ادامه ی تفسیر وترجمه ی سوره نور آیات 46 - 27
يخافون يوما تتقلب فيه القلوب و الابصار - منظور از اين روز ، روز قيامت است .
و مراد از قلوب و ابصار دلها و ديدگان عموم مردم - اعم از مؤمن و كافر - است ، براي اينكه اين دو كلمه در آيه شريفه به صيغه جمع ، و با الف و لام آمده كه افاده عموم ميكند .
و اما علت تقلب قلوب و ابصار ، از آياتي كه در وصف روز قيامت آمده بر ميآيد كه
ترجمة الميزان ج : 15ص :178
اين تقلب به خاطر ظهور حقيقت و كنار رفتن پردهها ازروي حقايق است ، مانند آيه فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد و آيه و بدا لهم من الله ما لم يكونوا يحتسبون و آياتي ديگر .
در نتيجه اين تقلب دلها و ديدگان در آن روز از مشاهده و رؤيت دنيايي كه خاصيتش غفلت از خدا و حق و حقيقت است به سوي سنخ ديگري از مشاهده و رويت متصرف ميشود ، و آن عبارت است از رؤيت به نور ايمان و معرفت كه مؤمن آن روز با نور پروردگارش بينا ميگردد ، در نتيجه چشمش به كرامتهاي خدا ميافتد ، بر خلاف كفار كه آن روز از جهت اين نور كورند .
و جز آنچه مايه بدبختي ايشان است نميبينند ، همچنان كه درباره آن روز فرموده : و اشرقت الارض بنور ربها و نيز فرموده : يوم تري المؤمنين و المؤمنات يسعي نورهم بين ايديهم و بايمانهم و نيز فرموده : و من كان في هذه اعمي فهو في الآخرة اعمي و همچنين فرموده : وجوه يومئذ ناضرة الي ربها ناظرة و نيز فرموده : كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون .
از آنچه گذشت چند نكته روشن گرديد : اول ، علت اينكه در ميان همه اوصاف قيامت ، صفت تقلب قلوب و ابصار را ذكر فرمود اين است كه منظور آيه بيان آن وسيلهاي است كه بايد با آن ، به سوي هدايت خدا به نورش كه همان نور ايمان و معرفت و نور مخصوص به روز قيامت و بينايي در آن روز است توسل جست ، و معلوم است كه در چنين مقامي از ميان صفات قيامت مناسبتر همان تقلب قلوب و ابصار ميباشد .
دوم اينكه : مراد از قلوب و ابصار جانها و بصيرتها است .
سوم اينكه : توصيف روز قيامت به دو صفت تقلب قلوب و تقلب ابصار به منظور
ترجمة الميزان ج : 15ص :179
بيان علت خوف است ، زيرا اهل اين خانه از اين نظر از روز قيامت ميترسند كه در آن روز دلها و ديدهها زير و رو ميگردد و از اين تقلب بيم دارند ، چون يكي از دو طرف محروم شدن از نور خدا و از نظر به كرامت او است ، كه خود شقاوت دائمي و عذاب جاوداني است .
پس اهل اين خانه در حقيقت از خودشان ميترسند .
ليجزيهم الله احسن ما عملوا و يزيدهم من فضله و الله يرزق من يشاء بغير حساب ظاهرا لام در جمله ليجزيهم لام غايت باشد ، و آنچه در خلال كلام ذكر كرده اعمال صالح و اجر جميل بر هر عمل صالح است ، اعمال صالحي كه قرآن كريم آنها را توصيه كرده ، و بنابر اين معني جمله ليجزيهم احسن ما عملوا اين است كه خداي تعالي به ايشان در مقابل هر عمل صالحي كه در هر باب كردهاند پاداش بهترين عمل در آن باب را ميدهد ، و برگشت اين حرف به اين ميشود كه خدا عمل ايشان را پاك ميكند ، تا بهترين عمل شود و بهترين پاداش را داشته باشد ، به عبارتي ديگر در اعمال صالح ايشان خردهگيري نميكند ، تا باعث نقص عمل و انحطاط ارزش آن شود ، در نتيجه عمل حسن ايشان احسن ميشود .
مؤيد اين معنا جمله ذيل آيه است كه ميفرمايد : و الله يرزق من يشاء بغير حساب براي اينكه ظاهر اين جمله اين است كه خداي تعالي در حساب حسنات ايشان سختگيري و دقت نميكند ، و از جهات نقصي كه ممكن است داشته باشد صرف نظر مينمايد ، و حسن را ملحق به احسن ميكند .
كلمه فضل در جمله و يزيدهم من فضله به معناي عطاء است ، و اين خود نص در اين است كه خداي تعالي از فضل خودش آنقدر ميدهد كه در برابر اعمال صالح قرار نميگيرد ، بلكه بيشتر از آن است ، از اين آيه روشنتر آيه ديگري است كه در جاي ديگر آمده و ميفرمايد : لهم ما يشاؤن فيها و لدينا مزيد چون ظاهر آن اين است كه آن بيشتري امري است ماوراي خواسته آنان ، و مافوق آنچه كه ايشان هوس آن كنند .
اين نكته را هم بگوييم كه در قرآن كريم در موارد متعددي اجر صالحان را منوط به خواسته خود آنان كرده ، از آن جمله مثلا ميفرمايد : اولئك هم المتقون ، لهم ما يشاؤن عند ربهم ذلك جزاء المحسنين و نيز فرموده : ام جنة الخلد التي وعد المتقون كانت لهم جزاء
ترجمة الميزان ج : 15ص :180
و مصيرا ، لهم فيها ما يشاؤن خالدين و نيز فرموده : لهم فيها ما يشاؤن كذلك يجزي الله المتقين .
پس اين پاداش زيادي غير از پاداش اعمال است و از آن عاليتر و عظيمتر است ، چون چيزي نيست كه خواسته انسان به آن تعلق گيرد و يا با سعي و كوشش به دستش آورد ، و اين عجيبترين وعدهاي است كه خدا به مؤمنين داده ، و ايشان را به آن بشارت ميدهد ، پس شما خواننده عزيز هم در آن دقت بيشتري بكنيد .
و الله يرزق من يشاء بغير حساب - اين جمله استينافي يعني ابتدايي و اول كلام ميباشد ، و برگشت آن به تعليل دو جمله قبل است به مشيت خدا ، نظير جمله يهدي الله لنوره من يشاء كه در سابق بيانش گذشت .
و حاصلش اين است كه ايشان اعمال صالحي انجام دادند و اجري كه دارند برابر عملشان است ، همچنان كه ظاهر آيه و توفي كل نفس ما عملت و آيات ديگري نظير آن همين است و ليكن خداي تعالي در برابر هر عملي از اعمال حسنهشان كه كردهاند پاداش بهترين عملي كه در آن باب هست به ايشان ميدهد ، بدون اينكه در حسابشان مداقهاي بكند ، و اين موهبت فضلي است از ناحيه خدا ( بدون اينكه بنده مستحق آن باشد ) تازه از اين بالاتر هم ميدهد ، و آن چيزي است كه آنقدر اعلي و ارفع است كه درك و شعور بشري از تصور آن عاجز است ، اصلا تصورش را هم نميتواند بكند ، و در نتيجه آن را نميخواهد ، و اين نيز موهبتي و رزقي است حساب نشده .
