ترجمة الميزان ج : 1ص :303


يك گاو بكشند .


از اين هم كه بگذريم ، در ابتداي گفتگو ، موسي (عليه‏السلام‏) را نسبت جهالت و بيهوده كاري و مسخرگي دادند ، و گفتند : ( أ تتخذنا هزوا ، آيا ما را مسخره گرفته‏اي ؟ ) و آنگاه بعد از اين همه بيان كه برايشان كرد ، تازه گفتند : ( الان جئت بالحق ) ( حالا حق را گفتي ) ، كانه تاكنون هر چه گفتي باطل بوده ، و معلوم است كه بطلان پيام يك پيامبر ، مساوياست با بطلان بيان الهي .


و سخن كوتاه اينكه : پيش انداختن اين قسمت از داستان ، هم براي روشن كردن خطاب بعدي است ، و هم افاده نكته‏اي ديگر ، و آن اين استكه داستان گاو بني اسرائيل ، اصلا در تورات نيامده ، البته منظور ما توراتهاي موجود فعلي است ، و بهمين جهت جا نداشت كه يهوديان در اين قصه مورد خطاب قرار گيرند ، چون يا اصلا آنرا در تورات نديده‏اند ، و يا آنكه دست تحريف با كتاب آسمانيشان بازي كرده بهر حال هر كدام كه باشد ، جا نداشت ملت يهود مخاطب بان قرار گيرد ، و لذا از خطاب به يهود اعراض نموده ، خطاب را متوجهرسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نمود .


آنگاه بعد از آنكه اصل داستان را اثبات كرد ، به سياق قبلي كلام برگشته ، خطابرا مانند سابق متوجه يهود نمود .


بله ، در تورات در اين مورد حكمي آمده ، كه بي دلالت بر وقوع قصه نيست ، اينك عين عبارت تورات : در فصل بيست و يكم ، از سفر تثنيه اشتراع ميگويد : هر گاه در آن سرزميني كه رب معبود تو ، بتو داده ، كشته‏اي در محله‏اي يافته شد ، و معلوم نشد چه كسي او را كشته ، ريش سفيدان محل ، و قاضيان خود را حاضر كن ، و بفرست تا در شهرها و قراي پيرامون آن كشته و آن شهر كه بكشته نزديك‏تر است ، بوسيله پير مردان محل ، گوساله‏اي شخم نكرده را گرفته ، به رودخانه‏اي كه دائما آب آن جاري است ، ببرند ، رودخانه‏ايكه هيچ زراعت و كشتي در آن نشده باشد ، و در آنجا گردن گوساله را بشكنند ، آنگاه كاهنانيكه از دودمان لاوي باشند ، پيش بروند ، چون رب كه معبود تو است ، فرزندان لاوي را براي اين خدمت برگزيده ، و ايشان بنام رب بركت يافته‏اند ، و هر خصومت و زد و خوردي بگفته آنان اصلاح ميشود ، آنگاه تمام پير مردان آن شهر كه نزديك بكشته هستند ، دست خود را بالاي جسد گوساله گردن شكسته ، و در رودخانه افتاده ، بشويند ، و فرياد كنند ، و بگويند : دستهاي ما اين خون را نريخته ، و ديدگان ما آنرا نديده ، اي رب ! حزب خودت اسرائيل را كه فدا دادي ، بيامرز ، و خون بنا حقي را در وسط حزبت اسرائيل قرار مده ، كه اگر اينكار را بكنند ، خون برايشان آمرزيده ميشود ، اين بود آن عبارتي كه گفتيم : تا حدي دلالت بر وقوع داستان بقره در بني اسرائيل دارد .



ترجمة الميزان ج : 1ص :304


حال كه اين مطالب را كه خيلي هم طول كشيد توجه فرمودي ، فهميدي كه بيان اين داستان در قرآن كريم ، باين نحو كه ديدي ، از قبيل قطعه قطعه كردن يك داستان نيست ، بلكه اصل نقل داستان بنايش بر اجمال بوده ، كه آنهم در آيه : ( و اذ قتلتم نفسا ) الخ آمده ، و قسمت ديگر داستان ، كه با بيان تفصيلي ، و بصورت يك داستان ديگر نقل شده ، بخاطر نكته‏اي بوده ، كه آنرا ايجاب مي‏كرده .


(و اذ قال موسي لقومه ) الخ ، خطاب در اين آيه برسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است و كلامي است در صورت داستان ، و مقدمه‏ايست توضيحي ، براي خطاب بعدي ، و در آن نامي از علت كشتن گاو ، و نتيجه‏اي كه از آن منظور است ، نبرده ، بلكه سر بسته فرموده : خدا دستور داده گاوي را بكشيد ، و اما اينكه چرا بكشيد ، و كشتن آن چه فائده‏اي دارد ؟ هيچ بيان نكرد ، تا حس كنجكاوي شنونده تحريك شود ، و در مقام تجسس بر آيد ، تا وقتي علت را شنيد ، بهتر آنرا تحويل بگيرد ، و ارتباط ميان دو كلام را بهتر بفهمد .


و بهمين جهت وقتي بني اسرائيل فرمان : ( ان الله يامركم ان تذبحوا بقرة ) را شنيدند ، تعجب كردند ، و جز اينكه كلام موسي پيغمبر خدا را حمل بر اين كنند كه مردم را مسخره كرده ، محمل ديگري براي گاوكشي نيافتند ، چون هر چه فكر كردند ، هيچ رابطه‏اي ميان درخواست خود ، يعني داوري در مسئله آن كشته ، و كشف آن جنايت ، و ميان گاوكشينيافتند ، لذا گفتند : آيا ما را مسخره مي‏كني ؟ .


و منشا اين اعتراضشان ، نداشتن روح تسليم ، و اطاعت ، و در عوض داشتن ملكه استكبار ، و خوي نخوت و سركشي بود ، و باصطلاح ميخواستند بگويند : ما هرگز زير بار تقليد نمي‏رويم ، و تا چيزيرا نبينيم ، نمي‏پذيريم ، همچنانكه در مسئله ايمان بخدا باو گفتند : ( لن نؤمن لك ، حتي نري الله جهرة ، ما بتو ايمان نمي‏آوريم ، مگر وقتي كه خدا را فاش و هويدا ببينيم) .


و باين انحراف مبتلا نشدند ، مگر بخاطر اينكه ميخواستند در همه امور استقلال داشته باشند ، چه اموري كه در خور استقلالشان بود ، و چه آن اموري كه در خور آن نبود ، لذا احكام جاري در محسوسات را در معقولات هم جاري مي‏كردند ، و از پيامبر خود ميخواستند : كه پروردگارشان را بحس باصره آنان محسوس كند ، و يا مي‏گفتند : ( يا موسي اجعل لنا الها ، كما لهم آلهة ، قال انكم قوم تجهلون ، اي موسي براي ما خدائي درست كن ، همانطور كه آنان خداياني دارند ، گفت : براستي شما مردمي هستيد كه ميخواهيد هميشه نادان بمانيد ) ، و خيال مي‏كردند : پيغمبرشان هم مثل خودشان بوالهوس است ، و مانند آنان اهل بازي و مسخرگي است ، لذا گفتند : آيا ما را مسخره


ترجمة الميزان ج : 1ص :305


مي‏كني ؟ يعني مثل ما سفيه و ناداني ؟ تا آنكه اين پندارشان را رد كرد ، و فرمود : ( اعوذ بالله ان اكون من الجاهلين ) ، و در اين پاسخ از خودش چيزي نگفت ، و نفرمود : من جاهل نيستم ، بلكه فرمود : پناه بخدا مي‏برم از اينكه از جاهلان باشم ، خواست تا بعصمت الهي كه هيچوقت تخلف نمي‏پذيرد ، تمسك جويد ، نه بحكمت‏هاي مخلوقي ، كه بسيار تخلف پذير است ، ( بشهادت اينكه مي‏بينيم ، چه بسيار آلودگاني كه علم و حكمت دارند ، ولي از آلودگي جلوگير ندارند) .


بني اسرائيل معتقد بودند : آدمي نبايد سخني را از كسي بپذيرد ، مگر با دليل ، و اين اعتقاد هر چند صحيح است ، و لكن اشتباهي كه ايشان كردند ، اين بود : كه خيال كردند آدمي ميتواند بعلت هر حكمي بطور تفصيل پي ببرد ، و اطلاع اجمالي كافي نيست ، بهمين جهت از آنجناب خواستند تا تفصيل اوصاف گاو نامبرده را بيان كند ، چون عقلشان حكم مي‏كرد كه نوع گاو خاصيت مرده زنده كردن را ندارد ، و اگر براي زنده كردن مقتول ، الا و لابد بايد گاوي كشته شود ، لابد گاو مخصوصي است ، كه چنين خاصيتي دارد ، پس بايد با ذكر اوصاف آن ، و با بياني كامل ، گاو نامبرده را مشخص كند .


لذا گفتند : از پروردگارت بخواه ، تا براي ما بيان كند : اين گاو چگونه گاوي است ، و چون بي جهت كار را بر خود سخت گرفتند ، خدا هم بر آنان سخت گرفت ، و موسي در پاسخشان فرمود : بايد گاوي باشد كه نه لاغر باشد ، و نه پير و نازا ، و نه بكر ، كه تاكنون گوساله نياورده باشد ، بلكه متوسط الحال باشد .


كلمه ( عوان ) در زنان و چارپايان ، عبارتست از زن و يا حيوان ماده‏اي كه در سنين متوسط از عمر باشد ، يعني سنين ميانه باكره‏گي و پيري .


آنگاه پروردگارشان بحالشان ترحم كرد ، و اندرزشان فرمود ، كه اينقدر در سئوال از خصوصيات گاو اصرار نكنند ، و دائره گاو را بر خود تنگ نسازند ، و بهمين مقدار از بيان قناعت كنند ، و فرمود : ( فافعلوا ما تؤمرون ، همين را كه از شما خواسته‏اند بياوريد ) .


