پاسخ به سؤالات

بسم‌الله الرحمن الرحيم

س1: اينكه فرموديد توده‌ي مردم مسائل را به خوبي مي‌فهمند، در اين رابطه آياتي مانند اكثر الناس لايعلمون و اكثر الناس لا يعقلون، يعني بيشتر مردم نمي‌دانند و بيشتر مردم نمي‌فهمند را چگونه معني مي‌فرمائيد؟
ج1: در پاسخ بايد عرض كنم كه: عبارت دوم يعني اكثرالناس لايعقلون اصلاً در قرآن چنين چيزي نيست لكن عبارت: اكثرهم لا يعقلون، يعني بيشتر آنان نمي‌فهمند داريم، ولذا فرق است بين اكثرالناس لا يعقلون و اكثر هم لا يعقلون، وقتي ما بگوئيم اكثرالناس لايعقلون، يك قضاوتي است كه چند ميليارد انسان را شامل مي‌شود و چنين قضاوتي در قرآن نيست. چگونه بيشتر مردم نمي‌فهمند؟ و حال اينكه همه‌ي مردم تقريباً مي‌فهمند. اما اگر گفتيم: اكثر هم لا يعقلون، يعني بيشتر آنان نمي‌فهمند، اين ضمير «هم» بر مي‌گردد به آن تعبير و جمله‌ي ماقبلش كه غالباً مربوط به كفار است. مثلاً فرض كنيد اگر گفته مي‌شود آيات الهي اينگونه است و خدا مثلاً چنين قدرتي دارد، ولكن، اكثرهم لايعقلون: بيشتر آنها نمي‌فهمند. اين برمي‌گردد به منكرين چون اگر منكرين مي‌فهميدند منكر نمي‌شدند، ولذا بيشتر منكرين آن حقيقتي را كه به آنها ارائه شده اين را نفهميدند و الان هم مي‌شود گفت: وقتي ما حقيقت را بر يك گروهي عرضه مي‌كنيم، مي‌بينيم آنها انكار مي‌كنند و همانطور كه در آيه قبل انكارشان ذكر شده، بايد بگوئيم كه بيشتر آنها نمي‌فهمند و در عين حال انكار مي‌كنند. پس علت انكار بيشتر مردم نفهميدن است.
وقتي شما يك حقيقتي را بر گروهي از مردم عرضه بكنيد اگر قبول كردند معلوم است كه مي‌فهمند، و اگر انكار كردند، اين انكار آنها حاكي از اين است كه بيشتر آنها حقيقت را درك نكردند و يك عده‌ي اقليتي هم هستند كه حقيقت را درك كرده‌اند لكن از روي عناد قبول نكردند، يك چنين تعبيري در قرآن وجود دارد، اما اين، خيلي فرق دارد با اينكه ما بگوئيم اكثر مردم دنيا اصلاً نمي‌فهمند! چه چيزي را نمي‌فهمند؟ اين نمي‌فهمند يك چيز مطلقي است، مثل اينست كه بگوييم اصلاً داراي فهم نيستند و اين غلط است. پس اين تعبير «اكثر الناس لايعقلون، در قرآن نيست، اما اكثرالناس لايعلمون» يعني بيشتر انسانها نمي‌دانند هست آنهم بطور مطلق كه گفته باشد اكثر انسانها نمي‌دانند عيني هيچ چيز را نمي‌دانند چنين چيزي نداريم، باز هم قرآن چند آيه را من يادداشت كردم: قل ان ربي يبسط الرزق لمن يشاء ويقدر (سبأ - 36): بگو بتحقيق اين خداي من است، كه روزي انسانها را باز مي‌كند و بسته مي‌كند و اين يك حقيقتي است كه خداي متعال روزي را براي بعضي گشاده و براي بعضي تنگ مي‌كند، بعد دنبالش مي‌گويد: ولكن اكثر الناس لا يعلمون: اما بيشتر مردم اين حقيقت را نمي‌دانند، و حقيقت هم همين است كه بيشتر مردم نمي‌دانند كه ملاك روزي و سررشته‌ي روزي دست خداست و خداست كه روزي رابراي انسانها باز مي‌كند و مي‌بندند، اما كيفيت آن چگونه است؟ يك تعبيري دارد كه حالا نمي‌خواهيم وارد اين مقوله بشويم، لكن اين حقيقت كه سررشته‌ي روزي انسانها به دست خداست و تقديرات الهي در آن تأثير دارد، اين را بيشتر مردم نمي‌دانند، نه اينكه هيچ چيز را نمي دانند. يا آيه ديگري كه مي‌فرمايد: وما ارسلناك الاّ كافه للناس بشيراً و نذيزاً (سبأ - 28) ما ترا نفرستاديم مگر به عنوان بشارت دهنده و انذار كننده براي همه‌ي‌مردم دنيا، و بعد دنبالش دارد كه: ولكن اكثرالناس لا يعلمون (سبأ - 36) ولي اكثر مردم نمي‌دانند. و اين يك حقيقت است كه اكثر مردم دنيا نمي‌دانند كه خداي تعالي پيغمبر خاتم را براي تبشير و انذار انسانها فرستاده، پس يك مورد خاصي را مي‌گويد: اكثرالناس لايعلمون و يا يك آيه‌ي ديگر كه مي‌فرمايد: والله غالب علي امره و لكن اكثرالناس لا يعلمون (يوسف - 21) خدا بر كار خودش غالب است، يعني مسلط بركار خودش هست و بدون ترديد اراده‌ي خودش را تحقق مي‌بخشد، اما اكثر مردم خبر ندارند كه خداي متعال اراه‌ي خودش را تحقق مي‌بخشد. پس اينطور نيست كه ما تصور كنيم قرآن كريم اكثريت انسانها را بطور مطلق گفته باشد نمي‌فهمند، تا اگر ما گفتيم توده‌ي مردم مسائل را بخوبي مي‌فهمند، يكي بگويد شما چطور مي‌گوئيد بخوبي مي‌فهمند و حال اينكه خدا مي‌گويد نمي‌فهمند؟

