ادامه ی تفسیر وترجمه ی سوره قصص آیات 88 - 76
ترجمة الميزان ج : 16ص :108
× إِنَّ قَرُونَ كانَ مِن قَوْمِ مُوسي فَبَغَي عَلَيْهِمْوَ ءَاتَيْنَهُ مِنَ الْكُنُوزِ مَا إِنَّ مَفَاتحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصبَةِ أُولي الْقُوَّةِ إِذْ قَالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْإِنَّ اللَّهَ لا يحِب الْفَرِحِينَ(76) وَ ابْتَغ فِيمَا ءَاتَاك اللَّهُ الدَّارَ الاَخِرَةَوَ لا تَنس نَصِيبَك مِنَ الدُّنْيَاوَ أَحْسِن كمَا أَحْسنَ اللَّهُ إِلَيْكوَ لا تَبْغ الْفَسادَ في الأَرْضِإِنَّ اللَّهَ لا يحِب الْمُفْسِدِينَ(77) قَالَ إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلي عِلْمٍ عِندِيأَ وَ لَمْ يَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَك مِن قَبْلِهِ مِنَ القُرُونِ مَنْ هُوَ أَشدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَكثرُ جَمْعاًوَ لا يُسئَلُ عَن ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ(78) فَخَرَجَ عَلي قَوْمِهِ في زِينَتِهِقَالَ الَّذِينَ يُرِيدُونَ الْحَيَوةَ الدُّنْيَا يَلَيْت لَنَا مِثْلَ مَا أُوتي قَرُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍ عَظِيمٍ(79) وَ قَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَيْلَكمْ ثَوَاب اللَّهِ خَيرٌ لِّمَنْ ءَامَنَ وَ عَمِلَ صلِحاً وَ لا يُلَقَّاهَا إِلا الصبرُونَ(80) فخَسفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الأَرْض فَمَا كانَ لَهُ مِن فِئَةٍ يَنصرُونَهُ مِن دُونِ اللَّهِ وَ مَا كانَ مِنَ الْمُنتَصِرِينَ(81) وَ أَصبَحَ الَّذِينَ تَمَنَّوْا مَكانَهُ بِالأَمْسِ يَقُولُونَ وَيْكَأَنَّ اللَّهَ يَبْسط الرِّزْقَ لِمَن يَشاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ يَقْدِرُلَوْ لا أَن مَّنَّ اللَّهُ عَلَيْنَا لَخَسف بِنَاوَيْكَأَنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكَفِرُونَ(82) تِلْك الدَّارُ الاَخِرَةُ نجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا في الأَرْضِ وَ لا فَساداًوَ الْعَقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ(83) مَن جَاءَ بِالحَْسنَةِ فَلَهُ خَيرٌ مِّنهَاوَ مَن جَاءَ بِالسيِّئَةِ فَلا يجْزَي الَّذِينَ عَمِلُوا السيِّئَاتِ إِلا مَا كانُوا يَعْمَلُونَ(84)
ترجمة الميزان ج : 16ص :109
ترجمه آيات
به درستي كه قارون كه از قوم موسي بود پس بر آنان طغيان كرد ، ما به وي از گنجينهها آن قدر داده بوديم كه تنها كليد آنها ، مرداني نيرومند را خسته ميكرد ، مردمش به او گفتند ، اين قدر شادي مكن كه خدا خوشحالان را دوست نميدارد ( 76 ) .
و بجو در آنچه خدا به تو داده خانه آخرتت را و بهرهات از دنيا را فراموش مكن و همان طور كه خدا به تو احسان كرده تو نيز احسان كن و در پي فساد انگيزي در زمين نباش كه خدا مفسدان را دوست نميدارد ( 77) .
او در جواب ميگفت آنچه برايم فراهم شده با علم خودم فراهم شده آيا نميداند كه خدا قبل از او از قرنها كساني را هلاك كرده كه از او نيرومندتر و ثروت اندوزتر بودند و مجرمان از جرمشان پرسش نميشوند ( چون به سيما شناخته ميشوند ) ( 78) .
قارون غرق در زينتش به سوي قومش بيرون شد آنهايي كه هدفشان زندگي دنيا بود گفتند اي كاش ما نيز ميداشتيم مثل آنچه را كه قارون دارد كه او بهره عظيمي دارد ( 79 ) .
و كساني كه داراي علم بودند به ايشان گفتند واي بر شما پاداش خدا بهتر است براي آن كس كه ايمان آورد و عمل صالح كند و اين سخن را فرا نگيرند مگر خويشتنداران ( 80) .
پس ما او و خانهاش را در زمين فرو برديم هيچ كس را نداشت كه او را ياري كند چون غير از خدا ياوري نيست و خودش هم از ممتنعين نبود ( 81) .
كساني كه ديروز آرزو ميكردند كه به جاي باشند امروز ميگفتند واه گويي خداست كه رزق را براي هر كس از بندگانش بخواهد وسعت ميدهد و براي هر كه بخواهد تنگ ميگيرد اگر خدا بر ما منت ننهاده بود ما را هم در زمين فرو ميبرد واي گويي كه كافران رستگار نميشوند ( 82 ) .
(آري ) اين خانه آخرت را به كساني اختصاص ميدهيم كه نميخواهند در زمين برتري نمايند و فساد انگيزي كنند و سرانجام خاص متقين است ( 83) .
هر كه نيكويي كند جزايي بهتر از آن دارد و هر كه بدي كند آنان كه بدي ميكنند جز خود آن عمل كيفري ندارند ( 84) .
بيان آيات
بعد از آنكه در آيات گذشته عذر و بهانه مشركين را نقل كرد ، كه گفتند : اگر به تو
ترجمة الميزان ج : 16ص :110
ايمان آوريم عرب ما را از سرزمينمان ميربايند ، و سپس جوابهايي از آن داد ، اينك در اين آيات داستان قارون بني اسرائيل را خاطرنشان فرموده ، تا از اين داستان عبرت بگيرند ، چون حال و وضع قارون درست حال و روز مشركين را مجسم ميكند ، و چون كفر او ، كارش را به آن عاقبت زشت كشانيد ، پس مشركين نيز بترسند از اينكه مثل آنچه كه بر سر قارون آمد ، بر سرشان بيايد زيرا خداي تعالي از مال دنيا آن قدر به او روزي داده بود كه سنگيني كليد گنجينههايش مردان نيرومند را هم خسته ميكرد ، و در اثر داشتن چنين ثروتي خيال ميكرد كه او خودش اين ثروت را جمعآوري كرده ، چون راه جمعآوري آن را ميدانسته و خودش فكر بوده و حسن تدبير داشته ، اين فكر او را مغرور نمود ، پس از عذاب الهي ايمن و خاطر جمع شد ، و زندگي دنيا را بر آخرت ترجيح داده و در زمين فساد برانگيخت ، خداي تعالي هم او و خانه او را در زمين فرو برد ، نه آن خوش فكري و حسن تدبيرش ، مانع از هلاكت او شد و نه آن جمعي كه دورش بودند .
ان قارون كان من قوم موسي فبغي عليهم و آتيناه من الكنوز ما ان مفاتحه لتنوء بالعصبة اولي القوة در مجمع البيان گفته : كلمه بغي به معناي برتريطلبي بدون حق است و نيز گفته : كلمه مفاتح جمع مفتح است ، همچنان كه كلمه مفاتيح جمع مفتاح است ، و معناي هر دو يكي است ، و آن عبارت است از هر چيزي كه قفلها را باز ميكند ، و نيز گفته : ناء بحمله ينوء نوءا ، معنايش اين است كه كسي بارش را با اينكه برايش سنگين بود از زمين بلند كرد ديگران گفتهاند : ناء به الحمل معنايش اين است كه : بار او از شدت سنگيني كمرش را خوابانيد .
و اين معنا با آيه شريفه موافقتر است .
و نيز در مجمع البيان گفته : كلمه عصبة به معناي جماعتي بهم پيوسته است ، ولي در عدد آن اختلاف است ، بعضي گفتهاند : عصبه ما بين ده نفر تا پانزده نفر را گويند - نقل از مجاهد - .
و بعضي ديگر گفتهاند : ما بين ده تا چهل را عصبه گويند - نقل از قتاده - .
و بعضي ديگر گفتهاند : عصبه به معناي چهل نفر است .
- نقل از ابي صالح - .
بعضي ديگر گفتهاند ما بين سه تا ده نفر است - نقل از ابن عباس - .
و بعضي ديگر گفتهاند : به معناي جماعتي است كه به يكديگر تعصب بورزند .
و ليكن كلام برادران يوسف كه به پدر گفتند : و نحن عصبة - ما عصبه هستيم
ترجمة الميزان ج : 16ص :111
غير از دو قول اخير را تضعيف ميكند ، چون برادران او آن روز نه نفر بودند .
و به هر حال معناي آيه اين است كه : قارون از بني اسرائيل بود ، و در مقام اين برآمد كه بدون حق بر بني اسرائيل تجاوز كند ، و ما از گنجينهها آن قدر به او داديم كه حمل كليدهاي آنها جماعتي نيرومند را خسته ميكرد .
بعضي از مفسرين گفتهاند : مراد از مفاتيح كليد گنجينهها نيست ، بلكه خود گنجينهها است .
و ليكن درست نيست .
اذ قال له قومه لا تفرح ان الله لا يحب الفرحين كلمه فرح به معناي بطر تفسير شده ، و ليكن بطر ، لازمه فرح و خوشحالي از ثروت دنيا است ، البته فرح مفرط و خوشحالي از اندازه بيرون ، چون خوشحالي مفرط آخرت را از ياد ميبرد ، و قهرا بطر و طغيان ميآورد ، و به همين جهت در آيه شريفه : و لا تفرحوا بما آتاكم و الله لا يحب كل مختال فخور اختيال ، و فخر را از لوازم فرح شمرده ، و فرموده به آنچه خدا به شما داده خوشحالي مكنيد ، كه خدا اشخاص مختال و فخور را دوست نميدارد .
و نيز به همين جهت است كه در آيه مورد بحث نيز نهي از فرح را تعليل كرده به اينكه خدا اشخاص خوشحال را دوست نميدارد .
و ابتغ فيما اتيك الله الدار الاخرة ... در آنچه خدا به تو عطا كرده از مال دنيا ، خانه آخرت را بطلب ، و با آن آخرت خود را تعمير كن ، به اينكه آن مال را در راه خدا انفاق نموده ، و در راه رضاي او صرف كني .
و لا تنس نصيبك من الدنيا - يعني آن مقدار رزقي را كه خدا برايت مقدر كرده ترك مكن ، ( و آن را براي بعد از خودت به جاي مگذار ) ، بلكه در آن براي آخرت عمل كن ، چون حقيقت بهره و نصيب هر كس از دنيا همان چيزي است كه براي آخرت انجام داده باشد ، چون آن چيزي كه برايش ميماند همان عمل است .
بعضي از مفسرين ، جمله مورد بحث را چنين معنا كردهاند كه : فراموش مكن اينمعنا را كه نصيب تو از مال دنيايي - كه به تو روي آورده - مقدار بسيار اندكي است ، و آن همان مقداري است كه ميپوشي و مينوشي و ميخوري ، بقيهاش زيادي است ، كه براي غير از خودت باقي ميگذاري ، پس از آنچه به تو دادهاند به قدر كفايت بردار ، و باقي را احسان كن،
ترجمة الميزان ج : 16ص :112
و اين نيز وجه بدي نيست .
البته در اين ميان وجوه ديگري نيز هست كه چون با سياق آيه سازگاري ندارد ذكر نشد .
و احسن كما احسن الله اليك - يعني زيادي را از باب احسان به ديگران انفاق كن ، همان طور كه خدا از باب احسان به تو انفاق كرده ، بدون اينكه تو مستحق و مستوجب آن باشي ، اين جمله بنا بر وجه اول از قبيل عطف تفسير است ، براي جمله و لا تنس نصيبك من الدنيا ، و بنا بر وجه دوم به منزله متمم آن است .