و رزق از ناحيه خدا صرف موهبت است ، بدون اينكه بنده مرزوق ، چيزي از آن را مالك باشد ، و يا مستحق و طلبكار از خدا باشد ، اين خدا است كه ميتواند به هر كس هر چه بخواهد از آن رزق ارزاني بدارد .
چيزي كه هست خدا خودش وعده داده ، و بر انجاز وعدهاش سوگند هم خورده وفرموده : فورب السماء و الارض انه لحق و با اين وعده مؤكد ايشان را مالك استحقاق اصل زرق كرده ، يعني همان مقداري كه پاداش اعمالشان باشد و اما بيشتر از آن را تمليك ايشان
ترجمة الميزان ج : 15ص :181
نكرده ، لذا ميتواند و اختيار دارد كه آن زايد را به هر كس بخواهد اختصاص دهد ، بنابر اين هيچ علتي جز مشيت او براي آن نيست ، و اين بحث تتمهاي دارد كه به زودي در بحث مستقلي بدان ميرسيم - ان شاء الله .
و الذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعة يحسبه الظمان ماء ... كلمه سراب به معناي لمعان و برقي است كه در بيابانها از دور به شكل لمعان آب به نظر ميرسد ، ولي حقيقتي ندارد ، يعني آب نيست .
و كلمه قيع و قاع به معناي سر زمينهاي مسطح است ، و مفرد آنها قيعه و قاعه است ، مانند كلمات تينه و تمره ، كه مفرد تين و تمرند .
و كلمه ظمان به معناي عطشان است .
بعد از آنكه خداي سبحان نام مؤمنين را برد و ايشان را توصيف كرد به اينكه در خانههايي معظم ذكر خدا ميكنند و تجارت و بيع ، ايشان را از ياد خدا غافل نميسازد ، و خدا كه نور آسمانها و زمين است ايشان را به اين خاطر ، به نور خود هدايت ميكند و به نور معرفت خود گرامي ميدارد اينك در اين آيه نقطه مقابل مؤمنين يعني كفار را يادآوري كرده ، اعمالشان را يكبار به سراب تشبيه ميكند كه هيچ حقيقتي نداشته و غايت و هدفي كه بدان منتهي شود ندارد ، و بار ديگر توصيف ميكند به اينكه همچون ظلمتهاي روي هم افتاده است ، به طوري كه هيچ راه براي نور در آنها نيست ، به كلي جلو نور را ميگيرد ، آيه مورد بحث در بردارنده وصف اول و آيه بعدياش متضمن وصف دوم است .
پس اينكه فرمود و الذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعة يحسبه الظمان ماء حتي اذا جاءه لم يجده شيئا اعمال ايشان را تشبيه كرده به سرابي در زمين هموار كه انسان آن را آب ميپندارد ، ولي حقيقتي ندارد ، و آثاري كه بر آب مترتب است بر آن مترتب نيست ، رفع عطش نميكند ، و آثار ديگر آب را ندارد ، اعمال ايشان هم از قربانيها كه پيشكش بتها ميكنند ، و اذكار و اورادي كه ميخوانند ، و عبادتي كه در برابر بتها ميكنند ، حقيقت ندارد ، و آثار عبادت بر آن مترتب نيست .
و اگر فرمود : تشنه آن را آب ميپندارد با اينكه سراب از دور به نظر هر كسي آب ميآيد چه تشنه و چه سيراب ، براي اين بود كه هدف در اين آيه بيان رفتن به سوي سراب است ، و جز اشخاص تشنه كسي به دنبال سراب نميرود ، او است كه از شدت تشنگي به اين اميد به راه ميافتد كه شايد در آنجا آبي كه رفع عطشش كند به دست آورد ، و همچنان ميرود ولي آبي نميبيند .
و اگر نفرمود همچنان ميرود تا به آن برسد بلكه فرمود : تا نزد آن سراب بيايد،
ترجمة الميزان ج : 15ص :182
براي اشاره به اين نكته است كه گويا در آن جا كسي انتظار آمدن او را ميكشد ، و ميخواهد كه بيايد ، و او خداي سبحان است ، و به همين جهت در رديف آن فرمود : و وجد الله عنده ، فوفيه حسابه - خدا را نزد آن سراب مييابد ، خدا هم حسابش را تمام و كامل ميدهد .
و نتيجه اين تعبير اين شده كه اين كفار هدفشان از اعمالشان اين است كه به آن غايتي برسند كه فطرت و جبلتشان ايشان را به سوي آن روانه ميكند ، آري هر انساني هر عملي كه ميكند به حكم فطرت و جبلت هدفش سعادت است ، ولي ايشان را اعمالشان به چنين هدفي نميرساند .
و آن آلهه هم كه اينان با پرستش آنها پاداش نيكي ميجويند حقيقت ندارند ، بلكه آن اله كه اعمال ايشان به او منتهي ميشود ، و او به اعمال ايشان احاطه داشته و جزا ميدهد خداي سبحان است ، و بس ، و حساب اعمالشان را به ايشان ميدهد .
و اينكه در آيه فرمود : فوفيه توفيه حساب كنايهاز جزاي مطابق عمل است ، جزايي كه عمل آن را ايجاب ميكند ، و رساندن آن به صاحب عمل به آن مقدار كه مستحق آن است .
بنابر اين در آيه شريفه اعمال تشبيه شده به سراب ، و صاحبان اعمال تشبيه شدهاند به تشنهاي كه نزد خود ، آب گوارا دارد ، ولي از آن روي گردانيده دنبال آب ميگردد ، هر چه مولايش به او ميگويد : آب حقيقي كه اثر آب دارد اين است ، بخور تا عطشت رفع شود ، و او را نصيحت ميكند قبول نميكند و در عوض در پي سراب ميرود و نيز رسيدن مرگ و رفتن به لقاء خدا تشبيه شده به رسيدن به سراب ، در حالي كه مولايش را هم آنجا مييابد ، همان مولا كه او را نصيحت ميكرد ، و به نوشيدن آب گوارا دعوت مينمود .
پس مردمان كفر پيشه از ياد پروردگارشان غافل شدند ، و اعمال صالح را كه رهنماي به سوي نور او است ، و ثمره آن سعادت ايشان است ، از ياد بردند و پنداشتند كه سعادتشان در نزد غير خدا ، و آلههاي است كه به غير خدا ميخوانند ، و در سايه اعمالي است كه خيال ميكردند ايشان را به بتها تقرب ميبخشد ، و به همين وسيله سعادتمند ميگردند ، و به خاطر همين پندار غلط سرگرم آن اعمال سرابي شدند ، و نهايت قدرت خود را در انجام آن گونه اعمال به كار زده ، عمر خود را به پايان رساندند ، تا اجلهايشان فرا رسيد ، و مشرف به خانه آخرت شدند ، آن وقت كه چشم گشودند هيچ اثري از اعمال خود كه اميد آن آثار را در سر ميپروراندند نديدند ، و كمترين خبري از الوهيت آلهه پنداري خود نيافتند ، و خدا حسابشان را كف دستشان نهاد ، و خدا سريع الحساب است .
