درس هایی از قرآن (جلسه ی هفدهم )
فان لم تفعلوا و لن تفعلوا فاتقو النار التي وقودها الناس و الحجاره اعدت للكافرين. (بقره - 24)
اما در پاسخ به نكتهاي كه گفته شد اگر روزي مثلاً دانش بشر به جايي برسد كه آن علت ناشناختهي تأثيرگزاري كه با زدن عصاي حضرت موسي (ع) به سنگ آب را از آن جاري كرد، بشناسد. آيا معجزه بودن آن كار از بين ميرود يا نه؟
علتهاي ناشناخته در اعجاز
پاسخ اين است كه از بين نميرود، زيرا چه معجزي از اين بالاتر كه انسان ]فيالمثال حضرت موسي (ع)[ كاري را بكند كه بعد از سه هزار سال دانش بشري بتواند به راز آن پي ببرد؟ اين خودش معجزه بزرگي است و چيز كمي نيست. مثلاً فرض بفرمائيد: وابري الاكمه والابرص (آل عمران - 49): كه در باب حضرت عيسي قرآن ميگويد: پيسي و برص را معالجه ميكرده، ممكن است دانش بشري و دانش پزشكي بتواند بيماري پيسي را علاج كند لكن اين مربوط به دو هزار سال بعد از ان تاريخ است. بهرحال معجزه آن كاري است كه از يك علتي ناشي ميشود، منتها آن علت براي بشر شناخته شده نيست، ولو اينكه يك روزي براي بشر شناخته خواهد شد و ما اتفاقاً اميدواريم يك روزي بشر تمام اين اسرار را بشناسد، كما اينكه تدريجاً هم دارد شناخته ميشود.
آن روزي كه قرآن فرمود: وبث فيهما من دابه (بقره - 164): يعني خد جنبندگان را در زمين و آسمان قرار داد، آن روز بشر در آسمان جنبندهاي رانميديد. ظاهراً آسمان يك سقفي بود با ميخهاي نوراني كه همان ستارهها باشند و از جنبنده در آنجا خبري نبود. اما امروز كه بشر دارد آسمان را كشف ميكند، فرضيات بشري احياناً خبر از وجود موجودات و شرايط زيستي در يعضي از كرات ديگر ميدهد و اينكه آن موجودات در كرات ديگر ممكن است دانش پيشرفتهاي داشته باشند، امروز كه دارد اين فكر مطرح ميشود ممكن است يك روزي هم كشف بشود، لكن وقتي كشف شد معجزه بودن قرآن را كه هزاران سال قبل آمده يك حقيقتي را كه بشر، حتي مغزش هم خطور نميكرد. به اين روشني و قرصي بيان كرده از بين نميبرد. پس بنابراين: پاسخ اين سئوال اين است كه اگر چنانچه پيشرفت دانش بشر به جايي برسد كه اسرار معجزات را كشف كند معجزه بودن آن معجزات را در ظرف خودش از بين نميبرد. البته درباب قرآن يك چيز ديگري هست كه عرض خواهم كرد و اكنون ميپردازيم به بحث امروز: آياتي كه ميخواهيم امروز توضيح بدهيم همان آيات جلسهي قبل است: فان لم تفعلوا و لن تفعلوا فاتقو النار التي وقودها الناس و الحجاره اعدت للكافرين (بقره - 24) پس اگر نكرديد يعني همانند قرآن را نياورديد كه هرگز نخواهيد توانست آورد برحذر باشيد از آتشي كه آتشگيرهي آن آدمي و سنگ است و آماده شده است براي كافران.
معجزه و قانون عليت
بحث ما پيرامون كلمات همين آيه است، كه جلسهي قبل در باب معجزه يك بياني را عرض كردم و اكنون يك كلمهي تكميلي، يا به عبارت ديگر توضيحي را عرض ميكنم تا مطلب كاملاً روشن بشود. گفتم كه معجزه نقض قانون عليت نيست، يعني وقتي ما ديديم فرضاً حضرت ابراهيم را انداختند در آتش و به نص صريح قرآن آتش او را نسوزاند: يا ناركوني برداً و سلاماً علي ابراهيم (انبياء - 69): اي آتش سرد و سلامت باش براي ابراهيم. اينجا آيا قانون عليت نقض شد در حالي كه آتش علت سوزاندن است؟ چه شد كه نسوزاند و آيا اين سوزاندن شكسته شدن قانون عليت است؟ عرض كرديم كه قانون عليت يك قانون عمومي است، منتها در حاشيه اين حادثه يك حقايقي وجود دارد كه آن حقايق از نظر ما پوشيده است: براي مثال، اگر بخواهيم به شكل خيلي ساده و واضحي مثال بزنيم، يك گل آتشي خيلي تندي را ما در اينجا برميافروزيم، بعد يك جسمي را كه خيس آب هست روي آن مياندازيم، اينجا آتش آن جسم خيس را نميسوزاند و اين حاكي از آن نيست كه قانون عليت نقض شده، بلكه حكايت از اين دارد كه شرايط براي عملكرد آن قانون عليت موجود نيست، زيرا سوزاندن آتش جسم خارجي را، تابع يك شرايطي است و در همه حال آتش نميسوزاند، لذا در صورتي كه مانعي مثل آن، يا يك مادهي عايق نداشته باشد ميسوزاند، يا فرض كنيد وقتي ميگوئيم آتش علت سوزاندن است معنايش اين نيست كه آتش جسم خارجي را از هر فاصلهاي ميسوزاند، بلكه شرط اينكه قانون عليت در اينجا اثر بكند تماس است. يعني جسم خارجي بايد با آتش تماس پيدا كند تا آتش علت سوزاندن بشود. البته در ايم مثالي كه زديم نميخواهيم بگوئيم حضرت ابراهيم را با آب خيس كرده بودند. يا يك عايقي به او چسبانده بودند، بلكه براي اين است كه توجه داشته باشيد علت كه موجد معلول است و قانون عليت كه تحقق پيدا ميكند اين مطلق نيست و هر علتي معلول خود را شرايط خاصي ايجاد ميكند. مثلاً فرض كنيد رها كردن جسمي را از بالا، علتي براي فرود آمدن آن جسم است ، يعني اگر يك جسمي را از بالا رها كنيد فرود ميآيد، اما آيا در خلاء و آنجا كه هوا وجود ندارد هم همينطور است؟ يا آن جايي كه يك جسم جاذبهداري را در سطح فوقاني قرار داده باشيم بازهم همينطور است؟ يقيناً اينطور نيست و اين علت، يعني رها كردن از بالا معلول را كه فرود آمدن است در شرايطي ايجاد ميكند كه از لحاظ طبيعي بايستي يك چيزهايي باشد و يك چيزهايي نباشد، ولذا اگر يك چيزي را رها كرديم كه نيامد پائين، نبايد بگوييم قانون عليت نقض شده، اينجا قانون عليت نقض نشده، بلكه يا شرايط عملكرد قانون عليت وجود ندارد و يا يك مانعي وجود دارد. در باب معجزات قضيه اينطور است يعني وقتي ما مشاهده ميكنيم ابراهيم را در آتش مياندازند، بعد قرآن ميگويد فانجاه الله من النار (عنكبوت - 24): خدا او را از آتش نجات داد، نه اينكه از آتش آمد بيرون، بلكه در همان آتش بود و نجات پيدا كرد و اين به معنا نيست كه عليت آتش اينجا افادهي معلول نكرد، يعني معلول كه سوزاندن بود از اين علت تراوش نكرد، ولذا قانون عليت نقض نشد. ما يك چيزي از قانون عليت ميدانيم، و آن اينست كه آتش علت سوزاندن است، اي بسا موانعي در اينجا وجود دارد، يا شرايط تحصيل نشدهاي در اينجا باشد كه اين آتش آمادگي سوزاندن را ندارد، يعني شرايط تأثير اين علت در ايجاد معلول وجود خارجي پيدا نميكند، كه البته همهي اينها با قدرت الهي تحقق پيدا ميكند.
معجزه ناقض روال طبيعي عملكرد قانون عليت است
ماحصل مطلب اينكه معجزه نقض قانون عليت نيست، اما نقض روال طبيعيي عملكرد قانون هست، يعني عملكرد اين قانون طبيعي بطور طبيعي عوض شده و آن شكلي كه اين كار، طبيعي انجام ميگرفت، آن شكل نقض شده و اين مانعي ندارد، يعني جسمي مثل جسم حضرت ابراهيم را در حال معمولي وقتي در آتشي، مثل آن آتشي كه براي ابراهيم افروخته بودند، اگر بيندازند كباب خواهد شد، اين شكل طبيعيي قضيه است، اما آيا شكل طبيعي همهي محتواي قانون عليت است؟ البته نه، بلكه بخشي از آن قانون عليت است كه ما از او خبر داريم، كه زياد تكرار شده و زياد اتفاق افتاده است. پس همهي محتواي قانون عليت سوزاندن آتش اين نيست كه ما در طبيعت مشاهده ميكنيم، ممكن است شكل ديگري هم وجود داشته باشد كه حتماً وجود دارد و او همان شكل افتادن ابراهيم در آتش است، كه در آنجا ديگر بدنِ مثل ابراهيم در مثا آنچنان آتشي نميسوزد. اما اين شرايط فوق طبيعي را كه گفتيم نقض شكل طبيعي است، چه كسي بوجود ميآورد؟ اين را قدرت الهي براي قدرت نمايي بوجود ميآورد، ولذا لازم نيست هميشه بوجود بياورد، مثل قضيه اژدها شدن عصاي حضرت موسي (ع) و بقيه معجزاتي كه وجود دارد. پس بطور خلاصه عرض ميكنيم: معجزه يك فعل و انفعالي است كه خود آن فعل و انفعال از قانون الهي در طبيعت خارج نيست، منتها بشريت نه آن قانون را ميشناسد، (لااقل در آن هنگامي كه اين واقع ميشود) و نه توانائي دارد كه آن قانون را تحقق ببخشد، يعني آن فعل و انفعال را بوجود بياورد، ولذا تنها چيزي كه بشر از اين قانون و اثر آن قانون احساس ميكند خود آن فعل و انفعال است كه در خارج اتفاق ميافتد، او را فقط ميتواند ببيند، اما اينكه تابع چه قانوني است؟ اين را ديگر در معجزه نميتواند ببيند و راز معجزه بودن هم به عجز آوردن مخاطبان است، يعني مخاطبان نميتوانند تحليل كنند كه اين چگونه اتفاق افتاد؟ مثل بيرون آمدن شتر از سينهي كوه. در قضيهي صالح كه قومش از او خواستند از سينهي كوه شتري را بيرون بياورد در حالي كه كرّهاي زائيده باشد و اين معجزه انجام شد. طبيعي است كه وقتي كرّه ميخواهد زائيده شود يقيناً در رحم او بوجود ميآيد و ارشد ميكند و از مجراي رحم بيرون ميآيد ـ اين كارها در شتر بطور طبيعي ممكن است يكسال طول بكشد. يعني آن عاملي كه موجب ميشود اين كرّه در شكم او بوجود بيايد و بعد رشد كند و بعد مجراي رحم آماده بشود در بيرون آمدن او، اينها در ظرف يكسال بايد انجام بگيرد، اما عواملي را خداي متعال بوجود ميآورد كه اين حادثه در ظرف يكساعت، يا در ظرف يكروز مثلاً انجام بگيرد، كه البته اين، آن قسمت آسانتر و تقريب به ذهن ما است، والاّ آن قسمت مشكلتر كه ذهن ما از آن دور است بيرون آمدن از كوه است، حالا اين كار فوق طبيعت را باعوامل و علل و فعل و انفعالاتي كه همراه دارد خداي متعال چرا انجام ميدهد؟ براي خاطر آن هدف و داعيه بزرگي است كه پشتسر اين قضيه هست وآن، اعتقاد و ايمان و هدايت جمع كثيري از انسانهاست كه وابستهي به اين حادثه است. البته اين چنين معجزاتي مربوط به همان زمانهاست، لكن در زمانهاي بعدي اينگونه معجزهها يا كمتر بوده، يا در مواردي اصلاً نبوده، يعني هرچه به عقبتر برميگرديم، ميبينيم معجزات خلاف روال طبيعي بيشتر ميشود، براي اينكه سطح ذهنها و فكرها بسيار پائين بوده و كارآئي و ميدان استدلال كمتر و محدودتر بوده است و چون بالاخره بايستي پيام الهي به بشر برسد و بشر بايد به هدايت الهي هدايت بشود، اينها را ميآورند تا ذهنها و عقلهاي بشر را خاضع كنند، والاّ ممكن بود خداي متعال حالتي در آنها ايجاد كند مثل حالت خواب و حالت تخدير كه فكر را بپذيرند. لكن بشر ميبايستي بفهمد و بپذيرد و براي فهميدن و پذيرفتن او اگر استدلال و برها و علت پائين بودن ذهنها كافي نبود حتماً يك چنين چيزي لازم است.
معجزه ناقض روال طبيعي عملكرد قانون عليت است
ماحصل مطلب اينكه معجزه نقض قانون عليت نيست، اما نقض روال طبيعيي عملكرد قانون هست، يعني عملكرد اين قانون طبيعي بطور طبيعي عوض شده و آن شكلي كه اين كار، طبيعي انجام ميگرفت، آن شكل نقض شده و اين مانعي ندارد، يعني جسمي مثل جسم حضرت ابراهيم را در حال معمولي وقتي در آتشي، مثل آن آتشي كه براي ابراهيم افروخته بودند، اگر بيندازند كباب خواهد شد، اين شكل طبيعيي قضيه است، اما آيا شكل طبيعي همهي محتواي قانون عليت است؟ البته نه، بلكه بخشي از آن قانون عليت است كه ما از او خبر داريم، كه زياد تكرار شده و زياد اتفاق افتاده است. پس همهي محتواي قانون عليت سوزاندن آتش اين نيست كه ما در طبيعت مشاهده ميكنيم، ممكن است شكل ديگري هم وجود داشته باشد كه حتماً وجود دارد و او همان شكل افتادن ابراهيم در آتش است، كه در آنجا ديگر بدنِ مثل ابراهيم در مثا آنچنان آتشي نميسوزد. اما اين شرايط فوق طبيعي را كه گفتيم نقض شكل طبيعي است، چه كسي بوجود ميآورد؟ اين را قدرت الهي براي قدرت نمايي بوجود ميآورد، ولذا لازم نيست هميشه بوجود بياورد، مثل قضيه اژدها شدن عصاي حضرت موسي (ع) و بقيه معجزاتي كه وجود دارد. پس بطور خلاصه عرض ميكنيم: معجزه يك فعل و انفعالي است كه خود آن فعل و انفعال از قانون الهي در طبيعت خارج نيست، منتها بشريت نه آن قانون را ميشناسد، (لااقل در آن هنگامي كه اين واقع ميشود) و نه توانائي دارد كه آن قانون را تحقق ببخشد، يعني آن فعل و انفعال را بوجود بياورد، ولذا تنها چيزي كه بشر از اين قانون و اثر آن قانون احساس ميكند خود آن فعل و انفعال است كه در خارج اتفاق ميافتد، او را فقط ميتواند ببيند، اما اينكه تابع چه قانوني است؟ اين را ديگر در معجزه نميتواند ببيند و راز معجزه بودن هم به عجز آوردن مخاطبان است، يعني مخاطبان نميتوانند تحليل كنند كه اين چگونه اتفاق افتاد؟ مثل بيرون آمدن شتر از سينهي كوه. در قضيهي صالح كه قومش از او خواستند از سينهي كوه شتري را بيرون بياورد در حالي كه كرّهاي زائيده باشد و اين معجزه انجام شد. طبيعي است كه وقتي كرّه ميخواهد زائيده شود يقيناً در رحم او بوجود ميآيد و ارشد ميكند و از مجراي رحم بيرون ميآيد ـ اين كارها در شتر بطور طبيعي ممكن است يكسال طول بكشد. يعني آن عاملي كه موجب ميشود اين كرّه در شكم او بوجود بيايد و بعد رشد كند و بعد مجراي رحم آماده بشود در بيرون آمدن او، اينها در ظرف يكسال بايد انجام بگيرد، اما عواملي را خداي متعال بوجود ميآورد كه اين حادثه در ظرف يكساعت، يا در ظرف يكروز مثلاً انجام بگيرد، كه البته اين، آن قسمت آسانتر و تقريب به ذهن ما است، والاّ آن قسمت مشكلتر كه ذهن ما از آن دور است بيرون آمدن از كوه است، حالا اين كار فوق طبيعت را باعوامل و علل و فعل و انفعالاتي كه همراه دارد خداي متعال چرا انجام ميدهد؟ براي خاطر آن هدف و داعيه بزرگي است كه پشتسر اين قضيه هست وآن، اعتقاد و ايمان و هدايت جمع كثيري از انسانهاست كه وابستهي به اين حادثه است. البته اين چنين معجزاتي مربوط به همان زمانهاست، لكن در زمانهاي بعدي اينگونه معجزهها يا كمتر بوده، يا در مواردي اصلاً نبوده، يعني هرچه به عقبتر برميگرديم، ميبينيم معجزات خلاف روال طبيعي بيشتر ميشود، براي اينكه سطح ذهنها و فكرها بسيار پائين بوده و كارآئي و ميدان استدلال كمتر و محدودتر بوده است و چون بالاخره بايستي پيام الهي به بشر برسد و بشر بايد به هدايت الهي هدايت بشود، اينها را ميآورند تا ذهنها و عقلهاي بشر را خاضع كنند، والاّ ممكن بود خداي متعال حالتي در آنها ايجاد كند مثل حالت خواب و حالت تخدير كه فكر را بپذيرند. لكن بشر ميبايستي بفهمد و بپذيرد و براي فهميدن و پذيرفتن او اگر استدلال و برها و علت پائين بودن ذهنها كافي نبود حتماً يك چنين چيزي لازم است.
معجزات حضرت موسي (ع)
در باب قرآن، كه عرض كرديم قرآن معجزه است و در معجزاتي از قبيل قرآن كه تحدّي و نوعي به ميدان مبارزه امدن است، كه بعضي از معجزات گذشته هم مثل معجزهي حضرت موسي از همين قبيل است: چون در زمان حضرتموسي آنطور نوشتند و گفتند، بازار كارهاي خارقالعاده و جادوگري روج زيادي داشته و با كارهاي عجيبي كه ميكردند اذهان انسانها را بخودشان جذب ميكردند. معجزهي حضرت موسي هم كه نوعي به ميدان آمدن و مبارزه طلبيدن از آن كساني است كه اهل آن قدرت نمائيها بودند، شبيه كار خود آنهاست. يعني آنهاكارهايي و تردستيهايي ميكردند كه در يك نگاه عاميانه و سطحي ميان كار آنها و كار حضرت موسي يك شباهتي وجود داشت. يعني از نوع كار آنها: يا بگوييم شبيه كار آنها اما در سطح معجزه را حضرت موسي به عنوان مبارزه طلبي و به عنوان ميدانداري در مقابل صاحبان اين مايه اقتدار آنروز انجام داد.
معجزات حضرت عيسي (ع)
زمان حضرت عيسي دوران رونق و رواج دانش پزشكي و پديد آمدن پزشكان بزرگ و معروف دنياست كه در سطح امپراطوري رم بخصوص امثال: بقراط و جالينوس و امثالهم يا كساني كه پيش از اينها بودند. مايههاي پزشكي و شفا دادن بيمان رايج بوده، لذا معجزهي حضرت عيسي براي قانع كردن و گرفتن ميدان از دست طرف ديگر معجزهاي از سنخ همانهاست، يعني به حسب بينش سطحي و عاميانه شبيه كار همانها بود، آنها مريض را معالجه ميكردند،حضرت عيسي مريض لاعلاج را شفا ميداد، يا مثلاً كور مادرزاد را بينا ميكرد و يا مرده را زنده ميكرد، يعني چيزي در همان ميدان، منتها در سطح بالاتر، كه وقتي ما به معجزات پيغمبران گذشته نگاه ميكنيم، ميبينيم: قرآن هم همينطور است.
