بحث روايتي


در مجمع البيان در ذيل آيه يحذر المنافقون ان تنزل عليهم سورة ... ، گفته است : بعضي گفته‏اند اين آيه در باره دوازده نفر نازل شده كه در عقبه كمين كرده بودند ، تا وقتي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در مراجعت از تبوك بدانجا مي‏رسد بر سرش بتازند و او را از پاي درآورند ، و ليكن جبرئيل رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را از اين جريان خبردار كرد و دستور داد افرادي را بفرستند تا با تازيانه به سر و صورت شتران آنان بزنند .


در آن موقع عمار ياسر زمام مركب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را مي‏كشيد و حذيفه آن را از عقب مي‏راند ، حضرت به حذيفه فرمود : به سر و صورت مركب‏هاي آنها بزن .


عرض كرد : من هيچ يك از ايشان را نمي‏شناسم .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : اينها فلاني و


ترجمة الميزان ج : 9ص :461


فلاني هستند - و همه آنان را اسم برد .


حذيفه عرض كرد : چرا نمي‏فرستي ايشان را بكشند .


فرمود : دوست ندارم فردا عرب بگويد همينكه قدرتي بدست آورد ياران خود را كشت - نقل از ابي كيسان .


نظير اين روايت از حضرت ابيجعفر امام باقر (عليه‏السلام‏) نيز روايت شده ، ولي در آن دارد كه : در ميان خود مشورت كردند كه آنجناب را به قتل برسانند ، يكي به ديگري گفت اگر در اين بين فهميد و پرسيد چكار مي‏كنيد ، مي‏گوئيم مشغول بازي بوديم ، و اگر هم نفهميد او را به قتل مي‏رسانيم .


بعضي گفته‏اند : جماعتي از منافقين در جنگ تبوك به يكديگر مي‏گفتند اين مرد خيال كرده كه قصرهاي شام و قلعه‏هاي آن را فتح مي‏كند ، ولي هيهات ! هيهات ! كه بتواند .


خداي تعالي اين حرف را به اطلاع رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسانيد ، حضرت فرمود : آن چند نفري را كه مي‏روند توقيف نموده نزد من آريد ، وقتي حاضرشان كردند فرمود : داشتيد اين حرفها را مي‏زديد .


گفتند : اي پيغمبر خدا ما مشغول بازي بوديم .


و بر اين ادعايشان سوگند هم خوردند ، و بدين جهت اين آيه نازل شد : و لئن سالتهم ليقولن ... نقل از حسن و قتاده .


و گفته شده كه اين واقعه در موقع مراجعت از جنگ تبوك بسوي مدينه اتفاق افتاد ، و داستانش چنين بود كه : سه و يا چهار نفر پيشاپيش رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) راه مي‏رفتند و استهزاء و خنده مي‏كردند ، و ليكن تنها خنده بود و حرفي نمي‏زدند .


جبرئيل نازل شد و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را از اين قضيه خبر داد ، حضرت به عمار ياسر فرمود : جبرئيل به من خبر داد كه اين چند نفر مرا و قرآن را استهزاء مي‏كنند ، و اگر از آنان بپرسي كه چه مي‏كنيد مي‏گويند : داشتيم جريان اين سفر و افراد آن را تعريف مي‏كرديم .


عمار ياسر خود را به ايشان رسانيد و پرسيد از چه مي‏خنديد ؟ گفتند : داريم جريان سوارگان را تعريف مي‏كنيم .


عمار گفت : صدق الله و رسوله خود را آتش زديد ، خدا شما را آتش بزند .


لاجرم همگي نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمدند و عذرخواهي كردند ، خداوند اين آيات را نازل كرد - نقل از كلبي و علي بن ابراهيم و ابي حمزه .


و نيز گفته شده كه : مردي در غزوه تبوك گفته بود من مردي دروغگوتر و ترسوتر در جنگ از اينها - يعني از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و يارانش - نديده‏ام .


عوف بن مالك در پاسخش گفته بود : دروغ مي‏گوئي ، اينطور نيست ، و ليكن اين حرفها را بدان جهت مي‏زني كه منافقي .


آنگاه برخاست كه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) گزارش دهد ، وقتي آمد ديد قبل از او جبرئيل با وحي آسماني خبردارش كرده است ، لاجرم مرد به عذرخواهي پرداخت و گفت :


ترجمة الميزان ج : 9ص :462


ما داشتيم بازي مي‏كرديم و آيه كنا نخوض و نلعب در اين باره نازل شد - نقل از ابن عمر و زيد بن اسلم و محمد بن كعب .


قول ديگري كه گفته‏اند اين است كه : مردي از منافقين گفته بود محمد به ما خبر مي‏دهد كه شتر فلاني در فلان و فلان بيابان است ، و او از غيب چه خبر دارد ؟ پس اين آيه نازل شد - نقل از مجاهد .


و نيز گفته شده كه اين آيه در باره عبد الله بن ابي و گروهش نازل شده است - نقل از ضحاك .


و نيز در مجمع البيان در ذيل آيه يحلفون بالله ما قالوا آمده كه در شان نزول اين آيه اختلاف است ، بعضي گفته‏اند : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در زير سايه درختي نشسته بود پس فرمود : بزودي مردي نزد شما مي‏آيد كه با دو چشم شيطاني به شما نگاه مي‏كند .


چيزي نگذشت كه مردي چشم كبود وارد شد ، حضرت فرمود : بر سر چيست كه اينقدر تو و اصحابت مرا بدگوئي مي‏كنيد ؟ مرد رفت و رفقاي خود را بياورد و همگي به خدا سوگند ياد كردند كه چنين حرفي نزده‏اند ، بي درنگ اين آيه نازل شد - نقل از ابن عباس .


و گفته شده كه در جنگ تبوك منافقين با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) حركت كرده بودند ، در بين راه هر وقت با يكديگر خلوت مي‏كردند رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را ناسزا مي‏گفتند و اصحابش را دشنام مي‏دادند و دين اسلام را مورد طعنه قرار مي‏دادند .


حذيفه اين قضيه را به گوش رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسانيد ، حضرت ايشان را خواست و پرسيد اين حرفها چيست كه از شما براي من نقل مي‏كنند .


آنها قسم خوردند كه ما چنين سخناني نگفته‏ايم - نقل از ضحاك .


و نيز گفته شده كه اين آيه در باره جلاس بن سويد بن صامت نازل شده ، و جهتش اين بود كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روزي در تبوك خطابه‏ايايراد فرمود و در آن خطابه منافقين را پليد خواند و سرزنش كرد .


جلاس گفت : به خدا سوگند اگر محمد در آنچه كه مي‏گويد راستگو باشد ما از خران بدتر باشيم .


عامر بن قيس اين سخن را بشنيد و در جواب گفت : آري ، به خدا سوگند محمد راستگو است و شما هم از خران بدتريد .


بعد از آنكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به مدينه بازگشت عامر بن قيس به حضورش شتافته ، جريان را به عرضش رسانيد .


جلاس در جواب گفت : اي رسول خدا ! او دروغ مي‏گويد .



ترجمة الميزان ج : 9ص :463


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به آنها دستور داد تا كنار منبر سوگند ياد كنند .


جلاس برخاست و كنار منبر ايستاده ، قسم خورد كه چنين حرفي نزده است .