و الله سريع الحساب - اين به خاطر اين است كه احاطه علم او به قليل و كثير ، حقير و خطير ، دقيق و جليل ، متقدم و متاخر به طور مساوي است .
ترجمة الميزان ج : 15ص :183
اين را هم بايد از نظر خواننده دور نداريم كه آيه شريفه هر چند ظاهرش بيان حال كفار از اهل هر ملت و مخصوصا مشركين از وثنيها است ، و ليكن بياني كه دارد در ديگران هم كه منكر صانع هستند جريان دارد ، براي اينكه انسان هر كس كه باشد براي زندگي خود هدف و سعادتي قائل است .
و هيچ ترديدي ندارد كه رسيدن به هدفش به وسيله سعي و عملش صورت ميگيرد ، اگر معتقد به وجود صانعي براي عالم باشد ، و او را به وجهي از وجوه مؤثر در سعادت خود بداند ، قهرا براي تحصيل رضاي او و رستگاري خويش و رسيدن به آن سعادتي كه صانع برايش تقدير نموده ، متوسل به اعمال صالح ميگردد .
و اما اگر قائل به وجود صانع نباشد و غير او را مؤثر در عالم بداند ، ناگزير عمل خود را براي چيزي انجام ميدهد كه او را مؤثر ميداند .
كه ياد هراست يا طبيعت و يا ماده ، تا آن را متوجه سعادت دنيوي خود كند ، دنيايي كه به اعتقاد او ديگر ماورايي ندارد .
پس اين دسته مؤثر در سعادت حيات دنياي خويش را غير خدا ميدانند ( در حالي كه غير از او مؤثري نيست ) و معتقدند كه مساعي دنيايي ايشان را به سعادتشان ميرساند ، در حالي كه آن سعادت جز سرابي نيست ، و هيچ حقيقت ندارد ، و ايشان همچنان سعي ميكنند و عمل انجام ميدهند تا آنچه از اعمال برايشان مقدر شده تمام شود ، يعني اجلشان فرا رسد ، آن وقت است كه هيچ يك از اعمال خويش را نمييابند و بر عكس به عيان مييابند كه آنچه از اعمال خود اميد ميداشتند جز تصوري خيالي يا رؤيايي پريشان نبود .
آن وقت است كه خدا حسابشان را ميدهد ، و خدا سريع الحساب است .
او كظلمات في بحر لجي يغشيه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ... در اين آيه اعمال كفار را تشبيه ديگري كرده تا معلوم شود كه آن اعمال ، حجابهايي متراكم و ظلمتهايي است بر روي دلهايشان كه نميگذارد نور معرفت به دلها رخنه كند .
و اين مساله كه كفار در ظلمتها قرار دارند در قرآن كريم مكرر آمده ، مانند آيه و الذين كفروا اولياؤهم الطاغوت يخرجونهم من النور الي الظلمات و آيه كمن مثله في الظلمات ليس بخارج منها و آيه كلا بل ران علي قلوبهم ما كانوا يكسبون كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون .
ترجمة الميزان ج : 15ص :184
جمله : او كظلمات في بحر لجي عطف است بر كلمه سراب كه در آيه قبلي بود ، و كلمه بحر لجي به معناي درياي پر موجي است كه امواجش همواره در آمد و شد است و لجي منسوت به لجه دريا است كه همان تردد امواج آن است .
و معناي جمله اين است كه اعمال كفار چون ظلمتهايي است كه در درياي مواج قرار داشته باشد .
يغشيه موج من فوقه موج من فوقه سحاب - اين جمله نيز صفت آن دريا است ، و بدان منظور است كه ظلمت درياي مفروض را بيان ميكند ، و بيانش اين است كه بالاي آن ظلمت موجي و بالاي آن موج ، موج ديگري و بالاي آن ابري تيره قرار دارد ، كه همه آنها دست به دست هم داده و نميگذارند آن تيره روز از نور آفتاب و ماه و ستارگان استفاده كند .
ظلمات بعضها فوق بعض - مراد از ظلمات ظلمتهاي روي هم قرار گرفته است ، نه چند ظلمت از هم جدا .
و براي تاكيد همين مطلب فرموده : اذا اخرج يده لم يكد يريها آنقدر ظلمتها روي هم متراكم است كه اگر فرضا دست خود را از ظلمت اولي در آورد آن را نميبيند .
و وجه اين تاكيد اين است كه هيچ چيزي به انسان نزديكتر از دست خود انسان نيست ، و او اگر بتواند چيزي را ببيند دست خود را بهتر از ساير اعضايش ميتواند ببيند ، چون هر عضو ديگري را بخواهد ببيند بايد خم شود ، ولي دست را تا برابر چشم بلند ميكند ، ميبيند ، با اين حال اگر كسي در ظلمتي قرار داشته باشد كه حتي دست خود را نبيند ، معلوم ميشود كه آن ظلمت منتها درجه ظلمت است .
پس اين كفار كه به سوي خدا راه ميپيمايندو بازگشتشان به سوي او است ، از نظر عمل مانند كسي هستند كه سوار بر درياي مواج شده باشد ، كه بالاي سرش موجي و بالاي آن موج ديگري و بالاي آن ابري تيره باشد ، چنين كسي در ظلمتهايي متراكم قرار دارد كه ديگر ما فوقي براي آن ظلمت نيست ، و به هيچ وجه نوري ندارد كه از آن روشن شده ، راه به سوي ساحل نجات پيدا كند .
و من لم يجعل الله له نورا فما له من نور - در اين جمله نور را از ايشان اينگونه نفي كرده كه چطور ميتوانند نور داشته باشند ؟ و حال آنكه دهنده نور ، خدا است كه نور هر چيزي است ، و اگر او براي چيزي نور قرار ندهد نور نخواهد داشت ، چون غير از خدا نور دهنده ديگري نيست .
ا لم تر ان الله يسبح له من في السموات و الارض و الطير صافات ... بعد از آنكه خداي سبحان خود را نوري خواند كه آسمان و زمين از آن نور ميگيرند و
ترجمة الميزان ج : 15ص :185
اينكه او مؤمنين را به نور زايدي اختصاص ميدهد ، و كفار از اين نور بهرهاي ندارند ، اينك در اين آيه و چهار آيه بعد شروع كرده به استدلال و احتجاج بر اين مدعا .
اما دليل نور آسمان و زمين بودن خدا اين است كه آنچه در آسمانها و زمين است وجود خود را از پيش خود نياورده ، و از كس ديگري هم كه در داخل آن دو است نگرفتهاند ، چون آنچه در داخل آسمانها و زمين است در فاقه و احتياج مثل خود ميباشد ، پس وجود آنچه در آسمانها و زمين است از خدايي است كه همه احتياجات به درگاه او منتهي ميشود .
بنابر اين وجود آنچه در آن دو است همانطور كه خود را نشان ميدهد نشان دهنده موجد خويش نيز هست .
