و از اين قبيل وجوه ديگري كه در توجيه آيه كريمه بيان كرده‏اند .


و اي كاش مي‏فهميديم كه چرا غفلت كرده‏اند از آن همه آياتي كه مساله امتحان و ابتلاء را عنوان مي‏كند ، مانند آيه ليميز الله الخبيث من الطيب و آيه و ليبتلي الله ما في صدوركم و ليمحص ما في قلوبكم و مي‏فرمايد : كه اصولا نظام سعادت و شقاوت و ثواب و عقاب بشر ، مبتني بر اساس امتحان و ابتلاء است تا انسانها همواره در ميان خير و شر و سعادت و شقاوت قرار داشته ، به اختيار خود و با در نظر گرفتن نتيجه بر طبق هر كدام كه خواستند عمل كنند .


و بر اين اساس اگر در اين ميان كسي كه چون ملائكه و اگر خواستي بگو چون خدا ، بشر را به سوي خيرش دعوت نكند و كسي نباشد كه او را به سوي شر تشويق بنمايد ، ديگر امتحاني نخواهد بود ، و حال آنكه گفتيم امتحان در كار هست ، لذا مي‏بينيم كه خداي تعالي در امثال آيه الشيطان يعدكم الفقر و يامركم بالفحشاء و الله


ترجمة الميزان ج : 12ص :241


يعدكم مغفرة منه و فضلا به اين دو سنخ دعوت تصريح نموده است .


آري ، اگر خداي تعالي ابليس را عليه بشر تاييد نموده و او را تا وقت معلوم مهلت داده است خود بشر را هم به وسيله ملائكه كه تا دنيا باقي است باقي‏اند تاييد فرموده است .


و لذا مي‏بينيم در پاسخ ابليس نفرموده : و انك منظر - تو مهلت داده شدي بلكه فرمود : انك من المنظرين - تو از زمره مهلت دادهشدگاني ، پس معلوم مي‏شود غير از ابليس كسان ديگري هم هستند كه تا آخرين روز زندگي بشر زنده‏اند .


و نيز اگر ابليس را تاييد كرده تا بتواند باطل و كفر و فسق را در نظر بشر جلوه دهد ، انسان را هم با هدايت به سوي حق تاييد نموده و ايمان را در قلبش زينت داده و محبوب ساخته ، و به او فطرت توحيدي ارزاني داشته ، و به فجور و تقوايش ملهم نموده و نوري پيش پايش نهاده تا اگر ايمان آورد با آن نور در ميان مردم آمد و شد كند ، و همچنين تاييدات ديگر ، و در اين معاني فرموده : قل الله يهدي للحق ، و لكن الله حبب اليكم الايمان و زينه في قلوبكم و فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة الله التي فطر الناس عليها و و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها و ا و من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشي به في الناس و انا لننصر رسلنا و الذين آمنوا في الحيوة الدنيا و يوم يقوم الاشهاد اين آيه را بدان جهت شاهد آورديم كه به صيغه متكلم با غير مي‏فرمايد : ما ياري مي‏كنيم و اين تعبير اشعار به وساطت ملائكه دارد .



ترجمة الميزان ج : 12ص :242


بنا بر اين آدمي زاد آفريده‏ايست كه خودش به خودي خود ليسيده از هر اقتضائي است ، نه اقتضاي سعادت دارد و نه شقاوت، و در بدو خلقتش نسبت به هر دو يك نسبت دارد ، هم مي‏تواند راه خير و اطاعت را كه راه ملائكه است كه جز اطاعت از آنها ساخته نيست اختيار كند ، و هم راه شر و فساد و گناه را كه راه ابليس و لشگريان او است و جز مخالفت و معصيت چيزي ندارند .


بشر به هر راه كه در زندگيش ميل كند به همان راه مي‏افتد و اهل آن راه كمكش نموده و آنچه كه دارند در نظر وي جلوه مي‏دهند و او را به سر منزلي كه راهشان به آن منتهي مي‏گردد هدايت مي‏كنند ، حال آن سر منزل يا بهشت است و يا دوزخ ، يا شقاوت است و يا سعادت .


پس از آنچه گذشت اين معنا روشن گرديد كه مهلت دادن ابليس تا روز وقت معلوم ، از باب تقديم مرجوح بر راجح و يا ابطال قانون عليت نيست .


بلكه در باب آسان ساختن امر امتحان است و لذا مي‏بينيم دو طرفي است و در مقابل ابليس ملائكه را هم مهلت داده ، پس ديگر چه جاي اشكال است .


و اينكه ابليس گفت : لازينن لهم في الارض منظورش اين است كه باطل را - و يا بطوري كه بعضي گفته‏اند گناهان را - در نظر بشر زينت مي‏دهم .


البته معناي اول جامع‏تر است و بهر حال مفعول حذف شده و ظاهرا از آن اعراض شده و فعل ازينن به جاي لازم استعمال شده و غرض اصلي بيان همان لازم است كه عبارتست از فريب دادن ، چون وقتي گفته مي‏شود زين له كذا و كذا معنايش اين است فلاني او را فريب داد و به آن كار وادار نمود .


و ضمير هم به دلالت سياق به آدم و ذريه‏اش بر مي‏گردد .


و مقصود از زينت دادن براي آنان در زمين اين است كه آدميان را در زندگي زمينيشان كه همان زندگي دنيا باشد فريب مي‏دهم ، و چون مساله زينت دادن نزديك‏ترين سبب است براي مسبب كه همان گمراهي است ، لذا عطف جمله و لاغوينهم اجمعين بر آن عطف مسبب است بر سبب .


اين آيه اشعار و بلكه دلالت دارد بر آنچه كه ما در تفسير آيات راجع به بهشت آدم در جلد اول اين كتاب گذرانديم ، چون آنجا گفتيم معصيت آدم يعني خوردنش از آن درخت كه نهي شده بود معصيت امر مولوي نبود تا گناه شمرده شود ، بلكه مخالف امر ارشادي بود كه هيچ منافاتي با عصمت انبياء ندارد .


وجه اشعار و يا دلالت آيه اين است كه ابليس در كلام خود زمين را ظرف اغواء و تزيين و فريب دادن آدم و همسرش


ترجمة الميزان ج : 12ص :243


قرار داده پس فريب دادنش آدم و حوا را به اين بود كه آندو را به مخالفت امر ارشادي خدا وادار كند ، و از بهشت بيرون نموده زمين‏نشينشان سازد ، تا قهرا صاحب فرزنداني شوند كهوي به اغواي آنان مشغول گردد و ايشان را از راه حق دور و از صراط مستقيم گمراه نمايد ، و لذا مي‏بينيم خداي تعالي در آيه يا بني آدم لا يفتننكم الشيطان كما اخرج ابويكم من الجنة ينزع عنهما لباسهما ليريهما سوآتهما مقصد ابليس را در اغواي آدم و همسرش برهنه شدن و متوجه شهوت گشتن قرار داد .


الا عبادك منهم المخلصين - ابليس در اين جمله طائفه متقين را از اغواي خود استثناء نموده و آنها عبارتند از مخلصين كه بنا به قرائت مشهور به فتح لام خوانده مي‏شود .


از سياق كلام بر مي‏آيد كه مقصود از اين طائفه كساني‏اند كه خود را براي خدا خالص كرده باشند ، و معلوم است كه جز خدا كسي خالصشان نكرده پس مخلص‏اند - به فتح لام .


ما در تفسير سوره يوسف كه بحثي پيرامون اخلاص داشتيم اين معنا را گذرانديم كه مخلصين آنهايند كه پس از آنكه ايشان خود را براي خدا خالص كردند خدا آنان را براي خود خالص گردانيده ، يعني غير خدا كسي در آنها سهم و نصيبي ندارد ، و در دلهايشان محلي كه غير خدا در آن منزل كند باقي نمانده است ، و آنان جز به خدا به چيز ديگري اشتغال ندارند ، هر چه هم كه شيطان از كيدها و وسوسه‏هاي خود را در دل آنان بيفكند همان وساوس سبب ياد خدا مي‏شوند ، و همانها كه ديگران را از خدا دور مي‏سازد ايشان را به خدا نزديك مي‏كند .


از همين جا معلوم مي‏شود كه اگر مستثني منه را اغواء بگيريم بهتر است از اينكه هم اغواء و هم تزيين را مستثني منه بگيريم ، چون همانطور كه گفتيم او - كه خدا لعنتش كند - تزيين خود را در باره همه بشر ، حتي مخلصين بكار مي‏برد و ليكن تنها غير مخلصين را اغواء مي‏كند .


و از اينكه گفت : مگر بندگان مخلصت و اول بندگان را استثناء كرد ، و سپس ايشان را به وصف مخلص توصيف نمود ، اين معني استفاده مي‏شود كه اصولا حق بندگي و عبوديت همين است كه مولي بنده خود را خالص براي خود كند ، و غير او


ترجمة الميزان ج : 12ص :244


كسي مالك آن بنده نباشد ، و آن به اين است كه آدمي براي خود مالك و مولايي به غير از خدا سراغ نداشته باشد ، و حتي خود را مالك چيزي از نفس خود و از صفات نفسش و آثار و اعمالش نداند و ملك - به كسر ميم و ضمه آن - را تنها براي خدا بداند .


قال هذا صراط علي مستقيم .


ظاهر كلام به طوري كه از سياق بر مي‏آيد اين است كه جمله مورد بحث كنايه باشد از اينكه همه امور به دست خداست ، حتي شيطان هم در اين فضولي‏هايش بي نياز از خدا نيست ، همچنانكه اگر دريا به دريانورد بگويد راه تو بر پشت من است به او فهمانده كه چاره‏اي جز اين ندارد كه خود را مجهز به وسائل عبور از دريا بنمايد .


و همچنين اگر كوه به كوه‏نورد بگويد راه تو منحصرا بر پشت من است ، به او فهمانده كه بايد وسائل عبور از قله‏هاي بلند و كوره راههاي تنگ را فراهم نمايد ، همچنين بر خدا بودن راه شيطان معنايش اين است كه راه شيطان هم مانند همه امور از هر جهت موقوف به حكم و قضاي خداست ، او است كه هر چيزي از ناحيه‏اش آغاز مي‏گردد و به سويش انجام مي‏پذيرد ، پس هيچ امري نيست مگر اينكه او رب و قيوم بر آنست .


و نيز از ظاهر سياق بر مي‏آيد كه هذا صراط اشاره به كلام ابليس است كه گفت : لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين ، چون ابليس با اين كلامش كه : به زودي از بشر انتقام مي‏گيرم و با تزيين و اغواء ، سلطه خود را بر همه آنان مي‏گسترانم ، به طوري كه جز عده قليلي رهايي نداشته باشند ، چنين اظهار كرد كه او به زودي نسبت به آنچه كه تصميم گرفته مستقل و بي نياز از خدا خواهد شد ، و خواستش بر خواست خدا پيشي خواهد گرفت ، چون خدا از خلقت انسانها اين را خواسته بود كه خليفه خود در زمينشان نموده و ايشان را بندگان خود كند، ولي او مي‏خواهد نگذارد اين خواسته خدا صورت بندد .


و جمله و لا تجد اكثرهم شاكرين اشاره روشني به اين معنا دارد .


خداي تعالي در قبال اين اظهار پاسخ داده است كه : آنچه گفتي كه به زودي همه آنها را گمراه مي‏كني ، و آنچه كه استثناء نمودي و چنين اظهار نمودي كه به زودي مستقل مي‏شوي ، و همه اين كارها را به حول و قوه و مشيت خود مي‏كني ، سخت اشتباه كرده‏اي ، زيرا غير من كسي مستقل نيست ، و كسي جز من مالك اين تصرفات و حاكم


ترجمة الميزان ج : 12ص :245


در آن نيست ، از هر كسي هم كه سر زند به حكم و قضاي من است .


اگر اغواء كني به اذن من كردي و اگر نتواني و ممنوع شوي به مشيت من ممنوع شده‏اي ، و تو از ناحيه خود مالك هيچ چيزي نيستي .


تنها مالك و اختياردار آن اموري هستي كه من مالكت كرده‏ام ، و آنچه كه من قضائش را رانده باشم ، و من چنين رانده‏ام كه تو نسبت به بندگان من هيچ كار نتواني بكني ، مگر تنها آنهايي كه پيرويت كنند ... ان عبادي ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين .


اين همان قضايي است كه گفتيم در آيه سابق در امر اغواء به رانده شدنش اشاره شده ، كه مي‏فرمايد غير او كسي در آن دخالتي ندارد .


و حاصل مطلب اين است كه آدم و فرزندانش همگيشان بندگان خدايند ، و چنان نيست كه ابليس پنداشته بود كه تنها مخلصين بنده او هستند ، و چون بنده خدا هستند به شيطان تسلطي بر ايشان نداده تا هر چه مي‏خواهد - كه همان اغواي ايشانست - مستقلا انجام دهد و گمراهشان كند ، بلكه همه افراد بشر بندگان اويند ، و او مالك و مدبر همه است ، چيزي كه هست شيطان را بر افرادي كه خودشان ميل به پيروي او دارند و سرنوشت خود را به دست او سپرده‏اند مسلط فرموده ، اينهايند كه ابليس بر آنان حكمفرمايي دارد .


پس اگر در آيه شريفه دقت به عمل آوريم خواهيم ديد كهآيه شريفه ابليس را از سه جهت اصلي پاسخ رد داده است .


اول اينكه ابليس بندگان خداي را منحصر در مخلصين كرده ، و سلطنت خود را بر آنان نفي نموده و ما بقي افراد بشر را كه بر آنان تسلط دارد بنده خدا ندانسته است ، و خداي تعالي در پاسخش همه افراد بشر را بنده خود خواند .


چيزي كه هست سلطنت ابليس را نسبت به بعضي از بندگانش نفي و نسبت به بعضي ديگر اثبات نمود .


دوم اينكه آن ملعون براي خود در اغواي بشر دعوي استقلال نمود ( همچنانكه از ظاهر جمله لاغوينهم كه در سياق مخاصمه با خدا و انتقام واقع شده استفاده مي‏شود ) و خداي سبحان او را در اين ادعا رد نموده پندارش را باطل خواند ، و فرمود كه دشمني او و انتقامش نيز ناشي از قضاي خداست ، و تسلطش بر بشر ناشي از تسلط او است كه او را نسبت به اغواي آنانكه به سوء اختيار از او پيروي كنند تنها مسلط فرموده است .


بنا بر اين ابليس ملعون نبايد به خود ببالد ، زيرا عليه خدا كاري از پيش خود نكرده و امري را عليه او فاسد ننموده است ، چون اگر اهل ضلالت را اغواء كرده ، به قضاي


ترجمة الميزان ج : 12ص :246


خداي سبحان - كه اهل ضلالت مي‏بايستي به وسيله وي در گمراهي خود بمانند - كرده است ، و حتي خود آن ملعون هم به اين معنا تا حدي اعتراف نموده ، و در خصوص غوايت خود گفته است رب بما اغويتني .


و نيز اگر مخلصين را استثناء نموده باز به قضاي خدا بوده است .


اين معنايي كه آيه كريمه آن را افاده مي‏كند ، و مي‏فرمايد هم تسلط ابليس بر ضلالت گمراهان ، و هم رهايي دادن مخلصين از شر او هر دو قضاي خداست ، خود يكي از اصول مهمي است كه توحيد قرآن آن را افاده مي‏كند ، مثلا در سوره يوسف مي‏فرمايد : ان الحكم الا لله و در سوره قصص مي‏فرمايد : و هو الله لا اله الا هو له الحمد في الاولي و الاخرة و له الحكم و در آل عمران مي‏فرمايد : الحق من ربك و در يونس مي‏فرمايد : و يحق الله الحق بكلماته و همچنين آياتي ديگر كه دلالت دارند بر اينكه هر حكم ايجابي و يا سلبي كه هست همه از خداست و به قضاء او به كرسي مي‏نشيند .


از اينجا معلوم مي‏شود كه بعضي از مفسرين در تفسير خود نسبت به جمله الا من اتبعك من الغاوين چقدر مسامحه و سهل‏انگاري نموده‏اند ، زيرا گفته‏اند : پيروان ابليس وقتي دعوت او را مي‏پذيرند و متابعتش مي‏كنند قهرا ابليس بر آنان سلطنت خواهد يافت ، و هر چند كه اين بخاطر عدول آنان از هدايت الهي به دعوت و غوايت او است ، و ليكن قهرا او داراي سلطان خواهد شد ، پس سلطنت ابليس نه از خداست ، و نه از خودش ، بلكه از سوء اختيار پيروان او است .


وجه فساد اين سخن اين است كه : استقلال و قوت ذاتي از ابليس سلب و به ذوات اشياء داده شده و حال آنكه اگر بنا باشد ابليس از پيش خود مالك چيزي نباشد اشياء هم مالك هيچ چيز خود نخواهند بود و بدون اذن خدا ، هيچ چيز حتي ضروريات و لوازم ذات را مالك نيستند مگر به اذن خدا و تمليك او - دقت فرمائيد .


جهت سومي كه خداي تعالي از كلام ابليس رد نموده اين است كه سلطنت


ترجمة الميزان ج : 12ص :247


ابليس بر اغواي هر كس كه گمراهش مي‏كند ، هر چند كه به جعل خداي سبحان و تسليط اوست ، الا اينكه اين تسليط خدايي ابتدايي نيست و چنان نيست كه خداي تعالي افرادي را بدون جهت دستخوش اغواي شيطان نموده ، افرادي ديگر را از شر او حفظ نمايد ، چون چنين رفتاري را نمي‏توان به ساحت قدس خداي سبحان نسبت داد ، بلكه اگر جمعي را دستخوش اغواي او مي‏كند به عنوان مجازات و مسبوق به غوايت خودشان است .


دليل بر اين نكته جمله الا من اتبعك من الغاوين است كه مي‏فرمايد : ابليس تنها آن جمعي را اغواء مي‏كند كه خود آنان غوايت دارند ، و به اقتضاي همان غوايت خودشان در پي اغواي شيطان مي‏روند .


پس اغواي شيطان اغواي دومي است .


آري ، در اين مساله يك اغواء است به دنبال غوايت و غوايت عبارت است از همان جرمهايي كه خود آدميان مرتكب مي‏شوند و اغواي ابليس مجازاتي است از جانب خداي سبحان .


و اگر اين اغواء ، ابتدايي و از ناحيه ابليس بود ، و گمراهان به دست ابليس گمراه مي‏شدند بايد خودشان هيچ تقصيري نداشته باشند و همه ملامت‏ها متوجه ابليس باشد ، نه مردم ، و حال آنكه او خودش به حكايت قرآن كريم در روز قيامت مي‏گويد : و ما كان لي عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لي فلا تلوموني و لوموا انفسكم .


البته اين سخن از ابليس نيز پذيرفته نيست ، زيرا ابليس هم به خاطر سوء اختيارش و اينكه به كار اغواي مردم پرداخته ، و به عبارتي بخاطر امتناعش از سجده بر آدم ملامت مي‏شود .


آري ، او ولايت بر اغواء را به عهده خود گرفت و ولي گمراهان گرديد ، همچنانكه خداي سبحان در جاي ديگر از كلامش بدان اشاره نموده مي‏فرمايد : انا جعلنا الشياطين اولياء للذين لا يؤمنون و نيز در آيه ديگري كه روشن‏ترين آيه مؤيد بيان ما است مي‏فرمايد : كتب عليه انه من تولاه فانه يضله و يهديه الي عذاب السعير .


پس از آنچه گذشت اين معنا به دست آمد كه مراد از كلمه عبادي عموم افراد بشر است ، و استثناء در من اتبعك استثناي متصل است ، نه منقطع ، و كلمه


ترجمة الميزان ج : 12ص :248


من در من الغاوين بيانيه است و زمينه كلام رد بر ابليس است ، و آيه متعرض دو قضاء از قضاهاي الهي است : يكي در مستثني و يكي در مستثني منه .


اينها و غير اينها نكاتي است كه از بيان گذشته ما به دست مي‏آيد .


و از همين بيان روشن مي‏گردد اينكه بعضي از مفسرين گفته‏اند منظور از كلمه عبادي آن كساني است كه ابليس استثنائشان كرد و از ايشان تعبير كرد به عبادك منهم و نتيجه استثناء مزبور منقطع و زمينه كلام تصديق گفتار ابليس است كه بر جمعي سلطنت دارد و بر مخلصين ندارد ، و معناي آيه اين است كه مخلصين در تحت سلطنت تو نيستند ، ولي آنها كه پيرويت مي‏كنند هستند تفسير صحيحي نيست .


زيرا خواننده عزيز اگر در بيان گذشته ما دقت كرده باشد مي‏داند كه اين چنين تفسير در حقيقت زمينه كلام را بر هم زدن است و كسي كه اينطور تفسير كرده رعايت سياق را كه سياق مخاصمه است نكرده ، و به ساحت قدس الهي نسبت نالايق داده ، و خطاب خداي را طوري معنا كرده كه در حقيقت همان كلام ابليس از كار در آمده است .


به اين معنا كه خداي تعالي تغييري در ريخت كلام ابليس داده ، و نسبت به اصل معنا حق را به او داده و به آن اعتراف كرده است .


ابليس گفته بود به زودي من بشر را اغواء مي‏كنم مگر مخلصين آنان را .


خدا هم فرموده : تو مخلصين را نمي‏تواني گمراه كني ، تنها غير ايشان را گمراه مي‏كني ، و پر واضح است كه چنين كلامي را نمي‏توان به خداي سبحان نسبت داد .


و چه بسا مفسرين ديگري كه آيه را چنين معنا كرده‏اند : كلمه عبادي شامل تمامي افراد بشر مي‏باشد و در عين حال استثناي منقطع است .


و شايد از اين جهت منقطعگرفته‏اند كه پنداشته‏اند اگر متصل بگيرند بايد بيشتر افراد را مستثني بدانيم ، آن وقت مثل اين مي‏شود كه بگوييم : من صد تومان الا نود و نه تومان قرض دارم ، زيرا گمراهان بشر نسبت به مخلصين آن شايد بيشتر از 90 در صد باشند ، و آن وقت ساحت قدس الهي منزه از اين چنين حرف زدن است .


و اين تفسير صحيح نيست ، براي اينكه اين حرف مربوط به جايي است كه منظور از استثناء بيرون كردن عدد معيني باشد ، و اما اگر منظور اخراج نوع و يا صنف باشد


ترجمة الميزان ج : 12ص :249


ديگر زياد بودن عدد مستثني عيب ندارد .


و انسان خودداراي اصنافي است كه ما فوق همه ، صنف مخلصين‏اند ، و از آنان پايين‏تر صنف مؤمنين ، و از آنان پايين‏تر صنف مستضعفين و از ايشان هم پايين‏تر پيروان ابليس‏اند كه همين صنف آخري در آيه استثناء شده و ما بقي كه چند صنفند در مستثني منه باقي‏اند .


پس استثناء اكثر لازم نمي‏آيد .


بعضي ديگر از مفسرين استثناء را از اين جهت منقطع گرفته‏اند كه براي ابليس سلطنتي حتي بر غاوين لازم نيايد چون چنين پنداشته‏اند كه اثبات سلطنت براي ابليس با سلطنت مطلقه خدا و يا با عدالت او منافات دارد ، و معناي آيه بطوري كه اين دو محذور لازم نيايد اين است كه تو بر بندگان من سلطنت نداري ليكن هر كه از غاوين ، كه تو را پيروي كند او خودش زمام امور خود را بدست تو داده ، و براي تو سلطنت عليه خود قرار داده است .


نه اينكه اين سلطنت از خود تو باشد ، و تو بتواني خدا را در امور خلقش عاجز كني ، از خدا هم نيست ، تا با عدالت او منافات داشته باشد .


ولي غفلت كرده‏اند از اينكه اثبات سلطنت براي ابليس در صورتي كه آن سلطنت از ناحيه خداي تعالي باشد ، اشكالي وارد نمي‏آيد و با سلطنت مطلقه الهي منافات ندارد و همچنين منافي با عدالت خدائي نيست ، زيرا مكرر گفتيم كه اين تسليط ، تسليط به عنوان مجازات است ، نه ابتدايي .


و اينهم كه گفت : سلطنت ابليس را گمراهان به او داده‏اند باز با تسليط خدايي منافات ندارد و همه اينها در سابق گذشت لذا تكرار نمي‏كنيم .


آنچه در اينجا در اشكال بر توجيه بالا اضافه مي‏كنيم اين است كه قرآن كريم در آيه كتب عليه انه من تولاه فانه يضله و آيه انا جعلنا الشياطين اولياء للذين لا يؤمنون بطور صريح به هر دو ناحيه گفتار ما دلالت دارند ، اولي سلطنت را براي شيطان اثبات مي‏كند و دومي آن سلطنت را به قضاي خدا و جعل او مي‏داند.


و ان جهنم لموعدهم اجمعين .


ظاهرا كلمه موعد در اينجا اسم مكان و به معناي محل وعده باشد و مراد از اينكه جهنم موعد آنها است اين است كه جهنم آن محلي است كه وعده خدا به ايشان


ترجمة الميزان ج : 12ص :250


عملي مي‏شود و در آنجا عذابشان مي‏كند .


و اين كلام خدا تاكيد ثبوت قدرت او و بازگشت همه امور به او است .


كانه مي‏فرمايد : آنچه در باره سلطنت تو بر گمراهان گفتم سلطنتي از ناحيه خود تو نيست ، و چنان نيست كه تو ما را عاجز كني ، بلكه ما تو را بر آنان سلطنت داديم و به خاطر پيرويشان از تو ، ايشان را به اغواي تو مجازات نموده ، و به زودي در آخرت هم به عذاب جهنم كيفرشان مي‏كنيم .


در اين جمله كه مخصوص بيان حال پيروان ابليس است ، تنها كيفر ايشان را ذكر كرد و ديگر اسمي از ابليس و كيفر او نبرد ، به خلاف آيه لاملان جهنم منك و ممن تبعك منهم اجمعين و آيه فان جهنم جزاؤكم جزاء موفورا ، چون مقام در اين دو آيه غير مقام آيه مورد بحث است .


لها سبعة ابواب لكل باب منهم جزء مقسوم .


خداي سبحان نه در اين آيه و نه در هيچ جاي كلام خود ، بيان ننموده كه مراد از اين ابواب : درها چيست .


آيا مانند درهاي خانه و چهار ديواري است كه در آنجا داخل مي‏شوند و همه واردين را در يك عرصه جمع مي‏كند ؟ و يا طبقات و دركات مختلفي است كه از نظر نوع عذاب ، و شدت آن با هم تفاوت دارند .


استعمال كلمه باب در هر دو معنا متداول است و چه بسا اموري را كه در نوع مختلفند ، هر نوعش را يك باب مي‏گويند ، مثلا گفته مي‏شود : ابواب خير ، ابواب شر و ابواب رحمة و قرآن فرموده : فتحنا عليهم ابواب كل شي‏ء و چه بسا كه اسباب رسيدن به چيزي و راههاي رسيدن به آن را نيز ابواب مي‏گويند ، مانند ابواب رزق كه مقصود از آن انواع معاملات است .


و بعيد نيست از آيات متفرقه در قرآن كه در باره آتش دوزخ آمده معناي دومي استفاده شود ، مانند آيه و سيق الذين كفروا الي جهنم زمرا حتي اذا جاؤها فتحت ابوابها - تا آنجا كه مي‏فرمايد - قيل ادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها - و آيه ان المنافقين في


ترجمة الميزان ج : 12ص :251


الدرك الاسفل من النار و همچنين آياتي ديگر .


مؤيد اين احتمال فقره دوم آيه مورد بحث است كه مي‏فرمايد : لكل باب منهم جزء مقسوم - از ايشان براي هر دري قسمتي است تقسيم شده چون ظاهر آن اين است كه خود جزء تقسيم شده بر درها است ، و اين وقتي معناي صحيح مي‏دهد كه باب به معناي طبقه باشد نه در ورودي .


و اما اينكه بعضي كلمه جزء مقسوم را به معناي طائفه معين و مفروز گرفته‏اند تفسير موهوني است كه وهنش بر همه روشن است .


و بنا بر اين ، معناي هفت در داشتن جهنم اين مي‏شود كه هفت نوع عذاب دارد ، و هر نوع آن به مقتضاي واردين براي خود چند قسم دارد .


و اين مطلب خالي از دلالت بر اين معنا نيست كه گناهاني كه مستوجب آتش است هفت قسم ، و طرقي كه آدمي را به هر يك از آن گناهان مي‏كشاند نيز چند قسم است ، و در صورتي كه آيه شريفه چنين دلالتي داشته باشد مؤيد رواياتي خواهد بود كه در باره طبقه‏بندي عذابهاي دوزخ آمده ، و به زودي از نظر خوانندگان گرامي مي‏گذرد - ان شاء الله تعالي .


ان المتقين في جنات و عيون ادخلوها بسلام آمنين .


يعني ايشان مستقر در بهشت‏ها و چشمه‏سارهايند .


(به ايشان گفته مي‏شود ) بدانجا درآييد با سلامي وصف ناپذير ، سلامي كه نمي‏توان كنه وصفش را بيان نمود ، درآييد در حالي كه از هر شر و ضرري ايمن هستيد .


خداي سبحان بعد از آنكه قضاي رانده شده خود را در باره ابليس و گمراهان پيرو او بيان نمود ، اينك در اين آيه قضاي رانده شده‏اش را در باره متقين بيان مي‏فرمايد ، و از آنجا كه در كلام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تقوي به ورع و پرهيز از محرمات خدا تفسير شده و در كلام خداي تعالي هم ، متقين را مكرر به بهشت بشارت داده ، نتيجه مي‏گيريم كه متقين اعم از مخلصين‏اند .


و اينكه بعضي گفته‏اند كه هيچ شبهه‏اي نيست در اينكه سياق دلالت دارد بر اينكه متقين در اين آيه همان مخلصين آيه قبل هستند ، و اين حمل مطلق بر فرد كامل آن مي‏شود صحيح نيست ، زيرا وقتي صحيح است كه مقصود از عباد در جمله ان


ترجمة الميزان ج : 12ص :252


عبادي ليس لك عليهم سلطان مخلصين باشند ، تا به ضميمه وحدت سياق بگوييم مقصود از متقين هم همان مخلصين‏اند ، و ليكن همين حرف ، اول كلام است و ما در سابق اثبات كرديم كه مراد از عباد عموم افراد انسان است و تنها غاويان ( گمراهان ) استثناء شده ، و بقيه در تحت عموم هستند .


خداي تعالي وضع غاويان را روشن نمود ، و فرمود كه قضاي او آتش را بر ايشان حتمي نموده ، اينك در اين آيه وضع ساير افراد عام را كه اعم از مخلصين‏اند ، بيان مي‏فرمايد .


باقي مي‏ماند وضع افراد مستضعف كه منوط به خواست خداست و گناهكاران و اهل كبائري كه بدون توبه مي‏ميرند كه ايشان هم محتاج شفاعتند ، در نتيجه از افراد عموم مذكور باقي نمي‏ماند مگر آنانكهبهشت برايشان حتمي است اعم از مخلصين و غير ايشان كه آيه مورد بحث متعرض وضع ايشان است .


و اما مساله حمل مطلق بر فرد اكمل آن ، خطا و اشتباه است بلكه همواره مطلق را بايد حمل بر افراد متعارف آن نمود كه تفصيل اين بحث به عهده كتب اصول است بدانجا مراجعه شود .


امام رازي در تفسير جمله مورد بحث گفته : منظور از متقين در آيه شريفه كساني‏اند كه از شرك بپرهيزند ، و اين معنا را از معظم صحابه و تابعين نقل كرده و گفته كه در اين معنا رواياتي آمده است .


آنگاه اضافه كرده است كه : حق صحيح هم همين است ، به دليل اينكه متقي كسي است كه يك بار از خود تقوي نشان دهد همچنانكه كسي را كه يك نوبت زده باشد مي‏گويند ضارب ، چون شرط صادق بودن وصف اين نيست كه همه انواع تقوي را انجام داده باشد ، بلكه همين كه ماهيت تقوي را انجام داده باشد ، وصف متقي بر او صادق خواهد بود ، و لذا گفته‏اند لفظ امر دلالت بر وجوب بيش از يك بار مامور به ندارد .


بنا بر اين ظاهر آيه اقتضاء دارد كه جنات عيون نصيب هر كسي كه حتي از يك گناه پرهيز كرده باشد بشود ، چيزي كه هست امت اسلام همه متفقند بر اينكه در خصوص گناه كفر استمرار وصف ، شرط بهشتي بودن است .


و نيز از آنجايي كه اين آيه دنبال كلام ابليس : الا عبادك منهم المخلصين و دنبال : ان عبادي ليس لك عليهم سلطان واقع شده ، لذا در بهره‏مندي از جنات عيون ايمان معتبر است ، پس قيد ايمان بخاطر اين دو دليل است .


و از آن گذشته دليلي بر قيد ديگر نداريم ، و عام را به عموميتش باقي مي‏گذاريم ، چون تخصيص عام خلاف ظاهر است و هر چه كمتر باشد به مقتضاي اصل و ظاهر موافق‏تر است .



ترجمة الميزان ج : 12ص :253


پس با اين بيان ثابت مي‏شود كه حكم جنات عيون براي تمامي گويندگان لا اله الا الله محمد رسول الله ثابت است ، هر چند كه اهل معصيت باشند ، و اين خود بياني روشن است .


و مقتضاي كلامش اين است كه آيه شريفه شامل مرتكبين تمامي كبائر موبقه ، كه كتاب عزيز ( قرآن ) تصريح به استحقاق آتش بر مرتكب آن دارد بشود ، بشرطي كه از شرك پرهيز كند .


و همچنين شامل كساني كه غير از دو شهادت مذكور تمامي واجبات الهي را كه تاركش را وعده آتش داده ترك كرده‏اند بگردد .


و حال آنكه هر كس كه با كلام خداي تعالي انسي داشته و در آن تدبر نمايد شك نمي‏كند در اينكه قرآن كريم چنين كساني را متقي نمي‏داند ، و جزء متقيان نمي‏شمارد ، مخصوصا عنوان متقين از عناويني است كه در قرآن كريم زياد به چشم مي‏خورد كه آنان را صريحا به بهشت بشارت مي‏دهد و شايد قريب بيست جا آنان را به اجتناب از محرمات وصف مي‏كند ، و در احاديث هم متقين به چنين كساني تفسير شده است .


علاوه بر اينكه صرف صحت اطلاق وصف ربطي به تسميه به آن وصف ندارد ( و مجرد اينكه كلمه متقي به شخصي كه يك بار از محرمات اجتناب كرده اطلاق شود غير اين است كه اسم چنين شخصي را متقي بگذاريم) .


كسي به وصف مؤمن ، محسن ، قانت ، مخلص و صابر و مخصوصا اوصافي كه در آن بقاء و استمرار خوابيده ناميده نمي‏شود ، مگر آنكه وصف مذكور در اواستقرار و دوام داشته باشد .


و اگر سخن فخر رازي در متقين درست باشد بايد در طاغين و فاسقين و مفسدين و مجرمين و غاوين و ضالين كه در قرآن كريم وعده آتش به آنان داده شده صادق باشد ، و حال آنكه صادق بودنش تناقض عجيبي است كه به كلي نظام كلام الهي را مختل مي‏سازد .


و اگر بگويي در اوصافي كه شمردي قرينه و شاهدي هست كه آن اوصاف را به مرتكب در يك بار و دو بار صادق نمي‏داند ، از قبيل آيات شفاعت و توبه و امثال آن ، در جواب مي‏گوييم در وصف متقين هم قرينه داريم كه مراد از آن ، كساني هستند كه هميشه تقوي داشته باشند نه آناني كه هم گناهان را مرتكب شده ، هم واجبات را ترك مي‏كنند و در همه عمر از يك گناه پرهيز مي‏نمايند ، و آن قرينه عبارتست از آياتي كه


ترجمة الميزان ج : 12ص :254


وعده آتش به مرتكب گناهان مي‏دهد ، مانند آيات زنا و قتل نفس بدون حق ، و ربا و خوردن مال يتيم و نظائر آن.


علاوه ، شواهدي كه وي به عنوان تقريب دليل خود آورده ، و از آن جمله گفته كه واقع شدن آيه دنبال كلام ابليس ... وجوه و شواهد واهيي است كه هيچ دلالت و شهادتي بر مدعاي او ندارد .


و همچنين اينكه گفته پس قيد ايمان به خاطر اين دو دليل است ، و از آن گذشته دليلي بر قيد ديگر نداريم و تخصيص عام خلاف ظاهر و خلاف اصل است ... نيز صحيح نيست ، زيرا خلاف اصل در جايي گفتگويش بميان مي‏آيد كه دليل لفظي در كار نباشد و خواننده عزيز به ادله لفظي كه همه آنها صالح براي تقييد آيه‏اند واقف گرديد .


و همچنين خلاف ظاهر ، چون ظهور مطلق در اطلاق - كه گويا مقصود وي از ظهور همان است - وقتي حجت است كه دليل مقيدي ، اطلاق را تقييد نكند و گر نه بايد از ظهور اطلاق دست برداشته آن را حمل بر مقيد نمود .


پس حق مطلب آنست كه گفتيم آيه شريفه شامل كساني است كه ملكه تقوي و ورع و پرهيز از محرمات الهي در دلهايشان جايگزين شده باشد .


تنها چنين كساني‏اند كه سعادت و بهشت بر ايشان حتمي است .


بله اين معنا نيز هست كه از كتاب خدا و سنت استفاده مي‏شود كه اهل توحيد يعني آنها كه در موقف قيامت با شهادت لا اله الا الله محشور مي‏شوند مخلد در آتش نيستند ، و بالأخره به بهشت وارد مي‏شوند ، ولي اين غير از دلالت لفظ متقين است .


و نزعنا ما في صدورهم من غل اخوانا علي سرر متقابلين ... بمخرجين .


كلمه غل به معناي كينه است و بعضي گفته‏اند به معناي كينه و حسد است كه آدمي را وادار مي‏كند به ديگران آزار برساند .


و كلمه سرر جمع سرير است كه به معناي تخت ( مبل ) است .


و كلمه نصب به معناي تعب و خستگي است : كه از خارج به آدمي روي دهد .


خداي تعالي در اين دو آيه حال متقين را در وارد شدنشان به بهشت بيان مي‏فرمايد .


و اگر از ميان نعمتهاي بهشت با آن همه زيادي تنها اين چند چيز را شمرد بخاطر عنايتي بود كه به اقتضاي مقام داشت ، چون مقام ، مقام بيان اين جهت است كه اهل بهشت به گرفتاري و بدبختي گمراهان مبتلا نيستند ، چون آنان سعادت و سيادتشان و كرامت و حرمتشان را از دست نداده‏اند ، و چون زمينه كلام اين بود ، مناسب بود امنيت اهل بهشت را نام ببرد ، لذا فرمود : اهل بهشت از ناحيه نفسشان و درونشان در امنيت‏اند ،


ترجمة الميزان ج : 12ص :255


چون خداوند كينه و حسد را از دلهايشان كنده ، ديگر احدي از آنان قصد سويي نسبت به ديگري ندارد ، بلكه همه برادراني هستند در برابر هم كه بر تختها تكيه زده‏اند ، و به زودي در بحث روايتي معنايي براي روبروي هم بودنشان خواهد آمد - ان شاء الله تعالي .


و همچنين از ناحيه اسباب و عوامل بيروني نيز در امنيت‏اند ، ديگر دچار نصب ( خستگي ) نمي‏گردند .


و نيز از ناحيه پروردگارشان هم ايمن هستند، و از بهشت هرگز اخراج نمي‏شوند ، پس اهل بهشت از هر جهت در سعادت و كرامتند ، و از هيچ جهتي دچار شقاوت و خواري نمي‏شوند ، نه از ناحيه درونشان و نه از بيرونشان و نه از خدايشان .


قضاهاي رانده شده


قضاهائي كه از مصدر جلال رب العزه در بدو خلقت انسان رانده شده ، و قرآن كريم آنها را حكايت نموده ، دو سنخ است : يكي اصلي و يكي فرعي ، و اصلي آنها ده تا است : اول اينكه به ابليس فرمود : فاخرج منها فانك رجيم دوم اينكه به او فرمود : و ان عليك اللعنة الي يوم الدين .


كه البته ممكن است اين دو را به يك قضا برگردانيد .


سوم اينكه به او فرمود : فانك من المنظرين الي يوم الوقت المعلوم .


چهارم اينكه باز به او فرمود : ان عبادي ليس لك عليهم سلطان .


پنجم اينكه دنبال آن فرمود : الا من اتبعك من الغاوين .


ششم اينكه فرمود : و ان جهنم لموعدهم اجمعين .


هفتم اينكه به آدم فرمود : اهبطوا بعضكم لبعض عدو .



ترجمة الميزان ج : 12ص :256


هشتم اينكه به او فرمود : و لكم في الارض مستقر و متاع الي حين .


نهم اينكه به او و خلق خود فرمود : اهبطوا منها جميعا فاما ياتينكم مني هدي فمن تبع هداي فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون .


دهم اينكه به انسان فرمود : و الذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون .


و اما قضاهاي فرعي كه مترتب بر اين اصلي‏ها است قضاهايي است كه متدبر دانشمند به آنها بر مي‏خورند .


بحث روايتي


در تفسير عياشي از محمد بن مسلم از ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه گفت : من از آن حضرت از آيه و نفخت فيه من روحي ... پرسش نمودم فرمود : خداوند روحي خلق فرمود و از آن در آدم دميد .


در همان كتاب از ابي بصير از ابي عبد الله (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ذيل آيه فاذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين ... فرموده : خداوند خلقي را خلق كرد ، و روحي را هم آفريد ، آن گاه به فرشته‏اي دستور داد آن روح را در آن كالبد بدمد ، نه اينكه بعد از نفخ چيزي از خداي تعالي كم شده باشد ، و اين از قدرت خداست .


و در همان كتاب در روايت سماعه از آن جناب آمده كه فرمود : خداوند آدم را خلق كرد و در آن دميد .


من از آن جناب پرسيدم روح چيست ؟ فرمود : قدرت خداي تعالي


ترجمة الميزان ج : 12ص :257


از ملكوت است .


مؤلف : يعني قدرت فعليه خداست كه از قدرت ذاتيش منبعث مي‏شود ، همچنانكه روايت قبلي هم بر آن دلالت دارد .


و در كتاب معاني الاخبار به سند خود از محمد بن مسلم روايت كرده كه گفت : من از حضرت باقر (عليه‏السلام‏) پرسيدم معناي اين كلام خداي عز و جل كه مي‏فرمايد : و نفخت فيه من روحي چيست ؟ فرمود : روحي است كه خدا آن را اختيار نمود و خلقش كرد ، و به خود نسبتش داد ، و بر تمامي ارواح برتريش بخشيد و به همين جهت دستور داد تا آن را بر آدم بدمند .


و در كافي به سند خود از محمد بن مسلم روايت كرده كه گفت : از امام باقر پرسيدم اينكه روايت مي‏كنند كه خداي تعالي آدم را به صورت خود خلق كرده درست است ؟ فرمود : صورت آدم صورت مخلوقي است حادث كه خداي تعالي آن را بر ساير صورت‏ها انتخاب نمود ، و چون از ساير صورتها بهتر بود به خود نسبتش داد ، همچنانكه كعبه را به خود نسبت داده و فرموده : بيتي : خانه من ، روح را به خود نسبت داد و فرمود : و نفخت فيه من روحي .


مؤلف : اين روايات از روايات برجسته‏اي است كه در ضمن معناي روح ، معارف بسياري را بيان مي‏كند ، و ما به زودي در آنجا كه پيرامون حقيقت روح بحث مي‏كنيم - ان شاء الله - توضيحي در معنايش مي‏دهيم .


و در تفسير برهان از ابن بابويه به سند خود از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در تفسير آيه انك من المنظرين الي يوم الوقت المعلوم فرمودند : يوم وقت معلوم روزيست كه نفخ صور مي‏شود و ابليس ميان نفخه اول و دوم مي‏ميرد .


و در تفسير عياشي از وهب بن جميع و در تفسير برهان از شرف الدين نجفي با حذف سند از وهب نقل كرده كه گفت : از امام صادق (عليه‏السلام‏) از ابليس پرسش نمودم ، و اينكه منظور از يوم وقت معلوم در آيه رب فانظرني الي يوم يبعثون قال فانك من المنظرين الي يوم الوقت المعلوم چيست ؟ فرمود اي وهب آيا گمان كرده‏اي همان


ترجمة الميزان ج : 12ص :258


روز بعث است كه مردم در آن زنده مي‏شوند ؟ نه ، بلكه خداي عز و جل او را مهلت داد تا روزي كه قائم ما ظهور كند كه در آن روز موي ناصيه ابليس را گرفته گردنش را مي‏زند ، روز وقت معلوم آن روز است .


الفاظ حديث فوق از تفسير برهان نقل گرديده است .


و در تفسير قمي به سند خود از محمد بن يونس از مردي از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در تفسير آيه فانظرني - تا جمله - الي يوم الوقت المعلوم فرمود : در روز وقت معلوم رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را بر روي سنگ بيت المقدس ذبح مي‏كند .


مؤلف : اين روايت از روايات رجعت است كه بر طبق آن و نيز بر طبق مضمون روايت قبليش از طرف امامان اهل بيت روايات ديگري نيز هست .


ممكن هم هست روايت اولي از اين سه روايت آخر را حمل بر تقيه كنيم ، و نيز ممكن است هر سه را به بياني كه در رجعت در جلد اول اين كتاب و در جلدهاي ديگر گذشت طوري معنا كنيم كه منافاتي ميان آنها نباشد ، و آن اين است كه بگوييم در روايات وارده از طرق امامان اهل بيت (عليهم‏السلام‏) غالب آيات مربوط به قيامت گاهي به روز ظهور مهدي (عليه‏السلام‏) و گاهي به روز رجعت و گاهي به روز قيامت تفسير شده و اين بدان جهت است كه هر سه روز در اينكه روز بروز حقايقند ، مشتركند، هر چند كه بروز حقايق در آنها مختلف و داراي شدت و ضعف است .


بنا بر اين ، حكم قيامت بر آن دو روز ديگر هم جاري است - دقت فرماييد .


و در تفسير عياشي از جابر از ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه گفت : خدمت آن جناب بودم ، عرض كردم : ممكن است بفرماييد تفسير آيه ان عبادي ليس لك عليهم سلطان چيست ؟ فرمود : خداي تعالي در اين جمله مي‏فرمايد : تو نمي‏تواني بندگان مرا به بهشت و يا دوزخ وارد كني .


و در تفسير قمي در ذيل جمله لها سبعة ابواب ... از معصوم نقل كرده كه فرمود : خداي تعالي در اين جمله مي‏فرمايد اهل هرمذهبي از دري وارد مي‏شوند ، و براي


ترجمة الميزان ج : 12ص :259


بهشت هشت در است .


و در الدر المنثور است كه احمد - در كتاب الزهد - از خطاب بن عبد الله روايت كرده كه گفت : علي (عليه‏السلام‏) فرمود : هيچ مي‏دانيد درهاي جهنم چگونه است ؟ ما گفتيم لابد مثل همين ، درهاي دنيا است ، فرمودند : نه و ليكن اينطور است .


آنگاه دست خود روي دست گذاشت ( كه اشاره به طبقات آن است ) و در همان كتاب است كه ابن مبارك ، هناد ، ابن ابي شيبه ، عبد بن حميد و احمد - در كتاب الزهد - و ابن ابي الدنيا - در كتاب صفة النار - و ابن جرير ، ابن ابي حاتم و بيهقي - در كتاب البعث - از چند طريق از علي (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه گفت : جهنم هفت در دارد ، بعضي فوق بعضي ديگر قرار دارد وقتي اولي پر شد دومي را پر مي‏كنند ، آنگاه سومي را تا همه‏اش پر شود .


باز در همان كتاب آمده كه ابن مردويه و خطيب در تاريخش از انس روايت كرده‏اند كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در معناي آيه لكل باب منهم جزء مقسوم فرمود : جزئي از مردم كه به خدا شرك ورزيدند ، و جزئي ديگر كه در او شك كردند ، و جزئي كه از او غفلت نمودند .


مؤلف : اين روايت اجزاي درهاي جهنم را مي‏شمارد ، نه خود درها را .


و از ظاهر سياق بر مي‏آيد كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نمي‏خواهد اجزاء را منحصر در آن سه جزء كند .


و در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابوذر روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : براي جهنم دري است كه از آن داخل نمي‏شود مگر كسي كه عهد مرا در باره اهل‏بيتم بشكند و خيانت نمايد ، و بعد از من خون آنان را بريزد .


باز در همان كتاب است كه احمد و ابن حبان و طبري و ابن مردويه و بيهقي - در كتاب البعث - از عتبة بن عبد الله از رسول خدا(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت آورده‏اند كه فرمود : براي بهشت هشت در و براي جهنم هفت در است ، كه بعضي افضل از بعض ديگر است .



ترجمة الميزان ج : 12ص :260


مؤلف : اين روايات به طوري كه ملاحظه مي‏فرماييد بيان گذشته ما را تاييد مي‏كنند .


و در تفسير قمي در ذيل آيه و نزعنا ما في صدورهم من غل از معصوم نقل كرده كه فرمود : غل به معناي عداوت است .


و در تفسير برهان از حافظ ، ابو نعيم از رجال سندش از ابي هريره روايت كرده كه گفت : علي بن ابي طالب (عليه‏السلام‏) از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيد يا رسول الله كداميك از ما در دل تو محبوب‏تريم ؟ من يا فاطمه ؟ فرمود : فاطمه محبوب تر است نزد من از تو ، ولي تو گرانقدرتري از او ، و گويا تو را و او را مي‏بينم كه كنار حوضم مردم را از آن دور مي‏كني ، و كنار آن حوض به عدد ستارگان آفتابه‏هائي هست ، و تو و حسن و حسين و حمزه و جعفر در بهشتيد و چون برادراني مقابل هم بر تخت‏ها قرار داريد ، و تو و شيعيانت با من هستيد ، آنگاه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اين آيه را قرائت كردند : اخوانا علي سرر متقابلين و فرمودند : آنچنان در برابر هم هستيد كه به پشت سر يكديگر نمي‏نگريد .


و نيز در همان كتاب است كه ابن مغازلي - در كتاب المناقب خود بدون سند از زيد بن ارقم روايت كرده كه گفت : بر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وارد شدم ، فرمود : من مي‏خواهم ميان شما امت ، عقد اخوت برقرار كنم ، همانطور كه ميان ملائكه برادري برقرار است .


آنگاه به علي فرمود : تو برادر من هستي ، و سپس تلاوت فرمودند : اخوانا علي سرر متقابلين و فرمودند : دوستاني كه دوستيشان براي خداست بعضي به بعضي ديگر نظر مي‏كنند .


مؤلف : صاحب البرهان اين روايت را از احمد در كتاب مسندش بدون سند از زيد بن ارقم از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نيز نقل كرده ، و روايت مفصل است .


در اين دو روايت كه در تفسير علي سرر متقابلين فرموده احدي پشت سر ديگري را نمي‏نگرد و يا دوستان خدايي بعضي به بعضي نظر مي‏كنند اشاره فرموده‏اند به اينكه تقابل در آيه ، كنايه از اين است كه در آنجا ديگر مانند دنيا در پي عيب جويي يكديگر نيستند ، چون غل و كينه‏ها از دلهايشان بيرون رفته است ، و عيب


ترجمة الميزان ج : 12ص :261


جويي بخاطر كينه دروني است ، و اين خود يك معناي لطيفي است .


و استشهاد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به آيه از باب تطبيق كلي بر مصداق است ، نه اينكه آيه فقط در باره اهل بيت (عليهم‏السلام‏) نازل شده باشد ، زيرا سياق آيه با اين اختصاص نمي‏سازد .


نظير اين روايت روايتي است كه از علي (عليه‏السلام‏) در تفسير آيه نقل شده كه فرموده‏اند : در باره ما اهل بدر نازل شده و در روايت ديگري آمده است كه : در باره ابو بكر و عمر نازل شده .


و در روايت ديگري كه از علي بن الحسين (عليهماالسلام‏) نقل شده فرموده‏اند : در باره ابو بكر و عمر و علي نازل شده .


باز در روايت ديگري آمده كه در حق علي و زبير و طلحه نازل شده .


ونيز در روايت ديگري آمده كه در باره علي و عثمان و طلحه و زبير نازل شده .


و در روايت ديگري است كه ابن عباس گفت : در باره ده نفر نازل شده : ابو بكر ، عمر ، عثمان ، علي ، طلحه ، زبير ، سعد ، سعيد ، عبد الرحمان بن عوف و عبد الله بن مسعود .


و اين روايات به شهادت اختلافي كه در آنها است همه تطبيقاتي است كه راويان حديث ، آيه را با عده‏اي تطبيق نموده‏اند ، و گر نه خود آيه شريفه و سياق آن با اين معنا كه در باره عده مخصوص نازل شده باشد نمي‏سازد .


و چگونه مي‏سازد و حال آنكه در مقام بيان قضايي است كه خداي تعالي دربني نوع بشر از اول خلقت تا به امروز اجراء نموده ، مي‏باشد و در سياق آن داستان دستور يافتن ملائكه به سجده بر آدم و امتناع ابليس از آن ، و رانده شدنش ، و نقل قضاهاي رانده شده بعد از آن قرار گرفته ، و اين مسائل مربوط به خصوص اشخاص نامبرده نيست.