ترجمة الميزان ج : 6ص :90


قُلْ يَأَهْلَ الْكِتَبِ لَستُمْ عَلي شي‏ءٍ حَتي تُقِيمُوا التَّوْرَاةَ وَ الانجِيلَ وَ مَا أُنزِلَ إِلَيْكُم مِّن رَّبِّكُمْوَ لَيزِيدَنَّ كَثِيراً

مِّنهُم مَّا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك طغْيَناً وَ كُفْراًفَلا تَأْس عَلي الْقَوْمِ الْكَفِرِينَ‏(68) إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ الَّذِينَ هَادُوا وَ

الصبِئُونَ وَ النَّصرَي مَنْ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الاَخِرِ وَ عَمِلَ صلِحاً فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يحْزَنُونَ‏(69) لَقَدْ أَخَذْنَا

مِيثَقَ بَني إِسرءِيلَ وَ أَرْسلْنَا إِلَيهِمْ رُسلاًكلَّمَا جَاءَهُمْ رَسولُ بِمَا لا تَهْوَي أَنفُسهُمْ فَرِيقاً كذَّبُوا وَ فَرِيقاً

يَقْتُلُونَ‏(70) وَ حَسِبُوا أَلا تَكُونَ فِتْنَةٌ فَعَمُوا وَ صمُّوا ثُمَّ تَاب اللَّهُ عَلَيْهِمْ ثُمَّ عَمُوا وَ صمُّوا كثِيرٌ مِّنهُمْوَ اللَّهُ بَصِيرُ

بِمَا يَعْمَلُونَ‏(71) لَقَدْ كفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَوَ قَالَ الْمَسِيحُ يَبَني إِسرءِيلَ اعْبُدُوا اللَّهَ

رَبي وَ رَبَّكمْإِنَّهُ مَن يُشرِك بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْوَاهُ النَّارُوَ مَا لِلظلِمِينَ مِنْ أَنصارٍ(72) لَّقَدْ كفَرَ

الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ ثَالِث ثَلَثَةٍوَ مَا مِنْ إِلَهٍ إِلا إِلَهٌ وَحِدٌوَ إِن لَّمْ يَنتَهُوا عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ

عَذَابٌ أَلِيمٌ‏(73) أَ فَلا يَتُوبُونَ إِلي اللَّهِ وَ يَستَغْفِرُونَهُوَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ‏(74) مَّا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلا رَسولٌ قَدْ

خَلَت مِن قَبْلِهِ الرُّسلُ وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌكانَا يَأْكلانِ الطعَامَانظرْ كيْف نُبَينُ لَهُمُ الاَيَتِ ثُمَّ انظرْ أَني يُؤْفَكُونَ‏(75) قُلْ

أَ تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لا يَمْلِك لَكمْ ضرًّا وَ لا نَفْعاًوَ اللَّهُ هُوَ السمِيعُ الْعَلِيمُ‏(76) قُلْ يَأَهْلَ الْكتَبِ لا تَغْلُوا

في دِينِكمْ غَيرَ الْحَقّ‏ِ وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْوَاءَ قَوْمٍ قَدْ ضلُّوا مِن قَبْلُ وَ أَضلُّوا كثِيراً وَ ضلُّوا عَن سوَاءِ السبِيلِ‏(77) لُعِنَ

الَّذِينَ كفَرُوا مِن بَني إِسرءِيلَ عَلي لِسانِ دَاوُدَ وَ عِيسي ابْنِ مَرْيَمَذَلِك بِمَا عَصوا وَّ كانُوا يَعْتَدُونَ‏(78) كانُوا لا

يَتَنَاهَوْنَ عَن مُّنكرٍ فَعَلُوهُلَبِئْس مَا كانُوا يَفْعَلُونَ‏(79) تَرَي كثِيراً مِّنْهُمْ يَتَوَلَّوْنَ الَّذِينَ كفَرُوالَبِئْس مَا قَدَّمَت لهَُمْ

أَنفُسهُمْ أَن سخِط اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ في الْعَذَابِ هُمْ خَلِدُونَ‏(80) وَ لَوْ كانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ النَّبي‏ِ وَ مَا أُنزِلَ إِلَيْهِ

مَا اتخَذُوهُمْ أَوْلِيَاءَ وَ لَكِنَّ كثِيراً مِّنهُمْ فَسِقُونَ‏(81) × لَتَجِدَنَّ أَشدَّ النَّاسِ عَدَوَةً لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذِينَ

أَشرَكُواوَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُم مَّوَدَّةً لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا الَّذِينَ قَالُوا إِنَّا نَصرَيذَلِك بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسيسِينَ وَ رُهْبَاناً وَ أَنَّهُمْ لا

يَستَكبرُونَ‏(82) وَ إِذَا سمِعُوا مَا أُنزِلَ إِلي الرَّسولِ تَرَي أَعْيُنَهُمْ تَفِيض مِنَ الدَّمْع مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقّ‏ِيَقُولُونَ

رَبَّنَا ءَامَنَّا فَاكْتُبْنَا مَعَ الشهِدِينَ‏(83) وَ مَا لَنَا لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ مَا جَاءَنَا مِنَ الْحَقّ‏ِ وَ نَطمَعُ أَن يُدْخِلَنَا رَبُّنَا مَعَ

الْقَوْمِ الصلِحِينَ‏(84) فَأَثَبَهُمُ اللَّهُ بِمَا قَالُوا جَنَّتٍ تجْرِي مِن تحْتِهَا الأَنْهَرُ خَلِدِينَ فِيهَاوَ ذَلِك جَزَاءُ الْمُحْسِنِينَ‏(85

) وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كذَّبُوا بِئَايَتِنَا أُولَئك أَصحَب الجَْحِيمِ‏(86)



ترجمة الميزان ج : 6ص :91


ترجمه آيات


بگو اي اهل كتاب شما بر دين و مسلكي كه قابل اعتنا و اعتماد باشد نيستيد و نخواهيد بود تا آنكه تورات و انجيل را ( كه يكي از احكامش ايمان به محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ) و آنچه را كه از طرف پروردگارتان بسوي شما نازل شده ، اقامه كنيد .


(آنان علاوه بر اينكه اقامه نمي‏كنند ) همين قرآني كه بتو نازل شده هر آينه طغيان و كفر بسياري از آنان را زيادتر مي‏كند ، بنا بر اين غمناك مباش بر قومي كه كفر ورزيدند ( 68) .


بدرستي منافقيني كه بظاهر ايمان آوردند و آنان كه يهودي‏گري را اختيار كردند و هم چنين بي‏دينان و نصارا هر كدام از آنان به خدا و روز جزا ايمان صحيح بياورند و عمل صالح كنند ترسي بر ايشان نيست و ( خداوند از كفر قبليشان ميگذرد ) در آخرت اندوهي ندارند ( 69 ) .


هر آينه و به تحقيق ما از بني اسرائيل عهد و پيمان گرفتيم و بسويشان پيغمبراني فرستاديم ، هر وقت پيغمبري حكمي كه مخالف با هواي نفسشان بود بر ايشان آورد عده‏اي را تكذيب و عده‏اي را به قتل رسانيدند ( 70) .


و گمان كردند آزمايشي در كار نيست ، در نتيجه كور و كر شدند .


آنگاه خداوند از آنان گذشت بار


ترجمة الميزان ج : 6ص :92


ديگر كثيري از آنها كر و كور شدند .


و خداوند بيناي به اعمال ايشان است ( 71 ) .


هر آينه كافر شدند كساني كه گفتند محققا خداوند همان مسيح فرزند مريم است و مسيح خود گفت : اي بني اسرائيل خدا را بپرستيد كه پروردگار من و پروردگار شما است .


بدرستي حقيقت اين است كه كسي كه شرك به خدا مي‏ورزد محققا خداوند بهشت را بر او حرام كرده و جايش در آتش خواهد بود .


هيچ ياوري از ياوران براي ستمكاران نيست ( 72) .


هر آينه كافر شدند كساني كه گفتند محققا خداوند سومي اقانيم سه‏گانه است .


و حال آنكه هيچ معبودي جز خداي واحد نيست .


و اگر دست از اين گفته‏هايشان بر ندارند بطور حتم عذابي دردناك بجان كساني مي‏افتد كه بر اين گفته‏ها پافشاري نموده و همچنان آنرا ادامه ميدهند ( 73 ) .


آيا بسوي خدا بازگشت و استغفار نمي‏كنند ؟ و حال آنكه خداوند غفور و رحيم است ( 74) .


مسيح فرزند مريم ، رسولي بيش نيست ، قبل از او هم رسولاني بودند .


و مادرش مريم صديقه‏اي بود مانند ساير زنان صديقه .


اين مادر و فرزند غذا مي‏خوردند ( و مانند ساير جانداران محتاج به غذا بودند) .


