ادامه ی تفسیر وترجمه ی سوره حجر آیات 48 - 26
و از اين قبيل وجوه ديگري كه در توجيه آيه كريمه بيان كردهاند .
و اي كاش ميفهميديم كه چرا غفلت كردهاند از آن همه آياتي كه مساله امتحان و ابتلاء را عنوان ميكند ، مانند آيه ليميز الله الخبيث من الطيب و آيه و ليبتلي الله ما في صدوركم و ليمحص ما في قلوبكم و ميفرمايد : كه اصولا نظام سعادت و شقاوت و ثواب و عقاب بشر ، مبتني بر اساس امتحان و ابتلاء است تا انسانها همواره در ميان خير و شر و سعادت و شقاوت قرار داشته ، به اختيار خود و با در نظر گرفتن نتيجه بر طبق هر كدام كه خواستند عمل كنند .
و بر اين اساس اگر در اين ميان كسي كه چون ملائكه و اگر خواستي بگو چون خدا ، بشر را به سوي خيرش دعوت نكند و كسي نباشد كه او را به سوي شر تشويق بنمايد ، ديگر امتحاني نخواهد بود ، و حال آنكه گفتيم امتحان در كار هست ، لذا ميبينيم كه خداي تعالي در امثال آيه الشيطان يعدكم الفقر و يامركم بالفحشاء و الله
ترجمة الميزان ج : 12ص :241
يعدكم مغفرة منه و فضلا به اين دو سنخ دعوت تصريح نموده است .
آري ، اگر خداي تعالي ابليس را عليه بشر تاييد نموده و او را تا وقت معلوم مهلت داده است خود بشر را هم به وسيله ملائكه كه تا دنيا باقي است باقياند تاييد فرموده است .
و لذا ميبينيم در پاسخ ابليس نفرموده : و انك منظر - تو مهلت داده شدي بلكه فرمود : انك من المنظرين - تو از زمره مهلت دادهشدگاني ، پس معلوم ميشود غير از ابليس كسان ديگري هم هستند كه تا آخرين روز زندگي بشر زندهاند .
و نيز اگر ابليس را تاييد كرده تا بتواند باطل و كفر و فسق را در نظر بشر جلوه دهد ، انسان را هم با هدايت به سوي حق تاييد نموده و ايمان را در قلبش زينت داده و محبوب ساخته ، و به او فطرت توحيدي ارزاني داشته ، و به فجور و تقوايش ملهم نموده و نوري پيش پايش نهاده تا اگر ايمان آورد با آن نور در ميان مردم آمد و شد كند ، و همچنين تاييدات ديگر ، و در اين معاني فرموده : قل الله يهدي للحق ، و لكن الله حبب اليكم الايمان و زينه في قلوبكم و فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة الله التي فطر الناس عليها و و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها و ا و من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشي به في الناس و انا لننصر رسلنا و الذين آمنوا في الحيوة الدنيا و يوم يقوم الاشهاد اين آيه را بدان جهت شاهد آورديم كه به صيغه متكلم با غير ميفرمايد : ما ياري ميكنيم و اين تعبير اشعار به وساطت ملائكه دارد .
ترجمة الميزان ج : 12ص :242
بنا بر اين آدمي زاد آفريدهايست كه خودش به خودي خود ليسيده از هر اقتضائي است ، نه اقتضاي سعادت دارد و نه شقاوت، و در بدو خلقتش نسبت به هر دو يك نسبت دارد ، هم ميتواند راه خير و اطاعت را كه راه ملائكه است كه جز اطاعت از آنها ساخته نيست اختيار كند ، و هم راه شر و فساد و گناه را كه راه ابليس و لشگريان او است و جز مخالفت و معصيت چيزي ندارند .
بشر به هر راه كه در زندگيش ميل كند به همان راه ميافتد و اهل آن راه كمكش نموده و آنچه كه دارند در نظر وي جلوه ميدهند و او را به سر منزلي كه راهشان به آن منتهي ميگردد هدايت ميكنند ، حال آن سر منزل يا بهشت است و يا دوزخ ، يا شقاوت است و يا سعادت .
پس از آنچه گذشت اين معنا روشن گرديد كه مهلت دادن ابليس تا روز وقت معلوم ، از باب تقديم مرجوح بر راجح و يا ابطال قانون عليت نيست .
بلكه در باب آسان ساختن امر امتحان است و لذا ميبينيم دو طرفي است و در مقابل ابليس ملائكه را هم مهلت داده ، پس ديگر چه جاي اشكال است .
و اينكه ابليس گفت : لازينن لهم في الارض منظورش اين است كه باطل را - و يا بطوري كه بعضي گفتهاند گناهان را - در نظر بشر زينت ميدهم .
البته معناي اول جامعتر است و بهر حال مفعول حذف شده و ظاهرا از آن اعراض شده و فعل ازينن به جاي لازم استعمال شده و غرض اصلي بيان همان لازم است كه عبارتست از فريب دادن ، چون وقتي گفته ميشود زين له كذا و كذا معنايش اين است فلاني او را فريب داد و به آن كار وادار نمود .
و ضمير هم به دلالت سياق به آدم و ذريهاش بر ميگردد .
و مقصود از زينت دادن براي آنان در زمين اين است كه آدميان را در زندگي زمينيشان كه همان زندگي دنيا باشد فريب ميدهم ، و چون مساله زينت دادن نزديكترين سبب است براي مسبب كه همان گمراهي است ، لذا عطف جمله و لاغوينهم اجمعين بر آن عطف مسبب است بر سبب .
اين آيه اشعار و بلكه دلالت دارد بر آنچه كه ما در تفسير آيات راجع به بهشت آدم در جلد اول اين كتاب گذرانديم ، چون آنجا گفتيم معصيت آدم يعني خوردنش از آن درخت كه نهي شده بود معصيت امر مولوي نبود تا گناه شمرده شود ، بلكه مخالف امر ارشادي بود كه هيچ منافاتي با عصمت انبياء ندارد .
وجه اشعار و يا دلالت آيه اين است كه ابليس در كلام خود زمين را ظرف اغواء و تزيين و فريب دادن آدم و همسرش
ترجمة الميزان ج : 12ص :243
قرار داده پس فريب دادنش آدم و حوا را به اين بود كه آندو را به مخالفت امر ارشادي خدا وادار كند ، و از بهشت بيرون نموده زميننشينشان سازد ، تا قهرا صاحب فرزنداني شوند كهوي به اغواي آنان مشغول گردد و ايشان را از راه حق دور و از صراط مستقيم گمراه نمايد ، و لذا ميبينيم خداي تعالي در آيه يا بني آدم لا يفتننكم الشيطان كما اخرج ابويكم من الجنة ينزع عنهما لباسهما ليريهما سوآتهما مقصد ابليس را در اغواي آدم و همسرش برهنه شدن و متوجه شهوت گشتن قرار داد .
