يخافون يوما تتقلب فيه القلوب و الابصار - منظور از اين روز ، روز قيامت است .


و مراد از قلوب و ابصار دلها و ديدگان عموم مردم - اعم از مؤمن و كافر - است ، براي اينكه اين دو كلمه در آيه شريفه به صيغه جمع ، و با الف و لام آمده كه افاده عموم مي‏كند .


و اما علت تقلب قلوب و ابصار ، از آياتي كه در وصف روز قيامت آمده بر مي‏آيد كه


ترجمة الميزان ج : 15ص :178


اين تقلب به خاطر ظهور حقيقت و كنار رفتن پرده‏ها ازروي حقايق است ، مانند آيه فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد و آيه و بدا لهم من الله ما لم يكونوا يحتسبون و آياتي ديگر .


در نتيجه اين تقلب دلها و ديدگان در آن روز از مشاهده و رؤيت دنيايي كه خاصيتش غفلت از خدا و حق و حقيقت است به سوي سنخ ديگري از مشاهده و رويت متصرف مي‏شود ، و آن عبارت است از رؤيت به نور ايمان و معرفت كه مؤمن آن روز با نور پروردگارش بينا مي‏گردد ، در نتيجه چشمش به كرامت‏هاي خدا مي‏افتد ، بر خلاف كفار كه آن روز از جهت اين نور كورند .


و جز آنچه مايه بدبختي ايشان است نمي‏بينند ، همچنان كه درباره آن روز فرموده : و اشرقت الارض بنور ربها و نيز فرموده : يوم تري المؤمنين و المؤمنات يسعي نورهم بين ايديهم و بايمانهم و نيز فرموده : و من كان في هذه اعمي فهو في الآخرة اعمي و همچنين فرموده : وجوه يومئذ ناضرة الي ربها ناظرة و نيز فرموده : كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون .


از آنچه گذشت چند نكته روشن گرديد : اول ، علت اينكه در ميان همه اوصاف قيامت ، صفت تقلب قلوب و ابصار را ذكر فرمود اين است كه منظور آيه بيان آن وسيله‏اي است كه بايد با آن ، به سوي هدايت خدا به نورش كه همان نور ايمان و معرفت و نور مخصوص به روز قيامت و بينايي در آن روز است توسل جست ، و معلوم است كه در چنين مقامي از ميان صفات قيامت مناسب‏تر همان تقلب قلوب و ابصار مي‏باشد .


دوم اينكه : مراد از قلوب و ابصار جانها و بصيرتها است .


سوم اينكه : توصيف روز قيامت به دو صفت تقلب قلوب و تقلب ابصار به منظور


ترجمة الميزان ج : 15ص :179


بيان علت خوف است ، زيرا اهل اين خانه از اين نظر از روز قيامت مي‏ترسند كه در آن روز دلها و ديده‏ها زير و رو مي‏گردد و از اين تقلب بيم دارند ، چون يكي از دو طرف محروم شدن از نور خدا و از نظر به كرامت او است ، كه خود شقاوت دائمي و عذاب جاوداني است .


پس اهل اين خانه در حقيقت از خودشان مي‏ترسند .


ليجزيهم الله احسن ما عملوا و يزيدهم من فضله و الله يرزق من يشاء بغير حساب ظاهرا لام در جمله ليجزيهم لام غايت باشد ، و آنچه در خلال كلام ذكر كرده اعمال صالح و اجر جميل بر هر عمل صالح است ، اعمال صالحي كه قرآن كريم آنها را توصيه كرده ، و بنابر اين معني جمله ليجزيهم احسن ما عملوا اين است كه خداي تعالي به ايشان در مقابل هر عمل صالحي كه در هر باب كرده‏اند پاداش بهترين عمل در آن باب را مي‏دهد ، و برگشت اين حرف به اين مي‏شود كه خدا عمل ايشان را پاك مي‏كند ، تا بهترين عمل شود و بهترين پاداش را داشته باشد ، به عبارتي ديگر در اعمال صالح ايشان خرده‏گيري نمي‏كند ، تا باعث نقص عمل و انحطاط ارزش آن شود ، در نتيجه عمل حسن ايشان احسن مي‏شود .


مؤيد اين معنا جمله ذيل آيه است كه مي‏فرمايد : و الله يرزق من يشاء بغير حساب براي اينكه ظاهر اين جمله اين است كه خداي تعالي در حساب حسنات ايشان سخت‏گيري و دقت نمي‏كند ، و از جهات نقصي كه ممكن است داشته باشد صرف نظر مي‏نمايد ، و حسن را ملحق به احسن مي‏كند .


كلمه فضل در جمله و يزيدهم من فضله به معناي عطاء است ، و اين خود نص در اين است كه خداي تعالي از فضل خودش آنقدر مي‏دهد كه در برابر اعمال صالح قرار نمي‏گيرد ، بلكه بيشتر از آن است ، از اين آيه روشن‏تر آيه ديگري است كه در جاي ديگر آمده و مي‏فرمايد : لهم ما يشاؤن فيها و لدينا مزيد چون ظاهر آن اين است كه آن بيشتري امري است ماوراي خواسته آنان ، و مافوق آنچه كه ايشان هوس آن كنند .


اين نكته را هم بگوييم كه در قرآن كريم در موارد متعددي اجر صالحان را منوط به خواسته خود آنان كرده ، از آن جمله مثلا مي‏فرمايد : اولئك هم المتقون ، لهم ما يشاؤن عند ربهم ذلك جزاء المحسنين و نيز فرموده : ام جنة الخلد التي وعد المتقون كانت لهم جزاء


ترجمة الميزان ج : 15ص :180


و مصيرا ، لهم فيها ما يشاؤن خالدين و نيز فرموده : لهم فيها ما يشاؤن كذلك يجزي الله المتقين .


پس اين پاداش زيادي غير از پاداش اعمال است و از آن عالي‏تر و عظيم‏تر است ، چون چيزي نيست كه خواسته انسان به آن تعلق گيرد و يا با سعي و كوشش به دستش آورد ، و اين عجيب‏ترين وعده‏اي است كه خدا به مؤمنين داده ، و ايشان را به آن بشارت مي‏دهد ، پس شما خواننده عزيز هم در آن دقت بيشتري بكنيد .


و الله يرزق من يشاء بغير حساب - اين جمله استينافي يعني ابتدايي و اول كلام مي‏باشد ، و برگشت آن به تعليل دو جمله قبل است به مشيت خدا ، نظير جمله يهدي الله لنوره من يشاء كه در سابق بيانش گذشت .


و حاصلش اين است كه ايشان اعمال صالحي انجام دادند و اجري كه دارند برابر عملشان است ، همچنان كه ظاهر آيه و توفي كل نفس ما عملت و آيات ديگري نظير آن همين است و ليكن خداي تعالي در برابر هر عملي از اعمال حسنه‏شان كه كرده‏اند پاداش بهترين عملي كه در آن باب هست به ايشان مي‏دهد ، بدون اينكه در حسابشان مداقه‏اي بكند ، و اين موهبت فضلي است از ناحيه خدا ( بدون اينكه بنده مستحق آن باشد ) تازه از اين بالاتر هم مي‏دهد ، و آن چيزي است كه آنقدر اعلي و ارفع است كه درك و شعور بشري از تصور آن عاجز است ، اصلا تصورش را هم نمي‏تواند بكند ، و در نتيجه آن را نمي‏خواهد ، و اين نيز موهبتي و رزقي است حساب نشده .


