تفسیر وترجمه ی سوره انعام آیات 18 - 1
ترجمة الميزان ج : 7ص :30
شود و در نتيجه عالم غيب مبدل به عالم شهود گردد ، پاي اجبار و الجاء در كار آمده و دعوت اختياري از بين ميرود .
ثانيا : تنها چيزي كه از آيه استفاده ميشود اين معنا است كه اگر فرشتهاي هم نازل شود ناچار به صورت مردي درخواهد آمد ، و اما اينكه اين تغيير شكل به طور قلب ماهيت ملكوتي به ماهيت ملكي است ( چنانكه بعضي آنرا محال ميدانند ) يا به تمثل به مثال انساني است ، مثل تمثل روح الأمين براي مريم به صورت بشر ، و تمثل ملائكه كرام براي ابراهيم و لوط به صورت مهماناني از جنس بشر .
آيه شريفه از اين جهت ساكت است ، اگر چه ساير آيات راجع به ملائكه بيشترشان وجه دوم را تاييد ميكند الا اينكه بايد گفت آيه و لو نشاء لجعلنا منكم ملائكة في الارض يخلفون به احتمال اينكه منكم متعلق به جعلناكم باشد ) هم خالي از دلالت بر وجه اول نيست .
از آنجائي كه اين رشته سر دراز و دامنه وسيعي دارد از آن صرف نظر كرده و خواننده را به جاي ديگر حواله ميدهيم .
و ثالثا : اينكه فرمود : و للبسنا عليهم ما يلبسون از قبيل آيه فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم ميباشد .
و از آن به خوبي استفاده ميشود كه اگر خدا آنان را گمراه كرد بعد از آن بود كه خودشان گمراهي را براي خود اختيار كردند ، نه اينكه خداوند ابتداء گمراهشان كرده باشد ، زيرا چنين چيزي لايق ساحت قدس خدا نيست .
و رابعا : كلمه يلبسون چون متعلقش حذف شده ، هم شامل التباس بر خودشان ميشود و هم شامل التباس بر يكديگر .
و خامسا : اينكه محصل اين آيه ، بنابر اين توجيه ، احتجاج خداي تعالي است عليه كفار .
به اين بيان كه اگر ملكي را به عنوان رسالت به سوي ايشان بفرستد نفعي به حال آنان نداشته و ازاله حيرتشان نميكند ، براي اينكه در چنين فرضي ناچار آن ملك به صورت مردي از بشر درخواهد آمد و آش همان آش و كاسه همان كاسه خواهد بود ، چون كفار ميخواستند از حكومت يك مرد عادي از جنس خود خلاص شوند ، و علاوه با اين پيشنهاد ، شك و ترديد خود را مبدل به يقين كنند ، و اين پيشنهاد غرض آنان را تامين نميكند .
و سادسا : اينكه فرمود : لجعلناه رجلا و نفرمود : لجعلناه بشرا براي اين بود كه بشر شامل مرد و زن هر دو ميشود .
رجل گفت تا - به طوري كه بعضيها گفتهاند - اشاره كند
ترجمة الميزان ج : 7ص :31
به اينكه غير مرد پيغمبر نميشود ، همچنانكه خالي از اشعار به اين معني هم نيست كه اين تغيير شكل به طور انقلاب ماهيت ملكي به ماهيت بشري نيست ، بلكه به طور تمثل بصورت انساني است .
اين بود خلاصه كلام ما در اين آيه .
غالب مفسرين آن را چنين توجيه كردهاند كه چون پيشنهاد كنندگان مردماني فرو رفته در ماديات بودند و ممكن نبود بتوانند فرشته را به صورت اصلي خود ببينند ، از اين رو اگر خدا ميخواست درخواستشان را قبول كند ، ناگزير او را به صورت بشري تمام عيار درميآورد ، و باز همان شبههاي كه در امر رسول بشري داشتند در بين ميآمد ، و از اين پيشنهاد چيزي عايدشان نميشد .
ليكن اين توجيه صحيح نيست زيرا بفرضي هم كه قبول كنيم كه انسان عادي توانائي ديدن فرشتگان را در صورت اصليشان ندارد و استناد كنيم به امثال آيه يوم يرون الملائكة لا بشري يومئذ للمجرمين الا اينكه بنا بر اين توجيه ، جواب ، جواب صحيحي نخواهد بود ، زيرا همانطوري كه خداوند ميتواند به انبياي خود قدرت ديدار جبرئيل را در صورت اصليش عنايت كند ، - همانطور كه در روايات فريقين ( شيعه و سني ) وارد است كه پيغمبر(صلياللهعليهوآلهوسلّم) جبرئيل را دو بار در صورت اصليش ديد - ميتواند ساير مردم را هم چنين قدرتي بدهد ، تا آنان هم ملائكه را ببينند ، و به آنان ايمان بياورند ، محذور خلاف حكمت هم لازم نميآيد ، مگر همان مساله الجاء و سلب اختياري كه گفتيم آيه دلالت بر رفع آن دارد ، و گرنه ديدن ملائكه محال نيست ، چنانكه بقاي شبهه را هم نبايد محذور دانست ، زيرا براي خدا مقدور هست كه ملائكهاي را كه به صورت بشر نازل كرده معرفي كند ، و مردم به فرشته بودن آنان اطمينان و يقين پيدا كرده و ايمان بياورند ، همچنانكه خود پروردگار در داستان ابراهيم و لوط (عليهماالسلام) خبر داده كه اندكي پس از ديدن ملائكه ، ايشان را شناختند و در امر آنان ترديد نكردند .
و نيز در داستان مريم خبر داده كه وي روح القدس را ديد و شناخت و در او ترديد نكرد ، بنابر اين چرا جايز نباشد كه ساير مردم هم مثل انبياء ، ملائكه را در قالب بشر ببينند و يقين هم بكنند ؟ آيا جز محذوري كه ما گفتيم كه لازمه ديدن ملائكه ، ابراهيم شدن همه مردم و محو غرائز و فطريات آنان و تبديل نفوس بشر به نفوس طاهره قادسه است محذور ديگري در كار است ؟ نه .
تنها همين محذور الجاء است كه باعث از بين رفتن موضوع امتحان ميشود و اين دو
ترجمة الميزان ج : 7ص :32
آيه آنرا دفع مينمايد .
و لقد استهزيء برسل من قبلك ... حيق به معناي حلول و رسيدن است ، در مفردات راغب است كه بعضيها گفتهاند : اصل حيق ، حق بوده ، و با قلب قاف به ياء بدين صورت درآمده است ، مانند كلمه زال كه اصلش زل بوده است ، و لذا در آيه فازلهما الشيطان بعضيها قرائت كردهاند : فازالهما الشيطان و به همين منوال است ذمه و ذامه .