الا عبادك منهم المخلصين - ابليس در اين جمله طائفه متقين را از اغواي خود استثناء نموده و آنها عبارتند از مخلصين كه بنا به قرائت مشهور به فتح لام خوانده ميشود .
از سياق كلام بر ميآيد كه مقصود از اين طائفه كسانياند كه خود را براي خدا خالص كرده باشند ، و معلوم است كه جز خدا كسي خالصشان نكرده پس مخلصاند - به فتح لام .
ما در تفسير سوره يوسف كه بحثي پيرامون اخلاص داشتيم اين معنا را گذرانديم كه مخلصين آنهايند كه پس از آنكه ايشان خود را براي خدا خالص كردند خدا آنان را براي خود خالص گردانيده ، يعني غير خدا كسي در آنها سهم و نصيبي ندارد ، و در دلهايشان محلي كه غير خدا در آن منزل كند باقي نمانده است ، و آنان جز به خدا به چيز ديگري اشتغال ندارند ، هر چه هم كه شيطان از كيدها و وسوسههاي خود را در دل آنان بيفكند همان وساوس سبب ياد خدا ميشوند ، و همانها كه ديگران را از خدا دور ميسازد ايشان را به خدا نزديك ميكند .
از همين جا معلوم ميشود كه اگر مستثني منه را اغواء بگيريم بهتر است از اينكه هم اغواء و هم تزيين را مستثني منه بگيريم ، چون همانطور كه گفتيم او - كه خدا لعنتش كند - تزيين خود را در باره همه بشر ، حتي مخلصين بكار ميبرد و ليكن تنها غير مخلصين را اغواء ميكند .
و از اينكه گفت : مگر بندگان مخلصت و اول بندگان را استثناء كرد ، و سپس ايشان را به وصف مخلص توصيف نمود ، اين معني استفاده ميشود كه اصولا حق بندگي و عبوديت همين است كه مولي بنده خود را خالص براي خود كند ، و غير او
ترجمة الميزان ج : 12ص :244
كسي مالك آن بنده نباشد ، و آن به اين است كه آدمي براي خود مالك و مولايي به غير از خدا سراغ نداشته باشد ، و حتي خود را مالك چيزي از نفس خود و از صفات نفسش و آثار و اعمالش نداند و ملك - به كسر ميم و ضمه آن - را تنها براي خدا بداند .
قال هذا صراط علي مستقيم .
ظاهر كلام به طوري كه از سياق بر ميآيد اين است كه جمله مورد بحث كنايه باشد از اينكه همه امور به دست خداست ، حتي شيطان هم در اين فضوليهايش بي نياز از خدا نيست ، همچنانكه اگر دريا به دريانورد بگويد راه تو بر پشت من است به او فهمانده كه چارهاي جز اين ندارد كه خود را مجهز به وسائل عبور از دريا بنمايد .
و همچنين اگر كوه به كوهنورد بگويد راه تو منحصرا بر پشت من است ، به او فهمانده كه بايد وسائل عبور از قلههاي بلند و كوره راههاي تنگ را فراهم نمايد ، همچنين بر خدا بودن راه شيطان معنايش اين است كه راه شيطان هم مانند همه امور از هر جهت موقوف به حكم و قضاي خداست ، او است كه هر چيزي از ناحيهاش آغاز ميگردد و به سويش انجام ميپذيرد ، پس هيچ امري نيست مگر اينكه او رب و قيوم بر آنست .
و نيز از ظاهر سياق بر ميآيد كه هذا صراط اشاره به كلام ابليس است كه گفت : لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين ، چون ابليس با اين كلامش كه : به زودي از بشر انتقام ميگيرم و با تزيين و اغواء ، سلطه خود را بر همه آنان ميگسترانم ، به طوري كه جز عده قليلي رهايي نداشته باشند ، چنين اظهار كرد كه او به زودي نسبت به آنچه كه تصميم گرفته مستقل و بي نياز از خدا خواهد شد ، و خواستش بر خواست خدا پيشي خواهد گرفت ، چون خدا از خلقت انسانها اين را خواسته بود كه خليفه خود در زمينشان نموده و ايشان را بندگان خود كند، ولي او ميخواهد نگذارد اين خواسته خدا صورت بندد .
و جمله و لا تجد اكثرهم شاكرين اشاره روشني به اين معنا دارد .
خداي تعالي در قبال اين اظهار پاسخ داده است كه : آنچه گفتي كه به زودي همه آنها را گمراه ميكني ، و آنچه كه استثناء نمودي و چنين اظهار نمودي كه به زودي مستقل ميشوي ، و همه اين كارها را به حول و قوه و مشيت خود ميكني ، سخت اشتباه كردهاي ، زيرا غير من كسي مستقل نيست ، و كسي جز من مالك اين تصرفات و حاكم
ترجمة الميزان ج : 12ص :245
در آن نيست ، از هر كسي هم كه سر زند به حكم و قضاي من است .
اگر اغواء كني به اذن من كردي و اگر نتواني و ممنوع شوي به مشيت من ممنوع شدهاي ، و تو از ناحيه خود مالك هيچ چيزي نيستي .
تنها مالك و اختياردار آن اموري هستي كه من مالكت كردهام ، و آنچه كه من قضائش را رانده باشم ، و من چنين راندهام كه تو نسبت به بندگان من هيچ كار نتواني بكني ، مگر تنها آنهايي كه پيرويت كنند ... ان عبادي ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين .
اين همان قضايي است كه گفتيم در آيه سابق در امر اغواء به رانده شدنش اشاره شده ، كه ميفرمايد غير او كسي در آن دخالتي ندارد .
و حاصل مطلب اين است كه آدم و فرزندانش همگيشان بندگان خدايند ، و چنان نيست كه ابليس پنداشته بود كه تنها مخلصين بنده او هستند ، و چون بنده خدا هستند به شيطان تسلطي بر ايشان نداده تا هر چه ميخواهد - كه همان اغواي ايشانست - مستقلا انجام دهد و گمراهشان كند ، بلكه همه افراد بشر بندگان اويند ، و او مالك و مدبر همه است ، چيزي كه هست شيطان را بر افرادي كه خودشان ميل به پيروي او دارند و سرنوشت خود را به دست او سپردهاند مسلط فرموده ، اينهايند كه ابليس بر آنان حكمفرمايي دارد .
پس اگر در آيه شريفه دقت به عمل آوريم خواهيم ديد كهآيه شريفه ابليس را از سه جهت اصلي پاسخ رد داده است .
اول اينكه ابليس بندگان خداي را منحصر در مخلصين كرده ، و سلطنت خود را بر آنان نفي نموده و ما بقي افراد بشر را كه بر آنان تسلط دارد بنده خدا ندانسته است ، و خداي تعالي در پاسخش همه افراد بشر را بنده خود خواند .
