درس هایی از قرآن (جلسه ی هشتم)
مفهوم تقوا
تقوا يعني پرهيز با حركت نه پرهيز با سكون، يك وقت هست شما در حال سكون پرهيز ميكنيد، يعني برو در خانهات بنشين و كاري به كار چيزي نداشته باش و با رانندگي نكردن پرهيز كن به اين كه به كوه نخوري و از دره پرتاپ نشوي، پرهيز از كوهنوردي كردن، حركت نكردن در خارزارها كه خارهاي مغيلان دامن شما را نگيرد، اين جور پرهيز است و اسلام اين را به شما توصيه نميكند. بلكه ميگويد در سينهي قضايا و واقعيتها با حوادث روبرو بشويد و در عين حال پرهيز كنيد. مثل رانندهاي كه رانندگي ميكند اما پرهيز هم ميكند و اين پرهيز همان است كه گفته شد. مراقبت كردن و مواظب خود بودن، پس كلمهي پرهيز در اينجا يك كلمهاي است درست، منتها چون پرهيزگاران در ترجمهي متقين زياد تكرار شده و در ذهنها آن حساسيت لازم را به معنا برنميانگيزد، من ترجيح دادم بگوئيد پرهيزمندان البته پرهيزمندان را هم چون جا نيفتاده اصرار ندارم بگوئيد، خود بنده آن سالهاي قديم تقوا را پروا گرفتن و پرواداشتن را معنا ميكردم، اما بعد فكر كردم ديدم عبارت پرواكاران و پروامندان يك عبارت نامأنوسي است و هيچ مصطلح نيست، يعني آن موسيقيي لغت بايد بر گوش سنگيني نكند، بايد زيبا به گوش برسد تا رايج شود و اين يكي از رازهاي واژه گزيني است.
بنابراين : شما معناي تقوا را بدانيد: كه تقوا يعني: پرهيز در حال حركت و مراقبت در حال حركت، در ميدانها حركت بكنيد، اما مواظب باشيد! از اصطكاكها، از غلط رفتن راهها، از واردكردن ضايعهها بخود يا ديگران و از تخطّي كردن از حدودي كه براي انسان معين كرده كه انسان را به گمراهي ميبرد، چون جاده بسيار خطرناك و طولاني و ظلماني است.
اين ظلمات دنيا را مشاهده ميكنيد كه قدرت مادي گرچه گردوغباري امروز در دنيا برپا كرده؟ عربده ميكشند و تصميمگيري ميكنند و چه بسيار انسانهايي كه در اين راهها گمراه ميشوند. پس بايد مواظب بود! چقدر انسان امروز در دنيا حقانيت راههاي استكباري را در دلش قبول دارد؟ همين كه ميگويند افكار عمومي غرب اينگونه گفت همين تلاشي كه ميكنند تا افكار عمومي غرب را عليهيك مفهومي و يك حقيقتي برانگيزد اين براي چيست؟ براي همين است كه ميخواهند باورها انسانها را جلب كنند كه متأسفانه باور خيلي را جلي ميكنند و اين همان گمراهي پذيري راه حقيقت و راه زندگي است كه اگر يك ذره هشياري شان را از دست دادند گمراه خواهند شد، ولذا در اين راه تقوا لازم است اگر كسي اين تقوا را داشت، آن وقت قرآن او را هدايت كند، لكن اگر كسي اين تقوا را نداشت و همچنان چشم بسته، بزن و برو و بيتوجه مستانه حركت كند، آيا قرآن ميتواند او را هدايت كند؟ ابداً ، هيچ سخن حقي اين چنين آدمي را نميتواند هدايت كند! كسي كه گوش دل به هيچ چيز نميدهد و هيچ حقيقتي را باور ندارد، وسرمست ودربست در اختيار شهوات خودش، يا شهوات ديگران دارد حركت ميكند. قران او را هدايت نخواهد كرد. بله قرآن يك ندايي هست، اما اين ندا هيچوقت به گوش آنها حساس نميآيد. در قرآن يك تعبيري هست كه ميفرمايد : اولئك ينادون من مكان بعيد ( 44- فصلت ) و اين اشاره به همين آدمهاست ميگويد : آنها ندا داده ميشوند از راهي دور. شما گاهي يك آهنگي را از راه دور ميشنويد، مثلاً يك نفر خوشخواني يك نغمه بسيار زيبايي را با زير و بمهاي بسيار رقيق و لطيفي دارد ميخواند اما فرض كنيد از فاصله يك كيلومتري، صداي او ميآيد لكن چه ميگويد؟ اولاً معلوم نيست، چون لفظ شنيده نميشود و فقط صدا شنيده ميشود، بعد همين صدا هم كه ظرافتهاي درونش بكار رفته اصلا فهميده نميشود، مثل يك خطي كه بر ديوار رسم شده و شما آنرا از دور ميبينيد يك خط است اما وقتي نزديك ميرويد ميبينيد اين خط مثلاً يك ظرافتهايي درونش به كار رفته كه از دور نميشود ديد، ولذا اين آدمها را قرآن ميگويد مثل اينكه از دور صدايشان ميزنند چيزي نمي شنوند پس بايد هشيار بود تا هدايت شد. اين مختصري از جلسهي گذشته و، هدي للمتقين بود.
