توضحي پيرامون انذار و تبشير

حاصل اين جمله در حقيقت انذار و ترساندن است كه من در پايان بحث امروز راجع به انذار و تبشير بحث كوتاهي را عرض خواهم كرد حالا پيرامون همين جمله مقداري توضيح مي‌دهم:

اما « وقود » به معناي آتش‌گيره است و قاعدتاً آتش قائم به يك جسمي است، يعني شما يك جسمي را مي‌سوزانيد شعله و حرارت آتش بر اثر سوختن آن جسم بوجود مي‌آيد. حالا آن جسم يا غليظ است مثل هيزم و يا جسم رقيق‌تري مثل گاز فرض كنيد، به هر حال يك جسمي در شرايط خاصي احتراق پيدا مي‌كند. و اين احتراق همان آتش است كه سوزندگي و روشنايي و اشتعال و اين چيزها را با خودش دارد. «وقود» يعني همان ماده و همان جسمي كه مايه سوزاندن آتش است و بعضي همين را با آتش زنه اشتباه كردند! يعني آن چيزي مثل تراشه يا پوشالي كه آنرا روشن مي‌كنند تا اجسام حول و حوش او آتش بگيرد و اين اشتباه، يك اشتباه در فهم مراد قرآن را پشت سر خود دارد كه من حالا نمي‌خواهم آن اشتباه را بگويم، ولذا شما درستش را بدانيد كه «وقود» يعني به معناي «ما يتقد في‌النار» است، يعني آنچه كه در آتش مشتعل مي‌شود و مي‌سوزد. بنابراين: آن آتشي كه در قيامت هست و آن چيزي كه در آن‌ آتش مي‌سوزد چيست؟ مي‌فرمايد: او جسم آدمي و سنگ است و در رابطه با آدمي آيات بسياري از قرآن به اين معنا تصريح دارد كه جسم آدمي در دوزخ مي‌سوزد و تأويل بردار هم نيست. كلما نزجت جلودهم بدلناهم جلوداً غيرها ليذوقو العذاب (56 - نساء).
يعني وقتي كه پوست‌هاي اينها بر اثر آتش مي‌سوزد، ما پوست ديگر به جسم آنها مي‌رويانيم تا حرارت آتش و شكنجه را بچشند. يا در دعاي كميل هست كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام مي‌فرمايد:

وهذا ما لا تقو له السموات و الارض يا سيدي فكيف بي: آتش دوزخ تو چيزي است كه آسمان و زمين طاقت آنرا ندارند تا چه رسد بمن، يعني تعبيرات روشني است كه پايان بحث پيرامون آن توضيح خواهم داد.

بحثي پيرامون والحجاره در آيه شريفه

بهرحال انسان گناهكار و انسان كافر و انساني كه از زحمت خدا محروم شده با اعمال خودش براي خود دوزخي فراهم آورده و در آن آتش مي‌سوزد. پس: وقودها الناس آدمي است و بعد از آن: والحجاره يعني سنگ است كه در معناي سنگ حرفهاي گوناگوني گفته شده:

بعضي‌ گفته‌اند، منظور از سنگ در اينجا، همان بتهاي سنگي است دكه كفار آنها را عبادت مي‌كردند كه همچنان در طول تاريخ اين بتهاي سنگي وجود داشته و امروز هم هست. بعضي هم اين طور حدس زده‌اند كه منظور از اين سنگ در آيه قرآن، سنگهاي قيمتي و جواهراتي است كه انسانها آنها را در دنيا زينت گمان مي‌كند و مايه تفاخر خودش به حساب مي‌آورد، ولذا چون همه‌ي اينها مغضوب خدا هستند خداوند آنها را مي‌سوزاند كه البته دليلي نيست كه مراد از والحجاره اينها باشد.

بعضي هم گفته‌اند منظور از سنگ، آن دلهاي آدمياني هستند كه ياد خدا را در دلها‌ي‌شان راه نمي‌دهند و در مقابل خداي متعال خضوع نمي‌كنند، يعني مثل سنگ هيچ موعظه و هيچ سخن حقي در آنها اثر نمي‌گذارد و آن كساني كه قائل به هر يك از اين سه معنا هستند براي تعبير و تفسير خودشان يك معناي رمزي را در نظر دارند و يك شاهدي هم از قرآن براي اين سخن‌شان ذكر مي‌كنند. اما اينكه گفتيم دليلي ندارد، يعني دليلي نداريم كه مراد از سنگ در اينجا همان چيزي باشد كه آنها مي‌گويند، والاّ مثلاً آن معناي اول كه گفتند مراد از سنگ‌ همان بتهاست آيه‌اي در قرآن داريم كه:

انكم و ماتعبدون من دون‌الله حصب جهنم (انبياء - 95): اين خطاب به كفار است، يعني شما و آن چيزهايي كه غير از خدا مي‌پرستيد همه‌ي شما با هم در جهنم خواهيد سوخت و اين را دليل گرفتند براي اينكه منظور از حجاره همان بتهاي سنگي است، در حالي كه مي‌دانيم همه‌ي چيزهايي كه مي‌پرستيدند از جنس سنگ نبودند، بلكه از جنس چوب و چيزهاي ديگر هم ممكن بود باشد. ولذا اين آيه در قرآن هست، اما اين آيه دلالت بر اين ندارد كه مراد از حجاره در اينجا همان بتهاي سنگي باشد، يا آن كساني كه مي‌گويند مراد سنگهاي قيمتي است، يك معناي رمزي در نظر دارند و آن همان چيزي است كه اشاره شد. اين سنگهاي قيمتي براي اشراف و مترفين و پولدارهاي دنيا در طول زمان، همواره يك وسيله‌ي تفاخري نسبت به ديگران بوده كه به آنها علاقه‌ي وافري داشتند و همان‌طور كه شنيديد و مي‌دانيد الماسهاي گران قيمت، يا برليانها و زمردهاي آنچناني را به سر و روي خودشان مي‌آويختند براي اينكه تفاخر كنند به انسانهاي ديگر، يعني صرف يك چيز زيبايي‌آور مورد نظر نيست، زيرا اي بسا يك چيز ديگري مثل گل شخص را زيباتر از همراه داشتن يك زمرد مي‌كند، اما زمرد از حيث گران‌بها بودن مورد نظر است، يعني براي پولدارها و براي برخورداران از ثروت مايه تفاخر است، ولذا آن كساني كه گفتند اين سنگ‌ها در آتش دوزخ سوخته خواهد شد. در واقع براي نفي اين بعد و اين جنبه‌ي حجاره يك چنين معناي رمزي و سمبليكي را از قرآن درآوردند. حالا با توجه به اينكه ما اين معناي سمبليك را قبول داريم و مي‌پذيريم كه وقتي اين وسايل قيمتي مايه تفاخر انساني برا انسان ديگر شد و انسانها را در مقابل آنها به تحقير كشاند اين چيز بدي است اما دليل بر اين نمي‌شود كه معناي حجاره در اين آيه شريفه مثلاً همان جواهرات باشد. يا آن كساني كه گفته‌اند منظور دلهاي سخت است در اين رابطه هم آياتي در قرآن هست كه مي‌گويند: ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهي كالحجاره اواشد قسوه و ان من الحجاره لما يتفجر منه الانهار (بقره - 73).

دلهاي اينها مثل سنگ است. يا سخت‌تر از سنگ، از سنگ گاهي آبي مي‌جوشد، اما از دلهاي اينها هيچ خيري نمي‌جوشد انسانهايي در دنيا هستند كه دلهاي‌شان واقعاً مثل سنگ است، هيچ حرف حقي و هيچ سخن معقول و منطقي و هيچ‌ انگيزه‌ي انساني در دلهاي اينها وجود ندارد و مشاهده نمي‌شود، مثل اين قساوتمندان معروف عالم كه انسان تعجب مي‌كند چگونه اينها در حقايق اينقدر سنگدل هستند؟! اما اينكه مراد از حجاره در اين آيه همين دلهاي سخت و سنگ باشد، براي اين هم انصافاً هيچ دليلي نداريم. وقودها الناس و الحجاره آتش‌گيره‌ي دوزخ خداوند، در قيامت انسانها هستند و سنگها. بهرحال اينكه بگوييم اين سنگ، يعني دلهاي سخت همان انسانهاست، با قرآن نمي‌شود اينگونه روبرو شد كه انسان از ذوق و سليقه‌ي خودش يك معنايي را تصور كند و آن را به حساب قرآن بگذارد و بگويد مراد اين است! نمي‌شود اينطور معنا كرد. البته بايد عرض كنم: كه اي‌بسا همين الفاظ و عبارات قرآني، معنا‌ي‌ي بسيار و دقيقي داشته باشد و الان كه من دارم براي شما بيان مي‌كنم در آن حدي كه مطالعه دارم و دقت كردم، چيزي را از آن نمي‌فهمم، يعني همان ظاهرش را حس مي‌كنم، اما يك انسان با معرفت بالا در يك توجه و تدبري، ناگهان ممكن است يك معناي بسيار ظريف و پرمغز و عميقي را از همين جمله پيدا كند اين چيزي است كه نمي‌شود آنرا نفي كرد، اين عبارت و اين جمله كه در كتابها هست تا آن جايي كه بنده فهميدم، گنجايش و تحمل اين معنا را كه براي شما بيان كردم ندارد و اين معاني را نمي‌شود بر اين كلمات بار كرد، اما ممكن است يك معناي ظريف و پرعمق ديگري داشته باشد.

