ترجمة الميزان ج : 11ص :156
وَلَمَّا بَلَغَ أَشدَّهُ ءَاتَيْنَهُ حُكْماً وَ عِلْماًوَ كَذَلِك نجْزِي الْمُحْسِنِينَ‏(22) وَ رَوَدَتْهُ الَّتي هُوَ في بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الأَبْوَب وَ قَالَت هَيْت لَكقَالَ مَعَاذَ اللَّهِإِنَّهُ رَبي أَحْسنَ مَثْوَايإِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظلِمُونَ‏(23) وَ لَقَدْ هَمَّت بِهِوَ هَمَّ بهَا لَوْ لا أَن رَّءَا بُرْهَنَ رَبِّهِكذَلِك لِنَصرِف عَنْهُ السوءَ وَ الْفَحْشاءَإِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ‏(24) وَ استَبَقَا الْبَاب وَ قَدَّت قَمِيصهُ مِن دُبُرٍ وَ أَلْفَيَا سيِّدَهَا لَدَا الْبَابِقَالَت مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِك سوءاً إِلا أَن يُسجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ‏(25) قَالَ هِي رَوَدَتْني عَن نَّفْسيوَ شهِدَ شاهِدٌ مِّنْ أَهْلِهَا إِن كانَ قَمِيصهُ قُدَّ مِن قُبُلٍ فَصدَقَت وَ هُوَ مِنَ الْكَذِبِينَ‏(26) وَ إِن كانَ قَمِيصهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ فَكَذَبَت وَ هُوَ مِنَ الصدِقِينَ‏(27) فَلَمَّا رَءَا قَمِيصهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُ مِن كيْدِكُنَّإِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ‏(28) يُوسف أَعْرِض عَنْ هَذَاوَ استَغْفِرِي لِذَنبِكِإِنَّكِ كنتِ مِنَ الخَْاطِئِينَ‏(29) × وَ قَالَ نِسوَةٌ في الْمَدِينَةِ امْرَأَت الْعَزِيزِ تُرَوِدُ فَتَاهَا عَن نَّفْسِهِقَدْ شغَفَهَا حُباًّإِنَّا لَنرَاهَا في ضلَلٍ مُّبِينٍ‏(30) فَلَمَّا سمِعَت بِمَكْرِهِنَّ أَرْسلَت إِلَيهِنَّ وَ أَعْتَدَت لهَُنَّ مُتَّكَئاً وَ ءَاتَت كلَّ وَحِدَةٍ مِّنهُنَّ سِكِّيناً وَ قَالَتِ اخْرُجْ عَلَيهِنَّفَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبرْنَهُ وَ قَطعْنَ أَيْدِيهُنَّ وَ قُلْنَ حَش للَّهِ مَا هَذَا بَشراً إِنْ هَذَا إِلا مَلَكٌ كَرِيمٌ‏(31) قَالَت فَذَلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّني فِيهِوَ لَقَدْ رَوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ فَاستَعْصمَوَ لَئن لَّمْ يَفْعَلْ مَا ءَامُرُهُ لَيُسجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً مِّنَ الصغِرِينَ‏(32) قَالَ رَب السجْنُ أَحَب إِلي مِمَّا يَدْعُونَني إِلَيْهِوَ إِلا تَصرِف عَني كَيْدَهُنَّ أَصب إِلَيهِنَّ وَ أَكُن مِّنَ الجَْهِلِينَ‏(33) فَاستَجَاب لَهُ رَبُّهُ فَصرَف عَنْهُ كَيْدَهُنَّإِنَّهُ هُوَ السمِيعُ الْعَلِيمُ‏(34) ترجمة الميزان ج : 11ص :157 ترجمه آيات و چون به رشد رسيد علم و حكمتي به او داديم و نيكوكاران را چنين پاداش مي‏دهيم ( 22) . و آن زني كه يوسف در خانه ويبود از او تمناي كامجويي كرد و درها را محكم بست و گفت بيا . گفت : پناه به خدا كه او مربي من است و منزلت مرا نيكو داشته است كه ستمگران رستگار نمي‏شوند ( 23) . وي يوسف را قصد كرد يوسف هم اگر برهان پروردگار خويش نديده بود قصد او كرده بود ، چنين شد تا گناه و بدكاري را از او دور كنيم كه وي از بندگان خالص شده ما بود ( 24) . از پي هم به سوي در دويدند و پيراهن يوسف را از عقب بدريد و شوهرش را پشت در يافتند . گفت سزاي كسي كه به خاندان تو قصد بد كند جز اين نيست كه زنداني شود و يا عذابي الم انگيز ببيند ( 25) . يوسف گفت : وي از من كام مي‏خواست . و يكي از كسان زن كه حاضر بود گفت : اگر پيراهن يوسف از جلو دريده شده زن راست مي‏گويد و او دروغگوست ( 26) . و اگر پيراهن وي از عقب دريده شده زن دروغ مي‏گويد و او راستگوست ( 27) . و چون پيراهن او را ديد كه از عقب دريده شده گفت اين از نيرنگ شما زنان است كه نيرنگ شما بزرگ است ( 28) . يوسف ! اين را نديده بگير . و اي زن ! از گناه خود آمرزش بخواه كه تو خطاكار بوده‏اي ( 29) . زناني در شهر گفتند همسر عزيز از غلام خويش كام مي‏خواهد كه فريفته او شده و ماوي را در ضلالتي آشكار مي‏بينيم ( 30 ) . و همين كه از فكر آنان با خبر شد كس نزدشان فرستاد و مجلسي مهيا كرد و براي آنها پشتي‏هاي گران قيمتي فراهم ساخت و به هر يك از آنان كاردي داد و به يوسف گفت بيرون شو بر ايشان . همينكه وي را بديدند حيران او شدند و دستهاي خويش ببريدند و گفتند منزه است خدا كه اين بشر نيست ، اين فرشته‏اي بزرگوار است ( 31) . گفت : اين همانست كه در باره او ملامتم كرديد ، من از او كام خواستم و خويشتن‏داري كرد اگر آنچه بدو فرمان مي‏دهم نكند بطور قطع زنداني و خوار مي‏گردد ( 32) . گفت پروردگارا زندان براي من از گناهي كه مرا بدان مي‏خوانند خوشتر است و اگر نيرنگشان را از من دور نكني متمايل به ايشان مي‏شوم و از جهالت‏پيشه‏گان مي‏گردم ( 33 ) . پروردگارش اجابتش كرد و نيرنگشان را از او دور ساخت كه او شنوا و داناست ( 34) . ترجمة الميزان ج : 11ص :158 بيان آيات اين آيات داستان يوسف را در آن ايامي كه در خانه عزيز بود بيان مي‏كند كه نخست مبتلا به محبت همسر عزيز و مراوده‏اش با وي و دعوتش به سوي خود شد ، و سپس مبتلا شد به عشق زنان شهر نسبت به وي ، و اينكه او را به سوي خود مي‏خواندند ، و اين خود بلاي بزرگي بود كه در خلال آن عفت نفس و طهارت دامن او معلوم گشت و عفتش مورد تعجب همه واقع شد ، و از اين عجيب‏تر عشق و محبتي بود كه او نسبت به پروردگارش مي‏ورزيد . و لما بلغ اشده آتيناه حكما و علما و كذلك نجزي المحسنين بلوغ اشد به معناي سنيني از عمر انسان است كه در آن سنين قواي بدني رفته رفته بيشتر مي‏شود و به تدريج آثار كودكي زايل مي‏گردد ، و اين از سال هيجدهم تا سن كهولت و پيري است كه در آن موقع ديگر عقل آدمي پخته و كامل است . و ظاهرا منظور از آن رسيدن به ابتداي سن جواني است ، نه اواسط و يا اواخر آن كه از حدود چهل سالگي به بعد است ، به دليل آيه‏اي كه در باره موسي (عليه‏السلام‏) فرموده : و لما بلغ اشده و استوي آتيناه حكما و علما زيرا در اين آيه كلمه استوي را آورد تا برساند موسي به حد وسط اشد رسيده بود كه ما مبعوثش كرديم . و در آيه حتي اذا بلغ اشده و بلغ اربعين سنة قال رب اوزعني ان اشكر نعمتك چون مي‏خواسته برساند در اواخر بلوغ اشد خود چنين و چنان گفت كلمه چهل سالگي را هم اضافه كرده ، و اگر بلوغ اشد به معناي چهل سالگي باشد ديگر حاجت به ذكر بلغ و تكرار آن نبود بلكه مي‏فرمود : حتي اذا بلغ اشده اربعين سنة . پسديگر مجالي براي گفته بعضي از مفسرين نيست كه گفته‏اند : منظور از بلوغ اشد رسيدن به سي و يا سي و سه سالگي است . و همچنين آن مفسر ديگر كه گفته : منظور از آن رسيدن به چهل است . علاوه بر اين ، خنده‏آور است كه همسر عزيز در ايام جواني يوسف عشقي به وي نورزد تا اينكه به چهل سالگي برسد آن وقت عاشقش شود ، و او را به طرف خودش بخواند . ترجمة الميزان ج : 11ص :159 و اينكه فرمود : آتيناه حكما ، بطوري كه از كتب لغت برمي‏آيد به معناي قول فصل و حق مطلب در هر امري است و نيز به معناي از اله شبهه و ترديد است از اموري كه قابل اختلاف باشد . لازمه اين معنا اين است كه در تمامي معارف انساني - چه راجع به مبدأ باشد ، چه به معاد ، چه اخلاق و چه شرايع و آداب مربوطه به مجتمع بشري - بايستي دارنده حكم داراي رأيي صائب و قطعي باشد . و از اينكه به رفيق زندانيش گفت : ان الحكم الا لله و بعدش گفت : قضي الامر الذي فيه تستفتيان فهميده مي‏شود كه اين حكمي كه خدا به وي داده بوده همان حكم الله بوده ، و خلاصه حكم يوسف حكم الله است ، و اين همان حكمي است كه ابراهيم از پروردگار خود مسالت مي‏كرد و مي‏گفت : رب هب لي حكما و الحقني بالصالحين . و اينكه دنبال حكم فرمود : و علما چون علمي است كه خدا به او داده ، قطعا ديگر با جهل آميخته نيست . حال چگونه علمي است و چه مقدار است كاري نداريم ، هر چه باشد خالص علم است و ديگر آميخته با هواي نفس و وسوسه‏هاي شيطاني نيست ، زيرا ديگر معقول نيست كه مشوب با جهل و يا هوا و هوس باشد ، چون به خدا نسبتش داده و دهنده آن علم و آن حكم را خدا دانسته ، و خدا هم خود را چنين معرفي كرده : و الله غالب علي امره و نيز فرموده : ان الله بالغ امره پس مي‏فهميم آن حكمي را كه خدا بدهد ديگر آميخته با تزلزل و ترديد و شك نيست ، وچيزي را كه او به عنوان علم بدهد جهل نخواهد بود . از سوي ديگر اين معنا را مي‏دانيم كه اين موهبت‏هاي الهي كه احيانا به بعضي‏ها داده مي‏شود بطور گزاف و لغو و عبث نيست ، بلكه نفوسي كه اين علم و حكم به آنها داده مي‏شود با ساير نفوس تفاوت بسيار دارند . نفوس ديگر خطا كردار و تاريك و جاهلند ولي اين نفوس چنين نيستند ، و لذا خداي تعالي مي‏فرمايد : و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه و الذي خبث لا يخرج الا نكدا . ترجمة الميزان ج : 11ص :160 جمله و كذلك نجزي المحسنين هم اشاره به همين معنا است ، چون دلالت مي‏كند بر اينكه اين حكم و اين علم كه به يوسف داده شد موهبتي ابتدايي نبود ، بلكه به عنوان پاداش به وي داده شد ، چه او از نيكوكاران بود . و بعيد نيست كه از جمله مذكور نيز استفاده كرد كه خداوند از اين علم و حكم به همه نيكوكاران مي‏دهد ، البته هر كسي به قدر نيكوكاريش ، و چگونه چنين نباشد با اينكه آيه يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و آمنوا برسوله يؤتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نورا تمشون به و نيز آيه ا و من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشي به في الناس به اين معنا تصريح دارد . نكته‏اي كه باقي مانده اين است كه : علم مورد گفتگو شامل آن پيش‏بيني‏هايي كه آنها را از تاويل احاديث خوانده بوديم مي‏شود ، براي اينكه آيه حكما و علما واقع شده ميان آيات سابق كه مي‏فرمود : و لنعلمه من تاويل الاحاديث و بين آن آيه‏اي كه كلام يوسف به رفيق زندانيش را در زندان حكايت مي‏كند كه گفت : ذلكما مما علمني ربي - دقت بفرماييد . و راودته التي هو في بيتها عن نفسه