در محيط نزول قرآن آن چيزي كه مايهي تفاخر و آيت تقدم بيقيد و شرط به حساب ميآمد سخن و سخنوري بود، يعني بزرگان قبايل و حتي شاهزادههاي عربي و اميرزادگان عربيي همان دوران، هنر مهمشان سخنوري بود. مثل امرء و القيس كه خودش يك امير و شاهزادهاي بود، اما در عين حال معروفيتش به شعر اوست. و گفتيم كه مردم عرب، مردم باذوق و شعر فهم بودند، در مقابل شعر به هيجان ميآمدند و تحت تأثير قرار ميگرفتند، و همه كاري را شعر ميكرد، لذا در نوع كار خود آنها در آن ساخت و صحنه، قرآن كه از نوع زبان است ميآيد و در همهي اين نوع معجزهها كه ميدان داري و تحدّي و مبارزهطلبي نسبت به فن رايج زمان در آنها هست يك نكتهاي وجود دارد، و آن اين است: كه اگر چه معجزه در آن ميدان است و به نظر عاميانه در همان سطح و از آن سنخ كار است، اما يك تفاوت جوهري با آن كارها دارد، ظاهر قضيه مثل هم است و يك آدم عامي وقتي نگاه ميكند. اين دو كار را شبيه هم ميبيند، مثلاً وقتي حضرت موسي عصا را ميانداخت روي زمين عصا تبديل به يك مار بزرگ ميشد.
فاذا هي حيه تسعي (طه - 20): يك ماري كه در حال حركت كردن و جولان دادن و تكاپو بود. وقتي جادوگران را آوردند براي مقابله، آنها هم كارهايي از همين قبيل كردند: فاذا حبالهم و عصيهم يخيل اليه من سحر هم انها تسعي (طه - 66) آنها هم عصا و ريسمان داشتند عصاها و ريسمانها را ميانداختند روي زمين و كسي كه نگاه ميكرد خيال ميكرد اينها دارند حركت ميكنند. يعني ظاهر كار شبيه هم بود و فرعون و پيروانش وقتي ديدند در مقابل كاري كه موسي با يك عصا كرده بود، اينها هم عصاها و ريسمانهاي متعددي را روي زمين ريختند، و لولهاي شد و در آن فضا هركس نگاه ميكرد خيال ميكرد بر اثر جادوگري آنها آن ريسمانها و چوبدستها دارد حركت ميكند، يعني اينها با چشم عادي و معمولي با هم تفاوتي ندارند، اما خود اهل فن و ان كسي كه ساحر است كه خودش اينها را درست كرده، او وقتي ميبيند. ميفهمد چيزي را كه پيغمبر آورده از نوع اينها نيست و ملتفت ميشود يك فرق جوهري باهم دارند، اگر چه به ظاهر و با ديد عاميانه در يك ميدان و از يك سنخند، اما داراي يك تقاوت مرحلهاي و جوهرياند، ولذا وقتي عصاي موسي افتاد روي زمين و اوهم شروع كرد به حركت كردن همين كه چشم جادوگران به آن عصا افتاد، گفتند اين غير از كار ماست و بلافاصله قبل از اينكه مردم عادي بفهمند معجزه است ايمان آوردند، چون كار خودشان را به خوبي ميشناختند و در مورد معجزه حضرت عيسي (ع) هم اين امر صادق بود، يعني تفاوت بين شفا دادن كور مادرزاد با شفا دادن كسي كه چشم داشته و نابينا شده زياد است و اين دومي يك چيز كاملاً ممكن است، لكن آن اولي كه به نظر ناممكن ميآيد را حضرت عيسي انجام ميداد.
در مورد پيغمبر خاتم (ص) هم عيناً همينطور است. يعني قرآن را يك كسي كه آشنا به فنون فصاحت و بلاغت و اهل بيان و سخنوري نيست، شايد وقتي نگاه ميكند تفاوت او را با يك سخن عربي، بخصوص اگر آن سخن عربي داراي زر و زيورهاي بياني باشد چندان نميفهمد، اما آن كساني كه خودشان اهل سخنوري بودند همين كه سخن قرآن مطرح ميشد آنها ميديدند يكچيز فوقالعادهاي است و از نوع كار آنها نيست. ايمان ميآوردند. البته بعضي هم كه خيلي لجوج و عنود بودند يك چيزي ميگفتند و ايمان نميآوردند، بالاخره:
هر دروني كو خيالانديش شد چون دليل آري خيالش بيش شد
اين هم يك نكته در مورد معجزه بودن قرآن، و نكتهي ديگر در اين باب اين است كه:
جاودانگي اعجاز قرآن
وقتي خود آن حقيقت و پديده (يعني قرآن) معجزه است، لازمهاش جاودانگي است و فرق ميكند با يك عمل معجزآسا در يك زمان خاص. فرض كنيد: حضرت موسي (ع) كه معجزه كرد و با عصاي خودش در يك بخشي از بحر احمر آبها را پس زد راه خشكي را باز كرد و مردم را از آنجا عبور داد، اين معجزه است، اما اين معجزه يك حادثه بود و تمام شد لكن قرآن جاودانه است. و اين جاودانگي قرآن با جاودانگي دين مرتبطند و چون دين اسلام دين آخر و دين جاودانه است، پس معجزهي او هم بايد معجزهي جاودانه و هميشگي باشد، ولذا اعجاز را در خود قرآن قرار دادهاند. پس اينكه عرض كرديم ميفرمايد: فأتوا بسوره من مثله: يك سورهاي ازاين قبيل بياوريد، اين منحصر به زمان صدر اسلام نيست، بلكه همين الان هم يك چنين چيزي وجود دارد و جون الان هم نميتوانند اين كار را بكنند در حالي كه اهل زبان اعتراف دارند به اينكه قرآن يك چيز فوقالعاده و برجستهاي هست، پس بنابراين: معجزه بودن قرآن حتي بعد از گذشت چهارده قرن همچنان به قوت خود باقي است.