عامر هم برخاست و سوگند ياد كرد كه او چنين حرفي را زده و اضافه كرد بارالها در باره هر يك از ما كه راستگو هستيم آيه‏اي بر پيغمبر صادقت نازل فرما .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و همه مؤمنين آمين گفتند ، پس قبل از آنكه جمعيت متفرق شود جبرئيل نازل شد و اين آيه را بياورد ، تا رسيد به جمله فان يتوبوا يك خيرا لهم .


جلاس گفت : يا رسول الله ! خدا حقيقت اين مطلب را كه من آماده توبه هستم به تو رسانيد ، عامر بن قيس هر آنچه گفت راست بود و من آن حرف را زده بودم و اينك استغفار مي‏كنم و به درگاه خدا توبه مي‏برم .


پس رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) توبه‏اش را پذيرفت - نقل از كلبي و محمد بن اسحاق و مجاهد .


و از قتاده نقل شده كه گفته است : آيه مورد بحث در باره عبد الله بن ابي بن سلول نازل شده كه گفته بود : لئن رجعنا الي المدينة ليخرجن الاعز منها الاذل ، اگر به مدينه مراجعت كرديم البته بايد اربابان عزت و ثروت ( يهوديان ) مسلمانان ذليل ( فقير ) را از شهر بيرون كنند .


و از زجاج و واقدي و كلبي نقل شده كه گفته‏اند : اين آيه در شان اهل عقبه نازل شده كه با يكديگر مشورت كردند كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را در مراجعتش از تبوك در عقبه از پاي درآورند و نقشه‏شان اين بود كه نخست تنگ زين مركب آنجناب را پاره كرده و سپس آن را سيخ بزنند تا در نتيجه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بيفتد .


خداي تعالي رسول خود را از نقشه آنان آگاه ساخت ، و همين ، خود يكي از معجزات آنحضرت بشمار آمده ، چون مشورت منافقين بسيار محرمانه و سري بود و ممكن نبود احدي آنهم بلافاصله از آن خبردار شود .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به عقبه رسيد در حالي كه عمار و حذيفه با او بودند كه يكي از جلو و ديگري از عقب شتر آنجناب را سوق مي‏دادند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به مردم دستور داد كه از ته دره عقبه عبور كنند .


و آن عده‏اي كه تصميم گرفته بودند رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را به قتل برسانند ، دوازده و يا پانزده نفر بودند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ايشان را شناخت و يك يك آنان را اسم برد - مشروح اين داستان در كتاب واقدي آمده است .


امام باقر (عليه‏السلام‏) فرموده است : عده نامبرده هشت نفر از قريش و چهار نفر از طوائف ديگر عرب بودند .



ترجمة الميزان ج : 9ص :464


مؤلف : اين بود آنچه صاحب مجمع البيان - رحمة الله عليه - در ذيل آيه مورد بحث آورده ، و آنچه كه ايشان آورده از روايات مرويه در كتب تفسير و جوامع حديث از كتابهاي دو فريق است ، و در اين ميان روايات ديگري است كه ايشان آنها را نياورده و نياوردنش هم بهتر است ، لذا ما هم از نقل بيشتر آنها خودداري مي‏كنيم .


و اما آنچه كه از روايات نقل كرده هيچ يك از آنها با آيات مورد بحث تطبيق نمي‏كند ، مگر حديث عقبه .


كه يك بار آن را در تفسير آيه اولي نقل كرده و يك بار هم در تفسير آيه دومي ، يعني آيه يحلفون بالله ما قالوا ... .


و اما ساير روايات وارده رواياتي است كه قصص و وقايع متفرقي را متضمن است كه اگر صحيح باشد و چنين وقايعي رخ داده باشد از قصه‏هاي منافقين خواهد بود و نسبت به آيات مورد بحث كمترين ارتباطي ندارد .


و اين آيات - همچنانكه در بيان سابق از نظرتان گذشت - يازده آيه است كه بهم مربوط و متصلند و غرض واحدي را افاده مي‏كنند و آن عبارتست از نقل يكي از داستانهاي منافقين كه مي‏خواستند رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را ترور كنند ، و در ضمن سخني گفته بودند كه از كفر درونيشان حكايت داشت ، و خداي تعالي ميان ايشان و انجام نقشه شومشان حائل گرديد ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از ايشان از آنچه تصميم داشته و آنچه كه گفته بودند پرسيد و بازجوئي فرمود .


آنها عمل خود را تاويل و گفته خود را انكار نموده ، بر آن سوگند ياد كردند ، پس خداي تعالي انكار و قسمشان را تكذيب كرد .


اين آن مقدار مطلبي است كه از خلال آيات استفاده مي‏شود ، و اين معنا در ميان همه روايات جز بر روايت مربوط به داستان عقبه تطبيق نمي‏كند .


و هيچ مجوزي نيست كه ما در تفسير آيات به آن روايات استناد جوئيم ، مگر اينكه مسلك آقايان را داشته باشيم كه مضمون روايات را بر آيات تحميل مي‏كنند .


چه اينكه الفاظ آيات با اين تطبيق مساعد باشد و چه اينكه نباشد و هر چند در ميان خود روايات اختلاف فاحش كه خود موجب سوء ظن به صدور آنها است وجود داشته باشد ، و هر كه مراجعه كند خواهد ديد كه وضع روايات نامبرده اين بحث چنين است .


مضافا بر اينكه ، در اين روايات نقطه ضعف ديگري وجود دارد و آن اين است كه از آنها استفاده مي‏شود كه مي‏خواهند بگويند آيات مورد بحث در سياق واحد و در مقام بيان يك غرض واحد نيستند ، بلكه هر چند آيه آن ، در مقام بيان غرضي غير از غرض چند آيه ديگر است و هر دسته براي خود شان نزول جداگانه‏اي دارد - با اينكه خواننده محترم توجه فرمود كه آيات


ترجمة الميزان ج : 9ص :465


مذكور يك سياق واحد و متصل است و جز بيان يك غرض ، هدف ديگري ندارد .


و در الدر المنثور است كه عبد الرزاق و ابن منذر و ابو الشيخ از كلبي روايت كرده‏اند كه گفته است : وقتي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از جنگ تبوك برمي‏گشت ، در روبرويش سه دسته در حركت بودند كه خدا و رسول و قرآن را استهزاء مي‏كردند .


راوي مي‏گويد : يكي از آنها مردي بود به نام يزيد بن وديعه كه خيلي در اين گفتگوها با ايشان مخلوط و همراه نبود و خود را از آنها كنار مي‏كشيد ، و به همين جهت آيه نازل شد كه اگر از طائفه‏اي از شما بگذريم طائفه ديگر شما را عذاب خواهيم نمود و آن يك نفر را طائفه ناميد .


مؤلف : همين روايت منشا شده كه بعضي‏ها بگويند كلمه طائفه بر يك نفر هم اطلاق مي‏شود ، با اينكه آيه شريفه به منزله كنايه است ، نه تسميه ( نامگذاري ) ، و نظير اين كنايات در آيات قرآن بسيار است ، و ما قبلا بدان اشاره كرديم .


