ادامه ی تفسیر وترجمه ی سوره توبه آیات 80 - 64
بحث روايتي
در مجمع البيان در ذيل آيه يحذر المنافقون ان تنزل عليهم سورة ... ، گفته است : بعضي گفتهاند اين آيه در باره دوازده نفر نازل شده كه در عقبه كمين كرده بودند ، تا وقتي رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) در مراجعت از تبوك بدانجا ميرسد بر سرش بتازند و او را از پاي درآورند ، و ليكن جبرئيل رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) را از اين جريان خبردار كرد و دستور داد افرادي را بفرستند تا با تازيانه به سر و صورت شتران آنان بزنند .
در آن موقع عمار ياسر زمام مركب رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) را ميكشيد و حذيفه آن را از عقب ميراند ، حضرت به حذيفه فرمود : به سر و صورت مركبهاي آنها بزن .
عرض كرد : من هيچ يك از ايشان را نميشناسم .
رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : اينها فلاني و
ترجمة الميزان ج : 9ص :461
فلاني هستند - و همه آنان را اسم برد .
حذيفه عرض كرد : چرا نميفرستي ايشان را بكشند .
فرمود : دوست ندارم فردا عرب بگويد همينكه قدرتي بدست آورد ياران خود را كشت - نقل از ابي كيسان .
نظير اين روايت از حضرت ابيجعفر امام باقر (عليهالسلام) نيز روايت شده ، ولي در آن دارد كه : در ميان خود مشورت كردند كه آنجناب را به قتل برسانند ، يكي به ديگري گفت اگر در اين بين فهميد و پرسيد چكار ميكنيد ، ميگوئيم مشغول بازي بوديم ، و اگر هم نفهميد او را به قتل ميرسانيم .
بعضي گفتهاند : جماعتي از منافقين در جنگ تبوك به يكديگر ميگفتند اين مرد خيال كرده كه قصرهاي شام و قلعههاي آن را فتح ميكند ، ولي هيهات ! هيهات ! كه بتواند .
خداي تعالي اين حرف را به اطلاع رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) رسانيد ، حضرت فرمود : آن چند نفري را كه ميروند توقيف نموده نزد من آريد ، وقتي حاضرشان كردند فرمود : داشتيد اين حرفها را ميزديد .
گفتند : اي پيغمبر خدا ما مشغول بازي بوديم .
و بر اين ادعايشان سوگند هم خوردند ، و بدين جهت اين آيه نازل شد : و لئن سالتهم ليقولن ... نقل از حسن و قتاده .
و گفته شده كه اين واقعه در موقع مراجعت از جنگ تبوك بسوي مدينه اتفاق افتاد ، و داستانش چنين بود كه : سه و يا چهار نفر پيشاپيش رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) راه ميرفتند و استهزاء و خنده ميكردند ، و ليكن تنها خنده بود و حرفي نميزدند .
جبرئيل نازل شد و رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) را از اين قضيه خبر داد ، حضرت به عمار ياسر فرمود : جبرئيل به من خبر داد كه اين چند نفر مرا و قرآن را استهزاء ميكنند ، و اگر از آنان بپرسي كه چه ميكنيد ميگويند : داشتيم جريان اين سفر و افراد آن را تعريف ميكرديم .
عمار ياسر خود را به ايشان رسانيد و پرسيد از چه ميخنديد ؟ گفتند : داريم جريان سوارگان را تعريف ميكنيم .
عمار گفت : صدق الله و رسوله خود را آتش زديد ، خدا شما را آتش بزند .
لاجرم همگي نزد رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) آمدند و عذرخواهي كردند ، خداوند اين آيات را نازل كرد - نقل از كلبي و علي بن ابراهيم و ابي حمزه .
و نيز گفته شده كه : مردي در غزوه تبوك گفته بود من مردي دروغگوتر و ترسوتر در جنگ از اينها - يعني از رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) و يارانش - نديدهام .
عوف بن مالك در پاسخش گفته بود : دروغ ميگوئي ، اينطور نيست ، و ليكن اين حرفها را بدان جهت ميزني كه منافقي .
آنگاه برخاست كه به رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) گزارش دهد ، وقتي آمد ديد قبل از او جبرئيل با وحي آسماني خبردارش كرده است ، لاجرم مرد به عذرخواهي پرداخت و گفت :
ترجمة الميزان ج : 9ص :462
ما داشتيم بازي ميكرديم و آيه كنا نخوض و نلعب در اين باره نازل شد - نقل از ابن عمر و زيد بن اسلم و محمد بن كعب .
قول ديگري كه گفتهاند اين است كه : مردي از منافقين گفته بود محمد به ما خبر ميدهد كه شتر فلاني در فلان و فلان بيابان است ، و او از غيب چه خبر دارد ؟ پس اين آيه نازل شد - نقل از مجاهد .
و نيز گفته شده كه اين آيه در باره عبد الله بن ابي و گروهش نازل شده است - نقل از ضحاك .
و نيز در مجمع البيان در ذيل آيه يحلفون بالله ما قالوا آمده كه در شان نزول اين آيه اختلاف است ، بعضي گفتهاند : رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) در زير سايه درختي نشسته بود پس فرمود : بزودي مردي نزد شما ميآيد كه با دو چشم شيطاني به شما نگاه ميكند .
چيزي نگذشت كه مردي چشم كبود وارد شد ، حضرت فرمود : بر سر چيست كه اينقدر تو و اصحابت مرا بدگوئي ميكنيد ؟ مرد رفت و رفقاي خود را بياورد و همگي به خدا سوگند ياد كردند كه چنين حرفي نزدهاند ، بي درنگ اين آيه نازل شد - نقل از ابن عباس .
و گفته شده كه در جنگ تبوك منافقين با رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) حركت كرده بودند ، در بين راه هر وقت با يكديگر خلوت ميكردند رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) را ناسزا ميگفتند و اصحابش را دشنام ميدادند و دين اسلام را مورد طعنه قرار ميدادند .
حذيفه اين قضيه را به گوش رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) رسانيد ، حضرت ايشان را خواست و پرسيد اين حرفها چيست كه از شما براي من نقل ميكنند .
آنها قسم خوردند كه ما چنين سخناني نگفتهايم - نقل از ضحاك .
و نيز گفته شده كه اين آيه در باره جلاس بن سويد بن صامت نازل شده ، و جهتش اين بود كه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) روزي در تبوك خطابهايايراد فرمود و در آن خطابه منافقين را پليد خواند و سرزنش كرد .
جلاس گفت : به خدا سوگند اگر محمد در آنچه كه ميگويد راستگو باشد ما از خران بدتر باشيم .
عامر بن قيس اين سخن را بشنيد و در جواب گفت : آري ، به خدا سوگند محمد راستگو است و شما هم از خران بدتريد .
بعد از آنكه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) به مدينه بازگشت عامر بن قيس به حضورش شتافته ، جريان را به عرضش رسانيد .
جلاس در جواب گفت : اي رسول خدا ! او دروغ ميگويد .
ترجمة الميزان ج : 9ص :463
رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) به آنها دستور داد تا كنار منبر سوگند ياد كنند .