نگاه كن ببين چطور براي آنها آيات را بيان مي‏نمائيم آنگاه ببين چگونه از شنيدن آن آيات روشن روي بر مي‏تابند ( 75) .


بگو آيا مي‏پرستيد بغير خدا چيزي را كه مالك نفع و ضرري براي شما نيستند و حال آنكه خداوند شنوا و دانا است ؟ ! ( 76 ) .


بگو اي اهل كتاب در دين خود بغير حق غلو مكنيد ، و هوسهاي پيشينيان كه محققا گمراه بودند و نفوس بسياري را هم گمراه كردند و از طريق ميانه منحرف شدند پيروي ننماييد ( 77) .


از بني اسرائيل آنان كه كافر شدند بزبان داود و عيسي بن مريم لعنت و نفرين شدند .


و اين براي همان عصياني بود كه ورزيدند و اصولا مردمي تجاوز پيشه بودند ( 78) .


مردمي بودند كه از منكراتي كه ميكردند دست برنمي‏داشتند .


راستي بد اعمالي انجام مي‏دادند ( 79 ) .


بسياري از آنان را مي‏بيني كه دوست مي‏دارند كساني را كه كافر شدند ، چه بد توشه‏ايست كه بدست خود براي خود پيش فرستادند ، خود باعث شدند خداوند بر آنان خشم گرفته و در نتيجه در عذاب جاودانه بسر برند ( 80) .


اينان اگر بخدا و به نبي او و به آنچه به نبي نازل شده ايمان مي‏آوردند كفار را دوست نمي‏گرفتند ، و ليكن بسياريشان فاسقند ( 81) .


هر آينه مييابي يهود و مشركين را دشمن‏ترين مردم نسبت به كساني كه ايمان آوردند و هر آينه مييابي آنان كه گفتند ما نصارائيم دوست‏ترين مردم نسبتبه مؤمنين و اين براي اين جهت است كه ملت نصارا قسيسين و رهبان دارند و اصولا مردمي هستند كه تكبر نمي‏ورزند ( 82) .


و وقتي كه مي‏شنوند قرآني را كه به رسول الله نازل شده مي‏بيني چشم‏هايشان پر از اشك مي‏شود ، براي خاطر اينكه حق را شناخته‏اند از اين جهت دلهايشان نرم و اشكشان جاري ميشود ، مي‏گويند ، بار پروردگارا ! ايمان آورديم ، پس ما را هم در سلك كساني بنويس كه شهادت به حقانيت دين دادند ( 83) .



ترجمة الميزان ج : 6ص :93


چه خواهد بود براي ما اگر ايمان به خدا و بانچه از حق به سوي ما نازل شده بياوريمكه خداوند ما را در سلك مردم صالح در آورد ؟ ! ( 84) .


(در نتيجه اين رفتارشان ) و به پاس اين گفته‏هايشان خداوند بهشتهائي پاداششان داد كه از زير آن نهرها روان و آنان در آن بهشتها خالد و جاودانند ، و اين پاداش ، پاداش نيكوكاران است ( 85) .


و كساني كه كافر شدند و تكذيب كردند آيات ما را ايشان اصحاب دوزخند ( 86) .


بيان آيات


اين آيات از نظر سياق طوري هستند كه مي‏توان بين‏شان اتصال و ارتباطي بر قرار نمود ، و اما نسبت به دو آيه قبل صرفنظر از آيه يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك ... آنطور نيست ، يعني به هيچ وجه نمي‏توان بين اين آيات و آيه و لو انهم اقاموا التورية و الانجيل ... ارتباط بر قرار نمود ، و اما ارتباط آنها با يك آيه قبل ، يعني آيه يا ايها الرسول ... قبلا راجع به آن صحبت كرديم ، و ديگر تكرار نمي‏كنيم ، و به نظر مي‏رسد كه گذشته از چند آيه كه در خلال آيات اين سوره جاي دارند ، مانند آيه تبليغ و آيه ولايت بين تمامي آيات اين سوره جهت جامع و وحدت سياقي هست ، زيرا آيات مورد بحث بر همان سياق آيات قبلي است ، يعني آيات از اول سوره تا اينجا و مضامين آيات اين سوره از آيه و لقد اخذ الله ميثاق بني اسرائيل و بعثنا منهم اثني عشر نقيبا كه آيه دوازدهم است تا آخر آيات مورد بحث و همچنين تا آخر سوره همگي در خصوص اهل كتاب است .