و نيز در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابن عباس نقل كرده كه گفت : اين آيه در شان عده‏اي از منافقين قبيله بني عمرو بن عوف كه يكي از ايشان وديعة بن ثابت و ديگر مردي از اشجع - همسوگند بني عمرو بن عوف - به نام محشي بن حمير بود نازل شد ، نامبردگان در موقعي كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رهسپار تبوك بود با آنحضرت راه مي‏پيمودند ، يكي از ايشان به ديگري گفت شما خيال مي‏كنيد مردم روم هم مثل ساير مردم كارزار مي‏كنند ؟ به خدا قسم فردا مي‏بينيم همه شما را كه با طناب دستهايتان را بسته باشند و به اسيري ببرند .


محشي بن حمير گفت : من حاضرو راضيم به هر نفر ما صد تازيانه بزنند و در عوض آيه قرآني نازل نشود و گفته‏هاي ما را فاش نكند .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به عمار فرمود : خودت را برسان به اين چند نفر ، كه خود را آتش زدند ، و از ايشان بپرس چه گفتگو مي‏كردند ، اگر بكلي منكر شدند و گفته‏هاي خود را كتمان كردند بگو شما چنين و چنان گفتيد .


عمار خود را به ايشان رسانيد و پرسيد چه مي‏گفتيد ؟ نفرات يكسره به حضور رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده ، عذرخواهي كردند و آيه شريفه لا تعتذروا قد كفرتم بعد ايمانكم ان نعف عن طائفة منكم نازل شد ، و آن شخصي كه خداي تعالي از او عفو فرمود محشي بن حمير بود كه بعدا به نام عبد الرحمان ناميده شد ، و از خدا خواست تا او را موفق به شهادت بفرمايد و كسي هم محل شهادتش را نداند .


خداوند دعايش را مستجاب نموده ، او در يمامه به شهادت رسيد و كسي نفهميد قاتلش كه بود و در كجا به خاك


ترجمة الميزان ج : 9ص :466


سپرده شد عيني و اثري از او باقي نماند .


مؤلف : داستان محشي بن حمير در تعدادي از روايات وارد شده ، چيزي كه هست به فرضي هم كه صحيح باشند مستلزم آن نيست كه بگوئيم آيه شريفه در باره آن نازل شده .


علاوه بر اينكه ، ميان مضمون اين روايات و مضمون آيات تفاوت بسياري است .


و بر ما هم واجب نيست كه بهر داستاني از داستانهاي زمان رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برمي‏خوريم - و آن داستان هر چه باشد - آن را به يكي از آيات قرآن ببنديم ، آنگاه آيه را به همان داستان تفسير نموده و آن را حاكم بر آيه قرار دهيم .


و در الدر المنثور است كه ابن جرير ، ابن منذر ، ابن ابي حاتم و ابو الشيخ از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت : چقدر امشب شبيه ديشب است .


آنگاه آيه كالذين من قبلكم كانوا اشد منكم قوة ... و خضتم كالذينخاضوا را تلاوت نموده ، گفت : مقصود بني اسرائيل‏اند كه اينك ما مسلمانان هم داريم مثل آنها مي‏شويم ، و به آن خدائي كه جان من در دست اوست روش يهود را آنچنان پيروي خواهيد كرد كه حتي اگر ايشان به سوراخ سوسماري بروند شما هم بدنبالشان خواهيد رفت .


مؤلف : اين روايت را مجمع البيان نيز از ابن عباس نقل كرده است .


و نيز در مجمع البيان از تفسير ثعلبي از ابي هريره از ابي سعيد خدري از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده كه فرمود : شما مسلمانان نيز روشي را پيش خواهيد گرفت كه امم گذشته پيمودند ، ذراع به ذراع وجب به وجب و باع به باع ، حتي اگر يكي از ايشان به درون سوراخ سوسماري درآيد شما نيز در خواهيد آمد .


گفتند : يا رسول خدا همانطوري كه فارسيان و روميان و اهل كتاب كردند ؟ فرمود : پس اينكه گفتم امم گذشته مقصودم چه بود ، مگر غير از اينها كه نام بردي مردم ديگري هم هستند ؟ و نيز در همان كتاب از تفسير ثعلبي از حذيفه منقول است كه : منافقيني كه امروز در


ترجمة الميزان ج : 9ص :467


بين شما هستند بدترند از منافقيني كه در زمان رسول خدا بودند .


پرسيديم : چطور ؟ گفت : منافقين معاصر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نفاق خود را پنهان مي‏داشتند ، و ليكن منافقين امروز نفاق خود را آشكار مي‏كنند .


و در عيون به سند خود از قاسم بن مسلم از برادرش عبد العزيز بن مسلم روايت مي‏كند كه گفت : من از حضرت رضا (عليه‏السلام‏) معناي جمله نسوا الله فنسيهم را پرسيدم ، فرمود : خداي تعالي دچار فراموشي و سهو نمي‏شود ، نسيان و سهو از خصوصيات مخلوق حادث است ، مگر نشنيده‏اي كه خداوند فرموده : و ما كان ربك نسيا - پروردگار تو فراموش كار نيست .


معناي اينكه در آن آيه فرمود : خدا را فراموش كردند خدا هم ايشان را فراموش كرد اين است كه به كيفر اينكه خدا را فراموش كردند خدا هم خود ايشان را از ياد خودشان برد و در نتيجه خود را فراموش كردند ، همچنانكه در جاي ديگر فرموده : و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون - و نباشيد مثل كساني كه خدا را فراموش كردند و خدا هم خودشان را از يادشان برد ، ايشان همان مردم فاسقند و اگر در آن آيه ديگر فرموده : فاليوم ننساهم كما نسوا لقاء يومهم هذا معنايش اين است كه ما امروز ايشان را وا مي‏گذاريم همانطوري كه ايشان خدا را ترك گفته و خود را براي ديدار امروزشان آماده نساختند .


و در تفسير عياشي از جابر از ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت شده كه از آيه نسوا الله سؤال شد ، ايشان در جواب فرمود : اطاعت خدا را ترك كردند ، پس ايشان را فراموش كرد يعني ترك كرد .


و در همان كتاب از ابي معمر سعداني روايت شده كه گفت : علي (عليه‏السلام‏) در معناي آيه نسوا الله فنسيهم فرمود : مقصود اين است كه ايشان خدا را در دار دنيا فراموش كردند و او را اطاعت ننموده ، به او و رسولش ايمان نياوردند ، خدا هم ايشان را در روز قيامت فراموش كرد ، يعني از ثواب خود بهره‏اي براي آنان نگذاشت و در نتيجه مانند كساني شدند كه در تقسيم خير از قلم افتاده باشند .


مؤلف : اين روايت را مرحوم صدوق هم در كتاب معاني به سند خود از ابي معمر از


ترجمة الميزان ج : 9ص :468


امام علي بن ابيطالب (عليه‏السلام‏) نقل كرده است .