چنين چيزي نداريم كه خدا گفته باشد نمي‌فهمند، بلكه حقيقت اين است كه توده‌ي مردم حقايق و مسائل را به خوبي مي‌فهمند البته هيچ انساني همه‌ي حقايق را بخودي خود نمي‌فهمند، اما وقتي كساني باشند كه براي مردم تبيين و روشنگري كنند توده‌ي انسانها چون غرض ندارند، برخلاف روشنفكران غرب‌زده مسائل را خوب مي‌فهمند و حقايق را مي‌پذيرند.

الان در كشور خودمان بسياري از حقايق هست كه خيلي از روشنفكران نمي‌فهمند فرضاً امكان ايستادگي در مقابل قدرتهاي مستكبر و مسلط امروز عالم را تحليل‌گران سياسي نمي‌فهمند و مي‌گويند مگر مي‌شود در مقابل آمريكا ايستاد؟! شما اگر به تحليل‌هاي تحليل‌گران سياسي نگاه كنيد هرجا كه باشند وقتي محاسبه مي‌كنند، مي‌گويند دودوتا چهارتاست، آنها پول دارند، تكنولوژي دارند، پيشرفت‌هاي علمي دارند، مغزهاي فعال دارند، قدرت تبليغاتي دارند، قدرت سياسي دارند، قدرت لشگركشي دارند، ببينيد با كويت چه كردند؟ با عراق چه كردند؟ و در جاهاي ديگر چه كردند؟ چگونه مي‌شود در مقابل آمريكا ايستاد؟ بهرحال اگر واقعاً كار دست تحليل‌گرها و حسابگرهاي روشنفكر و متخصصين و كارشناسان باشد همه بايد بروند در مقابل آمريكا سرخم كنند و بگويند: هر چه شما مي‌فرمائيد همان است، اما توده‌ي مردم مي‌گويند چرا نمي‌شود ايستاد؟ يعني يك احساس روشني دارند و اگر چه آن احساس علمي و تحليلي كه مخصوص روشنفكران است را ندارند اما احساس روشن غيرعملي و ادراكي دارند و مي‌گويند چرا نمي‌شود ايستاد، بعد هم در عمل كه نگاه مي‌كنيم مي‌بينيم واقعاً مي‌شود ايستاد! چون وقتي يك ملتي تصميم گرفت مي‌ايستد. امروز هم دنياي استكباري در يك تحليل نهايي، يك روشنفكر متخصصي كه احساسات صحيح و دقيق داشته باشد و مسائل را بدون زاويه‌هاي ديد مخصوص دنبال بكند، بالاخره به همين نتيجه مي‌رسد و مي‌بيند كه تمام هّم و غّم استكبار دنيا اين است كه عقايد توده‌ها را برگرداند به آن طرفي كه خودشان مي‌خواهند، چون اگر عقايد توده‌ها در آن طرفي كه آنها مي‌خواهند قرار نداشته باشد، واقعاً نمي‌شود با اينها مقابله كرد. ولذا با توده‌هاي مردم چه بايد كرد؟ آيا مي‌شود آنها را كشت؟ چنين چيزي امكان پذير نيست. آيا امروز مي‌شود حكومت‌هاي متكي به مردم را تكان داد؟ شما ببينيد حكومت‌هاي اروپاي شرقي كه غيرمردمي و حكومت‌هاي حزبي‌ي صدرصد و متكي به حزب كمونيست بودند، مكانيزم مخصوص حزب كمونيست يك نفر را بر سركار مي‌آورد، مثل بسياري از دولت‌هاي اروپاي شرقي كه به پشتيباني‌ي دولت شوروي سركار آمده بودند. هرجا با شوروي مخالفت مي‌كردند آنها وارد مي‌شدند. در چك‌اسلواكي، در لهستان، در مجارستان و در بلغارستان شورويها هرچه مي‌خواستند همان مي‌شد، يعني حكومت واقعاً از مردم منقطع بود و هيچ‌ منش مردمي نداشت، لذا با يك اشاره در ظزف چند ماه همه‌ي اينها مثل ساختمانهاي مقوايي كه آب زير پاي‌شان بيفتد، همه خم شدند و فرو ريختند. حكومت كوبا كه در قلب آمريكا و زير گوش آمريكاست با آن همه دشمني كه آمريكا دارد هنوز آنگونه نشده است و با وجود اينكه آقاي بوش و ديگران در مصاحبه‌هاي‌شان حرص و جوش مي‌خوردند هنوز سرجايش ايستاده است و من بعضي از اوقات كه مجله‌هاي آمريكاوي را مطالعه مي‌كنم،‌ مي‌بينم مرتب كاريكاتور و طنز درست مي‌كنند و اين مطلب در آنجا منعكس است. البته حكومت كوبا مشكلات دارد، اما چون بطور نسبي يك اتكائي به مردم دارد و چون با مردم خودش مبارزه كرد. و به اتفاق مردم سركار آمده، مردم هم او را به اسم فيدل مي‌شناسند و من كه از نزديك با او مفصل صحبت كردم اخلاقاً يك آدم مردمي است و اينكه هنوز نتوانستند با او كاري بكنند، به خاطر اين است كه متكي‌ي به مردم است. گرچه بر اثر تبليغات و فشار آوردن روي افكار عمومي و بر اثر فشار اقتصادي ممكن است او را هم از پاي درآورند و نهايتاً هم اين كار را مي‌كنند، اما ببينيد چقدر تفوت دارد؟ اينجا افكار عمومي پشت سر دولت هست و آنجاها نبود، لذا مشكل براي‌شان افكار عمومي است، پس اينكه قدرتهاي گدن كلفت، آنجاهايي كه افكار و تبليغا‌ت‌شان كارگر نشده باشد نمي‌توانند كاري بكنند يك حقيتي است كه اين حقيقت را يك متخصص و يك كارشناس و يك اقتصاددان و يك سياسي حرفه‌اي نمي‌فهمد، اگر هم بگوئيم: مي‌گويد ممكن نيست با آمريكا در افتاد. لكن توده‌ي مردم اين حقيقت بسياري از حقايق از همين قبيل را مي‌فهمند، البته مشروط براينكه با توده‌هاي مردم در ميان گذاشته شده باشد.

س2: در قسمت‌هائي از صحبت‌تان فرموديد: در جامعه حركت‌هاي اصيل و اساسي را توده‌هاي مردم انجام مي‌دهند و روشنفكران و تحصيل كرده‌ها در نهايت چيزي را مي‌فهمند كه توده‌ها فهميده‌اند؟

ج: اين حرفي بوده كه ما گفتيم و لابد ايشان از قول ما نقل مي‌كند كه: نقش فرهنگ و تحصيلات در اين رابطه چگونه توجيه مي‌شود؟ در مورد تحصيلات بايد گفت: تحصيلات متنوع و مختلف، كارگزاران جامعه و متخصصين را درست مي‌كند و به اصطلاح، تكنوكرات‌ها را به وجود مي‌آورد. و به عبارت ديگر كساني را كه امور اداره‌ي صنعتي و فني و علمي و اداري و سازماني‌ي تشكيلات گوناگون را اداره خواهند كرد بوجود مي‌آورد و اين نمي‌تواند اشكال برآن حرف ما باشد كه گفتيم حركت‌ها را توده‌هاي مردم انجام مي‌دهند، اگر غير از اين است شما بگوئيد پس تحصيلات چه كاره است؟ بالاخره تحصيل كرده‌ها هم جزو همين توده‌هاي مردم هستند و همه‌ي تحصيل كرده‌هاي روشنفكر نيز به معنايي كه مورد نظر ما هست نيستند. ممكن است يك نفري كه تحصيل كرده هم باشد، اصلاً از سياست و مسائل جاري چيزي نداند، همچنانكه در گذشته زياد داشتيم و الان هم تحصيل‌ كرده‌هايي هستند كه به مقامات عالي علمي رسيدند و در يك رشته‌اي تخصص عالي هم پيدا كرده‌اند، اما از مسائل جاري جامعه و از مسائل سياسي و مسائل جهاني هيچ چيزي درك نمي‌كنند و قدرت تحليل سياسي ندارند، لذا كارشان اين است كه: يك كار مهمي از كارهاي اجرائي كشور در يك گوشه‌اي به آنها داده شود تا چرخي از چرخهاي مجموعه‌ي كشور را به چرخش در آورند، اين نقش تحصيلات است. لكن در مورد روشنفكران، (روشنفكران به معني‌ي خاص مورد نظر من، نه هر كسي كه اهل قلم و نوشته و كاغذ و كتاب و هر محصل و هر استادي اسمش روشنفكر باشد) يعني آن كسي كه حالت برجستگي فكري و يك حالت بينش فراگير اجتماعي دارد و مسائل سياسي را درك مي‌كند، به اين مي‌گوييم روشنفكر حرفه‌اي، والا روشنفكر به معناي عام، آحاد مردم هم مي‌توانند روشنفكر باشند و همانطور كه مكرر گفته‌ام خيلي از مسائل الان در جامعه هست كه در زمان گذشته فقط مخصوص محافل روشنفكري بود، مثلاً مسأله‌ي صهيونيزم و نقش صهيونيزم در جهان و خاورميانه بخصوص با تشكيل دولت اسرائيل و غصب اين سرزمين، اين را فقط روشنفكرها مي‌دانستند. يعني عامه‌ي مردم نمي‌فهميدند مسأله‌ي اسرائيل و غصب فلسطين هم هست، اما امروز چه كسي از مردم را پيدا مي‌كنيد كه اين قضيه را نداند؟ امروز اگر شما برويد دهات و شهرها و خانه‌ها، مي‌بينيد، اين حقيقت را، كه يك روز فقط روشنفكرها مي‌فهميدند و امروز هم در دنيا فقط روشنفكرها مي‌فهمند، اين را حتي پيرزنهاي ما هم مي‌دانند و در كشورهاي عربي نزديك به فلسطين هم كه با خود قضيه سر و كار دارند مي‌فهمند والا در غالب جاهاي دنيا همين را كه مردم ما مي‌فهمند، مسائل روشنفكري است. يا مسأله‌ي روشنفكري است. يا مسأله‌ي سلطه‌ي استكباري و استعمار نو، يعني آن چيزي كه از سي، چهل سال قبل بنام (نئوكلونياليز) استعمار نو در مقابل استعمار كره با ورود و سلطه‌ي مستقيم در كشورها مطرح شد اين جزء مسائل روشنفكري است. امروز در جماهع‌ي ما چه كسي هست كه از اين دو كلمه‌ي پدر شهيد و مادر شهيد نتواند حرفي بزند؟ اهل فلان روستا و فلان محله‌ي دور افتاده را شما مي‌ديديد آنجا كه ميدان گيرش مي‌آمد وقتي فرزندش شهيد شده بود، احساساتش به غليان مي‌آمد و مي‌ايستاد يك ساعت در مورد اين كلمه صحبت مي‌كرد، ولذا روشنفكري در انحصار يك قشر خاصي نيست، منتها يك قشري داريم به نام روشنفكر حرفه‌اي. مثلاً در جامعه‌ي نويسندگان، بخصوص نويسندگان بخش سياسي ـ روزنامه‌نگارها ـ هنرمندان ـ غالباً، يا عموماً: نقاشها، مجسمه‌سازها، شعراء، فيلم‌سازها، فيلنامه نويسها و نويسندگان تئاتر و غيره،‌ اينها روشنفكرهاي يك جامعه‌اند. بنابراين: در مورد اينها اين سؤال مي‌تواند مطرح بشود كه ما گفتيم حركت‌هاي اصلي و اساسي را مردم انجام مي‌دهند و سؤال كننده مي‌تواند از ما سؤال كنند و بگويد شما كه مي‌گوييد مسؤوليت بردوش مردم است، پس اينجا نقش روشنفكرهاي به معناي خاص، يعني روشنفكرهاي حرفه‌اي چه مي‌شود؟ بنده يك جوابي دارم كه آنرا در طول سالهاي پيش از انقلاب و بعداز انقلاب در محافل دانشجويي مكرر گفتم و اكنون باز هم تكرار مي‌كنم ـ يك بخش كاردست روشنفكر است، يعني حركت‌ها كه عبارت از تبيين و راه‌اندازي و تشريح حقايق سياسي و اجتماعي است، اين كار روشنفكر است و همانطور كه گفتم، مردم بدون داشتن يك معلم و بدون كسي كه آنها را ارائه‌ي طريق كند اين مسائل را مثل مسائل ديگر نمي‌دانند. پس از اول كار اين روشنفكرها هستند كه در هر كشوري با نوشتن مقاله، با گفتن شعر،‌ با تنظيم آثار هنري، با نوشتن نمايشنامه، با ساختن فيلم‌هاي گوناگون ـ حقايق سياسي را وارد جامعه مي‌كنند و اينجا نقش روشنفكرها نقش برجسته است. البته اين كار با آن بينش خاص روشنفكري انجام مي‌گيرد روشنفكران حرفه‌اي و به اصطلاح، روشنفكران ويژه داراي بينش برتري هستند و يك چيزهايي را مي‌فهمند و چون مطالعه كردند و كار كردند و دقت كردند، كان يك چيزي را مي‌بينند كه آدم معمولي در جامعه،‌ آن را نمي‌بيند، مثلاً در دوران اختناق كه مردم مشغول زندگي و كسب و كار خودشان بودند يك عده‌اي روشنفكرها كه البته فقط روشنفكرهاي غيرديني نبودند، بلكه روشنفكرهاي ديني نقش بيشتري هم داشتند، مثل گويندگان مذهبي و طلاب حوزه‌ها كه مي‌رفتند در شهرستانها سخنراني‌هاي خوب مي‌كردند، يا نويسندگان مذهبي و كساني كه از اين قبيل كارها مي‌كردند و در كنارش نويسندگان وروشنفكرهاي غيرمذهبي هم فعاليت داشتند، اينها خطر استعمار را براي مردم مي‌گفتند و مسائل جاري جامعه و اينكه حكومت بايد چگونه باشند را توضيح مي‌دادند و مردم را به يك بينشي مي‌رساندند.