و اما استهزاء كفار به پيغمبران عبارت بوده از اينكه عذابي را كه آن حضرات مردم را از آن بيم ميدادهاند و به نزول آن تهديد ميكردهاند مسخره مينمودند ، و در نتيجه همان عذاب بر آنان نازل ميشد ، در آيه اول خداوند هم رسول گرامي خود را دلخوش كرده و هم مشركين را انذار نموده ، و در آيه دوم مردم را به اينكه از شنيدن موعظه پند گيرند امر فرموده است .
ترجمة الميزان ج : 7ص :33
قُل لِّمَن مَّا في السمَوَتِ وَ الأَرْضِقُل لِّلَّهِكَتَب عَلي نَفْسِهِ الرَّحْمَةَلَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلي يَوْمِ الْقِيَمَةِ لا رَيْب فِيهِالَّذِينَ
خَسِرُوا أَنفُسهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ(12) × وَ لَهُ مَا سكَنَ في الَّيْلِ وَ النهَارِوَ هُوَ السمِيعُ الْعَلِيمُ(13) قُلْ أَ غَيرَ
اللَّهِ أَتخِذُ وَلِيًّا فَاطِرِ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ هُوَ يُطعِمُ وَ لا يُطعَمُقُلْ إِني أُمِرْت أَنْ أَكونَ أَوَّلَ مَنْ أَسلَمَوَ لا تَكُونَنَّ
مِنَ الْمُشرِكِينَ(14) قُلْ إِني أَخَاف إِنْ عَصيْت رَبي عَذَاب يَوْمٍ عَظِيمٍ(15) مَّن يُصرَف عَنْهُ يَوْمَئذٍ فَقَدْ رَحِمَهُوَ
ذَلِك الْفَوْزُ الْمُبِينُ(16) وَ إِن يَمْسسك اللَّهُ بِضرٍّ فَلا كاشِف لَهُ إِلا هُوَوَ إِن يَمْسسك بخَيرٍ فَهُوَ عَلي كلِّ شيءٍ
قَدِيرٌ(17) وَ هُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِوَ هُوَ الحَْكِيمُ الخَْبِيرُ(18)
ترجمه آيات
بگو آنچه كه در زمين و آسمانها است از كيست ؟ ( آنگاه خودت از طرف آنان ) بگو از آن خدا است ، خداوند ، رحمت بر بندگان را بر خود واجب شمرده ، و بدون شك همه شما را در روز قيامت يعني روزي كه در قيام آن شكي نيست جمعآوري خواهد كرد ، ولي كساني كه خود را ( به فريب دنيا ) در زيان افكندند ايمان ( به آن روز ) نميآورند ( 12) .
آري ، جميع موجوداتي كه در ظرف زمان جاي دارند همه ملك خدايند ، و او شنوا و دانا است ( 13) .
بگو آيا من هم مثل شما غير از آفريدگار آسمانها و زمين و آنكسي كه همه را روزي ميدهد و كسي
ترجمة الميزان ج : 7ص :34
به او روزي نميدهد ، ولي و معبود ديگري بگيرم ؟ بگو من مامور شدهام كه اولين كسي باشم كه اسلام را پذيرفته و تسليم او شده است ، آري به من سفارش شده كه مبادا از مشركين باشي ( 14) .
بگو من از اين ميترسم كه اگر در اين ماموريت عصيان بورزم به عذاب روزي بزرگ مبتلا شوم ( 15) .
كسي كه عذاب در آنروز از او گردانده شود خداوند به او رحمت آورده است و اين خود رستگاري آشكاري است ( 16) .
اي محمد ! اگر خداوند تو را بهفقر و يا مرض و يا مكروه ديگري مبتلا كند كسي جز او نيست كه بلا را از تو بگرداند ، و اگر خيري بتو برساند كسي نيست كه از آن جلوگيري كند ، تنها او است كه بر هر چيزي قادر است ( 17) .
و همو است كه مافوق بندگان خود و قاهر بر آنان است ، و او است كه با داشتن علم به هر چيز جز به مقتضاي حكمت رفتار نميكند ( 18) .
بيان آيات
اين آيات از جمله آياتي است كه با مشركين در امر توحيد و معاد احتجاج ميكند ، دو آيه اول آن متضمن برهان بر معاد و بقيه كه پنج آيه است به طوري كه خواهيد ديد در باره توحيد به دو نحو اقامه برهان مينمايد .
قل لمن ما في السموات و الارض قل لله با اين سؤال و جواب برهان بر معاد شروع ميشود ، و خلاصه آن اين است كه خداي تعالي مالك است همه آنچه را كه در آسمانها و زمين است ، و ميتواند بهر طوري كه بخواهد در آنها تصرف كند ، از طرفي هم ميفرمايد : خداي سبحان متصف است به صفت رحمت ، كه عبارتست از رفع حوائج محتاجان و رساندن هر چيزي به مستحق آن ، و از طرفي ديگر اشاره ميكند به اينكه عدهاي از بندگانش ( از آن جمله انسان ) صلاحيت زندگي جاودانه و استعداد سعادت در آن زندگي را دارند ، پس خداي سبحان به مقتضاي مقدمه اولي ، يعني مالكيتش ميتواند در انسان تصرف نمايد ، و چون انسان به مقتضاي مقدمه دومي استحقاق و استعداد زندگي ابدي را دارد ، لذا به مقتضاي مقدمه سوم او را به چنين زندگي مبعوث خواهد نمود .
جمله قل لمن ما في السموات و الارض ... متضمن يكي از مقدمات حجت است ، و جمله كتب علي نفسه الرحمة متضمن مقدمه دوم و جمله و له ما سكن في الليل و النهار ... متضمن مقدمه ديگري است كه به منزله جزئي است از حجت .
بنا بر اين ، جمله قل لمن ما في السموات و الارض ... دستوري است به پيغمبر
ترجمة الميزان ج : 7ص :35
(صلياللهعليهوآلهوسلّم) كه از مشركين بپرسد چه كسي مالك آسمانها و زمين است ؟ و كيست كه ميتواند در آنها بخواست و اراده خود بدون اينكه چيزي مانعش شود تصرف كند ؟ آنگاه خودش از طرف آنان جواب دهد كه آنكس بدون شك خداي سبحان است ، براي اينكه غير خدا حتي بتها و اربابي كه براي آنها قائلند مانند ساير مخلوقات خلقتشان از خدا و امرشان بدست اوست ، پس او است مالك تمامي آنچه كه در آسمانها و زمين است .
در حقيقت چون مساله مورد سؤال ، هم در نظر سائل و هم در نظر مسؤول عنه امر واضحي بوده ، و خود خصم هم به آن اعتراف داشته ، از اينجهت احتياجي به اينكه خصم جواب دهد و به زبان اعتراف كند نبوده ، و به رسول گراميش (صلياللهعليهوآلهوسلّم) دستور داده كه او خودش از طرف آنان جواب دهد و بدون انتظار جواب ، حجت را تمام نمايد .
و اين قسم اقامه برهان يعني سؤال از خصم و جواب دادن خود سائل هر دو از سليقههاي بديعي است كه در تنظيم براهين به كار ميرود .