خصوصيات متقين
الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوه و مما رزقناهم ينفقون ( 3- بقره ) : براي همين متقين شش خصوصيات بيان شده كه اين شش خصوصيات در يك انسان، در حقيقت عناصر تشكيل دهندهي تقواست و آن تقواي صحيح و عيني با اين شش خصوصيت در حقيقت در انسان تأمين ميشود البته فراموش نشود كه من در جلسهي قبل گفتم : اين تقوا در همهي مراحل به انسان كمك ميكند، يعني شما وقتي يك مايهاي از تقوا داشته باشيد از قرآن يك چيزي ميفهميد و هدايت ميشويد و اين تقوا هرچه بيشتر بشود شما از قرآن بيشتر ميفهميد يعني حتي يك انساني كه در حد اعلاي تقوا هست اگر باز تقوايش بيشتر شود به همان نسبت افزايش روحيه تقوا ممكن است باز چيزهاي جديدتر و ترفهتر و يك ظرافتهايي را از قرآن بفهمد و اين فقط مربوط به اول كار نيست كه بگوئيم اگر ميخواهيد از قرآن چيزي بفهميد بايد با تقوا بشويد و بعد كه تقوا يعني همان هشياري و دقت را بدست آوريد ديگر برو در بطن قرآن، نخير، درهمهي مراحل هرچه اين تقوا بيشتر شد درك انسان بيشتر ميشود، حالا اين شش خصوصيت مقدماتي است براي اينكه يك سطح قابل قبولي از تقوا در انسان بوجود بيايد، يا بگوييم يك حداقل لازمي از تقوا در انسان بوجود ميآيد. اولين خصوصيت اين است كه : الذين يؤمنون بالغيب.
ايمان غيب
يعني آن كساني كه ايمان به غيب ميآورند، كه در ترجمه گفتيم آنها كه به غيب باور ميآورند. ايمان به غيب در قرآن جاهاي متعددي خشيت به غيب و توجه به غيب ذكر شده، مثلاً در يك جا، وخشي الرحمان بالغيب و از اين قبيل آيات آمده و غيب يعني آنچه كه پنهان از حواس آدمي است و تمام عالم وجود به غيب و شهادت تقسيم ميشود و شهادت يعني آن عالم مشهود ما، البته نه مشهود با چشم فقط، بلكه مشهود به حواس، آنچه را كه شما آن را لمس ميكنيد و در مقابل شماست، كه زير چاقوي جراحي شما ميآيد، روي تلسكوپ مثلاً كيهان نگر شما ميآيد، زير ذرهبين و ميكروسكوپ شما ميآيد: آنچه كه شما ميبينيد آنچه كه شما ميشنويد، آنچه كه شما حس ميكنيد اين شهادت است و ماوراي اين شهادت، عالم ادامه دارد،وجود به آنچه من و شما آدمي ميبينيد و ميتوانيد ببينيد محدود نيست. بلكه وجود در نواحي و مناطقي كه احساس آدمي قادر به درك آن نيست ادامه دارد، يعني غيب عالم و اين مرز جهان بينيها و بينشهاي الهي با بينشهاي مادي است.
