رأيت أحد عشر كوكبا و الشمس و القمر رأيتهم لي ساجدين حدثنا محمد بن جعفر قال حدثنا محمد بن أحمد قال حدثنا علي بن محمد عمن حدثه عن المنقري عن عمرو بن شمر عن إسماعيل السندي عن عبد الرحمن بن سابط القرشي عن جابر بن عبد الله الأنصاري في قول الله عز و جل « إني رأيت أحد عشر كوكبا و الشمس و القمر رأيتهم لي ساجدين » قال في تسمية النجوم هو الطارق و حوبان و الذيال [ الدبال ] و ذو الكتفين [ ذو الكنفين ] و وثاب و قابس و عمودان و فليق [ فيلق ] و مصبح و الصرح و الفروع [ و القروع ] و الضياء و النور يعني الشمس و القمر و كل هذه النجوم محيطة بالسماء ، و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) قال تأويل هذه الرؤيا أنه سيملك مصر و يدخل عليه أبواه و إخوته ، أما الشمس فأم يوسف راحيل و القمر يعقوب و أما أحد عشر كوكبا فإخوته فلما دخلوا عليه سجدوا شكرا لله وحده حين نظروا إليه و كان ذلك السجود لله .


قال علي بن إبراهيم فحدثني أبي عن عمرو بن شمر عن جابر عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) أنه كان من خبر يوسف (عليه‏السلام‏) أنه كان له أحد عشر أخا فكان له من أمه


تفسير القمي ج : 1ص :340


أخ واحد يسمى بنيامين و كان يعقوب إسرائيل الله و معنى إسرائيل الله خالص الله بن إسحاق نبي الله بن إبراهيم خليل الله ، فرأى يوسف هذه الرؤيا و له تسع سنين فقصها على أبيه فقال يعقوب يا بني لا تقصص رؤياك على إخوتك فيكيدوا لك كيدا إن الشيطان للإنسان عدو مبين « يكيدوا لك كيدا » أي يحتالوا عليك ، فقال يعقوب ليوسف و كذلك يجتبيك ربك و يعلمك من تأويل الأحاديث و يتم نعمته عليك و على آل يعقوب كما أتمها على أبويك من قبل إبراهيم و إسحاق إن ربك عليم حكيم و كان يوسف من أحسن الناس وجها و كان يعقوب يحبه و يؤثره على أولاده فحسده إخوته على ذلك و قالوا فيما بينهم كما حكى الله عز و جل إذ قالوا ليوسف و أخوه أحب إلى أبينا منا و نحن عصبة أي جماعة إن أبانا لفي ضلال مبين فعمدوا على قتل يوسف فقالوا نقتله حتى يخلو لنا وجه أبينا فقال لاوي لا يجوز قتله و لكن نغيبه عن أبينا و نخلو نحن به فقالوا كما حكى الله عز و جل يا أبانا ما لك لا تأمنا على يوسف و إنا له لناصحون أرسله معنا غدا يرتع و يلعب أي يرعى الغنم و يلعب و إنا له لحافظون فأجرى الله على لسان يعقوب إني ليحزنني أن تذهبوا به و أخاف أن يأكله الذئب و أنتم عنه غافلون فقالوا كما حكى الله لئن أكله الذئب و نحن عصبة إنا إذا لخاسرون و العصبة عشرة إلى ثلاثة عشر فلما ذهبوا به و أجمعوا أن يجعلوه في غيابة الجب و أوحينا إليه لتنبئنهم بأمرهم هذا و هم لا يشعرون أي لأخبرنهم بما هموا به .


و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله « لتنبئنهم بأمرهم هذا و هم لا يشعرون » يقول لا يشعرون أنك أنت يوسف أتاه جبرئيل و أخبره بذلك .


قال علي بن إبراهيم فقال لاوي ألقوه في هذا الجب يلتقطه بعض السيارة إن كنتم فاعلين فأدنوه من رأس الجب فقالوا له انزع قميصك فبكى و قال يا إخوتي لا تجردوني ، فسل واحد منهم عليه السكين و قال لئن لم تنزعه لأقتلنك


تفسير القمي ج : 1ص :341


فنزعه فألقوه في اليم و تنحوا عنه فقال يوسف في الجب يا إله إبراهيم و إسحاق و يعقوب ارحم ضعفي و قلة حيلتي و صغري ، فنزلت سيارة من أهل مصر ، فبعثوا رجلا ليستقي لهم الماء من الجب فلما أدلى الدلو على يوسف تشبث بالدلو فجروه فنظروا إلى غلام من أحسن الناس وجها فعدوا إلى صاحبهم فقالوا يا بشرى هذا غلام فنخرجه و نبيعه و نجعله بضاعة لنا فبلغ إخوته فجاءوا و قالوا هذا عبد لنا ، ثم قالوا ليوسف لئن لم تقر بالعبودية لنقتلنك فقالت السيارة ليوسف ما تقول قال نعم أنا عبدهم ، فقالت السيارة أ فتبيعونه منا ؟ قالوا نعم فباعوه منهم على أن يحملوه إلى مصر و شروه بثمن بخس دراهم معدودة و كانوا فيه من الزاهدين قال الذي بيع بها يوسف ثمانية عشر درهما و كان عندهم كما قال الله تعالى « و كانوا فيه من الزاهدين أخبرنا أحمد بن إدريس عن أحمد بن محمد بن عيسى عن أحمد بن محمد عن أبي بصير عن الرضا (عليه‏السلام‏) في قول الله « و شروه بثمن بخس دراهم معدودة » قال كانت عشرين درهما و البخس النقص و هي قيمة كلب الصيد إذا قتل كان قيمته عشرين درهما .


و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله و جاءوا على قميصه بدم كذب قال إنهم ذبحوا جديا على قميصه ، قال علي بن إبراهيم و رجع إخوته فقالوا نعمد إلى قميصه فنلطخه بالدم و نقول لأبينا إن الذئب أكله فلما فعلوا ذلك قال لهم لاوي يا قوم أ لسنا بني يعقوب إسرائيل الله بن إسحاق نبي الله ابن إبراهيم خليل الله أ فتظنون أن الله يكتم هذا الخبر عن أنبيائه ، فقالوا و ما الحيلة ؟ قال نقوم و نغتسل و نصلي جماعة و نتضرع إلى الله تعالى أن يكتم ذلك الخبر عن نبيه فإنه جواد كريم ، فقاموا و اغتسلوا و كان في سنة إبراهيم و إسحاق و يعقوب أنهم لا يصلون جماعة حتى يبلغوا أحد عشر رجلا فيكون واحد


تفسير القمي ج : 1ص :342


منهم إماما و عشرة يصلون خلفه فقالوا كيف نصنع و ليس لنا إمام فقال لاوي نجعل الله إمامنا فصلوا و تضرعوا و بكوا و قالوا يا رب اكتم علينا هذا ثم جاءوا إلى أبيهم عشاء يبكون و معهم القميص قد لطخوه بالدم فقالوا يا أبانا إنا ذهبنا نستبق أي نعدو و تركنا يوسف عند متاعنا فأكله الذئب و ما أنت بمؤمن لنا و لو كنا صادقين إلى قوله على ما تصفون ثم قال يعقوب ما كان أشد غضب ذلك الذئب على يوسف و أشفقه على قميصه حيث أكل يوسف و لم يمزق قميصه .


قال فحملوا يوسف إلى مصر و باعوه من عزيز مصر فقال العزيز لامرأته أكرمي مثواه أي مكانه عسى أن ينفعنا أو نتخذه ولدا و لم يكن له ولد فأكرموه و ربوه فلما بلغ أشده هوته امرأة العزيز و كانت لا تنظر إلى يوسف امرأة إلا هوته و لا رجل إلا أحبه و كان وجهه مثل القمر ليلة البدر فراودته امرأة العزيز و هو قوله و راودته التي هو في بيتها عن نفسه و غلقت الأبواب و قالت هيت لك قال معاذ الله إنه ربي أحسن مثواي إنه لا يفلح الظالمون فما زالت تخدعه حتى كان كما قال الله جل و عز و لقد همت به و هم بها لو لا أن رءا برهان ربه فقامت امرأة العزيز و غلقت الأبواب فلما هما رأى يوسف صورة يعقوب في ناحية البيت عاضا على إصبعيه يقول يا يوسف ! أنت في السماء مكتوب في النبيين و تريد أن تكتب في الأرض من الزناة فعلم أنه قد أخطأ و تعدى ، و حدثني أبي عن بعض رجاله رفعه قال قال أبو عبد الله (عليه‏السلام‏) لما همت به و هم بها قامت إلى صنم في بيتها فألقت عليه الملاءة لها فقال لها يوسف ما تعملين قالت ألقي على هذا الصنم ثوبا لا يرانا فإني أستحيي منه ، فقال يوسف فأنت


تفسير القمي ج : 1ص :343


تستحين من صنم لا يسمع و لا يبصر و لا أستحي أنا من ربي فوثب و عدا و عدت من خلفه و أدركهما العزيز على هذه الحالة و هو قول الله تعالى و استبقا الباب و قدت قميصه من دبر و ألفيا سيدها لدا الباب فبادرت امرأة العزيز فقالت للعزيز ما جزاء من أراد بأهلك سوءا إلا أن يسجن أو عذاب أليم فقال يوسف للعزيز هي راودتني عن نفسي و شهد شاهد من أهلها فألهم الله يوسف أن قال للملك سل هذا الصبي في المهد فإنه يشهد أنها راودتني عن نفسي ، فقال العزيز للصبي فأنطق الله الصبي في المهد ليوسف حتى قال إن كان قميصه قد من قبل فصدقت و هو من الكاذبين و إن كان قميصه قد من دبر فكذبت و هو من الصادقين فلما رأى قميصه قد تخرق من دبر قال لامرأته إنه من كيدكن إن كيدكن عظيم ثم قال ليوسف أعرض عن هذا و استغفري لذنبك إنك كنت من الخاطئين و شاع الخبر بمصر و جعلت النساء يتحدثن بحديثها و يعيرنها و يذكرنها و هو قوله و قال نسوة في المدينة امرأة العزيز تراود فتاها عن نفسه فبلغ ذلك امرأة العزيز فبعثت إلى كل امرأة رئيسة فجمعتهن في منزلها و هيأت لهن مجلسا و دفعت إلى كل امرأة أترنجة و سكينا فقالت اقطعن ثم قالت ليوسف اخرج عليهن و كان في بيت فخرج يوسف عليهن فلما نظرن إليه أقبلن يقطعن أيديهن و قلن كما حكى الله عز و جل فلما سمعت بمكرهن أرسلت إليهن و أعتدت لهن متكئا أي أترنجة و آتت كل واحدة منهن سكينا و قالت اخرج عليهن فلما رأينه أكبرنه إلى قوله إن هذا إلا ملك كريم فقالت امرأة العزيز فذلكن الذي لمتنني فيه أي في حبه و لقد راودته عن نفسه أي دعوته فاستعصم أي امتنع ثم قالت و لئن لم يفعل ما آمره ليسجنن و ليكونن من الصاغرين فما أمسى يوسف في ذلك البيت حتى بعثت إليه كل امرأة رأته تدعوه إلى نفسها فضجر يوسف فقال رب السجن أحب إلي مما يدعونني إليه و إلا


تفسير القمي ج : 1ص :344


تصرف عني كيدهن أي حيلهن أصب إليهن أي أميل إليهن و أمرت امرأة العزيز بحبسه فحبس في السجن و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله ثم بدا لهم من بعد ما رأوا الآيات ليسجننه حتى حين فالآيات شهادة الصبي و القميص المخرق من دبر و استباقهما الباب حتى سمع مجاذبتها إياه على الباب فلما عصاها فلم تزل ملحة بزوجها حتى حبسه و دخل معه السجن فتيان يقول عبدان للملك أحدهما خباز و الآخر صاحب الشراب و الذي كذب و لم ير المنام هو الخباز رجع إلى حديث علي بن إبراهيم قال و وكل الملك بيوسف رجلين يحفظانه فلما دخلا السجن قالا له ما صناعتك ؟ قال أعبر الرؤيا فرأى أحد الموكلين في نومه كما قال الله عز و على أعصر خمرا قال يوسف تخرج و تصير على شراب الملك و ترتفع منزلتك عنده و قال الآخر إني أراني أحمل فوق رأسي خبزا تأكل الطير منه و لم يكن رأى ذلك فقال له يوسف أنت يقتلك الملك و يصلبك و تأكل الطير من دماغك ، فجحد الرجل و قال إني لم أر ذلك فقال يوسف كما قال الله تعالى يا صاحبي السجن أما أحدكما فيسقي ربه خمرا و أما الآخر فيصلب فتأكل الطير من رأسه قضي الأمر الذي فيه تستفتيان فقال أبو عبد الله (عليه‏السلام‏) في قوله إنا نراك من المحسنين قال كان يقوم على المريض و يلتمس المحتاج و يوسع على المحبوس فلما أراد من رأى في نومه يعصر الخمر الخروج من الحبس قال له يوسف اذكرني عند ربك فكان كما قال الله عز و جل فأنساه الشيطان ذكر ربه أخبرنا الحسن بن علي عن أبيه عن إسماعيل بن عمر عن شعيب العقرقوفي عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) قال إن يوسف أتاه جبرئيل فقال له : يا يوسف إن رب العالمين يقرئك السلام و يقول لك من جعلك في أحسن خلقه ؟ قال فصاح و وضع خده على الأرض ثم قال أنت يا رب ، ثم قال له : و يقول لك من حببك إلى أبيك دون إخوتك ؟ قال فصاح و وضع خده على الأرض


تفسير القمي ج : 1ص :345


و قال أنت يا رب ، قال و يقول لك : من أخرجك من الجب بعد أن طرحت فيها و أيقنت بالهلكة ؟ قال فصاح و وضع خده على الأرض ثم قال أنت يا رب قال : فإن ربك قد جعل لك جل عقوبة في استغاثتك بغيره فلبثت في السجن بضع سنين ، قال فلما انقضت المدة و أذن الله له في دعاء الفرج فوضع خده على الأرض ثم قال « اللهم إن كانت ذنوبي قد أخلقت وجهي عندك فإني أتوجه إليك بوجه آبائي الصالحين إبراهيم و إسماعيل و إسحاق و يعقوب » ففرج الله عنه ، قلت جعلت فداك أ ندعو نحن بهذا الدعاء ؟ فقال ادع بمثله « اللهم إن كانت ذنوبي قد أخلقت وجهي عندك فإني أتوجه إليك بنبيك نبي الرحمة محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و علي و فاطمة و الحسن و الحسين و الأئمة (عليهم‏السلام‏) » .


قال علي بن إبراهيم ثم إن الملك رأى رؤيا فقال لوزرائه إني رأيت في نومي سبع بقرات سمان يأكلهن سبع عجاف أي مهازيل ، و رأيت سبع سنبلات خضر و أخر يابسات و قرأ أبو عبد الله (عليه‏السلام‏) سبع سنابل خضر ثم قال يا أيها الملأ أفتوني في رؤياي إن كنتم للرؤيا تعبرون فلم يعرفوا تأويل ذلك ، فذكر الذي كان على رأس الملك رؤياه التي رآها و ذكر يوسف بعد سبع سنين و هو قوله و قال الذي نجا منهما و ادكر بعد أمة أي بعد حين أنا أنبئكم بتأويله فأرسلون فجاء إلى يوسف فقال أيها الصديق أفتنا في سبع بقرات سمان يأكلهن سبع عجاف و سبع سنبلات خضر و أخر يابسات قال يوسف تزرعون سبع سنين دأبا أي ولاء فما حصدتم فذروه في سنبله إلا قليلا مما تأكلون أي لا تدوسوه فإنه ينفسد في طول سبع سنين و إذا كان في سنبله لا ينفسد ثم يأتي من بعد ذلك سبع شداد يأكلن ما قدمتم لهن أي سبع سنين مجاعة شديدة يأكلن ما قدمتم لهن في السبع سنين الماضية قال الصادق (عليه‏السلام‏) إنما نزل ما قربتم لهن ثم يأتي من بعد ذلك عام فيه يغاث الناس و فيه يعصرون


تفسير القمي ج : 1ص :346


أي يمطرون ، و قال أبو عبد الله (عليه‏السلام‏) قرأ رجل على أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) ثم يأتي من بعد ذلك عام فيه يغاث الناس و فيه يعصرون قال ويحك أي شي‏ء يعصرون أ يعصرون الخمر ؟ قال الرجل يا أمير المؤمنين كيف أقرؤها ؟ قال إنما نزلت « عام فيه يغاث الناس و فيه يعصرون » أي يمطرون بعد سنين المجاعة و الدليل على ذلك قوله « و أنزلنا من المعصرات ماء ثجاجا » فرجع الرجل إلى الملك فأخبره بما قال يوسف فقال الملك ائتوني به فلما جاءه الرسول قال ارجع إلى ربك يعني إلى الملك فسئله ما بال النسوة اللاتي قطعن أيديهن إن ربي بكيدهن عليم فجمع الملك النسوة فقال لهن ما خطبكن إذا راودتن يوسف عن نفسه قلن حاش لله ما علمنا عليه من سوء قالت امرأة العزيز الآن حصحص الحق أنا راودته عن نفسه و إنه لمن الصادقين ذلك ليعلم أني لم أخنه بالغيب و أن الله لا يهدي كيد الخائنين أي لا أكذب عليه الآن كما كذبت عليه من قبل ثم قالت و ما أبرى‏ء نفسي إن النفس لأمارة بالسوء أي تأمر بالسوء فقال الملك ائتوني به أستخلصه لنفسي فلما نظر إلى يوسف قال إنك اليوم لدينا مكين أمين سل حاجتك قال اجعلني على خزائن الأرض إني حفيظ عليم يعني على الكناديج و الأنابير فجعله عليها و هو قوله و كذلك مكنا ليوسف في الأرض يتبوأ منها حيث يشاء فأمر يوسف أن يبني كناديج من صخر و طينها بالكلس ثم أمر بزروع مصر فحصدت و دفع إلى كل إنسان حصته و ترك الباقي في سنبله لم يدسه ، فوضعها في الكناديج ففعل ذلك سبع سنين فلما جاء سني الجدب فكان يخرج السنبل فيبيع بما شاء ، و كان بينه و بين أبيه ثمانية عشر يوما و كانوا في بادية و كان الناس من الآفاق يخرجون إلى مصر ليمتاروا طعاما و كان يعقوب


تفسير القمي ج : 1ص :347


و ولده نزولا في بادية فيه مقل فأخذ إخوة يوسف من ذلك المقل و حملوه إلى مصر ليمتاروا به و كان يوسف يتولى البيع بنفسه فلما دخلوا إخوته على يوسف عرفهم و لم يعرفوه كما حكى الله عز و علا و هم له منكرون و لما جهزهم بجهازهم و أعطاهم و أحسن إليهم في الكيل قال لهم من أنتم ؟ قالوا نحن بنو يعقوب بن إسحاق بن إبراهيم خليل الله الذي ألقاه نمرود في النار فلم يحترق و جعلها الله عليه بردا و سلاما ، قال فما فعل أبوكم ؟ قالوا شيخ ضعيف ، قال فلكم أخ غيركم ؟ قالوا لنا أخ من أبينا لا من أمنا ، قال فإذا رجعتم إلي فأتوني به و هو قوله ائتوني بأخ لكم من أبيكم أ لا ترون إني أوفي الكيل و أنا خير المنزلين فإن لم تأتوني به فلا كيل لكم عندي و لا تقربون قالوا سنراود عنه أباه و إنا لفاعلون ثم قال يوسف لقومه ردوا هذه البضاعة التي حملوها إلينا و اجعلوها فيما بين رحالهم حتى إذا رجعوا إلى منازلهم و رأوها رجعوا إلينا و هو قوله و قال لفتيانه اجعلوا بضاعتهم في رحالهم لعلهم يعرفونها إذا انقلبوا إلى أهلهم لعلهم يرجعون يعني كي يرجعوا فلما رجعوا إلى أبيهم قالوا يا أبانا منع منا الكيل فأرسل معنا أخانا نكتل و إنا له لحافظون فقال يعقوب هل آمنكم عليه إلا كما أمنتكم على أخيه من قبل فالله خير حافظا و هو أرحم الراحمين فلما فتحوا متاعهم وجدوا بضاعتهم ردت إليهم في رحالهم التي حملوها إلى مصر قالوا يا أبانا ما نبغي أي ما نريد هذه بضاعتنا ردت إلينا و نمير أهلنا و نحفظ أخانا و نزداد كيل بعير ذلك كيل يسير فقال يعقوب لن أرسله معكم حتى تؤتون موثقا من الله لتأتنني به إلا أن يحاط بكم فلما آتوه موثقهم قال يعقوب الله على ما نقول وكيل فخرجوا و قال لهم يعقوب لا تدخلوا من باب واحد و ادخلوا من أبواب متفرقة


تفسير القمي ج : 1ص :348


- إلى قوله أكثر الناس لا يعلمون فخرجوا و خرج معهم بنيامين و كان لا يؤاكلهم و لا يجالسهم و لا يكلمهم فلما وافوا مصر و دخلوا على يوسف و سلموا فنظر يوسف إلى أخيه فعرفه فجلس منهم بالبعد ، فقال يوسف أنت أخوهم ؟ قال نعم ، قال فلم لا تجلس معهم ؟ قال لأنهم أخرجوا أخي من أبي و أمي ثم رجعوا و لم يردوه و زعموا أن الذئب أكله فآليت على نفسي ألا أجتمع معهم على أمر ما دمت حيا ، قال فهل تزوجت ؟ قال بلى ، قال فولد لك ولد ؟ قال بلى ، قال كم ولد لك ؟ قال ثلاث بنين ، قال فما سميتهم ؟ قال سمت واحدا منهم الذئب و واحدا القميص و واحدا الدم ، قال و كيف اخترت هذه الأسماء ؟ قال لئلا أنسى أخي كلما دعوت واحدا من ولدي ذكرت أخي ، قال يوسف لهم اخرجوا و حبس بنيامين عنده فلما خرجوا من عنده قال يوسف لأخيه أنا أخوك يوسف فلا تبتئس بما كانوا يعملون ثم قال له أنا أحب أن تكون عندي ، فقال لا يدعوني إخوتي فإن أبي قد أخذ عليهم عهد الله و ميثاقه أن يردوني إليه ، قال فأنا أحتال بحيلة فلا تنكر إذا رأيت شيئا و لا تخبرهم فقال لا ، فلما جهزم بجهازهم و أعطاهم و أحسن إليهم قال لبعض قوامه اجعلوا هذا الصواع في رحل هذا و كان الصواع الذي يكيلون به من ذهب فجعلوه في رحله من حيث لم يقفوا عليه فلما ارتحلوا بعث إليهم يوسف و حبسهم ثم أمر مناديا ينادي أيتها العير إنكم لسارقون فقال إخوة يوسف ما ذا تفقدون قالوا نفقد صواع الملك و لمن جاء به حمل بعير و أنا به زعيم أي كفيل فقال إخوة يوسف ليوسف تالله لقد علمتم ما جئنا لنفسد في الأرض و ما كنا سارقين قال يوسف فما جزاؤه إن كنتم كاذبين قالوا جزاؤه من وجد في رحله فخذه فاحبسه فهو جزاؤه كذلك نجزي الظالمين فبدأ بأوعيتهم قبل وعاء أخيه ثم استخرجها من وعاء أخيه فتشبثوا بأخيه و حبسوه و هو قوله كذلك كدنا


تفسير القمي ج : 1ص :349


ليوسف أي احتلنا له و ما كان ليأخذ أخاه في دين الملك إلا أن يشاء الله نرفع درجات من نشاء و فوق كل ذي علم عليم فسئل الصادق (عليه‏السلام‏) عن قوله « أيتها العير إنكم لسارقون » قال ما سرقوا و ما كذب يوسف فإنما عنى سرقتم يوسف من أبيه ، و قوله أيتها العير معناه يا أهل العير و مثله قولهم لأبيهم و اسأل القرية التي كنا فيها و العير التي أقبلنا فيها يعني أهل العير فلما أخرج ليوسف الصواع من رحل أخيه قال إخوته إن يسرق فقد سرق أخ له من قبل يعنون يوسف فتغافل يوسف عليهم و هو قوله فأسرها يوسف في نفسه و لم يبدها لهم قال أنتم شر مكانا و الله أعلم بما تصفون فاجتمعوا إلى يوسف و جلودهم تقطر دما أصفر فكانوا يجادلونه في حبسه .


و كانوا ولد يعقوب إذا غضبوا خرج من ثيابهم شعر و يقطر من رءوسهم دم أصفر و هم يقولون يا أيها العزيز إن له أبا شيخا كبيرا فخذ أحدنا مكانه إنا نراك من المحسنين فأطلق عن هذا فلما رأى يوسف ذلك قال معاذ الله أن نأخذ إلا من وجدنا متاعنا عنده و لم يقل إلا من سرق متاعنا إنا إذا لظالمون فلما استيئسوا منه و أرادوا الانصراف إلى أبيهم قال لهم لاوي بن يعقوب أ لم تعلموا أن أباكم قد أخذ عليكم موثقا من الله في هذا و من قبل ما فرطتم في يوسف فارجعوا أنتم إلى أبيكم فأما أنا فلا أرجع إليه حتى يأذن لي أبي أو يحكم الله لي و هو خير الحاكمين ثم قال لهم ارجعوا إلى أبيكم فقولوا يا أبانا إن ابنك سرق و ما شهدنا إلا بما علمنا و ما كنا للغيب حافظين و اسأل القرية التي كنا فيها و العير التي أقبلنا فيها أي أهل القرية و أهل العير و إنا لصادقون .


قال فرجع إخوة يوسف إلى أبيهم و تخلف يهودا فدخل على يوسف فكلمه حتى ارتفع الكلام بينه و بين يوسف و غضب و كانت على كتف يهودا شعرة فقامت الشعرة فأقبلت تقذف بالدم و كان لا يسكن حتى يمسه بعض أولاد يعقوب ، قال


تفسير القمي ج : 1ص :350


فكان بين يدي يوسف ابن له في يده رمانة من ذهب يلعب بها فلما رأى يوسف أن يهودا قد غضب و قامت الشعرة تقذف بالدم أخذ الرمانة من الصبي ثم دحرجها نحو يهودا و تبعها الصبي ليأخذها فوقعت يده على يهودا فذهب غضبه ، قال فارتاب يهودا و رجع الصبي بالرمانة إلى يوسف ثم ارتفع الكلام بينهما حتى غضب يهودا و قامت الشعرة تقذف بالدم فلما رأى ذلك يوسف دحرج الرمانة نحو يهودا فتبعها الصبي ليأخذها فوقعت يده على يهودا فسكن غضبه و قال إن في البيت لمن ولد يعقوب حتى صنع ذلك ثلاث مرات ، فلما رجعوا إخوة يوسف إلى أبيهم و أخبروه بخبر أخيهم قال يعقوب بل سولت لكم أنفسكم أمرا فصبر جميل عسى الله أن يأتيني بهم جميعا إنه هو العليم الحكيم ثم تولى عنهم و قال يا أسفا على يوسف ؟ و ابيضت عيناه من الحزن يعني عميت من البكاء فهو كظيم أي محزون و الأسف أشد الحزن و سئل أبو عبد الله (عليه‏السلام‏) ما بلغ من حزن يعقوب على يوسف قال حزن سبعين ثكلى بأولادها و قال إن يعقوب لم يعرف الاسترجاع و من هنا قال وا أسفا على يوسف فقالوا له تالله تفتؤا تذكر يوسف أي لا تفتؤا عن ذكر يوسف حتى تكون حرضا أي ميتا أو تكون من الهالكين فقال إنما أشكوا بثي و حزني إلى الله و أعلم من الله ما لا تعلمون حدثني أبي عن حسان بن سدير عن أبيه عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) قال قلت له أخبرني عن يعقوب حين قال لولده اذهبوا فتحسسوا من يوسف و أخيه أ كان علم أنه حي و قد فارقه منذ عشرين سنة و ذهبت عيناه من البكاء عليه ، قال نعم علم أنه حي حتى أنه دعا ربه في السحر أن يهبط عليه ملك الموت فهبط عليه ملك الموت في أطيب رائحة و أحسن صورة فقال له من أنت ؟ قال أنا ملك الموت أ ليس سألت الله أن ينزلني عليك قال نعم ؟ قال ما حاجتك يا يعقوب ؟ قال له أخبرني عن الأرواح تقبضها جملة أو تفاريقا ؟ قال يقبضها أعواني متفرقة ثم تعرض علي


تفسير القمي ج : 1ص :351


مجتمعة ؟ قال يعقوب فأسألك بإله إبراهيم و إسحاق و يعقوب هل عرض عليك في الأرواح روح يوسف فقال لا فعند ذلك علم أنه حي فقال لولده اذهبوا فتحسسوا من يوسف و أخيه و لا تيأسوا من روح الله إنه لا ييأس من روح الله إلا القوم الكافرون فكتب عزيز مصر إلى يعقوب : أما بعد فهذا ابنك قد اشتريته بثمن بخس دراهم معدودة و هو يوسف و اتخذته عبدا و هذا ابنك بنيامين و قد وجدت متاعي عنده و اتخذته عبدا ، فما ورد على يعقوب شي‏ء أشد عليه من ذلك الكتاب فقال للرسول مكانك حتى أجيبه فكتب إليه يعقوب (عليه‏السلام‏) بسم الله الرحمن الرحيم من يعقوب إسرائيل الله بن إسحاق بن إبراهيم خليل الله أما بعد فقد فهمت كتابك تذكر فيه أنك اشتريت ابني و اتخذته عبدا و إن البلاء موكل ببني آدم إن جدي إبراهيم ألقاه نمرود ملك الدنيا في النار فلم يحترق و جعلها الله عليه بردا و سلاما و إن أبي إسحاق أمر الله تعالى جدي


تفسير القمي ج : 1ص :352


أن يذبحه بيده فلما أراد أن يذبحه فداه الله بكبش عظيم و إنه كان لي ولد لم يكن في الدنيا أحد أحب إلي منه و كان قرة عيني و ثمرة فؤادي فأخرجوه إخوته ثم رجعوا إلي و زعموا أن الذئب أكله فاحدودب لذلك ظهري و ذهب من كثرة البكاء عليه بصري و كان له أخ من أمه كنت آنس به فخرج مع إخوته إلى ملكك ليمتاروا لنا طعاما فرجعوا و ذكروا أنه سرق صواع الملك و أنك حبسته و إنا أهل بيت لا يليق بنا السرق و لا الفاحشة و أنا أسألك بإله إبراهيم و إسحاق و يعقوب إلا ما مننت علي به و تقربت إلى الله و رددته إلي » فلما ورد الكتاب على يوسف أخذه و وضعه على وجهه و قبله و بكى بكاء شديدا ثم نظر إلى إخوته فقال هل علمتم ما فعلتم بيوسف و أخيه إذ أنتم جاهلون فقالوا ء إنك لأنت يوسف فقال أنا يوسف و هذا أخي قد من الله علينا إنه من يتق و يصبر فإن الله لا يضيع أجر المحسنين فقالوا كما حكى الله عز و جل لقد آثرك الله علينا و إن كنا لخاطئين قال لا تثريب عليكم اليوم أي لا تعيير يغفر الله لكم و هو أرحم الراحمين قال فلما ولى الرسول إلى الملك بكتاب يعقوب رفع يعقوب يديه إلى السماء فقال : « يا حسن الصحبة يا كريم المعونة يا خيرا كله ائتني بروح منك


تفسير القمي ج : 1ص :353


و فرج من عندك » فهبط عليه جبرئيل (عليه‏السلام‏) فقال يا يعقوب أ لا أعلمك دعوات يرد الله عليك بصرك و ابنيك ؟ قال نعم قال قل : « يا من لا يعلم أحد كيف هو إلا هو يا من شيد [ سد ] السماء بالهواء و كبس الأرض على الماء و اختار لنفسه أحسن الأسماء ائتني بروح منك و فرج من عندك » قال فما انفجر عمود الصبح حتى أوتي بالقميص فطرح عليه فرد الله عليه بصره و ولده .


قال و لما أمر الملك بحبس يوسف في السجن ألهمه الله تأويل الرؤيا فكان يعبر لأهل السجن فلما سألاه الفتيان الرؤيا و عبر لهما و قال للذي ظن أنه ناج منهما اذكرني عند ربك و لم يفزع في تلك الحالة إلى الله فأوحى الله إليه من أراك الرؤيا التي رأيتها ؟ قال يوسف أنت يا رب قال فمن حببك إلى أبيك ؟ قال أنت يا رب ، قال فمن وجه إليك السيارة التي رأيتها ؟ قال أنت يا رب ، قال فمن علمك الدعاء الذي دعوت به حتى جعلت لك من الجب فرجا ؟ قال أنت يا رب قال فمن أنطق لسان الصبي بعذرك ؟ قال أنت يا رب قال فمن ألهمك تأويل الرؤيا ؟ قال أنت يا رب ، قال فكيف استعنت بغيري و لم تستعن بي و أملت عبدا من عبيدي ليذكرك إلى مخلوق من خلقي و في قبضتي و لم تفزع إلي و لبثت السجن بضع سنين ! فقال يوسف : « أسألك بحق آبائي و أجدادي عليك إلا فرجت عني » فأوحى الله إليه يا يوسف و أي حق لآبائك و أجدادك علي ؟ إن كان أبوك آدم خلقته بيدي و نفخت فيه من روحي و أسكنته جنتي و أمرته أن لا يقرب شجرة منها فعصاني و سألني فتبت عليه ، و إن كان أبوك نوح انتجبته من بين خلقي و جعلته رسولا إليهم فلما عصوا دعاني فاستجبت له و أغرقتهم و أنجيته و من معه في الفلك ، و إن كان أبوك إبراهيم اتخذته خليلا و أنجيته من النار و جعلتها بردا و سلاما ، و إن كان أبوك يعقوب وهبت له اثني عشر ولدا فغيبت عنه واحدا فما زال يبكي حتى ذهب بصره و قعد في الطريق يشكوني إلى خلقي فأي حق لآبائك


تفسير القمي ج : 1ص :354


و أجدادك علي ؟ قال فقال جبرئيل يا يوسف قل : أسألك بمنك العظيم و سلطانك القديم فقالها فرأى الملك الرؤيا فكان فرجه فيها .