و رزق از ناحيه خدا صرف موهبت است ، بدون اينكه بنده مرزوق ، چيزي از آن را مالك باشد ، و يا مستحق و طلبكار از خدا باشد ، اين خدا است كه مي‏تواند به هر كس هر چه بخواهد از آن رزق ارزاني بدارد .


چيزي كه هست خدا خودش وعده داده ، و بر انجاز وعده‏اش سوگند هم خورده وفرموده : فورب السماء و الارض انه لحق و با اين وعده مؤكد ايشان را مالك استحقاق اصل زرق كرده ، يعني همان مقداري كه پاداش اعمالشان باشد و اما بيشتر از آن را تمليك ايشان


ترجمة الميزان ج : 15ص :181


نكرده ، لذا مي‏تواند و اختيار دارد كه آن زايد را به هر كس بخواهد اختصاص دهد ، بنابر اين هيچ علتي جز مشيت او براي آن نيست ، و اين بحث تتمه‏اي دارد كه به زودي در بحث مستقلي بدان مي‏رسيم - ان شاء الله .


و الذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعة يحسبه الظمان ماء ... كلمه سراب به معناي لمعان و برقي است كه در بيابانها از دور به شكل لمعان آب به نظر مي‏رسد ، ولي حقيقتي ندارد ، يعني آب نيست .


و كلمه قيع و قاع به معناي سر زمين‏هاي مسطح است ، و مفرد آنها قيعه و قاعه است ، مانند كلمات تينه و تمره ، كه مفرد تين و تمرند .


و كلمه ظمان به معناي عطشان است .


بعد از آنكه خداي سبحان نام مؤمنين را برد و ايشان را توصيف كرد به اينكه در خانه‏هايي معظم ذكر خدا مي‏كنند و تجارت و بيع ، ايشان را از ياد خدا غافل نمي‏سازد ، و خدا كه نور آسمانها و زمين است ايشان را به اين خاطر ، به نور خود هدايت مي‏كند و به نور معرفت خود گرامي مي‏دارد اينك در اين آيه نقطه مقابل مؤمنين يعني كفار را يادآوري كرده ، اعمالشان را يكبار به سراب تشبيه مي‏كند كه هيچ حقيقتي نداشته و غايت و هدفي كه بدان منتهي شود ندارد ، و بار ديگر توصيف مي‏كند به اينكه همچون ظلمت‏هاي روي هم افتاده است ، به طوري كه هيچ راه براي نور در آنها نيست ، به كلي جلو نور را مي‏گيرد ، آيه مورد بحث در بردارنده وصف اول و آيه بعدي‏اش متضمن وصف دوم است .


پس اينكه فرمود و الذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعة يحسبه الظمان ماء حتي اذا جاءه لم يجده شيئا اعمال ايشان را تشبيه كرده به سرابي در زمين هموار كه انسان آن را آب مي‏پندارد ، ولي حقيقتي ندارد ، و آثاري كه بر آب مترتب است بر آن مترتب نيست ، رفع عطش نمي‏كند ، و آثار ديگر آب را ندارد ، اعمال ايشان هم از قربانيها كه پيشكش بتها مي‏كنند ، و اذكار و اورادي كه مي‏خوانند ، و عبادتي كه در برابر بتها مي‏كنند ، حقيقت ندارد ، و آثار عبادت بر آن مترتب نيست .


و اگر فرمود : تشنه آن را آب مي‏پندارد با اينكه سراب از دور به نظر هر كسي آب مي‏آيد چه تشنه و چه سيراب ، براي اين بود كه هدف در اين آيه بيان رفتن به سوي سراب است ، و جز اشخاص تشنه كسي به دنبال سراب نمي‏رود ، او است كه از شدت تشنگي به اين اميد به راه مي‏افتد كه شايد در آنجا آبي كه رفع عطشش كند به دست آورد ، و همچنان مي‏رود ولي آبي نمي‏بيند .


و اگر نفرمود همچنان مي‏رود تا به آن برسد بلكه فرمود : تا نزد آن سراب بيايد،


ترجمة الميزان ج : 15ص :182


براي اشاره به اين نكته است كه گويا در آن جا كسي انتظار آمدن او را مي‏كشد ، و مي‏خواهد كه بيايد ، و او خداي سبحان است ، و به همين جهت در رديف آن فرمود : و وجد الله عنده ، فوفيه حسابه - خدا را نزد آن سراب مي‏يابد ، خدا هم حسابش را تمام و كامل مي‏دهد .


و نتيجه اين تعبير اين شده كه اين كفار هدفشان از اعمالشان اين است كه به آن غايتي برسند كه فطرت و جبلتشان ايشان را به سوي آن روانه مي‏كند ، آري هر انساني هر عملي كه مي‏كند به حكم فطرت و جبلت هدفش سعادت است ، ولي ايشان را اعمالشان به چنين هدفي نمي‏رساند .


و آن آلهه هم كه اينان با پرستش آنها پاداش نيكي مي‏جويند حقيقت ندارند ، بلكه آن اله كه اعمال ايشان به او منتهي مي‏شود ، و او به اعمال ايشان احاطه داشته و جزا مي‏دهد خداي سبحان است ، و بس ، و حساب اعمالشان را به ايشان مي‏دهد .


و اينكه در آيه فرمود : فوفيه توفيه حساب كنايهاز جزاي مطابق عمل است ، جزايي كه عمل آن را ايجاب مي‏كند ، و رساندن آن به صاحب عمل به آن مقدار كه مستحق آن است .


بنابر اين در آيه شريفه اعمال تشبيه شده به سراب ، و صاحبان اعمال تشبيه شده‏اند به تشنه‏اي كه نزد خود ، آب گوارا دارد ، ولي از آن روي گردانيده دنبال آب مي‏گردد ، هر چه مولايش به او مي‏گويد : آب حقيقي كه اثر آب دارد اين است ، بخور تا عطشت رفع شود ، و او را نصيحت مي‏كند قبول نمي‏كند و در عوض در پي سراب مي‏رود و نيز رسيدن مرگ و رفتن به لقاء خدا تشبيه شده به رسيدن به سراب ، در حالي كه مولايش را هم آنجا مي‏يابد ، همان مولا كه او را نصيحت مي‏كرد ، و به نوشيدن آب گوارا دعوت مي‏نمود .


پس مردمان كفر پيشه از ياد پروردگارشان غافل شدند ، و اعمال صالح را كه رهنماي به سوي نور او است ، و ثمره آن سعادت ايشان است ، از ياد بردند و پنداشتند كه سعادتشان در نزد غير خدا ، و آلهه‏اي است كه به غير خدا مي‏خوانند ، و در سايه اعمالي است كه خيال مي‏كردند ايشان را به بت‏ها تقرب مي‏بخشد ، و به همين وسيله سعادتمند مي‏گردند ، و به خاطر همين پندار غلط سرگرم آن اعمال سرابي شدند ، و نهايت قدرت خود را در انجام آن گونه اعمال به كار زده ، عمر خود را به پايان رساندند ، تا اجلهايشان فرا رسيد ، و مشرف به خانه آخرت شدند ، آن وقت كه چشم گشودند هيچ اثري از اعمال خود كه اميد آن آثار را در سر مي‏پروراندند نديدند ، و كمترين خبري از الوهيت آلهه پنداري خود نيافتند ، و خدا حسابشان را كف دستشان نهاد ، و خدا سريع الحساب است .