چيزي كه هست سلطنت ابليس را نسبت به بعضي از بندگانش نفي و نسبت به بعضي ديگر اثبات نمود .
دوم اينكه آن ملعون براي خود در اغواي بشر دعوي استقلال نمود ( همچنانكه از ظاهر جمله لاغوينهم كه در سياق مخاصمه با خدا و انتقام واقع شده استفاده ميشود ) و خداي سبحان او را در اين ادعا رد نموده پندارش را باطل خواند ، و فرمود كه دشمني او و انتقامش نيز ناشي از قضاي خداست ، و تسلطش بر بشر ناشي از تسلط او است كه او را نسبت به اغواي آنانكه به سوء اختيار از او پيروي كنند تنها مسلط فرموده است .
بنا بر اين ابليس ملعون نبايد به خود ببالد ، زيرا عليه خدا كاري از پيش خود نكرده و امري را عليه او فاسد ننموده است ، چون اگر اهل ضلالت را اغواء كرده ، به قضاي
ترجمة الميزان ج : 12ص :246
خداي سبحان - كه اهل ضلالت ميبايستي به وسيله وي در گمراهي خود بمانند - كرده است ، و حتي خود آن ملعون هم به اين معنا تا حدي اعتراف نموده ، و در خصوص غوايت خود گفته است رب بما اغويتني .
و نيز اگر مخلصين را استثناء نموده باز به قضاي خدا بوده است .
اين معنايي كه آيه كريمه آن را افاده ميكند ، و ميفرمايد هم تسلط ابليس بر ضلالت گمراهان ، و هم رهايي دادن مخلصين از شر او هر دو قضاي خداست ، خود يكي از اصول مهمي است كه توحيد قرآن آن را افاده ميكند ، مثلا در سوره يوسف ميفرمايد : ان الحكم الا لله و در سوره قصص ميفرمايد : و هو الله لا اله الا هو له الحمد في الاولي و الاخرة و له الحكم و در آل عمران ميفرمايد : الحق من ربك و در يونس ميفرمايد : و يحق الله الحق بكلماته و همچنين آياتي ديگر كه دلالت دارند بر اينكه هر حكم ايجابي و يا سلبي كه هست همه از خداست و به قضاء او به كرسي مينشيند .
از اينجا معلوم ميشود كه بعضي از مفسرين در تفسير خود نسبت به جمله الا من اتبعك من الغاوين چقدر مسامحه و سهلانگاري نمودهاند ، زيرا گفتهاند : پيروان ابليس وقتي دعوت او را ميپذيرند و متابعتش ميكنند قهرا ابليس بر آنان سلطنت خواهد يافت ، و هر چند كه اين بخاطر عدول آنان از هدايت الهي به دعوت و غوايت او است ، و ليكن قهرا او داراي سلطان خواهد شد ، پس سلطنت ابليس نه از خداست ، و نه از خودش ، بلكه از سوء اختيار پيروان او است .
وجه فساد اين سخن اين است كه : استقلال و قوت ذاتي از ابليس سلب و به ذوات اشياء داده شده و حال آنكه اگر بنا باشد ابليس از پيش خود مالك چيزي نباشد اشياء هم مالك هيچ چيز خود نخواهند بود و بدون اذن خدا ، هيچ چيز حتي ضروريات و لوازم ذات را مالك نيستند مگر به اذن خدا و تمليك او - دقت فرمائيد .
جهت سومي كه خداي تعالي از كلام ابليس رد نموده اين است كه سلطنت
ترجمة الميزان ج : 12ص :247
ابليس بر اغواي هر كس كه گمراهش ميكند ، هر چند كه به جعل خداي سبحان و تسليط اوست ، الا اينكه اين تسليط خدايي ابتدايي نيست و چنان نيست كه خداي تعالي افرادي را بدون جهت دستخوش اغواي شيطان نموده ، افرادي ديگر را از شر او حفظ نمايد ، چون چنين رفتاري را نميتوان به ساحت قدس خداي سبحان نسبت داد ، بلكه اگر جمعي را دستخوش اغواي او ميكند به عنوان مجازات و مسبوق به غوايت خودشان است .
دليل بر اين نكته جمله الا من اتبعك من الغاوين است كه ميفرمايد : ابليس تنها آن جمعي را اغواء ميكند كه خود آنان غوايت دارند ، و به اقتضاي همان غوايت خودشان در پي اغواي شيطان ميروند .
پس اغواي شيطان اغواي دومي است .
آري ، در اين مساله يك اغواء است به دنبال غوايت و غوايت عبارت است از همان جرمهايي كه خود آدميان مرتكب ميشوند و اغواي ابليس مجازاتي است از جانب خداي سبحان .
و اگر اين اغواء ، ابتدايي و از ناحيه ابليس بود ، و گمراهان به دست ابليس گمراه ميشدند بايد خودشان هيچ تقصيري نداشته باشند و همه ملامتها متوجه ابليس باشد ، نه مردم ، و حال آنكه او خودش به حكايت قرآن كريم در روز قيامت ميگويد : و ما كان لي عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لي فلا تلوموني و لوموا انفسكم .
البته اين سخن از ابليس نيز پذيرفته نيست ، زيرا ابليس هم به خاطر سوء اختيارش و اينكه به كار اغواي مردم پرداخته ، و به عبارتي بخاطر امتناعش از سجده بر آدم ملامت ميشود .
آري ، او ولايت بر اغواء را به عهده خود گرفت و ولي گمراهان گرديد ، همچنانكه خداي سبحان در جاي ديگر از كلامش بدان اشاره نموده ميفرمايد : انا جعلنا الشياطين اولياء للذين لا يؤمنون و نيز در آيه ديگري كه روشنترين آيه مؤيد بيان ما است ميفرمايد : كتب عليه انه من تولاه فانه يضله و يهديه الي عذاب السعير .
پس از آنچه گذشت اين معنا به دست آمد كه مراد از كلمه عبادي عموم افراد بشر است ، و استثناء در من اتبعك استثناي متصل است ، نه منقطع ، و كلمه
ترجمة الميزان ج : 12ص :248
من در من الغاوين بيانيه است و زمينه كلام رد بر ابليس است ، و آيه متعرض دو قضاء از قضاهاي الهي است : يكي در مستثني و يكي در مستثني منه .
اينها و غير اينها نكاتي است كه از بيان گذشته ما به دست ميآيد .
و از همين بيان روشن ميگردد اينكه بعضي از مفسرين گفتهاند منظور از كلمه عبادي آن كساني است كه ابليس استثنائشان كرد و از ايشان تعبير كرد به عبادك منهم و نتيجه استثناء مزبور منقطع و زمينه كلام تصديق گفتار ابليس است كه بر جمعي سلطنت دارد و بر مخلصين ندارد ، و معناي آيه اين است كه مخلصين در تحت سلطنت تو نيستند ، ولي آنها كه پيرويت ميكنند هستند تفسير صحيحي نيست .
