درس هایی از قرآن (جلسه ی چهاردهم )
مقولهي حركت جوهري
في قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا:
اينكه سئوال شده است « فزادهم الله مرضاً» اين حركت جوهري است بايد عرض كنم كه اين هيچ ربطي به حركت جوهري ندارد. حركت جوهري يك مقولهي ديگر و يك حرف ديگر است، و اين يك چيز ديگر است، حركت جوهري يك بينش نووي است در حركت، در مقابل بينش كساني كه حركت را فقط در عرضها قائل بودند، در كيف و كم و اين و متي، يعني چيزي كم است زياد ميشود، (حركت كمّي) يا مثلاً كم رنگ است، پر رنگ ميشود (حركت كيفي) يا در اين نقطه است به آن نقطه حركت ميكند (حركت اَيني) از جايي به جاي ديگر حركت كردن، يا در ديروز است به امروز ميرسد (حركت زماني) كه به آن ميگويند حركت متي، همهي اينها اعراض است يعني يك جوهري را فرض كنيد، يك ذاتي را تصور كنيد، اين ذات در اين خصوصيات كه اينها همه عَرَض او هستند، اين حركتها، اين تغييرها را پيدا ميكند. بعد صدرالمتألهين كه معروف به ملاصدرا است، آمد يك حركت جديدي را در خود ذات تصور كرد كه به آن ميگويند حركت جوهري، يعني خود اين جوهر و خود اين ذات، يك حركتي پيدا ميكند از چيزي به چيز ديگري، چيزيست كه بتدريج در چيز ديگري تبديل ميشود، نه اينكه چيزيست داراي فلان خصوصيت و آن خصوصيت تبديل ميشود كه همان خصوصيت عرضي باشد، نه، اينطورنه، بلكه چيزيست كه خود او بتدريج تبديل ميشود به چيز ديگر، مثل گياهي كه تبديل ميشود به حيوان، يعني حيواني او را ميخورد و جزو جسم آن حيوان ميشود و تبديل ميشود به حيوان، يا مثل انساني كه در آغاز، يك موجود حيواني بيش نيست، عقل و ادراك و شعور انساني ندارد و بعد بتدريج تبديل ميشود به انسان، اين حركت جوهري است، جوهر او عَرَض ميشود، ذات او دگرگون ميشود كه اين شعر معروف مولوي را هم حمل ميكنند بر همين معنا كه گفت:
از جمادي مردم و نامي شدم وز نما مردم ز حيوان سر زدم
مردم از حيواني و آدم شدم پس چه ترسم كي زمردن كم شدم
با ديگر هم بميرم از بشر كز ملائك تا برآرم بال و پر
تكامل در منطق ديالكتيكي
يعني باز حركت انسان و تكامل انسان او را ميرساند به رتبهي فرشتگان و به رتبهي نورانيت و معنويت ذاتي كه در منطق اسلامي تكامل است. در منطق ماديها و طبق منطق ديالكتيكي، تكامل يعني پيچيدهتر شدن، ولذا دو چرخه وقتي تبديل شد به موتورسيكلت،ميشود پيچيدهتر، آنوقت كامل شده است. يا مثلاً فرض بفرمائيد مغز بوزينه يا همان ميمونهايي كه داروين ادعا ميكرد بشر از نسل آنهاست، (همان نظريه نسخ شدهاي كه بعداً خلافش ثابت شد) او مغزش تكامل پيدا كرده، يعني پيچيدهتر شده و شده است مغز انسان. تكامل در منطق ماركسيستها و ديالكتيسينها معنايش اين بود، يعني پيچيدهتر شدن. اما در منطق اسلامي، هر پيچيدهتر شدني كاملتر شدن نيست، براي اينكه مغز آن كسي كه سم مهلكي را پيدا ميكند كه يك قطرهي آن ميتواند هزار نفر انسان را از بين ببرد، يك مغز پيچيده هست اما او نه فقط انسان كاملي نيست بلكه انسان بسيار ناقصي است و او از حيوان هم پائينتر است، كما اينكه قرآن ميگويد: اولئك كالا نعام بل هم اضل ( 179 – اعراف ) انسانهايي كه نور ايمان را نميشناسند مثل حيواناتند بلكه گراهتر از حيوانند.
تكامل در منطق اسلام
پس تكامل در منطق اسلام فقط پيچيدهتر شدن نيست، بلكه ذات حيواني آنها تبديل شدن به ذات انساني تكامل است.
