ادامه ی تفسیر وترجمه ی سوره نحل آیات 111- 106
ترجمة الميزان ج : 12ص :508
مَن كفَرَ بِاللَّهِ مِن بَعْدِ إِيمَنِهِ إِلا مَنْ أُكرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطمَئنُّ بِالايمَنِ وَ لَكِن مَّن شرَحَ بِالْكُفْرِ صدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضبٌ مِّنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ(106) ذَلِك بِأَنَّهُمُ استَحَبُّوا الْحَيَوةَ الدُّنْيَا عَلي الاَخِرَةِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكفِرِينَ(107) أُولَئك الَّذِينَ طبَعَ اللَّهُ عَلي قُلُوبِهِمْ وَ سمْعِهِمْ وَ أَبْصرِهِمْوَ أُولَئك هُمُ الْغَفِلُونَ(108) لا جَرَمَ أَنَّهُمْ في الاَخِرَةِ هُمُ الْخَسِرُونَ(109) ثُمَّ إِنَّ رَبَّك لِلَّذِينَ هَاجَرُوا مِن بَعْدِ مَا فُتِنُوا ثُمَّ جَهَدُوا وَ صبرُوا إِنَّ رَبَّك مِن بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَّحِيمٌ(110) × يَوْمَ تَأْتي كلُّ نَفْسٍ تجَدِلُ عَن نَّفْسِهَا وَ تُوَفي كلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَت وَ هُمْ لا يُظلَمُونَ(111)
ترجمه آيات
و هر كه از پس ايمان آوردنش منكر خدا شود ، نه آنكه مجبور شده و دلش به ايمان قرار دارد ، بل آنكه سينه به كفر گشايد ، غضب خدا بر آنها باد و عذابي بزرگ دارند ( 106) .
و اين بدان سبب است كه آنها زندگي اين دنيا را از دنياي ديگر بيشتر دوست داشتهاند و خدا گروه كافران را هدايت نميكند ( 107 ) .
اينها همان كسانند كه خدا بر دلها و گوشها و ديدگانشان مهر نهاده و آنها خودشان بيخبرند ( 108) .
و بي گفتگو آنها در آخرت خودشان زيانكارند ( 109) .
ترجمة الميزان ج : 12ص :509
و نيز پروردگارت نسبت به آنها كه پس از محنت كشيدن مهاجرت كرده آنگاه جهاد كرده و صبوري پيشه كردهاند پروردگارت از پس آن ، آمرزگار و رحيم است ( 110) .
روزي بيايد كه هر كس ، گرفتار دفاع از خويشتن است و به هر كس هر چه كرده تمام دهند و ايشان ستم نبينند ( 111 ) .
بيان آيات
در اين آيات عليه كفاري كه بعد از ايمان به خدا كافر گشته و مرتد شدند تهديد نموده مهاجرين را كه در جهاد خود دچار زحمت گشته و در راه خدا صبر كردند وعده جميل داده ، و متعرض حكم تقيه نيز شده است .
من كفر بالله من بعد ايمانه الا من اكره .
كلمه اطمينان به معناي سكون و آرامش است ، و شرح صدر به معناي گشادي و وسعت آن است ، در مفردات گفته است : اصل شرح به معناي بسط گوشت و امثال آن بوده ، وقتي ميگويد : گوشت را شرح كردم و يا تشريح كردم معنايش اين است كه آن را ولو كردم ، و از همين باب است شرح صدر كه به معناي باز كردن سينه به نور الهي و سكينهاي از ناحيه خدا و روحي از او است ، همچنان كه خداي تعالي در حكايت دعاي موسي فرموده : رب اشرح لي صدري و در باره رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرموده : ا لم نشرح لك صدرك و نيز فرموده : ا فمن شرح الله صدره ، و شرح دادن كلامي كه مشكل است به معناي بسط آن و اظهار معاني پنهان آن است .
جمله من كفر بالله من بعد ايمانه جملهاي است شرطيه كه جوابش جمله فعليهم غضب من الله است ، و جمله و لهم عذاب عظيم بر آن عطف شده ، و ضمير جمع در جزاء ، به اسم شرط من كفر بر ميگردد ، چون هر چند مفرد است ، ولي بحسب معنا كلي و داراي افراد است .
و جمله الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان استثنايي است از عموم شرط ، و مراد از اكراه ، مجبور شدن به گفتن كلمه كفر و تظاهر به آن است ، زيرا قلب هيچ وقت اكراه نميشود ، و حاصل مقصود اين است كه : كساني كه بعد از ايمان تظاهر به كفر ميكنند و مجبور به گفتن كلمه كفر ميشوند ، ولي دلهايشان مطمئن به ايمان است از غضب خدا
ترجمة الميزان ج : 12ص :510
مستثناء هستند .
و لكن من شرح بالكفر صدرا - يعني كسي كه سينه خود را براي كفر گشاده كرده و كفر را پذيرفته و به آن خوشنود گشته و آن را در خود جاي داده چنين كسي مورد غضب خدايي است ، و اين جمله استثناء از استثناي قبلي است ، و قهرا به مستثناء منه بر ميگردد ، و معنا چنين ميشود : اينكه گفتيم كساني كه بعد از ايمانشان به خدا كفر بورزند آنهائي نيستند كه در دل ايمان دارند ولي در زبان مجبور به گفتن كفر ميشوند ، بلكه منظور كساني است كه در دل كفر را پذيرفته باشند ، و مجموع اين استثناء و استدراك ، بيان كاملي است براي شرط ، و منظور از معترضه آوردن جمله استثناء ميان دو جمله شرط و جزاء هم همين بوده و گر نه ميتوانست آن را بعد از تمام شدن دو جمله شرط و جزاء بياورد .
بعضي از مفسرين گفتهاند : جمله من كفر بدل است از جمله الذين لا يؤمنون بايات الله كه در آيه قبلي بود ، و جمله اولئك هم الكاذبون جملهاي است معترضه ، و جمله الا من اكره استثنايي است از آن جمله ، و جمله و لكن من شرح مبتدايي است كه خبر و يا قائم مقام خبرش جمله فعليهم غضب من الله است .
و بنا بر اين معناي آيه چنين ميشود : اين است و جز اين نيست كه افتراء دروغ را كساني ميبندند كه بعد از ايمانشان كافر شده باشند ، مگر آن كسي كه مجبور به كفر گفتن شده باشد ، و دلش به ايمان مطمئن باشد .
در اينجا كلام تمام شده مطلب ديگري شروع ميشود ، و آن اين است كه كساني كه سينه خود را براي كفر باز كرده بر چنين كساني غضبي است از خدا .
و ليكن ذوق سليم ، خود جوابگوي اين تفسير بوده و به سخافت آن پي ميبرد و ديگر نيازي به جوابگو ما نيست .
ذلك بانهم استحبوا الحيوة الدنيا علي الآخرة و ان الله لا يهدي القوم الكافرين .
اين آيه شريفه علت حلول غضب خدا بر آنان را بيان نموده است ، و آن اين است كه ايشان حيات دنيا را كه حياتي است مادي و جز تمتعهاي حيواني و اشتغال به مشتهيات نفس نتيجه ديگري ندارد ، بر حيات آخرت كه حيات دائمي و زندگي در جوار رب العالمين است و اصولا غايت و نتيجه خلقت و زندگي انسانيت است ترجيح دادند ، و آن را بجاي اين
ترجمة الميزان ج : 12ص :511
اختيار نمودند .
و به عبارت ديگر اينان جز دنيا هدف ديگري نداشتند ، و بكلي از آخرت بريده و بدان كفر ورزيدند ، و خدا هم مردم كافر پيشه را هدايت نميكند ، و چون خدا هدايتشان نكرد از راه سعادت و بهشت و رضوان گمراه گشته در غضب خدا و عذابي بزرگ افتادند .
اولئك الذين طبع الله علي قلوبهم و سمعهم و ابصارهم و اولئك هم الغافلون .
اين آيه به اين نكته اشاره ميكند كه اختيار حيات دنيا بر آخرت ، و محروميت از هدايت خداي سبحان ، وصف و نشانه كساني است كه خدا بر دلها و بر گوشها و چشمانشان مهر نهاده و كساني هستند كه غافل ناميده شدهاند .
براي اينكه اينان بخاطر اختيار زندگي دنيا و هدف قرار دادن آن و نوميدي از اهتداء بسوي زندگي آخرت يكباره دل از آن زندگي شستند ، و در نتيجه حس و شعور و عقلشان اسير در چارچوبه ماديات شد ، و ديگر به ماوراي ماده كه همان زندگي آخرت است توجهي ندارند ، و ديگر به آنچه كه مايه عبرتشان است نمينگرند ، و آنچه را كه مايه اندرزشان است نميشنوند ، و به ادله و حجتهايي كه بسوي آخرت راهنماييشان ميكند فكر و تعقل نميكنند .
پس اينان دلها و گوشها و چشمانشان مهر خورده و بسته شده ، و ديگر آنچه كه ديگران را بسوي آخرت رهنمون ميشود ، در دل و گوش و چشم آنان راه پيدا نميكند ، و بكلي از آن ادله غافلند ، و احتمال بودن چنين ادلهاي را هم نميدهند .
با اين بيان روشن ميشود كه وصفي كه در آيه قبلي بود به منزله معرف مهر و غفلتي است كه در اين آيه ذكر شده ، پس همينكه خدا ايشان را هدايت نكرده بخاطر اينكه دلهاشان به دنيا متعلق شده ، خود معناي طبع و غفلت است و طبع ، صفتي است الهي و منسوب به ساحت مقدس او كه آن را بعنوان مجازات بكار ميبرد ، ولي غفلت صفتي است بشري و منسوب به خود انسان .
لا جرم انهم في الاخرة هم الخاسرون .
ناگزير ايشان در آخرت همان زيانكارانند چون رأس المال و سرمايه خود را در دنيا ضايع كردند و بي زاد و توشه شدند ، ديگر چيزي ندارند كه در آن جهان با آن زندگي كنند .
نظير اين بيان در سوره هود هم آمده كه ميفرمايد : لا جرم انهم في الآخرة هم الاخسرون و شايد وجه زيانكارتري در آن جا اين باشد كه در آن سوره يك صفتي
ترجمة الميزان ج : 12ص :512
اضافه بر صفات مذكور در اين سوره براي آنان ذكر كرده ، و آن اين است كه علاوه بر اينكه خودشان به راه حق نيامدند ، جلو ديگران را هم گرفتند ( بدانجا مراجعه شود) .
ثم ان ربك للذين هاجروا من بعد ما فتنوا ثم جاهدوا و صبروا ان ربك من بعدها لغفور رحيم .
كلمه فتنه در اصل به معناي بردن طلا در آتش براي آزمايش بوده سپس در همه آزمايشها و شكنجهها بكار رفته ، و اين جمله ناظر به شكنجههايي است كه مؤمنين صدر اسلام در مكه از قريش ميديدند چون مشركين مكه مؤمنين را آزار ميدادند تا شايد از دينشان برگردند ، و بدين منظور انواع شكنجهها را در باره آنان روا ميداشتند حتي چه بسا كه يك فرد مسلمان در زير شكنجه كفار جان ميداد ، همچنانكه عمار و پدر و مادرش را شكنجه كردند پدر و مادرش در زير شكنجه آنان جان دادند ، و عمار به ظاهر از دين اسلام بيزاري جست و به اين وسيله جان سالم بدر برد ، و آيات سابق بطوري كه در بحث روايتي خواهد آمد در اين باره نازل شد .