و در كافي به سند خود از ابي بصير از امام ابي عبد الله (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ضمن حديثي در معناي ( و المؤتفكات اتتهم رسلهم بالبينات فرمود : مقصود از ايشان قوم لوط است كه ائتفكت عليهم يعني زمين برايشان زير و رو شد ، و پائين و بالا گرديد و در تهذيب به سند خود از صفوان بن مهران آورده كه گفت : به امام صادق (عليه‏السلام‏) عرض كردم زن مسلمان نزد من مي‏آيد ، او مرا به شغلم ( چارپادار ) مي‏شناسد و من او را به مسلماني مي‏شناسم ، و او محرمي ندارد ، آيا او را حمل بكنم ؟ فرمود : عيب ندارد ، حمل كن ، زيرا مؤمن براي زن مؤمن محرم است ، آنگاه اين آيه را تلاوت نمود : و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض .


مؤلف : اين روايت را عياشي در تفسير خود از صفوان جمال از آن حضرت نقل كرده .


و در تفسير عياشي از ثوير از علي بن الحسين (عليهماالسلام‏) روايت شده كه فرمود : وقتي اهل بهشت وارد بهشت شده و ولي خدا به جنات و قصرهاي خود درآيد و هر مؤمني بر اريكه ( تخت ) خود تكيه زند ، خدمت‏گزارانش به دورش حلقه مي‏زنند ، و شاخه‏هاي پر ميوه ، خود را به طرفش خم مي‏كنند و در پيرامونش چشمه‏سارها جوشيدن مي‏گيرد و از چشم اندازش نهرها به جريان مي‏افتد و برايش بساطها گسترده مي‏گردد و پشتي‏ها برايش مي‏گذارند و هر چه را كه بخواهد و اشتها كند قبل از آنكه به زبان آورد خدامش برايش حاضر مي‏سازند و برايش حور العين از جنان بيرون مي‏آيند و بندگان خدا آنچه كه خدا بخواهد در اين حالت و در اين تنعم بسر مي‏برند .


تا آنكه پروردگار جبار براي آنان تجلي نموده مي‏فرمايد : اي اولياء و اي اهل طاعت من ! و اي ساكنان بهشت من كه در جوار من منزل گرفته‏ايد ! ميل داريد به شما از كرامتي بالاتر از آنچه داريد خبر دهم ؟ عرض مي‏كنند : پروردگارا آن چيست كه از اين بهشت كه هر چه بخواهيم در آن مي‏يابيم بهتر و بالاتر است ؟ .


بار ديگر همان پرسش تكرار مي‏شود و عرض مي‏كنند : پروردگارا ، بله ، آن كدام خير مي‏باشد كه بهتر از اين بهشت است ؟ خداي تعالي فرمايد : رضايت من از شما و دوستي من


ترجمة الميزان ج : 9ص :469


نسبت به شما است كه از آن لذت‏ها و نعمت‏ها كه در آنيد بهتر است .


بعرض مي‏رسانند : آري ، پروردگار ما ! رضايت تو از ما ، و محبت تو ، به ما ، بهتر و گواراتر است .


آنگاه علي بن الحسين (عليهماالسلام‏) اين آيه را تلاوت فرمود : وعد الله المؤمنين و المؤمنات جنات تجري من تحتها الانهار خالدين فيها و مساكن طيبة في جنات عدن و رضوان من الله اكبر ذلك هو الفوز العظيم .


و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از جابر روايت كرده كه گفت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : وقتي اهل بهشت به بهشت درمي‏آيند خداي تعالي مي‏فرمايد : آيا بيش از اين ، چيز ديگري مي‏خواهيد تا برايتان آماده سازم ؟ عرض مي‏كنند : پروردگارا مگر چيز ديگري هم مانده كه در اينجا فراهم نشده باشد ؟ مي‏فرمايد : آري ( بالاتر از همه اين نعمتها ) رضاي من است كه تا ابد بر شما خشم نمي‏گيرم .


مؤلف : اين معنا در روايات بسياري از طريق شيعه و سني وارد شده است .


در جامع الجوامع از ابي درداء از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل كرده كه فرمود : عدن خانه خدا است كه هيچ چشمي آن را نديده و صورتش به قلب هيچ بشري خطور نكرده و غير از سه طائفه كسي را در آن راه نيست : انبياء ، صديقين و شهداء .


خداي تعالي فرموده : خوشا بحال كسي كه بدرون تو درآيد .


مؤلف : عموميت بهشت كه روايت آن را مي‏رسانيد منافاتي با اختصاص آن براي سه طائفه ندارد ، زيرا از آيه و الذين آمنوا بالله و رسله اولئك هم الصديقون و الشهداء عند ربهم - كساني كه ايمان آوردند به خدا و فرستادگانش ، ايشانند همان صديقين و شهداء نزد پروردگارشان استفاده مي‏شود كه خداي سبحان عموم مؤمنين را به شهدا و صديقين ملحق مي‏كند .


در تفسير قمي در ذيل آيه يا ايها النبي جاهد الكفار و المنافقين ... گفته است : پدرم از ابن ابي عمير از ابي بصير از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : با كفار و منافقين جهاد كن و ايشان را ملزم به انجام فرائض ساز .



ترجمة الميزان ج : 9ص :470


و در الدر المنثور است كه بيهقي در كتاب شعب الايمان از ابن مسعود روايت كرده كه گفت : بعد از آنكه آيه يا ايها النبي جاهد الكفار و المنافقين نازل شد به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دستور داده شد تا بدست خود با كفار و منافقين مبارزه كنند ، و اگر نتوانست با قلب خود و اگر آن را نيز نتوانست به زبان خود و اگر آنهم برايش مقدور نبود با برخورد خشن و ترش روئي با ايشان مبارزه كند .


مؤلف : در اين روايت از حيث ترتيب اجزاء جهاد و امر به معروف تشويشي است ، چون جهاد با قلب بعد از همه انواع جهاد است نه قبل از آن .



ترجمة الميزان ج : 9ص :471


× وَ مِنهُم مَّنْ عَهَدَ اللَّهَ لَئنْ ءَاتَانَا مِن فَضلِهِ لَنَصدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصلِحِينَ‏(75) فَلَمَّا ءَاتَاهُم مِّن فَضلِهِ بخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوا وَّ هُم مُّعْرِضونَ‏(76) فَأَعْقَبهُمْ نِفَاقاً في قُلُوبهِمْ إِلي يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِمَا أَخْلَفُوا اللَّهَ مَا وَعَدُوهُ وَ بِمَا كانُوا يَكْذِبُونَ‏(77) أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوَاهُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ عَلَّمُ الْغُيُوبِ‏(78) الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطوِّعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ في الصدَقَتِ وَ الَّذِينَ لا يجِدُونَ إِلا جُهْدَهُمْ فَيَسخَرُونَ مِنهُمْسخِرَ اللَّهُ مِنهُمْ وَ لهَُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ‏(79) استَغْفِرْ لهَُمْ أَوْ لا تَستَغْفِرْ لهَُمْ إِن تَستَغْفِرْ لهَُمْ سبْعِينَ مَرَّةً فَلَن يَغْفِرَ اللَّهُ لهَُمْذَلِك بِأَنهُمْ كفَرُوا بِاللَّهِ وَ رَسولِهِوَ اللَّهُ لا يهْدِي الْقَوْمَ الْفَسِقِينَ‏(80)


ترجمه آيات


بعضي از ايشان كساني هستند كه با خدا عهد كرده بودند كه اگر خدا از كرم خود به ما عطا كند بطور قطع ، زكات مي‏دهيم و از شايستگان خواهيم بود ( 75 ) .


