تحليل زبان قرآن و روش شناسى فهم آن<5> (( نويسنده : دكتر محمد باقر سعيدى روشن))
به رغم تفكر سنتى حاكم بر جوامع يهودى - مسيحى كه نگاشته هاى مندرج در عهد عتيق و عهد جديد را الهام الهى به انبيا و قديسان تلقى مى كردند؛ اين كتابها نه همان وحى نازل شده بر موسى (عليه السلام ) و عيسى (عليه السلام )، كه تاريخ ديانت بنى اسرائيل و حوادث و رخدادهاى زمان بر آنهاست كه انسانهاى معمولى و در طول زمانى دراز نگاشته اند. البته اين كتابها درون خود گفته هايى از دستورها، شرايع و آداب دينى انبياى بنى اسرائيل را دارا هستند و از اين باب از ارزش دينى بهره ورند. صرفنظر از اين واقعيت كه اناجيل برگزيده به نام كتب قانونى و اعمال و رسولان و رساله هاى پولس و رسميت يافتن آنها از ميان ده ها انجيل در قرن چهارم ، كه در عهد جديد مندرج است همه داراى يك صبغه خاص و متاءثر از ساختمان فكرى پولس يونانى مآب و دشمن ديرين مسيح و مسيحيان (غلاطيان 1:14) است كه آميزه اى از ارفئيسم ، ميترائيسم و گرايشهاى گنوسى است . (386)
گرچه برخى هنوز هم تلاش مى كنند تا اعتبار و وثاقت كتابهاى مختلف عهدين را اثبات كنند، (387) ولى خود مى دانند كه اين ، تلاشى بى ثمر است و اذعان دارند مطالبى در اين كتب مندرج است كه به هيچ وجه قابل پذيرش نيست . (388)
2. نارسايى مفاهيم دينى برخاسته از متون مختلط
مشكل پيش گفته خود نيز منشاء پيدايش معضلات حاد ديگرى شد و رهيافتهاى خام و ناپيراسته بشرى جانشين وحى گشت و مفاهيم متعالى دينى را به اوهام بشرى آلوده ساخت و آن را به جاى وحى و الهام عرضه كرد.
الف ) خداى تجسيمى
در اين متون بشرى ، گاه خداوند در يك نگاه تجسيمى ، در هيئتى مادى به زمين آمد و با پيامبر خويش ، يعقوب ، كشتى گرفت و مغلوب شد! (عهد عتيق ؛ سفر پيدايش 32: 24 - 30) و گاه در اسطوره رازآلود سه گانه يگانه - اب ، ابن و روح القدس - كه هرگز قابل فهم نيست ، ظاهر شد. (عهد جديد؛ متى 28: 19 دوم قرنتيان 13: 14؛ كولسيان 1: 16؛ عبرانيان 1: 2)؛ كلمه ، جسم گرديد (اول يوحنا 1 و 3)،... بلكه او سر محال پدر است (متى 16: 17) كه براى حكيمان و هوشمندان كشف نمى شود ليكن براى كودكان آشكار شده است (متى 11: 25). با توجه به خردسوزى اين رهيافت متناقض ، هنوز هم برخى نويسندگان بر آن پاى مى فشرند، گو اينكه در دل باور ندارند، لكن با اين وصف كتاب مقدس را عالى ترين و يگانه منبع مصون از خطا در خداشناسى ، معرفى مى كنند. (389) (( با استدلال منطقى مى توانيم بفهميم كه خداى واحد وجود دارد ولى وجود تثليث در خداى واحد را از طريق مكاشفه الهى درك مى كنيم ... بايد اعتراف كرد كه تثليث اقدس يكى از اسرار مهم الهى است . ممكن است عده اى آن را يك معماى فكرى يا حتى ضد و نقيض بدانند. اين تعليم با وجودى كه اسرارآميز به نظر مى رسد، ولى ساخته فكر بشرى نيست بلكه مكاشفه الهى مى باشد )) . (390)
ب ) پيامبرى وارونه
براساس الگوى متون مقدس عهدينى ، كه منتحلان آن خود را وابسته به الوهيت مى شمارند، تلقى وحى ، پيامبرى و راهنمايى مردم ، مستلزم هيچ گونه شرايط و صلاحيتهاى برجسته نمى باشد.
در اين نگاه فال گيرى ، كهانت ، حكمت آموزى ، سحر و جادو و جز اينها، همه شعبه هاى گوناگون وحى گيرى است . در اين نگرش پيامبران الهى نيز افرادى معمولى هستند كه آلوده به عصيان و گرفتار اعمال غير اخلاقى و تجاوز به نواميس خود و ديگران اند! (سفر پيدايش 9: 20 - 27، 19: 30 - 8، 34، 35، 38، 349) خدعه و نيرنگ ، دروغ و نفاق در كار ايشان معمول است ! (سفر پيدايش ، 27، دوم سموئيل 11، 13، 18، اول پادشاهان ، 13، ارميا 23: 12، ارميا 2: 8) آنان گاه همديگر را لعن و نفرين مى كنند و در عين حال نبوت و رسالت نيز دارند (مرقس 14: 71، متى 16: 19). آنان سابقه اى تارى و ناهنجار دارند و در قتل و آزار ديگران كار را از اندازه گذرانده اند، با اين حال يك باره به مكاشفه نائل مى شوند و رسالت مى يابند! (اعمال رسولان 7، 8، 9، غلاطيان 1: 14) و گاه حتى نويسندگان شطحى مسلك اين متون ، وحيهاى پيش از عيسى (عليه السلام ) را فريب خدا نام داده مى گويند: (( خداوند پيش از مسيح انسانها را با دام شريعت و دستورات و تكاليف فريفت )) (غلاطيان 3: 24.)
