درس هایی از قرآن (جلسه ی پانزدهم )
از اينكه در ماه مبارك رمضان به جز يك جلسه توفيق پيدا نشد كه مجلس درس و قرآن را با شما برادران و خواهران داشته باشيم متأسفم. اميدوارم شما جوانها از ماه رمضان حداكثر استفاده را كرده باشيد، و انشاءالله، هم روزهي اين ماه و هم از تلاوت قرآن و تلاشهاي معنوي گوناگون در اين ماه بهره كامل برده باشيد و توصيهام به شما اينست كه سعي كنيد ذخيره ماه رمضان را براي خودتان حفظ كنيد. زيرا ذخائر معنوي هم مثل ذخائر مادي از اين جهت كه اگر آن را حراست كرديم و از آن نگهداري نموديم براي ما ميماند، اما اگر دربارهي آن تفريظ و بيتوجهي و بيمراقبتي كرديم، آنرا از دست خواهيم داد.
اگر انشاءالله توفيق روزهي ماه رمضان و عبادت اين ماه و انس با قرآن را ولو بطور نسبي پيدا كرده باشيد براي شما يك معنويت و صفا و نورانيتي بوجود ميآورد، انشاءالله كوشش كنيد كه آنرا براي خودتان حفظ كنيد، و همانطور كه بارها عرض كرديم، اين كار در مورد جوانها به مراتب آسانتر است و اين حالت را شما جوانها بهتر ميتوانيد بدست بياوريد همچنانكه بهتر ميتوانيد آنرا حفظ كنيد ـ ايام جواني كه اين فرصت بزرگ را به شما ميدهد قدر بدانيد. اكنون به دنبالهي بحث ميپردازيم و آيات را معنا ميكنيم.
امر به بندگي و استدلال عبوديت در قرآن
ضمن دو، سه جلسه دربارهي دو آيه بحث شد، البته بحث درباب اين دو آيه همچنان ناتمام ماند، امروز بحث را تمام ميكنيم. آيه: ياايهاالناس اعبدوا ربكم الذي خلقكم والذين من قبلكم لعلكم تتقون (21 - بقره) را اين طور ترجمه كرديم كه: هان اي انسانها پروردگار خود را عبادت كنيد كه شما را آفريد و كساني را كه پيش از شما بودهاند. شايد تقوا يابيد. اين آيه اول بود كه در اين آيه دو مطلب بطور اساسي هست و يك مطلب هم به صورت تبعي.
اما آن دو مطلب اساسي يكي اين است كه: انسانها را امر ميكند به بندگي كردن خدا، يعني توجه دادن بندگي به سمت حضرت باريتعالي كه در شرح اين آيه مفصلاً سخن گفته شد و عرض كرديم كه ما خواهي نخواهي يك چيزي را عبوديت ميكنيم: يا خود را، يا يك قدرت برتراز خود را، يا يك چيز معنوي را، يا يك چيز مادي را، با آن معنايي كه عبوديت دارد.
البته خداي متعال ميخواهد اين عبوديت متوجه به ذات مقدس الهي بشود. اين مطلب اول بود كه دعوت مردم به عبوديت، ذات مقدس پروردگار است. و مطلب دوم اين است كه: براي اينكه عبوديت بايد متوجه خدا باشد استدلالي ذكر ميشود: الذي خلقكم يعني علت اينكه ما بايد خدا را عبادت و بندگي كنيم اين است كه او ما را و گذشتگان ما را آفريده و بشر را پديد آورده است، پس شايسته است كه بشر از او اطاعت كند! اطاعتي كه به معناي عبوديت است و اين هم مطلب دوم. لكن آن مطلبي كه بطور تبعي ذكر شده آن جمله آخر، لعلكم تتقون است يعني با اين عبوديت و بندگي كردن خدا و حركت در محوري كه خدا معين ميكند انسان به رتبهي تقوا كه شامل خصوصيت برجستهاي است خواهد رسيد و در تقسيمبندي اول سوره به آن اشاره شد، هدي للمتقين كه انسانها را خداي متعال تقسيم كرده به كساني كه: متقين هستند، و كساني كه كافرين هستند، و كساني كه منافقين هستند.
البته در حاشيه اين سه مطلب نكتهها و اشارات بسياري هست، و اين از خصوصيات قرآن است، كه وقتي يك مطلبي را بيان ميكند، چگونگي بيان و تعبيراتي كه به كاربرده ميشود، دهها نكته ريز و درشت از معارف الهي و درسهاي زندگي و چيزهايي كه بايد بدانيم بما ميآموزد و بعضي از اين نكات را ما ميفهميم بسياري را هم نميفهميم، البته نه اينكه بشر نفهمد، يعني ممكن است من كه مطالعه ميكنم نفهمم، لكن شما كه مطالعه كنيد بفهميد، و ديگري مثلاً وقتي تأمّل كند بفهمد.