ولي بني اسرائيل با اين اندرز هم از سئوال باز نايستادند ، و دوباره گفتند : از پروردگارت بخواه ، رنگ آن گاو را براي ما بيان كند ، فرمود : گاوي باشد زرد رنگ ، ولي زرد پر رنگ ، و شفاف ، كه بيننده از آن خوشش آيد ، در اينجا ديگر وصف گاو تمام شد ، و كاملا روشن گرديد ، كه آن گاو عبارت است ، از چه گاوي ، و داراي چه رنگي .


ولي با اينحال باز راضي نشدند ، و دوباره همان حرف اولشانرا تكرار كردند ، آنهم با عبارتي كه كمترين بوئي از شرم و حيا از آن استشمام نميشود ، و گفتند از پروردگارت بخواه ، براي ما بيان كند : كه اين گاو چگونه گاوي باشد ؟ چون گاو براي ما مشتبه شده ، و ما انشاء الله هدايت


ترجمة الميزان ج : 1ص :306


ميشويم .


موسي (عليه‏السلام‏) براي بار سوم پاسخ داد : و در توضيح ماهيت آن گاو ، و رنگش فرمود : ( گاوي باشد كه هنوز براي شخم و آب‏كشي رام نشده باشد ، نه بتواند شخم كند ، و نه آبياري ، وقتي بيان گاو تمام شد ، و ديگر چيزي نداشتند بپرسند ، آنوقت گفتند : (حالا درست گفتي ) ، عينا مثل كسيكه نمي‏خواهد سخن طرف خود را بپذيرد ، ولي چون ادله او قوي است ، ناگزير ميشود بگويد : بله درست است ، كه اين اعترافش از روي ناچاري است ، و آنگاه از لجبازي خود عذر خواهي كند ، باينكه آخر تاكنون سخنت روشن نبود ، و بيانت تمام نبود ، حالا تمام شد ، دليل بر اينكه اعتراف به ( الان جئت بالحق ) ايشان ، نظير اعتراف آن شخص است اين است كه در آخر مي‏فرمايد : ( فذبحوها ، و ما كادوا يفعلون ، گاو را كشتند ، اما خودشان هرگز نميخواستند بكشند ، ) خلاصه هنوز ايمان دروني بسخن موسي پيدا نكرده بودند، و اگر گاو را كشتند ، براي اين بود كه ديگر بهانه‏اي نداشتند ، و مجبور بقبول شدند .


(و اذ قتلتم نفسا ، فادارأتم فيها ) ، الخ در اينجا باصل قصه شروع شده ، و كلمه ( ادارأتم ) در اصل تدارأتم بوده ، و تدارء بمعناي تدافع و مشاجره است ، و از ماده ( دال - را همزه ) است ، كه بمعناي دفع است ، شخصي را كشته بودند ، و آنگاه تدافع مي‏كردند ، يعني هر طائفه خون او را از خود دور مي‏كرد ، و بديگري نسبت ميداد .


و خدا ميخواست آنچه آنان كتمان كرده بودند ، بر ملا سازد ، لذا دستور داد : ( فقلنا اضربوه ببعضها ) ، الخ ، ضمير اول به كلمه ( نفس ) بر مي‏گردد ، و اگر مذكر آورد ، باعتبار اين بود كه كلمه ( قتيل ) بر آن صادق بود ، و ضمير دومي به بقره بر مي‏گردد ، كه بعضي گفته‏اند : مراد باين قصه بيان حكم است ، و ميخواهد مانند تورات حكمي از احكام مربوط بكشف جنايت را بيان كند ، و بفرمايد بهر وسيله شده بايد قاتل را بدست آورد ، تا خوني هدر نرفته باشد ، نظير آيه : ( و لكم في القصاص حيوة ، قصاص مايه زندگي شما است ) ، نه اينكه راستي راستي موسي (عليه‏السلام‏) با دم آنگاو بمرده زده باشد ، و بمعجزه نبوت مرده را زنده كرده باشد .


و لكن خواننده عزيز توجه دارد : كه اصل سياق كلام ، و مخصوصا اين قسمت از كلام ، كه مي‏فرمايد : ( پس گفتيم او را به بعضي قسمتهاي گاو بزنيد ، كه خدا اينطور مردگان را زنده مي‏كند ) ، هيچ سازگاري ندارد .


(ثم قست قلوبكم من بعد ذلك ، فهي كالحجارة ، أو اشد قسوة ) الخ ، كلمه قسوة وقتي در خصوص قلب استعمال ميشود ، معني صلابت و سختي را ميدهد ، و بمنزله صلابت سنگ است ، و


ترجمة الميزان ج : 1ص :307


كلمه ( أو ) بمعناي ( بل ) است ، و مراد باينكه بمعناي ( بلكه ) است ، اين استكه معنايش با مورد ( بلكه ) منطبق است .


آيه شريفه شدت قساوت قلوب آنان را ، اينطور بيان كرده : كه ( بعضي از سنگها احيانا مي‏شكافند ، و نهرها از آن‏ها جاري ميشود ) ، و ميانه سنگ سخت ، و آب نرم مقابله انداخته ، چون معمولا هر چيز سختي را بسنگ تشبيه مي‏كنند ، همچنانكه هر چيز نرم و لطيفي را باب مثل مي‏زنند ، مي‏فرمايد : سنگ بان صلابتش مي‏شكافد ، و انهاري از آب نرم از آن بيرون مي‏آيد ، ولي از دلهاي اينان حالتي سازگار با حق بيرون نميشود ، حالتي كه با سخن حق ، و كمال واقعي ، سازگار باشد .


(و ان منها لما يهبط من خشية الله ) الخ ، هبوط سنگها همان سقوط و شكافتن صخره‏هاي بالاي كوهها است ، كه بعد از پاره شدن تكه‏هاي آن در اثر زلزله ، و يا آب شدن يخهاي زمستاني ، و جريان آب در فصل بهار ، بپائين كوه سقوط مي‏كند .


و اگر اين سقوط را كه مستند بعوامل طبيعي است ، هبوط از ترس خدا خوانده ، بدين جهت است كه همه اسباب بسوي خداي مسبب الاسباب منتهي ميشود ، و همينكه سنگ در برابر عوامل خاص بخود متاثر گشته و تاثير آنها را مي‏پذيرد ، و از كوه مي‏غلطد ، همين خود پذيرفتن و تاثر از امر خداي سبحان نيز هست ، چون در حقيقت خدا باو امر كرده كه سقوط كند ، و سنگها هم بطور تكوين ، امر خدايرا مي‏فهمند ، همچنانكه قرآن كريم مي‏فرمايد : ( و ان من شي‏ء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم ، هيچ موجودي نيست ، مگر آنكه با حمد خدا ، پروردگارش را تسبيح ميگويد ، ولي شما تسبيح آنها را نمي‏فهميد ) و نيز فرموده : ( كل له قانتون ، همه در عبادت اويند ) ، و خشيت جز همين انفعال شعوري ، چيز ديگري نيست ، و بنا بر اين سنگ كوه از خشيت خدا فرو مي‏غلطد ، و آيه شريفه جاري مجراي آيه : ( و يسبح الرعد بحمده ، و الملائكة من خيفته ، رعد بحمد خدا و ملائكه از ترس ، او را تسبيح ميگويند ) .


و آيه ( و لله يسجد من في السماوات و الارض ، طوعا و كرها ، و ظلالهم بالغدو و الاصال ، براي خدا همه آنكسانيكه در آسمانها و زمينند سجده مي‏كنند ، چه با اختيار و چه بي اختيار ، و حتي سايه‏هايشان در صبح و شب ) ميباشد كه صداي رعد آسمانرا ، تسبيح و حمد خدا دانسته ، سايه آنها را سجده خداي سبحان معرفي مي‏كند و از قبيل آياتي ديگر ، كه مي‏بينيد سخن در آنها از باب تحليل جريان يافته است .


و سخن كوتاه اينكه جمله ( و ان منها لما يهبط ) الخ ، بيان دومي است براي اين معنا : كه


ترجمة الميزان ج : 1ص :308


دلهاي آنان از سنگ سخت‏تر است ، چون سنگها از خدا خشيت دارند ، و از خشيت او از كوه بپائين مي‏غلطند ، ولي دلهاي اينان از خدا نه خشيتي دارند ، و نه هيبتي .


بحث روايتي


در محاسن از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده ، كه در تفسير جمله : ( خذوا ما آتينا كم بقوة ) ، در پاسخ كسيكه پرسيد : منظور قوت بدني است ؟ يا قلبي ؟ فرمود : هر دو منظور است .


مؤلف : اين روايت را عياشي هم در تفسير خود آورده .


و در تفسير عياشي ، از حلبي روايت كرده ، كه در تفسير جمله : ( و اذكروا ما فيه ) گفته است : يعني متذكر دستوراتيكه در آنست ، و نيز متذكر عقوبت ترك آن دستورات بشويد .


مؤلف : اين نكته از موقعيت و مقام جمله : ( و رفعنا فوقكم الطور خذوا ) نيز استفاده ميشود .


و در در منثور استكه ، از ابي هريره روايت شده كه گفت : رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : اگر بني اسرائيل در قضيه ذبح بقره نگفته بودند : ( و انا انشاء الله لمهتدون ) هرگز و تا ابد هدايت نميشدند ، و اگر از همان اول بهر گاو دست‏رسي مي‏يافتند ، و ذبح مي‏كردند ، قبول ميشد ، و لكن خودشان در اثر سئوالهاي بي جا ، دائره آنرا بر خود تنگ كردند ، و خدا هم بر آنها تنگ گرفت .


و در تفسير عياشي از علي بن يقطين روايت كرده كه گفت : از ابي الحسن (عليه‏السلام‏) شنيدم مي‏فرمود : خداوند بني اسرائيل را دستور داد : يك گاو بكشند ، و از آن گاو هم تنها بدم آن نيازمند بودند ، ولي خدا بر آنان سخت‏گيري كرد .


و در كتاب عيون اخبار الرضا ، و تفسير عياشي ، از بزنطي روايت شده كه گفت : از حضرت رضا (عليه‏السلام‏) شنيدم ، مي‏فرمود : مردي از بني اسرائيل يكي از بستگان خود را بكشت ، و جسد او را برداشته در سر راه وارسته‏ترين اسباط بني اسرائيل انداخت ، و بعد خودش بخونخواهي او برخاست .