اين نوشته هاى موسوم به متون دينى گاه به قدرى دشوارى آفرين است كه معتقدان به آن ناگزيرند درباره آنها دست به توجيهاتى بزنند كه خود نيز از آن قانع نمى شوند:
(( اعمال گناه آلود مردم (در متون دينى يهودى - مسيحى ) ثبت گرديده ولى تاءييد نشده است ؛ مانند مست شدن نوح (پيدايش 9: 2 - 27)، زناى لوط (پيدايش 19: 3 - 38)، دروغگويى يعقوب (پيدايش 27: 18 - 24)، زن گرفتن هاى فراوان سليمان (اول پادشاهان 11: 1 - 3)، سنگدلى استر (استر 9: 12 - 14)، انكار پطرس (متى 26: 61 - 75). بعضى كارهاى بد به علت نيت خوبى كه به همراه دارند مورد تاييد قرار مى گيرند مانند: راحاب به علت ايمانش نه دو رويى اش (يوشع 2: 1 - 21)، يائيل به علت وطن دوستى نه خيانت (داوران 17 - 22) شمعون به دليل ايمانش نه بلهوسى (داوران 14 - 16)، (عبرانيان 11: 32)... . (391)
ولى اين نويسنده روشن نمى كند كه بالاخره اين نسبتها در شاءن و ساحت انبياى الهى هست يا نه ؟
ج ) وحى در هاله ابهام
از جمله زمينه هايى كه ويژه اهل كتاب است و منشاء دشواريهاى بسيار شده است مغشوش بودن معنا و مصداق (( وحى )) است . هاكس در قاموس كتاب مقدس چنين آورده است :
اين لفظ در سفر اعداد (24: 2)، و كتاب دوم سموئيل (23: 1 و 15: 1)، و غيره استعمال شده و دلالت بر نبوتى نمايد كه مخصوص شهرى يا مملكتى يا قومى بود و در سفر خروج (12: 10) وارد است اين وحى اشاره به رئيسى يعنى آيتى از براى قوم مى باشد. خلاصه عموما مقصود از وحى الهام مى باشد. (392)
وى در تعريف نبوت مى نويسد:
نبوت لفظى است كه مقصود از آن اخبار از خدا و امورات دينيه ، به تخصيص اخبار از امور آينده مى باشد. مثلا هارون ، نبى خوانده شد، زيرا كه به واسطه نطاقيش از جانب موسى خبر مى داد و تكلم مى نمود (سفر خروج 7: 10) پيغمبران يا انبياى عهد عتيق همواره از شريعت موسوى سخن مى راندند و از آمدن مسيح نبوت مى كردند و چون در ايام سموئيل نبى ، كاهنان از تحصيل و تعلم و تعلم كناره جستند و رغبتى در تحصيل علم نداشتند بدان واسطه آن حضرت در رامه تاءسيس مدرسه فرمود (اول سموئيل 19: 19 - 24) و شاگردان آن مدرسه به اسم پسران انبيا مفتخر گشتند و از اينجا سموئيل ، به احيا كردن شريعت شهرت نمود و اسم حضرتش با اسم موسى و هارون مذكور گرديد. (مزامير 99: 6، ارميا 15: 1، سفر اعداد 3: 22 - 24) مدارس چندى بدين گونه در بيت ايل (دوم پادشاهان 3: 2) و اريحا (دوم پادشاهان 2: 5) و جلجال (دوم پادشاهان 4: 38) و ساير اماكن (دوم پادشاهان 2: 5) تاءسيس گشت و رئيس اين مدرسه پيغمبران را پدر ناميدند (اول سموئيل 10: 12) و آقا گفتند (دوم پادشاهان 2: 3) در اين مدارس تفسير تورات و موسيقى و شعر تعليم داده مى شد، بدين لحاظ انبيا غالبا شاعر و اغلب ايشان موسيقى را مى نواختند (خروج 15: 20، داوران 4: 4، 5: 1،) (اول سموئيل 10: 5، دوم پادشاهان 3: 15، اول تواريخ 25: 6) و فايده اين مدارس اين بود كه طلاب را از براى مردم تربيت نمايند و حاضر كنند... (393)
با اين وصف نويسندگان ديگرى ادعا مى كنند كه : (( روح القدس هم نويسنده كتاب مقدس است و هم تفسير كننده آن ؛ چنانكه دوم پطرس (1: 21) مى گويد. )) (394)
معجم اللاهوت الكتابى (395) نيز پس از اشاره به وحى تاريخى ، راه هاى گوناگون ابزارهاى قانون يابى قديم ؛ چون ستاره شناسى ، فالگيرى ، خوابگزارى ، قرعه ، طالع بينى ، رويا، شنيدن كلام الهى و حكمت را به استناد متون مقدس ، راه هاى وصول وحى برشمرده ، وحى را به وحى ناقص ، كه تا پيش از ظهور مسيح صورت مى گرفت و وحى كامل كه خود مسيح است ، تقسيم مى نمايد و وحى به مسيح را به اعمال ، گفتار و به شخص مى داند و وحى منقول از مسيح را نيز به وحى در كليسا و وحى توسط روح القدس كه همواره جريان دارد، تا وحى كامل و ظهور مسيح سخن مى راند. در مقدمه كتاب ياد شده درباره وحى چنين توضيح آمده است :
برخلاف اسلام ، در مسيحيت ، شخص يك نقش ويژه اى در وحى دارد و پيامبر همانند قطعه اسفنج نيست كه صرفا حامل و ناقل آب است ، بدون اينكه در آن تاءثيرى بگذارد، بلكه پيامبران تجربياتى را كه به الهام دريافت مى كنند، با لغات استعارى و رمزى بيان مى كنند. (396)
در اثر ديگرى در اين زمينه آمده است :
وحى فقط القاى معانى است نه املاى الفاظ و اين خصيصه ، يك شخصيت والايى به وحى پذير مى دهد كه صرف ابزار نيست ، فلذا دست او باز است كه كجا مطلب را شرح بيشترى بدهد و با شيوه كلامى مناسب آن را تفهيم كند. )) (397)
صرفنظر از اطلاق وحى بر شخص مسيح ، كه در مسيحيت پولسى مطرح شد، مفهوم وحى همان طور كه قاموس كتاب مقدس تصريح كرد، در نگرش يهود و نصارا، صرفا در قلمرو الهامات و خطورات قلبى و مكاشفات درونى متعارف كه بر همه انسانها به ويژه جادوگران ، فالگيران ، طالع بينان و حكيمان رخ مى دهد، معنا مى يافت ؛ (398) بدين جهت اين يافته درونى و شخصى در پى خود (( تعبير )) انسانى را نيز به دنبال خواهد داشت ، در نتيجه آنچه به مخاطبان منتقل مى شود تنها شبحى از آن يافته هاست .
نويسنده اى مسيحى در اين باره مى نويسد:
الهام املا نيست ، بلكه انتقال معنا به قلب است ... و الهام هرگز شخصيت نويسنده را از بين نمى برد؛ زيرا شخص الهام يافته در ميان مردم زمان خويش زندگى مى كند و مانند ساير افراد جامعه ، داراى يك سلسله معلومات و احساسات و اسلوب ويژه خود است و در نگارش ، سبك ادبى خاص خود را دارد و از فرهنگ و تمدن عصر خويش و شرايط حاكم بر جامعه اش تاءثيرپذير است . بدين سان شخصيت نويسندگان و نوشته هاى آنان متفاوت است . (399)
اين رهيافت به هيچ روى وحى را پيام خالص خدا نمى بيند، بلكه آن را آميزه اى از فضل خدا و تاءثير انسان مى نگرد و كتاب مقدس را نيز سراپا يك مكتوب بشرى كه حكايتگر اين تجارب الوهى و وقايع وحيانى است ، نه املاى يك كتاب ، معصوم مى بيند. (400)
د) اعجاز يا هر كار شگفت
از جمله مفاهيم دينى كه در فرهنگ يهودى - مسيحى مشوه جلوه نموده و منشاء انحراف و كژانديشى شه است معنا، حقيقت ، مصاديق و اهداف معجزات است . معناى (( معجزه )) در اين چشم انداز يك رهيافت عاميانه و در سطح هر كار خارق عادت و شگفت آور اطلاق مى شود كه در رديف افعال ساحران ، كاهنان ، مرتاضان ، ستاره شناسان و صاحبان افعال غريبه ، مردم را به اعجاب مى كشاند.
چنانكه از لحاظ مصداق نيز گستره بسيار فراوان معجزات در كتاب مقدس نشان دهنده ناسره بودن ماهيت اين پديده الهى در اين متون است ، كه ويژگيهاى خاص خود را دارد. بدين لحاظ، مشوش نمودن زبان مردم (پيدايش 11: 1 - 9) وباى گله (خروج 9: 1 - 7)، تبديل صورت موسى (خروج 24: 29)، افتادن ديوارهاى اريحا (يوشع 6: 20)، رفع سم از ديگ آتش (دوم پادشاهان 4: 28 - 41)، ظهور ستاره به مجوسيان (متى 2: 1 - 18)، شفاى ديوانه (مرقس 1 - 22)، كور كردن عليما به دست پولس (اعمال رسولان 12: 11)، شفا يافتن پولس از كورى (اعمال رسولان 6: 17 و 18) و... همه در شمار معجزات معرفى مى شود. براساس چنين برداشتى است كه هر نوع حادثه فوق العاده و صدفه مانند براساس تلقى خاصى معجزه ناميده مى شود.