مثلا منعم به كسي كه به او انعام و احسان كرده و او در عوض كفران نعمتش نموده ميگويد : چه كسي لباس و آب و نانت داد ؟ من بودم كه چنين منتي بر تو نهادم و تو در عوض اينطور كفران كردي .
خلاصه اينكه ، اين سؤال و جواب برهاني است كه اثبات ميكند كه مالك علي الاطلاق عالم خداي سبحان است ، بنا بر اين ميتواند در ملك خود به دلخواه خود تصرف نمايد ، زنده كند ، بميراند ، و بعد از مرگ مبعوث كند ، بدون اينكه چيزي از موانع از قبيل دشواري عمل و دقيق بودن آن و مرگ و غيبت و بهم خوردن برنامه كار و امثال آن او را از اين تصرفات جلوگير شود .
و چون با اثبات اين معنا يكي از مقدمات برهان ثابت شد ، از اين رو مقدمه ديگر آنرا ملحق نموده ، ميفرمايد : كتب علي نفسه الرحمة كتابت به معناي اثبات و حكم حتمي است ، و چون رحمت ، كه عبارت است از افاضه نعمت بر مستحق و ايصال هر چيزي به سعادتي كه لياقت و استعداد رسيدن به آن را دارد از صفات فعليه خداي تعالي است ، از اين جهت صحيح است اين صفت را به كتابت ( قضاء حتمي ) خود نسبت دهد ، و بفرمايد : خداوند رحمت و افاضه نعمت و عطاء خير بر مستحقين را بر خود واجب كرده است .
همچنانكه در آيه كتب الله لاغلبن انا و رسلي فعل را كه همان غلبه است نسبت
ترجمة الميزان ج : 7ص :36
به كتابت داده ، و در آيه فو رب السماء و الارض انه لحق فعل را نسبت به حق داده و صحيح هم هست ، زيرا صفتي را كه مربوط بذاتباشد ، از قبيل صفت حيات و علم و قدرت صحيح نيست كه به كتابت و امثال آن نسبت داده شوند ، و گفته نميشود : خداوند حيات و علم و قدرت را بر خود واجب كرده .
بخلاف صفات فعليه خداوند از قبيل رحمت و امثال آن ، كه ميتوان آن را به كتابت و قضاي خدا نسبت داد ، و معناي آن اين است كه خداوند نعمت را بر بندگان تمام نموده و آنان را در روز قيامت جمع كرده ، پاداش اقوال و اعمالشان را ميدهد ، تا اشخاص با ايمان رستگار و ديگران زيانكار گردند ، چون رحمت اقتضاي چنين تفضلي را دارد از اين جهت بعد از جمله كتب علي نفسه الرحمة چنين نتيجه گرفت : ليجمعنكم الي يوم القيمة لا ريب فيه و ترتب اين نتيجه بر آن مقدمات را با رساترين وجه تاكيد فرمود ، يعني هم لام قسم بكار برد ، و هم نون تاكيد ، و هم در آخر صراحتا فرمود : لا ريب فيه سپس اشاره كرد به اينكه در چنين روزي سود و ربح تنها براي مؤمنين است ، و غير مؤمنين را جز خسران عايد نميشود .
الذين خسروا انفسهم فهم لا يؤمنون اين حجتي كه در اين آيه بر معاد اقامه شده ، غير آن دو حجتي است كه در آيه و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلا ذلك ظن الذين كفروا فويل للذين كفروا من النار ، ام نجعل الذينآمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين في الارض ام نجعل المتقين كالفجار اقامه شده است ، زيرا در آيه اول از اين راه اقامه حجت شده است كه فعل خداي متعال باطل نيست ، و در آن غايت و حكمتي هست ، و در آيه دوم از اين راه اقامه شده كه همسان داشتن كافر و مؤمن و فاجر و ظالم و پرهيزكار و گنهكار لايق ساحت قدس خدا نيست ، و چون اين دو طبقه در دنيا امتيازي نداشتند ، خداوند نشات ديگري بر پا ميكند تا اين دو دسته در آن نشات از هم متمايز شوند كه بر يكي سعادت و بر ديگري شقاوت نصيب شود .
بخلاف آيه مورد بحث كه در آن حجت بر معاد ازراه رحمت اقامه شده است .
ترجمة الميزان ج : 7ص :37
و له ما سكن في الليل و النهار و هو السميع العليم سكون در ليل و نهار ، به معناي وقوع در ظرف عالم طبيعتي است كه اداره آن بدست ليل و نهار است ، چون نظام عالم طبيعت بستگي كامل به وجود نور دارد ، اين نور است كه از سرچشمه خورشيد به همه زواياي جهان ما ميتابد ، و همه كرات منظومه را زير اشعه خود فرو ميگيرد ، اين نور است كه از كمي و زيادي آن و طلوع و غروب و محاذاتش با اجسام عالم و همچنين از دوري و نزديكي اجسام به آن تحولاتي در عالم پديد ميآيد .
پس در حقيقت ميتوان گفت شب و روز گهوارهاي است عمومي كه عناصر بسيط عالم و مواليدي كه از تركيب آنها با يكديگر متولد ميشود همه در آن گهواره تربيت ميشوند ، و در آن گهواره است كه هر جزئي از اجزاي عالم و هر شخصي از اشخاص آن به سوي غايت خود و هدفي كه برايش مقدر شده و به سوي تكامل روحي و جسمي سوق داده ميشود .
و همانطوري كه محل سكونت - چه شخصي و چه عمومي - دخالت تامي در تكون و وضع زندگي ساكنينش دارد - اگر انسانند در آن سرزمين در طلب زرق تكاپو كرده و از محصولات زراعتي و ميوههاي آن و حيواناتي كه در آن تربيت مييابند ارتزاق نموده و از آب آنجا ميآشامند ، و از هوايش استنشاق ميكنند ، و از خود در آن محيط تاثيراتي گذاشته و از محيط تاثراتي برداشت ميكنند و اجزاي بدنشان بر وفق مقتضيات آن محيط رشد و نمو ميكند - ، همچنين شب و روز كه به منزله مسكني است عمومي براي اجزاي عالم ، دخالت تامي در تكون عموم موجودات متكونه در آن دارد .
انسان يكي از همين ساكنين در ظرف ليل و نهار است كه به مشيت پروردگار از ائتلاف اجزاي بسيط و مركبي در اين قيافه و شكلي كه ميبينيم تكون يافته است ، قيافه و اندامي كه در حدوث و بقايش از ساير موجودات ممتاز است ، زيرا داراي حياتي است كه مبني است بر شعور فكري ، و ارادهاي كه زائيده قواي باطني و عواطف دروني او است ، قوائي كه او را به جلب منافع و دفع مضار واداشته و به ايجاد مجتمع متشكل دعوتش ميكند ، لذا ميبينيم هر كجا از اين جنس افرادي يافت شوند آن افراد هر چه هم كم باشند ، براي خود مجتمعي تشكيل داده و براي تفاهم با يكديگر زبان مخصوصي براي خود وضع نمودهاند ، و بر پيروي سنن و قوانين و عادات و رسوم معاشراتي و معاملاتي و بر احترام آراء و عقايد عمومي در باره حسن و قبح ، عدالت و ظلم ، اطاعت و معصيت ، ثواب و عقاب و جزا و عفو با يكديگر بناگذاري دارند .