بموسي (عليه‏السلام‏) گفتند : كه سبط آل فلان ، فلاني را كشته‏اند ، خبر بده ببينيم چه كسي او را كشته ؟ موسي (عليه‏السلام‏) فرمود : بقره‏اي برايم بياوريد ، تا بگويم : آن شخص كيست ، گفتند : مگر ما را مسخره كرده‏اي ؟ فرمود : پناه مي‏برم بخدا از اين كه از جاهلان باشم ، و اگر بني اسرائيل از ميان همه گاوها ، يك گاو آورده بودند ، كافي بود ، و لكن خودشان بر خود سخت گرفتند ، و آنقدر از


ترجمة الميزان ج : 1ص :309


خصوصيات آن گاو پرسيدند ، كه دائره آنرا بر خود تنگ كردند ، خدا هم بر آنان تنگ گرفت .


يكبار گفتند : از پروردگارت بخواه تا گاو را براي ما بيان كند كه چگونه گاوياست ، فرمود : خدا مي‏فرمايد : گاوي باشد كه نه كوچك و نه بزرگ بلكه متوسط و اگر گاوي را آورده بودند كافي بود بي جهت بر خود تنگ گرفتند خدا هم بر آنان تنگ گرفت .


يكبار ديگر گفتند : از پروردگارت بپرس : رنگ گاو چه جور باشد ، با اينكه از نظر رنگ آزاد بودند ، خدا دائره را بر آنان تنگ گرفت ، و فرمود : زرد باشد ، آنهم نه هر گاو زردي ، بلكه زرد سير ، و آنهم نه هر رنگ سير ، بلكه رنگ سيري كه بيننده را خوش آيد ، پس دائره گاو بر آنان تا اين مقدار تنگ شد ، و معلوم است كه چنين گاوي در ميان گاوها كمتر يافت ميشود ، و حال آنكه اگر از اول يك گاوي را بهر رنگ و هر جور آورده بودند كافي بود .


باز باين مقدار هم اكتفا ننموده ، با يك سئوال بيجاي ديگر همان گاو زرد خوش رنگ را هم محدود كردند ، و گفتند : از پروردگارت بپرس : خصوصيات اين گاو را بيشتر بيان كند ، كه امر آن بر ما مشتبه شده است ، و چون خود بر خويشتن تنگ گرفتند ، خدا هم بر آنان تنگ گرفت ، و باز دائره گاو زرد رنگ كذائي را تنگ‏تر كرد ، و فرمود : گاو زرد رنگي كه هنوز براي كشت و زرع و آب‏كشي رام نشده ، و رنگش يكدست است خالي در رنگ آن نباشد .


گفتند : حالا حق مطلب را اداء كردي ، و چون بجستجوي چنين گاوي برخاستند غير از يك رأس نيافتند ، آنهم از آن جواني از بني اسرائيل بود ، و چون قيمت پرسيدند گفت : به پري پوستش از طلا ، لاجرم نزد موسي آمدند ، و جريان را گفتند : دستور داد بايد بخريد ، پس آن گاو را بان قيمت خريداري كردند ، و آوردند .


موسي (عليه‏السلام‏) دستور داد آنرا ذبح كردند ، و دم آنرا بجسد مرد كشته زدند ، وقتي اينكار را كردند ، كشته زنده شد ، و گفت : يا رسول الله مرا پسر عمويم كشته ، نه آن كساني كه متهم بقتل من شده‏اند .


آنوقت قاتل را شناختند ، و ديدند كه بوسيله دم گاو زنده شد، بفرستاده خدا موسي (عليه‏السلام‏) گفتند : اين گاو داستاني دارد ، موسي پرسيد : چه داستاني ؟ گفتند : جواني بود در بني اسرائيل كه خيلي بپدر و مادر خود احسان مي‏كرد ، روزي جنسي را خريده بود ، آمد تا از خانه پول ببرد ، ولي ديد پدرش سر بر جامه او نهاده ، و بخواب رفته ، و كليد پولهايش هم زير سر اوست ، دلش نيامد پدر را بيدار كند ، لذا از خير آن معامله گذشت و چون پدر از خواب برخاست ، جريانرا بپدر گفت ، پدر او را احسنت گفت ، و گاوي در عوض باو بخشيد ، كه اين بجاي آن سودي كه از تو فوت شد ، و نتيجه سخت گيري بني اسرائيل در امر گاو ، اين شد كه گاو داراي اوصاف كذائي ، منحصر در همين


ترجمة الميزان ج : 1ص :310


گاو شود ، كه اين پدر بفرزند خود بخشيد ، و نتيجه اين انحصار هم آن شد كه سودي فراوان عايد آن فرزند شود ، موسي گفت ببينيد نتيجه احسان چه جور و تا چه اندازه به نيكوكار مي‏رسد .


مؤلف : روايات بطوريكه ملاحظه مي‏فرمائيد ، با اجمال آنچه كه ما از آيات شريفه استفاده كرديم منطبق است .


بحث فلسفي


اين سوره بطوريكه ملاحظه مي‏كنيد ، عده‏اي از معجزات را در قصص بني اسرائيل و ساير اقوام مي‏شمارد ، يكي شكافتن دريا ، و غرق كردن فرعون ، در آيه : ( و اذ فرقنا بكم البحر فانجيناكم و اغرقنا آل فرعون ) الخ ، است ، و يكي گرفتن صاعقه بر بني اسرائيل و زنده كردن آنان بعد از مردن است ، كه آيه : ( و اذ قلتم يا موسي لن نؤمن لك ) الخ ، متعرض آنست ، و يكي سايه افكندن ابر بر بني اسرائيل ، و نازل كردن من و سلوي در آيه : ( و ظللنا عليكم الغمام ) الخ است ، و يكي انفجار چشمه‏هائي از يك سنگ در آيه : ( و اذ استسقي موسي لقومه ) الخ است ، و يكي بلند كردن كوه طور بر بالاي سر بني اسرائيل در آيه : ( و رفعنا فوقكم الطور ) الخ است ، و يكي مسخ شدن جمعي از بني اسرائيل در آيه : ( فقلنا لهم كونوا قردة ) الخ است ، و يكي زنده كردن آن مرد قتيل است ، با عضوي از گاو ذبح شده ، در آيه : ( فقلنا اضربوه ببعضها ) الخ ، و باز يكي ديگر زنده كردن اقوامي ديگر در آيه : ( ا لم تر الي الذين خرجوا من ديارهم ) الخ است ، و نيز زنده كردن آنكسي كه از قريه خرابي مي‏گذشت در آيه : ( او كالذي مر علي قرية و هي خاوية علي عروشها ) الخ ، و نيز احياء مرغ سر بريده بدست ابراهيم (عليه‏السلام‏) در آيه ( و اذ قال ابراهيم رب أرني كيف تحيي الموتي ) الخ است ، كه مجموعا دوازده معجزه خارق العاده ميشود ، و بيشترش بطوريكه قرآن كريم ذكر فرموده در بني اسرائيل رخ داده است .


و ما در سابق امكان عقلي وقوع معجزه را اثبات كرديم ، و گفتيم : كه معجزه در عين اينكه معجزه است ، ناقض و منافي با قانون عليت و معلوليت كلي نيست ، و با آن بيان روشن گرديد كه هيچ دليلي بر اين نداريم كه آيات قرآني را كه ظاهر در وقوع معجزه است تاويل نموده ، از ظاهرش برگردانيم ، چون گفتيم : حوادثي است ممكن ، نه از محالات عقلي ، از قبيل انقسام عدد سه بدو عدد جفت ، و متساوي ، و يا تولد مولودي كه پدر خودش نيز باشد ، چون اينگونه امور امكان ندارد .



ترجمة الميزان ج : 1ص :311


بله در ميانه همه معجزات ، دو تا معجزه هست كه احتياج به بحث ديگري جداگانه دارد ، يكي زنده كردن مردگان ، و دوم معجزه مسخ .


در باره اين دو معجزه بعضي گفته‏اند : اين معنا در محل خودش ثابت شده : كه هر موجود كه داراي قوه و استعداد و كمال و فعليت است ، بعد از آنكه از مرحله استعداد بفعليت رسيد ، ديگر محال است بحالت استعداد برگردد ، و همچنين هر موجوديكه از نظر وجود ، داراي كمال بيشتري است ، محال است برگردد ، و بموجودي ناقص‏تر از خود مبدل شود ، و در عين حال همان موجود اول باشد .


و انسان بعد از مردنش تجرد پيدا مي‏كند ، يعني نفسش از ماده مجرد ميشود ، و موجودي مجرد مثالي يا عقلي مي‏گردد ، و مرتبه مثاليت و عقليت فوق مرتبه ماديت است ، چون وجود ، در آندو قوي‏تر از وجود مادي است ، با اين حال ديگر محال است چنين انساني ، يا بگو چنين نفس تكامل يافته‏اي ، دوباره اسير ماده شود ، و باصطلاح زنده گردد ، و گر نه لازم مي‏آيد كه چيزي بعد از فعليت بقوه و استعداد برگردد ، و اين محال است ، و نيز وجود انسان ، وجودي قوي‏تر از وجود ساير انواع حيوانات است ، و محال است انسان برگردد ، و بوسيله مسخ ، حيواني ديگر شود .


اين اشكالي است كه در باب زنده شدن مردگان و مسخ انسانها بصورت حيواني ديگر شده است ، و ما در پاسخ ميگوئيم : بله برگشت چيزيكه از قوه بفعليت رسيده ، دوباره قوه شدن آن محال است ، ولي زنده شدن مردگان ، و همچنين مسخ ، از مصاديق اين امر محال نيستند .