پس روشنفكر نقش تبيين و راه‌اندازي دارد و آنها در اينجا پيشرو هستند، اما بعد كه مردم بر اثر اين تبيين به آگاهي رسيدند و يك چيزهايي را فهميدند، نوبت حركت و اقدام مي‌رسد كه حركت و اقدام را مردم انجام مي‌دهند و روشنفكرها غالباً اهل حركت و اقدام نيستند، ‌چون آنها ملاحظه دارند، ترس دارند، وابستگي دارند، احساس تكليف نمي‌كنند و مي‌گويند ما كارمان را انجام داديم. بنده با بسياري از روشنفكرهاي نسل خودمان، آن زمان كه در دانشگاهها و بيرون دانشگاهها رمان مي‌نوشتند يا شعر مي‌گفتند و كارهاي سياسي مي‌كردند، از نزديك رابطه داشتيم و مي‌ديديم اينها طلبكارند،‌ مثلاً يك آقايي كه شاعر خوبي بود و انصافاً شعرهايش هم اثر داشت خودش را تشبيه مي‌كرد به ماكسيم‌گوركي‌ي انقلاب اكتبر شوروي! مي‌گفت من ديگر كار خودم را كرده‌ام، و با اينكه هنوز سالها مانده بود به پيروزي انقلاب و پيروزي مستلزم زندان رفتن و كتك خوردن بود، او همه‌ي اينها را حذف مي‌كرد و مي‌گفت من ماكسيم‌گوركي‌ي انقلابم، به قول شماها فاكتور مي‌گرفت و مي‌گفت بقيه كارها را ديگران بكنند، ولذاست كه اقدام را مردم مي‌كنند. حالا اينجا براي اينكه شما بدانيد اين نكته از نكات روشنفكري است، يعني وقتي نوبت به اقدام و حركت مي‌رسد آنوقت ديگر پاي روشنفكر مي‌لنگد، خود اين يك حقيقت روشنفكري است و روشنفكرها همين را تحليل مي‌كنند.