هر كس وقتي قرآن مطالعه كند نكتهاي از اين نكات را بدست ميآورد و اين از خصوصيت قرآن است، يعني چگونگيي سخن گفتن قرآن، مملو از نكات گوناگون آموزشي و معرفتي و درس است و از جملهي اين نكات يكي اين است كه ميفرمايد: اعبدوا ربكم نميگويد: اعبدوالله و ميگويد: پروردگارتان، يعني، ان كسي كه تدبير كنندهي وجود شما و گردانندگيي نظام هستي در اختيار اوست، او را بايد عبادت كنيد! عبادت يك چنين موجودي، امر منطقي است. معلوم است انسان وقتي بخواهد از كسي اطاعت بكند بايد آن قدرت والاي برتري را عبادت كند كه سرنوشت همهي بشر وامور بشر و زندگي بشر بوسيلهي او اداره ميشود. اين يك نكته است، و از اين قبيل نكات در اين آيه شريفه زياد است، يا يكي از اين نكات كه قبلاً هم گفتم در ياايها الناس، مخاطب آيه ناس است، يعني اشاره است به يك چيز مشتركي بين همهي انسانها كه آن فطرت مشترك انساني است. دراينجا: قشرها و نژادها و مليتها و خونها نيستند كه مخاطب قرار ميگيرند، بلكه اين انسانيت است كه به طور عام مخاطب قرار ميگيرد. يعني آن مشترك بين همهي انسانها كه فطرت دروني انسان و سرشت انسانيت است، او مخاطب اين سخن است كه پيداست كه آن سرشت انسانيي انسان، اين امر را، و اين مطلب را از خداي متعال درك ميكند و ميپذيرد. از اين قبيل نكات در آيه هست كه حالا در اين فصلي كه من دارم به گذشته بر ميگردم در حقيقت بحث را تكرار ميكنم براي اينكه برسم به بحث امروز.
هماهنگي و همكاري قوانين طبيعت ميان زمين و آسمان
اما آيه دوم كه دنبالهي اين آيه است و مقدار زيادي دربارهي آن صحبت كرديم، كه امروز انشاءالله سخن را به پايان ميبريم اين است: الذي جعل لكم الارض فراشاً (بقره - 22): آن كه زمين را براي شما بستري قرار داد و اين الذي، عطف به الذي خلقكم آيه قبل است، يعني بندگي و عبوديت كنيد خدايي را كه شما و گذشتگان شما را آفريد و زمين را براي شما بستري قرار داد، والسماءَ بناءً و آسمان را بنايي استوار قرار داد. كه شرح تفضيلي آن را جلسهي قبل براي شما دادم. وانزل من السماء ماءً و از آسمان آبي بر زمين فرو باريد. اين همكاري و هماهنگي قوانين طبيعت ميان زمين و آسمان معلول همكاري و تجارب چندين عامل زميني و آسماني است: تابش خورشيد بر درياها، تبخير آب درياها، بعد تشكيل ابرها، بعد جابجا كردن بادها و اين عوامل گوناگوني كه در ايجاد فشار و ايجاد باران مؤثرند، و بالاخره باريدن آب پاكيزه از آسمان يعني همان باران آبي كه مايه حياه انسان است، اعم از آنچه كه از آسمان ميآيد، يا آنكه در سدها ذخيره ميشوند و آنچه در زير زمين انبار ميشود و آنچه بر روي زمين جاري ميشود و مستقيماً بر روي كشتها و درهها و جنگها و زمينهاي شما ميبارد و زمين را براي شما زنده ميكند، اين هم يكي از نشانههاي قدرت الهي و يكي از آن سرچشمههاي اصليي نشان دهندهي تدبير خلقت آفرينش است فاخرج به من الثمرات رزقاً لكم (32 - ابراهيم) پس بوسيلهي اين آب از ميوهها براي شما مايه ارتزاقي پديد آورد، و اين تعبير ثمرات، يعني هر نوع محصولي كه از زمين بدست ميآيد اعم از محصولاتي كه شما بدون واسطه از آن استفاده ميكنيد مثل: گندم، يا سبزيجات و ميوه كخ بطور بيواسطه از آن ارتزاق ميكنيد، يا آن چيزهايي كه با واسطه مايه ارتزاق شماست، مثل اينكه حيوانات از آنها ارتزاق ميكنند، بعد حيوانات وسيلهي ارتزاق شما ميشوند، يا مواردي كه در طبيعت بوجود ميآيد و از آن مواد، مواد غذايي لازم ديگر مثل قند و از اين قبيل براي شما بوجود ميآيد، يا چربي مثلاً كه مايه ارتزاق شماست پديد ميآيد، اينها با واسطه به دست شما ميرسد، فرضاً از چربي دانهها، يا از چربي حيوانات استفاده ميكنيد، همهي آنچه را كه شما براي ارتزاق و بقاي حياه جسماني خودتان نياز داريد، در حقيقت از زمين و به بركت همان آبي است كه خداي متعال از آسمان بر شما فرو ميريزد، پس خدايي را كه داراي اين خصوصيات هست عبادت كنيد.