پس وجود وي نوري است كه هر چيز به وسيله آن نور ميگيرد ، و در عين حال دلالت بر منور خويش هم دارد ، پس در اين عالم نوري هست كه همه چيز از او نور ميگيرد ، پس هر چيزي كه در اين عالم است دلالت ميكند بر اينكه در ماورايش چيزي است كه منزه از ظلمت است ، آن ظلمتي كه خود آن چيز داشت ، و منزه از حاجت و فاقهاي است كه در خود آن هست و منزه از نقص است كه از خود منفك شدني نيست .
اين زبان حال و مقال تمامي موجودات عالم است و همان تسبيحي است كه خداي تعالي به آسمان و زمين و آنچه در آن است نسبت ميدهد ، و لازمه آن نفي استقلال از تمامي موجودات غير از خدا ، و نفي هر اله و مدبر و ربي غير از خدا است.
و به همين معنا اشاره ميكند كه ميفرمايد : ا لم تر ان الله يسبح له من في السموات و الارض و الطير صافات كل قد علم صلاته و تسبيحه، و با آن احتجاج ميكند بر اينكه خدا نور آسمانها و زمين است ، چون نور - همان طور كه مكرر گفته شد - چيزي است كه هر شيئي محتاج و گيرنده نوري را روشن ميكند ، و سپس با ظهور خود دلالت ميكند بر مظهرش ، و خداي تعالي هم اشياء را با ايجاد خود وجود و ظهور ميدهد و سپس بر ظهور وجود خود دلالت ميكند .
آيه شريفه بيان خود را با اشاره به لطايفي تكميل ميكند : اول اينكه : عقلاي آسمانها و زمين و مرغان صف زن در فضا را كه همه داراي روحند نام برده ، با اينكه تسبيح خدا اختصاص به آنان نداشت ، و به حكم و ان من شيء الا يسبح بحمده عموم موجودات تسبيحگوي خدايند .
و بعيد نيست كه اين اختصاص به ذكر ، از باب انتخاب عجائب خلقت باشد ، چون ظهور موجود عاقل كه لفظ من بر آن دلالت دارد ، از عجايب خلقت است ، آنچنان كه عقل
ترجمة الميزان ج : 15ص :186
هر خردمندي را به دهشت مياندازد ، همچنان كه صفيف مرغان صافات در جو ، از عجايب كارهاي حيوانات داراي شعور است .
و از بعضي از مفسرين بر ميآيد كه مراد از جمله من في السموات ... همه موجودات است - چه داراي عقل و چه بي عقل - و اگر به لفظ عقلا آورده به اين مناسبت بوده كه اصولا تسبيح از شؤون و وظايف دارندگان عقل است و يا براي اين خاطر بوده كه بر قوت آن دلالت ، اشاره كرده باشد ، از باب تشبيه زبان حال به زبان قال .
ولي اين نظر با اسناد علم به غير ذوي العقول نميسازد ، چون در همين آيه به صاحبان تسبيح و نماز نسبت علم داده و فرموده : همه به تسبيح نماز خود علم دارند .
دوم اينكه : كلام را با جمله ا لم تر آغاز كرد ، و اين دلالت دارد بر ظهور تسبيح موجودات و وضوح دلالت موجودات عالم بر منزه بودن خدا ، دلالت روشني كه هيچ خردمندي در آن ترديد نميكند ، چون بسيار ميشود كه علم قطعي را به رؤيت تعبير ميكنند ، همچنان كه در قرآن فرموده : ا لم تر ان الله خلق السموات و الارض كه معنايش آيا نميداني است و خطاب در آن به عموم صاحبان عقل است ، هر چند از نظر لفظ مخصوص رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) است .
ممكن هم هست خطاب ، خاص به آن جناب باشد و خداوند تسبيح موجودات در آسمانها و زمين و مرغان صف زن را به آن جناب نشان داده باشد ، چون خدا ملكوت آسمانها و زمين را به او نشان داده ، و چنين كرامتي از كسي كه بنا به روايات معتبره تسبيح سنگريزه را در كف خود به مردم نشان ميدهد ، هيچ بعدي ندارد .
سوم اينكه : آيه شريفه علم را به تمامي نامبردگان يعني همه كساني كه در آسمانها و زمينند و مرغان صف زن عموميت داده براي حيوانات هم علم قائل شده است ، و در تفسير آيه و ان من شيء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم بحثي در اين باره گذشت و تتمه گفتار در اين بحث در تفسير سوره حم سجده به زودي خواهد آمد ان شاء الله .
و اينكه بعضي گفتهاند كه : ضمير در جمله قد علم به خدا بر ميگردد نه به نامبردهگان در آيه صحيح نيست ، زيرا سياق و مخصوصا جمله بعد از آن كه ميفرمايد : و الله
ترجمة الميزان ج : 15ص :187
عليم بما يفعلون - و خدا دانا است به آنچه ميكنند با اين نظريه نميسازد .
نظير اين حرف در نادرستي ، قول بعضي ديگر است كه گفتهاند : اگر علم را به همه نامبردگان در آيه نسبت داده از باب مجاز ، و غير عالم را به منزله عالم گرفتن است ، به خاطر اينكه بيشتر دلالت كند بر تسبيح و تنزيه خدا .
چهارم اينكه : در آيه شريفه تنها تسبيح را كه از صفات جلال خدا است ذكر كرده ، با اينكه موجودات عالم تنها به منزه بودن خدا دلالت ندارند ، بلكه به همه صفات كماليهاش نيز دلالت دارند ، و در نتيجه جا داشت تحميد را هم ذكر ميكرد ، همچنان كه در آيه و ان من شيء الا يسبح بحمده هم تسبيح را كه مربوط به جلال خدا است و هم حمد را كه مربوط به كمال او است ذكر كرده .
و شايد وجه اين اختصاص اين باشد كه سياق آيات مورد بحث سياق توحيد ، و نفي شركاء است ، و اين با تنزيه بيشتر سروكار دارد ، زيرا كساني كه غير از خدا معبودهايي ميخوانند ، و يا به نوعي به غير خدا ركون و اعتماد ميكنند ، از اين نظر كافرند كه خصوصيات وجودي آن معبودها را براي خداي تعالي نيز اثبات ميكنند و نفي و رد اين اعتقاد تنها با تنزيه خدا انجام ميشود ، و حاجتي به ذكر حمد او نيست ، ( دقت بفرماييد) .
و اما مراد از نماز در جمله كل قد علم صلاته و تسبيحه دعاي موجودات است ، چون دعا عبارت است از اينكه داعي مدعو را متوجه حاجت خود كند ، حاجتي كه مدعو بي نياز از آن است بنابر اين ، اين كلمه بر تنزيه خدا بيشتر دلالت دارد تا بر تحميد و ثناي او .
