ترجمة الميزان ج : 13ص :347


كلمه احصي در جمله احصي لما لبثوا امدا فعل ماضي است كه از باب افعال گرفته شده .


و كلمه امدا مفعول آن است و ظاهرا جمله لما لبثوا قيد است براي امدا و ما در آن مصدريه است ، و به آيه چنين معنا مي‏دهد : كداميك از دو طائفه مدت مكثشان را شمرده‏اند .


بعضي ديگر از مفسرين كلمه احصي را اسم تفضيل از احصاء دانسته و گفته‏اند كه كلمه مذكور اسم تفضيل است كه زوائدش حذف شده ، همچنانكه مي‏گويند : فلان احصي للمال و افلس من ابن المذلق و كلمه امدا منصوب به فعلي است كه كلمه احصي بر آن دلالت دارد .


ليكن اين طرز معنا كردن تكلف و بيهوده به خود زحمت دادن است .


البته بعضي ديگر از مفسرين معناي ديگري كرده‏اند .


و معناي آيات سه‏گانه يعني آيه اذ اوي الفتية ... امدا اين است : وقتي جوانان در غار جا گرفتند از پروردگار خود در همان موقع درخواست كردند كه پروردگارا به ما از ناحيه خودت رحمتي عطا كن كه ما را به سوي راه نجاتمان هدايت كند .


پس سالهاي معدودي ايشان را در غار بخوابانديم و آنگاه بيدارشان كرديم تا معلوم شود كداميك از دو طائفه مدت خواب خود را مي‏داند ، و آن را شمرده است .


و اين آيات سه‏گانه به طوري كه ملاحظه مي‏فرماييد اجمال داستان اصحاب كهف را يادآوري نموده و تنها جهت آيت بودن آن را و غرابت امر ايشان را بيان مي‏كند .


آيه اولي اشاره مي‏كند كه چگونه به غار درآمدند ، و درخواست راه نجات كردند ، و در دومي به خواب رفتن آنان را در سالهايي معدود بيان نموده در آيه سوم به بيدار شدن و اختلافشان در مقدار زماني كه خوابيدند اشاره شده است .


پس اجمال قصه سه ركن دارد كه هر يك از اين آيات سه‏گانه يكي را بيان نموده است .


و بر همين منوال است آيات بعدي كه تفصيل داستان را بيان مي‏كند ، جز اينكه آن آيات مطلب ديگري را هم اضافه مي‏كند ، و آن پاره‏اي از جزئيات است كه پس از علني شدن داستان ايشان رخ داده ، و آيه كذلك اعثرنا عليهم ... - تا آخر آيات قصه - متضمن آن جزئيات است .



ترجمة الميزان ج : 13ص :348


نحن نقص عليك نباهم بالحق ... .


از اينجا تفصيل نكات مهم داستان شروع مي‏شود ، و معناي اينكه فرمود : انهم فتية آمنوا بربهم اين است كه اصحاب كهف جواناني بودند كه به پروردگار خود ايماني آوردند كه مورد رضايت او بود .


و اگر منظور افاده چنين ايماني نبود مسلما ايمان را به آنان نسبت نمي‏داد و نمي‏فرمود : ايمان آوردند به پروردگارشان .


و زدناهم هدي - هدايت بعد از اصل ايمان ملازم با ارتقاي درجه ايماني است كه باعث مي‏شود انسان به سوي هر چيزي كه منتهي به خشنوديخدا است هدايت گردد ، همچنانكه فرموده : يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و آمنوا برسوله يؤتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نورا تمشون به .


و ربطنا علي قلوبهم اذ قاموا فقالوا ... علي الله كذبا .


كلمه ربط به معناي محكم بستن است .


و ربط بر دلها كنايه از سلب اضطراب و قلق از آنها است .


و كلمه شطط به معناي خروج از حد و تجاوز از حق است .


و كلمه سلطان به معناي حجت و برهان است .


اين آيات سه‏گانه قسمت اول از گفتگوي اصحاب كهف را حكايت مي‏كند ، كه وقتي عليه بت‏پرستي قيام نمودند و با آن به مبارزه برخاستند با يكديگر گفتند .


اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض لن ندعوا من دونه الها لقد قلنا اذا شططا هؤلاء قومنا اتخذوا من دونه آلهة لو لا ياتون عليهم بسلطان بين فمن اظلم ممن افتري علي الله كذبا - هنگامي كه قيام كردند گفتند پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمين است ، ما به غير او اله ديگري را نمي‏خوانيم ، چرا كه اگر بخوانيم در اين هنگام از راه حق تجاوز كرده‏ايم ببين كه مردم ما چگونه غير خدا خداياني گرفته‏اند ، اينها اگر دليل قاطعي بر ربوبيت ايشان نياورند ستمكارترين مردمند ، زيرا ستمكارتر از كسي كه بر خدا افتراء و دروغ ببندد كيست ؟ .


اين قسمت از گفتگوي اصحاب كهف مملو از حكمت و فهم است ، و در اين فراز از گفتگوي خود خواسته‏اند ربوبيت ارباب بتها از ملائكه و جن و مصلحين بشر را كه فلسفه وثنيت الوهيت آنها را اثبات كرده باطل كنند ، نه ربوبيت خود بتها را كه مشتي مجسمه و تصويري از آن ارباب و خدايان است .


شاهد بر اين معنا كلمه عليهم است كه مي‏رساند


ترجمة الميزان ج : 13ص :349


منظورشان ابطال ربوبيت ملائكه و جن و كملين از بشر بوده ، و گرنه اگر منظورشان ابطال ربوبيت مجسمه‏ها بود مي‏فرمود : عليها - اگر دليل قاطعي بر ربوبيت آنها نياورند .


آري ، اصحاب كهف در اين قسمت از محاوره خود ابتداء با جمله ربنا رب السموات و الارض توحيد را اثبات نموده و ربوبيت تمامي عالم را منحصر به رب واحدي كرده‏اند كه شريك ندارد ، و اين غير آن چيزي است كه وثنيت مي‏گويد .


وثنيت براي هر نوع از انواع مخلوقات ، اله و ربي قائل هستند .


الهي براي آسمانها و الهي براي زمين و ربي براي انسانها و همچنين براي هر قسم از موجودات ربي جداگانه قائلند .


آنگاه براي تاكيد توحيد اضافه كرده‏اند كه : لن ندعوا من دونه الها - ما به غير او اله ديگري نمي‏خوانيم و فائده اين تاكيد نفي آلهه‏ايست كه وثنيت آنها را اثبات مي‏كرد ، و آن آلهه را مافوق رب النوع‏ها مي‏دانست مانند عقول كليه‏اي كه صابئين عبادت مي‏كردند ، و مانند برهما و سيوا و شنوكه براهمه و بودائيان آنها را مي‏پرستيدند .


اصحاب كهف براي نفي الوهيت آنها آن تاكيد را آورده مجددا تاكيد ديگري آوردند كه : لقد قلنا اذا شططا - اگر چنين كنيم از راه حق تجاوز كرده‏ايم و با اين جمله فهماندند كه خواندن غير خدا تجاوز از حد و غلو در حق مخلوق و بالا بردن آن تا حد خالق است .


آنگاه به مردم عصر خود در پرستش غير خداي سبحان و اتخاذ آلههحمله كرده گفته‏اند : هؤلاء قومنا اتخذوا من دونه الهة لو لا ياتون عليهم بسلطان بين و عقيده آنان را چنين رد كرده‏اند كه اينان دليل روشني بر آنچه ادعاء مي‏كنند ندارند .


و اين دليلي كه بت‏پرستان آورده‏اند كه خداي سبحان بزرگتر از آن است كه ادراك خلق بر او احاطه يافته توجهش به سوي او متوجه گردد ، و يا عبادت خود به سويش تقرب جويد و لا جرم راه ديگري جز اين نيست كه مخلوق او بعضي از موجودات شريف و محترم را عبادت كند تا آن موجود عبادت وي را به خدا برساند و او را به خدا نزديك كند دليلي است كه به ضرر خود آنان است ، زيرا اولا احاطه نيافتن ادراك بشر به خداي تعالي اشكالي است كه ميان همه ما افراد بشر و آنچه عبادتش مي‏كنند مشترك است .


به علاوه ما هم كه يكتاپرستيم تنها او را به اسماء و صفاتش مي‏شناسيم آن هم هر كس به قدر طاقتش به اسماء و صفات او آشنايي دارد .


پس هر كس به قدر معرفتش بايد او را بپرستد .


علاوه بر اينكه تمامي صفاتي كه معبود را مستحق عبادت مي‏كند از قبيل خلقت كردن ، رزق دادن و مالكيت و تدبير عالم و امثال آن همه منحصرا صفات خداي تعالي است،


ترجمة الميزان ج : 13ص :350


و غير خدا چيزي از آن صفات را از خود ندارد ، پس مشركين هم تنها او را بايد بپرستند .


آنگاه گفتار گذشته ، يعني جمله لو لا ياتون عليهم بسلطان بين را با اين كلام ديگر خود فمن اظلم ممن افتري علي الله كذبا : رديف كردند تا حجت و برهاني كه در رد كلام كفار اقامه كرده بودند تمام گردد .