و از همينجا روشن ميگردد كه آيات مورد بحث با آيات قبل مربوط و متصل است ، چون جمله الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان كه در آيات قبل بود همان معنا را ميرساند كهآيات مورد بحث در مقام افاده آن است ، اين آيه نيز ميفرمايد : بعد از همه اينها خدا نسبت به كساني كه بعد از آن شكنجهها هجرت نموده و پس از هجرت ، جهاد و صبر نمودند آمرزگار و مهربان است .
پس جمله ثم ان ربك للذين هاجروا من بعد ما فتنوا وعده جميلي است كه به مهاجرين ميدهد كه بعد از شكنجهها مهاجرت كردند ، و در قبال تهديدي كه به ديگران كرده و خسران تام را نويدشان داده مؤمنين را به مغفرت و رحمت در قيامت نويد ميدهد .
و جمله ان ربك من بعدها لغفور رحيم به منزله خلاصهگيري در صدر كلام است تا بخاطر طولاني بودنش از ذيلش جدا نشود ، و در عين حال تاكيد را هم افاده كند در حقيقت مثل اين ميماند كه بگوييم زيد در خانه ، زيد در خانه چنين و چنان است ، و بعلاوه اين نكته را هم برساند كه قيودي كه در كلام قبلي آورده شده همه در حكم ، دخالت دارند ، پس بايد بداني كه خدا از آن مسلمانان كه بظاهر ، ارتداد جستند راضي نميشود مگر آنكه مهاجرت كنند ، و نيز از هجرتشان راضي نميشود مگر آنكه بعد از آن جهاد و صبر كنند .
يوم تاتي كل نفس تجادل عن نفسها و توفي كل نفس ما عملت و هم
ترجمة الميزان ج : 12ص :513
لا يظلمون .
آمدن نفس در قيامت كنايه از حضور نفس در محضر ملك ديان است ، همچنان كه فرموده : فانهم لمحضرون و ضمير در جمله عن نفسها به خود نفس بر ميگردد ، و در برگشتن ضمير در اضافه به نفس ، به خود نفس هيچ اشكالي ندارد ، چون گاهي مقصود از نفس ، شخص انساني است ، مانند : من قتل نفسا بغير نفس و گاهي مقصود از نفس ، صرف تاكيد است كه با مؤكد در معنا متحد است ، چه اينكه آن مؤكد انسان باشد ، يا غير انسان ، همچنانكه گفته ميشود : انسان نفسه يعني انسان خودش ، و فرس نفسه ، يعني اسب خودش ، و همچنين سنگ خودش ، و سياهي خودش ، و يا گفته ميشود : نفس انسان و نفس فرس و نفس حجر ، و نفس سواد ، يعني خود انسان و خود اسب و خود سنگ و خود سياهي و در جمله عن نفسها مقصود از مضاف يعني نفس كه به ضمير اضافه شده معناي دومي است ، يعني خودش ، و مقصود از مضاف اليه يعني ضمير كه به نفس بر ميگردد معناي اولي است يعني شخص .
و اگر نفس را به ضمير اضافه كرد براي اين بود كه اگر ضمير را به نفس اضافه ميكرد عبارت به خاطر تكرار به اضافه ركيك ميشد ، و همين مقدار كه ما در باره اين عبارت بحث كرديم كافي است و حاجتي به آن ابحاث طولاني كه مفسرين در باره آن كردهاند نيست .
ظرف يوم درجمله يوم تاتي كل نفس تجادل عن نفسها متعلق است به جمله لغفور رحيم كه در آيه قبلي بود ، و مجادله نفس از خودش به معناي دفاع از خويشتن است ، چون در آن روز غير از خودش هر خاطره ديگري را فراموش ميكند ، درست بر خلاف دنيا كه به هر چيزي توجه دارد جز به خودش ، و خودش را فراموش ميكند ، و اين نيست جز بخاطر اينكه در قيامت حقيقت امر براي انسان مكشوف ميشود ، و آن اين است كه آدمي بهيچ وجه نبايد به غير خودش مشغول شود و در حقيقت بايد هميشه به فكر خود باشد .
پس آن روز شخص ميآيد و در موقف حساب قرار ميگيرد ، آن وقت از خود دفاع ميكند و با اصرار هم دفاع ميكند ، و تا آنجا كه مقدور او است عذر ميتراشد .
كلمه توفي در جمله و توفي كل نفس ما عملت و هم لا يظلمون از توفيه است ، كه
ترجمة الميزان ج : 12ص :514
به معناي دادن حق بطور تمام است ، بدون خردلي كم و كاست ، و در اين جمله توفيه را متعلق بر خود عمل كرده و فرموده : ما عملت يعني خود عملش را بدون كم و كاست به او ميدهند ، پس ميفهماند كه پاداش و كيفر آن روز خود عمل است بدون اينكه در آن تصرفي كرده و تغيير داده باشند يا عوض كرده باشند ، و در اين كمال عدالت است ، چون چيزيبر آنچه مستحق است اضافه نكرده و چيزي از آن كم نميكنند ، و بهمين جهت دنبالش اضافه فرموده : و هم لا يظلمون - و ايشان ظلم نميشود .
بنا بر اين ، در آيه شريفه به دو نكته اشاره رفته است : نكته اول اينكه : هيچ كس در قيامت از شخصي ديگر دفاع نميكند ، بلكه تنها و تنها به دفاع از خود اشتغال دارد ، ديگر مجالي برايش نميماند كه به غير خود بپردازد و غم ديگري را بخورد ، و اين نكته در آيه يوم لا يغني مولي عن مولي شيئا و نيز آيه يوم لا ينفع مال و لا بنون يوم لا بيع فيه و لا خلة و لا شفاعة خاطر نشان شده است .
نكته دوم اينكه : دفاعي كه هر كس از خودش ميكند سودي ندارد ، و آنچه را كه سزاوار او است از او دور نميكند ، براي اينكه سزائي كه به او ميدهند خود عمل اوست ، و ديگر معنا ندارد كه نسبت عمل كسي را از او سلب كنند ، و اينگونه سزا دادن هيچ شائبه ظلم ندارد .
بحث روايتي
در الدر المنثور است كه ابن منذر و ابن ابي حاتم و ابن مردويه از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت : چون رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) خواست به مدينه مهاجرت كند به اصحابش فرمود : از دور من پراكنده شويد ، هر كس توانايي دارد بماند آخر شب حركت كند و هركس ندارد همين اول شب به راه بيفتد ، هر جا كه به اطلاعتان رسيد كه من در آنجا منزل كردهام به من ملحق شويد .
بلال مؤذن و خباب و عمار ، و زني از قريش كه مسلمان شده بود ماندند تا صبح شد،
ترجمة الميزان ج : 12ص :515
مشركين و ابو جهل ايشان را دستگير كردند ، به بلال پيشنهاد كردند كه از دين اسلام برگردد ، قبول نكرد ، ناگزير زرهي از آهن در آفتاب داغ كردند و بر تن او پوشاندند ، و او همچنان ميگفت : احد احد ، و اما خباب ، او را در ميان خارهاي زمين ميكشيدند ، و اما عمار ، او از در تقيه حرفي زد كه همه مشركين خوشحال شده رهايش كردند ، و اما آن زن ، ابو جهل چهارميخش كرد ، آنگاه حربه خود را در عورت او فرو كرده و او را كشت ، ولي بلال و خباب و عمار را رها كردند ، آنها خود را به رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) رساندند ، و جريان را براي آن جناب تعريف كردند ، عمار از آن حرفي كه زده بود سخت ناراحت بود ، حضرت فرمود : دلت در آن موقعي كه اين حرف را زدي چگونه بود ، آيا به آنچه گفتي راضي بود يا نه ؟ عرض كرد : نه ، فرمود : خداي تعالي اين آيه را نازل فرموده : الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان .
مؤلف : در روايت آمده كه آن زن همان سميه ، مادر عمار بوده ، و ياسر پدر عمار هم با اين چند نفر بوده و بعضي گفتهاند : پدر و مادر عمار اولين شهيد در اسلام بودهاند ، و روايات در اينكه پدر و مادر عمار در اين فتنه كشته شدند ، و عمار از در تقيه اظهار كفر نموده و اين آيه در بارهاش نازل شده بسيار است .
باز در همان كتاب است كه عبد الرزاق و ابن سعد و ابن جرير و ابن ابي حاتم و ابن مردويه و حاكم ، ( وي حديث را صحيح دانسته ) و بيهقي در كتاب دلائل از طريق ابي عبيدة بن محمد بن عمار از پدرش عمار روايت كردهاند كه گفت : مشركين عمار ياسر را گرفتند ، و رهايش نكردند تا به رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) دشنام داد ، و خدايان مشركين را تمجيد كرد ، آن وقت رهايش نمودند .
پس وقتي شرفياب حضور رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) گرديد ، پرسيد حال و خبر چه بود عرض كرد : بسيار بد ، زيرا رهايم نكردند تا به ساحت مقدس تو توهين نموده و خدايان آنان را تعريف كردم ، فرمود : دلت را چگونه يافتي ؟ عرض كرد مطمئن به ايمان ، فرمود : اگر بار ديگر هم در چنين وضعي قرار گرفتي همين عمل را انجام بده ، و در اين باره بود كه آيه شريفه الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان نازل گرديد .
در مجمع البيان از ابن عباس و قتاده روايت كرده كه گفتهاند : اين آيه در باره جماعتي
ترجمة الميزان ج : 12ص :516
نازل شد كه اكراه شده بودند ، و آن جماعت عمار و پدرش ياسر و مادرش سميه و صهيب و بلال و خباب بودند كه شكنجه شدند و در آن شكنجه پدر و مادر عمار كشته شدند و عمار با زبانش چيزي به آنها داد كه راضي شدند ، و خداي سبحان جريان را به رسول گراميش خبر داد ، پس وقتي كه جماعتي براي آن جناب خبر آوردند كه عمار كافر شد ، حضرتش فرمود : نه حاشا ، عمار از فرق تا قدمش مملو از ايمان است و ايمان با گوشت و خونش آميخته شده .
تا آنكه خود عمار شرفياب شد در حالي كه گريه ميكرد ، حضرت فرمود : چه حال و چه خبر ؟ عرض كرد : خبر بسيار بد آوردم يا رسول الله ، زيرا رهايم نكردند تا دست به ساحت تو دراز نمودم ، و خدايان ايشان را به خير ياد كردم ، رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) شروع كرد اشكهاي عمار را پاك كردن ، در حالي كه ميفرمود : اگر بار ديگر نيز به تو چنين كردند تو هم همان كار را تكرار كن ، آنگاه اين آيه نازل شد .
و در الدر المنثور است كه ابن سعد از عمر بن حكم روايت كرده كه گفت : عمار بن ياسر شكنجه ميشد تا آنجا كه ديگر نميفهميد چه ميگويد ، و صهيب نيز شكنجه ميشد تا آنجا كه هذيان ميگفت ، ابو فكيهه نيز عذاب ميشد تا آنجا كه از خود بي خود ميگرديد ، و نيز بلال و عامر و ابن فهيرة و قومي ديگر از مسلمين ، كه در باره آنان اين آيه نازل شد : ثم ان ربك للذين هاجروا من بعد ما فتنوا .