عبوديت انحصاري خدا، يا توحيد عملي
دنبالهي آيه ميفرمايد: فلا تجعلو لله اند اداً: پس براي خدا رقيبان و شريكان مگيريد. براي خدا در عبوديت همسان و انباز و همانندي اتخاذ نكنيد، جوانان را اسير غير عبوديت خدا نكنيد، خودتان را اسير غير عبوديت خدا نكنيد و انتم تعلمون: در حالي كه شما ميدانيد. اين جملات آخر همان چيزهايي است، كه من اندكي بايد امروز انها را شرح بدهم. در اين دو آيهاي كه تلاوت شد، و امروز و قبلاً مقدار زيادي شرح داديم. بهر حال مقصود اين است كه: انسان بطور منحصر بندهي خدا باشد و عبوديت انحصاري خدا كه عبارت ديگري از توحيد عملي است مورد توجه اين دو آيه قرار گرفته: پس فقط مسألهي اثبات صانع در اين دو آيه مطرح نيست، يعني اينطور نيست كه خداوند با بياني كه در اين دو آيه شده است، فقط ميخواهد اثبات كند اين جهان آفريننده و مدبر و ربّي دارد، گرچه اين مسأله را هم در برميگيرد.
در جلسهي قبل توضيح دادم كه وقتي انسان اين پديدههاي آفرينش را ميبيند، فطرت انساني متنبّه ميشود به وجود صانع، يعني شما وقتي با فطرت پاك و بيغل و غش با پيشداوريهاي گوناگون عالم خلقت مواجه بشود، از درون فطرت يك ندايي به شما ميگويد: يك دست قوي و يك طرح از پيش ساخته ويك قدرت كاملهاي وجود دارد كه بر همهي اين پديدهها حكفرماست و هيچكس قادر نيست اين را انكار بكند. يعني فطرت بشر به انسان اجازه نميدهد كه يك چنين چيز واضحي را نفي كند. همانطور كه در بيان عرفا و فلاسفه تشبيه به نور آفتاب شده و گفتهاند كسي كه آفتاب را ميبيند و ميگويد اين آفتاب است، در حقيقت دارد به سلامت خودش شهادت ميدهد كه دو چشمم روشن و نامرمد است. وقتي ميگويد آفتاب هست، در واقع دارد ميگويد من دارم ميبينم، والاّ وجود آفتاب نياز به شهادت ما ندارد، چون ما اگر سالم باشيم آفتاب را ميبينيم و همينطور اگر فطرت انسان سالم باشد (كه اكثر قريب به اتفاق انسانها سالمند و افراد خيلي استثنائي پيدا ميشوند كه فطرتشان ناسالم باشد) شهادت ميدهند كه اين نظم در عالم وجود اين پديدههاي گوناگون در عالم خلقت حكايت از وجود يك علم و قدرتي دارد كه پديد آورندهي اين نظم است و مثال آن را هم زدم كه تكرار نميكنم.
اطاعت مطلق و عبوديت بايد مختص به خدا باشد
پس اصل اثبات صانع از اين دو آيه استفاده ميشود. منتها مقصود در اين دو آيه فقط اين نيست كه ثابت كند اين عالم صانعي دارد و شايد بشود گفت اصلاً در اين مقام نيست، بلكه آنچه كه در اين دو آيه مورد توجه و تأكيد است، بعد از اين كه ما براي عالم و براي انسان صانع و آفرينندهي قائل شديم كه تدبير جهان را منتسب به او ميدانيم: آفرينش زمين، هموار شدن زمين، آمادهي زندگي شدن زمين، برافراشتن آسمانهايي با اين عظمت و با شرحي كه دربارهي آسمان در جلسه قبل دادم: ايجاد حياه، ايجاد آب و وسيلهي زندگي و ارتزاق، وقتي اين را قبول كرديم لازمهاش اين اسنت كه اطاعت ما آن اطاعتي كه به معناي عبوديت است باشد و اطاعت مطلق در همهي زندگيمان، بايستي منحصر باشد به اين خدا و ديگر شريكي براي او قائل نباشيم، اين همان چيزي است كه در اين آيات مورد توجه است. حالا چرا بايد در عبادت شريك براي خدا قرار نداد؟ آنچه كه در اين زمينه از آيات استفاده ميشود، اين است كه شما براي عبوديت و بندگيي خدا يك استدلالي داريد و آن استدلال همان چيزي است كه در اين آيات ذكر شد: چون خداي متعال آفرينندهي انسان است، آفرينندهي محيط زندگيي انسان است، پديدآورندهي مايه حياه و وسيلهي ادامهي حياه انسان است و اينكه ميگوئيم آفرينندهي انسان و پديد آورندهي حياه، اين حرف يك باطني دارد، كه آن، مركز جوشان بينظير دانش و قدرت است، انسانهايي هستند كه راحت از كسي كه يك كلمه بيشتر ميداند اطاعت ميكنند.