ما كه الان گروهي انسان هستيم دور هم نشستيم و صورتمان صورت انساني است، اگر فكرمان عبارت باشد از خورد و خوراك و شهوات و پروردن جسم و اگر حركتمان فقط براي پيدا كردن نان و اين چيزها باشد، شخصيت، يك شخصيت حيواني است، زيرا كه حيوان هم همينطور است. اگر شما به يك گربه نگاه كنيد: زاد و ولد ميكند، بچهاش را ميليسد به دندان ميكشد و از اين طرف به آن طرف ميبرد، شير ميدهد، دنبال غذا ميگردد، آن همه التماس ميكند تا يك چيزي به او بدهند و همهي تلاشهايي كه او ميكند تلاش معاش است، اگر از يك گربهاي بپرسند (و او بفهمد و بتواند جواب بدهد) هدف از اين همه تلاشي كه ميكني چيست؟ ميگويد هدف من پر كردن شكم است، ولذا اگر يك انساني هم همهي كارش ولو درس خواندن به منظور پر كردن شكم باشد، اين يك حياه حيواني است، نه يك حياه انساني و حياه طيبه نيست، انسان است و همان پيچيدگي مغزي را كه آن انسان ديگر دارد، اين هم گاهي حتي بيشتر دارد. كلك ميزند. بدجنسي ميكند تا پول بيشتري بدست بياورد، خودش را يك جاهايي جا ميزند، مثلاً پيچيدهتر از ديگران هم شايد باشد، اما وقتي شما نگاه ميكنيد. ميبينيد حياه حياه حيواني است يا فرضاً آن كسي كه يكقدم از او بالاتر است و دنبال مقام است (يعني فقط منحصر به شكم نيست) ميگويد:هيچكس جلو من نفس نبايد بكشد! اول در يك محدودهي كوچكتر، بعد در يك كشور و بعد در سطح دنيا، مثل الان كه بوش آن بالا نشسته هدفش چيست؟ اينها اهداف انساني ندارند. يعني آنطور كه ما ميفهميم و در آن حدي كه وضع زندگي آنها نشان ميدهد اهدافشان اهداف قدرتگرايانه است، اينها دنبال ايدهآلهاي انساني نيستند، ولذا ميشود مثل يك حيواني در جنگل به نام شير كه مثلاً هيچ حيوان ديگري نبايد در مقابل او عرض اندام بكند. اينها هم، مغزشان پيچيده است اما كامل نيست،پس معناي حركت جوهري اين بود كه گفتم: يعني تحول ذاتي، به ذات ديگر و اين معناي جوهري است و في قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا (10 – بقره)
اصلاً هيچ ربطي به اين ندارد. شما در رابطه با فزادهم الله مرضا يك خط مستقيم را در نظر بگيرد: بعد يك زاويه كوچك از يك جا به اين خط بدهيد، اين خصطي كه اين زاويه را تشكيل ميدهد، ممكن است با خط مستقيم مثلاً يك سانتيمتر فاصله داشته باشد، اما وقتي اين خط منحرف را ادامه ميدهيد بعد از گذشتن مثلاً دو سانتيمتر فاصله را كه با خط مستقيم ميسنجيد، ميبينيد مثلاً دو سانتيمتر و نيم شده است. اگر اين خط كج درآمده و كج برآمده را باز هم يك متر امتدادش بدهيد و ذرع بگذاريد، ميبينيد فاصلهاش با خط مستقيم يك متر شده است. پس: «فزادهم الله مرضاً» يعني قانون طبيعت و سنت خدايي اين است كه وقتي شما زاويه داديد به خط مستقيم، اين زاويه، اول خيلي محدود است، اما هر چه ميگذري زاويه بازتر و فاصله از خط مستقيم زيادتر ميشود و اين در صورتي است كه در وسط اين خط منحرف باز يك زاويه ديگر به طرف نقطهي مقابل خط مستقيم زده نشود، زيرا اگر زده بشود كه واويلا است!! يعني اين بيماري فزادهم الله مرضا در آغاز ايجاد ميشود بعد كه شما به او نپرداختيد و درصدد علاج او برنيامديد، لحظه به لحظه بيماري در بدن رسوخ ميكند و شديدتر ميشود. اين معناي فزادهم الله مرضا.
فساد منافقين در بيان قرآن
حالا آياتي كه امروز ميخواهم شرح بدهم، همان آيات قبلي است كه آن روز متن آنها و ترجمهي آنها را خواندم، كه اول آيه اين بود:
واذا قيل لهم لا تفسدوا في الارض قالوا انما نحن مصلحون (11 – بقره) و چون به آنان گفته شود در زمين فساد نكنيد گويند، ما همين اصلاح كنندهايم.