و لا تبغ الفساد في الأرض ان الله لا يحب المفسدين - يعني در طلب فساد در زمين مباش ، و از آنچه خدا از مال و جاه و حشمت به تو داده استعانت در فساد مجوي ، كه خدا مفسدان را دوست نميدارد ، چون بناي خلقت بر صلاح و اصلاح است .
قال انما اوتيته علي علم عندي ... شكي نيست در اينكه اين جمله پاسخي بوده كه قارون از همه گفتار مؤمنين از قومش، و نصيحتهاي آنان ، داده ، چون اساس گفتار آنان بر اين معنا بود كه آنچه وي از مال و ثروت داشته ، خدا به او داده ، و احسان و فضلي از خدا بوده ، و خود او استحقاق آن را نداشته ، پس واجب است كه او هم با اين فضل خدا خانه آخرت را طلب كند ، و آن را در راه احسان به مردم انفاق نمايد ، و با تكبر و استعلا و طغيان در زمين فساد برنينگيزد .
لذا قارون در پاسخ آنان ، اين اساس را تخطئه كرده و گفته است كه آنچه من دارم احسان خدا نيست ، و بدون استحقاق به دستم نيامده ، و ادعا كرده كه همه اينها در اثر علم و كارداني خودم جمع شده ، پس من از ميان همه مردم استحقاق آن را داشتهام ، چون راه جمع آوري مال را بلد بودم ، و ديگران بلد نبودند ، و وقتي آنچه به دستم آمده به استحقاق خودم بوده ، پس خود من مستقل در مالكيت و تصرف در آن هستم ، هر چه بخواهم ميتوانم بكنم ، ميتوانم آن را مانند ريك در انواع لذتها و گسترش نفوذ و سلطنت ، و بدست آوردن مقام و رسيدن به هر آرزوي ديگري صرف كنم ، و سزاوار هم نيست كه كسي در كارم مداخله كند .
و اين پندار غلطي كه در مغز قارون جاي گرفته بود و كار او را به هلاكت كشانيد ، كار تنها او نبوده و نيست ، بلكه همه ابناي دنيا كه ماديات در مغزشان رسوخ كرده ، به اين پندار غلط مبتلا هستند ، هيچ يك از آنان آنچه را كه دست تقدير برايشان نوشته و اسباب ظاهري هم با آن مساعدت كرده ، از اين فكر غلط بدور نيستند كه همه را از لياقت و كارداني خود بدانند و خيال كنند مال فراوانشان و عزت زودگذر ، و نيروي عاريهاي ، همه از هنرمندي و كارداني و لياقت خود آنان است ، اين خودشانند كه كار ميكنند ، و كارشان نتيجه ميدهد ،
ترجمة الميزان ج : 16ص :113
و اين علم و آگاهي آنان است كه ثروت و مقام را به سويشان سوق ميدهد ، و اين كارداني خودشان است كه مال و جاه را برايشان نگه ميدارد .
آيات زير هم به همگاني بودن اين فكر اشاره نموده و ميرساند كه اين پندار غلط مخصوص قارون نبوده ، هر انساني همين طور است ، كه وقتي نعمتش زياد شد ، طغيان ميكند ، و ميپندارد كه تنها سبب اقبال دنيا به وي ، خود او و كارداني اوست ، و آن آيات اينها است كه ميفرمايد : فاذا مس الانسان ضر دعانا ، ثم اذا خولناه نعمة منا ، قال انما اوتيته علي علم ، بل هي فتنة ، و لكن اكثرهم لا يعلمون قد قالها الذين من قبلهم ، فما اغني عنهم ما كانوا يكسبون ، فاصابهم سيئات ما كسبوا ، و الذين ظلموا من هؤلاء سيصيبهم سيئات ما كسبوا ، و ما هم بمعجزين ا و لم يعلموا ان الله يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر ، ان في ذلك لآيات لقوم يؤمنون ، و نيز ميفرمايد : ا فلم يسيروا في الأرض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم كانوا اكثر منهم ، و اشد قوة و آثارا في الأرض ، فما اغني عنهم ما كانوا يكسبون ، فلما جاءتهم رسلهم بالبينات فرحوا بما عندهم من العلم ، و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤن ، و اگر اين آيات را بر داستان قارون عرضه كنيم جاي هيچ شكي نميماند كه مراد از علم در كلام قارون همان كارداني و مهارتي است كه ما گفتيم .
در آيه مورد بحث خيرخواهان به قارون گفتند : و ابتغ فيما آتيك الله الدار الاخرة - در اين اموالي كه خدا به تو داده خانه آخرت را بطلب ، و او در پاسخشان نگفت : انما آتاني الله علي علم عندي - خدا كه اينها را به من داده ، به خاطر كارداني من است ، بلكه
ترجمة الميزان ج : 16ص :114
اصلا نام خدا را نبرد ، و گفت : انما اوتيته - تنها و تنها به خاطر كاردانيم داده شدهام ، و اين تعبير ميرساند كه وي از ياد خدا اعراض داشته ، و خواسته است به ساحت كبرياي خدا بي اعتنايي كند .
ا و لم يعلم ان الله قد اهلك من قبله من القرون من هو اشد منه قوة و اكثر جمعا ؟ - استفهام در اين آيه توبيخي است ، و پاسخي است از اينكه گفته بود : تنها و تنها به خاطر كاردانيم داده شدهام ، پاسخي است قابل درك ، و آسان ، يعني آسانترين بياني كه ممكن است او را به خطا و فساد گفتارش متنبه كند ، چون او خيال ميكرد تنها چيزي كه مال را براي او فراهم آورده ، و هم براي او حفظ ميكند ، و از آن بهرهمندش ميكند ، علم او و كارداني اوست ، با اينكه او خودش خبر دارد كه در قرون قبل از او كساني بودند كه از او كاردانتر و نيرومندتر و مال اندوزتر و داراي كاركناني بيشتر بودند ، و ايشان هم مثل خود وي فكر ميكردند ، و ميپنداشتند مال و نيرو ، و مددكاران همه از كارداني خودشان است ، ولي خدا به همين جرم هلاكشان كرد ، پس اگر تنها سبب و علتي كه مال فراهم ميكند و آن را حفظ نموده و وي را از آن برخوردار ميسازد علم بوده باشد ، همين علمي كه او را مغرور ساخته ، و اصلا به فضل و احسان خدا نبوده ، بايد آن اقوام گذشته هلاك نميشدند ، و آن علم و مهارت ، ايشان را از هلاكت نجات داده باشد ، و همچنان از اموالشان برخوردار كرده باشد ، و با نيروي خود بلاء را از خود دفع كرده باشند ، و نفراتشان هم ياريشان كرده باشند ، و حال آنكه نه علمشان به كارشان خورد ، نه اموالشان ، و نه جمعشان .
و لا يسئل عن ذنوبهم المجرمون - از ظاهر سياق برميآيد مراد از اين جمله بيان سنت الهي در عذاب كردن مجرمين و هلاكت ايشان به جرم گناهانشان باشد ، در نتيجه كنايه است از اينكه ايشان را مهلت نميدهيم ، و به عذرهايي كه بهم ببافند گوش نميدهيم ، و به تذلل و انابهاي كه قبلا به اميد نجات آماده كردهاند ، توجه نميكنيم ، همچنان كه قدرتمندان بشر وقتي ميخواهند محكوم خود را شكنجه كنند از جرمش ميپرسند ، تا جرمش را شناخته و به جرم محكوم كنند و سپس عذابش كنند ، و در قوانين حكومتهاي بشري بسيار ميشود كه مجرم عذرهايي ميتراشد ، و عذاب حكومت را از خود دور ميكند ، ولي خداي سبحان چنين نيست ، چون به حقيقت حال آگاه است ، و لذا از مجرم نميپرسد كه گناهت چيست ؟ بلكه تنها عليه او حكم ميكند و او بدون هيچ درنگي عذاب ميشود ، عذابي كه به هيچ وجه برگشت ندارد .
بنا بر اين از ظاهر امر چنين برميآيد كه جمله مورد بحث تتمه توبيخ سابق باشد ، و
ترجمة الميزان ج : 16ص :115
پاسخي است به قارون كه ثروت خود را به علم و كارداني خود مستند ميكرد ، و حاصلش اين است كه : مؤاخذه الهي مانند مؤاخذه بشر نيست ، كه وقتي كسي را ملامت و يا نصيحت ميكنند ، براي برگرداندن ملامت از خود ، به علم و كارداني خود متشبث شده ، چيزهايي بهم ميبافند ، چون خداي سبحان عالم و شاهد اعمال هر كسي است و مؤاخذه او را نميتوان با نيرنگ پاسخ داد ، بلكه او به خاطر همين كه دانا و ناظر اعمال است ، از هيچ مجرمي نميپرسد كه چه كردي ؟ بلكه تنها مطابق جرمش مؤاخذهاش ميكند ، و نيز مؤاخذه او ناگهاني است ، به طوري كه خود مجرم هيچ اطلاع قبلي از آن ندارد .
اين آن معنايي است كه از سياق آيه به دست ميآيد ولي مفسرين معاني ديگري براي آن ذكر كردهاند .
مثلا بعضي گفتهاند : مراد از علم در جمله انما اوتيته علي علم عندي علم تورات است ، چون قارون از همه بني اسرائيل به تورات عالمتر بود .
بعضي ديگر گفتهاند : مراد علم كيميا بوده ، چون قارون كيميا را از موسي و يوشع بن نون و كالب بن يوحنا فرا گرفته بود ، و منظور از اينكه گفت : علي علم عندي - با علمي كه نزد من است اين بوده كه علم كيميا مخصوص او بوده ، و ساير مردم آن را نميدانستند ، و با اين علم مقدار زيادي طلا درست كرده بود .
بعضي ديگر گفتهاند : مراداز علم علم استخراج گنجينهها و دفينهها است ، چون قارون اين علم را داشته ، و به وسيله آن دفينههاي بسياري استخراج كرده بود .
بعضي ديگر گفتهاند : مراد از علم ، علم خداي تعالي است و معنايش اين است كه : به نظر من خداي تعالي مرا به علم تحصيل ثروت اختصاص داده ، و منظورش از كلمه عندي اين بوده كه مطلب به نظر من چنين است .
بعضي ديگر گفتهاند : مراد از علم همان علم خداست كه در وجه قبلي گذشت ، و ليكن علم به معناي معلوم است ، و معناي جمله اين است كه : اين اموال را كه خدا به من داده به وسيله معلوماتي داده كه آن را به من تعليم فرموده .
و كلمه علي در همه اين اقوال براي استعلا است ، البته بعضي گفتهاند : ممكن هم هست كه براي تعليل بوده باشد .
ترجمة الميزان ج : 16ص :116
بعضي گفتهاند : مراد از سؤال در جمله و لا يسئل عن ذنوبهم المجرمون ، سؤال در روز قيامت است ، و آن سؤالي كه نفي شده ، سؤال استعلام و خبرگيري است ، نه سؤال توبيخ ، چون خداي تعالي از خود مجرمين داناتر ، و باخبرتر از خود آنان به گناهان آنان است و احتياج ندارد كه از ايشان بپرسد چه گناهي مرتكب شدهاند ، علاوه بر اين ملائكه نيز گناهان ايشان را از نامههاي اعمال آنان ميفهمند ، و مجرمين را از سيماي آنان ميشناسند .
بخلاف آيه وقفوهم انهم مسئولون ، كه سؤال در آن سؤال توبيخ است ، نه استعلام و خبرگيري ، ممكن هم هست سؤال در هر دو آيه به يك معنا باشد ، و اگر در يكي نفي و در يكي اثبات شده ، به خاطر اختلاف مواقف روز قيامت است .
چون در موقفي سؤال نميشوند و در موقفي ديگر سؤال ميشوند ، پس تناقضي در آيات نيست .