و الله سريع الحساب - اين به خاطر اين است كه احاطه علم او به قليل و كثير ، حقير و خطير ، دقيق و جليل ، متقدم و متاخر به طور مساوي است .



ترجمة الميزان ج : 15ص :183


اين را هم بايد از نظر خواننده دور نداريم كه آيه شريفه هر چند ظاهرش بيان حال كفار از اهل هر ملت و مخصوصا مشركين از وثني‏ها است ، و ليكن بياني كه دارد در ديگران هم كه منكر صانع هستند جريان دارد ، براي اينكه انسان هر كس كه باشد براي زندگي خود هدف و سعادتي قائل است .


و هيچ ترديدي ندارد كه رسيدن به هدفش به وسيله سعي و عملش صورت مي‏گيرد ، اگر معتقد به وجود صانعي براي عالم باشد ، و او را به وجهي از وجوه مؤثر در سعادت خود بداند ، قهرا براي تحصيل رضاي او و رستگاري خويش و رسيدن به آن سعادتي كه صانع برايش تقدير نموده ، متوسل به اعمال صالح مي‏گردد .


و اما اگر قائل به وجود صانع نباشد و غير او را مؤثر در عالم بداند ، ناگزير عمل خود را براي چيزي انجام مي‏دهد كه او را مؤثر مي‏داند .


كه ياد هراست يا طبيعت و يا ماده ، تا آن را متوجه سعادت دنيوي خود كند ، دنيايي كه به اعتقاد او ديگر ماورايي ندارد .


پس اين دسته مؤثر در سعادت حيات دنياي خويش را غير خدا مي‏دانند ( در حالي كه غير از او مؤثري نيست ) و معتقدند كه مساعي دنيايي ايشان را به سعادتشان مي‏رساند ، در حالي كه آن سعادت جز سرابي نيست ، و هيچ حقيقت ندارد ، و ايشان همچنان سعي مي‏كنند و عمل انجام مي‏دهند تا آنچه از اعمال برايشان مقدر شده تمام شود ، يعني اجلشان فرا رسد ، آن وقت است كه هيچ يك از اعمال خويش را نمي‏يابند و بر عكس به عيان مي‏يابند كه آنچه از اعمال خود اميد مي‏داشتند جز تصوري خيالي يا رؤيايي پريشان نبود .


آن وقت است كه خدا حسابشان را مي‏دهد ، و خدا سريع الحساب است .


او كظلمات في بحر لجي يغشيه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ... در اين آيه اعمال كفار را تشبيه ديگري كرده تا معلوم شود كه آن اعمال ، حجابهايي متراكم و ظلمتهايي است بر روي دلهايشان كه نمي‏گذارد نور معرفت به دلها رخنه كند .


و اين مساله كه كفار در ظلمتها قرار دارند در قرآن كريم مكرر آمده ، مانند آيه و الذين كفروا اولياؤهم الطاغوت يخرجونهم من النور الي الظلمات و آيه كمن مثله في الظلمات ليس بخارج منها و آيه كلا بل ران علي قلوبهم ما كانوا يكسبون كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون .



ترجمة الميزان ج : 15ص :184


جمله : او كظلمات في بحر لجي عطف است بر كلمه سراب كه در آيه قبلي بود ، و كلمه بحر لجي به معناي درياي پر موجي است كه امواجش همواره در آمد و شد است و لجي منسوت به لجه دريا است كه همان تردد امواج آن است .


و معناي جمله اين است كه اعمال كفار چون ظلمتهايي است كه در درياي مواج قرار داشته باشد .


يغشيه موج من فوقه موج من فوقه سحاب - اين جمله نيز صفت آن دريا است ، و بدان منظور است كه ظلمت درياي مفروض را بيان مي‏كند ، و بيانش اين است كه بالاي آن ظلمت موجي و بالاي آن موج ، موج ديگري و بالاي آن ابري تيره قرار دارد ، كه همه آنها دست به دست هم داده و نمي‏گذارند آن تيره روز از نور آفتاب و ماه و ستارگان استفاده كند .


ظلمات بعضها فوق بعض - مراد از ظلمات ظلمت‏هاي روي هم قرار گرفته است ، نه چند ظلمت از هم جدا .


و براي تاكيد همين مطلب فرموده : اذا اخرج يده لم يكد يريها آنقدر ظلمت‏ها روي هم متراكم است كه اگر فرضا دست خود را از ظلمت اولي در آورد آن را نمي‏بيند .


و وجه اين تاكيد اين است كه هيچ چيزي به انسان نزديك‏تر از دست خود انسان نيست ، و او اگر بتواند چيزي را ببيند دست خود را بهتر از ساير اعضايش مي‏تواند ببيند ، چون هر عضو ديگري را بخواهد ببيند بايد خم شود ، ولي دست را تا برابر چشم بلند مي‏كند ، مي‏بيند ، با اين حال اگر كسي در ظلمتي قرار داشته باشد كه حتي دست خود را نبيند ، معلوم مي‏شود كه آن ظلمت منتها درجه ظلمت است .


پس اين كفار كه به سوي خدا راه مي‏پيمايندو بازگشتشان به سوي او است ، از نظر عمل مانند كسي هستند كه سوار بر درياي مواج شده باشد ، كه بالاي سرش موجي و بالاي آن موج ديگري و بالاي آن ابري تيره باشد ، چنين كسي در ظلمت‏هايي متراكم قرار دارد كه ديگر ما فوقي براي آن ظلمت نيست ، و به هيچ وجه نوري ندارد كه از آن روشن شده ، راه به سوي ساحل نجات پيدا كند .


و من لم يجعل الله له نورا فما له من نور - در اين جمله نور را از ايشان اينگونه نفي كرده كه چطور مي‏توانند نور داشته باشند ؟ و حال آنكه دهنده نور ، خدا است كه نور هر چيزي است ، و اگر او براي چيزي نور قرار ندهد نور نخواهد داشت ، چون غير از خدا نور دهنده ديگري نيست .


ا لم تر ان الله يسبح له من في السموات و الارض و الطير صافات ... بعد از آنكه خداي سبحان خود را نوري خواند كه آسمان و زمين از آن نور مي‏گيرند و


ترجمة الميزان ج : 15ص :185


اينكه او مؤمنين را به نور زايدي اختصاص مي‏دهد ، و كفار از اين نور بهره‏اي ندارند ، اينك در اين آيه و چهار آيه بعد شروع كرده به استدلال و احتجاج بر اين مدعا .


اما دليل نور آسمان و زمين بودن خدا اين است كه آنچه در آسمانها و زمين است وجود خود را از پيش خود نياورده ، و از كس ديگري هم كه در داخل آن دو است نگرفته‏اند ، چون آنچه در داخل آسمانها و زمين است در فاقه و احتياج مثل خود مي‏باشد ، پس وجود آنچه در آسمانها و زمين است از خدايي است كه همه احتياجات به درگاه او منتهي مي‏شود .