الا انهم هم المفسدون و لكن لا يشعرون ( 12 – بقره ) آگاه باشيد كه آنان همانند مفسدانند وليكن نميفهمند.
پس اصل اينكه قرآن ميگويد: واذا قيل لهم لا تفسدوا في الارض، وقتي به آنها گفته شود در زمين فساد نكنيد، خود اين تعبير حاكي از اين است كه قرآن آنها را مفسد ميداند، چون اگر آنها را مفسد نميدانست نميگفت وقتي به او بگوئيد چرا فساد ميكند؟ معلوم ميشود فساد ميكنند و قرآن آنها را مفسد ميداند پس قبل از آني كه جملهي: الا انهم هم المفسدن گفته بشود، خود جملهي اول يعني: اذا قيل لهم لا تفسدوا في الارض نشان دهندهي اينست كه آنها در زمين فساد ميكنند و بينش قرآن اين است كه اينها فساد است و اكنون ببينيم فساد و جريان نفاق چيست؟ هفتهي گذشته به اجمال يك جملهاي گفتم كه: اقدام كردن عليه فئهي مسلمه و جمع مسلمان اين فساد است كه ميشود اين فساد را در سطح وسيع و طيف بزرگي مشاهده كرد و اين فساد ميتواند مثلاً از خرابكاريهاي كوچك و شايعه پراكني كه فساد است شروع بشود. كما اينكه در قرآن همين مورد ذكر شده است:
واذا جائهم امر من الا من اوالخوف اذا عوابه (83 - نساء)، يعني شايعه ايجاد كردن و پراكندن براساس خبري يا تحقير مؤمنين به قصد تضعيف روحيه آنها، يا ايجاد ترديد در عقايد مؤمنين يعني با صاحبان عقايد ضعيف روبرو شدن و در ايمانهاي ضعيف آنها اختلال ايجاد كردن و با پرسشها و بيانهاي نادرست، آنها را نسبت به ايمان خودشان در ترديد انداختن، ميتواند رابطه با دشمن باشد يعني با جبههي دشمن و جبههي كفر ايجاد ارتباط كردن و با آنها مبادلهي موجودي كردن، به آنها خبر دادن، به آنها راهنمايي دادن از آنها پول گرفتن و از آنها دستور و الهام گرفتن يا كمك گرفتن، ميتواند حتي قصد جان پيغمبر كردن و تصميم به ترور پيغمبر و ترور شخصيتهاي برجسته باشد، كه همهي اين موارد و موارد ديگر از مثالهايي براي فساد و افساد منافقين در قرآن هست.
جريان نفاق در دوران نظام اسلامي
اينجا من يكبار ديگر مطلبي را كه يكي دو بار گفتم يادآوري ميكنم لااقل، در اين مجموعهي آيات اول سورهي بقره، منظور از نفاق فقط آن احساس شخصي ناشي از اختلال رواني او باشد نيست، بلكه منظور جريان نفاق است و جريان نفاق را گفتيم، يعني در درون نظام اسلامي يك مجموعهاي به قصد ضربهزدن و مخالفتكردن و توطئهكردن، زير پوشش حق بجانب بوجود بيايد، بدون اينكه اين شجاعت را داشته باشند كه صريحاً اعلام كنند ما دشمنيم.
