درس هایی از قرآن (جلسه ی نوزدهم)
امروز را من اختصاص ميدهم به پاسخ دادن به بعضي از سئوالات چون بناي ما بر همين است و سؤالات زيادي هم مطرح شده، متأسفانه وقت كفايت نميكند والا سؤالاتي كه ميشود، بسيار خوب است ـ و گاهي مطالعهي اين سؤالات شما مرا خوشحال ميكند، چون ميبينم سؤال از روي دقت طرح شده و حاكي از يك تيزنگري در مطلبي است كه در درس بيان شده و بايد عرض كنم كه طرح اين سؤالات دو فايده دارد: فايدهي اول اين است كه: بنده كه ميخواهم براي شما بحث را مطرح كنم، در فضاي واقعيي جلسه قرار ميگيرم، ولذا صرف اينكه در مقابل هم بنشينيم كافي نيست و بايد بنده در فضاي ذهني اين جمع شما قرار بگيرم! يعني تا مرد سخن نگفته باشد، آدم نميداند در ذهن شما چه ميگذرد، در حالي كه اگر اين را بدانيم، در تنظيم و ارائهي مطالب اثر خواهد گذاشت و اين فايده اول است:
اما فايده دوم اين است كه: گاهي ما يك مطلبي را با همان وضوحي كه در ذهن خودمان دارد، به اجمال بيان ميكنيم و يا نكتهاي از نكات آن بحث ناگفته ميماند، لذا وقتي شما سؤال ميكنيد، نكتهها باز ميشود. و جوانب مسأله شكافته ميشود، كه اين براي مجموع درس و بحث ما بسيار مفيد است. البته در درسهاي حوزهي علميه مرسوم اين است كه: اشكال در بين درس انجام ميگيرد، سؤال هم نيست، غالباً به حرف استاد اشكال و اعتراض ميكنند كه آن محسنات خاص خودش را دارد و فيالمجلس انجام ميگيرد. مثلاً اين سؤالات شما را كه الان من مطرح ميكنم، ايبسا بعضي از سؤال كنندهها يا همهي آنها امروز اينجا و حضور نداشته باشند و در طول چند هفته اين سؤالات شده باشد، اما در آنجا اينطور نيست و به محض اينكه سؤال مطرح شد پاسخ داده ميشود و مطلب روشن ميگردد، البته اين روش در اين بحث خيلي ميسور نيست، جون در حوزههاي علميه اين يك سنت جا افتاده است و چون جا افتاده مشكلاتي بر آن مترتب نميشود. مثلاً فرض كنيد گاهي شاگرد يك سؤالي از استاد ميكند كه استاد ميبيند سؤال بيربط است، يا جوابي نميدهد، يا اينكه تشر ميزند به شاگرد، اين معمول است و بنده در مشهد در درس يك عالمي حضور داشتم، ديدم، يكنفر اشكال ميكرد، استاد آنقدر عصباني شد كه با يك كلمهي انزجار آميزي دستش را بلند كرد ميخواست بزند بر سر شاگرد، اما آن بندهي خدا سرش را پس زد و كتك نخورد يعني اينطور است و آن شاگرد هم ناراحت نميشود. حالا اگر اينجا يك دانشجويي سؤال كند و ما بگوئيم تو نفهميدي، چنين چيزي در عرف درس و بحث دانشگاهي شما اصلاً مرسوم نيست، يا اگر جواب داده نشود، يا جواب تند داده بشود اين شاگرد بدش ميآيد كه آقا جواب ما را ندادند! در حالي كه اگر حرف درست و حسابي باشد دليلي ندارد كه استاد جواب ندهد، يعني اين جواب ندادن دليل بر آن نيست كه استاد از جواب دادن درمانده،اين مطلب در حوزههاي علميه جا افتاده و معلوم است كه آن استاد، استاد اين فن است، ولذا اگر جواب ندهد. آن شاگرد به اشتباه تصور نميكند كه چون استاد بلد نبود جواب نداد، بلكه ميفهمد كه حرف خودش اشتباه بوده، لكن در محيطهاي دانشگاهي چون هنوز اين روش جا نيفتاده، خيلي عملي نيست و گذشته از