لطائف معاني در تأمّلات قرآني

بنده در تأمّلات قرآني بارها اتفاق افتاده، بعد از آنكه يك آيه را بيشتر از صد مرتبه خواندم و يك معناي لطيفي را از آن نفهميده بودم، وقتي براي صدويكمين بار مي‌خوانم و دقت مي‌كنم آن معنا را درك مي‌كنم و حال اينكه آيه همان آيه است و من هم همان آدمي هستم كه آيه را صدبار با دقت خواندم و نفهميدم! آنوقت انسان تعجب مي‌كند كه چگونه اين معنا را از آيه نمي‌فهميد، ولذا شما با انس به قرآن به اين سلسله تأمّلات قرآني‌ي خودتان ادامه بدهيد و با تدبر به قرآن مراجعه كنيد، شايد بتوانيد يك معناي لطيفي پيدا كنيد. البته توجه داشته باشيد كه هر چيزي به ذهن انسان آمد فوراً نبايد بگود اين معناي قرآني است، بلكه بايد ازلحاظ تركيب زباني، سازگار و قابل قبول باشد، نه اينكه اگر يك معناي دوري به ذهن كسي برسد فوراً بگويد مراد اين است! چه دليلي دارد كه مراد آيه اين است؟ بايد انسان اهل زبان باشد تا بتواند معنا را از اين جمله بيرون بياورد و تا آنجايي كه من مي‌فهمم اينطور است كه وقود آتش دوزخ سنگ است. چوب را ديده بوديم كه در آتش بسوزد، اما آن آتش مشتعل و سوزنده‌اي كه سنگ را مي‌گدازد طبعاً آتش بسيار سختي است. اين براي ترساندن ما و براي توجه‌دادن به ما است كه بدانيم اين حقيقت دارد. يعني اين شكنجه براي انسانهاي ناسپاس و براي كساني است كه در اين نشأه دنيوي ناسپاسي كردند و اين چيزي است كه امروز اينها با دست خودشان براي آنجا فراهم مي‌كنند.

توضيحي پيرامون معناي كافر

پس اگر امروز ما خداي نكرده دچار وادي كفر به خدا شويم و از نعمت بزرگ هدايت الهي روي برگردانيم ناسپاسي‌ي آن نعمت بزرگ است كه يك چنين شكنجه‌اي براي ما آماه شده: اعدت للكافرين: و اينكه مي‌فرمايد: اين شكنجه براي كافران آماده شده است، كافر يعني چه؟ و ناسپاسي‌ي كدام نعمت الهي كفر است؟ آيا ناسپاسي نعمت نان و آبي كه خدا بما داده؟ كه البته ناسپاسي‌ي اينها هم بد است، اما ناسپاسي‌ي بزرگتر، ناسپاسي‌ي هدايت خداست. خدا راه را و وسيله‌ شناختن راه را در مقابل ما قرار داده و آن، خرد وانديشه و قدرت تأمّل و عقلي است كه در وجود ماست. لذا اگر ما اين عقل را با جهالت‌ها و تعصب‌ها و خودخواهي‌ها و با كوتاهي كردن در تأمّل و انديشه پوشانديم، از راه هدايت منحرف شديم و اين ناسپاسي و كفران نعمت الهي است و كافر يعني ناسپاس اين نعمت، البته ممكن است كساني در جهالت بمانند به خاطر اينكه دست‌شان نرسد، مثل اينكه انسان متوسط معمولي در يك گوشه‌ي دنيا كه نور هدايت به او نرسيده است و او هم دارد براي خودش به يك شكلي زندگي مي‌كند، او را ما به اين معنا كافر نمي‌گوئيم، يعني اين بي‌دين هست، اما كافر نيست بلكه كافر آن كسي است كه با راه هدايت مقابله مي‌كند و ناسپاسي يعني مقابله كردن، والاّ اگر كسي نعمت را نشناخته باشد به او نمي‌گويند، كفران نعمت كرد. پس بايد نعمت را شناخته باشد و فكر را و انديشه را و چشم بصيرتي را كه خدا بما داده بر روي حقايق عالم ببندد و حقايق وجود را ناديده بگيرد، لذاست كه در قرآن مي‌فرمايد: الم نجعل له عينين (بلد - 8) آيا ما براي او دو چشم قرار نداديم كه را مقابل خودش را ببيند؟ يا در جاي ديگري از قرآن مي‌فرمايد: انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفوراًً، انا اعتدناللكافرين سلاسل و اغلالاً و سعيراً (دهر - 3 و 4) آن كساني كه كفران نعمت الهي را بكنند براي آنها آفريديم و قرار داديم آتش دوزخ را. اسلام و تمام اديان براي اين آمدند كه انسانها با انديشه و فكر و آگاهي خود و با تبعيت از اين فكر و آگاهي را كمال را پيدا كنند (نه اينكه چيزي را بفهمند و از آن تبعيت نكنند) و در اين نشأه‌ي دنيوي، يعني در اين فاصله‌ي بين ولادت و مرگ كه يك نشأه‌اي از زندگي ماست و يك بخشي از نوار طولاني‌ي زندگي ما را تشكيل مي‌دهد (و نشأه‌ي مهمتر آن بعد از مرگ است) راه هدايت را پيدا كنيم و با پيمودن راه كمال، خودمان را هر چه بيشتر به خدا نزديك كنيم تا به مقامات عاليه‌اي كه خدا براي انسانها معين كرده برسيم و گر چنانچه ما اين كار را نكنيم و اين نعمت الهي را ناسپاسي كرديم، به مصيبت‌ها و شكنجه‌ها كه خدا آماده كرده دچار خواهيم شد اعدت للكافرين:

پس خداي متعال با اين سخن: وقودها الناس و الحجاره: مي‌خواهد دل اين انساني را كه مخاطب آيه هست به اين عظمت شكنجه‌ي الهي متوجه كند. اين معناي مختصري پيرامون اين آيه بود. اما اينكه گفتم يك بخشي درباره‌ي انذار و تبشير (يعني ترساندن و بشارت) عرض مي‌كنم:

وظيفه‌ي انبياء در بيان قرآن

در آيات زيادي از قرآن وظيفه‌ي پيغمبران اينگونه بيان شده است كه بيايند به انسانها بشارت بدهند و انذار كنند. مبشراً و نذيراً: يا در بعضي از آيات آمده است نذيراً للعالمين تو را فرستاديم براي ترساندن و اين تعبير در قرآن، هم در مورد پيغمبر ما و هم در مورد پيغمبران گذشته زياد تكرار شده، (بشارت دادن و ترساندن كه البته انذار و تبشير بكار رفته) حالا به چه چيزي بشارت و از چه چيزي ترساندن است؟ كه از عنوان بشارت دادن و انذار در يك جمله مي‌توان گفت: بشارت يعني نيك روزي، انذار يعني ترساندن از تيره روزي و اين حرفي است درست. پس پيغمبران آمده‌اند تا انسانها را بشارت بدهند به نيك‌روزيهايي كه در صورت تبعيت از آئين الهي در انتظار آنهاست و اين نيك‌روزي، هم شامل نيك‌روزي دنيوي و هم شامل نيك‌روزي بعد از مرگ است. يعني كساني كه از راه انبياء تبعيت بكنند دنياي خوبي هم خواهند داشت و كساني كه از راه انبياء تبعيت نكنند دنياي‌شان هم دنياي بدي خواهد بود: و من اعرض عن ذكري فانّ له معيشتاً ضنكاً (طه - 124) زندگي هم براي آنها زندگي‌ي سخت و تنگي خواهد شد، البته اولين چيزي كه به ذهن يك كسي كه تدبر در اطراف اين آيات و مفهوم قرآني نكرده باشد مطرح مي‌شود، اين است كه: پس چگونه است كه ما مي‌بينيم برخي دين خدا را مورد توجه قرار نداده‌اند و آئين خدا را رد كرده‌اند، اما در عين حال زندگي‌هاي خوبي دارند؟ فرضاً مترفين تاريخ كه با خوش‌گذراني و عيش و نوش زندگي كردند و بعد مردند، خدا را هم نمي‌شناختند، بنابراين كجاي معيشت اينها ضنك است؟ يا امروز مثلاً شما در ميان ملت‌ها و دولت‌ها مي‌بينيد انسانهايي هستند كه از زندگي راحتي برخوردارند، معيشت ضنك اينها كجاست؟ و متقابلاً مسلمانهايي را مي‌بينيد كه زندگي‌ي بدي دارند؟ اولاً آن معيشت ضنك و سختي و تنگي‌ي زندگي فقط اين نيست كه انسان غذا براي خوردن پيدا نكند، يا فقط اين نيست كه انسان اگر خواست پول خرج بكند پول در جيب خودش نداشته باشد تا خرج كند، يا اينكه اگر كسي پول در جيب داشته باشد و زندگي‌ي آسوده‌اي، بگوئيم اين ديگر معيشت ضنك ندارد. انسان علاوه بر اين نيازها يك نياز فطري ديگري هم دارد كه آن نياز فطري با اين چيزها برآورده نمي‌شود. يعني ممكن است در حال غفلت به سر ببرد، اما آن نياز به حال خودش باقي باشد و آن نياز آرامش قلب و طمأنينه است كه جز با توجه بخدا و جز با كار براي خدا تأمين نخواهد شد. آن كسي كه از نعمت و عيش دنيوي برخوردار است. اين، آن اطمينان و آرامش و سكينه‌ي روحي را ندارد، لذا هر لحظه براي او از دست دادن اين نعمت يك دلهره است و هر لحظه‌اي از عمر خود را كه از دست مي‌دهد. يك خسارت و يك حسرت است، چون اين چيزي را كه دارد از دست مي‌دهد به جاي آن هيچ چيزي در دست او نخواهد بود. اين انساني كه از زندگي خوش و عيش و نوش و راحتي برخوردار است بطور دائم يك حزني گريبانگير اوست. ممكن است غافل و مست باشد، اما لحظات زيادي در زندگي او هست كه متوجه مي‌شود يك چيز قيمتي را كه همه‌ي هستي اوست دارد بسرعت از دست مي‌دهد و آن لحظات خوش زندگي است كه هيچ چيز جاي آنها را پر نخواهد كرد.