و معنايش اين است كه : بر مشركين است كه برهاني قاطع بر صحت گفتارشان اقامه كنند كه اگر اقامه نكنند سخنشان سخني بدون دليل و علم بوده ، دروغ و افترائي خواهد بود كه به خدا بسته‏اند ، و افتراء ظلم است ، و ظلم بر خدا بزرگترين ظلمها است .


پس با اين كلام خود به ما فهمانده‏اند كه مردمي عالم و خداشناس و داراي بصيرت بوده‏اند و وعده خداي تعالي را كه در باره‏شان فرموده : و زدناهم هدي در حقشان عملي شده است .


در اين كلام با همه اختصارش قيودي است كه از تفصيل نهضت آنان و جزئيات آن در ابتداي امر خبر مي‏دهد ، مثلا از قيد و ربطنا علي قلوبهم فهميده مي‏شود كه گفتار بعديشان را كه گفتند : ربنا رب السموات و الارض ... از مشركين پنهان نمي‏داشته‏اند ، بلكه علني در ميان آنان مي‏گفتند ، در موقعيتي مي‏گفتند كه دل شير در آن آب مي‏شد ، و از وحشت دلها به لرزه درمي‏آمده ، پوست بدنها جمع مي‏شده ، درميان جمعي از دشمنان اظهار مي‏داشتند كه مي‏دانستند دنبال اظهاراتشان خونريزي و عذاب و شكنجه و تطميع در كار است .


و از قيد ، اذ قاموا فقالوا استفاده مي‏شود كه اين عده از جوانان ابتداي مخالفتشان در مجلسي بوده كه دستور به عبادت و پرستش بتها از آنجا صادر مي‏شده و اعضاي آن محفل مردم را مجبور به بت‏پرستي نموده از عبادت خدا باز مي‏داشتند و حتي استفاده مي‏شود كه خداپرستان را شكنجه و آزار هم مي‏كردند ، مي‏كشتند ، عذاب مي‏دادند ، حال اين مجلس يا مجلس سلطان بوده يا مجلسي كه از وزراء سلطان تشكيل مي‏شده ، و يا مجلس عمومي بوده است ، علي اي حال اين چند جوان برمي‏خيزند ، و علنا مخالفت خود را اعلام داشته از آن مجلس بيرون مي‏آيند ، و از مردم شهر كناره‏گيري مي‏كنند ، و در حالي اين قيام را كردند كه در خطر عظيمي بودند ، از هر سو مردم به ايشان حمله‏ور شدند ، چون در آيه شريفه دارد كه به غار پناهنده شدند ، و فرموده : و اذ اعتزلتموهم و ما يعبدون الا الله فاووا الي الكهف - و چون از ايشان و آنچه كه به غير خدا مي‏پرستيدند كناره‏گيري نموديد ، به غار پناهنده شويد .


و اين خود مؤيد رواياتي است كه در داستان اصحاب كهف آمده و به زودي خواهد آمد كه اصلا شش نفر از آنان جزء خواص سلطان بوده‏اند و شاه در امور خود با آنان مشورت مي‏كرده ، همانها بودند كه از مجلسش برخاسته اعلان اعتقاد به توحيد نموده هر شريكي را از


ترجمة الميزان ج : 13ص :351


خدا نفي كردند .


و اين با مضمون رواياتي كه مي‏گويد اصحاب كهف ايمان خود را پنهان مي‏داشتند و با تقيه رفتار مي‏كردند منافاتي ندارد ، زيرا ممكن است عمري اين چنين بسر برده و سپس به طور ناگهاني تقيه را شكسته ايمان به توحيد را اعلام نموده از مردم خود كناره‏گيري نمودند ، و ديگر مجالي برايشان نمانده كه تظاهر به ايمان بكنند ، زيرا اگر چنين مجالي بود قطعا كشته مي‏شدند .


و چه بسا احتمال داده‏اند ، كه مراد از قيام اصحاب كهف قيامشان براي ياري حق بوده ، و اينكه گفته‏اند ربنا رب السموات و الارض گفتاري بوده كه در دل زمزمه مي‏كرده‏اند .


و جمله و اذ اعتزلتموهم گفتار ايشان در هنگام خروجشان از شهر بوده .


و يا ممكن است مقصود از قيامشان قيام براي خدا باشد ، و همه اقوالي كه از ايشان نقل شده گفتگوهايي بوده ميان خودشان كه بعد از بيرون شدن از شهر و دور شدن از مردم به ميان آورده‏اند .


و بنا بر دو وجهي كه ذكر شد منظور از ربط بر قلوب ايشان ، اين است كه ايشان از عاقبت بيرون شدن از ميان مردم و فرار از شهر و دوري از مردم نهراسيده‏اند .


و ليكن از دو وجه مذكور وجه اولي روشن‏تر است .


و اذ اعتزلتموهم و ما يعبدون الا الله فاوا الي الكهف ... .


كلمه اعتزال و همچنين تعزل به معناي دوري از چيزي است ، و كلمه نشر به معناي گستردن است و مرفق - به كسره ميم و فتحه فاء ، و همچنين بالعكس ، و نيز به فتحه هر دو حرف - به معناي رفتار به نرمي و معامله به لطف است .


اين آيه فراز دوم از محاوره آنان را بعد از بيرون شدن از ميان مردم و اعتزالشان از آنانو از خدايان آنان حكايت مي‏كند ، كه بعضي از ايشان پيشنهاد كرده كه داخل غار شوند و خود را از دشمنان دين پنهان كنند .


و اينكه اين پيشنهاد خود الهامي الهي بوده كه به دل ايشان انداخته كه اگر چنين كنند خدا به لطف و رحمت خود با آنان معامله مي‏كند ، و راهي كه منتهي به نجاتشان از زورگوئيهاي قوم و ستمهاي ايشان باشد پيش پايشان مي‏گذارد .


و ما اين معنا را از جمله فاووا الي الكهف ينشر لكم ربكم من رحمته ... استفاده كرديم ، چون اصحاب كهف در اين جمله به طور جزم گفتند : پروردگارتان از رحمتش براي شما مي‏گستراند ، و نگفتند اميد است پروردگارتان چنين كند و نيز نگفتند شايد پروردگارتان چنين كند و اين دو مژده ، يعني نشر رحمت و تهيه مرفق ، كه بدان ملهم شدند همان دو خواهشي بود كه بعد از دخول در كهف از درگاه خداي خود نموده - و به حكايت قرآن


ترجمة الميزان ج : 13ص :352


كريم - گفتند : ربنا آتنا من لدنك رحمة و هيي‏ء لنا من امرنا رشدا .


استثناء در جمله و ما يعبدون الا الله استثناء منقطع است ، زيرا وثني‏ها ، خدا را با ساير خدايان خود نمي‏پرستيدند تا در نتيجه استثناء متصل باشد ، و بعضي افرادي كه داخل در مستثني منه بوده بيرون كند .


پس اينكه بعضي از مفسرين گفته‏اند كه مردم آن روز مثل ساير مشركين هم خدا را مي‏پرستيده‏اند و هم آلهه را .


و همچنين اينكه بعضي ديگر گفته‏اند ممكن است كه در ميان آن مردم بعضي بوده‏اند كه خدا را با آلهه مي‏پرستيدند ، و بدين جهت استثناء در آيه متصل است ، سخني بيجا است ، زيرا هيچ وقت سابقه نداشته و معهود نبوده كه وثني‏ها خداي سبحان را با بتهاي خود پرستيده باشند .


و اصولا فلسفه وثنيت چنين اجازه‏اي نمي‏دهد ، و ما در صفحات گذشته به فلسفه و حجت آنها اشاره كرديم .


و تري الشمس اذا طلعت تزاور عن كهفهم ذات اليمين و اذا غربت تقرضهم ذات الشمال ... .


كلمه تزاور به معناي تمايل است كه از ماده زور به معناي ميل گرفته شده .


و كلمه قرض به معناي قطع و بريدن است .


و كلمه فجوه به معناي زمين پهناور و وسيع و فضاي خانه است ، و مراد از ذات اليمين و ذات الشمال طرف دست راست و طرف دست چپ است ، و يا طرفي است كه به خود آن راست و چپ گفته مي‏شود ، و به هر حال همين طرف راست و چپ معروف است .


اين دو آيه ، غار اصحاب كهف و اوضاع جغرافيايي آن را و منزل كردن ايشان را در آن مجسم مي‏سازد ، و مي‏فهماند كه اصحاب كهف در غار در آن روزگاريكه آنجا بودند چه حال و وضعي داشتند و وقتي به خواب رفتند چگونه بودند .


خطاب در آيه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، البته آن جناب شنونده خطاب شده نه اينكه مخصوص به خطاب باشد ، بلكه روي سخن با همه مردم است ، و از اينگونه خطابها شايع است كه يك نفر را مخاطب قرار داده ولي همه را اراده مي‏كنند .


پس ، اينكه آيه شريفه فرموده و تري الشمس اذا طلعت تزاور عن كهفهم ذات اليمين و اذا غربت تقرضهم ذات الشمال و هم في فجوة منه محل غار را وصف و تعريف مي‏كند ، و مي‏فهماند كه اصحاب كهف بعد از به خواب رفتن چه وضعي داشتند و اما اينكه چطور شد كه


ترجمة الميزان ج : 13ص :353


به خواب رفتند ، و چقدر خوابشان طول كشيد بيان نكرده ، و به همان اشاراتي كه در آيات قبل بود ، و به اشاراتي كه به زودي در ذيل جمله و لبثوا في كهفهم خواهد آمد ، اكتفاء نموده است .