اين، در حوزه علميه اشكالات خيلي تلگرافي است. يعني شاگرد اشكال خودش را در چند جمله خلاصه ميكند و استاد ميفهمد كه او چه ميخواهد بگويد، اما در اين محيطها من خيال ميكنم اگر بنا باشد سؤال مطرح باشد، شاگرد خودش را محتاج ميبيند كه مقداري توضيح بدهد، ولذا چون وقت زيادي گرفته خواهد شد، عملي نيست. بنابراين همين روش سؤالات كتبي خوب است كه انجام بدهيد. البته سؤال كتبي معمول در اينجا و در پرسش و پاسخها و درس و بحثهاي محيطهاي دانشگاهي و در محيطهاي معمولي يك حسن دارد و آن اين است كه استاد فرصت فكر كردن را پيدا ميكند، يعني اين سؤال شما وقتي مطرح ميشود، استاد روي آن فكر ميكند و لذا چون اين پاسخ انديشيده بهتر از پاسخ ارتجالي و فوري است، لابد پختهتر و كاملتر خواهد شد. بهرحال آنچه كه من ميخواهم نتيجه بگيرم، اين است كه به اين روش، يعين سؤال كردن ادامه بدهيد و تا جواب را نگرفتيد قانع نشويد، يعني سؤال را آنقدر تكرار كنيد تا جواب داده بشود. البته هر چند هفته يكبار كه شايد مثلاً يكي دو ماه يكبار بشود سؤالها را به من ميدهند و امروز آوردند منديدم سؤالهاي خوبي است، ولذا ادامهي درس را به بعد موكول ميكنم و سؤالها را جواب ميدهم.
س1: آيا واژه شك و ريب از نظر كاربرد، در قرآن با هم تفاوت دارند؟
جواب اين است كه: بله شك، يعني احتمال پنجاه، پنجاه. و ريب يعني شك تهمت آلود،وقتي شما شك داريد كه آيا امروز باران خواهد باريد يا نه، اين شك است و به اين ريب نميگويند. اما وقتي شك داريد آيا حرفي كه فلان كس ميزند، سخن او سخن راست است يا دروغ، به اين ريب گويند. يعني همراه با تهمت است و او را داريد متهم ميكنيد، البته نه تهمت به معنايي كه بد باشد، بلكه احتمال ميدهيد آنچه او ميگويد مقرون به حقيقت نباشد، اينجا قرآن ميگويد: و ان كنتم فيريب مما نزلنا علي عبدنا فأتوا بسوره من مثله ( بقره - 23) اگر شما شك تهمت آلود داريد، يعني فكر ميكنيد آنچه كه او بنام سخن خدا بر شما فرو ميخواند، سخن خدا نيست و پيغمبر از خودش آن را ساخته است يك سوره مثل آنرا بياوريد.
بنابراين: شك و ريب در كاربردهاي قرآني دو جور معنا مفهوم دارد.
س2: تفاوت سحر و معجزه در چيست؟
ج: همانطور كه عرض شد: معجزه عبارت از: ارائهي يك حقيقت و يك واقعيتي است، كه بيننده، از آن واقعيت فقط خود آن پديده را ميبيند و از علل آن خبر ندارد و لذا قادر بر اين نيست كه آن علل را بشناسد. اما سحر، ارائه يك خيال و يك توهم است كه به صورت واقعيت نشان داده ميشود. مثلاً: در قضيه حضرت موسي (ع) كار حضرت موسي اين بود كه عصا را ميانداخت و آن عصا به اذن الهي تبديل به اژدهاي حقيقي ميشد. اين معجزه البته يك علتي هم دارد و همانطور كه گفتيم: نظام عليت بر او حاكم است، منتها چگونگي اين علت را ما نميشناسيم و چون در ميان سؤالها يك سؤالي هم از عليت شده، بعداً آنرا عرض ميكنم و توضيح بيشتري در ذيل آن سؤال خواهم داد، اما بهرحال آن عصاي حضرت موسي عصا بود و تبديل به اژدهاي حقيقي شد و يا عصا را وقتي به سنگ زد، آن سنگ حقيقتاً شكافته شد و از آن دوازده چشمهي جوشان آب بيرون آمد