يك نويسنده‌اي بود كه الان مرده است البته اين شخص ضدانقلاب است شد و گريخت، بعد هم مرد، يعني ضايع شد و از بين رفت. در سالهاي پيش از انقلاب نويسنده خوبي بود، نمايشنامه‌هاي خوبي هم مي‌نوشت. يك نمايشنامه‌اي نوشته بود بنام آي باكلاه، و آي بي‌كلاه كه حاصل اين نمايشنامه يك صحنه‌اي را ترسيم مي‌كرد كه يك جمعي در يك كوچه هستند و يك آقايي بالاي ايواني ايستاده اين جمع عصباني و ناراحت را از وضعيت يك خانه‌اي كه در انتهاي كوچه وقع شده از آنچه كه در آن خانه هست و او مي‌بيند اما مردمي كه پشت ديوار بودند داخل خانه را نمي‌ديدند آن آقا از اطلاعات خودش به اينها كمك مي‌كرد، يعني به آن جمع مي‌فهماند اينهايي كه در خانه هستند دشمنند و در چه وضعيتي هستند؟ بعد كه نوبت به اقدام شد و آن جمع خواستند حركت بكنند هر چه به آن آقا اصرار كردند كه مي‌خواهيم حمله كنيم به اين خانه تو هم از بالاي ايوان بيا پائين او حاضر نشد بيايد پائين و دوباره اين منظره تكرار مي‌شود: يكي در مورد آي‌ بي‌كلاه كه منظورش انگليس است و يكي هم در مورد آي باكلاه كه منظورش آمريكاست، يعني يك روشنفكر ايراني وجود انگليس و وجود آمريكا را در دو دوره‌ي متمايز در داخل كشور تشخيص مي‌دهد، كار زشت اينها و حركت استعماري اينها و خيانت‌هاي اينها را مي‌بيندو براي مردم كه در بين‌شان صنوف مختلف هستند بيان مي‌كند (البته او چون ضد دين بود نگفته بود آخوند هم بين‌شان هست) و مردم كه راه مي‌رفتند بروند يك كاري بكنند به او مي‌گويند تو هم بيا اما او مي‌ترسد و مي‌لرزد و ناراحت مي‌شود، بعد فرار مي‌كند به يك گوشه‌اي مي‌گريزد. اين نقش روشنفكر است!!.

من در همين بعد از انقلاب نوشته‌اي را از يكي از نويسندها ديدم كه نمي‌خواهم اسم او را ببرم اما نوشته‌ي خوبي بود، نقش روشنفكر زمان رژيم محمدرضاخان را به خوبي تشريح مي‌كرد، كه درست منطبق بود با آن عده از روشنفكرهايي كه حالا رفته‌اند اروپا، در خيابانهاي پاريس و لندن و لوس‌آنجلس و جاهاي ديگر، در قهوه‌خانه مي‌نشينند و گپ مي‌زنند و او در اين داستان كه نوشته، نقش روشنفكر جماعت را روشن مي‌كند. روشنفكر جماعت در كشور ما بشدت ترسو بود و از اسم پليس مي‌ترسيد، اهل اقدام و اهل حركت و كار نبود و از اين گذشته آلوده‌ي به تمام گرفتاريها بود، اهل مشروب، اهل مواد و از اين قبيل چيزها بود، غالباً شب تا صبح را مي‌نشينند و گپ مي‌زنند، صبح تا نزديك ظهر مي‌خوابند بعد هم عصر كه مي‌شود در خيابان شاهرضاي آن روز يا جاهاي ديگر قدم بزنند و سرشب به فلان قهوه‌خانه، سري بزنند، و به فلان بار بروند دمي به خمره بزنند و بعد بقيه شب را باز برگردند به همان گپ زدن، كارشان اين بود! يك سيكل بسيار، بسيار غلط زشت! اين كار عمده‌ي روشنفكرها و همين نام نشان‌دارهايي است كه شما مي‌شنويدف يعني همين‌هايي كه حالا اسم‌شان در روزنامه‌هاي ضدانقلاب خارج از كشور با تجليل مي‌آيد كه چند كلمه‌اي در فلان مجله‌ي ضد انقلاب داخلي نوشته (در داخل هم مجله‌ي ضد انقلاب كم نداريم كه چاپ مي‌كنند) يا اگر شعري گفته با آب و تاب شعرشان را مي‌نويسد. يكي از همين آقايان شعرا كه از دوستان مشهدي من بود و در طول مبارزات تقريباً با ما ارتباط داشت عيال او آمده بود به من شكايت مي‌كرد كه او رفته تهران و با اينها مأنوس شده. غالباً اينطور بودند كه از حركات مردمي و اين چيزي كه در بين مردم وجود داشت اينها خبري نداشتند و اصلاً جرأت ورود در حركت‌هاي مردمي را نداشتند. پس وقتي نوبت اقدام مي‌رسد، بطور غالب روشنفكر غيبش مي‌زند، مگر موارد استثنايي و آنها كه واقعاً يك احساس ايماني داشتند كه عمدتاً مستلزم ايمان به غيب است و ايمان به غيب در اينجاها كمك مي‌كند، اما آنهايي كه ايماني ندارند غيب‌شان مي‌زند و همانطور كه در جريان انقلاب ديده‌ايد اقدام و خطرپذيري را كردند خود اين ورود در صحنه‌ي اقدام، يك روشن بيني‌ي ويژه‌اي به انسان در صحنه مي‌دهد و آن آدمي كه در صحنه هست چيزهايي را مي‌بيند كه آدم بيرون صحنه از ديدن آنها عاجز است، يعني همين جوان معمولي كه يا كاسب،‌ يا دانشجو يا كارگر است و جزو آن قشر مخصوص روشنفكر نيست وقتي وارد ميدان اقدام و حركت‌هاي كذائي‌ي كتك خوردنها و كتك زدنها مي‌شود و روي صحنه مي‌آيد، خود اين يك روشن‌بيني‌هايي پيدا مي‌كند كه اين روش‌بيني با آْن روش‌بيني‌ي روشنفكرانه تفاوت عمده دارد، يعني اين روش‌بيني، گستاخانه و همراه با تهاجم است، همين چيي كه در مردم ما ديده شده.