و اگر به اين خصوصيات نپرداخته به منظور اختصار بوده است .


و معناي آيه اين است كه : تو مي‏بيني ، و هر بيننده‏اي هم كه فرض شود از كار آنان خبر داشته مي‏بيند ، آفتاب را كه وقتي طلوع مي‏كند از طرف غار آنان به سمت راست متمايل مي‏شود ، و در نتيجه نورش به داخل غار مي‏افتد و وقتي غروب مي‏كند به طرف چپ غار را قطع مي‏كند و در نتيجه شعاعش به داخل غار مي‏افتد ، و اصحاب غار در فضاي وسيع غار قرار دارند كه آفتاب به آنان نمي‏رسد .


خداي سبحان با همين بيان كوتاه اين معاني را فهمانده كه اولا غار اصحاب كهف شرقي و غربي قرار نگرفته بوده كه از شعاع آفتاب فقط يك وعده ، يا صبح و يا بعد از ظهر ، استفاده كند ، بلكه ساختمانش قطبي بوده ، يعني درب غار به طرف قطب جنوبي بوده كه هم در هنگام طلوع و هم در هنگام غروب شعاع آفتاب به داخل آن مي‏تابيده .


و ثانيا آفتاب به خود آنان نمي‏تابيده ، چون از در غار دور بودند ، و در فضاي وسيع غار قرار داشتند .


خداوند به اين وسيله ايشان را از حرارت آفتاب و دگرگون شدن رنگ و رويشان و پوسيدن لباسهايشان حفظ فرموده .


و ثالثا در خواب خود راحت بوده‏اند ، زيرا هواي خوابگاهشان حبس نبوده ، بلكه همواره در فضاي غار از طرف شرق و غرب در جريان بوده ، و اصحاب غار هم در گذرگاه اين گردش هوا قرار داشته‏اند .


و بعيد نيست كه از نكره آمدن فجوة نيز اين يعني دور بودن از شعاع آفتاب استفاده و گفته شود كه نكره بودن فجوة دليل بر اين است كه چيزي در كلام حذف شده و تقديرش اين بوده : و هم في فجوة منه لا يصيبهم فيه شعاعها كه معنايش گذشت .


مفسرين گفته‏اند كه در غار روبروي قطب شمال بوده كه هم جهت با ستاره‏هاي بنات النعش است ، و قهرا دست راست آن به طرف مغرب نگاه مي‏كند ، و شعاع آفتاب در هنگام طلوعش بدانجا مي‏افتد ، و طرف چپش به مشرق نگاه مي‏كند ، و آفتاب در هنگام غروبش بدانجا مي‏تابد .


البته اين در صورتي صحيح است كه مقصود از طرف راست و چپ غار راست و چپش


ترجمة الميزان ج : 13ص :354


براي كسي باشد كه مي‏خواهد وارد آن شود ، نه كسي كه در داخل آن نشسته است ، و به نظر مي‏رسد اين تحديدي كه مفسرين كرده‏اند ، روي اعتمادي بوده كه به شهرتي در اين باب داشته‏اند ، زيرا معروف بوده كه غار اصحاب كهف همان غاري است كه در شهر افسوس از شهرهاي روم شرقي قرار دارد ، و آن غار همينطور است كه مفسرين گفته‏اند ، يعني دهانه‏اش قطبي است و در آن مقابل قطب شمال است - و به طوري كه گفته‏اند - كمي به طرف مشرق متمايل است .


ليكن معمول در اعتبار چپ و راست در خصوص غار و خانه و خيمه و هر چيز ديگري كه داراي در است اين است كه چپ و راست شخصي را كه از آن بيرون مي‏شود در نظر بگيرند نه شخصي كه وارد آن مي‏شود ، و صحيح هم همين است، براي اينكه اولين احساسي كه انسان نسبت به احتياج اعتبار جهات ( بالا و پائين ، چپ و راست ، و عقب و جلو ) دارد ، احتياج خودش به اين جهات است ، آنچه كه بالاي سرش قرار دارد بالا ، و آنچه پائين پايش است پائين ، و آنچه پيش رويش قرار دارد جلو و آنچه پشت سرش است عقب و آنچه در سمت قوي‏تر بدنش يعني سمت راست او قرار دارد ، يمين ( راست ) و آنچه در طرف مخالف آن قرار گرفته يسار ( چپ ) ناميده شده است ، اين اولين باري است كه احتياج به اين اعتبارات را احساس مي‏كند .


بعد از اين احساس اگر احتياج پيدا كرد به اينكه جهات مذكور را در چيز ديگري اعتبار نموده تعيين كند ، خودش را جاي آن چيز قرار داده آنچه از اطراف آن چيز با اطراف خود منطبق مي‏شود همان را جهت آن مي‏نامد مثلا جلو و نماي آن چيز را با روي خود منطبق كرده پشت خود را پشت آن و راستش را راست آن و چپش را چپ آن اعتبار مي‏كند .


و چون روي خانه و نماي خيمه و هر چيزي كه در دارد همان طرفي است كه در ، در آن طرف قرار گرفته ، قهرا دست چپ و راست خانه هم چپ و راست كسي خواهد بود كه از خانه بيرون مي‏آيد ، نه كسي كه داخل مي‏شود .


و بنا بر اين ، غار اصحاب كهف با آن توصيفي كه قرآن كريم از وضع جغرافيايي آن كرده ، جنوبي خواهد بود ، يعني در غار به طرف قطب جنوب بوده است ، نه آنطور كه مفسرين گفته‏اند .


البته اين بحث تتمه‏اي دارد كه به زودي خواهد آمد - ان شاء الله .


و به هر حال ، اين وضعي كه اصحاب كهف به خود گرفتند از عنايت الهي و لطف او نسبت به ايشان بوده تا به همين حالت ايشان را زنده نگهدارد تا وقتي كه منظور بوده به سر رسد ، و لذا دنبال آيه فرموده : ذلك من ايات الله من يهد الله فهو المهتد و من يضلل فلن تجد له


ترجمة الميزان ج : 13ص :355


وليا مرشدا .


و تحسبهم ايقاظا و هم رقود - كلمه ايقاظ جمع يقظ و يقظان ( بيدار ) ، و كلمه رقود جمع راقد ( خواب رفته ) است .


و در كلام اشاره است به اينكه در حال خواب چشمهايشان باز بوده است ، زيرا مي‏فرمايد : تو آنان را بيدار خيال مي‏كني ولي خوابند .


و نقلبهم ذات اليمين و ذات الشمال مقصود اين است كه آنان را يكبار از طرف شانه چپ به راست و باري ديگر از راست به چپ مي‏گردانيم تا بدنهايشان كه به زمين چسبيده نپوسد ، و زمين لباسها و بدنهايشان را نخورد ، و قواي بدنيشان در اثر ركود ، و خمود و بي‏حركتي در مدتي طولاني از كار نيفتد .


و كلبهم باسط ذراعيه بالوصيد - كلمه وصيد به معناي درگاه خانه است و بعضي گفته‏اند به معناي آستانه خانه است ، و معناي آيه اين است كه : اصحاب كهف كه وضعشان را گفتيم ، در حالي آن وضع را داشتند كه سگشان ذراع دست خود را روي زمين پهن كرده بود ، اين جمله در ضمن از اين معنا هم خبر مي‏دهد كه سگ اصحاب كهف همراه ايشان بوده ، و مادام كه آنان در كهف بوده‏اند آن حيوان نيز با ايشان بوده است .


لو اطلعت عليهم لوليت منهم فرارا و لملئت منهم رعبا - اين جمله از اين معنا خبر مي‏دهد كه وضع اصحاب كهف در همين حالي كه به خواب رفته‏اند آنقدر هائل و وحشتناك بوده كه اگر كسي از نزديك ايشان را مي‏ديد از ترس و از خطري كه از ايشان احساس مي‏كرد پا به فرار مي‏گذاشت ، تا خود را از مكروهي كه گفتيم از ناحيه آنان احساس مي‏كند دور بدارد .


و خلاصه قلب آدمي از ديدن آنان سرشار از وحشت و ترس مي‏گردد ، و از قلب به سراسر وجود انسان دويده ، سراپاي او را پر از رعب و وحشت مي‏كند .


سخني كه ما در خطاب لوليت و لملئت داريم همان حرفي است كه در خطاب و تري الشمس گفتيم ، و ديگر تكرار نمي‏كنيم .


از توضيحي كه گذشت دو نكته روشن گرديد ، يكي اينكه چرا فرمود از ترس از ايشان پر مي‏شوي و نفرمود دلت پر از ترس مي‏شود .


دوم اينكه چرا اول فرمود لوليت منهم فرارا و سپس فرمود : و لملئت منهم رعبا نكته اولي احتياج به تكرار ندارد ، ولي در باره دومي مي‏گوييم فرار به معناي دور كردن خويش است ، از مكروه .