كساني از اهل معرفت و اهل دانش را در كتابها ذكر كردهاند كه در مقابل قرآن خضوع داشتند، يك نويسنده و شاعر فصيح بزرگ مسيحي در همين زمانهاي نزديك به زمان ما به نام شبلي شميل بود كه شايد گرايشهاي مادي هم داشت و من حالا خصوصياتش را در ذهن ندارم. همين شاعر اديب مسيحي يا قصيدهي مفصلي دربارهي قرآن و دربارهي پيغمبر ما دارد كه يك بيتش اين است:
اني وان اكن لم ادين بدينه هل اكفرن بمحكم الاياتي
من اگر چه به دين او اعتقادي ندارم آيا ميتوانم كفر و انكار بورزم به اين آيات محكمهي قرآن. او يك عرب مسيحي است، اعتقادي هم به قرآن ندارد و بالاخره هم قبول نكرده يعني برحسب آنچه كه ظواهر قضيه نشان ميدهد، همان رسوبات و همان چيزهايي كه غالباً جلو اذعان و ايمان حركت صحيح انسان را ميگيرد، جلو او را هم ظاهراً گرفته، شايد هم در خفا ايمان آورده كه ما خبر نداريم. اما ميگويد من حقايق قرآن را نميتوانم انكار كنم، يعني او كه در قرن چهاردهم هجري زندگي كرده، چرا نزديك به چهارده قرن به نزول قرآن اين اعتراف را ميكند؟ چون خودش هم اهل زبان است، هم عارف است و هم واقف است، لذا وقتي نگاه ميكند به قرآن ميفهمد كه اين كتاب چقدر مهم است. يا آن توماس كارلايل معروف انگليسي كه ظاهراً اواخر قرن 19 و اوايل قرن 20 ميزيسته، دربارهي قرآن كتاب دارد و مفصل حقايق قرآن را گفته البته او اهل زبان نيست و احتمالاً مثل ما كه خيلي با لفظ و زيبائيهاي لفظي انسي نداريم و ممكن است نفهميم، او هم از الفاظ قرآن چيزي نفهميده، اما از مفاهيم و معاني قرآن چيزهايي فهميده. يا همين جانديون فورد انگليسي معروف كه در اين اواخر حدود 30 ، 40 سال پيش مرحوم غلامرضا سعيدي مترجم معروف، كتابش را ترجمه كرد، بنام عذر تقصير به پيشگاه محمد، همهي اينها غير مسلمان و مسيحي هستند و چون خودشان اهل دانش و بينش هستند وقتي نگاه ميكنند به حقايق قرآن و محكمات آيات اين كتاب را ميبينند تشخيص ميدهند كه اين حقايق مربوط به ذهن محدود بشر نيست، ولذا غير قابل انكار است و اين خودش معجزهي جاودانهي قرآن و جاودانگي اعجاز قرآن است. اما نكتهي آخر درباب معجزه بودن قرآن از جهت لفظ را كه اشاره كردند چند جملهاي ميگويم: چون در يك سخن مفاهيم را هم ميتوان با الفاظ معمولي و غيرزيبا و غيرهنرمندانه ادا كرد و هم ميشود انسان مفاهيم را با الفاظ زيبا ادا بكند و الفاظ قرآن زيباترين الفاظ است، همهي فصحا و بلغاي عرب كه پيرامون علوم مختلف ادبي عرب كتاب نوشتند، در جاهاي مختلف به قرآن استشهاد ميكنند يعني هرجا كه ميخواهند زيبائي جمله يا عبارتي را ثابت كنند استدلال ميكنند به آيه قرآن و ميگويند قرآن اينطور بيان كرده، يعني قرآن معيار و استاندارد زبان عرب است و هيچكس ترديد ندارد كه وقتي چيزي در قرآن آمد اين در اوج زيبايي و صحت و اتقان است.