توضيح اينكه : آنچه از حس و برهان بدست آمده ، اين استكه جوهر نباتي مادي وقتي در صراط استكمال حيواني قرار مي‏گيرد ، در اين صراط بسوي حيوان شدن حركت مي‏كند ، و بصورت حيوانيت كه صورتي است مجرد بتجرد برزخي در مي‏آيد ، و حقيقت اين صورت اين است كه : چيزي خودش را درك كند ، ( البته ادراك جزئي خيالي ) ، و درك خويشتن حيوان ، وجود كامل جوهر نباتي است ، و فعليت يافتن آن قوه و استعدادي است كه داشت ، كه با حركت جوهري بان كمال رسيد ، و بعد از آنكه گياه بود حيوان شد ، و ديگر محال است دوباره جوهري مادي شود ، و بصورت نبات در آيد ، مگر آنكه از ماده حيواني خود جدا گشته ، ماده با صورت ماديش بماند ، مثل اينكه حيواني بميرد ، و جسدي بي حركت شود .


از سوي ديگر صورت حيواني منشا و مبدء افعالي ادراكي ، و كارهائي است كه از روي شعور از او سر مي‏زند ، و در نتيجه احوالي علمي هم بر آنافعال مترتب ميشود ، و اين احوال علمي در نفس حيوان نقش مي‏بندد ، و در اثر تكرار اين افعال ، و نقشبندي اين احوال در نفس حيوان ، از آنجا كه نقش‏هائي شبيه بهم است ، يك نقش واحد و صورتي ثابت ، و غير قابل زوال ميشود ، و


ترجمة الميزان ج : 1ص :312


ملكه‏اي راسخه مي‏گردد ، و يك صورت نفساني جديد مي‏شود ، كه ممكن است نفس حيواني بخاطر اختلاف اين ملكات متنوع شود ، و حيواني خاص ، و داراي صورت نوعيه‏اي خاص بشود ، مثلا در يكي بصورت مكر ، و در نوعي ديگر كينه توزي ، و در نوعي ديگر شهوت ، و در چهارمي وفاء ، و در پنجمي درندگي ، و امثال آن جلوه كند .


و اما مادام كه اين احوال علمي حاصل از افعال ، در اثر تكرار بصورت ملكه در نيامده باشد ، نفس حيوان بهمان سادگي قبليش باقي است ، و مانند نبات است ، كه اگر از حركت جوهري باز بايستد ، همچنان نبات باقي خواهد ماند ، و آن استعداد حيوان شدنش از قوه بفعليت درنمي‏آيد .


و اگر نفس برزخي از جهت احوال حاصله از افعالش ، در همان حال اول ، و فعل اول ، و با نقشبندي صورت اول ، تكامل مي‏يافت ، قطعا علاقه‏اش با بدن هم در همان ابتداي وجودش قطع ميشد ، و اگر مي‏بينيم قطع نمي‏شود ، بخاطر همين استكه آن صورت در اثر تكرار ملكه نشده ، و در نفس رسوخ نكرده ، بايد با تكرار افعالي ادراكي ماديش ، بتدريج و خورده خورده صورتي نوعي در نفس رسوخ كند ، و حيواني خاص بشود ، - البته در صورتيكه عمر طبيعي ، و يا مقدار قابل ملاحظه‏اي از آنرا داشته باشد - و اما اگر بين او و بين عمر طبيعيش ، و يا آنمقدار قابل ملاحظه از عمر طبيعيش ، چيزي از قبيل مرگ فاصله شود ، حيوان بهمان سادگي ، و بي نقشي حيوانيتش باقي ميماند ، و صورت نوعيه‏اي بخود نگرفته ، مي‏ميرد .


و حيوان وقتي در صراط انسانيت قرار بگيرد ، وجودي است كه علاوه بر ادراك خودش ، تعقل كلي هم نسبت بذات خود دارد ، آنهم تعقل مجرد از ماده ، و لوازم آن ، يعني اندازه‏ها ، و ابعاد ، و رنگها ، و امثال آن ، در اينصورت با حركت جوهري از فعليت مثالي كه نسبت بمثاليت فعليت است ، ولي نسبت بفعل قوه ، استعداد است ، بتدريج بسوي تجرد عقلي قدم مي‏گذارد ، تا وقتي كه صورت انساني در باره‏اش تحقق يابد ، اينجاست كه ديگر محال است اين فعليت برگردد بقوه ، كه همان تجرد مثالي بود ، همانطور كه گفتيم فعليت حيوانيت محال است برگردد ، و قوه شود .


تازه اين صورت انسانيت هم ، افعال و بدنبال آن احوالي دارد ، كه با تكرار و تراكم آن احوال ، بتدريج صورت خاصي جديد پيدا ميشود ، كه خود باعث مي‏گردد يك نوع انسان ، بانواعي از انسان تنوع پيدا كند ، يعني همان تنوعي كه در حيوان گفتيم .


حال كه اين معنا روشن گرديد فهميدي كه اگر فرض كنيم انساني بعد از مردنش بدنيا برگردد ، و نفسش دوباره متعلق بماده شود ، آنهم همان ماده‏اي كه قبلا متعلق بان بود ، اين باعث نميشود كه تجرد نفسش باطل گردد ، چون نفس اين فرد انسان ، قبل از مردنش تجرد يافته بود ، بعد از مردنش هم تجرد يافت ، و بعد از برگشتن به بدن ، باز همان تجرد را دارد .



ترجمةالميزان ج : 1ص :313


تنها چيزيكه با مردن از دست داده بود ، اين بود كه آن ابزار و آلاتيكه با آنها در مواد عالم دخل و تصرف مي‏كرد ، و خلاصه ابزار كار او بودند ، آنها را از دست داد ، و بعد از مردنش ديگر نميتوانست كاري مادي انجام دهد ، همانطور كه يك نجار يا صنعت‏گر ديگر ، وقتي ابزار صنعت خود را از دست بدهد ، ديگر نميتواند در مواد كارش از قبيل تخته و آهن و امثال آن كار كند ، و دخل و تصرف نمايد ، و هر وقت دستش بان ابزار رسيد ، باز همان استاد سابق است ، و ميتواند دوباره بكارش مشغول گردد ، نفس هم وقتي بتعلق فعلي بماده‏اش برگردد ، دوباره دست بكار شده ، قوي و ادوات بدني خود را كار مي‏بندد ، و آن احوال و ملكاتي را كه در زندگي قبليش بواسطه افعال مكرر تحصيل كرده بود ، تقويت نموده ، دو چندانش مي‏كند ، و دوران جديدي از استكمال را شروع مي‏كند ، بدون اينكه مستلزم رجوع قهقري ، و سير نزولي از كمال بسوي نقص ، و از فعل بسوي قوه باشد .


و اگر بگوئي : اين سخن مستلزم قول بقسر دائم است ، و بطلان قسر دائم از ضروريات است ، توضيح اينكه نفس مجرد ، كه از بدن منقطع شده ، اگر باز هم در طبيعتش امكان اين معنا باقي مانده باشد كه بوسيله افعال مادي بعد از تعلق بماده براي بار دوم باز هم استكمال كند ، معلوم ميشود مردن و قطع علاقه‏اش از بدن ، قبل از بكمال رسيدن بوده ، و مانند ميوه نارسي بوده كه از درخت چيده باشند ، و معلوم است كه چنين كسي تا ابد از آنچه طبيعتش استعدادش را داشته محروم ميماند ، چون بنا نيست تمامي مردگان دوباره بوسيله معجزه زنده شوند ، و خلاء خود را پر كنند ، و محروميت دائمي همان قسر دائمي است ، كه گفتيم محال است .


در پاسخ ميگوئيم : اين نفوسيكه در دنيا از قوه بفعليت در آمده ، و بحدي از فعليت رسيده ، و مرده‏اند ديگر امكان استكمالي در آينده و بطور دائم در آنها باقي نمانده ، بلكه يا همچنان بر فعليت حاضر خود مستقر مي‏گردند ، و يا آنكه از آن فعليت در آمده ، صورت عقليه مناسبي بخود مي‏گيرند ، و باز بهمان حد و اندازه باقي ميمانند و خلاصه امكان استكمال بعد از مردن تمام ميشود .


پس انسانيكه با نفسي ساده مرده ، ولي كارهائي هم از خوب و بد كرده ، اگر دير مي‏مرد و مدتي ديگر زندگي مي‏كرد ، ممكن بود براي نفس ساده خود صورتي سعيده و يا شقيه كسب كند ، و همچنين اگر قبل از كسب چنين صورتي بميرد ، ولي دو مرتبه بدنيا برگردد ، و مدتي زندگي كند ، باز ممكن است زائد بر همان صورت كه گفتيم صورتي جديد ، كسب كند .


و اگر برنگردد در عالم برزخ پاداش و يا كيفر كرده‏هاي خود را مي‏بيند ، تا آنجا كه بصورتي عقلي مناسب با صورت مثالي قبليش درآيد ، وقتي درآمد ، ديگر آن امكان استكمال باطل گشته ، تنها امكانات استكمالهاي عقلي برايش باقي ميماند ، كه در چنين حالي اگر بدنيا برگردد ، ميتواند


ترجمة الميزان ج : 1ص :314


صورت عقليه ديگري از ناحيه ماده و افعال مربوط بان كسب كند ، مانند انبياء و اولياء ، كه اگر فرض كنيم دوباره بدنيا برگردند ، ميتوانند صورت عقليه ديگري بدست آورند ، و اگر برنگردند ، جز آنچه در نوبت اول كسب كرده‏اند ، كمال و صعود ديگري در مدارج آن ، و سير ديگري در صراط آن ، نخواهند داشت ، ( دقت فرمائيد ) .


و معلوم است كه چنين چيزي قسر دائمي نخواهد بود ، و اگر صرف اينكه ( نفسي از نفوس ميتوانسته كمالي را بدست آورد ، و بخاطر عمل عاملي و تاثير علت‏هائي نتوانسته بدست بياورد ، و از دنيا رفته ) قسر دائمي باشد ، بايد بيشتر و يا همه حوادث اين عالم ، كه عالم تزاحم و موطن تضاد است ، قسر دائمي باشد .


پس جميع اجزاء اين عالم طبيعي ، در همديگر اثر دارند ، و قسر دائمي كه محال است ، اين است كه در يكي از غريزه‏ها نوعي از انواع اقتضاء نهاده شود ، كه تقاضا و يا استعداد نوعي از انواع كمال را داشته باشد ولي براي ابد اين استعدادش بفعليت نرسيده باشد ، حال يا براي اينكه امري در داخل ذاتش بوده كه او را از رسيدن بكمال باز داشته ، و يا بخاطر امري خارج از ذاتش بوده كه استعداد بحسب غريزه او را باطل كرده ، كه در حقيقت ميتوان گفت اين خود دادن غريزه و خوي باطل بكسي است كه مستعد گرفتن خوي كمال است ، و جبلي كردن لغو و بيهوده‏كاري ، در نفس او است .