شما وقتي نگاه كنيد، مي‌بينيد مفاهيم روشنفكري امروز در توده‌ي مردم تقريباً به شكل خيلي واضحي عموميت پيدا كرده است، يعني هر كس به انقلاب نزديكتر است اين روشن بيني را دارد، مگر كساني كه از صحنه‌ي انقلاب دورند و الان هم كساني را داريم كه با مظاهر انقلاب سروكاري ندارند، ولذا بهمين نسبت از روشن‌بيني دور هستند و چون اين روشن‌بيني گستاخانه است، با آن روشنفكري‌ي محافظه كارانه در تعارض قرار مي‌گيرد، به آن معنا كه آن روشنفكر هم نمرده و زنده است. بازهم فكر مي‌كند، اما فكر او با اين فكر متفاوت است او روشن بيني‌اش گستاخانه و همراه با اقدام و همراه با شجاعت و عمل و همراه با گشودن بن‌بست‌هاست، اگر چه غالباً از فرم‌ها و قالب‌هاي مخصوص روشنفكري بيرون است. اما آن روشنفكري كه همچنان باقي مانده و يك چيزهايي سرهم مي‌كند محافظه كارانه و دور از واقعيت و اقدام . دچار بن‌بست‌هاست لذا بعد از انقلاب آن كسي كه روشن‌بيني گستاخانه دارد همچنان حركت و اقدام مي‌كند و بتدريج به اهدافش مي‌رسد، يعني اگر همين روشن‌بيني در ملت ادامه پيدا بكند هر مرحله‌اي، مرحله‌ي بعدي را بوجود مي‌آورد و بعد از هر گامي، گام بعدي را برمي‌دارد تا برسد به هدف و نتيجه، آنوقت آن روشنفكر ديروزي كه تا امروز زنده مانده، از دو حال خارج نيست، يا اين است كه مي‌بيند حق مردم بوده و از آن چيزي كه اتفاق افتاده عبرت مي‌گيرد و برمي‌گردد تصديق مي‌كند كه اشتباه كرده، يا اينكه روي همان دگم بودن خودش قرص و محكم مي‌ايستد و همان مواضع اوليه را حفظ مي‌كند، منتها به يك شكل ديگر.

در آستانه‌ي انقلاب، شايد سه چهار ماه به انقلاب مانده بنده مشهد بودم كه در تهران حوادث زيادي بوقوع مي‌پيوست و در گرماگرم شروع مبارزات كه همه‌جا راه پيمائي‌هاي بزرگ و تظاهرات عظيم ميليوني تازه داشت شروع مي‌شد، در مركز گوته تهران كه متعلق به آلماني‌ها بود يك عده انجمني دست كردند و سخنراني‌هاي شبانه داشتند كه شايد بعضي از شما سن‌تان اقتضا مي‌كند به خاطر داشته باشيد، چهارده سال پيش. در حدود فصل پاييز بود كه در آن مركز هر شب دو سه نفذ سخنراني مي‌كردند و نوار سخنراني‌ها را مي‌فرستادند براي ما، در مشهد، من كه آن سخنراني‌ها را گوش مي‌كردم مي‌ديدم غالباً سخنهاي‌شان يأس‌آميز بود. مثلاً يك نفري در همان روزها سخنراني كرده بود و گفته بود مگر مي‌شود مشت با درفش مبارزه كند؟! و اين اصطلاح مشت با درفش در طول سال‌هاي مبارزه هميشه تكيه كلام محافظه كارها بود، اما حالا كه ديگر مردم حركت كرده‌اند و حركت عمومي شده و دستگاه سلطنت به لرزه در آمده وقتي اين حرف بزند پيداست كه خيلي ترسيده و دور از معركه است و در حالي كه آن شخص از نويسنده‌هاي معروف آن روزگار بود، اين عبارت مشت با درفش را مي‌گفت، كه البته آنوقت چپ‌گراها و ليبرالها و وابسته به جناح غرب يا به جناح شرق هر دو در اين جهت يكسان بودند. حالا اين روشنفكر اگر دهسال بعد هم زنده مانده باشد،‌ يا اين است كه عبرت مي‌گيرد و مي‌فهمد كه آنوقت اشتباه مي‌كرد و حق با مردم بود كه اهل اقدام و حركت بودند، كه اگر اين باشد، همان است كه ما گفتيم تحصيل كردگان و روشنفكران نهايتاً چيزي را مي‌فهمند كه توده‌ها فهميده‌اند، و يا اينكه حرف ديگري مي‌زنند و بهانه‌ي ديگر مي‌گيرند. يعني نسبت روشنفكر جماعت در مبارزه با سير توده‌ي مردم اين است كه ما عرض كرديم كه البته اين مردم بايد يك هدايت معنوي و الهي و ديني داشته باشند! والا چنانچه يك هدايت معنوي و ديني فائقي نداشتند وضع مردم خراب خواهد شد، همانطور كه بيست و چند سال متأسفانه در الجزاير شد. آنجا هم حركت‌ها ديني بود و مردم از مساجد بلند شده بودند، يك عده روشنفكر تحصيل كرده عرب فرانسوي زبان بودند و چون تحصيلات‌شان در فرانسه بود زبان فرانسه را بهتر از زبان عربي مي‌دانستند. من خودم يك كسي را كه با او صحبت مي‌كردم به عربي، يك تعبيري را نفهميد، از وزير خودش با زبان فرانسه پرسيد فلان چيز چه مي‌شود؟ گفت اين مي‌شود. يعني بايد عربي را برايش به فرانسه ترجمه مي‌كردند تا مي‌فهميد آن جمله‌ي عربي چيست؟ يك عده از اين قماش آدمها سركار آمدند و جريان امور را بدست گرفتند، يعني چون يك هدايت معنوي فراگير و يك رهبري حسابي در الجزاير نبود وضع بدان منوال شد كه ديديد و هنوز هم دنباله‌هايش را داريد مي‌بينيد كه حركت مردم خنثي مي‌شود!! و البته آگاهي‌هاي مردم از بين نخواهد رفت.