قل يا اهل الكتاب لستم علي شي‏ء حتي تقيموا التورية و الانجيل ... در اين آيه شريفه نكته‏ايست كه بيان آن محتاج است به چند كلمه توضيح ، و آن اينست كه آدمي در خلال كارهاي خود اين حقيقت را درك مي‏كند كه اگر بخواهد كاري را از كارهاي سنگين انجام دهد كه در آن حاجت به اعمال قوت و شدتي باشد ، لازم است كه به جايگاهي مستوي كه وي بر آن مسلط باشد تكيه كرده يا بر آن مرتبط شود ، مثلا كسي كه چيزي را بطرف خود مي‏كشد و يا چيزي را از خود دفع مي‏كند و يا چيز سنگيني را بدوش مي‏گيرد و يا آنرا سر پا مي‏كند قبلا پاي خود را در زمين و جائي كه لغزشگاه نباشد قرار مي‏دهد ، چون مي‏داند اگر جز اين كند از عهده انجام آن كار بر نمي‏آيد ، و اين مطلب در علوم مربوطه بخوبي مورد بررسي قرار گرفته است ، و ما اگر اين مطلب را در امور معنوي مثل اعمال روحي و يا اعمال بدني كه با نفسانيات بستگي دارد راه داده و اين حساب را در آنجا هم بكنيم چنين


ترجمة الميزان ج : 6ص :94


نتيجه مي‏گيريم كه بيشتر افعال و كارهاي بزرگ محتاج به پايه و اساسي از معنويات و بنيادي از نفسانيات است ، آري كارهاي بزرگ از هر كسي ساخته نيست ، نفسي بردبار و همتي بلند و عزمي آهنين لازم دارد ، كما اينكه رستگاري در آخرت و موفقيت در ايفاي وظائف عبوديت هم محتاج است به دلي پارسا و پرهيزگار .


وقتي اين مقدمه روشن شد نكته‏اي كه در جمله لستم علي شي‏ء است بخوبي روشن مي‏شود ، چه اين جمله كنايه‏ايست از اينكه اهل كتاب جا پاي محكمي كه بتوانند بر آن تكيه كرده و تورات و انجيل و ساير كتب آسماني را بپا داشته و از انقراض آنها جلوگيري بعمل آورند ، ندارند ، و اين اشاره است به اينكه دين خداوند و فرامين او بار بس سنگيني است كه آدمي بخودي خود از اقامه آن عاجز است ، مگر اينكه بر اساسي ثابت تكيه داشته باشد ، و گرنه كسي از روي هوا و هوس نفساني نمي‏تواند دين خدا را اقامه كند ، و اين اشاره را در بسياري از آيات قرآني مي‏يابيم ، چنانكه آيه شريفه انا سنلقي عليك قولا ثقيلا يكي از آنهائي است كه اين اشاره را در خصوص قرآن دارد ، و آيه لو انزلنا هذا القرآن علي جبل لرايته خاشعا متصدعا من خشية الله و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون و آيه انا عرضنا الامانة علي السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها ... يكي پس از ديگري از همان آياتند .


و نيز قرآن كريم در باره تورات خطاب به موسي نموده و مي‏فرمايد : فخذها بقوة و امر قومك ياخذوا باحسنها و هم خطاب به بني اسرائيل كرده و مي‏گويد : خذوا ما آتيناكم بقوة و خطاب به يحيي كرده و مي‏فرمايد : يا يحيي خذ الكتاب بقوة،


ترجمة الميزان ج : 6ص :95


بنا بر اين مقدمه‏اي كه گفته شد معناي اين آيه چنين مي‏شود : شما فاقد پايگاهي هستيد كه براي اقامه ديني كه خدا بسويتان فرستاده ناگزير از اعتماد بر آن هستيد و تقوا و توبه پي در پي و اعتماد به ركن او نيز نداريد ، آري شما سر در راه اطاعت خداوند نداريد ، بلكه سر پيچ و متجاوز از حدود خداييد .