بنابر اين وجود آنچه در آن دو است همانطور كه خود را نشان مي‏دهد نشان دهنده موجد خويش نيز هست .


پس وجود وي نوري است كه هر چيز به وسيله آن نور مي‏گيرد ، و در عين حال دلالت بر منور خويش هم دارد ، پس در اين عالم نوري هست كه همه چيز از او نور مي‏گيرد ، پس هر چيزي كه در اين عالم است دلالت مي‏كند بر اينكه در ماورايش چيزي است كه منزه از ظلمت است ، آن ظلمتي كه خود آن چيز داشت ، و منزه از حاجت و فاقه‏اي است كه در خود آن هست و منزه از نقص است كه از خود منفك شدني نيست .


اين زبان حال و مقال تمامي موجودات عالم است و همان تسبيحي است كه خداي تعالي به آسمان و زمين و آنچه در آن است نسبت مي‏دهد ، و لازمه آن نفي استقلال از تمامي موجودات غير از خدا ، و نفي هر اله و مدبر و ربي غير از خدا است.


و به همين معنا اشاره مي‏كند كه مي‏فرمايد : ا لم تر ان الله يسبح له من في السموات و الارض و الطير صافات كل قد علم صلاته و تسبيحه، و با آن احتجاج مي‏كند بر اينكه خدا نور آسمانها و زمين است ، چون نور - همان طور كه مكرر گفته شد - چيزي است كه هر شيئي محتاج و گيرنده نوري را روشن مي‏كند ، و سپس با ظهور خود دلالت مي‏كند بر مظهرش ، و خداي تعالي هم اشياء را با ايجاد خود وجود و ظهور مي‏دهد و سپس بر ظهور وجود خود دلالت مي‏كند .


آيه شريفه بيان خود را با اشاره به لطايفي تكميل مي‏كند : اول اينكه : عقلاي آسمانها و زمين و مرغان صف زن در فضا را كه همه داراي روحند نام برده ، با اينكه تسبيح خدا اختصاص به آنان نداشت ، و به حكم و ان من شي‏ء الا يسبح بحمده عموم موجودات تسبيح‏گوي خدايند .


و بعيد نيست كه اين اختصاص به ذكر ، از باب انتخاب عجائب خلقت باشد ، چون ظهور موجود عاقل كه لفظ من بر آن دلالت دارد ، از عجايب خلقت است ، آنچنان كه عقل


ترجمة الميزان ج : 15ص :186


هر خردمندي را به دهشت مي‏اندازد ، همچنان كه صفيف مرغان صافات در جو ، از عجايب كارهاي حيوانات داراي شعور است .


و از بعضي از مفسرين بر مي‏آيد كه مراد از جمله من في السموات ... همه موجودات است - چه داراي عقل و چه بي عقل - و اگر به لفظ عقلا آورده به اين مناسبت بوده كه اصولا تسبيح از شؤون و وظايف دارندگان عقل است و يا براي اين خاطر بوده كه بر قوت آن دلالت ، اشاره كرده باشد ، از باب تشبيه زبان حال به زبان قال .


ولي اين نظر با اسناد علم به غير ذوي العقول نمي‏سازد ، چون در همين آيه به صاحبان تسبيح و نماز نسبت علم داده و فرموده : همه به تسبيح نماز خود علم دارند .


دوم اينكه : كلام را با جمله ا لم تر آغاز كرد ، و اين دلالت دارد بر ظهور تسبيح موجودات و وضوح دلالت موجودات عالم بر منزه بودن خدا ، دلالت روشني كه هيچ خردمندي در آن ترديد نمي‏كند ، چون بسيار مي‏شود كه علم قطعي را به رؤيت تعبير مي‏كنند ، همچنان كه در قرآن فرموده : ا لم تر ان الله خلق السموات و الارض كه معنايش آيا نمي‏داني است و خطاب در آن به عموم صاحبان عقل است ، هر چند از نظر لفظ مخصوص رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است .


ممكن هم هست خطاب ، خاص به آن جناب باشد و خداوند تسبيح موجودات در آسمانها و زمين و مرغان صف زن را به آن جناب نشان داده باشد ، چون خدا ملكوت آسمانها و زمين را به او نشان داده ، و چنين كرامتي از كسي كه بنا به روايات معتبره تسبيح سنگريزه را در كف خود به مردم نشان مي‏دهد ، هيچ بعدي ندارد .


سوم اينكه : آيه شريفه علم را به تمامي نامبردگان يعني همه كساني كه در آسمان‏ها و زمينند و مرغان صف زن عموميت داده براي حيوانات هم علم قائل شده است ، و در تفسير آيه و ان من شي‏ء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم بحثي در اين باره گذشت و تتمه گفتار در اين بحث در تفسير سوره حم سجده به زودي خواهد آمد ان شاء الله .


و اينكه بعضي گفته‏اند كه : ضمير در جمله قد علم به خدا بر مي‏گردد نه به نامبرده‏گان در آيه صحيح نيست ، زيرا سياق و مخصوصا جمله بعد از آن كه مي‏فرمايد : و الله


ترجمة الميزان ج : 15ص :187


عليم بما يفعلون - و خدا دانا است به آنچه مي‏كنند با اين نظريه نمي‏سازد .


نظير اين حرف در نادرستي ، قول بعضي ديگر است كه گفته‏اند : اگر علم را به همه نامبردگان در آيه نسبت داده از باب مجاز ، و غير عالم را به منزله عالم گرفتن است ، به خاطر اينكه بيشتر دلالت كند بر تسبيح و تنزيه خدا .


چهارم اينكه : در آيه شريفه تنها تسبيح را كه از صفات جلال خدا است ذكر كرده ، با اينكه موجودات عالم تنها به منزه بودن خدا دلالت ندارند ، بلكه به همه صفات كماليه‏اش نيز دلالت دارند ، و در نتيجه جا داشت تحميد را هم ذكر مي‏كرد ، همچنان كه در آيه و ان من شي‏ء الا يسبح بحمده هم تسبيح را كه مربوط به جلال خدا است و هم حمد را كه مربوط به كمال او است ذكر كرده .


و شايد وجه اين اختصاص اين باشد كه سياق آيات مورد بحث سياق توحيد ، و نفي شركاء است ، و اين با تنزيه بيشتر سروكار دارد ، زيرا كساني كه غير از خدا معبودهايي مي‏خوانند ، و يا به نوعي به غير خدا ركون و اعتماد مي‏كنند ، از اين نظر كافرند كه خصوصيات وجودي آن معبودها را براي خداي تعالي نيز اثبات مي‏كنند و نفي و رد اين اعتقاد تنها با تنزيه خدا انجام مي‏شود ، و حاجتي به ذكر حمد او نيست ، ( دقت بفرماييد) .


و اما مراد از نماز در جمله كل قد علم صلاته و تسبيحه دعاي موجودات است ، چون دعا عبارت است از اينكه داعي مدعو را متوجه حاجت خود كند ، حاجتي كه مدعو بي نياز از آن است بنابر اين ، اين كلمه بر تنزيه خدا بيشتر دلالت دارد تا بر تحميد و ثناي او .