و حدثني أبي عن العباس بن هلال عن أبي الحسن الرضا (عليه‏السلام‏) قال قال السجان ليوسف إني لأحبك ؟ فقال يوسف ما أصابني بلاء إلا من الحب إن كانت عمتي [ خالتي ] أحبتني فسرقتني و إن كان أبي أحبني فحسدوني إخوتي و إن كانت امرأة العزيز أحبتني فحبستني ، قال و شكى يوسف في السجن إلى الله فقال يا رب بما ذا استحققت السجن ؟ فأوحى الله إليه أنت اخترته حين قلت : رب السجن أحب إلي مما يدعونني إليه هلا قلت العافية أحب إلي مما يدعونني إليه ، و حدثني أبي عن الحسن بن محبوب عن الحسن بن عمارة عن ابن سيارة عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) قال لما طرح إخوة يوسف يوسف في الجب دخل عليه جبرئيل و هو في الجب فقال يا غلام من طرحك في هذا الجب ؟ فقال له يوسف إخوتي لمنزلتي من أبي و حسدوني لذلك في الجب طرحوني ، قال فتحب أن تخرج منها فقال له يوسف ذلك إلى إله إبراهيم و إسحاق و يعقوب ، قال فإن إله إبراهيم و إسحاق و يعقوب يقول لك قل « اللهم إني أسألك فإن لك الحمد كله لا إله إلا أنت الحنان المنان بديع السموات و الأرض ذو الجلال و الإكرام [ و ] صل على محمد و آل محمد و اجعل من أمري فرجا و مخرجا و ارزقني من حيث أحتسب و من حيث لا أحتسب » فدعا ربه فجعل الله له من الجب فرجا و من كيد المرأة مخرجا و آتاه ملك مصر من حيث لا يحتسب .


و أما قوله اذهبوا بقميصي هذا فألقوه على وجه أبي يأت بصيرا و أتوني بأهلكم أجمعين فإنه حدثني أبي عن علي بن مهزيار عن إسماعيل السراج عن يونس بن يعقوب عن المفضل الجعفي عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) قال قال أخبرني ما كان قميص يوسف ؟ قلت لا أدري قال إن إبراهيم لما أوقدت له النار أتاه جبرئيل


تفسير القمي ج : 1ص :355


بثوب من ثياب الجنة فألبسه إياه فلم يصبه معه حر و لا برد ، فلما حضر إبراهيم الموت جعله في تميمة و علقه على إسحاق و علقه إسحاق على يعقوب فلما ولد ليعقوب يوسف علقه عليه فكان في عنقه حتى كان من أمره ما كان فلما أخرج يوسف القميص من التميمة وجد يعقوب ريحه و هو قوله إني لأجد ريح يوسف لو لا أن تفندون و هو ذلك القميص الذي أنزل من الجنة قلت له جعلت فداك فإلى من صار ذلك القميص ؟ فقال إلى أهله ثم قال كل نبي ورث علما أو غيره فقد انتهى إلى محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و كان يعقوب بفلسطين و فصلت العير من مصر فوجد يعقوب ريحه و هو من ذلك القميص الذي أخرج من الجنة و نحن ورثته (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) .


أخبرنا الحسن بن علي عن أبيه عن الحسين [ الحسن ] بن بنت إلياس و إسماعيل بن همام عن أبي الحسن قال كانت الحكومة في بني إسرائيل إذا سرق أحد شيئا استرق و كان يوسف عند عمته و هو صغير ، و كانت تحبه و كانت لإسحق منطقة ألبسها يعقوب و كانت عند أخته و إن يعقوب طلب يوسف ليأخذه من عمته فاغتمت لذلك و قالت دعه حتى أرسله إليك و أخذت المنطقة فشدت بها وسطه تحت الثياب فلما أتى يوسف أباه جاءت فقالت قد سرقت المنطقة ففتشته فوجدتها معه في وسطه فلذلك قالوا إخوة يوسف لما حبس يوسف أخاه حيث جعل الصواع في وعاء أخيه فقال يوسف ما جزاء من وجد في رحله قالوا جزاؤه السنة التي تجري فيهم فلذلك قالوا إخوة يوسف إن يسرق فقد سرق أخ له من قبل فأسرها يوسف في نفسه و لم يبدها لهم .


قال علي بن إبراهيم ثم رحل يعقوب و أهله من البادية بعد ما رجع إليه بنوه بالقميص فألقوه على وجهه فارتد بصيرا فقال لهم أ لم أقل لكم إني أعلم من الله ما لا تعلمون قالوا له يا أبانا استغفر لنا ذنوبنا إنا كنا خاطئين قال لهم سوف أستغفر لكم ربي إنه هو الغفور الرحيم قال أخره إلى السحر لأن الدعاء


تفسير القمي ج : 1ص :356


و الاستغفار فيه مستجاب ، فلما وافى يعقوب و أهله و ولده مصر قعد يوسف على سريره و وضع تاج الملك على رأسه فأراد أن يراه أبوه على تلك الحالة فلما دخل أبوه لم يقم له فخروا كلهم له سجدا فقال يوسف يا أبت هذا تأويل رؤياي من قبل قد جعلها ربي حقا و قد أحسن بي إذ أخرجني من السجن و جاء بكم من البدو من بعد أن نزغ الشيطان بيني و بين إخوتي إن ربي لطيف لما يشاء إنه هو العليم الحكيم .


حدثني محمد بن عيسى عن يحيى بن أكثم و قال سأل موسى بن محمد بن علي بن موسى مسائل فعرضها على أبي الحسن (عليه‏السلام‏) فكانت إحداها أخبرني عن قول الله عز و جل و رفع أبويه على العرش و خروا له سجدا سجد يعقوب و ولده ليوسف و هم أنبياء ، فأجاب أبو الحسن (عليه‏السلام‏) أما سجود يعقوب و ولده ليوسف فإنه لم يكن ليوسف و إنما كان ذلك من يعقوب و ولده طاعة لله و تحية ليوسف كما كان السجود من الملائكة لآدم و لم يكن لآدم إنما كان ذلك منهم طاعة لله و تحية لآدم فسجد يعقوب و ولده و سجد يوسف معهم شكرا لله لاجتماع شملهم أ لم تر أنه يقول في شكره ذلك الوقت رب قد آتيتني من الملك و علمتني من تأويل الأحاديث فاطر السموات و الأرض أنت وليي في الدنيا و الآخرة توفني مسلما و ألحقني بالصالحين فنزل جبرئيل فقال له يا يوسف أخرج يدك فأخرجها فخرج من بين أصابعه نور فقال ما هذا النور يا جبرئيل ؟ فقال هذه النبوة أخرجها الله من صلبك لأنك لم تقم لأبيك فحط الله نوره و محى النبوة من صلبه و جعلها في ولد لاوي أخي يوسف و ذلك لأنهم لما أرادوا قتل يوسف قال « لا تقتلوا يوسف و ألقوه في غيابت الجب » فشكر الله له ذلك و لما أرادوا أن يرجعوا إلى أبيهم من مصر و قد حبس يوسف أخاه قال « لن أبرح الأرض حتى يأذن لي أبي أو يحكم الله لي و هو خير الحاكمين » فشكر الله له ذلك فكان أنبياء بني إسرائيل من ولد لاوي و كان موسى من ولد لاوي


تفسير القمي ج : 1ص :357


و هو موسى بن عمران بن يهصر بن واهث [ واهب ] بن لاوي بن يعقوب بن إسحاق بن إبراهيم ، فقال يعقوب لابنه يا بني أخبرني ما فعل بك إخوتك حين أخرجوك من عندي ؟ قال يا أبت اعفني من ذلك ، قال أخبرني ببعضه ؟ فقال يا أبت إنهم لما أدنوني من الجب قالوا انزع قميصك فقلت لهم يا إخوتي اتقوا الله و لا تجردوني فسلوا علي السكين و قالوا لئن لم تنزع لنذبحنك فنزعت القميص و ألقوني في الجب عريانا ، قال فشهق يعقوب شهقة و أغمي عليه فلما أفاق قال يا بني حدثني فقال يا أبت أسألك بإله إبراهيم و إسحاق و يعقوب إلا أعفيتني فأعفاه .


قال و لما مات العزيز و ذلك في السنين الجدبة افتقرت امرأة العزيز و احتاجت حتى سألت الناس فقالوا ما يضرك لو قعدت للعزيز و كان يوسف يسمى العزيز فقالت أستحي منه فلم يزالوا بها حتى قعدت له على الطريق فأقبل يوسف في موكبه فقامت إليه و قالت : سبحان من جعل الملوك بالمعصية عبيدا و جعل العبيد بالطاعة ملوكا ، فقال لها يوسف ، أنت هاتيك ؟ فقالت نعم و كان اسمها زليخا فقال لها هل لك في ؟ قالت دعني بعد ما كبرت أ تهزأ بي ؟ قال لا قالت نعم فأمر بها فحولت إلى منزله و كانت هرمة فقال لها يوسف أ لست فعلت بي كذا و كذا فقالت يا نبي الله لا تلمني فإني بليت ببلية لم يبل بها أحد قال و ما هي ؟ قالت بليت بحبك و لم يخلق الله لك في الدنيا نظيرا و بليت بحسني بأنه لم تكن بمصر امرأة أجمل مني و لا أكثر مالا مني نزع عني مالي و ذهب عني جمالي [ و بليت بزوج عنين ] فقال لها يوسف فما حاجتك ؟ قال تسأل الله أن يرد علي شبابي فسأل الله فرد عليها شبابها فتزوجها و هي بكر ، قالوا إن العزيز الذي كان زوجها أولا كان عنينا و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله « قد شغفها حبا » يقول قد حجبها حبه عن الناس فلا تعقل غيره و الحجاب هو الشغاف و الشغاف هو حجاب القلب ، قال علي بن إبراهيم ثم قال الله لنبيه


تفسير القمي ج : 1ص :358


(صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ذلك من أنباء الغيب نوحيه إليك و ما كنت لديهم إذ أجمعوا أمرهم و هم يمكرون ثم قال و ما أكثر الناس و لو حرصت بمؤمنين .


و قوله و كأين من آية في السموات و الأرض يمرون عليها و هم عنها معرضون قال الكسوف و الزلزلة و الصواعق و قوله و ما يؤمن أكثرهم بالله إلا و هم مشركون فهذا شرك الطاعة أخبرنا أحمد بن إدريس قال حدثنا أحمد بن محمد عن علي بن الحكم عن موسى بن بكر عن الفضيل عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قول الله تبارك و تعالى « و ما يؤمن أكثرهم بالله إلا و هم مشركون » قال شرك طاعة و ليس شرك عبادة و المعاصي التي يرتكبون شرك طاعة أطاعوا فيها الشيطان فأشركوا بالله في الطاعة لغيره و ليس بإشراك عبادة أن يعبدوا غير الله و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله قل هذه سبيلي أدعو إلى الله على بصيرة أنا و من اتبعني يعني نفسه و من تبعه يعني علي بن أبي طالب و آل محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، قال علي بن إبراهيم حدثني أبي عن علي بن أسباط قال قلت لأبي جعفر الثاني (عليه‏السلام‏) يا سيدي إن الناس ينكرون عليك حداثة سنك قال و ما ينكرون علي من ذلك فو الله لقد قال الله لنبيه (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) « قل هذه سبيلي أدعو إلى الله على بصيرة أنا و من اتبعني » فما اتبعه غير علي (عليه‏السلام‏) و كان ابن تسع سنين و أنا ابن تسع سنين و قوله حتى إذا استيئس الرسل و ظنوا أنهم قد كذبوا جاءهم نصرنا فإنه حدثني أبي عن محمد بن أبي عمير عن أبي بصير عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) قال وكلهم الله إلى أنفسهم فظنوا أن الشياطين قد تمثلت لهم في صورة الملائكة ثم قال عز و جل لقد كان في قصصهم عبرة لأولي الألباب يعني لأولي العقول ما كان حديثا يفترى يعني القرآن و لكن تصديق الذي بين يديه يعني من كتب الأنبياء و تفصيل كل شي‏ء و هدى و رحمة لقوم يؤمنون .


تفسیر قمی : سوره رعد

تفسير القمي ج : 1ص :359


 13  سورة الرعد مكية آياتها ثلاث و أربعون 43


بسم الله الرحمن الرحيم الر تلك آيات الكتاب و الذي أنزل إليك من ربك الحق و لكن أكثر الناس لا يؤمنون الله الذي رفع السموات بغير عمد ترونها يعني بغير أسطوانة ترونها ثم استوى على العرش و سخر الشمس و القمر كل يجري لأجل مسمى إلى قوله يتفكرون فإنه محكم و في الأرض قطع متجاورات أي متصلة بعضها إلى بعض و جنات من أعناب أي بساتين و زرع و نخيل صنوان و الصنوان الفتالة التي نبت من أصل الشجرة و غير صنوان يسقى بماء واحد و نفضل بعضها على بعض في الأكل فمنه حلو و منه حامض و منه مر يسقى بماء واحد إن في ذلك لآيات لقوم يعقلون ثم حكى عز و جل قول الدهرية من قريش فقال و إن تعجب فعجب قولهم أ إذا كنا ترابا أ إنا لفي خلق جديد ثم قال أولئك الذين كفروا بربهم و أولئك الأغلال في أعناقهم و أولئك أصحاب النار هم فيها خالدون و كانوا يستعجلون العذاب فقال الله عز و جل و يستعجلونك بالسيئة قبل الحسنة و قد خلت من قبلهم المثلات أي العذاب و قوله و يقول الذين كفروا لو لا أنزل عليه آية من ربه إنما أنت منذر و لكل قوم هاد فإنه حدثني أبي عن حماد عن أبي بصير عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) قال المنذر رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و الهادي أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) و بعده الأئمة (عليهم‏السلام‏) و هو قوله « و لكل قوم هاد » أي في كل زمان إمام هاد مبين و هو رد على من ينكر أن في كل عصر و زمان إماما و أنه لا تخلو الأرض من حجة كما قال أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) « لا تخلو الأرض من إمام قائم بحجة الله إما ظاهر مشهور و إما خائف مقهور لئلا يبطل حجج الله و بيناته » و الهدى في كتاب الله عز و جل على


تفسير القمي ج : 1ص :360


وجوه فمنه الأئمة (عليهم‏السلام‏) و هو قوله « و لكل قوم هاد » أي إمام مبين و منه : البيان و هو قوله « أ و لم يهد لهم » أي يبين لهم و قوله « و أما ثمود فهديناهم » أي بينا لهم و مثله كثير و منه : الثواب و هو قوله « و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و إن الله لمع المحسنين » أي لنثيبنهم و منه : النجاة و هو قوله « كلا إن معي ربي سيهدين » أي سينجيني و منه الدلالة و هو قوله « و أهديك إلى ربك » أي أدلك .


و أما قوله الله يعلم ما تحمل كل أنثى و ما تغيض الأرحام و ما تزداد و كل شي‏ء عنده بمقدار ما تغيض أي ما تسقط من قبل التمام « و ما تزداد » يعني على تسعة أشهر كلما رأت المرأة من حيض في أيام حملها زاد ذلك على حملها و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله سواء منكم من أسر القول و من جهر به فالسر و العلانية عنده سواء و قوله مستخف بالليل مستخف في جوف بيته ، و قال علي بن إبراهيم في قوله و سارب بالنهار يعني تحت الأرض فذلك كله عند الله عز و جل واحد يعلمه و قوله له معقبات من بين يديه و من خلفه يحفظونه من أمر الله فإنها قرئت عند أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) فقال لقارئها أ لستم عربا فكيف تكون المعقبات من بين يديه ؟ و إنما المعقب من خلفه ، فقال الرجل جعلت فداك كيف هذا ؟ فقال إنما نزلت « له معقبات من خلفه و رقيب من بين يديه يحفظونه بأمر الله » و من ذا الذي يقدر أن يحفظ الشي‏ء من أمر الله و هم الملائكة الموكلون بالناس و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله له معقبات من بين يديه و من خلفه يحفظونه من أمر الله يقول بأمر الله من أن يقع في ركي أو يقع عليه حائط أو يصيبه شي‏ء حتى إذا جاء القدر خلوا بينه و بينهم يدفعونه إلى المقادير و هما ملكان يحفظانه بالليل و ملكان بالنهار يتعاقبانه و قال علي بن إبراهيم في قوله و إذا أراد الله بقوم


تفسير القمي ج : 1ص :361


سوءا فلا مرد له و ما لهم من دونه من وال أي من دافع و قوله هو الذي يريكم البرق خوفا و طمعا يعني يخافه قوم و يطمع فيه قوم أن يمطروا و ينشى‏ء السحاب الثقال يعني يرفعها من الأرض و يسبح الرعد الملك الذي يسوق السحاب و الملائكة من خيفته و يرسل الصواعق فيصيب بها من يشاء و هم يجادلون في الله و هو شديد المحال أي شديد الغضب ، و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله و الذين يدعون من دونه لا يستجيبون لهم بشي‏ء إلا كباسط كفيه إلى الماء ليبلغ فاه فهذا مثل ضربه الله للذين يعبدون الأصنام و الذين يعبدون آلهة من دون الله فلا يستجيبون لهم بشي‏ء و لا ينفعهم إلا كباسط كفيه إلى الماء ليبلغ فاه ليتناوله من بعيد و لا يناله ، و قال علي بن إبراهيم في قوله و ما دعاء الكافرين إلا في ضلال أي في بطلان و حدثني أبي عن أحمد بن النضر عن عمرو بن شمر عن جابر عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) قال جاء رجل إلى النبي (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فقال يا رسول الله رأيت أمرا عظيما فقال و ما رأيت ؟ قال كان لي مريض و نعت له ماء من بئر بالأحقاف يستشفى به في برهوت قال فانتهيت و معي قربة و قدح لآخذ من مائها و أصب في القربة و إذا بشي‏ء قد هبط من جو السماء كهيئة السلسلة و هو يقول يا هذا اسقني الساعة أموت ، فرفعت رأسي و رفعت إليه القدح لأسقيه فإذا رجل في عنقه سلسلة فلما ذهبت أنا و له القدح فاجتذب مني حتى علق بالشمس ثم أقبلت على الماء أغرف إذ أقبل الثانية و هو يقول العطش العطش اسقني يا هذا الساعة أموت فرفعت القدح لأسقيه فاجتذب مني حتى علق بالشمس حتى فعل ذلك ثالثة فقمت و شددت قربتي و لم أسقه فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ذاك قابيل بن آدم الذي قتل أخاه و هو قول الله عز و جل « و الذين يدعون من دونه لا يستجيبون لهم بشي‏ء إلى قوله إلا في ضلال » و قوله « و لله يسجد من في السموات و الأرض طوعا و كرها و ظلالهم بالغدو و الآصال قال بالعشي


تفسير القمي ج : 1ص :362


قال ظل المؤمن يسجد طوعا و ظل الكافر يسجد كرها و هو نموهم و حركتهم و زيادتهم و نقصانهم .


و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله « و لله يسجد من في السموات و الأرض طوعا و كرها » الآية أما من يسجد من أهل السماوات طوعا فالملائكة يسجدون لله طوعا و من يسجد من أهل الأرض طوعا فمن ولد في الإسلام فهو يسجد له طوعا و أما من يسجد كرها فمن أجبر على الإسلام و أما من لم يسجد فظله يسجد له بالغداة و العشي و قوله قل من رب السموات و الأرض قل الله قل أ فاتخذتم من دونه أولياء لا يملكون لأنفسهم نفعا و لا ضرا قل هل يستوي الأعمى و البصير يعني المؤمن و الكافر أم هل تستوي الظلمات و النور أما الظلمات فالكفر و أما النور فهو الإيمان و أما قوله أنزل من السماء ماء فسالت أودية بقدرها يقول الكبير على قدر كبره و الصغير على قدر صغره فاحتمل السيل زبدا رابيا و مما يوقدون عليه في النار ابتغاء حلية أو متاع زبد مثله قول الله « أنزل من السماء ماء » يقول أنزل الحق من السماء فاحتملته القلوب بأهوائها ذو اليقين على قدر يقينه و ذو الشك على قدر شكه فاحتمل الهوى باطلا كثيرا و جفاء ، فالماء هو الحق و الأودية هي القلوب و السيل هو الهوى و الزبد هو الباطل و الحلية و المتاع هو الحق قال الله كذلك يضرب الله الحق و الباطل فأما الزبد فيذهب جفاء و أما ما ينفع الناس فيمكث في الأرض فالزبد خبث الحلية هو الباطل و المتاع و الحلية هو الحق من أصاب الزبد و خبث الحلية في الدنيا لم ينتفع به و كذلك صاحب الباطل يوم القيامة لا ينتفع به و أما الحلية و المتاع فهو الحق من أصاب الحلية و المتاع في الدنيا انتفع به و كذلك صاحب الحق يوم القيامة ينتفع به كذلك يضرب الله الأمثال .


و قال علي بن إبراهيم في قوله « قل من رب السموات و الأرض قل الله »


تفسير القمي ج : 1ص :363


الآية محكمة و قوله « أنزل من السماء ماء فسالت أودية بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا » أي مرتفعا « و مما يوقدون عليه في النار ابتغاء حلية » يعني ما يخرج من الماء من الجواهر و هو مثل أي يثبت الحق في قلوب المؤمنين و في قلوب الكفار لا يثبت « كذلك يضرب الله الحق و الباطل فأما الزبد فيذهب جفاء » يعني بطل « و أما ما ينفع الناس فيمكث في الأرض » و هذا مثل للمؤمنين و المشركين فقال عز و جل كذلك يضرب الله الأمثال للذين استجابوا لربهم الحسنى و الذين لم يستجيبوا له لو أن لهم ما في الأرض جميعا و مثله معه لافتدوا به أولئك لهم سوء الحساب و مأويهم جهنم و بئس المهاد فالمؤمن إذا سمع الحديث ثبت في قلبه و أجابه و آمن به فهو مثل الماء الذي يبقى في الأرض فينبت النبات و الذي لا ينتفع به يكون مثل الزبد الذي تضربه الرياح فيبطل و قوله « و بئس المهاد » قال يمهدون في النار ثم قال أ فمن يعلم أنما أنزل إليك من ربك الحق كمن هو أعمى إنما يتذكر أولوا الألباب أي أولوا العقول و قوله الذين يوفون بعهد الله و لا ينقضون الميثاق و الذين يصلون ما أمر الله به أن يوصل و يخشون ربهم و يخافون سوء الحساب فإنه حدثني أبي عن محمد بن الفضيل عن أبي الحسن (عليه‏السلام‏) قال إن رحم آل محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) معلقة بالعرش يقول اللهم صل من وصلني و اقطع من قطعني و هي تجري في كل رحم و نزلت هذه الآية في آل محمد و ما عاهدهم عليه و ما أخذ عليهم من الميثاق في الذر من ولاية أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) و الأئمة (عليهم‏السلام‏) بعده و هو قوله « الذين يوفون بعهد الله و لا ينقضون الميثاق الآية » ثم ذكر أعداءهم فقال الذين ينقضون عهد الله من بعد ميثاقه يعني أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) و هو الذي أخذ الله عليهم في الذر و أخذ عليهم رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بغدير خم ثم قال أولئك لهم اللعنة و لهم سوء الدار و قوله و يخافون سوء الحساب فإنه دخل رجل على أبي عبد الله


تفسير القمي ج : 1ص :364


(عليه‏السلام‏) فقال أبو عبد الله ما لفلان يشكوك قال طالبته بحقي فقال أبو عبد الله (عليه‏السلام‏) و ترى أنك إذا استقصيت عليه لم تسى‏ء به أ ترى الذي حكى الله عز و جل في قوله « و يخافون سوء الحساب » أي يجور الله عليهم و الله ما خافوا ذلك و لكنهم خافوا الاستقصاء فسماه الله سوء الحساب و قوله و الذين صبروا ابتغاء وجه ربهم و أقاموا الصلاة و أنفقوا مما رزقناهم سرا و علانية و يدرءون بالحسنة السيئة يعني يدفعون و حدثني أبي عن حماد عن أبي بصير عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) قال قال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لعلي يا على ما من دار فيها فرحه إلا تبعها ترحة و ما من هم إلا و له فرج إلا هم أهل النار فإذا عملت سيئة فأتبعها بحسنة تمحها سريعا و عليك بصنائع الخير فإنها تدفع مصارع السوء و إنما قال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لأمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) على حد التأديب للناس لا بأن أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) له سيئات عملها .


و حدثني أبي عن النضر بن سويد عن محمد بن قيس عن ابن أبي يسار عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) قال أقبل رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يوما واضعا يده على كتف العباس فاستقبله أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) فعانقه رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و قبل ما بين عينيه ثم سلم العباس على علي فرد عليه ردا خفيفا فغضب العباس فقال يا رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لا يدع علي زهوه فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) : يا عباس لا تقل ذلك في علي فإني لقيت جبرئيل آنفا فقال لي لقيني الملكان الموكلان بعلي الساعة فقالا ما كتبنا عليه ذنبا منذ


تفسير القمي ج : 1ص :365


ولد إلى هذا اليوم ، و قوله جنات عدن يدخلونها و من صلح من آبائهم و أزواجهم و ذرياتهم و الملائكة يدخلون عليهم من كل باب سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار قال نزلت في الأئمة (عليهم‏السلام‏) و شيعتهم الذين صبروا و حدثني أبي عن ابن أبي عمير عن جميل عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) قال نحن صبرنا و شيعتنا أصبر منا لأنا صبرنا بعلم و صبروا على ما لا يعلمون و قوله الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله قال الذين آمنوا الشيعة و ذكر الله أمير المؤمنين و الأئمة (عليهم‏السلام‏) ثم قال ألا بذكر الله تطمئن القلوب الذين آمنوا و عملوا الصالحات طوبى لهم و حسن مآب أي حسن مرجع و حدثني أبي عن الحسن بن محبوب عن علي ابن رئاب عن أبي عبيدة عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) قال طوبى شجرة في الجنة في دار أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) و ليس أحد من شيعته إلا و في داره غصن من أغصانها و ورقة من أوراقها يستظل تحتها أمة من الأمم و عنه قال كان رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يكثر تقبيل فاطمة (عليهاالسلام‏) فأنكرت ذلك عائشة ، فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يا عائشة إني لما أسري بي إلى السماء دخلت الجنة فأدناني جبرئيل من شجرة طوبى و ناولني من ثمارها فأكلت فحول الله ذلك ماء في ظهري فلما هبطت إلى الأرض واقعت خديجة فحملت بفاطمة فما قبلتها قط إلا وجدت رائحة شجرة طوبى منها و قوله و لو أن قرآنا سيرت به الجبال أو قطعت به الأرض أو كلم به الموتى بل لله الأمر جميعا قال لو كان شي‏ء من القرآن كذلك لكان هذا و قوله أ فلم ييأس الذين آمنوا أن لو يشاء الله لهدى الناس جميعا يعني جعلهم كلهم مؤمنين و قوله و لا يزال الذين كفروا تصيبهم بما صنعوا قارعة أي عذاب .


و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله « و لا يزال الذين كفروا تصيبهم بما صنعوا فارعة » و هي النقمة أو تحل قريبا من دارهم فتحل بقوم غيرهم فيرون ذلك و يسمعون به و الذين حلت بهم عصاة كفار مثلهم ، و لا


تفسير القمي ج : 1ص :366


يتعظ بعضهم ببعض و لن يزالوا كذلك حتى يأتي وعد الله الذي وعد من المؤمنين من النصر و يخزي الله الكافرين و قال علي بن إبراهيم في قوله فأمليت للذين كفروا ثم أخذتهم أي طولت لهم الأمل ثم أهلكتهم و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله أ فمن هو قائم على كل نفس بما كسبت و جعلوا لله شركاء قل سموهم أم تنبئونه بما لا يعلم في الأرض أم بظاهر من القول الظاهر من القول هو الرزق و قال علي بن إبراهيم في قوله و ما لهم من الله من واق أي من دافع و عقبى الكافرين النار أي عاقبة ثوابهم النار قال أبو عبد الله (عليه‏السلام‏) إن ناركم هذه جزء من سبعين جزءا من نار جهنم و قد أطفئت سبعين مرة بالماء ثم التهبت و لو لا ذلك ما استطاع آدمي أن يطفئها و إنها ليؤت بها يوم القيامة حتى توضع على النار فتصرخ صرخة لا يبقى ملك مقرب و لا نبي مرسل إلا جثى على ركبتيه فزعا من صرختها ، و في رواية أبي الجارود في قوله الذين آتيناهم الكتاب يفرحون بما أنزل إليك فرحوا بكتاب الله إذا تلي عليهم و إذا تلوه تفيض أعينهم دمعا من الفزع و الحزن و هو علي بن أبي طالب (عليه‏السلام‏) و هي في قراءة ابن مسعود « و الذي أنزلنا إليك الكتاب هو الحق و من يؤمن به » أي علي بن أبي طالب يؤمن به و من الأحزاب من ينكر بعضه أنكروا من تأويل ما أنزله في علي و آل محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و آمنوا ببعضه فأما المشركون فأنكروه كله أوله و آخره و أنكروا أن محمدا رسول الله و قال علي بن إبراهيم في قوله لكل أجل كتاب يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده أم الكتاب فإنه حدثني أبي عن النضر بن سويد عن يحيى الحلبي عن عبد الله بن مسكان عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) قال إذا كانت ليلة القدر نزلت الملائكة و الروح و الكتبة إلى سماء الدنيا فيكتبون ما يكون من قضاء الله تبارك و تعالى في تلك السنة فإذا أراد الله أن يقدم أو يؤخر أو ينقص شيئا أو يزيده أمر الله أن يمحو ما يشاء ثم أثبت الذي أراد ،


تفسير القمي ج : 1ص :367


قلت و كل شي‏ء عنده بمقدار مثبت في كتابه ؟ قال نعم قلت فأي شي‏ء يكون بعده قال سبحان الله ثم يحدث الله أيضا ما يشاء تبارك الله و تعالى و قوله أ و لم يروا أنا نأتي الأرض ننقصها من أطرافها فقال موت علمائها و الله يحكم لا معقب لحكمه أي لا مانع و قوله و قد مكر الذين من قبلهم فلله المكر جميعا قال المكر من الله هو العذاب و سيعلم الكفار لمن عقبى الدار أي ثواب القيامة و قوله قل كفى بالله شهيدا بيني و بينكم و من عنده علم الكتاب فإنه حدثني أبي عن ابن أبي عمير عن ابن أذنية عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) قال الذي عنده علم الكتاب هو أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) و سئل عن الذي عنده علم من الكتاب أعلم أم الذي عنده علم الكتاب فقال ما كان علم الذي عنده علم من الكتاب عند الذي عنده علم الكتاب إلا بقدر ما تأخذ البعوضة بجناحها من ماء البحر ، فقال أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) ألا إن العلم الذي هبط به آدم من السماء إلى الأرض و جميع ما فضلت به النبيون إلى خاتم النبيين في عترة خاتم النبيين (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) .