دغدغه هر آسايشي را براي انسان تلخ مي‌كند. هر هموراي را تبديل به ناهمواري مي‌كند، ولذا اين چه زندگي كردني است؟! حالا فرض كنيد: همين آدم ولو اين معيشت راحت را هم نداشته باشد اما حركت او و كار او براساس عقيده‌ي او و مطابق رضاي خدا باشد، ايمان دارد، ولو ايمانش ايمان كاملي هم نباشد اعتقاد دارد كه طبق ايمان خودش و در راه خدا دارد حركت مي‌كند. لهذا اين ساعاتي را كه از دست داده مايه‌ي غم و غصه و دغدغه‌ي او نيست و مي‌داند كه در مقابل از دست دادن هر لحظه‌اي يك دست‌آوردي دارد، مثل كسي كه دارد يك پولي را خرج مي‌كند اما جنسي را مي‌خرد كه سرمايه‌ي اوست، يعني اگر چه سرمايه‌ي پولي‌ي خودش را از دست مي‌دهد اما در عوض دارد سرمايه‌ي جنسي تأمين مي‌كند و با از دست دادن پول احساس خسارت نمي‌كند، چون در مقابل آن پول چيزي را ذخيره مي‌كند و لذا اگر اين را مقايسه كنيد با كسي كه وارد بازاري شده پول را دارد خرج مي‌كند و چيزهايي مي‌خرد و مي‌خورد و تمام مي‌شود، يا با كسي كه پولش را در بازار دزد مي‌برد و يا گم مي‌كند، هر دوي آنها پول را از دست داده‌اند، اما حال آن اولي كه در مقابل هر ريال از پولهايش خريده و در جايي گذاشته، با حال اين دومي كه پولش را گم كرده يا دزد برده و يا چيزي خريده و همانجا نابود شده يكسان نيست، زيرا اين دومي احساس مي‌كند چيزي ندارد، اما او احساس مي‌كند چيزي دارد و اين حالت‌ همان كسي است كه آنانت زندگي و لحظات ذي قيمت حياه او را دارد خرج مي‌كند در راهي كه آن راه را، راه خدا مي‌داند و براي خدا كار مي‌كند، اين آدم اگر اشتباه هم كرده باشد خداي متعال به او اجر مي‌دهد چون نيتش، نيت خدايي است و هر حركتش حركت در راه خداست اما دغدغه‌ي از دست دادن اصلي‌ترين سرمايه يك انسان، يعني سرمايه حياه و سرمايه عمر و سرمايه‌ي اين لحظات و آنات نمي‌گذارد انسان خوش بگذراند و خوش گذراندن يك آدم مست و يك آدمي است كه مشروبات الكلي مصرف مي‌كند، البته در آن برهه‌ي مستي يك حالت غفلتي به او دست مي‌دهد كه نمي‌گذارد آن غم را بطور عميق احساس بكند و بعد از آنكه آن لحظه گذشت و اين مستي، از سر او پريد، باز همان دردها به سراغش مي‌آيد، انساني كه از خوشي و مستي‌ي زندگي‌ي راحت برخوردار است ناراحتي وجدان و ناراحتي از گذشت عمر دارد، ولذا آرامش و طمأنينه متعلق به انسان مؤمن است و لاغير. پس بنابراين: اگر كسي تصور كند آن كساني كه دين و ايمان ندارند ممكن است زندگي خودش و راحتي داشته باشند، اينطور نخواهد بود و اين زندگي ولو به صورت ظاهر خوب باشد، اما از لحاظ باطن دچار مشكل است.