جلاس برخاست و كنار منبر ايستاده ، قسم خورد كه چنين حرفي نزده است .
عامر هم برخاست و سوگند ياد كرد كه او چنين حرفي را زده و اضافه كرد بارالها در باره هر يك از ما كه راستگو هستيم آيهاي بر پيغمبر صادقت نازل فرما .
رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) و همه مؤمنين آمين گفتند ، پس قبل از آنكه جمعيت متفرق شود جبرئيل نازل شد و اين آيه را بياورد ، تا رسيد به جمله فان يتوبوا يك خيرا لهم .
جلاس گفت : يا رسول الله ! خدا حقيقت اين مطلب را كه من آماده توبه هستم به تو رسانيد ، عامر بن قيس هر آنچه گفت راست بود و من آن حرف را زده بودم و اينك استغفار ميكنم و به درگاه خدا توبه ميبرم .
پس رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) توبهاش را پذيرفت - نقل از كلبي و محمد بن اسحاق و مجاهد .
و از قتاده نقل شده كه گفته است : آيه مورد بحث در باره عبد الله بن ابي بن سلول نازل شده كه گفته بود : لئن رجعنا الي المدينة ليخرجن الاعز منها الاذل ، اگر به مدينه مراجعت كرديم البته بايد اربابان عزت و ثروت ( يهوديان ) مسلمانان ذليل ( فقير ) را از شهر بيرون كنند .
و از زجاج و واقدي و كلبي نقل شده كه گفتهاند : اين آيه در شان اهل عقبه نازل شده كه با يكديگر مشورت كردند كه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) را در مراجعتش از تبوك در عقبه از پاي درآورند و نقشهشان اين بود كه نخست تنگ زين مركب آنجناب را پاره كرده و سپس آن را سيخ بزنند تا در نتيجه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) بيفتد .
خداي تعالي رسول خود را از نقشه آنان آگاه ساخت ، و همين ، خود يكي از معجزات آنحضرت بشمار آمده ، چون مشورت منافقين بسيار محرمانه و سري بود و ممكن نبود احدي آنهم بلافاصله از آن خبردار شود .
رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) به عقبه رسيد در حالي كه عمار و حذيفه با او بودند كه يكي از جلو و ديگري از عقب شتر آنجناب را سوق ميدادند ، رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) به مردم دستور داد كه از ته دره عقبه عبور كنند .
و آن عدهاي كه تصميم گرفته بودند رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) را به قتل برسانند ، دوازده و يا پانزده نفر بودند ، رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) ايشان را شناخت و يك يك آنان را اسم برد - مشروح اين داستان در كتاب واقدي آمده است .
امام باقر (عليهالسلام) فرموده است : عده نامبرده هشت نفر از قريش و چهار نفر از طوائف ديگر عرب بودند .
ترجمة الميزان ج : 9ص :464
مؤلف : اين بود آنچه صاحب مجمع البيان - رحمة الله عليه - در ذيل آيه مورد بحث آورده ، و آنچه كه ايشان آورده از روايات مرويه در كتب تفسير و جوامع حديث از كتابهاي دو فريق است ، و در اين ميان روايات ديگري است كه ايشان آنها را نياورده و نياوردنش هم بهتر است ، لذا ما هم از نقل بيشتر آنها خودداري ميكنيم .
و اما آنچه كه از روايات نقل كرده هيچ يك از آنها با آيات مورد بحث تطبيق نميكند ، مگر حديث عقبه .
كه يك بار آن را در تفسير آيه اولي نقل كرده و يك بار هم در تفسير آيه دومي ، يعني آيه يحلفون بالله ما قالوا ... .
و اما ساير روايات وارده رواياتي است كه قصص و وقايع متفرقي را متضمن است كه اگر صحيح باشد و چنين وقايعي رخ داده باشد از قصههاي منافقين خواهد بود و نسبت به آيات مورد بحث كمترين ارتباطي ندارد .
و اين آيات - همچنانكه در بيان سابق از نظرتان گذشت - يازده آيه است كه بهم مربوط و متصلند و غرض واحدي را افاده ميكنند و آن عبارتست از نقل يكي از داستانهاي منافقين كه ميخواستند رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) را ترور كنند ، و در ضمن سخني گفته بودند كه از كفر درونيشان حكايت داشت ، و خداي تعالي ميان ايشان و انجام نقشه شومشان حائل گرديد ، و رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) از ايشان از آنچه تصميم داشته و آنچه كه گفته بودند پرسيد و بازجوئي فرمود .
آنها عمل خود را تاويل و گفته خود را انكار نموده ، بر آن سوگند ياد كردند ، پس خداي تعالي انكار و قسمشان را تكذيب كرد .
اين آن مقدار مطلبي است كه از خلال آيات استفاده ميشود ، و اين معنا در ميان همه روايات جز بر روايت مربوط به داستان عقبه تطبيق نميكند .
و هيچ مجوزي نيست كه ما در تفسير آيات به آن روايات استناد جوئيم ، مگر اينكه مسلك آقايان را داشته باشيم كه مضمون روايات را بر آيات تحميل ميكنند .
چه اينكه الفاظ آيات با اين تطبيق مساعد باشد و چه اينكه نباشد و هر چند در ميان خود روايات اختلاف فاحش كه خود موجب سوء ظن به صدور آنها است وجود داشته باشد ، و هر كه مراجعه كند خواهد ديد كه وضع روايات نامبرده اين بحث چنين است .
مضافا بر اينكه ، در اين روايات نقطه ضعف ديگري وجود دارد و آن اين است كه از آنها استفاده ميشود كه ميخواهند بگويند آيات مورد بحث در سياق واحد و در مقام بيان يك غرض واحد نيستند ، بلكه هر چند آيه آن ، در مقام بيان غرضي غير از غرض چند آيه ديگر است و هر دسته براي خود شان نزول جداگانهاي دارد - با اينكه خواننده محترم توجه فرمود كه آيات
ترجمة الميزان ج : 9ص :465
مذكور يك سياق واحد و متصل است و جز بيان يك غرض ، هدف ديگري ندارد .
و در الدر المنثور است كه عبد الرزاق و ابن منذر و ابو الشيخ از كلبي روايت كردهاند كه گفته است : وقتي رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) از جنگ تبوك برميگشت ، در روبرويش سه دسته در حركت بودند كه خدا و رسول و قرآن را استهزاء ميكردند .
راوي ميگويد : يكي از آنها مردي بود به نام يزيد بن وديعه كه خيلي در اين گفتگوها با ايشان مخلوط و همراه نبود و خود را از آنها كنار ميكشيد ، و به همين جهت آيه نازل شد كه اگر از طائفهاي از شما بگذريم طائفه ديگر شما را عذاب خواهيم نمود و آن يك نفر را طائفه ناميد .
مؤلف : همين روايت منشا شده كه بعضيها بگويند كلمه طائفه بر يك نفر هم اطلاق ميشود ، با اينكه آيه شريفه به منزله كنايه است ، نه تسميه ( نامگذاري ) ، و نظير اين كنايات در آيات قرآن بسيار است ، و ما قبلا بدان اشاره كرديم .