و فرار معلول توقع رسيدن مكروه است ، نه معلول ترس كه حالتي است دروني و تاثري است كه در قلب پيدا


ترجمة الميزان ج : 13ص :356


مي‏شود ، ( چه بسيار مواقع كه قلب دچار ترس مي‏شود ، ولي انسان فرار نمي‏كند و چه بسيار مي‏شود كه بدون ترس بايد فرار كرد) .


آري ، مكروهي كه بنا است برسد بايد از آن بر حذر بود يعني بايد فرار كرد ، چه اينكه ترسي در دل ايجاد شده باشد و يا نشده باشد .


پس اينكه فرار را از ترس و رعب جلوتر آورده از باب تقديم مسبب بر سبب نيست ، بلكه از باب تقديم حكم خوف است ، بر حكم رعب ، چون خوف و رعب دو حالت متغاير قلبي هستند ، و اگر به جاي كلمه رعب كلمه خوف را به كار مي‏برد حق كلام اين مي‏شد كه جمله دومي را اول و اولي را دوم بياورد يعني بفرمايد : لملئت منهم خوفا و لوليت منهم فرارا .


و اما بنا بر آنچه ما گفتيم هر چند خوف و رعب - هر دو اثر اطلاع يافتن بر منظره‏اي وحشتناك است ليكن بليغ‏تر و بهتر است ، زيرا كلمه فرار دلالتش بر اين معنا روشن‏تر از كلمه مملو شدن از رعب است .


و كذلك بعثناهم ليتسائلوا بينهم ... .


كلمه يتسائلوا از مصدر تسائل است كه به معني پرسش عده‏اي از يكديگر است ، و كلمه ورق - به فتحه حرف اول و كسره حرف دوم - به معناي پول است ، بعضي گفته‏اند به معناي پول نقره است ، چه سكه‏دار باشد و چه بي سكه .


و معناي جمله ان يظهروا عليكم ، اگر اطلاع يافتند بر شما و يا : اگر ظفر يافتند بر شما مي‏باشد .


و اشاره به كذلك اشاره به خواباندن اصحاب كهف به صورتي است كه آيات سابق بيان نمود ، يعني همانطور كه نام بردگان را روزگاري طولاني به آن صورت عجيب و مدهش كه خود يكي از آيات ما به شمار مي‏رود خوابانديم همانطور ايشان را مبعوث مي‏كنيم ، و بيدار مي‏سازيم تا از يكديگر پرسش كنند .


اين تشبيه و همچنين اينكه پرسش از يكديگر را هدف بيدار كردن قرار داده با در نظر گرفتن دعائي كه در هنگام ورودشان به غار كردند ، و بلافاصله به خواب رفتند ، خود دليل بر اين است كه اصحاب كهف براي اين از خواب بيدار شدند ، تا پس از پرسش از يكديگر حقيقت امر بر ايشان مكشوف گردد ، و اصلا به خواب رفتنشان در اين مدت طولاني براي همين بوده .


آري ، اصحاب كهف مردمي بودند كه كفر بر جامعه‏شان استيلاء يافته بود ، و باطل در ميان آنان غلبه كرده بود ، و زورگوئي اقوياء از هر سو مردم را احاطه كرده ، سپاه ياس و نوميدي از ظهور كلمه حق و آزاد شدن اهل دين بر دلهاي آنان يورش برده بود .


حوصله‏ها از طول


ط


كشيدن عمر باطل و نيامدن دوران ظهور حق سر آمده بود ، و مي‏خواستند دچار شك و ترديد شوند كه خدا نجاتشان داد .


و بعد از آنكه وارد غار شدند از خداي تعالي درخواست رحمتي از ناحيه خودش و اهتدائي آماده نسبت به امر خود نمودند كه درهر چه زودتر از اين دو دلي و سرگرداني نجات يابند .


خداوند نيز دعايشان را مستجاب نموده اينطور هدايتشان كرد .


همچنانكه آن شخصي را كه از خرابه دهي مي‏گذشت و ناگهان اين سؤال به نظرش رسيد كه آيا خدا بار ديگر اينان را زنده مي‏كند و آيا چنين چيزي ممكن است ؟ خداي تعالي براي اينكه از آن سرگرداني نجاتش دهد او را براي صد سال ميراند ، و مجددا زنده‏اش كرد .


سخن كوتاه اينكه ، از آنجائي كه اين پندار ( كه ديگر حق ظاهر شدني نيست ) در نظرشان قوت گرفت و از زوال غلبه باطل مايوس شدند ، خداوند سالهاي متمادي به خوابشان بردهآنگاه بيدارشان كرد تا از يكديگر بپرسند چقدر خوابيده‏ايم ، يكي بگويد يك روز ، ديگري بگويد پاره‏اي از يك روز ، آنگاه پيرامون خود نگريسته ببينند اوضاع و احوال دنيا طور ديگري شده و كم كم بفهمند كه صدها سال است كه به خواب رفته‏اند و اين چند صد سال كه به نظر ديگران چند صد سال بوده به نظر ايشان يك روز و يا بعضي از يك روز مي‏آيد .


از همين جا كه طول عمر دنيا و با كمي آن چنان نيست كه بتواند حقي را بميراند يا باطلي را زنده كند و اين خداي سبحان است كه زميني‏ها را زينت زمين كرده ، و دلهاي آدميان را مجذوب آنها ساخته قرنها و روزگارها جريان داده تا آنان را بيازمايد كه كدام نيكوكارترند ، و دنيا جز اين سمتي ندارد كه طالبان خود را با زر و زيور خود بفريبد ، و آنهايي را كه پيرو هوي و هوس‏اند و دل به زندگي زميني داده‏اند گول بزند .


و اين خود حقيقتي است كه همواره براي انسانها هر وقت كه به عمر رفته خود نظر بيفكنند روشن و مبرهن مي‏شود و مي‏فهمند آن هفتاد سالي كه پشت سر گذاشته و آن حوادث شيرين و تلخي كه ديده‏اند تو گوئي يك رؤيا بوده كه در خواب و چرت خود ديده و مي‏بينند .


چيزي كه هست مستي هوي و هوس و گرمي و بازي با امور مادي دنيوي نمي‏گذارد آنان متوجه حق بگردند ، و پس از تشخيص حق آن را پيروي كنند .


ليكن براي خدا روزي است كه در آن روز اين شواغل ، ديگر آدمي را به خود سرگرم نمي‏كند و اين دنيا و زرق و برقش آدمي را از ديدن حق بازنمي‏دارد ، و آن روز مرگ است .


همچنانكه از علي (عليه‏السلام‏) نقل شده كه فرمود مردم در خوابند تا بميرند ، وقتي مردند بيدار مي‏شوند روز ديگري نيز هست كه خداوند در آن روز بساط دنيا و زندگي‏هايش را بر مي‏چيند ، و با فرمان قضايش بشر را به سوي انقراض سوق مي‏دهد .



ترجمة الميزان ج : 13ص :358


از آنچه گذشتمعلوم شد كه چرا جمله ليتسائلوا بينهم غايت و هدف از بيدار شدن آنان قرار گرفته ، و لام غايت بر سر آن آمده آري ، لام غايت در آمده تا غايت را تعليل كند ، و اين غايت را با غايتي كه در جمله ثم بعثناهم لنعلم اي الحزبين احصي لما لبثوا امدا بود منطبق سازد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : در جمله مورد بحث بعضي از غايت در جاي همه غايت قرار گرفته ، يعني مساله پرسش از يكديگر غايت منحصر نيست ، بلكه غايتهاي بسيار ديگري نيز هست كه خود به خود دنبال آن غايتي كه ذكر شده بروز مي‏كند ، مثلا تنها پرسش از يكديگر را اسم برده ولي به دنبال آن پي بردن به حقيقت مطلب نيز هست ، علم به قدرت كامله خدا نيز هست .


ليكن علاوه بر اينكه از ظاهر لفظ آيه دليلي بر اين تفسير نيست مستلزم تكلف نيز هست همچنانكه بر كسي پوشيده نيست .


بعضي ديگر گفته‏اند : لام در جمله ليتسائلوا لام عاقبت است ، نه لام غايت ، چون استبعاد كرده‏اند از اينكه تسائل كه يك مساله پيش پا افتاده است هدف از جريان اصحاب كهف بوده باشد .


ليكن به فرض هم كه لام ، لام عاقبت باشد باز استبعاد او به حال خود باقي است ، براي اينكه همانطور كه يك امر پيش پا افتاده بعيد است غايت و هدف از صحنه اصحاب كهف باشد عاقبت بودن آن هم بعيد است ، معقول نيست كه چنين امر بي ارزشي منظور از يك صحنه‏اي بس خطير و معجزه‏اي بس عظيم بوده باشد .


علاوه بر اينكه شما خواننده محترم ملتفت شديد كه غايت قرار گرفتن تسائل براي داستان اصحاب كهف هيچ بعدي نداشته بلكه امري طبيعي است .


قال قائل منهم كم لبثتم - اين جمله دليل بر اين است كه يك نفر از ايشان بوده كه از ديگران از مدت مكث در غار پرسيده كه چقدر خوابيده‏ايم .


و از آن برمي‏آيد كه گويا سائل خودش احساس طولاني بودن مدت مكث را كرده ، چون آن كسالتي را كه معمولا بعد از خوابهاي طولاني به آدمي دست مي‏دهد در خود ديده ، لذا حداقل به شك افتاده و پرسيده : كم لبثتم .