تفسیر قمی : سوره هود

 سورة هود مكية مائة و اثنتان و عشرون آية 122

بسم الله الرحمن الرحيم الر كتاب أحكمت آياته ثم فصلت من لدن حكيم خبير يعني من عند الله ألا تعبدوا إلا الله إنني لكم منه نذير و بشير و إن استغفروا ربكم ثم توبوا إليه يمتعكم متاعا حسنا إلى أجل مسمى و يؤت كل ذي فضل فضله و هو محكم ، و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) « الر كتاب أحكمت آياته » قال هو القرآن « من لدن حكيم خبير » قال من عند حكيم خبير « و إن استغفروا ربكم » يعني المؤمنين قوله « و يؤت كل ذي فضل فضله » فهو علي بن أبي طالب (عليه‏السلام‏) و قوله و إن تولوا فإني أخاف عليكم عذاب يوم كبير قال الدخان و الصيحة و قوله ألا إنهم يثنون صدورهم ليستخفوا منه يقول يكتمون ما في صدورهم من بغض علي ، و قال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) إن آية المنافق بغض علي فكان قوم يظهرون المودة لعلي (عليه‏السلام‏) عند النبي (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و يسرون بغضه فقال ألا حين يستغشون ثيابهم فإنه كان إذا حدث بشي‏ء من فضل علي بن أبي طالب (عليه‏السلام‏) أو تلا عليهم ما أنزل الله فيه نفضوا ثيابهم ثم قاموا يقول الله يعلم ما يسرون و ما يعلنون حين قاموا إنه عليم بذات الصدور و قوله و ما من دابة في الأرض إلا على الله رزقها يقول يكفل بأرزاق الخلق قوله و يعلم مستقرها يقول حيث يأوي بالليل و مستودعها حيث يموت و قوله و هو الذي خلق السموات و الأرض في ستة أيام و كان عرشه على الماء و ذلك في مبتدإ الخلق ، إن الرب تبارك و تعالى خلق الهواء ثم خلق القلم فأمره أن يجري فقال يا رب بما


تفسير القمي ج : 1ص :322


أجري ؟ فقال بما هو كائن ثم خلق الظلمة من الهواء و خلق النور من الهواء و خلق الماء من الهواء و خلق العرش من الهواء و خلق العقيم من الهواء و هو الريح الشديد و خلق النار من الهواء و خلق الخلق كلهم من هذه الستة التي خلقت من الهواء فسلط العقيم على الماء فضربته فأكثرت الموج و الزبد و جعل يثور دخانه في الهواء فلما بلغ الوقت الذي أراد قال للزبد اجمد فجمد و قال للموج اجمد فجمد فجعل الزبد أرضا و جعل الموج جبالا رواسي للأرض فلما أجمدها قال للروح و القدرة سويا عرشي إلى السماء فسويا عرشه إلى السماء و قال للدخان اجمد فجمد ثم قال له ازفر فزفر فناداها و الأرض جميعا ائتيا طوعا أو كرها قالتا أتينا طائعين فقضاهن سبع سموات في يومين و من الأرض مثلهن ، فلما أخذ في رزق خلقه خلق السماء و جناتها و الملائكة يوم الخميس و خلق الأرض يوم الأحد و خلق دواب البحر و البر يوم الإثنين و هما اليومان اللذان يقول الله إنكم لتكفرون بالذي خلق الأرض في يومين و خلق الشجر و نبات الأرض و أنهارها و ما فيها و الهوام في يوم الثلاثاء و خلق الجان و هو أبو الجن في يوم السبت و خلق الطير يوم الأربعاء و خلق آدم في ست ساعات من يوم الجمعة فهذه الستة الأيام خلق الله السموات و الأرض و ما بينهما .


قال علي بن إبراهيم في قوله ليبلوكم أيكم أحسن عملا معطوف على قوله « الر كتاب أحكمت آياته ثم فصلت من لدن حكيم خبير ليبلوكم أيكم أحسن عملا » و قوله و لئن أخرنا عنهم العذاب إلى أمة معدودة قال إن متعناهم في هذه الدنيا إلى خروج القائم فنردهم و نعذبهم ليقولن ما يحبسه أي يقولون


تفسير القمي ج : 1ص :323


أما لا يقوم القائم و لا يخرج ، على حد الاستهزاء فقال الله ألا يوم يأتيهم ليس مصروفا عنهم و حاق بهم ما كانوا به يستهزون أخبرنا أحمد بن إدريس قال حدثنا أحمد بن محمد عن علي بن الحكم عن سيف عن حسان عن هشام بن عمار عن أبيه و كان من أصحاب علي (عليه‏السلام‏) عن علي (عليه‏السلام‏) في قوله تعالى « و لئن أخرنا عنهم العذاب إلى أمة معدودة ليقولن ما يحبسه » قال الأمة المعدودة أصحاب القائم الثلاث مائة و البضعة عشر ، قال علي بن إبراهيم و الأمة في كتاب الله على وجوه كثيرة فمنه المذهب و هو قوله « كان الناس أمة واحدة » أي على مذهب واحد ، و منه الجماعة من الناس و هو قوله « وجد عليه أمة من الناس يسقون » أي جماعة ، و منه الواحد قد سماه الله أمة قوله « إن إبراهيم كان أمة قانتا لله حنيفا » و منه جميع أجناس الحيوان و هو قوله « و إن من أمة إلا خلا فيها نذير » و منه أمة محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و هو قوله « و كذلك أرسلناك في أمة قد خلت من قبلها أمم » و هي أمة محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و منه الوقت و هو قوله « و قال الذي نجا منهما و ادكر بعد أمة » أي بعد وقت و قوله : إلى أمة معدودة ، يعني به الوقت و منه الخلق كله و هو قوله « و ترى كل أمة جاثية و كل أمة تدعى إلى كتابها » ، و قوله « يوم نبعث من كل أمة شهيدا ثم لا يؤذن للذين كفروا و لا هم يستعتبون » و مثله كثير .


و قوله و لئن أذقنا الإنسان منا رحمة ثم نزعناها منه أنه ليئوس كفور و لئن أذقناه نعماء بعد ضراء مسته ليقولن ذهب السيئات عني إنه لفرح فخور قال إذا أغنى الله العبد ثم افتقر أصابه الإياس و الجزع و الهلع فإذا كشف الله عنه ذلك فرح و قال ذهب السيئات عني إنه لفرح فخور ثم قال إلا الذين صبروا و عملوا الصالحات قال صبروا في الشدة و عملوا الصالحات في الرخاء .


قوله فلعلك تارك بعض ما يوحى إليك و ضائق به صدرك أن يقولوا لو لا أنزل عليه كنز أو جاء معه ملك إنما أنت نذير و الله على كل شي‏ء وكيل فإنه


تفسير القمي ج : 1ص :324


حدثني أبي عن النضر بن سويد عن يحيى الحلبي عن ابن مسكان عن عمارة بن سويد عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) أنه قال سبب نزول هذه الآية أن رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خرج ذات يوم فقال لعلي يا علي إني سألت الله الليلة بأن يجعلك وزيري ففعل و سألته أن يجعلك وصيي ففعل و سألته أن يجعلك خليفتي في أمتي ففعل فقال رجل من أصحابه المنافقين و الله لصاع من تمر في شن بال أحب إلي مما سأل محمد ربه أ لا سأله ملكا يعضده أو مالا يستعين به على ما فيه و و الله ما دعا عليا قط إلى حق أو إلى باطل إلا أجابه فأنزل الله على رسوله « فلعلك تارك بعض ما يوحى إليك الآية » و قوله أم يقولون افتريه قل فأتوا بعشر سور مثله مفتريات و ادعوا من استطعتم من دون الله إن كنتم صادقين يعني قولهم إن الله لم يأمره بولاية علي (عليه‏السلام‏) و إنما يقول من عنده فيه فقال الله عز و جل فإن لم يستجيبوا لكم فاعلموا أنما أنزل بعلم الله أي ولاية أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) من عند الله و قوله من كان يريد الحيوة الدنيا و زينتها نوف إليهم أعمالهم فيها و هم فيها لا يبخسون أولئك الذين ليس لهم في الآخرة إلا النار قال من عمل الخير على أن يعطيه الله ثوابه في الدنيا أعطاه ثوابه في الدنيا و كان له في الآخرة النار و قوله أ فمن كان على بينة من ربه و يتلوه شاهد منه و من قبله كتاب موسى إماما و رحمة أولئك يؤمنون به إلى قوله لا يؤمنون فإنه حدثني أبي عن يحيى بن أبي عمران عن يونس عن أبي بصير و الفضيل عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) قال إنما نزلت أ فمن كان على بينة من ربه ، يعني رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و يتلوه شاهد منه إماما و رحمة و من قبله كتاب موسى أولئك يؤمنون به فقدموا و أخروا في التأليف و قوله و من أظلم ممن افترى على الله كذبا أولئك يعرضون على ربهم و يقول الأشهاد هؤلاء الذين كذبوا


تفسير القمي ج : 1ص :325


على ربهم يعني بالأشهاد الأئمة (عليهم‏السلام‏) ألا لعنة الله على الظالمين لآل محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) حقهم و قوله الذين يصدون عن سبيل الله و يبغونها عوجا يعني يصدون عن طريق الله و هي الإمامة « و يبغونها عوجا » يعني حرفوها إلى غيرها و قوله ما كانوا يستطيعون السمع قال ما قدروا أن يسمعوا بذكر أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) و قوله أولئك الذين خسروا أنفسهم و ضل أي بطل عنهم ما كانوا يفترون يعني يوم القيامة بطل الذين دعوا غير أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) و قال إن الذين آمنوا و عملوا الصالحات و أخبتوا إلى ربهم أي تواضعوا لله و عبدوه و قوله مثل الفريقين كالأعمى و الأصم و البصير و السميع هل يستويان مثلا أ فلا تذكرون يعني المؤمنين و الخاسرين و قوله إلا الذين هم أراذلنا بادي الرأي و ما نرى لكم علينا من فضل يعني الفقراء و المساكين الذين تراهم بادي الرأي فعميت عليكم الأنباء أي اشتبهت عليكم حتى لم تعرفوها و لم تفهموها و يا قوم لا أسألكم عليه مالا إن أجري إلا على الله و ما أنا بطارد الذين آمنوا إنهم ملاقوا ربهم أي الفقراء الذين آمنوا به قوله و يا قوم من ينصرني من الله إن طردتهم أ فلا تذكرون و لا أقول لكم عندي خزائن الله و لا أعلم الغيب إلى قوله للذين تزدري أعينكم أي تقصر أعينكم عنهم و تستحقرونهم لن يؤتيهم الله خيرا الله أعلم بما في أنفسهم إني إذا لمن الظالمين و قوله و أوحي إلى نوح أنه لن يؤمن من قومك إلا من قد آمن فلا تبتئس بما كانوا يفعلون فإنه حدثني أبي عن ابن أبي عمير عن ابن سنان عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) قال بقي نوح في قومه ثلاث مائة سنة يدعوهم إلى الله فلم يجيبوه فهم أن يدعوا عليهم ، فوافاه عند طلوع الشمس اثنا عشر ألف قبيل من قبائل ملائكة سماء الدنيا و هم العظماء من الملائكة ، فقال لهم نوح من أنتم ؟ فقالوا نحن اثنا عشر ألف قبيل من قبائل ملائكة سماء الدنيا و إن مسيرة غلظ سماء الدنيا خمسمائة عام و من سماء الدنيا إلى الدنيا مسيرة خمسمائة عام


تفسير القمي ج : 1ص :326


و خرجنا [ أخرجنا الله ] عند طلوع الشمس و وافيناك في هذا الوقت فنسألك أن لا تدعو على قومك ، فقال نوح قد أجلتهم ثلاث مائة سنة ، فلما أتى عليهم ستمائة سنة و لم يؤمنوا هم أن يدعو عليهم فوافاه اثنا عشر ألف قبيل من قبائل ملائكة السماء الثانية فقال نوح من أنتم قالوا نحن اثنا عشر ألف قبيل من قبائل ملائكة السماء الثانية و غلظ السماء الثانية مسيرة خمسمائة عام و من السماء الثانية إلى سماء الدنيا مسيرة خمسمائة عام و غلظ سماء الدنيا مسيرة خمسمائة عام و من سماء الدنيا إلى الدنيا مسيرة خمسمائة عام خرجنا عند طلوع الشمس و وافيناك ضحوة نسألك أن لا تدعو على قومك فقال نوح قد أجلتهم ثلاث مائة سنة . فلما أتى عليهم تسعمائة سنة هم أن يدعو عليهم فأنزل الله عز و جل « إنه لن يؤمن من قومك إلا من قد آمن فلا تبتئس بما كانوا يفعلون » فقال نوح « رب لا تذر على الأرض من الكافرين ديارا إنك إن تذرهم يضلوا عبادك و لا يلدوا إلا فاجرا كفارا » فأمره الله أن يغرس النخل فكان قومه يمرون به فيسخرون منه و يستهزءون به و يقولون شيخ قد أتى له تسعمائة سنة يغرس النخل و كانوا يرمونه بالحجارة فلما أتى لذلك خمسون سنة و بلغ النخل و استحكم أمر بقطعه فسخروا منه و قالوا بلغ النخل مبلغه و هو قوله و كلما مر عليه ملأ من قومه سخروا منه و قال إن تسخروا منا فإنا نسخر منكم كما تسخرون فسوف تعلمون فأمره الله أن ينحت السفينة و أمر جبرئيل أن ينزل عليه و يعلمه كيف يتخذها فقدر طولها في الأرض ألفا و مائتي ذراع ، و عرضها ثمان مائة ذراع و طولها في السماء ثمانون ذراعا فقال يا رب من يعينني على اتخاذها ؟ فأوحى الله إليه ناد في قومك من أعانني عليها و نجر منها شيئا صار ما ينجره ذهبا و فضة ، فنادى نوح فيهم بذلك فأعانوه عليها و كانوا يسخرون منه و يقولون ينحت سفينة في البر .


قال حدثني أبي عن صفوان عن أبي بصير عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) قال لما


تفسير القمي ج : 1ص :327


أراد الله عز و جل هلاك قوم نوح عقم أرحام النساء أربعين سنة فلم يولد فيهم مولود فلما فرغ نوح من اتخاذ السفينة أمره الله أن ينادي بالسريانية لا يبقى بهيمة و لا حيوان إلا حضر ، فأدخل من كل جنس من أجناس الحيوان زوجين في السفينة و كان الذين آمنوا به من جميع الدنيا ثمانين رجلا فقال الله عز و جل : احمل فيها من كل زوجين اثنين و أهلك إلا من سبق عليه القول و من آمن و ما آمن معه إلا قليل و كان نجر السفينة في مسجد الكوفة [ المدينة ] فلما كان في اليوم الذي أراد الله هلاكهم كانت امرأة نوح تخبز في الموضع الذي يعرف بفار التنور في مسجد الكوفة و قد كان نوح اتخذ لكل ضرب من أجناس الحيوان موضعا في السفينة و جمع لهم فيها ما يحتاجون من الغذاء ، فصاحت امرأته لما فار التنور فجاء نوح إلى التنور فوضع عليها طينا و ختمه حتى أدخل جميع الحيوان السفينة ثم جاء إلى التنور ففض الخاتم و رفع الطين و انكسفت الشمس و جاء من السماء ماء منهمر صب بلا قطر و تفجرت الأرض عيونا و هو قوله عز و جل « ففتحنا أبواب السماء بماء منهمر و فجرنا الأرض عيونا فالتقى الماء على أمر قد قدر و حملناه على ذات ألواح و دسر » فقال الله عز و جل اركبوا فيها بسم الله مجريها و مرسيها يقول مجريها أي مسيرها و مرسيها أي موقفها فدارت السفينة و نظر نوح إلى ابنه يقع و يقوم فقال له يا بني اركب معنا و لا تكن مع الكافرين فقال ابنه كما حكى الله عز و جل سآوي إلى جبل يعصمني من الماء قال نوح لا عاصم اليوم من أمر الله إلا من رحم الله ثم قال نوح : رب إن ابني من أهلي و إن وعدك الحق و أنت أحكم الحاكمين فقال الله يا نوح إنه ليس من أهلك إنه عمل غير صالح فلا تسئلن ما ليس لك به علم إني أعظك أن تكون من الجاهلين فقال نوح كما حكى الله رب إني أعوذ بك أن أسألك ما ليس لي به علم و إلا تغفر لي و ترحمني أكن من الخاسرين فكان كما حكى الله


تفسير القمي ج : 1ص :328


و حال بينهما الموج فكان من المغرقين فقال أبو عبد الله (عليه‏السلام‏) فدارت السفينة و ضربتها الأمواج حتى وافت مكة و طافت بالبيت و غرق جميع الدنيا إلا موضع البيت و إنما سمي البيت العتيق لأنه أعتق من الغرق فبقي الماء ينصب من السماء أربعين صباحا و من الأرض العيون حتى ارتفعت السفينة فمسحت السماء قال فرفع نوح يده فقال يا رهمان اخفرس [ اتغر ] تفسيرها رب أحسن فأمر الله الأرض أن تبلع ماءها و هو قوله و قيل يا أرض ابلعي ماءك و يا سماء أقلعي يعني أمسكي و غيض الماء و قضي الأمر و استوت على الجودي فبلعت الأرض ماءها فأراد ماء السماء أن يدخل في الأرض فامتنعت الأرض من قبولها و قالت إنما أمرني الله عز و جل أن أبلع مائي فبقي ماء السماء على وجه الأرض و استوت السفينة على جبل الجودي و هو بالموصل جبل عظيم ، فبعث الله جبرئيل فساق الماء إلى البحار حول الدنيا و أنزل الله على نوح يا نوح اهبط بسلام منا و بركات عليك و على أمم ممن معك و أمم سنمتعهم ثم يمسهم منا عذاب أليم فنزل نوح بالموصل من السفينة مع الثمانين و بنوا مدينة الثمانين و كانت لنوح ابنة ركبت معه في السفينة فتناسل الناس منها و ذلك قول النبي (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نوح أحد الأبوين ثم قال الله عز و جل لنبيه تلك من أنباء الغيب نوحيها إليك ما كنت تعلمها أنت و لا قومك من قبل هذا فاصبر إن العاقبة للمتقين و روي في الخبر أن اسم نوح عبد الغفار و إنما سمي نوحا لأنه كان ينوح على نفسه أخبرنا أحمد بن إدريس قال حدثنا أحمد بن محمد بن عيسى عن أحمد بن محمد بن أبي نصر عن أبان بن عثمان الأحمر عن موسى بن أكيل النميري عن العلا بن سيابة عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) في قول الله و نادى نوح ابنه فقال ليس بابنه إنما هو ابنه من زوجته على لغة طي يقولون لابن المرأة ابنه .


قال علي بن إبراهيم ثم حكى الله عز و جل خبر هود (عليه‏السلام‏) و هلاك قومه


تفسير القمي ج : 1ص :329


فقال و إلى عاد أخاهم هودا قال يا قوم اعبدوا الله ما لكم من إله غيره إن أنتم إلا مفترون يا قوم لا أسألكم عليه أجرا إن أجري إلا على الذي فطرني أ فلا تعقلون قال إن عادا كانت بلادهم في البادية من الشقيق إلى الأجفر أربعة منازل و كان لهم زرع و نخيل كثير و لهم أعمار طويلة و أجسام طويلة فعبدوا الأصنام فبعث الله إليهم هودا يدعوهم إلى الإسلام و خلع الأنداد فأبوا و لم يؤمنوا بهود و آذوه فكفت السماء عنهم سبع سنين حتى قحطوا و كان هود زراعا و كان يسقي الزرع فجاء قوم إلى بابه يريدونه ، فخرجت عليهم امرأة شمطاء عوراء فقالت من أنتم ؟ فقالوا نحن من بلاد كذا و كذا أجدبت بلادنا فجئنا إلى هود نسأله أن يدعو الله حتى تمطر و تخصب بلادنا ، فقالت لو استجيب لهود لدعا لنفسه فقد احترق زرعه لقلة الماء ، قالوا فأين هو ؟ قالت هو في موضع كذا و كذا فجاءوا إليه فقالوا يا نبي الله قد أجدبت بلادنا و لم تمطر فاسأل الله أن يخصب بلادنا و تمطر فتهيأ للصلاة و صلى و دعا لهم فقال لهم ارجعوا فقد أمطرتم و أخصبت بلادكم ، فقالوا يا نبي الله إنا رأينا عجبا قال و ما رأيتم ؟ فقالوا رأينا في منزلك امرأة شمطاء عوراء قالت لنا من أنتم و ما تريدون قلنا جئنا إلى هود ليدعو الله فنمطر فقالت لو كان هود داعيا لدعا لنفسه فإن زرعه قد احترق فقال هود تلك أهلي و أنا أدعو الله لها بطول البقاء فقالوا و كيف ذلك قال لأنه ما خلق الله مؤمنا إلا و له عدو يؤذيه و هي عدوتي فلأن يكون عدوي ممن أملكه خير من أن يكون عدوي ممن يملكني ، فبقي هود في قومه يدعوهم إلى الله و ينهاهم عن عبادة الأصنام حتى تخصب بلادهم و أنزل الله عليهم المطر و هو قوله عز و جل يا قوم استغفروا ربكم ثم توبوا إليه يرسل السماء عليكم مدرارا و يزدكم قوة إلى قوتكم و لا تتولوا مجرمين فقالوا كما حكى الله يا هود ما جئتنا ببينة و ما نحن بتاركي آلهتنا عن قولك و ما نحن لك بمؤمنين إلى آخر الآية فلما لم يؤمنوا أرسل الله


تفسير القمي ج : 1ص :330


عليهم الريح الصرصر يعني الباردة و هو قوله في سورة اقتربت « كذبت عاد فكيف كان عذابي و نذر إنا أرسلنا عليهم ريحا صرصرا في يوم نحس مستمر » و حكى في سورة الحاقة فقال « و أما عاد فأهلكوا بريح صرصر عاتية سخرها عليهم سبع ليال و ثمانية أيام حسوما » قال كان القمر منحوسا بزحل سبع ليال و ثمانية أيام .


قال فحدثني أبي عن ابن أبي عمير عن عبد الله بن سنان عن معروف بن خربوذ عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) قال الريح العقيم تخرج من تحت الأرضين السبع و ما يخرج منها شي‏ء قط إلا على قوم عاد حين غضب الله عليهم فأمر الخزان أن يخرجوا منها مثل سعة الخاتم فعصت على الخزنة فخرج منها مثل مقدار منخر الثور تغيظا منها على قوم عاد فضج الخزنة إلى الله من ذلك و قالوا يا ربنا إنها قد عتت علينا و نحن نخاف أن يهلك من لم يعصك من خلقك و عمار بلادك فبعث الله جبرئيل فردها بجناحه و قال لها اخرجي على ما أمرت به فرجعت و خرجت على ما أمرت به فأهلكت قوم عاد و من كان بحضرتهم و أما قوله و إلى ثمود أخاهم صالحا قال يا قوم اعبدوا الله ما لكم من إله غيره هو أنشأكم من الأرض و استعمركم فيها فاستغفروه ثم توبوا إليه إن ربي قريب مجيب إلى قوله و إننا لفي شك مما تدعونا إليه مريب فإن الله تبارك و تعالى بعث صالحا إلى ثمود و هو ابن ستة عشر سنة لا يجيبوه إلى خير و كان لهم سبعون صنما يعبدونها من دون الله فلما رأى ذلك منهم قال لهم يا قوم بعثت إليكم و أنا ابن ستة عشر سنة و قد بلغت عشرين و مائة سنة و أنا أعرض عليكم أمرين إن شئتم فاسألوني مهما أردتم حتى أسأل إلهي فيجيبكم و إن شئتم سألت آلهتكم فإن أجابتني خرجت عنكم ، فقالوا أنصفت فأمهلنا فأقبلوا يتعبدون ثلاثة أيام و يتمسحون بالأصنام و يذبحون لها و أخرجوها إلى سفح الجبل و أقبلوا يتضرعون إليها ، فلما كان اليوم


تفسير القمي ج : 1ص :331


الثالث قال لهم صالح (عليه‏السلام‏) قد طال هذا الأمر فقالوا له سل من شئت ، فدنا إلى أكبر صنم لهم ، فقال ما اسمك ؟ فلم يجبه ، فقال لهم ما له لا يجيبني ؟ قالوا له تنح عنه فتنحى عنه و أقبلوا إليه و وضعوا على رءوسهم التراب و ضجوا و قالوا فضحتنا و نكست رءوسنا و قال صالح قد ذهب النهار ، فقالوا سله فدنا منه فكلمه فلم يجبه فبكوا و تضرعوا حتى فعلوا ذلك ثلاث مرات فلم يجبهم بشي‏ء ، فقالوا إن هذا لا يجيبك و لكنا نسأل إلهك ، فقال لهم سلوا ما شئتم فقالوا سله أن يخرج لنا من هذا الجبل ناقة حمراء شقراء عشراء أي حاملة تضرب بمنكبيها طرفي الجبلين و تلقي فصيلها من ساعتها و تدر لبنها ، فقال صالح إن الذي سألتموني عندي عظيم و عند الله هين ، فقام و صلى ركعتين ثم سجد و تضرع إلى الله فما رفع رأسه حتى تصدع الجبل و سمعوا له دويا شديدا ففزعوا منه و كادوا أن يموتوا منه فطلع رأس الناقة و هي تجتر فلما خرجت ألقت فصيلها و درت لبنها فبهتوا و قالوا قد علمنا يا صالح إن ربك أعز و أقدر من آلهتنا التي نعبدها .


و كان لقريتهم ماء و هي الحجر التي ذكرها الله تعالى في كتابه و هو قوله « كذب أصحاب الحجر المرسلين » فقال لهم صالح لهذه الناقة شرب أي تشرب ماءكم يوما و تدر لبنها عليكم يوما و هو قوله عز و جل « لها شرب و لكم شرب يوم معلوم و لا تمسوها بسوء فيأخذكم عذاب يوم عظيم » فكانت تشرب ماءهم يوما و إذا كان من الغد وقفت وسط قريتهم فلا يبقى في القرية أحد إلا حلب منها حاجته و كان فيهم تسعة من رؤسائهم كما ذكر الله في سورة النمل « و كان في المدينة تسعة رهط يفسدون في الأرض و لا يصلحون » فعقروا الناقة و رموها حتى قتلوها و قتلوا الفصيل فلما عقروا الناقة قالوا لصالح « ائتنا بما تعدنا إن كنت من المرسلين » قال صالح تمتعوا في داركم ثلاثة أيام ذلك وعد غير مكذوب


تفسير القمي ج : 1ص :332


ثم قال لهم و علامة هلاككم أنه تبيض وجوهكم غدا و تحمر بعد غد و تسود في اليوم الثالث فلما كان من الغد نظروا إلى وجوههم و قد ابيضت مثل القطن فلما كان اليوم الثاني احمرت مثل الدم فلما كان اليوم الثالث اسودت وجوههم فبعث الله عليهم صيحة و زلزلة فهلكوا و هو قوله « فأخذتهم الرجفة فأصبحوا في ديارهم جاثمين » فما تخلص منهم غير صالح و قوم مستضعفين مؤمنين و هو قوله فلما جاء أمرنا نجينا صالحا إلى قوله ألا إن ثمود كفروا ربهم ألا بعدا لثمود .


و أما قوله و لقد جاءت رسلنا إبراهيم بالبشرى قالوا سلاما قال سلام فما لبث أن جاء بعجل حنيذ أي مشوي نضيج فإنه لما ألقى نمرود إبراهيم (عليه‏السلام‏) في النار فجعلها الله عليه بردا و سلاما بقي إبراهيم مع نمرود و خاف نمرود من إبراهيم فقال يا إبراهيم اخرج من بلادي و لا تساكني فيها ، و كان إبراهيم (عليه‏السلام‏) قد تزوج بسارة و هي بنت خاله و قد كانت آمنت به ، و آمن له لوط و كان غلاما ، و قد كان إبراهيم (عليه‏السلام‏) عنده غنيمات و كان معاشه منها فخرج إبراهيم من بلاد نمرود و معه سارة في صندوق و ذلك أنه كان شديد الغيرة ، فلما أراد الخروج من بلاد نمرود منعوه و أرادوا أن يأخذوا منه غنيماته ، و قالوا له هذا ما كسبته في سلطان الملك و بلاده و أنت مخالف له فقال لهم إبراهيم بيني و بينكم قاضي الملك سدوم [ سندوم ] فصاروا إليه و قالوا إن هذا مخالف لدين الملك و ما معه كسبه في بلاد الملك و لا ندعه يخرج معه شيئا فقال سندوم صدقوا خل عما في في يديك ، فقال إبراهيم (عليه‏السلام‏) إنك إن لم تقض بالحق تمت الساعة ، قال و ما الحق قال قل لهم يردوا علي عمري الذي أفنيته في كسب ما معي حتى أرد عليهم ، فقال سندوم يجب أن تردوا عمره فخلوا عنه عما كان في يده فخرج إبراهيم و كتب نمرود في الدنيا ألا تدعوه يسكن العمران فمر ببعض عمال نمرود و كان كل من مر به يأخذ عشر ما معه و كانت سارة مع إبراهيم في الصندوق ، فأخذ


تفسير القمي ج : 1ص :333


عشر ما كان مع إبراهيم ثم جاء إلى الصندوق فقال له لا بد من أن أفتحه فقال إبراهيم (عليه‏السلام‏) عده ما شئت و خذ عشره فقال لا بد من أن تفتحه ففتحه فلما نظر إلى سارة تعجب من جمالها فقال لإبراهيم ما هذه المرأة التي هي معك ؟ قال هي أختي و إنما عنى أخته في الدين ، قال العاشر لست أدعك تبرح من مكانك حتى أعلم الملك بحالك و حالها فبعث رسولا إلى الملك فأمر أجناده فحملت الصندوق إليه فهم بها و مد يده إليها فقالت له أعوذ بالله منك فجفت يده و التصقت بصدره و أصابته من ذلك شدة ، فقال يا سارة ما هذا الذي أصابني منك ؟ فقالت بما هممت به ، فقال قد هممت لك بالخير فادعي الله أن يردني إلى ما كنت ، فقالت اللهم إن كان صادقا فرده كما كان فرجع إلى ما كان و كانت على رأسه جارية فقال يا سارة خذي هذه الجارية تخدمك و هي هاجر أم إسماعيل (عليهماالسلام‏) فحمل إبراهيم سارة و هاجر فنزلوا البادية على ممر طريق اليمن و الشام و جميع الدنيا فكان يمر به الناس فيدعوهم إلى الإسلام و قد كان شاع خبره في الدنيا أن الملك ألقاه في النار فلم يحترق و كانوا يقولون له لا تخالف دين الملك فإنه يقتل من خالفه ، و كان إبراهيم كل من يمر به يضيفه و كان على سبعة فراسخ منه بلاد عامرة كثيرة الشجر و النبات و الخير و كان الطريق عليها ، فكان كل من يمر بتلك البلاد يتناول من ثمارهم و زروعهم فجزعوا من ذلك فجاءهم إبليس في صورة شيخ فقال لهم أدلكم على ما إن فعلتموه لم يمر بكم أحد ، فقالوا ما هو ؟ قال من مر بكم فانكحوه في دبره فاسلبوه ثيابه ثم تصور لهم إبليس في صورة أمرد حسن الوجه جميل الثياب فجاءهم فوثبوا عليه ففجروا به كما أمرهم فاستطابوه فكانوا يفعلونه بالرجال فاستغنى الرجال بالرجال و النساء بالنساء ، فشكى الناس ذلك إلى إبراهيم (عليه‏السلام‏) فبعث الله إليهم لوطا يحذرهم و ينذرهم فلما نظروا إلى لوط قالوا من أنت قال أنا ابن خال إبراهيم الذي ألقاه الملك في النار فلم يحترق و جعلها الله بردا و سلاما و هو بالقرب منكم فاتقوا الله و لا تفعلوا هذا فإن الله يهلككم فلم يجسروا


تفسير القمي ج : 1ص :334


عليه و خافوه و كفوا عنه و كان لوط كلما مر به رجل يريدونه بسوء خلصه من أيديهم و تزوج لوط فيهم و ولد له بنات ، فلما طال ذلك على لوط و لم يقبلوا منه قالوا له « لئن لم تنته يا لوط لتكونن من المخرجين » أي لنرجمنك و لنخرجنك فدعا عليهم لوط فبينما إبراهيم (عليه‏السلام‏) قاعد في موضعه الذي كان فيه و قد كان أضاف قوما و خرجوا و لم يكن عنده شي‏ء فنظر إلى أربعة نفر قد وقفوا عليه لا يشبهون الناس فقالوا سلاما فقال إبراهيم سلام ، فجاء إبراهيم إلى سارة فقال لها قد جاء أضياف لا يشبهون الناس قال ما عندنا إلا هذا العجل فذبحه و شواه و حمله إليهم و ذلك قول الله عز و جل « و لقد جاءت رسلنا إبراهيم بالبشرى قالوا سلاما قال سلام فما لبث أن جاء بعجل حنيذ فلما رءا أيديهم لا تصل إليه نكرهم و أوجس منهم خيفة » و جاءت سارة في جماعة معها فقالت لهم ما لكم تمتنعون من طعام خليل الله فقالوا لإبراهيم لا تخف إنا أرسلنا إلى قوم لوط ففزعت سارة ، و ضحكت أي حاضت و قد كان ارتفع حيضها منذ دهر طويل فقال الله عز و جل فبشرناها بإسحاق و من وراء إسحاق يعقوب فوضعت يدها على وجهها فقالت يا ويلتى ء ألد و أنا عجوز و هذا بعلي شيخا إن هذا لشي‏ء عجيب فقال لها جبرئيل أ تعجبين من أمر الله و رحمة الله و بركاته عليكم أهل البيت إنه حميد مجيد فلما ذهب عن إبراهيم الروع و جاءته البشرى بإسحاق أقبل يجادل كما حكى الله عز و جل يجادلنا في قوم لوط إن إبراهيم لحليم أواه منيب فقال إبراهيم لجبرئيل بما ذا أرسلت قال بهلاك قوم لوط فقال إبراهيم « إن فيها لوطا » قال جبرئيل نحن أعلم بمن فيها لننجيه و أهله « إلا امرأته كانت من الغابرين » قال إبراهيم يا جبرئيل إن كان في المدينة مائة رجل من المؤمنين يهلكهم الله قال لا قال فإن كان فيهم خمسون قال لا قال فإن كان فيهم عشرة رجال قال لا قال فإن كان واحد قال لا و هو قوله فما وجدنا فيها غير بيت من


تفسير القمي ج : 1ص :335


المسلمين فقال إبراهيم يا جبرئيل راجع ربك فيهم فأوحى الله كلمح البصر يا إبراهيم أعرض عن هذا إنه قد جاء أمر ربك و إنهم أتاهم عذاب غير مردود فخرجوا من عند إبراهيم (عليه‏السلام‏) فوقفوا على لوط في ذلك الوقت و هو يسقي زرعه فقال لهم لوط من أنتم قالوا نحن أبناء السبيل أضفنا الليلة ، فقال لهم يا قوم إن أهل هذه القرية قوم سوء لعنهم الله و أهلكهم ينكحون الرجال و يأخذون الأموال فقالوا فقد أبطأنا فأضفنا فجاء لوط إلى أهله و كانت منهم فقال لها إنه قد أتاني أضياف في هذه الليلة فاكتمي عليهم حتى أعفو عنك جميع ما كان منك إلى هذا الوقت قالت أفعل و كانت العلامة بينها و بين قومها إذا كان عند لوط أضياف بالنهار تدخن فوق السطح و إذا كان بالليل توقد النار ، فلما دخل جبرئيل و الملائكة معه بيت لوط (عليه‏السلام‏) وثبت امرأته على السطح فأوقدت نارا فعلم أهل القرية و أقبلوا إليه من كل ناحية كما حكى الله عز و جل و جاءه قومه يهرعون إليه أي يسرعون و يعدون فلما صاروا إلى باب البيت قالوا يا لوط أ و لم ننهك عن العالمين فقال لهم كما حكى الله هؤلاء بناتي هن أطهر لكم فاتقوا الله و لا تخزون في ضيفي أ ليس منكم رجل رشيد .