و نيز بعضي از مفسرين گفتهاند : ضمير جمع در جمله عن ذنوبهم به - من هو اشد - كساني كه از قارون نيرومندتر بودند برميگردد ، و مراد از مجرمين غير ايشان است ، و معناي آيه اين است كه : ساير مجرمين از گناهان اقوام گذشته كه خدا هلاكشان كرده پرسش و بازخواست نميشوند .
اين بود آن وجوهي كه گفتيم مفسرين در تفسير آيه آوردهاند ، و هيچ يك از آنها با سياق سازگار نيست .
فخرج علي قومه في زينته قال الذين يريدون الحيوة الدنيا يا ليت لنا مثل ما اوتي قارون انه لذو حظ عظيم كلمه حظ به معناي بهره آدمي از سعادت و بخت است .
الذين يريدون الحيوة الدنيا - يعني كساني كه زندگاني دنيا را هدف نهايي و يگانه غايت مساعي خويش ميدانند ، و غايتي ديگر وراي آن نميبينند ، و خلاصه از آخرت غافل و جاهلند ، و نميدانند كه خدا در آخرت چه ثوابها براي بندگان خود فراهم كرده ، آيه فاعرض عن من تولي عن ذكرنا ، و لم يرد الا الحيوة الدنيا ، ذلك مبلغهم من العلم نيز به اين معنا تصريح دارد ، و به همين جهت اموال قارون را سعادتي عظيم شمردند ، بدون اينكه قيد و
ترجمة الميزان ج : 16ص :117
شرطي در كلام خود بياورند ، گفتند : اي كاش ما هم ميداشتيم آنچه را كه قارون دارد ، چون او حظي عظيم ، و سعادتي بزرگ دارد .
و قال الذين اوتوا العلم ويلكم ثواب الله خير لمن آمن و عمل صالحا ... كلمه ويل به معناي هلاكت است ، كه در موارد نفرين به هلاكت و نيز انزجار از هر چه خوش آيند نيست استعمال ميشود ، و در آيه مورد بحث انزجار از آرزويي است كه دنياطلبان آن را آرزو كردند .
گويندگان اين حرف مؤمنين بني اسرائيل بودهاند ، كه به خدا علم داشتند ، و خطابشان در اين سخن بر همان نادانهايي است كه آرزو كردند اي كاش آنچه قارون دارد آنان نيز ميداشتند ، و آن را سعادتي عظيم آنهم بدون قيد و شرط پنداشتند ، و مقصودشان از اين سخن اين بوده كه ثواب خدا كه مخصوص اشخاصي است كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دهند ، بهتر است از آنچه قارون دارد ، پس اگر ايمان دارند و صالح هستند آرزوي آن ثوابها كنند ، نه آنچه كه قارون دارد .
و لا يلقيها الا الصابرون - كلمه يلقاها مضارع مجهول از مصدر تلقيه است ، كه به معناي فهماندن است ، همچنان كه تلقي به معناي فهميدن و گرفتن است ، و ضمير ها - به طوري كه گفتهاند - به كلمه برميگردد ، كه از سياق آيه استفاده ميشود ، هر چند كه لفظ كلمه قبلا در آيه نيامده و معناي آيه اين است : اين كلمه را - كه گفتيم : ثواب خدا براي آنان كه ايمان آورده و عمل صالح كنند بهتر است - نميفهمند مگر كساني كه صابر باشند .
و بعضي ديگر از مفسرين گفتهاند : ضمير مذكور به سيره يا طريقه برميگردد ، - كه آن نيز از مفهوم آيه استفاده ميشود - ، و معنايش اين است كه : طريقه يا سيره ايمان و عمل صالح را كسي نميفهمد ، و يا موفق به عمل به آن نميگردد ، مگر صابران .
و صابران كساني هستند كه در هنگام شدائد و نيز در برابر اطاعتها و هم چنين ترك گناهان خويشتندار باشند ، و وجه اينكه تنها اين دسته ميتوانند به ثواب خدا برسند و اين كلمه ، يا سيره و يا طريقه را بفهمند ، اين است كه : تصديق به بهتر بودن ثواب آخرت از حظ دنيوي - كه قهرا مستلزم داشتن ايمان و عمل صالح است كه آن دو نيز ملازم با ترك بسياري از هواها و محروميت از بسياري از مشتهيات هستند - محقق نميشود ، مگر براي كساني كه
ترجمة الميزان ج : 16ص :118
صفت صبر دارند ، و ميتوانند تلخي مخالفت طبع و سركوبي نفس اماره را تحمل كنند .
فخسفنا به و بداره الأرض ... دو ضمير به و بداره به قارون برميگردد ، و چون خسف و فرو بردن قارون و خانهاش در زمين متفرع بر بغي و طغيان او بود فاء تفريع بر سر اين جمله آمد .
فما كان له من فئة ينصرونه من دون الله ، و ما كان من المنتصرين - كلمه فئة به معناي جماعتي متمايل بهم است ، و در كلمه ينصرونه و كلمه منتصرين در اين آيه معناي منع و امتناع نهفته است و حاصل معنا اين است كه : قارون ، هيچ جماعتي نداشت كه او را از عذاب شدن منع كنند ، و خودش هم از ممتنعين نبود ، كه زير بار عذاب نرود ، و اين درست بر خلاف پنداري بود كه يك عمر در سر ميپرورانيد ، و خيال ميكرد كه آن عامل كه ثروت و خير را به سويش جلب نموده و شر را از او دفع ميكرد ، حول و قوت خودش و جمعيت و خدم و حشمش بود ، كه آنها را هم به علم خود كسب كرده بود ، ولي نه آن جمعش نگهش داشت ، و نه آن قوت و نيرويش از عذاب خدا نجاتش بخشيد ، و معلوم شد كه آنچه داشته خدا به او داده بود .
بنابر اين حرف فاء در جمله فما كان تفريع اين جمله را بر جمله فخسفنا به ... ميرساند ، و چنين معنا ميدهد كه ما او و خانهاش را در زمين فرو برديم ، پس برايش روشن شد بطلان آنچه ادعا ميكرد ، و ميگفت من خودم مستحق اين ثروت هستم ، و حاجتي به خدا ندارم ، و اين نبوغ علمي و نيروي خودم است كه جلب خير و رفع ضرر از من ميكند .
و اصبح الذين تمنوا مكانه بالامس ، يقولون ويكان الله يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر ... ميگويند كلمه وي كلمهاي است كه در هنگام اظهار ندامت استعمال ميشود ، و بسا هم ميشود كه در مورد تعجب به كار ميرود ، و هر دو معنا با آيه شريفه ميسازد ، هر چند كه معناي اول زودتر به ذهن ميرسد .
كان الله يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر - در اين جمله همان كساني كه ديروز آرزو ميكردند اي كاش به جاي قارون بودند ، بعد از خسف قارون ، اعتراف كردهاند به اينكه آنچه قارون ادعا ميكرد و ايشان تصديقش ميكردند ، باطل بوده ، و وسعت و تنگي رزق به مشيت خدا است ، نه به قوت و جمعيت و داشتن نبوغ فكري در اداره زندگي .
معمولا كلمه كان براي تشبيه چيزي است به چيزي، ميگوييم : فلاني كانه شير
ترجمة الميزان ج : 16ص :119
است ، يعني مثل اوست در شجاعت ، ولي مقام در آيه مورد بحث مقام تحقيق است نه تشبيه ، تا با شك و ترديد مناسبت داشته باشد ، لذا كلمه كان در اين آيه براي تشبيه نيست ، بلكه گويندگان اين سخن ، كلمه مذكور را به اين منظور آوردهاند كه بفهمانند همين الآن ابتداء و اولين لحظهاي است كه ما ، در سخن قارون دچار ترديد شديم ، با اينكه قبلا او را تصديق كرده بوديم ، و به كار بردن كلمه كان به اين منظور شايع است .
شاهد اينكه كلمه مذكور را به منظور ترديد به كار نبردهاند ، جمله لو لا ان من الله علينا لخسف بنا است كه به طور جزم و تحقيق و بدون هيچ ترديد گفتهاند ، اگر خدا بر ما منت ننهاده بود ما را هم فرو ميبرد .
در جمله وي كانه لا يفلح الكافرون براي بار دوم اظهار ندامت كردهاند ، و اينكه گفتهاند : واي ! گويا كافران رستگار نميشوند ، رد مطلبي است كه لازمه آرزوي قلبي ايشان است ، كه گفتند : اي كاش ما جاي قارون بوديم ، چون لازمه اين آرزو اين است كه قارونها رستگارند .
تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا في الأرض و لا فسادا و العاقبة للمتقين اين آيه و آيه بعدش به منزله نتيجهگيري از داستان قارون است .
و در جمله تلك الدار الآخرة كلمه تلك كه مخصوص اشاره به دور است ، شرافت و ارجمندي و علو مكان آخرت را ميرساند ، و همين خود شاهد است بر اينكه مراد از دار آخرت ، دار آخرت سعيده است ، نه هر آخرتي ، و نيز به همين جهت مفسرين دار آخرت را در آيه مورد بحث به بهشت تفسير كردهاند .
و معناي اينكه فرمود : نجعلها للذين لا يريدون علوا في الأرض و لا فسادا - قرارش ميدهيم براي كساني كه نميخواهند در زمين گردن فرازي كنند ، و فساد انگيزند اين است كه : ما بهشت را اختصاص به چنين كساني ميدهيم ، و منظور از گردن فرازي اين است كه : بر بندگان خدا استعلا و استكبار بورزند ، و منظور از فسادانگيزي اين است كه : خواستار گناهان و نافرماني خدا باشند ، چون خداي تعالي شرايعش را ، كه انسانها را به آنها مكلف فرموده ، بر اساس آنچه كه فطرت و خلقت آنان اقتضاء دارد بنا نهاده ، و فطرت انسان تقاضا ندارد مگر آن كار و آن روشي را كه موافق با نظام اتم و احسن در حيات زميني انسانهاست ، پس هر معصيتي ، بي واسطه و يا با واسطه در فساد اين زندگي اثر دارد ، همچنان كه قرآن كريم ميفرمايد : ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت
ترجمة الميزان ج : 16ص :120
ايدي الناس .
از اينجا روشن ميشود كه علو خواهي يكي از مصاديق فساد خواهي است ، و اگر از ميان فسادها خصوص علوخواهي و برتري جويي را نام برده ، براي اين است كه نسبت به خصوص آن عنايت داشته است ، و حاصل معناي آيه اين است كه : اين خانه آخرت ، يعني بهشت را اختصاص به افرادي ميدهيم ، كه نميخواهند با برتريجويي بر بندگان خداوند و با هر معصيتي ديگر در زمين فساد راه بيندازند .
اين آيه شريفه عموميت دارد ، و ميرساند كه تنها كساني به بهشت ميروند ، كه در زمين ، هيچ يك از مصاديق فساد و يا به عبارتي ديگر هيچ يك از گناهان را مرتكب نشوند ، به طوري كه حتي اگر در همه عمر يك گناه كرده باشند ، از بهشت محروم ميشوند ، و ليكن آيه ديگري از قرآن كريم اين عموم را تخصيص زده و فرموده : ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه ، نكفر عنكم سيئاتكم ، و ندخلكم مدخلا كريما .
و العاقبة للمتقين - يعني عاقبت نيك و پسنديده ، كه همان خانه سعيد آخرت ، و يا عاقبت سعيد در دنيا و آخرت است ، از آن مردمي است كه تقوي پيشه كنند ، چيزي كه هست از دو احتمال مزبور احتمال اول مورد تاييد سياق هر دو آيه است .
من جاء بالحسنة فله خير منها هر كس كاري نيك كند پاداشي بهتر از آن دارد ، براي اينكه پاداشش به فضل خدا چند برابر ميشود ، همچنان كه خودش در جاي ديگر فرمود : من جاء بالحسنة فله عشر امثالها .