س3: با توجه به اينكه فرموديد: اراده و انتخاب انسان سرنوشت او را رقم مي‌زند، لطفاً در اين رابطه نقش عواملي نظير: محيط، وراثت، وسوسه‌هاي شيطاني و نفس اماره را بيان فرمائيد؟

ج: در اينجا بايد بگويم: اين عواملي كه ذكر شد و بسياري از عوامل ديگر، البته تأثيرات غيرقابل انكار را دارند، اما اين عوامل مثل هم نيستند. مثلاً عوامل محيط يك‌جور تأثير دارد و عامل نفس اماره يك جور ديگر مؤثر است. يعني نوع تأثير مشتهيات نفساني انسان با نوع تأثير محيط فرق دارد، مثلاً نقش اراده در مقابل نقش نفس اماره يك نقش واضحي است كه در مورد محيط و در مورد وراثت ممكن است به اين وضوح نباشد. مثلاً فرض بفرمائيد: در روايات دارد كه فرزند متولد شده‌ي از زنا از هدايت دور است. آيا اين بدان معناست كه او اصلاً قابل هدايت نيست؟ و حال اينكه اگر قابل هدايت نباشد و بعد هم خداي متعال او را به جهنم ببرد و به عذاب خودش دچار كند، چگونه مي‌شود كه نتواند اراده و اختيار داشته باشد؟! چنين چيزي عملي نيست. اما پاسخ اين است كه ما مي‌گوييم بلاشك اين عوامل همه‌ تأثير دارند، منتها تأثير اينها به معناي عليت نيست، بلكه به معناي مقتضي است. حالا اينكه عليت چيست و مقتضي چيست؟.

عليت اين است كه يك چيزي علت يك چيز ديگر باشد، يا يك حادثه‌اي علت پديده‌اي ديگر باشد. فرضاً آتش علتي است براي گرما و براي سوزاندن و اينها غيرقابل انفكاكند (به استثناي آن شكل معجزه آسا كه فعلاً بحث ما در او نيست) لكن آتش همه‌جا علت است براي گرما، يعني وقتي آتش بود سوزاندن و گرما هست و اين غيرقابل انفكاك است، اما نقش اين عوامل اينطور كه شما خيال كنيد اگر كسي مثلاً در محيط غيراسلامي متولد شد و پرورش پيدا كرد او ديگر اصلاً نتواند هدايت بشود، يا اگر كسي در خانواده و محيط فاسدي كه پدر و مادر و خويشاوندانش مبتلا به فسادهاي گوناگون هستند ديگر اصلاً نتواند هدايت بشود و مثل اينكه گرما از آتش منفك نيست و سوزاندن از آتش قابل تفكيك نيست، فساد هم از كسي كه در اين محيط متولد شده قابل تفكيك نباشد (اين چنين نيست). پس گفتيم تأثير نقش محيط و نقش وراثت به نحو تأثير عليت نيست. اما اينكه مقتضي چيست؟.

مقتضي اين است كه يك چيزي اقتضاي يك چيزي را دارد مثلاً فرض كنيد: آب‌وهواي مخصوص، اقتضاي روئيدن چنين گياهي را دارد اما اينطور نيست كه چون اين آب‌و‌هوا هست حتماً اين گياه روئيده خواهد شد. البته اين گياه را اگر بكارند و همه شرايطش را در اين آب‌وهوا فراهم بكنند به طور قهري و طبيعي رشد مي‌كند (اين را مي‌گويند مقتضي) يا در همين جايي كه اقتضاء هست فرض كنيد در هواي مثل هواهاي شمال ايران و بقول معروف هواي مديترانه‌اي مثلاً در فلان جور گياهاني بوجود مي‌آيند معنايش اين نيست كه اگر در آنجا يك سالي فرضاً هيچ كار كشاورزي نشود و بلكه بمب‌هاي شيميايي هم آنجا منفجر كنند باز هم حتماً در ساحل مديترانه اينها رشد خواهند كرد، ولذا اگر مانعي نبود و اگر عامل ضدي وجود نداشت اقتضاي اين آب‌وهوا است كه چنين گياهي رشد كند، والا اگر يك عامل ضدي را ايجاد كرديم اين گياه رشد نخواهد كرد. فرضاً در فلان سرزمين عقرب‌زا مثل بعضي از شهرهاي خودمان كه عقرب يا فلان حيوان موذي گزنده بوجدو مي‌آيد مثل اطراف مشهد ما كه يك نوع مار بعمل مي‌آيد و به آن مارشتري مي‌گويند چون رنگ شتر است، اقتضاي طبيعت اينجا چنين حيواني را بعمل مي‌آورد، و اين در صورتي است كه مانعي وجود نداشته باشد. اما اگر ما آنجا را سمپاشي كرديم يا عوامل خلاف زيستي‌ي اين حيوان را در آنجا بوجود آورديم، ديگر آن حيوان مضر بعمل نمي‌آيد. اقتضاء اين است، ولذا من مي‌گويم عوامل محيط و وراثت در وجود انسان نقش مقتضي دارد. نه نقش علت. بله اگر كسي در خانواده‌ي فاسد يا در محيط فاسدي متولد شد و يا در محيط گمراهي متولد شد كه هدايت ديني ندارد اقتضاي آن محيط همين است كه اين آدم گمراه و فاسد بشود اما وقتي كه يك عامل ضد اين وجود نداشته باشد و اگر يك روشن‌بيني و تذكر در اينجا بوجود آمد، يعني همين كسي كه در خانوداه‌ي فاسد زندگي كرده اگر آدم اهل ذكري بود كه قرآن هم مي‌فرمايد: انما تنذر من اتبع الذكر (يس - 11) تو كسي را مي‌تواني انذار كني كه او پيرو ذكر باشد. همين جواني كه در چنين خانواده‌ي رشد كرده،‌ اگر اندكي تأمل كند بروشني احساس مي‌كند كه اين وضعيت خوبي نيست، ولذا اگر از بيرون اين محيط يك بارقه‌ي هدايت كه مخالف اين وضعيت باشد به چشم او بخورد به دنبال او مي‌رود. پس اگر اينجا يك عامل هدايت و راه رشد و صلاح براي آن كسي كه در اين محيط فاسد دارد زندگي مي‌كند مطرح شد و او عزم كرد و تصميم گرفت به دنبال او برود، همانطور كه مكرر اتفاق افتاده و شما خودتان هم شايد در مواردي ديده باشيد كسي از يك خانواده‌اي را كه همه ضدانقلابند و اين انقلابي محض است.