و حدثني أبي عن محمد بن عمرو رحمه الله في قول لوط (عليه‏السلام‏) « هؤلاء بناتي هن أطهر لكم » قال عنى به أزواجهم و ذلك أن النبي أبو أمته ، فدعاهم إلى الحلال و لم يكن يدعوهم إلى الحرام ، فقال أزواجكم هن أطهر لكم قالوا لقد علمت ما لنا في بناتك من حق و إنك لتعلم ما نريد فقال لوط لما يئس لو أن لي بكم قوة أو آوي إلى ركن شديد أخبرنا الحسن بن علي بن مهزيار عن أبيه عن ابن أبي عمير عن بعض أصحابه عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) قال ما بعث الله نبيا بعد لوط إلا في عز من قومه ، و حدثني محمد بن جعفر قال حدثنا محمد بن أحمد [ مسلم ] عن محمد بن الحسين عن موسى بن سعدان عن عبد الله بن القاسم عن صالح عن


تفسير القمي ج : 1ص :336


أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) قال في قوله قوة قال القوة القائم (عليه‏السلام‏) و الركن الشديد ثلاثمائة و ثلاثة عشر قال علي بن إبراهيم فقال جبرئيل لو علم ما له من القوة ، فقال من أنتم ؟ فقال جبرئيل أنا جبرئيل ، فقال لوط بما ذا أمرت قال بهلاكهم فسأله الساعة قال موعدهم الصبح أ ليس الصبح بقريب فكسروا الباب و دخلوا البيت فضرب جبرئيل بجناحه على وجوههم فطمسها و هو قول الله عز و جل « و لقد راودوه عن ضيفه فطمسنا أعينهم فذوقوا عذابي و نذر » فلما رأوا ذلك علموا أنهم قد أتاهم العذاب فقال جبرئيل يا لوط فأسر بأهلك بقطع من الليل و اخرج من بينهم أنت و ولدك و لا يلتفت منكم أحد إلا امرأتك إنه مصيبها ما أصابهم و كان في قوم لوط رجل عالم فقال لهم يا قوم قد جاءكم العذاب الذي كان يعدكم لوط فاحرسوه و لا تدعوه يخرج من بينكم فإنه ما دام فيكم لا يأتيكم العذاب ، فاجتمعوا حول داره يحرسونه فقال جبرئيل يا لوط اخرج من بينهم فقال كيف أخرج و قد اجتمعوا حول داري ، فوضع بين يديه عمودا من نور فقال له اتبع هذا العمود و لا يلتفت منكم أحد فخرجوا من القرية من تحت الأرض فالتفتت امرأته فأرسل الله عليها صخرة فقتلتها ، فلما طلع الفجر صارت الملائكة الأربعة كل واحد في طرف من قريتهم فقلعوها من سبع أرضين إلى تخوم الأرض ثم رفعوها في الهواء حتى سمع أهل السماء نباح الكلاب و صراخ الديكة ثم قلبوها عليهم و أمطرهم الله حجارة من سجيل منضود مسومة عند ربك و ما هي من الظالمين ببعيد قوله « منضود » يعني بعضها على بعض منضدة و قوله « مسومة » أي منقوطة .


حدثني أبي عن سليمان الديلمي عن أبي بصير عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) في قوله « و أمطرنا عليهم حجارة من سجيل منضود مسومة » قال ما من عبد يخرج من الدنيا يستحل عمل قوم لوط إلا رماه الله كبده من تلك الحجارة تكون منيته


تفسير القمي ج : 1ص :337


فيها و لكن الخلق لا يرونه .


ثم ذكر عز و جل هلاك أهل مدين فقال و إلى مدين أخاهم شعيبا إلى قوله و لا تعثوا في الأرض مفسدين قال بعث الله شعيبا إلى مدين و هي قرية على طريق الشام فلم يؤمنوا به و حكى الله قولهم قالوا يا شعيب أ صلواتك تأمرك أن نترك ما يعبد آباؤنا إلى قوله الحليم الرشيد قال قالوا إنك لأنت السفيه الجاهل فكنى الله عز و جل قولهم فقال إنك لأنت الحليم الرشيد و إنما أهلكهم الله بنقص المكيال و الميزان قال يا قوم أ رأيتم إن كنت على بينة من ربي و رزقني منه رزقا حسنا و ما أريد أن أخالفكم إلى ما أنهيكم عنه إن أريد إلا الإصلاح ما استطعت و ما توفيقي إلا بالله عليه توكلت و إليه أنيب ثم ذكرهم و خوفهم بما نزل بالأمم الماضية فقال يا قوم لا يجرمنكم شقاقي أن يصيبكم مثل ما أصاب قوم نوح أو قوم هود أو قوم صالح و ما قوم لوط منكم ببعيد قالوا يا شعيب ما نفقه كثيرا مما تقول و إنا لنراك فينا ضعيفا و قد كان ضعف بصره و لو لا رهطك لرجمناك و ما أنت علينا بعزيز إلى قوله إني معكم رقيب أي انتظروا فبعث الله عليهم صيحة فماتوا و هو قوله فلما جاء أمرنا نجينا شعيبا و الذين آمنوا معه برحمة منا و أخذت الذين ظلموا الصيحة فأصبحوا في ديارهم جاثمين كأن لم يغنوا فيها ألا بعدا لمدين كما بعدت ثمود .


ثم ذكر عز و جل قصة موسى (عليه‏السلام‏) فقال و لقد أرسلنا موسى بآياتنا و سلطان مبين إلى قوله و أتبعوا في هذه لعنة يعني الهلاك و الغرق و يوم القيامة بئس الرفد المرفود أي يرفدهم الله بالعذاب ثم قال لنبيه (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ذلك من أنباء القرى أي أخبارها نقصه عليك يا محمد منها قائم و حصيد إلى قوله و ما زادوهم غير تتبيب أي غير تخسير و كذلك أخذ ربك إذ أخذ القرى و هي ظالمة إن أخذه أليم شديد إن في ذلك لآية لمن خاف عذاب الآخرة


تفسير القمي ج : 1ص :338


ذلك يوم مجموع له الناس و ذلك يوم مشهود أي يشهد عليهم الأنبياء و الرسل و ما نؤخره إلا لأجل معدود يوم يأت لا تكلم نفس إلا بإذنه فمنهم شقي و سعيد فأما الذين شقوا ففي النار لهم فيها زفير و شهيق خالدين فيها ما دامت السموات و الأرض فهذا هو في نار الدنيا قبل القيامة ما دامت السموات و الأرض و قوله و أما الذين سعدوا ففي الجنة خالدين فيها يعني في جنات الدنيا التي تنقل إليها أرواح المؤمنين ما دامت السموات و الأرض إلا ما شاء ربك عطاء غير مجذوذ يعني غير مقطوع من نعيم الآخرة في الجنة يكون متصلا به و هو رد على من ينكر عذاب القبر و الثواب و العقاب في الدنيا في البرزخ قبل يوم القيامة و قوله و إن كلا لما ليوفينهم ربك أعمالهم قال في القيامة ثم قال لنبيه فاستقم كما أمرت و من تاب معك و لا تطغوا أي في الدنيا لا تطغوا و لا تركنوا إلى الذين ظلموا قال ركون مودة و نصيحة و طاعة و ما لكم من دون الله من أولياء ثم لا تنصرون و قوله أقم الصلاة طرفي النهار الغداة و المغرب و زلفا من الليل العشاء الآخرة إن الحسنات يذهبن السيئات فإن صلاة المؤمنين في الليل تذهب ما عملوا بالنهار من السيئات و الذنوب ثم قال و لو شاء ربك لجعل الناس أمة واحدة أي على مذهب واحد و لا يزالون مختلفين إلا من رحم ربك و لذلك خلقهم و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) قال في قوله : لا يزالون مختلفين في الدين إلا من رحم ربك يعني آل محمد و أتباعهم يقول الله و لذلك خلقهم يعني أهل رحمة لا يختلفون في الدين قوله و تمت كلمة ربك لأملأن جهنم من الجنة و الناس أجمعين و هم الذين سبق الشقاء لهم فحق عليهم القول إنهم للنار خلقوا و هم الذين حقت عليهم كلمة ربك أنهم لا يؤمنون قال علي بن إبراهيم ثم خاطب الله نبيه فقال و كلا نقص عليك من أنباء الرسل أي أخبارهم ما نثبت به فؤادك و جاءك في هذه الحق في القرآن و هذه السورة من أخبار الأنبياء و هلاك الأمم ثم قال و قل للذين لا يؤمنون اعملوا على


تفسير القمي ج : 1ص :339


مكانتكم إنا عاملون أي نعاقبكم و انتظروا إنا منتظرون و لله غيب السموات و الأرض و إليه يرجع الأمر كله فاعبده و توكل عليه و ما ربك بغافل عما تعملون .

تفسیرسوره یونس

  سورة يونس مكية مائة و عشر آية  110

بسم الله الرحمن الرحيم الر تلك آيات الكتاب الحكيم قال الر هو حرف من حروف الاسم الأعظم المنقطع في القرآن فإذا ألفه الرسول أو الإمام فدعا به أجيب ثم قال : أ كان للناس عجبا أن أوحينا إلى رجل منهم يعني رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أن أنذر الناس و بشر الذين آمنوا أن لهم قدم صدق عند ربهم قال فحدثني أبي عن حماد بن عيسى عن إبراهيم بن عمر اليماني عن


تفسير القمي ج : 1ص :309


أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) في قوله « قدم صدق عند ربهم » قال هو رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قوله إن ربكم الله الذي خلق السموات و الأرض في ستة أيام ثم استوى على العرش إلى قوله لآيات لقوم يتقون فإنه محكم و قوله إن الذين لا يرجون لقاءنا أي لا يؤمنون به و رضوا بالحيوة الدنيا و اطمأنوا بها و الذين هم عن آياتنا غافلون قال الآيات أمير المؤمنين و الأئمة (عليهم‏السلام‏) و الدليل على ذلك قول أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) « ما لله آية أكبر مني » و قوله إن الذين آمنوا و عملوا الصالحات يهديهم ربهم بإيمانهم تجري من تحتهم الأنهار في جنات النعيم دعواهم فيها أي تسبيحهم في الجنة سبحانك اللهم و تحيتهم فيها سلام قال بعضهم لبعض و قوله و لو يعجل الله للناس الشر استعجالهم بالخير لقضي إليهم أجلهم قال لو عجل الله لهم الشر كما يستعجلون الخير لقضي إليهم أجلهم أي يفرغ من أجلهم قوله و إذا مس الإنسان الضر دعانا لجنبه أو قاعدا أو قائما فلما كشفنا عنه ضره مر كأن لم يدعنا إلى ضر مسه قال دعانا لجنبه العليل الذي لا يقدر أن يجلس أو قاعدا الذي لا يقدر أن يقوم أو قائما قال الصحيح و قوله « فلما كشفنا عنه ضره مر كأن لم يدعنا إلى ضر مسه » أي ترك و مر و نسي كأن لم يدعنا إلى ضر مسه و قوله و لقد أهلكنا القرون من قبلكم لما ظلموا و جاءتهم رسلهم بالبينات يعني عادا و ثمود و من أهلكه الله ثم قال ثم جعلناكم خلائف في الأرض من بعدهم لننظر كيف تعملون يعني حتى نرى فوضع النظر مكان الرؤية و قوله و إذا تتلى عليهم آياتنا بينات قال الذين لا يرجون لقاءنا ائت بقرآن غير هذا أو بدله قل ما يكون لي أن أبدله من تلقاء نفسي إن أتبع إلا ما يوحى إلي فإن قريشا قالت لرسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ائتنا بقرآن غير هذا فإن هذا شي‏ء تعلمته من اليهود و النصارى قال الله قل لهم لو شاء الله ما تلوته عليكم و لا أدريكم به فقد لبثت فيكم عمرا من قبله أ فلا تعقلون أي لقد لبثت فيكم أربعين سنة قبل أن يوحى إلي لم آتكم بشي‏ء منه


تفسير القمي ج : 1ص :310


حتى أوحي إلي و أما قوله « أو بدله » فإنه أخبرني الحسن بن علي عن أبيه عن حماد بن عيسى عن أبي السفاتج عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) في قول الله : ائت بقرآن غير هذا أو بدله يعني أمير المؤمنين علي بن أبي طالب (عليه‏السلام‏) قل ما يكون لي أن أبدله من تلقاء نفسي إن أتبع إلا ما يوحى إلي يعني في علي بن أبي طالب أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) قال علي بن إبراهيم في قوله و يعبدون من دون الله ما لا يضرهم و لا ينفعهم و يقولون هؤلاء شفعاؤنا عند الله قال كانت قريش يعبدون الأصنام و يقولون إنما نعبدهم ليقربونا إلى الله زلفى فإنا لا نقدر على عبادة الله فرد الله عليهم فقال قل لهم يا محمد أ تنبئون الله بما لا يعلم أي ليس فوضع حرفا مكان حرف أي ليس له شريك يعبد و قوله و ما كان الناس إلا أمة واحدة فاختلفوا أي على مذهب واحد و لو لا كلمة سبقت من ربك لقضي بينهم أي كان ذلك في علم الله السابق أن يختلفوا و يبعث فيهم الأنبياء و الأئمة من بعد الأنبياء و لو لا ذلك لهلكوا عند اختلافهم .


قوله : إنما مثل الحيوة الدنيا كماء أنزلناه من السماء فاختلط به نبات الأرض مما يأكل الناس و الأنعام حتى إذا أخذت الأرض زخرفها و ازينت و ظن أهلها أنهم قادرون عليها أتاها أمرنا ليلا أو نهارا فجعلناها حصيدا كأن لم تغن بالأمس فإنه حدثني أبي عن محمد بن الفضيل عن أبيه عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) قال قلت له جعلت فداك بلغنا أن لآل جعفر راية و لآل العباس رايتين فهل انتهى إليك من علم ذلك شي‏ء ؟ قال أما آل جعفر فليس بشي‏ء و لا إلى شي‏ء و أما آل العباس فإن لهم ملكا مبطنا يقربون فيه البعيد و يبعدون فيه القريب و سلطانهم عسر ليس يسر حتى إذا أمنوا مكر الله و أمنوا عقابه صيح فيهم صيحة لا يبقى لهم منال يجمعهم و لا رجال تمنعهم و قول الله حتى إذا أخذت الأرض زخرفها الآية ، قلت جعلت فداك فمتى يكون ذلك قال أما إنه لم يوقت لنا فيه


تفسير القمي ج : 1ص :311


وقت و لكن إذا حدثناكم بشي‏ء فكان كما نقول فقولوا صدق الله و رسوله و إن كان بخلاف ذلك فقولوا صدق الله و رسوله تؤجروا مرتين و لكن إذا اشتدت الحاجة و الفاقة و أنكر الناس بعضهم بعضا فعند ذلك توقعوا هذا الأمر صباحا أو مساء ، فقلت جعلت فداك الحاجة و الفاقة قد عرفناهما فما إنكار الناس بعضهم بعضا قال يأت الرجل أخاه في حاجة فيلقاه بغير الوجه الذي كان يلقاه فيه و يكلمه بغير الكلام الذي كان يكلمه قوله و الله يدعوا إلى دار السلام و يهدي من يشاء إلى صراط مستقيم يعني الجنة قوله للذين أحسنوا الحسنى و زيادة قال النظر إلى وجه الله عز و جل و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله للذين أحسنوا الحسنى و زيادة فأما الحسنى الجنة و أما الزيادة فالدنيا ما أعطاهم الله في الدنيا لم يحاسبهم به في الآخرة و يجمع ثواب الدنيا و الآخرة و يثيبهم بأحسن أعمالهم في الدنيا و الآخرة يقول الله و لا يرهق وجوههم قتر و لا ذلة أولئك أصحاب الجنة هم فيها خالدون قال علي بن إبراهيم في قوله و لا يرهق وجوههم قتر و لا ذلة القتر الجوع و الفقر و الذلة الخوف .


و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله و الذين كسبوا السيئات جزاء سيئة بمثلها و ترهقهم ذلة ما لهم من الله من عاصم قال هؤلاء أهل البدع و الشبهات و الشهوات يسود الله وجوههم ثم يلقونه يقول الله كأنما أغشيت وجوههم قطعا من الليل مظلما يسود الله وجوههم يوم القيامة و يلبسهم الذل و الصغار يقول الله أولئك أصحاب النار هم فيها خالدون قال علي بن إبراهيم في قوله و يوم نحشرهم جميعا ثم نقول للذين أشركوا مكانكم أنتم و شركاؤكم


تفسير القمي ج : 1ص :312


فزيلنا بينهم قال يبعث الله نارا تزيل بين الكفار و المؤمنين قوله هنالك تبلو كل نفس ما أسلفت أي تتبع ما قدمت و ردوا إلى الله مولاهم الحق و ضل عنهم ما كانوا يفترون أي بطل عنهم ما كانوا يفترون و قوله قل من يرزقكم من السماء و الأرض إلى قوله و ادعوا من استطعتم من دون الله إن كنتم صادقين فإنه محكم و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله أ فمن يهدي إلى الحق أحق أن يتبع أمن لا يهدي إلا أن يهدى فما لكم كيف تحكمون فأما من يهدي إلى الحق فهم محمد و آل محمد من بعده و أما من لا يهدي إلا أن يهدى فهو من خالف من قريش و غيرهم أهل بيته من بعده ، و قال علي بن إبراهيم في قوله بل كذبوا بما لم يحيطوا بعلمه و لما يأتهم تأويله أي لم يأتهم تأويله كذلك كذب الذين من قبلهم قال نزلت في الرجعة كذبوا بها أي أنها لا تكون ثم قال : و منهم من يؤمن به و منهم من لا يؤمن به و ربك أعلم بالمفسدين و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله و منهم من لا يؤمن به فهم أعداء محمد و آل محمد من بعده « و ربك أعلم بالمفسدين » و الفساد المعصية لله و لرسوله .


و قال علي بن إبراهيم في قوله و إن كذبوك فقل لي عملي و لكم عملكم إلى قوله ما كانوا مهتدين فإنه محكم ثم قال و إما نرينك يا محمد بعض الذي نعدهم من الرجعة و قيام القائم أو نتوفينك قبل ذلك فإلينا مرجعهم ثم الله شهيد على ما يفعلون و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله قل أ رأيتم إن أتاكم عذابه بياتا يعني ليلا أو نهارا ما ذا يستعجل منه المجرمون فهذا عذاب ينزل في آخر الزمان على فسقة أهل القبلة و هم يجحدون نزول العذاب عليهم قال علي بن إبراهيم في قوله أ ثم إذا ما وقع آمنتم به أي صدقتم في الرجعة فيقال لهم الآن تؤمنون يعني بأمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) و قد كنتم به تستعجلون ثم قيل للذين ظلموا آل محمد حقهم ذوقوا عذاب الخلد


تفسير القمي ج : 1ص :313


هل تجزون إلا بما كنتم تكسبون ثم قال و يستنبئونك يا محمد أهل مكة في علي أ حق هو أي إمام قل إي و ربي إنه لحق إمام ثم قال و لو أن لكل نفس ظلمت آل محمد حقهم ما في الأرض جميعا لافتدت به في ذلك الوقت يعني الرجعة و قوله و أسروا الندامة لما رأوا العذاب و قضي بينهم بالقسط و هم لا يظلمون حدثني محمد بن جعفر قال حدثني محمد بن أحمد عن أحمد بن الحسين عن صالح بن أبي عمار عن الحسن بن موسى الخشاب عن رجل عن حماد بن عيسى عمن رواه عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) قال سئل عن قول الله تبارك و تعالى : و أسروا الندامة لما رأوا العذاب قال قيل له ما ينفعهم أسرار الندامة و هم في العذاب ؟ قال كرهوا شماتة الأعداء و قوله ألا إن لله ما في السموات و الأرض ألا إن وعد الله حق و لكن أكثرهم لا يعلمون هو يحيي و يميت و إليه ترجعون فإنه محكم رجع إلى رواية علي بن إبراهيم بن هاشم قال ثم قال : يا أيها الناس قد جاءتكم موعظة من ربكم و شفاء لما في الصدور و هدى و رحمة للمؤمنين قال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و القرآن ثم قال قل لهم يا محمد بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا هو خير مما يجمعون قال : الفضل رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و رحمته أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) فبذلك فليفرحوا ، قال فليفرح شيعتنا هو خير مما أعطوا أعداؤنا من الذهب و الفضة و قوله قل أ رأيتم ما أنزل الله لكم من رزق فجعلتم منه حراما و حلالا قل آلله أذن لكم أم على الله تفترون و هو ما أحلته و حرمته أهل الكتاب بقوله « و قالوا ما في بطون هذه الأنعام خالصة لذكورنا و محرم على أزواجنا » و قوله « و جعلوا لله مما ذرأ من الحرث و الأنعام نصيبا ... الآية » فاحتج الله عليهم فقال قل لهم « آلله أذن لكم أم على الله تفترون » و أما قوله و ما تكون في شأن و ما تتلو منه من قرآن مخاطبة لرسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و لا تعملون من عمل إلا كنا عليكم شهودا قال كان رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) إذا قرأ هذه الآية بكى بكاء


تفسير القمي ج : 1ص :314


شديدا و معنى قوله و ما تكون في شأن أي في عمل نعمله خيرا أو شرا و ما يعزب عن ربك أي لا يغيب عنه من مثقال ذرة في الأرض و لا في السماء و لا أصغر من ذلك و لا أكبر إلا في كتاب مبين و قوله الذين آمنوا أي صدقوا و كانوا يتقون لهم البشرى في الحيوة الدنيا و في الآخرة لا تبديل لكلمات الله قال البشرى في الحياة الدنيا الرؤيا الحسنة يراها المؤمن و في الآخرة عند الموت و هو قول الله « الذين تتوفيهم الملائكة طيبين يقولون سلام عليكم ادخلوا الجنة » و قوله « لا تبديل لكلمات الله » أي لا تغير الإمامة و الدليل على أن الكلمات الإمامة قوله « و جعلها كلمة باقية في عقبه » يعني الإمامة و قوله و لا يحزنك قولهم إن العزة لله جميعا و هو السميع العليم إلى قوله بما كانوا يكفرون فإنه محكم و قوله و اتل عليهم مخاطبة لمحمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نبأ نوح أي خبر نوح إذ قال لقومه يا قوم إن كان كبر عليكم مقامي و تذكيري بآيات الله فعلى الله توكلت فاجمعوا أمركم و شركاءكم الذين تعبدون ثم لا يكن أمركم عليكم غمة أي لا تغتموا ثم اقضوا إلي أي ادعوا علي و لا تنظرون .


و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله و قال موسى يا قوم إن كنتم آمنتم بالله فعليه توكلوا إن كنتم مسلمين فقالوا على الله توكلنا ربنا لا تجعلنا فتنة للقوم الظالمين فإن قوم موسى استعبدهم آل فرعون و قالوا لو كان لهؤلاء على الله كرامة كما يقولون ما سلطنا عليهم فقال موسى لقومه يا قوم إن كنتم آمنتم بالله فعليه توكلوا إن كنتم مسلمين فقالوا على الله توكلنا ربنا لا تجعلنا فتنة للقوم الظالمين و نجنا برحمتك من القوم الكافرين و قال علي بن إبراهيم في قوله و أوحينا إلى موسى و أخيه أن تبوءا لقومكما بمصر بيوتا و اجعلوا بيوتكم قبلة يعني بيت المقدس حدثنا محمد بن جعفر قال حدثنا جعفر بن محمد بن مالك عن عباد بن يعقور [ مقعود يعقوب ] [ عن محمد بن يعفور ] عن أبي جعفر


تفسير القمي ج : 1ص :315


عن أبي إبراهيم (عليه‏السلام‏) قال لما خافت بنو إسرائيل جبابرتها أوحى الله إلى موسى و هارون (عليهماالسلام‏) أن تبوءا لقومكما بمصر بيوتا و اجعلوا بيوتكم قبلة قال أمروا أن يصلوا في بيوتهم و قال علي بن إبراهيم في قوله و قال موسى ربنا إنك آتيت فرعون و ملأه زينة أي ملكا و أموالا في الحيوة الدنيا ربنا ليضلوا عن سبيلك أي يفتنوا الناس بالأموال و العطايا ليعبدوه و لا يعبدوك ربنا اطمس على أموالهم أي أهلكها و اشدد على قلوبهم فلا يؤمنوا حتى يروا العذاب الأليم فقال الله عز و جل قد أجيبت دعوتكما فاستقيما و لا تتبعان سبيل الذين لا يعلمون أي لا تتبعا طريق فرعون و أصحابه .


و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله و جاوزنا ببني إسرائيل البحر فأتبعهم فرعون و جنوده بغيا و عدوا إلى قوله و أنا من المسلمين فإن بني إسرائيل قالوا يا موسى ادع الله أن يجعل لنا مما نحن فيه فرجا فدعا فأوحى الله إليه أن سر بهم ، قال يا رب البحر أمامهم ، قال امض فإني آمره أن يطيعك و ينفرج لك ، فخرج موسى ببني إسرائيل و اتبعهم فرعون حتى إذا كاد أن يلحقهم و نظروا إليه و قد أظلهم ، قال موسى للبحر انفرج لي ، قال ما كنت لأفعل و قال بنو إسرائيل لموسى غررتنا و أهلكتنا فليتك تركتنا يستعبدنا آل فرعون و لم نخرج الآن نقتل قتلة ، قال كلا إن معي ربي سيهدين و اشتد على موسى ما كان يصنع به عامة قومه و قالوا يا موسى إنا لمدركون ، زعمت أن البحر ينفرج لنا حتى نمضي و نذهب و قد رهقنا فرعون و قومه و هم هؤلاء تراهم قد دنوا منا ، فدعا موسى ربه فأوحى الله إليه أن اضرب بعصاك البحر فضربه فانفلق البحر فمضى موسى و أصحابه حتى قطعوا البحر و أدركهم آل فرعون ، فلما نظروا إلى البحر قالوا لفرعون ما تعجب مما ترى ؟ قال أنا فعلت هذا فمروا و امضوا فيه ، فلما توسط فرعون و من معه أمر الله البحر فانطبق عليهم فغرقهم أجمعين ، فلما


تفسير القمي ج : 1ص :316


أدرك فرعون الغرق قال آمنت أنه لا إله إلا الذي آمنت به بنو إسرائيل و أنا من المسلمين يقول الله الآن و قد عصيت قبل و كنت من المفسدين يقول كنت من العاصين فاليوم ننجيك ببدنك قال إن قوم فرعون ذهبوا أجمعين في البحر فلم ير منهم أحد هو وافى البحر إلا هوى بجسمه إلى النار و أما فرعون فنبذه الله وحده فألقاه بالساحل لينظروا إليه و ليعرفوه ليكون لمن خلفه آية و لئلا يشك أحد في هلاكه و إنهم كانوا اتخذوه ربا فأراهم الله إياه جيفة ملقاة بالساحل ليكون لمن خلفه عبرة و عظة يقول الله و إن كثيرا من الناس عن آياتنا لغافلون .


و قال علي بن إبراهيم قال الصادق (عليه‏السلام‏) ما أتى جبرئيل رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) إلا كئيبا حزينا و لم يزل كذلك منذ أهلك الله فرعون فلما أمره الله بنزول هذه الآية « الآن و قد عصيت قبل و كنت من المفسدين » نزل عليه و هو ضاحك مستبشر ، فقال له رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ما أتيتني يا جبرئيل إلا و تبينت الحزن في وجهك حتى الساعة ، قال يا محمد لما أغرق الله فرعون قال آمنت أنه لا إله إلا الله الذي آمنت به بنو إسرائيل و أنا من المسلمين ، فأخذت حمأة فوضعتها في فيه ثم قلت له الآن و قد عصيت قبل و كنت من المفسدين ، و عملت ذلك من غير أمر الله خفت أن تلحقه الرحمة من الله و يعذبني على ما فعلت فلما كان الآن و أمرني الله أن أؤدى إليك ما قلته أنا لفرعون آمنت و علمت أن ذلك كان لله رضى و قوله فاليوم ننجيك ببدنك فإن موسى (عليه‏السلام‏) أخبر بني إسرائيل أن الله قد أغرق فرعون فلم يصدقوه فأمر الله البحر فلفظ به على ساحل البحر حتى رأوه ميتا و قوله و لقد بوأنا بني إسرائيل مبوأ صدق قال ردهم إلى مصر و غرق فرعون و قوله فإن كنت في شك مما أنزلنا إليك فاسأل الذين يقرءون الكتاب من قبلك يعني الأنبياء حدثني أبي عن عمرو [ عمران ] بن سعيد الراشدي عن ابن مسكان عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) قال لما أسري برسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) إلى السماء فأوحى


تفسير القمي ج : 1ص :317


الله إليه في علي (عليه‏السلام‏) ما أوحى ما يشاء من شرفه و عظمه عند الله ورد إلى البيت المعمور و جمع له النبيين فصلوا خلفه عرض في نفس رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) من عظم ما أوحي إليه في علي (عليه‏السلام‏) فأنزل الله « فإن كنت في شك مما أنزلنا إليك فاسأل الذين يقرءون الكتاب من قبلك » يعني الأنبياء فقد أنزلنا عليهم في كتبهم من فضله ما أنزلنا في كتابك لقد جاءك الحق من ربك فلا تكونن من الممترين و لا تكونن من الذين كذبوا بآيات الله فتكون من الخاسرين فقال الصادق (عليه‏السلام‏) فو الله ما شك و ما سأل و قوله إن الذين حقت عليهم كلمة ربك لا يؤمنون و لو جاءتهم كل آية حتى يروا العذاب الأليم قال الذين جحدوا أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) و قوله « إن الذين حقت عليهم كلمة ربك لا يؤمنون » قال عرضت عليهم الولاية و قد فرض الله عليهم الإيمان بها فلم يؤمنوا بها .


و قوله فلو لا كانت قرية آمنت فنفعها إيمانها إلا قوم يونس لما آمنوا كشفنا عنهم عذاب الخزي في الحيوة الدنيا و متعناهم إلى حين فإنه حدثني أبي عن ابن أبي عمير عن جميل قال قال لي أبو عبد الله (عليه‏السلام‏) ما رد الله العذاب إلا عن قوم يونس ، و كان يونس يدعوهم إلى الإسلام فيأبوا ذلك ، فهم أن يدعو عليهم و كان فيهم رجلان عابد و عالم ، و كان اسم أحدهما مليخا و الآخر اسمه روبيل ، فكان العابد يشير على يونس بالدعاء عليهم و كان العالم ينهاه و يقول لا تدع عليهم فإن الله يستجيب لك و لا يحب هلاك عباده فقبل قول العابد و لم يقبل من العالم ، فدعا عليهم فأوحى الله عز و جل إليه يأتيهم العذاب في سنة كذا و كذا في شهر كذا و كذا في يوم كذا و كذا فلما قرب الوقت خرج يونس من بينهم مع العابد و بقي العالم فيها فلما كان في ذلك اليوم نزل العذاب فقال العالم لهم يا قوم افزعوا إلى الله فلعله يرحمكم و يرد العذاب عنكم ، فقالوا كيف نصنع ؟ قال اجتمعوا و اخرجوا إلى المفازة و فرقوا بين النساء و الأولاد و بين


تفسير القمي ج : 1ص :318


الإبل و أولادها و بين البقر و أولادها و بين الغنم و أولادها ثم ابكوا و ادعوا فذهبوا و فعلوا ذلك و ضجوا و بكوا فرحمهم الله و صرف عنهم العذاب و فرق العذاب على الجبال و قد كان نزل و قرب منهم ، فأقبل يونس لينظر كيف أهلكهم الله فرأى الزارعين يزرعون في أرضهم ، قال لهم ما فعل قوم يونس ؟ فقالوا له و لم يعرفوه إن يونس دعا عليهم فاستجاب الله له و نزل العذاب عليهم فاجتمعوا و بكوا و دعوا فرحمهم الله و صرف ذلك عنهم و فرق العذاب على الجبال فهم إذا يطلبون يونس ليؤمنوا به ، فغضب يونس و مر على وجهه مغاضبا لله كما حكى الله حتى انتهى إلى ساحل البحر فإذا سفينة قد شحنت و أرادوا أن يدفعوها فسألهم يونس أن يحملوه فحملوه ، فلما توسطوا البحر بعث الله حوتا عظيما فحبس عليهم السفينة من قدامها فنظر إليه يونس ففزع منه و صار إلى مؤخر السفينة فدار إليه الحوت و فتح فاه فخرج أهل السفينة فقالوا فينا عاص فتساهموا فخرج سهم يونس و هو قول الله عز و جل « فساهم فكان من المدحضين » فأخرجوه فألقوه في البحر فالتقمه الحوت و مر به في الماء .