مورد ديگر باز براي افساد كه در قرآن به آن اشاره شده، نفوذ در نيروهاي جنگي براي شكستن مقاومت آنهاست. چون جهاد يكي از اساسيترين مسائل يك جامعه انقلابي است كه نميتواند بدون جهاد زندگي كند، يعني جنگهايي را بر او تحميل ميكنند و او مجبور است دفاع كند نسبت به او سوءنيتهايي هست كه مجبور است آمادگي خودش را حفظ كند و مجبور است از ملتهاي مظلومي كه زير سلطهي قدرتهاي شيطاني هستند دفاع كند و به آن قدرتها حمله كند همهي اينها وجوهي براي جهاد اسلامي هستند كه البته جهاد اسلامي هم تدافعي و هم تهاجمي است. پس جهاد يكي از اركان است، ولذا نفوذ در نيروهاي مجاهد في سبيل الله و مبارزه در راه خدا سست كردن و متزلزل كردن پايه جهاد است و همهي اينها را كه انواع فساد در جامعه اسلامي و در درون نظام اسلامي است چه كسي انجام ميدهد؟ آيا دشمن با چهرهي دشمن ممكن است بيايد در داخل جامعه اسلامي اين كارها را انجام بدهد؟ طبيعي است كه نه. پس دشمن در درون نظام اسلامي كساني را در چهرهي خودي و در باطن بيگانه ميسازد، يا اگر هستند از آنها استفاده ميكند و آنها همان گروه منافقين و همان جريان نفاق در برابر جربان ايمان و در معارضه با جريان ايمان است. حالا چه كسي به اينها ميگويد اين فسادها را نكنيد؟ گفتيم: ممكن است بگوئيم كساني از درون خودشان به آنها خطاب ميكنند و ميگويند اينقدر بدي نكنيد. فرضاً الان در وضع كنوني، آن جمعي كه مصلحت خودشان را در مبارزهي با انقلاب و با نظام اسلامي در اين ميبيند كه دشمنان خارجي را به حمله كردن تشويق كنند، يا در دوران جنگ مثلاً: آن گروهي كه لازم ميبيند با انواع و اقسام حيلهها و شيوهها دشمن را نسبت به وضع داخلي ما آگاه كنند كه از اين قبيل داشتيم، يعني كساني در دوران جنگ بودند كه با بيرون مرزها تماس ميگرفتند و وضعيتهايي را كه براي هجوم دشمن به ما مفيد بود در اختيار آنها ميگذاشتند، اخبار را فوراً به آنها ميرساندند، يا فرضاً وقتي تهرام بمباران ميشد و به يك نقطهاي موشك ميخورد كه دشمن محل اصابت آن را نميدانست، اينها ميگفتند فلانجا اصابت كرده تا او هدفش را تصحيح كند و با كارهايي كه دارد وشيوههايي كه دارد نقطهاي را كه ميخواهد هدف قرار بدهد و از اين خيلي نزديكتر و ريزترش را بنده خودم در اوايل جنگ در اهواز ديده بودم اين يك حركتي است كه اين منافق انجام ميدهد و منافق ديگري كه او هم مؤمن نيست و او هم منافق است به اين ميگويد چرا فساد ميكني؟ و چرا كاري مكني كه مثلاً دشمن بتواند شهر ما را و خانه ما را هدف قرار بدهد؟ اينها هر دو منافقند اما در انجام اين كار باهم اتحاد نظر ندارند، لذا قرآن در يك جاي ديگر شما ميبينيد دربارهي منافقين ميگويد:
تعارض و اختلاف در درون جريان نفاق
تحسبهم جميعاً و قلوبهم شتي (14 - حشر) آنها را شما يكپارچه ميپنداريد، اما در درون خودشان اختلاف زيادي هست. همين الان شما نگاه كنيد به كساني كه در جبههي مقابل نظام اسلامي دارند انواع كارها را اعم از سياسي و فرهنگي و هنري و غيره، در داخل كشورمان ميكنند كه در يك نگاه اجمالي يك جبههاند، لكن وقتي درون خودشان برويد، ميبينيد انواع تعارضها و اختلاف نظرها را با همديگر دارند. پس ممكن است اينكه قرآن گفته: اذا قيل لهم: معنايش اين باشد كه كسي از درون خود آنها اعتراض كند كه آقا اين چه كاري است داري ميكني؟ چرا با دشمن تماس ميگيري؟ چرا فلان جا را تخريب ميكني؟ چرا بمبگذاري ميكني؟ يا اينكه ميتواند اينجور فرض بشود كه بعضي از مؤمنين كه با اين منافقين معاشر هستند و از نفاق دروني آنها مطلع بشوند، به آنها بگويند: چرا اين كار را ميكنيد؟ چرا فساد ميكنيد؟ زيرا اين جريان منافق قادر نيست به طور كامل خودش را مستور و پوشيده نگاه دارد و اين هم نكتهاي است كه جريان منافق بالاخره خودش را لو ميدهد و ادعاي او تنها چيزي است كه او را عوض نميكند، يعني هميشه ادعا ميكند كه من دشمن نيستم و درصدد اصلاح هستم، اما آنچه كه عوض ميشود و قادر بر كنترل او نيست حركات خود اوست و حرفها و اظهاراتي است كه ميكند، لذا شما ميتوانيد در معاشرت با يك چنين انساني كه وابسته به جبهه نفاق و كفر مستور و پوشيده هست، پس از اندكي، از حركات و از نگاههايي كه ميكند و از موضعگيريهايش و از حرفهايي كه از زبان او بدون اراده و قصد و از برخي كارهاي او تشخيص بدهيد كه اين منافق است و مؤمن واقعي نيست. بنابراين: ممكن است مؤمنين هم در مواردي اين سئوال را از منافق بكنند كه: لاتفسدوا في الارض چرا اينقدر فساد ميكنيد و چرا مردم را راحت نميگذاريد؟ ميتواند اين: اذا قيل لهم. منظور گفتن مؤمنين به آن منافقين باشد. ممكن هم هست همان نكتهاي باشد كه هفتهي گذشته به آن اشاره كردم، يعني در واقع گفتگوئي صورتنگرفته، و چنين نيست كه كسي چيزي گفته وآن منافق جواب داده، بلكه ميخواهد بگويد اگر فرضاً كسي به او بگويد: فساد نكن، او اينجور جواب خواهد داد. يعني اين نقل يك گفتگو نيست، بلكه بيان مطلبي است و به صورت يك گفتگو،مثل اينكه در كتابهاي علمي طلبگي ما وقتي ميخواهند يك اشكالي را مطرح كنند انطور ميگويند: ان قلت يا اذا قلت اگر بگويي تو اينجور يعني اشكال را مطرح ميكنند، بعد ميگويند «قلت» من ميگويم. يعني جوابش اين است، پس بيان گفتگو است و بيان مطلبي است به صورت گفتگو، وقتي كه به آنها گفته بشود فساد نكنيد او در جواب چه موضعي ميگيرد؟ قالوا انما نحن مصلحون (11 - بقره) او ميگويد: ما قصد اصلاح داريم قصد فساد نداريم. اين حرف با دو انگيزه گفته ميشود. اگر فرض كرديم آن كسي كه به او ميگويد تو چرا فساد ميكني، يك مؤمن است؟ جواب او كه ميگويد ما فقط مصلح هستيم، اين به انگيزه پنهانكاري است و كار خودش را توجيه ميكند، ميگويد نه من مقصودم اين نبود. وقتي به او بگوييد شما چرا اين حرف را كه يك شايعهپراكني و يك نسبت دروغ بود در فلان مجمع زديد، يا در فلان مقاله يا در فلان كتاب نوشتيد؟ ميگويد مقصود من اين نبود كه شما خيال كرديد، (ممكن است با انگيزه باشد).
و انگيزهي دوم اين است كه، او در درون خودش يك تصور باطلي كه اين كار، كار درستي است و اين در صورتي است كه آن كسي كه به او ميگويد تو چرا فساد ميكني جزو افراد خودي باشد، يعني يك منافق ديگري به اين منافق ميگويد: چرا شما شايعهپراكني ميكني؟ چرا نسبت دروغ ميدهي؟ چرا با دشمن تماس ميگيريد؟ چرا روحيه را تضعيف ميكنيد؟ چرا مؤمنين را تحقير ميكنيد؟ وقتي گفته بشود چرا اين كارها را انجام ميدهيد، و اين فسادها را چرا ميكنيد؟ تو نميفهمي مصلحت مردم در اين است كه من اين كار را بكنم، ما داريم اصلاح ميكنيم، يعني يك معيار واژگونهاي را بر ذهن خودش حاكم ميكند و بر اساس آن قضاوت و حكم ميكند، چون او حقيقت ايمان مردم و هدفهاي والاي حركت مسلمين را درك نميكند! او فكر ميكند اين كاري كه دارد انجام ميدهد كاري است براساس صلاح، البته اگر خود او هم دقت و تعمق بكند (كه اين حالا در فقرات بعدي بيشتر مورد توجه قرار ميگيرد) و منصفانه به حوادث و مسايل نگاه كند، تصديق خواهد كرد كه كار او چيزي جز فساد انگيزي نيست، اما چون تعمق نميكند و چون نگرش او به كارها از روي انصاف نيست و چون محصور احساسات غلط و تعصبهاي نادرست و انديشههاي كج خودش هست، فكر ميكند اين كار اصلاح است. ولذا قرآن با اين روش برخورد ميكند و ميفرمايد:
الا انهم هم المفسدون ( 11- بقره) بدانيد كه اينها به معنا و در حق مفسد هستند و فساد برانگيزند، پس اين كسي كه فكر ميكند دارد به نفع جامعه، يا به نفع كشور و يا به ادعاي خودش بر فلان ارزش كه از نظر او معتب است تلاش ميكند، در حقيقت او دارد فساد ميكندو بر خلاف مصالح مردم حركت ميكند، او دارد زير پاي ملت را سست ميكند و زمينه تسلط دشمن را فراهم مينمايد، او حتي عليه خودش دارد حركت ميكند. ولكن لايشعرون (12 - بقره) اما حقيقت قضيه اينست كه نميفهمد
فساد انگيزي منافقين زير پوشش اصلاح
يعني شما آنجا كه يك حركت عمومي مردم را به سمت هدفهاي والايي در نظر ميگيريد، مثل همين حركتي كه ملت ما در انقلاب شروع كردند و تا امروز ادامه دارد، اين، حركت به سمت اهداف پذيرفته شدهي انساني است، يعني اهداف انقلاب ما فقط در چارچوب بينشهاي مذهبي محدود نميشود امروز آنچه را كه يك ملتي با اين عظمت، انقلابي را فراهم آورده و دارد در راه آن تلاش ميكند، اين مورد تائيد و تصديق افكار انسانهايي است كه حتي از مذهب يا از اسلام هم اطلاع درستي نداشته باشند، اما داراي بينش سالمي باشند و از روي صفا نظر بدهند، حتي اينها هم اين هدفها را تائيد ميكنند.