قالوا لبثنا يوما او بعض يوم - در جواب وي مردد شده گفتند : يا يك روز يا بعضي از يك روز ، و گويا اين ترديدي كه در جواب از خود نشان دادند بدين جهت بوده كه ديده‏اند


ترجمة الميزان ج : 13ص :359


جاي آفتاب تغيير كرده ، مثلا اگر صبح به خواب رفته بودند ، وقتي بيدار شدند ديده‏اند آفتاب در اواسط آسمان و يا اواخر آن است آنگاه شك كردند در اينكه در اين بين شبي را هم در خواب گذرانده‏اند ، تا در نتيجه خوابشان يك روز طول كشيده باشد ، و يا چنين نبوده ، و در نتيجه پاره‏اي از روز را در خواب بوده‏اند ، بدين جهت جواب خود را با ترديد دادند كه يا يك روز در خواب بوده‏ايم و يا پاره‏اي از يك روز ، و به هر حال جوابي كه دادند يك جواب است .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند دو جواب است .


برخي از آنها نظرشان اين بوده كه يك روز در خواب بوده‏اند و برخي ديگر آن شق ديگر را تشخيص داده‏اند ، دليل اين مفسرين اين است كه اگر جواب يكي بوده به آن بياني كه گذشت بايد گفته باشند كه ما پاره‏اي از روز خواب بوده‏ايم و يا يك روز و اندي ، نه يك روز ، به همين دليل كلمه او بايد براي تفصيل باشد نه ترديد ، يعني از آن فهميده مي‏شود كه يكي از آنان گفته يك روز در خواب بوده‏ايم ، و ديگران گفته‏اند بعضي از يك روز را .


ليكن اين سخن ، سخن قابل توجهي نيست : اولا براي اينكه از سياقي چون لبثنا يوما او بعض يوم به هيچ وجه چنين معنايي استفاده نمي‏شود .


صرفنظر از سياق ، اصلا در قرآن كريم عين اين عبارت از شخص واحد نقل شده كه گفته است : لبثت يوما او بعض يوم كه پر واضح است در آن عبارت معنا ندارد كلمه او براي تفصيل باشد .


و ثانيا ، براي اينكه ترديد اصحاب كهف ناشي از استدلالي بوده كهاز شواهد و قرائن مشهود گرفتند ، و چنين مرداني بزرگ شانشان اجل از اين است كه از روي تحكم و هوي و هوس و گزافه‏گويي حرفي بزنند .


و شواهد و قرائن خارجي كه انسان به وسيله آن استدلال مي‏كند از قبيل آفتاب و سايه و نور و ظلمت و امثال آن آنهم از كساني كه تازه از خواب برخاسته‏اند اموري نيست كه مقدار دقيق زماني كه به خواب رفته‏اند را مشخص سازد ، حال چه اينكه ما كلمه او را براي ترديد بدانيم يا براي تفصيل .


پس مقصود از كلمه يوم در هر دو حال زيادتر از يك شبانه روز است ، و استعمال كلمه يك روز در يك روز و اندي شايع است ، و تازگي ندارد .


قالوا ربكم اعلم بما لبثتم - يعني بعضي ديگر ايشان در رد آنهايي كه گفتند يك روز و يا پاره‏اي از يك روز خوابيديم گفتند : پروردگار شما بهتر مي‏داند كه چقدر


ترجمة الميزان ج : 13ص :360


خوابيده‏ايد چون اگر منظورشان رد آن كلام نبوده باشد جا داشت بگويند : پروردگار ما بهتر مي‏داند .


اين را بدان جهت گفتيم تا روشن گردد كه عبارت مذكور صرفا براي رعايت ادب نسبت به خداي تعالي نبوده - آنطور كه بعضي از مفسرين پنداشته‏اند - بلكه براي بيان حقيقتي از حقايق معارف توحيد بوده است ، و آن اين است كه اصولا علم - به معناي حقيقي كلمه - جز علم خدا نيست ، زيرا انسان ، گذشته از خودش ، محجوب از هر چيز ديگري است حتي نه تنها مالك نفس خود نيست ، بلكه احاطه به خويش هم ندارد ، مگر آنكه خدايش اجازه داده باشد ، و اگر به غير خود احاطه‏اي پيدا كند و علمي به هم رساند به آن مقدار مي‏تواند كه امارت و نشانه‏هاي خارجي برايش كشف نموده پرده‏برداري كند ، و اما احاطه به عين موجودات و عين حوادث كه علم حقيقي هم همان است علمي است مخصوص خداي تعالي كه محيط به هر چيز و شاهد و ناظر بر هر چيز است ، و آيات قرآني هم كه بر اين معنا دلالت كند بسيار زياد است .


پس شخص موحد اگر عارف به مقام پروردگار خود باشد بايد در هر امري تسليم او گردد ، و علم را از آن او بداند ، و به خودش نسبت علم ندهد ، نه تنها علم بلكه هيچ كمالي چون علم و قدرت را به خود نسبت ندهد مگر در جائي كه ناچار شود كه در آن صورت حقيقت علم و قدرت را به خدا نسبت مي‏دهد و آنگاه آن مقداري را براي خود اثبات مي‏كند كه خداي تعالي تمليكش كرده ، و اجازه‏اش داده ، همچنانكه خودش فرموده : علم الانسان ما لم يعلم و نيز فرموده : قالوا سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا و نيز آياتي ديگر .


از همين جا مي‏توان فهميد كه گويندگان جمله ربكم اعلم بما لبثتم در مقام معرفت و خداشناسي از گويندگان جمله لبثنا يوما او بعض يوم برتر بوده‏اند ، و مقصودشان از گفته خود تنها اظهار ادب نبوده ، بلكه همانطور كه گفتيم به يكي از معارف توحيد آشنايي داشته‏اند ، و گرنه ممكن بود بگويند : ربنا اعلم بما لبثنا - پروردگار ما بهتر مي‏داند كه چقدر خوابيده‏ايم ، آن وقت اين دسته آن عده‏اي نمي‏بودند كه خداي تعالي در باره‏شان فرمود : ثم بعثناهم لنعلم اي الحزبين احصي لما لبثوا امدا - آنان را مبعوث كرديم تا بدانيم كدام طائفه بهتر تشخيص مي‏دهند كه چقدر خوابيده‏اند ، براي اينكه صرف اظهار ادب ملازم با بهتر


ترجمة الميزان ج : 13ص :361


تشخيص دادن نيست ، و اظهار كردن ادب غير از تشخيص دادن و گفتن است .


و ظاهر امر اين است كه گويندگان ربكم اعلم بما لبثتم غير گويندگان لبثنا يوما او بعض يوم است ، زيرا سياق - همانطور كه ديگران هم گفته‏اند - سياق محاوره و پاسخ و پرسش است كه لازمه‏اش اين است كه يك عده بپرسند و عده‏اي ديگر پاسخ گويند .


پس گويندگان جمله دومي غير از گويندگان جمله اولي هستند ، و اگر هر دو كلام از يك عده مي‏بود جاي آن داشت كه بفرمايد : ثم قالوا ربنا اعلم بما لبثنا - پس خودشان در جواب خود گفتند پروردگار ما داناتر است به اينكه چقدر خوابيده‏ايم نه اينكه بفرمايد : پروردگار شما بهتر مي‏داند ... .


از اينجا استفاده مي‏شود كه اصحاب كهف هفت نفر يا بيشتر بوده‏اند ، نه كمتر ، زيرا در حكايت گفتگوي ايشان يكجا تعبير به قال آمده ، و دو جا : قالوا و چون كمترين عدد جمع سه است نتيجتا عددشان از هفت نفر كمتر نبوده و حداقل سه نفر سؤال كرده‏اند و حداقل سه نفر جواب داده‏اند ، و يك نفر هم صاحب كلامي است كه كلمه قال در آغازش آمده .


فابعثوا احدكم بورقكم هذه الي المدينة فلينظر ايها ازكي طعاما فلياتكم برزق منه - اين جمله نيز تتمه محاوره و گفتگوي ايشان است ، كه پيشنهاد مي‏كند يك نفر را به شهر بفرستند تا طعامي برايشان بخرد ، و غذايي تهيه كند .


ضمير در كلمه ايها به مدينه بر مي‏گردد ، و مقصود اهل مدينه است ، يعني كدام يك از اهل شهر طعام بهتري دارد از او بخرد و بياورد ، و اين قسم اضمار را استخدام گويند .


كلمه ازكي : پاكيزه‏تر از ماده زكات است ، و زكات طعام پاكيزه آن است .


بعضي گفته‏اند : يعني حلال‏تر آن .


بعضي ديگر گفته‏اند يعني پاك‏تر آن ، و ليكن اينكه كلمه را به صيغه افعل تفصيل ( ازكي ) آورده خالي از اين اشعار و اشاره نيست كه مقصود از كلمه مذكور همان معناي اول باشد .