به احتمال بسيار، همين گستردگى مفهومى و مصداقى باعث شده است برخى از نويسندگان در صدد برآيند كه از اين امور درگذرند:
نويسندگان (كتاب مقدس ) براى انتقال حقايق روحانى ، در نوشته هاى خود اساطير ماوراى طبيعى و داستانهاى معجزه آساى متعددى وارد كردند. وظيفه مفسر كتاب مقدس است كه اين اسطوره ها را به كنارى بگذارد و به حقايق روحانى كه خدا براى ما در نظر دارد برسد. (401)
از سوى ديگر تلقى بديل سازى معجزه ، كه پديده اى فوق طبيعى است در عرض قوانين و نظم طبيعى عالم و متناقض قلمداد كردن آن با نظم حاكم بر طبيعت ، نيز از رهيافتهاى ديگر دانشمندان اهل كتاب در اين باب و خطايى بين است . هيوم در اين زمينه اظهار مى دارد:
معجزه نقض قانون طبيعت است و از آنجايى كه تجربه راسخ و غير قابل تغيير، اين قوانين را اثبات كرده است ، دليل بر ضد معجزه در حاق واقع به همان اندازه تمام است كه هر برهان تجربى اى بتوان تصور كرد... معجزه مى تواند دقيقا چنين تعريف شود: تخلف از يك قانون طبيعت به وسيله اراده خاص خدا يا به وسيله يك عامل نامرئى . (402)
در حالى كه معجزه ، نه هم رتبه با قوانين طبيعت است و نه در عرض و معارض آنها، بلكه قانونى در طول قوانين طبيعى است و حقيقت آن تحديد يك قانون حاكم بر جهان هستى با قانونى برتر است . (403) همان طور كه از خطاهاى ديگر در تفسير مفهومى معجزه ، تحليل هدف آن در جهت اثبات وجود خدا و سپس مخدوش نمودن آن است . (404)
همين پنداشتهاى ناموجه باعث شد اشخاصى حتى در سطح كشيشان (ملحد) كه از سويى مرعوب ديدگاه هاى علمى جديدند و از ديگر سوى پيشينه غير قابل دفاع فكرى خويش را مى نگرند، اعتقاد به معجزه را امر موهوم و بى واقعيت معرفى كنند. (405)
ه) آلوده سرشتى انسان
از آموزه هاى معروف كتاب مقدس آن است كه ابناى بشر به دليل عصيان آدم و حوا محكوم به گناه و ناپاكى اند، از اين رو تعميد، براى طهارت از نجاست و ناپاكى گناهى است كه نسل انسان براى خطاى پدر و مادر نخست ، گرفتار آنند (متى 28: 19، مرقس 16: 16). چنانكه مشاهده شد، آدم ، پدر تمام نسل بشر است . همه ما از طريق تولد طبيعى از او به وجود آمده ايم . بر اين اساس است كه همه گناه كار به دنيا آمده اند؛ زيرا آدم ؛ قبل از تولد اولين پسرش گناه كرده بود... . كتاب مقدس همگانى بودن گناه را به طور صريح روشن مى سازد: (( انسانى نيست كه گناه نكند )) (اول پادشاهان 8: 46)، (( زيرا همه گناه كرده اند و از جلال خدا قاصر مى باشند )) . (روميان 3: 23.) (406)
با اين همه انسان با تلاش خود راه به سوى رهايى و نجات ندارد، از اين رو خدا پسر خود را براى فدا و نجات انسانها فرستاد. (407) (( او آمد كه با قربانى كردن خود، گناه را بر دارد )) (عبرانيان 9: 26)، (( پسر انسان نيز نيامده تا مخدوم شود، بلكه تا خدمت كند و تا جان خود را فداى بسيارى كند )) (مرقس 1: 45). مسيحيت پولسى به اين حد اكتفا نكرد بلكه همه تكاليف و آداب و شريعت را مردود دانست و آزادى مطلق را جايگزين آنها نمود و مرگ عيسى را فديه همه گناهان دانست . (( خدا فقط با توبه گناهكار نمى تواند گناه او را ببخشد. چنين كارى براى خدا عادل امكان پذير نيست . خدا فقط وقتى مى تواند ببخشد كه جريمه آن پرداخت گردد. براى اينكه بتواند ببخشد و در عين حال عدالت او خدشه دار نگردد، مسيح (با مرگ خود) جريمه گناهكار را پرداخت فرمود )) . (408)
از آموزه هاى تفكر كليساى پولسى آن بود كه تنها اعتراف به گناه نزد كشيشان و خريد مغفرت نامه را منشاء نجات دانست و باب خريد و فروش بهشت و جهنم و تعيين سرنوشت انسان را اين گونه رقم زد. (409)
و) منع جستجوى حقيقت
نيز در اين متون مسئله ترك اولى در مورد آزمون شجره ممنوعه تعبير به جستجوى آب حيات و جستجوى حقيقت شده و گفته شده كه او مقهور اراده جبرى خداست تا از جستجوى درك حقيقت روى برتابد و آرزوى ملك جاويدان و رقيب خدا شدن را در سر نپرورد! (( خداوند خدا آدم را گرفت و او را در باغ عدن گذاشت تا كار آن را بكند و آن را محافظت نمايد. و خداوند خدا آدم را امر فرموده گفت از همه درختان باغ بى ممانعت بخور، اما از درخت معرفت نيك و بد، زنهار نخورى ؛ زيرا روزى كه از آن خوردى هر آينه خواهى مرد )) (سفر پيدايش 2: 16 - 18) (( و مار، از همه حيوانات صحرا كه خداوند خدا ساخته بو هوشيارتر بود و به زن گفت آيا خدا حقيقتا گفته است كه از همه درختان باغ نخوريد؟ زن به مار گفت : از ميوه درختان باغ مى خوريم ، لكن از ميوه درختى كه در وسط باغ است خدا گفت از آن مخوريد و آن را لمس مكنيد، مبادا بميريد، مار به زن گفت : هر آينه نخواهيد مرد، بلكه خدا مى داند در روزى كه از آن بخوريد چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف نيك و بد خواهيد بود... )) (سفر پيدايش 3: 1 - 6).
3. تعطيلعقل
مسيحيت پولسى و رسميت يافته ، از همان آغاز پايه انديشه خود را بر عاطفه و احساس و ايمان گروى احساسى به جاى دين ورزى عقلانى گذاشت تا هيچ گونه ناسازگارى با انديشه هاى چند خدايى و شرك آلود يونانى نداشته باشد.
در آيين پولسى ، يعنى روشنفكر يونانى مسلك كه دشمن مسيح و مسيحيان بود، تمام انديشه هاى مشركانه سابق در قالب تجسد، فدا، صليب و مثلث اب و ابن و روح القدس ظاهر شد كه راز ناگشودنى است . در اين مسلك شريعت و تكليف مرفوع و محبت جايگزين همه چيز شد كه از آن هيچ مزاحمتى براى هيچ كس پديد نمى آمد و اين انديشه بالطبع باب ميل حاكمان ستمگر بود.
مسيحيت محقق اى همان آغاز بناى خويش را بر طرد عقل قرار داد، ترتوليان (150 - 230 م ) تصريح كرد كه (( ايمان مى آورم چون امرى نامعقول و بى معناست )) و همو اظهار داشت آتن (مظهر عقل گرايى ) چه كارى به اورشليم (مظهر مسيحيت ) دارد؟... (410) از منظر نگاه اهل كتاب (( ايمان ، به صليب آويختگى عقل است )) . (411)
4. تحديد علم
بايد بر امور پيشين اين رخداد را نيز بيفزاييم كه دستگاه اقتدار كليساى پولسى پس از رسميت يافتن و شكل گيرى از قرن چهارم ، دستيابى به هر گونه دانش و بينشى را تنها در مضمون كتاب مقدس و تفسير ارباب كليسا، ممكن و مجاز دانست ، در نتيجه تمامى زمينه هاى رشد فكرى ، و علمى مسدود گرديد و تنها تفاسير جهان شناختى يونانى كه آميخته به مفاد دينى تحريف شده بود، نگاه مقبول علمى قلمداد شد و هرگونه فكرى جز آن مردود به شمار آمد. (412)
5. تهافتهاى درونى متون مقدس
باورمندان دين وحيانى ، همه اين پيشفرض را پذيرفته اند كه سخنان خدا و پيامبران او نمى تواند متهافت و متناقض باشد، چه اينكه علم و حكمت محدوديت ناپذير خدا و عصمت انبياى او در تلقى و ابلاغ پيام خدا، مستند اين پيش فرضهاست . اما با توجه به اين حقيقت كه كتابهاى مقدس عهد عتيق و عهد جديد رهاورد فهم و برداشت و علايق و سلايق صدها انسان ، با انگيزه هاى گوناگون است كه به گفته قاموس كتاب مقدس (413) در مدت هزار و پانصد سال تاليف گشته ، از اين رو بسيار طبيعى است كه اين نوشته ها، ناسازگاريهاى فراوانى در خود داشته باشد.