و قد سأل بعض اليهود أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) عن سجن طاف أقطار الأرض بصاحبه ، فقال يا يهودي أما السجن الذي طاف أقطار الأرض بصاحبه فإنه الحوت الذي حبس يونس في بطنه فدخل في بحر القلزم ثم خرج إلى بحر مصر ثم دخل في بحر طبرستان ثم خرج في دجلة الغورا ثم مرت به تحت الأرض حتى لحقت بقارون ، و كان قارون هلك في أيام موسى و وكل الله به ملكا يدخله في الأرض كل يوم قامة رجل و كان يونس في بطن الحوت يسبح الله و يستغفره فسمع قارون صوته فقال للملك الموكل به أنظرني فإني أسمع كلام آدمي فأوحى الله إلى الملك الموكل به أنظره فأنظره ثم قال قارون من أنت ؟ قال يونس أنا المذنب الخاطى‏ء يونس بن متى قال فما فعل الشديد الغضب لله موسى بن عمران


تفسير القمي ج : 1ص :319


قال هيهات هلك . قال فما فعل الرءوف الرحيم على قومه هارون بن عمران ، قال هلك قال فما فعلت كلثم بنت عمران التي كانت سميت لي ؟ قال هيهات ما بقي من آل عمران أحد ، فقال قارون وا أسفا على آل عمران ! فشكر الله له ذلك فأمر الله الملك الموكل به أن يرفع عنه العذاب أيام الدنيا ، فرفع عنه فلما رأى يونس ذلك فنادى في الظلمات : أن لا إله إلا أنت سبحانك إني كنت من الظالمين ، فاستجاب الله له و أمر الحوت أن تلفظه فلفظته على ساحل البحر و قد ذهب جلده و لحمه و أنبت الله عليه شجرة من يقطين و هي الدباء فأظلته من الشمس فشكر ، ثم أمر الله الشجرة فتنحت عنه و وقع الشمس عليه فجزع فأوحى الله إليه يا يونس لم لم ترحم مائة ألف أو يزيدون و أنت تجزع من ألم ساعة فقال يا رب عفوك عفوك ، فرد الله عليه بدنه و رجع إلى قومه و آمنوا به و هو قوله فلو لا كانت قرية آمنت فنفعها إيمانها إلا قوم يونس لما آمنوا كشفنا عنهم عذاب الخزي في الحياة الدنيا و متعناهم إلى حين و قالوا مكث يونس في بطن الحوت تسع ساعات ثم قال الله لنبيه (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و لو شاء ربك لآمن من في الأرض كلهم جميعا أ فأنت تكره الناس حتى يكونوا مؤمنين يعني لو شاء الله أن يجبر الناس كلهم على الإيمان لفعل .


و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) قال لبث يونس في بطن الحوت ثلاثة أيام و نادى في الظلمات ظلمة بطن الحوت و ظلمة الليل و ظلمة البحر أن لا إله إلا أنت سبحانك [ تبت إليك ] إني كنت من الظالمين ، فاستجاب الله له فأخرجه الحوت إلى الساحل ثم قذفه فألقاه بالساحل و أنبت الله عليه شجرة من يقطين و هو القرع فكان يمصه و يستظل به و بورقه و كان تساقط شعره و رق جلده و كان يونس يسبح و يذكر الله الليل و النهار فلما أن قوي و اشتد بعث الله دودة فأكلت أسفل القرع فذبلت القرعة ثم يبست فشق ذلك على يونس فظل حزينا فأوحى


تفسير القمي ج : 1ص :320


الله إليه ما لك حزينا يا يونس ؟ قال يا رب هذه الشجرة التي كانت تنفعني سلطت عليها دودة فيبست ، قال يا يونس أ حزنت لشجرة لم تزرعها و لم تسقها و لم تعي بها أن يبست حين استغنيت عنها و لم تحزن لأهل نينوى أكثر من مائة ألف أردت أن ينزل عليهم العذاب إن أهل نينوى قد آمنوا و اتقوا فارجع إليهم ، فانطلق يونس إلى قومه فلما دنى من نينوى استحيا أن يدخل فقال لراع لقيه ، ائت أهل نينوى فقل لهم إن هذا يونس قد جاء قال الراعي أ تكذب أ ما تستحيي و يونس قد غرق في البحر و ذهب ، قال له يونس اللهم إن هذه الشاة تشهد لك أني يونس فنطقت الشاة بأنه يونس ، فلما أتى الراعي قومه و أخبره أخذوه و هموا بضربه ، فقال إن لي بينة بما أقول قالوا من يشهد ؟ قال هذه الشاة تشهد ؟ فشهدت أنه صادق و أن يونس قد رده الله إليهم فخرجوا يطلبونه فوجدوه فجاءوا به و آمنوا و حسن إيمانهم فمتعهم الله إلى حين و هو الموت و أجارهم من ذلك العذاب .


و قوله : قل انظروا ما ذا في السموات و الأرض و ما تغني الآيات و النذر عن قوم لا يؤمنون أخبرني الحسين بن محمد عن المعلى بن محمد قال حدثني أحمد بن محمد بن [ عن ] عبد الله عن أحمد بن هلال عن أمية بن علي عن داود بن كثير الرقي قال سألت أبا عبد الله (عليه‏السلام‏) عن قول الله « و ما تغني الآيات و النذر عن قوم لا يؤمنون » قال الآيات الأئمة و النذر الأنبياء (عليهم‏السلام‏) و قال علي بن إبراهيم في قوله قل يا محمد يا أيها الناس إن كنتم في شك من ديني فلا أعبد الذين تعبدون من دون الله و لكن أعبد الله الذي يتوفيكم فإنه محكم و قوله و لا تدع من دون الله ما لا ينفعك و لا يضرك فإن فعلت فإنك إذا من الظالمين فإنه مخاطبة للنبي (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و المعنى الناس ثم قال قل يا أيها الناس قد جاءكم الحق من ربكم فمن اهتدى فإنما يهتدي لنفسه و من ضل فإنما يضل عليها و ما أنا عليكم بوكيل أي


تفسير القمي ج : 1ص :321


لست بوكيل عليكم أحفظ أعمالكم إنما علي أن أدعوكم ثم قال و اتبع يا محمد ما يوحى إليك و اصبر حتى يحكم الله و هو خير الحاكمين .

تفسیر  سوره توبه

 سورة التوبة مدنية مائة و تسع و عشرون آية 129

براءة من الله و رسوله إلى الذين عاهدتم من المشركين قال حدثني أبي عن محمد بن الفضيل عن أبي الصباح الكناني عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) قال نزلت هذه الآية بعد ما رجع رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) من غزوة تبوك في سنة سبع من الهجرة قال و كان رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لما فتح مكة لم يمنع المشركين الحج في تلك السنة و كان سنة في العرب في الحج أنه من دخل مكة و طاف بالبيت في ثيابه لم يحل له إمساكها و كانوا يتصدقون بها و لا يلبسونها بعد الطواف ، و كل من وافى مكة يستعير ثوبا و يطوف فيه ثم يرده و من لم يجد عارية اكترى ثيابا و من لم يجد عارية و لا كراء و لم يكن له إلا ثوب واحد طاف بالبيت عريانا فجاءت امرأة من العرب وسيمة جميلة فطلبت ثوبا عارية أو كراء فلم تجده ، فقالوا لها إن طفت في ثيابك احتجت أن تتصدقي بها فقالت و كيف أتصدق بها و ليس لي غيرها فطافت بالبيت عريانة ، و أشرف عليها الناس فوضعت إحدى يديها على قبلها و الأخرى على دبرها فقالت مرتجزة :


اليوم يبدو بعضه أو كله


فما بدا منه فلا أحله فلما فرغت من الطواف خطبها جماعة فقالت إن لي زوجا . و كانت سيرة رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قبل نزول سورة البراءة أن لا يقاتل إلا من قاتله و لا يحارب إلا من حاربه و أراده و قد كان نزل عليه في ذلك من الله


تفسير القمي ج : 1ص :282


عز و جل « فإن اعتزلوكم و لم يقاتلوكم و ألقوا إليكم السلم فما جعل الله لكم عليهم سبيلا » فكان رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لا يقاتل أحدا قد تنحى عنه و اعتزله حتى نزلت عليه سورة البراءة و أمره الله بقتل المشركين من اعتزله و من لم يعتزله إلا الذين قد كان عاهدهم رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يوم فتح مكة إلى مدة ، منهم صفوان بن أمية و سهيل بن عمرو ، فقال الله عز و جل « براءة من الله و رسوله إلى الذين عاهدتم من المشركين فسيحوا في الأرض أربعة أشهر » ثم يقتلون حيث ما وجدوا فهذه أشهر السياحة عشرون من ذي الحجة و المحرم و صفر و شهر ربيع الأول و عشرة من شهر ربيع الآخر ، فلما نزلت الآيات من أول براءة دفعها رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) إلى أبي بكر و أمره أن يخرج إلى مكة و يقرأها على الناس بمنى يوم النحر ، فلما خرج أبو بكر نزل جبرئيل على رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فقال يا محمد لا يؤدي عنك إلا رجل منك ، فبعث رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) في طلبه فلحقه بالروحاء فأخذ منه الآيات فرجع أبو بكر إلى رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فقال يا رسول الله ء أنزل الله في شي‏ء ؟ قال لا إن الله أمرني أن لا يؤدي عني إلا أنا أو رجل مني .


قال فحدثني أبي عن محمد بن الفضيل عن أبي الحسن الرضا قال قال أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) إن رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أمرني أن أبلغ عن الله أن لا يطوف بالبيت عريان و لا يقرب المسجد الحرام مشرك بعد هذا العام و قرأ عليهم « براءة من الله و رسوله إلى الذين عاهدتم من المشركين فسيحوا في الأرض أربعة أشهر » فأحل الله للمشركين الذين حجوا تلك السنة أربعة أشهر حتى يرجعوا إلى مأمنهم ثم يقتلون حيث وجدوا ، قال و حدثني أبي عن فضالة بن أيوب عن أبان بن عثمان عن حكيم بن جبير عن علي بن الحسين (عليهماالسلام‏) في قوله و أذان من الله و رسوله قال الأذان أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) و في حديث آخر قال أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) كنت أنا الأذان في الناس و قوله يوم الحج الأكبر قال هو يوم النحر ثم


تفسير القمي ج : 1ص :283


استثنى عز و جل فقال إلا الذين عاهدتم من المشركين ثم لم ينقصوكم شيئا و لم يظاهروا عليكم أحدا فأتموا إليهم عهدهم إلى مدتهم إن الله يحب المتقين فإذا انسلخ الأشهر الحرم فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم فخذوهم و احصروهم و اقعدوا لهم كل مرصد إلى قوله غفور رحيم ثم قال و إن أحد من المشركين استجارك فأجره حتى يسمع كلام الله ثم أبلغه مأمنه قال اقرأ عليه و عرفه لا تتعرض له حتى يرجع إلى مأمنه و أما قوله و إن نكثوا أيمانهم من بعد عهدهم و طعنوا في دينكم فقاتلوا أئمة الكفر إنهم لا أيمان لهم لعلهم ينتهون فإنها نزلت في أصحاب الجمل و قال أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) يوم الجمل و الله ما قاتلت هذه الفئة الناكثة إلا بآية من كتاب الله عز و جل يقول الله « و إن نكثوا أيمانهم من بعد عهدهم و طعنوا في دينكم إلى آخر الآية » فقال أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) في خطبته الزهراء : « و الله لقد عهد إلي رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) غير مرة و لا اثنتين و لا ثلاث و لا أربع فقال يا علي ! إنك ستقاتل بعدي الناكثين و المارقين و القاسطين أ فأضيع ما أمرني به رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أو أكفر بعد إسلامي ؟ » و قوله أم حسبتم أن تتركوا و لما يعلم الله الذين جاهدوا منكم أي لما ير فأقام العلم مقام الرؤية لأنه قد علم قبل أن يعلموا .


و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله و لم يتخذوا من دون الله و لا رسوله و لا المؤمنين وليجة يعني بالمؤمنين آل محمد و الوليجة البطانة .


و قال علي بن إبراهيم في قوله ما كان للمشركين أن يعمروا مساجد الله شاهدين على أنفسهم بالكفر أي لا يعمروا و ليس لهم أن يقيموا و قد أخرجوا رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) منه ثم قال : إنما يعمر مساجد الله من آمن بالله و اليوم الآخر .


الآية و هي محكمة و أما قوله أ جعلتم سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام كمن


تفسير القمي ج : 1ص :284


آمن بالله و اليوم الآخر و جاهد في سبيل الله لا يستوون عند الله فإنه حدثني أبي عن صفوان عن ابن مسكان عن أبي بصير عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) قال نزلت في علي و حمزة و العباس و شيبة قال العباس أنا أفضل لأن سقاية الحاج بيدي و قال شيبة أنا أفضل لأن حجابة البيت بيدي و قال حمزة أنا أفضل لأن عمارة البيت بيدي و قال علي أنا أفضل فإني آمنت قبلكم ثم هاجرت و جاهدت فرضوا برسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) حكما فأنزل الله « أ جعلتم سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام » إلى قوله عنده أجر عظيم و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) قال نزلت هذه الآية في علي بن أبي طالب (عليه‏السلام‏) قوله « كمن آمن بالله و اليوم الآخر و جاهد في سبيل الله لا يستوون عند الله و الله لا يهدي القوم الظالمين » ثم وصف علي بن أبي طالب (عليه‏السلام‏) الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل الله بأموالهم و أنفسهم أعظم درجة عند الله و أولئك هم الفائزون ثم وصف ما لعلي (عليه‏السلام‏) عنده فقال يبشرهم ربهم برحمة منه و رضوان و جنات لهم فيها نعيم مقيم خالدين فيها أبدا إن الله عنده أجر عظيم قوله قل إن كان آباؤكم و أبناؤكم و إخوانكم و أزواجكم و عشيرتكم و أموال اقترفتموها يقول اكتسبتموها .


و قال علي بن إبراهيم لما أذن أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) بمكة أن لا يدخل المسجد الحرام مشرك بعد ذلك العام جزعت قريش جزعا شديدا و قالوا ذهبت تجارتنا و ضاعت عيالنا و خربت دورنا فأنزل الله عز و جل في ذلك قل يا محمد إن كان آباؤكم و أبناؤكم و إخوانكم و أزواجكم و عشيرتكم و أموال اقترفتموها و تجارة تخشون كسادها و مساكن ترضونها أحب إليكم من الله و رسوله و جهاد في سبيله فتربصوا حتى يأتي الله بأمره و الله لا يهدي القوم الفاسقين قوله لقد نصركم الله في مواطن كثيرة حدثني محمد بن عمير قال كان المتوكل قد اعتل علة شديدة


تفسير القمي ج : 1ص :285


فنذر إن عافاه الله أن يتصدق بدنانير كثيرة أو قال بدراهم كثيرة فعوفي ، فجمع العلماء فسألهم عن ذلك فاختلفوا عليه ، قال أحدهم عشرة آلاف و قال بعضهم مائة ألف فلما اختلفوا قال له عبادة ابعث إلى ابن عمك علي بن محمد بن علي الرضا (عليه‏السلام‏) فاسأله فبعث إليه فسأله فقال الكثير ثمانون ، فقالوا له رد إليه الرسول فقل من أين قلت ذلك ؟ فقال من قوله تعالى لرسوله « لقد نصركم الله في مواطن كثيرة » و كانت المواطن ثمانين موطنا ، و قال علي بن إبراهيم في قوله و يوم حنين إذ أعجبتكم كثرتكم فلم تغن عنكم شيئا و ضاقت عليكم الأرض بما رحبت ثم وليتم مدبرين فإنه كان سبب غزوة حنين أنه لما خرج رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) إلى فتح مكة أظهر أنه يريد هوازن و بلغ الخبر هوازن فتهيئوا و جمعوا الجموع و السلاح و اجتمع رؤساء هوازن إلى مالك بن عوف النضري فراسوه عليهم و خرجوا و ساقوا معهم أموالهم و نساءهم و ذراريهم و مروا حتى نزلوا بأوطاس و كان دريد بن الصمة الجشمي في القوم و كان رئيس جشم و كان شيخا كبيرا قد ذهب بصره من الكبر فلمس الأرض بيده فقال في أي واد أنتم ؟ قالوا بوادي أوطاس قال نعم مجال خيل لا حزن ضرس و لا سهل دهس ما لي أسمع رغاء البعير و نهيق الحمير و خوار البقر و ثغاء الشاة و بكاء الصبي ، فقالوا له إن مالك بن عوف ساق مع الناس أموالهم و نساءهم و ذراريهم ليقاتل كل امرى‏ء عن نفسه و ماله و أهله ، فقال دريد : راعي ضأن و رب الكعبة ! ما له و للحرب ، ثم قال ادعوهم لي مالكا فلما جاءه قال له يا مالك ما فعلت ؟ قال سقت مع الناس أموالهم و نساءهم و أبناءهم ليجعل كل رجل أهله و ماله وراء ظهره فيكون أشد


تفسير القمي ج : 1 ص :286


لحربه ، فقال يا مالك إنك أصبحت رئيس قومك و إنك تقاتل رجلا كبيرا و هذا اليوم لما بعده و لم تضع في تقدمه بيضة هوازن إلى نحور الخيل شيئا ويحك و هل يلوي المنهزم على شي‏ء ؟ اردد بيضة هوازن إلى عليا بلادهم و ممتنع محالهم و أبق الرجال على متون الخيل فإنه لا ينفعك إلا رجل بسيفه و درعه و فرسه فإن كانت لك لحق بك من وراؤك و إن كانت عليك لا تكون قد فضحت في أهلك و عيالك ، فقال له مالك إنك قد كبرت و ذهب علمك و عقلك فلم يقبل من دريد فقال دريد ما فعلت كعب و كلاب ؟ قالوا لم يحضر منهم أحد قال غاب الجد و الحزم لو كان يوم علا و سعادة ما كانت تغيب كعب و لا كلاب قال فمن حضرها من هوازن ؟ قالوا عمرو بن عامر و عوف بن عامر قال ذانك الجذعان لا ينفعان و لا يضران ثم تنفس دريد و قال حرب عوان ليتني فيها جذع أخب فيها و أضع أقود و طفاء الزمع كأنها شاة صدع .


و بلغ رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اجتماع هوازن بأوطاس فجمع القبائل و رغبهم في الجهاد و وعدهم النصر و أن الله قد وعده أن يغنمه أموالهم و نساءهم و ذراريهم فرغب الناس و خرجوا على راياتهم و عقد اللواء الأكبر و دفعه إلى أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) و كل من دخل مكة براية أمره أن يحملها ، و خرج في اثني عشر ألف رجل عشرة آلاف ممن كانوا معه .


و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) قال و كان معه من بني سليم ألف رجل رئيسهم عباس بن مرداس السلمي و من مزينة ألف رجل ، رجع الحديث إلى علي بن إبراهيم قال فمضوا حتى كان من القوم على مسيرة بعض ليلة قال و قال مالك بن عوف لقومه ليصير كل رجل منكم أهله و ماله خلف ظهره و اكسروا


تفسير القمي ج : 1ص :287


جفون سيوفكم و أكمنوا في شعاب هذا الوادي و في الشجر فإذا كان في غلس الصبح فاحملوا حملة رجل واحد و هدوا القوم فإن محمدا لم يلق أحدا يحسن الحرب قال فلما صلى رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) الغداة انحدر في وادي حنين و هو واد له انحدار بعيد و كانت بنو سليم على مقدمه فخرجت عليها كتائب هوازن من كل ناحية فانهزمت بنو سليم و انهزم من ورائهم و لم يبق أحد إلا انهزم و بقي أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) يقاتلهم في نفر قليل و مر المنهزمون برسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لا يلوون على شي‏ء و كان العباس أخذ بلجام بغلة رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عن يمينه و أبو سفيان بن الحارث بن عبد المطلب عن يساره فأقبل رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ينادي يا معشر الأنصار إلى أين المفر ؟ إلا أنا رسول الله فلم يلو أحد عليه و كانت نسيبة بنت كعب المازنية تحثو التراب في وجوه المنهزمين و تقول : أين تفرون عن الله و عن رسوله ؟ و مر بها عمر فقالت له ويلك ما هذا الذي صنعت ؟ فقال لها هذا أمر الله فلما رأى رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) الهزيمة ركض يحوم على بغلته قد شهر سيفه ، فقال يا عباس اصعد هذا الطرب و ناد يا أصحاب البقرة ! و يا أصحاب الشجرة ! إلى أين تفرون هذا رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) .


ثم رفع رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يده فقال : اللهم لك الحمد و إليك المشتكى و أنت المستعان ، فنزل جبرئيل (عليه‏السلام‏) عليه فقال له يا رسول الله دعوت بما دعا به موسى حين فلق الله له البحر و نجاه من فرعون ثم قال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لأبي سفيان بن الحارث ناولني كفا من حصى فناوله فرماه في وجوه المشركين ثم قال شاهت الوجوه ثم رفع رأسه إلى السماء و قال : « اللهم إن تهلك هذه العصابة لم تعبد و إن شئت أن لا تعبد لا تعبد » فلما سمعت الأنصار نداء العباس عطفوا و كسروا جفون سيوفهم و هم يقولون لبيك و مروا برسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و استحيوا أن يرجعوا إليه و لحقوا بالراية « فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) للعباس من هؤلاء يا أبا الفضل ؟


تفسير القمي ج : 1ص :288


فقال يا رسول الله هؤلاء الأنصار ، فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) الآن حمي الوطيس و نزل النصر من السماء و انهزمت هوازن فكانوا يسمعون قعقعة السلاح في الجو و انهزموا في كل وجه و غنم الله رسوله أموالهم و نساءهم و ذراريهم و هو قول الله « لقد نصركم الله في مواطن كثيرة و يوم حنين » .


و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله ثم أنزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين و أنزل جنودا لم تروها و عذب الذين كفروا و هو القتل و ذلك جزاء الكافرين قال و قال رجل من بني نضر بن معاوية يقال له شجرة بن ربيعة للمؤمنين و هو أسير في أيديهم أين الخيل البلق و الرجال عليهم الثياب البيض ؟ فإنما كان قتلنا بأيديهم و ما كنا نريكم فيهم إلا كهيئة الشامة قالوا تلك الملائكة قوله يا أيها الذين آمنوا إنما المشركون نجس فلا يقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا و إن خفتم عيلة فسوف يغنيكم الله من فضله إن شاء إن الله عليم حكيم و هي معطوفة على قوله « قل إن كان آباؤكم » الآية قوله قاتلوا الذين لا يؤمنون بالله و لا باليوم الآخر و لا يحرمون ما حرم الله و رسوله و لا يدينون دين الحق من الذين أوتوا الكتاب حتى يعطوا الجزية عن يد و هم صاغرون حدثنا محمد بن عمير و قال حدثني إبراهيم بن مهزيار عن أخيه علي بن مهزيار عن إسماعيل بن سهل عن حماد بن عيسى عن حريز عن زرارة قال قلت لأبي عبد الله (عليه‏السلام‏) ما حد الجزية على أهل الكتاب و هل عليهم في ذلك شي‏ء يوصف لا ينبغي أن يجوز إلى غيره ؟ فقال ذلك إلى الإمام يأخذ من كل إنسان منهم ما شاء على قدر ماله ما يطيق إنما هم قوم فدوا أنفسهم من أن يستعبدوا أو يقتلوا فالجزية تؤخذ منهم ما يطيقون له أن يؤخذ منهم بها حتى يسلموا فإن الله قال « حتى يعطوا الجزية عن يد و هم صاغرون » [ قلت ] و كيف يكون صاغرا و هو لا يكترث لما يؤخذ منه [ قال ] لا حتى يجد ذلا لما أخذ منه فيتألم لذلك فيسلم و في رواية


تفسير القمي ج : 1ص :289


أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله اتخذوا أحبارهم و رهبانهم أربابا من دون الله و المسيح بن مريم أما المسيح فعصوه و عظموه في أنفسهم حتى زعموا أنه إله و أنه ابن الله و طائفة منهم قالوا ثالث ثلاثة و طائفة منهم قالوا هو الله و أما أحبارهم و رهبانهم فإنهم أطاعوهم و أخذوا بقولهم و اتبعوا ما أمروهم به و دانوا بهم بما دعوهم إليه فاتخذوهم أربابا بطاعتهم لهم و تركهم ما أمر الله و كتبه و رسله فنبذوه وراء ظهورهم و ما أمرهم به الأحبار و الرهبان اتبعوه و أطاعوهم و عصوا الله و إنما ذكر هذا في كتابنا لكي نتعظ بهم فعير الله بني إسرائيل بما صنعوا يقول الله و ما أمروا إلا ليعبدوا إلها واحدا لا إله إلا هو سبحانه عما يشركون .


قال علي بن إبراهيم في قوله هو الذي أرسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله و لو كره المشركون فإنها نزلت في القائم من آل محمد و هو الذي ذكرناه مما تأويله بعد تنزيله و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله و الذين يكنزون الذهب و الفضة و لا ينفقونها في سبيل الله فبشرهم بعذاب أليم فإن الله حرم كنز الذهب و الفضة و أمر بإنفاقه في سبيل الله و قوله يوم يحمى عليها في نار جهنم فتكوى بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم هذا ما كنزتم لأنفسكم فذوقوا ما كنتم تكنزون قال كان أبو ذر الغفاري يغدو كل يوم و هو بالشام و ينادي بأعلى صوته بشر أهل الكنوز بكي في الجباه و كي في الجنوب و كي في الظهور أبدا حتى يتردد الحر في أجوافهم و قال علي بن إبراهيم في قوله إن عدة الشهور عند الله اثني عشر شهرا في كتاب الله يوم خلق السموات و الأرض منها أربعة حرم ذلك الدين القيم فالان يعد الحرم منها ذو القعدة و ذو الحجة و المحرم ثلاثة متواليات و رجب مفرد و حرم الله فيها القتال .


و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله و قاتلوا المشركين


تفسير القمي ج : 1ص :290


كافة يقول جميعا كما يقاتلونكم كافة و قال علي بن إبراهيم في قوله إنما النسي‏ء زيادة في الكفر إلخ فإنه كان سبب نزولها أن رجلا من كنانة كان يقف في الموسم فيقول قد أحللت دماء المحلين من طي و خثعم في شهر المحرم و أنسأته و حرمت بدله صفر فإذا كان العام المقبل يقول قد أحللت صفر و أنسأته و حرمت بدله شهر المحرم فأنزل الله إنما النسي‏ء زيادة في الكفر إلى قوله زين لهم سوء أعمالهم » و قوله إلا تنصروه فقد نصره الله إذ أخرجه الذين كفروا ثاني اثنين إذ هما في الغار إذ يقول لصاحبه لا تحزن إن الله معنا فإنه حدثني أبي عن بعض رجاله رفعه إلى أبي عبد الله قال لما كان رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) في الغار قال لفلان كأني أنظر إلى سفينة جعفر في أصحابه يقوم في البحر و أنظر إلى الأنصار محتسبين في أفنيتهم فقال فلان و تراهم يا رسول الله قال نعم قال فأرنيهم فمسح على عينيه فرآهم [ فقال في نفسه الآن صدقت إنك ساحر ] فقال له رسول الله أنت الصديق و قوله و جعل كلمة الذين كفروا السفلى و كلمة الله هي العليا قول رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و الله عزيز حكيم و قوله انفروا خفافا و ثقالا قال شبابا و شيوخا يعني إلى غزوة تبوك و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله لو كان عرضا قريبا يقول غنيمة قريبة لاتبعوك و قال علي بن إبراهيم في قوله و لكن بعدت عليهم الشقة يعني إلى تبوك و ذلك أن رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لم يسافر سفرا أبعد منه و لا أشد منه و كان سبب ذلك أن الصيافة كانوا يقدمون المدينة من الشام معهم الدرموك و الطعام و هم الأنباط فأشاعوا بالمدينة أن الروم قد اجتمعوا يريدون غزوة رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) في عسكر عظيم و أن هرقل قد سار في جنود رحلت معهم غسان و جذام [ حزام ] و بهراء [ فهرا ] و عاملة و قد قدم عساكره البلقاء و نزل هو حمص ، فأمر رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أصحابه بالتهيؤ إلى تبوك و هي من بلاد البلقاء و بعث إلى القبائل حوله و إلى مكة و إلى من أسلم من خزاعة و مزينة و جهينة فحثهم على الجهاد ، و أمر رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بعسكره و ضرب في ثنية الوداع و أمر أهل الجدة أن يعينوا من لا قوة به و من كان عنده شي‏ء أخرجه و حملوا و قووا و حثوا على ذلك و خطب رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فقال بعد أن حمد الله و أثنى عليه : « أيها الناس إن أصدق الحديث كتاب الله و أولى القول كلمة التقوى و خير الملل ملة إبراهيم ،


تفسير القمي ج : 1ص :291


و خير السنن سنة محمد ، و أشرف الحديث ذكر الله ، و أحسن القصص هذا القرآن و خير الأمور عزائمها و شر الأمور محدثاتها و أحسن الهدى هدى الأنبياء ، و أشرف القتل قتل الشهداء ، و أعمى العمى الضلالة بعد الهدى ، و خير الأعمال ما نفع ، و خير الهدى ما اتبع ، و شر العمى عمى القلب ، و اليد العليا خير من اليد السفلى ، و ما قل و كفى خير مما كثر و ألهى ، و شر المعذرة حين يحضر الموت و شر الندامة يوم القيامة ، و من الناس من لا يأتي الجمعة إلا نزرا و منهم من لا يذكر الله إلا هجرا ، و من أعظم خطايا اللسان الكذب ، و خير الغنى غنى النفس و خير الزاد التقوى ، و رأس الحكمة مخافة الله ، و خير ما ألقي في القلب اليقين ، و الارتياب من الكفر ، و النياحة من عمل الجاهلية ، و الغلول من جمر جهنم ، و السكر جمر النار و الشعر من إبليس ، و الخمر جماع الإثم ، و النساء حبائل إبليس ، و الشباب شعبة من الجنون ، و شر المكاسب كسب الربا ، و شر المآكل أكل مال اليتيم ، و السعيد من وعظ بغيره ، و الشقي من شقي في بطن أمه ، و إنما يصير أحدكم إلى موضع أربعة أذرع ، و الأمر إلى آخره و ملاك العمل خواتيمه و أربا الربا الكذب ، و كل ما هو آت قريب ، و سباب المؤمن فسق ، و قتال المؤمن كفر ، و أكل لحمه من معصية الله ، و حرمة ماله كحرمة دمه ، و من توكل على الله كفاه ، و من صبر ظفر ، و من يعف يعف الله عنه و من كظم الغيظ يأجره الله ، و من يصبر على الرزية يعوضه الله ، و من يتبع السمعة يسمع الله به ، و من يصم يضاعف الله له ، و من يعص الله يعذبه ، اللهم اغفر لي و لأمتي اللهم اغفر لي و لأمتي أستغفر الله لي و لكم » قال فرغبوا الناس في الجهاد لما سمعوا هذا من رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و قدمت القبائل من العرب ممن استنفرهم ، و قعد عنه قوم من المنافقين و لقي


تفسير القمي ج : 1ص :292


رسول الله الجد بن قيس فقال له : يا أبا وهب ! أ لا تنفر معنا في هذه الغزاة ؟ لعلك أن تستحفد من بنات الأصفر فقال يا رسول الله و الله إن قومي ليعلمون أنه ليس فيهم أحد أشد عجبا بالنساء مني و أخاف إن خرجت معك أن لا أصبر إذا رأيت بنات الأصفر فلا تفتني و ائذن لي أن أقيم ، و قال لجماعة من قومه لا تخرجوا في الحر فقال ابنه : ترد على رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و تقول له ما تقول ثم تقول لقومك لا تنفروا في الحر و الله لينزلن في هذا قرآنا تقرأه الناس إلى يوم القيامة فأنزل الله على رسوله في ذلك و منهم من يقول ائذن لي و لا تفتني ألا في الفتنة سقطوا و إن جهنم لمحيطة بالكافرين ثم قال الجد بن القيس أ يطمع محمد أن حرب الروم مثل حرب غيرهم لا يرجع من هؤلاء أحد أبدا .


و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله إن تصبك حسنة تسؤهم و إن تصبك مصيبة أما الحسنة فالغنيمة و العافية و أما المصيبة فالبلاء و الشدة يقولوا قد أخذنا أمرنا من قبل و يتولوا و هم فرحون قل لن يصيبنا إلا ما كتب الله لنا هو مولينا و على الله فليتوكل المؤمنون و قوله قل هل تربصون بنا إلا إحدى الحسنيين يقول الغنيمة و الجنة إلى قوله إنا معكم متربصون و نزل أيضا في الجد بن قيس في رواية علي بن إبراهيم لما قال لقومه لا تخرجوا في الحر فرح المخلفون بمقعدهم خلاف رسول الله و كرهوا أن يجاهدوا بأموالهم و أنفسهم في سبيل الله و قالوا لا تنفروا في الحر قل نار جهنم أشد حرا لو كانوا يفقهون إلى قوله و ماتوا و هم فاسقون ففضح الله الجد بن قيس و أصحابه فلما اجتمع لرسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) الخيول رحل من ثنية الوداع و خلف أمير المؤمنين


تفسير القمي ج : 1ص :293


(عليه‏السلام‏) على المدينة فأوجف المنافقون بعلي (عليه‏السلام‏) فقالوا ما خلفه إلا تشؤما به فبلغ ذلك عليا فأخذ سيفه و سلاحه و لحق برسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بالجرف ، فقال له رسول الله يا علي أ لم أخلفك على المدينة ؟ قال نعم و لكن المنافقين زعموا أنك خلفتني تشؤما بي ، فقال كذب المنافقون يا علي أ ما ترضى أن تكون أخي و أنا أخوك بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي و إن كان بعدي نبي لقلت أنت و أنت خليفتي في أمتي و أنت وزيري و أخي في الدنيا و الآخرة فرجع علي (عليه‏السلام‏) إلى المدينة و جاء البكاءون إلى رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و هم سبعة من بني عمرو بن عوف سالم بن عمير قد شهد بدرا لا اختلاف فيه و من بني واقف هدمي [ هرمي مدعى ] بن عمير و من بني جارية علية بن زيد [ يزيد ] و هو الذي تصدق بعرضه و ذلك أن رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أمر بصدقة فجعل الناس يأتون بها فجاء علية فقال يا رسول الله و الله ما عندي ما أتصدق به و قد جعلت عرضي حلا فقال له رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قد قبل الله صدقتك و من بني مازن بن النجار أبو ليلى عبد الرحمن بن كعب و من بني سلمة عمرو بن غنمة [ عتمة ] و من بني زريق سلمة بن صخر و من بني العرياض ناصر بن سارية السلمي هؤلاء جاءوا إلى رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يبكون فقالوا يا رسول الله ليس بنا قوة أن نخرج معك فأنزل الله فيهم ليس على الضعفاء و لا على المرضى و لا على الذين لا يجدون ما ينفقون حرج إذا نصحوا لله و رسوله ما على المحسنين من سبيل و الله غفور رحيم و لا على الذين إذا ما أتوك لتحملهم قلت لا أجد ما أحملكم عليه تولوا و أعينهم تفيض من الدمع حزنا ألا يجدوا ما ينفقون قال و إنما سألوا هؤلاء البكاءون نعلا يلبسونها ثم قال إنما السبيل على الذين يستأذنوك و هم أغنياء رضوا بأن يكونوا مع الخوالف و المستأذنون ثمانون رجلا من قبائل شتى و الخوالف النساء .


و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله عفا الله عنك لم أذنت


تفسير القمي ج : 1ص :294


لهم حتى يتبين لك الذين صدقوا و تعلم الكاذبين يقول تعرف أهل الغدر و الذين جلسوا بغير عذر و في رواية علي بن إبراهيم قوله لا يستأذنك الذين يؤمنون بالله و اليوم الآخر إلى قوله ما زادوكم إلا خبالا أي وبالا و لأوضعوا خلالكم أي يهربوا عنكم .


و تخلف عن رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قوم من أهل ثبات و بصائر لم يكن يلحقهم شك و لا ارتياب و لكنهم قالوا نلحق برسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) منهم أبو خثيمة و كان قويا و كانت له زوجتان و عريشتان فكانت زوجتاه قد رشتا عريشتيه و بردتا له الماء و هيأتا له طعاما ، فأشرف على عريشته ، فلما نظر إليهما قال و الله ، ما هذا بإنصاف رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فقد غفر الله له ما تقدم من ذنبه و ما تأخر ، قد خرج في الصخ و الريح و قد حمل السلاح مجاهدا في سبيل الله و أبو خثيمة قوي قاعد في عريشته و امرأتين حسناوتين لا و الله ما هذا بإنصاف ثم أخذ ناقته فشد عليها رحله فلحق برسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فنظر الناس إلى راكب على الطريق فأخبروا رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بذلك فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كن أبا خثيمة ، فأقبل و أخبر النبي بما كان منه فجزاه خيرا و دعا له .


و كان أبو ذر رحمه الله تخلف عن رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ثلاثة أيام و ذلك أن جمله كان أعجف فلحق بعد ثلاثة أيام به و وقف عليه جمله في بعض الطريق فتركه و حمل ثيابه على ظهره فلما ارتفع النهار نظر المسلمون إلى شخص مقبل ، فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كن أبا ذر فقالوا هو أبو ذر ، فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أدركوه بالماء فإنه عطشان فأدركوه بالماء و وافى أبو ذر رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و معه إداوة فيها ماء فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يا أبا ذر معك ماء و عطشت ؟ فقال نعم يا رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بأبي أنت و أمي انتهيت


تفسير القمي ج : 1ص :295


إلى صخرة و عليها ماء السماء فذقته فإذا هو عذب بارد ، فقلت لا أشربه حتى يشربه حبيبي رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فقال رسول الله : « يا أبا ذر أرحمك الله تعيش وحدك و تموت وحدك و تبعث وحدك ، و تدخل الجنة وحدك ، يسعد بك قوم من أهل العراق يتولون غسلك و تجهيزك و الصلاة عليك و دفنك » فلما سير به عثمان إلى الربذة فمات بها ابنه ذر ، فوقف على قبره فقال رحمك الله يا ذر لقد كنت كريم الخلق بارا بالوالدين و ما علي في موتك من غضاضة و ما بي إلى غير الله من حاجة ، و قد شغلني الاهتمام لك عن الاغتمام بك ، و لو لا هول المطلع لأحببت أن أكون مكانك ، فليت شعري ما قالوا لك و ما قلت لهم ، ثم رفع يده فقال : اللهم إنك فرضت لك عليه حقوقا و فرضت لي عليه حقوقا فإني قد وهبت له ما فرضت لي عليه من حقوقي فهب له ما فرضت عليه من حقوقك فإنك أولى بالحق و أكرم مني .


و كانت لأبي ذر غنيمات يعيش هو و عياله منها فأصابها داء يقال له النقار ، فماتت كلها فأصاب أبا ذر و ابنته الجوع فماتت أهله ، فقالت ابنته أصابنا الجوع و بقينا ثلاثة أيام لم نأكل شيئا فقال لي أبي يا بنية قومي بنا إلى الرمل نطلب القت و هو نبت له حب فصرنا إلى الرمل فلم نجد شيئا فجمع أبي رملا و وضع رأسه عليه و رأيت عينه قد انقلبت ، فبكيت و قلت له يا أبت كيف أصنع بك و أنا وحيدة ؟ فقال يا بنتي لا تخافي فإني إذا مت جاءك من أهل العراق من يكفيك أمري ، فإنه أخبرني حبيبي رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) في غزوة تبوك فقال يا أبا ذر تعيش وحدك و تموت وحدك و تبعث وحدك و تدخل الجنة وحدك يسعد بك أقوام من أهل العراق يتولون غسلك و تجهيزك و دفنك فإذا أنا مت فمدي الكساء على وجهي ثم اقعدي على طريق العراق فإذا أقبل ركب فقومي إليهم و قولي هذا أبو ذر صاحب رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قد توفي ، قال فدخل إليه قوم من أهل الربذة فقالوا يا أبا ذر ما تشتكي ؟ قال ذنوبي قالوا فما تشتهي ؟ قال رحمة ربي قالوا فهل لك


تفسير القمي ج : 1ص :296


بطبيب ؟ قال الطبيب أمرضني قالت ابنته فلما عاين الموت سمعته يقول مرحبا بحبيب أتى على فاقة لا أفلح من ندم اللهم خنقني خناقك فوحقك إنك لتعلم أني أحب لقاءك قالت ابنته فلما مات مددت الكساء على وجهه ثم قعدت على طريق العراق فجاء نفر فقلت لهم يا معشر المسلمين هذا أبو ذر صاحب رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قد توفي فنزلوا و مشوا يبكون فجاءوا فغسلوه و كفنوه و دفنوه و كان فيهم الأشتر فروي أنه قال دفنته في حلة كانت معي قيمتها أربعة آلاف درهم فقالت ابنته فكنت أصلي بصلاته و أصوم بصيامه فبينما أنا ذات ليلة نائمة عند قبره إذ سمعته يتهجد بالقرآن في نومي كما كان يتهجد به في حياته فقلت يا أبة ما ذا فعل بك ربك فقال يا بنية قدمت على رب كريم فرضي عني و رضيت عنه ، و أكرمني و حباني فاعملي فلا تغتري .


و كان مع رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بتبوك رجل يقال له المضرب من كثرة ضرباته التي أصابته ببدر و أحد ، فقال له رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عد لي أهل العسكر فعددهم فقال هم خمسة و عشرون ألف رجل سوى العبيد و التباع ، فقال عد المؤمنين فعددهم فقال هم خمسة و عشرون رجلا ، و قد كان تخلف عن رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قوم من المنافقين و قوم من المؤمنين مستبصرين لم يعثر عليهم في نفاق منهم كعب بن مالك الشاعر و مراده بن الربيع و هلال بن أمية الواقفي [ الموافقي ] فلما تاب الله عليهم قال كعب ما كنت قط أقوى مني في ذلك الوقت الذي خرج رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) إلى تبوك و ما اجتمعت لي راحلتان قط إلا في ذلك اليوم و كنت أقول أخرج غدا أخرج بعد غد فإني قوي و توانيت و بقيت بعد خروج النبي (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أياما أدخل السوق فلا أقضي حاجة فلقيت هلال بن أمية و مرادة بن الربيع و قد كانا تخلفا أيضا فتوافقنا أن نبكر إلى السوق و لم نقض حاجة فما زلنا نقول نخرج غدا بعد غد حتى بلغنا إقبال رسول الله فندمنا فلما وافى رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) استقبلناه نهنئه بالسلامة فسلمنا


تفسير القمي ج : 1ص :297


عليه فلم يرد علينا السلام و أعرض عنا و سلمنا على إخواننا فلم يردوا علينا السلام فبلغ ذلك أهلونا فقطعوا كلامنا و كنا نحضر المسجد فلا يسلم علينا أحد و لا يكلمنا فجئن نساؤنا إلى رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فقلن قد بلغنا سخطك على أزواجنا فنعتزلهم فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لا تعتزلنهم و لكن لا يقربوكن ، فلما رأى كعب بن مالك و صاحباه ما قد حل بهم قالوا ما يقعدنا بالمدينة و لا يكلمنا رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و لا إخواننا و لا أهلونا فهلموا نخرج إلى هذا الجبل فلا نزال فيه حتى يتوب الله علينا أو نموت ، فخرجوا إلى ذناب جبل بالمدينة فكانوا يصومون و كان أهلوهم يأتونهم بالطعام فيضعونه ناحية ثم يولون عنهم فلا يكلمونهم ، فبقوا على هذا أياما كثيرة يبكون بالليل و النهار و يدعون الله أن يغفر لهم فلما طال عليهم الأمر ، قال لهم كعب يا قوم قد سخط الله علينا و رسوله قد سخط علينا و أهلونا و إخواننا قد سخطوا علينا فلا يكلمنا أحد فلم لا يسخط بعضنا على بعض ؟ فتفرقوا في الليل و حلفوا أن لا يكلم أحد منهم صاحبه حتى يموت أو يتوب الله عليه فبقوا على هذه ثلاثة أيام كل واحد منهم في ناحية من الجبل لا يرى أحد منهم صاحبه و لا يكلمه فلما كان في الليلة الثالثة و رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) في بيت أم سلمة نزلت توبتهم على رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و قوله لقد تاب الله بالنبي على المهاجرين و الأنصار الذين اتبعوه في ساعة العسرة قال الصادق (عليه‏السلام‏) هكذا نزلت و هو أبو ذر و أبو خثيمة و عمر بن وهب الذين تخلفوا ثم لحقوا برسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ثم قال في هؤلاء الثلاثة و على الثلاثة الذين خلفوا فقال العالم (عليه‏السلام‏) إنما أنزل « و على الثلاثة الذين خالفوا » و لو خلفوا


تفسير القمي ج : 1ص :298


لم يكن عليه عيب حتى إذا ضاقت عليهم الأرض بما رحبت حيث لم يكلمهم رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و لا أهلوهم فضاقت عليهم المدينة حتى خرجوا منها و ضاقت عليهم أنفسهم حيث حلفوا أن لا يكلم بعضهم بعضا فتفرقوا و تاب الله عليهم لما عرف من صدق نياتهم ، و قوله في المنافقين قل لهم يا محمد أنفقوا طوعا أو كرها لن يتقبل منكم إنكم كنتم قوما فاسقين إلى قوله و تزهق أنفسهم و هم كافرون و كانوا يحلفون لرسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أنهم مؤمنون فأنزل الله و يحلفون بالله إنهم لمنكم و ما هم منكم و لكنهم قوم يفرقون لو يجدون ملجأ أو مغارات يعني غارات في الجبال أو مدخلا قال موضعا يلتجئون إليه لولوا إليه و هم يجمحون أي يعرضون عنكم و قوله و منهم من يلمزك في الصدقات فإن أعطوا منها رضوا و إن لم يعطوا منها إذا هم هم يسخطون فإنها نزلت لما جاءت الصدقات و جاء الأغنياء و ظنوا أن رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يقسمها بينهم فلما وضعها في الفقراء تغامزوا رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و لمزوه و قالوا نحن الذين نقوم في الحرب و نغزو معه و نقوي أمره ثم يدفع الصدقات إلى هؤلاء الذين لا يعينونه و لا يغنون عنه شيئا فأنزل الله و لو أنهم رضوا ما آتاهم الله و رسوله و قالوا حسبنا الله سيؤتينا الله من فضله و رسوله إنا إلى الله راغبون ثم فسر الله الصدقات لمن هي و على من تجب فقال إنما الصدقات للفقراء و المساكين و العاملين عليها و المؤلفة قلوبهم و في الرقاب و الغارمين و في سبيل الله و ابن السبيل فريضة من الله و الله عليم حكيم فأخرج الله من الصدقات جميع الناس إلا هذه الثمانية الأصناف الذين سماهم الله ، و بين الصادق (عليه‏السلام‏) منهم فقال الفقراء هم الذين لا يسألون و عليهم مئونات من عيالهم و الدليل على أنهم هم الذين لا يسألون قول الله في سورة البقرة « للفقراء الذين أحصروا في سبيل الله لا يستطيعون ضربا في الأرض يحسبهم الجاهل أغنياء من التعفف تعرفهم بسيماهم لا يسئلون الناس إلحافا » و المساكين هم أهل الزمانة من العميان


تفسير القمي ج : 1ص :299


و العرجان و المجذومين و جميع الأصناف الزمنى الرجال و النساء و الصبيان « و العاملين عليها » هم السعاة و الجباة في أخذها و جمعها و حفظها حتى يردوها إلى من يقسمها « و المؤلفة قلوبهم » قوم وحدوا لله و لم تدخل المعرفة في قلوبهم من أن محمدا رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ؟ فكان رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يتألفهم و يعلمهم كيما يعرفوا فجعل الله لهم نصيبا في الصدقات لكي يعرفوا و يرغبوا .


و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) قال المؤلفة قلوبهم أبو سفيان بن حرب بن أمية و سهيل بن عمرو و هو من بني عامر بن لوي و همام بن عمرو و أخوه و صفوان بن أمية بن خلف القرشي ثم الجشمي الجمحي و الأقرع بن حابس التميمي ثم عمر أحد بني حازم و عيينة بن حصين الفزاري و مالك بن عوف و علقمة بن علاقة ، بلغني أن رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كان يعطي الرجل منهم مائة من الإبل و رعاتها و أكثر من ذلك و أقل ، رجع إلى تفسير علي بن إبراهيم في قوله « و في الرقاب » قوم قد لزمهم كفارات في قتل الخطإ و في الظهار و قتل الصيد في الحرم و في الأيمان و ليس عندهم ما يكفرون و هم مؤمنون فجعل الله لهم منها سهما في الصدقات ليكفر عنهم « و الغارمين » قوم قد وقعت عليهم ديون أنفقوها في طاعة الله من غير إسراف فيجب على الإمام أن يقضي ذلك عنهم و يفكهم من مال الصدقات « و في سبيل الله » قوم يخرجون في الجهاد و ليس عندهم ما ينفقون ، أو قوم من المسلمين ليس عندهم ما يحجون به أو في جميع سبل الخير فعلى الإمام أن يعطيهم من مال الصدقات حتى ينفقوا به على الحج و الجهاد « و ابن السبيل » أبناء الطريق الذين يكونون في الأسفار في طاعة الله فيقطع عليهم و يذهب مالهم فعلى الإمام أن يردهم إلى أوطانهم من مال الصدقات ، و الصدقات تتجزى ثمانية أجزاء فيعطى كل إنسان من هذه الثمانية على قدر ما يحتاجون إليه بلا إسراف و لا تقتير يقوم في ذلك الإمام يعمل بما فيه الصلاح .



تفسير القمي ج : 1ص :300


و قوله و منهم الذين يؤذون النبي و يقولون هو أذن فإنه كان سبب نزولها أن عبد الله بن نفيل كان منافقا و كان يقعد لرسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فيسمع كلامه و ينقله إلى المنافقين و ينم عليه ، فنزل جبرئيل على رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فقال يا محمد إن رجلا من المنافقين ينم عليك و ينقل حديثك إلى المنافقين ، فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) من هو ؟ فقال الرجل الأسود الكثير شعر الرأس ينظر بعينين كأنهما قدران و ينطق بلسان شيطان ، فدعاه رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فأخبره فحلف أنه لم يفعل فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قد قبلت منك فلا تقعد فرجع إلى أصحابه فقال إن محمدا أذن أخبره الله أني أنم عليه و أنقل أخباره فقبل و أخبرته أني لم أفعل ذلك فقبل فأنزل الله على نبيه « و منهم الذين يؤذون النبي و يقولون هو أذن قل أذن خير لكم يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين » أي يصدق الله فيما يقول له و يصدقك فيما تعتذر إليه في الظاهر و لا يصدقك في الباطن و قوله « و يؤمن للمؤمنين » يعني المقرين بالإيمان من غير اعتقاد و قوله يحلفون بالله لكم ليرضوكم فإنها نزلت في المنافقين الذين كانوا يحلفون للمؤمنين إنهم منهم لكي يرضى عنهم المؤمنون فقال الله و الله و رسوله أحق أن يرضوه إن كانوا مؤمنين و قوله يحذر المنافقون أن تنزل عليهم سورة تنبئهم بما في قلوبهم قل استهزءوا إن الله مخرج ما تحذرون قال كان قوم من المنافقين لما خرج رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) إلى تبوك كانوا يتحدثون فيما بينهم و يقولون أ يرى محمد أن حرب الروم مثل حرب غيرهم لا يرجع منهم أحد أبدا ، فقال بعضهم ما أخلفه أن يخبر الله محمدا بما كنا فيه و بما في قلوبنا و ينزل عليه بهذا قرآنا يقرؤه الناس و قالوا هذا على حد الاستهزاء فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لعمار بن ياسر الحق القوم فإنهم قد احترقوا فلحقهم عمار فقال ما قلتم قالوا ما قلنا شيئا إنما كنا نقول شيئا على حد اللعب و المزاح فأنزل الله و لئن سألتهم ليقولن إنما كنا نخوض و نلعب قل أ بالله و آياته و رسوله كنتم تستهزءون لا تعتذروا قد كفرتم بعد إيمانكم إن نعف عن طائفة منكم نعذب طائفة بأنهم كانوا مجرمين .


و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله « لا تعتذروا قد كفرتم بعد إيمانكم » قال هؤلاء قوم كانوا مؤمنين صادقين ارتابوا و شكوا


تفسير القمي ج : 1ص :301


و نافقوا بعد إيمانهم و كانوا أربعة نفر و قوله « إن نعف عن طائفة منكم » كان أحد الأربعة مختبر بن الحمير و اعترف و تاب و قال يا رسول الله أهلكني اسمي فسماه رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عبد الله بن عبد الرحمن فقال يا رب اجعلني شهيدا حيث لا يعلم أحد أين أنا فقتل يوم اليمامة و لم يعلم أحد أين قتل فهو الذي عفا الله عنه قال علي بن إبراهيم ذكر المنافقين فقال المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض إلى قوله و لكن كانوا أنفسهم يظلمون فإنه محكم ثم ذكر المؤمنين فقال وعد الله المؤمنين و المؤمنات جنات تجري من تحتها الأنهار الآية محكمة و قوله يا أيها النبي جاهد الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم قال إنما نزلت « يا أيها النبي جاهد الكفار بالمنافقين لأن النبي (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لم يجاهد المنافقين بالسيف .


قال حدثني أبي عن ابن أبي عمير عن أبي بصير عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) قال جاهد الكفار و المنافقين بإلزام الفرائض و قوله يحلفون بالله ما قالوا و لقد قالوا كلمة الكفر و كفروا بعد إسلامهم قال نزل في الذين تحالفوا في الكعبة ألا يردوا هذا الأمر في بني هاشم ، فهي كلمة الكفر ثم قعدوا لرسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) في العقبة و هموا بقتله و هو قوله « و هموا بما لم ينالوا » حدثنا أحمد بن الحسن التاجر قال حدثنا الحسن بن علي بن عثمان الصوفي قال حدثنا زكريا بن محمد عن محمد بن علي عن جعفر بن محمد (عليهماالسلام‏) قال لما أقام رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أمير المؤمنين يوم غدير خم كان بحذائه سبعة نفر من المنافقين و هم فلان و فلان و عبد الرحمن بن عوف و سعد بن أبي وقاص و أبو عبيدة و سالم مولى أبي حذيفة و المغيرة بن شعبة قال الثاني أ ما ترون عينه كأنما عينا مجنون يعني النبي الساعة يقوم و يقول قال لي ربي فلما قام قال أيها الناس من أولى بكم من أنفسكم قالوا الله و رسوله قال اللهم فاشهد ثم قال ألا من كنت مولاه فعلي مولاه و سلموا عليه بإمرة المؤمنين فنزل جبرئيل و أعلم رسول الله بمقالة القوم فدعاهم و سألهم فأنكروا و حلفوا فأنزل الله يحلفون بالله ما قالوا إلخ ثم ذكر البخلاء و سماهم منافقين و كاذبين فقال و منهم من عاهد الله لئن آتانا من فضله إلى قوله أخلفوا الله ما وعدوه و بما كانوا يكذبون و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) قال هو ثعلبة بن خاطب بن


تفسير القمي ج : 1ص :302


عمرو بن عوف كان محتاجا فعاهد الله فلما آتاه الله بخل به ، ثم ذكر المنافقين فقال أ لم يعلموا أن الله يعلم سرهم و نجويهم و أن الله علام الغيوب و أما قوله الذين يلمزون المطوعين من المؤمنين في الصدقات و الذين لا يجدون إلا جهدهم فيسخرون منهم فجاء سالم بن عمير الأنصاري بصاع من تمر فقال يا رسول الله كنت ليلتي أجيرا لجرير حتى نلت صاعين تمرا أما أحدهما فأمسكته و أما الآخر فأقرضه ربي ، فأمر رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أن ينثره في الصدقات ، فسخر منه المنافقون و قالوا و الله إن الله يغني عن هذا الصاع ما يصنع الله بصاعه شيئا و لكن أبا عقيل أراد أن يذكر نفسه ليعطى من الصدقات فقال : سخر الله منهم و لهم عذاب أليم قوله استغفر لهم أو لا تستغفر لهم إن تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم قال علي بن إبراهيم إنها نزلت لما رجع رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) إلى المدينة و مرض عبد الله بن أبي و كان ابنه عبد الله بن عبد الله مؤمنا فجاء إلى رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و أبوه يجود بنفسه فقال يا رسول الله بأبي أنت و أمي إنك إن لم تأت أبي كان ذلك عارا علينا ، فدخل إليه رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و المنافقون عنده ، فقال ابنه عبد الله بن عبد الله يا رسول الله استغفر له فاستغفر له ، فقال الثاني أ لم ينهك الله يا رسول الله أن تصلي عليهم أو تستغفر لهم فأعرض عنه رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فأعاد عليه فقال له ويلك إني خيرت فاخترت إن الله يقول « استغفر لهم أو لا تستغفر لهم إن تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم » فلما مات عبد الله جاء ابنه إلى رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فقال بأبي أنت و أمي يا رسول الله إن رأيت أن تحضر جنازته فحضره رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و قام على قبره فقال له الثاني يا رسول الله أ لم ينهك الله أن تصلي على أحد منهم مات أبدا و أن تقوم على قبره ؟ فقال له رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ويلك و هل تدري ما قلت ؟ إنما قلت اللهم احش قبره نارا و جوفه نارا و أصله النار ، فبدا من رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ما لم يكن يحب .


قال و لما قدم النبي (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) من تبوك كان أصحابه المؤمنون يتعرضون للمنافقين و يؤذونهم و كانوا يحلفون لهم إنهم على الحق و ليس هم بمنافقين لكي


تفسير القمي ج : 1ص :303


يعرضوا عنهم و يرضوا عنهم فأنزل الله سيحلفون بالله لكم إذا انقلبتم إليهم لتعرضوا عنهم فأعرضوا عنهم إنهم رجس و مأويهم جهنم جزاء بما كانوا يكسبون يحلفون لكم لترضوا عنهم فإن ترضوا عنهم فإن الله لا يرضى عن القوم الفاسقين ثم وصف الأعراب فقال الأعراب أشد كفرا و نفاقا و أجدر أن لا يعلموا حدود ما أنزل الله على رسوله و الله عليم حكيم و من الأعراب من يتخذ ما ينفق مغرما و يتربص بكم الدوائر عليهم دائرة السوء و الله سميع عليم و من الأعراب من يؤمن بالله و اليوم الآخر ثم ذكر السابقين فقال و السابقون الأولون من المهاجرين و الأنصار و هم النقباء أبو ذر و المقداد و سلمان و عمار و من آمن و صدق و ثبت على ولاية أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) و الذين اتبعوهم بإحسان رضي الله عنهم و رضوا عنه و أعد لهم جنات تجري من تحتها الأنهار خالدين فيها أبدا ذلك الفوز العظيم و قوله و آخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا عسى الله أن يتوب عليهم إن الله غفور رحيم نزلت في أبي لبابة بن عبد المنذر و كان رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لما حاصر بني قريظة قالوا له ابعث إلينا أبا لبابة نستشيره في أمرنا ، فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يا أبا لبابة ائت حلفاءك و مواليك فأتاهم فقالوا له يا أبا لبابة ما ترى ننزل على حكم محمد ؟ فقال انزلوا و اعلموا أن حكمه فيكم هو الذبح و أشار إلى حلقه ثم ندم على ذلك ، فقال خنت الله و رسوله و نزل من حصنهم و لم يرجع إلى رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مر إلى المسجد و شد في عنقه حبلا ثم شده إلى الأسطوانة التي تسمى أسطوانة التوبة و قال لا أحله حتى أموت أو يتوب الله علي ، فبلغ رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فقال أما لو أتانا لاستغفرنا الله له ، فأما إذا قصد إلى ربه فالله أولى به ، و كان أبو لبابة يصوم النهار و يأكل بالليل ما يمسك به رمقه فكانت ابنته تأتيه بعشائه و تحله عند قضاء الحاجة فلما كان بعد ذلك و رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) في بيت أم سلمة نزلت توبته فقال يا أم سلمة ، قد تاب الله على أبي لبابة ، فقالت يا رسول الله


تفسير القمي ج : 1ص :304


أ فأوذنه بذلك فقال لتفعلن ، فأخرجت رأسها من الحجرة ، فقالت يا أبا لبابة أبشر لقد تاب الله عليك ، فقال الحمد لله فوثب المسلمون ليحلوه فقال لا و الله حتى يحلني رسول الله فجاء رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فقال يا أبا لبابة قد تاب الله عليك توبة لو ولدت من أمك يومك هذا لكفاك ، فقال يا رسول الله أ فأتصدق بمالي كله ؟ قال لا قال فبثلثيه قال لا قال فبنصفه قال لا قال فبثلثه قال نعم فأنزل الله و آخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا عسى الله أن يتوب عليهم إن الله غفور رحيم خذ من أموالهم صدقة تطهرهم و تزكيهم بها و صل عليهم إن صلاتك سكن لهم و الله سميع عليم أ لم يعلموا أن الله هو يقبل التوبة عن عباده و يأخذ الصدقات و أن الله هو التواب الرحيم .


حدثني أبي عن يعقوب بن شعيب عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) في قوله و قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله و المؤمنون المؤمنون هاهنا الأئمة الطاهرون (عليهم‏السلام‏) و عن محمد بن الحسن الصفار عن أبي عبد الله (عليه‏السلام‏) قال إن أعمال العباد تعرض على رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كل صباح أبرارها و فجارها فاحذروا فليستحيي أحدكم أن يعرض على نبيه العمل القبيح ، و عنه (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قال ما من مؤمن يموت أو كافر يوضع في قبره حتى يعرض عمله على رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و على أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) و هلم جرا إلى آخر من فرض الله طاعته فذلك قوله « و قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله و المؤمنون » و أما قوله و آخرون مرجون لأمر الله إما يعذبهم و إما يتوب عليهم قال فإنه حدثني أبي عن يحيى بن أبي عمران عن يونس عن أبي الطيار قال قال أبو عبد الله (عليه‏السلام‏) المرجون لأمر الله قوم كانوا مشركين قتلوا حمزة و جعفر و أشباههما من المؤمنين ثم دخلوا بعد ذلك في الإسلام فوحدوا الله و تركوا الشرك و لم يعرفوا الإيمان بقلوبهم فيكونوا من المؤمنين فتجب لهم الجنة و لم يكونوا على جحودهم فتجب لهم النار فهم على تلك الحالة مرجون لأمر الله


تفسير القمي ج : 1ص :305


إما يعذبهم و إما يتوب عليهم و قوله و الذين اتخذوا مسجدا ضرارا و كفرا فإنه كان سبب نزولها أنه جاء قوم من المنافقين إلى رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فقالوا يا رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أ تأذن لنا أن نبني مسجدا في بني سالم للعليل و الليلة المطيرة و الشيخ الفاني فأذن لهم رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و هو على الخروج إلى تبوك فقالوا يا رسول الله لو أتيتنا فصليت فيه قال (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أنا على جناح السفر فإذا وافيت إن شاء الله أتيته فصليت فيه فلما أقبل رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) من تبوك نزلت عليه هذه الآية في شأن المسجد و أبي عامر الراهب و قد كانوا حلفوا لرسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) إنهم يبنون ذلك للصلاح و الحسنى فأنزل الله على رسوله و الذين اتخذوا مسجدا ضرارا و كفرا و تفريقا بين المؤمنين و إرصادا لمن حارب الله و رسوله من قبل يعني أبا عامر الراهب كان يأتيهم فيذكر رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و أصحابه و ليحلفن إن أردنا إلا الحسنى و الله يشهد إنهم لكاذبون لا تقم فيه أبدا لمسجد أسس على التقوى من أول يوم يعني مسجد قبا أحق أن تقوم فيه فيه رجال يحبون أن يتطهروا و الله يحب المتطهرين قال كانوا يتطهرون بالماء و قوله أ فمن أسس بنيانه على تقوى من الله و رضوان خير أم من أسس بنيانه على شفا جرف هار فانهار به في نار جهنم و الله لا يهدي القوم الظالمين و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) قال مسجد ضرار الذي « أسس على شفا جرف هار فانهار به في نار جهنم » قال علي بن إبراهيم قوله لا يزال بنيانهم الذي بنوا ريبة في قلوبهم إلى أن تقطع قلوبهم إلى في موضع حتى تنقطع قلوبهم و الله عليم حكيم فبعث رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مالك بن الدجشم [ دجشم ] الخزاعي و عامر بن عدي أخا بني عمرو بن عوف على أن يهدموه و يحرقوه فجاء مالك فقال لعامر انتظرني حتى أخرج نارا من منزلي فدخل فجاء بنار و أشعل في سعف النخل ثم أشعله في المسجد فتفرقوا و قعد زيد بن حارثة حتى احترقت البنية ثم أمر بهدم حائطة .