ضمير در منه به طعامي برمي‏گردد ، كه از جمله ازكي طعاما استفاده مي‏شود بعضي گفته‏اند به كلمه ازكي طعاما برمي‏گردد و كلمه من در منه براي ابتداء و يا تبعيض است كه اگر تبعيض باشد معناي جمله اين مي‏شود كه يكي را بفرستيد در شهر بگردد و ببيند كداميك از فروشگاهها جنس پاكيزه‏تر مي‏فروشد و مقداري از آن برايتان


ترجمة الميزان ج : 13ص :362


خريداري كند تا با آن ارتزاق كنيد بعضي ديگر گفته‏اند ضميربه كلمه ورق بر مي‏گردد ، آنگاه حرف من را بدلي گرفته و گفته‏اند : معناي آيه اين است كه بياورد رزقي بدل از پول ، ولي اين احتمال بعيد است ، چون مستلزم تقدير گرفتن ضمير ديگري است كه به جمله قبلي برگردد ، علاوه بر اينكه ضمير مورد گفتگو ضمير مذكر است ، و اگر به ورق بر مي‏گشت بايد مؤنث آورده مي‏شد ، به شهادت اينكه خود آيه قبلا ورق را مؤنث دانسته در باره‏اش اشاره مؤنث به كار برده و فرموده ورقكم هذه .


و ليتلطف و لا يشعرن بكم احدا - تلطف به معناي اعمال لطف و رفق و اظهار مدارات است ، پس اينكه فرمود : و لا يشعرون بكم احدا عطفي است تفسيري ، كه مي‏خواهد همان جمله قبلي را معنا كند ، و مقصود از اين كلام به طوري كه از سياق برمي‏آيد اين است كه بايد اين شخص كه مي‏فرستيد در اعمال نازك كاري و لطف با اهل شهر در رفتن و برگشتن و معامله كردن خيلي سعي كند ، تا مبادا خصومتي يا نزاعي واقع شود كه نتيجه‏اش اين شود كه مردم از راز و حال ما سردرآورند .


بعضي ديگر اينطور معنا كرده‏اند كه در معامله بسيار نازك كاري به خرج دهد .


ولي كلام مطلق است و قيدي براي خصوص معامله در آن نيست .


انهم ان يظهروا عليكم يرجموكم او يعيدوكم في ملتهم و لن تفلحوا اذا ابدا .


اين آيه امر به تلطف را تعليل نموده و مصلحتش را بيان مي‏كند .


جمله يظهروا عليكم به معناي يطلعوا عليكم - بر شما اطلاع يابند است ، چون ظهور بر هر چيز اطلاع از آن و علم يافتن بدان و همچنين ظفر يافتن بر آن است ، و آيه شريفه به هر دو معنا هم تفسير شده ، و كلمه مذكور به طوري كه راغب گفته از كلمه ظهر گرفته شده كه به معناي پشت و گرده آدمي است ، در مقابل شكم آدمي ، پس از آن بطور استعاره در خصوص گرده زمين استعمال نموده گفتند : ظهر الارض - پشت زمين در مقابل بطن الارض - دل زمين ، آنگاه ظهور از آن گرفته شده كه به معناي پيدائي و هويدائي است ، در مقابل بطون كه به معناي ناپيدائي است .


چون بودن شخص در روي زمين ملازم است با ديدن و اطلاع يافتن و همچنين ميان بودن در روي زمين و ظفر يافتن و نيز ميان آن و غلبه يافتن ملازمه عادي هست ، و لذاست كه


ترجمة الميزان ج : 13ص :363


گفته شده ظهر عليه در معناي اطلاع يافتن بر آن و مكان او را شناخت و بر او ظفر يافت و بر او غلبه كرد استعمال مي‏شود ، و از اين گذشته در اشتقاقش هم توسعه‏اي قائل شده‏اند ، به طوري كه هم باب افعال از آن گرفته‏اند و هم باب مفاعله و باب تفاعل و باب استفعال و ابوابي ديگر .


و از سياق برمي‏آيد كه جمله يظهروا عليكم در خصوص اين داستان به معناي همان اطلاع يافتن از مخفي‏گاه كسي سر درآوردن است ، زيرا از ساير معاني جامع‏تر است ، چون اصحاب كهف قبلا مردماني نيرومند و متنفذ بوده‏اند ، و حال فرار نموده و خود را پنهان كرده‏اند ، لذا سفارش مي‏كنند كه چون ما مردمي سرشناسيم سعي كن كسي از مخفي‏گاه ما خبردار نشود و اگر مطلع شوند بر آنچه كه مي‏خواهند ظفر مي‏يابند .


و اينكه فرمود : يرجموكم معنايش كشتن با سنگ است كه بدترين كشتن‏ها است ، زيرا علاوه بر كشتن منفوريت و مطروديت كشته را هم همراه دارد و در اين كه خصوص رجم را از ميان همه اقسام قتل اختيار نمود خود مشعر بر اين است كه اهل شهر عموما با اصحاب كهف دشمني داشته‏اند ، زيرا اينان از دين آنان بيرون آمده بودند ، با حرصي عجيب مي‏خواستند با ريختن خون ايشان دين خود را ياري كنند ، بنا بر اين اگر دستشان به ايشان برسد بي درنگ خونشان را مي‏ريزند ، و چون همه افراد مي‏خواهند در اينكار شركت جويند لا جرم جز با سنگسار ميسر نمي‏شود .


و اينكه فرمود او يعيدوكم في ملتهم ظاهرش اين است كه كلمه اعاده متضمن معناي داخل كردن باشد ، چونمي‏بينيم كلمه مذكور با لفظ في متعدي شده است .


با اينكه اين كلمه همواره بايد با الي متعدي شود .


آري ، برداشتي كه اصحاب كهف كردند طوري نبوده كه مردم دست از سر آنان بردارند ، يا به صرف ادعاي اينكه بگويند ما از دين توحيد دست برداشته‏ايم از ايشان بپذيرند و جرمشان را ببخشند بلكه به خاطر اينكه جرمشان تظاهر به دين توحيد و خروج از دين بت‏پرستي بوده و علنا بت‏پرستي را خرافي و موهوم و افتراء بر خدا معرفي مي‏كردند عادتا نبايد به صرف اعتراف به حقانيت بت‏پرستي قناعت كنند ، بلكه بايد آنقدر تعقيبشان كنند و رفتارشان رازير نظر بگيرند تا نسبت به صدق ادعايشان اطمينان پيدا كنند ، و قهرا در بت‏پرستي يكي از بت‏پرستان شده و تمامي وظائف ديني ايشان را انجام داده از انجام مراسم و شرايع دين الهي


ترجمة الميزان ج : 13ص :364


محروم شوند ، حتي به يك كلمه از دين توحيد لب نگشايند .


البته هيچ يك از اينها نسبت به كسي كه در زير فشار كفار قرار گرفته و از هر سو او را محصور خود نموده مانند يك اسير زير دست و مستضعف در ميان آنان زندگي مي‏كند مانعي ندارد ، هم عقل آن را تجويز مي‏كند ، و هم نقل ، حتي قرآن كريم صريحا تجويز نموده و فرموده : الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان و نيز فرموده : الا ان تتقوا منهم تقاة كه چنين كساني مي‏توانند به زبان انكار حق نموده و در دل ايمان داشته باشند ، ليكن همه اينها براي كسي است كه گفتيم در زير فشار كفار و زير نظر آنان و در چنگالشان قرار گرفته باشد ، نه مانند اصحاب كهف كه از ميان كفار نجات يافتند ، و آزادي در عمل و اعتقاد به دست آوردند ، براي آنان ديگر جائز نيست خود را در مهلكه ضلالت افكنده و دست بسته تحويل اجتماع كفر شوند آن وقت نتوانند به كلمه حق لب بگشايند ، و خود را از انجام وظائف ديني و انساني محروم كنند ، كه اگر چنين كنند سعادت را بر خود حرام نموده ديگر هرگز روي رستگاري را نمي‏بينند ، همچنانكه خداي تعالي فرموده : ان الذين توفيهم الملائكة ظالمي انفسهم قالوا فيم كنتم قالوا كنا مستضعفين في الارض قالوا ا لم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها فاولئك ماوهم جهنم و ساءت مصيرا .


و با همين بيان وجه ترتب جمله و لن تفلحوا اذا ابدا بر جمله او يعيدوكم في ملتهم كاملا روشن مي‏گردد ، و نيز اشكالي كه در اينجا به نظر مي‏رسد رفع مي‏شود ، و آن اشكال اين است كه اظهار كفر از روي اكراه و پنهان داشتن ايمان در قلب و بين خود و خداهميشه بخشوده است ، و منحصر به زماني معين نيست ، پس چرا فرموده : و هرگز تا ابد رستگار نمي‏شوند و با اينكه مجبور بودن اصحاب كهف از حالشان هويدا بوده چرا برگشتن به كفر ملتشان را هلاكت ابدي خوانده ؟ جوابي كه گفتيم از كلام ما به دست مي‏آيد اين است كه اگر خود را بر مردم عرضه مي‏كردند و يا ايشان را به نحوي به مخفي‏گاه خود راهنمائي


ترجمة الميزان ج : 13ص :365


مي‏نمودند خود را به اختيار گرفتار كفر و شرك نموده و عذرشان موجه نمي‏شد ( آري ناچاري و اضطرار به اختيار منافاتي با اختيار ندارد مثلا كسي كه خود را به اختيار از هواپيما پرتاب مي‏كند ديگر در بين زمين و آسمان اختياري ندارد ، نه مي‏تواند برگردد و نه مي‏تواند از سقوط و متلاشي شدن خود جلوگيري كند ولي اين نتوانستن رفع ملامت از او نمي‏كند ) .