پنجم اينكه : اين آيه شريفه تسبيح را به عموم ساكنان زمين نسبت ميدهد ، چه كافر و چه مؤمن و از اين تعبير معلوم ميشود كه در اين ميان دو نور است ، يكي عمومي است كه شامل همه چيز ميشود و آيات ديگري از قرآن مانند آيه ذر نيز به همين معنا دلالت دارد ، و آن آيه اين است : و اشهدهم علي انفسهم ا لست بربكم قالوا بلي شهدنا ان تقولوا يوم القيمة انا كنا عن هذا غافلين و همچنين آيه : فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد و آيات ديگر كه روي سخن در آنها به عموم انسانها است ، از عموم آنان بر ربوبيت خود و حقانيت
ترجمة الميزان ج : 15ص :188
قيامت پيمان گرفته - چه مؤمن و چه كافر - و يك نوري ديگر دارد كه آن خاص است و آيات مورد بحث به آن نظر دارد ، و آن نور مختص اوليايش از مؤمنين است .
پس نوري كه خداي تعالي با آن خلق خود را نوراني ميكند مانند رحمتي است كه با آن به ايشان رحم ميكند ، كه آن نيز دو قسم است ، يكي عمومي ، ديگري خصوصي ، درباره رحمت عمومياش فرموده : و رحمتي وسعت كل شيء و درباره رحمت خصوصياش فرموده : فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيدخلهم ربهم في رحمته و هر دو را يكجا جمع كرده و فرموده : يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و آمنوا برسوله يؤتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نورا و نوري كه در اين آيه آمده فقط در مقابل رحمت دوم از دو سهم رحمت است ، كه همان نور علي نور در آيات قبل باشد ، نه در مقابل هر دو سهم .
و الله عليم بما يفعلون - يعني خدا به آنچه ميكنند دانا است ، و مراد از آنچه ميكنند همان تسبيح ايشان است ، زيرا هر چند تسبيح موجودات در بعضي از مراحل همان وجود آنها است و ليكن به همان اعتبار كه تسبيح آنها ناميده ميشود ، فعل آنها هم خوانده ميشود .
و اينكه بعد از ذكر تسبيح موجودات ، علم خود را به آنچه ميكنند ذكر كرده ، خواسته است تا مؤمنين را ترغيب نموده و از عملشان تشكر كند ، كه خيال نكنند پروردگارشان نسبت به تسبيح ايشان بي تفاوت است ، نه ، بلكه تسبيح ايشان را ميبيند و ميشنود ، و به زودي به ايشان پاداش حسن ميدهد و نيز اعلام به تماميت حجت عليه كافران است ، چون يكي از مراتب علم او همان نامههاي اعمال و كتاب مبين است ، كه اعمال در آن ثبت ميشود ، تسبيح كفار به زبان حالشان و انكار زبانيشان هر دو در آن درج ميگردد .
و لله ملك السموات و الارض و الي الله المصير .
سياق آيه با در نظر داشتن اينكه ما بين آيه ا لم تر ان الله يسبح له ... كه احتجاج بر شمول نور او به تمامي موجودات است ، و آيه ا لم تر ان الله يزجي ... و آيات بعدش كه در مقام احتجاج بر اختصاص نور خاص او به مؤمنين است قرار گرفته ، اين معنا را افاده ميكند
ترجمة الميزان ج : 15ص :189
كه مالكيت خدا دليل بر هر دو قسم نور ميباشد يعني اينكه او مالك آسمانها و زمين است و بازگشت هر چه به سوي او است هم دليل بر عموميت نور عام او است و هم دليل بر اختصاص نور خاص او به مؤمنين است يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد .
پس اينكه فرمود : و لله ملك السموات و الارض ملك را مختص و منحصر به خداي تعالي ميكند و نتيجه ميدهد كه پس او هر چه بخواهد ميكند ، و هر حكم بخواهد ميراند ، و كسي نيست كه از او بازخواست كند ، بلكه همه مسؤول اويند ، و لازمه انحصار ملك براي خدا اين است كه او بازگشتگاه همه باشد ، و چون مالكي و بازگشتگاهي غير او نيست پس او هر چه بخواهد ميكند ، و هر حكم بخواهد ميراند .
از اينجا معلوم ميشود ( و خدا داناتر است ) كه مراد از جمله و الي الله المصير مرجعيت خدا در امور است نه بازگشت در معاد ، نظير آيه الا الي الله تصير الامور .
ا لم تر ان الله يزجي سحابا ثم يؤلف بينه ثم يجعله ركاما فتري الودق يخرج من خلاله ... .
كلمه يزجي مضارع از مصدر ازجاء است كه به معناي دفع كردن است .
و كلمه ركام به معناي متراكم و انباشته بر روي هم است .
و كلمه ودق به معناي باران ، و خلال جمع خلل است ، كه شكاف در ميان دو چيز را گويند .
خطاب در اين آيه به رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) است ، البته به عنوان يك شنونده .
پس در حقيقت خطاب به هر شنوندهاي است و معنايش اين است كه آيا تو و هر بيننده ديگر نميبينيد كه خدا با بادها ابرهاي متفرق و از هم جدا را ميراند ، و آنها را با هم جمع ميكند ، و سپس روي هم انباشته ميسازد ، پس ميبيني كه باران از خلال و شكاف آنها بيرون ميآيد و به زمين ميريزد ؟ .
و ينزل من السماء من جبال فيها من برد فيصيب به من يشاء و يصرفه عن من يشاء يكاد سنا برقه يذهب بالابصار - كلمه سماء به معناي جهت علو ، و بالا است ، و جمله من جبال فيها بيان همان سماء است .
و جبال جمع جبل ( كوه ) است ، و جمله من برد بيان جبال است ، و كلمه برد قطعات يخي ( تگرگ ) است كه از آسمان ميآيد ، و اگر آن را جبال در آسمان خوانده كنايه است از بسياري و تراكم آن .
و كلمه سنا ( بدون مد ) به معناي روشني است .
ترجمة الميزان ج : 15ص :190
اين گفتار عطف است بر جمله يزجي و معناي آن اين است كه آيا نميبيني كه خدا از آسمان تگرگ متراكم و انبوه نازل ميكند ، به كوهها و به هر سرزميني كه بخواهد ميفرستد ، و زراعتها و بستانها را تباه ميكند ، و چه بسا نفوس و حيوانات را هم هلاك مينمايد و از هر كس بخواهد بر ميگرداند ، و در نتيجه از شر آن ايمن ميشود ، برف و تگرگي است كه روشني برق آن نزديك است چشمها را كور سازد .
و اين آيه - به طوري كه سياق ميرساند - در مقام تعليل مطلب گذشته است كه نور خدا را به مؤمنين اختصاص ميداد ، و معنايش اين است كه مساله مذكور منوط به مشيت خداي تعالي است ، همچنان كه ميبيني كه او وقتي بخواهد از آسمان باراني ميفرستد كه در آن منافعي براي خود مردم و حيوانات و زراعتها و بستانهاي ايشان است و چون بخواهد تگرگي ميفرستد كه در هر سرزميني كه بخواهد نازل ميكند ، و از هر سرزميني كه بخواهد شر آن را بر ميگرداند .
يقلب الله الليل و النهار ان في ذلك لعبرة لاولي الابصار اين آيه بيان ديگري است براي برگشت امر به مشيت خداي تعالي و بس و معناي تقليب ليل و نهار جابجا كردن شب و روز است و معناي آيه روشن است .