و من جاء بالسيئة فلا يجزي الذين عملوا السيئات الا ما كانوا يعملون و كسي كه عمل زشت كند زشتكاران جز همان عملشان پاداش داده نميشوند ، يعني بر آنچه كه كردهاند چيزي اضافه نميشود ، و در اين ، كمال عدل الهي است ، همچنان كه در كار نيك پاداش به ده برابر كمال فضل اوست .
ظاهر كلام اقتضاء داشت به جاي جمله فلا يجزي الذين عملوا بفرمايد : فلا يجزون يعني ضميري به كلمه من - كسي كه برگرداند ، ولي چنين نفرمود ، بلكه دوباره
ترجمة الميزان ج : 16ص :121
اسم ظاهر به كار برد ، يعني به جاي ضمير ، موصول الذين را به كار برد ، و شايد اين تعبير اشاره به اين باشد كه حكم در آيه ، مخصوص كساني است كه زياد معصيت ميكنند ، و خطا سراپايشان را گرفته ، نه كسي كه در عمر يك گناه از او سرميزند ، همچنان كه كلمه سيئات كه جمع سيئة است ، و نيز جمله كانوا يعملون - همواره مرتكب ميشدند ، نيز دلالت بر اين كثرت و اصرار و استمرار دارد ، و اما كسي كه هم گناه ميكند و هم حسنه به جاي ميآورد ، اميد هست كه خداي تعالي او را بيامرزد ، همچنان كه خودش فرموده : و آخرون اعترفوا بذنوبهم ، خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا ، عسي الله ان يتوب عليهم ان الله غفور رحيم .
اين را بايد دانست كه ملاك در حسنه و سيئه به خاطر اثري است كه از آنها براي انسان حاصل ميشود ، و به خاطر آن آثار ، اعمالي را حسنه ، و اعمالي ديگر را سيئه ميناميم ، نه به خاطر جرم و اسكلت اعمال ، كه يك نوع حركت است .
ثواب و عقابي هم كه بر اعمال مترتب ميشود ، باز به لحاظ آن آثار است ، نه به خاطر متن عمل ، همچنان كه قرآن كريم نيت باطني را نيز مورد محاسبه قرار ميدهد ، و ميفرمايد : و ان تبدوا ما في انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله .
با اين بيان ، جواب از اشكالي كه بر اطلاق آيه شده ، كه : توحيد يك حسنه است ، و هيچ پاداشي مهمتر از آن نيست ، پس چگونه پاداش بهتر از آن را به شخص موحد ميدهند ؟ و لابد آيه شريفه يا مربوط به عقايد نيست ، و يا به مساله توحيد تخصيص خورده است ، روشن ميشود .
توضيح اينكه گفتيم : ملاك در ثواب و عقاب به خاطر آثار حاصل از اعمال است ، نه به خاطر خود اعمال ، در مساله توحيد هم ملاك اثري است كه بر اين عمل قلبي مترتب ميشود ، و اين اثر غير از خود توحيد است ، گر چه هيچ عملي بهتر از توحيد فرض ندارد ، ولي ممكن است چيزي را فرض كرد كه از اثر توحيد بهتر و افضل باشد .
علاوه بر اين توحيد هر چه و به هر معنا فرض شود ، قابل شدت و ضعف و نقصان و
ترجمة الميزان ج : 16ص :122
زيادت است ، و پر واضح است كه توحيد شخص موحد كه در يك حدي از شدت و ضعف قرار دارد ، اگر در وقت جزا دادن چند برابر شود از برابرش بهتر است .
بحث روايتي
در الدر المنثور است كه ابن ابي شيبه در كتاب مصنف و ابن منذر ، ابن ابي حاتم ، حاكم - وي حديث را صحيح دانسته - و ابن مردويه ، از ابن عباس روايت آوردهاند كه گفت : قارون مردي از قوم موسي (عليهالسلام) ، و پسر عموي آن جناب بود ، و همواره در جستجوي علم بود ، تا آنكه علم بسياري جمعآوري نمود ، و همچنان به كار خود ادامه داد تا روزي كه بر موسي (عليهالسلام) طغيان كرد ، و به وي حسد ورزيد .
موسي (عليهالسلام) به او فرمود : خداي تعالي به من دستور داده كه از بندگانش زكات بگيرم ، تو هم بايد زكات مالت را بدهي ، قارون از اطاعت اين دستور سرباز زد ، و به مردم گفت : موسي (عليهالسلام) ميخواهد مال مردم را بخورد ، اول دم از نماز زد ، شما اطاعتش كرديد ، و دستورهايي ديگر داد همه را اطاعت كرديد ، آيا باز او را اطاعت ميكنيد و اموالتان را به او ميدهيد ، مردم گفتند : نه ما نميخواهيم به اين كار تن در دهيم ، ولي چه چارهاي داريم ؟ گفت : من نظرم اين است كه بفرستم به سراغ يكي از زنان فاحشه بني اسرائيل ، و وقتي آمد او را تحريك كنيم ، و به سر وقت موسي بفرستيم كه او را متهم كند به اينكه خواستهاي با من زنا كني .
مردم اين نظريه را پسنديده ، شخصي نزد آن زن فاحشه فرستادند و بدو گفتند : اگر شهادت دهي كه موسي با تو زنا كرده است هر چه بخواهي به تو ميدهيم ، زن پذيرفت .
قارون نزد موسي (عليهالسلام) آمد ، و گفت : دستور بده بني اسرائيل جمع شوند ، و آنان را به آنچه خدايت فرموده آگاه كن ، موسي (عليهالسلام) قبول كرد ، و بني اسرائيل را جمع كرد ، و به ايشان فرمود : شما را جمع كردهام تا به اطلاعتان برسانم كه پروردگارم چه دستوراتي داده ، بني اسرائيل گفتند : چه دستور داده ؟ فرمود : مرا دستور داده تا به شما بگويم تنها خدا را بپرستيد ، و چيزي را شريك او مگيريد ، و صله رحم كنيد ، و چه و چه كنيد ، تا آنكه فرمود : و اينكه اگر كسي زنا كرد در صورتي كه زن داشته باشد سنگسارش كنيد ، گفتند : هر چند كه خودت باشي ؟ فرمود بله اگر خودم نيز زنا كنم بايد سنگسار شوم ، گفتند : خوب تو زنا كردهاي ، و بايد سنگسار شوي ، موسي (عليهالسلام) با تعجب پرسيد : من زنا
ترجمة الميزان ج : 16ص :123
كردهام ؟ اطرافيان قارون فرستادند نزد آن زن كه بيا و شهادت بده ، چون آمد ، پرسيدند در باره موسي (عليهالسلام) چه شهادت ميدهي ؟ موسي (عليهالسلام) از او پرسيد تو را به خدا سوگند راست بگو ، زن گفت : چون مرا به خدا سوگند ميدهي ( راستش را ميگويم ) اين مردم مرا خواستند و مزدي برايم مقرر كردند تا در برابرش من تو را متهم به زناي با خود كنم ، و اينك شهادت ميدهم تو از اين تهمت بري هستي ، و نيز شهادت ميدهم بر اينكه تو رسول خدايي .
موسي با چشم گريان به سجده افتاد ، خداي تعالي به وي وحي فرستاد كه چرا ميگريي ؟ با اينكه من زمين را مسخر تو كردهام ، به زمين فرمان بده تا قارون را ببلعد ، كه اگر فرمانش دهي اطاعتت ميكند .
موسي (عليهالسلام) سر از سجده برداشت ، و به زمين فرمود : قارون و اطرافيانش را بگير ، زمين آنان را تا اعقاب پاهايشان در خود فرو برد ، همينكه وضع راچنين ديدند ، از در التماس فرياد زدند : اي موسي اي موسي ! موسي (عليهالسلام) مجددا فرمان داد بگير ايشان را ، پس زمين آنان را تا گردنهايشان فرو برد ، مجددا فريادشان به يا موسي يا موسي بلند شد ، بار سوم موسي (عليهالسلام) فرمان داد كه بگير ايشان را ، پس زمين همهشان را در خود فرو برد ، و خداي تعالي به موسي وحي فرستاد كه : بندگان من هر چه تو را خواندند و تضرع كردند اجابت نكردي ، به عزتم سوگند اگر مرا ميخواندند اجابتشان ميكردم .
ابن عباس ميگويد : اين است معناي آيه شريفه كه ميفرمايد : فخسفنا به و بداره الأرض كه زمين قارون و اتباعش را تا طبقه تحتاني خود فرو برد .
مؤلف : در كتاب مزبور از عبد الرزاق ، و ابن ابي حاتم ، از ابن نوفل هاشمي ، نيز همين قصه روايت شده ، چيزي كه هست در روايات مذكور آمده كه آن زن را در مجلس قارون آوردند ، تا به عنوان شكايت از موسي آن تهمت را پيش قارون بزند ، ولي وقتي حضور بهم رسانيد ، نزد همه حضار شهادت داد به برائت موسي ، و اين خبر به گوش موسي رسيد ، و نزد خدا از قارون و رفقايش شكوه كرد ، خدا هم او را بر قارون مسلط كرد .
مرحوم قمي در تفسير خود در اين داستان گفته : موسي (عليهالسلام) خودش نزد قارون آمد ، و حكم زكات را به وي ابلاغ نمود ، قارون او را استهزاء كرده و از خانهاش بيرون راند ، موسي (عليهالسلام) نزد پروردگارش از رفتار قارون شكوه كرد ، خدا هم او را بر
ترجمة الميزان ج : 16ص :124
وي مسلط ساخت و زمين به فرمان وي قارون و خانهاش را در خود فرو برد .
ليكن اين روايت به خاطر اينكه حرفهاي ناپسندي دارد ، و از نظر سند هم موقوف و بريده است از ايراد همه آن خودداري كرديم ، دو روايت ابن عباس و ابن نوفل نيز موقوفند يعني از صحابي نقل كردند نه از رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) .
علاوه بر اين روايت ابن عباس بغي و ستمكاري قارون را نسبت به موسي دانسته ، در حالي كه قرآن فرموده : فبغي عليهم ، قارون بر بني اسرائيل ستم كرد ، و نيز روايت ميگويد : علمي كه قارون داشته علمي بوده كه با درس خواندن فرا گرفته ، و آيه قرآن همان طور كه گفتيم ظاهر در اين است كه : مراد از علم به علم قارون ، علم به راههاي جمعآوري ثروت و امثال ثروت است .
البته داستان قارون در تورات فعلي به نحو ديگري آمده ، در اصحاح شانزدهم ، از سفر عدد ، ميخوانيم : قورح بن بصهار بن نهات بن لاوي ، و داثان ، و ابيرام ، دو پسر ألياب ، و أون ، پسر فالت ، كه از نوادههاي رأوبين بودند ، با جمعي از بني اسرائيل و رؤساي ايشان كه دويست و پنجاه نفر ميشدند ، در مخالفت با موسي پافشاري ميكردند ، و در روزي مقرر ، يك جا جمع شدند ، تا عليه موسي و هارون قيام كنند ، به موسي و هارون گفتند : تا اينجا هر چه كرديد بس است ، اين جمعيت كه ميبينيد همهشان مقدسند ، و در وسطشان رب قرار دارد ، پس چرا بر جماعت رب برتري ميجوييد ؟ وقتي موسي اين سخن بشنيد به سجده افتاد ، پس قورح و همه مردمش را صدا كرد كه : فردا رب اعلام خواهد كرد كه او براي چه كسي است ؟ و چه كسي مقدس است ؟ آنگاه آن كسي را كه مقدستر باشد به درگاه خود نزديك خواهد كرد ، آري او هر كه را بپسندد به خود نزديك ميكند ، اين كار را بكنيد ، و محابر قورح و همه جماعتش را براي خود بگيريد ، و آتشي در آن بيفكنيد ، و بر آن بخور دهيد ، فردا اين كار را در مقابل رب انجام دهيد ، چون آن مردي كه خدا او را بپسندد او مقدس است ، و همين شما را بس است اي دودمان لاوي .