البته ديگران هم جوابهاي ديگري از اين اشكال داده‏اند كه قانع كننده نيست ، مثلا يكي گفته : اكراه بر كفر گاهي سبب مي‏شود شيطان آدمي را به تدريج استدراج نموده و نظر او را برگرداند و راستي به كفر معتقدش كند ، و در اين اعتقاد باطل پا بر جايش سازد .


و ليكن اين جواب صحيح نيست ، براي اينكه اگر چنين خوفي بود مي‏بايست بفرمايد : و يخاف عليكم ان لا تفلحوا ابدا يعني در اين صورت ترس آن هست كه هرگز رستگار نشويد ، نه اينكه بطور قطع بفرمايد هرگز رستگار نمي‏شويد .


بعضي ديگر از اشكال اينطور جواب داده‏اند كه ممكن است منظور اين باشد كه كفار از راه دوستي و خواهش شما را به دين خود برگردانند .


ولي سياق با اين توجيه سازگاري ندارد .


بعضي ديگر جواب داده‏اند كه ممكن است در آن روز تقيه جائز نبوده ، و به هيچ وجه كسي نمي‏توانسته اظهار كفر كند ، قهرا در چنين فرضي عود به ملت كفر هر چند تقيتا باشد عدم فلاح ابدي را مستلزم است ، اين جواب نيز ناتمام است، براي اينكه دليلي بر آن نيست و صرف احتمال ، كافي در رفع اشكال نمي‏باشد .


و سياق محاوره‏اي كه از ايشان حكايت شده يعني از جمله قال كم لبثتم - تا آخر دو آيه - سياق عجيبي است كه از كمال محبتشان به يكديگر در راه خداي تعالي و برادريشان در دين و مساواتشان در بين يكديگر و خيرخواهي و اشفاق نسبت به هم خبر مي‏دهد .


همانطور كه قبلا هم گفتگويش گذشت در جمله ربكم اعلم بما لبثتم بر موقفي از توحيد اشاره كرده‏اند كه نسبت به صاحبان و گويندگان جمله لبثنا يوما او بعض يوم رفيع‏تر و كامل‏تر است .


و اما برادري و مواساتشان از اينجا فهميده مي‏شود كه يكي از ايشان وقتي مي‏خواهد پيشنهاد كند كه كسي را بفرستيم شهر به يكي از رفقايش نمي‏گويد تو برخيز برو ، مي‏گويد


ترجمة الميزان ج : 13ص :366


يكي را بفرستيد ، و نيز نگفت فلاني را بفرستيد .


و وقتي هم خواست اسم پول را ببرد نگفت پولمان را و يا از پولمان به او بدهيد برود ، بلكه گفت : پولتان را بدهيد به يك نفرتان و ورق را به همه نسبت داد ، همه اينها مراتب برادري و مواسات و ادب آنان را مي‏رساند .


بعلاوه ، جمله فلينظر ايها ازكي طعاما ... و جمله و ليتلطف ... مراتب خيرخواهي آنان نسبت به هم را مي‏رساند .


و جمله انهم ان يظهروا عليكم ... اشفاق و مهرباني آنان را نسبت به يكديگر مي‏رساند كه چقدر نسبت به نفوسي كه داراي ايمان بودند مشفق بودند ، و براي آن نفوس ارزش قائل بودند .


و در جمله بورقكم هذه با در نظر گرفتن اضافه پول به آنان و به كار رفتن اشاره هذه كه ورق مشخصي را تعيين مي‏كند اشعار دارد بر اينكه عنايت خاصي داشته‏اند بر اينكه بدان اشاره كنند و بگويند پولتان كه اينست و گرنه سياق بيش از اين استدعا نداشت كه چون گرسنه‏اند شخصي را بفرستند قدري غذا تهيه كند .


و اما اسم پول بردن و بدان اشاره كردن بعيد نيست براي اين بوده كه ما بدانيم جهت بيرون افتادن راز آنان همان پول بوده ، چون وقتي فرستاده آنان پول را در آورد تا به فروشنده جنس بدهد فروشنده ديد سكه‏اي است قديمي و مربوط به سيصد سال قبل .


و در آيات اين داستان غير از اين پول چيز ديگري باعث كشف اين راز معرفي نشده است .


و كذلك اعثرنا عليهم ليعلموا ان وعد الله حق و ان الساعة لا ريب فيها اذ يتنازعون بينهم امرهم .


در مفردات گفته : ماده عثر به معناي سقوط است .


وقتي مي‏گويند فلان عثر معنايش اين است كه فلاني افتاد ، ولي مجازا در مورد كسي هم كه به مطلبي اطلاع پيدا مي‏كند بدون اينكه در پي آن باشد استعمال مي‏كنند ، و مي‏گويند : عثرت علي كذا يعني به فلان مطلب اطلاع يافتم .


در قرآن كريم يك جا فرموده : فان عثر علي انهما استحقا اثما و يك جا فرموده : و كذلك اعثرنا عليهم يعني اين چنين ايشان را بر جاي آنان واقف نموديم بدون اينكه خودشان در جستجوي آنان باشند .


و تشبيهي كه در جمله و كذلك اعثرنا عليهم است مانند تشبيهي است كه در جمله كذلك بعثناهم قرار دارد ، و معنايش اين است : همانطور كه قرنها به خوابشان كرديم و سپس بيدارشان نموديم همينطور چنين و چنان كرديم .


و به همين منوال جمله اولي معنا


ترجمة الميزان ج : 13ص :367


مي‏شود .


و مفعول اعثرنا در آن جمله كلمه اناس است كه سياق بر آن دلالت دارد ، و ذيل آيه هم كه مي‏فرمايد : ليعلموا ان وعد الله حق شاهد بر اين دلالت است .


و جمله ربهم اعلم بهم به بياني كه خواهد آمد اين وجه را تاييد مي‏كند .


بعضي از مفسرين بر اين وجه اعتراض كرده‏اند ، اولا به اينكه مستلزم اين است كه تنازع و سر و صداي مردم بعد از واقف شدن بر حال اصحاب باشد ، و حال آنكه چنين نيست ، و ثانيا به اينكه تنازع و سر و صدا قبل از وقوف بر حال آنان بوده ، و بعد از وقوف ديگر سر و صدا برطرف شده است ، و بنا بر وجه بالا تنازع و وقوف در يك وقت بوده و صحيح نيست .


از اين اعتراض پاسخ مي‏دهيم به اينكه بنا بر اين وجه ، تنازع مردم تنازع در خصوص اصحاب كهف است كه زمانا بعد از اعثار و وقوف بوده ، و آن تنازعي كه قبل از وقوف بوده تنازع در مساله قيامت بوده است كه بنا بر اين وجه مقصود از تنازع آن نيست .


فقالوا ابنوا عليهم بنيانا ربهم اعلم بهم .


گويندگان اين حرف مشركين هستند به دليل اينكه دنبال آن چنين نقل فرموده : قال الذين غلبوا علي امرهم - گفتند آنهائي كه بر امر ايشان اطلاع يافتند .


و مراد از بناء بنيان بر ايشان است - و به طوري كه بعضي گفته‏اند منظور اين است كه ديواري كشيده شود تا اصحاب كهف پشت آن قرار گرفته از نظر مردم پنهان شوند ، و كسي بر حال آنان واقف نگردد ، همچنانكه گفته مي‏شود : بني عليه جدارا يعني آن را پشت ديوار قرار داد .


اين قسمت از آيات داستان اصحاب كهف به انضمام قسمت‏هاي قبل ، از آنجا كه فرمود : و كذلك بعثناهم و كذلك اعثرنا عليهم اشاره به تماميت داستان مي‏كند ، گويا فرموده است : بعد از آنكه فرستاده اصحاب كهف به شهر آمد و اوضاع و احوال شهر را دگرگونه يافت و فهميد كه سه قرن از به خواب رفتن آنان گذشته ( البته اين را نفهميد كه ديگر شرك و بت‏پرستي بر مردم مسلط نيست و زمان به دست دين توحيد افتاده ) لذا چيزي نگذشت كه آوازه اين مرد در شهر پيچيده خبرش در همه جا منتشر شد ، مردم همه جمع شدند و به طرف غار هجوم و ازدحام آوردند و دور اصحاب كهف را گرفته حال و خبر پرسيدند ، و بعد از آنكه دلالت الهيه و حجت او به دست آمد خداوند همه‏شان را قبض روح كرد ، پس بعد از بيدار شدن بيش از چند ساعت زنده نماندند ، فقط به قدري زنده بودند تا شبهه‏هاي مردم در امر قيامت برطرف



ترجمة الميزان ج : 13ص :368


گردد ، بعد از آن همه مردند ، و مردم گفتند بنائي بر غار آنان بسازيد ، كه پروردگارشان اعلم است .


و در اينكه گفتند : پروردگارشان اعلم است اشاره است به اينكه آن جمعيت وقتي آنان را در غار ديدند باز بين خود اختلاف كردند و اختلافشان هر چه بوده بر سر امري مربوط به اصحاب كهف بوده است ، زيرا كلام ، كلام كسي است كه از علم يافتن به حال آنان و استكشاف حقيقت حال مايوس باشد .