كه هركس از آن آب ميخورد احساس رفع عطش ميكرد، يعني مواد آب وارد بدنش ميشد و هيچ توهمي برايش وجود نداشت. يا آن وقتي كه عصا را به دريا زد: فاوحينا الي ام موسي ان اضرب بعصاك البحر فانفلق (شعراء - 63) آن قسمت از دريا ناگهان تبديل شد به دوازده راه، يعني دوازده را كشيده شد وسط دريا و آن راهها در زمين كف دريا بود و در كنار آن راهها هم ديوارهاي از آب حركت ميكرد و بنياسرائيل از اين راهها عبور كردند، ولذا اگر آن راهها يك چيزخيالي بود، از راه خياليي وسط دريا ممكن نبود بشود عبور كرد، پس اين معجزه است. اما سحر مثل آن ريسمانها و عصاهاي سحرهي فرعون است كه آمدند انداختند و وقتي آن عصاها و ريسمانها را روي زمين ريختند كساني كه مشاهده ميكردند به نظرشان ميرسيد آن ريسمانها و عصاها دارند حركت ميكنند، در حال كه در واقع حركت نمي كردند، لكن تأثير سحر آن ساحر در چشم بينندگان حركت ريسمانها را تداعي ميكرد، ولذا قرآن ميگويد: يخيل اليه من سحر هم انها تسعي (طه - 66) بر اثر سحر آن ساحران آنها به خيالشان ميرسيد كه اينها دارند حركت ميكنند پس معجزه يك واقعيت و يك حقيقت است و سحر يك امر خياليي باطل و يك امر دروغين است و لذا در قرآن از همين سحر، ساحران فرعوني تعبير به كيد شده: انما صنعو كيد ساحر (طه - 69) اين يك مكاري و حيلهگري، جادوگرانه بود و واقعيتي نداشت، ولا يفلح الساحر حيث اتي (طه - 69) ساحر پيروز نميشود. فرض كنيد، يك ساحري سحر ميكند و مثلاً از دهان حيواني مثل شتر وارد ميشود و از مقعد او خارج ميشود. ظاهراً شما ميبينيد كه وارد دهان شتر شد. بعد هم از مقعدش بيرون آمد، آيا او واقعاً وارد معدهي اين حيوان شد و رودهي بزرگ و رودهي كوچك را طي كرد و آمد بيرون؟! بلكه اصلاً چنين حركتي اتفاق نيفتاده اما شما اينطور تصور ميكنيد، يا با سحر خودش همانطور كه در داستانهاي تاريخي نقل شده، ساحري سر يك كسي را از گردنش جدا ميكرد بعد دوباره سر را ميگذاشت سرجايش به حال عادي برميگشت!! يعني واقعاً اين كشته شد؟ چنين چيزي ممكن نيست، و اين سحر بود. حالا اينكه خود اين سحر چگونه بدست ميآيد و آن ساحر از چه قدرتي برخوردار ميشود كه ميتواند اين تخيّل را در ذهن بينندگان ايجاد كند و خود آن يك بحث ديگري است و آن هم يكي از پديدههائي است كه يك نظام عليتي بر او حاكم است و گزافه و كتره نيست.
اين علوم غريبهاي كه وجود دارد اعم از سحر و شعبده و روشهاي گوناگون پنج علم كيميا و سيميا و هيميا و آن به اصطلاح علوم كله سر هر كدام اينها يك قوانين عليتي دارند، يعني در نظام آفرينش هيچ چيزي بدون علت بوجود نميآيد، منتها علتش از سنخ هست و يك علت مخصوصي دارد كه آن علت براي ما ناشناخته است، لكن راه تعلمش باز است و هر كس ميتواند برود ياد بگيرد، ولذا پديدهي حاصل از سحر اين تفاوت را با پديدهي حاصل از معجزه دارد، كه عرض كرديم: پديدهي ناشي از معجزه يك پديدهي واقعي و يك پديدهي حق و آن چيزي است كه وجود او حقيقت دارد. دروغ نيست، اما آن پديدهاي كه ناشي از جادو و سحر است او يك ناحق و غير واقع است. كه در تعبير قرآني به او ميگويند باطل.