تورات همچنان قصه را ادامه ميدهد ، و در ضمن ميگويد كه فرداي آن روز آمدند ، و آتشدانها كه در آن آتش و بخور بود آوردند ، و در باب خيمه اجتماع كردند، آنگاه در تورات گفته شده كه زمين زير پايشان شكافته شد و دهان خود را باز كرد ، آنان و خانههايشان را بلعيد ، و قورح و همه مردمش و همه اموالش را نيز فرو برد ، و آنچه از آنان زنده ماند در همان
ترجمة الميزان ج : 16ص :125
بيابان در بين جمعيت در زمين فرو رفتند ، به طوري كه بقيه اسرائيليان كه در اطرافشان بودند از صداي آنان فرار كردند ، چون با خود گفتند : ممكن است ما را هم فرو ببرد ، آنگاه آتشي از ناحيه رب بيرون آمد ، و آن دويست و پنجاه مرد را كه بخور آورده بودند بسوزانيد ، اين بود آن مقدار از داستان تورات كه مورد حاجت ما بود .
و در مجمع البيان در ذيل آيه ان قارون كان من قوم موسي گفته است : كه وي پسر خاله موسي (عليهالسلام) بود ، - نقل از عطاء از ابن عباس ، و از روايت امام صادق (عليهالسلام) .
و در تفسير قمي در ذيل جمله ما ان مفاتحه لتنوء ... گفته : كليد گنجينههايش را جمعي نيرومند نميتوانستند حمل و نقل كنند .
و در معاني الاخبار به سند خود از موسي بن اسماعيل بن موسي بن جعفر (عليهالسلام) از پدرش از جدش از آباي گرامش از علي (عليهالسلام) روايت كرده كه در ذيل جمله و لا تنس نصيبك من الدنيا فرمود : سلامتي و نيرومندي و فراغت و جوانيت و نشاطت را فراموش مكن ، و با اين سرمايههاي گرانبها آخرت خود را تامين نما .
و نيز در تفسير قمي در ذيل جمله فخرج علي قومه في زينته گفته : قارون با جامههاي رنگين ، و دامن بلند از خانه بيرون ميآمد ، و دامن خود را به زمين ميكشيد .
و در مجمع البيان ميگويد : زاذان از امير المؤمنين (عليهالسلام) روايت كرده كه در دوران خلافتش در بازارها قدم ميزد و گم شدگان را به مقصد ميرساند ، و ضعيفان را كمك ميكرد ، و به فروشندگان و بقالان ميگذشت ، و قرآن را پيش رويش باز ميكرد ، و ميخواند : تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا في الأرض و لا فسادا و ميفرمود : اين آيه در باره اهل عدالت و تواضع از واليان امور ، و در باره قدرتمندان از ساير مردم نازل شده .
و نيز در مجمع البيان آمده كه سلام اعرج از امير المؤمنين (عليهالسلام) روايت كرده كه فرمود : بند كفش كسي باعث عجب او ميشود ، و به همين جهت مشمول اين آيه ميشود،
ترجمة الميزان ج : 16ص :126
كه ميفرمايد : تلك الدار الآخرة .
مؤلف : سيد بن طاووس در كتاب سعد السعود خود روايت را به اين صورت از مرحوم طبرسي صاحب مجمع البيان نقل كرده ، كه فرمود : مردي به همين مقدار كه بند كفش او بهتر از بند كفش رفيقش است باعث عجب او ميشود ، لذا مشمول اين آيه ميشود .
و در الدر المنثور است كه : محاملي و ديلمي از ابي هريره روايت كردهاند كه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : جباري در زمين و اخذ بدون حق از مصاديق اين آيه است .
ترجمة الميزان ج : 16ص :127
إِنَّ الَّذِي فَرَض عَلَيْك الْقُرْءَانَ لَرَادُّك إِلي مَعَادٍقُل رَّبي أَعْلَمُ مَن جَاءَ بِالهُْدَي وَ مَنْ هُوَ في ضلَلٍ مُّبِينٍ(85) وَ مَا كُنت تَرْجُوا أَن يُلْقَي إِلَيْك الْكتَب إِلا رَحْمَةً مِّن رَّبِّكفَلا تَكُونَنَّ ظهِيراً لِّلْكَفِرِينَ(86) وَ لا يَصدُّنَّك عَنْ ءَايَتِ اللَّهِ بَعْدَ إِذْ أُنزِلَت إِلَيْكوَ ادْعُ إِلي رَبِّكوَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشرِكينَ(87) وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً ءَاخَرَلا إِلَهَ إِلا هُوَكلُّ شيءٍ هَالِكٌ إِلا وَجْهَهُلَهُ الحُْكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ(88)
ترجمه آيات
آن كس كه قرآن را بر تو واجب كرد تو را به مكه برميگرداند بگو پروردگار من بهتر ميداند كه چه كسي هدايت آورده و چه كسي در گمراهي آشكاراست ( 85) .
تو هيچ اميد نداشتي كه اين كتاب به سويت نازل شود مگر مرحمتي از پروردگارت حال كه مشمول اين رحمت شدي هرگز پشتيبان كافران مباش ( 86) .
و كفار تو را از آيات خدا باز ندارند بعد از آنكه به سوي تو نازل شد و به سوي پروردگارت دعوت كن و از مشركين مباش ( 87) .
و با خدا معبود ديگري مخوان كه جز او معبودي نيست همه چيز هلاك پذير است مگر ذات پاك او ، حكم خاص اوست و به سوي او برميگرديد ( 88) .
ترجمة الميزان ج : 16ص :128
بيان آيات
اين چند آيه ، آيات آخر اين سوره است ، و در آن به رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) وعده جميل ميدهد كه به زودي بر او منت نهاده و قدر و منزلتش را بلند ميكند ، و نفوذ كلمهاش ميدهد ، و دينش را بر ساير اديان برتري ميبخشد ، و امنيت و سلامتي را بر او و مؤمنين به او گسترش ميدهد ، همان طور كه اين كار را در باره موسي و بني اسرائيل كرد ، و در حقيقت آيات قبل هم كه داستان موسي (عليهالسلام) را بيان ميكرد براي بيان همين نكته بود .
ان الذي فرض عليك القرآن لرادك الي معاد ... كلمه فرض - بطوري كه گفتهاند - به معناي واجب كردن است ، و بنابر اين معناي جمله فرض عليك القرآناين است كه : واجب كرده بر تو عمل به قرآن را ، يعني عمل به آن احكامي كه در آن است ، پس در حقيقت در اين كه ايجاب را به خود قرآن نسبت داده مجاز در نسبت به كار برده .
از اين معنا بهتر ، تفسيري است كه بعضي كردهاند و گفتهاند : معناي آن اين است كه : واجب كرده بر تو تلاوت و خواندن آن را به مردم ، و اينكه آن را به مردم برساني ، و به احكامش عمل كني چون اين معنا با جمله لرادك الي معاد ، به بياني كه در معناي آن خواهد آمد بهتر ميسازد .
لرادك الي معاد - كلمه معاد اسم محل عود ، يا اسم زمان عود است ، و مفسرين در معناي اين محل ، و يا زمان اختلاف كردهاند .
بعضي گفتهاند : مراد مكه است ، و بنابر اين آيه شريفه وعدهاي است كه خداي تعالي به پيامبر گرامياش ميدهد كه به زودي او را بعد از آنكه از مكه هجرت كرد دوباره به مكه برميگرداند .
بعضي ديگر گفتهاند : مراد از آن مرگ است .
و بعضي گفتهاند : قيامت است .
بعضي ديگر گفتهاند : محشر است .
بعضي ديگر آن را مقام محمود دانستهاند ، كه همان
ترجمة الميزان ج : 16ص :129
موقف شفاعت كبري است .
بعضي ديگر گفتهاند : مراد از آن بهشت است .
و بعضي ديگر گفتهاند : بيت المقدس است ، كه بنابر اين قول آيه شريفه وعدهاي است در خصوص معراج ، البته معراج دوم ، كه ميفرمايد : بعد از آنكه ما تو را در معراج اول به بيت المقدس برديم ، بزودي تو را بدانجا برميگردانيم .
بعضي ديگر گفتهاند : مراد از آن هر امر محبوبي است كه دلخواه آن جناب باشد .
كه اين معناي آخري با همه اقوال قبلي و يا بيشتر آنها منطبق ميشود .
اما آنچه كه دقت در سياق آيات سوره به دست ميدهد ، اين است كه : آيه شريفه تصريحي باشد به آنچه كه داستان مزبور در اول سوره به آن اشاره ميكرد ، و آيات بعد از آن هم مؤيد آن است .
چون خداي تعالي در اول سوره ، داستان بني اسرائيل و موسي (عليهماالسلام) را نقل كرد ، و مفصل بيان داشت كه چه منتها بر آنان نهاد ، امنيت ، سلامتي ، عزت ، و تمكن به آنان داد ، بعد از آن كه ذليل و زبون دست آل فرعون بودند ، و فرعونيان پسرانشان را ميكشتند ، و زنانشان را زنده ميگذاشتند .
و اين داستان به دلالت التزامي دلالت ميكند بر اينكه ميخواهد به همه مؤمنين وعدهاي جميل دهد ، كه به زودي از فتنهها و شدائد و عسرتي كه گرفتارش هستند نجاتشان ميدهد ، و دينشان را بر همه اديان تقديم و برتري ميبخشد ، و آنان را بعد از آنكه در زمين جايي نداشتند ، در زمين مكنت ميدهد ، و اين دلالت التزامي را مطلع سوره نيز تاييد ميكند .
آنگاه بعد از آنكه از نقل داستان مذكور فارغ شد ، فرمود : حكمت واجب ميكند كتابي نازل شود ، تا هم مردم را به سوي حق راهنما و تذكر باشد و هم اتمام حجت باشد ، تا به وسيله آن كتاب ، خود را از عذاب خدا حفظ كنند ، همچنان كه چنين كتابي بر موسي نازل كرد ، البته بعد از آنكه قرون اولي و نسلهاي گذشته را هلاك ساخته بود ، و همچنان كه كتابي بر پيامبر نازل كرد ، هر چند كه مردم او را از باب عنادي كه با حق داشتند تكذيب كردند ، و دنيا را بر آخرت ترجيح دادند .
و اين سياق هر شنوندهاي را اميدوار ميسازد ، كه خداي تعالي به زودي آنچه را كه به اشاره و به دلالت التزامي فهماند صريحا بيان ميكند ، در چنين زمينهاي اگر بشنود كه خداي تعالي ميفرمايد : ان الذي فرض عليك القرآن لرادك الي معاد ، بدون درنگ ميفهمد ، كه منظور همان وعده جميلي است كه منتظرش بود ، مخصوصا كه در اولش فرمود : آن كسي كه
ترجمة الميزان ج : 16ص :130
قرآن را بر تو واجب كرده ، قبلا هم كه تورات را به قرآن تشبيه كرده بود ، و نجات دادن بني اسرائيل را هم قبل از فرستادن تورات آورده بود ، تا مقدمه براي نزول تورات باشد ، و بني اسرائيل با اخذ به آن و عمل به آن امامان و وارثان باشند .
پس در نتيجه معناي آيه اين ميشود : آن كسي كه قرآن را بر تو واجب كرد تا بر مردم بخواني و ابلاغ كني و دستوراتش را به كار بندي به زودي تو را به آن محلي برميگرداند كه اين برگشتنت عود باشد و آنجا معادت شود همچنان كه تورات را بر موسي نازل كرد و با نزول آن قدر و منزلت خودش و قومش را بالا برد .