پنجم اينكه : اين آيه شريفه تسبيح را به عموم ساكنان زمين نسبت مي‏دهد ، چه كافر و چه مؤمن و از اين تعبير معلوم مي‏شود كه در اين ميان دو نور است ، يكي عمومي است كه شامل همه چيز مي‏شود و آيات ديگري از قرآن مانند آيه ذر نيز به همين معنا دلالت دارد ، و آن آيه اين است : و اشهدهم علي انفسهم ا لست بربكم قالوا بلي شهدنا ان تقولوا يوم القيمة انا كنا عن هذا غافلين و همچنين آيه : فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد و آيات ديگر كه روي سخن در آنها به عموم انسانها است ، از عموم آنان بر ربوبيت خود و حقانيت


ترجمة الميزان ج : 15ص :188


قيامت پيمان گرفته - چه مؤمن و چه كافر - و يك نوري ديگر دارد كه آن خاص است و آيات مورد بحث به آن نظر دارد ، و آن نور مختص اوليايش از مؤمنين است .


پس نوري كه خداي تعالي با آن خلق خود را نوراني مي‏كند مانند رحمتي است كه با آن به ايشان رحم مي‏كند ، كه آن نيز دو قسم است ، يكي عمومي ، ديگري خصوصي ، درباره رحمت عمومي‏اش فرموده : و رحمتي وسعت كل شي‏ء و درباره رحمت خصوصي‏اش فرموده : فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيدخلهم ربهم في رحمته و هر دو را يكجا جمع كرده و فرموده : يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و آمنوا برسوله يؤتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نورا و نوري كه در اين آيه آمده فقط در مقابل رحمت دوم از دو سهم رحمت است ، كه همان نور علي نور در آيات قبل باشد ، نه در مقابل هر دو سهم .


و الله عليم بما يفعلون - يعني خدا به آنچه مي‏كنند دانا است ، و مراد از آنچه مي‏كنند همان تسبيح ايشان است ، زيرا هر چند تسبيح موجودات در بعضي از مراحل همان وجود آنها است و ليكن به همان اعتبار كه تسبيح آنها ناميده مي‏شود ، فعل آنها هم خوانده مي‏شود .


و اينكه بعد از ذكر تسبيح موجودات ، علم خود را به آنچه مي‏كنند ذكر كرده ، خواسته است تا مؤمنين را ترغيب نموده و از عملشان تشكر كند ، كه خيال نكنند پروردگارشان نسبت به تسبيح ايشان بي تفاوت است ، نه ، بلكه تسبيح ايشان را مي‏بيند و مي‏شنود ، و به زودي به ايشان پاداش حسن مي‏دهد و نيز اعلام به تماميت حجت عليه كافران است ، چون يكي از مراتب علم او همان نامه‏هاي اعمال و كتاب مبين است ، كه اعمال در آن ثبت مي‏شود ، تسبيح كفار به زبان حالشان و انكار زبانيشان هر دو در آن درج مي‏گردد .


و لله ملك السموات و الارض و الي الله المصير .


سياق آيه با در نظر داشتن اينكه ما بين آيه ا لم تر ان الله يسبح له ... كه احتجاج بر شمول نور او به تمامي موجودات است ، و آيه ا لم تر ان الله يزجي ... و آيات بعدش كه در مقام احتجاج بر اختصاص نور خاص او به مؤمنين است قرار گرفته ، اين معنا را افاده مي‏كند


ترجمة الميزان ج : 15ص :189


كه مالكيت خدا دليل بر هر دو قسم نور مي‏باشد يعني اينكه او مالك آسمانها و زمين است و بازگشت هر چه به سوي او است هم دليل بر عموميت نور عام او است و هم دليل بر اختصاص نور خاص او به مؤمنين است يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد .


پس اينكه فرمود : و لله ملك السموات و الارض ملك را مختص و منحصر به خداي تعالي مي‏كند و نتيجه مي‏دهد كه پس او هر چه بخواهد مي‏كند ، و هر حكم بخواهد مي‏راند ، و كسي نيست كه از او بازخواست كند ، بلكه همه مسؤول اويند ، و لازمه انحصار ملك براي خدا اين است كه او بازگشت‏گاه همه باشد ، و چون مالكي و بازگشت‏گاهي غير او نيست پس او هر چه بخواهد مي‏كند ، و هر حكم بخواهد مي‏راند .


از اينجا معلوم مي‏شود ( و خدا داناتر است ) كه مراد از جمله و الي الله المصير مرجعيت خدا در امور است نه بازگشت در معاد ، نظير آيه الا الي الله تصير الامور .


ا لم تر ان الله يزجي سحابا ثم يؤلف بينه ثم يجعله ركاما فتري الودق يخرج من خلاله ... .


كلمه يزجي مضارع از مصدر ازجاء است كه به معناي دفع كردن است .


و كلمه ركام به معناي متراكم و انباشته بر روي هم است .


و كلمه ودق به معناي باران ، و خلال جمع خلل است ، كه شكاف در ميان دو چيز را گويند .


خطاب در اين آيه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، البته به عنوان يك شنونده .


پس در حقيقت خطاب به هر شنونده‏اي است و معنايش اين است كه آيا تو و هر بيننده ديگر نمي‏بينيد كه خدا با بادها ابرهاي متفرق و از هم جدا را مي‏راند ، و آنها را با هم جمع مي‏كند ، و سپس روي هم انباشته مي‏سازد ، پس مي‏بيني كه باران از خلال و شكاف آنها بيرون مي‏آيد و به زمين مي‏ريزد ؟ .


و ينزل من السماء من جبال فيها من برد فيصيب به من يشاء و يصرفه عن من يشاء يكاد سنا برقه يذهب بالابصار - كلمه سماء به معناي جهت علو ، و بالا است ، و جمله من جبال فيها بيان همان سماء است .


و جبال جمع جبل ( كوه ) است ، و جمله من برد بيان جبال است ، و كلمه برد قطعات يخي ( تگرگ ) است كه از آسمان مي‏آيد ، و اگر آن را جبال در آسمان خوانده كنايه است از بسياري و تراكم آن .


و كلمه سنا ( بدون مد ) به معناي روشني است .



ترجمة الميزان ج : 15ص :190


اين گفتار عطف است بر جمله يزجي و معناي آن اين است كه آيا نمي‏بيني كه خدا از آسمان تگرگ متراكم و انبوه نازل مي‏كند ، به كوهها و به هر سرزميني كه بخواهد مي‏فرستد ، و زراعتها و بستانها را تباه مي‏كند ، و چه بسا نفوس و حيوانات را هم هلاك مي‏نمايد و از هر كس بخواهد بر مي‏گرداند ، و در نتيجه از شر آن ايمن مي‏شود ، برف و تگرگي است كه روشني برق آن نزديك است چشمها را كور سازد .


و اين آيه - به طوري كه سياق مي‏رساند - در مقام تعليل مطلب گذشته است كه نور خدا را به مؤمنين اختصاص مي‏داد ، و معنايش اين است كه مساله مذكور منوط به مشيت خداي تعالي است ، همچنان كه مي‏بيني كه او وقتي بخواهد از آسمان باراني مي‏فرستد كه در آن منافعي براي خود مردم و حيوانات و زراعتها و بستانهاي ايشان است و چون بخواهد تگرگي مي‏فرستد كه در هر سرزميني كه بخواهد نازل مي‏كند ، و از هر سرزميني كه بخواهد شر آن را بر مي‏گرداند .