و غلقت الابواب و قالت هيت لك قال معاذ الله انه ربي احسن مثواي انه لا يفلح الظالمون در مفردات گفته : كلمه رود به معناي تردد و آمد و شد كردن به آرامي است به خاطر يافتن چيزي ، و كلمه رائد هم كه به معناي طالب و جستجوگر علف‏زار است از همان ماده است اراده از ماده راد ، يرود كه به معناي سعي در طلب چيزي است ، انتقال يافته و به معناي خواستن شده . آنگاه مي‏گويد : مراوده به معناي اينست كه كسي در اراده با تو نزاع كند يعني تو چيزي را بخواهي و او چيز ديگري را ، و يا تو در طلب چيزي سعي و كوشش كني و او در طلب چيز ديگري . و اگر گفته شود : راودت فلانا عن كذا همچنانكه خداي تعالي فرموده : هي راودتني عن نفسي و نيز فرموده : تراود فتيها عن نفسه معنايش اين است كه فلاني ترجمة الميزان ج : 11ص :161 فلان شخص را از رأيش برگردانيد و در دومي او مراوده كرد با من و در سومي او با غلامش مراوده مي‏كند يعني او را از رأيش برمي‏گرداند . و در دو جمله و لقد راودته عن نفسه و جمله سنراود عنه اباه نيز به اين معنا است . و در مجمع البيان گفته : مراوده به معناي مطالبه چيزي است به رفق و مدارا و نرمي تا كاري كه در نظر است به آن چيز انجام يابد ، و از همين باب است كه به ميله سرمه مي‏گويند مرود زيرا با آن سرمه مي‏كشند ، ولي در مطالبه قرض نمي‏گويند راوده . و اصل اين كلمه از ماده راد ، يرود به معناي طلب چراگاه است ، و در مثل آمده كه : الرائد لا يكذب اهله كسي كه در جستجوي چراگاه است به اهل خود دروغ نمي‏گويد . و غلقت از تغليق است كه به معناي بستن درب است آنچنانكه ديگر نتوان باز كرد ، زيرا ثلاثي مجرد آن به معناي صرف بستن است ، و تشديد باب تفعيل مبالغه در بستن است كه يا كثرت آن را مي‏رساند ، و يا محكمي را . كلمه هيت لك اسم فعل و به معناي بيا است . و معاذ الله به معناي پناه مي‏برم به خدا مي‏باشد ، بنا بر اين ، كلمه مذكور مفعول مطلق اعوذ بالله است كه قائم مقام فعل است . اين آيه شريفه در عين كوتاهي و اختصار ، اجمال داستان مراوده را در خود گنجانده ، و اگر در قيودي كه در آن بكار رفته و در سياقي كه آيه در آن قرار گرفته و در ساير گوشه‏هاي اين داستان كه در اين سوره آمده دقت شود تفصيل مراوده نيز استفاده مي‏شود . يوسف اينك يوسف كودكي است كه دست تقدير كارش را به خانه عزيز مصر كشانده و اين خانواده به اين طفل صغير جز به اين مقدار آشنائي ندارند كه برده‏اي است از خارج مصر ، و شايد تاكنون هم اسم او را نپرسيده باشند ، و اگر هم پرسيده باشند يا خودش گفته است ( اسمم يوسف است ) و يا ديگران . و از لهجه‏اش اين معنا نيز به دست آمده كه اصلا عبراني است ، ولي اهل كجاست و از چه دودماني است معلوم نشده . چون معمول و معهود نبوده كه بردگان ، خانه و دودماني معلوم داشته باشند ، يوسف هم ترجمة الميزان ج : 11ص :162 كه خودش حرفي نمي‏زند ، البته حرف بسيار دارد ، ولي تنها در درون دلش خلجان مي‏كند . آري او از نسب خود حرفي نزد مگر پس از چند سال كه به زندان افتاده بود ، و در آنجا به دو رفيق زندانيش گفت : و اتبعت ملة ابائي ابراهيم و اسحق و يعقوب . و نيز تاكنون از معتقدات خود كه همان توحيد در عبادت است در ميان مردم مصر كه بت مي‏پرستند چيزي نگفته ، مگر آن موقعي كه همسر عزيز گرفتارش كرده بود كه در پاسخ خواهش نامشروعش گفت : معاذ الله انه ربي ... آري ، او در اين روزها ملازم سكوت است ، اما دلش پر است از لطائفي كه از صنع خدا مشاهده مي‏كند ، او همواره به ياد حقيقت توحيد و حقيقت معناي عبوديتي است كه پدرش با او در ميان مي‏گذاشت و هم به ياد آن رؤيايي است كه او را بشارت به اين مي‏داد كه خدا به زودي وي را براي خود خالص گردانيده به پدران بزرگوارش ابراهيم و اسحاق و يعقوب ملحق مي‏سازد . و نيز به ياد آن رفتاري است كه برادران با وي كردند ، و نيز آن وعده‏اي كه خداي تعالي در قعر چاه ، آنجا كه همه اميدهايش قطع شده بود به وي داده بود ، كه در چنين لحظاتي او را بشارت داد كه اندوه به خود راه ندهد ، زيرا او در تحت ولايت الهي و تربيت ربوبي قرار گرفته ، و آنچه برايش پيش مي‏آيد از قبل طراحي شده ، و به زودي برادران را به كاري كه كرده‏اند خبر خواهد داد ، و ايشان خود نمي‏دانند كه چه مي‏كنند . اين خاطرات دل يوسف را به خود مشغول داشته و مستغرق در الطاف نهاني پروردگار كرده بود ، او خود را در تحت ولايت الهي مي‏ديد ، و ايمان داشت كه رفتارهاي جميله خدا جز به خير او تمام نمي‏شود ، و در آينده جز با خير و جميل مواجه نمي‏گردد . آري ، اين خاطرات شيرين كافي بود كه تمامي مصائب و ناملايمات را براي او آسان و گوارا كند : محنت‏ها و بلاهاي پي در پي را با آغوش باز پذيرا باشد . در برابر آنها با همه تلخي و مرارتش صبر نمايد ، به جزع و فزع در نيايد و هراسان نشده راه را گم نكند . يوسف در آن روزي كه خود را به برادران معرفي كرد به اين حقايق اشاره نموده ، فرمود : انه من يتق و يصبر فان الله لا يضيع اجر المحسنين . دل يوسف لا يزال و دم به دم مجذوب رفتار جميل پروردگارش مي‏شد و قلبش در اشاراتلطيفي كه از آن ناحيه مي‏شد مستغرق مي‏گرديد ، و روز به روز بر علاقه و محبتش نسبت به آنچه مي‏ديد و آن شواهدي كه از ولايت الهي مشاهده مي‏كرد زيادتر مي‏شد ، و بيشتر از پيش ترجمة الميزان ج : 11ص :163 مشاهده مي‏كرد كه چگونه پروردگارش بر هر نفسي و عمل هر نفسي قائم و شهيد است ، تا آنكه يكباره محبت الهي دلش را مسخر نموده و واله و شيداي عشق الهي گرديد او ديگر به جز پروردگارش همي ندارد ، و ديگر چيزي او را از ياد پروردگارش حتي براي يك چشم بر هم زدن بازنمي‏دارد . اين حقيقت براي كسي كه در آياتي كه راجع به گفتگوهاي حضرت يوسف است ، دقت و تدبر كند بسيار روشن جلوه مي‏كند . آري ، كسي كه در امثال : معاذ الله انه ربي و ما كان لنا ان نشرك بالله من شي‏ء و ان الحكم الا لله و انت وليي في الدنيا و الآخرة و امثال آن كه همه حكايت گفتگوهاي يوسف است كاملا دقت نمايد ، همه آن احساساتي كه گفتيم براي يوسف دست داده بود ، برايش روشن مي‏شود ، و به زودي بيان بيشتري در اين باره خواهد آمد - ان شاء الله تعالي . آري ، اين بود احساسات يوسف كه او را به صورت شبحي درآورده بود كه در وادي آن ، غير از محبت الهي چيزي وجود نداشت ، محبتي كه انيس دل او گشته بود و او را از هر چيز ديگري بي خبر ساخته و به صورتي درآورده بود كه معنايش همان خلوص براي خداست و ديگر غير خدا كسي از او سهمي نداشت . عزيز مصر در آن روزهاي اول كه يوسف به خانه‏اش درآمده بود به جز اين ، كه او پسر بچه‏اي است صغير از نژاد عبريان و مملوك او ، شناخت ديگري نداشت . چيزي كه هست ، از اينكه به همسرش سفارش كرد كه او را گرامي بدار تا شايد به درد ما بخورد ، و يا او را پسر خود بخوانيم برمي‏آيد كه او در وجود يوسف وقار و مكانتي احساس مي‏كرده و عظمت و كبريائي نفساني او را از راه زيركي دريافته بود و همين احساس او را به طمع انداخت كه شايد از او منتفع گشته يا به عنوان فرزندي خود اختصاصش دهد ، به اضافه آن حسن و جمال عجيبي كه در او مي‏ديده است . همسر عزيز همسر عزيز كه خود عزيزه مصر بود ، از طرف عزيز مامور مي‏شود كه يوسف را احترام كند و به او مي‏گويد كه وي در اين كودك آمال و آرزوها دارد . او هم از اكرام و پذيرائي يوسف آني دريغ نمي‏ورزيد ، و در رسيدگي و احترام به او اهتمامي به خرج مي‏داد كه هيچ شباهت به اهتمامي كه در باره يك برده زرخريد مي‏ورزند نداشت ، بلكه شباهت به پذيرائي و عزتي داشت كه نسبت به گوهري كريم و گرانبها و يا پاره جگري محبوب معمول مي‏داشتند . همسر ترجمة الميزان ج : 11ص :164 عزيز علاوه بر سفارش شوهر ، خودش اين كودك را به خاطر جمال بي‏نظير و كمال بي بديلش دوست مي‏داشت و هر روزي كه از عمر يوسف در خانه وي مي‏گذشت محبت او زيادتر مي‏شد ، تا آنكه يوسف به حد بلوغ رسيد و آثار كودكيش زائل و آثار مرديش ظاهر شد ، در اين وقت بود كه ديگر همسر عزيز نمي‏توانست از عشق او خودداري كند و كنترل قلب خود را در دست بگيرد . او با آنهمه عزت و شوكت سلطنت كه داشت خود را در برابر عشقش بي‏اختيار مي‏ديد ، عشقي كه سر و ضمير او را در دست گرفته و تمامي قلب او را مالك شده بود . يوسف هم يك معشوق رهگذر و دور دستي نبود كه دسترسي به وي براي عاشقش زحمت و رسوائي بار بياورد ، بلكه دائما با او عشرت داشت و حتي يك لحظه هم از خانه بيرون نمي‏رفت ، او غير از اين خانه جايي نداشت برود . از طرفي همسر عزيز خود را عزيزه اين كشور مي‏داند ، او چنين مي‏پندارد كه يوسف ياراي سرپيچي از فرمانش را ندارد ، آخر مگر جز اين است كه او مالك و صاحب يوسف و يوسف برده زرخريد اوست ؟ او چطور مي‏تواند از خواسته مالكش سر برتابد ، و جز اطاعت او چه چاره‏اي دارد ؟ ! علاوه ، خاندانهاي سلطنتي براي رسيدن به مقاصدي كه دارند دست و بالشان بازتر از ديگران است ، حيله‏ها و نقشه‏ها در اختيارشان هست ، چون هر وسيله و ابزاري كه تصور شود هر چند باارزش و ناياب باشد براي آنان فراهم است . از سوي ديگر خود اين بانو هم از زيبا رويان مصر است ، و قهرا همينطور بوده ، چون زنان چركين و بد تركيب به درون دربار بزرگان راه ندارند و جز ستارگان خوش الحان و زيبا رويان جوان بدانجا راه نمي‏يابند . و نظر به اينكه همه اين عوامل در عزيزه مصر جمع بوده عادتا مي‏بايستي محبتش به يوسف خيلي شديد باشد بلكه همه آتش‏ها در دل او شعله‏ور شده باشد ، و در عشق يوسف مستغرق و واله گشته از خواب و خوراك و هر چيز ديگري افتاده باشد . آري ، يوسف دل او را از هر طرف احاطه كرده بود ، هر وقت حرف مي‏زد اول سخنش يوسف بود ، و اگر سكوت مي‏كرد سراسر وجودش يوسف بود ، او جز يوسف همي و آرزويي ديگر نداشت همه آرزوهايش در يوسف جمع شده بود : قد شغفها حبا به راستي جمال يوسفي كه دل هر بيننده را مسخر مي‏ساخت چه بر سر او آورد كه صبح و شام تماشاگر و عاشق و شيدايش بود و هر چه بيشتر نظاره‏اش مي‏كرد تشنه‏تر مي‏شد . يوسف و همسر عزيز روز به روز عزيزه مصر ، خود را به وصال يوسف وعده مي‏داد و آرزويش تيزتر مي‏گشت ترجمة الميزان ج : 11ص :165 و به منظور ظفر يافتن به آنچه مي‏خواست بيشتر با وي مهرباني مي‏كرد ، و بيشتر ، آن كرشمه‏هايي را كه اسلحه هر زيبارويي است به كار مي‏بست ، و بيشتر به غنج و آرايش خود مي‏پرداخت ، باشد كه بتواند دل او را صيد كند ، همچنانكه او با حسن خود دل وي را به دام افكنده بود و شايد صبر و سكوتي را كه از يوسف مشاهده مي‏كرد دليل بر رضاي او مي‏پنداشته و در كار خود جسورتر و غره‏تر مي‏شد . تا سرانجامطاقتش سرآمد ، و جانش به لب رسيد ، و از تمامي وسائلي كه داشت نااميد گشت ، زيرا كمترين اشاره‏اي از او نديد ، ناگزير با او در اتاق شخصيش خلوت كرد ، اما خلوتي كه با نقشه قبلي انجام شده بود . آري ، او را به خلوتي برد و همه درها را بست و در آنجا غير او و يوسف كس ديگري نبود ، عزيزه خيلي اطمينان داشت كه يوسف به خواسته‏اش گردن مي‏نهد ، چون تاكنون از او تمردي نديده بود ، اوضاع و احوالي را هم كه طراحي كرده بود همه به موفقيتش گواهي مي‏دادند . اينك نوجواني واله و شيداي در محبت ، و زن جواني سوخته و بي‏طاقت شده از عشق آن جوان ، در يكجا جمعند ، در جايي كه غير آن دو كسي نيست ، يك طرف عزيزه مصر است كه عشق به يوسف رگ قلبش را به پاره شدن تهديد مي‏كند ، و هم اكنون مي‏خواهد او را از خود او منصرف و به سوي خودش متوجه سازد ، و به همين منظور درها را بسته و به عزت و سلطنتي كه دارد اعتماد نموده ، با لحني آمرانه هيت لك او را به سوي خود مي‏خواند تا قاهريت و بزرگي خود را نسبت به او حفظ نموده به انجام فرمانش مجبور سازد . يك طرف ديگر اين خلوتگاه ، يوسف ايستاده كه محبت به پروردگارش او را مستغرق در خود ساخته و دلش را صاف و خالص نموده ، بطوري كه در آن ، جايي براي هيچ چيز جز محبوبش باقي نگذارده . آري ، او هم اكنون با همه اين شرايط با خداي خود در خلوت است ، و غرق در مشاهده جمال و جلال خداست ، تمامي اسباب ظاهري - كه به ظاهر سببند - از نظر او افتاده و بر خلاف آنچه عزيزه مصر فكر مي‏كند كمترين توجه و خضوع و اعتماد به آن اسباب ندارد . اما عزيزه با همه اطميناني كه به خود داشت و با اينكه هيچ انتظاري نداشت ، در پاسخ خود جمله‏اي را از يوسف دريافت كرد كه يكباره او را در عشقش شكست داد . يوسف در جوابش تهديد نكرد و نگفت من از عزيز مي‏ترسم ، و يا بهعزيز خيانت روا نمي‏دارم ، و يا من از خاندان نبوت و طهارتم ، و يا عفت و عصمت من ، مانع از فحشاي من است . نگفت من از عذاب خدا مي‏ترسم و يا ثواب خدا را اميد مي‏دارم . و اگر قلب او به سببي ترجمة الميزان ج : 11ص :166 از اسباب ظاهري بستگي و اعتماد داشت طبعا در چنين موقعيت خطرناكي از آن اسم مي‏برد ، ولي مي‏بينيم كه به غير از معاذ الله چيز ديگري نگفت ، و به غير از عروة الوثقاي توحيد به چيز ديگري تمسك نجست . پس معلوم مي‏شود در دل او جز پروردگارش احدي نبوده و ديدگانش جز به سوي او نمي‏نگريسته . و اينهمان توحيد خالصي است كه محبت الهي وي را بدان راهنمايي نموده ، و ياد تمامي اسباب و حتي ياد خودش را هم از دلش بيرون افكنده ، زيرا اگر انيت خود را فراموش نكرده بود مي‏گفت : من از تو پناه مي‏برم به خدا و يا عبارت ديگري نظير آن ، بلكه گفت : معاذ الله . و چقدر فرق است بين اين گفتار و گفتار مريم كه وقتي روح در برابرش به صورت بشري ايستاد و مجسم شد گفت : اني اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا . خواهي گفت : اگر ياد خود را هم فراموش كرده بود چرا بعد از معاذ الله گفت : انه ربي احسن مثواي انه لا يفلح الظالمون و از خودش سخن گفت ؟ در جواب مي‏گوييم : پاسخ يوسف همان كلمه معاذ الله بود و اما اين كلام كه بعد آورد بدين منظور بود كه توحيدي را كه معاذ الله افاده كرد توضيح دهد و روشنش سازد ، او خواست بگويد : اينكه مي‏بينيم تو در پذيرائي من نهايت درجه سعي را داري با اينكه به ظاهر سفارش عزيز بود كه گفت : اكرمي مثويه و ليكن من آن را كار خداي خود و يكي از احسانهاي او مي‏دانم . پس در حقيقت پروردگار من است كه از من به احترام پذيرايي مي‏كند ، هر چند به تو نسبت داده مي‏شود ، و چون چنين است واجب است كه من به او پناهنده شوم ، و به همو پناهنده مي‏شوم ، چون اجابت خواسته تو و ارتكاب اين معصيت ظلم است و ظالمان رستگار نمي‏شوند ، پس هيچ راهي براي ارتكاب چنين گناهي نيست . يوسف (عليه‏السلام‏) در جمله انه ربي احسن مثواي چند نكته را افاده كرد : اول اينكه او داراي توحيد است و به كيش بت‏پرستي اعتقاد ندارد ، و از آنان كه به جاي خدا ارباب ديگري اتخاذ مي‏كنند و تدبير عالم را به آنها نسبت مي‏دهند نيست ، بلكه معتقد است كه جز خداي تعالي رب ديگري وجود ندارد . دوم اينكه او از آنانكه به زبان خدا را يكتا دانسته و ليكن عملا به او شرك مي‏ورزند نيست و اسباب ظاهريرا مستقل در تاثير نمي‏داند ، بلكه معتقد است هر سببي در تاثير خود ترجمة الميزان ج : 11ص :167 محتاج به اذن خداست ، و هر اثر جميلي كه براي هر سببي از اسباب باشد در حقيقت فعل خداي سبحان است ، او همسر عزيز را در اينكه از وي به بهترين وجهي پذيرايي كرده مستقل نمي‏داند ، پس عزيز و همسرش به عنوان رب كه متولي امور وي شده باشند نيستند ، بلكه خداي سبحان است كه اين دو را وادار ساخته تا او را گرامي بدارند ، پس خداي سبحان او را گرامي داشته ، و اوست كه متولي امور است ، و او در شدايد بايد به خدا پناهنده گردد . سوم اينكه اگر در آنچه همسر عزيز بدان دعوتش ميكند پناه به خدا مي‏برد براي اين است كه اين عمل ظلم است و ظالمان رستگار نمي‏شوند ، و به سوي سعادت خويش هدايت نگشته در برابر پروردگارشان ايمن نمي‏گردند همچنانكه قرآن از جد يوسف ، حضرت ابراهيم حكايت كرده كه گفت : الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الامن و هم مهتدون . چهارم اينكه او مربوب يعني مملوك و در تحت تربيت رب خويش ، خداي سبحان است ، و خود مالك چيزي از نفع و ضرر خويش نيست مگر آنچه را كه خدا براي او خواسته باشد ، و يا خدا دوست داشته باشد كه او انجامش دهد ، و به همين جهت در پاسخ پيشنهاد او با لفظ صريح خواسته او را رد نكرد ، و با گفتن معاذ الله بطور كنايه جواب داد . نگفت : من چنين كاري نمي‏كنم ، و يا چنين گناهي مرتكب نمي‏شوم ، و يا به خدا پناه مي‏برم از شر تو و يا امثال آن ، چون اگر چنين مي‏گفت براي خود حول و قوه‏اي اثبات كرده بود كه خود بوي شرك و جهالت را دارد ، تنها در جمله انه ربي احسن مثواي از خود يادي كرد ، و اين عيب نداشت ، زيرا در مقام اثبات مربوبيت خود و تاكيد ذلت و حاجت خود بود . و عينا به همين علت به جاي اكرام كلمه احسان را به كار برد ، با اينكه عزيز گفته بود : اكرمي مثويه او گفت : انه احسن مثواي چون در اكرام ، معناي احترام و شخصيت و عظمت نهفته است . و كوتاه سخن ، هر چند واقعه يوسف و همسر عزيز يك اتفاق خارجي بوده كه ميان آن دو واقع شده ، ولي در حقيقت كشمكشي است كه ميان حب و هيمان الهي و ميان عشق و دلدادگي حيواني اتفاق افتاده ، و اين دو نوع عشق بر سر يوسف با هم مشاجره كرده‏اند ، هر يك از اين دو طرف سعي مي‏كرده يوسف را به سوي خود بكشاند و چون كلمة الله عليا و فوق ترجمة الميزان ج : 11ص :168 هر كلمه‏اي است لا جرم برد با او شده و يوسفسرانجام دستخوش جذبه‏اي آسماني و الهي گشته ، محبت الهي از او دفاع كرده است : و الله غالب علي امره . پس جمله و راودته التي هو في بيتها عن نفسه دلالت مي‏كند بر اصل مراوده ، و آوردن وصف في بيتها براي دلالت بر اين معنا است كه همه اوضاع و احوال عليه يوسف و به نفع همسر عزيز جريان داشته و كار بر يوسف بسيار شديد بوده ، و همچنين جمله و غلقت الابواب ، چون اين تعبير ( باب تفعيل ) مبالغه را مي‏رساند . و مخصوصا با اينكه مفعول آن را ( الابواب ) با الف و لام و جمع آورده و جمع داراي الف و لام خود استغراق را مي‏رساند ، و نيز تعبير به هيت لك كه امري است كه معمولا از سؤالي بعيد به منظور اعمال مولويت و آقايي صادر مي‏شود ، و به اين نيز اشاره دارد كه همسر عزيز كار را از ناحيه خود تمام مي‏دانسته و جز اقبال و پذيرفتن يوسف انتظار ديگري نداشته ، و نيز به نظر او علل و اسباب از ناحيه يوسف هم تمام بوده . چيزي كه هست خداي تعالي نزديك‏تر از يوسف است به خود او و همچنين از عزيزه ، همسر عزيز ، و لله العزة جميعا . و اينكه فرموده : قال معاذ الله انه ربي احسن مثواي ... جوابيست كه يوسف به عزيزه مصر داد ، و در مقابل درخواست او پناه به خدا برد و گفت : پناه مي‏برم به خدا پناه بردني از آنچه تو مرا بدان دعوت مي‏كني ، زيرا او پروردگار من است ، متولي امور من است ، او چنين منزل و ماوايي روزيم كرد ، و مرا خوشبخت و رستگار ساخته ، و اگر من هم از اينگونه ظلم‏ها مرتكب شده بودم از تحت ولايت او بيرون شده ، از رستگاري دور مي‏شدم . يوسف در اين گفتار خود ادب عبوديت را به تمام معنا رعايت نموده ، و همانطور كه قبلا هم اشاره كرديم اول اسم جلاله را آورد و پس از آن صفت ربوبيت را ، تا دلالت كند بر اينكه او عبدي است كه عبادت نمي‏كند مگر يك رب را و اين يكتاپرستي آئين پدرانش ابراهيم ، اسحاق و يعقوب بوده . عده‏اي از مفسرين اين احتمال را هم داده‏اند كه ضمير در جمله انه ربي احسن مثواي به شان برگشته و چنين معنا دهد : رب و مولاي من كه عزيز باشد منزل و ماوايم را نيكو كرد و به تو سفارش كرد كه او را گرامي بدار و من اگر الآن آنچه تو مي‏خواهي اجابت كنم به او خيانت كرده‏ام ، و هرگز نخواهم كرد . ترجمة الميزان ج : 11ص :169 نظير اين وجه قول بعضي از مفسرين است كه گفته‏اند ضمير به عزيز برمي‏گردد ، و همان ضمير اسم آن ، و خبرش ربي ، و جمله احسن مثواي خبر بعد از خبر است . ليكن اين حرف صحيح نيست ، زيرا اگر اينطور بود جا داشت بفرمايد : انه لا يفلح الخائنون همچنانكه موقعي كه در زندان بود به فرستاده عزيز همين را گفت كه ذلك ليعلم اني لم اخنه بالغيب و ان الله لا يهدي كيد الخائنين و نفرمود اني لم