پس همينكه خدا از كرم خود عطايشان كرد بدان بخل ورزيده ، روي بگردانيدند در حالي كه اعراض‏گر هم بودند ( 76) .


خدا به سزاي آن خلف وعده‏اي كه كردند و اينكه دروغ مي‏گفتند ، تا روزي كه ديدارش مي‏كنند در دلهايشان نفاق انداخت ( 77) .


مگر نمي‏دانند كه خدا نهان ايشان و راز گفتنشان را مي‏داند ، و مگر نمي‏دانند كه خدا علام الغيوب


ترجمة الميزان ج : 9ص :472


است ( 78) .


كساني كه به مؤمنان راغب به خير كه بيش از استطاعت خويش نمي‏يابند ، در كار صدقه دادن عيب مي‏گيرند و تمسخرشان مي‏كنند خدا تمسخرشان را تلافي مي‏كند و ايشان را است عذابي دردناك ( 79 ) .


براي ايشان آمرزش بخواهي و يا نخواهي ( برابر است ) ، خداوند هرگز ايشان را نخواهد آمرزيد هر چند هفتاد بار برايشان آمرزش بخواهي ، و اين بدان جهت است كه ايشان به خدا و رسولش كفر ورزيدند و خداوند مردم فاسق و عصيانگر را هدايت نمي‏كند ( 80) .


بيان آيات


اين آيات طائفه ديگر از منافقين را يادآور مي‏شود كه از حكم صدقات تخلف ورزيده و از دادن زكات سرپيچيدند ، با اينكه قبلا مردمي تهي دست بودند و با خدا عهد كرده بودند كه اگر خداي تعالي به فضل خود بي نيازشان سازد حتما تصدق دهند و از صالحان باشند ، ولي بعد از آنكه خداي تعالي توانگرشان ساخت بخل ورزيده و از دادن زكات دريغ نمودند .


و نيز طائفه ديگري از منافقين را ياد مي‏كند كه توانگران با ايمان را زخم زبان زده ، ايشان را ملامت مي‏كردند كه چرا مال خود را مفت از دست مي‏دهند و زكات مي‏پردازند ، و تهي دستان را زخم زبان زده ، مسخره مي‏كردند ( كه خدا چه احتياج به اين صدقه ناچيز شما دارد ) و خداوند همه اين طوائف را منافق خوانده ، و بطور قطع حكم كرده كه ايشان را نيامرزد .


و منهم من عاهد الله لئن آتينا من فضله لنصدقن و لنكونن من الصالحين ... و هم معرضون كلمه ايتاء به معناي مطلق دادن است ، و ليكن بيشتر اطلاق مي‏شود در دادن مال ، و از قرائن اين مطلب ، در خود آيه ، لنصدقن است كه معلوم است مقصود از آن تصدق دادن از مالي است كه خدا به ما داده .


و همچنين قرينه ديگر آن در آيه بعدي است ، و آن مساله بخل است كه معنايش دريغ كردن از مال است .


سياق اين آيات مي‏رساند كه گفتار در آن راجع به امري است كه واقع شده ، روايات هم دلالت دارد بر اينكه اين آيات در بارهداستان ثعلبه نازل شده ، كه - ان شاء الله - شرح داستانش در بحث روايتي آينده خواهد آمد ، و معناي اين دو آيه روشن و بي نياز از توضيح است .


فاعقبهم نفاقا في قلوبهم الي يوم يلقونه ... كلمه اعقاب به معناي ارث دادن و اثر گذاشتن است .


در مجمع البيان گفته است : اين كلمه به معناي اثر گذاشتن و تاديه كردن و نظائر آن است ، و گاهي كلمه أعقبه در


ترجمة الميزان ج : 9ص :473


معناي كيفر داد او را استعمال مي‏شود .


و معلوم است كه كلمه مذكور از ماده عقب اخذ شده كه به معناي آوردن چيزي به دنبال چيز ديگر است .


ضميري كه در فاعقبهم مستتر است به بخل و يا عمل ناشي از بخل برمي‏گردد ، و بنا بر اين ، منظور از جمله يوم يلقونه ، روز ديدار بخل خواهد بود ، و معنايش به يك نوع عنايت اين مي‏شود : روزي كه جزاي بخل را مي‏بينند .


و ممكن هم هست ضمير را به خداي تعالي برگشت داده ، بگوئيم منظور از يوم يلقونه جمله يوم يلقون الله - روزي كه خدا را ملاقات كنند يعني روز قيامت باشد كه چون همه مي‏دانسته‏اند آن روز روز ملاقات خداست ديگر اسم نبرده ، و يا بگوئيم منظور از آن روز مرگ است كه ظاهر آيه من كان يرجو لقاء الله فان اجل الله لات آن را افاده مي‏كند .


احتمال دوم بنا بر اينكه بگوئيم ضمير به خدا برگردد ظاهر و روشن است ، زيرا مناسب‏تر به ذهن همين است كه بفرمايد منافقين بر نفاق خود باقي خواهند بود تا روزي كه بميرند ، نه اينكه بفرمايد باقي خواهند بود تا اينكه سر از قبر بردارند ، و جزاي عمل خود را ببينند ، چون بعد از مردن كه ديگر تغيير حالت نمي‏دهند .


حرف باء كه در دو جاي جمله بما اخلفوا الله ما وعدوه و بما كانوا يكذبون بكار رفته باء سببيت است ، و به آيه چنين معني مي‏دهد : اين بخل به سبب اينكه مستلزم خلف وعده و پايداري در دروغ بود ، سبب نفاق يعني مخالفت باطن ايشان با ظاهرشان شد .


و بنا بر اين ، معناي آيه چنين مي‏شود : اثر اينكه بخل كردند و از دادن صدقات دريغ ورزيدند اين شد كه نفاق را در دلهايشان جايگزين كرد ، بطوري كه تا روز مرگشان در دلهايشان باقي بماند ، اگر اين بخل و دريغ ، سبب نفاق ايشان شد به سبب اين بود كه با اين عمل هم وعده خدا را تخلف كردند و هم بر دروغگوئي خود باقي ماندند .


و يا معناي آن اين مي‏شود : خداي تعالي ايشان را چنين جزا داد كه نفاق را در دلهايشان انداخت كه تا روز لقاي او كه روز مرگ است در دلهايشان باقي بماند ، براي اينكه ايشان تخلف كردند آنچه را كه به خدا وعده داده بودند ، و براي اينكه دروغ مي‏گفتند .


اين آيه اولا دلالت دارد بر اينكه خلف وعده و دروغ در سخن از علل نفاق و نشانه‏هاي


ترجمة الميزان ج : 9ص :474


آن است و ثانيا بعضي از نفاقها هست كه بعد از ايمان ، به دل راه مي‏يابد ، همچنانكه برخي از كفرها بعد از ايمان مي‏آيد ، و آن ارتداد و گفتن رده است ، همچنانكه قرآن كريم فرموده ثم كان عاقبة الذين اساؤا السوأي ان كذبوا بايات الله و كانوا بها يستهزؤن و مي‏رساند كه چه بسا گناه ، كار آدمي را به تكذيب آيات خدا بكشاند ، و تكذيب گاهي ظاهري مي‏باشد و گاهي ظاهري و باطني كه در اين صورت كفر محسوب مي‏شود و گاهي فقط باطني است كه نفاق شمرده مي‏شود .