(دقت بفرمائيد) .


و همچنين اگر انساني را فرض كنيم ، كه صورت انسانيش بصورت نوعي ديگر از انواع حيوانات ، از قبيل ميمون ، و خوك ، مبدل شده باشد ، كه صورت حيوانيت روي صورت انسانيش نقش بسته ، و چنين كسي انساني است خوك ، و يا انساني است ميمون ، نه اينكه بكلي انسانيتش باطل گشته ، و صورت خوكي و ميموني بجاي صورت انسانيش نقش بسته باشد .


پس وقتي انسان در اثر تكرار عمل ، صورتي از صور ملكات را كسب كند ، نفسش بان صورت متصور مي‏شود ، و هيچ دليلي نداريم بر محال بودن اينكه نفسانيات و صورتهاي نفساني همانطور كه در آخرت مجسم ميشود ، در دنيا نيز از باطن بظاهر در آمده، و مجسم شود .


در سابق هم گفتيم : كه نفس انسانيت در اول حدوثش كه هيچ نقشي نداشت ، و قابل و پذيراي هر نقشي بود ، مي‏تواند بصورتهاي خاصي متنوع شود ، بعد از ابهام مشخص ، و بعد از اطلاق مقيد شود ، و بنا بر اين همانطور كه گفته شد ، انسان مسخ شده ، انسان است و مسخ شده ، نه اينكه مسخ شده‏اي فاقد انسانيت باشد ( دقت فرمائيد) .


در جرائد روز هم ، از اخبار مجامع علمي اروپا و آمريكا چيزهائي ميخوانيم ، كه امكان زنده شدن بعد از مرگ را تاييد مي‏كند ، و همچنين مبدل شدن صورت انسان را بصورت ديگر يعني


ترجمة الميزان ج : 1ص :315


مسخ را جائز ميشمارد ، گو اينكه ما در اين مباحث اعتماد باينگونه اخبار نمي‏كنيم و لكن مي‏خواهيم تذكر دهيم كه اهل بحث از دانش‏پژوهان آنچه را ديروز خوانده‏اند ، امروز فراموش نكنند .


در اينجا ممكن است بگوئي : بنا بر آنچه شما گفتيد ، راه براي تناسخ هموار شد ، و ديگر هيچ مانعي از پذيرفتن اين نظريه باقي نمي‏ماند .


در جواب ميگوئيم : نه ، گفتار ما هيچ ربطي به تناسخ ندارد ، چون تناسخ عبارت از اين است كه بگوئيم : نفس آدمي بعد از آنكه بنوعي كمال استكمال كرد ، و از بدن جدا شد ، به بدن ديگري منتقل شود، و اين فرضيه‏ايست محال چون بدني كه نفس مورد گفتگو ميخواهد منتقل بان شود ، يا خودش نفس دارد ، و يا ندارد ، اگر نفس داشته باشد مستلزم آنست كه يك بدن داراي دو نفس بشود ، و اين همان وحدت كثير و كثرت واحد است ( كه محال بودنش روشن است ) ، و اگر نفسي ندارد ، مستلزم آنست كه چيزيكه بفعليت رسيده ، دوباره برگردد بالقوه شود ، مثلا پير مرد برگردد كودك شود ، ( كه محال بودن اين نيز روشن است ) ، و همچنين اگر بگوئيم : نفس تكامل يافته يك انسان ، بعد از جدائي از بدنش ، ببدن گياه و يا حيواني منتقل شود ، كه اين نيز مستلزم بالقوه شدن بالفعل است ، كه بيانش گذشت .


بحث علمي و اخلاقي


در قرآن از همه امتهاي گذشته بيشتر ، داستانهاي بني اسرائيل ، و نيز بطوريكه گفته‏اند از همه انبياء گذشته بيشتر ، نام حضرت موسي (عليه‏السلام‏) آمده ، چون مي‏بينيم نام آن جناب در صد و سي و شش جاي قرآن ذكر شده ، درست دو برابر نام ابراهيم (عليه‏السلام‏) ، كه آن جناب هم از هر پيغمبر ديگري نامش بيشتر آمده ، يعني باز بطوريكه گفته‏اند ، نامش در شصت و نه مورد ذكر شده .


علتي كه براي اين معنا بنظر مي‏رسد ، اينست كه اسلام ديني است حنيف ، كه اساسش توحيد است ، و توحيد را ابراهيم (عليه‏السلام‏) تاسيس كرد ، و آنگاه خداي سبحان آنرا براي پيامبر گراميش محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) باتمام رسانيد ، و فرمود : ( ملة ابيكم ابراهيم هو سماكم المسلمين من قبل ، دين توحيد ، دين پدرتان ابراهيم است ، او شما را از پيش مسلمان ناميد ) و بني اسرائيل در پذيرفتن توحيد لجوج‏ترين امتها بودند ، و از هر امتي ديگر بيشتر با آن دشمني كردند ، و دورتر از


ترجمة الميزان ج : 1ص :316


هر امت ديگري از انقياد در برابر حق بودند ، همچنانكه كفار عرب هم كه پيامبر اسلام گرفتار آنان شد ، دست كمي از بني اسرائيل نداشتند ، و لجاجت و خصومت با حق را بجائي رساندند كه آيه : ( ان الذين كفروا سواء عليهم ء أنذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون ، كسانيكه كفر ورزيدند ، چه انذارشان بكني ، و چه نكني ايمان نمي‏آورند ) در حقشان نازل شد و هيچ قساوت و جفا ، و هيچ رذيله ديگر از رذائل ، كه قرآن براي بني اسرائيل ذكر مي‏كند ، نيست ، مگر آنكه در كفار عرب نيز وجود داشت ، و بهر حال اگر در قصه‏هاي بني اسرائيل كه در قرآن آمده دقت كني ، و در آنها باريك شوي ، و باسرار خلقيات آنان پي ببري ، خواهي ديد كه مردمي فرو رفته در ماديات بودند ، و جز لذائذ مادي ، و صوري ، چيزي ديگري سرشان نميشده ، امتي بوده‏اند كه جز در برابر لذات و كمالات مادي تسليم نميشدند ، و بهيچ حقيقت از حقائق ماوراء حس ايمان نمي‏آوردند ، همچنانكه امروز هم همينطورند .


و همين خوي ، باعث شده كه عقل و اراده‏شان در تحت فرمان و انقياد حس و ماده قرار گيرد ، و جز آنچه را كه حس و ماده تجويز كند ، جائز ندانند ، و بغير آنرا اراده نكنند ، و باز همين انقياد در برابر حس ، باعث شده كه هيچ سخني را نپذيرند ، مگر آنكه حس آنرا تصديق كند ، و اگر دست حس بتصديق و تكذيب آن نرسيد ، آنرا نپذيرند، هر چند كه حق باشد .


و باز اين تسليم شدنشان در برابر محسوسات ، باعث شده كه هر چه را ماده‏پرستي صحيح بداند ، و بزرگان يعني آنها كه ماديات بيشتر دارند ، آنرا نيكو بشمارند ، قبول كنند ، هر چند كه حق نباشد ، نتيجه اين پستي و كوتاه فكريشان هم اين شد : كه در گفتار و كردار خود دچار تناقض شوند ، مثلا مي‏بينيم كه از يكسو در غير محسوسات دنباله روي ديگران را تقليد كوركورانه خوانده ، مذمت مي‏كنند ، هر چند كه عمل عمل صحيح و سزاواري باشد ، و از سوي ديگر همين دنباله‏روي را اگر در امور محسوس و مادي و سازگار با هوسرانيهايشان باشد ، مي‏ستايند ، هر چند كه عمل عملي زشت و خلاف باشد .


يكي از عواملي كه اين روحيه را در يهود تقويت كرد ، زندگي طولاني آنان در مصر ، و در زير سلطه مصريان است ، كه در اين مدت طولاني ايشانرا ذليل و خوار كردند ، و برده خود گرفته ، شكنجه دادند و بدترين عذابها را چشاندند ، فرزندانشان را مي‏كشتند ، و زنانشان را زنده نگه ميداشتند ، كه همين خود عذابي دردناك بود ، كه خدا بدان مبتلاشان كرده بود .


و همين وضع باعث شد ، جنس يهود سرسخت بار بيايند ، و در برابر دستورات انبياءشان انقياد نداشته ، گوش بفرامين علماي رباني خود ندهند ، با اينكه آن دستورات و اين فرامين ، همه بسود معاش و معادشان بود ، ( براي اينكه كاملا بگفته ما واقف شويد ، مواقف آنان با موسي


ترجمة الميزان ج : 1ص :317


(عليه‏السلام‏) ، و ساير انبياء را از نظر بگذرانيد ) ، و نيز آن روحيه باعث شد كه در برابر مغرضان و گردن‏كشان خود رام و منقاد باشند ، و هر دستوري را از آنها اطاعت كنند .


امروز هم حق و حقيقت در برابر تمدن مادي كه ارمغان غربي‏ها است بهمين بلا مبتلا شده ، چون اساس تمدن نامبرده بر حس و ماده است ، و از ادله‏ايكه دور از حس‏اند ، هيچ دليلي را قبول نمي‏كند ، و در هر چيزيكه منافع ولذائذ حسي و مادي را تامين كند ، از هيچ دليلي سراغ نمي‏گيرد ، و همين باعث شده كه احكام غريزي انسان بكلي باطل شود ، و معارف عاليه و اخلاق فاضله از ميان ما رخت بربندد ، و انسانيت در خطر انهدام ، و جامعه بشر در خطر شديدترين فساد رار گيرد ، كه بزودي همه انسانها باين خطر واقف خواهند شد ، و شرنگ تلخ اين تمدن را خواهند چشيد .