اظلمه بالغيب . علاوه ، يوسف هرگز عزيز را رب خود نمي‏دانست ، زيرا او خود را آزاد و غير مملوك مي‏دانست ، هر چند مردم بر حسب ظاهر او را برده تصور مي‏كردند ، به شهادت اينكه در زندان به آن برده‏اي كه رفيقش بود گفت : اذكرني عند ربك و به فرستاده پادشاه گفت : ارجع الي ربك ... و هيچ جا تعبير نكرد به ربي با اينكه عادة وقتي اسم پادشاهان را مي‏برند همينگونه تعبير دارند ( مثلا مي‏گويند قبله‏گاهم ، ولي نعمتم و امثال آن ) و نيز به فرستاده پادشاه گفت : اساله ما بال النسوة اللاتي قطعن ايديهن ان ربي بكيدهن عليم كه در اينجا خداي سبحان را رب خود دانسته ، در قبال اينكه پادشاه را رب فرستاده او شمرد . باز مؤيد گفته ما آيه بعدي است كه مي‏فرمايد : لو لا ان را برهان ربه . و لقد همت به و هم بها لو لا ان را برهان ربه كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصين دقت كامل در پيرامون داستان يوسف و دقت نظر در اسباب و جهات و شرايطي كه گرداگرد اين داستان را فرا گرفته است ، و هر يك در آن تاثير و دخالت داشته ، اين معنا را به دست مي‏دهد كه نجات يوسف از چنگ همسر عزيز جز بطور خارق العاده صورت نگرفته ، بگونه‏اي كه شباهتش به رؤيا بيشتر بوده تا به يك واقعه خارجي ، زيرا يوسف در آن روز مردي در عنفوان جواني و در بحبوحه غرور بوده ، و معمولا در اين سنين غريزه جنسي و شهوت و شبق به نهايت درجه جوش و خروش مي‏رسد ، از سوي ديگر جواني زيبا و در زيبايي بديع بوده بطوري كه عقل و دل هر بيننده را مدهوش مي‏كرده ، و عادة جمال و ملاحت ، صاحبش را به سوي هوي و هوس سوق مي‏دهد . از سوي ديگر يوسف (عليه‏السلام‏) در دربار سلطنتي عزيز غرق در ناز ترجمة الميزان ج : 11ص :170 و نعمت ، و داراي موقعيتي حساس بود ، و اين نيز يكي از اسبابي است كه هر كسي را به هوسراني و عيش و نوش وامي‏دارد . از سوي چهارم ملكه مصر هم در محيط خود جواني رعنا و داراي جمالي فوق العاده بود ، چون عادة حرم سلاطين و بزرگان هر محيطي نخبه زيبايان آن محيطند . و علاوه بر اين ، بطور مسلم وسائل آرايشي در اختيار داشته كه هر بيننده را خيره مي‏ساخته ، و چنين بانويي عاشق و واله و شيداي چنين جواني شده . آري ، كسي به يوسف دل بسته كه صدها خرمن دل در دام زيبايي او است ، از اين هم كه بگذريم سوابق بسياري از محبت و احترام و پذيرايي نسبت به يوسف دارد ، و اين سوابق كافي است كه وي را در برابر خواهشش خاضع كند . از سوي ديگر وقتي چنين ماهپاره‏اي خودش پيشنهاد كند ، بلكه متعرض انسان شود خويشتن‏داري در آن موقع بسيار دشوارتر است . و او مدتها است كه متعرض يوسف شده و نهايت درجه قدرت خود را در ربودن دل وي بكار برده ، صدها رقم غنج و دلال كرده ، بلكه اصرار ورزيده ، التماس كرده ، او را به سوي خود كشيده ، پيراهنش را پاره كرده و با اين همه كشش صبر كردن از طاقت بشر بيرون است . از سوي ديگر از ناحيه عزيز هم هيچ مانعي متصور نبوده ، زيرا عزيز هيچگاه از دستورات همسرش سر نتابيده ، و بر خلاف سليقه و رأي او كاري نكرده و اصلا يوسف را به او اختصاص داده و او را به تربيتش گماشته ، و اينك هر دو در يك قصر زيبا از كاخهاي سلطنتي و داراي مناظر و چشم افكنهايي خرم بسر مي‏برند كه خود يك داعي قوي است كه ساكنان را بر عيش و شهوت وابدارد . در اين قصر خلوت اتاقهايي تو در تو قرار دارد و داستان تعرض عزيزه به يوسف در اتاقي اتفاق افتاده كه تا فضاي آزاد درهاي متعددي حائل است كه همه با طرح قبلي محكم بسته شده و پرده‏ها از هر سو افتاده ، و حتي كوچكترين روزنه هم به بيرون نمانده ، و ديگر هيچ احتمال خطري در ميان نيست . از سوي ديگر دست رد به سينه چنين بانويي زدن نيز خالي از اشكال نيست ، چون او جاي عذر باقي نگذاشته ، آنچه وسائل پرده‏پوشي تصور شود به كار برده . علاوه بر اين ، مخالطت يوسف با او براي يكبار نيست ، بلكه مخالطت امروزش كليد يك زندگي گواراي طولاني است . او مي‏توانست با برقراري رابطه و معاشقه با عزيزه به بسياري از آرزوهاي زندگي از قبيل سلطنت ، عزت و ثروت برسد . پس همه اينهايي كه گفته شد اموري تكان دهنده بودند كه هر يك به تنهايي كوه را از جاي مي‏كند و سنگ سخت را آب مي‏كند و هيچ مانعي هم تصور نمي‏رفت كه در بين باشد كه بتواند در چنين شرايطي جلوگير شود . ترجمة الميزان ج : 11ص :171 چون چند ملاحظه ممكن بود كه در كار بيايد و جلوگير شود : اول ترس از اينكه قضيه فاش شود و در دهنها بيفتد . دوم اينكه به حيثيت خانوادگي يوسف بربخورد . سوم اينكه اين عمل خيانتي نسبت به عزيز بود . اما مساله فاش شدن قضيه كه ما در سابق روشن كرديم كه يوسف كاملا از اين جهت ايمن بوده ، و به فرضي كه گوشه‏اي از آن هم از پرده بيرون مي‏افتاد براي يك پادشاه ، تفسير و تاويل كردن آن آسان بود ، همچنانكه بعد از فاش شدن مراوده همسرش با يوسف همين تاويل را كرد و آب هم از آب تكان نخورد . آري ، همسرش آنچنان در او نفوذ داشت كه خيلي زود راضيش نمود و به كمترين مؤاخذه‏اي برنخورد ، بلكه با وارونه كردن حقيقت مؤاخذه را متوجه يوسف نمود و به زندانش انداخت . و اما مساله حيثيت خانوادگي يوسف آنهم مانع نبود ، زيرا اگر مساله حيثيت مي‏توانست چنين اثري را داشته باشد چرا دربرادران يوسف اثري نداشت و ايشان را از جنايتي كه خيلي بزرگتر از زنا بود جلوگير نشد با اينكه ايشان هم فرزندان ابراهيم و اسحاق و يعقوب بودند ، و در اين جهت هيچ فرقي با يوسف نداشتند ؟ ولي مي‏بينيم كه حيثيت و شرافت خانوادگي مانع از برادركشي ايشان نشد ، نخست تصميم قطعي گرفتند او را بكشند ، سپس نه به خاطر شرافت خانوادگي بلكه به ملاحظاتي ديگر او را در چاه انداخته ، و چون بردگان در معرض فروشش درآوردند ، و دل يعقوب پيغمبر را داغدار او كردند ، آنچنانكه از شدت گريه نابينا شد . و اما مساله خيانت و حرمت ، آن نيز نمي‏توانست در چنين شرايطي مانع شود ، زيرا حرمت خيانت يكي از احكام و قوانين اجتماعي و به خاطر آثار سوء آن و مجازاتي است كه در دنبال دارد ، و معلوم است كه چنين قانوني تا آنجا احترام دارد كه در صورت ارتكاب پاي مجازات به ميان آيد . و خلاصه ، انسان در تحت سلطه قواي مجريه اجتماع و حكومت عادله باشد ، و اما اگر قوه مجريه از خيانتي غفلت داشته باشد و يا اصلا از آن خبردار نباشد ، و يا اگر خبردار شد از عدالت چشم‏پوشي نمايد و يا مرتكب مجرم از تحت سلطه آن بيرون شود - به زودي خواهيم گفت كه - ديگر هيچ اثري براي اينگونه قوانيننمي‏ماند . بنا بر اين ، يوسف هيچ مانعي كه جلوگير نفسش شود ، و بر اين همه عوامل قوي بچربد نداشته مگر اصل توحيد ، يعني ايمان به خدا ، و يا به تعبيري ديگر محبت الهيي كه وجود او را پر و قلب او را مشغول كرده بود ، و در دلش جايي حتي به قدر يك سرانگشت براي غير خدا خالي نگذاشته بود . آري ، اين بود آن حقيقتي كه گفتيم دقت در داستان يوسف آن را به دست ترجمة الميزان ج : 11ص :172 مي‏دهد ، اينك به متن آيه برمي‏گرديم . پس اينكه فرمود : و لقد همت به و هم بها لو لا ان را برهان ربه كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصين شكي نيست كه اشاره است به چگونگي نجات يوسف از آن غائله هولناك و از سياق برمي‏آيد كه منظور از گرداندن سوء و فحشاء از يوسف ، نجات يوسف است از آنچه كه همسر عزيز مي‏خواست و به خاطر رسيدن به آن با وي مراوده و خلوت مي‏كرد . و نيز برمي‏آيد كه مشار اليه كذلك همان مفادي است كه جمله ان را برهان ربه مشتمل بر آن است . پس برگشت معناي كذلك لنصرف به اين ميشود كه يوسف (عليه‏السلام‏) از آنجايي كه از بندگان مخلص ما بود ، ما بدي و فحشاء را به وسيله آنچه كه از برهان پروردگارش ديد از او بگردانديم . پس معلوم شد سببي كه خدا به وسيله آن سوء و فحشاء را از يوسف گردانيد تنها ديدن برهان پروردگارش بود. لازمه اين حرف اين است كه جزاء مقدر لو لا ارتكاب سوء و فحشاء باشد و لازمه اين هم اين است كه لو لا ان را ... قيد براي و هم بها باشد ، لازمه اين نيز اين است كه هم يوسف به او عينا مانند هم او به يوسف ، يعني تصميم بر معصيت باشد . پس در نتيجه هم يوسف به او داخل در تحت شرط قرار مي‏گيرد ، و اين مي‏شود : اگر نبود كه يوسف برهان پروردگار خود را ديد او هم ممكن بود قصد كند . براي اينكه كلمه لو لا هر چند ملحق به ادوات شرط است ، و علماي نحو گفته‏اند جايز نيست كه جزاي شرط بر خود شرط مقدم باشد ، و خلاصه هر چند لو لا را به ان شرطيه قياس كرده‏اند و ليكن بايد دانست كه جمله و هم بها جزاي لو لا نيست ، بلكه به دليل اينكه عطف شده بر و لقد همت به و جمله همت به جمله قسم خورده شده براي لام قسم در لقد است ، پس جمله و هم بها نيز قسم خورده شده آن خواهد بود ، و چون معناي جزاء را هم داشته‏اند لذا جزاي او حذف شده ، و مثل اين شده كه بگوييم به خدا قسم هر آينه او را مي‏زنم اگر مرا بزند و معلوم است كه به خاطر ان شرطيه معني اين مي‏شود : به خدا سوگند اگر مرا بزند من او را مي‏زنم . پس معناي آيه اين مي‏شود : به خدا قسم هر آينه همسر عزيز قصد او را كرد و به خدا قسم او هم اگر برهان پروردگار خود را نديده بود هر آينه قصد او را كرده بود و چيزي نمانده بود كه مرتكب معصيت شود . و اينكه مي‏گوييم چيزي نمانده بوده و نمي‏گوييم معصيت مي‏كرد ، براي اين است كه كلمه هم بطوري كه مي‏گويند جز در مواردي كه مقرون به مانع ترجمة الميزان ج : 11ص :173 است استعمال نمي‏شود ، مانند آيه و هموا بما لم ينالوا و آيه اذ همت طائفتان منكم ان تفشلا ، و نيز مانند شعر صخركه گفته : اهم بامر الحزم لا استطيعه و قد حيل بين العير و النزوان . بنا بر آنچه گفته شد اگر برهان پروردگارش را نمي‏ديد واقع در معصيت نمي‏شد بلكه تنها تصميم مي‏گرفت و نزديك به ارتكاب مي‏شد ، و نزديك شدن غير از ارتكاب است ، و لذا خداي تعالي به همين نكته اشاره كرده و فرموده : لنصرف عنه السوء و الفحشاء - تا سوء و فحشاء را از او بگردانيم و نفرموده : لنصرفه عن السوء و الفحشاء - تا او را از سوء و فحشاء بگردانيم - دقت بفرماييد . از اينجا روشن مي‏شود كه مناسب‏تر آنست كه بگوييم منظور از سوء تصميم بر گناه و ميل بهآن است ، و منظور از فحشاء ارتكاب فاحشه يعني عمل زنا است ، پس يوسف (عليه‏السلام‏) نه اين كار را كرد و نه نزديكش شد ، ولي اگر برهان پروردگار خود را نمي‏ديد به انجام آن نزديك مي‏شد ، و اين همان معنايي است كه مطالب گذشته ما و دقت در اسباب و عوامل دست به هم داده در آن حين آن را تاكيد مي‏كند . اينك به رسيدگي يك يك جملات پرداخته مي‏گوييم : حرف لام در و لقد همت به براي قسم است ، و معنايش اين است كه قسم مي‏خورم كه به تحقيق عزيز قصد يوسف را كرد به آنچه كه از او مي‏خواست و معلوم است كه قصد كردن و تصميم گرفتن وقتي است كه اراده توأم با مقداري از عمل بوده باشد . جمله و هم بها لو لا ان را برهان ربه عطف است بر مدخول لام قسم كه در جمله قبلي بود ، و معنايش اينست كه و قسم مي‏خورم كه اگر ديدن برهان پروردگارش نمي‏بود نزديك بود كه او را در آنچه كه مي‏خواست اجابت كند . كلمه برهان به معناي سلطان است ، و هر جا اطلاق شود مقصود از آن سببي است كه يقين‏آور باشد ، چون در اين صورت برهان بر قلب آدمي سلطنت دارد ، مثلا اگر معجزه را برهان مي‏نامند و قرآن كريم مي‏فرمايد : فذانك برهانان من ربك الي فرعون و ملأه و يا ترجمة الميزان ج : 11ص :174 مي‏فرمايد : يا ايها الناس قد جائكم برهان من ربكم براي اينست كه معجزه يقين‏آور است ، و اگر دليل و حجت را هم برهان ناميده و مي‏فرمايد : ء اله مع الله قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين باز براي اين است كه دليل ، حجت يقيني است ، كه حق را روشن ساخته و بر دلها حاكم مي‏شود ، و جاي ترديدي باقي نمي‏گذارد . و اما آن برهاني كه يوسف از پروردگار خود ديد هر چند كلام مجيد خداي تعالي كاملا روشنش نكرده كه چه بوده ، ليكن به هر حال يكي از وسائل يقين بوده كه با آن ، ديگر جهل و ضلالتي باقي نمانده ، كلام يوسف آنجا كه با خداي خود مناجات مي‏كند - و به زودي خواهد آمد - دلالت بر اين معنا دارد ، چون در آنجا مي‏گويد : و الا تصرف عني كيدهن اصب اليهن و اكن من الجاهلين ... و همين خود دليل بر اين نيز هست كه سبب مذكور از قبيل علمهاي متعارف يعني علم به حسن و قبح و مصلحت و مفسده افعال نبوده ، زيرا اينگونه علمها گاهي با ضلالت و معصيت جمع مي‏شود ، همچنانكه از آيه ا فرايت من اتخذ الهه هويه و اضله علي علم و آيه و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم به خوبي استفاده مي‏شود . پس يقينا آن برهاني كه يوسف از پروردگار خود ديد ، همان برهاني است كهخدا به بندگان مخلص خود نشان مي‏دهد و آن نوعي از علم مكشوف و يقين مشهود و ديدني است ، كه نفس آدمي با ديدن آن چنان مطيع و تسليم مي‏شود كه ديگر به هيچ وجه ميل به معصيت نمي‏كند ، و ما - ان شاء الله - مقداري در باره آن بحث خواهيم كرد . لامي كه در جمله كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء بر سر لنصرف در آمده لام غايت و يا تعليل است ، و به هر حال مال هر دو يكي است . و كلمه كذلك متعلق است به جمله لنصرف و اشاره مزبور اشاره است به رؤيت برهان رب كه قبلا گفته بود ، و كلمه سوء به معناي چيزي است كه صدورش از عبد از آن جهت كه عبد است بد باشد ، و اين مطلق معصيت و يا قصد معصيت را شامل است . و كلمه فحشاء به معناي ارتكاب عمل زشتي از قبيل زنا و امثال آن است ، و ما قبلا گفتيم كه از ظاهر سياق برمي‏آيد كه سوء و فحشاء با زنا ترجمة الميزان ج : 11ص :175 و قصد زنا منطبق است . و معناي آيه اين است كه : نتيجه و يا علت اينكه او برهان رب خود را بديد اين بود كه ما فحشاء و قصد به آن را از او برگردانديم . و يكي از اشارات لطيف كه در اين جمله ، يعني در جمله لنصرف عنه السوء و الفحشاء به كار رفته اين است كه سوء و فحشاء را از يوسف برگردانيده ، نه اينكه او را از فحشاء و قصد به آن برگردانيده باشد ، چون اگر بطور دومي تعبير شده بود دلالت داشت بر اينكه در يوسف اقتضاي ارتكاب آن دو بود ، و او محتاج بود كه ما او را از آن دو برگردانيم ، و اين با شهادت خدا به اينكه يوسف از بندگان مخلص بود منافات دارد . آري ، بندگان مخلص آنهايند كه خداوند ، خالص براي خود قرارشان داده ، بطوري كه ديگر غير خدا هيچ چيز در آنان سهم ندارد ، و در نتيجه غير خدا را اطاعت نمي‏كنند ، خواه تسويل شيطان باشد و يا تزيين نفس و يا هر داعي ديگري غير خدا . و اينكه فرمود : انه من عبادنا المخلصين در مقام تعليل جمله كذلك لنصرف ... است ، و معنايش اين مي‏شود : ما با يوسف اين چنين معامله كرديم به خاطر اينكه او از بندگان مخلص ما بود ، و ما با بندگان مخلص خود چنين معامله مي‏كنيم . از آيه شريفه ظاهر مي‏شود كه ديدن برهان خدا ، شان همه بندگان مخلص خداست ، و خداوند سبحان هر سوء و فحشائي را از ايشان برمي‏گرداند ، و در نتيجه مرتكب هيچ معصيتي نمي‏شوند ، و به خاطر آن برهاني كه خدايشان به ايشان نشان داده قصد آن را هم نمي‏كنند ، و آن عبارت است از عصمت الهي . و نيز برمي‏آيد كه اين برهان يك عامل است كه نتيجه‏اش علم و يقين است ، اما نه از علم‏هاي معمول و متعارف . اقوال بعضي از مفسرين عامه و خاصه در تفسير آيه مفسرين عامه و خاصه در تفسير اين آيه اقوال مختلفي دارند كه در ذيل به برخي از آنها اشاره مي‏شود : 1 - قول بعضي از ايشان كه به ابن عباس و مجاهد و قتاده و عكرمه و حسن و ديگران هم نسبت داده‏اند ، اين است كه معناي آيه چنين مي‏شود : همسر عزيز قصد كرد فاحشه و گناه را، ترجمة الميزان ج : 11ص :176 يوسف هم همان قصد را كرد ، و اگر برهان پروردگار خود را نديده بود هر آينه آن گناه را مرتكب شده بود . آنگاه يوسف را به كارهايي توصيف كرده‏اند كه از مقام نبوت بسيار بعيد و ساحت مقدس صديق ، از آن پاك و منزه است . و آن توصيف اين است : يوسف تصميم گرفت كه با او زنا كند ، نزديك هم رفت بند زير جامه‏ها هم باز شد ، و آنجايي كه يك مرد در هنگام عمل زناشويي مي‏نشيند نشست ، در آن موقع برهان پروردگارش دستگيرش شده شهوتش را باطل و از هلاكتش برهانيد . آنگاه در توصيف برهان و اينكه چه بوده حرفهاي مختلفي زده‏اند . مثلا غزالي ، در تفسيري كه براي اين سوره نوشته مي‏گويد : در معناي اين آيه ، يعني برهان اختلاف كرده‏اند ، كه مقصود از آن چيست ؟ بعضي گفته‏اند : مرغي روي شانه‏اش نشست و در گوشش گفت : دست نگهدار كه اگر اين كار را بكني از درجه انبياء ساقط خواهي شد . بعضي ديگر گفته‏اند : يعقوب را ديد كه در كناري ايستاده انگشت به دندان مي‏گزد ، و مي‏گويد : اي يوسف نمي‏بيني مرا ؟ حسن بصري گفته برهان اين بود كه ديد همسر عزيز نخست چادري بر روي چيزي افكند ، پرسيد چه مي‏كني ؟ گفت : روي بتم را مي‏پوشم كه مرا به چنين حالتي نبيند ، يوسف گفت تو از يك سنگ و جماد بي‏چشم و گوش حيا مي‏كني و من از خدايي كه مرا مي‏بيند و از پنهان و آشكارم خبر دارد حيا نكنم ؟ ! ارباب اللسان گفته : از ضمير و سر خود صدائي شنيد كه : اي يوسف ! اسم تو در ديوان انبياء نوشته شده ، و تو مي‏خواهي كار سفيهان را بكني . بعضي ديگر گفته‏اند : كف دستي ديد كه از ديوار خارج شد و بر آن نوشته بود : و لا تقربوا الزنا انه كان فاحشة و ساء سبيلا - نزديك زنا نرويد كه فاحشه و راه بدي است . عده‏اي گفته‏اند : سقف خانه باز شد ، و صورت زيبايي ديد كه مي‏گفت : اي رسول عصمت ، نكن زيرا تو معصومي . طايفه‏اي ديگر گفته‏اند : سر خود را پايين انداخت ديد بر زمين نوشته شده : و من يعمل سوء يجز به - هر كه كار بدي كند به همان كيفر داده مي‏شود بعضي ديگر گفته‏اند : فرشته‏اي نزدش آمد و بال خود را به پشت او كشيد ، شهوتش از نوك انگشتان پايش ريخت ( و رغبتش تمام شد ) . بعضي ديگر گفته‏اند : خود عزيز را در حياط ديد كه صدا مي‏زند : آيا من اينجا نيستم . بعضي ديگر گفته‏اند : بين او و طرفش حجابي افتاد كه يكديگر را نمي‏ديدند . بعضي گفته‏اند : دختري از دختران بهشت را ديد و از جمال و حسن او متحير گشته ، پرسيد : از كيستي ؟ گفت : از كسي هستم كه در دنيا زنا نكرده باشد . و بعضي گفته‏اند : مرغي از كنارش عبور كردو بر او بانگ زد كه اي يوسف ! عجله مكن ترجمة الميزان ج : 11ص :177 كه او براي تو حلال است و براي تو خلق شده بعضي گفته‏اند : آن چاهي را ديد كه در ته آن بيچاره بود ، و ديد كه فرشته‏اي لب آن چاه ايستاده مي‏گويد : اي يوسف ! آيا بيچارگي آن روزت فراموشت شده . بعضي ديگر گفته‏اند : زليخا را به صورتي بسيار زشت ديد و از او فرار كرد . بعضي گفته‏اند صدايي شنيد كه مي‏گويد : اي يوسف به سمت راستت نگاه كن ، وقتي نگاه كرد اژدهايي عظيم ديد - كه بزرگتر از آن قابل تصور نبود ، و مي‏گفت : زناكاران فردا در شكم منند ، لا جرم يوسف فرار كرد . اين بود گفتار غزالي . از جمله حرفهاي ديگري هم كه زده‏اند اين است كه يعقوب در برابرش مجسم شده و ضربه‏اي به سينه‏اش زد كه در يك لحظه شهوتش از سر انگشتانش بريخت . اين روايت را الدر المنثور از مجاهد و عكرمه و ابن جبير آورده ، و به غير اين ، روايات ديگري هم آورده است . جواب روايت سيوطي اين است كه علاوه بر اينكه يوسف (عليه‏السلام‏) - همانطور كه قبلا اثبات شد - پيغمبر و داراي مقام عصمت الهي بوده و عصمت ، او را از هر لغزش و گناهي حفظ مي‏كرد ، علاوه بر اين ، آن صفات بزرگي كه خداوند براي او آورده و آن اخلاص عبوديتي كه در باره‏اش اثبات كرده جاي هيچ ترديدي باقي نمي‏گذارد كه او پاك دامن‏تر و بلند مرتبه‏تر از آن بوده كه امثال اين پليديها را به وي نسبت دهند ، مگر غير اين است كه خدا در باره‏اش فرموده : او از بندگان مخلص ما بود ، نفس خود را به من و بندگي من اختصاص داده و من هم او را علم و حكمت دادم و تاويل احاديث آموختم و نيز تصريح مي‏كند كه او بنده‏اي صبور و شكور و پرهيزكار بوده به خدا خيانت نمي‏كرده ، ظالم و جاهل نبوده ، از نيكوكاران بوده به حدي كه خداوند او را ملحق به پدر و جدش كرده است . وچگونه چنين مقاماتي رفيع و درجاتي عالي جز براي انساني كه صاحب وجدان پاك و منزه در اركان ، و صالح در اعمال و مستقيم در احوال ميسر مي‏شود ؟ و اما كسي كه به سوي معصيت گرايش يافته و بر انجام آن تصميم هم مي‏گيرد آنهم معصيتي كه در دين خدا بدترين گناهان شمرده شده ، يعني زناي با زن شوهردار ، و خيانت به كسي كه مدتها بالاترين خدمت و احسان به او و به عرض او كرده ، و حتي بند زير جامه خود را هم باز نموده و در جايي از آن زن نشسته كه شوهران با زنان خود مي‏نشينند ، آن وقت آياتي يكي پس از ديگري از طرف خدا ببيند و منصرف نشود، و نداهايي يكي پس از ديگري بشنود و باز حيا نكند و دست برندارد ، تا آنجا كه به سينه‏اش بزنند و شهوتش از نوك انگشتانش بريزد ، و اژدهايي كه بزرگتر از آن تصور نشود ببيند ترجمة الميزان ج : 11ص :178 و از ترس پا به فرار بگذارد ، چنين كسي جا دارد كه اصولا اسم انسان را از رويش بردارند ، نه اينكه علاوه بر انسان شمردنش او را بر اريكه نبوت و رسالت هم بنشانند ، و خداوند او را امين بر وحي خود نموده ، كليد دين خود را به دست او بسپارد و علم و حكمت خود را به او اختصاص دهد و به امثال ابراهيم خليل ملحق سازد . ولياز كساني كه زير بار اينگونه حرفهاي گوناگون و جعليات يهوديان و هر روايت ساختگي مي‏روند هيچ بعيد نيست ، زيرا همين‏هايند كه به خاطر يك مشت روايات مجهول الهويه جد يوسف ابراهيم خليل و همسرش ساره را متهم مي‏كنند . آري ، اين چنين كساني باكي ندارند از اينكه فرزند ابراهيم يعني يوسف را در باره همسر عزيز متهم سازند . زمخشري در كشاف گفته : هم يوسف را چنين تفسير كرده‏اند كه : يوسف بند شلوار زليخا را باز كرد ، و خود به حالت مردي كه مي‏خواهد جماع كند درآمد . و نيز تفسير كرده‏اند كه يوسف بند شلوار خود را باز كرد و در ميان پاهاي زليخا در حالتي كه طاق و از خوابيده بود ، بنشست . و برهان را چنين تفسير كرده‏اند كه : آوازي شنيد كه زنهار ! اي يوسف و زنهار اي زليخا ! ولي يوسف گوش به اين صدا نداد ، دوباره شنيد ، و باز توجهي نكرد ، بار سوم شنيد كه دور شو از زليخا ، باز در دلش مؤثر نشد تا آنكه يعقوب در نظرش مجسم شد كه داشت سر انگشت خود را مي‏گزيد . و بعضي گفته‏اند كه يعقوب دست به سينه يوسف زد و در نتيجه شهوتش از نوك انگشتانش بريخت. و نيز از حرفهاي ياوه‏اي كه زده‏اند اين است كه : تمامي فرزندان يعقوب هر كدام صاحب دوازده پسرشدند مگر يوسف كه صاحب يازده فرزند شد به خاطر اينكه در آن روز كه قصد زليخا را كرد شهوتش ناقص شد . و نيز گفته‏اند كه : صيحه‏اي بلند شد كه اي يوسف ! مانند پرنده‏اي مباش كه پر و بال دارد ولي اگر زنا كند پر و بالش مي‏ريزد . و نيز گفته‏اند : كف دستي بين يوسف و زليخا نمايان شد كه نه بازو داشت و نه مچ ، و در آن نوشته بود : و ان عليكم لحافظين كراما كاتبين - بر شما نگهباناني موكلند بزرگوار و نويسنده و با آنكه آن را ديد منصرف نشد ، دوباره در آن خواند كه نوشته : و لا تقربوا الزنا انه كان فاحشة و ساء سبيلا - به زنانزديك نشويد كه عملي زشت و روشي قبيح است ، باز هم دست برنداشت ، آنگاه ديد كه در آن نوشته : و اتقوا يوما ترجعون فيه الي الله - بترسيد از روزي كه در آن روز به سوي خدا بازمي‏گرديد ، باز هم متنبه نشد ، ناگزير خدا به جبرئيل فرمود : بنده مرا قبل از اينكه به خطا آلوده گردد درياب . جبرئيل پايين آمد و به يوسف گفت : اي يوسف آيا عمل سفيهان را انجام مي‏دهي با ترجمة الميزان ج : 11ص :179 اينكه نام تو در ديوان انبياء نوشته شده است ؟ بعضي ديگر گفته‏اند : تمثال عزيز را در برابر خود ديد . بعضي گفته‏اند : زليخا در اين بين ناگهان برخاست و پارچه‏اي به روي بت خود انداخت و گفت : شرم مي‏دارم از اينكه بت من مرا به اين حال ببيند ، يوسف هم برخاست و گفت كه تو از سنگي كه نه مي‏بيند و نه مي‏شنود شرم مي‏كني آن وقت من از خداي سميع ، بصير و داناي به اسرار دلها شرم نداشته باشم ؟ ! اين روايات و نظائرش رواياتي است كه حشويه و جبريه كه ديني جز دروغ بستن به خدا و انبيائش ندارند جعل نموده ، و يا دنبالش را گرفته‏اند ، و اهل عدل و توحيد بحمد الله عقايدي كه بتوان بدان خرده گرفت ، ندارند . آري ، اگر از يوسف كوچكترين لغزشي سرزده بود قرآن كريم از آن خبر مي‏داد و از توبه و استغفارش يادي مي‏كرد ، همچنانكه لغزش آدم و داوود و نوح و ايوب و ذي النون و توبه و استغفار ايشان را نقل كرده . در باره يوسف (عليه‏السلام‏) مي‏بينيم كه جز ثنا و مدح چيزي نگفته ، و در مقام ثنايش او را مخلص خوانده . پس بطور قطع مي‏فهميم كه يوسف در اين مقام و موقف بس خطرناك و باريك ، ثبات قدم را از دست نداده ، و با نفس خود مجاهدتي كرده كه جز از صاحبان قوت و عزم ساخته نيست كه در چنين موقعي رعايت دليل حرمت و قبح را بكنند ، تا آنجا كه از ناحيه خداي عالم مستحق ثنا گشته ، هم در كتب اولين ( عهدين ) و هم در قرآن كه بر ساير كتب آسماني حجت بوده و مصدق آنهاست به نيكي ياد شده ، تا آنجا كه در قرآن كريم سوره‏اي تمام را به او و نقل داستان او اختصاص داده و به غير داستان او چيزي نياورده ، باشد كه ياد خير او را در آيندگان زنده بدارد همچنانكه در باره جدش ابراهيم همين رفتار را نموده ، تا صلحاي بشر تا آخر دهر در عفت نفس و پاكدامني و استواري در لغزشگاهها به وي اقتداء كنند . پس بايد گفت خدا عذاب كند آن دسته از عالم‏نماياني را كه در كتابهاي خود چيزهايي مي‏نويسند كه برگشتش به اين شود كه آن يوسفي كهخداي تعالي سوره‏اي كامل به عنوان احسن القصص در قرآن عربي مبين در حقش نازل كرده تا مردم به وي اقتداء كنند همان پيغمبري است كه ميان دو پاي يك زن زانيه نشست و بند جامه خود را باز كرد تا با او زنا كند ، مردم بايد به چنين پيغمبري اقتدا كنند ، و اگر در چنين حالي پروردگارشان مكرر از اين عمل نهيشان كرد مانند يوسف گوش به هاتف غيبي نداده سرگرم كار خود باشند ، و اگر هاتف غيبي سه نوبت ، آيات زاجره بر ايشان بخواند ، و آن توبيخها و تهديدهاي شديد را بنمايد ، و حتي ترجمة الميزان ج : 11ص :180 اگر ايشان را به مرغي تشبيه كند كه با غير همسر خود درآميخته و پرش ريخته و بي‏پر در آشيانه‏اش افتاده باز هم گوش ندهند و همچنان زناكاري را ادامه دهند تا آنكه جبرئيل نازل شود و ايشان را به جبر از فاحشه‏اي كه به حالت طاق و از برهنه افتاده جدا كند . راستي اگر بي‏شرم‏ترين فواحش و زناكاران و دريده‏چشم‏ترين و بي‏آبروترين آنان در حال زنا به كمترين برخوردي از برخوردهايي كه براي يوسف نقل كرده‏اند برخورد كند ، قطعا نبضش از حركت مي‏ماند و اعضايش خشك مي‏شود ، پس اين يوسف چقدر مي‏بايستي بي‏شرم و گمراه باشد كه با آن همه برخورد همچنان به كار زشت و نامشروع خود سرگرم باشد . در مذمت صاحبان اين قول چه خوب گفته‏اند بعضي از مفسرين كه : اين طايفه يوسف (عليه‏السلام‏) را در اين واقعه متهم كرده‏اند با اينكه هر كس كمترين ارتباطي با يوسف داشته بر برائت و پاكي او شهادت داده از خدا گرفته تا خود زليخا ، اما خداي تعالي فرموده : انه من عبادنا المخلصين و شاهدي كه اهل خانه عزيز بوده گفته : ان كان قميصه قد من قبل - تا آخر دو آيه - و اما عزيز گناه را به گردن همسرش انداخته و گفته : انه من كيدكن و خود زليخا گفته : الآن حصحص الحق انا راودته عن نفسه و انه لمن الصادقين، زنان اشرافي مصر گفته‏اند : حاش لله ما علمنا عليه من سوء ، يوسف كه خدا او را راستگو خوانده خودش اين تهمت‏ها را از خود دفع كرده و گفته : اني لم اخنه بالغيب . حال با اينكه همه نامبردگان به طهارت دامن يوسف گواهي داده‏اند چرا عده‏اي سبك مغز اين حرفها را از خود درست مي‏كنند ، و دست به دست مي‏گردانند ؟ جهت عمده آنها دو چيز است : يكي از افراطشان در پذيرفتن و تسليم در برابر هر حرفي كه اسم حديث و روايت داشته باشد ، و لو هر چه باشد . اينها آنچنان نسبت به حديث ركون و خضوع دارند كه حتي اگر بر خلاف صريح عقل و صريحقرآن هم باشد قبولش نموده احترامش مي‏گذارند ، و يهوديان هم وقتي اينها را ديدند ، مشتي كفريات مخالف عقل و دين را به صورت روايات در دست و دهان آنان انداخته و به كلي حق و حقيقت را از يادشان بردند اذهانشان را از معارف حقيقي منصرف نمودند . بطوريكه مي‏بينيد كه براي معارف دين جز حس هيچ اصل ثابتي قائل نبوده و براي مقامات معنوي انساني از قبيل نبوت و ولايت و عصمت و اخلاص ، هيچ پايه و اصلي جز وضع و اعتبار نمي‏شناسند ، و با آنها معامله اوهام دائر در مجتمع اعتباري انساني كرده‏اند كه ترجمة الميزان ج : 11ص :181 جز قرار داد و نام‏گذاري ، حقيقت ديگري كه بدان متكي باشد ندارند . در نتيجه نفوس انبياء كرام را با ساير نفوس عوام كه چون ، اسباب بازي ملعبه هوي و هوسها قرار مي‏گيرد و به خساست و جهالت مي‏كشاند قياس نموده‏اند ، غافل از اينكه ميان اين دو ، از زمين تا آسمان فرق است . از افراد برگزيده بشر كه بگذريم بقيه مردم نهايت درجه تكامل نفسشان تنها اين مقدار است كه به مرحله تقوا برسند آنهم به اميد ثواب و ترس از عقاب كه اگر در پاره‏اي از موارد آدمي را به حقيقت برساند ، در بسياري از موارد به خطا مي‏اندازد . و اگر در يك مورد يا در مواردي با گناه مواجه شود و مرتكب نگردد مي‏گويند عصمت الهي شاملش گرديده ، آن وقت عصمت را به قوه‏اي معنا مي‏كنند كه ميان آدمي و گناه حائل مي‏شود ، و وقتي اثر خود را مي‏بخشد كه ساير قواي آدمي را كه انسان مجهز به آن است باطل كند ( مثلا شهوتش از نوك انگشتانش بريزد ) و خلاصه آدمي را ناچار و مضطر به كار نيك و يا ترك گناه نمايد ، غافل از اينكه معناي عصمت اين نيست و چنين عصمتي ، بارك الله ندارد . آري ، فعلي كه انسان از روي جبر و اضطرار انجام دهد نه حسن دارد ، نه جمال ، و نه ثواب . توضيح بيشتر اين بحث محتاج به تتمه‏اي است كه در بحثي جداگانه به زودي ايراد مي‏گردد - ان شاء الله . علت دوم آن ، ظاهر آيه است كه مي‏فرمايد : و لقد همت به و هم بها لو لا ان را برهان ربه ، چون نحويين گفته‏اند جزاي لو لا مقدم بر خودش نمي‏شود ، و در اين جهت لو لا را به ان شرطيه قياس