احساس خضوع در مقابل ارزش برتر
شما وقتي با كسي معاشرت ميكنيد كه در بحث و در سخن ميبينيد علمش از شما بيشتر است، راحت تسليم او ميشويد و هرچه ميگويد از او ميپذيريد و در مقابلش احساس خضوع ميكنيد، اين يك امر قهري و فطري است. يك استاد مسلطي كه در يكي از دانشها مثلاً: هر سئوالي از او بشود شما ميبينيد جواب حاضر و منطقي و قانع كنندهاي دارد، آيا در مقابل او احساس خضوع نميكنيد؟ حالا اگر اين استاد نه در يك علم و در چندين دانش اين خصوصيت را داشته باشد، در مقابل او چگونه احساس خضوع ميكنيد؟ اين تسليم ارزشهاي برتر شدن خصيصهي فطري انسان است و يكي از ارزشهاي برتر دانش است. حالا از دانش فراتر برويم: كسي كه يك قدرت فوقالعاده، يا يك توانائي جشماني، يا يك توانائي و تسلط روحي مثلاً دارد، انسان راحت خود را در دسترس او قرار ميدهد و در مقابل او احساس خضوع ميكند. پس اين گرايش به منبع علم و منبع قدرت يك امر فطري انسان است، و وقتي شما تشخيص ميدهيد ذات مقدس پروردگار منبع لايزال علم است، لازمهاش عبوديت و بندگي پروردگار انساني را درك بكنند. و آنچه كه تا امروز از وجود انسان كشف شده در زمينههاي مختلف: جسماني و زيستي، و بيولوژيك، و بافتهاي مغز روحيات و جهات گوناگون روانشناختياش يك قطرهاي در مقابل درياست و اين دانشمندان بخشهاي مختلف انسانشناسي صراحتاً بيان ميكند. اگر كسي يك بستهبندياي از دانش عظيم بشري را داشته باشد شما در مقابلش تعظيم ميكنيد، درحالي كه كل اين دانش، هنوز نتوانسته است حتي آن موجودي را كه خداي متعال با قدرت آفريده است بشناسد، پس چگونه خواهد توانست آن قدرت بيپايان كه اين موجود را با تمام اسرار و پيچيدگيها و جزئياتش پديدآورده، و بعد نسلهاي پيدرپي او را، با اشكال گوناگون و با همان ريزهكاريها بوجود آورده است بشناسد؟ اين چه علمي و چه دانشي است؟
يعلم ما بين ايديهم و ماخلفهم ولايحيطون بشيءٍ من علمه الا بماشاءَ (255 - بقره) اين جملهاي است كه در آيهالكرسي ميفرمايد: هيچكس به علم خدا احاطه پيدا نميكند، مگر بقدري كه خداي متعال اراده كرده و اذن داده باشد و بشر در طول قرون، بخشي از اين دانش را به دست ميآورد، لهذا كسي كه داراي يك چنين دانش عظيمي است انسان را به طور قهري خاضع و در مقابل خودش وادار به عبوديت و بندگي و فرمانبري ميكند بدون اينكه اجباري در كارش باشد. آنوقت هرچه انسان داناتر باشد، اين عبادت براي او طبيعيتر و دلنشينتر است، همچنانكه آن استاد دانشمندي را كه شما ميشناسيد اگر بيايد در كوچه و خيابان ممكن است يك آدم جاهل و بيسوادي چون او را نميشناسد نسبت به او اسائهي ادب كند، شما كه شاگرد اوهستيد، به همان قدري كه دانش و معرفتتان بيشتر است، قهراً تواضعتان در مقابل آن دانشمند بيشتر خواهد بود، اما آدمي كه جاهل است و دانشي ندارد به او بياعتنائي ميكند. قرآن ميفرمايد: انما يخشي الله من عباده العلماء (28 - فاطر): يعني علما هستند كه در مقابل پروردگار خشيت دارند. پس اينكه اين آيه ميگويد، الذي خلقكم: خدايي كه شما را آفريده، يا ميگويد: زمين و آسمان را چنين و باران را چنان قرار داد، در واقع دارد اشاره ميكند به علم بيپايان الهي، كه اين علم، فطرت و دل انسان را وادار به خضوع و عبوديت خداي متعال ميكند. حالا به همين نسبت قدرت الهي را بسنجيم.