براي يك ملت: هدف استقلال، هدف رها شدن از سلطهي قدرتهاي بيگانه، هدف رسيدن به ارزشهاي اخلاقي و هدف آلوده نبودن به كالاهاي فاسد و پس ماندهي فرهنگ فاسد غربي و (كه امروز در اروپا و امريكا خودشان به ستوه آمدهاند) سر باز زدن از اينها و سرتافتن از اينها، هدفهاي والايي است، كه اگر كسي بتواند با يك بينش منصفانه حركت و جهاد و مقاومت اين مردم را مشاهده بكند تائيد ميكند كه اگر سنگي جلو پايشان انداخته شد، اين فساد انگيزي است و عيناً صحنهاي است از آنچه در صدر اسلام وجود داشت، و مطابق با همان نسخهي اصل است، در آنجه هم همينطور بود، مسلمانها يك حركتي را با راهنمايي وحي به سمت ارزشهاي انساني با تلاش مخلصانه شروع كرده بودند، كه البته (بدون راهنمايي وحي همهي اين خطوط براي انسان روشن بشود و هدفها را بشناسد و حركت كند، امكان ندارد) با سختيها هم ساخته بودند و برابري را بين خودشان برقرار كردند، نسبت به آنچه كه كجي بود سرسخت بودند و با تمام وجود با زشتي و بدي و ظلم مبارزه ميكردند و به زخارف دنيا، يعني آن چيزي كه شهوت انسان و هواهاي انساني، او را ميطلبد به چشم يك اصل نگاه نميكردند. البته بسياري از همسها صحيح است و براي تأمين آنها راههاي مشروعي هم قرار داده شده است، اما تأمين هوس در زندگي نبايد اصل باشد چون اشباع غرايز انساني ابزارهايي است براي زندگي كردن براي رسيدن به تعالي اخلاقي، يعني جامعهاي كه بتواند انساني بسازد كه اين اسان از خصلتهاي نكوهيده و زشت و مضر بري باشد، انسانهايي با صفا، انسانهايي شجاع، انسانهايي با گذشت، انسانهايي با روح همكاري و برادري، انسانهايي خلاّق و آفريننده و مبتكر، انسانهايي روگردان از ظلم و طرفدار عدل، انسانهايي خوشبين و نيكخواه نسبت به بشريت، يك چنين موجوداتي را ميخواهيم بسازيم، كه امروز در دنيا هيچ جامعهاي وجود ندارد كه توانسته باشد چنين انسانهايي را بسازد، كما اينكه ميبينيد در دنيا چه خبر است؟! اسلام ميخواهد يك چنين جامعهاي را ايجاد كند و براي ايجاد چنين جامعهاي و يك چنين انسانهايي احتياج به مجاهدت و تلاش و گذشت و تن دادن به سختيها و تحمل بسياري از مشقّتها هست و اين مشقّتها البته از طرف كساني تحميل ميشود كه با آنچنان دنياي نوراني مخالفند يعني طرفداران تبعيض و طرفداران ظلم و قدرت طلبان بيآذرم و بيشرم كه نمونههايش را در دنياي امروز و ديروز و هميشه ديدهايم. ولذا وقتي يك حركت، با اين هدف صحيح وجود دارد، آن كسي كه دارد در راه اين حركت سنگ مياندازد، يعني آن منافق كه با يهوديان و با كفار مكه يا با كشور امپراطوري