و نيز در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابن عباس نقل كرده كه گفت : اين آيه در شان عدهاي از منافقين قبيله بني عمرو بن عوف كه يكي از ايشان وديعة بن ثابت و ديگر مردي از اشجع - همسوگند بني عمرو بن عوف - به نام محشي بن حمير بود نازل شد ، نامبردگان در موقعي كه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) رهسپار تبوك بود با آنحضرت راه ميپيمودند ، يكي از ايشان به ديگري گفت شما خيال ميكنيد مردم روم هم مثل ساير مردم كارزار ميكنند ؟ به خدا قسم فردا ميبينيم همه شما را كه با طناب دستهايتان را بسته باشند و به اسيري ببرند .
محشي بن حمير گفت : من حاضرو راضيم به هر نفر ما صد تازيانه بزنند و در عوض آيه قرآني نازل نشود و گفتههاي ما را فاش نكند .
رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) به عمار فرمود : خودت را برسان به اين چند نفر ، كه خود را آتش زدند ، و از ايشان بپرس چه گفتگو ميكردند ، اگر بكلي منكر شدند و گفتههاي خود را كتمان كردند بگو شما چنين و چنان گفتيد .
عمار خود را به ايشان رسانيد و پرسيد چه ميگفتيد ؟ نفرات يكسره به حضور رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) آمده ، عذرخواهي كردند و آيه شريفه لا تعتذروا قد كفرتم بعد ايمانكم ان نعف عن طائفة منكم نازل شد ، و آن شخصي كه خداي تعالي از او عفو فرمود محشي بن حمير بود كه بعدا به نام عبد الرحمان ناميده شد ، و از خدا خواست تا او را موفق به شهادت بفرمايد و كسي هم محل شهادتش را نداند .
خداوند دعايش را مستجاب نموده ، او در يمامه به شهادت رسيد و كسي نفهميد قاتلش كه بود و در كجا به خاك
ترجمة الميزان ج : 9ص :466
سپرده شد عيني و اثري از او باقي نماند .
مؤلف : داستان محشي بن حمير در تعدادي از روايات وارد شده ، چيزي كه هست به فرضي هم كه صحيح باشند مستلزم آن نيست كه بگوئيم آيه شريفه در باره آن نازل شده .
علاوه بر اينكه ، ميان مضمون اين روايات و مضمون آيات تفاوت بسياري است .
و بر ما هم واجب نيست كه بهر داستاني از داستانهاي زمان رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) برميخوريم - و آن داستان هر چه باشد - آن را به يكي از آيات قرآن ببنديم ، آنگاه آيه را به همان داستان تفسير نموده و آن را حاكم بر آيه قرار دهيم .
و در الدر المنثور است كه ابن جرير ، ابن منذر ، ابن ابي حاتم و ابو الشيخ از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت : چقدر امشب شبيه ديشب است .
آنگاه آيه كالذين من قبلكم كانوا اشد منكم قوة ... و خضتم كالذينخاضوا را تلاوت نموده ، گفت : مقصود بني اسرائيلاند كه اينك ما مسلمانان هم داريم مثل آنها ميشويم ، و به آن خدائي كه جان من در دست اوست روش يهود را آنچنان پيروي خواهيد كرد كه حتي اگر ايشان به سوراخ سوسماري بروند شما هم بدنبالشان خواهيد رفت .
مؤلف : اين روايت را مجمع البيان نيز از ابن عباس نقل كرده است .
و نيز در مجمع البيان از تفسير ثعلبي از ابي هريره از ابي سعيد خدري از رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) نقل شده كه فرمود : شما مسلمانان نيز روشي را پيش خواهيد گرفت كه امم گذشته پيمودند ، ذراع به ذراع وجب به وجب و باع به باع ، حتي اگر يكي از ايشان به درون سوراخ سوسماري درآيد شما نيز در خواهيد آمد .
گفتند : يا رسول خدا همانطوري كه فارسيان و روميان و اهل كتاب كردند ؟ فرمود : پس اينكه گفتم امم گذشته مقصودم چه بود ، مگر غير از اينها كه نام بردي مردم ديگري هم هستند ؟ و نيز در همان كتاب از تفسير ثعلبي از حذيفه منقول است كه : منافقيني كه امروز در
ترجمة الميزان ج : 9ص :467
بين شما هستند بدترند از منافقيني كه در زمان رسول خدا بودند .
پرسيديم : چطور ؟ گفت : منافقين معاصر رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) نفاق خود را پنهان ميداشتند ، و ليكن منافقين امروز نفاق خود را آشكار ميكنند .
و در عيون به سند خود از قاسم بن مسلم از برادرش عبد العزيز بن مسلم روايت ميكند كه گفت : من از حضرت رضا (عليهالسلام) معناي جمله نسوا الله فنسيهم را پرسيدم ، فرمود : خداي تعالي دچار فراموشي و سهو نميشود ، نسيان و سهو از خصوصيات مخلوق حادث است ، مگر نشنيدهاي كه خداوند فرموده : و ما كان ربك نسيا - پروردگار تو فراموش كار نيست .
معناي اينكه در آن آيه فرمود : خدا را فراموش كردند خدا هم ايشان را فراموش كرد اين است كه به كيفر اينكه خدا را فراموش كردند خدا هم خود ايشان را از ياد خودشان برد و در نتيجه خود را فراموش كردند ، همچنانكه در جاي ديگر فرموده : و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون - و نباشيد مثل كساني كه خدا را فراموش كردند و خدا هم خودشان را از يادشان برد ، ايشان همان مردم فاسقند و اگر در آن آيه ديگر فرموده : فاليوم ننساهم كما نسوا لقاء يومهم هذا معنايش اين است كه ما امروز ايشان را وا ميگذاريم همانطوري كه ايشان خدا را ترك گفته و خود را براي ديدار امروزشان آماده نساختند .
و در تفسير عياشي از جابر از ابي جعفر (عليهالسلام) روايت شده كه از آيه نسوا الله سؤال شد ، ايشان در جواب فرمود : اطاعت خدا را ترك كردند ، پس ايشان را فراموش كرد يعني ترك كرد .
و در همان كتاب از ابي معمر سعداني روايت شده كه گفت : علي (عليهالسلام) در معناي آيه نسوا الله فنسيهم فرمود : مقصود اين است كه ايشان خدا را در دار دنيا فراموش كردند و او را اطاعت ننموده ، به او و رسولش ايمان نياوردند ، خدا هم ايشان را در روز قيامت فراموش كرد ، يعني از ثواب خود بهرهاي براي آنان نگذاشت و در نتيجه مانند كساني شدند كه در تقسيم خير از قلم افتاده باشند .
مؤلف : اين روايت را مرحوم صدوق هم در كتاب معاني به سند خود از ابي معمر از
ترجمة الميزان ج : 9ص :468
امام علي بن ابيطالب (عليهالسلام) نقل كرده است .