از سوى ديگر مشاهده مى شود كه صرفنظر از تفاوتهاى جدى سبك ، در موارد متعددى از محتواى اين نوشته ها ناهمخوانى و تعارض به چشم مى خورد. براى مثال در جايى گفته مى شود:
جميع آنانى كه از اعمال شريعت هستند زير لعنت مى باشند... . هيچ كس در حضور خدا از شريعت عادل شمرده نمى شود... مسيح ما را از لعنت شريعت فدا كرد چون كه در راه ما لعنت شد چنان كه مكتوب است : ملعون است هركه بردار آويخته شود. (غلاطيان 3: 10 - 13)، (( و شريعت لالاى ما شد تا ما را به مسيح برساند، ليكن چون ايمان آمد ديگر دست لالا نيستيم )) (غلاطيان 3: 24 - 25)، (( و شريعت منشاء توليد گناه و مرگ است )) (روميان 3: 20، 7 - 11.)
اما در جاى ديگر، همين گوينده كتاب مقدس ، يعنى جناب پولس ، مى گويد:
پس آيات شريعت را به ايمان باطل مى سازيم ؟ حاشا، بلكه شريعت را استوار مى داريم . (روميان 3: 31)، خلاصه شريعت مقدس است و حكم مقدس و عادل و نيكو (روميان 7: 13.)
نتايج اين ريشه ها
دستاورد اين زمينه ها و عناصر باز گفته در صدر و فروعات ، آن شد كه فرهنگ دينى يهودى - مسيحى قرنهاى متمادى دستخوش جمود دينى ، ركود علمى ، سقوط (سترونى ) متافيزيكى شد.
قرون وسطا، يا ميانه ، يا عصر تاريكى (Dark Ages) بر چنين دوران تلخ و طاقت سوز اطلاق مى شود (414) كه مردم اعم از عالم و عامى گرفتار هوسها و اميال خودكامانه ارباب كليسا، به نام دين بودند. (415)
واكنشهاى دوران جديد
آن سبو بشكست و آن پيمانه ريخت ! آرى با گذشت زمان ، رشد فكرى بسيار كند مردمان مغرب زمين بالاخره به مرحله اى رسيد كه از خواب گران برخيزند. جنگهاى طولانى صليبى اگر هيچ پيروزى اى نداشت ، اين مقدار بيدار كننده بود كه اروپاييان را با فرهنگ و مدنيت مسلمانان آشنا كرد. ترجمه آثار و متون علمى مسلمانان ، ارتباط با ساير ملل شرق ، سفرهاى اكتشافى ماجراجويان فرنگى ، كشف دنياهاى جديد كه بعدها انگيزه هاى آزمندانه استعمارگرى و كشور گشايى غربيان را سبب شد، انقلاب علمى و كشفيات جديد علمى ، بيدارى اجتماعى و عوامل متعدد (416) ديگر باعث شد تا واكنشهاى حاد دوران جديد در برابر دوران گذشته با فراز و نشيبهاى خود از آغاز رنسانس تا كنون به گونه هاى متنوعى خودنمايى كند و جستجو گران غربى خود را از قيود كليسا و دين رها سازند.
عصر جديد به واقع طغيانى بر ضد تمام زمينه هاى فكرى - فرهنگى و نتايج دوران پيش از خود بود. انديشه عصر جديد با رويكرد حسى - تجربى ، با نگاه تسخير همه جانبه طبيعت ، فلسفه اى به تمام معنا ناسوتى را مى پرورد كه با انتقاد ريشه برافكن ، به وضع سابق مى نگريست . (417)
1. انفصال و تعارض علم و دين
تعارض علم و دين و رويارويى جهت گيرى آن دو از لحاظ غايات ، روشها و مضامين ، از عكس العملهاى متعارض عصر جديد بود كه هم ناظر به ناهمخوانى مضامين كتاب مقدس عهدينى با واقعيات علمى بود و هم ناظر به تحديد علم و ركود و عقب ماندگى فكرى جوامع غربى از سوى ارباب كليسا؛ و اين هر دو، بر پاى دين بسته مى شد.
2. تعميم تجربه گرايى
فراگيرپندارى معرفت شناسى تجربى ، يا انحصار متدلوژى تجربى ، كه در دگرگون ساختن وضع طبيعى و بالمال زندگى انسان تاءثير فوق العاده اى گذاشته بود از جمله واكنشهاى عصر جديد در برابر موقعيت و روش پيشين بود كه مجال را بر هر نوع انديشه علمى بسته بود.
3. استنتاجات متافيزيكى
اخذ نتايج متافيزيكى از نظريات علمى جديد خود از ويژگيهاى دوران جديد بود كه عمدتا در سمت و سوى شكاكيت و الحاد و گاه نيز الهيات طبيعى گام پيش مى نهاد، و واكنشى در برابر ايمان گرايى توجيه ناپذير فرهنگ يهودى - مسيحى بود. (418)
4. نهضت اصلاح دينى
حركت اصلاح دينى در واقع نفى دين محقق ارباب كليسا بود كه فساد فوق العاده پاپها و اسقفها را نشانه مى رفت . اراسموس دانشمند مسيحى در اواخر قرن پانزدهم ، لزوم اصطلاحات و رفرم دينى در آيين كليسا را مطرح كرد، ولى پيگيرى لوتر و كالون اين هدف را عملى ساخت . لوتر با توجه به اطلاعات خود از عهد عتيق و جديد، فرايند حاكم بر كليسا را ناهمخوان مى ديد، به ويژه در سفرى به رم با مشاهده ثروت اندوزى ارباب كليسا و دورى از معنويات و فروش مغفرت نامه ها، سخت مقابله كرد. جز او كالون نيز حاكميت دينى را مطرح و آيينها و مناسك مقدس را نفى كرد. اما نقطه مشترك تفكر اين دو آن بود كه اشتغال علمى و تلاش دنيوى را نيز در راستاى محبت خدا بر شمردند. (419)
شايد بر همين اساس است كه ويل دورانت مى گويد: رنسانس و اصلاح دينى ، دو سر چشمه تاريخ معاصرند كه متقابلا زندگى فكرى و اخلاقى امروز ما را آبيارى كرده اند. (420)
5. فلسفه هاى گوناگون
گرايشهاى متعارض فكرى بعد از رنسانس همچون آمپريسم ، ايدآليسم ، فلسفه استعلايى كانت ، امانيسم ، اگزيستانسياليزم ، هرمنوتيك ، پديدارشناسى ، پراگماتيسم ، معرفت شناسى ، پوزيتيويسم ، فلسفه تحليلى و... بوته هاى بى ريشه و بنه اى بودند كه در كوير عطشناك غرب ، هر يك به تدبير شخصى برخى افراد، در پى تشكيل بنايى نو بر ويرانه هاى انديشه بر باد رفته پيشين بودند.
6. رهاوردها و نتايج
واكنشهايى كه پس از رنسانس در برابر زمينه هاى موجود فكرى - دينى در جغرافياى فرهنگى اجتماعى جهان غرب ظاهر شد، بسترهاى جديدى را در رويكردهاى دينى غرب به وجود آورد. برخى از اين رويكردها مانند دئيسم (خداپرستى طبيعى كه تقريبا تمام آثار غيبى و وحيانى را نفى ، مى كرد) شكاكيت و الحاد، (ديويد هيوم انگليسى ، هولباخ آلمانى و ديدرو فرانسوى ) به طور مستقيم آهنگ ستيز و رويارويى با دين را در سر مى پرورد. (421)
طيف وسيعى از اين نگرشها نيز هر چند به طور مستقيم داعيه انكار دين را ابراز نمى داشتند، لكن مفاد آنها نيز هرگونه بُعد واقع گرايى و جنبه نظرى و معرفت بخشى را از دين مى ستاند.
تفسيرهاى جديد از ماهيت دين مانند تجربه دينى ، تفاسير پديدار شناسانه ، پراگماتيستى ، نمادانگارانه و ايمان گروانه (فيدئيسم ) و مانند اينها كه دين را در سطح يك احساس شخصى محض تنزل مى داد و هرگونه بُعد نظرى را از دين باز مى گرفت و معيار تفكر عقلى و منطق مشترك و الزام آور انسانى را از كار انداخت و آن را صرفا در عرصه عمل ملاحظه كرد. در اين ميان حتى رهيافتهاى واقع نگرانه انتقادى نيز تا حد بسيارى تسليم نوعى نسبى گرايى عينى شد.
سزاست در اينجا به تحليلى از جان هيك كه بيانگر اين رويكرد جديد دينى است تامل كنيم . (( نظريه راندال در باب دين و نقش و كاركرد زبان دينى با وضوح كامل بيانگر نحوه اى از تفكر است كه امروزه به شكلهاى ديگرى رواج دارد و در واقع وجه مميزه فرهنگ ماست . اين طرز تفكر بدين نحو عينيت يافته كه در آن واژه (( دين )) (با ايمان كه تقريبا معادل آن است ) تا حد بسيارى جايگزين واژه (( خدا )) شده است . در زمينه ها و موضوعاتى كه پيشتر در آنها مسائلى در باب خدا، وجود خدا، صفات ، غايت افعال او مطرح و از آن بحث مى شد، امروزه به طور نمونه ، همان مسائل و موضوعات به (( دين )) ، ماهيت آن ، نقش ، صور و ارزش عملى آن مربوط مى شود. نوعى تغيير و جابه جايى از اصطلاح (( خدا )) كه واژه كليدى و گروهى از كلمات و اصطلاحات ، به واژه (( دين )) كه واژه اصلى همان خانواده زبانى است صورت پذيرفته است ؛ از اين رو امروزه بحث و گفتگوى فراوانى در باب دين كه جنبه اى از فرهنگ بشرى است رواج دارد. همان گونه كه راندال مى گويد: (( دين آن طور كه اكنون معتقديم ، نوعى مشغله مشخص بشرى است با نقش و عملكرد اجتناب ناپذير اجتماعى خاص خود و چگونگى اجراى آن . در بسيارى از دانشكده ها گروه هايى وجود دارد كه خاص مطالعه تاريخ دين و صورتهاى مختلف اين پديدار است و سهمى كه دين در فرهنگ ما به طور عام ايفا نموده است ... .
در سطحى عامه پسندتر، دين عموما، از لحاظ روان شناختى ، نوعى فعاليت بشرى لحاظ مى شود كه نقش و عملكرد كلى آن كمك كردن به افراد براى دست يافتن به هماهنگى و انسجام درونى و نيز در ارتباط با محيط زيست آنهاست . يكى از راه هاى مشخصى كه در آن دين چنين نقشى را به انجام مى رساند، حفظ و ترويج برخى مفاهيم بزرگ يا نمادهاست كه به آمال و آرزوهاى متعالى تر ما نيرو مى بخشند. مهم ترين و پايدارترين اين نمادها خداوند است ؛ بنابراين هم در سطح آكادميك و هم در سطح عامه ، خدا براساس دين به عنوان يكى از مفاهيمى كه از آن بحث مى كنند، تعريف مى شود تا اينكه براساس مفهوم خداوند؛ به عنوان زمينه و خاستگاه پاسخهاى متنوع افراد بشر به يك هستى فوق طبيعى و واقعى ، دين تعريف شود. (422)
جان هيك ، در ادامه سخن ، گو اينكه خود نيز به نوعى در دامن همين رويكرد سير مى كند و با اين حال نمى تواند از بان اين حقيقت چشم پوشد كه اين رويكرد نوعى انحراف در شناخت و مواجهه با دين به شمار مى آيد:
جانشين شدن "دين " به جاى "خدا" به عنوان كانون اصلى بحث و فحص ، نوعى دگرگونى در ماهيت پرسشهايى پديد آورده است كه همواره به جد در اين حوزه طرح مى شود. در باب خدا، پرسش سنتى طبعا اين بوده است كه : آيا خداوند وجود دارد يا واقعى است . چنين پرسشى در باب دين پيش نمى آيد. آشكار است كه دين وجود دارد. مهم ترين پرسشها به غايات و اهدافى مربوط مى گردد كه دين در حيات بشر دارد و اينكه آيا بايد به ترويج و تقويت آن پرداخت يا نه و اگر پاسخ مثبت باشد در چه جهاتى بايد گسترش يابد، تا حداكثر فايده از آن حاصل شود؟ تحت فشار اين دل مشغوليها پرسش از حقيقت اعتقادات دينى در حاشيه قرار گرفته و به جاى آن موضوع فايده عملى اين اعتقادات كانون توجه همگان را اشغال نموده است ... .
با مقايسه اين تاكيد رايج بر فايده مندى دين در قبال حقيقت داشتن آن ، با انديشه نمايندگان برجسته و بزرگ دين در سنت يهودى - مسيحى ، فورا متوجه يك تقابل آشكار مى گرديم ؛ تفاوت عميقى كه ميان پرستش خداوند و (( علاقه داشتن به دين )) وجود دارد. خدا، اگر وجود و واقعيت داشته باشد، خالق ماست و به طور نامحدود، هم از لحاظ ارزش و هم از لحاظ قدرت برتر از ماست ، يگانه اى است كه همه قلبها نور معرفت از او مى جويند، همه آمال شناخته مى گردند و از او هيچ رازى پنهان نيست . در حالى كه دين به عنوان يكى از علق خاطرهاى ما، كه آن را بر مى گزينيم ، تحت ارزش يابى انسان قرار مى گيرد، و خدا در اين رهيافت تابع آن چيزى قرار مى گيرد كه ما آن را مورد ارزيابى قرار مى دهيم . اين خدا دير آن پروردگار زنده نيست كه آحاد انسان به هنگام نيايش در پيشگاه او با خشوع سر تعظيم فرو مى آورند و حيات خود را در معرض داورى و رحمت او قرار مى دهند. (423)
سرانجام آقاى جان هيك با تسليم در برابر فرهنگى كه در آن پرورش يافته ، به توجيه اين رويكرد جديد مى نشيند و مى گويد: (( منابع تاريخى اين نظريه در باب دين ، به عنوان جنبه اى مهم از فرهنگ بشرى كه اكنون رواج دارد، روشن هستند. اين نظريه در باب دين نمايشگر نوعى بسط و تحول منطقى در درون جامعه صنعتى است كه به انحاى مختلف اصالت اعم (Scientism)، اصالت تحقق (Positivism)، و اصالت طبيعت (Naturslism) ناميده شده است . اين تحول مبتنى بر اين فرض است كه با رشد گسترده و شتابان معرفت علمى و دستاوردهاى آن ، حقيقت هر جنبه اى از واقعيت را صرفا باى با كاربرد روشهاى پژوهش علمى در زمينه پديدار مربوط، كشف نمود. با لحاظ اين معيار، خدا پديدارى نيست كه مورد مطالعه پژوهش علمى قرار گيرد. اما دين را مى توان از نظر پديدارشناسى ، روان شناسى ، جامعه شناسى و مطالعه تطبيقى اديان ، مورد مطالعه قرار داد )) . (424)
مبانى لرزان و دعاوى ويران در زبان دين
چنانكه پيشتر ديديم ، ديدگاه هاى گوناگون زبان دين در غرب از اين مبانى و زمينه هاى متقدم بر آنها بر آمده است :
1. ديدگاه بى معنايى در زبان دين
ديدگاه ياد شده بيش از هرچيز مبتنى بر اين مبناى روش شناختى است كه تنها روش اطمينان بخش در اثبات حقايق ، روش تحقيق تجربى است ؛ در نتيجه ، مفاهيم متافيزيكى و دينى كه در قلمرو اثبات تجربى قرار نمى گيرند فاقد معنا شمرده مى شوند. اما پرسش اساسى آن است كه : آيا اين مبنا قرين صحت است ؟ يا آنكه صرفنظر از تعدد مجارى دانش بشرى همچون : حس و تجربه ، تعقل ، كشف و شهود و معرفت وحيانى و تفاوت قابل ملاحظه قلمرو هر سنخ از اين آگاهيها، ارزش و اعتبار معرفت حسى - تجربى خود مبتنى بر تعقل و روش عقلى است . بنابراين قول به بى معنايى در زبان دين افزون بر آنكه خود نظرى بى معناست ، از نظر مبنا و منشاء نيز مخدوش است .
2. كاركردگرايى در زبان
اين نگرش نيز برخاسته از اين مبناست كه دين و باورهاى دينى تنها نوعى احساس درونى و ابراز احساس است ، بدون اينكه برخوردار از واقعيت عينى و بُعد معرفت بخش باشد. اما اين مبنا نيز خود مورد مناقشه جدى است . اين نظر بر اساس اين ادعا صورت مى گيرد كه تمام گزاره هاى دينى جنبه انشائى داشته ، توصيه به نوعى زندگى اخلاقى باشد؛ ولى با ملاحظه متون دينى ، معلوم مى شود كه اين ادعا مردود است . گزاره هاى دينى در يك نگاه به دو دسته اخبارى و انشائى تقسيم مى شوند. گزاره هاى اخبارى به توصيف خدا، جهان ، انسان ، موضوعات تاريخى ، دنيا، آخرت ، فرشتگان ، شياطين و... مى پردازند. روشن است كه نقش معرفت بخشى و واقع نمايى را در اين گزاره ها نمى توان كنار نهاد. از ديگر سو گزاره هاى انشائى دينى نيز چون اوامر، نواهى ، توصيه هاى اخلاقى و... هرچند مدلول مطابقى آنها محتواى توصيفى و جنبه معرفت بخش ندارد، لكن ترديد نمى رود كه اين دسته از گزاره ها نيز ريشه در واقعيت عينى دارند و با نظر به غايات يا مبادى متعلق به آنها انشا شده اند. توصيه به پرستش خدا وقتى مفهوم منطقى مى يابد كه وجود عينى خدا مورد اذعان باشد.
تحليل عقلى اين موضوع به تبيين رابطه (( بايد )) و (( هست )) مرتبط است . از ديدگاه فلسفه اسلامى (( بايدها )) و (( نبايدهاى )) اخلاقى و شرعى ، برخاسته از واقعيتها و هستيها است . به سخن ديگر، وقتى گفته مى شود: (( خدا را عبادت كنيد )) اين قضيه در درون خود محتوى چند قضيه است : (( حقيقتى متعالى كه مبداء عالم است وجود دارد و سزاوار پرستش است )) ، (( انسان اگر خواهان تقرب به خداست ، بايد او را پرستش كند )) . بنابراين وجود خدا كه مبداء اين قضيه است و تحقق يك واقعيت خارجى ، يعنى كمال انسان كه غايت آن است ، از نتايج تحليلى قضيه : (( خدا را عبادت كنيد )) مى باشد. (425)
3. نمادانگارى و اسطوره پندارى
نمادانگارى تمام گزاره هاى دينى ، نيز ناشى از برخى زمينه هاى فكرى و فرهنگى است كه اساس درستى ندارند. از سويى ، اين گرايش بيش از هرچيز از نارسايى مفاهيم دينى و خرافات وارد بر اديان الهى ، چون تثليث : تجسد، مرگ فديه وار، اسطوره هايى كه به پندار و خرافه در منطقه هايى دين معرفى شده و جز اينها، نشاءت گرفته است . عامل ديگرى كه در پيدايش چنين رهيافتى اثر گذاشته ، ضعف متافيزيك فرهنگ غرب و خلط مصداق با مفهوم در مورد وجود خداست . اين گرايش ، چنين پنداشته است كه اگر وجود را بر خدا اطلاق كنيم ، او را همرتبه موجودات محدود در شمار آورده ايم و يا اگر عنوان آفريدگار را بر خدا حمل كنيم ، او را در قلمرو مكان و زمان جاى داده ايم و بالاخره آنكه ، اين حقيقت را نيز نمى توان ناديده گرفت كه (( تجربه گرايى )) عصر جديد، كه مى خواهد همه چيز را از پشت عينك ابزار تجربى بنگرد نيز تاءثير بسزايى در پيدايش چنين گرايشى داشته است . بسيارى از متاءلهان دوران جديد كه هم مى خواهند گرايشهاى دينى خود را محفوظ نگاه دارند و در عين حال از كاروان علم تجربى نيز باز نمانند، خود را ناگزير ديده اند كه مفاهيم دينى و غيبى و داستانهاى شگفت و رخدادهاى اعجاب آور متون دينى و معجزات و نشانه هاى پيامبران گذشته را تعابيرى نمادين و سمبليك تلقى كنند كه جنبه مجاز دارد. اما نكته حائز اهميت آن است كه اين نگرش نيز همچون ديدگاه هاى قبلى ، اساس دين و هر نوع واقعيت دينى را ويران مى سازد؛ چه اينكه روى آوران به اين گرايشها تصريح مى كنند كه : اولا، تمام متون دينى جنبه نمادين دارد و هيچ گونه ارجاعى به واقعيت ندارد و مفاهيمى چون تجسد، فدا و مانند اينها شيوه اى براى نشان دادن ارزش اخلاقى و از خودگذشتگى در راه ديگران است ، ثانيا مى گويند نمادها به ما كمك مى كنند تا مواجهه با خداوند را تجربه كنيم ، اما به هيچ وجه بر واقعيتى در خداوند دلالت نمى كنند و اين گزاره ها با يكديگر نسبت منطقى ندارند و نمى توان درباره صدق و كذب حقيقى آنها بحث كرد و حتى گزاره هاى كاملا متناقض هم مى توانند به لحاظ نمادين مفيد باشند، تا وقتى كه بتوانند فرد را با امر قدسى مواجه كنند.
اما وجود پاره اى تمثيلها، تشبيهات و كنايات در متون دينى در مورد ذات متعالى خدا و افعال او، همچون تعبير (( يدالله )) ، احاطه داشتن بر تمام عالم (فصلت ، 54)، حضور همه جايى خدا (بقره ، 115)، گفتگو با فرشتگان (بقره ، 30) يا عرض امانت به آسمانها، زمين و كوه ها (احزاب ، 72) و اخذ پيمان توحيد (اعراف ، 172) اين نتيجه را نمى دهد كه تمام گزاره هاى دينى مربوط به خدا، جهان ، انسان و مانند آن ، در متون دينى تعابير نمادين و غير قابل ارجاع به واقعيت است .