بينش مادي ميگويد: من آنچه را كه ميبينم وجود دارد و هست. اما آنچه را من نبينم او نيست. ( البته ممكن است چيزيرا كه امروز نميبينيم فردا ببينيم او هم هست ) اين بينش مادي تنگ نظرانه، خود خواهانه و موجب محدوديت است، شما چه دليلي داريد كه آنچه را نميبينيد بگوئيد نيست؟وقتي حكم ميكنيد به هست يا به نيست بايد با بينش خودتان به او رسيده باشيد! شما وقتي ميگوئيد هست بايد ثابت بكنيد كه هست! و وقتي ميگوئيد كه نيست چگونه ثابت ميكنيد كه نيست؟ مادي هيچ دليلي بر نبود عالم غيب ندارد. او ميگويد من عالم غيب را نميبينم و از آن خبر ندارم؛ آنوقت با اين كه ميگويد من خبر ندارم. در عين حال بطور قاطع ميگويد نيست!! اينجا اولين سؤالي كه بايد از او بشود اينست كه : تو وقتي خودت ميگويي من از او خبر ندارم پس چگونه ميگويي نيست؟ ولذا در قرآن نسبت به ماديون و ملحدين و دهريون: آن كساني كه ماوراي جهان ماده را انكار ميكنند اين تعبيرات بكار رفته: ان هم الايظنون ( 24- جاثيه ) : با گمان حرف ميزنند. وان هم الا يخرصون ( 66- يونس ) با هم سخن ميگويند.
مرز اديان الهي و جهان بينيهاي الهي همين جاست، كه ماوراي آنچه آدمي ميبيند و حس ميكند چيز ديگري و عالم ديگري هم وجود دارد، حالا چه چيزي آن عالم را براي انسان ثابت ميكند؟ برهان عقلي، و اين نكته اصلي است. عقل وجود خدا را ثابت ميكند، عقل پيام خدا و درس خدا و رهنمود خدا، يعني وحي را به ما ثابت ميكند. عقل وجود قيامت و بسياري از چيزهايي را كه عالم غيب هست ثابت ميكند، كه البته يك مقداري را عقل ثابت ميكند و يك مقداري را هم آن چيزهايي كه بوسيلهي برهان عقلي ثابت شده است ثابت ميكند. يعني وقتي شما ثابت كردهايد كه خدا هست توحيد را ثابت كردهايد و وقتي مبداء را ثابت كردهايد بعد نبوت را ثابت كردهايد، بعد از آن نبي كه بوسيله برهان عقلي ثابت شده است ميآيد و به شما از عالم غيب خبر ميدهد مثل : فرشتگان و بهشت و دوزخ و آنها را ما و شما قبول ميكنيم كه بعضي از اينها : مثل بهشت و دوزخ و معاد را همانطور كه اشاره كرديم برهان عقلي داريم و بسياري از چيزها هم برهان عقلي ندارد، اما ناطق به حق، يعني الهام گيرنده از وحي الهي كه پيغمبر باشد ميگويد و وقتي او گفت ما به او اعتماد و ايمان داريم و ميدانيم كه راست ميگويد، چون خود پيغمبر با برهان عقلي ثابت شده، پس اولين شرط تقوا و ايمان به غيب آوردن و غيب را قبول كردن و وجود را از محدوديت راندن، يعني كائنات را در همين محسوسات انساني و درك ناقص بشر محدود نكردن است. البته اين ايمان به غيب كه عرض كرديم مرز جهانبينيهاي الهي و مادي است، كه آثار زيادي را هم در بينش انسان و هم در عمل انسان بوجود ميآورد، يعني آن انساني كه ايمان به غيب ندارد جوري زندگي ميكند و ميانديشد و انساني كه ايمان به غيب دارد جور ديگري، و اين ايمان انسان را رها نميكند وقتي كه انسان ايمان به غيب ميآورد در نوع بينش او و نوع عمل او نوع تلاش و مبارزهي او يك تفاوت محسوسي با آن انسان مادي كه ايمان ندارد بوجود ميآيد كه من به برخي از اين خصوصيات اشاره كردم. ايمان به غيب به انسان هدف ميبخشد، ولذا وقتي شما ايمان به غيب نداشته باشيد نميتوانيد يك هدف واقعي قبول بكنيد
انسانهاي مادي هدف ندارد
ممكن است شما بگوئيد بسياري از آدمهاي مادي هستند كه هدف هم دارند. من عوض ميكنم: اين هدف را بايد در آن جاهايي محاسبه كرد كه احساسات و عادت و نياز غلبه نكرده باشد، ولذا آن جائي كه احساسات و عادت و نياز نباشد، آنجا تلاش يك انسان مادي متوقف ميشود. البته بعضي برطبق نياز مجبورند تلاش كنند، مادي هم اگر هست بايد تلاش كند تا آن نياز خودش را برآورد. بعضيها يك احساساتي دارند، مثلاً: احساسات ناسيوناليستي. اين احساسات ناسيوناليستي او را وادار به يك حركت وتلاش فراوان ميكند تا آنجا كه جان خودش را هم از دست ميدهد، لكن اين احساسات است، منطق و عقلاني نيست.