و در كافي به سند خود از ابي بصير از امام ابي عبد الله (عليهالسلام) روايت كرده كه در ضمن حديثي در معناي ( و المؤتفكات اتتهم رسلهم بالبينات فرمود : مقصود از ايشان قوم لوط است كه ائتفكت عليهم يعني زمين برايشان زير و رو شد ، و پائين و بالا گرديد و در تهذيب به سند خود از صفوان بن مهران آورده كه گفت : به امام صادق (عليهالسلام) عرض كردم زن مسلمان نزد من ميآيد ، او مرا به شغلم ( چارپادار ) ميشناسد و من او را به مسلماني ميشناسم ، و او محرمي ندارد ، آيا او را حمل بكنم ؟ فرمود : عيب ندارد ، حمل كن ، زيرا مؤمن براي زن مؤمن محرم است ، آنگاه اين آيه را تلاوت نمود : و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض .
مؤلف : اين روايت را عياشي در تفسير خود از صفوان جمال از آن حضرت نقل كرده .
و در تفسير عياشي از ثوير از علي بن الحسين (عليهماالسلام) روايت شده كه فرمود : وقتي اهل بهشت وارد بهشت شده و ولي خدا به جنات و قصرهاي خود درآيد و هر مؤمني بر اريكه ( تخت ) خود تكيه زند ، خدمتگزارانش به دورش حلقه ميزنند ، و شاخههاي پر ميوه ، خود را به طرفش خم ميكنند و در پيرامونش چشمهسارها جوشيدن ميگيرد و از چشم اندازش نهرها به جريان ميافتد و برايش بساطها گسترده ميگردد و پشتيها برايش ميگذارند و هر چه را كه بخواهد و اشتها كند قبل از آنكه به زبان آورد خدامش برايش حاضر ميسازند و برايش حور العين از جنان بيرون ميآيند و بندگان خدا آنچه كه خدا بخواهد در اين حالت و در اين تنعم بسر ميبرند .
تا آنكه پروردگار جبار براي آنان تجلي نموده ميفرمايد : اي اولياء و اي اهل طاعت من ! و اي ساكنان بهشت من كه در جوار من منزل گرفتهايد ! ميل داريد به شما از كرامتي بالاتر از آنچه داريد خبر دهم ؟ عرض ميكنند : پروردگارا آن چيست كه از اين بهشت كه هر چه بخواهيم در آن مييابيم بهتر و بالاتر است ؟ .
بار ديگر همان پرسش تكرار ميشود و عرض ميكنند : پروردگارا ، بله ، آن كدام خير ميباشد كه بهتر از اين بهشت است ؟ خداي تعالي فرمايد : رضايت من از شما و دوستي من
ترجمة الميزان ج : 9ص :469
نسبت به شما است كه از آن لذتها و نعمتها كه در آنيد بهتر است .
بعرض ميرسانند : آري ، پروردگار ما ! رضايت تو از ما ، و محبت تو ، به ما ، بهتر و گواراتر است .
آنگاه علي بن الحسين (عليهماالسلام) اين آيه را تلاوت فرمود : وعد الله المؤمنين و المؤمنات جنات تجري من تحتها الانهار خالدين فيها و مساكن طيبة في جنات عدن و رضوان من الله اكبر ذلك هو الفوز العظيم .
و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از جابر روايت كرده كه گفت رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : وقتي اهل بهشت به بهشت درميآيند خداي تعالي ميفرمايد : آيا بيش از اين ، چيز ديگري ميخواهيد تا برايتان آماده سازم ؟ عرض ميكنند : پروردگارا مگر چيز ديگري هم مانده كه در اينجا فراهم نشده باشد ؟ ميفرمايد : آري ( بالاتر از همه اين نعمتها ) رضاي من است كه تا ابد بر شما خشم نميگيرم .
مؤلف : اين معنا در روايات بسياري از طريق شيعه و سني وارد شده است .
در جامع الجوامع از ابي درداء از رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) نقل كرده كه فرمود : عدن خانه خدا است كه هيچ چشمي آن را نديده و صورتش به قلب هيچ بشري خطور نكرده و غير از سه طائفه كسي را در آن راه نيست : انبياء ، صديقين و شهداء .
خداي تعالي فرموده : خوشا بحال كسي كه بدرون تو درآيد .
مؤلف : عموميت بهشت كه روايت آن را ميرسانيد منافاتي با اختصاص آن براي سه طائفه ندارد ، زيرا از آيه و الذين آمنوا بالله و رسله اولئك هم الصديقون و الشهداء عند ربهم - كساني كه ايمان آوردند به خدا و فرستادگانش ، ايشانند همان صديقين و شهداء نزد پروردگارشان استفاده ميشود كه خداي سبحان عموم مؤمنين را به شهدا و صديقين ملحق ميكند .
در تفسير قمي در ذيل آيه يا ايها النبي جاهد الكفار و المنافقين ... گفته است : پدرم از ابن ابي عمير از ابي بصير از امام ابي جعفر (عليهالسلام) روايت كرده كه فرمود : با كفار و منافقين جهاد كن و ايشان را ملزم به انجام فرائض ساز .
ترجمة الميزان ج : 9ص :470
و در الدر المنثور است كه بيهقي در كتاب شعب الايمان از ابن مسعود روايت كرده كه گفت : بعد از آنكه آيه يا ايها النبي جاهد الكفار و المنافقين نازل شد به رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) دستور داده شد تا بدست خود با كفار و منافقين مبارزه كنند ، و اگر نتوانست با قلب خود و اگر آن را نيز نتوانست به زبان خود و اگر آنهم برايش مقدور نبود با برخورد خشن و ترش روئي با ايشان مبارزه كند .
مؤلف : در اين روايت از حيث ترتيب اجزاء جهاد و امر به معروف تشويشي است ، چون جهاد با قلب بعد از همه انواع جهاد است نه قبل از آن .
ترجمة الميزان ج : 9ص :471
× وَ مِنهُم مَّنْ عَهَدَ اللَّهَ لَئنْ ءَاتَانَا مِن فَضلِهِ لَنَصدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصلِحِينَ(75) فَلَمَّا ءَاتَاهُم مِّن فَضلِهِ بخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوا وَّ هُم مُّعْرِضونَ(76) فَأَعْقَبهُمْ نِفَاقاً في قُلُوبهِمْ إِلي يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِمَا أَخْلَفُوا اللَّهَ مَا وَعَدُوهُ وَ بِمَا كانُوا يَكْذِبُونَ(77) أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوَاهُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ عَلَّمُ الْغُيُوبِ(78) الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطوِّعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ في الصدَقَتِ وَ الَّذِينَ لا يجِدُونَ إِلا جُهْدَهُمْ فَيَسخَرُونَ مِنهُمْسخِرَ اللَّهُ مِنهُمْ وَ لهَُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ(79) استَغْفِرْ لهَُمْ أَوْ لا تَستَغْفِرْ لهَُمْ إِن تَستَغْفِرْ لهَُمْ سبْعِينَ مَرَّةً فَلَن يَغْفِرَ اللَّهُ لهَُمْذَلِك بِأَنهُمْ كفَرُوا بِاللَّهِ وَ رَسولِهِوَ اللَّهُ لا يهْدِي الْقَوْمَ الْفَسِقِينَ(80)
ترجمه آيات
بعضي از ايشان كساني هستند كه با خدا عهد كرده بودند كه اگر خدا از كرم خود به ما عطا كند بطور قطع ، زكات ميدهيم و از شايستگان خواهيم بود ( 75 ) .