زيرا خواننده عزيز اگر در بيان گذشته ما دقت كرده باشد ميداند كه اين چنين تفسير در حقيقت زمينه كلام را بر هم زدن است و كسي كه اينطور تفسير كرده رعايت سياق را كه سياق مخاصمه است نكرده ، و به ساحت قدس الهي نسبت نالايق داده ، و خطاب خداي را طوري معنا كرده كه در حقيقت همان كلام ابليس از كار در آمده است .
به اين معنا كه خداي تعالي تغييري در ريخت كلام ابليس داده ، و نسبت به اصل معنا حق را به او داده و به آن اعتراف كرده است .
ابليس گفته بود به زودي من بشر را اغواء ميكنم مگر مخلصين آنان را .
خدا هم فرموده : تو مخلصين را نميتواني گمراه كني ، تنها غير ايشان را گمراه ميكني ، و پر واضح است كه چنين كلامي را نميتوان به خداي سبحان نسبت داد .
و چه بسا مفسرين ديگري كه آيه را چنين معنا كردهاند : كلمه عبادي شامل تمامي افراد بشر ميباشد و در عين حال استثناي منقطع است .
و شايد از اين جهت منقطعگرفتهاند كه پنداشتهاند اگر متصل بگيرند بايد بيشتر افراد را مستثني بدانيم ، آن وقت مثل اين ميشود كه بگوييم : من صد تومان الا نود و نه تومان قرض دارم ، زيرا گمراهان بشر نسبت به مخلصين آن شايد بيشتر از 90 در صد باشند ، و آن وقت ساحت قدس الهي منزه از اين چنين حرف زدن است .
و اين تفسير صحيح نيست ، براي اينكه اين حرف مربوط به جايي است كه منظور از استثناء بيرون كردن عدد معيني باشد ، و اما اگر منظور اخراج نوع و يا صنف باشد
ترجمة الميزان ج : 12ص :249
ديگر زياد بودن عدد مستثني عيب ندارد .
و انسان خودداراي اصنافي است كه ما فوق همه ، صنف مخلصيناند ، و از آنان پايينتر صنف مؤمنين ، و از آنان پايينتر صنف مستضعفين و از ايشان هم پايينتر پيروان ابليساند كه همين صنف آخري در آيه استثناء شده و ما بقي كه چند صنفند در مستثني منه باقياند .
پس استثناء اكثر لازم نميآيد .
بعضي ديگر از مفسرين استثناء را از اين جهت منقطع گرفتهاند كه براي ابليس سلطنتي حتي بر غاوين لازم نيايد چون چنين پنداشتهاند كه اثبات سلطنت براي ابليس با سلطنت مطلقه خدا و يا با عدالت او منافات دارد ، و معناي آيه بطوري كه اين دو محذور لازم نيايد اين است كه تو بر بندگان من سلطنت نداري ليكن هر كه از غاوين ، كه تو را پيروي كند او خودش زمام امور خود را بدست تو داده ، و براي تو سلطنت عليه خود قرار داده است .
نه اينكه اين سلطنت از خود تو باشد ، و تو بتواني خدا را در امور خلقش عاجز كني ، از خدا هم نيست ، تا با عدالت او منافات داشته باشد .
ولي غفلت كردهاند از اينكه اثبات سلطنت براي ابليس در صورتي كه آن سلطنت از ناحيه خداي تعالي باشد ، اشكالي وارد نميآيد و با سلطنت مطلقه الهي منافات ندارد و همچنين منافي با عدالت خدائي نيست ، زيرا مكرر گفتيم كه اين تسليط ، تسليط به عنوان مجازات است ، نه ابتدايي .
و اينهم كه گفت : سلطنت ابليس را گمراهان به او دادهاند باز با تسليط خدايي منافات ندارد و همه اينها در سابق گذشت لذا تكرار نميكنيم .
آنچه در اينجا در اشكال بر توجيه بالا اضافه ميكنيم اين است كه قرآن كريم در آيه كتب عليه انه من تولاه فانه يضله و آيه انا جعلنا الشياطين اولياء للذين لا يؤمنون بطور صريح به هر دو ناحيه گفتار ما دلالت دارند ، اولي سلطنت را براي شيطان اثبات ميكند و دومي آن سلطنت را به قضاي خدا و جعل او ميداند.
و ان جهنم لموعدهم اجمعين .
ظاهرا كلمه موعد در اينجا اسم مكان و به معناي محل وعده باشد و مراد از اينكه جهنم موعد آنها است اين است كه جهنم آن محلي است كه وعده خدا به ايشان
ترجمة الميزان ج : 12ص :250
عملي ميشود و در آنجا عذابشان ميكند .
و اين كلام خدا تاكيد ثبوت قدرت او و بازگشت همه امور به او است .
كانه ميفرمايد : آنچه در باره سلطنت تو بر گمراهان گفتم سلطنتي از ناحيه خود تو نيست ، و چنان نيست كه تو ما را عاجز كني ، بلكه ما تو را بر آنان سلطنت داديم و به خاطر پيرويشان از تو ، ايشان را به اغواي تو مجازات نموده ، و به زودي در آخرت هم به عذاب جهنم كيفرشان ميكنيم .
در اين جمله كه مخصوص بيان حال پيروان ابليس است ، تنها كيفر ايشان را ذكر كرد و ديگر اسمي از ابليس و كيفر او نبرد ، به خلاف آيه لاملان جهنم منك و ممن تبعك منهم اجمعين و آيه فان جهنم جزاؤكم جزاء موفورا ، چون مقام در اين دو آيه غير مقام آيه مورد بحث است .
لها سبعة ابواب لكل باب منهم جزء مقسوم .
خداي سبحان نه در اين آيه و نه در هيچ جاي كلام خود ، بيان ننموده كه مراد از اين ابواب : درها چيست .
آيا مانند درهاي خانه و چهار ديواري است كه در آنجا داخل ميشوند و همه واردين را در يك عرصه جمع ميكند ؟ و يا طبقات و دركات مختلفي است كه از نظر نوع عذاب ، و شدت آن با هم تفاوت دارند .
استعمال كلمه باب در هر دو معنا متداول است و چه بسا اموري را كه در نوع مختلفند ، هر نوعش را يك باب ميگويند ، مثلا گفته ميشود : ابواب خير ، ابواب شر و ابواب رحمة و قرآن فرموده : فتحنا عليهم ابواب كل شيء و چه بسا كه اسباب رسيدن به چيزي و راههاي رسيدن به آن را نيز ابواب ميگويند ، مانند ابواب رزق كه مقصود از آن انواع معاملات است .