ا لم يعلموا ان الله يعلم سرهم و نجويهم ... كلمه نجوي به معناي درگوشي حرف زدن است ، و استفهام در اين آيه استفهام توبيخي است .


الذين يلمزون المطوعين من المؤمنين في الصدقات و الذين لا يجدون الا جهدهم ... كلمه تطوع به معناي انجام عملي است كه نفس آدمي از آن كراهت نداشته باشد و آن را دشوار نداند و داوطلبانه انجامش دهد ، و به همين جهت بيشتر در مستحبات استعمال مي‏شود ، چون در واجبات يك نوع تحميلي است بر نفس و آدمي دل خود را وادار مي‏كند كه راضي به ترك آن نشود .


و اينكه داوطلبان از مؤمنين در دادن صدقه را در مقابل كساني قرار داده كه بيش از توانائي خود صدقه نمي‏دهند ، خود قرينه است بر اينكه منظور از داوطلبان در صدقه كساني است كه چون ثروتمند و مالدارند صدقه مي‏دهند ، و خلاصه بخاطر تمكنشان بطوع و رغبت و بطيب خاطر خود مي‏پردازند ، بدون اينكه احساس كمترين ناراحتي بكنند ، بخلاف دسته دوم كه نمي‏دهند مگر بقدر طاقتشان ، و يا ناراحتند از اينكه چرا همينقدر مي‏توانند بدهند و بيشتر از آن نمي‏توانند .


آنگونهكه مفسرين گفته‏اند جمله الذين يلمزون ... يا كلامي است مستانف و تازه ، و يا وصفي است براي آنهائي كه جمله و منهم من عاهد الله ... ، يادشان كرده .


و معناي آن اين است : كساني كه بدگوئي مي‏كنند از مؤمنين ثروتمندي كه داوطلبانه و بطيب خاطر صدقه مي‏دهند ، و هم از فقرائي كه مالي نزد خود نمي‏يابند براي صدقه مگر آن مقداري را كه مايه ناراحتيشان است ، و خلاصه بدگوئي مي‏كنند زكات دهندگان را ، هم


ترجمة الميزان ج : 9ص :475


توانگرانشان را و هم تهي دستانشان را ، هم بي‏نيازان را و هم نيازمندان را ، و مسخره مي‏كنندهمه را ، خداوند ايشان را مسخره كرده ، و براي ايشان عذابي دردناك است .


اين جمله كوتاه هم جواب استهزاء ايشان است ، و هم تهديد به عذابي شديد .


استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم ترديد بين امر و نهي ، كنايه از اين است كه چه بكني و چه نكني يكسان است ، و خلاصه استغفار كردنت براي آنان كاري است لغو و بي فايده ، همچنانكه نظير آن در آيه انفقوا طوعا او كرها لن يتقبل منكم گذشت .


پس معناي آن اين است : اين منافقين به مغفرت خدا نائل نخواهند شد و طلب و عدم طلب مغفرت براي آنان يكساناست ، چون طلب مغفرت كردن براي آنان كمترين فائده و اثري ندارد .


جمله ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم تاكيد جمله قبلي است و مي‏رساند كه از طبيعت مغفرت چيزي به ايشان نمي‏رسد ، چه اينكه تو در باره آنها طلب مغفرت كني و چه نكني ، چه يكبار و چه چند بار ، چه زياد و چه كم .


پس ، آوردن كلمه هفتاد بار خصوصيتي ندارد بلكه فقط مي‏خواهد كثرت را برساند - نه اينكه از يك تا هفتاد بي فائده است ولي از هفتاد به بالا اثر دارد - و لذا بدنبال آن ، علت مطلب را بيان كرده و فرموده : براي اينكه ايشان به خدا و رسولش كافرشدند يعني مانع از شمول مغفرت ، كفر ايشان است به خدا و رسول ، و اين مانع با بود و نبود استغفار و يا كم و زيادي آن برطرف نمي‏شود ، چون بود و نبود آن و كم و زيادش كفر ايشان را از بين نمي‏برد .


از همينجا معلوم مي‏شود كه جمله و الله لا يهدي القوم الفاسقين متمم تعليل قبلي است ، و سياق آن ، سياق استدلال قياسي ، و تقدير آن چنين است : آنها به خدا و رسولش كفر ورزيدند ، پس آنها فاسقند و از زي عبوديت خدا بيرونند و خدا مردم فاسق را هدايت نمي‏كند ، و ليكن مغفرت هدايت است بسوي سعادت قرب و بهشت برين ، پس به همين دليل مغفرت شامل ايشان نمي‏گردد .


و استعمال كلمه هفتاد در رسانيدن صرف كثرت بدون خصوصيت ، مانند استعمال صد و هزار در اين معنا در لغت بسيار شايع است .



ترجمة الميزان ج : 9ص :476


بحث روايتي


در مجمع البيان دارد كه بعضيها گفته‏اند : اين آيات در باره ثعلبة بن حاطب كه يكي از انصار بود نازل شده .


وي به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عرض كرده بود يا رسول الله ! از خدا بخواه مال دنيائي به من روزي كند .


حضرت فرمود : اي ثعلبه مال اندكي كه از عهده شكرش برآئي بهتر است از مال فراواني كه نتواني شكرش را بجايآري ، مگر مسلمانها كه تو يكي از ايشاني نبايد به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تاسي بجويند ، و مگر خدا نفرموده : لكم في رسول الله اسوة حسنة پس چرا چنين تقاضائي مي‏كني ؟ با اينكه من به آن خدائي كه جانم بدست قدرت او است اگر بخواهم اين كوهها برايم طلا و نقره شود مي‏شود و ليكن نمي‏خواهم .


بعد از چند روز ديگر آمد و عرض كرد : يا رسول الله ! از خدا بخواه مرا مال دنيائي روزي بفرمايد ، و به آن خدائي كه تو را به حق مبعوث فرموده اگر به من روزي كند من حق همه صاحبان حق را مي‏پردازم .


حضرت عرض كرد : بارالها ! ثعلبه را مالي روزي فرما .


ثعلبه گوسفندي خريد و زاد ولد آن بسيار شد به حدي كه مدينه براي چرانيدن آنها تنگ آمد و مجبور شد گوسفندان خود را بيرون برده در بياباني از بيابانهاي مدينه جاي دهد و بچراند ، و همچنان رو به زيادي مي‏رفت و او از مدينه دور مي‏شد و به همين جهت از نماز جمعه و جماعت باز ماند .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كارشناسي فرستاد تا گوسفندانش را شمرده ، زكاتش را بگيرد ، ثعلبه قبول نكرد و بخل ورزيد و گفت : اين زكات در حقيقت همان باج دادن است .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : واي بر ثعلبه ! واي بر ثعلبه ! چيزي نگذشت كه اين آيات در باره‏اش نازل شد - نقل از ابي امامه - و در روايت ديگري بطور رفع وارد شده .


بعضي ديگر گفته‏اند : ثعلبه به مجلسي از انصار وارد شد و همه اهل آن مجلس را شاهد گرفت كه اگر خدا مرا از فضل خود چيزي بدهد من زكاتش را مي‏دهم و حق هر صاحب حقي را مي‏پردازم و صله رحم هم مي‏كنم .