نكته‌ي ديگر اينكه: ملت‌هايي را كه شما مي‌بينيد، در دنيا پيشرفت كردند و به زندگي خوب رسيدند كه ثروت دارند، قدرت دارند، وسايل آسايش زندگي دارند، همه‌ي اينها را دين به انسان مي‌دهد، منتها با تعليمات درست، يعني اگر جوامع بشري به كار و تلاش صحيح و برنامه‌ريزي شده و به پا گذاشتن روي شهوات زودگذر و به هدف‌گيري بناي عالم توجه كرد و مقداري از خودگذشتگي نشان داد، زندگي اينها بطور نسبي خوب خواهد شد و همه‌ي اينها تعاليم دين است.

اهميت دادن به كار در جوامع اسلامي

حالا اينكه مي‌بينيد فرضاً جوامع اسلامي به كار اهميت نمي‌دهند، اينها اسمشان اسلامي است، اما اين اهميت ندادن اسلامي نيست، يا جوامع غربي و يا مثلاً اينكه جامعه‌ي ژاپن براي نفس كار اهميت قائلند، آنها جوامع غير اسلامي هستند، لكن اين حركت و اين صفت و اخلاق‌شان، صفت و اخلاق ديني و اسلامي است يا اينكه مي‌بينيد مثلاً يك محقق مسلمان و يك عالم، يا دانشمند مسلمان، براي اينكه علم خود، و دانش خود و فكر خود ش را مصرف كند، بفكر اين است كه از اين راه چقدر پول در خواهد آورد؟ فرضاً اگر يك پزشكي است كه يك پزشكي است كه به جاي اينكه برود در آزمايشگاه پزشكي يا در مركز تحقيقات پزشكي بنشيند و تحقيقات پزشكي بكند، همان دو ساعت، 3 ساعت را مثلاً در مطب خودش مي‌گذراند، چون درآمد اين 2 ساعت مطابق چند برابر درآمدش در آزمايشگاه است. ولذا طبيعي است كه يك چنين جامعه‌هايي كه يك چنين انسانهايي دارند، به جايي نمي‌رسند. اما فلان محقق غير مسلمان به جاي اينكه برود از معلومات خودش پول بسازد و استفاده‌هاي پولي ببرد، مي‌رود در آن اطاق و پستوي تاريك و گرم و ناراحت خانه‌ي خودش مي‌نشيند و شروع مي‌كند، مثلاً روي فلان پديده‌ي طبيعي كار و مطالعه مي‌كند و با عشق ورزيدن به او يك دانشي و يك كشف بزرگي را به انسانيت عرضه مي‌كند. اين خصلت و اين گذشت از راحتي زودگذر و به اصطلاح كوتاه مدت، يك صفت اسلامي و ديني است كه حالا اتفاقاً آن انسان غيرمسلمان به اين صفت آراسته شده و اين صفت را به كار بسته واين صفت است كه آن اثر را مي‌بخشد. اين خصلتها خوب انساني را همه‌ي اديان به مخاطبان خودشان توصيه كرده‌اند كه بعضي از ملت‌ها بعلت شرايط تاريخي و حاكميت‌هاي بد و شرايط جغرافيائي و مسائل گوناگوني كه دارند از اين خصلت‌ها به دورند ولو اينكه اسمشان هم مسلمان است يا متدين به ديني هستند، ولذا طبيعي است كه اينها از آثار اين صلت‌ها خوب بهره نخواهند برد، اما بعضي از انسانها و بعضي از جوامع ديگر كه بعلت شرايط جغرافيائي و شرايط تاريخي و وضع حكومت‌ها در دنيا برايشان پيش آمده، اينها اين خصوصيات را پيدا كرده‌اند.