و چون يگانه آفريدگار شب و روز و ساكنين در آن دو ، خداي سبحان است ، از اين رو صحيح است گفته شود : و له ما سكن في الليل و النهار چون ملك حقيقي ليل و نهار و
ترجمة الميزان ج : 7ص :38
سكان در آن دو ، و جميع حوادث و افعال و اقوالي كه از آثار وجودي آنان است ، از آن خدا است ، و همچنين نظامي كه در پهناي شگفتانگيز عالم جاري است به دست او است ، پس او شنواي گفتارها و صداها و اشارههاي ما است ، و داناي به اعمال و افعال نيك و بد ما و عدل و ظلم ما و احسان و اسائه ما و سعادتو شقاوتهائي است كه نفس ما كسب ميكند ، و چگونه دانا به جميع اينها نباشد ، و حال آنكه همه ما را او در ملك خود و به اذن خود ايجاد فرموده ؟ و نحوه وجودي اين نوع ، يعني خوب و بد ، عدالت و ظلم ، اطاعت و معصيت و هر يك از لغاتي كه دلالت بر معاني ذهني دارند ، همه اموري هستند علمي ، به اين معنا كه جز در ظرف علم وجود تحقق ندارند ، و لذا ميبينيم عملي را كه انسان انجام ميدهد وقتي آنرا خوب و يا بد ، معصيت و يا اطاعت ميناميم كه از روي علم و عمد انجام يافته باشد ، و همچنين صوتي كه از تركيب چند حرف از دهان آدمي بيرون ميآيد وقتي كلام خوانده ميشود كه از روي علم صادر شده و گويندهاش معناي آنرا قصد كرده باشد .
با اين حال چگونه ممكن است بشر اين امور علمي را در نفس خود مالك باشد ، و به آن همانطور كه هست علم پيدا كند ، آنوقت خدائي كه مالك او است از آن امور بي خبر باشد ؟ ( خوب دقت فرمائيد) .
و حال آنكه خداي سبحان كسي است كه اين عالم را با وسعت عجيبي كه در عناصر و بسائط و مركبات آن وجود دارد و ما آدميان جزء بسيار كوچكي از آنيم ، ايجاد فرموده و اين كارگاه عظيم را تحت شرايط و نظامي حيرتآور بگردش درآورده است ، و در تحت هماننظام نسل آدمي را زياد كرده ، و نظام خاصي در بين افراد اين نوع اجراء نموده ، آنگاه وي را به وضع لغات و اعتبار سنن و وضع اموري اعتباري و قراردادي هدايت فرموده ، و پيوسته با ما و ساير اسباب قدم به قدم همراهي كرده و ما را لحظه به لحظه به معيت ساير اسباب و آن اسباب را به معيت ما در مسير ليل و نهار براه انداخته ، و حوادثي بيرون از شمار يكي پس از ديگري پديد آورده است .
تا آنجا كه يكي از ما توانسته به كلامي لب بگشايد و همينكه لب به كلامي گشود معنائي را در دلش الهام نموده ، و همان لفظ را دوباره در تعريف آن معنا بر زبانش جاري ساخته است ، تا كاملا آنرا از بر كرد و براي هميشه فهميد اين لفظ داراي اين معنا است ، آنگاه مخاطبش را هم گوشي داد تا بتواند آن صوت را از آن متكلم بشنود ، و به محض شنيدن ، همان معنا را در دل او هم القاء نموده و به تعليم الهي خود آن معنا را به قوه فكر او خورانيده و فهمانده ، سپس مخاطب را با اراده خودش وادار كرد تا او هم لفظ مزبور را فقط در همان معنا بكار ببرد ، و
ترجمة الميزان ج : 7ص :39
به كراهت خودش او را از بكار بردن در معنائي ديگر باز داشته ، تا بدين وسيله لغات را در بين بشر وضع نمود، و در همه اين مراحل كه سر انگشتان از شمردن عدد آن عاجز است خودش قائد و آموزگار و راهنما و حافظ و مراقب بشر بود ، با اين حال آيا ممكن است كسي اجازه گفتن غير اين سخن را به خود بدهد كه خداي تعالي شنوا و دانا است ؟ يقينا نه .
و تعيينا هيچ نجوايي سه نفري نيست مگر اينكه خداي تعالي چهارمي آنان ، و هيچ سري در بين پنج نفر نيست مگر اينكه او ششمي آنان است ، و هيچ عدهاي كمتر و يا بيشتر از آن ، نجوايي نميكنند مگر اينكه خدا با ايشان است هر جا كه باشند ، آنگاه روز قيامت آنان را به آنچه كه در باره آن نجوا كردهاند خبر ميدهد ، و خدا به هر چيزي دانا است .
آري اين نه تنها اقوال ما و لغات ما است كه خداي تعالي آنرا حرف به حرف بر زبان ما نهاده و به آن آگاهي دارد ، بلكه جميع اعمال ما مستند به او است ، و به آنها عالم است .
زيرا اگر عملي را كه يكي از ما انجام ميدهد در نظر بگيريم ميبينيم اين عمل چه خوب و چه بد فرزندي زائيده شده از پدران ( سلسله علل فعاله ) و مادراني ( سلسله علل منفعله ) است كه تحت اراده و اختيار جريان داشتهاند و در حقيقت اين عمل راهي بس دراز و زماني بس طولاني را در انتقال از اصلاب سلسلهاي به ارحام سلسلهاي ديگر كه كسي جز خداي متعال شماره آنرا نميداند طي كرده ، و پيوسته خداوند يعني همان كسي كه زمين در قبضه قدرت او و آسمانها در دست اويند ، آن عمل را به اراده خود از آغوشي به آغوشي ديگر انتقال ميداده ، تا آنكه كارش به اين عالم كه عالم اختيار است انجاميده ، در اين عالم هم باز از اين منزل به آن منزل انتقال يافته تا روزي كه از يك فردي از بني نوع ما صادر شده و از افق هستي طلوع كرده و خلاصه جاي خود را در عالم اختيار و مسكن ليل و نهار باز كرده است ، و تازه يكي از اسباب و حلقهاي از سلسله علل گشته و بعد از اين هم خدا ميداند تا كي و چه مقدار در اجزاي ديگري از عالم هستي اثر ميگذارد ، در حالي كه خداي سبحان شاهد و ناظر آن و محيط بر آن است .
بنا بر اين چطور ممكن است خداي سبحان از چنين چيزي غفلت داشته باشد ؟ ! الا يعلم من خلق و هو اللطيف الخبير .