اگر از يك آدم مادي كه در راه وطن، خودش را دارد فدا ميكند، آن وقتي كه در بحبوحه و تنور احساسات ميگدازد يك نفر او را بكشد كنار و بگويد: آقا شما چرا خودت را از دست ميدهي تو بميري كه چه شود؟! ميخواهي تو بميري كه وطن زنده باشد! وقتي تو نيستي اين وطن باشد يا نباشد چه فايدهاي دارد؟ چرا و به چه جهت تو بميري تا ديگري زندگي كند؟ البته اين را ماديگرا اقرار نميكند، بلكه اگر به ماديگرا بگوئيد: در جواب هدفهاي عالي، وجدان و از اين قبيل چيزها را ميگويد ليكن اين اعتراف را در گوشه و كنار سخنان هوشمندانشان ميشود مشاهده كرد. من يك كتابي را از (( روژه مارتين دوگار )) نويسنده فرانسوي كه رماني نوشته بنام (( خانوادهي تيوو )) خواندهام. به فارسي هم ترجمه شده و من چون با اين نوشتههاي هنري از قديم آشنا بودهام، گاهي اوقات اين چيزها را ميبينم و نكات مهمي در اينها پيدا ميكنم. اين ظاهراً از اومانيست قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم است. اين انسانيتگراها كه معتقد بوند عشق به انسان و انسانيت و علاقه و وجدان انساني ميتواند پركنندهي خلاء انديشهي مذهبي و ايمان مذهبي و جاذبهي مذهبي باشد، اينها قبل از رواج ماركسيسم خيلي كتاب مينوشتند و اين رژهمارتين هم جزو آنهاست كه خيلي خوب در كتابش قضيه را تشريح ميكند. البته نه اينكه بخواهد اين را بگويد، بلكه از زبان قهرمان داستانش كه در هنگام يك بيماري لاعلاج با خودش فكر ميكند فايده تلاش من چه بود و يادداشتهايش را مينويسد حقايقي را كه تفكر اومانيستي به انسان ميدهد و آن احساس ناگزير اين تفكر اومانيستي را كاملاً مشخص ميكند و آنجا كاملاً ميشود اين را فهميد. او ميگويد فايدهي زندگي كردن همين است كه تو لذت ببري! واقعاً طبق تفكر جهانبيني مادي جز اين هم چيز ديگري است.
براساس جهانبيني مادي، شما يك فاصلهاي را داريد از يك نقطه به نقطهاي ديگر: تولد و مرگ، يا بگويم: كودكي و مرگ، چون دوران كودكي چيزي نيست، اما از پايان كودكي تا مرگ يك فاصلهاي است و اين فاصله مثل برق هم ميگذرد، پس هرچه در اين فاصله بيشتر خوش بگذرانيد لذت ميبريد و محصول انسان از زندگي جز اين نيست! آيا اين بينش ميتواند براي بناي جهان و براي ساختن زندگي انسان و براي هدفهاي والا برنامهريزي كند و آنها را هدف بگيرد و به سمت آنها با مبارزه حركت كند و در اين راه دشوار سختي را تحمل كند و چنين چزيز ممكن است؟! نه. اينكه بنده با عجله و با سرعت خودم را برسانم به آن طرف ديوار كه بنبست است پيشانيام ميخورد به ديوار، اينجا چرا باعجله بروم؟ چرا تلاش كنم؟ اين فرق ميكند با بينش آن كسي كه معتقد است كه وراي اين مرز: (( كه گردونها و گيتيهاست ملك آن جهاني را )) اين خيلي تفاوت ميكند.