فرض كنيد فشاري كه در جنگ جهاني دوم به ملت ژاپن وارد آمد، اين ملت را آنچنان متحول كرد كه به دنبال پيشرفت‌ها رفتند و به پيشرفتهاي علمي رسيدند. فشارهاي جنگ مثلاً ملتهايي را به كار وا مي‌دارد. فشار گرسنگي ملت را به كار وا‌مي‌دارد. تشويق دولت‌ها ملت را به كار وامي‌دارد و همه‌ي اين عوامل موجب مي‌شود تا اين صفات در بعضي از ملتها رشد كند و در بعضي از ملتها رشد نكند و اين اختصاص ندارد به اينكه اين ملت دين دارد يا نه. اين صفات، صفات ديني است و آن ملتي كه اينها را ندارد، ولو اعتقاد ديني هم داشته باشد، اما از دين‌داري به همين مقدار كاستي دارد نمي‌شود او را يك ملت دين‌دار دانست. بنابراين اين بشارت دادن انبياء بشارت دادن به يك زندگي راحت و يك آينده‌ي توأم با همه‌ي زيبائي‌هاي بشري و انساني با به كار بستن همه تعليمات ديني است و نقطه مقابل مرحله‌ي انذار يعني ترساندن از يك زندگي‌ي سخت و دشوار به خاطر به كار نبستن، تعاليم ديني و آموزشهاي ديني و استفاده نكردن از راهنمائي‌هاي دين و عمل نكردن به آنهاست كه از جهات مختلف زندگي‌ي سخت دنيوي در انتظارشان هست. البته اگر كسي از اين پيغمبر پيروي نكند و رسالت او را هم نپذيرفته باشد اما عقل خودش را قاضي قرار بدهد و به بعضي از اين تعاليم كه بفهمد درست است عمل بكند، همان سود را در دنيا خواهد برد و اين يك بخشي از انذار و تبشير است.

تأثير انذار و تبشير در آخرت

اما بخش مهم مطلب و آن نكته‌ي اصلي كه مي‌خواستم عرض كنم: اين است كه عمده‌ي انذار و تبشير پيغمبران مربوط به بعد از مرگ است، يعني انسانها را از عواقب بدرفتاري در دنيا ترساندن كه در آخرت اثر خواهد كرد، ومژده دادن به عواقب خوش رفتاري در دنيا كه در بهشت اثر خواهد كرد. اين جزء مسائل مورد اتفاق تمام اديان است كه زندگي بشر در اين نشأه تمام نمي‌شود و ما بعد از آنكه مرديم و اين جسم از كار افتاد يك مرحله‌ي جديدي از زندگي براي‌مان شروع خواهد شد، همانطور كه قبل از به دنيا آمدن مرحله‌اي از زندگي را بصورت ناقص‌تر از آنچه امروز داريم، بدون داشتن عقل و اراده و خصوصياتي كه الان داريم داشتيم.

مرحله‌ي بعدي زندگي‌ي ما از مرحله‌ي فعلي‌ي زندگي‌مان كامل‌تر است. امروز ما اسير و محدود به چهار ديوار جسم هستيم. گرچه عقل‌مان پرواز مي‌كند و بينش ما همه‌جا را سير مي‌كند و اراده‌ي ما بر بسياري از چيزها فائق مي‌آيد، اما محدوديت‌هاي جسمي براي‌مان هست، لكن در آن نشأه اين محدوديت جسمي وجود ندارد و انسان به معناي بسيار وسيع‌تري بي‌نهايت مي‌شود (اگر چه در دنيا هم يك بي‌نهايت‌هايي مجازي در وجود بشر هست، چون بي‌نهايت به معناي حقيقي فقط خداي متعال است) يعني انسان در نشأه‌ي بعد از مرگ و عمدتاً در قيامت و بهشت و دوزخ يك سعه‌ي وجودي پيدا مي‌كند، اين چيزي است كه اديان نسبت به او اتفاق نظر دارند و در آن نشأه‌ دو قسم زندگي هست: يكي زندگي‌ي خوش و راحت و از همه جهت كامل، و ديگري زندگي‌ي تلخ و سخت و در حد اعلاي شكنجه و سختي است. آن اولي اسمش بهشت است و آن دومي اسمش جهنم است، كه ما امروز با مقياسها و پارمترهاي اين دنيا نمي‌توانيم بهشت و جهنم را بشناسيم، درست است كه در آنجا گفته‌اند جنات تجري من تحتها الانهار (5 - فتح) باغستانهايي هست كه جويبارها در آنها روان هستند و اين يك چيزي است كه آن حقيقت دور از دسترس را تا حدودي به ذهن ما نزديك مي‌كند، اما اين، همه‌ي آن حقيقت نيست. خطاست اگر كسي خيال كند بهشت يك باغ باصفائي است و جويها و درخت‌هاي خوبي دارد! اگر اين بود ديگر وجود آن نشأه لزومي نداشت، چون در اين نشأه هم باغ و جوي و جويبار هست، ما مسائل بعد از مرگ را با مقياسهاي اين دنيا نمي‌توانيم بسنجيم. همچنانكه اگر جنين در رحم مادر فرضاً شعور و هوش پيدا مي‌كرد و مي‌خواستند با او راجع به مسائل نشأه‌ي خارج از رحم مادر حرف بزنند برايش قابل درك نبود و مثلاً نمي‌توانست درك كند كه حركت كردن، جست و خيز كردن، اين‌جا و آن‌جا رفتن و چيز خوردن از دهان چگونه است؟ يعني او كه فقط از طريق بند ناف خودش تغذيه مي‌كند مسائل نشأه‌ي دنيوي برايش تصور نيست. البته جنين در رحم مادر، هوشمندي و درك ندارد و اين فقط يك مرض است كه چنين چيزي را او نمي‌توانست بفهمد.