پس همينكه خدا از كرم خود عطايشان كرد بدان بخل ورزيده ، روي بگردانيدند در حالي كه اعراضگر هم بودند ( 76) .
خدا به سزاي آن خلف وعدهاي كه كردند و اينكه دروغ ميگفتند ، تا روزي كه ديدارش ميكنند در دلهايشان نفاق انداخت ( 77) .
مگر نميدانند كه خدا نهان ايشان و راز گفتنشان را ميداند ، و مگر نميدانند كه خدا علام الغيوب
ترجمة الميزان ج : 9ص :472
است ( 78) .
كساني كه به مؤمنان راغب به خير كه بيش از استطاعت خويش نمييابند ، در كار صدقه دادن عيب ميگيرند و تمسخرشان ميكنند خدا تمسخرشان را تلافي ميكند و ايشان را است عذابي دردناك ( 79 ) .
براي ايشان آمرزش بخواهي و يا نخواهي ( برابر است ) ، خداوند هرگز ايشان را نخواهد آمرزيد هر چند هفتاد بار برايشان آمرزش بخواهي ، و اين بدان جهت است كه ايشان به خدا و رسولش كفر ورزيدند و خداوند مردم فاسق و عصيانگر را هدايت نميكند ( 80) .
بيان آيات
اين آيات طائفه ديگر از منافقين را يادآور ميشود كه از حكم صدقات تخلف ورزيده و از دادن زكات سرپيچيدند ، با اينكه قبلا مردمي تهي دست بودند و با خدا عهد كرده بودند كه اگر خداي تعالي به فضل خود بي نيازشان سازد حتما تصدق دهند و از صالحان باشند ، ولي بعد از آنكه خداي تعالي توانگرشان ساخت بخل ورزيده و از دادن زكات دريغ نمودند .
و نيز طائفه ديگري از منافقين را ياد ميكند كه توانگران با ايمان را زخم زبان زده ، ايشان را ملامت ميكردند كه چرا مال خود را مفت از دست ميدهند و زكات ميپردازند ، و تهي دستان را زخم زبان زده ، مسخره ميكردند ( كه خدا چه احتياج به اين صدقه ناچيز شما دارد ) و خداوند همه اين طوائف را منافق خوانده ، و بطور قطع حكم كرده كه ايشان را نيامرزد .
و منهم من عاهد الله لئن آتينا من فضله لنصدقن و لنكونن من الصالحين ... و هم معرضون كلمه ايتاء به معناي مطلق دادن است ، و ليكن بيشتر اطلاق ميشود در دادن مال ، و از قرائن اين مطلب ، در خود آيه ، لنصدقن است كه معلوم است مقصود از آن تصدق دادن از مالي است كه خدا به ما داده .
و همچنين قرينه ديگر آن در آيه بعدي است ، و آن مساله بخل است كه معنايش دريغ كردن از مال است .
سياق اين آيات ميرساند كه گفتار در آن راجع به امري است كه واقع شده ، روايات هم دلالت دارد بر اينكه اين آيات در بارهداستان ثعلبه نازل شده ، كه - ان شاء الله - شرح داستانش در بحث روايتي آينده خواهد آمد ، و معناي اين دو آيه روشن و بي نياز از توضيح است .
فاعقبهم نفاقا في قلوبهم الي يوم يلقونه ... كلمه اعقاب به معناي ارث دادن و اثر گذاشتن است .
در مجمع البيان گفته است : اين كلمه به معناي اثر گذاشتن و تاديه كردن و نظائر آن است ، و گاهي كلمه أعقبه در
ترجمة الميزان ج : 9ص :473
معناي كيفر داد او را استعمال ميشود .
و معلوم است كه كلمه مذكور از ماده عقب اخذ شده كه به معناي آوردن چيزي به دنبال چيز ديگر است .
ضميري كه در فاعقبهم مستتر است به بخل و يا عمل ناشي از بخل برميگردد ، و بنا بر اين ، منظور از جمله يوم يلقونه ، روز ديدار بخل خواهد بود ، و معنايش به يك نوع عنايت اين ميشود : روزي كه جزاي بخل را ميبينند .
و ممكن هم هست ضمير را به خداي تعالي برگشت داده ، بگوئيم منظور از يوم يلقونه جمله يوم يلقون الله - روزي كه خدا را ملاقات كنند يعني روز قيامت باشد كه چون همه ميدانستهاند آن روز روز ملاقات خداست ديگر اسم نبرده ، و يا بگوئيم منظور از آن روز مرگ است كه ظاهر آيه من كان يرجو لقاء الله فان اجل الله لات آن را افاده ميكند .
احتمال دوم بنا بر اينكه بگوئيم ضمير به خدا برگردد ظاهر و روشن است ، زيرا مناسبتر به ذهن همين است كه بفرمايد منافقين بر نفاق خود باقي خواهند بود تا روزي كه بميرند ، نه اينكه بفرمايد باقي خواهند بود تا اينكه سر از قبر بردارند ، و جزاي عمل خود را ببينند ، چون بعد از مردن كه ديگر تغيير حالت نميدهند .
حرف باء كه در دو جاي جمله بما اخلفوا الله ما وعدوه و بما كانوا يكذبون بكار رفته باء سببيت است ، و به آيه چنين معني ميدهد : اين بخل به سبب اينكه مستلزم خلف وعده و پايداري در دروغ بود ، سبب نفاق يعني مخالفت باطن ايشان با ظاهرشان شد .
و بنا بر اين ، معناي آيه چنين ميشود : اثر اينكه بخل كردند و از دادن صدقات دريغ ورزيدند اين شد كه نفاق را در دلهايشان جايگزين كرد ، بطوري كه تا روز مرگشان در دلهايشان باقي بماند ، اگر اين بخل و دريغ ، سبب نفاق ايشان شد به سبب اين بود كه با اين عمل هم وعده خدا را تخلف كردند و هم بر دروغگوئي خود باقي ماندند .
و يا معناي آن اين ميشود : خداي تعالي ايشان را چنين جزا داد كه نفاق را در دلهايشان انداخت كه تا روز لقاي او كه روز مرگ است در دلهايشان باقي بماند ، براي اينكه ايشان تخلف كردند آنچه را كه به خدا وعده داده بودند ، و براي اينكه دروغ ميگفتند .
اين آيه اولا دلالت دارد بر اينكه خلف وعده و دروغ در سخن از علل نفاق و نشانههاي
ترجمة الميزان ج : 9ص :474
آن است و ثانيا بعضي از نفاقها هست كه بعد از ايمان ، به دل راه مييابد ، همچنانكه برخي از كفرها بعد از ايمان ميآيد ، و آن ارتداد و گفتن رده است ، همچنانكه قرآن كريم فرموده ثم كان عاقبة الذين اساؤا السوأي ان كذبوا بايات الله و كانوا بها يستهزؤن و ميرساند كه چه بسا گناه ، كار آدمي را به تكذيب آيات خدا بكشاند ، و تكذيب گاهي ظاهري ميباشد و گاهي ظاهري و باطني كه در اين صورت كفر محسوب ميشود و گاهي فقط باطني است كه نفاق شمرده ميشود .
ا لم يعلموا ان الله يعلم سرهم و نجويهم ... كلمه نجوي به معناي درگوشي حرف زدن است ، و استفهام در اين آيه استفهام توبيخي است .
الذين يلمزون المطوعين من المؤمنين في الصدقات و الذين لا يجدون الا جهدهم ... كلمه تطوع به معناي انجام عملي است كه نفس آدمي از آن كراهت نداشته باشد و آن را دشوار نداند و داوطلبانه انجامش دهد ، و به همين جهت بيشتر در مستحبات استعمال ميشود ، چون در واجبات يك نوع تحميلي است بر نفس و آدمي دل خود را وادار ميكند كه راضي به ترك آن نشود .
و اينكه داوطلبان از مؤمنين در دادن صدقه را در مقابل كساني قرار داده كه بيش از توانائي خود صدقه نميدهند ، خود قرينه است بر اينكه منظور از داوطلبان در صدقه كساني است كه چون ثروتمند و مالدارند صدقه ميدهند ، و خلاصه بخاطر تمكنشان بطوع و رغبت و بطيب خاطر خود ميپردازند ، بدون اينكه احساس كمترين ناراحتي بكنند ، بخلاف دسته دوم كه نميدهند مگر بقدر طاقتشان ، و يا ناراحتند از اينكه چرا همينقدر ميتوانند بدهند و بيشتر از آن نميتوانند .
آنگونهكه مفسرين گفتهاند جمله الذين يلمزون ... يا كلامي است مستانف و تازه ، و يا وصفي است براي آنهائي كه جمله و منهم من عاهد الله ... ، يادشان كرده .
و معناي آن اين است : كساني كه بدگوئي ميكنند از مؤمنين ثروتمندي كه داوطلبانه و بطيب خاطر صدقه ميدهند ، و هم از فقرائي كه مالي نزد خود نمييابند براي صدقه مگر آن مقداري را كه مايه ناراحتيشان است ، و خلاصه بدگوئي ميكنند زكات دهندگان را ، هم
ترجمة الميزان ج : 9ص :475
توانگرانشان را و هم تهي دستانشان را ، هم بينيازان را و هم نيازمندان را ، و مسخره ميكنندهمه را ، خداوند ايشان را مسخره كرده ، و براي ايشان عذابي دردناك است .
اين جمله كوتاه هم جواب استهزاء ايشان است ، و هم تهديد به عذابي شديد .
استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم ترديد بين امر و نهي ، كنايه از اين است كه چه بكني و چه نكني يكسان است ، و خلاصه استغفار كردنت براي آنان كاري است لغو و بي فايده ، همچنانكه نظير آن در آيه انفقوا طوعا او كرها لن يتقبل منكم گذشت .
پس معناي آن اين است : اين منافقين به مغفرت خدا نائل نخواهند شد و طلب و عدم طلب مغفرت براي آنان يكساناست ، چون طلب مغفرت كردن براي آنان كمترين فائده و اثري ندارد .
جمله ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم تاكيد جمله قبلي است و ميرساند كه از طبيعت مغفرت چيزي به ايشان نميرسد ، چه اينكه تو در باره آنها طلب مغفرت كني و چه نكني ، چه يكبار و چه چند بار ، چه زياد و چه كم .
پس ، آوردن كلمه هفتاد بار خصوصيتي ندارد بلكه فقط ميخواهد كثرت را برساند - نه اينكه از يك تا هفتاد بي فائده است ولي از هفتاد به بالا اثر دارد - و لذا بدنبال آن ، علت مطلب را بيان كرده و فرموده : براي اينكه ايشان به خدا و رسولش كافرشدند يعني مانع از شمول مغفرت ، كفر ايشان است به خدا و رسول ، و اين مانع با بود و نبود استغفار و يا كم و زيادي آن برطرف نميشود ، چون بود و نبود آن و كم و زيادش كفر ايشان را از بين نميبرد .
از همينجا معلوم ميشود كه جمله و الله لا يهدي القوم الفاسقين متمم تعليل قبلي است ، و سياق آن ، سياق استدلال قياسي ، و تقدير آن چنين است : آنها به خدا و رسولش كفر ورزيدند ، پس آنها فاسقند و از زي عبوديت خدا بيرونند و خدا مردم فاسق را هدايت نميكند ، و ليكن مغفرت هدايت است بسوي سعادت قرب و بهشت برين ، پس به همين دليل مغفرت شامل ايشان نميگردد .
و استعمال كلمه هفتاد در رسانيدن صرف كثرت بدون خصوصيت ، مانند استعمال صد و هزار در اين معنا در لغت بسيار شايع است .
ترجمة الميزان ج : 9ص :476
بحث روايتي
در مجمع البيان دارد كه بعضيها گفتهاند : اين آيات در باره ثعلبة بن حاطب كه يكي از انصار بود نازل شده .
وي به رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) عرض كرده بود يا رسول الله ! از خدا بخواه مال دنيائي به من روزي كند .
حضرت فرمود : اي ثعلبه مال اندكي كه از عهده شكرش برآئي بهتر است از مال فراواني كه نتواني شكرش را بجايآري ، مگر مسلمانها كه تو يكي از ايشاني نبايد به رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) تاسي بجويند ، و مگر خدا نفرموده : لكم في رسول الله اسوة حسنة پس چرا چنين تقاضائي ميكني ؟ با اينكه من به آن خدائي كه جانم بدست قدرت او است اگر بخواهم اين كوهها برايم طلا و نقره شود ميشود و ليكن نميخواهم .
بعد از چند روز ديگر آمد و عرض كرد : يا رسول الله ! از خدا بخواه مرا مال دنيائي روزي بفرمايد ، و به آن خدائي كه تو را به حق مبعوث فرموده اگر به من روزي كند من حق همه صاحبان حق را ميپردازم .
حضرت عرض كرد : بارالها ! ثعلبه را مالي روزي فرما .
ثعلبه گوسفندي خريد و زاد ولد آن بسيار شد به حدي كه مدينه براي چرانيدن آنها تنگ آمد و مجبور شد گوسفندان خود را بيرون برده در بياباني از بيابانهاي مدينه جاي دهد و بچراند ، و همچنان رو به زيادي ميرفت و او از مدينه دور ميشد و به همين جهت از نماز جمعه و جماعت باز ماند .
رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) كارشناسي فرستاد تا گوسفندانش را شمرده ، زكاتش را بگيرد ، ثعلبه قبول نكرد و بخل ورزيد و گفت : اين زكات در حقيقت همان باج دادن است .
رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : واي بر ثعلبه ! واي بر ثعلبه ! چيزي نگذشت كه اين آيات در بارهاش نازل شد - نقل از ابي امامه - و در روايت ديگري بطور رفع وارد شده .
بعضي ديگر گفتهاند : ثعلبه به مجلسي از انصار وارد شد و همه اهل آن مجلس را شاهد گرفت كه اگر خدا مرا از فضل خود چيزي بدهد من زكاتش را ميدهم و حق هر صاحب حقي را ميپردازم و صله رحم هم ميكنم .