در حاليكه بحث عميق در اخلاقيات خلاف اين را نتيجه ميدهد ، آري هر سخني و دليلي قابل پذيرش نيست ، و هر تقليدي هم مذموم نيست ، توضيح اينكه نوع بشر بدان جهت كه بشر است با افعال ارادي خود كه متوقف بر فكر و اراده او است ، بسوي كمال زندگيش سير مي‏كند ، افعاليكه تحققش بدون فكر محال است .


پس فكر يگانه اساس و پايه‏ايست كه كمال وجودي ، و ضروري انسان بر آن پايه بنا ميشود ، پس انسان چاره‏اي جز اين ندارد ، كه در باره هر چيزيكه ارتباطي با كمال وجودي او دارد ، چه ارتباط بدون واسطه ، و چه با واسطه ، تصديق‏هائي عملي و يا نظري داشته باشد ، و اين تصديقات همان مصالح كليه‏ايست كه ما افعال فردي و اجتماعي خود را با آنها تعليل مي‏كنيم ، و يا قبل از اينكه افعال را انجام دهيم ، نخست افعال را با آن مصالح در ذهن مي‏سنجيم ، و آنگاه با خارجيت دادن بان افعال ، آن مصالح را بدست مي‏آوريم ، ( دقت فرمائيد ) .


از سوي ديگر در نهاد انسان اين غريزه نهفته شده : كه همواره بهر حادثه بر ميخورد ، از علل آن جستجو كند ، و نيز هر پديده‏اي كه در ذهنش هجوم مي‏آورد علتش را بفهمد ، و تا نفهمد آن پديده ذهني را در خارج تحقق ندهد ، پس هر پديده ذهني را وقتي تصميم مي‏گيرد در خارج ايجاد كند ، كه علتش هم در ذهنش وجود داشته باشد و نيز در باره هيچ مطلب علمي ، و تصديق نظري ، داوري ننموده ، و آنرا نمي‏پذيرد ، مگر وقتي كه علت آنرا فهميده باشد ، و باتكاء آن علت مطلب نامبرده را بپذيرد .


اين وضعي است كه انسان دارد ، و هرگز از آن تخطي نمي‏كند ، و اگر هم بمواردي برخوريم كه بر حسب ظاهر بر خلاف اين كليت باشد ، باز با دقت نظر و باريك بيني شبهه ما از بين مي‏رود ، و پي مي‏بريم كه در آن مورد هم جستجوي از علت وجود داشته ، چون اعتماد و طمانينه بعلت امري است فطري و چيزيكه فطري شد ، ديگر اختلاف و تخلف نمي‏پذيرد .



ترجمة الميزان ج : 1ص :318


و همين داعي فطري ، انسان را بتلاشهائي فكري و عملي وادار كرد ، كه مافوق طاقتش بود، چون احتياجات طبيعي او يكي دو تا نبود ، و يك انسان به تنهائي نمي‏توانست همه حوائج خود را بر آورد ، در همه آنها عمل فكري انجام داده ، و بدنبالش عمل بدني هم انجام دهد ، و در نتيجه همه حوائج خود را تامين كند ، چون نيروي طبيعي شخص او وافي باينكار نبود ، لذا فطرتش راه چاره‏اي پيش پايش گذاشت و آن اين بود كه متوسل بزندگي اجتماعي شود ، و براي خود تمدني بوجود آورد ، و حوائج زندگي را در ميان افراد اجتماع تقسيم كند ، و براي هر يك از ابواب حاجات ، طائفه‏اي را موكل سازد ، عينا مانند يك بدن زنده ، كه هر عضو از اعضاء آن، يك قسمت از حوائج بدن را بر مي‏آورد ، و حاصل كار هر يك عايد همه ميشود .


از سوي ديگر ، حوائج بشر حد معيني ندارد ، تا وقتي بدان رسيد ، تمام شود ، بلكه روز بروز بر كميت و كيفيت آنها افزوده مي‏گردد ، و در نتيجه فنون ، و صنعت‏ها ، و علوم ، روز بروز انشعاب نوي بخود مي‏گيرد ، ناگزير براي هر شعبه از شعب علوم ، و صنايع ، به متخصصين احتياج پيدا مي‏كند ، و در صدد تربيت افراد متخصص بر مي‏آيد ، آري اين علومي كه فعلا از حد شمار در آمده ، بسياري از آنها در سابق يك علم شمرده ميشد ، و همچنين صنايع گونه‏گون امروز ، كه هر چند تاي از آن ، در سابق جزء يك صنعت بود ، و يك نفر متخصص در همه آنها بود ، ولي امروز همان يك علم ، و يك صنعت ديروز ، تجزيه شده ، هر باب ، و فصل ، از آن علم و صنعت ، علمي و صنعتي جداگانه شده ، مانند علم طب ، كه در قديم يك علم بود ، و جزء يكي از فروع طبيعيات بشمار مي‏رفت ، ولي امروز بچند علم جداگانه تقسيم شده ، كه يك فرد انسان ( هر قدر هم نابغه باشد ) ، در بيشتر از يكي از آن علوم تخصص پيدا نمي‏كند .


و چون چنين بود ، باز با الهام فطرتش ملهم شد باينكه در آنچه كه خودش تخصص دارد ، بعلم و آگهي خود عمل كند ، و در آنچه كه ديگران در آن تخصص دارند ، از آنان پيروي نموده ، به تخصص و مهارت آنان اعتماد كند .


اينجاست كه ميگوئيم : بناي عقلاي عالم بر اين است كه هر كس باهل خبره در هر فن مراجعه نمايد ، و حقيقت و واقع اين مراجعه ، همان تقليد اصطلاحي است كه معنايش اعتماد كردن بدليل اجمالي هر مسئله‏ايست ، كه دسترسي بدليل تفصيلي آن از حد و حيطه طاقت او بيرون است .


همچنانكه بحكم فطرتش خود را محكوم ميداند ، باينكه در آنچه كه در وسع و طاقت خودش است به تقليد از ديگران اكتفاء ننموده ، خودش شخصا به بحث و جستجو پرداخته ، دليل تفصيلي آنرا بدست آورد .


و ملاك در هر دو باب اين است كه آدمي پيروي از غير علم نكند ، اگر قدرت بر اجتهاد


ترجمة الميزان ج : 1ص :319


دارد ، بحكم فطرتش بايد باجتهاد ، و تحصيل دليل تفصيلي ، و علت هر مسئله كه مورد ابتلاي او است بپردازد ، و اگر قدرت بر آن ندارد ، از كسي كه علم بان مسئله را دارد تقليد كند ، و از آنجائيكه محال است فردي از نوع انساني يافت شود ، كه در تمامي شئون زندگي تخصص داشته باشد ، و آن اصولي را كه زندگيش متكي بدانها است مستقلا اجتهاد و بررسي كند ، قهرا محال خواهد بود كه انساني يافت شود كه از تقليد و پيروي غير ، خالي باشد ، و هر كس خلاف اين معنا را ادعا كند ، و يا در باره خود پنداري غير اين داشته باشد ، يعني ميپندارد كه در هيچ مسئله از مسائل زندگي تقليد نمي‏كند ، در حقيقت سند سفاهت خود را دست داده .


بله تقليد در آن مسائلي كه خود انسان ميتواند بدليل و علتش پي ببرد ، تقليد كوركورانه و غلط است ، همچنانكه اجتهاد در مسئله‏اي كه اهليت ورود بدان مسئله را ندارد ، يكي از رذائل اخلاقي است ، كه باعث هلاكت اجتماع مي‏گردد ، و مدينه فاضله بشري را از هم مي‏پاشد ، پس افراد اجتماع ، نمي‏توانند در همه مسائل مجتهدباشند ، و در هيچ مسئله‏اي تقليد نكنند ، و نه ميتوانند در تمامي مسائل زندگي مقلد باشند ، و سراسر زندگيشان پيروي محض باشد ، چون جز از خداي سبحان ، از هيچ كس ديگر نبايد اينطور پيروي كرد ، يعني پيرو محض بود ، بلكه در برابر خداي سبحان بايد پيرو محض بود ، چون او يگانه سببي است كه ساير اسباب همه باو منتهي ميشود .



ترجمة الميزان ج : 1ص :320


أَ فَتَطمَعُونَ أَن يُؤْمِنُوا لَكُمْ وَ قَدْ كانَ فَرِيقٌ مِّنْهُمْ يَسمَعُونَ كلَمَ اللَّهِ ثُمَّ يحَرِّفُونَهُ مِن بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ‏(75) وَ إِذَا لَقُوا الَّذِينَ ءَامَنُوا قَالُوا ءَامَنَّا وَ إِذَا خَلا بَعْضهُمْ إِلي بَعْضٍ قَالُوا أَ تحَدِّثُونهُم بِمَا فَتَحَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ لِيُحَاجُّوكُم بِهِ عِندَ رَبِّكُمْأَ فَلا تَعْقِلُونَ‏(76) أَ وَ لا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَ مَا يُعْلِنُونَ‏(77) وَ مِنهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتَب إِلا أَمَاني وَ إِنْ هُمْ إِلا يَظنُّونَ‏(78) فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَب بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِندِ اللَّهِ لِيَشترُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاًفَوَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا كَتَبَت أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا يَكْسِبُونَ‏(79) وَ قَالُوا لَن تَمَسنَا النَّارُ إِلا أَيَّاماً مَّعْدُودَةًقُلْ أَ تخَذْتمْ عِندَ اللَّهِ عَهْداً فَلَن يخْلِف اللَّهُ عَهْدَهُأَمْ تَقُولُونَ عَلي اللَّهِ مَا لا تَعْلَمُونَ‏(80) بَلي مَن كَسب سيِّئَةً وَ أَحَطت بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولَئك أَصحَب النَّارِهُمْ فِيهَا خَلِدُونَ‏(81) وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ أُولَئك أَصحَب الْجَنَّةِهُمْ فِيهَا خَلِدُونَ‏(82)



ترجمة الميزان ج : 1ص :321


ترجمه آيات


آيا طمع داريد كه اينان بشما ايمان آورند با اينكه طائفه‏اي از ايشان كلام خدا را مي‏شنيدند و سپس با علم بدان و با اينكه آنرا مي‏شناختند تحريفش مي‏كردند ( 75) .


و چون مؤمنان را مي‏بينند گويند : ما ايمان آورده‏ايم و چون با يكديگر خلوت مي‏كنند ميگويند : چرا ايشانرا باسراريكه مايه پيروزي آنان عليه شما است آگاه مي‏كنيد تا روز قيامت نزد پروردگارتان عليه شما احتجاج كنند چرا تعقل نمي‏كنيد ( 76) .


آيا اينان نمي‏دانند كه خدا بانچه كه پنهان ميدارند مانند آنچه آشكار مي‏كنند آگاه است ؟ ! ( 77) .


و پاره‏اي از ايشان بيسوادهائي هستند كه علمي بكتاب ندارند و از يهودي‏گري نامي بجز مظنه و پندار دليلي ندارند ( 78) .


پس واي بحال كسانيكه كتاب را با دست خود مي‏نويسند و آنگاه مي‏گويند اين كتاب از ناحيه خداست تا باين وسيله بهائي اندك بچنگ آورند پس واي بر ايشان از آنچه كه دستهاشان نوشت و واي بر آنان از آنچه بكف آوردند ( 79) .


و گفتند آتش جز چند روزي بما نمي‏رسد ، بگو مگر از خدا عهدي در اين باره گرفته‏ايد كه چون خدا خلف عهد نمي‏كند چنين قاطع سخن ميگوئيد ؟ و يا آنكه عليه خدا چيزي ميگوئيد كه علمي بدان نداريد ؟ ( 80 ) .


بله كسي كه گناه مي‏كند تا آنجا كه آثار گناه بر دلش احاطه يابد اين چنين افراد اهل آتشند و بيرون شدن از آن برايشان نيست ( 81) .


و كسانيكه ايمان آورده و عمل صالح مي‏كنند اهل بهشتند و ايشان نيز در بهشت جاودانند ( 82) .


بيان


سياق اين آيات ، مخصوصا ذيل آنها ، اين معنا را دست ميدهد : كه يهوديان عصر بعثت ، در نظر كفار ، و مخصوصا كفار مدينه ، كه همسايگان يهود بودند ، از پشتيبانان پيامبر اسلام شمرده ميشدند ، چون يهوديان ، علم دين و كتاب داشتند ، و لذا اميد به ايمان آوردن آنان بيشتر از اقوام ديگر بود ، و همه ، توقع اين را داشتند كه فوج فوج بدين اسلام در آيند ، و دين اسلام را تاييد و تقويت نموده ، نور آنرا منتشر ، و دعوتش را گسترده سازند .


و لكن بعد از آنكه رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بمدينه مهاجرت كرد ، يهود از خود رفتاري را نشان داد ، كه آن اميد را مبدل به ياس كرد ، و بهمين جهت خداي سبحان در اين آيات مي‏فرمايد : ( ا فتطمعون أن يؤمنوا لكم ؟ و قد كان فريق منهم يسمعون كلام الله ، ) الخ ، يعني آيا انتظار داريد كه يهود بدين شما ايمان بياورد ، در حاليكه يك عده از آنان بعد از شنيدن آيات خدا، و فهميدنش ، آنرا تحريف كردند ، و خلاصه كتمان حقايق ، و تحريف كلام خدا رسم ديرينه اين طائفه است ، پس اگر نكول آنانرا از گفته‏هاي خودشان مي‏بينند ، و مي‏بينيد كه امروز سخنان ديروز خود را حاشا مي‏كنند ، خيلي تعجب نكنيد .



ترجمة الميزان ج : 1ص :322


(أ فتطمعون ان يؤمنوا لكم ) در اين آيه التفاتي از خطاب به بني اسرائيل ، خطاب به رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مسلمانان بكار رفته ، و با اينكه قبلا همه جا خطاب به يهود بود ، در اين آيه يهود غايب فرض شده ، و گويا وجهش اين باشد كه بعد از آنكه داستان بقره را ذكر كرد ، و در خود آن داستان ناگهان روي سخن از يهود برگردانيد ، و يهود را غايب فرض كرد ، براي اينكه داستان را از تورات خود دزديده بودند ، لذا در اين آيه خواست تا همان سياق غيبت را ادامه داده ، بيان را با سياق غيبت تمام كند ، و در سياق غيبت به تحريف توراتشان اشاره نمايد ، لذا ديگر روي سخن بايشان نكرد ، و بلكه ايشان را غايب گرفت .


(و اذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا و اذا خلا ) الخ ، در اين آيه شريفه دو جمله شرطيه مدخول ( اذا ) واقع شده ، ولي تقابلي ميان آندو نشده ، يعني نفرموده : ( چون مؤمنين را مي‏بينند ، ميگويند : ايمان آورديم ، و چون با يكدگر خلوت مي‏كنند ، ميگويند : ايمان نياورديم ) بلكه فرموده : ( چون مؤمنين را مي‏بينند ، ميگويند : ايمان آورديم و چون با يكدگر خلوت مي‏كنند ، مي‏گويند : چرا از بشارتهاي تورات براي مسلمانان نقل مي‏كنيد ؟ و باصطلاح سوژه بدست مسلمانان ميدهيد ؟ ) و بدين جهت اينطور فرمود ، تا دو مورد از جرائم و جهالت آنانرا بيان كرده باشد .


بخلاف آيه : ( و اذا لقوا الذين آمنوا ، قالوا : آمنا و اذا خلوا الي شياطينهم ، قالوا : انا معكم ، انما نحن مستهزؤن ) ، كه ميان دو جمله شرطيه مقابلهشده است .


و دو جريمه و جهالت يهوديان ، كه در آيه مورد بحث بدان اشاره شده ، يكي نفاق ايشان است ، كه در ظاهر اظهار ايمان مي‏كنند ، تا خود را از اذيت و طعن و قتل حفظ كنند ، و دوم اين است كه خواستند حقيقت و منويات دروني خود را از خدا بپوشانند ، و خيال كردند اگر پرده‏پوشي كنند ، ميتوانند امر را بر خدا مشتبه سازند ، با اينكه خدا باشكار و نهان ايشان آگاه است ، همچنانكه در اين آيه از سخنان محرمانه ايشان خبر داد .


بطوريكه از لحن كلام برمي‏آيد ، جريان از اين قرار بوده : كه عوام ايشان از ساده‏لوحي ، وقتي بمسلمانان مي‏رسيده‏اند ، اظهار مسرت مي‏كردند ، و پاره‏اي از بشارتهاي تورات را بايشان مي‏گفتند ، و يا اطلاعاتي در اختيار مي‏گذاشتند ، كه مسلمانان از آنها براي تصديق نبوت پيامبرشان ، استفاده مي‏كردند ، و رؤسايشان از اينكار نهي مي‏كردند ، و مي‏گفتند : اين خود فتحي است كه خدا براي مسلمانان قرار داده ، و ما نبايد آنرا براي ايشان فاش سازيم ، چون با همين بشارتها كه در كتب ما است ، نزد پروردگار خود عليه ما احتجاج خواهند كرد .



ترجمة الميزان ج : 1ص :323


كانه خواسته‏اند بگويند : اگر ما اين بشارتها را در اختيار مسلمانان قرار ندهيم ، ( العياذ بالله ) ، خود خدا اطلاع ندارد ، كه موسي (عليه‏السلام‏) ما را به پيروي پيامبر اسلام سفارش كرده ، و چون اطلاع ندارد ، ما را با آن مؤاخذه نمي‏كند ، و معلوم است كه لازمه اين حرف اين است كه خدايتعالي تنها آنچه آشكار است بداند ، و از نهانيها خبر نداشته باشد ، و بباطن امور علمي نداشته باشد ، و اين نهايت درجه جهل است .


لذا خداي سبحان با جمله : اولا يعلمون ان الله يعلم ما يسرون و ما يعلنون ؟ ) الخ اين پندار غلطشان را رد مي‏كند ، چون اين نوع علم - يعني علم بظواهر امور به تنهائي ، و جهل بباطن آن ، - علمي است كه بالاخره منتهي بحس ميشود ، و حس احتياج به بدن مادي دارد ، بدينكه مجهز بالات و ابزار احساس ، از چشم ، و گوش ، و امثال آن باشد ، و باز بدينكه مقيد بقيود زمان و مكان ، و خود مولود علل ديگري مانند خود مادي باشد ، و چيزيكه چنين است مصنوع است نه صانع عالم .


و اين جريان يكي از شواهد بيان قبلي ما است ، كه گفتيم بني اسرائيل بخاطر اينكه براي ماده اصالت قائل بودند ، در باره خدا هم باحكام ماده حكم مي‏كردند ، و او را موجودي فعال در ماده مي‏پنداشتند ، چيزيكه هست موجوديكه قاهر بر عالم ماده است ، اما عينا مانند يك علت مادي ، و قاهر بر معلول مادي .


البته اين طرز فكر ، اختصاص به يهود نداشت ، بلكه هر اهل ملت ديگر هم كه اصالت را براي ماده قائل بودند ، و قائل هستند ، آنها نيز در باره خداي سبحان حكمي نمي‏كنند ، مگر همان احكاميكه براي ماديات ، و بر طبق اوصاف ماديات مي‏كنند ، اگر براي خدا حيات ، و علم ، و قدرت ، و اختيار ، و اراده ، و قضاء ، و حكم ، و تدبير ، امر و ابرام قضاء ، و احكامي ديگر ، قائلند ، آن حيات و علم و قدرت و اوصافي را قائلند كه براي يك موجود مادي قائلند ، و اين دردي است بي درمان ، كه نه آيات خدا درمانش مي‏كند ، و نه انذار انبياء ، ( و ما تغني الايات و النذر عن قوم لا يؤمنون ) .


حتي اين طبقه از دين‏داران ، كار را بجائي رساندند ، و در باره خدا احكامي جاري ساختند ، كه حتي كساني هم كه دين آنانرا ندارند ، و هيچ بهره‏اي از دين حق و معارف حقه آن ندارند ، طرز تفكر آنان را مسخره كردند ، از آن جمله گفتند : مسلمانان از پيامبر خود روايت مي‏كنند كه خدا آدم را بشكل و قيافه خودش آفريده ، و خودشان هم كه امت آن پيامبرند ، خدا را بشكل آدم مي‏آفرينند .


پس امر اين مادي‏گرايان ، دائر است بين اينكه همه احكام ماده را براي پروردگار خود اثبات كنند ، همچنانكه مشبهه از مسلمانان ، و همچنين ديگران كه بعنوان مشبهه شناخته نشده‏اند ،


ترجمة الميزان ج : 1ص :324


اينكار را كرده و مي‏كنند ، و بين اينكه اصلا از اوصاف جمال خداوندي ، هيچ چيز را نفهمند ، و اوصاف جمال او را باوصاف سلبي ارجاع داده ، بگويند : الفاظي كه اوصاف خدا را بيان مي‏كند ، در حق او باشتراك لفظي استعمال ميشود ، و اينكه ميگوئيم : خدا موجودي است ، ثابت ، عالم ، قادر ، حي ، وجود و ثبوت و علم و قدرت و حيات او معنائي دارد ، كه ما نمي‏فهميم ، و نمي‏توانيم بفهميم ، ناگزير بايد معاني اين كلمات را به اموري سلبي ارجاع دهيم ، يعني بگوئيم : خدا معدوم ، و زايل ، و جاهل ، و عاجز ، و مرده ، نيست ، اينجا است كه صاحبان بصيرت بايد عبرت گيرند ، كه انس بماديات كار آدمي را بكجا مي‏كشاند ؟ چون اين طرز فكر از اينجا سر در مي‏آورد كه بخدائي ايمان بياورند ، كه اصلا او را درك نكنند ، و خدائي را بپرستند كه او را نشناسند ، و نفهمند ، و ادعائي كنند كه نه خودشان آنرا تعقل كرده باشند ، و نه احدي از مردم .


با اينكه دعوت ديني با معارف حقه خود ، بطلان اين اباطيل را روشن كرده ، از يكسو بهعوام مردم اعلام داشته : در ميان دو اعتقاد باطل تشبيه و تنزيه سخن حق و لب حقيقت را رعايت كنند ، يعني در باره خداي سبحان اينطور بگويند : كه او چيزي است ، نه چون چيزهاي ديگر ، و او علمي دارد ، نه چون علوم ما ، و قدرتي دارد ، نه چون قدرت ما ، و حياتي دارد ، نه چون حيات ما ، اراده مي‏كند ، اما نه چون ما ، و سخن ميگويد : ولي نه چون ما با باز كردن دهان .


و از سوي ديگر بخواص اعلام داشته : تا در آياتش تدبر و در دينش تفقه كنند ، و فرموده : ( هل يستوي الذين يعلمون ، و الذين لا يعلمون ؟ انما يتذكر اولوا الالباب ، آيا آنانكه ميدانند ، برابرند با كسانيكه نميدانند ؟ نه ، تنها كساني متذكر ميشوند كه صاحبان عقلند ) .


و از سوي ديگر در تكاليف ، طائفه عوام ، و طائفه خواص ، را يكسان نگرفته ، و بيك جور تكاليف را متوجه ايشان نكرده ، و اين است وضع تعليم آن ديني كه بايشان و در حق ايشان نازل شده ، مگر آنكه اصلا كاري با دين نداشته باشند ، و گر نه اگر بخواهند دين خدايرا محفوظ نگه بدارند ، راه براي همه هموار است .


(و منهم أميون لا يعلمون الكتاب ، الا أماني ) كلمه ( امي ) بمعناي كسي است كه قادر بر خواندن و نوشتن نباشد ، كه اگر بخواهيم با زبان روز ترجمه‏اش كنيم ، بچه‏نه‏نه ميشود ، و از اين جهت چنين كساني را ( امي - بچه‏نه‏نه ) ، خوانده‏اند ، كه مهر و عاطفه مادري باعث شده كه او را از فرستادن بمدرسه باز بدارد ، و در نتيجه از تعليم و تربيت استاد محروم بماند ، و تنها مربي او همان مادرش باشد .



ترجمة الميزان ج : 1ص :325


و كلمه ( أماني ) جمع امنيه است ، كه بمعناي اكاذيب است ، و حاصل معناي آيه اين است : كه ملت يهود ، يا افراد باسوادي هستند ، كه خواندن و نوشتن را ميدانند ، ولي در عوض بكتب آسماني خيانت مي‏كنند ، و آنرا تحريف مينمايند، و يا مردمي بي سواد و امي هستند ، كه از كتب آسماني هيچ چيز نميدانند ، و مشتي اكاذيب و خرافات را بعنوان كتاب آسماني پذيرفته‏اند .


(فويل للذين يكتبون ) كلمه ويل ، بمعناي هلاكت و عذاب شديد ، و نيز بمعناي اندوه ، و خواري و پستي است ، و نيز هر چيزي را كه آدمي سخت از آن حذر مي‏كند ، ويل ميگويند ، و كلمه ( اشتراء ) بمعناي خريدن است .


(فويل لهم مما كتبت ايديهم ، و ويل لهم ) ضميرهاي جمع در اين آيه ، يا به بني اسرائيل بر مي‏گردد ، و يا تنها بكسانيكه تورات را تحريف كردند ، براي هر دو وجهي است ، ولي بنا بر وجه اول ، ويل متوجه عوام بي‏سوادشان نيز ميشود .


(بلي من كسب سيئة ، و احاطت به خطيئته ) الخ ، كلمه خطيئة بمعناي آن حالتي است كه بعد از ارتكاب كار زشت بدل انسان دست ميدهد ، و بهمين جهت بود كه بعد از ذكر كسب سيئه ، احاطه خطيئه را ذكر كرد ، و احاطه خطيئه ( كه خدا همه بندگانش را از اين خطر حفظ فرمايد ، ) باعث ميشود كه انسان محاط بدان ، دستش از هر راه نجاتي بريده شود ، كانه آنچنان خطيئه او را محاصره كرده ، كه هيچ راه و روزنه‏اي براي اينكه هدايت بوي روي آورد ، باقي نگذاشته ، در نتيجه چنين كسي جاودانه در آتش خواهد بود ، و اگر در قلب او مختصري ايمان وجود داشت و يا از اخلاق و ملكات فاضله كه منافي با حق نيستند ، از قبيل انصاف ، و خضوع ، در برابر حق ، و نظير اين دو پرتوي مي‏بود ، قطعا امكان اين وجود داشت ، كه هدايت و سعادت در دلش رخنه يابد ، پس احاطه خطيئه در كسي فرض نميشود ، مگر با شرك بخدا ، كه قرآن در باره‏اش فرموده : ( ان الله لا يغفر ان يشرك به ، و يغفر مادون ذلك لمن يشاء ، خدا اين جرم را كه بوي شرك بورزند ، نمي‏آمرزد ، و پائين‏تر از آنرا از هر كس بخواهد مي‏آمرزد ) ، و نيز از جهتي ديگر ، مگر با كفر و تكذيب آيات خدا كه قرآن در باره‏اش مي‏فرمايد : ( و الذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون ، و كسانيكه كفر بورزند ، و آيات ما را تكذيب كنند ، اصحاب آتشند ، كه در آن جاودانه خواهند بود ) ، پس در حقيقت كسب سيئه ، و احاطه خطيئه بمنزله كلمه جامعي است براي هر فكر و عملي كه خلود در آتش بياورد .


اين را هم بايد بگوئيم : كه اين دو آيه از نظر معنا قريب به آيه : ( ان الذين آمنوا ، و الذين


ترجمة الميزان ج : 1ص :326


هادوا و الصابئين ، ) الخ است ، كه تفسيرش گذشت ، تنها فرق ميان آن ، و آيه بقره اين است كه آيه مورد بحث ، در مقام بيان اين معنا است كه ملاك در سعادت تنها و تنها حقيقت ايمان است ، و عمل صالح ، نه صرف دعوي ، و دو آيه سوره بقره در مقام بيان اين جهت است كه ملاك در سعادت حقيقت ايمان و عمل صالح است ، نه نامگذاري فقط .


بحث روايتي


در مجمع البيان در ذيل آيه : ( و اذا لقوا الذين ) الخ ، از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت آورده ، كه فرمود : قومي از يهود بودند كه با مسلمانان عناد و دشمني نداشتند ، و بلكه با آنان توطئه و قرارداد داشتند ، كه آنچه در تورات از صفات محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وارد شده، براي آنان بياورند ، ولي بزرگان يهود ايشانرا از اينكار باز داشتند ، و گفتند : زنهار كه صفات محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را كه در تورات است ، براي مسلمانان نگوئيد .


كه فرداي قيامت در برابر پروردگارشان عليه شما احتجاج خواهند كرد ، در اين جريان بود كه اين آيه نازل شد .


و در كافي از يكي از دو امام باقر و صادق (عليهماالسلام‏) روايت آورده : كه در ذيل آيه : ( بلي من كسب سيئة ) الخ ، فرمود : يعني وقتي كه ولايت امير المؤمنين را انكار كنند ، در آنصورت اصحاب آتش و جاودان در آن خواهند بود .


مؤلف : قريب باين معنا را مرحوم شيخ در اماليش از رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده ، و هر دو روايت از باب تطبيق كلي بر فرد و مصداق بارز آنست ، چون خداي سبحان ولايت را حسنه دانسته ، و فرموده : ( قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة في القربي و من يقترف حسنة ، نزد له فيها حسنا ، بگو من از شما در برابر رسالتم مزدي نمي‏طلبم ، مگر مودت نسبت به قربايم را ، و هر كس حسنه‏اي بياورد ، ما حسني در آن مي‏افزائيم ) .


ممكن است هم آنرا از باب تفسير دانست ، به بيانيكه در سوره مائده خواهد آمد ، كه اقرار بولايت ، عمل بمقتضاي توحيد است ، و اگر تنها آنرا به علي (عليه‏السلام‏) نسبت داده ، بدين جهت است كه آنجناب در ميان امت اولين فردي است كه باب ولايت را بگشود ، در اينجا خواننده عزيز را بانتظار رسيدن تفسير سوره مائده گذاشته مي‏گذريم .