يقلب الله الليل و النهار ان في ذلك لعبرة لاولي الابصار اين آيه بيان ديگري است براي برگشت امر به مشيت خداي تعالي و بس و معناي تقليب ليل و نهار جابجا كردن شب و روز است و معناي آيه روشن است .


و الله خلق كل دابة من ماء فمنهم من يمشي علي بطنه و منهم من يمشي علي رجلين و منهم من يمشي علي اربع .


اين نيز بيان ديگري است براي رجوع امر به مشيت خداي تعالي و بس ، چون او تمامي جانداران را از آبي خلق مي‏كند ، و در عين حال وضع هر حيواني با حيوان ديگر مختلفاست ، بعضي‏ها با شكم راه مي‏روند ، مانند مارها و كرمها ، و بعضي ديگر با دو پا راه مي‏روند مانند آدميان و مرغان ، و بعضي ديگر با چهار پا راه مي‏روند ، چون چهارپايان و درندگان ، و اگر به ذكر اين سه نوع اكتفاء فرموده براي اختصار بوده ، و غرض هم با ذكر همين‏ها تامين مي‏شده ( و گرنه اختلاف از حد شمار بيرون است) .


و جمله يخلق الله ما يشاء تعليل همين اختلافي است كه در جانداران هست كه چرا با يك ماده اين همه اختلاف پديد آمد ، مي‏فرمايد كه : امر اين اختلاف بسته به مشيت خدا است و بس ، او اختيار دارد و مي‏تواند فيضخود را عموميت دهد تا مانند نور عام و رحمت عام همه خلق از آن بهره‏مند شوند و مي‏تواند كه آن را به بعضي از خلايق خود اختصاص دهد ، تا چون نور و رحمت خاص ، بعضي از افراد از آن بهره‏مند شوند .


جمله ان الله علي كل شي‏ء قدير تعليلي است براي جمله يخلق الله ما يشاء


ترجمة الميزان ج : 15ص :191


چون قدرت وقتي مطلق شد و شامل هر مقدوري گرديد ، ديگر هيچ ممكني از ممكنات در به وجود آمدنش جز مشيت او به هيچ چيز ديگري متوقف نيست و اگر متوقف به چيزي باشد قدرت او مشروط بوجود آمدن آن چيز خواهد بود و اين خلاف فرض است ، چون فرض مساله مطلق بودن قدرت بود ، و اين بابي دقيق از توحيد است كه ان شاء الله در بحث آتي مقداري روشن مي‏گردد .


بحث فلسفي


هيچ شك و ترديدي نداريم در اينكه آنچه از موجودات كه در عالم هست همه معلول خدا و منتهي به واجب تعالي است و اينكه بسياري از آنها - و مخصوصا ماديات - در موجود شدنش متوقف به وجود شرايطي است كه اگر آنها قبلا وجود نداشته باشند ، اين گونه موجودات نيز وجود نخواهند يافت ، مانند انساني كه فرزند انساني ديگر است ، او در موجود شدنش متوقف بر اين است كه قبلا پدر و مادرش موجود شده باشند ، و نيز متوقف است بر اينكه بسياري ديگر از شرايط زماني و مكاني تحقق يافته باشد ، تا دست به دست هم داده زمينه براي پيدايش يك فرزند انسان فراهم گردد ، و اين هم از ضروريات است كه هر يك از اين شرايط جزئي از اجزاي علت تامه است ، نتيجه مي‏گيريم كه خداي تعالي جزئي از اجزاي علت تامه وجود يك انسان است .


بله ! خداي تعالي خودش به تنهايي علت تامه مجموع عالم است ، چون مجموع عالم جز به خدا به هيچ چيز ديگري احتياج و توقف ندارد ، و همچنين علت تامه است براي صادر اول يعني اولين موجودي كه از حق صدور يافت و خلق شد و بقيه اجزاي اين مجموع، تابع آن است .


و اما ساير اجزاي عالم ، خداي تعالي نسبت به هر يك ، جزء علت تامه است ، چون واضح است كه يك موجود احتياج به موجودات ديگر دارد ، كه قبل از اويند ، و جنبه شرايط و معدات براي اين موجود دارند .


اين در صورتي است كه هر موجودي را تك تك و جداگانه در نظر گرفته و به تنهايي به خداي تعالي نسبت دهيم .


البته در اين باره نظريه‏اي دقيق‏تر هست ، و آن اين است كه بدون هيچ شكي مي‏بينيم كه در ميان تمامي موجودات هستي يك ارتباط وجودي هست ، چون بعضي علت بعض ديگرند ، و بعضي شرط و يا معد بعضي ديگرند ، و ارتباط درميان علت و معلول ، شرط و


ترجمة الميزان ج : 15ص :192


مشروط ، و معد و مستعد قابل انكار نيست ، و اين ارتباط باعث شده يكنوع اتحاد و اتصال در ميان موجودات برقرار شود ، در نتيجه دست بر سر هر موجودي بگذاريم با اينكه او را جداي از ساير موجودات مي‏بينيم ، ولي مي‏دانيم كه اين جدايي به طور مطلق و از هر جهت نيست ، بلكه اگر وجود متعين او را در نظر بگيريم مي‏بينيم كه در تعينش مقيد به تمامي موجوداتي است كه دست به دست هم داده ، و او را متعين كرده .


مثلا انسان كه در مثال گذشته او را فرزند فرض كرديم از نظر وجه قبلي موجودي بود مستقل و مطلق ولي موجودي شد متوقف بر علل و شرايط بسيار ، كه خداي تعالي يكي از آنها است ، پس از نظر اين وجه هويتي است مقيد به تمامي موجوداتي كه در تعين او دخالت دارند ، مثلا حقيقت زيد كه پسر پدري به نام جواد ، و مادري به نام فاطمه است ، و در فلان روز از تاريخ و در فلان نقطه از كره زمين به دنيا آمده ، و چند خواهر و برادر قبل از او بوده‏اند ، و چند تن ديگر بعد از او متولد شده‏اند ، و چه كساني مقارن وجود او به وجود آمده‏اند ، همه اين نامبردگان و آنچه نام برده نشد ، و در تعين اين فرد از انسان دخالت دارند در تشكيل حقيقت زيد دست دارند .


پس حقيقت زيد عبارت است از چنين چيزي ، و اين هم از بديهيات است كه چيزي كه چنين حقيقتي دارد جز به واجب به هيچ چيز ديگري توقف ندارد ، و چون چنين است پس خداي تعالي علت تامه او است ، و علت تامه هم چيزي است كه توقفي بر غير خود و احتياجي به غير مشيت خود ندارد ، و قدرت او تبارك و تعالي نسبت به وي مطلق است ، و مشروط و مقيد به چيزي نيست و اين همان حقيقتي است كه آيه شريفه يخلق الله ما يشاء ان الله علي كل شي‏ء قدير به آن اشاره مي‏كند .


لقد انزلنا آيات مبينات و الله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم منظور از اين آيات مبينات همان آيه نور و آيات بعد از آن است ، كه صفت نور خداي تعالي را بيان مي‏كرد ، و صراط مستقيم آن راهي است كه غضب خدا و ضلالت شامل راهروان آن نمي‏شود ، همچنان كه فرمود : اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين ، كه سخن در تفسير آن در سوره حمد گذشت .