خداوند او را امتحان كرد ، پسر عموي او از دنيا رفته از وي مالي به ثعلبه ارث رسيد ، و او به آنچه كه عهد كرده بود وفا نكرد و اين آيات در بارهاش نازل شد - نقل از ابن عباس و سعيد بن جبير و قتاده .
بعضي ديگر گفتهاند : اين آيات در باره ثعلبه بن حاطب و معتب بن قشير نازل شده كه از بني عمرو بن عوف بودند .
آنها گفته بودند اگر خداي به ما مالي روزي كند زكاتش را
ترجمة الميزان ج : 9ص :477
ميدهيم ، ولي وقتي خدا روزيشان كرد بخل ورزيدند - نقل از حسن و مجاهد .
مؤلف : رواياتي كه صاحب مجمع البيان آورده با يكديگر منافاتي ندارند ، زيرا ممكن است ثعلبه با رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) عهد كرده باشد و جماعتي از انصار را هم بر آن گواه گرفته باشد ، و يا غير او مرد ديگري نيز با او بوده باشد .
بنا بر اين ، نه تنها روايات با هم منافات ندارند بلكه يكديگر را تاييد هم ميكنند .
همچنانكه آن قولي كه از ضحاك نقل شده كه گفته است : آيات مذكور در باره عدهاي از منافقين به نام نبتل بن حارث ، جد بن قيس و ثعلبة بن حاطب و معتب بن قشير نازل شده نيز آن روايات را تاييد ميكند .
و اما آنچه را كه مجمع البيان از كلبي نقل كرده كه گفته : آيات مذكور در باره حاطب بن ابي بلتعه نازل شده كه داراي مالي در شام بوده و دير بدستش رسيده و او بسيار تلاش كرد ، پس قسم خورد كه اگر خداوند اين مال را برساند زكاتش را بپردازد ، خداوند هم مالش را به سلامت به او رسانيد و او بعهد و قسم خود وفا نكرد انطباقش بر آيات مورد بحث بعيد است ، براي اينكه رسانيدن مال به صاحبش ايتاء فضل كه اعطاء و رزق باشد ، نيست .
و در تفسير قمي ميگويد : در روايت ابي الجارود از ابي جعفر (عليهالسلام) در ذيل آيه مورد بحث آمده كه فرمود : اين آيات در شان ثعلبة بن حاطب بن عمرو بن عوف نازل شده كه مردي محتاج بود و با خدا عهدي بست ، و چون خدا مالدارش نمود بخل ورزيد و بعهد خود وفا نكرد .
و در الدر المنثور است كه بخاري ، مسلم ، ترمذي و نسائي از ابي هريره از رسول خدا(صلياللهعليهوآلهوسلّم) روايت كردهاند كه فرمود : نشانه منافق سه چيز است : اول اينكه وقتي حرف ميزند دروغ ميگويد و چون وعده ميدهد خلف ميكند و چون امين شود خيانت ميكند .
مؤلف : اين روايت بطرق بسياري از ائمه اهل بيت (عليهمالسلام) نقل شده كه بعضي از آنها قبلا ايراد شد .
و نيز در الدر المنثور در ذيل آيه الذين يلمزون المطوعين ... آمده كه بخاري ، مسلم ، ابن منذر ، ابن ابي حاتم ، ابو الشيخ ، ابن مردويه و ابو نعيم - در كتاب معرفت - از ابن مسعود
ترجمة الميزان ج : 9ص :478
روايت كردهاند كه گفت : بعد از آنكه آيه صدقه نازل شد با دوش خود زكات را تحويل ميداديم تا آنكه مردي صدقه بسياري آورد ، منافقين گفتند : ببين چه خودنمائي ميكند ، و ابو عقيل نيم من صدقه بياورد گفتند : آخر خدا چه احتياجي به اين زكات ناچيز دارد ، بدنبال اين حرفها آيه الذين يلمزون المطوعين من المؤمنين في الصدقات و الذين لا يجدون الا جهدهم ... نازل گرديد.
مؤلف : روايات وارده در شان نزول اين آيات بسيار است و از همه آنها قابل قبولتر همينهائي بود كه ما نقل كرديم ، و قريب به آن مضامين ، روايات ديگري هست و ظاهر همه اينها اين است كه آيه مورد بحث مستقل از آيات قبل است ، و مطلبي را از نو شروع كرده .
و در الدر المنثور است كه ابن جرير و ابن ابي حاتم از عروه نقل كردهاند كه گفت : عبد الله بن ابي به همفكران خود چنين گفت : اگر شماها به محمد كمك مالي نرسانيد از دورش پراكنده ميشوند .
و نيز او گفته بود : لنخرجن الاعز منها الاذل و خداي تعالي در بارهاش چنين نازل كرد : استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم و رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : من بيش از هفتاد بار استغفار ميكنم شايد خدا از جرمشان در گذرد .
ليكن خداي تعالي اين آيه را فرستاد : سواء عليهم استغفرت لهم او لم تستغفر لهم لن يغفر الله لهم .
و در همان كتاب است كه ابن ابي شيبه ، ابن جرير و ابن منذر از مجاهد نقل كردهاند كه گفت : وقتي آيه ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم نازل شد ، رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : من بيش از هفتاد بار استغفار ميكنم پس آيه لن يغفر الله لهم در سوره منافقين نازل گرديد .
و نيز در همان كتاب آمده كه ابن جرير از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) بعد از اينكه اين آيهنازل شد فرمود : من چنين ميفهمم گويا در امر منافقين اختياري دارم ، به خدا قسم بيشتر از هفتاد بار براي آنان استغفار ميكنم باشد كه خدا ايشان را بيامرزد ، ليكن خداي تعالي از شدت غضبش بر منافقين ، آيه فرستاد كه : چه براي ايشان استغفار كني و چه استغفار نكني هرگز خدا ايشان را نميآمرزد ، زيرا خدا مردم فاسق را هدايت نميكند .
ترجمة الميزان ج : 9ص :479
مؤلف : هيچ ترديدي نيست در اينكه اين آيات در اواخر زندگي رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) نازل شده ، و بطور قطع همه آيات مكي و بيشتر آيات و سورههاي مدني ، قبل از اين آيات نازل شده .
و اين مطلب براي هر كس در قرآن دقتي كند از واضحات است كه از نظر قرآن هيچ اميدي به نجات كفار و منافقين بدتر از كفار نيست ، مگر آنكه قبل از مرگ از كفر و نفاق خود توبه كنند .
و آيات بسياري هم مكي و هم مدني تصريح قطعي به اين مطلب نمودهاند ، آن وقت چطور ممكن است رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) تا آن روز اين معنا را از قرآن نفهميده باشد و چگونه ممكن است از وعده حتمي عذاب كه خدا به كفار و منافقين ميدهد اطمينان پيدا نكند و به احتمال اينكه شايد عدد هفتاد دخالتي داشته باشد حاضر شود بيش از هفتاد بار استغفار كند ؟ ! و يا چطور ميشود رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) متوجه نباشد به اينكه ترديد در آيه صرفا براي افاده لغويت است ، نه براي خصوصيتي كه ممكن است در عدد هفتاد باشد تا ايشان به طمع اينكه شايد هفتاد به بالا آن خصوصيت را نداشته باشد بفرمايد : من بيشتر استغفار ميكنم شايد مستجاب شود ؟ ! علاوه ، مگر آيه سوره منافقين كه نازل شد و ديگر اميد رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) قطع گرديد چه بيان و چه كلمه اضافهاي داشت كه آيه مورد بحث نداشت كه آن آيه آنجناب را مايوس نكرد و اين آيه با آن بيان زائدش مايوسش نمود ؟ و حال آنكه بيان هر دو ، يكي است و خدا در هر دو نفي ابدي مغفرت را چنين تعليل كرد كه چون ايشان فاسقند ، و خداوند قوم فاسق را هدايت نميكند .