4. واقع نگرى انتقادى
واقع گروى انتقادى در زبان دين نيز بيش از هر چيز متاءثر از فلسفه استعلايى كانت و ديدگاه هاى فلسفه علم جديد و برخى و افكار نوكانتيهايى چون آرتور ادينگتون (1882 - 1944, Eddington Arthur) فيزيكدان انگليسى و ارنست كاسيرر (1874 - 1946, Cassirr Ernst) فيلسوف آلمانى و همفكران اينهاست كه چارچوبهاى ذهنى را در حصول و كيفيت معرفت ، اثر بخش دانسته و دانش را براينده از واقعيت عينى و داده هاى ذهنى مى شمارند. اين رهيافت فلسفى در رويكرد دين شناسى معاصر اهل كتاب منتج تفسير جديدى از مفهوم سنتى وحى گرديد و آن را حاصل (( تجربه شخصى )) به همراه (( تعبير انسانى )) معرفى كرد. مطابق اين نظر دستيابى ابناى بشر به وحى تعبير نشده و خالص ، ناممكن خواهد بود، بلكه آنچه به آنها مى رسد، تركيبى از پيام خدا و فرايند ذهنى يك انسانى است كه آن را دريافت كرده است . اما روشن است كه اين مبنا پايه هاى رئاليسم و اصالت واقع را سست مى نمايد و آن را به وراى ايدآليسم سوق مى دهد.
ما ضمن پذيرش برخى آكسيومها و قوانين عقلى ، همچون : بديهيات اوليه عقلى و پذيرش قدرت خلاقه ذهن بشر در تجزيه ، تحليل ، تجريد، تعميم و استنباط قوانين نظرى و كلى مربوط به عالم طبيعت ، با كمك استقراهاى تجربى ، معتقديم نقش اساسى و تعيين كننده در پيدايش معرفت از آن حقايق خارجى است و نه چارچوبهاى ذهنى دانشمند. از همين رو، بسيارى از دانشمندان علوم تجربى چون ماكس پلانك ، انيشتين و كمبل و فيلسوفان نو توماسى مانند اتين ژيلسون و غيره بر اين موضوع تاكيد مى ورزند كه رئاليسم متافيزيكى بر رئاليسم معرفتى مقدم است ؛ به ديگر سخن ، آگاهى و معرفت به عالم خارج فرع بر وجود و هستى حقايق عينى است . (426)
به نظر مى رسد يك نكته تحليلى بر رئاليستهاى انتقادى پنهان مانده و آن تمايز ميان معلوم بالذات و معلوم بالعرض است . آنچه در علوم حصولى به نام علم و معرفت مى شناسيم همان معلوم بالذات يا وجود ذهنى است كه عينا منعكس كننده عين خارجى يا معلوم بالعرض است ، نه شبحى از آن ، ولى مفاد اين سخن آن نيست كه آثار عين خارجى را از وجود ذهنى آن شى ء انتظار داشته باشيم .
افزون بر آنچه ذكر شد، رئاليسم انتقادى در زبان دين معارض با مبانى مسلم دينى است . اگر فرستادن وى به اقتضاى حكمت خدا به هدف تكميل آگاهيهاى انسان در جهت هدايت به كمال لايتناهى ، امرى ضرورى است و عدم يا نقصان آن نقض غرض آفرينش انسان تلقى مى شود؛ در اين صورت خداوند كه از لحاظ علم ، قدرت و خيرخواهى ، كمال مطلق و عارى از نقص است ، مى تواند پيام وحى را آن گونه كه مورد نظر او و حاجت انسان است به طور دست نخورده و بى كم و كاست به مقصد نهايى ، يعنى انسان ها، برساند. طرفه آنكه اين نكته در متن قرآن تصريح شده است كه در ارسال وحى تمام اين تدبيرها به كار بسته شده ، تا وحى مصون از هر گزندى به انسانها برسد: عالم الغيب فلا يظهر على غيبه اءحد الا من ارتضى من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا. ليعلم اءن قد اءبلغوا رسالات ربهم و اءحاط بما لديهم و اءحصى كل شى ء عددا. (427)
در پرتو آنچه بيان شد معلوم مى شود كه با توجه به تفاوت زمينه هاى دينى - فرهنگى و تفاوت مبانى و پيش انگاره هاى يهودى - مسيحى غرب با زمينه هاى دينى - فرهنگى و مبانى و پيش انگاره هاى عالم اسلام ، ديدگاه هاى زبان دينى متداول در فرهنگ غربى به هيچ وجه تناسبى با متون دينى مسلمانان ، يعنى قرآن و سنت محرز معصوم (عليه السلام ) نداشته و قابل تطبيق بر آنها نخواهد بود.
زمينه هاى دينى - فكرى جهان اسلام
اكنون سهل تر مى توان به ارزيابى اين پرسش پرداخت كه : آيا دعاوى و نظريه هاى زبان دينى مطرح در غرب مى تواند براى ما نيز پيشنهاد شود يا نه ؟
چنانكه ملاحظه كرديم ، رهيافتها و گرايشهاى مبتنى بر بى معنايى و مهمل انگارى زبان دين ، نگرش كاركردگرايى محض ، راهبرد نمادانگارى و حتى واقع نگرى انتقادى در زبان دين ، همه ، فرزندان سرزمين تعارض علم و دين ، انحصارگرايى معرفتى ، استنتاجات متافيزيكى از نظريات علمى ، فلسفه هاى متهافت (چون آمپريسم ، ايدآليسم ، فلسفه استعلايى كانت امانيسم ، اگزيستانسياليزم ، هرمنوتيك ، پديدارشناسى ، فلسفه تحليلى و...) در غرب مى باشند. به سخن ديگر، ديدگاه هاى مربوط به فهم و زبان دين در دوران جديد غرب ، همه مبتنى بر يك رشته مبانى و پيش فرضهايى است كه از نظر منطقى به هيچ وجه قابل دفاع و مدلل نمى باشند؛ هر چند ممكن است معلل باشند.
همان سان كه پيشتر نيز اشارت رفت اين مبانى كه سازنده و جهت دهنده چشم انداز فهم و زبان دينى و غرب شدند به سهم خود، واكنشهايى در مقابل زمينه هاى فكرى ، فرهنگى غرب (فقدان وحى اصلى ، نارسايى مفاهيم دينى برخاسته از متون مختلف ، تهافتهاى درونى متون مقدس ، تحديد علم و تعطيل عقل و...) و نتايج تلخ آنها (جمود دينى ، ركود علمى ، سترونى متافيزيك ) بود.
اگر جستجوى خود را از ريشه ها آغاز كنيم و به انگيزه كشف حقيقت و با استناد به دليل به پيش رويم ، معلوم مى شود كه واقعيتها، مناسبات و زمينه هاى دينى - فرهنگى مسلمانان تمايزهاى بسيار اساسى با واقعيتها،، مناسبات و زمينه هاى دينى و فرهنگى يهودى - مسيحى دارد؛ و از اين لحاظ، اين دو طرز فكر و فرهنگ را نمى توان با يكديگر مقايسه كرد و داراى رويكردهاى واحد دانست .
البته روشن است كه در اين ارزيابى نظر ما معطوف به يهوديت و مسيحيت محقق است كه با كمال تاءسف ، در اثر تطاول ايام و دستكاريهاى بشرى ، تنها منعكس كننده تاريخ ديانت موسوى و عيسوى است و نه وحى و آيين يهوديت و مسيحيت ، آن گونه كه بر پيامبران عظيم الشاءن ، موسى (عليه السلام ) و عيسى (عليه السلام )، نازل شده و قرآن كريم نيز آنها را تصديق مى كند. مى باشد.