خضوع در مقابل قدرت الهي
قدرت الهي در ساختن اين ابزارهاي ريز و اين وسائل كوچك، اين سولهاي بدن انسان يا حيوانات و چيدن اينها در مقابل هم و تشكيل يك موضوع عظيم، ايجاد مغز انسان با آن سعهي عظيمي كه تمام آفرينش را بشر در مغز خودش ميچرخاند و از مغز خود براي خلاقيت استفاده ميكند، اين قدرتي كه توانسته است اين مغز را با اين همه اسرار و شگفتيها و توانائيها بوجود بياورد، اين همان قدرتي است كه انسان اگر عالم باشد بطور قهري در مقابل او خاضع ميشود، و هرچه علم انسان و معرفت انسان و تنبه انسان بيشتر باشد خضوعش در مقابل اين قدرت بيشتر خواهد بود. حالا اين فقط علم و قدرت خداست و ما در مقولات ديگر وارد نشديم، لهذا رشتهي سخن گم نشود، گفتيم كه آيه قرآن ميگويد: در عبوديت، براي خدا شريك انتخاب نكنيد، زيرا شما كه خدا راعبوديت ميكنيد، براي اين عبوديت و بندگي خودتان استدلال داريد و ميگوييد: چون او مركز جوشان علم و كانون قدرت است من بطور قهري در مقابل او احساس خضوع دارم و از او اطاعت ميكنم، پس عبوديت خدا تابع يك استدلالي است. ولذا اگر خواستيد غير از خدا را عبوديت بكنيد، چه استدلالي داريد؟ آن كساني كه در عبوديت براي خدا شريك قرار ميدهند، استدلال و منطق و توجيه قانع كننده براي فطرت و براي عقلشان كدام است؟ چگونه ممكن است براي خدا در عبوديت شريك قرار بدهد؟ در حالي كه آن شريك، خصوصيات و توانائيها و اقتدار و آن چيزي كه انسان را به طور قهري وادار ميكند به بندگي و عبوديت ندارد.
خضوع در مقابل غير خدا تحقير انسان است
از جمله چيزهايي كه انسان ممكن است در عبوديت براي خدا شريك قرار بدهد يكي همان بتهايي است كه در دروان نزول قرآن ميپرستيدند و امروز هم در گوشههايي از دنيا هنوز همان شكل بتپرستي هست، كه عرض كرديم در هندوستان بتخانههايي وجود دارد و آن كساني كه آنجا رفتند ديدهاند، موجودي از سنگ يا چوب تراشيدند آنجا افتاده ميروند در مقابلش خضوع ميكنند. انسان با اين شرافت در مقابل يك جسم بيجان شرع ميكند به خضوع كردن و گريه كردن و از او اجابت طلبيدن و كمك خواستن!! اين تحقير انسان است و تحقيري است كه متأسفانه در طول قرون متمادي انسانها نسبت به خودشان روا داشتند و باز هم روا ميدارند. اين يكي از انواع شريك قرار دادن براي خداست در عبوديت و به اصطلاح نوع سادهتر و محسوستري و عينيتر است.
شرك به خدا در مسيحيت
نوع ديگر، آن چيزي است كه در بعضي از اديان وجود دارد، يعني چيز را براي خدا به عنوان شريك فرض ميكنند كه خود اگرچه موجود والاست، اما خود او معترف به عبوديت خداست، مثل آنچه كه در مسيحيت هست كه براي خدا دو شريك قائلند: اب و ابن و روحالقدوس، اقانيم ثلاثهي مسيحيت است، يعني سه عنصر تشكيل دهندهي شوراي عاليي الوهيت!! گويا الوهيت يك شوراي عالي متشكل از سه عنصر برجسته دارد، كه يكي از اين سه عنصر، خداي پدر است و يكي هم خداي پسر است كه عبارت است از عيسي و موسي هم روحالقدوس است!! حال اين را از كجا درآوردند و ناشي از چه اشتباهي در فهم است و كدام دستهايي مسيحيت را به اين خرافات آلوده كرده؟ اينها بحثهاي ديگري است. و اما آن روحالقدوسي كه اينها ميگويند شريك خداست، البته وجود دارد لكن آن روحالقدوس همان جبرئيل امين است كه بندهي خداست و خودش را بندهي خدا ميداند. جبرئل واسطهي وحي الهي بر همهي پيغمبران است البته روحالقدوس كه يك قدرت عظيمي است، او خودش معترف است، او خودش را يك بندهي متواضع خدا ميداند كه در زمان پيغمبرياش مردم را به عبادت خدا دعوت ميكرد و در انجيل عهد جديد هم كه دست مسيحيها موجود است اين بزرگوار هرگز در طول زندگياش ادعاي خدايي نكرده و يك چنين چيزي در اناجيل هم نيست، نه اينكه ما بگوئيم، او خودش را بندهي خدا و پا دو دستگاه الوهيت و رسول دانسته است.