زيبائي الفاظ و آهنگين بودن لحن در قرآن
پس يك مطلب زيبائي الفاظ است و مطلب دوم آهنگين بودن، سخن بدون سبك آهنگ شعري است، يعني سخن آهنگين است و يك طنين ويژهاي در همهي كلمات قرآن وجود دارد و هيچ آيهاي از آيات قرآن را انسان پيدا نميكند كه اين خصوصيت را نداشته باشد. مثلاً يك نوع طنين خاصي و يك نوع آهنگ خاص و يك نظم و نسق خاصي در همه جاي قرآن هست. البته وزن مخصوصي ندارد، اما ان حالات آهنگين در همهي عبارات و جملات و حتي كلمات قرآن وجود دارد كه اين آهنگ غير از اوزاني است كه در اشعار عرب با اشعار فارسي هست، يا اشعار اروپايي كه شكل وزنيي مخصوص خودش را دارد، مثلاً اشعار انگليسي يك وزن مخصوصي دارد كه سبك وزنهاي ما نيست، اما وزن قرآن از اين نوع اوزان نيست، بلكه يك شكل خاص و يك آهنگ ويژهاي است كه انسان وقتي آيه قرآن را بخواند آن راحس ميكند، البته مشروط براينكه كلمات را بتواند از هم تفكيك كند. بعضي هستند كه وقتي قرآن ميخوانند چون معنايش را نميفهمند كلمات را از هم تفكيك نميكنند، يك كلمه را به يك كلمهي ديگر وصل ميكنند آنوقت آن آهنگين بودن قرآن را درك نميكنند، در حالي اگر يك حداقل اشرافي به معناي داشته باشد كه الفاظ وجملات را بتواند ازهم جدا بكند، آن وقت آهنگين بودن قرآن كاملاً بدست ميآيد و نكتهي بعدي در آن جنبهي لفظي است كه در همهي ابواب به زيبائي سخن گفته. مثلاً درباب شعر: شعراي عرب ميگويند اوج شعري فلان شاعر آن جايي است كه راجع به جنگ سخن ميگويد، لذا وقت وارد چيزهاي ديگر شعرش بشود از اوج ميافتد، اما اوج شعري فلان شاعر ديگر، آن وقتي است كه در بزم سخن ميگويد، كه وقتي از بزم بيرون ميآيد تا وارد زندگيي معمولي يا رزم بشود، شعرش از اوج ميافتد. در فارسي هم همينطور است،مثلاً لحن حماسي و سخن زيباي فردوسي در ميدانهاي مشخص اوج ميگيرد اما مثنوي سعدي كه همان كتاب بوستان سعدي است، و دربارهي مسائل حكمت آميز حرف ميزند، وقتي وارد رزم ميشود كه ميخواهد بگويد من هم ميتوانم مثل فردوسي سخن بگويم و شروع ميكند به گفتن، همهي كساني كه با سعدي و زبان سعدي آشنا هستند ميگويند ايكاش اين سخن را سعدي نگفته بود. يعني همين كه گفته ما حالا ميگوئيم و وارد ميدان شده، همين كار را خراب كرده، چون سخن رزم و ميدان جنگ كار سعدي نبوده، ولذا اگر به همان سخنان حكمتآميز در بوستان بسنده ميكرد برايش بهتر بود، يا مثلاً حافظ شيرازي كه خداوندگار زبان غزل است و هيچ غزلي بهتر از غزل او معني ندارد، در آخر ديوانش چند قصيدهاي هم هست كه آدم وقتي آن قصيدهها را ميبيند، آرزو ميكند كه ايكاش حافظ اينها را نميگفت: شعراي عرب هم همينطورند. در ميان شعراي عرب ميگويند مثلاً: فلان شاعر وقتي سواره است خوب شعر ميگويد. يعني وقتي پشتزين اسب نشسته وقت شعر گفتن اوست، لكن قرآن اينطور نيست و در همهي بخشها آن روح زيبائي خودش را دارد، يعني آنجا كه آيات عذاب را بيان ميكند درست مثل همان جايي است كه نعيم بهشت را دارد بيان ميكند و آنجايي كه حال كفار را ميگويد به همان زيبايي است كه حال مؤمنين و حال اهل بهشت را بيان ميكند. آنجا كه از زهد و بياعتنايي دنيا سخن ميگويد، همانقدر زيباست كه ماجراي دنبال كردن زن عزيز مصر يوسف را در اطاق خلوت بيان ميكند، تا بلكه اين جوان زيبارو را بتواند به چنگ بياورد و يوسف هم در اوج زيبائي و جواني از چنگ آن زن عاشق و مشتاق دل از كفداده داشت ميگريخت. قرآن وقتي اين منظرهي عاشقانه را ترسيم ميكند، با همان زيبايي است كه راجع به بياعتنايي دنيا ميگويد: انما الحيوه الدنيا لعب و لهو (محمد - 36) يعني ميدانها و صحنهها و ساحتهاي مختلف و مضمون، هيچ تفاوتي نميكند در اينكه لفظ زيبا باشد. اينها زيبائيهاي لفظي و غير از اين، باز هم جهات زيبائي لفظي هست كه من حالا نميخواهم آنها را به تفضيل بگويم. اما در جنبهي معنا: شعر را وقتي شما نگاه ميكنيد، زيباترين شعر آن است كه خيالآميزترين و از واقعيت دورترين باشد، يعني اگر بخواهند در نهايت زيبايي شعر بگويند، بايستي يك قدري از واقعيتها فراتر بروند و با خيال آميخته كنند. ميگويند چرا نظامي گنجوي در اين چند منظومه و مثنويهاي پنجگانه كه اسمش خمسهي نظامي است، به سراغ ليلي و مجنون، يا مثلاً به سراغ خسرو و شيرين و اسكندرنامه رفته؟ و يك آدم حكيمي مثل حكيم نظامي چرا به سراغ داستان پيغمبران و داستانهاي صدر اسلام و جنگهاي پيغمبر نرفته؟ جواب ميدهند اگر ميخواست سراغ آن حقايق تاريخي و حقايق مقدس برود نميتوانست خيال انگيزي كند و مچش را ميگرفتند تفسير به رأي كردي، اما درباب خسرو و شيرين هرچه گفت گفته و هرچيزي به ذهنت بيايد كه ميتواني زيباتر تصوير كني ميدان آزاد است بگو. اصل داستان هم معلوم نيست چقدر درست باشد، تا چه رسد به زيورها و حواشي؟ يا داستان و منظومه ليلي و مجنون نظامي هم همينطور است، اگر بخواهند متن واقع را بيان كنند نميتوانند شعر بگويند. نظامي در همين منظومهي ليلي و مجنون به پسرش خطاب ميكند:
در شعر مپيچ و در فن او چون اكذب اوست و احسن او
ميگويد سراغ شعر نرويد چگونه بهترين شعر، دروغترين شعر است، براي اينكه خيالپردازي و دروغپردازي بطور طبيعي در آن وجود دارد. اما قرآن اوج زيبايي وهنراش مرّ واقعيت است، يعني در متن واقع و بدون يك ذره خيالپردازي بيان شده است و اين از آن جهات معنوي اعجاز قرآن است كه امكان ندارد بشر بتواند به اين زيبائي دور از دروغپردازي و خيالپردازي سخن بگويد و تمام داستانهاي قرآن همينطور است!
خلاصه گوئي قرآن در بيان حوادث
قرآن در بيان حوادث تاريخي هم حوادث را تقطيع ميكند و حتي همهي واقعيت را لازم نميداند بگويد، لذا آن قسمتهاي لازم را ميگويد. فرضاً در قضيه حضرت سليمان كه وقتي ديد هدهد غايب است، ميگويد: لاعذبنه عذاباً شديدا و لاذبحنه اوليأتيني بسلطان مبين (نمل - 21) ديگر نميگويد بعد از اينكه حضرت ديد هدهد نيست خبر آوردند كه هدهد آمد و بعد نشست و سلام كرد و حضرت جواب دادند، درست ميرسد به آن جاي مورد احتياج و در بيان قرآن شما ميبينيد هدهد آنجا حاضر است و ميگويد رفتم شهري را كشف كردم بنام سبأ و داستان مهمي را از سبأ براي تو آوردم. آن نقطهي مورد احتياج را بيان ميكند بدون هيچ حشو و زوايدي، حتي در بيان حقايق هم آن حقايقي را كه به گفتن آنها احتياجي نيست بيان نميكند و يك نكتهي ديگر همان است كه هفتهي قبل گفتم عميق بودن و تمام نشدني قرآن است كه وقتي نگاه ميكنيد 300 - 400 صفحه كتاب ايت و هر صفحهاي مثلاً 20 سطر دارد، هر سطري يا هرچند سطر يك آيه است، يعني از لحاظ كميت محدود است اما وقتي انسان ميرود و غور ميكند، ميبيند واقعاً تمام نميشود. خدا ميداند كه من چقدر تأسف ميخورم كه چرا شما خواهران و برادران عزيز با بيان و زبان قرآن آشنا نيستيد، تا اين احساسي را كه من دارم شما هم داشته باشيد؟ هركسي با درون قرآن آشنا باشد و در قرآن تدبر كند همين احساس را خواهد داشت، حتي آن كساني كه با زبان قرآن آشنا نيستند و از روي ترجمه يك چيزك سايه روشني بدست ميآورند، آنها هم وقتي تدبر ميكنند تمام نميشود و انسان هرچه فكر كند ميبيند بحرلايفني است كه هرچه در آن فرو ميرود به عمق آن نميرسد و اين واقعاً اعجاز قرآن است كه ممكن نيست انسان به عمق آن برسد يعني خود بنده هم كوچكتر از آن هستم كه بتوانم تصورش را بكنم، حتي عارفان بالله و علماي بزرگ و ائمههدي عليهم السلام هم همين حرف را ميزنند و ميگويند هر چه غور ميكنيم ميبينيم عمق آن پايان ندارد و با توجه به اين خصوصيات است كه قرآن ميفرمايد: فان لم تفعلوا و لن تفعلوا پس اگر مثل قرآن و سورهاي از قرآن نياورديد كه هرگز نخواهيد هم توانست آورد ـ پس برحذر باشيد از آن آتشي كه آتشگيرهي آن آدمي و سنگ است.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته