ادامه ی تفسیر وترجمه ی سوره بقره 82 - 49
ترجمة الميزان ج : 1ص :303
يك گاو بكشند .
از اين هم كه بگذريم ، در ابتداي گفتگو ، موسي (عليهالسلام) را نسبت جهالت و بيهوده كاري و مسخرگي دادند ، و گفتند : ( أ تتخذنا هزوا ، آيا ما را مسخره گرفتهاي ؟ ) و آنگاه بعد از اين همه بيان كه برايشان كرد ، تازه گفتند : ( الان جئت بالحق ) ( حالا حق را گفتي ) ، كانه تاكنون هر چه گفتي باطل بوده ، و معلوم است كه بطلان پيام يك پيامبر ، مساوياست با بطلان بيان الهي .
و سخن كوتاه اينكه : پيش انداختن اين قسمت از داستان ، هم براي روشن كردن خطاب بعدي است ، و هم افاده نكتهاي ديگر ، و آن اين استكه داستان گاو بني اسرائيل ، اصلا در تورات نيامده ، البته منظور ما توراتهاي موجود فعلي است ، و بهمين جهت جا نداشت كه يهوديان در اين قصه مورد خطاب قرار گيرند ، چون يا اصلا آنرا در تورات نديدهاند ، و يا آنكه دست تحريف با كتاب آسمانيشان بازي كرده بهر حال هر كدام كه باشد ، جا نداشت ملت يهود مخاطب بان قرار گيرد ، و لذا از خطاب به يهود اعراض نموده ، خطاب را متوجهرسولخدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) نمود .
آنگاه بعد از آنكه اصل داستان را اثبات كرد ، به سياق قبلي كلام برگشته ، خطابرا مانند سابق متوجه يهود نمود .
بله ، در تورات در اين مورد حكمي آمده ، كه بي دلالت بر وقوع قصه نيست ، اينك عين عبارت تورات : در فصل بيست و يكم ، از سفر تثنيه اشتراع ميگويد : هر گاه در آن سرزميني كه رب معبود تو ، بتو داده ، كشتهاي در محلهاي يافته شد ، و معلوم نشد چه كسي او را كشته ، ريش سفيدان محل ، و قاضيان خود را حاضر كن ، و بفرست تا در شهرها و قراي پيرامون آن كشته و آن شهر كه بكشته نزديكتر است ، بوسيله پير مردان محل ، گوسالهاي شخم نكرده را گرفته ، به رودخانهاي كه دائما آب آن جاري است ، ببرند ، رودخانهايكه هيچ زراعت و كشتي در آن نشده باشد ، و در آنجا گردن گوساله را بشكنند ، آنگاه كاهنانيكه از دودمان لاوي باشند ، پيش بروند ، چون رب كه معبود تو است ، فرزندان لاوي را براي اين خدمت برگزيده ، و ايشان بنام رب بركت يافتهاند ، و هر خصومت و زد و خوردي بگفته آنان اصلاح ميشود ، آنگاه تمام پير مردان آن شهر كه نزديك بكشته هستند ، دست خود را بالاي جسد گوساله گردن شكسته ، و در رودخانه افتاده ، بشويند ، و فرياد كنند ، و بگويند : دستهاي ما اين خون را نريخته ، و ديدگان ما آنرا نديده ، اي رب ! حزب خودت اسرائيل را كه فدا دادي ، بيامرز ، و خون بنا حقي را در وسط حزبت اسرائيل قرار مده ، كه اگر اينكار را بكنند ، خون برايشان آمرزيده ميشود ، اين بود آن عبارتي كه گفتيم : تا حدي دلالت بر وقوع داستان بقره در بني اسرائيل دارد .
ترجمة الميزان ج : 1ص :304
حال كه اين مطالب را كه خيلي هم طول كشيد توجه فرمودي ، فهميدي كه بيان اين داستان در قرآن كريم ، باين نحو كه ديدي ، از قبيل قطعه قطعه كردن يك داستان نيست ، بلكه اصل نقل داستان بنايش بر اجمال بوده ، كه آنهم در آيه : ( و اذ قتلتم نفسا ) الخ آمده ، و قسمت ديگر داستان ، كه با بيان تفصيلي ، و بصورت يك داستان ديگر نقل شده ، بخاطر نكتهاي بوده ، كه آنرا ايجاب ميكرده .
(و اذ قال موسي لقومه ) الخ ، خطاب در اين آيه برسولخدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) است و كلامي است در صورت داستان ، و مقدمهايست توضيحي ، براي خطاب بعدي ، و در آن نامي از علت كشتن گاو ، و نتيجهاي كه از آن منظور است ، نبرده ، بلكه سر بسته فرموده : خدا دستور داده گاوي را بكشيد ، و اما اينكه چرا بكشيد ، و كشتن آن چه فائدهاي دارد ؟ هيچ بيان نكرد ، تا حس كنجكاوي شنونده تحريك شود ، و در مقام تجسس بر آيد ، تا وقتي علت را شنيد ، بهتر آنرا تحويل بگيرد ، و ارتباط ميان دو كلام را بهتر بفهمد .
و بهمين جهت وقتي بني اسرائيل فرمان : ( ان الله يامركم ان تذبحوا بقرة ) را شنيدند ، تعجب كردند ، و جز اينكه كلام موسي پيغمبر خدا را حمل بر اين كنند كه مردم را مسخره كرده ، محمل ديگري براي گاوكشي نيافتند ، چون هر چه فكر كردند ، هيچ رابطهاي ميان درخواست خود ، يعني داوري در مسئله آن كشته ، و كشف آن جنايت ، و ميان گاوكشينيافتند ، لذا گفتند : آيا ما را مسخره ميكني ؟ .
و منشا اين اعتراضشان ، نداشتن روح تسليم ، و اطاعت ، و در عوض داشتن ملكه استكبار ، و خوي نخوت و سركشي بود ، و باصطلاح ميخواستند بگويند : ما هرگز زير بار تقليد نميرويم ، و تا چيزيرا نبينيم ، نميپذيريم ، همچنانكه در مسئله ايمان بخدا باو گفتند : ( لن نؤمن لك ، حتي نري الله جهرة ، ما بتو ايمان نميآوريم ، مگر وقتي كه خدا را فاش و هويدا ببينيم) .
و باين انحراف مبتلا نشدند ، مگر بخاطر اينكه ميخواستند در همه امور استقلال داشته باشند ، چه اموري كه در خور استقلالشان بود ، و چه آن اموري كه در خور آن نبود ، لذا احكام جاري در محسوسات را در معقولات هم جاري ميكردند ، و از پيامبر خود ميخواستند : كه پروردگارشان را بحس باصره آنان محسوس كند ، و يا ميگفتند : ( يا موسي اجعل لنا الها ، كما لهم آلهة ، قال انكم قوم تجهلون ، اي موسي براي ما خدائي درست كن ، همانطور كه آنان خداياني دارند ، گفت : براستي شما مردمي هستيد كه ميخواهيد هميشه نادان بمانيد ) ، و خيال ميكردند : پيغمبرشان هم مثل خودشان بوالهوس است ، و مانند آنان اهل بازي و مسخرگي است ، لذا گفتند : آيا ما را مسخره
ترجمة الميزان ج : 1ص :305
ميكني ؟ يعني مثل ما سفيه و ناداني ؟ تا آنكه اين پندارشان را رد كرد ، و فرمود : ( اعوذ بالله ان اكون من الجاهلين ) ، و در اين پاسخ از خودش چيزي نگفت ، و نفرمود : من جاهل نيستم ، بلكه فرمود : پناه بخدا ميبرم از اينكه از جاهلان باشم ، خواست تا بعصمت الهي كه هيچوقت تخلف نميپذيرد ، تمسك جويد ، نه بحكمتهاي مخلوقي ، كه بسيار تخلف پذير است ، ( بشهادت اينكه ميبينيم ، چه بسيار آلودگاني كه علم و حكمت دارند ، ولي از آلودگي جلوگير ندارند) .
بني اسرائيل معتقد بودند : آدمي نبايد سخني را از كسي بپذيرد ، مگر با دليل ، و اين اعتقاد هر چند صحيح است ، و لكن اشتباهي كه ايشان كردند ، اين بود : كه خيال كردند آدمي ميتواند بعلت هر حكمي بطور تفصيل پي ببرد ، و اطلاع اجمالي كافي نيست ، بهمين جهت از آنجناب خواستند تا تفصيل اوصاف گاو نامبرده را بيان كند ، چون عقلشان حكم ميكرد كه نوع گاو خاصيت مرده زنده كردن را ندارد ، و اگر براي زنده كردن مقتول ، الا و لابد بايد گاوي كشته شود ، لابد گاو مخصوصي است ، كه چنين خاصيتي دارد ، پس بايد با ذكر اوصاف آن ، و با بياني كامل ، گاو نامبرده را مشخص كند .
لذا گفتند : از پروردگارت بخواه ، تا براي ما بيان كند : اين گاو چگونه گاوي است ، و چون بي جهت كار را بر خود سخت گرفتند ، خدا هم بر آنان سخت گرفت ، و موسي در پاسخشان فرمود : بايد گاوي باشد كه نه لاغر باشد ، و نه پير و نازا ، و نه بكر ، كه تاكنون گوساله نياورده باشد ، بلكه متوسط الحال باشد .
كلمه ( عوان ) در زنان و چارپايان ، عبارتست از زن و يا حيوان مادهاي كه در سنين متوسط از عمر باشد ، يعني سنين ميانه باكرهگي و پيري .
آنگاه پروردگارشان بحالشان ترحم كرد ، و اندرزشان فرمود ، كه اينقدر در سئوال از خصوصيات گاو اصرار نكنند ، و دائره گاو را بر خود تنگ نسازند ، و بهمين مقدار از بيان قناعت كنند ، و فرمود : ( فافعلوا ما تؤمرون ، همين را كه از شما خواستهاند بياوريد ) .
ولي بني اسرائيل با اين اندرز هم از سئوال باز نايستادند ، و دوباره گفتند : از پروردگارت بخواه ، رنگ آن گاو را براي ما بيان كند ، فرمود : گاوي باشد زرد رنگ ، ولي زرد پر رنگ ، و شفاف ، كه بيننده از آن خوشش آيد ، در اينجا ديگر وصف گاو تمام شد ، و كاملا روشن گرديد ، كه آن گاو عبارت است ، از چه گاوي ، و داراي چه رنگي .
ولي با اينحال باز راضي نشدند ، و دوباره همان حرف اولشانرا تكرار كردند ، آنهم با عبارتي كه كمترين بوئي از شرم و حيا از آن استشمام نميشود ، و گفتند از پروردگارت بخواه ، براي ما بيان كند : كه اين گاو چگونه گاوي باشد ؟ چون گاو براي ما مشتبه شده ، و ما انشاء الله هدايت
ترجمة الميزان ج : 1ص :306
ميشويم .
موسي (عليهالسلام) براي بار سوم پاسخ داد : و در توضيح ماهيت آن گاو ، و رنگش فرمود : ( گاوي باشد كه هنوز براي شخم و آبكشي رام نشده باشد ، نه بتواند شخم كند ، و نه آبياري ، وقتي بيان گاو تمام شد ، و ديگر چيزي نداشتند بپرسند ، آنوقت گفتند : (حالا درست گفتي ) ، عينا مثل كسيكه نميخواهد سخن طرف خود را بپذيرد ، ولي چون ادله او قوي است ، ناگزير ميشود بگويد : بله درست است ، كه اين اعترافش از روي ناچاري است ، و آنگاه از لجبازي خود عذر خواهي كند ، باينكه آخر تاكنون سخنت روشن نبود ، و بيانت تمام نبود ، حالا تمام شد ، دليل بر اينكه اعتراف به ( الان جئت بالحق ) ايشان ، نظير اعتراف آن شخص است اين است كه در آخر ميفرمايد : ( فذبحوها ، و ما كادوا يفعلون ، گاو را كشتند ، اما خودشان هرگز نميخواستند بكشند ، ) خلاصه هنوز ايمان دروني بسخن موسي پيدا نكرده بودند، و اگر گاو را كشتند ، براي اين بود كه ديگر بهانهاي نداشتند ، و مجبور بقبول شدند .
(و اذ قتلتم نفسا ، فادارأتم فيها ) ، الخ در اينجا باصل قصه شروع شده ، و كلمه ( ادارأتم ) در اصل تدارأتم بوده ، و تدارء بمعناي تدافع و مشاجره است ، و از ماده ( دال - را همزه ) است ، كه بمعناي دفع است ، شخصي را كشته بودند ، و آنگاه تدافع ميكردند ، يعني هر طائفه خون او را از خود دور ميكرد ، و بديگري نسبت ميداد .
و خدا ميخواست آنچه آنان كتمان كرده بودند ، بر ملا سازد ، لذا دستور داد : ( فقلنا اضربوه ببعضها ) ، الخ ، ضمير اول به كلمه ( نفس ) بر ميگردد ، و اگر مذكر آورد ، باعتبار اين بود كه كلمه ( قتيل ) بر آن صادق بود ، و ضمير دومي به بقره بر ميگردد ، كه بعضي گفتهاند : مراد باين قصه بيان حكم است ، و ميخواهد مانند تورات حكمي از احكام مربوط بكشف جنايت را بيان كند ، و بفرمايد بهر وسيله شده بايد قاتل را بدست آورد ، تا خوني هدر نرفته باشد ، نظير آيه : ( و لكم في القصاص حيوة ، قصاص مايه زندگي شما است ) ، نه اينكه راستي راستي موسي (عليهالسلام) با دم آنگاو بمرده زده باشد ، و بمعجزه نبوت مرده را زنده كرده باشد .
و لكن خواننده عزيز توجه دارد : كه اصل سياق كلام ، و مخصوصا اين قسمت از كلام ، كه ميفرمايد : ( پس گفتيم او را به بعضي قسمتهاي گاو بزنيد ، كه خدا اينطور مردگان را زنده ميكند ) ، هيچ سازگاري ندارد .
(ثم قست قلوبكم من بعد ذلك ، فهي كالحجارة ، أو اشد قسوة ) الخ ، كلمه قسوة وقتي در خصوص قلب استعمال ميشود ، معني صلابت و سختي را ميدهد ، و بمنزله صلابت سنگ است ، و
ترجمة الميزان ج : 1ص :307
كلمه ( أو ) بمعناي ( بل ) است ، و مراد باينكه بمعناي ( بلكه ) است ، اين استكه معنايش با مورد ( بلكه ) منطبق است .
آيه شريفه شدت قساوت قلوب آنان را ، اينطور بيان كرده : كه ( بعضي از سنگها احيانا ميشكافند ، و نهرها از آنها جاري ميشود ) ، و ميانه سنگ سخت ، و آب نرم مقابله انداخته ، چون معمولا هر چيز سختي را بسنگ تشبيه ميكنند ، همچنانكه هر چيز نرم و لطيفي را باب مثل ميزنند ، ميفرمايد : سنگ بان صلابتش ميشكافد ، و انهاري از آب نرم از آن بيرون ميآيد ، ولي از دلهاي اينان حالتي سازگار با حق بيرون نميشود ، حالتي كه با سخن حق ، و كمال واقعي ، سازگار باشد .
(و ان منها لما يهبط من خشية الله ) الخ ، هبوط سنگها همان سقوط و شكافتن صخرههاي بالاي كوهها است ، كه بعد از پاره شدن تكههاي آن در اثر زلزله ، و يا آب شدن يخهاي زمستاني ، و جريان آب در فصل بهار ، بپائين كوه سقوط ميكند .
و اگر اين سقوط را كه مستند بعوامل طبيعي است ، هبوط از ترس خدا خوانده ، بدين جهت است كه همه اسباب بسوي خداي مسبب الاسباب منتهي ميشود ، و همينكه سنگ در برابر عوامل خاص بخود متاثر گشته و تاثير آنها را ميپذيرد ، و از كوه ميغلطد ، همين خود پذيرفتن و تاثر از امر خداي سبحان نيز هست ، چون در حقيقت خدا باو امر كرده كه سقوط كند ، و سنگها هم بطور تكوين ، امر خدايرا ميفهمند ، همچنانكه قرآن كريم ميفرمايد : ( و ان من شيء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم ، هيچ موجودي نيست ، مگر آنكه با حمد خدا ، پروردگارش را تسبيح ميگويد ، ولي شما تسبيح آنها را نميفهميد ) و نيز فرموده : ( كل له قانتون ، همه در عبادت اويند ) ، و خشيت جز همين انفعال شعوري ، چيز ديگري نيست ، و بنا بر اين سنگ كوه از خشيت خدا فرو ميغلطد ، و آيه شريفه جاري مجراي آيه : ( و يسبح الرعد بحمده ، و الملائكة من خيفته ، رعد بحمد خدا و ملائكه از ترس ، او را تسبيح ميگويند ) .
و آيه ( و لله يسجد من في السماوات و الارض ، طوعا و كرها ، و ظلالهم بالغدو و الاصال ، براي خدا همه آنكسانيكه در آسمانها و زمينند سجده ميكنند ، چه با اختيار و چه بي اختيار ، و حتي سايههايشان در صبح و شب ) ميباشد كه صداي رعد آسمانرا ، تسبيح و حمد خدا دانسته ، سايه آنها را سجده خداي سبحان معرفي ميكند و از قبيل آياتي ديگر ، كه ميبينيد سخن در آنها از باب تحليل جريان يافته است .
و سخن كوتاه اينكه جمله ( و ان منها لما يهبط ) الخ ، بيان دومي است براي اين معنا : كه
ترجمة الميزان ج : 1ص :308
دلهاي آنان از سنگ سختتر است ، چون سنگها از خدا خشيت دارند ، و از خشيت او از كوه بپائين ميغلطند ، ولي دلهاي اينان از خدا نه خشيتي دارند ، و نه هيبتي .
بحث روايتي
در محاسن از امام صادق (عليهالسلام) روايت كرده ، كه در تفسير جمله : ( خذوا ما آتينا كم بقوة ) ، در پاسخ كسيكه پرسيد : منظور قوت بدني است ؟ يا قلبي ؟ فرمود : هر دو منظور است .
مؤلف : اين روايت را عياشي هم در تفسير خود آورده .
و در تفسير عياشي ، از حلبي روايت كرده ، كه در تفسير جمله : ( و اذكروا ما فيه ) گفته است : يعني متذكر دستوراتيكه در آنست ، و نيز متذكر عقوبت ترك آن دستورات بشويد .
مؤلف : اين نكته از موقعيت و مقام جمله : ( و رفعنا فوقكم الطور خذوا ) نيز استفاده ميشود .
و در در منثور استكه ، از ابي هريره روايت شده كه گفت : رسولخدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : اگر بني اسرائيل در قضيه ذبح بقره نگفته بودند : ( و انا انشاء الله لمهتدون ) هرگز و تا ابد هدايت نميشدند ، و اگر از همان اول بهر گاو دسترسي مييافتند ، و ذبح ميكردند ، قبول ميشد ، و لكن خودشان در اثر سئوالهاي بي جا ، دائره آنرا بر خود تنگ كردند ، و خدا هم بر آنها تنگ گرفت .
و در تفسير عياشي از علي بن يقطين روايت كرده كه گفت : از ابي الحسن (عليهالسلام) شنيدم ميفرمود : خداوند بني اسرائيل را دستور داد : يك گاو بكشند ، و از آن گاو هم تنها بدم آن نيازمند بودند ، ولي خدا بر آنان سختگيري كرد .
و در كتاب عيون اخبار الرضا ، و تفسير عياشي ، از بزنطي روايت شده كه گفت : از حضرت رضا (عليهالسلام) شنيدم ، ميفرمود : مردي از بني اسرائيل يكي از بستگان خود را بكشت ، و جسد او را برداشته در سر راه وارستهترين اسباط بني اسرائيل انداخت ، و بعد خودش بخونخواهي او برخاست .
بموسي (عليهالسلام) گفتند : كه سبط آل فلان ، فلاني را كشتهاند ، خبر بده ببينيم چه كسي او را كشته ؟ موسي (عليهالسلام) فرمود : بقرهاي برايم بياوريد ، تا بگويم : آن شخص كيست ، گفتند : مگر ما را مسخره كردهاي ؟ فرمود : پناه ميبرم بخدا از اين كه از جاهلان باشم ، و اگر بني اسرائيل از ميان همه گاوها ، يك گاو آورده بودند ، كافي بود ، و لكن خودشان بر خود سخت گرفتند ، و آنقدر از
ترجمة الميزان ج : 1ص :309
خصوصيات آن گاو پرسيدند ، كه دائره آنرا بر خود تنگ كردند ، خدا هم بر آنان تنگ گرفت .
يكبار گفتند : از پروردگارت بخواه تا گاو را براي ما بيان كند كه چگونه گاوياست ، فرمود : خدا ميفرمايد : گاوي باشد كه نه كوچك و نه بزرگ بلكه متوسط و اگر گاوي را آورده بودند كافي بود بي جهت بر خود تنگ گرفتند خدا هم بر آنان تنگ گرفت .
يكبار ديگر گفتند : از پروردگارت بپرس : رنگ گاو چه جور باشد ، با اينكه از نظر رنگ آزاد بودند ، خدا دائره را بر آنان تنگ گرفت ، و فرمود : زرد باشد ، آنهم نه هر گاو زردي ، بلكه زرد سير ، و آنهم نه هر رنگ سير ، بلكه رنگ سيري كه بيننده را خوش آيد ، پس دائره گاو بر آنان تا اين مقدار تنگ شد ، و معلوم است كه چنين گاوي در ميان گاوها كمتر يافت ميشود ، و حال آنكه اگر از اول يك گاوي را بهر رنگ و هر جور آورده بودند كافي بود .
باز باين مقدار هم اكتفا ننموده ، با يك سئوال بيجاي ديگر همان گاو زرد خوش رنگ را هم محدود كردند ، و گفتند : از پروردگارت بپرس : خصوصيات اين گاو را بيشتر بيان كند ، كه امر آن بر ما مشتبه شده است ، و چون خود بر خويشتن تنگ گرفتند ، خدا هم بر آنان تنگ گرفت ، و باز دائره گاو زرد رنگ كذائي را تنگتر كرد ، و فرمود : گاو زرد رنگي كه هنوز براي كشت و زرع و آبكشي رام نشده ، و رنگش يكدست است خالي در رنگ آن نباشد .
گفتند : حالا حق مطلب را اداء كردي ، و چون بجستجوي چنين گاوي برخاستند غير از يك رأس نيافتند ، آنهم از آن جواني از بني اسرائيل بود ، و چون قيمت پرسيدند گفت : به پري پوستش از طلا ، لاجرم نزد موسي آمدند ، و جريان را گفتند : دستور داد بايد بخريد ، پس آن گاو را بان قيمت خريداري كردند ، و آوردند .
موسي (عليهالسلام) دستور داد آنرا ذبح كردند ، و دم آنرا بجسد مرد كشته زدند ، وقتي اينكار را كردند ، كشته زنده شد ، و گفت : يا رسول الله مرا پسر عمويم كشته ، نه آن كساني كه متهم بقتل من شدهاند .
آنوقت قاتل را شناختند ، و ديدند كه بوسيله دم گاو زنده شد، بفرستاده خدا موسي (عليهالسلام) گفتند : اين گاو داستاني دارد ، موسي پرسيد : چه داستاني ؟ گفتند : جواني بود در بني اسرائيل كه خيلي بپدر و مادر خود احسان ميكرد ، روزي جنسي را خريده بود ، آمد تا از خانه پول ببرد ، ولي ديد پدرش سر بر جامه او نهاده ، و بخواب رفته ، و كليد پولهايش هم زير سر اوست ، دلش نيامد پدر را بيدار كند ، لذا از خير آن معامله گذشت و چون پدر از خواب برخاست ، جريانرا بپدر گفت ، پدر او را احسنت گفت ، و گاوي در عوض باو بخشيد ، كه اين بجاي آن سودي كه از تو فوت شد ، و نتيجه سخت گيري بني اسرائيل در امر گاو ، اين شد كه گاو داراي اوصاف كذائي ، منحصر در همين
ترجمة الميزان ج : 1ص :310
گاو شود ، كه اين پدر بفرزند خود بخشيد ، و نتيجه اين انحصار هم آن شد كه سودي فراوان عايد آن فرزند شود ، موسي گفت ببينيد نتيجه احسان چه جور و تا چه اندازه به نيكوكار ميرسد .
مؤلف : روايات بطوريكه ملاحظه ميفرمائيد ، با اجمال آنچه كه ما از آيات شريفه استفاده كرديم منطبق است .
بحث فلسفي
اين سوره بطوريكه ملاحظه ميكنيد ، عدهاي از معجزات را در قصص بني اسرائيل و ساير اقوام ميشمارد ، يكي شكافتن دريا ، و غرق كردن فرعون ، در آيه : ( و اذ فرقنا بكم البحر فانجيناكم و اغرقنا آل فرعون ) الخ ، است ، و يكي گرفتن صاعقه بر بني اسرائيل و زنده كردن آنان بعد از مردن است ، كه آيه : ( و اذ قلتم يا موسي لن نؤمن لك ) الخ ، متعرض آنست ، و يكي سايه افكندن ابر بر بني اسرائيل ، و نازل كردن من و سلوي در آيه : ( و ظللنا عليكم الغمام ) الخ است ، و يكي انفجار چشمههائي از يك سنگ در آيه : ( و اذ استسقي موسي لقومه ) الخ است ، و يكي بلند كردن كوه طور بر بالاي سر بني اسرائيل در آيه : ( و رفعنا فوقكم الطور ) الخ است ، و يكي مسخ شدن جمعي از بني اسرائيل در آيه : ( فقلنا لهم كونوا قردة ) الخ است ، و يكي زنده كردن آن مرد قتيل است ، با عضوي از گاو ذبح شده ، در آيه : ( فقلنا اضربوه ببعضها ) الخ ، و باز يكي ديگر زنده كردن اقوامي ديگر در آيه : ( ا لم تر الي الذين خرجوا من ديارهم ) الخ است ، و نيز زنده كردن آنكسي كه از قريه خرابي ميگذشت در آيه : ( او كالذي مر علي قرية و هي خاوية علي عروشها ) الخ ، و نيز احياء مرغ سر بريده بدست ابراهيم (عليهالسلام) در آيه ( و اذ قال ابراهيم رب أرني كيف تحيي الموتي ) الخ است ، كه مجموعا دوازده معجزه خارق العاده ميشود ، و بيشترش بطوريكه قرآن كريم ذكر فرموده در بني اسرائيل رخ داده است .
و ما در سابق امكان عقلي وقوع معجزه را اثبات كرديم ، و گفتيم : كه معجزه در عين اينكه معجزه است ، ناقض و منافي با قانون عليت و معلوليت كلي نيست ، و با آن بيان روشن گرديد كه هيچ دليلي بر اين نداريم كه آيات قرآني را كه ظاهر در وقوع معجزه است تاويل نموده ، از ظاهرش برگردانيم ، چون گفتيم : حوادثي است ممكن ، نه از محالات عقلي ، از قبيل انقسام عدد سه بدو عدد جفت ، و متساوي ، و يا تولد مولودي كه پدر خودش نيز باشد ، چون اينگونه امور امكان ندارد .
ترجمة الميزان ج : 1ص :311
بله در ميانه همه معجزات ، دو تا معجزه هست كه احتياج به بحث ديگري جداگانه دارد ، يكي زنده كردن مردگان ، و دوم معجزه مسخ .
در باره اين دو معجزه بعضي گفتهاند : اين معنا در محل خودش ثابت شده : كه هر موجود كه داراي قوه و استعداد و كمال و فعليت است ، بعد از آنكه از مرحله استعداد بفعليت رسيد ، ديگر محال است بحالت استعداد برگردد ، و همچنين هر موجوديكه از نظر وجود ، داراي كمال بيشتري است ، محال است برگردد ، و بموجودي ناقصتر از خود مبدل شود ، و در عين حال همان موجود اول باشد .
و انسان بعد از مردنش تجرد پيدا ميكند ، يعني نفسش از ماده مجرد ميشود ، و موجودي مجرد مثالي يا عقلي ميگردد ، و مرتبه مثاليت و عقليت فوق مرتبه ماديت است ، چون وجود ، در آندو قويتر از وجود مادي است ، با اين حال ديگر محال است چنين انساني ، يا بگو چنين نفس تكامل يافتهاي ، دوباره اسير ماده شود ، و باصطلاح زنده گردد ، و گر نه لازم ميآيد كه چيزي بعد از فعليت بقوه و استعداد برگردد ، و اين محال است ، و نيز وجود انسان ، وجودي قويتر از وجود ساير انواع حيوانات است ، و محال است انسان برگردد ، و بوسيله مسخ ، حيواني ديگر شود .
اين اشكالي است كه در باب زنده شدن مردگان و مسخ انسانها بصورت حيواني ديگر شده است ، و ما در پاسخ ميگوئيم : بله برگشت چيزيكه از قوه بفعليت رسيده ، دوباره قوه شدن آن محال است ، ولي زنده شدن مردگان ، و همچنين مسخ ، از مصاديق اين امر محال نيستند .
توضيح اينكه : آنچه از حس و برهان بدست آمده ، اين استكه جوهر نباتي مادي وقتي در صراط استكمال حيواني قرار ميگيرد ، در اين صراط بسوي حيوان شدن حركت ميكند ، و بصورت حيوانيت كه صورتي است مجرد بتجرد برزخي در ميآيد ، و حقيقت اين صورت اين است كه : چيزي خودش را درك كند ، ( البته ادراك جزئي خيالي ) ، و درك خويشتن حيوان ، وجود كامل جوهر نباتي است ، و فعليت يافتن آن قوه و استعدادي است كه داشت ، كه با حركت جوهري بان كمال رسيد ، و بعد از آنكه گياه بود حيوان شد ، و ديگر محال است دوباره جوهري مادي شود ، و بصورت نبات در آيد ، مگر آنكه از ماده حيواني خود جدا گشته ، ماده با صورت ماديش بماند ، مثل اينكه حيواني بميرد ، و جسدي بي حركت شود .
از سوي ديگر صورت حيواني منشا و مبدء افعالي ادراكي ، و كارهائي است كه از روي شعور از او سر ميزند ، و در نتيجه احوالي علمي هم بر آنافعال مترتب ميشود ، و اين احوال علمي در نفس حيوان نقش ميبندد ، و در اثر تكرار اين افعال ، و نقشبندي اين احوال در نفس حيوان ، از آنجا كه نقشهائي شبيه بهم است ، يك نقش واحد و صورتي ثابت ، و غير قابل زوال ميشود ، و
ترجمة الميزان ج : 1ص :312
ملكهاي راسخه ميگردد ، و يك صورت نفساني جديد ميشود ، كه ممكن است نفس حيواني بخاطر اختلاف اين ملكات متنوع شود ، و حيواني خاص ، و داراي صورت نوعيهاي خاص بشود ، مثلا در يكي بصورت مكر ، و در نوعي ديگر كينه توزي ، و در نوعي ديگر شهوت ، و در چهارمي وفاء ، و در پنجمي درندگي ، و امثال آن جلوه كند .
و اما مادام كه اين احوال علمي حاصل از افعال ، در اثر تكرار بصورت ملكه در نيامده باشد ، نفس حيوان بهمان سادگي قبليش باقي است ، و مانند نبات است ، كه اگر از حركت جوهري باز بايستد ، همچنان نبات باقي خواهد ماند ، و آن استعداد حيوان شدنش از قوه بفعليت درنميآيد .
و اگر نفس برزخي از جهت احوال حاصله از افعالش ، در همان حال اول ، و فعل اول ، و با نقشبندي صورت اول ، تكامل مييافت ، قطعا علاقهاش با بدن هم در همان ابتداي وجودش قطع ميشد ، و اگر ميبينيم قطع نميشود ، بخاطر همين استكه آن صورت در اثر تكرار ملكه نشده ، و در نفس رسوخ نكرده ، بايد با تكرار افعالي ادراكي ماديش ، بتدريج و خورده خورده صورتي نوعي در نفس رسوخ كند ، و حيواني خاص بشود ، - البته در صورتيكه عمر طبيعي ، و يا مقدار قابل ملاحظهاي از آنرا داشته باشد - و اما اگر بين او و بين عمر طبيعيش ، و يا آنمقدار قابل ملاحظه از عمر طبيعيش ، چيزي از قبيل مرگ فاصله شود ، حيوان بهمان سادگي ، و بي نقشي حيوانيتش باقي ميماند ، و صورت نوعيهاي بخود نگرفته ، ميميرد .
و حيوان وقتي در صراط انسانيت قرار بگيرد ، وجودي است كه علاوه بر ادراك خودش ، تعقل كلي هم نسبت بذات خود دارد ، آنهم تعقل مجرد از ماده ، و لوازم آن ، يعني اندازهها ، و ابعاد ، و رنگها ، و امثال آن ، در اينصورت با حركت جوهري از فعليت مثالي كه نسبت بمثاليت فعليت است ، ولي نسبت بفعل قوه ، استعداد است ، بتدريج بسوي تجرد عقلي قدم ميگذارد ، تا وقتي كه صورت انساني در بارهاش تحقق يابد ، اينجاست كه ديگر محال است اين فعليت برگردد بقوه ، كه همان تجرد مثالي بود ، همانطور كه گفتيم فعليت حيوانيت محال است برگردد ، و قوه شود .
تازه اين صورت انسانيت هم ، افعال و بدنبال آن احوالي دارد ، كه با تكرار و تراكم آن احوال ، بتدريج صورت خاصي جديد پيدا ميشود ، كه خود باعث ميگردد يك نوع انسان ، بانواعي از انسان تنوع پيدا كند ، يعني همان تنوعي كه در حيوان گفتيم .
حال كه اين معنا روشن گرديد فهميدي كه اگر فرض كنيم انساني بعد از مردنش بدنيا برگردد ، و نفسش دوباره متعلق بماده شود ، آنهم همان مادهاي كه قبلا متعلق بان بود ، اين باعث نميشود كه تجرد نفسش باطل گردد ، چون نفس اين فرد انسان ، قبل از مردنش تجرد يافته بود ، بعد از مردنش هم تجرد يافت ، و بعد از برگشتن به بدن ، باز همان تجرد را دارد .
ترجمةالميزان ج : 1ص :313
تنها چيزيكه با مردن از دست داده بود ، اين بود كه آن ابزار و آلاتيكه با آنها در مواد عالم دخل و تصرف ميكرد ، و خلاصه ابزار كار او بودند ، آنها را از دست داد ، و بعد از مردنش ديگر نميتوانست كاري مادي انجام دهد ، همانطور كه يك نجار يا صنعتگر ديگر ، وقتي ابزار صنعت خود را از دست بدهد ، ديگر نميتواند در مواد كارش از قبيل تخته و آهن و امثال آن كار كند ، و دخل و تصرف نمايد ، و هر وقت دستش بان ابزار رسيد ، باز همان استاد سابق است ، و ميتواند دوباره بكارش مشغول گردد ، نفس هم وقتي بتعلق فعلي بمادهاش برگردد ، دوباره دست بكار شده ، قوي و ادوات بدني خود را كار ميبندد ، و آن احوال و ملكاتي را كه در زندگي قبليش بواسطه افعال مكرر تحصيل كرده بود ، تقويت نموده ، دو چندانش ميكند ، و دوران جديدي از استكمال را شروع ميكند ، بدون اينكه مستلزم رجوع قهقري ، و سير نزولي از كمال بسوي نقص ، و از فعل بسوي قوه باشد .
و اگر بگوئي : اين سخن مستلزم قول بقسر دائم است ، و بطلان قسر دائم از ضروريات است ، توضيح اينكه نفس مجرد ، كه از بدن منقطع شده ، اگر باز هم در طبيعتش امكان اين معنا باقي مانده باشد كه بوسيله افعال مادي بعد از تعلق بماده براي بار دوم باز هم استكمال كند ، معلوم ميشود مردن و قطع علاقهاش از بدن ، قبل از بكمال رسيدن بوده ، و مانند ميوه نارسي بوده كه از درخت چيده باشند ، و معلوم است كه چنين كسي تا ابد از آنچه طبيعتش استعدادش را داشته محروم ميماند ، چون بنا نيست تمامي مردگان دوباره بوسيله معجزه زنده شوند ، و خلاء خود را پر كنند ، و محروميت دائمي همان قسر دائمي است ، كه گفتيم محال است .
در پاسخ ميگوئيم : اين نفوسيكه در دنيا از قوه بفعليت در آمده ، و بحدي از فعليت رسيده ، و مردهاند ديگر امكان استكمالي در آينده و بطور دائم در آنها باقي نمانده ، بلكه يا همچنان بر فعليت حاضر خود مستقر ميگردند ، و يا آنكه از آن فعليت در آمده ، صورت عقليه مناسبي بخود ميگيرند ، و باز بهمان حد و اندازه باقي ميمانند و خلاصه امكان استكمال بعد از مردن تمام ميشود .
پس انسانيكه با نفسي ساده مرده ، ولي كارهائي هم از خوب و بد كرده ، اگر دير ميمرد و مدتي ديگر زندگي ميكرد ، ممكن بود براي نفس ساده خود صورتي سعيده و يا شقيه كسب كند ، و همچنين اگر قبل از كسب چنين صورتي بميرد ، ولي دو مرتبه بدنيا برگردد ، و مدتي زندگي كند ، باز ممكن است زائد بر همان صورت كه گفتيم صورتي جديد ، كسب كند .
و اگر برنگردد در عالم برزخ پاداش و يا كيفر كردههاي خود را ميبيند ، تا آنجا كه بصورتي عقلي مناسب با صورت مثالي قبليش درآيد ، وقتي درآمد ، ديگر آن امكان استكمال باطل گشته ، تنها امكانات استكمالهاي عقلي برايش باقي ميماند ، كه در چنين حالي اگر بدنيا برگردد ، ميتواند
ترجمة الميزان ج : 1ص :314
صورت عقليه ديگري از ناحيه ماده و افعال مربوط بان كسب كند ، مانند انبياء و اولياء ، كه اگر فرض كنيم دوباره بدنيا برگردند ، ميتوانند صورت عقليه ديگري بدست آورند ، و اگر برنگردند ، جز آنچه در نوبت اول كسب كردهاند ، كمال و صعود ديگري در مدارج آن ، و سير ديگري در صراط آن ، نخواهند داشت ، ( دقت فرمائيد ) .
و معلوم است كه چنين چيزي قسر دائمي نخواهد بود ، و اگر صرف اينكه ( نفسي از نفوس ميتوانسته كمالي را بدست آورد ، و بخاطر عمل عاملي و تاثير علتهائي نتوانسته بدست بياورد ، و از دنيا رفته ) قسر دائمي باشد ، بايد بيشتر و يا همه حوادث اين عالم ، كه عالم تزاحم و موطن تضاد است ، قسر دائمي باشد .
پس جميع اجزاء اين عالم طبيعي ، در همديگر اثر دارند ، و قسر دائمي كه محال است ، اين است كه در يكي از غريزهها نوعي از انواع اقتضاء نهاده شود ، كه تقاضا و يا استعداد نوعي از انواع كمال را داشته باشد ولي براي ابد اين استعدادش بفعليت نرسيده باشد ، حال يا براي اينكه امري در داخل ذاتش بوده كه او را از رسيدن بكمال باز داشته ، و يا بخاطر امري خارج از ذاتش بوده كه استعداد بحسب غريزه او را باطل كرده ، كه در حقيقت ميتوان گفت اين خود دادن غريزه و خوي باطل بكسي است كه مستعد گرفتن خوي كمال است ، و جبلي كردن لغو و بيهودهكاري ، در نفس او است .
(دقت بفرمائيد) .
و همچنين اگر انساني را فرض كنيم ، كه صورت انسانيش بصورت نوعي ديگر از انواع حيوانات ، از قبيل ميمون ، و خوك ، مبدل شده باشد ، كه صورت حيوانيت روي صورت انسانيش نقش بسته ، و چنين كسي انساني است خوك ، و يا انساني است ميمون ، نه اينكه بكلي انسانيتش باطل گشته ، و صورت خوكي و ميموني بجاي صورت انسانيش نقش بسته باشد .
پس وقتي انسان در اثر تكرار عمل ، صورتي از صور ملكات را كسب كند ، نفسش بان صورت متصور ميشود ، و هيچ دليلي نداريم بر محال بودن اينكه نفسانيات و صورتهاي نفساني همانطور كه در آخرت مجسم ميشود ، در دنيا نيز از باطن بظاهر در آمده، و مجسم شود .
در سابق هم گفتيم : كه نفس انسانيت در اول حدوثش كه هيچ نقشي نداشت ، و قابل و پذيراي هر نقشي بود ، ميتواند بصورتهاي خاصي متنوع شود ، بعد از ابهام مشخص ، و بعد از اطلاق مقيد شود ، و بنا بر اين همانطور كه گفته شد ، انسان مسخ شده ، انسان است و مسخ شده ، نه اينكه مسخ شدهاي فاقد انسانيت باشد ( دقت فرمائيد) .
در جرائد روز هم ، از اخبار مجامع علمي اروپا و آمريكا چيزهائي ميخوانيم ، كه امكان زنده شدن بعد از مرگ را تاييد ميكند ، و همچنين مبدل شدن صورت انسان را بصورت ديگر يعني
ترجمة الميزان ج : 1ص :315
مسخ را جائز ميشمارد ، گو اينكه ما در اين مباحث اعتماد باينگونه اخبار نميكنيم و لكن ميخواهيم تذكر دهيم كه اهل بحث از دانشپژوهان آنچه را ديروز خواندهاند ، امروز فراموش نكنند .
در اينجا ممكن است بگوئي : بنا بر آنچه شما گفتيد ، راه براي تناسخ هموار شد ، و ديگر هيچ مانعي از پذيرفتن اين نظريه باقي نميماند .
در جواب ميگوئيم : نه ، گفتار ما هيچ ربطي به تناسخ ندارد ، چون تناسخ عبارت از اين است كه بگوئيم : نفس آدمي بعد از آنكه بنوعي كمال استكمال كرد ، و از بدن جدا شد ، به بدن ديگري منتقل شود، و اين فرضيهايست محال چون بدني كه نفس مورد گفتگو ميخواهد منتقل بان شود ، يا خودش نفس دارد ، و يا ندارد ، اگر نفس داشته باشد مستلزم آنست كه يك بدن داراي دو نفس بشود ، و اين همان وحدت كثير و كثرت واحد است ( كه محال بودنش روشن است ) ، و اگر نفسي ندارد ، مستلزم آنست كه چيزيكه بفعليت رسيده ، دوباره برگردد بالقوه شود ، مثلا پير مرد برگردد كودك شود ، ( كه محال بودن اين نيز روشن است ) ، و همچنين اگر بگوئيم : نفس تكامل يافته يك انسان ، بعد از جدائي از بدنش ، ببدن گياه و يا حيواني منتقل شود ، كه اين نيز مستلزم بالقوه شدن بالفعل است ، كه بيانش گذشت .
بحث علمي و اخلاقي
در قرآن از همه امتهاي گذشته بيشتر ، داستانهاي بني اسرائيل ، و نيز بطوريكه گفتهاند از همه انبياء گذشته بيشتر ، نام حضرت موسي (عليهالسلام) آمده ، چون ميبينيم نام آن جناب در صد و سي و شش جاي قرآن ذكر شده ، درست دو برابر نام ابراهيم (عليهالسلام) ، كه آن جناب هم از هر پيغمبر ديگري نامش بيشتر آمده ، يعني باز بطوريكه گفتهاند ، نامش در شصت و نه مورد ذكر شده .
علتي كه براي اين معنا بنظر ميرسد ، اينست كه اسلام ديني است حنيف ، كه اساسش توحيد است ، و توحيد را ابراهيم (عليهالسلام) تاسيس كرد ، و آنگاه خداي سبحان آنرا براي پيامبر گراميش محمد (صلياللهعليهوآلهوسلّم) باتمام رسانيد ، و فرمود : ( ملة ابيكم ابراهيم هو سماكم المسلمين من قبل ، دين توحيد ، دين پدرتان ابراهيم است ، او شما را از پيش مسلمان ناميد ) و بني اسرائيل در پذيرفتن توحيد لجوجترين امتها بودند ، و از هر امتي ديگر بيشتر با آن دشمني كردند ، و دورتر از
ترجمة الميزان ج : 1ص :316
هر امت ديگري از انقياد در برابر حق بودند ، همچنانكه كفار عرب هم كه پيامبر اسلام گرفتار آنان شد ، دست كمي از بني اسرائيل نداشتند ، و لجاجت و خصومت با حق را بجائي رساندند كه آيه : ( ان الذين كفروا سواء عليهم ء أنذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون ، كسانيكه كفر ورزيدند ، چه انذارشان بكني ، و چه نكني ايمان نميآورند ) در حقشان نازل شد و هيچ قساوت و جفا ، و هيچ رذيله ديگر از رذائل ، كه قرآن براي بني اسرائيل ذكر ميكند ، نيست ، مگر آنكه در كفار عرب نيز وجود داشت ، و بهر حال اگر در قصههاي بني اسرائيل كه در قرآن آمده دقت كني ، و در آنها باريك شوي ، و باسرار خلقيات آنان پي ببري ، خواهي ديد كه مردمي فرو رفته در ماديات بودند ، و جز لذائذ مادي ، و صوري ، چيزي ديگري سرشان نميشده ، امتي بودهاند كه جز در برابر لذات و كمالات مادي تسليم نميشدند ، و بهيچ حقيقت از حقائق ماوراء حس ايمان نميآوردند ، همچنانكه امروز هم همينطورند .
و همين خوي ، باعث شده كه عقل و ارادهشان در تحت فرمان و انقياد حس و ماده قرار گيرد ، و جز آنچه را كه حس و ماده تجويز كند ، جائز ندانند ، و بغير آنرا اراده نكنند ، و باز همين انقياد در برابر حس ، باعث شده كه هيچ سخني را نپذيرند ، مگر آنكه حس آنرا تصديق كند ، و اگر دست حس بتصديق و تكذيب آن نرسيد ، آنرا نپذيرند، هر چند كه حق باشد .
و باز اين تسليم شدنشان در برابر محسوسات ، باعث شده كه هر چه را مادهپرستي صحيح بداند ، و بزرگان يعني آنها كه ماديات بيشتر دارند ، آنرا نيكو بشمارند ، قبول كنند ، هر چند كه حق نباشد ، نتيجه اين پستي و كوتاه فكريشان هم اين شد : كه در گفتار و كردار خود دچار تناقض شوند ، مثلا ميبينيم كه از يكسو در غير محسوسات دنباله روي ديگران را تقليد كوركورانه خوانده ، مذمت ميكنند ، هر چند كه عمل عمل صحيح و سزاواري باشد ، و از سوي ديگر همين دنبالهروي را اگر در امور محسوس و مادي و سازگار با هوسرانيهايشان باشد ، ميستايند ، هر چند كه عمل عملي زشت و خلاف باشد .
يكي از عواملي كه اين روحيه را در يهود تقويت كرد ، زندگي طولاني آنان در مصر ، و در زير سلطه مصريان است ، كه در اين مدت طولاني ايشانرا ذليل و خوار كردند ، و برده خود گرفته ، شكنجه دادند و بدترين عذابها را چشاندند ، فرزندانشان را ميكشتند ، و زنانشان را زنده نگه ميداشتند ، كه همين خود عذابي دردناك بود ، كه خدا بدان مبتلاشان كرده بود .
و همين وضع باعث شد ، جنس يهود سرسخت بار بيايند ، و در برابر دستورات انبياءشان انقياد نداشته ، گوش بفرامين علماي رباني خود ندهند ، با اينكه آن دستورات و اين فرامين ، همه بسود معاش و معادشان بود ، ( براي اينكه كاملا بگفته ما واقف شويد ، مواقف آنان با موسي
ترجمة الميزان ج : 1ص :317
(عليهالسلام) ، و ساير انبياء را از نظر بگذرانيد ) ، و نيز آن روحيه باعث شد كه در برابر مغرضان و گردنكشان خود رام و منقاد باشند ، و هر دستوري را از آنها اطاعت كنند .
امروز هم حق و حقيقت در برابر تمدن مادي كه ارمغان غربيها است بهمين بلا مبتلا شده ، چون اساس تمدن نامبرده بر حس و ماده است ، و از ادلهايكه دور از حساند ، هيچ دليلي را قبول نميكند ، و در هر چيزيكه منافع ولذائذ حسي و مادي را تامين كند ، از هيچ دليلي سراغ نميگيرد ، و همين باعث شده كه احكام غريزي انسان بكلي باطل شود ، و معارف عاليه و اخلاق فاضله از ميان ما رخت بربندد ، و انسانيت در خطر انهدام ، و جامعه بشر در خطر شديدترين فساد رار گيرد ، كه بزودي همه انسانها باين خطر واقف خواهند شد ، و شرنگ تلخ اين تمدن را خواهند چشيد .
در حاليكه بحث عميق در اخلاقيات خلاف اين را نتيجه ميدهد ، آري هر سخني و دليلي قابل پذيرش نيست ، و هر تقليدي هم مذموم نيست ، توضيح اينكه نوع بشر بدان جهت كه بشر است با افعال ارادي خود كه متوقف بر فكر و اراده او است ، بسوي كمال زندگيش سير ميكند ، افعاليكه تحققش بدون فكر محال است .
پس فكر يگانه اساس و پايهايست كه كمال وجودي ، و ضروري انسان بر آن پايه بنا ميشود ، پس انسان چارهاي جز اين ندارد ، كه در باره هر چيزيكه ارتباطي با كمال وجودي او دارد ، چه ارتباط بدون واسطه ، و چه با واسطه ، تصديقهائي عملي و يا نظري داشته باشد ، و اين تصديقات همان مصالح كليهايست كه ما افعال فردي و اجتماعي خود را با آنها تعليل ميكنيم ، و يا قبل از اينكه افعال را انجام دهيم ، نخست افعال را با آن مصالح در ذهن ميسنجيم ، و آنگاه با خارجيت دادن بان افعال ، آن مصالح را بدست ميآوريم ، ( دقت فرمائيد ) .
از سوي ديگر در نهاد انسان اين غريزه نهفته شده : كه همواره بهر حادثه بر ميخورد ، از علل آن جستجو كند ، و نيز هر پديدهاي كه در ذهنش هجوم ميآورد علتش را بفهمد ، و تا نفهمد آن پديده ذهني را در خارج تحقق ندهد ، پس هر پديده ذهني را وقتي تصميم ميگيرد در خارج ايجاد كند ، كه علتش هم در ذهنش وجود داشته باشد و نيز در باره هيچ مطلب علمي ، و تصديق نظري ، داوري ننموده ، و آنرا نميپذيرد ، مگر وقتي كه علت آنرا فهميده باشد ، و باتكاء آن علت مطلب نامبرده را بپذيرد .
اين وضعي است كه انسان دارد ، و هرگز از آن تخطي نميكند ، و اگر هم بمواردي برخوريم كه بر حسب ظاهر بر خلاف اين كليت باشد ، باز با دقت نظر و باريك بيني شبهه ما از بين ميرود ، و پي ميبريم كه در آن مورد هم جستجوي از علت وجود داشته ، چون اعتماد و طمانينه بعلت امري است فطري و چيزيكه فطري شد ، ديگر اختلاف و تخلف نميپذيرد .
ترجمة الميزان ج : 1ص :318
و همين داعي فطري ، انسان را بتلاشهائي فكري و عملي وادار كرد ، كه مافوق طاقتش بود، چون احتياجات طبيعي او يكي دو تا نبود ، و يك انسان به تنهائي نميتوانست همه حوائج خود را بر آورد ، در همه آنها عمل فكري انجام داده ، و بدنبالش عمل بدني هم انجام دهد ، و در نتيجه همه حوائج خود را تامين كند ، چون نيروي طبيعي شخص او وافي باينكار نبود ، لذا فطرتش راه چارهاي پيش پايش گذاشت و آن اين بود كه متوسل بزندگي اجتماعي شود ، و براي خود تمدني بوجود آورد ، و حوائج زندگي را در ميان افراد اجتماع تقسيم كند ، و براي هر يك از ابواب حاجات ، طائفهاي را موكل سازد ، عينا مانند يك بدن زنده ، كه هر عضو از اعضاء آن، يك قسمت از حوائج بدن را بر ميآورد ، و حاصل كار هر يك عايد همه ميشود .
از سوي ديگر ، حوائج بشر حد معيني ندارد ، تا وقتي بدان رسيد ، تمام شود ، بلكه روز بروز بر كميت و كيفيت آنها افزوده ميگردد ، و در نتيجه فنون ، و صنعتها ، و علوم ، روز بروز انشعاب نوي بخود ميگيرد ، ناگزير براي هر شعبه از شعب علوم ، و صنايع ، به متخصصين احتياج پيدا ميكند ، و در صدد تربيت افراد متخصص بر ميآيد ، آري اين علومي كه فعلا از حد شمار در آمده ، بسياري از آنها در سابق يك علم شمرده ميشد ، و همچنين صنايع گونهگون امروز ، كه هر چند تاي از آن ، در سابق جزء يك صنعت بود ، و يك نفر متخصص در همه آنها بود ، ولي امروز همان يك علم ، و يك صنعت ديروز ، تجزيه شده ، هر باب ، و فصل ، از آن علم و صنعت ، علمي و صنعتي جداگانه شده ، مانند علم طب ، كه در قديم يك علم بود ، و جزء يكي از فروع طبيعيات بشمار ميرفت ، ولي امروز بچند علم جداگانه تقسيم شده ، كه يك فرد انسان ( هر قدر هم نابغه باشد ) ، در بيشتر از يكي از آن علوم تخصص پيدا نميكند .
و چون چنين بود ، باز با الهام فطرتش ملهم شد باينكه در آنچه كه خودش تخصص دارد ، بعلم و آگهي خود عمل كند ، و در آنچه كه ديگران در آن تخصص دارند ، از آنان پيروي نموده ، به تخصص و مهارت آنان اعتماد كند .
اينجاست كه ميگوئيم : بناي عقلاي عالم بر اين است كه هر كس باهل خبره در هر فن مراجعه نمايد ، و حقيقت و واقع اين مراجعه ، همان تقليد اصطلاحي است كه معنايش اعتماد كردن بدليل اجمالي هر مسئلهايست ، كه دسترسي بدليل تفصيلي آن از حد و حيطه طاقت او بيرون است .
همچنانكه بحكم فطرتش خود را محكوم ميداند ، باينكه در آنچه كه در وسع و طاقت خودش است به تقليد از ديگران اكتفاء ننموده ، خودش شخصا به بحث و جستجو پرداخته ، دليل تفصيلي آنرا بدست آورد .
و ملاك در هر دو باب اين است كه آدمي پيروي از غير علم نكند ، اگر قدرت بر اجتهاد
ترجمة الميزان ج : 1ص :319
دارد ، بحكم فطرتش بايد باجتهاد ، و تحصيل دليل تفصيلي ، و علت هر مسئله كه مورد ابتلاي او است بپردازد ، و اگر قدرت بر آن ندارد ، از كسي كه علم بان مسئله را دارد تقليد كند ، و از آنجائيكه محال است فردي از نوع انساني يافت شود ، كه در تمامي شئون زندگي تخصص داشته باشد ، و آن اصولي را كه زندگيش متكي بدانها است مستقلا اجتهاد و بررسي كند ، قهرا محال خواهد بود كه انساني يافت شود كه از تقليد و پيروي غير ، خالي باشد ، و هر كس خلاف اين معنا را ادعا كند ، و يا در باره خود پنداري غير اين داشته باشد ، يعني ميپندارد كه در هيچ مسئله از مسائل زندگي تقليد نميكند ، در حقيقت سند سفاهت خود را دست داده .
بله تقليد در آن مسائلي كه خود انسان ميتواند بدليل و علتش پي ببرد ، تقليد كوركورانه و غلط است ، همچنانكه اجتهاد در مسئلهاي كه اهليت ورود بدان مسئله را ندارد ، يكي از رذائل اخلاقي است ، كه باعث هلاكت اجتماع ميگردد ، و مدينه فاضله بشري را از هم ميپاشد ، پس افراد اجتماع ، نميتوانند در همه مسائل مجتهدباشند ، و در هيچ مسئلهاي تقليد نكنند ، و نه ميتوانند در تمامي مسائل زندگي مقلد باشند ، و سراسر زندگيشان پيروي محض باشد ، چون جز از خداي سبحان ، از هيچ كس ديگر نبايد اينطور پيروي كرد ، يعني پيرو محض بود ، بلكه در برابر خداي سبحان بايد پيرو محض بود ، چون او يگانه سببي است كه ساير اسباب همه باو منتهي ميشود .
ترجمة الميزان ج : 1ص :320
أَ فَتَطمَعُونَ أَن يُؤْمِنُوا لَكُمْ وَ قَدْ كانَ فَرِيقٌ مِّنْهُمْ يَسمَعُونَ كلَمَ اللَّهِ ثُمَّ يحَرِّفُونَهُ مِن بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ(75) وَ إِذَا لَقُوا الَّذِينَ ءَامَنُوا قَالُوا ءَامَنَّا وَ إِذَا خَلا بَعْضهُمْ إِلي بَعْضٍ قَالُوا أَ تحَدِّثُونهُم بِمَا فَتَحَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ لِيُحَاجُّوكُم بِهِ عِندَ رَبِّكُمْأَ فَلا تَعْقِلُونَ(76) أَ وَ لا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَ مَا يُعْلِنُونَ(77) وَ مِنهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتَب إِلا أَمَاني وَ إِنْ هُمْ إِلا يَظنُّونَ(78) فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَب بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِندِ اللَّهِ لِيَشترُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاًفَوَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا كَتَبَت أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا يَكْسِبُونَ(79) وَ قَالُوا لَن تَمَسنَا النَّارُ إِلا أَيَّاماً مَّعْدُودَةًقُلْ أَ تخَذْتمْ عِندَ اللَّهِ عَهْداً فَلَن يخْلِف اللَّهُ عَهْدَهُأَمْ تَقُولُونَ عَلي اللَّهِ مَا لا تَعْلَمُونَ(80) بَلي مَن كَسب سيِّئَةً وَ أَحَطت بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولَئك أَصحَب النَّارِهُمْ فِيهَا خَلِدُونَ(81) وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ أُولَئك أَصحَب الْجَنَّةِهُمْ فِيهَا خَلِدُونَ(82)
ترجمة الميزان ج : 1ص :321
ترجمه آيات
آيا طمع داريد كه اينان بشما ايمان آورند با اينكه طائفهاي از ايشان كلام خدا را ميشنيدند و سپس با علم بدان و با اينكه آنرا ميشناختند تحريفش ميكردند ( 75) .
و چون مؤمنان را ميبينند گويند : ما ايمان آوردهايم و چون با يكديگر خلوت ميكنند ميگويند : چرا ايشانرا باسراريكه مايه پيروزي آنان عليه شما است آگاه ميكنيد تا روز قيامت نزد پروردگارتان عليه شما احتجاج كنند چرا تعقل نميكنيد ( 76) .
آيا اينان نميدانند كه خدا بانچه كه پنهان ميدارند مانند آنچه آشكار ميكنند آگاه است ؟ ! ( 77) .
و پارهاي از ايشان بيسوادهائي هستند كه علمي بكتاب ندارند و از يهوديگري نامي بجز مظنه و پندار دليلي ندارند ( 78) .
پس واي بحال كسانيكه كتاب را با دست خود مينويسند و آنگاه ميگويند اين كتاب از ناحيه خداست تا باين وسيله بهائي اندك بچنگ آورند پس واي بر ايشان از آنچه كه دستهاشان نوشت و واي بر آنان از آنچه بكف آوردند ( 79) .
و گفتند آتش جز چند روزي بما نميرسد ، بگو مگر از خدا عهدي در اين باره گرفتهايد كه چون خدا خلف عهد نميكند چنين قاطع سخن ميگوئيد ؟ و يا آنكه عليه خدا چيزي ميگوئيد كه علمي بدان نداريد ؟ ( 80 ) .
بله كسي كه گناه ميكند تا آنجا كه آثار گناه بر دلش احاطه يابد اين چنين افراد اهل آتشند و بيرون شدن از آن برايشان نيست ( 81) .
و كسانيكه ايمان آورده و عمل صالح ميكنند اهل بهشتند و ايشان نيز در بهشت جاودانند ( 82) .
بيان
سياق اين آيات ، مخصوصا ذيل آنها ، اين معنا را دست ميدهد : كه يهوديان عصر بعثت ، در نظر كفار ، و مخصوصا كفار مدينه ، كه همسايگان يهود بودند ، از پشتيبانان پيامبر اسلام شمرده ميشدند ، چون يهوديان ، علم دين و كتاب داشتند ، و لذا اميد به ايمان آوردن آنان بيشتر از اقوام ديگر بود ، و همه ، توقع اين را داشتند كه فوج فوج بدين اسلام در آيند ، و دين اسلام را تاييد و تقويت نموده ، نور آنرا منتشر ، و دعوتش را گسترده سازند .
و لكن بعد از آنكه رسولخدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) بمدينه مهاجرت كرد ، يهود از خود رفتاري را نشان داد ، كه آن اميد را مبدل به ياس كرد ، و بهمين جهت خداي سبحان در اين آيات ميفرمايد : ( ا فتطمعون أن يؤمنوا لكم ؟ و قد كان فريق منهم يسمعون كلام الله ، ) الخ ، يعني آيا انتظار داريد كه يهود بدين شما ايمان بياورد ، در حاليكه يك عده از آنان بعد از شنيدن آيات خدا، و فهميدنش ، آنرا تحريف كردند ، و خلاصه كتمان حقايق ، و تحريف كلام خدا رسم ديرينه اين طائفه است ، پس اگر نكول آنانرا از گفتههاي خودشان ميبينند ، و ميبينيد كه امروز سخنان ديروز خود را حاشا ميكنند ، خيلي تعجب نكنيد .
ترجمة الميزان ج : 1ص :322
(أ فتطمعون ان يؤمنوا لكم ) در اين آيه التفاتي از خطاب به بني اسرائيل ، خطاب به رسولخدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) و مسلمانان بكار رفته ، و با اينكه قبلا همه جا خطاب به يهود بود ، در اين آيه يهود غايب فرض شده ، و گويا وجهش اين باشد كه بعد از آنكه داستان بقره را ذكر كرد ، و در خود آن داستان ناگهان روي سخن از يهود برگردانيد ، و يهود را غايب فرض كرد ، براي اينكه داستان را از تورات خود دزديده بودند ، لذا در اين آيه خواست تا همان سياق غيبت را ادامه داده ، بيان را با سياق غيبت تمام كند ، و در سياق غيبت به تحريف توراتشان اشاره نمايد ، لذا ديگر روي سخن بايشان نكرد ، و بلكه ايشان را غايب گرفت .
(و اذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا و اذا خلا ) الخ ، در اين آيه شريفه دو جمله شرطيه مدخول ( اذا ) واقع شده ، ولي تقابلي ميان آندو نشده ، يعني نفرموده : ( چون مؤمنين را ميبينند ، ميگويند : ايمان آورديم ، و چون با يكدگر خلوت ميكنند ، ميگويند : ايمان نياورديم ) بلكه فرموده : ( چون مؤمنين را ميبينند ، ميگويند : ايمان آورديم و چون با يكدگر خلوت ميكنند ، ميگويند : چرا از بشارتهاي تورات براي مسلمانان نقل ميكنيد ؟ و باصطلاح سوژه بدست مسلمانان ميدهيد ؟ ) و بدين جهت اينطور فرمود ، تا دو مورد از جرائم و جهالت آنانرا بيان كرده باشد .
بخلاف آيه : ( و اذا لقوا الذين آمنوا ، قالوا : آمنا و اذا خلوا الي شياطينهم ، قالوا : انا معكم ، انما نحن مستهزؤن ) ، كه ميان دو جمله شرطيه مقابلهشده است .
و دو جريمه و جهالت يهوديان ، كه در آيه مورد بحث بدان اشاره شده ، يكي نفاق ايشان است ، كه در ظاهر اظهار ايمان ميكنند ، تا خود را از اذيت و طعن و قتل حفظ كنند ، و دوم اين است كه خواستند حقيقت و منويات دروني خود را از خدا بپوشانند ، و خيال كردند اگر پردهپوشي كنند ، ميتوانند امر را بر خدا مشتبه سازند ، با اينكه خدا باشكار و نهان ايشان آگاه است ، همچنانكه در اين آيه از سخنان محرمانه ايشان خبر داد .
بطوريكه از لحن كلام برميآيد ، جريان از اين قرار بوده : كه عوام ايشان از سادهلوحي ، وقتي بمسلمانان ميرسيدهاند ، اظهار مسرت ميكردند ، و پارهاي از بشارتهاي تورات را بايشان ميگفتند ، و يا اطلاعاتي در اختيار ميگذاشتند ، كه مسلمانان از آنها براي تصديق نبوت پيامبرشان ، استفاده ميكردند ، و رؤسايشان از اينكار نهي ميكردند ، و ميگفتند : اين خود فتحي است كه خدا براي مسلمانان قرار داده ، و ما نبايد آنرا براي ايشان فاش سازيم ، چون با همين بشارتها كه در كتب ما است ، نزد پروردگار خود عليه ما احتجاج خواهند كرد .
ترجمة الميزان ج : 1ص :323
كانه خواستهاند بگويند : اگر ما اين بشارتها را در اختيار مسلمانان قرار ندهيم ، ( العياذ بالله ) ، خود خدا اطلاع ندارد ، كه موسي (عليهالسلام) ما را به پيروي پيامبر اسلام سفارش كرده ، و چون اطلاع ندارد ، ما را با آن مؤاخذه نميكند ، و معلوم است كه لازمه اين حرف اين است كه خدايتعالي تنها آنچه آشكار است بداند ، و از نهانيها خبر نداشته باشد ، و بباطن امور علمي نداشته باشد ، و اين نهايت درجه جهل است .
لذا خداي سبحان با جمله : اولا يعلمون ان الله يعلم ما يسرون و ما يعلنون ؟ ) الخ اين پندار غلطشان را رد ميكند ، چون اين نوع علم - يعني علم بظواهر امور به تنهائي ، و جهل بباطن آن ، - علمي است كه بالاخره منتهي بحس ميشود ، و حس احتياج به بدن مادي دارد ، بدينكه مجهز بالات و ابزار احساس ، از چشم ، و گوش ، و امثال آن باشد ، و باز بدينكه مقيد بقيود زمان و مكان ، و خود مولود علل ديگري مانند خود مادي باشد ، و چيزيكه چنين است مصنوع است نه صانع عالم .
و اين جريان يكي از شواهد بيان قبلي ما است ، كه گفتيم بني اسرائيل بخاطر اينكه براي ماده اصالت قائل بودند ، در باره خدا هم باحكام ماده حكم ميكردند ، و او را موجودي فعال در ماده ميپنداشتند ، چيزيكه هست موجوديكه قاهر بر عالم ماده است ، اما عينا مانند يك علت مادي ، و قاهر بر معلول مادي .
البته اين طرز فكر ، اختصاص به يهود نداشت ، بلكه هر اهل ملت ديگر هم كه اصالت را براي ماده قائل بودند ، و قائل هستند ، آنها نيز در باره خداي سبحان حكمي نميكنند ، مگر همان احكاميكه براي ماديات ، و بر طبق اوصاف ماديات ميكنند ، اگر براي خدا حيات ، و علم ، و قدرت ، و اختيار ، و اراده ، و قضاء ، و حكم ، و تدبير ، امر و ابرام قضاء ، و احكامي ديگر ، قائلند ، آن حيات و علم و قدرت و اوصافي را قائلند كه براي يك موجود مادي قائلند ، و اين دردي است بي درمان ، كه نه آيات خدا درمانش ميكند ، و نه انذار انبياء ، ( و ما تغني الايات و النذر عن قوم لا يؤمنون ) .
حتي اين طبقه از دينداران ، كار را بجائي رساندند ، و در باره خدا احكامي جاري ساختند ، كه حتي كساني هم كه دين آنانرا ندارند ، و هيچ بهرهاي از دين حق و معارف حقه آن ندارند ، طرز تفكر آنان را مسخره كردند ، از آن جمله گفتند : مسلمانان از پيامبر خود روايت ميكنند كه خدا آدم را بشكل و قيافه خودش آفريده ، و خودشان هم كه امت آن پيامبرند ، خدا را بشكل آدم ميآفرينند .
پس امر اين ماديگرايان ، دائر است بين اينكه همه احكام ماده را براي پروردگار خود اثبات كنند ، همچنانكه مشبهه از مسلمانان ، و همچنين ديگران كه بعنوان مشبهه شناخته نشدهاند ،
ترجمة الميزان ج : 1ص :324
اينكار را كرده و ميكنند ، و بين اينكه اصلا از اوصاف جمال خداوندي ، هيچ چيز را نفهمند ، و اوصاف جمال او را باوصاف سلبي ارجاع داده ، بگويند : الفاظي كه اوصاف خدا را بيان ميكند ، در حق او باشتراك لفظي استعمال ميشود ، و اينكه ميگوئيم : خدا موجودي است ، ثابت ، عالم ، قادر ، حي ، وجود و ثبوت و علم و قدرت و حيات او معنائي دارد ، كه ما نميفهميم ، و نميتوانيم بفهميم ، ناگزير بايد معاني اين كلمات را به اموري سلبي ارجاع دهيم ، يعني بگوئيم : خدا معدوم ، و زايل ، و جاهل ، و عاجز ، و مرده ، نيست ، اينجا است كه صاحبان بصيرت بايد عبرت گيرند ، كه انس بماديات كار آدمي را بكجا ميكشاند ؟ چون اين طرز فكر از اينجا سر در ميآورد كه بخدائي ايمان بياورند ، كه اصلا او را درك نكنند ، و خدائي را بپرستند كه او را نشناسند ، و نفهمند ، و ادعائي كنند كه نه خودشان آنرا تعقل كرده باشند ، و نه احدي از مردم .
با اينكه دعوت ديني با معارف حقه خود ، بطلان اين اباطيل را روشن كرده ، از يكسو بهعوام مردم اعلام داشته : در ميان دو اعتقاد باطل تشبيه و تنزيه سخن حق و لب حقيقت را رعايت كنند ، يعني در باره خداي سبحان اينطور بگويند : كه او چيزي است ، نه چون چيزهاي ديگر ، و او علمي دارد ، نه چون علوم ما ، و قدرتي دارد ، نه چون قدرت ما ، و حياتي دارد ، نه چون حيات ما ، اراده ميكند ، اما نه چون ما ، و سخن ميگويد : ولي نه چون ما با باز كردن دهان .
و از سوي ديگر بخواص اعلام داشته : تا در آياتش تدبر و در دينش تفقه كنند ، و فرموده : ( هل يستوي الذين يعلمون ، و الذين لا يعلمون ؟ انما يتذكر اولوا الالباب ، آيا آنانكه ميدانند ، برابرند با كسانيكه نميدانند ؟ نه ، تنها كساني متذكر ميشوند كه صاحبان عقلند ) .
و از سوي ديگر در تكاليف ، طائفه عوام ، و طائفه خواص ، را يكسان نگرفته ، و بيك جور تكاليف را متوجه ايشان نكرده ، و اين است وضع تعليم آن ديني كه بايشان و در حق ايشان نازل شده ، مگر آنكه اصلا كاري با دين نداشته باشند ، و گر نه اگر بخواهند دين خدايرا محفوظ نگه بدارند ، راه براي همه هموار است .
(و منهم أميون لا يعلمون الكتاب ، الا أماني ) كلمه ( امي ) بمعناي كسي است كه قادر بر خواندن و نوشتن نباشد ، كه اگر بخواهيم با زبان روز ترجمهاش كنيم ، بچهنهنه ميشود ، و از اين جهت چنين كساني را ( امي - بچهنهنه ) ، خواندهاند ، كه مهر و عاطفه مادري باعث شده كه او را از فرستادن بمدرسه باز بدارد ، و در نتيجه از تعليم و تربيت استاد محروم بماند ، و تنها مربي او همان مادرش باشد .
ترجمة الميزان ج : 1ص :325
و كلمه ( أماني ) جمع امنيه است ، كه بمعناي اكاذيب است ، و حاصل معناي آيه اين است : كه ملت يهود ، يا افراد باسوادي هستند ، كه خواندن و نوشتن را ميدانند ، ولي در عوض بكتب آسماني خيانت ميكنند ، و آنرا تحريف مينمايند، و يا مردمي بي سواد و امي هستند ، كه از كتب آسماني هيچ چيز نميدانند ، و مشتي اكاذيب و خرافات را بعنوان كتاب آسماني پذيرفتهاند .
(فويل للذين يكتبون ) كلمه ويل ، بمعناي هلاكت و عذاب شديد ، و نيز بمعناي اندوه ، و خواري و پستي است ، و نيز هر چيزي را كه آدمي سخت از آن حذر ميكند ، ويل ميگويند ، و كلمه ( اشتراء ) بمعناي خريدن است .
(فويل لهم مما كتبت ايديهم ، و ويل لهم ) ضميرهاي جمع در اين آيه ، يا به بني اسرائيل بر ميگردد ، و يا تنها بكسانيكه تورات را تحريف كردند ، براي هر دو وجهي است ، ولي بنا بر وجه اول ، ويل متوجه عوام بيسوادشان نيز ميشود .
(بلي من كسب سيئة ، و احاطت به خطيئته ) الخ ، كلمه خطيئة بمعناي آن حالتي است كه بعد از ارتكاب كار زشت بدل انسان دست ميدهد ، و بهمين جهت بود كه بعد از ذكر كسب سيئه ، احاطه خطيئه را ذكر كرد ، و احاطه خطيئه ( كه خدا همه بندگانش را از اين خطر حفظ فرمايد ، ) باعث ميشود كه انسان محاط بدان ، دستش از هر راه نجاتي بريده شود ، كانه آنچنان خطيئه او را محاصره كرده ، كه هيچ راه و روزنهاي براي اينكه هدايت بوي روي آورد ، باقي نگذاشته ، در نتيجه چنين كسي جاودانه در آتش خواهد بود ، و اگر در قلب او مختصري ايمان وجود داشت و يا از اخلاق و ملكات فاضله كه منافي با حق نيستند ، از قبيل انصاف ، و خضوع ، در برابر حق ، و نظير اين دو پرتوي ميبود ، قطعا امكان اين وجود داشت ، كه هدايت و سعادت در دلش رخنه يابد ، پس احاطه خطيئه در كسي فرض نميشود ، مگر با شرك بخدا ، كه قرآن در بارهاش فرموده : ( ان الله لا يغفر ان يشرك به ، و يغفر مادون ذلك لمن يشاء ، خدا اين جرم را كه بوي شرك بورزند ، نميآمرزد ، و پائينتر از آنرا از هر كس بخواهد ميآمرزد ) ، و نيز از جهتي ديگر ، مگر با كفر و تكذيب آيات خدا كه قرآن در بارهاش ميفرمايد : ( و الذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون ، و كسانيكه كفر بورزند ، و آيات ما را تكذيب كنند ، اصحاب آتشند ، كه در آن جاودانه خواهند بود ) ، پس در حقيقت كسب سيئه ، و احاطه خطيئه بمنزله كلمه جامعي است براي هر فكر و عملي كه خلود در آتش بياورد .
اين را هم بايد بگوئيم : كه اين دو آيه از نظر معنا قريب به آيه : ( ان الذين آمنوا ، و الذين
ترجمة الميزان ج : 1ص :326
هادوا و الصابئين ، ) الخ است ، كه تفسيرش گذشت ، تنها فرق ميان آن ، و آيه بقره اين است كه آيه مورد بحث ، در مقام بيان اين معنا است كه ملاك در سعادت تنها و تنها حقيقت ايمان است ، و عمل صالح ، نه صرف دعوي ، و دو آيه سوره بقره در مقام بيان اين جهت است كه ملاك در سعادت حقيقت ايمان و عمل صالح است ، نه نامگذاري فقط .
بحث روايتي
در مجمع البيان در ذيل آيه : ( و اذا لقوا الذين ) الخ ، از امام باقر (عليهالسلام) روايت آورده ، كه فرمود : قومي از يهود بودند كه با مسلمانان عناد و دشمني نداشتند ، و بلكه با آنان توطئه و قرارداد داشتند ، كه آنچه در تورات از صفات محمد (صلياللهعليهوآلهوسلّم) وارد شده، براي آنان بياورند ، ولي بزرگان يهود ايشانرا از اينكار باز داشتند ، و گفتند : زنهار كه صفات محمد (صلياللهعليهوآلهوسلّم) را كه در تورات است ، براي مسلمانان نگوئيد .
كه فرداي قيامت در برابر پروردگارشان عليه شما احتجاج خواهند كرد ، در اين جريان بود كه اين آيه نازل شد .
و در كافي از يكي از دو امام باقر و صادق (عليهماالسلام) روايت آورده : كه در ذيل آيه : ( بلي من كسب سيئة ) الخ ، فرمود : يعني وقتي كه ولايت امير المؤمنين را انكار كنند ، در آنصورت اصحاب آتش و جاودان در آن خواهند بود .
مؤلف : قريب باين معنا را مرحوم شيخ در اماليش از رسولخدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) روايت كرده ، و هر دو روايت از باب تطبيق كلي بر فرد و مصداق بارز آنست ، چون خداي سبحان ولايت را حسنه دانسته ، و فرموده : ( قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة في القربي و من يقترف حسنة ، نزد له فيها حسنا ، بگو من از شما در برابر رسالتم مزدي نميطلبم ، مگر مودت نسبت به قربايم را ، و هر كس حسنهاي بياورد ، ما حسني در آن ميافزائيم ) .
ممكن است هم آنرا از باب تفسير دانست ، به بيانيكه در سوره مائده خواهد آمد ، كه اقرار بولايت ، عمل بمقتضاي توحيد است ، و اگر تنها آنرا به علي (عليهالسلام) نسبت داده ، بدين جهت است كه آنجناب در ميان امت اولين فردي است كه باب ولايت را بگشود ، در اينجا خواننده عزيز را بانتظار رسيدن تفسير سوره مائده گذاشته ميگذريم .