مؤلف : و در بعضي از روايات از جمله آن نفرات ، عياش بن ابي ربيعه و در بعضي ديگر او و وليد بن ابي ربيعه و وليد بن مغيره و ابو جندل بن سهيل بن عمر نيز نامبرده شدهاند ، و جامعترين آن روايات روايتي است از ابن عباس كه گفته : اين آيه در باره كساني از اصحاب رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) نازل شد كه در مكه شكنجه شدند .
و در كافي به سند خود از ابي عمرو زبيري از امام صادق (عليهالسلام) روايت كرده كه در ضمن حديثي فرمود : و اما آنچه كه از ايمان بر قلب فريضه شده عبارت است از اقرار و معرفت و عقد و رضا و تسليم به اينكه لا اله الا الله وحده لا شريك له الها واحدا لم يتخذ صاحبة و لا ولدا ، و ان محمدا عبده و رسوله و اقرار به آنچه از ناحيه خدا آمده از انبياء و يا كتاب .
اين آن چيزي است كه خدا بر قلب واجب كرده ، پس اقرار و معرفت ، عمل به وظيفه
ترجمة الميزان ج : 12ص :517
مسلماني قلب است و اين همان است كه آيه الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان و لكن من شرح بالكفر صدرا بيان ميكند .
و در همان كتاب به سند خود از مسعدة بن صدقه روايت ميكند ، كه گفت : مردي به امام صادق (عليهالسلام) عرض كرد : مردم از علي (عليهالسلام) روايت ميكنند كه در منبر كوفه فرموده است : اي مردم ! به زودي شما را ميخوانند كه به من ناسزا بگوئيد ، شما هم بگوئيد ، و ميخوانند كه از من تبري بجوئيد قبول بكنيد ولي تبري مجوئيد ، آيا اين روايت صحيح است يا نه ؟ حضرت صادق (عليهالسلام) فرمود : چقدر زياد شده دروغهايي كه به علي (عليهالسلام) ميبندند ، آنگاه فرمود : آن جناب اينطور فرموده : مردم ! به زودي شما را ميخوانند كه مرا ناسزا بگوئيد شما هم بگوييد ، سپس ميخوانند كه از من بيزاري جوئيد ، اينقدر بدانيد كه من بر دين محمدم و نفرمود : از من بيزاري مجوئيد .
سپس آن شخص پرسيد : يعني ميفرماييد اگر بيزاري خواستند بيزاري نجويد و لو اينكه كشته شود ؟ فرمود : به خدا سوگند چنين وظيفهاي ندارد ، و چيزي بر او نيست جز آنچه كه بر عمار بن ياسر گذشت ، كه اهل مكه او را مجبور كردند به دشنامدادن به رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) و او داد در حالي كه قلبش مطمئن به ايمان بود ، و رسول خدا به عمار فرمود : اي عمار ! اگر بار ديگر برگشتند تو هم برگرد كه خدا در معذور بودنت اين آيه را فرستاد : الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان و دستورت داده كه اگر بار ديگر مجبورت كردند تو نيز همان كار را بكن .
مؤلف : عياشي در تفسير خود اين معنا را از معمر بن يحيي بن سالم از ابي جعفر (عليهالسلام) روايت كرده .
و اينكه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : اگر برگشتند تو هم برگرد ، معنايي است كه آن جناباز عموميت آيه و استثناء نكردن شخص معين استفاده فرموده ، چون در آيه شريفه حكم جواز دشنام به رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) روي عنوان اكراه كسي كه قلبش مطمئن به ايمان است رفته ، و اما اينكه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : خدا دستورت داده كه اگر بار ديگر مجبورت كردند تو نيز همان كار را بكن با اينكه در آيه امري مخصوص به عمار نشده ، شايد وجهش اين باشد كه استثناء صراحت در جواز دارد ، و با اين
ترجمة الميزان ج : 12ص :518
صراحت ، ديگر جاي امتناع از دشنام دادن و خود را در معرض هلاكت انداختن نيست ، و اين جواز با وجوب جمع ميشود نه با اباحه ، و چنين نيست كه شخص مختار باشد در دشنام دادن و سالم ماندن ، و در ندادن و كشته شدن ، نه ، بلكه واجب است دشنام بدهد .
و در تفسير عياشي از عمرو بن مروان روايت ميكند كه گفت : من از امام صادق (عليهالسلام) شنيدم كه ميفرمود : رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : چهار چيز از امت من برداشته شده : اول آنچه از روي خطا از ايشان سربزند ، دوم آنچه كه فراموش كنند ، سوم آنچه كه بدان اكراه و اجبار شوند ، چهارم آنچه از وسع و طاقتشان بيرون باشد ، و اين در كتابخداست كه فرموده : الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان .
ترجمة الميزان ج : 12ص :519
وَ ضرَب اللَّهُ مَثَلاً قَرْيَةً كانَت ءَامِنَةً مُّطمَئنَّةً يَأْتِيهَا رِزْقُهَا رَغَداً مِّن كلِّ مَكانٍ فَكفَرَت بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذَقَهَا اللَّهُ لِبَاس الْجُوع وَ الْخَوْفِ بِمَا كانُوا يَصنَعُونَ(112) وَ لَقَدْ جَاءَهُمْ رَسولٌ مِّنهُمْ فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمُ الْعَذَاب وَ هُمْ ظلِمُونَ(113) فَكلُوا مِمَّا رَزَقَكمُ اللَّهُ حَلَلاً طيِّباً وَ اشكرُوا نِعْمَت اللَّهِ إِن كُنتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ(114)إِنَّمَا حَرَّمَ عَلَيْكمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنزِيرِ وَ مَا أُهِلَّ لِغَيرِ اللَّهِ بِهِفَمَنِ اضطرَّ غَيرَ بَاغٍ وَ لا عَادٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ(115) وَ لا تَقُولُوا لِمَا تَصِف أَلْسِنَتُكمُ الْكَذِب هَذَا حَلَلٌ وَ هَذَا حَرَامٌ لِّتَفْترُوا عَلي اللَّهِ الْكَذِبإِنَّ الَّذِينَ يَفْترُونَ عَلي اللَّهِ الْكَذِب لا يُفْلِحُونَ(116) مَتَعٌ قَلِيلٌ وَ لهَُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ(117) وَ عَلي الَّذِينَ هَادُوا حَرَّمْنَا مَا قَصصنَا عَلَيْك مِن قَبْلُوَ مَا ظلَمْنَهُمْ وَ لَكِن كانُوا أَنفُسهُمْ يَظلِمُونَ(118) ثُمَّ إِنَّ رَبَّك لِلَّذِينَ عَمِلُوا السوءَ بجَهَلَةٍ ثمَّ تَابُوا مِن بَعْدِ ذَلِك وَ أَصلَحُوا إِنَّ رَبَّك مِن بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَّحِيمٌ(119) إِنَّ إِبْرَهِيمَ كانَ أُمَّةً قَانِتاً لِّلَّهِ حَنِيفاً وَ لَمْ يَك مِنَ الْمُشرِكِينَ(120) شاكراً لأَنْعُمِهِاجْتَبَاهُ وَ هَدَاهُ إِلي صِرَطٍ مُّستَقِيمٍ(121) وَ ءَاتَيْنَهُ في الدُّنْيَا حَسنَةًوَ إِنَّهُ في الاَخِرَةِ لَمِنَ الصلِحِينَ(122) ثُمَّ أَوْحَيْنَا إِلَيْك أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَهِيمَ حَنِيفاًوَ مَا كانَ مِنَ الْمُشرِكينَ(123) إِنَّمَا جُعِلَ السبْت عَلي الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِوَ إِنَّ رَبَّك لَيَحْكمُ بَيْنهُمْ يَوْمَ الْقِيَمَةِ فِيمَا كانُوا فِيهِ يخْتَلِفُونَ(124) ادْعُ إِلي سبِيلِ رَبِّك بِالحِْكْمَةِ وَ الْمَوْعِظةِ الحَْسنَةِوَ جَدِلْهُم بِالَّتي هِي أَحْسنُإِنَّ رَبَّك هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضلَّ عَن سبِيلِهِوَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ(125) وَ إِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُم بِهِوَ لَئن صبرْتمْ لَهُوَ خَيرٌ لِّلصبرِينَ(126) وَ اصبرْ وَ مَا صبرُك إِلا بِاللَّهِوَ لا تحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ لا تَك في ضيْقٍ مِّمَّا يَمْكرُونَ(127) إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوا وَّ الَّذِينَ هُم محْسِنُونَ(128)
ترجمة الميزان ج : 12ص :520
ترجمه آيات
خدا مثلي ميزند ، دهكدهاي كه امن و آرام بود و روزيش از هر طرف به فراواني ميرسيد آنگاه منكر نعمتهاي خدا شدند و خدا به سزاي اعمالي كه ميكردند پرده گرسنگي و ترس بر آنها كشيد ( 112) .
و پيغمبري از خودشان بيامدشان پس او را تكذيب كردند و در آن حال كه ستمگر بودند دچار عذاب شدند ( 113) .
از آنچه خدا روزيتان كرده حلال و پاكيزه بخوريد پس اگر خدا را ميپرستيد نعمتهايش را سپاس گزاريد ( 114 ) .
حق اينست كه مردار و خون و گوشت خوك و آنچه نام غير خدا بر آن برده شده براي شما حرام است و هر كه ناچار شود ، بدون زيادهروي و تجاوز ، خدا آمرزگار و رحيم است ( 115) .
براي آن توصيف دروغ كه زبانهايتان ميكند ميگوييد اين حلال است و اين حرام ، تا دروغ به خدا بنديد ، كساني كه دروغ به خدا بندند رستگار نميشوند ( 116) .
تمتعي ناچيز است و عذابي المانگيز دارند ( 117) .
و براي كساني كه به دين يهوديت در آمدند آنچه را از پيش براي تو نقل كرديم ، حرام نموديم ، ما ستمشان نكرديم بلكه خودشان به خودشان ستم ميكردند ( 118 ) .
آنگاه پروردگارت نسبت به كساني كه از روي ناداني بدي كرده و از پي آن توبه نموده و به صلاح آمدهاند پروردگارت از پي آن آمرزگار و رحيم است ( 119) .
ابراهيم پيشوايي فرمانبر خدا بوده و از مشركان نبود ( 120) .
سپاسدار نعمتهاي خدا بود كه وي را برگزيد و به راه راست هدايتش كرد ( 121) .
در اين دنيا به او نيكي عطا كرديم و هم او در دنياي ديگر از شايستگان است ( 122) .
آنگاه به تو وحي كرديم كه آئين معتدل ابراهيم را كه از مشركان نبود پيروي كن ( 123 ) .
شنبه گرفتن براي كساني كه در مورد آن اختلاف كرده بودند مقرر گشت پروردگارت روز قيامت در باره مطالبي كه در آن اختلاف ميكردند ، ميانشان داوري ميكند ( 124) .
ترجمة الميزان ج : 12ص :521
با فرزانگي و پند دادن نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با مخالفان به طريقي كه نيكوتر است مجادله كن كه پروردگارت كسي را كه از راه او گمراه شده بهتر شناسد و هم او هدايت يافتگان را بهتر شناسد ( 125) .
اگر عقوبت ميكنيد ، نظير آن عقوبت كه ديدهايد ، عقوبت كنيد و اگر صبوري كنيد همان براي صابران بهتر است ( 126 ) .
صبور باش كه صبر كردن تو جز به تاييد خدا نيست غم آنها را مخور و از آن نيرنگها كه ميكنند تنگ دل مباش ( 127) .
خدا با كساني است كه تقوي پيشه كردند و كساني كه نيكوكار باشند ( 128) .