و معلوم است كه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) قبلا در مكه بود ، مكهاي كه در آنهمه گونه شدائد و فتنهها را ديد ، آنگاه مهاجرت كرد و سپس بدانجا برگشت ، در حالي كه فتح و فيروزي داشت و در حالي كه پايههاي دينش محكم ، و اركان ملتش مستحكم شده بود ، بتهاي مكه را بشكست ، و بنيان شرك را ويران ساخت ، و مؤمنين وارث آن سرزمين شدند ، در حالي كه از آنجا با ذلت و خواري بيرون گشته بودند .
و اگر كلمه معاد را نكره آورد ، براي اين است كه به عظمت اين عود اشاره كند ، و بفهماند كه اين برگشتن قابل قياس به بودن قبلياش در مكه نيست و تاريخ هم اين معنا را تصديق ميكند .
قل ربي اعلم من جاء بالهدي و من هوفي ضلال مبين - اين جمله مؤيد معنايي است كه ما براي معاد كرديم ، چون نظير جملهاي است كه موسي (عليهالسلام) وقتي كه مردم تكذيبش كرده ، و آيات بيناتش را به سحر نسبت دادند - گفت : ربي اعلم من جاء بالهدي و من تكون له عاقبة الدار .
در اين آيه رسول گرامي خود را دستور ميدهد به فرعونهاي زمان خود ، يعني بزرگان مشركين ، كه تكذيبش كردند ، و به سحر نسبتش دادند ، همان را بگويد ، كه موسي (عليهالسلام) به آل فرعون گفت ، چون كه تكذيبش كردند ، و به سحر نسبتش دادند .
زيرا مشابهت تامي هست ميان بعثت آن جناب و موسي (عليهالسلام) ، و همچنين سير دعوتشان ، همچنان كه از داستان وارده در اين سوره ظاهر ميشود ، و همچنان كه با تامل در آيه انا ارسلنا اليكم رسولا شاهدا عليكم كما ارسلنا الي فرعون رسولا كاملا ظاهر ميشود .
ترجمة الميزان ج : 16ص :131
و اگر در آيه مورد بحث اكتفاء كرد به اينكه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) قسمت اول كلام موسي را به مردم بگويد ، و قسمت دوم آن را يعني جمله و من تكون له عاقبة الدار را ، در آيه مورد بحث نياورد ، شايد از اين جهت بوده كه سياق كلام ، سياق اشاره است ، و مثل اينكه قرار بوده از حد اشاره تجاوز نشود ، همچنان كه اين معنا از جمله لرادك الي معاد ، كه خطاب را در آن متوجه رسول خود كرده ، و كلمه معاد را نكره آورده ، نيز استشمام ميشود .
و به هر حال مراد از جمله من جاء بالهدي شخص رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) ، و مراد از جمله و من هو في ضلال مبين ، مشركين از قوم اوست و اختلاف سياق دو جمله - كه در اولي فرمود : كسي كه هدايت آورده ، و در دومي فرمود : و آن كسي كه در ضلالتي آشكار است ، با اينكه جا داشت ، در جمله اول هم بفرمايد : آن كس كه در هدايت است ، و خلاصه مقابله را بين هدايت آن جناب و ضلالت مشركين نينداخت ، بلكه بين هدايت آوردن آن حضرت ، و ضلالت مشركين انداخت - براي اين است كه تكذيب مشركين متوجه خود آن جناب نبود ، بلكه طبعا تكذيبشان متوجه دين آن حضرت بود .
مفسرين در جمله اعلم من جاء بالهدي گفتهاند : كلمه من در باطن منصوب است به فعل مقدر ، كه كلمه اعلم بر آن دلالت دارد ، و تقدير كلام يعلم من جاء بالهدي است يعني او ميداند چه كسي هدايت آورده .
و اين را بر اساس آنچه مشهور است گفتهاند كه فعل افعل التفضيل ( كه در فارسي در آخر آن كلمه تر ميآيد ميگويند بالاتر ، پايينتر و ... ) مفعول به را نصب نميدهد ، ناگزير آن را به فعل يعلم تبديل كردهاند .
و بعضي از مفسرين گفتهاند : كلمه من منصوب است به همان اعلم ، چيزي كه هست كلمه اعلم در اينجا به معناي عالم است .
ولي هيچ دليلي بر گفته خود ندارند .
من هيچ ياد ندارم كه كسي گفته باشد كلمه من منصوب است به حذف حرف جر ، با اينكه حرف بدي نيست ، و دليلي بر منع آن نداريم ، و خلاصه ميتوان گفت كه كلمه من هر چند ظاهرش به خاطر اينكه اصلا حركت برنميدارد منصوب نيست ، ولي در باطن منصوب است ، چون حرف جري بر سر داشته و افتاده ، زيرا اصلش اعلم بمن جاء بوده ، و در ادب عرب هر جا كه حرف جري از روي كلمهاي بيفتد آن كلمه ، منصوب ( با صداي بالا ) خوانده ميشود .
ترجمة الميزان ج : 16ص :132
و ما كنت ترجو ان يلقي اليك الكتاب الا رحمة من ربك فلا تكونن ظهيرا للكافرين صدر اين آيه همان وعدهاي را كه در آيه ان الذي فرض عليك القرآن لرادك الي معاد بود ، تقدير ميكند ، و معنايش اين است كه : خدا تو را به سوي معاد ، و آنچه كه آرزويش را داشتي برميگرداند ، همانطور كه قرآن را بر تو نازل كرد ، با اينكه اصلا هيچ انتظارش را نداشتي .
بعضي از مفسرين گفتهاند : آيه مورد بحث ربطي به وعده قبلي ندارد و جملهاي است ابتداي كه نعمت خدا را به ياد رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) مياندازد .
اين وجه هم وجه خوبي است ، به اين بيان كه بگوييم : بعد از آنكه خداي تعالي آن جناب را وعده داد كه به معاد برگرداند ، و در آن معاد يادش بلند شود ، و دعوتش از همه اديان بيشتر پيشرفت كند ، و دينش عالمگير شود ، اينك در اين آيه آن روشي را كه بر وي لازم است پيش بگيرد ، و در آن جد و جهد و مراقبت كند ، برايش ترسيم ميكند و ميفهماند كه كتاب نازل كردن بر تو يك امر عادي مانند ساير حوادث عادي نيست، كه كسي قبلا اميدوار آن و در انتظارش بوده باشد ، بلكه رحمتي است خاصه از ناحيه خداي تعالي ، و همان وعدهاي است كه در آيه ان الذي فرض عليك القرآن داده بود ، پس بر آن جناب واجب است كه در قبال اين نعمت ، و نعمت پيشرفت دينش ، و رسيدن آن به نهايتي كه لازم بود برسد ، كفار را ياري و اطاعت نكند ، و همواره به سوي پروردگار خويش بخواند ، و خود از مشركين نباشد ، يعني با خدا هيچ خداي ديگر را نخواند .
جمله الا رحمة من ربك استثنايي است منقطع ، و معنايش اين است كه : ليكن رحمتي از پروردگارت به تو القاء شده ، نه يك امر عادي كه نظيرش توقع برود .
و جمله فلا تكونن ظهيرا للكافرين ، تفريعي است بر جمله الا رحمة من ربك ، و معنايش اين است كه : وقتي القاء قرآن به تو رحمتي بود از پروردگارت كه مافوق انتظارت بود كه به شخص تو اختصاص داده ، پس از كفار بيزاري جوي ، و معين و ياور آنان مباش .
احتمال قريب به ذهن هست كه در اين جمله نوعي محاذات با كلام موسي (عليهالسلام) - آنجا كه قبطي را كشت - به كار رفته باشد ، چون او هم گفت : رب بما انعمت علي فلن اكون ظهيرا للمجرمين - پروردگارا به خاطر اين نعمتها كه به من ارزاني داشتي هرگز تا زندهام كمككار مجرمان نميشوم ، و بنابر اين در جمله مورد بحث نهي از ياري كردن كفار اشاره است به اينكه القاء كتاب به سوي خاتم الانبياء (صلياللهعليهوآلهوسلّم)
ترجمة الميزان ج : 16ص :133
نعمتي است كه خدا به وي ارزاني داشته ، تا بوسيله آن به سوي حق هدايت كند ، و به توحيد دعوت نمايد ، پس بر او لازم است كه هيچ كافري را بر كفرش اعانت نكند ، و در برابر جلوگيريهاي آنان از آيات خدا بعد از آنكه به وي نازل شده تسليم نگردد ، همچنان كه موسي (عليهالسلام) با پروردگارش عهد بست كه در برابر نعمتهايي كه بر او انعام كرد ، يعني نعمت حكمت و علم ، هيچ وقت پشتيبان مجرمين نشود .
و به زودي خواهد آمد كه به رسول اكرم اسلام ميفرمايد : و لا يصدنك ... ، كه آن اجمال فلا تكونن ظهيرا للكافرين را شرح ميدهد .
و لا يصدنك عن آيات الله بعد اذ انزلت اليك ... اين آيه رسول گرامي (صلياللهعليهوآلهوسلّم) را نهي ميكند از اينكه از آيات خدا روي بگرداند ، چيزي كه هست اين معنا را در لسان نهي كفار از جلوگيري از آيات ، و از منصرف كردن آن جناب بيان كرده ، و خلاصه به كفار ميفرمايد كه : نبايد رسول ما را از تبليغ آيات جلوگيري كنند ، و او را ازماموريت خود منصرف نماييد .
و وجه اين تعبير اين است كه : انصراف آن جناب مسبب از سد و جلوگيري آنان است ، و اين تعبير نظير نهيي است كه به آدم و همسرش كرده ، ميفرمايد : فلا يخرجنكما من الجنة - بايد كه شيطان شما را با وسوسه خود از بهشت بيرون نكند يعني شما با وسوسه شيطان از بهشت بيرون نشويد .
و ظاهرا اين آيه شريفه و آيه بعدش در مقام شرح است براي جمله فلا تكونن ظهيرا للكافرين ، و فايده اين شرح تاكيد نهي است از طريق شمردن موارد آن يكي پس از ديگري ، لذا اول او را نهي كرد از انصراف و روگرداني از قرآني كه بر او نازل شده ، به خاطر اينكه مشركين ميگويند اين قرآن شعر است يا كهانت است ، يا اساطير و خرافات قديمي است كه برايش نوشتهاند ، بار دوم او را امر ميكند به اينكه مردم را به سوي پروردگار خود بخواند ، بار سوم نهي ميكند از اينكه از مشركين شود ، و آنگاه اين نهي را تفسير ميكند به اينكه با خدا ، خدايي ديگر بخواند .
و اگر صفت ربوبيت را تكرار كرد ، و نيز آن را به خود آن جناب نسبت داد ، و مكرر فرمود : ربك ، همه براي اين است كه بفهماند آنجناب را به رحمت و نعمت خود اختصاص داده ، و تنها اوست كه خدا را بندگي ميكند و مشركين با او خدا را عبادت نميكنند .
و لا تدع مع الله الها آخر در سابق گفتيم كه اين جمله به منزله تفسيري است براي آيه و لا تكونن من
ترجمة الميزان ج : 16ص :134
المشركين .
لا اله الا هو كل شيء هالك الا وجهه له الحكم و اليه ترجعون كلمه اخلاص لا اله الا الله در مقام تعليل جمله و لا تدع مع الله الها آخر است ، يعني براي اين گفتيم كه با خدا خدايي ديگر مخوان كه غير از او هيچ معبودي نيست .
جمله بعد از كلمه اخلاص ، كلمه اخلاص را تعليل ميكند ، كه بيانش خواهد آمد .
كل شيء هالك الا وجهه - كلمه شيء از نظر مصداق با كلمه موجود مساوي است ، ( هر چيزي كه موجود باشد چيز هم هست ، و هر چه كه چيز باشد موجود نيز هست ) ، در نتيجه بر تمامي موجودات اطلاق ميشود حتي بر خداي تعالي ، همچنان كه در آيه قل اي شيء اكبر شهادة قل الله ميبينيم كلمه شيء بر خدا اطلاق شده ، و كلمه هلاك به معناي بطلان و معدوم شدن است .