س3: در ارتباط يا آيه شريفهي فان لم تفعلوا و لن تفعلوا، با توجه به پيشرفت انسان در زمينههاي مختلف علوم و از آن جمله در ادبيات و صناعات ادبي، آيا در آينده نميتوان با ساختن عباراتي با بالاترين حد فصاحت و بلاغت (نظير آيات قرآن) به تحدي قرآن پاسخ گفت؟
جواب اين است كه: قرآن ميگويد نه. حالا شما ميگوئيد ادبيات پيشرفت خواهد كرد، اولاً پيشرفت ادبيات معنايش اين نيست كه بتوانند عبارات فصيحتر و زيباتري از آن قبيل بياورند، بفرمائيد نوشتههاي امروز را مثلاً مقايسه كنيد با نوشتههاي قرن پنجم مثل نوشتهي ابوالفضل بيهقي (تاريخ بيهقي) به آن فصاحت، يا گلستان سعدي، چه بسيار كساني كه بعد از دويست سال، پانصد سال، خواستند از گلستان تقليد كنند اما نتوانستند. اينطور نيست كه هر چه زمان بگذرد حتماً سخنان فصيحتري خواهد آمد بفرض هم كه بيايد اين ادعاي قرآن يك ادعاي واقعي است كه ميگويد نميتوانند مثل اين كلمات را بياورند، علتش هم معلوم است، چون اين كلمات، كلمات خدايي است و از نوع كلمات ساختهي دست بشر نيست. فصيحترين كلمات عرب، يعني نهجالبلاغه هم كه در اوج فصاحت است، با قرآن پهلو نميزند. همهي كساني كه با زبان عربي سروكار دارند ـ گواهي ميدهند كه ديگر سخني مثابه سخن اميرالمؤمنين (ع) در نهجالبلاغه نيست. حتي گفتهاند فوق كلام مخلوق يعني انسان است و همينطور كه ميبينيد هيچ انساني اينگونه سخن نگفته است و در عين حال آن سخن، باز سخن يك انسان است و از نوع سخن قرآن نيست. حتي كساني كه بعضي از آيات قرآن را نميشناسند و عرب زبان هستند وقتي يك جملهي فصيحي مثل نهجالبلاغه خوانده بشود كه در بين آن جمله آيهي قرآن باشد آن جملهي قرآني بطور مشخصي از جملات نهجالبلاغه برايشان متمايز است. پس اينطور نيست كه حالا فرض كنيم چون علم پيشرفت خواهد كرد و اين پيشرفت علم، به عبارات فصيحتري منتهي خواهد شد، (كه خود اين محل ترديد است) اگر هم بشود، باز بپاي قرآن نخواهد رسيد.
س4: در ارتباط با مسألهي اعجاز قرآن مقصود از امي بودن پيامبر اكرم (ص) چيست؟ و آيا امي بودن نقصي براي آن حضرت بحساب نميآيد؟
ج: تمي بودن به معناي آسنا نبودن با خواندن و نوشتن است. البته در معناي امي بودن، تعبيرات و تفسيرات ديگري هم شده: بعضي گفتهاند امي بودن به خاطر اينست كه اهل امالقراء يعني اهل مكه است و اين قبيل چيزها. يا مثل انسانهاي مادرزاد، از لحاظ فطرت پاك است، اما اينها نيست، چون در قرآن آيهي ديگري هم داريم كه اشاره شده كه پيغمبر خواندن و نوشتن نميدانسته و ماكنت تتلوا من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك اذاً لارتاب المبطلون (عنكبوت - 48):
اگر چنين بود تو هيچ نوشتهاي را نميخواندي و هيچ چيزي را نمينوشتي. يعني اگر ميتوانستي بخواني و ميتوانستي بنويسي،اگر اين كار را آموخته بودي كساني كه دعوت تو را قبول كردند به شك ميافتادند و ميگفتند اين را از جاي ديگر گرفته، اين معناي امي بودن است. اما اينكه براي پيغمبر (ص) نقص است يا نه؟ به نظر ما اين از لحاظ دعوت و شأن پيغمبري نه تنها نقص نيست، بلكه كمال هم هست. بله مثلاً فرض كنيد هر كسي آشپزي را بلد نباشد اين به يك معنا نقص است، اما معلوم نيست با توجه به شئون و مشاغل افراد و مسوؤليتهايي كه بر دوش دارند همهي اين چيزها نقص به حساب بيايد، فرض كنيد براي يك دانشمند رياضيدان چنين و چنان، اگر نتواند مثلاً با صداي خوشي يك آواز ششدانگي بخواند. اين براي او نقص به حساب نميآيد، چون كار او نيست. البته داشتن آواز خوش يك كمالي هست و نداشتن هم به همان نسبت يك كمبود است، اما با توجه به اينكه اين آقا يك رياضيدان، يا يك فيزيكدان و يا يك عالم طبيعي است. حالا اگر نتواند چَهچَه بزند با توجه به شغل و شأن او يك نقصي محسوب نميشود و من ميگويم با توجه به شأن پيغمبري كمال هم هست زيرا كه خود اين آيه اشاره ميكند كه: اذا لارتاب المبطلون.