در روايت هست كه اگر مورچه بخواهد براي خداي عالم تصوري بكند، يك چيزي شبيه به خودش كه دو شاخك داشته باشد تصور خواهد كرد. بنابراين: ما، در محدوده‌ي ذهن و تصور خودمان فكر مي‌كنيم و نمي‌توانيم درست آن آن حقايقي را كه مربوط به آن نشأه هست كه بكلي با اين نشأه تفاوت دارد تصور بكنيم. اما آنها وجود دارد و با تصور نكردن ما واقعيت تغيير نمي‌كند و آن حقايق ضامن حركت ما در اينجاست، كه انسانها به انگيزه‌ي آن زندگي حركت‌هايي مي‌كنند و هيچ عاملي در دنيا قادر نيست جلوي آن حركت‌ها را بگيرد. حركت با شوق نعمت‌هاي الهي در بهشت و در پرهيز از عذاب الهي در دوزخ، حركتي است كه انسانهاي مؤمن را در طول تاريخ آنچنان ساخته كه هيچ عاملي نتوانسته است روي آنها اثر بگذارد. اين تبشير و انذار را كه در قرآن هست بعضي مي‌خواهند با مقايسهاي ماده اندازه بگيرند! ما متأسفانه بعضي از اين گروهكهاي التقاطي را ديديم كه وقتي راجع به دوزخ بحث مي‌شود، فوراً ذهنشان مي‌رفت به سوي دوزخ دنيا و اگر چنانچه پيرامون آتش جهنم بحث بشود فقط در مقياس اين دنيا بحث مي‌كنند، و حال اينكه اگر پيغمبران مي‌خواستند بگويند فقط مربوط به اين دنياست، ممكن بود يك زبان و يك تعبيراتي را بكار ببرند كه انسانها بفهمد، چرا مي‌گويند بهشت و چرا مي‌گويند جهنم و چرا مي‌گويند آتش؟ بعضي از گروهكهاي التقاطي در نوشته‌ها و كتابهاي‌شان به عنوان تفسير قرآن. كلمات قرآني را كه اشاره به آن نشأه هست و همه‌ را به نشأه‌ي دنيا حمل و معنا مي‌كردند، در حالي كه اين همان ديد محدود مادي است.

چرا ما نمي‌توانيم از همين محدوده‌ي زندگي مادي خارج بشويم؟ و چرا نمي‌توانيم فرض كنيم كه ماوراي اين عالم جسم يك عوالم ناشناخته‌ي ملكوتي هم هست كه وجود محدود ما و ذهن و هوش محدود ما نمي‌تواند آنها را درك كند؟ مگر نمي‌بينيم كه دانش بشري با همه‌ي عظمتش حتي در محدوده‌ي جسماني هم، هنوز به اعماق نرسيده؟ حقيقت جسم بشر و بسياري از اين حقايق عالم مادي هنوز كشف نشده، چگونه تصور مي‌كنيم كه اين ذهن محدودمان بايد بتواند عوامل ماوراي اين عالم را اگر باشد كشف كنيم؟ پيغمبران صادق مصدق با سخن وحي الهي دارند بما مي‌گويند اين عوالم هست و بايد براي آن عوالم تلاش كرد و از عذاب آن عوالم بايد ترسيد! اميرالمؤمنين (ع) بزرگترين مرد تاريخ اسلام بعد از پيغمبر مي‌فرمايد: شغل من الجنه و النار امامه آن كسي كه بهشت و دوزخ پيش روي اوست. از هر هدف ديگري ذهنش منصرف و مشغول است. به فكر اين است كه خودش را بتواند به بهشت الهي برساند و از عذاب دوزخ الهي خودش را دور كند اين آن توضيح مختصري بود كه درباره‌ي آيه خواستم عرض كنم، كه البته در خلال بحث تفسيري به مواردي از اين قبيل خواهيم رسيد.

والسلام عليكم و رحمه‌الله و بركاته