دو كلمه وجه و جهت به يك معنا است ، مانند كلمه وعد و عدة ، و وجه هر چيزي در عرف عام به معناي آن ناحيهاي از آن است كه با آن با غير روبرو ميشود و ارتباطي با آن دارد ، همچنان كه وجه هر جسمي سطح بيرون آن است ، و وجه انسان نيم پيشين سر و صورتش ميباشد ، يعني آن طرفي كه با آن با مردم روبرو ميشود ، و وجه خدا چيزي است كه با آن براي خلقش نمودار است ، كه خلقش هم با آن متوجه درگاه او ميشوند ، و اين همان صفات كريمه او از حيات و علم و قدرت و سمع و بصر است و نيز هر صفتي از صفات فعل مانند صفت خلقت و رزق و احياء و اماته و مغفرت و رحمت و همچنين آيات داله بر خدا بدان جهت كه آيتند ، وجه خدا ميباشند .
بنا بر اين هر موجودي كه تصور شود في نفسه هالك و باطل است ، و حقيقتي جز آنچه كه از ناحيه خداي تعالي به آن افاضه شود ندارد ، و آنچه كه منسوب به خداي تعالي نباشد از حقيقت به طور كلي خالي است ، و جز موهومي كه وهم متوهم آن را تراشيده نيست ، و يا سرابي است كه خيال آن را به صورت حقيقت جلوه داده ، مانند اصنام و بتها كه از حقيقت جز اين مقدار كه سنگ و يا چوب و يا فلز است ندارند ، و اما اينكه رب و يا معبود باشند و نفع و ضرر يا اثر ديگري داشته باشند حقيقت ندارد ، و بيش از نامهايي كه از ناحيه پرستندگان آنها صورت گرفته چيز ديگري نيستند .
ترجمة الميزان ج : 16ص :135
و نيز مانند انسان كه از حقيقت جز اين مقدار بهره ندارد ، كه موجودي است كهآفرينش خدا روحي و جسمي در او به كار برده ، و او خودش صفات كمالي براي خود كسب كرده ، اينها كه حقيقت انسان را تشكيل ميدهند همه صنع خدا و منسوب به اويند ، و اما زايد بر اينها آنچه را كه عقل اجتماعي بر آن اضافه ميكند ، همه موهوماتند كه ناچاري و اضطرار باعث شده آنها را معتبر بشمارد ، مانند اينكه فلان انسان نيرومند ، و آن يكي سلطان ، و آن ديگري رئيس ، و آن چهارمي محترم ، و آن پنجمي ثروتمند ، و آن ششمي عزيز ، و آن يكي صاحب اولاد ، و ديگري بازو و حمايت كننده دارد ، همه اينها جز سرابي هالك و آرماني كاذب ، چيز ديگري نيستند ، و بر همين منوال هر موجود ديگري را كه تحت تجزيه عقل بياوريم عبارت است از يك يا چند حقيقت و چند خرافه و موهوم .
پس ، از حقيقت آن مقداري در دست ما و نزد ما است كه خدا به فضل خود افاضهاش كرده باشد ، و آن افاضه آيات اوست ، كه بر صفات كريمه او از رحمت و رزق و فضل و احسان و صفات ديگرش دلالت ميكند .
پس حقيقتي كه در واقع ثابت است ، و هرگز هلاكت و بطلان ندارد ، عبارت است از صفات كريمه خدا ، و آيات داله بر صفاتش ، كه همه آنها با ثبوت ذات مقدسش ثابتند .
اين در صورتي است كه مراد از كلمه هالك در آيه شريفه هالك فعلي باشد كه در اين صورت حاصل تعليل كلمه اخلاص به عبارت كل شيء هالك الا وجهه اين ميشود كه : هيچ اله - معبود به حق - جز خدا نيست ، براي اينكه معبود وقتي معبود به حق است ، كه خودش حقيقتي داشته باشد ، و مشتمل بر واقعيتي غير هالك باشد ، حقيقت و واقعيتي كه بطلان در او راه نيابد ، و نيز تدبيري در عالم داشته باشد ، آنهم تدبيري حقيقي و واقعي نه موهوم و خيالي ، و وقتي معبود عبارت از چنين موجودي باشد ، غير از خداي تعالي هيچ معبودي نخواهد بود ، چون غير از او هر چه باشد ، في نفسه هالك و باطل است ، مگر آن چيز كه وجه خدا و منسوب به اوست ، پس در عالم هستي غير از خداي سبحان هيچ معبودي نيست .
بتپرستان هر چند كه وجود بت را هم منسوب به خداي تعالي ميدانند ، و معترفند كه وجود آن از ناحيه خدا و وجه اوست ، الا اينكه آنها را مستقل در تدبير دانسته و تدبير آنها را منسوب به خدا و احكام آنها را احكام خدا نميدانستند ، و به همين جهت آنها را ميپرستيدند ، و خدا را نميپرستيدند ، و حال آنكه هيچ موجودي در هيچ اثري مستقل نيست ، پس در عالم هستي هيچ موجودي به غير از خداي سبحان مستحق پرستش نيست .
در اينجا وجه ديگري در تفسير آيه هست كه دقيقتر از وجه سابق است ، بنابر اين كه
ترجمة الميزان ج : 16ص :136
مراد از وجه ذات هر چيزي باشد ، همچنان كه بعضي آن را هم از معاني وجه ، شمردهاند ، و مثال زدهاند به وجه النهار ، و وجه الطريق ، يعني خود روز ، و خود راه ، و ما فعلا كار به صحت و سقم اين معنا نداريم .
و بعضي ديگر گفتهاند : مراد از آن ذات شريف است ، و مثال زدهاند به وجوه مردم ، يعني افراد برجسته و شريف ، كه البته اين معنا براي كلمه وجه از باب مجاز مرسل و يا استعاره است .
به هر حال ، بنا بر هر دو فرض ، مراد از آيه شريفه اين است كه : غير از خداي تعالي هر موجودي كه تصور شود ممكن است ، و ممكن هر چند كه به ايجاد خداي تعالي وجود يافته باشد ، از نظر ذات خودش معدوم و هالك است ، تنها موجودي كه في حد نفسه راهي براي بطلان و هلاكت در او نيست ذات خداوند است كه واجب بالذات است .
آن وقت حاصل تعليل كلمه اخلاص به جمله كل شيء هالك الا وجهه اين ميشود كه : اگر گفتيم هيچ معبودي جز خدا نيست ، بدين علت است كه اله و معبود به حق بايد كسي باشد كه چيزي از تدبير عالم در دست داشته باشد ، و تدبير هيچ وقت از خلقت و ايجاد جدايي پذير نيست ، چون معنا ندارد كه حوادث عالم را كسي به وجود آورد ، و تدبير آن حوادث به دست كس ديگري باشد .
و ما مكرر در اين كتاب اين معنا را روشن ساختيم ، و چون خود مشركين هم اعتراف دارند كه خالق و ايجاد كننده عالم بايد واجب الوجود باشد ، و نيز واجب الوجودي به غير از خدا نيست ، پس معبودي هم به جز او نخواهد بود .
و اينكه مشركين ميگويند : خدا اجل از آن است كه عقل يا وهم آدمي بدو احاطه يابد ، پس ممكن نيست توجه عبادتي به او داشت ، و ناگزير بايد در عبادت متوجه بعضي از مقربين درگاه او نظير ملائكه كرام ، و امثال ايشان شد ، تا شفيع ما در درگاه او باشند سخن باطلي است ، چون توجه عبادي احتياج به احاطه علمي ندارد ، بلكه همين مقدار كافي است كه او را به وجهي بشناسيم ، كه آن هم در هر كس به قدر معرفتش حاصل است .
و اما بنابر اين كه مقصود از هالك چيزي باشد كه هلاك و فنا در پي دارد ، و بنا بر قول بعضي كه ميگويند : اسم فاعل ظاهر در آينده است ، پس ظاهر آيه اين است كه : هر
ترجمة الميزان ج : 16ص :137
موجودي كه تصور شود بعد از وجودش هلاكت و بطلان در پي دارد مگر وجه خدا .
اين نيز وجه صحيحي است ، براي اينكه در پي داشتن هلاكت به اختلاف موجودات مختلف ميشود ، آن موجودات كه زماني هستند ، بعد از سرآمد زمان وجودشان هالك و باطل ميشوند ، و آنهايي كه زماني نيستند ، وجودشان در احاطه فنا قرار دارد ، و فنا از هر طرف احاطهشان كرده است .
و هلاكت اشياء بنا بر اين عبارت است از بطلان وجود ابتدايي آنها ، به طوري كه دنيا و نشاه اول از وجود آنها خالي شود ، و همه به نشاه آخرت منتقل گشته و به سوي خدا بازگشت كنند ، و نزد او قرار گيرند ، و اما بطلان مطلق ، بعد از آنكه هست شدند ، صحيح نيست ، براي اينكه صريح قرآن آن را نفي كرده ، و آيات آن پيوسته ميفرمايد : بازگشت همه موجودات به سوي خداست ، و خدا منتهي ، و رجعت به سوي اوست و هو الذي يبدء الخلق ثم يعيده - اوست كه خلق را آغاز كرد ، و دوباره آن را برميگرداند .
پس حاصل معناي آيه بر اساس چند معنايي كه گذشت بدين قرار است ، - اگر مراد از وجه صفات كريمه خدا باشد - ، كه : هر چيزي به زودي جا خالي كرده و به درگاه خدا ميرود ، مگر صفات كريمه خدا كه منشا فيض او هستند ، و بدون وقفه و تا بي نهايت مشغول افاضه فيضند ، و معبود هم بايد اين چنين باشد ، و بطلان در ذات او ، و انقطاع در صفات فياضه او راه نداشته باشد ، و غير از خدا هيچموجودي اين طور نيست ، پس هيچ معبودي جز او نيست .
و اگر مراد از وجه ذات مقدس باشد ، حاصل معنا اين ميشود كه : هر موجودي فنا در پي دارد ، و با رجوع به سوي خدا هلاك ميشود ، مگر ذات حق و ثابت او كه بطلان و هلاكت در او راه ندارد ، بنا بر اين وجه ، صفات ، صقع ذات ملاحظه ميشود ، - و معبود هم بايد كسي باشد كه فنا در او راه نداشته باشد ، و غير از خدا كسي به اين صفت نيست پس جز او هم معبودي نيست .
و با آنچه در معناي آيه گفته شد جواب اعتراضي كه به عموميت آيه شده روشن ميشود ، چون اعتراض كردهاند كه اگر آيه به عموميتش مراد باشد ، بايد بهشت و دوزخ و عرش هم فناپذير باشند ، با اينكه ميدانيم بهشت و دوزخ بعد از موجود شدن ديگر معدوم نميشوند ، و تا بي نهايت موجود هستند ، و همچنين عرش نيز همينطور است چون در بعضي روايات آمده كه عرش سقف بهشت است .
حاصل جواب اين است كه گفتيم منظور از هلاكت ، نابودي نيست ، بلكه نابود شدن در دنيا ، و انتقال به نشاه ديگر ، و رجوع به خداست ، و اين انتقال از دنيا به آخرت ، و عود بعد از
ترجمة الميزان ج : 16ص :138
وجود اول ، در موجوداتي تصور دارد كه دنيايي باشند ، و اما موجودات آخرتي چون بهشت و دوزخ و عرش هلاكت به اين معنا را ندارند ، چون از جايي به جايي منتقل نميشوند .
همچنان كه خداي تعالي در باره آنها فرموده : ما عندكم ينفد و ما عند الله باق و نيز فرموده : و ما عند الله خير للابرار و نيز فرموده : سيصيب الذين اجرموا صغار عند الله و نظير اين آيه در باره خزائن رحمت خدا آمده كه فرموده : و ان من شيء الا عندنا خزائنه ، و همچنين در باره لوح محفوظ فرموده : و عندنا كتاب حفيظ .