اگر تو اهل خواندن و نوشتن بودي ميگفتند او از كتابهاي آسماني گذشته رونويس كرده و براي ما اينها را ميخواند ولذا اگر پيغمبر خواندن و نوشتن را ميآموخت حتماً فهميده ميشد، چون در جزيرهالعرب درس خواندهها عدهي كمي بودند، بنابراين: اگر پيغمبر مكتب رفته بود و اينها را ياد گرفته بود اسمش در عداد مكتب رفتهها ميآمد و آنها اسمهايشان در تاريخ مشخص است. پس اينكه يك كسي كه خواندن و نوشتن را نياموخته و يك چنين اوج بياني را دارد ارائه ميدهد، اين خودش معجزهاي است، لهذا براي اطلاع كاملتر از مسألهي اميبودن، به جزوهي پيامبر امي شهيد مطهري مراجعه كنيد. نكات مفيدي را در آنجا خواهيد ديد.
س5: در رابطه با اعجاز قرآن فرموديد: گاهي كه انسان سورهاي را بارها تلاوت ميكند، هر بار ممكن است به نكتههاي تازهاي دست يابد اين مطلب چگونه توجيه ميشود و آيا ارتباطي با تئوري شريعت دارد؟
ج: آن چيزي را كه امروز به عنوان قبض و بسط تئوريك شريعت بعضيها مطرح ميكنند يا از آن دفاع ميكنند، اين حرف ما هيچ ارتباطي به او ندارد. البته من در مقام آن نيستم كه آن نظريه را رد كنم، يا اشكالاتش را بگويم و يا به شكلي او را تأييد بكنم. كساني چيزهايي گفتهاند، كساني هم پاسخهايي دادهاند و اشكالاتي بر آنها وارد كردهاند، لكن اينكه ما ميگوييم، معنايش آن چيزي نيست كه بنام قبض و بسط تئوري شريعت گفته ميشود، يعني آنچه را كه از ظواهر حرفهاي اين چند نفر آقايي كه تئوري قبض و بسط شريعت را مطرح ميكنند فهميده ميشود، به نظر ميرسد مقصودشان اين است كه فهم ديني و معرفت ديني وابسته است و به علوم خارج از دين مثل: رياضي، شيمي، فلسفه و چيزهاي ديگر كه آنها ميگويند فهم انسان از معارف ديني وابسته است به علوم، و چون اين علوم روزبروز دارد تكامل پيدا ميكند و امروز يك فريضهاي مطرح ميشود. فردا آن فريضه تخطئه ميشود، پس فهم دينيما هم روزبروز عوض ميشود، زيرا آن پايههاي علمياش عوض ميشود و امروز كه يك چيزي را از دين ميفهميم فردا ميفهميم آن غلط بوده، چيز جديدي ميفهميم. آنهايي كه قبض و بسط تئوري را مطرح ميكنند يك چنين حرفي ميزنند. البته اگر مقصود آنها همين باشد كه من گفتم، اين حرف از جهات مختلفي غلط است مگر اينكه مقصودشان چيز ديگري باشد و لذا من عرض كردم در مقام مطرح كردن اين حرف نيستم و وارد آن مقوله نميشويم، اما بهرحال اينكه ما ميگوييم: اين نيست كه ما هر دفعه به قرآن مراجعه كنيم ببينيم آنچه را ديروز فهميده بوديم غلط است، بلكه آنچه را ديروز فهميده بوديم، او بخشي از حقايق درستي بود كه در اين آيه وجود داشت و ما همهي آن حقايق را نفهميده بوديم كه امروز يك چيزي جديدي بر آنها اضافه ميشود. فرق است بين اينكه امروز ما چيزي را بفهميم كه لازمهاش غلط بودن سخن ديروز باشد، با اينكه امروز چيزي بفهميم كه لازمهاش افزودن چيزي بر سخن درست ديروز باشد و من اين دومي را ميگويم كه چيز شگفتآوري هم نيست.
شما در همين مفاهيم معمولي و همين شعرهايي كه فصحا دارند مثل اشعار حافظ و سعدي و همين حكايات گلستان سعدي كه شايد يك وقت گفته باشم. معروف است كه ميگويند گلستان را انسان در هفت سالگي ميخواند، در هفتاد سالگي ميفهمد. يعني وقتي انسان دقت ميكند نكتهي جديدي را در همان بيت حافظ كه مثلاً تا ديروز هر وقت به اين بيت حافظ مراجعه ميكردم نميفهميد حالا ميفهمد. فرضاً الان محققيني هستند كه دارند روي كلمات شعرا تحقيقات ميكنند كه مثلاً معناي فلان بيت حافظ چيست؟ يك چيزي به ذهنشان ميآيد، روي كاغذ مينويسد كه معناي بيت حافظ اين است! من سؤال ميكنم اين آقايي كه امروز اين معنا را ميفهمد، آيا قبل از آنكه اين معنا را بفهمد، اين بيت حافظ را نديده بود؟ و اگر ديده بود چرا اين نكتهاي را كه حالا فهميد نفهميده بود؟ پس اين اضافه شد بر آنچه كه قبلاً ميفهميد. من اين را ميگويم: كه وقتي ما به قرآن مراجعه ميكنيم، هر دفعهاي تدبر كنيم چنين چيزي وجود دارد، البته همهي آيات را نميگويم، بلكه در بخشي از آيات اينطور است يعني در هر نوبتي انسان نگاه ميكند. يكجا يا دوجا يك چيز جديدي پيدا ميكند. مثلاً اگر پنجاه آيه امروز خوانديم و يك يا دو نكتهي جديدي پيدا كرديم، همين آيات را يكبار ديگر كه با تدبر بخوانيم، باز يكي دو نكتهي جديد ديگر در يكجاش پيدا ميكنيم. بنده بعضي از سورههاي قرآن را كه مكرر يا هر روز مثلاً ميخوانم هر وقت تدبر ميكنم، غالباً اينطور است كه يك نكتهي جديدي از اين آيات به ذهنم ميآيد، ممكن است نكتهي خيلي مهم هم نباشد، اما نكتهي جديدي هست، و چون تدبر و غور بيشتري كرديم، لذا چيز بيشتري از مفهوم اين آيه به دستمان آمد.
خصوصيت قرآن اين است كه هر كس تدبر در قرآن را تجربه بكند مفهوم بيشتر را در خواهد يافت و اين چيزي نيست كه انسان بر سر آن با كسي دعوا بكند. بهرحال اگر فنون ظاهري آيه يعني لغت عرب را كه اين آيه با آن فنون هست درست دريابيد حالا اگر كسي براي شما ترجمه كرده باشد، يا خودتان با زبان عربي آشنا باشيد وقتي دقت كنيد چيز جديدي دريافت خواهيد كرد. البته تدبري كه عرض ميكنيم فقط دقت عقلاني نيست. انسان بايد با يك توجه و حضور و حالي كه خدا دارد با او حرف ميزند وقتي با اين توجه بخواند چنين احساسي را خواهد داشت.
س6: در اينكه اعجاز چگونه با اصل عليت منافات ندارد اندكي توضيح بدهيد؟
ج: ما گفتيم معجزه خروج از قانون عليت نيست، الان هم تأكيد ميكنيم كه معجزه خروج از قانون عليت نيست و هر حادثه و پديدههايي كه به شكل معجزهآسايي اتفاق ميافتد، حتماً يك علتي دارد اينكه ميگوييم: با اصل عليت منافات ندارد، يعني بدون اينكه هيچ علتي داشته باشد. يك اتفاقي افتاد، ممكن است درباب معجزه چنين تصوري را داشته باشد و ما اين را تخطئه ميكنيم و ميگوييم غلط است.