تفسير القمي ج : 1ص :306


و أما قوله إن الله اشترى من المؤمنين أنفسهم و أموالهم بأن لهم الجنة قال نزلت في الأئمة فالدليل على أن ذلك فيهم خاصة حين مدحهم و حلاهم و وصفهم بصفة لا يجوز في غيرهم فقال التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الآمرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله فالآمرون بالمعروف هم الذين يعرفون المعروف كله صغيره و كبيره و دقيقه و جليه و الناهون عن المنكر هم الذين يعرفون المنكر كله صغيره و كبيره و الحافظون لحدود الله هم الذين يعرفون حدود الله صغيرها و كبيرها و دقيقها و جليها و لا يجوز أن يكون بهذه الصفة غير الأئمة (عليهم‏السلام‏) قال حدثني أبي عن بعض رجاله قال لقي الزهري علي بن الحسين في طريق الحج فقال له يا علي بن الحسين تركت الجهاد و صعوبته و أقبلت على الحج و لينته إن الله يقول « إن الله اشترى من المؤمنين أنفسهم و أموالهم بأن لهم الجنة يقاتلون في سبيل الله فيقتلون و يقتلون وعدا عليه حقا في التوراة و الإنجيل و القرآن و من أوفى بعهده من الله فاستبشروا ببيعكم الذي بايعتم به و ذلك هو الفوز العظيم » قال له علي بن الحسين أ الأئمة فقال « التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الآمرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المؤمنين » فقال علي بن الحسين (عليهماالسلام‏) إذا رأينا هؤلاء الذين هذه صفتهم فالجهاد معهم أفضل من الحج .


و قوله ما كان للنبي و الذين آمنوا أن يستغفروا للمشركين و لو كانوا أولي قربى أي و لو كانوا قراباتهم و قوله و ما كان استغفار إبراهيم لأبيه إلا عن موعدة وعدها إياه قال إبراهيم لأبيه إن لم تعبد الأصنام استغفرت لك فلما لم يدع الأصنام تبرأ منه إبراهيم إن إبراهيم لأواه حليم أي دعاء ، و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) قال الأواه المتضرع إلى الله في صلاته و إذا خلا في قفرة في [ من ] الأرض و في الخلوات .



تفسير القمي ج : 1ص :307


و قوله يا أيها الذين آمنوا اتقوا الله و كونوا مع الصادقين يقول كونوا مع علي بن أبي طالب و آل محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و الدليل على ذلك قول الله « من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا عليه فمنهم من قضى نحبه » فهو حمزة « و منهم من ينتظر » و هو علي بن أبي طالب (عليه‏السلام‏) يقول الله « و ما بدلوا تبديلا » و قال الله تعالى « اتقوا الله و كونوا مع الصادقين » و هم آل محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قال علي بن إبراهيم في قوله « يا أيها الذين آمنوا اتقوا الله و كونوا مع الصادقين » هم الأئمة (عليهم‏السلام‏) و هو معطوف على قوله « و بشر المؤمنين » و قوله ما كان لأهل المدينة و من حولهم من الأعراب أن يتخلفوا عن رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و لا يرغبوا بأنفسهم عن نفسه ذلك بأنهم لا يصيبهم ظمأ أي عطش و لا نصب أي عناء و لا مخمصة في سبيل الله أي جوع و لا يطئون موطئا يغيظ الكفار يعني لا يدخلون بلاد الكفار و لا ينالون من عدو نيلا يعني قتلا و أسرا إلا كتب لهم به عمل صالح إن الله لا يضيع أجر المحسنين و قوله و لا ينفقون نفقة صغيرة و لا كبيرة و لا يقطعون واديا إلا كتب لهم ليجزيهم الله أحسن ما كانوا يعملون قال كلما فعلوا من ذلك لله جازاهم الله عليه و قوله ما كان المؤمنون لينفروا كافة فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم إذا رجعوا إليهم يعني إذا بلغهم وفاة الإمام يجب أن يخرج من كل بلاد فرقة من الناس و لا يخرجوا كلهم كافة و لم يفرض الله أن يخرج الناس كلهم فيعرفوا خبر الإمام و لكن يخرج طائفة و يؤدوا ذلك إلى قومهم لعلهم يحذرون كي يعرفوا اليقين و قوله يا أيها الذين آمنوا قاتلوا الذين يلونكم من الكفار و ليجدوا فيكم غلظة قال يجب على كل قوم أن يقاتلوا الذين من يليهم ممن يقرب من بلادهم من الكفار و لا يجوزوا ذلك الموضع و الغلظة أي غلظوا لهم القول و القتل و قوله و إذا ما أنزلت سورة فمنهم من يقول أيكم زادته هذه إيمانا فأما الذين آمنوا فزادتهم إيمانا و هم يستبشرون


تفسير القمي ج : 1ص :308


و أما الذين في قلوبهم مرض فزادتهم رجسا إلى رجسهم أي شكا إلى شكهم فهو رد على من يزعم أن الإيمان لا يزيد و لا ينقص و مثله في سورة الأنفال في قوله « إنما المؤمنون الذين إذا ذكر الله وجلت قلوبهم و إذا تليت عليهم آياته زادتهم إيمانا و على ربهم يتوكلون » و مثله كثير مما حكى الله من زيادة الإيمان و قوله أ و لا يرون أنهم يفتنون في كل عام مرة أو مرتين أي يمرضون ثم لا يتوبون و لا هم يذكرون و قوله و إذا ما أنزلت سورة نظر بعضهم إلى بعض يعني المنافقين ثم انصرفوا أي تفرقوا صرف الله قلوبهم عن الحق إلى الباطل باختيارهم الباطل على الحق ثم خاطب الله عز و جل الناس و احتج عليهم برسول الله فقال : لقد جاءكم رسول من أنفسكم أي مثلكم في الخلقة و يقرأ من أنفسكم أي أشرفكم عزيز عليه ما عنتم أي أنكرتم و جحدتم حريص عليكم بالمؤمنين رءوف رحيم ثم عطف بالمخاطبة على النبي (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فقال فإن تولوا يا محمد عما تدعوهم إليه فقل حسبي الله لا إله إلا هو عليه توكلت و هو رب العرش العظيم .

تفسیر   سوره انفال

 8  سورة الأنفال مدنية خمس و سبعون آية  75


بسم الله الرحمن الرحيم يسئلونك عن الأنفال قل الأنفال لله و الرسول و اتقوا الله و أصلحوا ذات بينكم و أطيعوا الله و رسوله إن كنتم مؤمنين فحدثني أبي عن فضالة بن أيوب عن أبان بن عثمان عن إسحاق بن عمار قال سألت أبا عبد الله (عليه‏السلام‏) عن الأنفال فقال هي القرى التي قد خربت و انجلى أهلها فهي لله و للرسول و ما كان للملوك فهو للإمام و ما كان من أرض الجزية لم يوجف عليها بخيل و لا ركاب ، و كل أرض لا رب لها و المعادن منها ، و من مات و ليس له مولى فماله من الأنفال ، و قال نزلت يوم بدر لما انهزم الناس كان أصحاب رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) على ثلاث فرق ، فصنف كانوا عند خيمة النبي (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و صنف أغاروا على النهب ، و فرقة طلبت العدو و أسروا و غنموا فلما جمعوا الغنائم و الأسارى تكلمت الأنصار في الأسارى فأنزل الله تبارك و تعالى « ما كان لنبي


تفسير القمي ج : 1ص :255


أن يكون له أسرى حتى يثخن في الأرض » فلما أباح الله لهم الأسارى و الغنائم تكلم سعد بن معاذ و كان ممن أقام عند خيمة النبي (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، فقال يا رسول الله ما منعنا أن نطلب العدو زهادة في الجهاد و لا جبنا عن العدو و لكنا خفنا أن نعدو موضعك فتميل عليك خيل المشركين ، و قد أقام عند الخيمة وجوه المهاجرين و الأنصار و لم يشك أحد منهم فيما حسبته و الناس كثيرون يا رسول الله و الغنائم قليلة و متى تعطي هؤلاء لم يبق لأصحابك شي‏ء ، و خاف أن يقسم رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) الغنائم و أسلاب القتلى بين من قاتل و لا يعطي من تخلف عليه عند خيمة رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شيئا ، فاختلفوا فيما بينهم حتى سألوا رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فقالوا لمن هذه الغنائم فأنزل الله « يسئلونك عن الأنفال قل الأنفال لله و الرسول » فرجع الناس و ليس لهم في الغنيمة شي‏ء ثم أنزل الله بعد ذلك و اعلموا أنما غنمتم من شي‏ء فأن لله خمسه و للرسول و لذي القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل فقسم رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بينهم ، فقال سعد بن أبي وقاص يا رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أ تعطي فارس القوم الذي يحميهم مثل ما تعطي الضعيف ؟ فقال النبي (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ثكلتك أمك و هل تنصرون إلا بضعفائكم ! قال فلم يخمس رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ببدر و قسمه بين أصحابه ثم استقبل يأخذ الخمس بعد بدر ، و نزل قوله « يسألونك عن الأنفال » بعد انقضاء حرب بدر فقد كتب ذلك في أول السورة و كتب بعده خروج النبي (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) إلى الحرب .


و قوله إنما المؤمنون الذين إذا ذكر الله وجلت قلوبهم إلى قوله لهم درجات عند ربهم و مغفرة و رزق كريم فإنها نزلت في أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) و أبي ذر و سلمان و المقداد ثم ذكر بعد ذلك الأنفال و قسمة الغنائم ، و خروج


تفسير القمي ج : 1ص :256


رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) إلى الحرب فقال كما أخرجك ربك من بيتك بالحق و إن فريقا من المؤمنين لكارهون يجادلونك في الحق بعد ما تبين كأنما يساقون إلى الموت و هم ينظرون و كان سبب ذلك أن عيرا لقريش خرجت إلى الشام فيها خزائنهم ، فأمر رسول الله أصحابه بالخروج ليأخذوها فأخبرهم أن الله قد وعده إحدى الطائفتين إما العير و إما قريش إن أظفر بهم ، فخرج في ثلاث مائة و ثلاثة عشر رجلا ، فلما قارب بدر كان أبو سفيان في العير فلما بلغه أن الرسول (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قد خرج يتعرض العير خاف خوفا شديدا و مضى إلى الشام فلما وافى البهرة اكترى ضمضم الخزاعي بعشرة دنانير و أعطاه قلوصا و قال له امض إلى قريش و أخبرهم أن محمدا و الصباة من أهل يثرب قد خرجوا يتعرضون لعيركم فأدركوا العير و أوصاه أن يخرم ناقته و يقطع أذنها حتى يسيل الدم و يشق ثوبه من قبل و دبر فإذا دخل مكة ولى وجهه إلى ذنب البعير و صاح بأعلى صوته يا آل غالب ! اللطيمة اللطيمة العير العير أدركوا أدركوا ! و ما أراكم تدركون ، فإن محمدا و الصباة من أهل يثرب قد خرجوا يتعرضون لعيركم ، فخرج ضمضم يبادر إلى مكة و رأت عاتكة بنت عبد المطلب قبل قدوم ضمضم في منامها بثلاثة أيام كان راكبا قد دخل مكة ينادي يا آل عذر يا آل فهر اغدوا إلى مصارعكم صبح ثالث ثم وافى بجملة على أبي قبيس فأخذ حجرا فدهده من الجبل فما ترك من دور قريش إلا أصابها منه فلذة و كان وادي مكة قد سأل من أسفله دما فانتبهت ذعرة فأخبرت العباس بذلك فأخبر العباس عتبة بن ربيعة ، فقال عتبة


تفسير القمي ج : 1ص :257


مصيبة تحدث في قريش و فشت الرؤيا في قريش و بلغ ذلك أبا جهل فقال ما رأت عاتكة هذه الرؤيا و هذه نبية ثانية في بني عبد المطلب و اللات و العزى لننتظر ثلاثة أيام فإن كان ما رأت حقا فهو كما رأت و إن كان غير ذلك لنكتبن بيننا كتابا أنه ما من أهل بيت من العرب أكذب رجالا و لا نساء من بني هاشم ، فلما مضى يوم قال أبو جهل هذا يوم قد مضى فلما كان اليوم الثاني قال أبو جهل هذان يومان قد مضيا ، فلما كان اليوم الثالث وافى ضمضم ينادي في الوادي « يا آل غالب يا آل غالب اللطيمة اللطيمة العير العير أدركوا أدركوا و ما أراكم تدركون فإن محمدا و الصباة من أهل يثرب قد خرجوا يتعرضون لعيركم التي فيها خزائنكم » فتصايح الناس بمكة و تهيئوا للخروج و قام سهيل بن عمرو و صفوان بن أمية و أبو البختري بن هشام و منية و بنية ابنا الحجاج و نوفل بن خويلد فقال يا معشر قريش و الله ما أصابكم مصيبة أعظم من هذه أن يطمع محمد و الصباة عن أهل يثرب أن يتعرضوا لعيركم التي فيها خزائنكم فو الله ما قرشي و لا قرشية إلا و لها في هذه العير شي‏ء فصاعدا و أنه الذل و الصغار أن يطمع محمد في أموالكم و يفرق بينكم و بين متجركم فاخرجوا ، و أخرج صفوان بن أمية خمس مائة دينار و جهز بها و أخرج سهيل بن عمرو خمس مائة و ما بقي أحد من عظماء قريش إلا أخرجوا مالا و حملوا و قووا و أخرجوا على الصعب و الذلول ما يملكون أنفسهم كما قال الله تعالى : خرجوا من ديارهم بطرا و رئاء الناس ، و خرج معهم العباس بن عبد المطلب و نوفل بن الحارث و عقيل بن أبي طالب و أخرجوا معهم القينان يشربون الخمر و يضربون بالدفوف و خرج رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) في ثلاث مائة و ثلاثة عشر رجلا ، فلما كان بقرب بدر على ليلة منها بعث بشير بن أبي الرعبا [ بن أبي الدعناء ] و مجد بن عمرو يتجسسان خبر العير فأتيا ماء بدر و أناخا راحلتيهما و استعذبا من الماء ، و سمعا جاريتين قد تشبثت إحداهما بالأخرى و تطالبها بدرهم كان لها عليها فقالت


تفسير القمي ج : 1ص :258


عير قريش نزلت أمس في موضع كذا و كذا و هي تنزل غدا هاهنا و أنا أعمل لهم و أقضيك ، فرجع أصحاب رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) إليه فأخبراه بما سمعا ، فأقبل أبو سفيان بالعير فلما شارف بدر تقدم العير و أقبل وحده حتى انتهى إلى ماء بدر و كان بها رجل من جهينية يقال له كسب الجهني فقال له يا كسب هل لك علم بمحمد و أصحابه ؟ قال لا ، قال و اللات و العزى لإن كتمتنا أمر محمد لا يزال قريش معادية لك آخر الدهر فإنه ليس أحد من قريش إلا و له في هذه العير النش فصاعدا فلا تكتمي ، فقال و الله ما لي علم بمحمد و ما بال محمد و أصحابه بالتجار ألا و إني رأيت في هذا اليوم راكبين أقبلا و استعذبا من الماء و أناخا راحلتيهما و رجعا فلا أدري من هما ، فجاء أبو سفيان إلى موضع مناخ إبلهما ففت أبعار الإبل بيده فوجد فيها النوى فقال هذه علايف يثرب هؤلاء عيون محمد ، فرجع مسرعا و أمر بالعير فأخذ بها نحو ساحل البحر و تركوا الطريق و مروا مسرعين و نزل جبرئيل على رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فأخبره أن العير قد أفلتت و أن قريشا قد أقبلت لتمنع عن عيرها و أمره بالقتال و وعده النصر ، و كان نازلا ماء الصفراء فأحب أن يبلو الأنصار لأنهم إنما وعدوه أن ينصروه في الدار ، فأخبرهم أن العير قد جازت و أن قريشا قد أقبلت لتمنع عن عيرها و أن الله قد أمرني بمحاربتهم ، فجزع أصحاب رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) من ذلك و خافوا خوفا شديدا ، فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أشيروا علي ، فقام الأول فقال يا رسول الله إنها قريش و خيلاؤها .


ما آمنت منذ كفرت و لا ذلت منذ عزت ، و لم تخرج على هيئة الحرب ، فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) له اجلس فجلس قال أشيروا علي فقام الثاني فقال مثل مقالة الأول فقال (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اجلس فجلس ثم


تفسير القمي ج : 1ص :259


قام المقداد فقال يا رسول الله و إنا قد آمنا بك و صدقناك و شهدنا أن ما جئت به حق من عند الله و لو أمرتنا أن نخوض جمر الغضا و شوك الهراش خضنا معك و لا نقول لك ما قالت بنو إسرائيل لموسى « اذهب أنت و ربك فقاتلا إنا هاهنا قاعدون » و لكنا نقول « امض لأمر ربك فإنا معك مقاتلون » فجزاه النبي (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خيرا ثم جلس ثم قال أشيروا علي ، فقام سعد بن معاذ ، فقال بأبي أنت و أمي يا رسول الله كأنك أردتنا ؟ قال نعم قال فلعلك خرجت على أمر قد أمرت بغيره قال نعم قال بأبي أنت و أمي يا رسول الله إنا قد آمنا بك و صدقناك و شهدنا أن ما جئت به حق من عند الله فمرنا بما شئت و خذ من أموالنا ما شئت و اترك منه ما شئت و الذي أخذت منه أحب إلي من الذي تركت منه ، و الله لو أمرتنا أن نخوض هذا البحر لخضناه معك ، فجزاه خيرا ثم قال سعد بأبي أنت و أمي يا رسول الله و الله ما خضت هذا الطريق قط و ما لي به علم و قد خلفنا بالمدينة قوما ليس نحن بأشد جهادا لك منهم و لو علموا أنه الحرب لما تخلفوا و لكن نعد لك الرواحل و نلقي عدونا فإنا نصبر عند اللقاء ، أنجاد في الحرب و إنا لنرجوا أن يقر الله عينك بنا فإن يك ما تحب فهو ذلك و إن يكن غير ذلك قعدت على رواحلك فلحقت بقومنا ، فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أو يحدث الله غير ذلك ، كأني بمصرع فلان هاهنا و بمصرع فلان هاهنا و بمصرع أبي جهل و عتبة بن ربيعة و شيبة بن ربيعة و منية و بنية ابني الحجاج فإن الله قد وعدني إحدى الطائفتين و لن يخلف الله الميعاد ، فنزل جبرئيل (عليه‏السلام‏) على رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بهذه الآية « كما أخرجك ربك من بيتك بالحق إلى قوله و لو كره المجرمون » فأمر


تفسير القمي ج : 1ص :260


رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بالرحيل حتى نزل عشاء على ماء بدر و هي العدوة الشامية .


و أقبلت قريش فنزلت بالعدوة اليمانية ، و بعثت عبيدها تستعذب من الماء فأخذهم أصحاب رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و حبسوهم ، فقالوا لهم من أنتم ؟ قالوا نحن عبيد قريش ، قالوا فأين العير ؟ قالوا لا علم لنا بالعير ، فأقبلوا يضربونهم ، و كان رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يصلي فانفتل من صلاته فقال إن صدقوكم ضربتموهم و إن كذبوكم تركتموهم علي بهم ، فأتوا بهم فقال لهم من أنتم ؟ قالوا يا محمد نحن عبيد قريش ، قال كم القوم قالوا لا علم لنا بعددهم ، قال كم ينحرون في كل يوم جزورا ؟ قالوا تسعة أو عشرة ، فقال (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تسعمائة أو ألف ، ثم قال فمن فيهم من بني هاشم ؟ قال العباس بن عبد المطلب و نوفل بن الحارث و عقيل بن أبي طالب ، فأمر رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بهم فحبسوهم ، و بلغ قريشا ذلك فخافوا خوفا شديدا ، و لقي عتبة بن ربيعة أبا البختري بن هشام [ بن هاشم بن عبد المطلب ] فقال له أ ما ترى هذا البغي و الله ما أبصر موضع قدمي خرجنا لنمنع عيرنا و قد أفلتت فجئنا بغيا و عدوانا ، و الله ما أفلح قوم قط بغوا و لوددت أن ما في العير من أموال بني عبد مناف ذهب كله و لم نسر هذا الميسر ، فقال له أبو البختري إنك سيد من سادات قريش ، تحمل العير التي أصابها محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و أصحابه بنخلة [ بنخيلة ] و دم ابن الحضرمي فإنه حليفك ، فقال عتبة أنت علي بذلك و ما على أحد منا خلاف إلا ابن حنظلة يعني أبا جهل فسر إليه و أعلمه أني قد تحملت العير التي قد أصابها محمد و دم ابن الحضرمي .


فقال أبو البختري فقصدت خباءه فإذا هو قد أخرج درعا له فقلت له إن


تفسير القمي ج : 1ص :261


أبا الوليد بعثني إليك برسالة ، فغضب ثم قال أ ما وجد عتبة رسولا غيرك ؟ فقلت أما و الله لو غيره أرسلني ما جئت و لكن أبا الوليد سيد العشيرة ، فغضب أشد من الأولى ، فقال تقول سيد العشيرة ! فقلت أنا أقوله ؟ و قريش كلها تقوله ، إنه قد تحمل العير و دم ابن الحضرمي ، فقال إن عتبة أطول الناس لسانا و أبلغهم في الكلام و يتعصب لمحمد فإنه من بني عبد مناف و ابنه معه ، و يريد أن يحذر [ يخذل ] بين الناس لا و اللات و العزى حتى نقتحم عليهم بيثرب و نأخذهم أسارى فندخلهم مكة و تتسامع العرب بذلك و لا يكونن بيننا و بين متجرنا أحد نكرهه .


و بلغ أصحاب رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كثرة قريش ففزعوا فزعا شديدا و بكوا و استغاثوا فأنزل الله على رسوله إذ تستغيثون ربكم فاستجاب لكم أني ممدكم بألف من الملائكة مردفين و ما جعله الله إلا بشرى و لتطمئن به قلوبكم و ما النصر إلا من عند الله إن الله عزيز حكيم فلما مشى رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و جنه الليل ألقى الله على أصحابه النعاس حتى ناموا و أنزل الله تبارك و تعالى عليهم السماء و كان نزل الوليد في موضع لا يثبت فيه القدم فأنزل الله عليهم السماء حتى تثبت أقدامهم على الأرض و هو قول الله تعالى إذ يغشيكم النعاس أمنة منه و ينزل عليكم من السماء ماء ليطهركم به و يذهب عنكم رجس الشيطان و ذلك أن بعض أصحاب النبي (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) احتلم و ليربط على قلوبكم و يثبت به الأقدام و كان المطر على قريش مثل العزالي و كان على أصحاب رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رذاذا بقدر ما لبد الأرض .


و خافت قريش خوفا شديدا فأقبلوا يتحارسون يخافون البيات فبعث


تفسير القمي ج : 1ص :262


رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عمار بن ياسر و عبد الله بن مسعود فقال ادخلا في القوم و أتياني بأخبارهم ، فكانا يجولان في عسكرهم لا يرون إلا خائفا ذعرا إذا صهل الفرس وثب على جحفلته فسمعوا منبه بن الحجاج يقول :


لا يترك الجزع [ الجوع ] لنا مبيتا


لا بد أن نموت أو نميتا قال (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و الله كانوا شباعي [ سباعي ] و لكنهم من الخوف قالوا هذا و ألقى الله على قلوبهم الرعب كما قال الله تعالى سألقي في قلوب الذين كفروا الرعب فلما أصبح رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عبا أصحابه و كان في عسكره (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرسان فرس للزبير بن العوام و فرس للمقداد ، و كان في عسكره سبعون جملا يتعاقبون عليها فكان رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مرثد بن أبي مرثد الغنوي و علي بن أبي طالب (عليه‏السلام‏) على جمل يتعاقبون عليه و الجمل لمرثد و كان في عسكر قريش أربعمائة فرس .


فعبأ رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أصحابه بين يديه و قال غضوا أبصاركم لا تبدوهم بالقتال و لا يتكلمن أحد ، فلما نظر قريش إلى قلة أصحاب رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قال أبو جهل : ما هم إلا أكلة رأس و لو بعثنا إليهم عبيدنا لأخذوهم أخذا باليد ، فقال عتبة بن ربيعة أ ترى لهم كمينا و مددا ؟ فبعثوا عمر بن وهب الجمحي ، و كان فارسا شجاعا فجال بفرسه حتى طاف إلى معسكر رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ثم صعد الوادي و صوت ثم رجع إلى قريش ، فقال ما لهم كمين و لا مدد و لكن نواضح يثرب قد حملت الموت الناقع ، أ ما ترونهم خرسا لا يتكلمون يتلمظون تلمظ الأفاعي ما لهم ملجأ إلا سيوفهم و ما أراهم يولون حتى يقتلون ، و لا يقتلون حتى يقتلون


تفسير القمي ج : 1ص :263


بعددهم ، فارتئوا رأيكم ، فقال أبو جهل كذبت و جبنت و انتفخ منخرك حين نظرت إلى سيوف يثرب .


و فزع أصحاب رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) حين نظروا إلى كثرة قريش و قوتهم فأنزل الله على رسوله و إن جنحوا للسلم فاجنح لها و توكل على الله و قد علم الله أنهم لا يجنحون و لا يجيبون إلى السلم و إنما أراد سبحانه بذلك ليطيب قلوب أصحاب رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فبعث رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) إلى قريش ، فقال يا معشر قريش ما أحد من العرب أبغض إلي ممن بدأ بكم خلوني و العرب فإن أك صادقا فأنتم أعلى بي عينا و إن أك كاذبا كفتكم ذؤبان العرب أمري فارجعوا ، فقال عتبة و الله ما أفلح قوم قط ردوا هذا ، ثم ركب جمالا له أحمر فنظر إليه رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يجول في العسكر و ينهى عن القتال ، فقال إن يكن عند أحد خير فعند صاحب الجمل الأحمر فإن يطيعوه يرجعوا و يرشدوا ، فأقبل عتبة يقول يا معشر قريش اجتمعوا و استمعوا ثم خطبهم فقال يمن رحب فرحب مع يمن يا معشر قريش ! أطيعوني اليوم و اعصوني الدهر و ارجعوا إلى مكة و اشربوا الخمور و عانقوا الحور فإن محمدا له إل و ذمة و هو ابن عمكم فارجعوا و لا تنبذوا رأيي و إنما تطالبون محمدا بالعير التي أخذها محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بنخيلة و دم ابن الحضرمي و هو حليفي و علي عقله ، فلما سمع أبو جهل ذلك عاظه و قال إن عتبة أطول الناس لسانا و أبلغهم في الكلام و لئن رجعت قريش بقوله ليكونن سيد قريش آخر الدهر ثم قال يا عتبة ! نظرت إلى سيوف بني عبد المطلب و جبنت و انتفخ سحرك و تأمر الناس بالرجوع و قد رأينا ثارنا بأعيننا ، فنزل عتبة عن جمله و حمل على أبي جهل


تفسير القمي ج : 1ص :264


و كان على فرس فأخذ بشعره فقال الناس يقتله ، فعرقب فرسه و قال أ مثلي يجبن و ستعلم قريش اليوم أينا ألأم و أجبن و أينا المفسد لقومه ، لا يمشي إلا أنا و أنت إلى الموت عيانا ثم قال هذا حبائي و خياره فيه ، و كل جان يده إلى فيه [ ثم أخذ بشعره يجره ] فاجتمع الناس فقالوا يا أبا الوليد الله الله لا تفت في أعضاد الناس تنهى عن شي‏ء و تكون أوله .


فخلصوا أبا جهل من يده فنظر عتبة إلى أخيه شيبة ، و نظر إلى ابنه الوليد ، فقال قم يا بني فقام ثم لبس درعه و طلبوا له بيضة تسع رأسه ، فلم يجدوها لعظم هامته ، فاعتم بعمامتين ثم أخذ سيفه و تقدم هو و أخوه و ابنه ، و نادى يا محمد أخرج إلينا أكفاءنا من قريش فبرز إليه ثلاثة نفر من الأنصار عود و معود و عوف من بني عفرا ، فقال عتبة من أنتم ؟ انتسبوا لنعرفكم فقالوا نحن بنو عفرا أنصار الله و أنصار رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، قالوا ارجعوا ، فإنا لسنا إياكم نريد ، إنما نريد الأكفاء من قريش ، فبعث إليهم رسول الله أن ارجعوا فرجعوا و كره أن يكون أول الكرة بالأنصار ، فرجعوا و وقفوا موقفهم ، ثم نظر رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) إلى عبيدة بن الحارث بن عبد المطلب ، و كان له سبعون سنة فقال له قم يا عبيدة ! فقام بين يديه بالسيف ، ثم نظر إلى حمزة بن عبد المطلب ، فقال قم يا عم ! ثم نظر إلى أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) فقال له قم يا علي ! و كان أصغرهم ، فقال فاطلبوا بحقكم الذي جعله الله لكم قد جاءت قريش بخيلائها و فخرها تريد أن تطفى‏ء نور الله و يأبى الله إلا أن يتم نوره ، ثم قال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يا عبيدة عليك بعتبة ، و قال لحمزة عليك بشيبة و قال لعلي عليك بالوليد بن عتبة ، فمروا حتى انتهوا إلى القوم ، فقال عتبة من أنتم ؟ انتسبوا لنعرفكم ،


تفسير القمي ج : 1ص :265


فقال عبيدة : أنا عبيدة بن حارث بن عبد المطلب ، فقال كفو كريم فمن هذان ؟ قال حمزة بن عبد المطلب و علي بن أبي طالب (عليه‏السلام‏) ، فقال كفوان كريمان لعن الله من أوقفنا و إياكم هذا الموقف ، فقال شيبة لحمزة من أنت ؟ فقال أنا حمزة بن عبد المطلب أسد الله و أسد رسوله ، و قال له شيبة لقد لقيت أسد الحلفاء فانظر كيف تكون صولتك يا أسد الله ! فحمل عبيدة على عتبة فضربه على رأسه ضربة ففلق هامته ، و ضرب عتبة عبيدة على ساقه قطعها ، و سقطا جميعا ، و حمل حمزة على شيبة فتضاربا بالسيفين حتى انثلما ، و كل واحد يتقي بدرقته .


و حمل أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) على الوليد بن عتبة فضربه على عاتقه فأخرج السيف من إبطه ، فقال علي (عليه‏السلام‏) فأخذ يمينه المقطوعة بيساره فضرب بها هامتي فظننت أن السماء وقعت على الأرض ، ثم اعتنق حمزة و شيبة فقال المسلمون يا علي أ ما ترى الكلب قد أبهر عمك ، فحمل علي (عليه‏السلام‏) ثم قال يا عم طأطى‏ء رأسك و كان حمزة أطول من شيبة فأدخل حمزة رأسه في صدره فضربه أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) على رأسه فطير نصفه ، ثم جاء إلى عتبة و به رمق فأجهز عليه ، و حمل عبيدة بين حمزة و علي حتى أتيا به رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فنظر إليه رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و استعبر ، فقال يا رسول الله بأبي و أنت و أمي أ لست شهيدا ؟ فقال بلى أنت أول شهيد من أهل بيتي قال أما لو كان عمك حيا لعلم أني أولى بما قال منه ، قال و أي أعمامي تعني ؟ قال أبو طالب حيث يقول (عليه‏السلام‏) :


كذبتم و بيت الله نبرأ محمدا


و لما نطاعن دونه و نناضل


و ننصره حتى نصرع حوله


و نذهل عن أبنائنا و الحلائل فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أ ما ترى ابنه كالليث العادي بين يدي الله و رسوله و ابنه الآخر في جهاد الله بأرض الحبشة فقال يا رسول الله أ سخطت علي في هذه الحالة


تفسير القمي ج : 1ص :266


فقال ما سخطت عليك و لكن ذكرت عمي فانقبضت لذلك .


و قال أبو جهل لقريش لا تعجلوا و لا تبطروا كما عجل و بطر أبناء ربيعة ، عليكم بأهل يثرب فاجزروهم جزرا و عليكم بقريش فخذوهم أخذا حتى ندخلهم مكة فنعرفهم ضلالتهم التي كانوا عليها و كان فتية من قريش أسلموا بمكة فاحتبسهم آباؤهم فخرجوا مع قريش إلى بدر و هم على الشك و الارتياب و النفاق منهم قيس بن الوليد بن المغيرة و أبو قيس بن الفاكهة و الحارث بن ربيعة و علي بن أمية بن خلف و العاص بن المنية ، فلما نظروا إلى قلة أصحاب رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قالوا مساكين هؤلاء غرهم دينهم فيقتلون الساعة ، فأنزل الله على رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) إذ يقول المنافقون و الذين في قلوبهم مرض غر هؤلاء دينهم و من يتوكل على الله فإن الله عزيز حكيم و جاء إبليس إلى قريش في صورة سراقة بن مالك فقال لهم أنا جاركم ادفعوا إلي رايتكم ، فدفعوها إليه و جاء بشياطينه يهول بهم على أصحاب رسول الله و يخيل إليهم و يفزعهم و أقبلت قريش يقدمها إبليس معه الراية فنظر إليه رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، فقال غضوا أبصاركم و عضوا على النواجذ و لا تسلوا سيفا حتى آذن لكم ثم رفع يده إلى السماء و قال « يا رب إن تهلك هذه العصابة لم تعبد و إن شئت أن لا تعبد لا تعبد » ثم أصابه الغشي فسري عنه و هو يسلت العرق عن وجهه و يقول : هذا جبرئيل قد أتاكم في ألف من الملائكة مردفين قال فنظرنا فإذا بسحابة سوداء فيها برق لائح قد وقعت على عسكر رسول الله و قائل يقول أقدم حيزوم أقدم حيزوم ! و سمعنا قعقعة السلاح من الجو و نظر إبليس إلى جبرئيل فتراجع و رمى باللواء فأخذ منية بن الحجاج بمجامع ثوبه ثم قال ويلك يا سراقة تفت في أعضاد الناس فركله إبليس ركلة في صدره و قال إني أرى ما لا ترون إني أخاف الله و هو قول الله و إذ زين لهم الشيطان أعمالهم و قال لا غالب لكم اليوم من الناس و إني جار لكم فلما تراءت الفئتان نكص على عقبيه


تفسير القمي ج : 1ص :267


و قال إني بري‏ء منكم إني أرى ما لا ترون إني أخاف الله و الله شديد العقاب ثم قال عز و جل و لو ترى إذ يتوفى الذين كفروا الملائكة يضربون وجوههم و أدبارهم و ذوقوا عذاب الحريق .