و از اين بيان به خوبي معلوم ميشود كه جمله و هو السميع العليم در آيه مورد بحث به منزله نتيجه است براي جمله و له ما سكن في الليل و النهار .
و شنوائي و دانائي گر چه از صفات ذاتي خداي تعالي و عين ذات مقدس اويند و
ترجمة الميزان ج : 7ص :40
متفرع بر امر ديگري غير از ذات نميشوند ، و ليكن يك قسم از شنوائي و بينائي و دانائي هست كه از صفات فعل و خارج از ذات هستند ، و آن شنوائي و بينائي و دانائي است كه ثبوتش موقوف بر تحقق متعلق است ، نه بر ذات مقدسش ، نظير خلق ، رزق ، احياء و اماته ، كه متوقفند بر وجود مخلوق ، مرزوق ، حي و ميت .
و چون نفس موجودات و عين آنها مملوك و محاط او است پس بايد گفت : موجودي كه از نوع اصوات است هم سمع خدا و هم مسموع او است ، همچنانكه موجودي كه از مقوله نور و رنگ است هم بينائي خدا است و هم مبصر او است ، و اين دو مقوله با ساير موجوداتي كه از مقولههاي ديگري هستند ، همه ، هم علم خدايند و هم معلوم او .
و اين نوع علم از صفات فعل خدا است كه با تحقق فعل او متحقق ميشود نه قبل از آن ، و لازمه اين حرف يعني تحقق صفتي در خداي تعالي بعد از فعل نه قبل از آن ، اين نيست كه در ذات پروردگار منزه از تغير ، تغييري پديد آيد ، و در حالي فاقد صفتي و در حال ديگري واجد آن شود ، زيرا گفتيم اينگونه صفات يعني امثال خلق و رزق و اماته و احياء و علم به مخلوقات ، صفات فعلند ، و از مقام فعل تجاوز نكرده و ربطي به مقام ذات او ندارند .
پس آيه شريفه در مقام اين است كه با استنتاج علم ازملك ، علم فعلي خدا را اثبات كند ( دقت فرمائيد) .
بنا بر اين آيه مورد بحث يعني و له ما سكن في الليل و النهار به منزله مقدمهاي است براي حجتي كه در آيه قبل اقامه شد ، زيرا حجت بر معاد گر چه با جملات قل لمن ما في السموات و الارض قل لله كتب علي نفسه الرحمة تمام بود .
و ليكن از آنجائي كه شنونده با نظر بدوي و ساده به اين معنا منتقل نميشود كه ملك خداي تعالي نسبت به موجودات مستلزم علم نسبت به آنها است و ملكش نسبت به مسموعات ( اصوات و اقوال ) مستلزم شنوايي او نسبت به آنها است ، از اين رو مجددا مالكيتش را نسبتبه آسمانها و زمين تكرار نموده و خاطر نشان ساخته كه اين مالكيت مستلزم شنوائي و دانائي است .
و لذا جمله و له ما سكن في الليل و النهار را كه در حقيقت همان مالكيت آسمانها و زميني است كه در آيه قبل بود اضافه كرد و روي اين حساب بود كه گفتيم آيه مورد بحث به منزله مقدمهاي است كه حجت آيه قبلي را توضيح داده و تتميم ميكند .
و اين آيه شريفه - صرف نظر از اينكه ما نتوانستيم حق آنرا ادا كنيم و ادا كردني هم نيست - از جهت معنا يكي از لطيفترين آيات قرآني و از جهت اشاره و حجت دقيقترين و از جهت منطق رساترين آنها ميباشد .
ترجمة الميزان ج : 7ص :41
قل ا غير الله اتخذ وليا فاطر السموات و الارض و هو يطعم و لا يطعم از اينجا شروع ميشود به استدلال بر يگانگي خدا و اينكه شريكي براي او نيست .
آنچه كه از تاريخ و ثنيت و بتپرستي برميآيد اين است كه باعث پيدايش اين مرام يعني خضوع در برابر بت و پرستش آلهه ، يكي از دو غريزه زير بوده است : اول غريزه جلب منفعت : توضيح اينكه ، انسانهائي دور از معارف ديني بنظر ساده خود احساس ميكردهاند كه در ادامه زندگي محتاج به اسباب و لوازم زيادي از قبيل طعام ، لباس ، مسكن ، همسر ، اولاد، خويشاوند و امثال آن هستند ، از اين ميان مهمتر از همه غذا است كه نياز انسان به آن بيش از نياز وي به غير آن است و معتقد شده بودند كه هر صنفي از اين حوائج بستگي به سببي دارد كه آن سبب آن حاجت را براي آنان فراهم ميكند مثلا براي باران سببي است كه آنرا از آسمان فرو فرستاده و چمنزارها را سرسبز و خرم ميسازد و در نتيجه آذوقه آنان و علوفه چهارپايانشان را تامين ميكند ، و براي پستيها و بلنديهاي زمين سببي است كه امور آنرا اداره ميكند ، و سبب ديگري هست كه بين دو نفر علاقه و محبت ميافكند ، و نيز سببي است كه اداره درياها و كشتيها را عهدهدار است .
و چون ميديدند كه خودشان به تنهائي نيروي تسلط بر همه اين حوائج و حتي بر حوائج ضروري را ندارند از اين رو براي دستيابي بهر حاجتي خود را ناچار ميديدند كه در برابر سبب مربوط به آن حاجت خضوع نموده و او را پرستش كنند .
دوم غريزه دفع ضرر : آنها چون ميديدند كه از هر سو هدف تير حوادث و ناملايمات و محصور بلاياي عمومي از قبيل سيل ، زلزله ، طوفان ، قحطي ، وبا و ... و همچنين خطرات شخصي از قبيل امراض ، فقر ، سقوط ، بي اولادي ، دشمني دشمنان ، حاسدين و عيبجويان و امثال آنند ، لذا پيش خود به اين خيال افتادهاند كه لابد اسباب قاهرهاي در كار است كه اين گرفتاريهاي خرد كننده را براي انسان فراهم ميكند و در نتيجه صفاي زندگي را مبدل به كدورت ميسازد ، و لابد اين اسباب موجوداتي هستند آسماني ، نظير ارباب انواع و ارواح كواكب .
از اين جهت از ترس اينكه مبادا دچار خشم آنها شوند سر تسليم در برابرشان فرود آورده و آنها را معبود خود گرفتند ، تا شايد بدين وسيله خشنودشان ساخته ، از آزارشان ايمن شده ، از مكاره و مصائب و شرور و ضررهائي كه از ناحيه آنها نازل ميشود مصون گردند .
اين آن چيزي است كه از تواريخ مربوط به پيدايش مسلك بتپرستي و منطق بتپرستان و ستارهپرستان استفاده ميشود .
با در نظر گرفتن اين نكته تاريخي بخوبي معلوم
ترجمة الميزان ج : 7ص :42
ميشود كه خداي تعالي در آيه مورد بحث و همچنين آيات بعد از آن از اين راه احتجاج ميكند كه برهان خود آنان را بر پرستش اجرام علوي از آنان گرفته و بخودشان برميگرداند ، به اين معنا كه اصل آن دو حجت را در اينكه حجت صحيح هستند قبول نموده و سپس اضافه ميكند كه لازمه اين حجت يگانهپرستي و نفي هر گونه شريك از خداي سبحان است ، نه بتپرستي و شرك ، اينكه فرمود : قل ا غير الله اتخذ وليا فاطر السموات و الارض و هو يطعم و لا يطعم ، اشاره است به حجت اول آنان ، كه همان وجوب شكر منعم و پرستش معبود است بخاطر انعام او ، و اينكه پرستش او شكر او و سبب مزيد انعام او است .
در اين جمله رسول گرامي خود را دستور ميدهد كه از راه سؤال و جواب آنان را به اشتباه و خطايشان واقف ساخته ، و بفهماند كه منطق شكر منعم منطق و برهان صحيحي است ، ليكن منعم شما اين بتها نيستند ، بلكه منعم و ولي نعمتي كه بني نوع آدم و هر موجود ديگر از خوان نعمتش متنعم است ، تنها خداي سبحان است ، خدا است آنكسي كه روزي ميدهد و خود احتياجي به روزي ندارد ، يطعم و لا يطعم ، به دليل اينكه او كسي است كه آسمانها و زمين را آفريده ، و آنها را از ظلمت عدم ، به نور وجود درآورده ، و نعمت هستي و تحققش ارزاني داشته ، آنگاه به منظور بقاء وجودش نعمتهاي ديگري كه بقاي وجود آسمان و زمين بستگي به آن دارد ، و عددش را جز خودش كسي نميداند ، و مساله اطعام انسان كه يكي از آنها است بر آن افاضه فرموده ، زيرا همه اين نعمتها كه بقاي هستي عالم از انسان و غير انسان موقوف و مشروط به آن است و همچنين جميع وسائلي كه به توسط آن اين نعمتها بهموارد استحقاقش ميرسد همه منتهي به خلقت پروردگار است .
آري اشياي عالم و سلسله اسباب و مسببات همه از صنع او است .
پس وقتي مساله رزق كه در نظر انسان اهم مظاهر آن مساله اطعام است بدست او است واجب است او به تنهائي پرستش شود ، چون تنها او است كسي كه ما را غذا ميدهد ، و ما در اين حاجت خود به غير او نيازمند نيستيم .
از آنچه بيان شد چند نكته بدست آمد : اول : اينكه تعبير از عبوديت و پرستش به اتخاذ ولي در جمله ا غير الله اتخذ وليا از اين جهت بود كه برهان از طريق إنعام خداوند به اطعام و اينكه شكر ولي نعمت واجباست اقامه شده بود .
دوم : اينكه توصيف خداي تعالي به فاطر السموات و الارض براي بيان همان جهتي بوده كه ما در انحصار اطعام به خداي تعالي ذكر كرديم .
و چه بسا از تعريضي كه در جمله
ترجمة الميزان ج : 7ص :43
و لا يطعم هست نيز جهت اين انحصار استفاده شود ، چون در اين جمله كنايه و تعريض است به اينكه ساير معبودهائي كه مشركين براي خود اتخاذ كردهاند مانند عيسي و امثال او ، خود محتاج به اطعام خدا و ساير نعمتهاي اويند .
و نيز ممكن است از اينكه اين جمله را در بين برهان بكار برده استفاده شود كه غرض از آن اشاره به اين بوده كه برهان بر توحيد ، راه ديگري هم بهتر از آن دو راهي كه در منطق مشركين بود دارد ، و خلاصه آن اين است كه ايجاد كننده اين عالم خداي تعالي است ، و هر موجودي وجودش به خلقت او منتهي و مستند ميشود ، و چون چنين است خضوع در برابرش واجب است .
و وجه اينكه اين راه بهتر از آن دو راه است اين است كه گر چه آن دو راه نيز توحيد معبود را از جهت معبود بودنش اثبات ميكند ، و ليكن آنطور هم كه بايد و شايد بي حرف نيست ، زيرا يكي وجوب عبادت معبود را از راه طمع در نعمت او نتيجه ميدهد ، و ديگري از راه ترس از نقمتو عذابش ، و بنابر اين دو طريق ، مطلوب بالذات در حقيقت جلب نعمت و امن از نقمت است ، نه خداي تعالي ، بخلاف اين مسلك كه نتيجهاش وجوب عبادت خدا است براي خدائيش نه براي اينكه عبادتش نعمت او را جلب و نقمتش را دفع مينمايد .
سوم : اينكه از بين همه نعمتهاي بي شمار تنها اطعام را اختصاص به ذكر داده ، به اين عنايت بوده كه در نظر ساده عوام مساله اطعام روشنترين حاجتي است كه موجودات زنده و از آن جمله انسان ، در زندگي خود بدان محتاجند .
باري ، بعد از اينكه خداي تعالي در آيه مورد بحث منطق كفار را گرفته به خود آنان بر ميگرداند ، رسول گراميش را از طريق وحي دستور ميدهد كه با ذكر شاهدي برهان خود را برايشان تاييد نمايد ، و آن شاهد اين است كه خداي تعالي وي را از طريق وحي دستور داده كه در اتخاذ معبود همان راهي را كه عقل به آن هدايت ميكند يعني راه توحيد را سلوك كند ، و صريحا از اينكه از راه مزبور تخطي نموده و با مشركين دمساز شود نهي نموده ، و ميفرمايد : قل اني امرت ان اكون اول من اسلم سپس ميفرمايد : و لا تكونن من المشركين .
در اينجا دو نكته ديگر باقي مانده كه بايد آنها را خاطرنشان سازيم : اول : اينكه اگر مراد از جمله اول من اسلم ، اول من اسلم من بينكم - اولين كسي كه از شما اسلام آورد ، باشد معناي آيه واضح است ، زيرا رسول خدا قبل از همه امت ، اسلام آورده .
و اما اگر مراد از آن اولين كسي كه اسلام آورده باشد همچنانكه ظاهر اطلاق هم همين است آنوقت معناي اوليت بحسب رتبه خواهد بود نه بر حسب زمان .
ترجمة الميزان ج : 7ص :44
دوم : اينكه چون نتيجه اين برهان وجوب عبوديت است و عبوديت هم نوعي خضوع و تسليم است ، از اين رو لفظ اسلام را بكار برد تا اشارهاي بغرض از عبادت يعني خضوع هم كرده باشد ، و اگر بجاي آن لفظ ايمان را بهكار ميبرد اين معنا استفاده نميشد .
قل اني اخاف ان عصيت ربي عذاب يوم عظيم اين دومين مسلك از همان دو نحو برهاني است كه گفتيم مشركين در اتخاذ معبود بكار ميبردند ، و آن اين بود كه : پرستش خدايان آنان را از شمول سخط و نزول عذابي كه مترتب بر آنست ايمن ميسازد.