خداوند او را امتحان كرد ، پسر عموي او از دنيا رفته از وي مالي به ثعلبه ارث رسيد ، و او به آنچه كه عهد كرده بود وفا نكرد و اين آيات در باره‏اش نازل شد - نقل از ابن عباس و سعيد بن جبير و قتاده .


بعضي ديگر گفته‏اند : اين آيات در باره ثعلبه بن حاطب و معتب بن قشير نازل شده كه از بني عمرو بن عوف بودند .


آنها گفته بودند اگر خداي به ما مالي روزي كند زكاتش را


ترجمة الميزان ج : 9ص :477


مي‏دهيم ، ولي وقتي خدا روزيشان كرد بخل ورزيدند - نقل از حسن و مجاهد .


مؤلف : رواياتي كه صاحب مجمع البيان آورده با يكديگر منافاتي ندارند ، زيرا ممكن است ثعلبه با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عهد كرده باشد و جماعتي از انصار را هم بر آن گواه گرفته باشد ، و يا غير او مرد ديگري نيز با او بوده باشد .


بنا بر اين ، نه تنها روايات با هم منافات ندارند بلكه يكديگر را تاييد هم مي‏كنند .


همچنانكه آن قولي كه از ضحاك نقل شده كه گفته است : آيات مذكور در باره عده‏اي از منافقين به نام نبتل بن حارث ، جد بن قيس و ثعلبة بن حاطب و معتب بن قشير نازل شده نيز آن روايات را تاييد مي‏كند .


و اما آنچه را كه مجمع البيان از كلبي نقل كرده كه گفته : آيات مذكور در باره حاطب بن ابي بلتعه نازل شده كه داراي مالي در شام بوده و دير بدستش رسيده و او بسيار تلاش كرد ، پس قسم خورد كه اگر خداوند اين مال را برساند زكاتش را بپردازد ، خداوند هم مالش را به سلامت به او رسانيد و او بعهد و قسم خود وفا نكرد انطباقش بر آيات مورد بحث بعيد است ، براي اينكه رسانيدن مال به صاحبش ايتاء فضل كه اعطاء و رزق باشد ، نيست .


و در تفسير قمي مي‏گويد : در روايت ابي الجارود از ابي جعفر (عليه‏السلام‏) در ذيل آيه مورد بحث آمده كه فرمود : اين آيات در شان ثعلبة بن حاطب بن عمرو بن عوف نازل شده كه مردي محتاج بود و با خدا عهدي بست ، و چون خدا مالدارش نمود بخل ورزيد و بعهد خود وفا نكرد .


و در الدر المنثور است كه بخاري ، مسلم ، ترمذي و نسائي از ابي هريره از رسول خدا(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده‏اند كه فرمود : نشانه منافق سه چيز است : اول اينكه وقتي حرف مي‏زند دروغ مي‏گويد و چون وعده مي‏دهد خلف مي‏كند و چون امين شود خيانت مي‏كند .


مؤلف : اين روايت بطرق بسياري از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) نقل شده كه بعضي از آنها قبلا ايراد شد .


و نيز در الدر المنثور در ذيل آيه الذين يلمزون المطوعين ... آمده كه بخاري ، مسلم ، ابن منذر ، ابن ابي حاتم ، ابو الشيخ ، ابن مردويه و ابو نعيم - در كتاب معرفت - از ابن مسعود


ترجمة الميزان ج : 9ص :478


روايت كرده‏اند كه گفت : بعد از آنكه آيه صدقه نازل شد با دوش خود زكات را تحويل مي‏داديم تا آنكه مردي صدقه بسياري آورد ، منافقين گفتند : ببين چه خودنمائي مي‏كند ، و ابو عقيل نيم من صدقه بياورد گفتند : آخر خدا چه احتياجي به اين زكات ناچيز دارد ، بدنبال اين حرفها آيه الذين يلمزون المطوعين من المؤمنين في الصدقات و الذين لا يجدون الا جهدهم ... نازل گرديد.


مؤلف : روايات وارده در شان نزول اين آيات بسيار است و از همه آنها قابل قبول‏تر همين‏هائي بود كه ما نقل كرديم ، و قريب به آن مضامين ، روايات ديگري هست و ظاهر همه اينها اين است كه آيه مورد بحث مستقل از آيات قبل است ، و مطلبي را از نو شروع كرده .


و در الدر المنثور است كه ابن جرير و ابن ابي حاتم از عروه نقل كرده‏اند كه گفت : عبد الله بن ابي به همفكران خود چنين گفت : اگر شماها به محمد كمك مالي نرسانيد از دورش پراكنده مي‏شوند .


و نيز او گفته بود : لنخرجن الاعز منها الاذل و خداي تعالي در باره‏اش چنين نازل كرد : استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : من بيش از هفتاد بار استغفار مي‏كنم شايد خدا از جرمشان در گذرد .


ليكن خداي تعالي اين آيه را فرستاد : سواء عليهم استغفرت لهم او لم تستغفر لهم لن يغفر الله لهم .


و در همان كتاب است كه ابن ابي شيبه ، ابن جرير و ابن منذر از مجاهد نقل كرده‏اند كه گفت : وقتي آيه ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم نازل شد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : من بيش از هفتاد بار استغفار مي‏كنم پس آيه لن يغفر الله لهم در سوره منافقين نازل گرديد .


و نيز در همان كتاب آمده كه ابن جرير از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بعد از اينكه اين آيهنازل شد فرمود : من چنين مي‏فهمم گويا در امر منافقين اختياري دارم ، به خدا قسم بيشتر از هفتاد بار براي آنان استغفار مي‏كنم باشد كه خدا ايشان را بيامرزد ، ليكن خداي تعالي از شدت غضبش بر منافقين ، آيه فرستاد كه : چه براي ايشان استغفار كني و چه استغفار نكني هرگز خدا ايشان را نمي‏آمرزد ، زيرا خدا مردم فاسق را هدايت نمي‏كند .



ترجمة الميزان ج : 9ص :479


مؤلف : هيچ ترديدي نيست در اينكه اين آيات در اواخر زندگي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل شده ، و بطور قطع همه آيات مكي و بيشتر آيات و سوره‏هاي مدني ، قبل از اين آيات نازل شده .


و اين مطلب براي هر كس در قرآن دقتي كند از واضحات است كه از نظر قرآن هيچ اميدي به نجات كفار و منافقين بدتر از كفار نيست ، مگر آنكه قبل از مرگ از كفر و نفاق خود توبه كنند .


و آيات بسياري هم مكي و هم مدني تصريح قطعي به اين مطلب نموده‏اند ، آن وقت چطور ممكن است رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تا آن روز اين معنا را از قرآن نفهميده باشد و چگونه ممكن است از وعده حتمي عذاب كه خدا به كفار و منافقين مي‏دهد اطمينان پيدا نكند و به احتمال اينكه شايد عدد هفتاد دخالتي داشته باشد حاضر شود بيش از هفتاد بار استغفار كند ؟ ! و يا چطور مي‏شود رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) متوجه نباشد به اينكه ترديد در آيه صرفا براي افاده لغويت است ، نه براي خصوصيتي كه ممكن است در عدد هفتاد باشد تا ايشان به طمع اينكه شايد هفتاد به بالا آن خصوصيت را نداشته باشد بفرمايد : من بيشتر استغفار مي‏كنم شايد مستجاب شود ؟ ! علاوه ، مگر آيه سوره منافقين كه نازل شد و ديگر اميد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قطع گرديد چه بيان و چه كلمه اضافه‏اي داشت كه آيه مورد بحث نداشت كه آن آيه آنجناب را مايوس نكرد و اين آيه با آن بيان زائدش مايوسش نمود ؟ و حال آنكه بيان هر دو ، يكي است و خدا در هر دو نفي ابدي مغفرت را چنين تعليل كرد كه چون ايشان فاسقند ، و خداوند قوم فاسق را هدايت نمي‏كند .