پس خلاصه كلام اينكه ، اينگونه روايات و اشباه و نظائر آنها از جعلياتي است كه بايد آنها را به ديوار كوبيد .
و در الدر المنثور آمده كه احمد ، بخاري ، ترمذي ، نسائي ، ابن ابي حاتم ، نحاس ، ابن حبان ، ابن مردويه و ابو نعيم - در كتاب الحليه - از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت : من از عمر شنيدم كه ميگفت : وقتي عبد الله بن ابي از دنيا رفت از رسول خدا درخواست شد كه بر او نماز گزارد ، حضرت تشريف برد و بر او نماز گزارد ، همينكه ايستاد من گفتم : آيا بر جنازه دشمن خدا ، عبد الله بن ابي نماز ميخواني كه فلان و فلان ميگفت و فلان حرفها را ميزد ؟ ! آنگاه شروع كردم خاطرات ايام او را برشمردن ، و رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) تبسم ميكرد ، تا آنجا كه از حد گذراندم فرمود : اي عمر كنار برو كه مرا اختيار دادهاند ، زيرا به من فرمودهاند : چه براي ايشان استغفار كني و چه استغفار نكني يكسان است اگر هفتاد بار برايشان استغفار كني خدا ايشان را نميآمرزد ، پس اگر ميدانستم در صورتي كه بيش از هفتاد بار برايش استغفار
ترجمة الميزان ج : 9ص :480
كنيم خدا او را ميآمرزد بيش از هفتاد بار استغفار ميكردم .
آنگاه رسول خدا بر جنازهاش نماز خواند و او را تشييع كرد و كنار قبر او ايستاد تا از دفنش فارغ شدند .
من از جسارت و جرأت خودم بر رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) تعجب كردم ، با اينكه خدا و رسول داناترند .
به خدا سوگند جز اندك زماني نگذشت كه اين دو آيه نازل شد : و لا تصل علي احد منهم مات ابدا و لا تقم علي قبره كه بعد از نزول آن ديگر رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) بر هيچ منافقي نماز نخواند تا آنكه خداي تعالي او را قبض روح كرد .
مؤلف : اينكه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) در اين روايت فرمود اگر ميدانستم در صورتي كه بيش از هفتاد بار برايش ... صريح است در اينكه آنجناب مايوس بوده است از اينكه مغفرت الهي شامل حال عبد الله بن ابي شود و اين خود شاهد است بر اينكه منظور از جمله مرا اختيار دادهاند ، زيرا به من فرمودهاند چه براي ايشان استغفار كني و چه نكني ... اين است كه خداي تعالي مساله را بطور ترديد آورده و آنجناب را صريحا از استغفار نهي نكرده است .
نه اينكه بطور حقيقت مخيرش كرده باشد بين استغفار و عدم استغفار تا نتيجهاش آن شود كه اگر آنجناب استغفار كند مغفرت حاصل گردد يا حصول آن اميد رود .
و از اينجا فهميده ميشود كه استغفار رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) براي عبد الله ابن ابي و نماز خواندنش بر جنازه او و ايستادنش بر قبر او به فرضي كه چيزي از اين مطالب ثابت باشد براي طلب آمرزش و دعاي جدي نبوده همچنانكه در روايت قمي و رواياتي ديگر گفتاري در اين باب ميآيد .
و در همان كتاب از ابن ابي حاتم از شعبي روايت آمده كه عمر بن خطاب گفت : مندر اسلام گرفتار لغزشي شدم كه در همه عمرم به مثل آن گرفتار نشدم و آن اين بود كه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) خواست بر جنازه عبد الله بن ابي نماز گزارد من جامهاش را كشيدم پس از آن گفتم به خدا سوگند كه خدا بتو چنين دستوري نداده است ، مگر نفرموده است : استغفر لهم او لا تستغفر لهم ، ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود پروردگارم مرا مخير كرده و فرموده چه برايشان استغفار كني و چه نكني آنگاه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) كنار قبر نشست مردم به پسرش ميگفتند : اي حباب چنين كن ، اي حباب چنان كن .
رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود حباب نام شيطان است ، نام تو عبد الله است .
و در تفسير قمي در ذيل آيه استغفر لهم او لا تستغفر لهم ... گفته است : اين آيه بعد از مراجعت رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) به مدينه نازل شد ، و در آن ايام عبد الله ابن ابي مريض
ترجمة الميزان ج : 9ص :481
بود : پسرش عبد الله بن عبد الله مردي با ايمان بود نزد رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) رفت و در حالي كه پدرش جان ميداد عرض كرد : يا رسول الله ! پدر و مادرمبه قربانت ، شما به عيادت پدر من نيامدي و اين در اجتماع مايه سرافكندگي ما است .
رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) به خانه عبد الله بن ابي درآمد ، در حالي كه منافقين همه دور بسترش جمع بودند .
عبد الله بن عبد الله عرض كرد : يا رسول الله ! جهت پدرم استغفار كن .
آن جناب هم استغفار كرد .
عمر گفت : مگر خدا تو را نهي نكرده از اينكه براي كسي از منافقين صلوات بفرستي يا استغفار كني ؟ رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) اعتنائي به او نكرد .
بار ديگر عمر تكرار كرد ، حضرت فرمود : واي بر تو ! آخر اختيار اينامور را به من دادهاند و من نيز چنين مصلحت ديدم ، خداي تعالي فرموده چه براي ايشان استغفار كني و چه نكني حتي اگر هفتاد بار هم استغفار كني ايشان را نميآمرزد .
بعد از آنكه عبد الله بدرك واصل شد پسرش نزد رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) آمد و عرض كرد : پدر و مادرم فدايت يا رسول الله ! اگر صلاح بدانيد تشريف بياوريد بر جنازه پدرم نماز بخوانيد .
رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) كنار قبر او ايستاد تا بر او نماز بخواند ، عمر گفت : يا رسول الله ! مگر خدا تو را نهي نكرده از اينكه بر احدي از منافقين نماز بخواني ، و مگر نفرموده كه ابدا بر قبر احدي از ايشان نايست ؟ حضرت فرمود : واي بر تو ! هيچ فهميدي كه من چه گفتم ؟ من گفتم خدا يا قبرش را پر از آتش بگردان و جوفش را سرشار آتش كن او را به آتش دوزخت برسان .
و رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) مجبور شد حرفي بزند كه نميخواست افشاء شود .
مؤلف : در باره روايات تتمهاي باقي است كه - ان شاء الله - در ذيل آيات بعدي به آنها خواهيم رسيد.