و اما عرش كه به عنوان مثال ذكر كردهاند ما در باره آن در تفسير آيه ان ربكم الله شرحي گذرانديم ، كه بايد بدانجا مراجعه شود .
ممكن هم هست بگوييم مراد از كلمه وجه جهتي باشد كه منسوب به خدا است ، و آن ناحيهاي است كه خدا از آن ناحيه منظور ميشود ، و با آن به سويش توجه ميكنند ، مؤيد اين احتمال اين است كه استعمالش در كلام خداي تعالي بسيار است ، مثل جمله يريدون وجهه و جمله الا ابتغاء وجه ربه الاعلي و نظائر آن در آيات قرآني بسيار است .
و بنا بر اين معنا ، منظور از وجه هر چيزي خواهد بود كه تنها منسوب به خداست ، آنگاه اگر كلام را به همان ظاهر عمومياش باقي بگذاريم اين معنا با معناي اول منطبق ميشود ، و از مصاديق آن ، اسماء و صفات و انبياء و خلفاء و دين خدا خواهد بود .
و اگر از اطلاق آن چشم پوشيده ، تنها مراد از وجه را دين بگيريم - همچنان كه در بعضي روايات نيز وجه به آن تفسير شده و بگوييم كه منظور روايات تطبيق نبوده - در اين صورت مراد از هلاكت ، فساد ، و بدون اثر شدن است ، آن وقت جمله مورد بحث تعليل ميشود براي جمله و لا تدع مع الله الها آخر ، و جمله ما قبلش قرينه ميشود براي اينكه مراد از كلمه شيء دين و اعمال ديني است ، كه آن وقت معناي جمله مورد بحث چنين ميشود : به غير
ترجمة الميزان ج : 16ص :139
دين توحيد به هيچ دين ديگري متدين مشو ، براي اينكه تمامي دينها باطل و بي اثر است مگر دين خدا .
و بنابر اين مناسبتر آن است كه بگوييم حكم در ذيل آيه كه ميفرمايد له الحكم ، به معناي حكم تشريعي ، و يا اعم از آن و از احكام تكويني است ، و آن وقت معنا چنين ميشود : هر ديني هالك است ، مگر دين او ، براي اينكه تشريع دين كار او است ، نه غير او ، و همه شما به سوي او بازگشت ميكنيد ، نه به سوي دين تراشان اديان ديگر .
اين آن معاني بود كه دقت و تدبر در آيه شريفه آن را دست ميدهد ، البته مفسرين در باره معناي آن اقوال مختلف ديگري دارند .
مثلا بعضي گفتهاند : مراد از وجه ذات مقدس خدا ، و مراد از هلاكت انعدام است ، و معناي آيه اين است كه : هر چيزي في نفسه در معرض انعدام است ، چون وجودش از خودش نيست ، مگر ذات خدا كه واجب الوجود است ، و بنابر اين ، اساس كلام بر تشبيه است ، و ميخواهد بفرمايد : هر موجودي غير خدا مانند هالك است ، چون وجودش مستند به غير است .
بعضي ديگر گفتهاند : مراد از وجه ذات هر چيزي است ، و ضمير در وجهه به خدا برميگردد ، به اعتبار اينكه وجه هر چيزي مملوك اوست ، و معناي آيه اين است كه : هر چيزي هالك است ، مگر وجه خدا، كه ذات هر چيز و وجود اوست .
بعضي ديگر گفتهاند : مراد از وجه جهت مقصوده از هر چيز است ، و ضمير در وجهه به خدا برميگردد ، و معناي آيه اين است كه : هر چيزي با همه متعلقاتش هالك است ، مگر تنها آن جهت از هر چيز كه منسوب به خداي تعالي است ، و آن وجودي است كه خدا به وي افاضه فرموده است .
بعضي ديگر گفتهاند : مراد از وجه آن جهت مقصوده است و آن خداي سبحان است كه هر چيزي متوجه به او است ، و ضمير در وجهه به كلمه شيء برميگردد ، و معناي آيه اين است كه : هر چيزي هالك است ، مگر خدايي كه جهت مطلوب هر چيز است .
ودر معناي هلاك بعضي گفتهاند : به معناي مرگ است ، و ظاهر عموم آيه مراد نيست ، بلكه مراد تنها جانداران است ، و معنايش اين است كه : هر موجود جانداري به زودي ميميرد ، مگر وجه خدا .
ترجمة الميزان ج : 16ص :140
باز در معناي وجه بعضي گفتهاند : مراد از آن عمل صالح است ، و معناي آيه اين است كه : هر عملي در معرض عدم است به جز آن عملي كه بنده خدا آن را به عنوان امتثال امر خدا به جا آورد ، كه خدا آن را باقي ميدارد و باطل نميكند تا اينكه ثواب او را بدهد و يا به خاطر اينكه مقبول درگاه خدا واقع شد ، با قبولاو ديگر قابل هلاك نيست ، چون عمل با جزاء معاوضه شده ، و جزاء قائم مقام عمل شده ، و جزاء هم هلاك پذير نيست .
بعضي ديگر گفتهاند : معناي وجه جاه خداي تعالي است ، كه آن را در بين مردم اثبات كرده .
و در باره هلاك بعضي گفتهاند : همه ما سوي الله را به طور دايم شامل ميشود ، چون وجود در هر آن بر او افاضه ميشود ، پس او - يعني ، ما سوي الله - دائما در تغيير و هلاكت است ، هم در دنيا و هم در آخرت ، و معناي آيه اين است كه : هر چيزي دائما در ذاتش متغير است ، مگر وجه خدا .
ليكن هيچ يك از اين وجوه درست به نظر نميرسد ، چون يا با سياق آيه شريفه منطبق نيست ، و يا دليلي كه آوردهاند مدعايشان را اثبات نميكند و يا معنائي است كه از فهم دور است ، و اگر در آن وجهي كه ما ذكر كرديم دقت شود ، اشكالهايي كه بر هر يك از اين وجوه وارد است روشن ميشود و ديگر ما طول نميدهيم و ميگذريم .
له الحكم و اليه ترجعون - كلمه حكم به معناي قضاي نافذ خدا در موجودات است ، كه تدبير در نظام كون داير مدار همين قضاء است ، و اما اينكه بگوييم حكم در اين جمله به معناي رسيدگي به حساب اشخاص در روز قيامت است ، احتمالي است كه اگر درست بود جا داشت اول بفرمايد : اليه ترجعون و له الحكم ، چون اول بايد مردم به سوي خدا برگردند ، بعد به حسابشان رسيدگي شود ، پس همين كه اول حكم را آورده ، اين احتمال را بعيد ميسازد .
و هر دو جمله در مقام تعليل هستند ، و هر يك به تنهايي حجتي تمامند كه وحدانيت خدا را در الوهيت اثبات ميكنند ، و در عين حال ميتوانند تعليل براي كلمه اخلاص مزبور نيز باشند ، در سابق هم گذشت كه گفتيم ممكن است حكم را بنابر بعضي وجوه به معناي حكم تشريعي و احكام ديني بگيريم .
ترجمة الميزان ج : 16ص :141
بحث روايتي
در الدر المنثور است كه ابن ابي شيبه ، عبد بن حميد ، بخاري ، نسائي ، ابن جرير ، ابن منذر ، ابن ابي حاتم ، ابن مردويه ، و بيهقي - در كتاب دلائل - از چند طريق از ابن عباس روايت كردهاند كه در ذيل جمله لرادك الي معاد گفته است : يعني به مكه ، چيزي كه هست در روايت ابن مردويه اين زيادي هم آمده : همان طور كه تو را از مكه بيرون كرد .
مؤلف : باز از ابن عباس از ابو سعيد خدري روايت شده كه گفتند : مراد از معاد مرگ است ، و نيز از علي از رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) حديث كرده كه فرمود : مراد از معاد جنت است ، و انطباق اين حديث بر آيه خالياز خفاء نيست ، و قمي در تفسير خود از جرير از ابي جعفر (عليهالسلام) و از ابي خالد كابلي از علي بن الحسين (عليهماالسلام) روايت كرده كه فرمود : مراد از معاد رجعت است ، و شايد مساله رجعت جزء باطن باشد ، نه تفسير ظاهر .
و در احتجاج از امير المؤمنين (عليهالسلام) روايت كرده كه در ضمن حديثي طولاني فرمود : و اما اينكه فرمود كل شيء هالك الا وجهه ، مراد اين است كه : هر چيزي هالك است مگر دين او ، چون محال است كه از او همه چيزش هلاك شود ، تنها وجهش باقي بماند ، و خداي تعالي اجل و اعظم از اين است .
كسي هلاك ميشود كه از خدا نباشد ، مگر نميبيني خودش فرمود : كل من عليها فان و يبقي وجه ربك - هر چيزي فاني است تنها وجه پروردگار تو ميماند كه در آن بين خلقش و وجهش جدايي انداخت ؟ .
و در كافي به سند خود از سيف از كسي كه نامش را برده ، از حارث بن مغيرة نصري روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليهالسلام) معناي كلام خداي تعالي را پرسيدند كه ميفرمايد : كل شيء هالك الا وجهه .
فرمود : مردم در باره آن چه ميگويند ؟ من عرضه داشتم : ميگويند يعني هر چيزي هلاك ميشود مگر وجه خدا ، فرمود سبحان الله ، حرف بزرگي ميزنند ، منظور از اين وجه ، آن وجه خداست كه خلق از آن وجه به خدا راه مييابند
ترجمة الميزان ج : 16ص :142
(منظور ائمه هدي هستند) .
مؤلف : و نظير اين روايت را در كتاب توحيد به سند خود از حارث بن مغيره نصري از امام صادق (عليهالسلام) روايت كرده ، كه عبارتش چنين است : حارث گفت من از امام صادق (عليهالسلام) از معناي آيه كل شيء هالك الا وجهه پرسيدم فرمود : يعني هر چيزي هالك است مگر كسي كه راه حق را طي كند .
و در كتاب محاسن برقي نيز نظير آن آمده ، جز اينكه در آخرش دارد : مگر كسي كه راهي را بگيرد كه شما درآنيد .
و اين تشويش و اختلافي كه در روايات ديده ميشود از راه نقل به معنا در آنها راه يافته ، راويان فرمايش امام را با عبارت خودشان نقل كردهاند ، در نتيجه اين طور شده .
حال اگر مراد از اينكه امام صادق (عليهالسلام) فرمود : منظور از اين وجه آن وجه خداست كه خلق از آن وجه به خدا راه مييابند ، مطلق هر چيزي باشد كه منسوب به خداست ، و از ناحيه خود خدا ميباشد ، در اين صورت روايت با همان معنايي كه ما براي آيه كرديم منطبق ميشود .
و اگر مراد از وجه ، آن ديني باشد كه خلق از آن مسير متوجه خدا ميشوند ، در اين صورت مراد از هلاكت ، بطلان و بي تاثيري خواهد بود ، و معناي روايت اين ميشود كه لا اله الا الله هر ديني باطل است مگر دين حق او ، كه از آن مسير پرستيده ميشود ، كه آن دين حق است براي اينكه به زودي به دارندهاش سود ميرساند ، و دارندهاش پاداش داده ميشود ، و ما در تفسير آيه به اين دو معنا اشاره كرديم .
و در تفسير قمي در ذيل جمله فلا تكونن ظهيرا للكافرين فرموده : خطاب به رسول خدا است ، ولي مردم منظورند ، و نيز در جمله و لا تدع مع الله الها آخر باز خطاب به رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) است ، ولي مردم منظورند ، بعد ميگويد : اين قول امام صادق (عليهالسلام) است كه فرموده خداي تعالي پيامبر خود را به طريقه اياك اعني و اسمعي يا جارة - به تو ميگويم ولي اي جارة تو بشنو مبعوث فرموده .