و الله خلق كل دابة من ماء فمنهم من يمشي علي بطنه و منهم من يمشي علي رجلين و منهم من يمشي علي اربع .
اين نيز بيان ديگري است براي رجوع امر به مشيت خداي تعالي و بس ، چون او تمامي جانداران را از آبي خلق ميكند ، و در عين حال وضع هر حيواني با حيوان ديگر مختلفاست ، بعضيها با شكم راه ميروند ، مانند مارها و كرمها ، و بعضي ديگر با دو پا راه ميروند مانند آدميان و مرغان ، و بعضي ديگر با چهار پا راه ميروند ، چون چهارپايان و درندگان ، و اگر به ذكر اين سه نوع اكتفاء فرموده براي اختصار بوده ، و غرض هم با ذكر همينها تامين ميشده ( و گرنه اختلاف از حد شمار بيرون است) .
و جمله يخلق الله ما يشاء تعليل همين اختلافي است كه در جانداران هست كه چرا با يك ماده اين همه اختلاف پديد آمد ، ميفرمايد كه : امر اين اختلاف بسته به مشيت خدا است و بس ، او اختيار دارد و ميتواند فيضخود را عموميت دهد تا مانند نور عام و رحمت عام همه خلق از آن بهرهمند شوند و ميتواند كه آن را به بعضي از خلايق خود اختصاص دهد ، تا چون نور و رحمت خاص ، بعضي از افراد از آن بهرهمند شوند .
جمله ان الله علي كل شيء قدير تعليلي است براي جمله يخلق الله ما يشاء
ترجمة الميزان ج : 15ص :191
چون قدرت وقتي مطلق شد و شامل هر مقدوري گرديد ، ديگر هيچ ممكني از ممكنات در به وجود آمدنش جز مشيت او به هيچ چيز ديگري متوقف نيست و اگر متوقف به چيزي باشد قدرت او مشروط بوجود آمدن آن چيز خواهد بود و اين خلاف فرض است ، چون فرض مساله مطلق بودن قدرت بود ، و اين بابي دقيق از توحيد است كه ان شاء الله در بحث آتي مقداري روشن ميگردد .
بحث فلسفي
هيچ شك و ترديدي نداريم در اينكه آنچه از موجودات كه در عالم هست همه معلول خدا و منتهي به واجب تعالي است و اينكه بسياري از آنها - و مخصوصا ماديات - در موجود شدنش متوقف به وجود شرايطي است كه اگر آنها قبلا وجود نداشته باشند ، اين گونه موجودات نيز وجود نخواهند يافت ، مانند انساني كه فرزند انساني ديگر است ، او در موجود شدنش متوقف بر اين است كه قبلا پدر و مادرش موجود شده باشند ، و نيز متوقف است بر اينكه بسياري ديگر از شرايط زماني و مكاني تحقق يافته باشد ، تا دست به دست هم داده زمينه براي پيدايش يك فرزند انسان فراهم گردد ، و اين هم از ضروريات است كه هر يك از اين شرايط جزئي از اجزاي علت تامه است ، نتيجه ميگيريم كه خداي تعالي جزئي از اجزاي علت تامه وجود يك انسان است .
بله ! خداي تعالي خودش به تنهايي علت تامه مجموع عالم است ، چون مجموع عالم جز به خدا به هيچ چيز ديگري احتياج و توقف ندارد ، و همچنين علت تامه است براي صادر اول يعني اولين موجودي كه از حق صدور يافت و خلق شد و بقيه اجزاي اين مجموع، تابع آن است .
و اما ساير اجزاي عالم ، خداي تعالي نسبت به هر يك ، جزء علت تامه است ، چون واضح است كه يك موجود احتياج به موجودات ديگر دارد ، كه قبل از اويند ، و جنبه شرايط و معدات براي اين موجود دارند .
اين در صورتي است كه هر موجودي را تك تك و جداگانه در نظر گرفته و به تنهايي به خداي تعالي نسبت دهيم .
البته در اين باره نظريهاي دقيقتر هست ، و آن اين است كه بدون هيچ شكي ميبينيم كه در ميان تمامي موجودات هستي يك ارتباط وجودي هست ، چون بعضي علت بعض ديگرند ، و بعضي شرط و يا معد بعضي ديگرند ، و ارتباط درميان علت و معلول ، شرط و
ترجمة الميزان ج : 15ص :192
مشروط ، و معد و مستعد قابل انكار نيست ، و اين ارتباط باعث شده يكنوع اتحاد و اتصال در ميان موجودات برقرار شود ، در نتيجه دست بر سر هر موجودي بگذاريم با اينكه او را جداي از ساير موجودات ميبينيم ، ولي ميدانيم كه اين جدايي به طور مطلق و از هر جهت نيست ، بلكه اگر وجود متعين او را در نظر بگيريم ميبينيم كه در تعينش مقيد به تمامي موجوداتي است كه دست به دست هم داده ، و او را متعين كرده .
مثلا انسان كه در مثال گذشته او را فرزند فرض كرديم از نظر وجه قبلي موجودي بود مستقل و مطلق ولي موجودي شد متوقف بر علل و شرايط بسيار ، كه خداي تعالي يكي از آنها است ، پس از نظر اين وجه هويتي است مقيد به تمامي موجوداتي كه در تعين او دخالت دارند ، مثلا حقيقت زيد كه پسر پدري به نام جواد ، و مادري به نام فاطمه است ، و در فلان روز از تاريخ و در فلان نقطه از كره زمين به دنيا آمده ، و چند خواهر و برادر قبل از او بودهاند ، و چند تن ديگر بعد از او متولد شدهاند ، و چه كساني مقارن وجود او به وجود آمدهاند ، همه اين نامبردگان و آنچه نام برده نشد ، و در تعين اين فرد از انسان دخالت دارند در تشكيل حقيقت زيد دست دارند .
پس حقيقت زيد عبارت است از چنين چيزي ، و اين هم از بديهيات است كه چيزي كه چنين حقيقتي دارد جز به واجب به هيچ چيز ديگري توقف ندارد ، و چون چنين است پس خداي تعالي علت تامه او است ، و علت تامه هم چيزي است كه توقفي بر غير خود و احتياجي به غير مشيت خود ندارد ، و قدرت او تبارك و تعالي نسبت به وي مطلق است ، و مشروط و مقيد به چيزي نيست و اين همان حقيقتي است كه آيه شريفه يخلق الله ما يشاء ان الله علي كل شيء قدير به آن اشاره ميكند .
لقد انزلنا آيات مبينات و الله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم منظور از اين آيات مبينات همان آيه نور و آيات بعد از آن است ، كه صفت نور خداي تعالي را بيان ميكرد ، و صراط مستقيم آن راهي است كه غضب خدا و ضلالت شامل راهروان آن نميشود ، همچنان كه فرمود : اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين ، كه سخن در تفسير آن در سوره حمد گذشت .
و اينكه در آخر آيه فرمود : و الله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم سبب شد كه جمله لقد انزلنا آيات مبينات را مقيد به قيد اليكم نكرد ، چون ميخواست دنبال آن
ترجمة الميزان ج : 15ص :193
مشيت مطلق خود را نسبت به هدايت هر كس ( نه تنها مخاطبين عصر نزول ) ، بيان كند ، به خلاف چند آيه كه فرمود : لقد انزلنا اليكم آيات مبينات و مثلا من الذين خلوا من قبلكم و موعظة للمتقين .