پس خلاصه كلام اينكه ، اينگونه روايات و اشباه و نظائر آنها از جعلياتي است كه بايد آنها را به ديوار كوبيد .


و در الدر المنثور آمده كه احمد ، بخاري ، ترمذي ، نسائي ، ابن ابي حاتم ، نحاس ، ابن حبان ، ابن مردويه و ابو نعيم - در كتاب الحليه - از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت : من از عمر شنيدم كه مي‏گفت : وقتي عبد الله بن ابي از دنيا رفت از رسول خدا درخواست شد كه بر او نماز گزارد ، حضرت تشريف برد و بر او نماز گزارد ، همينكه ايستاد من گفتم : آيا بر جنازه دشمن خدا ، عبد الله بن ابي نماز مي‏خواني كه فلان و فلان مي‏گفت و فلان حرفها را مي‏زد ؟ ! آنگاه شروع كردم خاطرات ايام او را برشمردن ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تبسم مي‏كرد ، تا آنجا كه از حد گذراندم فرمود : اي عمر كنار برو كه مرا اختيار داده‏اند ، زيرا به من فرموده‏اند : چه براي ايشان استغفار كني و چه استغفار نكني يكسان است اگر هفتاد بار برايشان استغفار كني خدا ايشان را نمي‏آمرزد ، پس اگر ميدانستم در صورتي كه بيش از هفتاد بار برايش استغفار


ترجمة الميزان ج : 9ص :480


كنيم خدا او را مي‏آمرزد بيش از هفتاد بار استغفار مي‏كردم .


آنگاه رسول خدا بر جنازه‏اش نماز خواند و او را تشييع كرد و كنار قبر او ايستاد تا از دفنش فارغ شدند .


من از جسارت و جرأت خودم بر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تعجب كردم ، با اينكه خدا و رسول داناترند .


به خدا سوگند جز اندك زماني نگذشت كه اين دو آيه نازل شد : و لا تصل علي احد منهم مات ابدا و لا تقم علي قبره كه بعد از نزول آن ديگر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر هيچ منافقي نماز نخواند تا آنكه خداي تعالي او را قبض روح كرد .


مؤلف : اينكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در اين روايت فرمود اگر مي‏دانستم در صورتي كه بيش از هفتاد بار برايش ... صريح است در اينكه آنجناب مايوس بوده است از اينكه مغفرت الهي شامل حال عبد الله بن ابي شود و اين خود شاهد است بر اينكه منظور از جمله مرا اختيار داده‏اند ، زيرا به من فرموده‏اند چه براي ايشان استغفار كني و چه نكني ... اين است كه خداي تعالي مساله را بطور ترديد آورده و آنجناب را صريحا از استغفار نهي نكرده است .


نه اينكه بطور حقيقت مخيرش كرده باشد بين استغفار و عدم استغفار تا نتيجه‏اش آن شود كه اگر آنجناب استغفار كند مغفرت حاصل گردد يا حصول آن اميد رود .


و از اينجا فهميده مي‏شود كه استغفار رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) براي عبد الله ابن ابي و نماز خواندنش بر جنازه او و ايستادنش بر قبر او به فرضي كه چيزي از اين مطالب ثابت باشد براي طلب آمرزش و دعاي جدي نبوده همچنانكه در روايت قمي و رواياتي ديگر گفتاري در اين باب مي‏آيد .


و در همان كتاب از ابن ابي حاتم از شعبي روايت آمده كه عمر بن خطاب گفت : مندر اسلام گرفتار لغزشي شدم كه در همه عمرم به مثل آن گرفتار نشدم و آن اين بود كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خواست بر جنازه عبد الله بن ابي نماز گزارد من جامه‏اش را كشيدم پس از آن گفتم به خدا سوگند كه خدا بتو چنين دستوري نداده است ، مگر نفرموده است : استغفر لهم او لا تستغفر لهم ، ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود پروردگارم مرا مخير كرده و فرموده چه برايشان استغفار كني و چه نكني آنگاه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كنار قبر نشست مردم به پسرش مي‏گفتند : اي حباب چنين كن ، اي حباب چنان كن .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود حباب نام شيطان است ، نام تو عبد الله است .


و در تفسير قمي در ذيل آيه استغفر لهم او لا تستغفر لهم ... گفته است : اين آيه بعد از مراجعت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به مدينه نازل شد ، و در آن ايام عبد الله ابن ابي مريض


ترجمة الميزان ج : 9ص :481


بود : پسرش عبد الله بن عبد الله مردي با ايمان بود نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رفت و در حالي كه پدرش جان مي‏داد عرض كرد : يا رسول الله ! پدر و مادرمبه قربانت ، شما به عيادت پدر من نيامدي و اين در اجتماع مايه سرافكندگي ما است .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به خانه عبد الله بن ابي درآمد ، در حالي كه منافقين همه دور بسترش جمع بودند .


عبد الله بن عبد الله عرض كرد : يا رسول الله ! جهت پدرم استغفار كن .


آن جناب هم استغفار كرد .


عمر گفت : مگر خدا تو را نهي نكرده از اينكه براي كسي از منافقين صلوات بفرستي يا استغفار كني ؟ رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اعتنائي به او نكرد .


بار ديگر عمر تكرار كرد ، حضرت فرمود : واي بر تو ! آخر اختيار اينامور را به من داده‏اند و من نيز چنين مصلحت ديدم ، خداي تعالي فرموده چه براي ايشان استغفار كني و چه نكني حتي اگر هفتاد بار هم استغفار كني ايشان را نمي‏آمرزد .


بعد از آنكه عبد الله بدرك واصل شد پسرش نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمد و عرض كرد : پدر و مادرم فدايت يا رسول الله ! اگر صلاح بدانيد تشريف بياوريد بر جنازه پدرم نماز بخوانيد .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كنار قبر او ايستاد تا بر او نماز بخواند ، عمر گفت : يا رسول الله ! مگر خدا تو را نهي نكرده از اينكه بر احدي از منافقين نماز بخواني ، و مگر نفرموده كه ابدا بر قبر احدي از ايشان نايست ؟ حضرت فرمود : واي بر تو ! هيچ فهميدي كه من چه گفتم ؟ من گفتم خدا يا قبرش را پر از آتش بگردان و جوفش را سرشار آتش كن او را به آتش دوزخت برسان .


و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مجبور شد حرفي بزند كه نمي‏خواست افشاء شود .


مؤلف : در باره روايات تتمه‏اي باقي است كه - ان شاء الله - در ذيل آيات بعدي به آنها خواهيم رسيد.