اينكه شما فرض كنيد قانون عليت در جاي خودش محفوظ است، اما اين حادثه بخودي خود و بدون اينكه هيچ علتي داشته باشد. يك اتفاقي افتاد، ممكن است كسي درباب معجزه چنين تصوري را داشته باشدو ما اين را تخطئه ميكنيم و ميگوييم غلط است.
اينكه شما فرض كنيد قانون عليت در جاي خودش محفوظ است، اما اين حادثه بخودي خود و بدون اينكه هيچ علتي داشته باشد بوجود آمد. اين ميشود نقض قانون عليت و اگر كسي درباب معجزه چنين چيزي را بگويد ما اين را نفي ميكنيم و ميگوييم اين حادثه را اگرچه با آن علت ظاهري كه شما آنرا كشف كرديد تطبيق نميكند، اما يك علت ديگري دارد كه آن علت براي من و شما ناشناخته است، حالا اگر بگوييد مگر ميشود ما يك علتي را نشناخته باشيم؟ جواب اينست كه ما علت و معلولهاي كمي را در دنيا شناختهايم. فرض كنيد يك تختهاي كه كليدهاي برق روي آن نصب شده و هر كليدي مال يك چراغ است و شما هم اين طرف تخته هستيد و بطور تصادفي دست خودتان را برديد پشت تخته دست شما به يك سيمي خورد يك چراغي روشن شده. شما تكرار كه كرديد فهميديد اين سيم مربوط به فلان چراغ است اينجا يك علت كشف شد و باز با تصادف، اتفاقاً يك كسي دستش رفته پشت تخته يك سيم ديگر را دستكاري كرده. چراغ ديگري روشن شد او هم فهميده كه اين علت آن است. كشفيات بشر در عالم هم اينطور است. براي مثال ما قانون جاذبه و قانون الكتريسيته و قوانين گوناگون را كشف كرديم. آيا اين قوانين را قبل از آنكه ما كشف كنيم در عالم وجود داشت يا نه؟ بله، قانون جاذبه كه با نيوتن متولد نشد، ميلياردها سال از زمان اول عمر جهان طبيعت، اين قانون وجود داشت و انسانها آنرا كشف نكرده بودند، اما يك روز نيوتن آنرا كشف كرد. قانون الكتريسيته چيزي بنود كه كاشف الكتريسيته آنرا در زمان خودش بوجود آورده باشد الكتريسيته در تاريخ و در طبيغت هزاران، هزار سال بود و كسي از آن خبر ندشات تا اينكه يك وقت يك نفر آنرا كشف كرد، حالا چگونه ميشود آنرا كشف كرد و تابع چه علتي است؟ اين البته يك حرف ديگري است كه جاي تأمل و بررسي دارد، لكن بهرحال قانوني وجود داشت كه انسانها آنرا كشف نكرده بودند و لذا چه دليلي داريد بر اينكه امروز قوانين بينهايت زيادي وجود نداشته باشد كه من و شما آنها را كشف نكرده باشيم؟ حتماً و بلاشك هم وجود دارد، بدليل اينكه دانش بشر روزبروز دارد پيش ميرود زيرا اگر ما به پايان راه رسيده بوديم همهي علتها را كشف كرده بوديم، پيشرفت دانش بشر و افزايش كشفيات بشر ديگر معنا نداشت. پس همين كه بشر روزبروز دارد پيش ميرود و وقتي نگاه ميكند، در عين حال ميبيند مجهولات او نسبت به معلوماتش بسيار زياد است.، همين دلالت دارد كه هنوز علتهاي ناشناخته و رابطههاي عليت ناشناخته وجود دارد. يك جملهاي را از يكي از دانشمندان معروف من يك وقتي خواندم كه ميگويد: معلومات بشر در مقابل ناشناختهها و مجهولات او مثل يك سكهاي است در يك بيان شما يك سكهي يك توماني را در يك بياباني فرض كنيد چقدر از فضاي آن بيابان عظيم را گرفته؟ او ميگويد همهي آن چيزي كه ما تا كنون از دانشهاي بشري كشف كرديم در حكم اين سكه است در مقابل آن بيابان عظيم، ما اين همه ناشناخته داريم، ولذا چه مانعي دارد كه جزو اين ناشناختهها، يكي هم علل معجزات باشد؟ هيچ استعبادي ندارد كه يك وقت هم ارادهي خداي متعال قرار بگيرد و در يك برههاي از زمان آن علل را براي ما روشن كند. يعني كسي نبايد تصور كند كه تا ابد نخواهد فهميد. چگونه بود كه عصاي حضرت موسي اژدها ميشد؟ ممكن است يك روزي بشر بفهمد كه چگونه عصاي اژدها شده است! اما عصا اژدها ميشده و قطعاًً علتي هم دارد، لكن من و شما آن علت را نميدانيم، همين حالا هم چيزهايي وجود دارد كه من و شما علت آنها را نميدانيم و از اين علل طبيعي هم خارج است. ممكن است كساني اينها را نديده باشند، منكر بشوند، اما كساني كه ديدهاند نميتوانند منكر بشوند. فرضاً وقتي عقرب دست كسي را ميگزد اين از لحاظ طبيعي يك چيز روشني است كه يك سمي وارد بدن شده، نتيجهي آن سوزش يا ورم كردن است و حتي در مواردي هم مردن است، يا لااقل دو سه روز درد كشيدن شديد است بعد يكنفر ميآيد دستي روي آن گزيدگي ميكشد، يك چيزي بر زبانش جاري ميكند همهي آن درد و تورم برطرف ميشود، اين واقعيت دارد و كسي نميتواند بگويد چنين چيزي نيست، چون هزاران نفر آنرا ديدهاند و بنده خودم از كساني هستم كه بارها و بارها ديدهام، آيا اين علت ندارد و اين كار همچنان كترئي انجام ميگيرد؟! مگر چنين چيزي ممكن است كه بدون علت باشد؟ حتماً علتي وجود دارد و بلاشك يك رابطهاي بين اين خواندن و اين دست كشيدن هست! اما اين رابطه را ما كشف نكرديم و بدون شك يك روز اينها كشف خواهد شد. يك روزي همين كارهاي هيپنوتيزم و مانيتيزم كه امروز فرنگي شده و دنيا آنها را شناخته يك چيز كاملاً غيبي به حساب ميآمد و ناشناخته بود، كساني تصرفي ميكردند و يك نفري مثل كسي كه در خواب رفته ميافتاد، كساني هم كه ناديده بودند باور نميكردند. امروز كتابهاي علمي زيادي دربارهي مانيتيزم نوشته شده، علتش هم امواجي است از سرانگشت يا چشم آن مانيوتيزور، يا هيپنوتيزور، ساطع ميشود كه در آن طرف خودش اثر ميگذارد و او را به حال خواب ميبرد و مجبور به انجام كارهايي ميكند، يعني آدم زنده مثل چوب خشك ميشود، اينها چيزهايي است كه وجود دارد و جاي انكار هم نيست كتاب دربارهاش نوشتند و تحقيقات علمي كردهاند، هزاران نفرهم ديدند بنده هم جزو كساني هستم كه اينها را ديدهام اينها عللي دارد و از نوع معجزه نيست و چيز ديگري است، اينها را از اين باب عرض ميكنم كه شما توجه كنيد آن پديدهاي كه اسمش اعجاز است بازهم تابع نظام عليت است، منتها عللي ناشناخته دارد. حالا اينجا ممكن است يك سؤالي پيش بيايد كه مثلاً تفاوت هيپنوتيزم و معجزه چيست؟ فرض كنيد فرق بين آن منتر ما و عقرب خوب كني، يا آن كسي كه چيزي ميخواند مار از سوراخ بيرون ميآيد چيست؟ فرقش اينست كه انسانهاي معمولي هم با آموزش ميتوانند اينها را ياد بگيرند، اما معجزه قابل ياد گرفتن نيست. اينها دانشهايي هستند در دست افراد معدودي كه ممكن است آدمهاي خوبي هم نباشند، اما آنها را بلدند، يعني يك فرمول مكتوبي دارد، منتها آن فرمول را به كسي بروز ندادند و انحصاري شده، ولذا اين را ممكن است به من يا شما هم ياد بدهند لكن معجزه آموختني نيست، بلكه به قدرت الهي و با الهام الهي فقط در اختيار پيغمبران و اولياء خداست و به كس ديگر هم دادني نيست. بنابراين از وجود علل ناشناخته به هيچ وجه نبايد استيحاش بشود.
والسلام عليكم و رحمهالله و بركاته