روم آن روز ارتباط داشت،اين فساد به بار ميآورد و كارش يك كار فساد انگيزي بود. بنابراين: قرآن قاطع ميگويد: اينها مفسدند، اما خودشان نميفهمند و ملتفت نيستند، لذا به خيال خودشان دارند كار خوب ميكنند و شما نمونههايي از اين دست ميتوانيد كساني را در جامعهي كنوني خودمان مشاهده كنيد كه چيزي ميگويند چيزي مينويسند يا كاري ميكنند، كه در جهت مقابله با اين هدف و با اين حركت است و خيال ميكنند اين يك اصلاح است و يك حركت به نفع مردم يا به نفع كشور است، در حالي كه وقتي با بينش درست نگاه كنيد، ميبينيد درست در جهت مصالح دشمنان و جهت عكس مصالح ملت است. اين هم يك خصوصيت ديگر و آيه بعدي را كه آنروز خوانديم و ترجمه كرديم اين است:
خود بزرگ بيني منافقين
واذا قيل لهم امنواكما امن الناس قالوا انؤمن كما آمن السفهاء . (13 - بقره) و چون به آنان گفته شود ايمان آوريد، چنانكه مردم ايمان آوردهاند ميگويند: آيا ايمان بياوريم چنانكه نابخردان ايمان آوردهاند؟
الا انهم هم السفهاء ولكن لايعلمون . (13 - بقره): آگاه باشيد آنان خود نابخردند. ولي نميفهمند يا نميدانند. اين هم باز يك خصوصيت ديگر است، يعني خودبزرگ بيني و تودهي مردم را نابخرد بحساب آوردن و تحقير قشرهاي مردم كه اين، هم آنروز، و هم در همهي اعصار تطبيق ميكند با كساني كه از اندكي دانش و معرفت برخوردارند چه روشنفكر ديني چه روشنفكر غير ديني، به مردم با نظر تحقير نگاه ميكند و ما در جامعهي خودمان از اين قبيل داشتيم و همچنان متأسفانه هنوز هم داريم، وقتي به اين تودههاي مردم كه با عشق و اخلاص براي دفاع به جبهههاي جنگ ميشتابند نگاه ميكند اينها را تحقير ميكند، به مراسم مردم و به باورهاي مردم با نظر تحقير نگاه ميكند، اگر به او گفته بشود: چرا شما در جمع مردم وارد نميشويد و چرا با آنها هم آوا و هماهنگ و همگام نميشويد؟ ميگويد: آيا من با اينها هم آوا بشوم؟! ملت را و تودههاي مردم را نابخرد ميداند! در حالي كه ممكن است تودههاي مردم بيسواد، يا احساساتي باشند، اما نابخرد نيستند و در همهي ادوار همهي كارهاي بزرگ كه حاكي از عزم و ارادهي ملي بوده، بدست تودههاي مردم انجام گرفته، همانطور كه ما در انقلاب خودمان ديديم مردم جلوتر از روشنفكران و صاحبان داعيه حركت ميكنند. البته اينجا منظورم از روشنفكر فقط روشنفكر فكلي نيست بلكه همهي كساني كه نوعي با كتاب و با فكر و با فرهنگ ارتباط و سروكار دارند كه در بينشان هم عمامهاي، هم روشنفكر فكلي و هم آدمهاي اهل كتاب و اهل معرفت، استاد، دانشجو و غير و ذالك، هم آنروز بوده و هم امروز هست.