خطاب الهي به حضرت عيسي در قرآن
قرآن كريم خطاب الهي را به حضرت عيسي نقل ميكند كه خداي متعال به عيسي فرمود: ءانت قلت للناس اتخذوني و امي الهين من دون الله (116 - مائده): آيا تو گفتي به مردم كه مرا به خدايي انتخاب كنيد؟ اين سئوالي است كه خداي متعال از حضرت عيسي ميكند (البته خداي متعال ميداند كه حضرت عيسي چنين چيزي را نگفته) و اين شيوه سئوال و جواب در بيان براي اينست كه مخاطبين قرآن عبرت بگيرند و حقيقت را بفهمند. حضرت عيسي در جواب ميگويد: قال سبحانك مايكون لي ان اقول ماليس لي بحق ان كنت قلته فقد علمته تعلم ما في نفسي (116 - مائده) تو پاك و منزهي پروردگارمن ، چگونه ممكن است من سخن ناحقي را به بندگان تو بگويم لكن آنچه را كه تو به من وحي كردي و به من امر نمودي، من همان را به بندگان تو گفتم من هرگز به بندگان تو نگفتم كه مرا به خدايي قبول بكنيد: بهر حال حضرت عيسي مثل بقيهي بندگان بندهي خداست، منتها با ويژگيهايي كه خود اين مستلزم يك بحث مستقلي است كه الان آن فرصت وجود ندارد تا بگوئيم: آن وسيله و مايهاي كه عيسي و پيغمبر ما و هر پيغمبر، يا بندهي صالحي از بندگان برگزيده را به آن اوج انسانيت ميرساند چيست؟ خداي متعال از همان اول آنها را پاك و مطهر آفريده، اين اوج وجود انسانيشان ناشي از چيست؟ آيا صد در صد ناشي از محبتالهي است، يا ناشي از تلاش خود آنهاست و يا چيزي است بين اين دو كه البته در يك بحث مستقل و وقت مناسبي انشاءالله عرض خواهم كرد.
به هر حال اين بشري كه يك موجود برجسته و برگزيده است كه خودش با عروج از نردبان و پلكان عبوديت الهي به اينجا رسيده كجا ميگويد: مرا عبادت كنيد؟ او از كساني كه عبادتش كنند بيزار است.
اندادالله ساختهي تفكر بشر
در اين آيه و آيات ديگر يكنوع اندادالله از چيزهايي كه بشر آنها را عبادت ميكند هست، لذا اينها در طول تاريخ تقريباً وجود داشته، در دوران زندگي مدرن هم وجود دارد و آن عبوديت نظامهاي ساخته و پرداختهي دست بشر است. يعني قوانيني كه بشر آنها را ساخته و دستوراتي كه افراد بشر آنها را صادر كرده، عمل كردن به اينها عبادت غير خداست و عبادت همان كساني است كه اينها را بوجود آوردهاند. فرضاً متفكريني پيدا ميشوند يك مكتبي را پايهگذاري ميكنند، بعد اين مكتب براي زندگي بشر سرمشق مينويسد و دستور ميدهد كه اقتصاد اين چنين باشد، حكومت آنچنان باشد، روابط اجتماعي و روابط اخلاقي اينگونه باشد، مثا اينكه نمونهي برجسته و بارزش همين ماركسيسم بود كه هفتاد سال در دنيا عمر كرد و بعد هم بخودي خود خاموش شد و افول كرد. هفتاد سال هم انسانهايي با تعصب اين مكتب را پذيرفتند و هر چيز ديگر را بصورت صد در صد دگم همرا با تحجّر رد كردند اكنون شما جوانها خوشبختانه در يك دوراني وارد ميدان زندگي و فكر و عمل شديد كه از اين حرفها خبري نيست لكن يك روزي بود كه در همين دانشگاه تهران و دانشگاههاي كشور و محيط دانشگاهي و دانشجويي كسي جرأت نداشت در مقابل اين جوجه ماركسيستها راجع به يك معرفتي يا مثلاً اقتصاد يك كلمه حرف بزند، اگر كسي يك كلمه ميگفت مسخره ميكردند كه اين حرفها چيست ميگوئيد؟ بعد يك جملهاي از ماركسيسم بيان ميكردند، كانه يك آيه غير قابل تشكيك بود كه مثل وحي منزل همه بايد قبول كنند، حتي با ما هم كه روحاني و آخوند بوديم و در اين كار حرف داشتيم وقتي روبرو ميشدند همينطور بود. افرادي از همين جوانها در مشهد خانهي ما ميآمدند وقتي يك چيزي ميگفتيم ميگفتند: نه، اينطور است! اصلاً خودشان را بطور قاطع محتاج استدلال كردن نميدانستند، گويا آيه نازل ميكردند كه اينطور است. چقدر آدمهاي خوشفكر و با استعداد، چقدر انسانهاي سادهي معمولي و چقدر نيرو و تلاش انساني و جسمي و فكري همه رقم در جهت بناي دنيا به آن شكلي كه ماركسيسم نسخه داده بود و آيه نازل كرده بود صرف شد و همهي آنها هدر رفت؟! اين نوع عبوديت بشر و بندهي سردمداران نظام ماركسيسمي شدن است در حالي كه سردمداران اصلياش مرده بودند، اما سردمداران زنده و آنهايي كه كارگردانها و متوليان نظام در هر زماني بودند، يا سردمداران نظامهاي غربي و همين دمكراسي و حقوق بشر جعلي كه اسمش را گذاشتند آزادي و در باطن بهيچوجه آزادي نيست، بلكه اسارت است. آن كساني كه چشم بسته تسليم اين تفكر ميشوند. در حقيقت دارند عبوديت ميكنند و كساني كه گردانندگان و سردمداران اين تفكرند. اين هم عبوديت غير خداست، چون آن كسي كه اين حرفها را آورده و اين فكر را براي بشر به عنوان سرمشق و دستورالعمل مطرح ميكند او غير از خداست، پس اطاعت از آن سخن، عبوديت كردن و بندگي كردن غير از خدا و پذيرفتن يك بندي است بر دست و پا و بر ذهن انسان.
من هميشه نظامهاي اجتماعي را به تورهاي ماهيگيري مثال ميزدم كه گاهي در ميان خود هزاران ماهي را ميكشانند به يك سمت خاصي و آن ماهيان خودشان متوجه نيستند كه با همان حركت تور، دارند به يك طرفي كشيده ميشوند و نميفهمند كه يك كسي دارد آنها را هدايت ميكند در داخل تور، آنها خيال ميكنند آزادند و دارند راه ميروند، هيچ احساس اسارت هم نميكنند. نظامهاي اجتماعي هم اين چنيناند، حتي نظام صحيح هم به يك معنا همينطور است، اگر چه او ديگر اسارت نيست چون در او آگاهي و بينايي هست، وانگهي نظام مستند به خدا و بندگي بالاخره بندگيي خداست، اما هر نظام اجتماعي اين خصوصيت را دارد، انسانها در نظام اجتماعي داخل يك تور نامرئي هستند و دارند كشانده ميشوند به يك طرفي اگر چنانچه آنها را به طرف بهشت ببرند، انسانها را به طرف بهشت ميروند، و اگر بطرف جهنم ببرند، انسانها دارند به طرف جهنم كشانده ميشوند. قرآن ميفرمايد: الم ترالي الذين بدلوا نعمت الله كفروا واحلوا قومهم دارا لبورا جهنم يصلونها و بئس اقرار (28و29 - ابراهيم). سردمداران نظامهاي باطل و طاغوتي و كفرآميز، انسانهايي را كه در سايه اين نظامها دارند زندگي ميكنند ميكشانند به سمت جهنم و اگر اين نظام يك نظام غير خدايي است كشانندگان اين نظام همان كساني هستند كه اطراف تور را گرفتند و دارند ميبرند به يك طرفي. پس اطاعت از هر نظام اجتماعي باطل و غلط و غيرالهي عبادت غيرخداست ولو اسمش هم مسلمان باشد و نمازش را هم بخواند. الان زير اين آسمان كبود در سارسر عالم انسانهايي هستند، اسمشان هم مسلمان است، قرآن را هم قبول دارند، خدا را هم قبول دارند اما دارند عبادت غير خدا ميكنند، زيرا آن كساني كه بر كار اينها حاكميت دارند، كساني هستند كه با معيارهاي الهي زندگي نميكنند، با معيارهاي الهي جامعه را اداره نميكنند، سخن حق نميزنند، كارحق نميكنند، اين هم نوعي از انواع عبادت غيرخداست. پس اينكه قرآن ميگويد: فلا تجعلو الله انداداً: براي خدا رقيب و شريك و انباز قرار ندهيد، اين شريك و رقيب فقط آن بتي نيست كه در كعبه بود، يا امروز در بتخانههاي هندوستان هست. اين هم كه در محيط اجتماعي انسان و در محيط