ترجمة الميزان ج : 7ص :371


وَ مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قَالُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ عَلي بَشرٍ مِّن شي‏ءٍقُلْ مَنْ أَنزَلَ الْكِتَب الَّذِي جَاءَ بِهِ مُوسي

نُوراً وَ هُدًي لِّلنَّاسِتجْعَلُونَهُ قَرَاطِيس تُبْدُونهَا وَ تخْفُونَ كَثِيراًوَ عُلِّمْتُم مَّا لَمْ تَعْلَمُوا أَنتُمْ وَ لا ءَابَاؤُكُمْقُلِ اللَّهُثُمَّ

ذَرْهُمْ في خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ‏(91) وَ هَذَا كِتَبٌ أَنزَلْنَهُ مُبَارَكٌ مُّصدِّقُ الَّذِي بَينَ يَدَيْهِ وَ لِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَي وَ مَنْ

حَوْلهََاوَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالاَخِرَةِ يُؤْمِنُونَ بِهِوَ هُمْ عَلي صلاتهِمْ يحَافِظونَ‏(92) وَ مَنْ أَظلَمُ مِمَّنِ افْترَي عَلي اللَّهِ

كَذِباً أَوْ قَالَ أُوحِي إِلي وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شي‏ءٌ وَ مَن قَالَ سأُنزِلُ مِثْلَ مَا أَنزَلَ اللَّهُوَ لَوْ تَرَي إِذِ الظلِمُونَ في

غَمَرَتِ المَْوْتِ وَ الْمَلَئكَةُ بَاسِطوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنفُسكمُالْيَوْمَ تجْزَوْنَ عَذَاب الْهُونِ بِمَا كُنتُمْ تَقُولُونَ عَلي

اللَّهِ غَيرَ الحَْقّ‏ِ وَ كُنتُمْ عَنْ ءَايَتِهِ تَستَكْبرُونَ‏(93) وَ لَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَدَي كَمَا خَلَقْنَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَكْتُم مَّا

خَوَّلْنَكُمْ وَرَاءَ ظهُورِكمْوَ مَا نَرَي مَعَكُمْ شفَعَاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنهُمْ فِيكُمْ شرَكَؤُالَقَد تَّقَطعَ بَيْنَكُمْ وَ ضلَّ عَنكم

مَّا كُنتُمْ تَزْعُمُونَ‏(94) × إِنَّ اللَّهَ فَالِقُ الحَْب وَ النَّوَييخْرِجُ الحَْي مِنَ الْمَيِّتِ وَ مخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَي‏ِذَلِكُمُ

اللَّهُفَأَني تُؤْفَكُونَ‏(95) فَالِقُ الاصبَاح وَ جَعَلَ الَّيْلَ سكَناً وَ الشمْس وَ الْقَمَرَ حُسبَاناًذَلِك تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ‏(96

) وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتهْتَدُوا بهَا في ظلُمَتِ الْبرِّ وَ الْبَحْرِقَدْ فَصلْنَا الاَيَتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ‏(97) وَ هُوَ ا

لَّذِي أَنشأَكُم مِّن نَّفْسٍ وَحِدَةٍ فَمُستَقَرٌّ وَ مُستَوْدَعٌقَدْ فَصلْنَا الاَيَتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ‏(98) وَ هُوَ الَّذِي أَنزَلَ مِنَ ا

لسمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ نَبَات كلّ‏ِ شي‏ءٍ فَأَخْرَجْنَا مِنْهُ خَضِراً نخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُّترَاكباً وَ مِنَ النَّخْلِ مِن طلْعِهَا قِ

نْوَانٌ دَانِيَةٌ وَ جَنَّتٍ مِّنْ أَعْنَابٍ وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ مُشتَبِهاً وَ غَيرَ مُتَشبِهٍانظرُوا إِلي ثَمَرِهِ إِذَا أَثْمَرَ وَ يَنْعِهِإِنَّ في

ذَلِكُمْ لاَيَتٍ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‏(99) وَ جَعَلُوا للَّهِ شرَكاءَ الجِْنَّ وَ خَلَقَهُمْوَ خَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَ بَنَتِ بِغَيرِ عِلْمٍسبْحَنَهُ وَ تَ

عَلي عَمَّا يَصِفُونَ‏(100) بَدِيعُ السمَوَتِ وَ الأَرْضِأَني يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُن لَّهُ صحِبَةٌوَ خَلَقَ كلَّ شي‏ءٍوَ هُوَ بِ

كلّ‏ِ شي‏ءٍ عَلِيمٌ‏(101) ذَلِكمُ اللَّهُ رَبُّكُمْلا إِلَهَ إِلا هُوَخَلِقُ كلّ‏ِ شي‏ءٍ فَاعْبُدُوهُوَ هُوَ عَلي كلّ‏ِ شي‏ءٍ وَكيلٌ‏(102)

لا تُدْرِكهُ الأَبْصرُ وَ هُوَ يُدْرِك الأَبْصرَوَ هُوَ اللَّطِيف الخَْبِيرُ(103) قَدْ جَاءَكُم بَصائرُ مِن رَّبِّكُمْفَمَنْ أَبْصرَ فَلِنَفْسِهِوَ مَنْ

عَمِي فَعَلَيْهَاوَ مَا أَنَا عَلَيْكُم بحَفِيظٍ(104) وَ كَذَلِك نُصرِّف الاَيَتِ وَ لِيَقُولُوا دَرَست وَ لِنُبَيِّنَهُ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ‏(105)



ترجمة الميزان ج : 7ص :372


ترجمه آيات


خداي را چنانكه سزاوار شناختن است نشناختند كه گفتند : خدا بر هيچ بشري چيزي نازل نكرده ، بگو كتابي را كه موسي آورد و براي مردم نور و هدايتي بود چه كسي نازل كرده ؟ شما كمي از آن را در كاغذهايي نوشته و آشكارش مي‏كنيد و بسياري را نهان مي‏سازيد و چيزهايي را كه نه شما و نه پدرانتان نمي‏دانستيد تعليم يافتيد ، تو بگو خدا ، و ايشان را واگذار كه در پرگويي خويش بازي كنند ( 91 ) .


اين كتابيست كه ما آنرا نازل كرده‏ايم هم مبارك است و هم تصديق كننده كتابهاي پيشين تا ام القري ( مكه ) را با هر كه اطراف آن هست بيم دهي و كساني كه به دنياي ديگر ايمان دارند به آن بگروند و نمازهاي خويش را مواظبت كنند ( 92) .


و كيست ستمگرتر از آن كس كه دروغي بر خدا ببندد و يا بگويد به من وحي شده ولي چيزي به او وحي نشده و يا گويد به زودي من نيز مانند آنچه خدا نازل كرده نازل مي‏كنم ؟ اگر ببيني كه ستمگران در گردابهاي مرگند و فرشتگان دستهايي خويش گشوده و گويند جان‏هاي خويش برآريد امروز به گناه آنچه در باره خدا بناحق مي‏گفتيد و از آيه‏هاي وي گردنكشي مي‏كرده‏ايد سزايتان عذاب خفت و خواري است ( 93 ) .


شما تك تك چنانكه نخستين بار خلقتان كرده‏ايم پيش ما آمده‏ايد و آنچه را به شما عطا كرده بوديم پشت سر گذاشته‏ايد و واسطه‏هاي‏تان را كه مي‏پنداشتيد در ( عبادت ) شما شريكند با شما نمي‏بينيم ، روابط


ترجمة الميزان ج : 7 ص : 373


شما گسيخته و آنچه مي‏پنداشتيد نابود شده است ( 94) .


خدا شكافنده دانه و هسته است ، زنده را از مرده و مرده را از زنده پديد مي‏آورد اين است خداي ( پرستيدني ) پس كجا سرگردان مي‏شويد ( 95) .


شكافنده صبحدم است و شب را وقت آرامش كرد ، و خورشيد و ماه را وسيله حساب كردنها قرار داد ، اين نظم خداي نيرومند و دانا است ( 96) .


اوست كه ستارگان را براي شما پديد كرد تا بدان در ظلمات خشكي و دريا راه يابيد ، آيه‏ها را براي گروهي كه دانايند شرح داديم ( 97) .


او است كه شما را از يك تن ايجاد كرد بعضي از شمامستقر و بعضي مستودع هستيد و ما اين آيه‏ها را براي گروهي كه مي‏فهمند شرح داده‏ايم ( 98) .


او است كه از آسمان آبي نازل كرده كه با آن همه روئيدني‏ها را پديد آورده‏ايم و از جمله سبزه‏اي پديد آورده‏ايم كه از آن دانه‏هاي روي هم چيده پديد مي‏كنيم و از نخل و از گل آن خوشه‏هاي آويخته و باغ‏ها از تاكها و زيتون و انار و مانند و ناهمانند هم كرده‏ايم ، ميوه آنرا هنگام ثمر دادن و رسيدنش بنگريد كه در اين آيات براي گروهي كه ايمان دارند عبرت‏ها است ( 99) .


براي خدا از جنيان كه آنها را نيز خدا آفريده شريكاني انگاشتند و از روي بي دانشي براي او پسران و دختراني ساختند ، خدا منزه است و از آنچه وصف مي‏كنند برتر است ( 100 ) .


ايجاد كننده آسمانها و زمين است چگونه او را پسري هست با اينكه او را زني نبوده و همه چيز را آفريده و او به همه چيز دانا است ( 101) .


اين خداي ( يكتا است ) كه پروردگار شما است خدايي جز او نيست خالق همه چيز است ، پس او را بپرستيد كه عهده‏دار همه چيز است ( 102) .


ديدگان ، او را درك نمي‏كند ولي او ديدگان را درك مي‏كند و او لطيف و دانا است ( 103) .


از پروردگارتان بصيرت‏ها به سوي شما آمده هر كه بديد براي خويش ديده و هر كه كور بوده به ضرر خويش بوده و من نگهبان شما نيستم ( 104 ) .


بدينسان آيه‏ها را گوناگون مي‏كنيم كه نگويند درس گرفته‏اي و آنرا براي گروهي كه دانايند بيان مي‏كنيم ( 105) .


بيان آيات


اين آيات بي ارتباط به ما قبل خود نيست ، براي اينكه آيات قبلي فرستادن كتاب آسماني را از لوازم هدايت الهيي مي‏شمرد كه خداوند انبياي خود را به آن اختصاص و برتري داده و در اين آيات نيز صحبت از كتاب به ميان آمده ، و در باره قرآن عليه اهل كتاب كه مي‏گفتند : ما انزل الله علي بشر من شي‏ء احتجاج شده است .



ترجمة الميزان ج : 7ص :374


نخست ، كلام را با ذكر محاجه با اهل كتاب افتتاح نموده و سپس اين معنا را خاطرنشان مي‏سازد كه شديدترين ظلم‏ها شرك به خدا و افتراي بر او و يا انكار نبوت پيغمبران واقعي و يا ادعاي چيزي است كه حقيقت نداشته باشد مثل همين كه گفته‏اند : سانزل مثل ما انزل الله .


آنگاه سرانجام كار اينگونه ستمگران را در دم مرگ در آن موقعي كه ملائكه قبض روح ، دست به كار كشيدن جان آنان مي‏شوند ذكر نموده ، و در آخر آيات ادله توحيد خداي تعالي و پاره‏اي از اسماي حسني و صفات علياي او را ذكر مي‏كند .


و ما قدروا الله حق قدره اذ قالوا ما انزل الله علي بشر من شي‏ء قدر و قدر از هر چيزي كميت و كوچك و بزرگي و كم و زيادي آن است ، مثلا وقتي گفته مي‏شود : قدرت الشي‏ء قدرا و يا گفته مي‏شود : قدرت الشي‏ء تقديرا مقصود اين است كه من كميت و حدود ظاهري و محسوس فلان چيز را معلوم و بيان كردم ، اين معناي اصلي و لغوي اين كلمه است ، و ليكن كلمه مزبور را از معناي اصليش تجاوز داده و در امور معنوي و غير محسوس نيز استعمال كرده‏اند ، مثلا مي‏گويند فلاني در بين مردم و در ميان اجتماع داراي قدر و منزلت است و مقصودشان اين است كه فلاني در جامعه خود وزنه‏اي است داراي ارزش اجتماعي .


و از جهت اينكه تقدير و تحديد هر چيز غالبا توأم با توصيفي است كه طرف را از حال آن چيز آگاه مي‏كند لذا كلمه قدر و تقدير بطور استعاره ، هم بر آن اوصاف اطلاق مي‏شود و هم بر آن معرفت و آگاهي ، مثلا گفته مي‏شود : قدر الشي‏ء و قدره يعني وصف كرد فلان چيز را و نيز گفته مي‏شود : قدر الشي‏ء و قدره يعني معرفت به فلان چيز حاصل كرد و اينگونه استعمالات همه صحيح و لغوي است .


از اين رو استعمال لفظ قدر در باره خداي تعالي نيز به همه اين معاني كه گفته شد جايز است ، و آيه مورد بحث را به همه آن معاني مي‏توان تفسير نموده و گفت : معناي جمله ما قدروا الله حق قدره اين است كه مردم نمي‏توانند خدا را آنطور كه لايق ساحت او است تعظيم كنند ، چون عقل و وهم ايشان و هيچ حسي از حواسشان نمي‏تواند به ذات خداي تعالي احاطه پيدا كند .


و اگر خدا را توصيف مي‏كنند ، به آن مقداري است كه آيات و دلايل بر عظمت او دلالت دارند .


و نيز مي‏توان گفت معنايش اين است كه : مردم نمي‏توانند خدا را آنطور كه بايد و شايد وصف كنند ، يا آنطوري كه هست بشناسند .


پس آيه شريفه صرفنظر از آيات قبلي قابل انطباق بر هر سه معنا مي‏باشد ، الا اينكه از


ترجمة الميزان ج : 7ص :375


نظر قرار گرفتنش به دنبال آياتي كه در آن خداي تعالي هدايت انبيا را وصف مي‏كرد ، و حكم و كتاب و نبوت ايشان را بيان مي‏نمود ، و عنايت كامل خداي تعالي را نسبت به حفظ كلمه حق و نعمت هدايت در ميان مردم و در تمامي قرون و اعصار خاطرنشان مي‏ساخت ، بر معناي اول بهتر منطبق مي‏شود ، چون انكار مساله وحي در حقيقت به عظمت خدا پي نبردن و او را از مقام ربوبيت كه به جميع شؤون بندگان عنايت دارد ، خارج كردن است .


مؤيد اين معنا آيه‏اي است كه همين عبارت را دارد ، و بعلاوهمشتمل بر ذيلي است كه عظمت خدا را مي‏رساند ، آنجا كه مي‏فرمايد : و ما قدروا الله حق قدره و الارض جميعا قبضته يوم القيمة و السموات مطويات بيمينه سبحانه و تعالي عما يشركون و نيز مي‏فرمايد : ان الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا و لو اجتمعوا له و ان يسلبهم الذباب شيئا لا يستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب و ما قدروا الله حق قدره ان الله لقوي عزيز يعني قوت و عزت خداي تعالي و ذلت و خواري موجودات ديگر اقتضا دارد كه هيچ كس به عظمت او راه نيابد ، و سنگ و چوب‏هايي كه به اسم آلهه و ارباب پرستش مي‏شود با او برابرينكنند .


همه اينها شواهدي هستند بر اينكه در ميان اين سه معنا مناسب‏تر همان معناي اول است ، گو اينكه آن دو معناي ديگر نيز صحيح است و ليكن در تناسب و سازگاري با سياق آيه مثل معناي اول نيستند ، و اما معناي چهارمي كه ديگران در تفسير آيه ذكر كرده و گفته‏اند مراد اين است كه ايشان آنطور كه بايد و شايد قدرت ندارند از همه معاني احتمالي ، از سياق آيه بعيدتر مي‏باشد .


و اينكه جمله و ما قدروا الله حق قدره را مقيد به ظرف زماني اذ قالوا كرد ، افاده مي‏كند كه تقدير نكردنشان خداي را به حق تقدير به خاطر نفي كردنشان مساله انزال وحي و كتاب بر يك فردي از بشر بود ، و اين خود دلالت دارد بر اينكه از لوازم الوهيت و خصائص ربوبيت يكي همين است كه به منظور هدايت مردم به راه راست و رستگار شدن آنان به سعادت دنيا و آخرت وحي و كتاب بفرستد .



ترجمة الميزان ج : 7ص :376


و چون چنين ادعايي در اين آيه نهفته بود خداي تعالي با جمله قل من انزل الكتاب الذي جاء به موسي و با جمله و علمتم ما لم تعلموا انتم و لا آباؤكم بر آن ادعا احتجاج نمود .


جمله اول متضمن احتجاج به كتابي از كتب آسماني نازل بر پيغمبراني است كه نبوت‏شان با معجزات روشني ثابت شده ، پس در حقيقت در ادعاي مذكور به وجود هدايت الهي كه به وسيله انبيايي از قبيل نوح و پيغمبران بعد از او هميشه در بين مردم محفوظ بوده احتجاج شده .


جمله دوم ، احتجاج به وجود معارف و احكام الهي است در بين مردم ، چون تمامي احكام و قوانين صالح كه در ميان مردم جاري بوده و هست همه به وسيله انبيا (عليهم‏السلام‏) در بين آنان جريان يافته .


آري ، عواطف و افكار بشر ممكن است او را به غذا و مسكن و نكاح و لباس صالح براي زندگيش و خلاصه به جلب منافع و دفع مضار و مكاره هدايت بكند و اما معارف الهي و اخلاق فاضله و شرايعي كه عمل به آن حافظ آن معارف و آن اخلاقيات است و اموري نيست كه بتوان آنرا از رشحات افكار بشر دانست ، هر چند بشر نابغه و داراي افكار عالي اجتماعي هم باشد .


كجا شعور اجتماعي مي‏تواند به چنين معارف و حقايقي دست يابد ؟ فكر اجتماعي بيش از اين نيست كه انسان را وادار به استخدام وسايل ممكنه‏اي كند كه با آن وسايل نيازمندي‏هاي زندگي ماديش از خوراك ، پوشاك ، نكاح ، لباس و شؤون مربوط به آنها فراهم شود و همين فكر است كه در صورت فراهم ديدن زمينه تاخت و تاز دستور مي‏دهد به اينكه انسان در راه تمتع از ماديات هر قدرتي راكه مانع و جلوگير خود ديد درهم شكسته و از بين ببرد ، و اگر چنين زمينه‏اي را فراهم نديد آدمي را وادار مي‏كند به اينكه با ساير قدرت‏ها متفق شده و آنان را در تمتع از منافع و دفع مضار شريك خود ساخته و منافع را عادلانه در ميان خود تقسيم كنند .


اصولا همانطوري كه در ابحاث نبوت در ذيل آيه كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين ... در جلد دوم اين ترجمه گفتيم ، و به زودي هم - ان شاء الله - توضيح بيشتري خواهيم داد ، سر اجتماعي بودن بشر همين است .


و خلاصه آيه و ما قدروا الله حق قدره با ضمائمي كه همراه دارد دلالت مي‏كند بر اينكه لازمه مقام الوهيت اين است كه انسان را به سوي صراط مستقيم و منزل سعادتش هدايت نموده به همين منظور كتاب و وحي خود را بر بعضي از برگزيدگان افراد بشر نازل كند ، و چون آيه شريفه دلالت بر چنين ادعايي داشت لذا خداي تعالي در مقام اثبات آن به دو چيز استدلال


ترجمة الميزان ج : 7ص :377


فرمود : يكي به وجود كتاب‏هاي آسماني مورد اتفاق و مورد اعتراف خصم و ديگر بوجود تعاليم الهيي كه در ميان خود آنان جريان دارد ، و اين تعاليم زائيده افكار بشري نيست .


قل من انزل الكتاب الذي جاء به موسي نورا و هدي للناستجعلونه قراطيس تبدونها و تخفون كثيرا كلمه تجعلونه در قرائت معروف به صيغه خطاب است و قهرا مخاطبين آن يهوديها خواهند بود ، و اما بنا بر قرائتي كه آنرا به صيغه غيبت يجعلونه و با ياء قرائت كرده فاعل آن همان كساني خواهند بود كه در جمله قل من انزل الكتاب ... رسول خدا مامور شده از ايشان آن سؤال را بكند و ايشان چنانكه گفته‏اند همان يهوديها و يا مشركين عربند .


قراطيس جمع قرطاس و به معناي كاغذ است .


و مقصود از اينكه فرمود : تجعلونه قراطيس - آنرا كاغذها قرار مي‏دهيد و يا يجعلونه قراطيس - آنرا كاغذها قرار مي‏دهند يا اين است كه آن كتاب را در كاغذها مي‏نويسند و خلاصه استنساخ مي‏كنند و يا اينكه آنرا روي هم رفته كاغذها و نوشته‏هاي آنها قرار مي‏دهيد .


پس چنانكه الفاظي را كه كتابت به آن دلالت دارد كتاب مي‏نامند نامه‏ها و كاغذها را هم كتاب مي‏نامند .


جمله قل من انزل الكتاب الذي جاء به موسي جواب از حرفي است كه قرآن كريم در جمله اذ قالوا ما انزل الله علي بشر من شي‏ء از ايشان حكايت كرده ، گر چه در اين آيه كه متضمن حكايت قول كفار و جواب از گفته ايشان است اسمي از گويندگان آن حرف برده نشده و ليكن خصوصياتي كه در جواب هست ترديدي براي انسان باقي نمي‏گذارد در اينكه مخاطبين در جواب يهوديها هستند ، و قهرا گويندگان جمله ما انزل الله علي بشر من شي‏ء نيز يهوديها خواهند بود ، براي اينكه خداي تعالي در جواب از اشكال مزبور كتاب موسي (عليه‏السلام‏) را به رخ آنان مي‏كشد ، و معلوم است كه ايشان جز يهوديها نيستند ، براي اينكه مشركين عرب كتاب موسي (عليه‏السلام‏) را كتابي آسماني نمي‏دانستند تا خداوند به آن استناد جسته و تمسك كند ، پس قطعا احتمال اينكه مخاطبين در آيه مشركين عرب باشند احتمال صحيحي نيست .


علاوه بر اين آيه شريفه مخاطبين را مذمت مي‏كند به اينكه تورات را كاغذ قرار داده بعضي از آن را اظهار و بيشترش را پنهان مي‏دارند و اين بطوري كه از آيات ديگر نيز استفاده مي‏شود از خصايص يهود است و جز بر يهود تطبيق نمي‏كند .


از اين هم گذشته جمله بعد از جمله مورد بحث كه مي‏فرمايد : و علمتم ما لم تعلموا انتم و لا آباؤكم معناي ساده‏اش با اينكه مخاطب آن مشركين و يا مسلمين باشند جور نمي‏آيد ، و به زودي نيز خواهد آمد كه آيه جز بر يهود تطبيق نمي‏كند .



ترجمة الميزان ج : 7ص :378


در اينجا ممكن است كسي بگويد : اين شواهدي كه ذكر كرديد همه صحيح است ، و ليكن اين اشكال را چه بايد كرد كه يهوديها مساله نبوت انبيا (عليهم‏السلام‏) و مخصوصا نبوت حضرت موسي (عليه‏السلام‏) و پيغمبران قبل از وي را قبول داشته و به آن مؤمن بودند ، و همچنين كتابهاي آسماني نظير تورات را قبول داشته و به آن معتقد بودند ، با اين حال چطور ممكن است يهوديها گفته باشند ما انزل الله علي بشر من شي‏ء ؟ .


جواب اين حرف اين است كه مخالفت داشتن اين حرف با اصول عقايد يهود دليل بر اين نمي‏شود كه يكنفر يهودي هم اين حرف را به خاطر تعصب عليه اسلام نزده و بدين وسيله مشركين را عليه مسلمانان تحريك و تهييج نكرده باشد ، ممكن است اينطور بوده و يا مشركين از يهوديها حال قرآن را پرسيده و ايشان اين حرف را در اين مقام زده باشند ، تا بدين وسيله مشركين عرب را نسبت به دين اسلام بد بين سازند ، همچنانكه گفته بودند : مشركين راه يافته‏تر و از گمراهي دورتر از كساني هستند كه به دين اسلام ايمان آورده‏اند و با كمال وقاحت پليدي شرك را بر پاكي توحيد كه اساس دين خود آنان نيز بر آن است ترجيح دادند ، و قرآن در اين باره فرموده : ا لم تر الي الذين اوتوا نصيبا من الكتاب يؤمنون بالجبت و الطاغوت و يقولون للذين كفروا هؤلاء اهدي من الذين آمنوا سبيلا بلكه سفاهت و وقاحت را از اين هم گذرانيده در مقام دشمني و خشم بر نصارا گفته بودند : ابراهيم (عليه‏السلام‏) هم يهودي بوده .


و در ابطال گفتارشان آيه نازل شد كه : يا اهل الكتاب لم تحاجون في ابراهيم و ما انزلت التورية و الانجيل الا من بعده ا فلا تعقلون - تا آنجا كه مي‏فرمايد - ما كان ابراهيم يهوديا و لا نصرانيا و لكن كان حنيفا مسلما و ما كان من المشركين .


آري يهوديها از اين قبيل حرفهايي كه با اصول عقايد خودشان منافات دارد بسيار دارند ، و قرآن كريم غير اين دو را نيز از آنان حكايت كرده است .


پس كساني كه اينطورند بعيد نيست كه به خاطر بعضي از مقاصد شوم خود بطور كلي نازل شدن كتاب را از آسمان انكار كنند ، هر چند انكار آن به ضرر خودشان تمام شود ، و مستلزم انكار كتاب آسماني خودشان هم باشد ، براي چنين مردمي بسيار آسان است كه باطلي را با


ترجمة الميزان ج : 7ص :379


علم به اينكه باطل است به ديگران تلقين كنند تا بدين وسيله به منظورهاي شوم و پليد خود نايل آيند .


اشكال ديگري كه ممكن است در اينجا به گفته ما بشود اين است كه : آيات مورد بحث در مكه نازل شده ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در مكه مواجه با مشركين بود ، و تا قبل از هجرت ، دعوتش همه متوجه ايشان بود ، چون مكه خانه مشركين بود ، و رسول خدا مبتلاي به ايشان بود نه به يهود ، بنا بر اين چگونه مي‏توان گفت آيه مورد بحث خطاب به يهوديها است ؟ جواب اين اشكال هم اين است كه ابتلاي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به مشركين باعث نمي‏شود كه دعوتش نيز مخصوص مشركين باشد و در برابر ساير اديان باطل سكوت كند ، زيرا دعوت اسلام دعوتي است جهاني و متوجه جميع ملل عالم ، و قرآن كريم ذكري است براي عالميان .


علاوه بر اين ، يهوديها و اهل مكه با هم همسايه و پيوسته با يكديگر در تماس بودند .


و به فرضي كه اينان مورد خطاب بودن اهل كتاب در آيه مورد بحث را قبول نكنند در باره آيات ديگري كه در بعضي از سوره‏هاي مكي هست چه مي‏كنند ؟ مانند آيه و لا تجادلوا اهل الكتاب الا بالتي هي احسن الا الذين ظلموا منهم و آيه و علي الذين هادوا حرمنا ما قصصنا عليك من قبل و ما ظلمناهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون و آيات زيادي از سوره اعراف كه بيدادگري‏هاي يهود را ذكر مي‏كند ، با اينكه سوره اعراف مكي است .


آري با اينكه يهوديها در مجاورت مكه مي‏زيسته‏اند خيلي بعيد است كه در مدت چند سالي كه دعوت اسلام در مكه - كه نسبت به شبه جزيره عربستان مركزيت داشته - ادامه داشته ، آوازه آن به يهود و نصاراي داخل جزيره نرسيده باشد و يا رسيده باشد و ليكن ايشان در برابر آن سكوت كرده و چيزي به سود يا زيان آن نگفته باشند .


چگونه اين احتمال قابل قبول است و حال آنكه در همان سالهاي قبل از هجرت آوازه دعوت اسلام به وسيله عده‏اي از مسلمين كه به حبشه مهاجرت كرده بودند به خارج از جزيره هم رسيده بود .


اشكال سومي كه در اينجا شده اين است كه : سوره انعام در باره احتجاج عليه مشركين نازل شده ، و همه آيات احتجاجي آن راجع بهتوحيد و تمامي خطابهاي آن متوجه مشركين


ترجمة الميزان ج : 7ص :380


است .


و با اين حال هيچ مجوزي براي اينكه ضمير در جمله اذ قالوا را به يهود برگردانيم نيست بلكه متعين اين است كه ضمير در اين جمله را مانند همه آيات سوره ، مربوط به مشركين بدانيم ، چون در اين سوره در هيچ موردي صحبت از يهود به ميان نيامده تا اين آيه مورد دومي آن باشد .


آري ، اگر روايت صحيحي و يا دليل عقلي محكمي در بين بود ممكن بود بگوييم سياقي كه همه آيات سوره را تا اينجا و بلكه تا آخر سوره به هم مرتبط مي‏سازد در اينجا قطع شده است .


و ليكن نه چنين روايتي در بين هست و نه چنان دليل عقلي ، پس بهتر اين است كه جمله يجعلونه ... را با يا ، و به صيغه غيبت قرائت نموده و بگوييم : آيه شريفه خطاب به مشركين كرده و به ايشان مي‏گويد كه يهود با تورات معامله كاغذ پاره كردند .


و اين اشكال را كه مشركين تورات را كتاب آسماني نمي‏دانستند پس چگونه قرآن با تورات محاجه كرده ؟ بعضي جواب داده‏اند كه در صحت احتجاج با تورات عليه ايشان همين مقدار كافي است كه بدانند يهود پيرو توراتي است كه بر مردي به نام موسي بن عمران نازل شده است .


جواب اين اشكال اين است كه : گر چه سياق سوره تا قبل از آيات مورد بحث سياق احتجاج عليه مشركين است ، و ليكن اين احتجاج به خاطر اشخاص مشركين نيست چون به طور كلي بيانات و احتجاجات قرآن اعتنايي به اشخاص ندارد ، بلكه صفات و اعمال زشت آنان را ملاك قرار مي‏دهد .


مثلا اگر در آيات قبل از چند آيه مورد بحث عليه مشركين احتجاج مي‏كرد براي اين نبود كه غرض خاصي با مشركين يعني با فلان و پسر فلان داشته ، بلكه براي اين بود كه مشركين از خضوع در برابر حق استكبار داشته و اصول دعوت انبيا را - كه توحيد و نبوت و معاد است - انكار مي‏كردند ، پس احتجاج عليه مشركين احتجاج عليه هر كسي است كه منكر اين حقايق يا بعضي از آن باشد ، با اين حال چه مانعي دارد كه در آيات مورد بحث به لغزشهاي يهود كه برگشت آن به انكار نبوت و نزول كتاب است بپردازد .


درست است كه يهود غير از مشركين‏اند و ليكن رفتارشان رفتار همانها بوده بلكه احتمال قوي مي‏رود كه كارشكني و خرده‏گيري‏هاي مشركين و بت‏پرستان هم از تلقينات سوء همان يهوديهاي مجاورشان بوده باشد ، چون در بعضي از آثار آمده كه مشركين با يهوديها در باره رسول خدا مشورت‏ها داشته و از طرف مشركين اشخاصي به همين منظور به نزد يهوديها مي‏رفتند .


از اين هم كه بگذريم - بطوري كه بعدا توضيح خواهيم داد جمله و علمتم ما لم تعلموا انتم و لا آباؤكم به هيچ وجه ممكن نيست خطاب به مشركين و غير يهود باشد ، همچنانكه اين احتمال در جمله قل من انزل الكتاب الذي جاء به موسي نورا و هدي للناس درست نبود .


و اينكه در پاسخ اين اشكال گفتند مشركين عرب مي‏دانستند كه يهود


ترجمة الميزان ج : 7ص :381


اصحاب تورات موسي (عليه‏السلام‏) هستند كافي و قانع كننده نيست ، براي اينكه صرف اينكه چنين علمي را دارند مصحح اين نيست كه خداوند عليه آنان به نزول تورات احتجاج كند ، تا چهرسد به اينكه در وسط دعوا نرخ طي كرده و تورات را نور و هدايت مردم معرفي نمايد .


آري ، يك اعتقاد به نزول تورات از ناحيه خدا داريم و يك علم به اينكه يهوديها چنين ادعايي دارند ، از اين دو آن كه مصحح خطاب و اتكاي در احتجاج است اولي است نه دومي.


و اما قرائت يجعلونه به صيغه غيبت وجه آن همين است كه بگوييم در آيه شريفه التفات بكار رفته ، چون در اين صورت خطاب به يهود بودن جمله من انزل الكتاب و جمله و علمتم به حال خود باقي مانده و رفع اشكال مي‏شود .


بعضي از مفسرين در اين صدد برآمده‏اند كه بنا بر هر دو قرائت خطاب را متوجه به مشركين بگيرند ، به اين بيان كه آيه شريفه در ضمن اين سوره در مكه و به صيغه غيبت نازل شده همچنانكه ابن كثير و ابو عمرو اينطور قرائت كرده‏اند .


مردم مكه در عين اينكه بعيد مي‏دانستند كه خداوند بشري را همكلام و مخاطب خود قرار دهد ، اين معنا را اقرار داشتند كه تورات يهوديها كتابي است آسماني ، و همواره اشخاصي را هم به عنوان سفارت نزد علماي يهود مي‏فرستادند ، و ايشان را عالم به آثار و اخبار انبيا مي‏دانستند .


و به همين جهت خداي تعالي به پيغمبر خود مي‏فرمايد : به اين مشركين كه خدا را آنطور كه بايدنشناخته و از در ناداني مي‏گويند خداوند بر هيچ بشري چيزي نازل نكرده بگو چه كسي آن كتاب ( تورات ) را كه موسي آورد نازل كرده و آنرا نور قرار داده و به وسيله آن ظلمت كفر و شرك را كه بني اسرائيل از قبطيان مصري ارث برده بودند از بين برده و نيز آن را مايه هدايت مردم قرار داده و يهود نخست به وسيله آن هدايت شده‏اند ؟ گر چه بعدا در اثر پيروي هواي نفس آن هدايت را از دست داده احكام و شرايع آن را از ياد بردند ، و تورات را كاغذ پاره‏اي پنداشته هر كدام از احكامش را كه موافق با ميل و اغراضشان بود اظهار داشتند و ما بقي را كتمان و پنهان نمودند .


مفسر نامبرده سپس مي‏گويد : از ظواهر امر چنين برمي‏آيد كه همانطوري كه گفتيم آيه نخست به همان بياني كه گذشت به صيغه غيبت نازل شده و به همين نحو در مكه و مدينه قرائت مي‏شده ، تا آنكه عده‏اي از علماي يهود در مقام شهادت به حقانيت اسلام و اينكه تورات هم بشارت به آمدن آن داده آن بشارتها و همچنين حكم رجم را كتمان كردند ، و عده‏اي ديگر در مقام مبارزه با اسلام همان حرفي را كه مشركين مكه قبلا زده بودند تكرار كرده و گفتند : خداوند بر هيچ بشري چيزي نازل نكرده در اينجا بوده كه رسول خدا آيه را براي يهوديها بطور


ترجمة الميزان ج : 7ص :382


خطاب تجعلونه قرائت فرمودند و در عين حال قرائت اولي را هم نسخ نكردند .


اين احتمالي است كه ما در باره اختلاف قرائت در كلمه يجعلونه مي‏دهيم ، و رواياتي هم بر طبق آن هست ، اگر صحيح بوده باشد .


در صورتي كه اين احتمال صحيح باشد تفسير آيه به هر دو قرائت درست درمي‏آيد ، و تمامي اشكالاتي كه مفسرين را مشغول خود كرده حل مي‏شود .


و ليكن اين تفسير اشكال خطاب به اهل مكه را با اينكه منكر وحي بودند حل نمي‏كند ، و همچنين اشكال خطاب به مشركين را به جمله و علمتم ما لم تعلموا انتم و لا آباؤكم و همچنين اشكال اختصاص جمله نورا و هدي به يهود ، و اشكال اينكه چگونه ممكن است يهود بر خلاف اصول عقايد خود وحي را انكار كنند .


چون جواب دادن از اين اشكالات به اينكه يهوديها در مدينه گفتند خداوند بر هيچ بشري چيزي نازل نكرده در حقيقت گريختن از اشكال است به ملزم شدن آن .


و اينكه گفت در اينجا بود كه رسول خدا آيه را به صيغه خطاب براي يهود قرائت فرمود صرفنظر از اينكه هيچ دليلي براي آن در دست نيست ، از او مي‏پرسيم آيا اين قرائت به يك وحي ديگري غير از وحي در مكه بود يا به همان وحي بود ، اگر به وحي ديگري بوده كه ربطي به اين سوره ندارد ، ما فعلا آيه‏اي را تفسير مي‏كنيم كه در ضمن ساير آيات اين سوره در مكه نازل شده ، و اگر به وحي ديگري نبوده و اصلا از باب وحي نبوده بلكه بدون آمدن جبرئيل به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تلقين شده در اين صورت جمله مورد بحث ، آيه قرآني نبوده و قرائتش هم قرائت نخواهد بود ، و اگر مقصودش اين است كه خداي تعالي به وسيله‏اي غير از وسيله وحي به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فهمانيد كه جمله يجعلونه را هم ممكن است به صيغه غيبت خواند و هم به صيغه حضور و خلاصه هم اين قرائت درست است و هم آن قرائت ، همچنانكه بعضي قائلند به اينكه تمامي قرائت‏ها منتهي به خود رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و يا به قرائتي مي‏شود كه رسول خدا آنرا شنيده و صحه گذارده .


در اين صورت تمامي اشكالات قبلي را ملتزم شده است .


البته اين را هم بايد دانست كه همه اين اشكالها وقتي است كه آيه شريفه در مكه نازل شده باشد ، و اما بنا به بعضي از روايات ، كه نزول آن را در مدينه دانسته بيشتر آن اشكالها اصلا متوجه نمي‏شود .



ترجمة الميزان ج : 7ص :383


و علمتم ما لم تعلموا انتم و لا آباؤكم مراداز اين علمي كه مي‏فرمايد : آموختيد چيزي را كه نه خودتان مي‏دانستيد و نه پدرانتان علم عادي نيست ، براي اينكه سياق كلام ، سياق احتجاج و استدلال بر مدعي است .


مدعا اين بود كه از لوازم الوهيت پروردگار يكي اين است كه انسان را به سوي سعادتش رهبري كند ، و براي حصول اين غرض ، انبيايي برگزيده وحي و كتابي به سوي ايشان بفرستد ، و اين مدعا هيچ ربطي به علم عادي به خير و شر زندگي و آن علمي كه آدمي مجهز به وسايل تحصيل آن از حس و خيال و عقل هست ، ندارد .


و نيز مقصود از اين جمله اين نيست كه : خداوند علم به چيزهايي را به شما افاضه فرموده كه شما از ناحيه خود علم به آن نداشتيد همچنانكه مقصود از آيه و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة و آيه الذي علم بالقلم علم الانسان ما لم يعلم بيان چنان معنايي است ، چون سياق جمله مورد بحث همانطوري كه گفته شد با چنين معنايي سازگار نيست .


لاجرم مراد از تعليم چيزي است كه انسان به خودي خود با وسايلي كه مجهز به آن است نمي‏تواند به آن علم پيدا كند ، و اين همان حقايقي است كه خداوند به انبيا و حاملين وحي خود وحي مي‏كند ، حال چه به وسيله كتاب و چه بدون آن .


از اينجا به خوبي معلوم مي‏شود كه مخاطبين به اين كلام مشركين نبوده‏اند .


براي اينكه مشركين علم به چنين حقايقي را نداشتند ، چون با انبيا و معارف و شرايع آنان سر و كاري نداشتند ، اگر هم از نياكان خود چيزي از عقايد و يا سنن ديگري از آثار انبيا را به ارث برده بودند ، اعتراف به آن نداشتند ، يعني معترف نبودند به اينكه فلان سنت گر چه به چندين واسطه باشد به وسيله پيغمبري از پيغمبران بر بشر عرضه شده و از نياكان آنان به ايشان ارث رسيده ، چنين اعترافي نداشتند تا احتجاج عليه آنان تمام و صحيح بوده باشد ، مشركين بطوري كه خود پروردگار در امثال آيه و قال الذين لا يعلمون لو لا يكلمنا الله وصف‏شان كرده ، مردمي جاهل بوده‏اند .



ترجمة الميزان ج : 7ص :384


پس قطعا خطاب متوجه به غير مشركين است ، اما نه به مسلمين .


براي اينكه اولا سياق آيه - همانطوري كه گفته شد - سياق احتجاج است ، و اگر خطاب در اين جمله متوجه مسلمين باشد بايد بگوييم كه خداوند در وسط آياتي كه راجع به احتجاج با مشركين است ناگهان و بدون اينكه نكته‏اي در كار باشد كلام را قطع كرده و متوجه مسلمين ساخته است .


و ثانيا عدول كردن از خطاب به اشخاصي ، به خطاب به اشخاص ديگر بودن وجود قرينه از فصاحت وبلاغت به دور است ، براي اينكه اينطور حرف زدن باعث اشتباه شنونده است ، پس بطور مسلم خطاب در جمله مورد بحث نه متوجه مشركين است و نه متوجه مسلمين ، و مخاطبين آن همان يهودي‏هايي هستند كه مخاطب به خطاب صدر آيه نيز بودند .


آري ، از آنجايي كه يهودي‏ها از باب عناد و فتنه‏انگيزي گفته بودند : خداوند بر هيچ بشري چيزي نازل نكرده اينك در جمله مورد بحث به دو طريق احتجاج مي‏كند : يكي طريق نقض ، و آن اين است كه اگر خداوند بر هيچ بشري كتاب و وحيي نفرستاده پس تورات موسي (عليه‏السلام‏) چيست ؟ آنگاه در اينجا اضافه كرده است كه شما از تورات آنچه را كه راجع به بشارت آمدن خاتم انبيا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است پنهان داشته و كتمان كرده‏ايد .


دوم از اين طريق كه شما مردمي ناسپاس و نمك‏نشناس هستيد ، اگر خداوند بر هيچ بشري وحي و كتابي نفرستاده پس اين همه معارف و شرايع كه در بين شما است از كجا آمده ؟ با اينكه درك اينگونه معارف نه در وسع شما است و نه در وسع پدران شما بود تا شما از ايشان ارث ببريد ، كجا پدران شما مي‏توانستند به خودي خود به معارف الهي و اخلاقيات فاضله و شرايع و قوانيني كه حافظ نظم اجتماع و خاتمه دهنده به تعصب و كينه‏هاي بشري است دست يابند ، و از پيش خود چنين معارفي را درك كنند ؟ گو اينكه عقل بشر اگر در مقام كسب معارف برآيد مي‏تواند به پاره‏اي از كليات معارف الهي از قبيل توحيد ، نبوت و معاد و پاره‏اي از اخلاقيات دست يابد ، و ليكن صرف پي بردن و درك كردن اين حقايق بشر را از نتايج آن برخوردار نمي‏كند ، و جامعه بشريت را به سعادت انسانيش نمي‏رساند .


آري ، دانستن هر حقيقتي غير از عمل كردن به آن و استقرار دادن آن در اجتماع است ، كجا علاقه به تمتع از لذائذ مادي و استخدام هر وسيله‏اي براي رسيدن به عالي‏ترين مشتهيات نفس مجالي براي بشر باقي مي‏گذارد كه در گنجينه‏هاي معارفي كه در فطرت او نهفته است كنجكاوي نموده و زندگي خود را بر اساس آن معارف بنا كند ؟ مخصوصا اگر اين علاقه به ماديات عمومي و همگاني باشد ، و خلاصه جامعه جامعه‏اي مادي بوده باشد كه در اين صورت فضائل انسانيت از آن اجتماع رخت بربسته و فضايل موروثي از نياكان نيز يكي پس از ديگري


ترجمة الميزان ج : 7ص :385


به دست فراموشي سپرده مي‏شود ، تا آنجا كه جامعه به صورت يك جامعه حيواني به تمام معنا درمي‏آيد .


همچنانكه امروزه به چشم خود مي‏بينيم كه در مجتمعات پيشرفته ، در اثر فرو رفتن در ماديات و تسليم شدن در برابر لذايذ حسي و حيواني چنان از آخرت غافل شده‏اند كه به هيچ وجه حاضر نيستند در باره معنويات و اينكه سعادت حقيقي و زندگي جاودانه به چه چيز حاصل مي‏شود فكر كنند ، و حاضر نيستند حتي يك دقيقه در اين باره به مغز خود فشار بياورند .


در هيچ تاريخي از تواريخ ملل و امم نيز ديده نشده كه مردي از رجال حكومت و سياست مبتكر چنين معارفي باشد ، و مردم را به سوي فضايل اخلاق انسانيت و معارف مقدس الهي و طريق تقوا و عبوديت دعوت كرده باشد ، چون حكومت‏هايي كه تاكنون در دنيا روي كار آمده و تاريخ آنها در دست است يا استبدادي بوده و يا دموكراتي ، و اين دو يا اصلا به فكر فضائل نبودند و يا اگر بودند منظورشان حفظ مقام و فراهم آوردن زمينه بقاي حكومت خود ( در حكومت فردي ) و نظام امر اجتماع را بر وفق خواسته اكثريت منتظم ساختن ( در حكومت دموكراتي ) بوده ، و اگر احيانا به مقتضاي فطرت ناگزير مي‏شدند فضايل معنوي و كمالات عالي انساني را كه تنها اسمي از آنها در ميانشان باقيمانده تعظيم و احترام كنند ، و مرتكبين خلاف آنرا تخطئه نمايند باز اسم اين عمل خود را تعظيم معنويات نمي‏گذاشتند ، بلكه آنرا به موافقت سنن اجتماعي تفسير مي‏كرده‏اند ، همچنانكه نظام‏هاي استبدادي و دموكراتي امروزه هم بنيانشان بر همين اساس است كه گفته شد .


و كوتاه سخن اينكه عقل اجتماعي و شعور مادي كه حاكم بر جوامع بشري است هرگز انسان را به اين معارف الهي و فضايل معنوي - كه هميشه اسم بسياري از آنها در جوامع به عظمت ياد - مي‏شود نمي‏رساند .


آري ، ماديت و پايبند بودن به امور مادي كجا و معنويت كجا ؟ .


پس معلوم شد كه آنچه از معارف الهي و فضايل نفساني كه در گوشه و كنار عالم بشريت وجود دارد يادگارهاي انبيا (عليهم‏السلام‏) و آثاري است از مجاهدات ايشان در دعوت مردم به دين الهي و نشر كلمه حق و ترويج دين توحيد و هدايت نوع انساني به سوي سعادت حقيقيش در زندگي دنيوي و اخروي .


پس اينكه فرمود : و علمتم ما لم تعلموا انتم و لا آباؤكم احتجاج عليه يهود است كه مي‏گفتند : ما انزل الله علي بشر من شي‏ء و حاصلش اين است كه همين شما منكرين وحي ، علوم و معارفي را دارا هستيد كه اگر وحي نبود نه خودتان به آن راه مي‏برديد و نه پدرانتان ، و جز از طريق وحي و انزال كتب به شما نرسيده ، شما آنچه كه از معارف حقه و


ترجمة الميزان ج : 7ص :386


شرايع دين داريد همه ميراثي است كه از انبياي خود كه كتاب موسي (عليه‏السلام‏) در ميان شما منتشر ساخته است .


با اين بياني كه ما در تفسير آيه كرديم به خوبي معلوم شد كه مراد از جمله و علمتم ما لم تعلموا خصوص معارف و شرايع تورات نيست ، بلكه مطلق معارف و شرايعي است كه به وسيله وحي و كتاب در ميان بشر انتشار يافته .


پس اينكه بعضي از مفسرين مراد از جمله مزبور را خصوص معارف و شرايع تورات دانسته اشتباه است ، زيرا اگر مراد آن بود جا داشت بفرمايد : و علمتم به يا بفرمايد : و علمكم الله به .


و اگر مطلب را به صيغه مجهول آورد و فاعل تعليم را ذكر نكرد و نفرمود : خدا به شما آموخت بلكه فرمود : آموخته شديد براي اين است كه اين تعبير به سياق استدلال مناسب‏تر مي‏باشد ، چون در چنين مقامي كه مقام اثبات مدعا است بردن نام فاعل ، مصادره به مطلوب و به عبارت ساده‏تر در بين دعوا نرخ طي كردن است ، پس گويا نخست فرموده : علوم و معارفي كه شما داريد نه خودتان مبتكر آنيد و نه از پدرانتان ارث برده‏ايد ، پس چه كسي اين علوم را به شما رسانيد و شما را به آن آشنا كرد ؟ آنگاه خودش در جواب فرموده : خداي تعالي .


قل الله ثم ذرهم في خوضهم يلعبون معمولا در جايي كه جواب سؤال پرسش كننده مطلبي است روشن و مورد اعتراف پرسش شونده ، خود پرسش كننده مي‏تواند مبادرت به دادن جواب سؤال خود كند .


در مورد بحث نيز چون جواب سؤال بالا بسيار روشن بوده به پيغمبر خود امر كرد : تو به ايشان بگو خداوند اين معارف را بر بشر القاء كرده شما اي گروه يهود بدانيد - و به خوبي هم مي‏دانيد - كه آن كتابي كه موسي (عليه‏السلام‏) براي شما آورد ، و آن معارفي كه از وسع و قدرت شما بيرون بود و اعتراف داريد كه آنرا از پدران خود ارث نبرده‏ايد همه از ناحيه خدا بود .


و چون گفتن اينكه خداوند بر هيچ بشري چيزي نفرستاده گفتاري لغو و بيهوده بود ، و نيز از آنجايي كه صدور چنين حرفي از مردمي مانند يهود كه اعتراف به تورات موسي (عليه‏السلام‏) داشته و به علم و كتابي كه او برايشان آورده بود ، مباهات مي‏كردند جز بازي كردن با حقايق معناي ديگري نداشت ، از اين رو به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود كه : يهوديان را به حال خود واگذارد تا سرگرم بازيچه خود باشند .


و هذا كتاب انزلناه مبارك مصدق الذي بين يديه و لتنذر ام القري و من حولها بعد از آنكه اين معنا را خاطرنشان ساخت كه بطور كلي از لوازم الوهيت پروردگار اين


ترجمة الميزان ج : 7ص :387


است كه عده‏اي از افراد بشر را برگزيده به آنان وحي بفرستد و اينكه موسي بن عمران يكي از آن اشخاص و كتابش تورات يكي از آن كتابها است اينك در اين آيه مي‏فرمايد كه : قرآن نيز يكي از كتابهاي آسماني است كه از ناحيه خداوند نازل شده است ، و دليل آن اين است كه مشتمل است بر آنچه يك كتاب آسماني بايد مشتمل بر آن باشد .


از اين آيه معلوم مي‏شود كه غرض از آيات قبلي مقدمه چيني براي اثبات اين بوده كه قرآن كريم نيز كتابي است نازل از طرف خداي تعالي ، نه ساخته پيغمبر ، و لذا فرمود : كتابي است كه ما آنرا نازل كرديم و مثل آيه كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته نفرمود : ما آنرا به تو نازل كرديم .


و نيز معلوم مي‏شود آن دو وصفي كه در آيه براي كتاب ذكر شده به منزله ادله‏اي است بر اينكه قرآن كريم نازل شده از طرف خدا است ، در حاليكه نمي‏توان آن را جزء ادله شمرد .


پس يكي از امارات اينكه قرآن از طرف خدا نازل شده اين است كه در آن بركت و خير كثير است و مردم را به سوي استوارترين راه هدايت نموده و خداوند به وسيله آن كساني را كه در پي تحصيل رضاي اويند به راههاي سلامت رهبري مي‏كند ، مردم در امر دنيايشان از آن منتفع شده اجتماعشان متشكل و قوايشان فشرده و آرايشان متحد مي‏شود ، و در نتيجه صاحب زندگي طيب و پاكي مي‏گردند .


جهل و هر رذيله اخلاقي از قبيل بخل و كينه از ميانشان رخت بربسته در زير سايه سعادتشان از امنيت و رفاه عيش كامياب مي‏گردند و در آخرت از پاداش بزرگ و نعمت جاويد برخوردار مي‏شوند .


اگر قرآن كريم از طرف خداي تعالي نبود و آورنده آن خودش آنرا به منظور به دام انداختن مردم درست كرده ، و يا موهوماتي بود كه در نفس صاحبش به صورت حقيقت جلوه كرده و يا القائاتي بود شيطاني كه صاحبش آنرا وحي آسماني و از طرف خداي تعالي پنداشتهبود هرگز اين چنين دلهاي بشر را مسخر نمي‏كرد و اين بركات معنوي و الهي بر آن مترتب نمي‏شد .


آري ، راه شر راهرو خود را جز به سوي شر هدايت نمي‏كند و جز فساد اثري نمي‏بخشد ، همچنانكه خداوند فرموده : فان الله لا يهدي من يضل و نيز فرموده : و الله لا يهدي القوم الفاسقين و نيز فرموده : و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه و الذي خبث لا


ترجمة الميزان ج : 7ص :388


يخرج الا نكدا .


و نيز از امارات اينكه قرآن كريم از طرف خداي تعالي نازل شده يكي اين است كه اين كتاب غرض خداي تعالي را از خلقت عالم تامين مي‏كند .


چون غرض خداي تعالي از اين عمل اين بوده كه بشر را به سوي سعادت زندگي دنيا و آخرت هدايت كند ، و او را به وسيله وحي انذار نمايد و قرآن كريم همين طور است ، زيرا در همين آيه مورد بحث اين معنا را خاطر نشان ساخته مي‏فرمايد : و لتنذر ام القري و من حولها - تا ام القري و اطرافيان آن را انذار كني و مقصود از ام القري مكه مكرمه ، و غرض از انذار آن انذار اهل آن است ، و مقصود از اطرافيان آن اهالي قرا و شهرستانهاي روي زمين و يا به گفته بعضي‏ها بلاد مجاور آن است .


اين آيه دلالت دارد بر اينكه خداي تعالي عنايت خاصي به مكه دارد ، چون مكه معظمه حرم خداوند است ، و دعوت اسلامي از آنجا شروع شده و به ساير نواحي عالم منتشر گرديده است .


از آنچه گفته شد اين معنا روشن گرديد كه از نظر سياق كلام و مخصوصا بنا بر قرائت لينذر - به صيغه غيبت - مناسب‏تر آن است كه جمله مورد بحث را عطف بر مصداق بگيريم - همچنانكه زمخشري نيز عطف گرفته - براي اينكه اين معطوف و آن معطوف عليه هر دو در اينكه مشتمل بر معناي غايت و نتيجه‏اند مشترك مي‏باشند ، و تقدير آيه چنين است : ليصدق ما بين يديه و لتنذر ام القري - اين كتاب مباركي است كه ما نازلش كرديم تا كتابهاي پيشين را تصديق نموده و تو با آن مردم مكه و اطرافش را انذار كني .


بعضي ديگر گفته‏اند : اين جمله عطف است بر كلمه مبارك و تقدير آيه چنين است : انزلناه لتنذر ام القري و من حولها - نازلش كرديم تا تو ، به وسيله آن مردم ام القري و اطراف آنرا انذار كني .


و الذين يؤمنون بالآخرة يؤمنون ... اين جمله به منزله تفريع براي اوصافي است كه خداي سبحان براي قرآن كريم بر شمرده .