قبل از انقلاب در مشهد و در آن دوران سخت مبارزات جوانهايي مي‌آمدند پيش من پدرشان را من مي‌شناختم. از مخالفين سرسخت اين راه بودند، يك وقت يكي از اين پدرها كه روحاني و مخالف اين مسائل بود آمد منزل ما و من تعجب كردم اين آقا كه ميانه‌اش با ما خوب نيست چرا منزل ما آمد؟!‌ بعد معلوم شد او كه فهميده سرش درس تفسير ما مي‌آيد آمده است بگويد چرا پسرش درس تفسير شما مي‌آيد؟ من خنديدم و گفتم من از شما سئوال مي‌كنم، چرا پسر شما درس تفسير من مي‌آيد؟ نگذاريد بيايد، اما او نمي‌توانست نگذارد. يعني آن پسر بر آن محيط خانوادگي ارتجاعي ضدانقلاب فائق آمده بود و شما وقتي نگاه كنيد، از اين قبيل فراوان خواهيد ديد، در تاريخ هم زياد ديده‌ايد.

خداي متعال در قرآن براي كساني كه ايمان آورده‌اند يك نمونه‌اي آورده مي‌فرمايد و ضرب‌الله مثلاً للذين امنو امراه فرعون (تحريم - 11) البته اينهم جالب ايت كه خداوند با اينكه اين همه مردم مؤمن در تاريخ بودند. يك زن را نمونه آورده! شايد علتش اين باشد كه تأثير آن محيط روي اين خانمي كه زن او و مورد اعتماد اوست، فشار بيش از يك‌مردي است كه ممكن است حالا بيرون از خانه برود و چون آن زمانها زنان در يك محيط محصوري بودند لذا شجاعت اين زن، استثنائي‌تر از هر مرد ديگري است كه در آنچنان محيطي بوده و در عين حال به مجرد اينكه بارقه‌ي هدايت را مي‌بيند بلافاصله اراه‌ي او فائق مي‌شود و بعد هم با آن عقوبت سخت او را مي‌كشند اما از ايمانش برنمي‌گردد.

پس بنابراين: من مي‌گويم اين عوامل و همان وسوسه‌ي نفساني كه شما گفتيد مؤثرند البته مؤثر هست و وسوسه‌ي نفس چه بسا افرادي را گمراه كرده است، اما آن اراده و قدرت انتخابي كه خدا به آنان داده است، او مي‌تواند بر همه‌ي اينها فائق آيد، به شرط اين كه انسان اين اراده را به كار بگيرد.

در قلب انسان دو گوش وجود دارد: يك گوش آن است كه نفس اماره در او وسواس مي‌كند و يك گوش ديگر آن است كه فرشته‌ي الهي سروش الهي در او مي‌دمد و اين تعبير كنايه‌اي زيبا و شاعرانه و هنرمندانه است، يعني از دو عامل تأثير مي‌پذيرد، يكي آن عامل معنوي خدائي است كه مي‌گويد: اين كار خوب را بكن، و ديگري آن عامل وسواس خناس است كه مي‌گويد نكن، يكي آن عامل الهي است كه مي‌گويد از اين كار بد اجتناب كن و ديگري آن عامل وسواس خناس است كه مي‌گويد: اينكار بد را بكن و جمله‌ي جالب اين است كه در آخر روايت مي‌گويد اينكه خداي متعال درقرآن فرموده: اولئك كتب في قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه (مجادله - 22): خداي متعال مؤمن را با روح خود كمك مي‌كند، مراد از كمك همين است. يعني دائم آن سروش غيبي كانه به گوش انسان مؤمن كه مي‌خواهد كار بدي را انجام بدهد مي‌خواند كه آن كار را نكن و به كار خوب كه مي‌رسد يك نيروي معنوي به او مي‌گويد براي انجام آن كار اقدام كن ولذا اين دو گوش دو چيز را مي‌شنود و در اينجا انتخاب با شماست، بنابراين نقش اراده و انتخاب انسان اينجا معلوم مي‌شود.

والسلام عليكم و رحمه‌الله و بركاته