و بعيد نيست از آيات متفرقه در قرآن كه در باره آتش دوزخ آمده معناي دومي استفاده شود ، مانند آيه و سيق الذين كفروا الي جهنم زمرا حتي اذا جاؤها فتحت ابوابها - تا آنجا كه ميفرمايد - قيل ادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها - و آيه ان المنافقين في
ترجمة الميزان ج : 12ص :251
الدرك الاسفل من النار و همچنين آياتي ديگر .
مؤيد اين احتمال فقره دوم آيه مورد بحث است كه ميفرمايد : لكل باب منهم جزء مقسوم - از ايشان براي هر دري قسمتي است تقسيم شده چون ظاهر آن اين است كه خود جزء تقسيم شده بر درها است ، و اين وقتي معناي صحيح ميدهد كه باب به معناي طبقه باشد نه در ورودي .
و اما اينكه بعضي كلمه جزء مقسوم را به معناي طائفه معين و مفروز گرفتهاند تفسير موهوني است كه وهنش بر همه روشن است .
و بنا بر اين ، معناي هفت در داشتن جهنم اين ميشود كه هفت نوع عذاب دارد ، و هر نوع آن به مقتضاي واردين براي خود چند قسم دارد .
و اين مطلب خالي از دلالت بر اين معنا نيست كه گناهاني كه مستوجب آتش است هفت قسم ، و طرقي كه آدمي را به هر يك از آن گناهان ميكشاند نيز چند قسم است ، و در صورتي كه آيه شريفه چنين دلالتي داشته باشد مؤيد رواياتي خواهد بود كه در باره طبقهبندي عذابهاي دوزخ آمده ، و به زودي از نظر خوانندگان گرامي ميگذرد - ان شاء الله تعالي .
ان المتقين في جنات و عيون ادخلوها بسلام آمنين .
يعني ايشان مستقر در بهشتها و چشمهسارهايند .
(به ايشان گفته ميشود ) بدانجا درآييد با سلامي وصف ناپذير ، سلامي كه نميتوان كنه وصفش را بيان نمود ، درآييد در حالي كه از هر شر و ضرري ايمن هستيد .
خداي سبحان بعد از آنكه قضاي رانده شده خود را در باره ابليس و گمراهان پيرو او بيان نمود ، اينك در اين آيه قضاي رانده شدهاش را در باره متقين بيان ميفرمايد ، و از آنجا كه در كلام رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) تقوي به ورع و پرهيز از محرمات خدا تفسير شده و در كلام خداي تعالي هم ، متقين را مكرر به بهشت بشارت داده ، نتيجه ميگيريم كه متقين اعم از مخلصيناند .
و اينكه بعضي گفتهاند كه هيچ شبههاي نيست در اينكه سياق دلالت دارد بر اينكه متقين در اين آيه همان مخلصين آيه قبل هستند ، و اين حمل مطلق بر فرد كامل آن ميشود صحيح نيست ، زيرا وقتي صحيح است كه مقصود از عباد در جمله ان
ترجمة الميزان ج : 12ص :252
عبادي ليس لك عليهم سلطان مخلصين باشند ، تا به ضميمه وحدت سياق بگوييم مقصود از متقين هم همان مخلصيناند ، و ليكن همين حرف ، اول كلام است و ما در سابق اثبات كرديم كه مراد از عباد عموم افراد انسان است و تنها غاويان ( گمراهان ) استثناء شده ، و بقيه در تحت عموم هستند .
خداي تعالي وضع غاويان را روشن نمود ، و فرمود كه قضاي او آتش را بر ايشان حتمي نموده ، اينك در اين آيه وضع ساير افراد عام را كه اعم از مخلصيناند ، بيان ميفرمايد .
باقي ميماند وضع افراد مستضعف كه منوط به خواست خداست و گناهكاران و اهل كبائري كه بدون توبه ميميرند كه ايشان هم محتاج شفاعتند ، در نتيجه از افراد عموم مذكور باقي نميماند مگر آنانكهبهشت برايشان حتمي است اعم از مخلصين و غير ايشان كه آيه مورد بحث متعرض وضع ايشان است .
و اما مساله حمل مطلق بر فرد اكمل آن ، خطا و اشتباه است بلكه همواره مطلق را بايد حمل بر افراد متعارف آن نمود كه تفصيل اين بحث به عهده كتب اصول است بدانجا مراجعه شود .
امام رازي در تفسير جمله مورد بحث گفته : منظور از متقين در آيه شريفه كسانياند كه از شرك بپرهيزند ، و اين معنا را از معظم صحابه و تابعين نقل كرده و گفته كه در اين معنا رواياتي آمده است .
آنگاه اضافه كرده است كه : حق صحيح هم همين است ، به دليل اينكه متقي كسي است كه يك بار از خود تقوي نشان دهد همچنانكه كسي را كه يك نوبت زده باشد ميگويند ضارب ، چون شرط صادق بودن وصف اين نيست كه همه انواع تقوي را انجام داده باشد ، بلكه همين كه ماهيت تقوي را انجام داده باشد ، وصف متقي بر او صادق خواهد بود ، و لذا گفتهاند لفظ امر دلالت بر وجوب بيش از يك بار مامور به ندارد .
بنا بر اين ظاهر آيه اقتضاء دارد كه جنات عيون نصيب هر كسي كه حتي از يك گناه پرهيز كرده باشد بشود ، چيزي كه هست امت اسلام همه متفقند بر اينكه در خصوص گناه كفر استمرار وصف ، شرط بهشتي بودن است .
و نيز از آنجايي كه اين آيه دنبال كلام ابليس : الا عبادك منهم المخلصين و دنبال : ان عبادي ليس لك عليهم سلطان واقع شده ، لذا در بهرهمندي از جنات عيون ايمان معتبر است ، پس قيد ايمان بخاطر اين دو دليل است .
و از آن گذشته دليلي بر قيد ديگر نداريم ، و عام را به عموميتش باقي ميگذاريم ، چون تخصيص عام خلاف ظاهر است و هر چه كمتر باشد به مقتضاي اصل و ظاهر موافقتر است .
ترجمة الميزان ج : 12ص :253
پس با اين بيان ثابت ميشود كه حكم جنات عيون براي تمامي گويندگان لا اله الا الله محمد رسول الله ثابت است ، هر چند كه اهل معصيت باشند ، و اين خود بياني روشن است .
و مقتضاي كلامش اين است كه آيه شريفه شامل مرتكبين تمامي كبائر موبقه ، كه كتاب عزيز ( قرآن ) تصريح به استحقاق آتش بر مرتكب آن دارد بشود ، بشرطي كه از شرك پرهيز كند .