چون اگر در آيه مورد بحث ميفرمود : لقد انزلنا اليكم آيات مبينات و الله يهدي چنين به ذهن ميرسيد كه اين بيان لفظي همان هدايت به سوي صراط مستقيم است و عموم مخاطبين به صرف شنيدن آيات قرآني به سوي صراط مستقيم هدايت شدهاند ، با اينكه در ميان آن شنوندگان ، منافقين و كساني كه دلهايي بيمار داشتند بودند ( و خدا داناتر است) .
بحث روايتي
در كتاب توحيد به سند خود از عباس بن هلال روايت كرده كه گفت : از حضرت رضا (عليهالسلام) معناي آيه الله نور السموات و الارض را پرسيدم ، فرمود : يعني هادي اهل آسمانها و هادي اهل زمين است .
و در روايت برقي فرمود : منظور هدايت كساني است كه در آسمانها و زمينند .
مؤلف : اگر مراد از اين هدايت ، هدايت خاص باشد كه گفتيم به سوي سعادت ديني است كه در اين صورت كلام امام تفسير آيه است به مرتبهاي از معنا ، و اگر مراد از آن هدايت عام باشد كه به معناي رساندن هر موجودي است به كمال لايق آن ، در اين صورت با مطالب گذشته ما منطبق ميشود .
و در كافي به سند خود از اسحاق بن جرير روايت كرده كه گفت .
زني از من درخواست كرد كه او را نزد امام صادق (عليهالسلام) ببرم ، من از آن جناب برايش اجازه خواستم ، اجازه داد و زن وارد شد ، در حالي كه كنيز آزاد شدهاش نيز با او بود ، پرسيد يا ابا عبد الله اينكه خداي تعالي فرموده : زيتونة لا شرقية و لا غربية منظورش چيست ؟ فرمود : اي زن ! خداي تعالي اين مثل را براي درخت نزده بلكه براي بني آدم زده .
و در تفسير قمي به سند خود از طلحة بن زيد از جعفر بن محمد از پدرش (عليهماالسلام) روايت كرده كه در تفسير اين آيه فرمود : ابتدا نور خود را ذكر كرد و فرمود : مثل نوره يعني
ترجمة الميزان ج : 15ص :194
هدايتش در قلب مؤمن ، كمشكوة فيها مصباح و مصباح جوف مؤمن است و قنديل قلب او و مصباح نوري است كه خدا در قلب مؤمن نهاده .
يوقد من شجرة مباركة فرمود : شجره خود مؤمن است زيتونة لا شرقية و لا غربية فرمود : بالاي كوه كه لا غربيه يعني شرق ندارد ، و لا شرقيه يعني غربي برايش نيست ، چون وقتي آفتاب طلوع كند از بالاي آن طلوع ميكند ، و چون غروب ميكند باز از بالاي آن غروب ميكند يكاد زيتها يضيء نزديك است كه نور دل او خودش روشن شود ، بدون اينكه كسي با او سخني بگويد ( و او را هدايت كند ) .
نور علي نور واجبي بالاي واجبي ديگر و سنتي بالاي سنتي ديگر ، يهدي الله لنوره من يشاء خدا هر كه را بخواهد به واجبات و سنتهاي خود هدايت ميكند ، و يضرب الله الامثال للناس كه يكي همين مثلي است كه براي مؤمن زده .
آنگاه فرمود : پس مؤمن در پنج نور قرار دارد و در آنها آمد و شد ميكند ، مدخلش نور ، مخرجش نور ، علمش نور ، كلامش نور و مصيرش در روز قيامت به سوي بهشت نور است ، من عرضه داشتم : اينها ميگويند اين مثل ، مثل براي نور خدا است ، فرمود : سبحان الله ، خدا كه مثل ندارد ، مگر خودش نفرموده : فلا تضربوا لله الامثال - براي خدا مثل نزنيد ؟ .
مؤلف : اين حديث مؤيد بيان قبلي ما است كه در تفسير آيه گذرانديم ، و امام (عليهالسلام) در تفسير آيه به بيان بعضي از فقرات آن اكتفاء كرده به اين كه پارهاي از مصاديق برايش آورده ، مثل مصاديقي كه در ذيل جمله يكاد زيتها يضيء و ذيل جمله نور علي نور بيان داشت .
و اما اينكه از در تعجب فرمود : سبحان الله خدا مثل ندارد ، منظور امام اين بوده كه مثل در آيه ، مثل براي نور خدا كه اسم خدا است و براو حمل ميشود نيست ، چون اگر مثل براي او باشد ، لازم ميآيد كه درباره خدا قائل به حلول و يا انقلاب شويم ، ( چون معناي آيه اين ميشود كه خدا كه نور است در آسمان و زمين حلول كرد و يا اصلا خود آسمان و زمين شده ) و خدا منزه از اين معاني است بلكه مثل مذكور مثل نوري است كه خدا به آسمانها و زمين افاضه كرده ، و اما ضمير در جمله مثل نوره اشكالي پديد نميآورد ، چون هيچ عيبي ندارد كه ضمير مذكور به خود خداي تعالي بر گردد و در عين حال معناي صحيح هم محفوظ باشد .
ترجمة الميزان ج : 15ص :195
و در توحيد است كه ازامام صادق (عليهالسلام) روايت شده كه از آيه الله نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح سوال شد ، حضرت فرمود : اين مثلي است كه خدا براي ما اهل بيت زده كه پيغمبر و ائمه (صلياللهعليهوآلهوسلّم) از ادله خدا و آيات اويند ، آياتي كه مردم به وسيله آن به سوي توحيد و مصالح دين و شرايع اسلام و سنن و فرائض هدايت ميشوند و لا قوة الا بالله العلي العظيم .
مؤلف : اين روايت از قبيل اشاره به بعضي مصاديق است و آن افضل مصاديق است كه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) و طاهرين از اهل بيت آن جنابند ، و گرنه آيه شريفه به ظاهرش شامل غير ايشان نيز ميشود و انبياء و اوصياء و اولياء همه را شامل ميگردد .
بله ، عموميت آيه اين قدر هم نيست كه همه مؤمنين را هم شامل شود ، چون در وصف مصاديق صفاتي را قيد كرده كه شامل همه نميشود ، مانند اينكه بيع و تجارت ايشان را از ياد خدا غافل نميسازد و معلوم است كه غير نام بردگان هر قدر هم ايمانشان كامل باشد باز دچار غفلت ميشوند .