شما ببينيد هم اكنون در داخل سرزمينهاي اشغالي فلسطين آن كساني كه دارند مقاومت ميكنند چه كساني هستند؟ آحاد تودههاي مردم كه البته در بينشان افراد با فرهنگ و با فكر و عالم ديني و عالم غير ديني هم وجود دارد، اما همان چيزي را كه روشنفكر ميخواهد بفهمد، آن زن بيسواد خانهدار كه هيچ درسي هم نخوانده آنرا احساس كرد و از خانه آمد بيرون، جوانش هم داد، كه اگر اينرا عميقاً درك نميكرد جوانش را نميفرستاد، شما مشاهده كرديد در همين مقاومت عمومي مردممان در جنگ كه از اقصي نقاط روستاهاي كشور، يك عدهاي حركت كردند آمدند ممكن است وقتي با او روبرو ميشود ببيند كه او سواد و معلوماتي هم ندارد، اما يك نكتهاي را به روشني و وضوح درك كرده است و آن اينكه امروز روزي است كه هركس بايد تن و جان خود در راه اين آرمان عمومي به دفاع برخيزد، اين را او درك كرده، يعني اين از جمله مصداقهاي حكمت است، حكمتي كه متأسفانه درس خواندهها آنرا كمتر ميفهمند و در عمل وارد نميشوند. من در اين زمينه بعضي از روشنفكرها را ديدهام كه در تصورات هنري خودشان مطلب را درك كردهاند و حتي گنجاندهاند لكن نتوانستند با مردم حركت كنند. قبل از انقلاب من يك نمايشنااي مال يكي از اين نمايشنامه نويسهاي ايراني ديدم كه نميخواهم بكنم. اين نمايشنامه نقش روشنفكر را نشان داده بود كه در عمل پشت سر مردم قرار ميگيرد (يعني همان مردمي كه بينش او را ندارند) اين شخص مذهبي نبود، غير مذهبي و اتفاقاً ضد انقلاب هم بود. لكن اين حقيقت را درك كرده بود. بهرحال همين آدم منافق كه الان سينهاش را سپر كرده در مقابل جريان حق ايستاده همانطور كه گفتيم: آن وقتي كه با دل خودش خلوت كند حقيقت را پيدا ميكند، حتي آن وقتي كه پاي منافع شخصياش در ميان نباشد ممكن است حقيقت را بر زبان هم بياورد. و اين شخص درست تصوير كرده بود. در يك وقتي كه حالا پاي منافعي هم در ميان نبود و مسئلهاي نبود، روشنفكر چيزي را عامهي مردم نميبينند ميبيند، چون بالاخره روشنفكر است و اطلاعات و معلوماتي دارد، بينشي دارد كه عامه مردم ممكن است از آن محروم باشند، اما آنچه را كه ميبيند، براساس آن و به اقتضاي او گام بر نميدارد و عامهي مردم ممكن است اين حرف را كه از او بشنوند وقتي در دلشان جايگزين شد، براساس او احساس ميكنند كه بايد حركت كنند و ميفهمند اينجا جاي حركت كردن است، كه اين درك صحيح و هوشمندي واقعي است. لهذا نابخردي از آنِ آن كسي است كه اين نكته را درك نميكند و بنابراين: او مردم را تحقير ميكند.
قالوا انؤمن كما امن السفهاء: او كه مردم را تحقير ميكند بر اثر دلبستگي نفساني و تعصبها نتوانسته آن حقيقتي را كه مردم درك كردند درك بكند. خود را از آنها برتر فرض ميكند و در رتبهي بالاتري ميگذارد، اما در حقيقت اشتباه ميكند. قرآن ميگويد:
الا انهم هم السفهاء ولكن لايعلمون: اينها خودشان نابخردند اما نميدانند و حقيقت هم همين است. اين هم يك بخش ديگري از ترسيم چهرهي منافق بود كه در اين آيات خوانديم و لازم است اين مطالبي را كه گفته ميشود فكر كنيد و كاري كنيد كه در ذهنتان عمق پيدا كند. بسياري از مطالب هست كه الفاظ توانايي بيان آنها را ندارند، ولذا در قالب الفاظي بيان ميشود كه بعد شما بايد در آن الفاظ تعمق و تأمل كنيد و به عمق مطلب برسيد، بخصوص آيات مربوط به نفاق در اين بخش از قرآن، يعني اول سوره بقره، همانطور كه عرض كردم، اشاره است به يك جرياني كه آنروز مسلمانها با آن جريان مواجه بودند و امروز هم، ما در داخل كشور با آن مواجهيم و در كشورهاي اسلامي هم عيناً همين جريان امروز هست يعني هر جايي كه حركت اسلامي كم و بيش بوجود آمده، مثلاً در كشورهاي اسلامي شمال افريقا همين جريان و خصوصيات را عيناً در آنجا مشاهده ميكنيد، حالا شايد مطبوعات و مطالب و نوشتههايشان را كه دست شما به آنها نميرسد يا خيلي كم ميرسد مابيشتر اينها را ميبينيم كه عيناً وجود دارد، يعني براي صفبندي و مقابله كردن با جريان حق، صدها شيوه برگزيده ميشود، و همهي اين شيوهها همان فسادي است كه در اينجا آمده: لا تفسدوا في الارض: و يكي از اين شيوهها همين تحقير مردم و تحقير مؤمنين است و آنها را در سطح پائينتري از معرفت انگاشتن و آنها را رد كردن.
والسلام عليكم و رحمهالله و بركاته