بيان آيات
اين دسته از آيات ، تتمه احكامي را بيان ميكند كه در آيات قبل بود ، در اين آيات خوردنيهاي حرام و حلال را بيان نموده از تحريم و تحليل بدعتي و بدون اذن خدا نهي ميكند ، و نيز پارهاي از احكام را كه براي يهود تشريع شده بود و سپس نسخ شد ذكر نموده ، در حقيقت مساله نسخ كه در آيه و اذا بدلنا آية مكان آية گذشت عطف نموده و اين معنا را خاطر نشان ميسازد كه : آنچه بر رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) نازل شده دين ابراهيم است كه بر اساس اعتدال و توحيد بنا شده ، و آن احكام طاقتفرسا كه در دين يهود بود از دين او برداشته شده است .
و در آخر امر به عدالت در مجازات ، و دعوت به صبر و احتساب نموده و با وعده جميل به نصرت و كفايت براي كساني كه تقوي پيشه نموده و احسان كنند آن را خاتمه ميدهد .
ضرب الله مثلا قرية كانت آمنة مطمئنة ياتيها رزقها رغدا ... .
كلمه رغد به معناي عيشفراخ و گوارا و پاكيزه است .
و اين مثلي است كه خداي تعالي آورده قريهاي را شرح ميدهد كه تمامي مايحتاج اهلش را فراهم نموده و اين نعمتها را با فرستادن پيغمبري برايشان تمام كرده و بحد كمال رسانده است ، آن پيغمبر ايشان را به آنچه مايه صلاح دنيا و آخرتشان است ، دعوت ميكند و آنان به نعمتهاي او كفر ميورزند و آن فرستاده را تكذيب ميكنند ، خدا هم نعمتش را به نقمت و عذاب مبدل نمود ، و در اين مثل هشدار و زنهار از كفران نعمتهاي خدا است بعد از آنكه ارزاني داشته ، و كفر به آيات او است بعد از آنكه نازل كرده .
ترجمة الميزان ج : 12ص :522
و در آن زمينهچيني شده براي حلال و حرامهايي كه بعدا ذكر ميكند ، و از تشريع حكم ، يعني تحليل و تحريم بدون اذن خدا نهي ميفرمايد ، همه اينها كه گفتيم استفادهاي بود كه از سياق آيات كريمه ميشود چون هر يك از اين آيات ، نظر به آيه بعدش دارد .
و بعضي گفتهاند : آيه مذكور مثلي كلي نيست ، بلكه حكايت حال خصوص مكه است كه خدا اهلش را مدت هفت سال به قحطي و گرسنگي مبتلا كرد ، چون بعد از آنكه خدا نعمت را برايشان فراخ فرموده بود كفران نمودند و بعد از آنكه پيامبري برايشان فرستاده بود تكذيبش كردند و به نفرين رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) قافلههايشان مورد غارت و حمله قرار ميگرفت و به غضب خدا دچار ميشد .
اين قول را صاحب مجمع البيان به ابن عباس و مجاهد و قتاده نسبت داده است .
و ليكن اشكالي در آن هست و آن اين است كه هر چند آيه شريفه قابل تطبيق با مضمون اين روايات است ، و ليكن از سياق آيات بر ميآيد كه مثلي عمومي باشد به عنوان مقدمه و زمينهچيني براي آنكه گفتيم آورده شده باشد .
پس اينكه فرمود : ضرب الله مثلا قرية كانت آمنة مطمئنة ياتيها رزقها رغدا سه صفت براي قريه مورد مثل ذكر ميكند كه متعاقب همند ، چيزي كه هست وسطي آنها كه مساله اطمينان باشد به منزله رابطه ميان دو صفت ديگر است ، چون هر قريهاي كه تصور شود وقتي امنيت داشت و از هجوم اشرار و غارتگران و خونريزيها و اسير رفتن زن و بچهشان و چپاول رفتن اموالشان و همچنين از هجوم حوادث طبيعي از قبيل زلزله و سيل و امثال آن ايمن شد مردمش اطمينان و آرامش پيدا ميكنند و ديگر مجبور نميشوند كه جلاي وطن نموده متفرق شوند .
و از كمال اطمينان ، صفت سوم پديد ميآيد ، و آن اين است كه رزق آن قريه فراوان و ارزان ميشود ، چون از همه قراء و شهرستانهاياطراف آذوقه بدانجا حمل ميشود ، ديگر مردمش مجبور نميشوند زحمت سفر و غربت را تحمل نموده براي طلب رزق و جلب آن بسوي قريه خود بيابانها و درياها را زير پا بگذارند و مشقتهاي طاقتفرسايي تحمل كنند .
پس اتصاف قريه به اين سه صفت كه عبارت است از : امن و اطمينان و سرازير شدن رزق بدانجا از هر طرف ، تمامي نعمتهاي مادي و صوري را براي اهل آن جمع كرده است و بزودي خداي سبحان نعمتهاي معنوي را در آيه بعدي كه ميفرمايد : و لقد جاءهم رسول منهم بر آن نعمتها اضافه ميفرمايد ، پس اين قريه قريهاي است كه نعمتهاي مادي و معنوي آن تام
ترجمة الميزان ج : 12ص :523
و كامل بوده است .
در جمله فكفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف تعبير انعم الله كه جمع قلت نعمت است ، براي اشاره به اصناف سهگانه نعمت ، يعني امنيت و اطمينان و آمدن رزق است و كلمه اذاقة : چشاندن استعاره براي رساندن كمي از عذاب است ، و چشاندن گرسنگي و ترس مشعر بر اين است كه آن خدائي كه اين دو را ميچشاند قادر است بر دو چندان كردن و زياد كردن آن به حدي كه نتوان اندازهاي برايش تصور كرد ، و چگونه قادر نباشد ، و حال آنكه او خدايي است كه تمامي قدرتها به دستاو است .
آنگاه لباس را به گرسنگي و ترس اضافه نموده فرمود : خدا چشانيد به آن قريه لباس ترس و گرسنگي را .
و اين تعبير دلالت دارد بر احاطه همانطور كه لباس بر بدن احاطه دارد ، و اشعار دارد بر اينكه اين مقدار اندك از گرسنگي و ترس كه خدا به آنان چشانيد از هر سو بر ايشان احاطه يافت و راه چاره را به رويشان بست ، پس چه حالي خواهند داشت در وقتي كه خدا بيش از اين ، آن را به ايشان بچشاند ، زيرا خداي سبحان در قهر و غضبش نامتناهي است ، همچنانكه ايشان در ذلت و خواري نامتناهيند .
سپس در آخر ، آيه را با جمله بما كانوا يصنعون ختم فرمود ، تا دلالت كند بر اينكه سنتي كه خدا در مجازات شكر و كفر دارد همچنان پاي بر جا و مجري است .
بنا بر اين ، معناي آيه اين است كه خداي متعال مثلي زده است ، و آن مثل قريهاي است كه اهلش از هر شري كه جان و عرض و مالشان را تهديد كند در امنيت بودند ، و براي روزي ، حاجت به پيمودن كوه و دشتي نداشتند ، رزق پاك و بسياري از هر سو بطرف ايشان سرازير بود ، اهل اين قريه به اين نعمتهاي الهي كفران كردند ، و شكر آن را بجا نياوردند ، خدا هم به اندكي از نقمت و عذاب خود گرفتارشان كرد ، و آن نقمت اندك ، گرسنگي و ترس بود كه چون لباس بر آنان احاطه كرد ، و اين در قبال كفراني بود كه بطور استمرار به نعمتهاي خدا ميورزيدند .
و لقد جاءهم رسول منهم فكذبوا فاخذهم العذاب و هم ظالمون .
اين آيه نعمت معنوي اهل قريه را خاطر نشان ميسازد ، كه خدا بر نعمتهاي ماديشان اضافه كرد ، و در اين نعمت معنوي صلاح معاش و معادشان بود ، چون از كفران به نعمتهاي خدا زنهارشان ميداد ، و آثار شوم و شقاوتبار آن را برايشان شرح ميداد ، ليكن رسول خود را تكذيب كردند ، با اينكه از خودشان بود و او را كاملا ميشناختند و ميدانستند كه او به امر الهي دعوتشان ميكند و به راه رشاد و سعادت جدي ايشان را ميخواند ، ولي با اين حال ظلم كردند ، و لذا عذاب الهي ايشان را بخاطر ظلمشان بگرفت .
ترجمة الميزان ج : 12ص :524
و با اين بياني كه براي آيه كرديم نكته قيدهايي كه در آيه شريفه اخذ شده روشن ميگردد .
فكلوا مما رزقكم الله حلالا طيبا ... .
اين جمله تفريع بر معنايي است كه از مثل قبلي به دست ميآيد و تقدير آن چنين است : وقتي حال اين چنين است كه در كفران رزق فراوان ، عذاب و در تكذيب دعوت انبياء ، مجازات است پس از آنچه خدا روزيتان كرده بخوريد در حالي كه حلال و طيب باشد ، يعني شما ممنوع از آن نيستيد ، بدون دلواپسي بخوريد ولي شكر خدا را بجاي آوريد ، اگر او را ميپرستيد .
در اين بيان چند نكته به دست ميآيد : اول اينكه : آيه شريفه در مقام اين است كه هر رزق طيبي را حلال كند ، پس ديگر جايي براي حرف بعضي از مفسرين نميماند كه گفتهاند : مراد اين است كه آنچه خدا از غنيمتها به شما روزي كرده بخوريد ، و خلاصه مقصود از رزق طيب غنيمت جنگي و مقصود از جنگ هم جنگ بدر و مقصود از قريه در مثلي كه قبلا زده شد شهر مكه است ، و مقصود از رسول هم نبي اسلام (صلياللهعليهوآلهوسلّم) و مقصود از عذاب هم همان كشتهشدگان صناديد قريش در روز بدر است .
هيچ يك از اين احتمالات از لفظ آيه استفاده نميشود علاوه بر اين سابقا احتمال مكي بودن اين آيات را تاييد كرديم .
دوم اينكه : مراد از حليت و طيب بودن اين است كه رزق طوري باشد كه طبع بشر از آن محروم نباشد ، يعني طبع آدمي آن را پاكيزه بداند و از آن خوشش آيد ، و ملاك حليت شرعي هم همين است ، چون حليت شرعي ، تابع حليت فطري است ، آري دين خدا همهاش مطابق فطرت است و خداي سبحان انسان را مجهز به جهاز تغذيه خلق كرده ، و موجوداتي از زمين مانند حيوانات و نباتات را ملايم با قوام بشر قرار داده ، و طبع بشر بدون هيچ نفرتي مايل آنها هست ، و چنين چيزي براي او حلال است .
سوم اينكه : جمله و كلوا امري است مقدمي براي جمله و اشكروا نعمة الله و يادآوري نعمت ، اشاره به سبب حكم است ، چون نعمت بودن هر چيزي سبب لزوم و وجوب شكر آن است .
ترجمة الميزان ج : 12ص :525
چهارم اينكه : جمله ان كنتم اياه تعبدون خطاب به مؤمنين است ، چون تنها مؤمنين هستند كه خدا را عبادت ميكنند ، و جز او را نميپرستند ، و قصر مستفاد از جمله كه از مقدم آوردن مفعول بر فعلش استفادهميشود قصر قلب است ( كه معنايش در پاورقي مجلدات ديگر اين كتاب گذشت ) و غير مؤمنين ، يعني مشركين ، خدا را نميپرستند ، بلكه بتها و آلهه را ميپرستند .