و همچنين شامل كساني كه غير از دو شهادت مذكور تمامي واجبات الهي را كه تاركش را وعده آتش داده ترك كردهاند بگردد .
و حال آنكه هر كس كه با كلام خداي تعالي انسي داشته و در آن تدبر نمايد شك نميكند در اينكه قرآن كريم چنين كساني را متقي نميداند ، و جزء متقيان نميشمارد ، مخصوصا عنوان متقين از عناويني است كه در قرآن كريم زياد به چشم ميخورد كه آنان را صريحا به بهشت بشارت ميدهد و شايد قريب بيست جا آنان را به اجتناب از محرمات وصف ميكند ، و در احاديث هم متقين به چنين كساني تفسير شده است .
علاوه بر اينكه صرف صحت اطلاق وصف ربطي به تسميه به آن وصف ندارد ( و مجرد اينكه كلمه متقي به شخصي كه يك بار از محرمات اجتناب كرده اطلاق شود غير اين است كه اسم چنين شخصي را متقي بگذاريم) .
كسي به وصف مؤمن ، محسن ، قانت ، مخلص و صابر و مخصوصا اوصافي كه در آن بقاء و استمرار خوابيده ناميده نميشود ، مگر آنكه وصف مذكور در اواستقرار و دوام داشته باشد .
و اگر سخن فخر رازي در متقين درست باشد بايد در طاغين و فاسقين و مفسدين و مجرمين و غاوين و ضالين كه در قرآن كريم وعده آتش به آنان داده شده صادق باشد ، و حال آنكه صادق بودنش تناقض عجيبي است كه به كلي نظام كلام الهي را مختل ميسازد .
و اگر بگويي در اوصافي كه شمردي قرينه و شاهدي هست كه آن اوصاف را به مرتكب در يك بار و دو بار صادق نميداند ، از قبيل آيات شفاعت و توبه و امثال آن ، در جواب ميگوييم در وصف متقين هم قرينه داريم كه مراد از آن ، كساني هستند كه هميشه تقوي داشته باشند نه آناني كه هم گناهان را مرتكب شده ، هم واجبات را ترك ميكنند و در همه عمر از يك گناه پرهيز مينمايند ، و آن قرينه عبارتست از آياتي كه
ترجمة الميزان ج : 12ص :254
وعده آتش به مرتكب گناهان ميدهد ، مانند آيات زنا و قتل نفس بدون حق ، و ربا و خوردن مال يتيم و نظائر آن.
علاوه ، شواهدي كه وي به عنوان تقريب دليل خود آورده ، و از آن جمله گفته كه واقع شدن آيه دنبال كلام ابليس ... وجوه و شواهد واهيي است كه هيچ دلالت و شهادتي بر مدعاي او ندارد .
و همچنين اينكه گفته پس قيد ايمان به خاطر اين دو دليل است ، و از آن گذشته دليلي بر قيد ديگر نداريم و تخصيص عام خلاف ظاهر و خلاف اصل است ... نيز صحيح نيست ، زيرا خلاف اصل در جايي گفتگويش بميان ميآيد كه دليل لفظي در كار نباشد و خواننده عزيز به ادله لفظي كه همه آنها صالح براي تقييد آيهاند واقف گرديد .
و همچنين خلاف ظاهر ، چون ظهور مطلق در اطلاق - كه گويا مقصود وي از ظهور همان است - وقتي حجت است كه دليل مقيدي ، اطلاق را تقييد نكند و گر نه بايد از ظهور اطلاق دست برداشته آن را حمل بر مقيد نمود .
پس حق مطلب آنست كه گفتيم آيه شريفه شامل كساني است كه ملكه تقوي و ورع و پرهيز از محرمات الهي در دلهايشان جايگزين شده باشد .
تنها چنين كسانياند كه سعادت و بهشت بر ايشان حتمي است .
بله اين معنا نيز هست كه از كتاب خدا و سنت استفاده ميشود كه اهل توحيد يعني آنها كه در موقف قيامت با شهادت لا اله الا الله محشور ميشوند مخلد در آتش نيستند ، و بالأخره به بهشت وارد ميشوند ، ولي اين غير از دلالت لفظ متقين است .
و نزعنا ما في صدورهم من غل اخوانا علي سرر متقابلين ... بمخرجين .
كلمه غل به معناي كينه است و بعضي گفتهاند به معناي كينه و حسد است كه آدمي را وادار ميكند به ديگران آزار برساند .
و كلمه سرر جمع سرير است كه به معناي تخت ( مبل ) است .
و كلمه نصب به معناي تعب و خستگي است : كه از خارج به آدمي روي دهد .
خداي تعالي در اين دو آيه حال متقين را در وارد شدنشان به بهشت بيان ميفرمايد .
و اگر از ميان نعمتهاي بهشت با آن همه زيادي تنها اين چند چيز را شمرد بخاطر عنايتي بود كه به اقتضاي مقام داشت ، چون مقام ، مقام بيان اين جهت است كه اهل بهشت به گرفتاري و بدبختي گمراهان مبتلا نيستند ، چون آنان سعادت و سيادتشان و كرامت و حرمتشان را از دست ندادهاند ، و چون زمينه كلام اين بود ، مناسب بود امنيت اهل بهشت را نام ببرد ، لذا فرمود : اهل بهشت از ناحيه نفسشان و درونشان در امنيتاند ،
ترجمة الميزان ج : 12ص :255
چون خداوند كينه و حسد را از دلهايشان كنده ، ديگر احدي از آنان قصد سويي نسبت به ديگري ندارد ، بلكه همه برادراني هستند در برابر هم كه بر تختها تكيه زدهاند ، و به زودي در بحث روايتي معنايي براي روبروي هم بودنشان خواهد آمد - ان شاء الله تعالي .
و همچنين از ناحيه اسباب و عوامل بيروني نيز در امنيتاند ، ديگر دچار نصب ( خستگي ) نميگردند .
و نيز از ناحيه پروردگارشان هم ايمن هستند، و از بهشت هرگز اخراج نميشوند ، پس اهل بهشت از هر جهت در سعادت و كرامتند ، و از هيچ جهتي دچار شقاوت و خواري نميشوند ، نه از ناحيه درونشان و نه از بيرونشان و نه از خدايشان .
قضاهاي رانده شده
قضاهائي كه از مصدر جلال رب العزه در بدو خلقت انسان رانده شده ، و قرآن كريم آنها را حكايت نموده ، دو سنخ است : يكي اصلي و يكي فرعي ، و اصلي آنها ده تا است : اول اينكه به ابليس فرمود : فاخرج منها فانك رجيم دوم اينكه به او فرمود : و ان عليك اللعنة الي يوم الدين .
كه البته ممكن است اين دو را به يك قضا برگردانيد .
سوم اينكه به او فرمود : فانك من المنظرين الي يوم الوقت المعلوم .