كرده‏اند . و بنا بر اين نظريه ، جمله و هم بها يك جمله تام و غير مربوط به لو لا خواهد بود ، و در نتيجه جزاي لو لا در تقدير گرفته مي‏شود و آن اين است كه او قصد مي‏كرد و يا نظير آن و به عربي تقديرش چنين مي‏شود : و لقد همت به زليخا و هم بها يوسف لو لا انرا برهان ربه يفعل يعني زليخا قصد او را كرد ، و يوسف قصد زليخا را كرد ، اگر برهان پرودگار خود را نديده بود مرتكب مي‏شد و بنا بر اين معنا ، همه آن خرافات قابل قبول مي‏شود . و ليكن خواننده عزيز در سابق فهميد كه اين نظريه باطل است ، و هر دو جمله يعني لقد همت به و جمله و هم بها دو جمله قسم و سوگند هستند ، و جزاي لو لا كه در معناي جمله دومي است حذف شده ، زيرا با بودن جمله دومي حاجتي به ذكر آن نبوده . پس تقدير كلام اينست : اقسم لقد همت به و اقسم لو لا أن را برهان ربه لهم بها - سوگند كه زليخا ترجمة الميزان ج : 11ص :182 قصد او را كرد و سوگند كه اگر يوسف برهان پروردگار خود را نديده بود او هم قصد زليخا را مي‏كرد . نظير اينكه مي‏گوييم به خدا سوگند هر آينه او را مي‏زنم اگر مرا بزند . علاوه ، اگر معنايش آن بود كه ايشان در تقدير گرفتند جا داشت آيه شريفه چنين باشد : و لقد همت به و هم بها و لو لا ان را برهان ربه - زليخا قصد يوسف را كرد ، و يوسف قصد زليخا را كرد ، و اگر برهان پروردگار خود را نديده بود مرتكب مي‏شد . در حالي كه هيچ وجهي براي فصل ( بدون واو ) به نظر نمي‏رسد ، و سياق اجازه آن را نمي‏دهد . 2 - از جمله اقوالي كه در آيه گفته‏اند اين است : مراد از هم بها قصد كردن يوسف (عليه‏السلام‏) به ميل طبعي و تحريك شدن شهوت غريزي است . در كشاف گفته : اگر بگويي چگونه ممكن است پيغمبري قصد زليخا را بكند كه با وي به معصيت درآميزد ؟ در جواب مي‏گويم : نفس يوسف با ديدن آن وضع كه عقل و اراده هر بيننده را از بين مي‏برد تنها متمايل شد كه با او مخالطت كند ، و شهوت جوانيش تحريك شد به حدي كه او را به صورت كسي در آورد كه تصميم دارد عمل را انجام دهد ، و خلاصه به حالتي درآورد شبيه حالت زليخا و هم او ، ولي يوسف با نگريستن به برهان پروردگارش شدت آن تحريك را شكست و اين برهان همان ميثاقي است كه مكلفين را وادار به ترك محرمات مي‏كند . آنگاه اضافه مي‏كند : و اگر اين ميل شديد كه به خاطر شدتش هم ناميده شده در كار نبود صاحبش به خاطر اينكه آن را به كار نبسته اين همه مدح نمي‏شد ، چون بزرگي صبر در برابر ابتلاء به قدر بزرگي آن ابتلاء است ، هر قدر ابتلاء سخت‏تر باشد ، صابر در برابر آن مستحق مدح بيشتري مي‏شود ، و اگر هم يوسف مانند هم زليخا توأم با تصميم بود خداوند تا اين پايه او را مدح نمي‏كرد كه از مخلصينش بخواند . ممكن هم هست بگوييم معناي و هم بها اين است كه نزديك بود قصد او را كند همچنانكه در محاورات خود مي‏گوييم اگر ترس از خدا نبود مي‏كشتمش يعني نزديك بود او را بكشم ، كانه دست به كار كشتنش شدم ولي نكشتم . سپس اضافه كرده كه : اگر بگويي چرا جواب لو لا حذف شد تا جمله هم بها بر آن دلالت كند ؟ و چرا خود آن را جواب مقدم نگرفتي ؟ در جواب مي‏گويم : براي اينكه جواب لو لا مقدم بر آن نمي‏آيد ، براي اينكه لو لا هم حكم شرط را دارد ، و شرط هميشه بايد در صدر كلام واقع شود ، چون حرف شرط و دو جمله شرط و جزا حكم يك كلمه را دارند ، و معقول نيست بعضي از يك كلمه بر بعضي ديگر مقدم شود ، ولي مي‏شود بعضي از آن را به كلي حذف كرد ، البته در صورتي كه دليلي بر محذوف دلالت كند . ترجمة الميزان ج : 11ص :183 حال اگر بگويي چرا جمله و هم بها را به تنهايي متعلق لو لا گرفتي ، و چرا هر دو را متعلق آن نگرفتي و اتفاقا هم : قصد كردن معنايي است كه هميشه با معاني سر و كار دارد نه با جواهر ، و ناگزير در آيه شريفه بايستي از مقوله معاني چيزي نظير مخالطت در تقدير بگيريم كه هم متعلق به آن شود نه به خود زليخا و يا يوسف كه از مقوله جوهرند ، و چون مخالطت همواره دو طرف مي‏خواهد پس گويا معناي آيه اين مي‏شود : يوسف و زليخا تصميم به مخالطت گرفتند اگر مانعي يكي از آن دو را جلوگير نمي‏شد . در جواب مي‏گويم : آنچه گفتي درست است و ليكن خداي سبحان در كلام خود دو تا هم آورده ، و جداي از هم فرموده : همت به و هم بها و ما نمي‏توانيم از اين تكرار چشم بپوشيم ، و اگر چشم‏پوشي كنيم در حقيقت يكي را لغو دانسته‏ايم ، پس به خاطر اينكه كلام خدا لغو نشود ناگزيريم تقدير آن را چنين فرض كنيم : و لقد همت بمخالطته و هم بمخالطتها . علاوه بر اين ، مقصود از مخالطت آن دو يك چيز است كه بايد هر دو به آن رضايت دهند كه اگر يكي امتناع بورزد آن غرض حاصل نمي‏شود ، و آن اطفاء شهوت زليخا به وسيله يوسف و اطفاء شهوت يوسف به وسيله زليخا است ، و با ديدن برهان خدايي و كنار كشيدن يوسف قهرا تنها جمله هم بها متعلق لو لا قرار مي‏گيرد . بيضاوي در تفسير خود گفته‏هاي زمخشري را بدينگونه خلاصه مي‏كند كه : منظور از هم يوسف ، ميل طبيعي و كشمكش شهوت است نه قصد اختياري ، و كشمكش شهوت امري غير اختياري است كه تحت تكليف قرار نمي‏گيرد ، و كسي سزاوار مدح و اجر جزيل خدايي است كه وقتي بطور قهر شهوتش تحريك گردد خود را از عمل نگهدارد . پسمعناي و هم بها لو لا ان رآ اين است كه : بي‏اختيار تحريك شد و اگر برهان خدا را نديده بود مرتكب مي‏شد ، و يا مشرف بر ارتكاب بود ، مانند اينكه گفته شود مي‏كشتم او را اگر از خدا نترسيده بودم . و اين گفتار را بعضي اينگونه رد كرده‏اند كه : مخالف معنايي است كه لغت براي هم تعيين كرده ، چون معناي لغوي هم قصد به انجام فعل است با مقارنتش به پاره‏اي اعمال كه كشف كند از اينكه ديگر مي‏خواهي فعل مورد نظر را انجام دهي . و يا عبارت است ترجمة الميزان ج : 11ص :184 از قصد فعل به اضافه انجام بعضي از مقدمات آن ، مثل اينكه كسي مي‏خواهد مردي را بزند ، اول برمي‏خيزد و به سوي او مي‏رود ، و اما صرف ميل به زدن و يا ميل به زنا و صرف تحريك شدن شهوت و جلو آن را گرفتن ، در لغت هم گفته نمي‏شود ، بعلاوه هم به سوي گناه به معناي لغويش ، خود عمل زشتي است كه از يك پيغمبر بزرگوار سرنمي‏زند و نبايد بزند ، و اگر صرف طبيعت مذموم نبود و صدورش هم از پيغمبران زشت نبود ليكن صرف تحريك طبيعي را هم نمي‏گويند . مؤلف : اين جواب ، پاسخ يك قسمت از گفته زمخشري و بيضاوي مي‏شود كه گفتند مراد از هم ميل طبيعي است و كشمكش شهوت است ولي اينكه گفت : و يامشرف بر ارتكاب بود بي‏جواب ماند ، زيرا اين حرف خود قول مستقلي است در معناي آيه ، و آن اين است كه بگوييم ميان هم زليخا و هم يوسف فرق است ، مقصود از هم زليخا قصد عمدي به مخالطت و آميزش است ولي مقصود از هم يوسف اينست كه وي نزديك بود قصد كند ، ولي قصد نكرد ، به قرينه اينكه مي‏بينيم خداوند متعال يوسف را مدح بليغي نموده و اگر او قصد عمدي به معصيت و آميزش با زني اجنبي - كه خود بدترين گناه است - كرده بود ، ديگر خداوند او را اصلا مدح نمي‏كرد تا چه رسد به اين نحو مدح . از اينجا معلوم مي‏شود كه منظور از هم يوسف ، اشراف يوسف بود يعني نزديك بود كه هم بر عمل كند . جواب اين توجيه هم اين است كه : اگر كلمه هم را به نزديك شدن به هم معنا كنيم معنايي است مجازي كه هيچ وقت نبايد لفظ را بر آن حمل كرد مگر در جايي كه نتوانيم بر معناي حقيقي حمل كنيم . و ما قبلا اثبات كرديم كه ممكنست جمله هم بها را به همان معناي حقيقيش حمل كرد و اشكالي هم وارد نشود . علاوه بر اين ، آن معنايي كه براي ديدن برهان پروردگار كرده‏اند كه منظور از آن مراجعه به حجت عقلي است كه خود حاكم است بر اينكه بر هر كسي واجب است كه از نواهي شرعي و محرمات الهي پرهيز نمايد ، معناي بعيدي است از لفظ رؤيت ، چون اين لفظ استعمال نمي‏شود مگر در ديد حسي ، و يا مشاهده قلبي كه خود به منزله همان ديدن به چشم و بلكه روشن‏تر از آنست ، و اما صرف تفكر عقلي به هيچ وجه رؤيت ناميده نمي‏شود . 3 - از ديگر اقوال در آيه اينست كه منظور از هم يوسف و هم زليخا يك معنا نيست بلكه دو معناي مختلف است ، زيرا هم زليخا عبارت از قصد به مخالطت بود ، ولي هم يوسف اين بود كه او را به عنوان دفاع از خود كتك بزند ، و دليل بر اين اختلاف دو هم ، شهادت خداي تعالي است كه مي‏فرمايد : او از بندگان مخلص ما بود ، و از سوي ديگر حجت ترجمة الميزان ج : 11ص :185 عقلي قائم است بر اينكه انبياء ، معصوم از گناهند ، پس قطعا هم يوسف هم بر گناه نبوده . در مجمع البيان مي‏گويد : در ظاهر آيه هم به چيزي تعلق گرفته كه بطور حقيقت مورد قصد و عزم تعلق نمي‏گيرد ، زيرا فرموده : و لقد همت به ( به يوسف ) و هم بها ( به زليخا ) و هم يوسف را متعلق به زليخا و هم زليخا را متعلق به يوسف گرفته و معقول نيست كه ذات آن دو مورد اراده و عزم قرار گيرد ، چون معقول نيست ذات چيزي مورد اراده و عزم قرار گيرد . بنا بر اين اگر هم در آيه را حمل برعزم كنيم بايد چيزي محذوف در تقدير بگيريم ، كه عزم و تصميم بدان تعلق بگيرد . و ممكن است هم و عزم يوسف را متعلق به امر محذوفي بگيريم كه با ساحت قدس نبوتش سازگار باشد ، مانند زدن زليخا و از خود دفاع كردن ، پس كانه گفته مي‏شود : زليخا بر فحشا و گناه تصميم گرفت ، و خواست تا يوسف با وي درآميزد ، يوسف هم تصميم گرفت از خود دفاع نموده ، او را بزند همچنانكه گفته مي‏شود : تصميم فلاني را گرفتم ، يا برايش خيالي دارم يعني بنا دارم او را بزنم و يا مكروهي بر او وارد سازم . و بنا بر اين ، معناي رؤيت برهان آن است كه خداوند به او برهاني نشان داد كه اگر بر آنچه تصميم گرفته اقدام كند ، خانواده زليخا او را هلاك نموده به قتل مي‏رسانند . و يا اين خيانت و فضيحت را به گردن او انداخته ، وانمود مي‏كند كه يوسف به من درآويخت و خواستم امتناع بورزم مرا كتك زد ، خداوند بدين وسيله خبر مي‏دهد كه سوء فحشاء را كه همان فتل و گمان بد باشد از او بگردانيد . و تقدير آيه چنين است : اگر برهان پروردگار خود را نديده بود اين كار ( زدن ) را مي‏كرد . و جواب لو لا ( اين كار را مي‏كرد ) حذف شده ، همچنانكه در آيه و لو لا فضل الله عليكم و رحمته و ان الله رؤف رحيم حذف شده . و جوابش اين است كه اين حرف عيبي ندارد ، جز اينكه مبني بر اختلاف داشتن دو هم است ، و اختلاف معناي آن دو خلاف ظاهر است ، و خلاف ظاهر را در جايي بايد گفت كه نشود كلام را بر ظاهرش حمل كرد ، و ما در سابق طوري معنا كرديم كه هر دو كلمه هم به يك معنا تفسير شد . علاوه بر اين ، لازمه اين حرف كه منظور از برهان چيزي باشد كه به يوسف بفهماند كه اگر زليخا را بزني هم تو را مي‏كشند و هم رسوايت مي‏كنند و منظور از سوء كشتن و منظور از ترجمة الميزان ج : 11ص :186 فحشاء تهمت زدن باشد ، معنايي است كه بطور قطع خلاف آن چيزيست كه از سياق آيه استفاده مي‏شود . و اما اينكه در مجمع البيان گفته : نمي‏توانيم هر دو هم را با هم به معناي مخالطت بگيريم و خلاصه‏اش اينكه هم انسان به كسي تعلق مي‏گيرد كه آن كس براي صاحب هم در آنچه كه مي‏خواهد منقاد و رام نباشد ، و وقتي فرض شود كه يكي از دو طرف ، معناي هم در باره‏اش تحقق يافت ديگر معنا ندارد از آن طرف ديگر نيز همي تحقق پذيرد ، چون معقول نيست كه اراده من به كسي تعلق بگيرد كه او خودش مرا اراده كرده ، و طلب من متوجه كسي شود كه خود طالب من است ، و تحريك من به كسي تعلق بگيرد كه او خود در صدد تحريك من است . و اين حرف صحيح نيست ، زيرا ممكن است از دو طرف مشاجره ، معناي هم تحقق بيابد . البته در صورتي كه يك دفعه و بدون پس و پيش باشد ، و يا عنايت زائده‏اي در كار بيايد ، مانند دو نفر كه مي‏خواهند به هم نزديك و با هم جمع شوند ، گاهي يكي از آن دو مي‏ايستد ، ديگري نزديكش مي‏رود ، و گاهي هر دو با هم و به سوي هم حركت مي‏كنند ، و به هم نزديك مي‏شوند ، و نيز دو جسمي كه با مغناطيس مي‏خواهند يكديگر را جذب كنند و متصل شوند گاهي يكي جذب مي‏كند و ديگري جذب به سوي آن مي‏شود ، و گاهي يكديگر را جذب مي‏كنند ، و به هم مي‏چسبند . 4 - قول ديگر در تفسير آيه مورد بحث ، گفتار صاحب المنار است : منظور از هم در هر دو مورد هم به زدن و دفاع است ، چون وقتي زليخا با يوسف مراوده كرد و يوسف زير بار نرفت ، عصباني شد و در صدد انتقام برآمد ، و در دلش حالتي آميخته از عشق و خشم و تاسف پيدا شد و تصميم گرفت يوسف را به جرم تمردش كتك كاري كند ، يوسف هم وقتي ديد پاي كتك به ميان آمده ، آماده شد كه از خود دفاع كند ، و اگر دست زليخا به او برسد ، او هم بي‏درنگ بزند . و ليكن از آنجايي كه اين عمل به ضرر يوسف تمام مي‏شد - زيرا اين احتمال كه او زليخا را تعقيب كرده در ذهن مردم جاي مي‏گرفت ، و يوسف متهم مي‏شد - و به همين جهت خداوند به فضل خود برهاني را به او نشان داد ، و به او الهام كرد كه براي دفاع از خود فرار را انتخاب كند ، يوسف هم به طرف در اتاق دويد تا در را باز كرده بگريزد ، ولي زليخا هم از عقب او را دنبال كرد ، تا اينكه پشت در به او رسيد . و به هيچ وجه نمي‏شود كلمه هم را ، به هم در عمل نامشروع يعني مخالطت معنا ترجمة الميزان ج : 11ص :187 كرد . اما اينكه در جمله لقد همت به نمي‏شود براي اينكه هم هيچ وقت تحقق پيدا نمي‏كند مگر براي عملي كه هم كننده مي‏خواهد انجام دهد ، و عمل نامشروع زنا از كارهاي زنان نيست تا بگوييم زليخا ( براي اين عمل هم نمود ) ، بلكه بهره زن از اين عمل ، پذيرفتن و قبول آن است از كسي كه طالب است - اين اولا . و ثانيا يوسف از همسر عزيز اين عمل را نخواسته بود تا صحيح باشد كه ما قبول آن را از ناحيه زليخا هم بدانيم ، زيرا نص آياتي كه گذشت و صريح آياتي كه مي‏آيد اين است كه يوسف مبرا و منزه از اين عمل و حتي از مقدمات و وسائل آن بود . و ثالثا به فرضي كه چنين چيزي اتفاق افتاده بود جا داشت در تعبير از آن بفرمايد : و لقد هم بها و همت به ، زيرا اول بايد حال يوسف را كه تقاضا كننده است نقل كند ، و بعد عكس العمل زليخا را حكايت نمايد ، چون هم يوسف به حسب طبع و وضع مقدم است ، زيرا بايد طبعا او اول پيشنهادي كند و هم حقيقي نيز هم اوست نه هم زليخا . و رابعا اينكه از داستان يوسف و زليخا اين معنا معلوم شده كه اين زن بر آنچه از يوسف مي‏خواست عازم و جازم و مصر بوده ، و كمترين ترديدي نداشته ، مانعي هم كه باعث تردد وي شود تصور نمي‏رفته . بنا بر اين ، به هيچ وجه صحيح نيست بگوييم زليخا براي انجام زنا هم و قصد يوسف را كرده ، حتي در صورتي كه از باب جدل فرض كنيم كه هم او به خاطر قبول درخواست يوسف و تسليم در برابر خواسته او بوده ، زيرا كلمه هم به معناي تصميم در مقدمات فعلي است كه با ترديد انجام شود و زليخا در خواسته خود ترديدي نداشت ، به خلاف اينكه هم زليخا را به قصد زدن يوسف معنا كنيم كه در اين صورت با آسان‏ترين فرض مي‏توان هم او را توجيه نمود . اين بود خلاصه آنچه كه صاحب المنار در تفسير آيه مورد بحث ايراد كرده ، و جوابش اين است كه اين قول از جهت معنا كردن هم با قول سوم يكي است و همه اشكالاتي كه بر آن قول وارد كرديم بر اين نيز وارد است ، به اضافه اشكالي كه تنها بر اين قول وارد مي‏شود ، و آن اين است كه هم زليخا به معناي قصد زدن يوسف باشد . هيچ دليلي ندارد ، و صرف اينكه در پاره‏اي از داستانهاي مشابه اين داستان اتفاق افتاده كه زن به مردي كه با او دست نمي‏دهد پرخاش كرده و حالتي آميخته از عشق و غضب به او دست داده دليل نيست بر اينكه در زليخا هم چنين حالتي دست داده باشد ، و ما بدون هيچ قرينه‏اي كلام خدا را بر آن حمل كنيم . ترجمة الميزان ج : 11ص :188 و اما اينكه گفت : به هيچ وجه نمي‏شود كلمه هم را در عمل نامشروعمخالطت معنا كرد و بر آن چهار دليل اقامه نمود ، همه پوچ و بي‏اعتبار است ، زيرا اين معنا كاملا روشن است كه تقاضاي مخالطت از ناحيه زليخا مقدماتي از حركات و سكنات داشته . آري ، شان هر زني در اينگونه موارد فعل است به انفعال ، و عكس العملي نشان دادن است نه صرف قبول اينگونه صحنه‏ها هر زني را به اعمالي ( از قبيل ناز و كرشمه و در آغوش كشيدن و امثال آن ) وا مي‏دارد ، و اگر زليخا تنها يوسف را در آغوش كشيده باشد كه بدينوسيله آتش غريزه جنسي او را تحريك و شعله‏ور سازد در نتيجه مجبور به اجابت خود نمايد همين مقدار كافي است كه بگوييم زليخا همت بيوسف - زليخا قصد مخالطت با يوسف را كرد ، و بدين قصد برخاست ، و حتما لازم نيست كه هم او را به قصد ( زنا ) معنا كنيم كه كار يوسف است و از ناحيه زليخا تنها تسليم و قبول است ، تا نتوانيم بگوييم صرف تسليم نيز در لغت هم هست . و اما اينكه در آخر گفت : از داستان يوسف و زليخا اين معنا معلوم شده كه اين زن بر آنچه از يوسف مي‏خواسته عازم و جازم و مصر بوده و كمترين ترديدي نداشته ، بنا بر اين صحيح نيست بگوييم مقصود از هم زليخا جمع شدن با يوسف است چون با استنكاف يوسف چطور ممكن است زليخا جازم شوداين نيز صحيح نيست ، زيرا هر كسي در هر چيز كه جازم مي‏شود از ناحيه خود جازم مي‏شود ، حال اگر شرايط ديگر هم مساعدت كرد به آرزوي خود مي‏رسد و گرنه ، خير . زليخا هم نسبت به اراده خود ( كام گرفتن از يوسف ) جازم بود ، نه بر اينكه اين عمل تحقق پيدا كند هر چند كه يوسف زير بار هم نرود . البته نسبت به اين معنا جازم نبود و نمي‏توانست جازم باشد ، چگونه ممكن بود ، با اينكه مي‏ديد كه يوسف امتناع دارد و حاضر نيست با او درآميزد . آري او بر اراده خود جازم بود ، نه بر اينكه يوسف هم اجابتش مي‏كند و در برابر خواسته‏اش تسليم مي‏شود ، و اين خيلي روشن است . 5 - قول ديگر اين است كه كلام را حمل بر تقديم و تاخير كرده و گفته‏اند : تقدير آيه چنين است : و لقد همت به و لو لا ان را برهان ربه لهم بها - زليخا قصد يوسف را كرد و اگر يوسف برهان پروردگار خود را نديده بود او هم قصد وي را كرده بود ولي چون برهان پروردگار خود را ديد قصد نكرد ، مثل اينكه مي‏گويند : تو هلاك شده بودي اگر من برايت تدارك نديده بودم و يا تو كشته شده بودي اگر من به دادت نرسيده بودم و معناي اين كلام است كه : اگر من برايت تدارك نديده بودم هلاك شده بودي و اگر من به دادت نرسيده بودم كشته شده بودي هر چند الآن كه اين كلام را مي‏گوييم كشته شدني اتفاق نيفتاده . و نيز مانند قول شاعر كه مي‏گويد : ترجمة الميزان ج : 11ص :189 فلا تدعني قومي ليوم كريهة لئن لم اعجل ضربة أو اعجل و نيز مانند آيه قرآن كه مي‏فرمايد : ان كادت لتبدي به لو لا ان ربطنا علي قلبها . صاحب مجمع البيان اين قول را به ابي مسلم مفسر نسبت داده . اشكال اين قول اين است كه اگر مقصود از اين حرف همان حرفي باشد كه بعضي از مفسرين گفته‏اند كه در آيات قرآني تقديم و تاخيري رخ داده ، مقصود آنان در جايي است كه جمله‏هاي متعددي باشد كه طبعا بعضي بر بعضي مقدم باشد ، و در قرآن مؤخر ذكر شده باشد ولي از به هم‏خوردگي نظم طبيعي آنها اختلافي در معنا پديد نيايد ، مثل جاهايي كه در مقام شمردن چند چيز است ، كه طبعا يكي جلوتر از ديگري بوده ، ولي در قرآن عقب‏تر ذكر شده ، چون عنايتي به رعايت نظم در كار نبوده ، همچنانكه در مثل آيه و امراته قائمة فضحكت فبشرناها باسحق و من وراء اسحق يعقوب كه تقدير آن چنين بوده : همسرش ايستاده بود پس ما او را بشارت داديم به فلان و فلان پس او خنديد . و تقديم و تاخير در آيه مورد بحث اينطور نيست ، زيرا با تقديم و تاخير جملات معنا مختلف مي‏شود ، چون اگر هم يوسف را جلوتر فرض كنيم در اين صورت همي مطلق و غير مقيد به نديدن برهان مي‏شود ، و اگر آنطور كه در قرآن آمده بعد از هم زليخا قرار دهيم همي مقيد به شرط خواهد بود . و اگر مقصود مفسر نامبرده اين است كه هم يوسف جواب لو لا است كه مي‏بايستي بعد از لو لا آمده باشد ولي جلوتر آمده ، در جواب مي‏گوييم : چنين چيزي از نظر علم نحو جايز نيست ، و علماي نحو آن را تجويز نمي‏كنند و لو لا را به ان شرطيه قياس نموده هر چه هم كه در كلام عرب بر خلاف آن ببينند و يا بشنوند حملبر خلاف مي‏كنند . مگر اينكه بگوييم اين مفسر مخالف با عقيده نحويين بوده چون ديده بر اين قياس دليلي در كار نيست و نيز دليلي بر تاويلشان وجود ندارد.