و در اين آيه خداي تعالي هم همين برهان را براي اثبات توحيد اقامه نموده ، با اين تفاوت كه مخوفترين و تلخترين انواع عذاب را كه بايد بيش از هر عذابي از آن ترسيد در برهان خود اخذ كرده است و آن عذاب قيامت است كه آسمانها و زمين هم از تحملش عاجزند ، همچنانكه در برهان قبلي هم كه برهان از طريق احتياج بود نعمت اطعام را كه بحسب نظر بدوي ضروريترين حوائج انسان است اخذ نمود .
و در اينكه فرمود : ان عصيت ربي و نفرمود : ان اشركت بربي اشاره است به مخالفت نهيي كه در آيه قبل بود ، يعني : و لا تكونن من المشركين و اشاره مزبور ، اين نكته را افاده ميكند كه اگر ميبينيد پروردگار من مرا از شرك نهي فرموده از باب تعبد صرف نيست ، بلكه عقل نيز بر من واجب ميكند كه تنها خداي را پرستش كنم تا از عذاب روز بزرگي كه از آن بيمناكم ايمن شوم .
با اين بيان ميتوان گفت آيه مورد بحث نظير آيه قبلي است ، براي اينكه اين آيه نيز نخست اقامه حجت را از راه عقل نموده ، آنگاه آنرا با وحي خداي سبحان تاييد ميكند ( دقت فرمائيد ) .
و اين خود از لطائف ايجاز قرآن كريم است كه با بكار بردن كلمه : عصيت بجاي اشركت معنائي چنين وسيع را افاده مينمايد .
من يصرف عنه يومئذ فقد رحمه ... معناي اين آيه روشن است و در حقيقت همان حجتي را كه در آيه قبلي اقامه شده بود تتميم ميكند ، چون از مظاهر آيه قبلي بر حسب نظر ساده و بسيط چنين برميآيد كه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) براي اثبات وجوب توحيد پروردگار دليل آورد به اينكه خدا او را از شرك نهي كرده ، پس لازم است به يگانگياش اقرار كند ، شايد كه از عذاب آخرت ايمن گردد .
و چون ممكن بود اشخاص غافل و بي تدبر ايراد كنند كه اين نهي ، مختص به تو است و خداوند به طوري كه خودت ادعا ميكني تنها تو را از شرك نهي كرده ، پس ترس از عذاب و
ترجمة الميزان ج : 7ص :45
وجوب توحيد هم مختص به خود تو است و اين برهان تو اقتضا نميكند كه بر غير تو هم توحيد و دوري از شرك واجب باشد ، و در حقيقت اين حجت تنها عليه تو است ، نه ديگران ، از اين جهت با جمله من يصرف عنه يومئذ فقد رحمه افاده فرمود كه عذاب پروردگار اختصاص به من ندارد ، بلكه عذابش مشرف و محيط بر همه است ، و هيچ كس را از آن خلاصي نيست ، مگر به وسيله رحمت خود او ، پس بر هر انسان است كه از عذاب چنين روزي بترسد ، همانطوري كه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) ميترسيد .
و ان يمسسك الله بضر فلا كاشف له الا هو ... آن دو برهاني كه در آيات سابق بود ، يكي نمونهاي از خيراتي را كه آدمي آرزوي دستيابي به آن را دارد ذكر ميكرد ، و ديگري نمونهاي از شرور را كه همواره خائف و گريزان از آن است خاطرنشان ميساخت ، و متعرض ساير انواع خيرات و شرور نبودند ، با اينكه همه آنها از ناحيه خداي سبحان به آدمي ميرسد .
از اين رو در اين آيه صريحا توضيح ميدهد كه خيرات و شرور منحصر به اطعام و عذاب قيامت نيستند ، بلكه خيرات و شرور ديگري نيز هست كه خداوند آدمي را به آن متنعم و به اين معذب ميكند ، نه كسي ميتواند جلوي آن را بگيرد و نه اين را دفع كند ، آري ، او است كه بر هر چيز قادر است ، و همين اميد خير ، آدمي را وادار ميكند كه تنها او را معبود و اله خود بگيرد .
و چون اينجا جاي اين توهم بود كه اين برهان بيش از اين اقتضا ندارد كه بايد خداي را پرستيد ، و اين را مشركين هم معترف هستند و اما اينكه جز او را نبايد پرستش نمود از كجا ؟ خداياني كه مورد احترام آنان بوده ، بزعم آنان اسبابي بودند كه بين خلق و خالق وساطت و شفاعت ميكردند ، و در عالم خلقت تاثيرات نيك و بد بسزائي داشتند ، روي اين حساب بوده كه بر خود لازم ميدانستند ، آن اسباب را به اميد خيرشان و از ترس شرشان پرستش نمايند .
از اين رو خداي تعالي در مقام دفع اين توهم فرمود : و هو القاهر ... تنها خداي سبحان است كه قاهر و غالب بر بندگان است ، كسي از مخلوقات مانند پروردگار فائق بر بندگان نيست ، مخلوقاتچه خودشان و چه كارهايشان و چه آثار و خواصي كه دارند همه در
ترجمة الميزان ج : 7ص :46
تحت قهر و قدرت اويند ، هيچ عملي از نيك و بد آنها نيست مگر اينكه به اذن و مشيت پروردگار است ، در هيچ چيزي مستقل نبوده و براي خود مالك هيچ نفع و ضرر و هيچ چيز ديگري نيستند ، پس هر خير و شري كه از افق ذات آنها سرزند ، منتهي و مستند به امر و مشيت و اذن او است ، استنادي كه لايق به ساحت قدس و عزت او باشد .
پس مجموع اين دو آيه معناي واحدي را تكميل ميكند ، و آن اين است كه : آنچه از خير و شر به انسان ميرسد ، همه مستند به خدا است ، و اين استناد هم طوري است كه لايق ساحت او است ، در نتيجه خداي سبحان تنها معبودي است كه در الوهيت متوحد و در معبوديت متفرد است ، الهي و معبودي جز او نيست .
و اما اينكه چرا از اصابت خير و شر به مس كه دلالت بر حقارت دارد تعبير كرده و در باره اصابت شر فرمود : ان يمسسك و راجع به اصابت خير فرمود : و ان يمسسك ؟ براي اين بود كه دلالت كند بر اينكه اين خيرات و شرور در مقابل قدرت بي نهايت پروردگار - كه هيچ چيز در قبال آن ايستادگي نميكند و هيچ مخلوقي طاقت تحمل آن را ندارد - بسيار اندك و ناچيز است .