روايات متعددي هم از طرق شيعه وارد شده كه مفردات آيه نور را به رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) و اهل بيت او تطبيق ميكند و اين البته صرف تطبيق است نه تفسير ، دليل اينكه تطبيق است نه تفسير ، اختلاف اين روايات است ، مثلا در روايت كليني در روضه كافي كه به سند خود از جابر از ابي جعفر (عليهالسلام) آورده ، آمده كه مشكاة قلب رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) و مصباح نوري است كه علم در آن است و زجاجه علي و يا قلب علي (عليهالسلام) و شجره مباركه زيتونه - كه نه شرقي است و نه غربي - ابراهيم خليل (عليهالسلام) است ، كه نه يهودي بود و نه نصراني ، و جمله يكاد زيتها يضيء را معنا كرده كه نزديك است اولاد ايشان به نبوت سخن گويند ، و لو فرشته وحيي به ايشان نازل نشود .
ولي در روايتي كه توحيد به سند خود از عيسي بن راشد از امام باقر (عليهالسلام) آورده ، آمده است كه مشكاة نور علم در سينه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) و زجاجه سينه علي (عليهالسلام) است كه يكاد زيتها يضيء و لو لم تمسسه نار نزديك است عالم از آل محمد به علم تكلم كند قبل از آنكه سؤال شود ، نور علي نور امامي است كه مؤيد به نور علم
ترجمة الميزان ج : 15ص :196
و حكمت است كه بعد از امامي ديگر از آل محمد (صلياللهعليهوآلهوسلّم) قرار دارد .
و در روايت كافي به سند خود از صالح بن سهل همداني ، از امام صادق (عليهالسلام) آمده كه مشكاة فاطمه (عليهاالسلام) و مصباح حسن و زجاجه حسين (عليهالسلام) و شجره مباركه ابراهيم خليل (عليهالسلام) و نه شرقي و نه غربي يهودي و نصراني نبودن آن حضرت ، و نور علي نور امامي بعد از امام ديگر است ، و يهدي الله لنوره من يشاء معنايش اين است كه خدا هر كه را بخواهد به سوي اين ائمه راهنمايي ميكند .
و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از ابي هريره از رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) روايت كرده كه در معناي زيتونة لا شرقية و لا غربية فرمود : قلب ابراهيم است كه نه يهودي بود و نه نصراني .
مؤلف : اين نيز از باب ذكر بعضي مصاديق است كه نظيرش از طرق شيعه از بعضي ائمه اهل بيت (عليهمالسلام) گذشت .
و در همان كتاب است كه ابن مردويه از انس بن مالك و بريده روايت كرده كه گفتند : رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) وقتي آيه في بيوت اذن الله ان ترفع را خواند ، مردي برخاست و پرسيد : يا رسول الله (صلياللهعليهوآلهوسلّم) ! اين كدام بيوت است ؟ فرمود : بيوت انبياء .
پس ابو بكر برخاست و گفت : يا رسول الله ! لابد يكي از اين بيتها بيت علي و فاطمه است ؟ فرمود : بله ، از بهترين آن بيوت است .
مؤلف : اين روايت را صاحب مجمع البيان نيز به طور مرسل از آن جناب نقل كرده .
و همين معنا را قمي در تفسير خود به سند خويش از جابر از امام باقر (عليهالسلام) به اين عبارت آورده : منظور از اين بيوت ، بيوت انبياء است ، كه بيت علي (عليهالسلام) نيز يكي از آنها است و به هر حال اين روايت و آن روايت همه از قبيل ذكر بعضي مصاديق است ، چنانچه گذشت .
ترجمة الميزان ج : 15ص :197
و در نهج البلاغه از كلام علي (عليهالسلام) آمده كه وقتي آيه رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله را تلاوت كرد ، فرمود : و براي ذكر ، اهلي است كه از دنياي خود به جاي هر چيز ديگري ذكر را بر گزيدند ، آنچنان كه هيچ تجارت و بيعي ايشان را در طول زندگي از آن باز نميدارد ، ايشان همواره سايرين را نيز بدان دعوت نموده و با تذكر كلمات و اندرزهايي كه از محارم خدا نهي ميكند غافلان را اندرز ميدهند ، امر به عدل و قسط ميكنند و خود قبل از هر كس فرمانبر آن چيزي هستند كه به آن امر ميكنند و از آنچه ديگران را نهي ميكنند باز ميايستند .
گويي راه دنيا به سوي آخرت را طي كرده ، و به ماوراي دنيا رسيده و آن را مشاهده كردهاند ، و گويي كه به غيبهاي اهل برزخ در تمام مدتي كه در آن ماندگار ميباشد مشرف هستند و آنها را ميبينند ، و قيامت عذاب خود را بر آنان محقق ساخته ، و لذا پرده آن را براي اهل دنيا كنار ميزنند ، حتي گويي آنان ميبينند چيزهايي را كه مردم نميبينند ، و ميشنوند چيزهايي را كه مردم نميشنوند .
و در مجمع البيان در ذيل آيه رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع گفته كه : از ابي جعفر و ابي عبد الله (عليهالسلام) روايت شده كه اين رجال مردمي هستند كه وقتي موقع نماز ميرسد تجارت را رها كرده به سوي نماز روانه ميشوند ، و اينها اجرشانعظيمتر است از كساني كه اصلا تجارت نميكنند .
مؤلف : يعني تجارت نميكنند ، و مشغول ذكر خدايند ، همچنان كه در روايات ديگر نيز اين طور آمده .
و در الدر المنثور است كه ابن مردويه و غير او از ابو هريره و از ابو سعيد خدري از رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) روايت كرده كه در ذيل آيه رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله فرموده : اينان كسانيند كه در زمين به طلب رزق و فضل خدا سفر ميكنند .
مؤلف : گويا روايت ناقص نقل شده ، و تمام آن در نقلي است كه از ابن عباس روايت شده كه گفت : رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : مردمي بودند كه در جستجوي فضل خدا مشغول خريد و فروش بودند ، و چون ميشنيدند كه نداي نماز را در دادند آنچه در دست داشتند ميانداختند ، و به سوي مسجد از جابر خاسته نماز ميخواندند .
و در مجمع در ذيل جمله و الله سريع الحساب روايت كرده كه از امير المؤمنين
ترجمة الميزان ج : 15ص :198
(عليه افضل الصلوة و السلام ) پرسيدند : چگونه خدا در يك حال به حساب همه مردم ميرسد ؟ فرمود همان طور كه در آن واحد رزق همه را ميدهد .
و در روضه كافي به سند خود از مسعدة بن صدقه از امام صادق (عليهالسلام) از پدرش از امير مؤمنان (عليهالسلام) روايت كرده كه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : خداي تعالي ابرها را غربال باران قرار داد ، و ابر تگرگ را آب ميكند ، تا به هر چيز و هر كس ميرسد صدمه نزند ، و آنچه به صورت تگرگ و صاعقه ميآيد عذاب خدا است ، كه به هر قومي بخواهد ميفرستد .
و در تفسير قمي در ذيل آيه فمنهم من يمشي علي بطنه و منهم من يمشي علي رجلين و منهم من يمشي علي اربع از امام (عليهالسلام) نقل كرده كه فرمود : آنكه با دو پا ميرود انسان است ، و آنچه با شكم ميرود مارهايند ، و آنچه باچهار پا ميروند چهار پايانند ، و امام صادق (عليهالسلام) اضافه فرمود كه : بعضي ديگر هستند كه با بيش از چهار پا راه ميروند