و گويا بعضي از ديدن آن صحنه شبهه‏شان نسبت به قيامت زايل گشته آرامش خاطر يافتند ، و بعضي ديگر آنطور كه بايد قانع نشدند ، لذا طرفين گفته‏اند : بالأخره يا حرف ما است يا حرف شما ، هر كدام باشد سزاوار است ديواري بر آنان بكشيم كه مستور باشند خدا به حال آنان آگاهتر است .


پس جمله ربهم اعلم بهم از نظر هر يك از اين دو وجه معناي جداگانه‏اي به خود مي‏گيرد ، براي اينكه به هر حال اين جمله نسبت به جمله اذ يتنازعون بينهم امرهم كه دو وجه در معنايش آورديم تفرع دارد ، به طوري كه هر معنائي كه آن جمله به خود بگيرد در اين هم اثر مي‏گذارد ، اگر تنازع مستفاد از جمله اذ يتنازعون ... تنازع و اختلاف در باره قيامت باشد يكي اقرار و يكي انكار كرده باشد ، قهرا معناي جمله مورد بحث ما نيز اين مي‏شود كه مردم در باره قيامت اختلاف نموده سر و صدا را انداخته بودند كه ناگهان ايشان را از داستان اصحاب كهف مطلع كرديم تا بدانند كه وعده خدا حق است و قيامت آمدني است ، و شكي در آن نيست ، و ليكن مشركين با اينكه آيت الهي را ديدند دست از انكار برنداشتند و گفتند ديواري بر آنان بسازيد تا مردم با آنان ارتباط پيدا نكنند چه از امر آنان چيزي براي ما كشف نشد و يقين پيدا نكرديم پروردگار آنان به حال آنان داناتر است .


موحدين گفتند امر ايشان ظاهر شد ، و آيت آنان روشن گرديد ، و ما به همين آيت اكتفاء نموده ايمان مي‏آوريم ، و بر بالاي غار آنان مسجدي مي‏سازيم كه هم خدا در آن عبادت شود و هم تا آن مسجد هست اسم اصحاب كهف هم زنده بماند ، تا بدانند وعده خدا حق است ، و مراد از وعده خدا به طوري كه از سياق استفاده مي‏شود مساله معاد و قيامت است ، پس در حقيقت جمله و ان الساعة لا ريب فيها عطف تفسيري آن است .


و ظرف اذ در جمله اذ يتنازعون بينهم امرهم ظرف براي اعثرنا و يا براي ليعلموا است .


و كلمه تنازع به معناي تخاصم و دشمني است .


بعضي گفته‏اند : اصل


ترجمة الميزان ج : 13ص :369


اين كلمه به معناي تجاذب است كه در تخاصم استعمال مي‏شود .


و به همين جهت به اعتبار معناي اصلي‏اش متعدي به نفس به كار مي‏رود ، همچنانكه به اعتبار معناي تخاصم به وسيله في نيز متعدي مي‏شود ، مانند تنازع در جمله فان تنازعتم في شي‏ء .


و مراد از تنازع مردم در بين خود و در باره امر خود تنازعشان در مساله قيامت است .


و اگر قيامت را به ايشان نسبت داده به خاطر اعتناء زيادي است كه در باره آن داشتند .


اين بود حال آيه مورد بحث از نظر مفردات آن ، و دلالت و شهادتي كه بعضي كلمات آن بر معناي بعضي ديگر دارد .


و معنايش بنا بر آنچه گذشت اين مي‏شود : همانطور كه ما آنان را به خواب كرديم و سپس براي منظوري چنين و چنان بيدارشان نموديم همچنين مردم را از حال آنان با خبر كرديم تا در باره قيامت كه در باره آن با هم نزاع داشتند روشن گشته بدانند كه وعده خدا به آمدن قيامت حق است .


و در فرا رسيدن آن شك و ريبي نيست .


و يا معنايش اين مي‏شود كه : ما مردم را بر جاي آنان واقف ساختيم تا مردم مقارن نزاعي كه بين خود در باره قيامت داشتند بدانند كه وعده خدا حق است .


خواهي پرسيد كه از خواب بيدار شدن اصحاب كهف چه دلالتي دارد بر اينكه قيامت حق است ؟ در جواب مي‏گوئيم : از اين جهت كه اصحاب كهف در عالم خواب جانشان از بدنهايشان كنده شد ، و در اين مدت طولاني مشاعرشان به كلي تعطيل گشته بود و حواس از كار باز ايستاده و آثار زندگي و قواي بدني همه از كار افتاد ، يعني بدنها ديگر نشو و نما نكرد ، موي سر و رويشان و ناخن‏هايشان ديگر بلند نشد شكل و قيافه‏شان عوض نگرديد اگر جوان بودند پير نشدند و اگر سالم بودند مريض نگشتند ، ظاهر بدنها و لباسهايشان پوسيده نشد ، آن وقت پس از روزگاري بس طولاني يك بار ديگر كه داخل غار شده بودند برگشتند ، و اين خود بعينه نظير قيامت است ، و نظير مردن و دوباره زنده شدن است ، و هر دو در اينكه خارق العاده‏اند شريكند ، كسي كه آن را قبول داشته باشد نمي‏تواند اين را قبول نكند ، و هيچ دليلي بر نفي آن جز استبعاد ندارد .


و اين قضيه در زماني رخ داده كه دو طائفه از انسانها با هم اختلاف داشته‏اند يك طائفه موحد بوده‏اند كه مي‏گفتند روح بعد از مفارقتش از بدن دوباره در روز قيامت به بدنها بر مي‏گردد طائفه ديگر مشرك بودند و مي‏گفتند روح اصلا مغاير بدن است ، و در هنگام مرگ از بدن جدا مي‏شود ، و ليكن به بدن ديگري مي‏پيوندد ، آري عموم بت‏پرستان اعتقادشان اين است كه آدمي با مرگ دستخوش بطلان و نابودي نمي‏گردد ، و ليكن به بدن ديگري ملحق مي‏شود و اين همان تناسخ است .



ترجمة الميزان ج : 13ص :370


پس در چنين عصري حدوث چنين حادثه‏اي جاي هيچ شك و ريبي باقي نمي‏گذارد كه اين داستان آيتي است الهي كه منظور از آن از بين بردن شك و ترديد دلها است ، در خصوص امر قيامت ، و منظور آوردن آيتي است تا بفهمند كه آن آيت ديگر ( قيامت ) نيز ممكن است و هيچ استبعادي ندارد .


از همينجا است كه در نظر ، قوي مي‏آيد كه اصحاب كهف بعد از چند ساعتي كه مردم از حال آنان واقف شدند از دنيا رفته باشند ، و منظور خداي تعالي همين بوده باشد كه آيتي از خود نشان داده دهان به دهان در بشر منتشر شود تا در باره قيامت تعجب و استبعاد نكنند .


از اينجا وجه ديگري براي جمله : اذ يتنازعون بينهم امرهم پيدا مي‏شود ، و آن اين است كه بگوئيم در ضمير جمع اول ، يعني آنكه در يتنازعون است و آنكه كلمه بين بر آن اضافه شده به ناس برمي‏گردد ، و سومي يعني آنكه امر بر آن اضافه شده به اصحاب كهف برمي‏گردد و كلمه : اذ در اين صورت ظرف براي : ليعلموا خواهد بود ، و معنايش اين مي‏شود كه مردم را به داستان اصحاب كهف آگاه كرديم تا بدانند وعده ما حق است ، و در آن ترديدي نيست ، و اين دانستنشان وقتي باشد كه در ميان خود در خصوص اصحاب كهف سر و صدا مي‏كردند .


و اگر تنازع مزبور تنازع در باره اصحاب كهف بوده باشد ، و ضمير در امرهم به اصحاب كهف برگردد معناي آيه چنين مي‏شود : ما بعد از آنكه اصحاب كهف را بيدار كرديم مردم را بر حال آنان مطلع ساختيم تا بدانند كه وعده خدا حق است و قيامت ترديدي ندارد ، و مردم در باره آنان بين خود نزاع كردند كه آيا اينها خوابند يا مرده‏اند و آيا لازم است دفن شوند و برايشان قبر درست كنيم و يا به حال خودشان واگذاريم تا در فضاي غار همچنان بمانند ، مشركين گفتند : بنائي بر آنان بنيان كنيم و به حال خودشان واگذاريم ، پروردگارشان داناتر به حالشان است كه آيا زنده‏اند و خواب و يا آنكه مرده‏اند ، ولي موحدين گفتند : مسجدي را بالاي آنان بنا مي‏كنيم .


اين دو معنا بود كه احتمال مي‏رفت و ليكن سياق مؤيد معناي اول است ، زيرا ظاهر سياق اين است كه اينكه موحدين گفتند لنتخذن عليهم مسجدا در حقيقت رد كلام مشركين است كه گفته‏اند : ابنوا عليهم بنيانا ... و اين دو قول به طور يقين از دو طايفه است ، و بايد با هم مختلف باشد ، و اين اختلاف تنها بنا بر معناي اول تصور دارد ، و همچنين جمله ربهم اعلم بهم آن هم با اين تعبير كه بگويند : ربهم و نگويند : پروردگار ما با


ترجمة الميزان ج : 13ص :371