و اينكه در آخر آيه فرمود : و الله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم سبب شد كه جمله لقد انزلنا آيات مبينات را مقيد به قيد اليكم نكرد ، چون مي‏خواست دنبال آن


ترجمة الميزان ج : 15ص :193


مشيت مطلق خود را نسبت به هدايت هر كس ( نه تنها مخاطبين عصر نزول ) ، بيان كند ، به خلاف چند آيه كه فرمود : لقد انزلنا اليكم آيات مبينات و مثلا من الذين خلوا من قبلكم و موعظة للمتقين .


چون اگر در آيه مورد بحث مي‏فرمود : لقد انزلنا اليكم آيات مبينات و الله يهدي چنين به ذهن مي‏رسيد كه اين بيان لفظي همان هدايت به سوي صراط مستقيم است و عموم مخاطبين به صرف شنيدن آيات قرآني به سوي صراط مستقيم هدايت شده‏اند ، با اينكه در ميان آن شنوندگان ، منافقين و كساني كه دلهايي بيمار داشتند بودند ( و خدا داناتر است) .


بحث روايتي


در كتاب توحيد به سند خود از عباس بن هلال روايت كرده كه گفت : از حضرت رضا (عليه‏السلام‏) معناي آيه الله نور السموات و الارض را پرسيدم ، فرمود : يعني هادي اهل آسمانها و هادي اهل زمين است .


و در روايت برقي فرمود : منظور هدايت كساني است كه در آسمانها و زمينند .


مؤلف : اگر مراد از اين هدايت ، هدايت خاص باشد كه گفتيم به سوي سعادت ديني است كه در اين صورت كلام امام تفسير آيه است به مرتبه‏اي از معنا ، و اگر مراد از آن هدايت عام باشد كه به معناي رساندن هر موجودي است به كمال لايق آن ، در اين صورت با مطالب گذشته ما منطبق مي‏شود .


و در كافي به سند خود از اسحاق بن جرير روايت كرده كه گفت .


زني از من درخواست كرد كه او را نزد امام صادق (عليه‏السلام‏) ببرم ، من از آن جناب برايش اجازه خواستم ، اجازه داد و زن وارد شد ، در حالي كه كنيز آزاد شده‏اش نيز با او بود ، پرسيد يا ابا عبد الله اينكه خداي تعالي فرموده : زيتونة لا شرقية و لا غربية منظورش چيست ؟ فرمود : اي زن ! خداي تعالي اين مثل را براي درخت نزده بلكه براي بني آدم زده .


و در تفسير قمي به سند خود از طلحة بن زيد از جعفر بن محمد از پدرش (عليهماالسلام‏) روايت كرده كه در تفسير اين آيه فرمود : ابتدا نور خود را ذكر كرد و فرمود : مثل نوره يعني


ترجمة الميزان ج : 15ص :194


هدايتش در قلب مؤمن ، كمشكوة فيها مصباح و مصباح جوف مؤمن است و قنديل قلب او و مصباح نوري است كه خدا در قلب مؤمن نهاده .


يوقد من شجرة مباركة فرمود : شجره خود مؤمن است زيتونة لا شرقية و لا غربية فرمود : بالاي كوه كه لا غربيه يعني شرق ندارد ، و لا شرقيه يعني غربي برايش نيست ، چون وقتي آفتاب طلوع كند از بالاي آن طلوع مي‏كند ، و چون غروب مي‏كند باز از بالاي آن غروب مي‏كند يكاد زيتها يضي‏ء نزديك است كه نور دل او خودش روشن شود ، بدون اينكه كسي با او سخني بگويد ( و او را هدايت كند ) .


نور علي نور واجبي بالاي واجبي ديگر و سنتي بالاي سنتي ديگر ، يهدي الله لنوره من يشاء خدا هر كه را بخواهد به واجبات و سنت‏هاي خود هدايت مي‏كند ، و يضرب الله الامثال للناس كه يكي همين مثلي است كه براي مؤمن زده .


آنگاه فرمود : پس مؤمن در پنج نور قرار دارد و در آنها آمد و شد مي‏كند ، مدخلش نور ، مخرجش نور ، علمش نور ، كلامش نور و مصيرش در روز قيامت به سوي بهشت نور است ، من عرضه داشتم : اينها مي‏گويند اين مثل ، مثل براي نور خدا است ، فرمود : سبحان الله ، خدا كه مثل ندارد ، مگر خودش نفرموده : فلا تضربوا لله الامثال - براي خدا مثل نزنيد ؟ .


مؤلف : اين حديث مؤيد بيان قبلي ما است كه در تفسير آيه گذرانديم ، و امام (عليه‏السلام‏) در تفسير آيه به بيان بعضي از فقرات آن اكتفاء كرده به اين كه پاره‏اي از مصاديق برايش آورده ، مثل مصاديقي كه در ذيل جمله يكاد زيتها يضي‏ء و ذيل جمله نور علي نور بيان داشت .


و اما اينكه از در تعجب فرمود : سبحان الله خدا مثل ندارد ، منظور امام اين بوده كه مثل در آيه ، مثل براي نور خدا كه اسم خدا است و براو حمل مي‏شود نيست ، چون اگر مثل براي او باشد ، لازم مي‏آيد كه درباره خدا قائل به حلول و يا انقلاب شويم ، ( چون معناي آيه اين مي‏شود كه خدا كه نور است در آسمان و زمين حلول كرد و يا اصلا خود آسمان و زمين شده ) و خدا منزه از اين معاني است بلكه مثل مذكور مثل نوري است كه خدا به آسمانها و زمين افاضه كرده ، و اما ضمير در جمله مثل نوره اشكالي پديد نمي‏آورد ، چون هيچ عيبي ندارد كه ضمير مذكور به خود خداي تعالي بر گردد و در عين حال معناي صحيح هم محفوظ باشد .



ترجمة الميزان ج : 15ص :195


و در توحيد است كه ازامام صادق (عليه‏السلام‏) روايت شده كه از آيه الله نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح سوال شد ، حضرت فرمود : اين مثلي است كه خدا براي ما اهل بيت زده كه پيغمبر و ائمه (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از ادله خدا و آيات اويند ، آياتي كه مردم به وسيله آن به سوي توحيد و مصالح دين و شرايع اسلام و سنن و فرائض هدايت مي‏شوند و لا قوة الا بالله العلي العظيم .


مؤلف : اين روايت از قبيل اشاره به بعضي مصاديق است و آن افضل مصاديق است كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و طاهرين از اهل بيت آن جنابند ، و گرنه آيه شريفه به ظاهرش شامل غير ايشان نيز مي‏شود و انبياء و اوصياء و اولياء همه را شامل مي‏گردد .


بله ، عموميت آيه اين قدر هم نيست كه همه مؤمنين را هم شامل شود ، چون در وصف مصاديق صفاتي را قيد كرده كه شامل همه نمي‏شود ، مانند اينكه بيع و تجارت ايشان را از ياد خدا غافل نمي‏سازد و معلوم است كه غير نام بردگان هر قدر هم ايمانشان كامل باشد باز دچار غفلت مي‏شوند .