زندگياش از يك قانوني، از يك نظامي و از يك جهت گيري اطاعت كند آن جهتگيري به خداي متعال و به امر الهي وابسته نيست اين هم يك نوع بت است و اطاعت و عبادت اين را هم نبايد كرد. يك نوع ديگر رقيب كه از همه عموميتر است آن نفس آمر و ناهي رقيب خدا در درون ماست، اطاعت بت نفس شما كه بدترين ئ خطرناكترين بتهاست، عبادت غير از خداست يعني حتي در نظام الهي و در زير سايهي حكومت پيغمبر (ص) كساني كه در جهت و در راه پيغمبر حالا دارند حركت ميكنند، ممكن است اسير شهوات نفساني خودشان بشوند و اين هم اطاعت غيرخدا و نوعي شرك است، منتها شرك رقيقتر، يعني شرك خيلي غليظ آن چناني نيست و اين آيه كه ميگويد: فلا تجعلو الله انداداً اين را هم ميگويد: كه انسان نبايد از خودش و از شهوات خودش اطاعت كند! شما چه منطق عقلاني داريد براي اينكه از شهوات خودتان اطاعت ميكنيد؟ در مورد عبادت خدا منطق عقلاني وجود دارد و فطرت انساني آن را قبول ميكند، اما انسان در مورد اطاعت از شهوات نفساني، و بتپرستيها، و كبرها، و تعيّنها و هرزهگردي خود چه منطقي دارد تا آنها را اطاعت كند؟ پس وقتي آيه ميگويد: فلا تجعلو الله انداداً اين را هم شامل ميشود و در ذيل اين مطلب در پايان آيه ميگويد: وانتم تعلمون كه من اينگونه ترجمه كردم: پس براي خدا هماورد و انباز مگيريد. البته اين و انتم تعلمون خطاب به آن كساني هم كه در زمان پيغمبر بودند و چيزي در اين باره ميدانستند هست. يعني شما كه قبول داريد عالم را خدا خلق كرده. زيرا آن كفار قريش خدا را بعنوان خالق قبول داشتند، منتها ميگفتند: خدا ادارهي عالم را به لات و منات و عزي كه اطراف كعبه بودند واگذار كرده، مثل مثلاً يك استادي كه دكاني را روبهراه كرده و ديگر كنار نشسته و به شاگردها ميگويد حالا شما اينجا را اداره كنيد، به تصور عاميانه و ابلهانه اين بتها را بچه شاگردها و خانه شاگردهاي خدا ميدانستند. قضيه خلقت عالم اينطور نيست كه يك چيزي بيافريند و برد يك گوشهاي بنشيند (وحال اينكه حيات عالم بستگي به ارادهي الهي دارد) مثل اينكه شما آفريننده توهمات و خيالات خود هستيد و تصوري را در ذهنتان مجسم ميكنيد، اما همين كه يك لحظه غفلت كرديد ديگر آن تصور وجود ندارد، چون حياه و قيوميت آن در ذهن شما بستگي به اين دارد كه شما متوجه او باشيد، اگر بخواهيم بطور تشبيه ناقص بگوييم: همهي آفرينش نسبت به خداي متعال يك چنين حالتي دارد و اينطور نيست كه حالا بسازد و بپردازد، بعد مثل ساعتي كه كوك ميكنند ميگذارند بالاي طاقچه و ميروند پيكارشان، خدا هم عالم را با قوانين آفريد و گذاشت اينجا و رفت. به هيچ وجه قضيه اين طور نيست اما مشركين اينطور تطور كردند. پس وانتم تعلمون مشتمل بر همهي تاريخ است، مخاطب آن، همهي انسانهايي هستند كه از معرفت و دانش برخوردار هستند كانه حالا بعد از چهارده قرن اين آيه به ما ميگويد: اگر كساني قبل از شما نميفهميدند يا دچار توهمات باطل بودند يا فطرت آنها گم شده بود و نميتوانستند حقيقت را درك كنند، شما اينطور نيستيد و ميدانيد پيشرفتها و تحولات عالم و دگرگونيهاي مكتبها و معرفتها و راه درست در مقابل شما قرار دارد، ولذا چرا غير خدا را عبادت ميكنيد. بهرحال اين آيه براي انسانهاي آشنا با معرفت الهي بايد هشدار دهنده باشد. يعني شما كه ميدانيد، چرا بايد غيرخدا را اطاعت كنيد و غيرخدا با همان عرض عريضي است كه بحث شد.
والسلام عليكم و رحمهالله و بركاته