بعضي از مفسرين خطاب آيه را متوجه به مشركين نموده ادعا كردهاند كه : مراد از عبادت در جمله ان كنتم اياه تعبدون اطاعت است ، و يا معنا اين است كه اگر اين پندار شما كه ميگوييد ما در عبادت آلهه ، عبادت خدا را منظور داريم صحيح است پس شكر خداي را بجاي آوريد ، و ليكن هيچ يك از اين دو احتمال دلچسب نيست و به آيه معناي صحيحي نميدهد ، زيرا اولا - عبادت را به معناي اطاعت گرفتن قرينه ميخواهد و در آيه قرينه و شاهدي نيست ، و ثانيا - مشركين اصلا خداي را حتي در ضمن عبادت آلهه هم نميپرستند ، بلكه او را از عبادت خود منزه ميدانند ، چون خدا اجل از اين است كه دست ادراكهاي بشري به او برسد و يا توجهي بسويش منتهي گردد .
بنا بر اين كه گفتيم خطاب در آيه به مؤمنين است ، مثلي هم كه در آيه زده شده براي مؤمنين خواهد بود ، و نيز خطابهاي تشريعي كه در آيات قبل و بعد است همه متوجه ايشان است .
بعضي گفتهاند : خطاب متوجه عموم مردم از مؤمن و كافر است .
و ليكن بنا بر اين ، تطبيق آن بر آيات خالي از زحمت نيست ، هر چند كه اشكالش كمتر از آن است كه خطاب مخصوص مشركين باشد .
انما حرم عليكم الميتة و الدم و لحم الخنزير و ما اهل لغير الله به و من اضطر غير باغ و لا عاد فان الله غفور رحيم .
گفتار در معناي اين آيه در سوره بقره آيه 173 و در سوره مائده آيه 3 و در سوره انعام آيه 145 گذشت .
مفاد اين آيه با چند عبارت مختلف در چهار جاي قرآن يعني دو سوره انعام و نحل كه هر دو مكي است و يكي در اوائل بعثت نازل شده و ديگري در اواخر توقف رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) در مكه و در دو سوره بقره و مائده كه در اوائل هجرت به مدينه و اواخر آن نازل شده ايراد شده ، و اين آيه بطوري كه بعضي از
ترجمة الميزان ج : 12ص :526
مفسرين گفتهاند : دلالت دارد بر انحصار محرمات در همين چهار تا ، يعني مردار و خون و گوشت خوك ، و آنچه براي غير خدا ذبح شود .
و ليكن با مراجعه به سنت ، به دست ميآيد كه محرمات ديگري غير اين چهار حرام كه اصل در محرماتند نيز هست ، كه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) به امر پروردگارش كه فرمود : ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا بيان نموده است ، بعضي از روايات دال بر اين معنا نيز در سابق گذشت .
و لا تقولوا لما تصف السنتكم الكذب هذا حرام و هذا حلال لتفتروا علي الله الكذب ... .
لفظ ما در جمله لما تصف مصدريه است ، و كلمه كذب مفعول تصف است ، يعني به سبب وصف زبانهاي خود و به خاطر افتراء و دروغ بر خدا ، نگوئيد اين حرام است و اين حلال .
و اينكه در سابق گفتيم - بنا بر اينكه سياق مؤيد اين است - كه خطابهاي اين آيات ، متوجه مؤمنين است ، اين احتمال را تاييد ميكند كه مراد از جمله مورد بحث نهي از بدعت در دين باشد ، يعني چيزي از حلال و حرام داخل در دين مكنيد و چيزي كه از دين نباشد و به وسيله وحي نرسيده باشد در ميان جامعه باب مكنيد ، زيرا اين ، افتراء به خداست هر چند كه بابكنندهاش آن را به خدا نسبت ندهد .
توضيح مطلب اين است كه دين در عرف و اصطلاح قرآن ، همان سنتي است كه در زندگي جريان دارد ، چنانچه در جمله يصدون عن سبيل الله و يبغونها عوجا - از راه خدا باز ميداشتند و طلب ميكردند انحراف آن را و نظاير آن تكرار شده ، پس دين ، يعني آن سنتي كه بايد در جامعه عملي شود ، بطور كلي براي خداست ، و هر كس چيزي بر آن اضافه كند در حقيقت به خدا افتراء بسته هر چند از اسناد آن به خدا سكوت كند ، و يا حتيبه زبان ، اين اسناد را انكار نمايد .
بيشتر مفسرين گفتهاند كه : مراد از اين آيه نهي از حرامهائي چون خون و مردار و ذبيحه براي غير خدا است كه مشركين آن را حلال ميدانستند ، و نيز نهي از تحريم حلالهايي چون بحيره و سائبه و غير آن دو است ، و ليكن همانطور كه گفتيم سياق كلام آن را تاييد
ترجمة الميزان ج : 12ص :527
نميكند .
سپس خداي متعال در مقام تعليل نهي خود فرمود : ان الذين يفترون علي الله الكذب لا يفلحون سپس به نوميدي آنان از رستگاري اشاره نموده فرمود : متاع قليل و لهم عذاب اليم .
و علي الذين هادوا حرمنا ما قصصنا عليك من قبل ... مراد از جمله ما قصصنا عليك من قبل - آنچه برايت قبلا شرح داديم - بطوري كه گفته شد - همان تحليل و تحريمي است كه خداي تعالي در سوره انعام براي رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) بيان كرده و فرموده بود : و علي الذين هادوا حرمنا كل ذي ظفر ... كه بطور يقين قبل از سوره نحل نازل شده بوده .
و اين آيه در حقيقت در مقام دفع اشكالي است كه ممكن است بشود ، و در آن عطفي است بر مساله نسخ كه سابقا گذشته بود .
گويا گويندهاي گفته است ، حال كه محرمات از خوردنيها منحصر به چهار حرام مذكوريعني مردار و خون و گوشت خوك و ذبيحه براي غير خداست ، و از اين چهار چيز گذشته ، هر چيز ديگري حلال است پس اين همه حرامها كه قبلا بر بني اسرائيل حرام شده بود چيست آيا اين ظلم بر ايشان نبوده ؟ لذا در جواب فرموده : اگر ما اينها را قبلا بر بني اسرائيل حرام كرده بوديم ظلمشان نكرديم بلكه ايشان خودشان به خود ظلم كردند و ما به كيفر ظلمشان بعضي چيزها را بر آنان حرام كرديم ، به اين معنا كه همين چيزها براي آنان حلال بود و ليكن چون پروردگار خود را عصيان نمودند لذا به عنوان عقوبت ، آنها را برايشان تحريم كرديم ، همچنانكه در جاي ديگر ميفرمايد : فبظلم من الذين هادوا حرمنا عليهم طيبات احلت لهم ... .
و اگر بعد از آن عصيان ، بسوي پروردگار خود رجوع نموده از نافرماني توبه ميكردند ، خدا هم از ايشان ميگذشت و دوباره همان حرامها را برايشان حلال ميكرد ، كه او آمرزگار و رحيم است .
پس روشن شد كه آيه شريفه متصل به ما قبل خود و داستان تحليل و تحريم است ، و گويا جوابي از سؤال مقدر است ، و ما بعد آن كه ميفرمايد : ثم ان ربك للذين عملوا
ترجمة الميزان ج : 12ص :528
السوء ... متصل به آن و متمم مضمون آن است .
ثم ان ربك للذين عملوا السوء بجهالة ثم تابوا من بعد ذلك و اصلحوا ان ربك من بعدها لغفور رحيم .
كلمه جهالت و جهل در معنا يكي است كه در اصل در مقابل علم بوده ، ليكن جهالت در بسياري از موارد ، در معناي عدم انكشاف تام واقع ، استعمال ميشود ، هر چند كه شخص بطور كلي خالي از علم نباشد ، خلاصه آن كسي را هم كه بطوري كه تكليف بر او صحيح باشد علم دارد ولي واقع بطور كامل برايش مكشوف نيست جاهل ميگويند ، مانند كسي كه مرتكب محرمات ميشود با اينكه ميداند حرام است و ليكن هواهاي نفساني بر او غلبه نموده به معصيت وادارش ميكند ، و نميگذارد كه در حقيقت به اين مخالفت و عصيان و عواقب وخيم آن بينديشد ، بطوري كه اگر اجازهاش ميداد و بطور كامل بصيرت مييافت هرگز مرتكب آنها نميشد ، چنين كسي را هم جاهل ميگويند با اينكه علم به حرام بودن آن كارها دارد ، و ليكن حقيقت امر برايش پنهان است .
مراد از جهالت در آيه مورد بحث همين معنا است ، زيرا اگر به معناي اول يعني ناداني ميبود ، و آن عمل سوء كه در آيه آمده حكم و يا موضوعش براي آنان مجهول بود ديگر ارتكاب آنها معصيت نميشد تا محتاج به توبه و آمرزش و رحمت باشند .
و اين آيه همانطور كه قبلا نيز اشاره شد به ما قبل خود متصل ، و متمم مضمون آن است بنا بر اين ، معناي مجموع دو آيه چنين ميشود : ما در تحريم طيباتي كه بر بني اسرائيل حرام كرديم ، بر ايشان ظلم ننموديم ، بلكه خود آنان بودند كه به خويشتن ظلم كردند ، چون مرتكب معصيتها گشته و بر آنها اصرار ورزيدند ، و اين اصرار بر گناه نتيجهاش تحريم حلالهايشان شد ، و بعد از همه اينها ، باب مغفرت و رحمت به روي همه باز است و خدا نسبت به كساني كه از روي جهالت عمل سوء انجام ميدهند ( عمل سوء به معناي عمل بد است ) و سپس توبه نموده خود را اصلاح ميكنند تا آنجا كه توبهشان پاي بر جا ميشود ، خدا نسبت به آنان آمرزگار و رحيم است ، و اگر توبه را در اول ، مقيد به اصلاح نموده و سپس در آخر ضمير را به توبه تنها برگردانده و فرموده : من بعدها - بعد از توبه و نفرموده : من بعدهما - بعد از توبه و اصلاح براي اين بوده كه دلالت كند بر اينكه شمول مغفرت و رحمت تنها از آثار توبه است ، نه توبه و اصلاح .
و اگر توبه را مقيد به اصلاح كرد براي اين بود كه توبهشان معلوم شود و هويدا گردد ، كه راستي توبه كردهاند ، و جدا از راه خطا و گناه برگشتهاند ، و توبهشان صرف صورت و حالي
ترجمة الميزان ج : 12ص :529
از معنا نبوده است .
و جمله ان ربك من بعدها كه در ذيل آيه است ، خلاصهاي است براي مفصلي كه در صدر آيه گذشت كه فرمود : ان ربك للذين ... و فائده اين خلاصهگيري ، نگهداري فهم شنونده است از اينكه دچار تشويش و گمراهي گردد ، و نيز اظهار عنايت است به اينكه مغفرت و رحمت همواره بعد از توبه است نظير آيهاي كه گذشت و ميفرمود : ثم ان ربك للذين هاجروا من بعد ما فتنوا ثم جاهدوا و صبروا ان ربك من بعدها لغفور رحيم ان ابراهيم كان امة قانتا لله حنيفا و لم يك من المشركين .
اين آيه و ما بعدش به آيات حصر محرمات اكل در چهار چيز و حلال كردن غير آن متصل است ، و به عبارت ديگر اين آيه تا آخر چهار آيه بعدش به منزله تفصيل مطالب قبل است ، گويا گفته شده كه اين حال ملت و كيش موسي بود كه در آن حرام كرديم بر بني اسرائيل پارهاي از طيبات را و اما اين كيش و مذهب كه ما به تو نازلش كرديم ، ملتي است كه ابتداء به ابراهيم داديم و او را برگزيده بسوي صراط مستقيمش هدايت نموديم و با آن ملت ، دنيا و آخرتش را اصلاح كرديم ، ملتي است معتدل و جاري بر طبق فطرت كه تنها طيبات در آن حلال و تنها خبائث در آن حرام شده ، و با بكار بستن آن خيراتي كه ابراهيم بدست آورد ، بدست ميآيد .
كلمه امة در جمله ان ابراهيم كان امة قانتا بطوري كه راغب گفته قائم مقام جماعت در عبادت خدا است ، چنانكه ميگويند فلاني خودش به تنهايي يك قبيله است .
اين كلام راغب بود كه قريب المعناي با روايت نقل شده از ابن عباس است .
بعضي ديگر گفتهاند : امت در اينجا به معناي امامي است كه به وي اقتداء ميشود .
و بعضي گفتهاند : ابراهيم امتي بوده كه تا مدتي يك فرد داشته و آنهم خودش بوده ، چون تا مدتي غير از آن جناب فرد ديگري موحد نبوده است .
قانتا لله حنيفا و لم يك من المشركين - كلمه قانت از قنوت است كه به معناي اطاعت و عبادت و يا دوام در آن دو است ، و كلمه حنيف از حنف است كه به معناي ميل از دو طرف افراط و تفريط ، به طرف وسط و اعتدال است .
ترجمة الميزان ج : 12ص :530
شاكرا لانعمه اجتبيه و هديه الي صراط مستقيم .
اجتباء از ماده جبايه است كه به معناي جمعآوري كردن است ، و اجتباء خدا انسان را به اين معنا است كه او را خالص براي خود سازد و از مذهبهاي مختلف جمعآوريش نمايد ، و در اينكه بعد از توصيفش به شكر نعمت بدون فاصله كلمه اجتباء را آورد اشعار به اين است كه شكر نعمت ، علت اجتباء بوده است و اين تفسير آنچه را كه ما در سوره اعراف براي آيه و لا تجد اكثرهم شاكرين كرديم تاييد ميكند ، زيرا در آنجا گفتيم حقيقت شكر اخلاص در عبوديت است .
و آتيناه في الدنيا حسنة و انه في الاخرة لمن الصالحين .
مقصود از حسنه در دنيا ، معيشت نيكو است ، و ابراهيم (عليهالسلام) داراي ثروتي فراوان و مروتي عظيم بوده ، ما در تفسير سوره يوسف در ذيل آيه ششم و نيز در معناي هدايت و صراط مستقيم در تفسير سوره فاتحه و در معناي آيه و انه في الاخرة لمن الصالحين بحثهاي مفصلي داشتيم به آنجا مراجعه شود .
و در اينكهابراهيم (عليهالسلام) را به صفات مذكور توصيف فرموده اشاره به اين است كه اين صفات آثار نيك اين دين حنيف است ، اگر انسان به اين دين در آيد ، او را به تدريج به راهي مياندازد كه ابراهيم (عليهالسلام) را بدان انداخت .
ثم اوحينا اليك ان اتبع ملة ابراهيم حنيفا و ما كان من المشركين .
در اين آيه دو صفت را از ابراهيم (عليهالسلام) دوباره آورده ، و اين تكرار براي اشاره به اين است كه نسبت به آن دو صفت عنايت بيشتري داشته است.
انما جعل السبت علي الذين اختلفوا فيه ... .
در مفردات گفته : كلمه سبت در اصل به معناي قطع است ، و از همين جهت به قطع سير ، ميگويند سبت السير ، و نيز سبت الشعر ، تراشيدن مو است ، و سبت الانف ، بريدن بيني از ته است بعضي گفتهاند : خداي تعالي روز شنبه را بدين جهت سبت خوانده كه خداوند خلقت آسمانها و زمين را در روز يك شنبه شروع كرد و شش روز طول كشيد روز هفتم كه همان شنبه ميشود عمل خود را قطع كرد ، و بدين جهت روز شنبه را سبت خوانده .
و جمله سبت فلان به اين معنا است كه فلاني وارد در شنبه شد و در جمله يوم سبتهم شرعا بعضي گفتهاند يعني روز قطعشان از عمل ، و در معناي جمله و يوم لا يسبتون
ترجمة الميزان ج : 12ص :531
بعضي گفتهاند روزي كه عمل را قطع نميكنند ، و بعضي گفتهاند روزي كه در شنبه نيستند ، و هر دو جمله اشاره است به يك حالت ، و جمله انما جعل السبت معنايش اين است كه : اگر ترك عمل در شنبه مقرر شد و جعلنا نومكم سباتا يعني خواب شما را قطع عمل قرار داديم ، و اين اشاره است به صفتي كه در باره شب آورده و فرموده بود : لتسكنوا فيه - تا در آن آرامش گيريد .
پس مراد از سبت بطوري كه وي گفته ، خود روز است ، ليكن معناي قرار دادن آن ، قرار دادن ترك عمل در آن و تشريع اين ترك است ، ممكن هم هست مراد از آن ، معناي مصدري باشد نه روزي كه در آن اين معنا جعل شده ، كما اينكه ظاهر آيه تاتيهم حيتانهم يوم سبتهم شرعا و يوم لا يسبتون لا تاتيهم همين است ، بهر حال طبع كلام اقتضاء ميكرد كه بفرمايد : انما جعل السبت للذين تا نوعي اختصاص و ملكيت را افاده كند و بفهماند كه خدا در هر هفته يك روز را براي آنان تعطيل قرار داده ، تا از عمل دست بكشند و به عبادت پروردگار خود بپردازند ، و آن روز شنبه است ، همچنانكه براي مسلمين در هفته يك روز را قرار داده تا در آن براي عبادت و نماز اجتماع كنند ، و آن روز جمعه است .
ولي اينطور نفرمود ، بلكه كلمه جعل را با لفظ علي متعدي كرده نه با لفظ لام ، با اينكه لفظ علي تكليف و تشديد را ميرساند مثلا ميگويند : لي عليك دين - براي منست بر ضرر تو قرضي يعني تو به من بدهكاري ، و يا ميگويند : هذا عليك لا لك - اين بر ضرر تو است نه بنفع تو و اين بدان جهت بود كه بفهماند ، تعطيلي روز شنبه در يهود به منظور آسايش آنان نبود ، بلكه ابتلاء و امتحاني بوده و لذا ميبينيم كه بالأخره تشريع اين حكم منجر به لعنت طائفهاي از ايشان و مسخ شدن طايفه ديگرشان شد كه در سوره بقره آيه 65 و در سوره نساء آيه 47 بدان اشاره شده است ، بنا بر اين مناسبتر اين است كه بگوييم مراد از جمله اختلفوا فيه اختلاف در سبت ، بعد از تشريع آن باشد ، زيرا بني اسرائيل در باره آن اختلاف نموده عدهاي تشريع آن پذيرفته و عدهاي رد كردند ، دسته سومي حيله بكار بردند كه در سوره بقره و نساء و اعراف به حيله آنان و داستانشان اشاره شده است ، نه اينكه مراد از اختلافشان در آن ، قبل از تشريع آن باشد چنانچه در بعضي روايات آمده كه اول پيشنهاد شد كه در هر هفته يك روز
ترجمة الميزان ج : 12ص :532
براي عبادت تعطيل كنند ، آنگاه آن روز را جمعه قرار دادند، و بهمين خاطر اختلاف در گرفت بخاطر رفع اختلاف شنبه را قرار دادند .
و معناي آيه اين است كه : جز اين نيست كه روز سبت قرار داده شد و يا يك روز در هفته براي عبادت تعطيل شد بمنظور تشديد و آزمايش يهود كه بعد از تشريع آن اختلاف كردند ، يك دسته قبولش كردند ، و يك دسته ديگر آن را رد نمودند ، دسته سوم در ظاهر به قبول آن تظاهر نموده و در خفا ، براي اشتغال به ماهيگيري حيله نمودند ، پروردگار تو در روز قيامت ميان آنان در آنچه اختلاف ميكردند حكم خواهد نمود .
بنا بر اينكه معنا چنين باشد وزان آيه وزان آيه قبلي ميباشدكه ميفرمود : و علي الذين هادوا حرمنا ... كه گفتيم در معناي جواب از سؤال مقدر و معطوف بر داستان نسخ است كه قبل از اين گفتگويش در ميان بود ، و تقدير آن چنين است ، اما قرار دادن سبت براي يهود به نفع نبود بلكه عليه ايشان بود تا خدا امتحانشان كند و برايشان تنگ بگيرد ، همچنانكه نظاير اين آزمايش و به حساب چوبكاري در آنان زياد بود ، چون مردمي ياغي و متجاوز و متكبر بودند و كوتاه سخن اينكه آيه شريفه ناظر به اعتراضي است كه يهود بر تشريع بعضي احكام غير فطري در دين خود و نسخ آن در اين شريعت كردند ، و اگر اين مطلب را ضميمه آيهاي كه قبلا در باره يهود بحث ميكرد و ميفرمود : و علي الذين هادوا حرمنا ... ننمود براي اين بود كه مساله سبت با سنخ مساله تحليل طيبات و استثناء غذاهاي حرام مغاير است ، قبلا هم فهميديد كه آيه : و علي الذين هادوا تا جمله و ما كان من المشركين كه هفت آيه ميباشند كلامي است متصل و تمام كه به آيه مورد بحث متصل گشته و آن هشتمي آنها شده است .
از اينجا جواب اعتراضي كه شده روشن ميشود ، و اعتراض اين است كه وسط قرار گرفتن داستان سبت ميان آيه ثم اوحينا اليك ... كه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) را امر به پيروي از ملت ابراهيم ميكند و آيه ادع الي سبيل ربك ... نظير فاصله شدن ميان درخت و پوست درخت است .
و حاصل جواب اين شد كه گفتيم : آيه ثم اوحينا اليك ان اتبع ملة ابراهيم ... جزء آخر سياق قبلي است ، و آيه انما جعل السبت مربوط و متصل به مطالب قبل آن است ، و اما آيه ادع الي سبيل ربك ... مطلب تازهاي را بيان ميكند ، و آن دستور به دعوت بسوي راه خداست ، بعنوان خطاب و هيچ ربطي به ملت ابراهيم و كيش وي ندارد تا بگوييد به آيه پيروي ملت ابراهيم متصل است ، و مساله سبت در ميان آن دو بيگانه است ، هر چند كه راه خدا به عينه همان ملت ابراهيم است ، و ليكن براي الفاظ حكمي است ، و براي معاني حكمي ديگر
ترجمة الميزان ج : 12ص :533
(دقت بفرمائيد) .
مفسرين در بيان اختلاف مذكور در آيه اختلاف عميقي دارند ، بعضي از ايشان گفته : مراد از آن ، اين است كه خداوند مساله سبت را گوشمالي كساني قرار داد كه با پيغمبرشان بر سر تعظيم جمعه اختلاف نموده ، از آن اعراض كردند ، و شنبه را براي خود روز عبادت گرفتند ، خدا هم همان شنبه را براي آنان مايه تشديد كرد .
پس بنا به گفته اين مفسر اختلاف مزبور قبل از جعل بوده نه بعد از آن ، و چه بسا كلمه في را به معناي لام و براي تعليل دانسته و آيه را چنين معنا كرده : اين است و جز اين نيست كه سبت قرار داده شد بر كساني كه به علت آن اختلاف كردند .
بعضي ديگر گفتهاند : اختلاف به معناي مخالفت است ، چون يهوديان در مساله سبت مخالفت پيغمبر خود كردند ، نه اينكه اختلاف كرده باشند .
عدهاي ديگر گفتهاند : خداوند مامورشان كرده بود كه جمعه را روز عبادت بگيرند ، و ليكن معلوم نكرده بود كه جمعه چه روزي است ، و تعيين آن را به اجتهاد خود آنان واگذار كرده بود ، آنگاه احبار ايشان ( پيشوايان يهود ) در تعيين آن اختلاف كردند و خدا هم هدايتشان نكرد در نتيجه شنبه را براي خود تعيين نمودند .
بعضي ديگر گفتهاند : مراد اين است كه در ميان خود در باره شان سبت اختلاف كردند ، بعضي گفتند : از روز جمعه محترمتر است و بعضي جمعه را افضل از آن دانستند .
و همچنين اقوالي ديگر كه ريشه همه آنها مطالبي است كه در خصوص قصه سبت يهود رسيده است .
و خواننده به خوبي ميداند كه هيچ يك از اين اقوال با لفظ آيه سازگاري و آنطور كه بايد انطباق ندارد ، پس ناگزير بايد وجهي را كه گذشت بپذيريم .
ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن ... .
شكي نيست در اينكه از آيه استفاده ميشود كه اين سه قيد ، يعني حكمت و موعظه و مجادله ، همه مربوط به طرز سخن گفتن است ، رسول گرامي مامور شده كه
ترجمة الميزان ج : 12ص :534
به يكي از اين سه طريق دعوت كند كه هر يك براي دعوت ، طريقي مخصوص است ، هر چند كه جدال به معناي اخصش دعوت به شمار نميرود .
و اما معني حكمت - بطوري كه در مفردات آمده به معناي اصابه حق و رسيدن به آن به وسيله علم و عقل است ، و اما موعظه بطوري كه از خليل حكايت شده به اين معنا تفسير شده كه كارهاي نيك طوري يادآوري شود كهقلب شنونده از شنيدن آن بيان ، رقت پيدا كند ، و در نتيجه تسليم گردد ، و اما جدال بطوري كه در مفردات آمده عبارت از سخن گفتن از طريق نزاع و غلبه جوئي است .
دقت در اين معاني به دست ميدهد كه مراد از حكمت ( و خدا داناتر است ) حجتي است كه حق را نتيجه دهد آنهم طوري نتيجه دهد كه هيچ شك و وهن و ابهامي در آن نماند ، و موعظه عبارت از بياني است كه نفس شنونده را نرم ، و قلبش را به دقت در آورد ، و آن بياني خواهد بود كه آنچه مايه صلاح حال شنونده است از مطالب عبرتآور كه آثار پسنديده و ثناي جميل ديگر آن را در پي دارد دارا باشد .
و جدال عبارت است از : دليلي كه صرفا براي منصرف نمودن خصم از آنچه كه بر سر آن نزاع ميكند بكار برود ، بدون اينكه خاصيت روشنگري حق را داشته باشد ، بلكه عبارت است اينكه آنچه را كه خصم خودش به تنهايي و يا او و همه مردم قبول دارند بگيريم و با همان ادعايش را رد كنيم .
بنا بر اين ، اين سه طريقي كه خداي تعالي براي دعوت بيان كرده با همان سه طريق منطقي ، يعني برهان و خطابه و جدل منطبق ميشود .
چيزي كه هست خداي تعالي موعظه را به قيد حسنه مقيد ساخته و جدال را هم به قيد التي هي احسن مقيد نموده است ، و اين خود دلالت دارد بر اينكه بعضي از موعظهها حسنه نيستند ، و بعضي از جدالها حسن ( نيكو ) و بعضي ديگر احسن ( نيكوتر ) و بعضي ديگر اصلا حسن ندارند و گر نه خداوند موعظه را مقيد به حسن و جدال را مقيد به احسن نميكرد .
و بعيد نيست تعليلي كه در ذيل آيه كرده و فرموده : ان ربك هو اعلم بمن ضل عن
ترجمة الميزان ج : 12ص :535
سبيله و هو اعلم بالمهتدين وجه تقييد مذكور را روشن كند ، و معنا چنين شود : خداي سبحان داناتر است به حال كساني كه از دين حق گمراه گشتند همچنانكه او داناتر است به حال راه يافتگان ، پس او ميداند تنها چيزي كه در اين راه مفيد است همانا حكمت و موعظه و جدال است ، اما نه هر موعظه و جدال ، بلكه مراد موعظه حسنه و جدال احسن است .
اعتبار صحيح هم اين معنا را تاييد ميكند ، براي اينكه راه خداي تعالي اعتقاد حق و عمل حق است و پر واضح است كه دعوت به حق بوسيله موعظه ، مثلا از كسي كه خودش به حق عمل نميكند و به آنچه موعظه ميكند ، متعظ نميشود هر چند به زبان دعوت به حق است ولي عملا دعوت به خلاف حق است ، همچنين دعوت به حق بوسيله مجادله با مسلمات كاذب خصم ، هر چند اظهار حق است ، و ليكن چنين مجادلهاي احياء باطل نيز هست و يا ميتواني بالاتر از اين بگويي ، و آن اين است كه چنين مجادلهاي احياء حق است با كشتن حقي ديگر ، مگر اينكه منظور از چنين مجادلهاي صرف مناقضه باشد نه احياء حق .
از اينجا روشن ميشود كه حسن موعظه از جهت حسن اثر آن در احياء حق مورد نظر است ، و حسن اثر وقتي است كه واعظ خودش به آنچه وعظ ميكند متعظ باشد ، و از آن گذشته در وعظ خود آنقدر حسن خلق نشان دهد كه كلامش در قلب شنونده مورد قبول بيفتد ، قلب با مشاهده آن خلق و خوي ، رقت يابد و پوست بدنش جمع شود و گوشش آن را گرفته و چشم در برابرش خاضع شود .
و اگر از راه جدال دعوت ميكند بايد كه از هر سخني كه خصم را بر رد دعوتش تهييج ميكند و او را به عناد و لجبازي واداشته بر غضبش مياندازد بپرهيزد و مقدمات كاذب را هر چند كه خصم راستش بپندارد بكار نبندد مگر همانطور كه گفتيم جنبه مناقضه داشته باشد ، و نيز بايد از بي عفتي در كلام و از سوء تعبير اجتناب كند و به خصم خود و مقدسات او توهين ننمايد و فحش و ناسزا نگويد و از هر ناداني ديگري بپرهيزد چون اگر غير اين كند درست است كه حق را احياء كرده اما همانطور كه فهميديد با احياء باطل و كشتن حقي ديگر احياء كرده است ، و جدال ، از موعظه بيشتر احتياج به حسن دارد ، و بهمين جهت خداوند موعظه را مقيد كرده به حسن ولي جدال را مقيد نمود به احسن ( بهتر ) .
اين را هم بگوييم كه ترتيب در حكمت و موعظه و جدال ترتيب به حسب افراد است ، يعني از آنجايي كه تمامي مصاديق و افراد حكمت خوب است لذا اول آن را آورد
ترجمة الميزان ج : 12ص :536
چون موعظه دو قسم بود : يكي خوب ، و يكي بد ، و آنكه بدان اجازه داده شده موعظه خوب است ، لذا دوم آن را آورد ، و چون جدال سه قسم بود ، يكي بد ، يكي خوب ، يكي خوبتر ، و از اين سه قسم تنها قسم سوم مجاز بود لذا آن را سوم ذكر كرد ، و آيه شريفه از اين جهت كه كجا حكمت ، كجا موعظه ، و كجا جدال احسن را بايد بكار برد ، ساكت است و اين بدان جهت است كه تشخيص موارد اين سه به عهده خود دعوتكننده است ، هر كدام حسن اثر بيشتري داشت آن را بايد بكار بندد .
و ممكن است كه در موردي هر سه طريق بكار گرفته شود ، و در مورد ديگري دو طريق و در مورد ديگري يك طريق ، تا ببيني حال و وضع مورد چه اقتضايي داشته باشد .
اين را گفتيم تا معلوم شود اينكه بعضي پنداشتهاند كه ظاهر آيه ، امر به رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) است به اينكه در همه موارد هر سه طريق را بكار گيرد صحيح نيست ، زيرا آيه دلالت ندارد بر اينكه نسبت به همه موارد و همه مدعوين بايد هر سه طريق را بكار بست ، بله در تمامي و مجموع همه مدعوين البته هر سه طريق بكار ميرود .
و نيز تا فساد گفتار بعضي ديگر روشن شود كه گفتهاند : ترتيب در سه طريق مذكور در آيه ترتيب به حسب فهم مردم و استعداد پذيرفتن حق است ، بعضي از خواص كه داراي دلهايي نوراني و قوي و با استعدادند و حقايق عقلي را زود ميپذيرند و زود و به شدت در برابر مبادي عالي مجذوب گشته ، با علم و يقين الفت و انس زيادي دارند دعوتشان بايد از راه حكمت يعني برهان صورت گيرد .
و بعضي عوام هستند كه دلهاي تاريك و استعدادي ضعيف داشته و الفتشان بيشتر با محسوسات است ، و دلبستگيشان بيشتر با رسوم و عادات است ، چنين كساني سر و كاري با برهان نداشته ، و آن را نميپذيرند ، ولي معاند با حق هم نيستند ، اينگونه اشخاص را بايد با موعظه حسنه به راه آورد .
بعضي ديگر معاند و لجبازند ، باطل را سرمايه خود كرده و ميخواهند با آن حق را سركوب نمايند و از راه مكابره و لجبازي با دهنهايشان نور خدا را خاموش نمايند ، مردمي هستند كه آراي باطل در دلهايشان رسوخ نموده ، تقليد از مذهبهاي خرافي نياكان و اسلاف بر آنان چيره گشته ، ديگر نه برهان ، آنان را بسوي حق هدايت ميكند و نه موعظه سوقشان ميدهد ، اين دستهاند كه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) مامور شده از راه مجادله آنان را
ترجمة الميزان ج : 12ص :537
دعوت كند .
وجه فساد اين تفسير اين است كه هر چند وجهي دقيق است ، و ليكن اين نتيجه را نميدهد كه هر طريق مختص به كساني باشد كه مناسب آن طريقند ، زيرا گاه ميشود كه موعظه و مجادله در خواص هم اثر ميگذارد ، همچنانكه گاهي در معاندين هم مؤثر ميافتد و گاه ميشود كه مجادله به نحو احسن در باره عوام كه الفتشان همه با رسوم و عادات است نيز مؤثر ميشود ، پس نه در لفظ آيه دليلي بر اين اختصاص داريم ، و نه در خارج و واقع امر .
و نيز اين را گفتيم تا فساد گفتار بعضي ديگر روشن شود كه گفتهاند : مجادله به نحو احسن اصلا دعوت نيست ، بلكه غرض از آن چيز ديگري است مغاير با دعوت و آن صرف اقناع دشمن و ساكت نمودن او است ، تا ديگر نپندارد كه سرمايهاي علمي دارد ، و نتواند با حق بجنگد ، صاحب اين حرف سپس گفته : و لذا ميبينيم كه مساله جدال در آيه شريفه عطف به آن دو نشده و نفرموده : ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و الجدال الاحسن بلكه سياق را بهم زده و جدال را در سياقي ديگر آورده و فرموده : و جادلهم بالتي هي احسن .
وجه فساد اين حرف اين است كه گوينده آن از حقيقت قياس جدلي غفلت ورزيده زيرا قانع و ساكت نمودن خصم ، هر چند نتيجه قياس جدلي است ليكن اين نتيجه دائمي نيست ، چه بسا اتفاق ، ميافتد اين قياس جدلي از مقدماتي كه مقبول و يا مسلم خصم است مركب ميشود و منظور از آن ساكت نمودن او نيست ، مانند قياسهاي جدلي در امور عملي و علوم غير يقيني از قبيل فقه و اصول و اخلاق و فنون ادبياتو مراد ، الزام و اسكات هم نيست ، علاوه بر اين ، اسكات و الزام هم در جاي خود به قدر خود دعوت است همانطور كه موعظه دعوت است ، تنها صورت آن دو تفاوت ميكند بله اين را قبول داريم كه اگر قرآن كريم مجادله به نحو احسن را عطف بر آن دو نكرد ، و بخاطر آن سياق را عوض نمود كه در مجادله معنايي از منازعه و غلبه بر خصم خوابيده است .
و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خير للصابرين .
در مفردات گفته است : عقوبت و عقاب و معاقبه تنها در مورد عذاب بكار ميرود .
ترجمة الميزان ج : 12ص :538
و اصلدر معناي عقوبت همان عقب است كه به معناي پاشنه پاي آدمي و دنباله هر چيزي است ، و عاقبت امر ، آن نتايجي است كه در آخر هر چيزي و دنبالش ميآيد ، و كلمه تعقيب به معناي آوردن چيزي در دنبال چيز ديگري است ، و معاقبت غير ، اين است كه دنبال عملي كه او كرد و تو را ناراحت ساخت عملي كني كه او را ناراحت بسازد كه اين معنا با معناي مجازات و مكافات منطبق است .
پس اينكه فرمود : و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم بطوري كه از سياق بر ميآيد خطابش به مسلمين است ، و لازمهاش اين است كه مراد از معاقبت ، مجازات مشركين و كفار باشد ، و مراد از جمله عوقبتم به عقابي باشد كه كفار به مسلمانان كردهاند كه چرا به خدا ايمان آوردهايد ، و چرا خدايان ما را رها كردهايد ؟ و معناي آيه اين ميشود كه اگر خواستيد كفار را بخاطر اينكه شما را عقاب كردهاند عقاب كنيد رعايت انصاف را بكنيد ، و آن گونه كه آنها شما را عقاب كردهاند عقابشان كنيد نه بيشتر .
و معناي جمله و لئن صبرتم لهو خير للصابرين اين است كه اگر بر تلخي عقاب كفار بسازيد و در مقام تلافي بر نيائيد براي شما بهتر است ، چون اين صبر شما در حقيقت ايثار رضاي خدا و اجر و ثواب او بر رضاي خودتانو تشفي قلب خودتان است ، در نتيجه عمل شما خالص براي وجه كريم خدا خواهد بود ، علاوه بر اين ، گذشت ، كار جوانمردان است ، و آثار جميلي در پي دارد .
و اصبر و ما صبرك الا بالله ... .
در اين جمله رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) را امر به صبر داده ، بشارتش ميدهد كه اين نيرو و توانايي كه بر صبر دارد و ميتواند اين همه تلخيها را در راه خدا بچشد ، از خداي تعالي است ، آري هر امري وقتي قابل امتثال است كه مامور ، قدرت بر امتثال آن را داشته باشد ، خداي تعالي بعد از امر به صبرش خاطر نشان ميسازد كه قدرت بر اين صبر داري ، چون حول و قوه تو همه از پروردگار تو است ، پس در اينكه فرمود : و ما صبرك الا بالله اشاره بهمين است كه غم مخور ، خدا تو را بر چنين صبري نيرو داده است .
و لا تحزن عليهم - يعني بحال كفار غم مخور كه چرا كافر شدند .
تفسير اين معنا سابقا در همين سوره و در غير اين سوره گذشت .
و لا تك في ضيق مما يمكرون - ظاهرا مقصود از اينكه فرمود در تنگي مباش اين است كه از مكر ايشان حوصلهات بسر نرود ، آنهم نه اينكه بخواهد بفرمايد ، در آينده تنگ
ترجمة الميزان ج : 12ص :539
حوصلگي مكن بلكه حال و آينده و يا تنها حال منظور است .
ان الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون .
از اين تعبير استفاده ميشود كه تقوي و احسان هر يك سبب مستقلي براي موهبت نصرت الهي و ابطال مكر دشمنان دين و دفع كيد آنان هستند ، پس ميتوان گفت كه اين آيه جمله و لا تك في ضيق مما يمكرون را تعليل ميكند و وعده نصرت ميدهد .
و اين سه آيه از نظر مضمون شباهتشان به آيات مدني بيشتر از شباهت به آيات مكي است ، و رواياتي هم از طريق شيعه و هم از طريق سني وارد شده كه اين آيات در هنگام مراجعت از احد نازل شد و بزودي در بحث روايتي ان شاء الله خواهد آمد، هر چند كه ممكن است اتصال آنها را به ما قبلش توجيه نمود ، چنانكه بعضي از مفسرين توجيه كردهاند .
چيزي كه در اينجا تذكرش لازم است اين است كه آيه شريفهاي كه قبل از اين سه آيه بود نسبت به غرض سوره از اين سه آيه جامعتر بود ، و آيات اين سوره با چشمپوشي از آيه و الذين هاجروا ... و آيه من كفر بعد ايمانه تا آخر چند آيه و آيه و ان عاقبتم تا آخر سوره ، سياق واحد و متصلي دارند .
بحث روايتي
در تفسير قمي در ذيل آيه و ضرب الله مثلا ... از امام (عليهالسلام) نقل كرده كه فرمود : اين آيه در باره قومي نازل شد كه نهري داشتند به نام نهر ثرثار و بلاد ايشان بخاطر داشتن آن ، بلادي سبز و خرم و پر درآمد بود ، بطوري كه با خمير ، استنجا و خود را تطهير ميكردند ، و ميگفتند : خمير نرمتر است و بدن ما را اذيت نميكند ، همين كفران به نعمت خدا و استخفاف به آن باعث شد كه خدا نهر ثرثار را خشكانيد ، خشكسالي كارشان را به جايي رسانيد كه همان خمير خشكيدهها را جمعآوري نموده خوردند و بلكه بر سر تقسيم آن دعوا راه انداختند .
مؤلف : اين روايت را كافي نيز به سند خود از عمرو بن شمر از ابي عبد الله (عليهالسلام) بطور مفصل آورده ، و عياشي هم آن را از حفص و زيد شحام از آن جناب نقل
ترجمة الميزان ج : 12ص :540
كرده است .
و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از انس بن مالك روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : هيچ بندهاي نيست كه امتي به نفع او شهادت دهد مگر آنكه خدا آن شهادت را قبول ميكند ، و امت از يك نفر به بالا است ، چون خداي تعالي فرموده : ان ابراهيم كان امة قانتا لله حنيفا و لم يك من المشركين .
مؤلف : در تفسير آيات شهادت مطالبي گذشت كه با اين حديث ارتباط دارد .
و در تفسير عياشي از سماعة بن مهران روايت كرده كه گفت : من از امام صادق (عليهالسلام) شنيدم كه ميفرمود : روزگاري بود كه در تمام روي زمين جز يك نفر خدا را پرستش نميكرد ، و اگر غير او فرد ديگري بود خداوند در آيه ان ابراهيم كان امة قانتا لله حنيفا و لم يك من المشركين او را هم اضافه ميكرد ، پس از مدتي خدا او را با پديد آوردن اسماعيل و اسحاق مانوس نموده سه نفر شدند .
مؤلف : اين روايت را كافي هم به سند خود از سماعة از عبد صالح نقل كرده است .
و در الدر المنثور است كه شافعي و بخاري و مسلم از ابو هريره روايت آوردهاند كه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : مائيم آخرون سابقون در روز قيامت ، جز اينكه سابقون اولون قبل از ما داراي كتاب شدند ، و ما بعد از ايشان صاحب كتاب شديم آنگاه همين روز جمعه بود كه برايشان واجب شد تا آن را روز تعطيل و عبادت قرار دهند ، ولي در باره آن اختلاف كردند ، و خداوند هدايت بسوي آن را به ما موهبت فرمود ، مردم هم تابع ما هستند ، يهود فردا و نصاراي پس فردا .
مؤلف : مثل اين روايت از احمد و مسلم از ابو هريره و حذيفه از رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) نقل شده ، ولي در تفسير آيه وارد نشده .
و نيز در آن كتاب است كه ابن مردويه از ابي ليلي اشعري روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : به اطاعت پيشوايان تمسك جوئيد و مخالفت نورزيد ،
ترجمة الميزان ج : 12ص :541
زيرا اطاعت آنان اطاعت خدا است ، و معصيتشان معصيت خدا است ، چون خدا مرا مبعوث كرده تا با حكمت و موعظه حسنه بسويش دعوت كنم ، پس هر كه با من در اين دعوت مخالفت كند از هالكين خواهد بود ، و ذمه خدا و رسول از او بريء است و هر كس در كاري ولي امر شما شد ، بغير آنچه من دعوت ميكنم عمل نمايد لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر او باد .
و در تفسير قمي در ذيل آيه و جادلهم بالتي هي احسن از امام نقل كرده كه فرمود : جدال احسن قرآن است .
و در كافي از علي بن ابراهيم به سند خود از ابي عمرو زبيري از امام صادق (عليهالسلام) روايت كرده كه در ذيل آيه ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن فرمود : به قرآن .
مؤلف : ظاهر اين روايت اين است كه تفسير جمله بالتي هي احسن باشد ، و حاصلش اين ميشود كه جدال احسن را بايد از قرآن آموخت كه ادب خدا در آن نشان داده شده .
و در تفسير عياشي از حسين بن حمزه روايت شده كه فرمود : من از امام صادق(عليهالسلام) شنيدم كه ميفرمود : وقتي رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) ديد كه بر سر حمزة بن عبد المطلب چه آوردند گفت : خدايا حمد مخصوص تو است و شكايت هم بسوي تو است ، و توئي ياور بر آنچه من ميبينم ، آنگاه فرمود : اگر قدرت به دستم بيفتد و بر دشمن ظفر پيدا كنم مثلهاش ميكنم و مثله ميكنم ، و مثله ميكنم در اينجا بود كه اين آيه شريفه نازل شد : و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خير للصابرين رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) عرض كرد : پروردگارا صبر ميكنم صبر ميكنم .
و در الدر المنثور است كه ابن منذر و طبراني و ابن مردويه و بيهقي در دلائل ، از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت : رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) در روزي كه حمزه ، شهيد و مثله شد فرمود : اگر به قريش ظفر يافتم هفتاد نفرشان را مثله ميكنم ، اينجا بود كه خداي تعالي اين آيه را نازل فرمود : و ان عاقبتم ... رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) عرض كرد
ترجمة الميزان ج : 12ص :542
پروردگارا صبر ميكنم ، پس صبر كرد و از آن پس مثله كردن را ممنوع نمود .
مؤلف : در اين معنا از ابي بن كعب و ابو هريره و غير آن دو از رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) نيز رواياتي آمده .
پايان يافت و لله الحمد.