گويا خواسته است بفرمايد : بعد از آنكه ثابت شد كتاب مبارك و مصدقي كه ما


ترجمة الميزان ج : 7ص :389


نازلش كرده‏ايم كتابي است كه به منظور انذار اهل زمين نازل شده پس كساني كه به نشات آخرت ايمان دارند به اين كتاب نيز ايمان خواهند آورد ، زيرا اين كتاب منظور و ايده‏آل آخرتي آنان را كه همان ايمني دائمي است تامين مي‏كند ، و آنان را از عذاب دائمي مي‏ترساند .


سپس خداي تعالي خصوصي‏ترين اوصاف اين مؤمنين را بيان نموده و آن اين است كه : در امر نماز و عباداتي كه در آن خداي را ذكر مي‏كنند محافظت و مراقبت دارند .


و اين صفت همان است كه در سوره مؤمنون در خاتمه صفات مؤمنين ذكر كرده و فرموده : و الذين هم علي صلواتهم يحافظون .


و از اينكه در همان سوره اولين صفت مؤمنين را خشوع دانسته و فرموده : الذين هم في صلاتهم خاشعون استفاده مي‏شود كه مراد از محافظت هم در آن سوره و هم در اين آيه همان خشوع در نماز و تذلل و تاثر باطني از عظمت پروردگار در موقع ايستادن در مقام عبوديت او است ، ليكن ديگر مفسران محافظت را به مراقبت در اوقات نماز تفسير كرده‏اند .


گفتاري پيرامون معناي بركت از نظر قرآن


راغب در مفردات مي‏گويد : اصل كلمه بركت ، برك - به فتحه باء - و به معناي سينه شتر است ، و ليكن در غير اين معنا نيز استعمال مي‏شود ، از آن جمله مي‏گويند : فلاني داراي بركه است و برك البعير به معناي اين است كه شتر سينه خود را به زمين زد .


و چون اين معنا مستلزم يك نحو قرار گرفتن و ثابت شدن است لذا كلمه مزبور را در ثبوت كه لازمه معناي اصلي است نيز استعمال كرده و مي‏گويند : ابتركوا في الحرب - در جنگ پاي‏برجا شده و به عقب برنگشتند و به همين مناسبت آن محلي را كه مردان دلير و شجاعان لشكر موضع مي‏گيرند براكاء و بروكاء مي‏نامند ، و نيز در جايي كه حيوان از راه رفتن باز مي‏ايستد و به هيچ وجه تكان نمي‏خورد مي‏گويند : ابتركت الدابة و آب انبار را نيز به همين جهت بركه مي‏نامند ، براي اينكه آب انبارمحل ثابت شدن و قرار گرفتن آب است .


و بركت ثبوت خير خداوندي است در چيزي ، و اگر فرموده : لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض براي اين بوده كه خيرات در زمين و آسمان قرار گرفته ، همچنانكه آب در بركه جاي


ترجمة الميزان ج : 7ص :390


مي‏گيرد .


و مبارك چيزي است كه اين خبر در آن باشد و به همين معنا است آيه هذا ذكر مبارك انزلناه .


سپس مي‏گويد : از آنجايي كه خيرات الهي از مقام ربوبيتش بطور نامحسوس صادر مي‏شود ، و مقدار و عدد آن هم قابل شمردن نيست ، لذا به هر چيزي كه داراي زياده غير محسوسي است مي‏گويند : اين چيز مبارك و داراي بركت است ، روايتي هم كه مي‏گويد هيچ مالي از صدقه دادن كم نمي‏شود مقصودش همين نقصان غير محسوس است نه كاهش مخصوص كه بعضي از زيانكاران پنداشته و در رد آن گفته‏اند : ما ترازو مي‏گذاريم و از فلان مال ، مقداري صدقه داده سپس آنرا بار ديگر مي‏سنجيم و مي‏بينيم كه به مقدار صدقه كم شده است .


راغب سپس اضافه كرده است كه : مراد از تبارك الله اختصاص خداوند است به خيرات .


پس بنا بر اين ، بركت به معناي خيري است كه در چيزي مستقر گشته و لازمه آن شده باشد ، مانند بركت در نسل كه به معناي فراواني اعقاب يا بقاي نام و دودمان است ، و بركت در غذا كه به معناي سير كردن مردم بيشتري است ، و بركت در وقت كه به معناي گنجايش داشتن براي انجام كاري است كه آن مقدار وقت معمولا گنجايش انجام چنان كاري را ندارد .


چيزي كه هست از آنجا كه غرض از دين تنها و تنها سعادت معنوي و يا حسي منتهي به معنوي است ، لذا مقصود از بركت در لسان دين آن چيزي است كه در آن خير معنوي و يا مادي منتهي به معنوي باشد ، مانند آن دعايي كه ملائكه در حق ابراهيم (عليه‏السلام‏) كرده و گفتند : رحمة الله و بركاته عليكم اهل البيت كه مراد از آن ، بركت معنوي مانند دين و قرب خدا و ساير خيرات گوناگون معنوي ، و نيز بركت حسي مانند مال و كثرت و بقاي نسل و دودمان و ساير خيرات مادي است كه برگشت آن به معنويات مي‏باشد .


بنا بر آنچه گفته شد ، معناي بركت مانند امور نسبي به اختلاف اغراض مختلف مي‏شود ، چون خيريت هر چيزي به حسب آن غرضي است كه متعلق به آن مي‏شود ، مثلا طعامي كه انسان مي‏خورد بعضي غرضشان از خوردن آن سير شدن است ، و بعضي غرضشان از خوردن آن تنها حفظ سلامت است ، چون غذاي مورد نظرشان را در ميان همه غذاها نسبت به مزاج خود سالم‏تر تشخيص داده ، بعضي ديگر غذائي را كه مي‏خورند منظورشان استشفاء به آن و بهبودي


ترجمة الميزان ج : 7ص :391


كسالتي است كه دارند ، بعضي ديگر نظرشان از فلان غذا تحصيل نورانيتي است در باطن كه بدان وسيله بهتر بتوانند خداي را عبادت كنند ، پس وقتي عمل واحدي چند جور غرض متعلق به آن مي‏شود بركت در آن نيز معنايش مختلف مي‏گردد ، ولي جامع همه آن معاني اين است كه خداوند خير منظور را با تسبيب اسباب و رفع موانع در آن غذا قرار داده و در نتيجه غرض از آن حاصل گردد .


پس نبايد پنداشت كه نزول بركت الهي بر چيزي منافات با عمل ساير عوامل دارد ، زيرا همانطوري كه در ابحاث قبلي گذرانديم معناي اينكه خداوند اراده كرده كه فلان چيز داراي بركت و خير كثير باشد ، اين نيست كه اثر اسباب و علل مقتضي را ابطال كند ، براي اينكه اراده خداوند سببي است در طول ساير علل و اسباب نه در عرض آن ، مثلا اگر مي‏گوييم : خداوند فلان طعام را بركت داده معنايش اين نيست كه علل و اسبابي را كه در آن طعام و در مزاج خورنده آن است همه را ابطال كرده و اثر شفا و يا نورانيت را از پيش خود در آن قرار داده ، بلكه معنايش اين است كه اسباب مختلفي را كه در اين ميان است طوري رديف كرده و ترتيب داده كه همان اسباب نتيجه مطلوب را از خوردن آن غذا به دست مي‏دهند ، و يا باعث مي‏شود كه فلان مال ضايع نمي‏گردد و يا دزد آن را به سرقت نمي‏برد - دقت فرمائيد - لفظ بركت از الفاظي است كه در لسان دين بسيار استعمال شده است ، از آنجمله در آيات قرآني و همچنين در موارد بسياري در اخبار و احاديث ، و نيز در تورات و انجيل در مواردي كه عطيه‏هاي الهي را به انبيا و همچنين عطيه كهنه را به ديگران نقل مي‏كند اين لغت بسيار به كار رفته ، بلكه در تورات بركت را مانند سنتي جاري گرفته است .


از آنچه گذشت بطلان رأي منكرين بركت به خوبي روشن گرديد، ادعاي آنان - بطوري كه قبلا از راغب نقل كرديم - اين بود كه اثري كه اسباب طبيعي در اشياء باقي مي‏گذارد جايي براي اثر كردن هيچ سبب ديگر نمي‏گذارد ، و خلاصه چيزي به نام بركت و يا به هر اسم ديگري نيست كه اثر اسباب طبيعي را در اشيا باطل كرده و خود در آن اثر كند .


غافل از اينكه سببيت خداي تعالي و بركت او در طول ساير اسباب است نه در عرض آن تا كار تاثير آن به مزاحمت با ساير اسباب و ابطال آثار آنها بكشد .


و من اظلم ممن افتري علي الله كذبا ... ما انزل الله خداي تعالي در اين آيه سه مورد از موارد ظلم را كه شديدترين مراتب ظلم را دارا است و عقل در شناعت و رسوايي آن هيچ ترديدي ندارد برشمرده ، و به همين جهت آنرا به صورت سؤال ذكر كرده است .



ترجمة الميزان ج : 7ص :392


غرض از ايراد آن به صورت سؤال اين است كه مطلب را به عقل خود مرتكبين آن واگذار نموده و از عقل سليم ، انصاف بخواهد .


گويا خواسته است بفرمايد : اي رسول گرامي من ! تو به اين مردم بگو كه مساله خضوع در برابر حق اختصاص به كسي ندارد ، من و شما ناگزيريم از اينكه در برابر آن خاضع شده و از قبول آن استكبار نكنيم ، و با ارتكاب عملي كه شديدترين و زشت‏ترين مراتبظلم را دارا است نسبت به حق تعالي استكبار نورزيم ، و آن عمل همانا ظلم بر خود خداي تعالي است ، خود انصاف دهيد آيا جايز است كه شما به دروغ بر خداي تعالي افترا بسته براي او شركايي اتخاذ كنيد و همانها را شفيع قرار دهيد ؟ آيا اگر من از پيش پروردگار عالم رسالت نداشته باشم جايز است كه ادعاي نبوت كرده و بگويم به من وحي مي‏رسد ؟ آيا كسي مي‏تواند بگويد : بزودي من نيز مانند آنچه خدا نازل كرده نازل مي‏كنم و با گفتن چنين سخني حكم خدا را به مسخره گرفته و آيات او را استهزا كند ؟ ناگزير هر شنونده‏اي كه داراي عقل سليم باشد در اين سه سؤال به حق اعتراف مي‏كند .


پس معلوم شد كه سؤالي كردن مطلب بهتر طرف را به انقياد درمي‏آورد ، و زودتر نبوت مورد ادعا را مي‏پذيرد ، چون وقتي بنا را بر اين گذاشتند كه ديگر بي جهت به خدا افترا نبندند و به وي شرك نورزند ، و ديگر آنهايي كه مي‏گفتند : سانزل مثل ما انزل الله از اينگونه سخنان مسخره‏آميز اجتناب ورزيد ، و پيغمبر اكرم هم سرگرم انجام وظيفه نبوت خود باشد قطعا نبوتش بدون معارض خواهد شد .


در اينجا افترا بر خدا كه يكي از ظلمهاي مذكور در آيه است اعم از ادعاي دروغي وحي و نبوت است كه دومي آن ظلمهامي‏باشد ، و لذا بعضي از مفسرين گفته‏اند : ذكر دومي در اين آيه ، ذكر خاص است بعد از عام ، و با اينكه افتراء بر خدا ادعاي دروغي نبوت را هم شامل مي‏شود اگر آن را نيز ذكر كرده براي اين است كه عظمت آن و اعتناي به امر آن را برساند .