هدفدار بودن زندگي در بينشالهي
اينجا اصلاً هدفدار شدن زندگي يك از نتايج اين بينش است و تلاشگر بودن در زندگي هم يك نتيجهي ديگر است. يعني انسان معتقد به بينش الهي آنوقتي كه احساسات بر او غلبه نكرده، و آنوقتي كه هيچ نيازي هم ندارد، و آنوقتي كه تسليم هيچ عادتي هم نيست، در آن لحظه هم باز تلاش ميكند. يعني اگر مثلاً يك مسئوليتي را در جمهوري اسلامي به شما سپردند، اعم از مسئوليت كوچك يا بزرگ و هيچكس هم مراقب شما نيست، و هيچ هم اسير احساسات نيستند، آيا با خودتان فكر ميكنيد من نيم ساعت ديگر هم براي اين موضوع كار بكنم يا نه؟ اينجا آنجايي است كه بينشالهي خودش را نشان ميدهد. اگر داراي بينشالهي باشيد، يعني معتقد به غيب و معتقد به خدا و معتقد به فرشتگاني كه بر شما ناظر هستند و معتقد به جايگاهي كه از شما با كمال بصيرت، كوچك يا بزرگ كار شما را سئوال ميكنند و به آنها پاداش ميدهند، اگر معتقد به اين باشيد ميگوئيد: چه ببينند و چه نبينند، جه بدانند و چه ندانند، شما در عين خستگي و در عين تنهائي و در عين بيخبري ديگران از شما، صرفاً به همان علت كه ميدانيد خدا شاهد و ناظر است كارتان را ادامه ميدهيد. يعني براي كاركردن انگيزه داريد، چون خدا هست و چون او ميبيند. در روز عاشورا كه امام حسين(ع) در غربت محض بود، نه غربت در آن بيابان، بلكه غربت در دنياي آنروز كه هيچكس از آن كساني كه سرشان به تنشان ميارزيد كار امام حسين(ع) را قبول نداشتند و قبول هم نميكردند يا از روي يك منطق غلط، يا از روي راحت طلبيها و تنپروريها، كه اگر ميخواستيم با چشم مادي نگاه كنيم اين خون هدر شده بود، در چنين صحنهاي يك حادثهاي اتفاق ميافتد و آن كشته شدن علياصغر است، و حال اينكه مطلقاً هيچ احساساتي انسان را وادار به اين كار نميكند، بله احساسات وادار ميكند آدم خودش برود عاشقانه در ميدان جنگ كشته شود، اما چه احساساتي آدم را وادار ميكند بچه ششماهه را ببرد در جنگ؟! وقتي كه كشته شد امام حسين(ع) فرمودند: آنچه كه مرا تسلي ميدهد : ( ان ذالك بعينالله ) اين است كه خدا دارد اين را ميبيند و اين براي هر انسان معتقد به غيب و به ماوراي اين مايه تسلي است و اين بينش به انسان تلاش ميدهد، و خصوصيت ديگري كه وجود دارد، اين است كه اين بينش هر پديدهاي را معنيدار ميكند و انسان را به تفكر دربارهي آن پديده وادار ميكند. وقتي شما معتقد به عالم غيب هستيد و ارادهي غيبي الهي را بر اين آفرينش حاكم ميدانيد، وقائليد كه اين آفرينش نظمي دارد پس هر حركت طبيعي و حركت تاريخي و انساني در هر جاي دنيا براي شما يك معنايي دارد، چون لازمهي نظم اين است و چون معنا دارد درصدد برميآئيد تا آن را بشناسيد و اين معرفت انساني را افزايش ميدهد. بنابراين: بينش معنوي و الهي و بينش ايمان به غيب انسان را به بيشتر شناختن جهان و بيشتر شناختن محيط و بيشتر شناختن تاريخ و بيشتر شناختن هر پديدهاي از پديدهها دعوت ميكند و خلاصه اينكه ايمان به غيب آن مرز اصلي و شرط اول تقواست. اما شرط دوم: الذين يؤمنون بالغيب ( به پاداش نماز از شرايط متقين است )
ويقيمون الصلوه: ونماز را به پا ميدارند. من بارها اين را گفتهام كه به پاداشتن نماز غير از گزراندن نماز است و متأسفانه در بعضي از ترجمهها مشاهده ميشود مينويسند و نماز ميگزارند، در حالي كه نمازگزاردن در عربي ميشود ((يصلون)) و ((يقيمون الصلوه)) يعني نماز را بپا ميدارند، پس به پا داشتن نماز چيزي بيش از گزاردن نماز است، كه البته نمازگزاردن را هم شامل ميشود. يعني اگر شما بخواهيد جزو نماز بپادارندگان باشيد نميتوانيد نمازگزاردن را ترك كنيد. بپاداشتن نماز، يعني در محيط و درجامعه اين واجب و اين حقيقت لطيف را بوجود آوردن و محيط را محيط نماز كردن و ديگري را به نماز دعوت كردن و نماز را با توجه ادا كردن، و مفاهيم نماز را در زندگي تحقق بخشيدن است، كه مفهوم اصلي نماز عبادت است از: خضوع انسان در مقابل پروردگار و عمل انسان به فرمان پروردگار اين آن عنصر اصلي نماز است كه در حاشيهاش هم چيزهاي ديگري وجود دارد. پس شرط دوم متقين اقامهي صلوه است يقيمونالصلوه و آنكه قبلاً گفتيم: الذين يؤمنونبالغيب، يكي از مقومات تقوا بود در عالم بينش و اين دومي ( اقامهي صلوه ) يكي از مقومات تقوا در عالم خود سازي است و خودسازي بسيار مهم است.
من بعنوان دوست شما جوانها و حقيقتاً علاقمند به سرنوشت شما نصيحت ميكنم كه خودتان را رها نكنيد و دائم درصدد باشيد خودتان را بسازيد، يعني خصوصيات مثبتي كه در شما هست آنها را تقويت كنيد و اگر خصوصيات منفي در شما باشد، اينها را يا در ذهنتان يا در روي كاغذ ليست كنيد و هنر يك انسان اين است كه بتواند خصوصيات منفي خودش را پيدا كند، چون غالباً آن چشم محبت شديدي كه انسان نسبت به خودش دارد در شناختن عيوب خود كور ميشود و هرعيب خودش را يك حسن تعبير ميكند. ولذا با دقت، با موشكافي و با بيرحمي نسبت به خودتان، اي عيوب خودتان را اعم از: عيوب خلقي، عيوب رفتاري، عيوب عملي در زندگي عملي خودتان يا در رفتارتان با ديگران، يا در خلقياتتان، مثلاً: حسدار، كينهرا، قساوت قلب را ، و حالات فراوان مثل بخل را، حالت جبن ( ترس ) را و حالت طلبي را كه در كتب اخلاق اينها از عيوب انسان شمرده شده و عيوبي در درس خواندن، مثلاً بعضيها در حال درس حواسشان پرت ميشود، بعضيها در حال درس، حالت امتناع به خودشان ميگيرند و هردرسي را استاد بگويد اولين قضاوتشان رد كردن آن است و بعضي به عكس اولين قضاوتشان تسليم مطلق در برابر اوست و هر دو بد است، همچنين سوءخلق و از اين قبيل: يكي، يكي را برطرف كنيد.
يكي از چيزهايي كه خيلي كمك ميكند به انسان در باب خودسازي نماز است، ( البته نماز با توجه ) نماز را بايد باتوجه خواند والا اين الفاظ را اگر شما فقط بيمعنا بگوئيد يك امواج صوتي در هوا بوجود ميآورد، در حالي كه امواج صوتي از نماز را ميخوانيم به اين كلمات و به اين حقايق دل بدهيم و با آنها آشنا بشويم. ولذا بايد در انها انديشه كرد و آنها را باتوجه به معنا تلفظ كنيم، كه اگر نماز اينطور باشد، به انسان خيلي ترقي و تكامل ميدهد و انسان را بطور محسوسي اصلاح ميكند. اين هم يكي از درجات اقامهي صلوه است. پس در محيط كوشش كنيد نماز بوجود بيايد و به نماز بياعتنايي نشود، البته امروز در جمهوري اسلامي اقامهي نماز قابل مقايسه با قبل از انقلاب نيست. قبل از انقلاب نمازخواندن يك عيب بود و در همين مسجد دانشگاه تهران يك عدهي بسيار محدودي ميرفتند نماز ميخواندند، بهطوري كه من يك وقتي كا رداشتم و رفته بودم آنجا دنبال كسي مسجد خلوت بود و هيچكس سراغ مسجد نميرفت مگر يك چند نفر معدودي از چند هزار دانشجو.
در محيط نماز خواندن مخصوصاً در بعضي از محيطها اگر جايي انسانگير ميافتاد و ميخواست نماز بخواند همه تماشا ميكردند و مايه تعجب بود. در آن زمان اگر ميخواستند از يك جواني تعريف كنند، ميگفتند اين جوان خيلي خوب است و نمازخوان است، ( نمازخوان يعني خيلي خوب ) نمازخوان يك نوع مقدس مآبي به حساب ميآمد، تازه همان آدم هم يك وقتي اگر كاري داشت و جلسهاي داشت، يا درسي داشت، يا قرار شيرين خوبي داشت نماز را خيلي راحت ترك ميكرد، اما امروز آنطور نيست. امروز جوانهاي ما در دانشگاه و در غير دانشگاه دنبال نماز و علاقمند به نمازو مقيد به نماز هستند، لكن اين كافي نيست، ولذا در محيطتان بايد كاري بكنيد كه نماز رواج پيدا كند، كاري در جهت اقامهي صلوة و اين هم خصوصيت دوم.
انفاق در راه خدا و فايده آن
ومما رزقناهم ينفقون: و از آنچه كه ما روزي آنها كردهايم انفاق ميكنند. حالا آيا اين انفاق همان زكاتي است كه در كتابهاي فقهي گفته شده به 9 چيز تعلق ميگيرد و در غير آن 9 چيز زكوه نيست؟ نه اين آن نيست. البته ممكن است در مورد زكوة هم ما نظرات فقهيي ديگري را هم سراغ داشته باشيم. و بشناسيم كه دايره زكوه را بسي وسيعتر گرفته باشند و از آنچه كه در اين 9 چيز وجود دارد و ممكن است وجود داشته باشد اما به هر حال اين آن انفاق نيست و فراتر از آن است.
انفاق كردن يعني خرجكردن از مال، و بديهي است كه مراد از اين خزجكردن، آن خرجي نيست كه انسان براي خودش ميكند، چون خرج كردن براي خود را هر انساني ميكند و بيتقواها بيشترش را براي خورد و خوراك و لذت و شهوتراني خودشان خرج ميكنند. پس مقصود آن نيست، بلكه مقصود انفاق در راه خداست. يعني در راه هدفهاي والا و در راه آرمانهاي الهي خرجكردن بسيار مهم است! و اين انفاق داراي دو فايده است: يك فايده، فايده نقد و تخلف ناپذير و همگاني، و ان عبارت است از فايدهاي كه به انفاق كننده ميرسد. و فايده دوم: فايده متحمل و نهچندان همگاني كه به انفاق شنونده ميرسد. درست عكس آن چيزي كه در تصور عمومي وجود دارد. همه خيال ميكنند ما كه انفاق ميكنيم و خرج ميكنيم به انفاق شونده، يعني به آن كسي كه پول ميدهيم فايده ميرسد، در حالي كه اينطور نيست، يعني قبل از آنكه به او فايده برسد اولين فايده به ما كه انفاق ميكنيم رسيده است. من يك وقتي در گذشته پيرامون بحث انفاق و زكوة ميگفتم: شما كه دست در جيب كردي و اين پول را درآوردي تا رساندي دست گيرنده فايده بردي و واقعيت همين است. چرا؟ چون اصل قضيه دلكندن از آن چيزي است كه شما آن را متعلق به خودتان ميدانيد و اين كار بزرگ است، كه در آيهي شريفه قرآن ميفرمايد: ومن يوق شح نفسه فاولئك همالمفلحون ( 9- حشر) كسي كه نگاه داشته شود از شح او رستگار است و مشكل دنياي امروز همين است. مشكل بزرگ دنياي گذشته در تاريخ همين بوده. مشكل بزرگ دنيا از زرمندان است و زرمندان هم بسياري از اوقات از زر، زور خودشان را به دست آورند و بسياري از اوقات بخاطر زر دنبال زور رفتند. امروز كسي كه در دنيا به قدرت ميرسد و زمام امور يك كشوري را بدست ميآورد، اولين كاري كه ميكند، روال زندگياش را روال زندگي يك رئيس جمهور قرار ميدهد: زندگي كردن، خوردن، چريدن