1. قرآن كريم ، وحى اصلى خدا در ميان بشر
قرآن كريم ، كتاب آسمانى مسلمانان در چهل سالگى از عمر سراسر پاك و با صداقت حضرت محمد صلى الله عليه و آله و در 27 رجب سال 609 ميلادى ، با فرود اقراء باسم ربك الذى خلق ... (428) بر آن گرامى ابلاغ شد و از آن پس نيز به رغم خرده گيرى منتقدان عصر جاهلى (فرقان ، 32) به اقتضاى حكمت الهى و آمادگى تدريجى مردم براى درك و دريافت آن ، كه منبع حيات بخش زندگى فردى و اجتماعى انسان بود، در مدتى حدود 23 سال استمرار يافت . مقصود از نزول يا فرود يا واژه هاى مشابه در مورد قرآن كريم آن است كه پيام هدايت خداوند، كه منشاء آن علم الهى است و از آن با تعبيرات گوناگونى چون : لوح محفوظ، ام الكتاب ، كتاب مبين و... ياد مى شود، ظهور فعلى يافته و بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ابلاغ و وحى شده است ؛ از اين رو واژه نزول ، مفهومى جز همان ظهور و تجلى پيام الهى براى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ندارد. فتجلى لهم سبحانه فى كتابه من غير اءن يكونوا راءوه ... (429)
قرآن كريم تصريح مى نمايد كه وحى نازل بر حضرت محمد صلى الله عليه و آله افزون بر جنبه معنا و مفهوم ، ساختار الفاظ و تركيب جملات آن نيز از ناحيه خداوند، يعنى مبداء وحى تعين يافته است .
الر كتاب اءحكمت آياته ثم فصلت من لدن حكيم خبير (430)
اين قرآن كتابى است كه آياتش استحكام يافته ، آنگاه از نزد (خداوند) حكيم آگاه تفصيل و تشريح شده است .
ولقد جئناهم بكتاب فصلناه على علم . (431)
انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون و انه فى اءم الكتاب لدينا لعلى حكيم . (432)
همانا ما آن (كتاب ) را عربى قرار داديم تا در فهم آن خردورزى نماييد، به راستى كه آن در نزد ما بسى بلند مرتبه و محكم است .
همچنان كه در مواردى ، از زبان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در پاسخ به درخواست مخالفان وحى كه خواهان دگرسانى و تغيير آن مى شدند، پاسخ مى داد كه تلاوت اين متن و علم به وحى در حيطه توانمندى و اختيارات متعارف پيامبر نبوده ، بلكه اين همه مستند به وحى خداست و كسى را ياراى دگرگونى آن نيست . (يونس ، 15 - 16.)
و در موضعى ديگر خداوند خطاب به مشركان ، هشدار مى دهد كه اگر پيامبر نسبتى ناروا و دروغين بر او دهد، خداوند به هستى و حيات وى خاتمه مى دهد و كسى را ياراى دفاع از وى نيست . (حاقه ، 43 - 47.)
از همين روست كه همه فرق اسلامى بر اين نظر اتفاق دارند كه گزينش و ساختار الفاظ، تركيب و عبارات قرآن وحى الهى است و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هيچ نقشى در آن نداشته است . و قرآنا فرقناه لتقراءه على الناس على مكث و نزلناه تنزيلا. (433)
به سخن ديگر، قرآن بودن قرآن و اعجاز من قرآن در همين است كه پيامهاى الهى در قالب الفاظ ويژه و ساختار و تركيب جملات مخصوص ، شكوه بى بديل آن را پديد آورده كه كسى را توان همبرى با آن نيست .
دليلهاى متواتر و قطعى ، حاكى از آن است كه افزون بر اهتمام وافر آحاد مسلمانان بر حفظ و به خاطر سپارى آيات قرآن ، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تعدادى از پيروان با سواد خويش را ماءمور نوشتن آيات نازل از سوى خدا نموده بودند.
براساس مطالعات تاريخى دانشمندان اسلامى و مستشرقان ، نويسندگان و كاتبان وحى از چهل نفر افزون مى شد كه سرآمد آنان على بن ابى طالب (عليه السلام )، اى بن كعب و زيدبن ثابت هستند. (434)
كاتبان وحى با دقت تمام آيات قرآن را روى پوست حيوانات ، پارچه هاى مخصوص ، تخته چوبهاى صاف شده ، كه سنگ هاى صاف ، برگ نخل و... مى نوشتند. به امر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اين نوشته هاى رسمى براى پيش گيرى از هرگونه خطايى براى ايشان خوانده و نسخه اى از اين نوشته ها در خانه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نگه دارى مى شد. همچنان كه هر يك از كاتبان براى خود نيز مصحفى داشت . پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به هنگام رحلت به على (عليه السلام ) كه جانشين انتخابى ايشان به اشاره وحى بودند فرمود:
يا على ! القرآن خلف فراشى فى الصحف و الحرير و القراطيس ، فخذوه و اجمعوه و لا تضيعو (435)
اى على ! قرآن در پس بستر من ، در لوحه ها و پارچه ها و كاغذها (نگشته شده ) است ، پس آن را بگيريد و جمع آورى كنيد و ضايع نسازيد.
بنابر روايت فريقين ، اميرالمومنين على (عليه السلام )، كه آگاه ترين مردم به مواقع تنزيل و تاءويل قرآن بود، پس از وفات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قرآن كرى را به همراه تاءويل و تفسير در يك مصحف به مردم عرضه كرد. (436) البته مصحف على (عليه السلام ) از استقبال دستگاه خلافت برخوردار نشد، اما به حسب ضرورت ، خود دستگاه خلافت نيز اقدام به يك جا كردن مصحف نمود. از آنجا كه قرآن كريم مرجع اساسى تصميم گيريهاى مسلمانان به شمار مى رفت . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز بر آن سفارش كرده بود، و از سويى تا فرجامين روزهاى حيات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هنوز پرونده نزول قرآن مفتوح بود و نزول وحى قابل انتظار بود، بالطبع نمى توانست همچون كتابى پايان يافته تلقى شود؛ لذا اين كار پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله انجام شد. از اين رو با شرايطى كه پديد آمد خليفه اول نيز دستور داد تا جماعتى از قاريان و حافظان و كاتبان صحابه ، به سرپرستى زيدبن ثابت ، آيات و سور قرآنى را از روى ابزارهاى گوناگون كه جزوه جزوه و در خانه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و نيز نزد كاتبان بود، در نسخه اى يك جا بنويسند. اين نسخه آماده شد، ميان جلد قرار گرفت و به صورت كتابى مختوم در ميان مسلمانان رسميت يافت . (437)
از آنجا كه خط عربى در عصر نزول قرآن نقطه و اعراب نداشت و عالم اسلام و مسلمانان رو به فزونى داشتند و تداخل گويشها و لهجه هاى مختلف ، مشكل آفرين شده بود، براى از ميان بردن اختلاف قرائت و پيشگيرى از تغيير معانى آيات ، خليفه سوم ، با مشاوره بزرگان صحابه و موافقت آنان پيش نهاد تدوين نسخه رسمى (امام ) را راهگشاى اين معضل دانست . به همين منظور كميته اى مركب از يدبن ثابت ، سعيد بن عاص ، عبدالله بن زبير و عبدالرحمن بن حارث تشكيل شد، و سپس ابى ابن كعب ، مالك ابن ابى عامر، كثير بن افلج ، انس بن مالك و عبدالله بن عباس بر آن جمع افزوده شدند. اين انجمن به رياست ابى ابن كعب از همان نسخه قبلى كه زيد بن ثابت نوشته بود، نمونه نسخه هايى استنساخ كرد و به همراه قاريانى به شهرهاى بزرگ فرستاد. از آن پس نيز همه فرقه هاى مسلمانان بر يك چيز اتفاق دارند كه : قرآن نازل بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بى كم و كاست و مصون از هرگونه تصرف و دستبردى به سان حجت خدا بر مردم و معجزه جاويدان محمدى صلى الله عليه و آله استوار مانده است و همين متن تمام بشريت را به هدايت فرا خوانده ، اعلام مى دارد كه كسى را ياراى مانندسازى آن نيست .