و ليكن گر چه افتراء بر خداي تعالي ادعاي دروغي نبوت را هم در برمي‏گيرد ، اما در اينجا مقصود از آن همان شرك به خداي سبحان است ، و اگر تصريح به آن نكرد تا احتمال ذكر خاص بعد از عام پيش نيايد براي اين بود كه گفتيم مي‏خواست از خود مردم و مشركين انصاف بخواهد ، و عصبيت جاهليت آنان را تحريك نكرده و داعي نخوت و استكبارشان را بيدار نكرده باشد .


پس مقصود از اينكه فرمود : ممن افتري علي الله كذبا غير آن چيزي است كه از جمله او قال اوحي الي و لم يوح اليه اراده شده ، هر چند به ظاهر يكي از آن دو عام و ديگري خاص به نظر برسد ، به دليل اينكه در ذيل آيه تنها سؤال از مشركين و تهديد آنان را به


ترجمة الميزان ج : 7ص :393


عذاب عنوان مي‏كند ، و اگر مقصود از افترا ، آن معناي اعم بود مي‏بايست در ذيل آيه ، عذاب را متوجه كسي كند كه به خدا افترا بسته است نه فقط به مشركين .


و اما اينكه بعضي از مفسرين گفته‏اند : جمله او قال اوحي الي و لم يوح اليه شي‏ء در باره مسيلمه كذاب نازل شده كه ادعاي نبوت مي‏كرده ، صحيح نيست و با سياق آيات همانطوري كه دانستيد سازگار نمي‏باشد ، گر چه كلام مزبور با صرف نظر از سياق اعم است .


علاوه بر اينكه سوره انعام - همچنانكه مكرر گفته‏ايم - سوره‏اي است مكي ، و مسيلمه كذاب ادعاي نبوتش بعد از هجرت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اتفاق افتاده ، گو اينكه مفسر مزبور عقيده دارد كه آيه مورد بحث از ميان آيات اين سوره در مدينه نازل شده ، و ليكن - ان شاء الله - به زودي در بحث روايتي ما خواهد آمد كه اين ادعا نيز صحيح نيست .


و من قال سانزل مثل ما انزل الله ظاهر اين جمله حكايت سخني است كه گفته شده ، يعني مي‏رساند كه كسي اين حرف را قبلا گفته و غرضش هم از آن استهزا به قرآن كريم بوده ، به دليل اينكه وعده داده كه مثل آنچه را كه خدا نازل كرده نازل خواهم كرد و نگفته مثل آنچه را كه محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏گويد خواهم گفت و نيز نگفته به زودي خواهم آورد براي شما مثل آنچه كه محمد آورده .


مفسرين ديگر هم اين معنا را قبول دارند كه آيه مورد بحث حكايت حرفي است كه در خارج زده شده ، چيزي كه هستبعضي از مفسرين آنرا اشاره گرفته‏اند به قول آن كسي كه گفته : لو نشاء لقلنا مثل هذا ان هذا الا اساطير الاولين و بعضي ديگر آنرا اشاره به قول عبد الله بن سعد بن ابي سرح گرفته كه گفته بود من مانند آنچه خدا به محمد فرستاده فرود مي‏آورم و گفته است كه آيه شريفه در مدينه نازل شده ، و بعضي چيز ديگري گفته‏اند .


و اشكال ما به آنان اين است كه ظاهر آيه با هيچ يك از اين حرفها انطباق ندارد ، براي اينكه ظاهر آيه مورد بحث اين است كه شخصي وعده داده كه من به زودي مثل آنچه را كه خدا نازل كرده نازل مي‏كنم به خلاف آيه لو نشاء ... كه وعده به آينده نيست ، بلكه كلامي است مشروط .


و همچنين به خلاف كلام عبد الله كه به فرضي هم روايتش صحيح باشد و در صحت آن اشكالي نباشد اخبار از امري است حالي و واقع شدني نه وعده به آينده .



ترجمة الميزان ج : 7ص :394


و به هر حال ، جمله مزبور حكايت از كلامي مي‏كند كه بعضي از مشركين از باب استكبار بر خداي تعالي گفته‏اند .


و اگر لفظ من را در اينجا تكرار كرده و در جمله او قال اوحي الي ... تكرار نكرد و نفرمود : و من قال براي اين است كه گر چه ظلمهاي مذكور در آيه سه قسم است و ليكن از يك نظر ديگري دو قسم ظلم است : قسم اول خاضع نشدن در برابر پروردگار و منقاد نگشتن نسبت به امر او است ، كه اول و دوم از آن سه ظلم از اين قسمند ، و قسم دوم علاوه بر خاضع نشدن استكبار ورزيدن نسبت به او و به آيات او است .


و لو تري اذ الظالمون في غمرات الموت ... لفظ غمر در اصل لغت به معناي پوشانيدن و پنهان كردن چيزي است به طوري كه هيچ اثري از آن آشكار نماند ، و لذا آب بسيار زيادي را كه ته آن پيدا نيست و همچنين جهالت دائمي و نيز گرفتاري و شدتي را كه احاطه به انسان داشته و از هر طرف راه نجات از آن مسدود باشد غمر مي‏گويند ، و درآيه مورد بحث به همين معناي آخري است .


و كلمه : هون و هوان به معناي ذلت است .


و بسط يد گر چه معنايش روشن است الا اينكه در اينجا مقصود از آن ، معناي كنايي آن است كه البته به اختلاف موارد مختلف مي‏شود ، مثلا بسط يد در يك شخص توانگر به معناي بذل و بخشش مال و احسان به مستحقين است ، و بسط يد در يك زمامدار قدرت بر اداره امور مملكت است بدون اينكه مزاحمي در كارش باشد ، و بسط يد در يك مامور و مجري دستور دولت در باره يك مجرم به معناي زدن و بستن و شكنجه كردن آن مجرم است .


بنا بر اين ، بسط يد ملائكه به معناي شروعبه عذاب گناهكاران و ستمگران است .


و از ظاهر سياق آيه به دست مي‏آيد آن كاري كه ملائكه بر سر ستمگران درمي‏آورند همان چيزي است كه جمله اخرجوا انفسكم اليوم تجزون عذاب الهون آنرا بيان و حكايت مي‏كند ، چون اين جمله حكايت قول ملائكه است نه قول خداي سبحان ، و تقدير آن اين است كه : ملائكه به آنان مي‏گويند جانتان را بيرون كنيد ... و اين كلام را در هنگام گرفتن جان آنان مي‏گويند ، و بطوري سخت جانشان را مي‏گيرند كه در دادن جان عذاب دردناكي را مي‏چشند .


اين عذاب جان دادن ايشان است ، هنوز عذاب قيامتشان در پي است ، همچنانكه فرموده : و من ورائهم برزخ الي يوم يبعثون .


پس معلوم شد كه مراد از اليوم - روز در جمله اليوم تجزون روز فرا رسيدن


ترجمة الميزان ج : 7ص :395


مرگ است كه در آنروز عذاب دردناكي جزا داده مي‏شوند ، همچنانكه مقصود از برزخي كه در آيه سابق الذكر بود همان روز است .


و نيز معلوم شد كه مراد از ظالمين كساني هستند كه يكي از آن سه گناه را كه خداوند آنها را از شديدترين ظلمها دانسته مرتكب شوند ، و آن سه گناه عبارت بود از : دروغ بستن بر خدا ، ادعاي نبوت به دروغ و استهزاء به آيات خداوندي .


شاهد بر اينكه مراد از ظالمين ، مرتكبين همين ظلمهاي مذكور در آيه مي‏باشند اين است كه سبب عذاب ظالمين را يكي قول به غير حق دانسته ، و خود واضح است كه اين كار ، كار همان كساني است كه به دروغ به خدا افترا مي‏بندند ، و شركائي به او نسبت داده و يا حكم تشريعي و يا وحي دروغي را به او نسبت مي‏دهند .


و ديگر استكبار از پذيرفتن آيات خدا كه كار همان كس است كه گفته بود : سانزل مثل ما انزل الله .


امري كه در جمله اخرجوا انفسكم است ، امري است تكويني ، زيرا به شهادت آيه و انه هو امات و احيي مرگ انسان مانند زندگيش در اختيار خود او نيست تاصحيح باشد به امر تشريعي مامور به بيرون كردن جان خود شود ، پس امر به اينكه جان خود را بيرون كنيد امري تكويني است كه ملائكه يكي از اسباب آن است ، حال با اينكه جان آدمي در اختيار خودش نيست و با اينكه اصولا روح از جسمانيات نيست تا در بدن مادي جاي گيرد - بلكه همانطور كه در بحث علمي جلد اول اين كتاب ( صفحه 527 ) گذشت سنخ ديگري از وجود را دارا است كه يك نحوه اتحاد و تعلقي به بدن دارد - چرا فرمود جانهايتان را از بدن بيرون كنيد ؟ جوابش اين است كه اين تعبير استعاره به كنايه است ، و منظور از آن قطع علاقه روح است از بدن ، و معنايش اين است كه : اي پيغمبر اي كاش اين ستمكاران را مي‏ديدي در آن موقعي كه در شدايد مرگ و سكرات آن قرار مي‏گيرند و ملائكه شروع مي‏كنند به عذاب دادن ايشان در قبض روحشان و به ايشان خبر مي‏دهند كه بعد از مرگ هم در عذاب واقع شده و به كيفر قول به غير حق و استكبار از آيات خداوند دچار هوان و ذلت مي‏گردند .


و لقد جئتمونا فرادي كما خلقناكم اول مرة ... كلمه فرادي جمع فرد و به معناي هر چيزي است كه از يك جهت منفصل و جداي از غير خود باشد ، و در مقابل آن زوج قرار دارد كه به معناي چيزي است كه از يك جهت با غير خود اختلاط داشته باشد .


دو كلمه وتر و شفع نيز از جهت معنا بي شباهت به فرد و زوج نيست ، چون كلمه وتر به معناي چيزي است كه منضم به غير خود نباشد ، و كلمه


ترجمة الميزان ج : 7ص :396


شفع به معناي هر چيزي است كه با غير خود منضم باشد .


تخويل به معناي دادن مال و يا هر چيز ديگري است كه قوام زندگي آدمي به آن و تصرف و تدبير در آن است .


و مراد از شفعاء خداياني هستند كه مشركين آنها را در مقابل خدا معبود خود مي‏گرفتند و آنها را مي‏پرستيدند تا شايد در نزد خدا شفاعتشان كنند ، و از اين راه شركاي خدا در آفرينش شمرده شدند .


اين آيه شريفه خبر از حقيقت زندگي انساني در نشات آخرت مي‏دهد ، آنروزي كه با مردن بر پروردگار خود وارد شده و حقيقت امر را دريافته مي‏فهمد كه او فقط مدبر به تدبير الهي بوده و خواهد بود ، و جز خداي تعالي چيزي زندگي او را اداره نمي‏كرده و نمي‏كند ، و هر چه را كه خيال مي‏كرده كه در تدبير امر او مؤثر است چه اموالي كه وسيله زندگي خويش مي‏پنداشته و چه اولادي كه يار و مددكارش خيال مي‏كرده و چه همسران و خويشاوندان كه پشت و پناه خود مي‏دانسته هيچ كدام در تدبير زندگي او اثر نداشته و پندار وي خرافه‏اي بيش نبوده ، همچنين شفاعت خواهي از اربابي به جز خدا كه به شريك قرار دادن براي خدا منجر مي‏شد سراسر پندار بوده است .


آري ، انسان جزئي از اجزاي عالم است كه مانند همه آن اجزا در تحت تدبير الهي متوجه به سوي غايتي است كه خداي سبحان برايش معين و مقدر كرده ، و هيچ موجودي از موجودات عالم دخالت و حكومت در تدبير امور او ندارد ، و اسبابي هم كه بر حسب ظاهر مؤثر به نظر مي‏رسند آثارشان همه از خداي تعالي است و هيچيك از آن اسباب و علل مستقل در تاثير نيست .


اما چه بايد كرد كه انسان وقتي در برابر زينت‏هاي ظاهري و مادي زندگي ، و اين علل و اسباب صوري قرار مي‏گيرد يكباره دل به آن لذائذ داده ، و تماما به آن علل و اسباب تمسك مي‏جويد ، و قهرا در برابر آنها خاضع گشته و همين خضوع او را از توجه به مسبب الاسباب و خالق و به وجود آرنده علل بازمي‏دارد و به تدريج آن اسباب را مستقل در تاثير مي‏پندارد ، به طوري كه ديگر هيچ همي برايش نمي‏گذارد جز اينكه با خضوع در برابر آنها لذائذ مادي خود را تامين كند ، و همه عمر خود را به سرگرمي با اين اوهام سپري ساخته و به كلي از حق و حقيقت غافل بماند ، همچنانكه فرموده : و ما هذه الحيوة الدنيا الا لهو و لعب .



آري اين آن حقيقتي است كه قرآن پرده از روي آن برداشته و به عبارات مختلفي آنرا به


ترجمة الميزان ج : 7ص :397


بشر گوشزد نموده ، از آن جمله در آيه نسوا الله فانسيهم انفسهم اولئك هم الفاسقون فرموده كه وقتي انسان از حالت بندگي بيرون رفت قهرا پروردگار خود را فراموش مي‏كند ، و همين فراموش كردن خدا باعث مي‏شود كه خودش را هم فراموش كند و از حقيقت خود و سعادت واقعيش غافل بماند .


و ليكن همين انسان وقتي با فرا رسيدن مرگ جان از كالبدش جدا شود ارتباطش با تمامي علل و اسباب مادي قطع مي‏گردد ، چون همه ارتباط آنهابا بدن انسان مي‏باشد و وقتي بدني نماند قهرا آن ارتباطها نيز از بين خواهد رفت ، و آنوقت است كه به عيان مي‏بيند آن استقلالي كه در دنيا براي علل و اسباب مادي قائل بود خيالي باطل بوده ، و با بصيرت تمام مي‏فهمد كه تدبير امر او در آغاز و فرجام به دست پروردگارش بوده و جز او رب ديگري نداشته ، و مؤثر ديگري در امورش نبوده است .


پس اينكه فرمود : و لقد جئتمونا فرادي كما خلقناكم اول مرة اشاره است به حقيقت امر .


و جمله و تركتم ما خولناكم وراء ظهوركم ... بيان بطلان سببيت اسباب و عللي است كه انسان را در طول زندگيش از ياد پروردگارش غافل مي‏سازد .


و اينكه فرمود : لقد تقطع بينكم و ضل عنكم ما كنتم تزعمون علت و جهت انقطاع انسان را از اسباب و سقوط آن اسباب را از استقلال در سببيت بيان مي‏كند ، و حاصل آن بيان اين است كه سبب آن انكشاف بطلان پندارهايي است كه آدمي را در دنيا به خود مشغول و سرگرم مي‏كرده .


آري ، حقيقت امر براي او روشن مي‏شود كه اين اسباب اوهامي بيش نيستند كه آدمي را به خود مشغول كرده و آدمي آنها را داراي سببيت و اثر مستقل پنداشته .


ان الله فالق الحب و النوي ... فلق به معناي شكافتن است .


پس از آنكه در آيه قبلي استقلال اسباب را در تاثير نفي نمود و شفيع بودن ارباب‏هائي كه به غير خدا اتخاذ كرده آنها را شركاي خدا دانستند ابطال نمود ، اينكه در اين آيه كلام را منصرف به بيان اين جهت كرد كه اين ارباب و هر چيز ديگري كه انسان را از توجه به پروردگار خود بازمي‏دارد همه مخلوقات خدا و تحت تدبير اويند ، و از پيش خود و بدون تقدير الهي و تدبير او هيچ اثري در اصلاح حيات انسان و سوق او به سوي غايات خلقت ندارند ، پس رب و پروردگار تنها همان خداي تعالي است و كسي جز او


ترجمة الميزان ج : 7ص :398


پروردگار نيست .


پس اين خدايسبحان است كه دانه‏هاي نباتات و هسته را مي‏شكافد و از آنها گياه و درخت مي‏روياند ، و مردم را با دانه‏ها و ميوه‏هاي آنها روزي مي‏دهد .


او است كه زنده را از مرده و مرده را از زنده خارج مي‏سازد - تفسير اين جمله در ذيل آيه 27 از سوره آل عمران گذشت .


ذلكم الله فاني تؤفكون اين است خداي شما نه غير او ، از حق روي گردانيده به كجا مي‏رويد و به چه باطلي روي مي‏آوريد ؟ .


فالق الاصباح و جعل الليل سكنا ... اصباح - به كسر همزه - به معناي صبح و در اصل مصدر است ، و سكن به معناي هر چيزي است كه مايه سكونت و آرامش باشد، و حسبان جمع حساب و به قول بعضي مصدر حسب حسابا است ، و جمله جعل الليل سكنا عطف است بر جمله فالق الاصباح .


و اگر كسي بگويد جمله دومي كه جمله فعليه است چگونه عطف مي‏شود بر جمله اولي كه جمله‏اي است اسميه ، در جواب مي‏گوييم : هر جا كه مثل آيه مورد بحث جمله اسميه معناي فعل را داشته باشد عطف جمله فعليه به آن اشكال ندارد ، البته بعضي از قراء جمله اولي را هم اسميه گرفته و جعل را جاعل قرائت كرده‏اند .


و چون در شكافتن صبح و موقع استراحت قرار دادن شب و همچنين حركت ماه و خورشيد كه باعث پديد آمدن شب و روز و ماه و سال مي‏گردد ، تقدير عجيبي به كار رفته و در نتيجه اين تقدير موجب انتظام نظام معاش انسان و مرتب شدن زندگي او شده ، لذا در ذيل آيه فرموده ذلك تقدير العزيز العليم و با بيان اين جمله مي‏فهماند كه خداي تعالي آن عزيز و مقتدري است كه هيچ قدرتي بر قدرت او نمي‏تواند غالب شود تا كوچك‏ترين اثري در تباه ساختن تدبير او داشته باشد ، و نيز خداي تعالي آن دانايي است كه به كوچك‏ترين چيزي از مصالح مملكت خود جاهل نيست تا مانند ساير كشورداران نظام مملكتش دچار تباهي شده و دوام پيدا نكند .


و هو الذي جعل لكم النجوم لتهتدوا بها ... معناي اين جمله واضح است ، و مراد از تفصيل آيات يا تفصيل به حسب تكوين و خلقت است ، و يا تفصيل به حسب بيان لفظي است .


و اينكه غايت و نتيجه خلقت و بگردش درآوردن اجرام عظيم آسماني را براي مصالح انسان و سعادت زندگيش در نشاه دنيا قرار داده ، منافاتي ندارد به اينكه هر يك از آنها مقصود به


ترجمة الميزان ج : 7ص :399


اراده مستقل الهي باشند.


چون جهات قضيه مختلف است ، و تحقق بعضي از جهات منافات با تحقق جهات ديگر ندارد و ارتباط و اتصالي كه در سرتاسر اجزاي عالم است مانع از اين نيست كه يك يك اجزاء به اراده مستقل به وجود آمده باشند .


و هو الذي أنشأكم من نفس واحدة فمستقر و مستودع ... كلمه مستقر هم به فتح قاف قرائت شده و هم به كسر آن .


بنا بر اينكه مستقر ، به فتح قاف باشد اسم مكان و به معناي محل استقرار خواهد بود ، و همچنين مستودع نيز به فتح دال و به معناي مكاني كه وديعه را در آن قرار مي‏دهند خواهد بود .


اين دو كلمه در آيه و ما من دابة في الارض الا علي الله رزقها و يعلم مستقرها و مستودعها كل في كتاب مبين نيز آمده .


و در آيه مورد بحث حذف و ايجاز بكار رفته و تقدير آن - بنا بر قرائت به فتح قاف - چنين است : فمنكم من هو في مستقر و منكم من هو في مستودع .


و بنا بر قرائت به كسر قاف - كه بهتر نيز مي‏باشد - مستقر اسم فاعل و مستودع اسم مفعول و تقدير آن چنين است : فمنكم مستقر و منكم مستودع - بعضي از شما كساني هستند كه مستقرند ، و بعضي ديگر آنان هستند كه مستقر نيستند .


ظاهرا مراد از اينكه فرمود : و هو الذي أنشأكم من نفس واحدة اين است كه نسل حاضر بشر با همه انتشار و كثرتي كه دارد منتهي به يك نفر است ، و آن آدم است كه قرآن كريم او را مبدأ نسل بشر فعلي دانسته است .


و مراد از مستقر آن افرادي است كه دوران سير در اصلاب را طي كرده و متولد شده و در زمين كه به مقتضاي آيه و لكم في الارض مستقر قرارگاه نوع بشر است مستقر گشته ، و مراد از مستودع آن افرادي است كه هنوز سير در اصلاب را تمام نكرده و به دنيا نيامده و بعدا متولد خواهند شد .


و نيز ممكن است كه لفظ مستقر و مستودع را مصدر ميمي گرفت .


به هر حال معنايي كه ما براي جمله مورد بحث كرديم ، معنايي است كه با مقام بيان آيه سازگارتر است ، چون آيه در مقام بيان خلقت تمامي افراد بشر و انشعابشان از يك فرد است ، و به همين جهت است كه به لفظ انشاء تعبير كرد نه به لفظ خلقت ، چون لفظ انشاءمعناي ايجاد دفعي و بدون تدريج را مي‏رساند بر خلاف خلقت و الفاظ ديگري كه مرادف آن است كه معناي ايجاد تدريجي را مي‏دهد .


مؤيد معنايي كه ما براي آيه كرديم آيه و ما من


ترجمة الميزان ج : 7ص :400


دابة في الارض الا علي الله رزقها و يعلم مستقرها و مستودعها است كه در مقام بيان علم خدا به احوال همه افراد بشر است ، و معلوم است كه علم خداوند به احوال افراد بشر چه آنانكه متولد شده‏اند و چه آنانكه در اصلاب پدرانشان مي‏باشند علمي است دفعي نه تدريجي .


بنا بر اين ، معناي آيه شريفه اين است كه : پروردگار متعال آن كسي است كه شما نوع بشر را از يك فرد ايجاد كرده و زمين را تا مدت معيني به دست شما آباد نموده است ، و اين زمين تا زماني كه شما نسل بشر منقرض نشده‏ايد مشغول به شما و در دست شما است ، پيوسته بعضي از شما افراد بشر مستقر در آن و بعضي ديگر مستودع در اصلاب و ارحام و در حال به وجود آمدن در آنند .