با انواع و اقسام چريدنيهائي كه براي انسان مطلوب است و شهوترانيها، چون به قدرت رسيده است! به يك رئيس جمهور مگر ميشود گفت اينجور نچر، اينجور نخور، اينجور اسراف نكن؟ خواهد گفت پس من براي چه به اينجا رسيدم؟ و حقيقتاً اگر از او سئوال كني اين پاسخ را ميدهد! آنجا كه شما يك رئيسي را در يك كشوري ببينيد كه خيلي اهل اسراف نباشد استثنائي است، البته اين را داشتيم، نه اينكه بگويم نداشتيم، اما خيلي استثنايي، حتي آن خوب خوبهاشان. بنده در اين چند سال گذشته به بعضيها برخورد كردم از رؤساي جمهور كه جزو متفكرين و ايدهدارها بودند، يعني فقط اين نبود كه يك نظاميئي آمده باشد و قدرت را بدست گرفته باشد براي شهوتراني، از اين قبيل نبود، برخيشان ايده داشتند، لكن همانجا را هم من ديدم آنچنان مواظب خوشگذراني خودشان هستند مثل يك حيوان ( كه در روايت دارد: همها علفها ) بسياري از اينها همتشان همان علفشان بود. اصلاً زندگي كه در آن لذت بودن نباشد براي آنها معني ندارد، كما اينكه شما ميبينيد امروز سرمايههاي انباشته در دنيا چه ميكند؟ و امروز ثروتمندان بزرگ عالم چه آتش به دنيا زدند؟ چقدر انسان را محروم نگهداشتند؟ و اين بر اثر ( شح نفس ) هرچه بيشتر به چنگ آوردن و هرچه كمتر خرج كردن است!! ولذا اين اقدام بزرگ و تمرين بزرگي است براي انسان، كه انسان آنچه را از جيب خودش بهچنگ آورده رها كند. پس اولين فايدهاي كه بر انفاق مترتب است، آن فايدهاي است كه به انفاق كننده ميرسد و فايدهي دوم آن فايدهي است كه به انفاق شونده ميرسد. لكن اين فايده دوم مشكوك است و هميشه چنين فايدهاي مترتب نميشود. گاهي شما انفاق ميكنيد در جاي خودش نيست. انفاق ميكنيد اما شرايط ديگر براي خوشبخت شدن آن شخص يا آن جمع وجود ندارد، يعني پول به دستشان رسيده، اما نتوانستهاند استفاده كنند. شرايط ديگر نبوده پس وقتي شما انفاق ميكنيد نميتوانيد يقين داشته باشيد كه به آن فايدهي دوم كه رسيدن به پر كردن خلاء است حتماً رسيدهايد، البته اين شك نبايد موجب شود تا انسان انفاق نكند بلكه بايد انفاق بكند ولو مشكوك باشد كه در طرف مقابل به نتيجه برسد يا نه. اما آنچه كه هرگز تخلف نميشود آن فايدهاي است كه به انفاق كننده ميرسد. پس تقواي مطلوب قرآن يعني آن حداقل لازم براي متقي بودن اين است: وممارزقناهم ينفقون اين انفاق چيز بسيار خوبي است! در هر حدي كه هستيد عادت كنيد، به انفاق كردن، البته انفاق فقط انفاق پول نيست، انفاق علم هم انفاق است، همان وقتي كه بيكار هستيد و ميتوانيد كمك كنيد به بيسوادي و ناداني، دانشتان را انفاق كنيد و همين انفاق هم اتفاقاً اول فايدهاش به خودتان ميرسد. يعني پيش از اينكه ديگري از علم شما استفاده كند وقتي آن علم را تكرار ميكنيد استفادهاش به خود شما ميرسد، يا انفاق وجاهت،وجاهت اجتماعي و آبروتان را انفاق كنيد! يكجايي ممكن است آبروي
شما بهدرد يك مسلماني بخورد يا بهدرد يك مجموعهي مسلماناني بخورد آنرا انفاق كنيد و انفاقات گوناگون، تا برسيم به بقيه نشانههاي متقين.
والسلامعليكم و رحمه الله و بركاته