چهارم اينكه باز به او فرمود : ان عبادي ليس لك عليهم سلطان .
پنجم اينكه دنبال آن فرمود : الا من اتبعك من الغاوين .
ششم اينكه فرمود : و ان جهنم لموعدهم اجمعين .
هفتم اينكه به آدم فرمود : اهبطوا بعضكم لبعض عدو .
ترجمة الميزان ج : 12ص :256
هشتم اينكه به او فرمود : و لكم في الارض مستقر و متاع الي حين .
نهم اينكه به او و خلق خود فرمود : اهبطوا منها جميعا فاما ياتينكم مني هدي فمن تبع هداي فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون .
دهم اينكه به انسان فرمود : و الذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون .
و اما قضاهاي فرعي كه مترتب بر اين اصليها است قضاهايي است كه متدبر دانشمند به آنها بر ميخورند .
بحث روايتي
در تفسير عياشي از محمد بن مسلم از ابي جعفر (عليهالسلام) روايت كرده كه گفت : من از آن حضرت از آيه و نفخت فيه من روحي ... پرسش نمودم فرمود : خداوند روحي خلق فرمود و از آن در آدم دميد .
در همان كتاب از ابي بصير از ابي عبد الله (عليهالسلام) روايت كرده كه در ذيل آيه فاذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين ... فرموده : خداوند خلقي را خلق كرد ، و روحي را هم آفريد ، آن گاه به فرشتهاي دستور داد آن روح را در آن كالبد بدمد ، نه اينكه بعد از نفخ چيزي از خداي تعالي كم شده باشد ، و اين از قدرت خداست .
و در همان كتاب در روايت سماعه از آن جناب آمده كه فرمود : خداوند آدم را خلق كرد و در آن دميد .
من از آن جناب پرسيدم روح چيست ؟ فرمود : قدرت خداي تعالي
ترجمة الميزان ج : 12ص :257
از ملكوت است .
مؤلف : يعني قدرت فعليه خداست كه از قدرت ذاتيش منبعث ميشود ، همچنانكه روايت قبلي هم بر آن دلالت دارد .
و در كتاب معاني الاخبار به سند خود از محمد بن مسلم روايت كرده كه گفت : من از حضرت باقر (عليهالسلام) پرسيدم معناي اين كلام خداي عز و جل كه ميفرمايد : و نفخت فيه من روحي چيست ؟ فرمود : روحي است كه خدا آن را اختيار نمود و خلقش كرد ، و به خود نسبتش داد ، و بر تمامي ارواح برتريش بخشيد و به همين جهت دستور داد تا آن را بر آدم بدمند .
و در كافي به سند خود از محمد بن مسلم روايت كرده كه گفت : از امام باقر پرسيدم اينكه روايت ميكنند كه خداي تعالي آدم را به صورت خود خلق كرده درست است ؟ فرمود : صورت آدم صورت مخلوقي است حادث كه خداي تعالي آن را بر ساير صورتها انتخاب نمود ، و چون از ساير صورتها بهتر بود به خود نسبتش داد ، همچنانكه كعبه را به خود نسبت داده و فرموده : بيتي : خانه من ، روح را به خود نسبت داد و فرمود : و نفخت فيه من روحي .
مؤلف : اين روايات از روايات برجستهاي است كه در ضمن معناي روح ، معارف بسياري را بيان ميكند ، و ما به زودي در آنجا كه پيرامون حقيقت روح بحث ميكنيم - ان شاء الله - توضيحي در معنايش ميدهيم .
و در تفسير برهان از ابن بابويه به سند خود از امام صادق (عليهالسلام) روايت كرده كه در تفسير آيه انك من المنظرين الي يوم الوقت المعلوم فرمودند : يوم وقت معلوم روزيست كه نفخ صور ميشود و ابليس ميان نفخه اول و دوم ميميرد .
و در تفسير عياشي از وهب بن جميع و در تفسير برهان از شرف الدين نجفي با حذف سند از وهب نقل كرده كه گفت : از امام صادق (عليهالسلام) از ابليس پرسش نمودم ، و اينكه منظور از يوم وقت معلوم در آيه رب فانظرني الي يوم يبعثون قال فانك من المنظرين الي يوم الوقت المعلوم چيست ؟ فرمود اي وهب آيا گمان كردهاي همان
ترجمة الميزان ج : 12ص :258
روز بعث است كه مردم در آن زنده ميشوند ؟ نه ، بلكه خداي عز و جل او را مهلت داد تا روزي كه قائم ما ظهور كند كه در آن روز موي ناصيه ابليس را گرفته گردنش را ميزند ، روز وقت معلوم آن روز است .
الفاظ حديث فوق از تفسير برهان نقل گرديده است .
و در تفسير قمي به سند خود از محمد بن يونس از مردي از امام صادق (عليهالسلام) روايت كرده كه در تفسير آيه فانظرني - تا جمله - الي يوم الوقت المعلوم فرمود : در روز وقت معلوم رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) او را بر روي سنگ بيت المقدس ذبح ميكند .
مؤلف : اين روايت از روايات رجعت است كه بر طبق آن و نيز بر طبق مضمون روايت قبليش از طرف امامان اهل بيت روايات ديگري نيز هست .
ممكن هم هست روايت اولي از اين سه روايت آخر را حمل بر تقيه كنيم ، و نيز ممكن است هر سه را به بياني كه در رجعت در جلد اول اين كتاب و در جلدهاي ديگر گذشت طوري معنا كنيم كه منافاتي ميان آنها نباشد ، و آن اين است كه بگوييم در روايات وارده از طرق امامان اهل بيت (عليهمالسلام) غالب آيات مربوط به قيامت گاهي به روز ظهور مهدي (عليهالسلام) و گاهي به روز رجعت و گاهي به روز قيامت تفسير شده و اين بدان جهت است كه هر سه روز در اينكه روز بروز حقايقند ، مشتركند، هر چند كه بروز حقايق در آنها مختلف و داراي شدت و ضعف است .
بنا بر اين ، حكم قيامت بر آن دو روز ديگر هم جاري است - دقت فرماييد .
و در تفسير عياشي از جابر از ابي جعفر (عليهالسلام) روايت كرده كه گفت : خدمت آن جناب بودم ، عرض كردم : ممكن است بفرماييد تفسير آيه ان عبادي ليس لك عليهم سلطان چيست ؟ فرمود : خداي تعالي در اين جمله ميفرمايد : تو نميتواني بندگان مرا به بهشت و يا دوزخ وارد كني .
و در تفسير قمي در ذيل جمله لها سبعة ابواب ... از معصوم نقل كرده كه فرمود : خداي تعالي در اين جمله ميفرمايد اهل هرمذهبي از دري وارد ميشوند ، و براي
ترجمة الميزان ج : 12ص :259
بهشت هشت در است .