روايات متعددي هم از طرق شيعه وارد شده كه مفردات آيه نور را به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و اهل بيت او تطبيق مي‏كند و اين البته صرف تطبيق است نه تفسير ، دليل اينكه تطبيق است نه تفسير ، اختلاف اين روايات است ، مثلا در روايت كليني در روضه كافي كه به سند خود از جابر از ابي جعفر (عليه‏السلام‏) آورده ، آمده كه مشكاة قلب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مصباح نوري است كه علم در آن است و زجاجه علي و يا قلب علي (عليه‏السلام‏) و شجره مباركه زيتونه - كه نه شرقي است و نه غربي - ابراهيم خليل (عليه‏السلام‏) است ، كه نه يهودي بود و نه نصراني ، و جمله يكاد زيتها يضي‏ء را معنا كرده كه نزديك است اولاد ايشان به نبوت سخن گويند ، و لو فرشته وحيي به ايشان نازل نشود .


ولي در روايتي كه توحيد به سند خود از عيسي بن راشد از امام باقر (عليه‏السلام‏) آورده ، آمده است كه مشكاة نور علم در سينه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و زجاجه سينه علي (عليه‏السلام‏) است كه يكاد زيتها يضي‏ء و لو لم تمسسه نار نزديك است عالم از آل محمد به علم تكلم كند قبل از آنكه سؤال شود ، نور علي نور امامي است كه مؤيد به نور علم


ترجمة الميزان ج : 15ص :196


و حكمت است كه بعد از امامي ديگر از آل محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قرار دارد .


و در روايت كافي به سند خود از صالح بن سهل همداني ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) آمده كه مشكاة فاطمه (عليهاالسلام‏) و مصباح حسن و زجاجه حسين (عليه‏السلام‏) و شجره مباركه ابراهيم خليل (عليه‏السلام‏) و نه شرقي و نه غربي يهودي و نصراني نبودن آن حضرت ، و نور علي نور امامي بعد از امام ديگر است ، و يهدي الله لنوره من يشاء معنايش اين است كه خدا هر كه را بخواهد به سوي اين ائمه راهنمايي مي‏كند .


و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از ابي هريره از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده كه در معناي زيتونة لا شرقية و لا غربية فرمود : قلب ابراهيم است كه نه يهودي بود و نه نصراني .


مؤلف : اين نيز از باب ذكر بعضي مصاديق است كه نظيرش از طرق شيعه از بعضي ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) گذشت .


و در همان كتاب است كه ابن مردويه از انس بن مالك و بريده روايت كرده كه گفتند : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وقتي آيه في بيوت اذن الله ان ترفع را خواند ، مردي برخاست و پرسيد : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ! اين كدام بيوت است ؟ فرمود : بيوت انبياء .


پس ابو بكر برخاست و گفت : يا رسول الله ! لابد يكي از اين بيتها بيت علي و فاطمه است ؟ فرمود : بله ، از بهترين آن بيوت است .


مؤلف : اين روايت را صاحب مجمع البيان نيز به طور مرسل از آن جناب نقل كرده .


و همين معنا را قمي در تفسير خود به سند خويش از جابر از امام باقر (عليه‏السلام‏) به اين عبارت آورده : منظور از اين بيوت ، بيوت انبياء است ، كه بيت علي (عليه‏السلام‏) نيز يكي از آنها است و به هر حال اين روايت و آن روايت همه از قبيل ذكر بعضي مصاديق است ، چنانچه گذشت .



ترجمة الميزان ج : 15ص :197


و در نهج البلاغه از كلام علي (عليه‏السلام‏) آمده كه وقتي آيه رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله را تلاوت كرد ، فرمود : و براي ذكر ، اهلي است كه از دنياي خود به جاي هر چيز ديگري ذكر را بر گزيدند ، آنچنان كه هيچ تجارت و بيعي ايشان را در طول زندگي از آن باز نمي‏دارد ، ايشان همواره سايرين را نيز بدان دعوت نموده و با تذكر كلمات و اندرزهايي كه از محارم خدا نهي مي‏كند غافلان را اندرز مي‏دهند ، امر به عدل و قسط مي‏كنند و خود قبل از هر كس فرمانبر آن چيزي هستند كه به آن امر مي‏كنند و از آنچه ديگران را نهي مي‏كنند باز مي‏ايستند .


گويي راه دنيا به سوي آخرت را طي كرده ، و به ماوراي دنيا رسيده و آن را مشاهده كرده‏اند ، و گويي كه به غيب‏هاي اهل برزخ در تمام مدتي كه در آن ماندگار مي‏باشد مشرف هستند و آنها را مي‏بينند ، و قيامت عذاب خود را بر آنان محقق ساخته ، و لذا پرده آن را براي اهل دنيا كنار مي‏زنند ، حتي گويي آنان مي‏بينند چيزهايي را كه مردم نمي‏بينند ، و مي‏شنوند چيزهايي را كه مردم نمي‏شنوند .


و در مجمع البيان در ذيل آيه رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع گفته كه : از ابي جعفر و ابي عبد الله (عليه‏السلام‏) روايت شده كه اين رجال مردمي هستند كه وقتي موقع نماز مي‏رسد تجارت را رها كرده به سوي نماز روانه مي‏شوند ، و اينها اجرشانعظيم‏تر است از كساني كه اصلا تجارت نمي‏كنند .


مؤلف : يعني تجارت نمي‏كنند ، و مشغول ذكر خدايند ، همچنان كه در روايات ديگر نيز اين طور آمده .


و در الدر المنثور است كه ابن مردويه و غير او از ابو هريره و از ابو سعيد خدري از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده كه در ذيل آيه رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله فرموده : اينان كسانيند كه در زمين به طلب رزق و فضل خدا سفر مي‏كنند .


مؤلف : گويا روايت ناقص نقل شده ، و تمام آن در نقلي است كه از ابن عباس روايت شده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : مردمي بودند كه در جستجوي فضل خدا مشغول خريد و فروش بودند ، و چون مي‏شنيدند كه نداي نماز را در دادند آنچه در دست داشتند مي‏انداختند ، و به سوي مسجد از جابر خاسته نماز مي‏خواندند .


و در مجمع در ذيل جمله و الله سريع الحساب روايت كرده كه از امير المؤمنين


ترجمة الميزان ج : 15ص :198


(عليه افضل الصلوة و السلام ) پرسيدند : چگونه خدا در يك حال به حساب همه مردم مي‏رسد ؟ فرمود همان طور كه در آن واحد رزق همه را مي‏دهد .


و در روضه كافي به سند خود از مسعدة بن صدقه از امام صادق (عليه‏السلام‏) از پدرش از امير مؤمنان (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : خداي تعالي ابرها را غربال باران قرار داد ، و ابر تگرگ را آب مي‏كند ، تا به هر چيز و هر كس مي‏رسد صدمه نزند ، و آنچه به صورت تگرگ و صاعقه مي‏آيد عذاب خدا است ، كه به هر قومي بخواهد مي‏فرستد .


و در تفسير قمي در ذيل آيه فمنهم من يمشي علي بطنه و منهم من يمشي علي رجلين و منهم من يمشي علي اربع از امام (عليه‏السلام‏) نقل كرده كه فرمود : آنكه با دو پا مي‏رود انسان است ، و آنچه با شكم مي‏رود مارهايند ، و آنچه باچهار پا مي‏روند چهار پايانند ، و امام صادق (عليه‏السلام‏) اضافه فرمود كه : بعضي ديگر هستند كه با بيش از چهار پا راه مي‏روند