و چنين بنظر ميرسد كه جمله فهو علي كل شيء قدير كه تنها در طرف اصابت خير ( و ان يمسسك بخير ) ذكر شده در حقيقت بجاي فلا مانع يمنعه و يا نظير آن بكار رفته باشد ، و بنا بر اين ، دلالت ميكند بر اينكه خداي تعالي همانطوري كه قادر است بر رساندن هر ضرر مفروضي ، همچنين قادر است بر رسانيدن هر خيري كه تصور شود ، و از همين جمله علت جمله فلا كاشف له الا هو كه دنبال اصابت شر ( و ان يمسسك الله بضر ) ذكر شده بود نيز كشف ميشود ، زيرا همانطوري كه قدرت كسي بر دفع خيرات پروردگار ، مستلزم اين است كه به همان اندازه از خداوند سلب قدرت شود ، همچنين قدرت بر دفع ضرر او نيز مستلزم چنين محذور و تالي فاسدي هست .
و اينكه اصابت خير و شر را در اين آيه اختصاص به پيغمبر (صلياللهعليهوآلهوسلّم) داد ، نظير اختصاصي است كه در دو آيه قبل يعني آيه قل اني اخاف ان عصيت ربي عذاب يوم عظيم واقع شده بود ، همچنانكه تعميم در آيه بعدي و هو القاهر فوق عباده نظير تعميمي است كه از آيه قبل من يصرف عنه يومئذ فقد رحمه استفاده ميشد .
و هو القاهر فوق عباده و هو الحكيم الخبير قهر نوعي از غلبه را گويند ، و آن اين است كه چيزي بر چيز ديگري چنان جلوه و ظهور كند كه آنرا مجبور به قبول اثري از آثار خود نمايد ، اثري كه يا بالطبع و يا به عنايت و فرض
ترجمة الميزان ج : 7ص :47
مخالف با اثر مقهور باشد ، مانند ظهور آب بر آتش كه آنرا خاموش ميسازد ، و ظهور آتش بر آب كه آنرا تبخير و يا رطوبتش را خشك ميكند ، و از آنجائي كه تمامي اسباب عالم كون را ، خداي تعالي ايجاد ( اظهار ) كرده تا وسائطي باشند براي حدوث حوادثي ، و او است كه مسببات را از آثار اسباب ، متاثر ميسازد و اين اسباب و مسببات هر چه باشند ، مجبور به قبول آثاري هستند كه خداوند فعل آن را از يكي ، و انفعال از آنرا از ديگري خواسته است ، از اينجهت ميتوان گفت : تمامي آنها مقهور خداي سبحانند و خداي سبحان قاهر بر همه آنها است .
پس لفظ قاهر از اسمائي است كه هم بر خداي متعال اطلاق ميشود ، و هم بر سلسله اسباب ، صادق است ، الا اينكه بين قهر او و قهر اسباب فرق است ، زيرا اگر غير او بعضي بر بعضي ديگر قهر و غلبه دارند در عين حال قاهر و مقهور از جهت مرتبه وجودي ، و درجه هستي ، با هم برابرند ، باين معنا كه اگر آتش مثلا بر هيزم قهر ميكند و آنرا مشتعل ميسازد خودش با آن هيزم ، هر دو موجودي هستند طبيعي .
چيزي كه هست ، اقتضاي طبع يكي ، مخالف اقتضاي طبع ديگري است ، و اقتضاي طبع آتش در تحميل اثر خود بر هيزم ، قويتر است از اقتضاي هيزم در تحميل اثر خود بر آتش ، و از اين جهت است كه آتش بر هيزم غلبه و ظهور كرده و آنرا از تاثير خود متاثر ميسازد .
و ليكن خداي سبحان ، قهرش مانند قهر آتش بر هيزم نيست ، بلكه او قاهر است به تفوق و احاطه مطلق ، نه به قويتر بودن در اقتضاي طبيعي به اين معنا كه اگر ما آتش زدن و شعلهور ساختن چيزي از قبيل هيزم و امثال آن را به خداي سبحان نسبت دهيم معناي اين نسبت ما اين است كه خداي سبحان هم به وجود مخصوص ومحدودي كه با آن وجود هيزم را ايجاد كرده و هم به خواص و كيفياتي كه به آن داده و آنرا با دست قدرت خود مجهز به آن خواص نموده و هم به ايجاد آتشي كه آنرا طعمه خود سازد و آن آتش نيز ذات و آثارش ملك او است ، و هم به اينكه نيروي مقاومت در برابر آتش را از آن سلب نموده بر آن قاهر است .
آري ، قهر خداي تعالي بر هيزم به اين معنا است ، نه به معناي قهر موجودات بر يكديگر .
چون او است كه هر چيزي را در جاي خود وضع كرده و از آنجمله احتراق و اشتعال را هم در هيزم قرار داده ، به طوري كه در برابر اراده و مشيت او قدرت سرپيچي از اين امر و از ساير امور و آثاري كه در آن نهاده ، ندارد .
براي اراده و مشيت او افقي است مافوق هستي هيزم .
پس اگر ميگوييم خداوند بر بندگان قاهر است قهر او نظير قهر بعضي از بندگان بر بعضي ديگر ( كه همه در عرض هم هستند ) نيست ، قرآن كريم اين بحث ما را و هم چنين
ترجمة الميزان ج : 7ص :48
نتيجهاي را كه از آن گرفتيم تصديق دارد ، براي اينكه در دو جاي اين سوره يعني در اين آيه و در آيه 61 قهر را به عنوان اسمي از اسماي خدا ذكر كرده ، در حالي كه اگر قهر او مانند قهر بندگان بود بايد به عنوان وصف ذكر ميفرمود .
گر چه در هر دو موضع آنرا مقيد به فوق عباده كرده و اتفاقا تا آنجا هم كه ما ياد داريم اين كلمه در جائي استعمال ميشود كه مقهور از صاحبان عقل ( انس و جن و ملك ) باشد ، بخلاف لفظ غلبه كه هم در آنان استعمال ميشود و هم در غير آنان مانند جمادات و مايعات و امثال آن ، و لذا راغب هم لفظ قهر را به ذليل ساختن كه ظهورش در صاحبان عقل بيشتر است تفسير نموده و ليكن صرف غلبه استعمال باعث نميشود كه اين كلمه در غير مورد صاحبان عقل به هيچ عنايتي صادق نيايد .
خداي سبحان در اين دو آيه ، مساله رساندن خير و شر را به خود نسبت داده و فرموده است : او است كه به رسانيدن خير و شر به بندگان و به اجبار و ذليل ساختن آنان به قبول خير و شر خود و همچنين به آنچه ميكنند و به آثاري كه دارند بر آنان قاهر است ، و ما يملك آنان را ، مالك و بر مقدورات آنان قادر است .
و چون رساندن خير و شر به ديگران هم نسبت داده ميشود لذا با گفتن و هو الحكيم الخبير قهر خود را از قهر ديگران جدا و متميز ساخته و معلوم كرد كه قهر او مانند قهر ديگران از روي جهل و گزاف نيست ، و مثل ديگران در قهرش و در هيچ كار ديگرش دچار خبط و غلط نميشود.