و در الدر المنثور است كه احمد - در كتاب الزهد - از خطاب بن عبد الله روايت كرده كه گفت : علي (عليهالسلام) فرمود : هيچ ميدانيد درهاي جهنم چگونه است ؟ ما گفتيم لابد مثل همين ، درهاي دنيا است ، فرمودند : نه و ليكن اينطور است .
آنگاه دست خود روي دست گذاشت ( كه اشاره به طبقات آن است ) و در همان كتاب است كه ابن مبارك ، هناد ، ابن ابي شيبه ، عبد بن حميد و احمد - در كتاب الزهد - و ابن ابي الدنيا - در كتاب صفة النار - و ابن جرير ، ابن ابي حاتم و بيهقي - در كتاب البعث - از چند طريق از علي (عليهالسلام) روايت كرده كه گفت : جهنم هفت در دارد ، بعضي فوق بعضي ديگر قرار دارد وقتي اولي پر شد دومي را پر ميكنند ، آنگاه سومي را تا همهاش پر شود .
باز در همان كتاب آمده كه ابن مردويه و خطيب در تاريخش از انس روايت كردهاند كه گفت : رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) در معناي آيه لكل باب منهم جزء مقسوم فرمود : جزئي از مردم كه به خدا شرك ورزيدند ، و جزئي ديگر كه در او شك كردند ، و جزئي كه از او غفلت نمودند .
مؤلف : اين روايت اجزاي درهاي جهنم را ميشمارد ، نه خود درها را .
و از ظاهر سياق بر ميآيد كه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) نميخواهد اجزاء را منحصر در آن سه جزء كند .
و در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابوذر روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : براي جهنم دري است كه از آن داخل نميشود مگر كسي كه عهد مرا در باره اهلبيتم بشكند و خيانت نمايد ، و بعد از من خون آنان را بريزد .
باز در همان كتاب است كه احمد و ابن حبان و طبري و ابن مردويه و بيهقي - در كتاب البعث - از عتبة بن عبد الله از رسول خدا(صلياللهعليهوآلهوسلّم) روايت آوردهاند كه فرمود : براي بهشت هشت در و براي جهنم هفت در است ، كه بعضي افضل از بعض ديگر است .
ترجمة الميزان ج : 12ص :260
مؤلف : اين روايات به طوري كه ملاحظه ميفرماييد بيان گذشته ما را تاييد ميكنند .
و در تفسير قمي در ذيل آيه و نزعنا ما في صدورهم من غل از معصوم نقل كرده كه فرمود : غل به معناي عداوت است .
و در تفسير برهان از حافظ ، ابو نعيم از رجال سندش از ابي هريره روايت كرده كه گفت : علي بن ابي طالب (عليهالسلام) از رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) پرسيد يا رسول الله كداميك از ما در دل تو محبوبتريم ؟ من يا فاطمه ؟ فرمود : فاطمه محبوب تر است نزد من از تو ، ولي تو گرانقدرتري از او ، و گويا تو را و او را ميبينم كه كنار حوضم مردم را از آن دور ميكني ، و كنار آن حوض به عدد ستارگان آفتابههائي هست ، و تو و حسن و حسين و حمزه و جعفر در بهشتيد و چون برادراني مقابل هم بر تختها قرار داريد ، و تو و شيعيانت با من هستيد ، آنگاه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) اين آيه را قرائت كردند : اخوانا علي سرر متقابلين و فرمودند : آنچنان در برابر هم هستيد كه به پشت سر يكديگر نمينگريد .
و نيز در همان كتاب است كه ابن مغازلي - در كتاب المناقب خود بدون سند از زيد بن ارقم روايت كرده كه گفت : بر رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) وارد شدم ، فرمود : من ميخواهم ميان شما امت ، عقد اخوت برقرار كنم ، همانطور كه ميان ملائكه برادري برقرار است .
آنگاه به علي فرمود : تو برادر من هستي ، و سپس تلاوت فرمودند : اخوانا علي سرر متقابلين و فرمودند : دوستاني كه دوستيشان براي خداست بعضي به بعضي ديگر نظر ميكنند .
مؤلف : صاحب البرهان اين روايت را از احمد در كتاب مسندش بدون سند از زيد بن ارقم از رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) نيز نقل كرده ، و روايت مفصل است .
در اين دو روايت كه در تفسير علي سرر متقابلين فرموده احدي پشت سر ديگري را نمينگرد و يا دوستان خدايي بعضي به بعضي نظر ميكنند اشاره فرمودهاند به اينكه تقابل در آيه ، كنايه از اين است كه در آنجا ديگر مانند دنيا در پي عيب جويي يكديگر نيستند ، چون غل و كينهها از دلهايشان بيرون رفته است ، و عيب
ترجمة الميزان ج : 12ص :261
جويي بخاطر كينه دروني است ، و اين خود يك معناي لطيفي است .
و استشهاد رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) به آيه از باب تطبيق كلي بر مصداق است ، نه اينكه آيه فقط در باره اهل بيت (عليهمالسلام) نازل شده باشد ، زيرا سياق آيه با اين اختصاص نميسازد .
نظير اين روايت روايتي است كه از علي (عليهالسلام) در تفسير آيه نقل شده كه فرمودهاند : در باره ما اهل بدر نازل شده و در روايت ديگري آمده است كه : در باره ابو بكر و عمر نازل شده .
و در روايت ديگري كه از علي بن الحسين (عليهماالسلام) نقل شده فرمودهاند : در باره ابو بكر و عمر و علي نازل شده .
باز در روايت ديگري آمده كه در حق علي و زبير و طلحه نازل شده .
ونيز در روايت ديگري آمده كه در باره علي و عثمان و طلحه و زبير نازل شده .
و در روايت ديگري است كه ابن عباس گفت : در باره ده نفر نازل شده : ابو بكر ، عمر ، عثمان ، علي ، طلحه ، زبير ، سعد ، سعيد ، عبد الرحمان بن عوف و عبد الله بن مسعود .
و اين روايات به شهادت اختلافي كه در آنها است همه تطبيقاتي است كه راويان حديث ، آيه را با عدهاي تطبيق نمودهاند ، و گر نه خود آيه شريفه و سياق آن با اين معنا كه در باره عده مخصوص نازل شده باشد نميسازد .
و چگونه ميسازد و حال آنكه در مقام بيان قضايي است كه خداي تعالي دربني نوع بشر از اول خلقت تا به امروز اجراء نموده ، ميباشد و در سياق آن داستان دستور يافتن ملائكه به سجده بر آدم و امتناع ابليس از آن ، و رانده شدنش ، و نقل قضاهاي رانده شده بعد از آن قرار گرفته ، و اين مسائل مربوط به خصوص اشخاص نامبرده نيست.