قال و حمل جبرئيل على إبليس فطلبه حتى غاص في البحر ، و قال رب أنجز لي ما وعدتني من البقاء إلى يوم الدين ، روي في الخبر أن إبليس التفت إلى جبرئيل و هو في الهزيمة فقال يا هذا أ بدا لكم فيما أعطيتمونا ؟ فقيل لأبي عبد الله (عليه‏السلام‏) أ ترى كان يخاف أن يقتله ؟ فقال لا و لكنه كان يضربه ضربا يشينه منها إلى يوم القيامة و أنزل على رسوله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) إذ يوحي ربك إلى الملائكة أني معكم فثبتوا الذين آمنوا سألقي في قلوب الذين كفروا الرعب فاضربوا فوق الأعناق و اضربوا منهم كل بنان قال أطراف الأصابع ، فقد جاءت قريش بخيلائها و فخرها تريد أن تطفى‏ء نور الله و يأبى الله إلا أن يتم نوره ، و خرج أبو جهل من بين الصفين فقال إن محمدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قطعنا الرحم و أتانا بما لا نعرفه فأحنه الغداة فأنزل الله على رسوله إن تستفتحوا فقد جاءكم الفتح و إن تنتهوا فهو خير لكم و إن تعودوا نعد و لن تغني عنكم فئتكم شيئا و لو كثرت و أن الله مع المؤمنين ثم أخذ رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كفا من حصى فرمى به وجوه قريش و قال « شاهت الوجوه » فبعث الله رياحا تضرب في وجوه قريش فكانت الهزيمة ، فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اللهم لا يفلتن فرعون هذه الأمة أبو جهل بن هشام فقتل منهم سبعون ، و أسر منهم سبعون ، و التقى عمرو بن الجموح مع أبي جهل فضرب عمرو أبا جهل بن هشام على فخذيه و ضرب أبو جهل عمرا على يده فأبانها من العضد فتعلقت بجلده فاتكأ عمرو على يده برجله ثم نزا في السماء حتى انقطعت


تفسير القمي ج : 1ص :268


الجلدة و رمى بيده ، و قال عبد الله بن مسعود انتهيت إلى أبي جهل و هو يتشحط في دمه فقلت الحمد لله الذي أخزاك ، فرفع رأسه فقال إنما أخزى الله عبد بن أم عبد الله لمن الدين ويلك قلت لله و لرسوله و إني قاتلك و وضعت رجلي على عنقه فقال ارتقيت مرتقا صعبا يا رويعي الغنم أما إنه ليس شي‏ء أشد من قتلك إياي في هذا اليوم أ لا تولى قتلي رجل من المطمئنين أو رجل من الأحلاف فاقتلعت بيضة كانت على رأسه فقتلته و أخذت رأسه و جئت به إلى رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فقلت يا رسول الله البشرى هذا رأس أبي جهل بن هشام ، فسجد لله شكرا و أسر أبو بشر الأنصاري العباس بن عبد المطلب و عقيل بن أبي طالب (عليه‏السلام‏) و جاء بهما إلى رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فقال له هل أعانك عليهما أحد ؟ قال نعم رجل عليه ثياب بياض ، فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ذاك من الملائكة ثم قال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) للعباس أفد نفسك و ابن أخيك ، فقال يا رسول الله قد كنت أسلمت و لكن القوم استكرهوني ، فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أعلم بإسلامك إن يكن ما تذكر حقا فإن الله يجزيك عليه و أما ظاهر أمرك فقد كنت علينا ثم قال (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يا عباس إنكم خاصمتم الله فخصمكم ، ثم قال أفد نفسك و ابن أخيك و قد كان العباس أخذ معه أربعين أوقية من ذهب فغنمها رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فلما قال (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) للعباس أفد نفسك فقال يا رسول الله احسبها من فدائي ، فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لا ، ذاك أعطانا الله منك ، فأفد نفسك و ابن أخيك ، فقال العباس فليس لي مال غير الذي ذهب مني ، قال بلى المال الذي خلفته عند أم الفضل بمكة .


فقلت لها إن حدث علي حدث فاقسموه بينكم .


فقال ما تتركني إلا و أنا أسأل الناس بكفي .


فأنزل


تفسير القمي ج : 1ص :269


الله على رسوله في ذلك يا أيها النبي قل لمن في أيديكم من الأسرى إن يعلم الله في قلوبكم خيرا يؤتكم خيرا مما أخذ منكم و يغفر لكم و الله غفور رحيم ثم قال و إن يريدوا خيانتك في علي فقد خانوا الله من قبل فأمكن منهم و الله عليم حكيم ثم قال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لعقيل قد قتل الله يا أبا يزيد أبا جهل بن هشام و عتبة بن ربيعة و شبيب بن ربيعة و منية و بنية ابني الحجاج و نوفل بن خويلد و سهيل بن عمرو و النضر بن الحارث بن كلدة و عقبة بن أبي معيط و فلانا و فلانا ، فقال عقيل إذا لا تنازع في تهامة فإن كنت قد أثخنت القوم و إلا فاركب أكتافهم فتبسم رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) من قوله .


و كان القتلى ببدر سبعين و الأسرى سبعين قتل منهم أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) سبعة و عشرين و لم يؤسر أحدا ، فجمعوا الأسارى و قرنوهم في الجمال و ساقوهم على أقدامهم و جمعوا الغنائم و قتل من أصحاب رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تسعة رجال فمنهم سعد بن خثيمة و كان من النقباء فرحل رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و نزل الأثيل عند غروب الشمس و هو من بدر على ستة أميال فنظر رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) إلى عقبة بن أبي معيط و النضر بن الحارث بن كلدة و هما في قران واحد ، فقال النضر لعقبة يا عقبة أنا و أنت من المقتولين فقال عقبة من بين قريش قال نعم لأن محمدا قد نظر إلينا نظرة رأيت فيها القتل ، فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يا علي علي بالنضر و عقبة و كان النضر رجلا جميلا عليه شعر فجاء علي فأخذ بشعره فجره إلى رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فقال النضر يا محمد أسألك بالرحم الذي بيني و بينك إلا أجريتني كرجل من قريش إن قتلتهم قتلتني و إن فاديتهم فاديتني و إن أطلقتهم أطلقتني فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لا رحم بيني و بينك قطع الله الرحم بالإسلام قدمه يا علي فاضرب عنقه ، فقال عقبة يا محمد أ لم تقل لا تصبر قريش أي لا يقتلون صبرا ، قال أ فأنت من قريش ؟ إنما أنت علج من أهل صفورية لأنت في الميلاد أكبر من أبيك الذي تدعى له لست منها قدمه


تفسير القمي ج : 1ص :270


يا علي فاضرب عنقه ، فقدمه و ضرب عنقه فلما قتل رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) النضر و عقبة خافت الأنصار أن يقتل الأسارى كلهم فقاموا إلى رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فقالوا يا رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قد قتلنا سبعين و أسرنا سبعين و هم قومك و أساراك هبهم لنا يا رسول الله و خذ منهم الفداء و أطلقهم فأنزل الله عليهم ما كان لنبي أن يكون له أسرى حتى يثخن في الأرض تريدون عرض الدنيا و الله يريد الآخرة و الله عزيز حكيم لو لا كتاب من الله سبق لمسكم فيما أخذتم عذاب عظيم فكلوا مما غنمتم حلالا طيبا فأطلق لهم أن يأخذوا الفداء و يطلقوهم و شرط أنه يقتل منهم في عام قابل بعدد من يأخذوا منهم الفداء فرضوا منه بذلك فلما كان يوم أحد قتل من أصحاب رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سبعون رجلا فقال من بقي من أصحابه يا رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ما هذا الذي أصابنا و قد كنت تعدنا بالنصر ! فأنزل الله عز و جل فيهم أ و لما أصابتكم مصيبة قد أصبتم مثليها ببدر قتلتم سبعين و أسرتم سبعين قلتم أنى هذا قل هو من عند أنفسكم بما اشترطتم .


رجع الحديث إلى تفسير الآيات التي لم تكتب في قوله و إذ يعدكم الله إحدى الطائفتين أنها لكم قال العير أو قريش و قوله و تودون أن غير ذات الشوكة تكون لكم قال ذات الشوكة الحرب قال تودون العير لا الحرب و يريد الله أن يحق الحق بكلماته قال الكلمات الأئمة (عليهم‏السلام‏) و قوله : ذلك بأنهم شاقوا الله و رسوله أي عادوا الله و رسوله ، ثم قال عز و جل يا أيها الذين آمنوا إذا لقيتم الذين كفروا زحفا أي يدنوا بعضكم من بعض فلا تولوهم الأدبار و من يولهم يومئذ دبره إلا متحرفا لقتال يعني يرجع أو متحيزا إلى فئة يعني يرجع إلى صاحبه و هو الرسول أو الإمام فقد كفروا باء بغضب من الله و مأواه جهنم و بئس المصير ثم قال فلم تقتلوهم و لكن الله قتلهم أي أنزل الملائكة حتى قتلوهم ثم قال و ما رميت إذا رميت و لكن الله رمى يعني الحصى الذي حمله


تفسير القمي ج : 1ص : 271


رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و رمى به في وجوه قريش و قال « شاهت الوجوه » ثم قال ذلكم و أن الله موهن كيد الكافرين أي مضعف كيدهم و حيلتهم و مكرهم ، و قوله يا أيها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول إذا دعاكم لما يحييكم قال الحياة الجنة و قوله و اعلموا أن الله يحول بين المرء و قلبه أي يحول بين ما يريد الله و بين ما يريده .


حدثنا أحمد بن محمد عن جعفر بن عبد الله عن كثير بن عياش عن أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله « يا أيها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول إذا دعاكم لما يحييكم » يقول ولاية علي بن أبي طالب (عليه‏السلام‏) فإن اتباعكم إياه و ولايته أجمع لأمركم و أبقى للعدل فيكم ، و أما قوله « و اعلموا أن الله يحول بين المرء و قلبه » يقول يحول بين المؤمن و معصيته التي تقوده إلى النار و يحول بين الكافر و بين طاعته أن يستكمل به الإيمان و اعلموا أن الأعمال بخواتيمها ، و قوله و اتقوا فتنة لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصة فهذه في أصحاب النبي (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قال الزبير يوم هزم أصحاب الجمل لقد قرأت هذه الآية و ما أحسب أني من أهلها حتى كان اليوم لقد كنت أتقيها و لا أعلم أني من أهلها .


رجع إلى تفسير علي بن إبراهيم قوله « و اتقوا فتنة لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصة » قال نزلت في الزبير و طلحة لما حاربا أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) و ظلموه و قوله و اذكروا إذ أنتم قليل مستضعفون في الأرض تخافون أن يتخطفكم الناس فآواكم و أيديكم بنصره و رزقكم من الطيبات لعلكم تشكرون نزلت في قريش خاصة و قوله يا أيها الذين آمنوا لا تخونوا الله و الرسول و تخونوا أماناتكم و أنتم تعلمون نزلت في أبي لبابة بن عبد المنذر فلفظ الآية عام و معناها خاص و هذه الآية نزلت في غزوة بني قريظة في سنة خمس من الهجرة ، و قد كتبت في هذه السورة مع أخبار بدر و كانت بدر على رأس ستة عشر شهرا


تفسير القمي ج : 1ص :272


من مقدم رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) المدينة و نزلت مع الآية التي في سورة التوبة قوله « آخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا » الآية نزلت في أبي لبابة فهذا دليل على أن التأليف على خلاف ما أنزله الله على نبيه (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) .


و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله « يا أيها الذين آمنوا لا تخونوا الله و الرسول و تخونوا أماناتكم و أنتم تعلمون » فخيانة الله و الرسول معصيتهما و أما خيانة الأمانة فكل إنسان مأمون على ما افترض الله عليه .


رجع إلى تفسير علي بن إبراهيم قوله يا أيها الذين آمنوا إن تتقوا الله يجعل لكم فرقانا يعني العلم الذي تفرقون به بين الحق و الباطل و يكفر عنكم سيئاتكم و يغفر لكم و الله ذو الفضل العظيم و قوله و إذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك أو يقتلوك أو يخرجوك و يمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين فإنها نزلت بمكة قبل الهجرة و كان سبب نزولها أنه لما أظهر رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) الدعوة بمكة قدمت عليه الأوس و الخزرج ، فقال لهم رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تمنعوني و تكونون لي جارا حتى أتلو عليكم كتاب ربي و ثوابكم على الله الجنة ؟ فقالوا نعم خذ لربك و لنفسك ما شئت ، فقال لهم موعدكم العقبة في الليلة الوسطى من ليالي التشريق فحجوا و رجعوا إلى منى ، و كان فيهم ممن قد حج بشر كثير ، فلما كان اليوم الثاني من أيام التشريق قال لهم رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) إذا كان الليل فاحضروا دار عبد المطلب على العقبة و لا تنبهوا نائما و لينسل واحد فواحد ، فجاء سبعون رجلا من الأوس و الخزرج فدخلوا الدار ، فقال لهم رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تمنعوني و تجيروني حتى أتلو عليكم كتاب ربي و ثوابكم على الله الجنة ؟ فقال سعد بن زرارة و البراء بن مغرور [ معرور ] و عبد الله بن حزام نعم يا رسول الله اشترط لربك و لنفسك ما شئت ، فقال أما ما أشترط لربي فأن تعبدوه و لا تشركوا به شيئا و أشترط لنفسي أن تمنعوني مما تمنعون أنفسكم و تمنعوا أهلي مما تمنعون أهاليكم


تفسير القمي ج : 1ص :273


و أولادكم ، فقالوا و ما لنا على ذلك ؟ فقال الجنة في الآخرة و تملكون العرب و تدين لكم العجم في الدنيا ، فقالوا قد رضينا ، فقال أخرجوا إلي منكم اثني عشر نقيبا يكونون شهداء عليكم بذلك كما أخذ موسى من بني إسرائيل اثني عشر نقيبا فأشار إليهم جبرئيل فقال هذا نقيب هذا نقيب تسعة من الخزرج و ثلاثة من الأوس فمن الخزرج سعد بن زرارة و البراء بن مغرور و عبد الله بن حزام و [ و هو ] أبو جابر بن عبد الله و رافع بن مالك و سعد بن عبادة و المنذر بن عمر و عبد الله بن رواحة و سعد بن الربيع و عبادة بن الصامت و من الأوس أبو الهشيم بن التيهان و هو من اليمن و أسد بن حصين و سعد بن خثيمة ، فلما اجتمعوا و بايعوا رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) صاح إبليس يا معشر قريش و العرب ! هذا محمد و الصباة من أهل يثرب على جمرة العقبة يبايعونه على حربكم فأسمع أهل منى و هاجت قريش فأقبلوا بالسلاح و سمع رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) النداء فقال للأنصار تفرقوا ! فقالوا يا رسول الله إن أمرتنا أن نميل عليهم بأسيافنا فعلنا فقال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لم أومر بذلك و لم يأذن الله لي في محاربتهم ، قالوا أ فتخرج معنا قال أنتظر أمر الله فجاءت قريش على بكرة أبيها قد أخذوا السلاح ، و خرج حمزة و أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) و معهما السيوف فوقفا على العقبة فلما نظرت قريش إليهما قالوا ما هذا الذي اجتمعتم له ؟ فقال حمزة ما اجتمعنا و ما هاهنا أحد و الله لا يجوز هذه العقبة أحد إلا ضربته بسيفي فرجعوا إلى مكة و قالوا لا نأمن من أن يفسد أمرنا و يدخل واحد من مشايخ قريش في دين محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، فاجتمعوا في الندوة و كان لا يدخل دار الندوة إلا من قد أتى عليه أربعون سنة ، فدخلوا أربعون رجلا من مشايخ قريش ، و جاء إبليس لعنه الله في صورة شيخ كبير فقال


تفسير القمي ج : 1ص :274


له البواب من أنت فقال أنا شيخ من أهل نجد لا يعدمكم مني رأي صائب إني حيث بلغني اجتماعكم في أمر هذا الرجل فجئت لأشير عليكم ، فقال الرجل ادخل فدخل إبليس .


فلما أخذوا مجلسهم قال أبو جهل يا معشر قريش إنه لم يكن أحد من العرب أعز منا ، نحن أهل الله تغدو إلينا العرب في السنة مرتين و يكرموننا و نحن في حرم الله لا يطمع فينا طامع فلم نزل كذلك حتى نشأ فينا محمد بن عبد الله فكنا نسميه الأمين لصلاحه و سكونه و صدق لهجته حتى إذا بلغ ما بلغ و أكرمناه ادعى أنه رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و أن أخبار السماء تأتيه فسفه أحلامنا و سب آلهتنا و أفسد شبابنا و فرق جماعتنا و زعم أنه من مات من أسلافنا ففي النار فلم يرد علينا شي‏ء أعظم من هذا ، و قد رأيت فيه رأيا قالوا و ما رأيت ؟ قال رأيت أن ندس إليه رجلا منا ليقتله ، فإن طلبت بنو هاشم بدمه أعطيناهم عشر ديات ، فقال الخبيث هذا رأي خبيث قالوا و كيف ذلك ؟ قال لأن قاتل محمد مقتول لا محالة فمن ذا الذي يبذل نفسه للقتل منكم ؟ فإنه إذا قتل محمد تغضب بنو هاشم و حلفاؤهم من خزاعة و أن بني هاشم لا ترضى أن يمشي قاتل محمد على الأرض فيقع بينكم الحروب في حرمكم و تتفانوا .


فقال آخر منهم فعندي رأي آخر ، قال و ما هو ؟ قال نثبته في بيت و نلقي إليه قوته حتى يأتي عليه ريب المنون فيموت كما مات زهير و النابغة و إمرؤ القيس فقال إبليس هذا أخبث من الآخر .


قال و كيف ذلك ؟ قال لأن بني هاشم لا ترضى بذلك ، فإذا جاء موسم من مواسم العرب استغاثوا بهم و اجتمعوا عليكم فأخرجوه ، قال آخر منهم لا و لكنا نخرجه من بلادنا و نتفرغ نحن لعبادة آلهتنا ، قال إبليس هذا أخبث من الرأيين المتقدمين قالوا و كيف ذاك ؟ قال لأنكم تعمدون إلى أصبح الناس وجها و أنطق الناس لسانا و أفصحهم لهجة فتحملونه إلى وادي العرب فيخدعهم و يسحرهم بلسانه فلا يفجأكم


تفسير القمي ج : 1ص :275


إلا و قد ملأها عليكم خيلا و رجلا ، فبقوا حائرين ثم قالوا لإبليس فما الرأي فيه يا شيخ ؟ قال ما فيه إلا رأي واحد ، قالوا و ما هو ؟ قال يجتمع من كل بطن من بطون قريش واحد و يكون معهم من بني هاشم رجل ، فيأخذون سكينة أو حديدة أو سيفا فيدخلون عليه فيضربونه كلهم ضربة واحدة حتى يتفرق دمه في قريش كلها ، فلا يستطيع بنو هاشم أن يطلبوا بدمه و قد شاركوا فيه ، فإن سألوكم أن تعطوا الدية فأعطوهم ثلاث ديات فقالوا نعم و عشر ديات ، ثم قالوا الرأي رأي الشيخ النجدي ، فاجتمعوا و دخل معهم في ذلك أبو لهب عم النبي ، و نزل جبرئيل (عليه‏السلام‏) على رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و أخبره أن قريشا قد اجتمعت في دار الندوة يدبرون عليك و أنزل عليه في ذلك « و إذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك أو يقتلوك أو يخرجوك و يمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين » و اجتمعت قريش أن يدخلوا عليه ليلا فيقتلوه و خرجوا إلى المسجد يصفرون و يصفقون و يطوفون بالبيت فأنزل الله و ما كان صلوتهم عند البيت إلا مكاء و تصدية فالمكاء التصفير و التصدية صفق اليدين و هذه الآية معطوفة على قوله « و إذ يمكر بك الذين كفروا » و قد كتبت بعد آيات كثيرة .


فلما أمسى رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) جاءت قريش ليدخلوا عليه فقال أبو لهب لا أدعكم أن تدخلوا عليه بالليل فإن في الدار صبيانا و نساء و لا نأمن أن تقع بهم يد خاطئة فنحرسه الليلة ، فإذا أصبحنا دخلنا عليه ، فناموا حول حجرة رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و أمر رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أن يفرش له ففرش له فقال لعلي بن أبي طالب أفدني بنفسك ، قال نعم يا رسول الله قال نم على فراشي و التحف ببردتي فنام علي على فراش رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و التحف ببردته و جاء جبرئيل فأخذ


تفسير القمي ج : 1ص :276


بيد رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فأخرجه على قريش و هم نيام و هو يقرأ عليهم « و جعلنا من بين أيديهم سدا و من خلفهم سدا فأغشيناهم فهم لا يبصرون » و قال له جبرئيل خذ على طريق ثور ، و هو جبل على طريق منى له سنام كسنام الثور ، فدخل الغار و كان من أمره ما كان فلما أصبحت قريش و أتوا إلى الحجرة و قصدوا الفراش ، فوثب علي في وجوههم ، فقال ما شأنكم ؟ قالوا له أين محمد ؟ قال أ جعلتموني عليه رقيبا ؟ أ لستم قلتم نخرجه من بلادنا ، فقد خرج عنكم ، فأقبلوا يضربون أبا لهب و يقولون أنت تخدعنا منذ الليلة ، فتفرقوا في الجبال ، و كان فيهم رجل من خزاعة يقال له أبو كرز يقفو الآثار ، فقالوا له يا أبا كرز اليوم اليوم ، فوقف بهم على باب حجرة رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فقال هذه قدم محمد و الله إنها لأخت القدم التي في المقام و كان أبو بكر استقبل رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرده معه ، فقال أبو كرز و هذه قدم ابن أبي قحافة أو أبيه ثم قال و هاهنا عبر ابن أبي قحافة فما زال بهم حتى أوقفهم على باب الغار ، ثم قال ما جاوزا هذا المكان إما أن يكونا صعدا إلى السماء أو دخلا تحت الأرض ، و بعث الله العنكبوت فنسجت على باب الغار ، و جاء فارس من الملائكة حتى وقف على باب الغار ثم قال ما في الغار واحد فتفرقوا في الشعاب و صرفهم الله عن رسوله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ثم أذن لنبيه في الهجرة .


و قوله و إذ قالوا اللهم إن كان هذا هو الحق من عندك فأمطر علينا حجارة من السماء أو ائتنا بعذاب أليم فإنها نزلت لما قال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لقريش إن


تفسير القمي ج : 1ص :277


الله بعثني أن أقتل جميع ملوك الدنيا و أجر الملك إليكم فأجيبوني إلى ما أدعوكم إليه تملكوا بها العرب و تدين لكم بها العجم و تكونوا ملوكا في الجنة ، فقال أبو جهل اللهم إن كان هذا الذي يقوله محمد (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هو الحق من عندك فأمطر علينا حجارة من السماء أو ائتنا بعذاب أليم ، حسدا لرسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ثم قال كنا و بنو هاشم كفرسي رهان نحمل إذا حملوا و نطعن إذا طعنوا و نوقد إذا أوقدوا فلما استوى بنا و بهم الركب قال قائل منهم منا نبي ، لا نرضى بذلك أن يكون في بني هاشم و لا يكون في بني مخزوم ، ثم قال غفرانك اللهم فأنزل الله في ذلك و ما كان الله ليعذبهم و أنت فيهم و ما كان الله معذبهم و هم يستغفرون حين قال غفرانك اللهم ، فلما هموا بقتل رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و أخرجوه من مكة قال الله و ما لهم ألا يعذبهم الله و هم يصدون عن المسجد الحرام و ما كانوا أولياءه يعني قريشا ما كانوا أولياء مكة إن أولياؤه إلا المتقون أنت و أصحابك يا محمد فعذبهم الله بالسيف يوم بدر فقتلوا ، قال و حدثني أبي عن حنان بن سدير عن أبيه عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) قال قال رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مقامي بين أظهركم خير لكم فإن الله يقول « و ما كان الله ليعذبهم و أنت فيهم » و مفارقتي إياكم خير لكم فقالوا يا رسول الله مقامك بين أظهرنا خير لنا فكيف تكون مفارقتك خيرا لنا ؟ قال أما إن مفارقتي إياكم خير لكم فإن أعمالكم تعرض علي كل خميس و اثنين فما كان من حسنة حمدت الله عليها و ما كان من سيئة استغفرت الله لكم و أما قوله إن الذين كفروا ينفقون أموالهم ليصدوا عن سبيل الله فسينفقونها ثم تكون عليهم حسرة ثم يغلبون و الذين كفروا إلى جهنم يحشرون قال نزلت في قريش لما وافاهم ضمضم و أخبرهم بخروج رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) في طلب العير فأخرجوا أموالهم


تفسير القمي ج : 1ص :278


و حملوا و أنفقوا و خرجوا إلى محاربة رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ببدر فقتلوا و صاروا إلى النار و كان ما أنفقوا حسرة عليهم و قوله و قاتلوهم حتى لا تكون فتنة أي كفرا و هي ناسخة لقوله « كفوا أيديكم » و لقوله « و دع أذاهم » قوله و اعلموا أنما غنمتم من شي‏ء فأن لله خمسه و للرسول و لذي القربى .


و هو الإمام و اليتامى و المساكين و ابن السبيل فهم أيتام آل محمد خاصة و مساكينهم و أبناء سبيلهم خاصة فمن الغنيمة يخرج الخمس و يقسم على ستة أسهم : سهم لله و سهم لرسول الله و سهم للإمام ، فسهم الله و سهم الرسول يرثه الإمام (عليه‏السلام‏) فيكون للإمام ثلاثة أسهم من ستة و ثلاثة أسهم لأيتام آل الرسول و مساكينهم و أبناء سبيلهم ، إنما صارت للإمام وحده من الخمس ثلاثة أسهم لأن الله قد ألزمه ما ألزم النبي من تربية الأيتام و مؤن المسلمين و قضاء ديونهم و حملهم في الحج و الجهاد و ذلك قول رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لما أنزل الله عليه « النبي أولى بالمؤمنين من أنفسهم و أزواجه أمهاتهم » و هو أب لهم فلما جعله الله أبا للمؤمنين لزمه ما يلزم الوالد للولد فقال عند ذلك من ترك مالا فلورثته و من ترك دينا أو ضياعا فعلى الوالي ، فلزم الإمام ما لزم الرسول فلذلك صار له من الخمس ثلاثة أسهم .


قوله و إذ أنتم بالعدوة الدنيا و هم بالعدوة القصوى يعني قريشا حيث نزلوا بالعدوة اليمانية و رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) حيث نزل بالعدوة الشامية و الركب أسفل منكم و هي العير التي أفلتت ثم قال و لو تواعدتم للحرب لما وفيتم و لكن الله جمعكم من غير ميعاد كان بينكم ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حي عن بينة قال يعلم من بقي أن الله نصره و قوله إذ يريكهم الله في منامك قليلا و لو أريكهم كثيرا لفشلتم و لتنازعتهم في الأمر فالمخاطبة لرسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)


تفسير القمي ج : 1ص :279


و المعنى لأصحابه أراهم الله قريشا في نومهم أنهم قليل و لو أراهم كثيرا لفزعوا .


حدثنا جعفر بن أحمد قال حدثنا عبد الكريم بن عبد الرحيم عن محمد بن علي عن محمد بن الفضيل عن أبي حمزة عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) في قوله إن شر الدواب عند الله الذين كفروا فهم لا يؤمنون قال أبو جعفر (عليه‏السلام‏) نزلت في بني أمية فهم شر خلق الله هم الذين كفروا في باطن القرآن فهم لا يؤمنون قوله الذين عاهدت منهم ثم ينقضون عهدهم في كل عام مرة فهم أصحابه الذين فروا يوم أحد قوله و إما تخافن من قوم خيانة فانبذ إليهم على سواء نزلت في معاوية لما خان أمير المؤمنين (عليه‏السلام‏) قوله و أعدوا لهم ما استطعتم من قوة قال السلاح قوله و إن جنحوا للسلم فاجنح لها قال هي منسوخة بقوله « و لا تهنوا و تدعوا إلى السلم و أنتم الأعلون و الله معكم » نزلت هذه الآية أعني قوله « و إن جنحوا للسلم » قبل نزول قوله « يسئلونك عن الأنفال » و قبل الحرب و قد كتبت في آخر السورة بعد انقضاء أخبار بدر و قوله و إن يريدوا أن يخدعوك فإن حسبك الله هو الذي أيدك بنصره و بالمؤمنين و ألف بين قلوبهم لو أنفقت ما في الأرض جميعا ما ألفت بين قلوبهم و لكن الله ألف بينهم إنه عزيز حكيم قال نزلت في الأوس و الخزرج .


و في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر (عليه‏السلام‏) قال إن هؤلاء قوم كانوا معه من قريش فقال الله « فإن حسبك الله هو الذي أيدك بنصره و بالمؤمنين و ألف بين قلوبهم » إلى آخر الآية فهم الأنصار كان بين الأوس و الخزرج حرب شديد و عداوة في الجاهلية فألف الله بين قلوبهم و نصر بهم نبيه (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فالذين ألف بين قلوبهم هم الأنصار خاصة ، رجع إلى رواية علي بن إبراهيم قوله يا أيها النبي حرض المؤمنين على القتال إن يكن منكم عشرون صابرون يغلبوا مائتين و إن يكن منكم مائة يغلبوا ألفا قال كان الحكم في أول النبوة في أصحاب رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) أن


تفسير القمي ج : 1ص :280


الرجل الواحد وجب عليه أن يقاتل عشرة من الكفار ، فإن هرب منهم فهو الفار من الزحف و المائة يقاتلون ألفا ثم علم الله أن فيهم ضعفا لا يقدرون على ذلك فأنزل الله الآن خفف الله عنكم و علم أن فيكم ضعفا فإن يكن منكم مائة صابرة يغلبوا مائتين ففرض الله عليهم أن يقاتل رجل من المؤمنين رجلين من الكفار فإن فر منهما فهو الفار من الزحف ، فإن كانوا ثلاثة من الكفار و واحد من المسلمين ففر المسلم منهم فليس هو الفار من الزحف ، و قوله إن الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا بأموالهم و أنفسهم في سبيل الله و الذين آووا و نصروا أولئك بعضهم أولياء بعض فإن الحكم كان في أول النبوة أن المواريث كانت على الأخوة لا على الولادة ، فلما هاجر رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) إلى المدينة آخا بين المهاجرين و بين الأنصار فكان إذا مات الرجل يرثه أخوه في الدين و يأخذ المال و كان ما ترك له دون ورثته ، فلما كان بعد بدر أنزل الله « النبي أولى بالمؤمنين من أنفسهم و أزواجه أمهاتهم و أولوا الأرحام بعضهم أولى ببعض في كتاب الله من المؤمنين و المهاجرين إلا أن تفعلوا إلى أوليائكم معروفا » فنسخت آية الأخوة بقوله « أولوا الأرحام بعضهم أولى ببعض » قوله و الذين آمنوا و لم يهاجروا ما لكم من ولايتهم من شي‏ء حتى يهاجروا و إن استنصروكم في الدين فعليكم النصر إلا على قوم بينكم و بينهم ميثاق فإنها نزلت في الأعراب و ذلك أن رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) صالحهم على أن يدعهم في ديارهم و لا يهاجروا إلى المدينة و على أنه إن أرادهم رسول الله (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) غزا بهم و ليس لهم في الغنيمة شي‏ء و أوجبوا على النبي أنه إن أرادهم الأعراب من غيرهم أو دهاهم دهم من عدوهم أن ينصرهم إلا على قوم بينهم و بين الرسول عهد و ميثاق إلى مدة و الذين كفروا بعضهم أولياء بعض يعني هم يوالي بعضهم بعضا ثم قال إلا تفعلوه يعني إن لم تفعلوه فوضع حرف مكان حرف تكن فتنة في الأرض و فساد كبير


تفسير القمي ج : 1ص :281


ثم قال و الذين آمنوا من بعد و هاجروا و جاهدوا معكم فأولئك منكم و أولوا الأرحام بعضهم أولى ببعض في كتاب الله قال نسخت قوله « و الذين عقدت أيمانكم فآتوهم نصيبهم » .