و اين معنائي است كه از آيه زير نيز بخوبي استفاده مي‏شود زيرا در اين آيه خطاب را متوجه به نبي خود و هم به مؤمنين نموده و مي‏فرمايد : شرع لكم من الدين ما وصي به نوحا و الذي اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسي و عيسي در حقيقت اديان الهي را منحصر در شريعت‏هاي انبياي نامبرده كرده ، سپس مي‏فرمايد : ان اقيموا الدين و لا تتفرقوا فيه بيان مي‏كند كه برگشت همه اين دستورات وحدت كلمه در اقامه دين است ، آنگاه دنبالش مي‏فرمايد : كبرعلي المشركين ما تدعوهم اليه و اين براي اينست كه به نظرهاي كوتاهشان اتفاق و پايداري در پيروي دين ، امري دشوار و بزرگ مي‏رسيده ، سپس با جمله الله يجتبي اليه من يشاء و يهدي اليه من ينيب خبر مي‏دهد از اينكه اقامه دين براي كسي جز به هدايت پي در پي الهي دست نمي‏دهد و كسي هم موفق به آن نمي‏گردد مگر اينكه متصف به انابه باشد و با رجوع پي در پي‏اش به درگاه خدا ، رشته ارتباط با آن درگاه بر قرار داشته باشد ، و يا جمله و ما تفرقوا الا من بعد ما جائهم العلم بغيا بينهم كه جهت تفرقه و پراكندگيشان و علت اينكه نتوانستند دينخدا را اقامه كنند بيان مي‏كند كه آنها راه ظلم و تعدي را پيش گرفته و از راه وسط و شيوه عادله‏اي كه خدا برايشان مقرر فرموده ، منحرف شدند .


نظير اين آيات در مواضع متعددي از قرآن كريم بچشم مي‏خورد ، از آن جمله مي‏فرمايد : فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة الله التي فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم و لكن اكثر الناس لا يعلمون .


منيبين اليه و اتقوه و اقيموا الصلوة و لا تكونوا من المشركين .


من الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا كل حزب بما لديهم فرحون زيرا در اين


ترجمة الميزان ج : 6ص :96


آيات هم اين معنا را بيان مي‏كند كه وسيله اقامه دين صحيح كه همان دين فطرت است بازگشت به سوي خدا و حفظ ارتباط به حضرت او و قطع رابطه نكردن با اوست .


و در آيات قبلي هم به همين معنا اشاره فرموده و بيان كرد كه جهت لعنت خدا و غضبش بر يهود اين بود كه آنان از حدود خداوند تجاوز نمودند لذا خدا در بينشان دشمني انداخت ، و در موضعي ديگر همين معنا را نسبت به نصارا بيان كرده و فرموده است : فاغرينا بينهم العداوة و البغضاء الي يوم القيمة و لذا مي‏بينيم در هر جاي قرآن كه سخن از اين مقوله رفته است مسلمانان را هم از ثمرات شوم و عاقبت وخيم گناه و گسيختن رشته پيوند از خدا و بازگشت نكردن به سوي او تحذير فرموده است ، آري مصيبت عداوت و بغضا كه براي جمعيت‏هاي بشري مصيبتي است دردناك ، در اثر گناهان مذكور در اين آيات روي مي‏دهد .


در اين آيات به يهود و نصارا اعلام خطر شده است كه بزودي دچار اين مصيبت مي‏شوند ، و نيز به آنان خبر مي‏دهد كه نخواهند توانست تورات و انجيل و ساير كتب آسماني شان را اقامه و احيا كنند ، اتفاقا تاريخ هم اين مطلب را تصديق كرده و نشان داده كه اين دو ملت همواره به جرم بريدن رشته ارتباط با خدا دچار تشتت مذاهب و دشمني و بغضاي بين خودشان بوده‏اند ، در آيه فاقم وجهك للدين حنيفا و آيات ديگري از اين سوره مسلمانان را هم از اينكه روش اهل كتاب را پيش گرفته و از خداي تعالي بريده و بازگشت به سويش را ترك كنند زنهار مي‏دهد .


و ما در مجلدات سابق در ذيل آياتي كه متعرض اين مطلب‏اند بحثي گذرانديم ، و به زودي در ذيل آيات ديگري هم ان شاء الله تعالي قسمتي ديگر از اين بحث را دنبال خواهيم نمود .


و اما در باره آيه و ليزيدن كثيرا منهم ما انزل اليك من ربك طغيانا و كفرا سابقا بحث شد .


و آيه فلا تاس علي القوم الكافرين نبي (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را به صورت نهي ، از تاسف و اندوه بر كفار ، تسليت مي‏دهد .



ترجمة الميزان ج : 6ص :97


ان الذين آمنوا و الذين هادوا و الصابئون و النصاري ... بر حسب ظاهر صابئون عطف است بر الذين آمنوا البته عطف بر محل آن ، نه بر ظاهرش ، و ليكن جماعتي از علماي نحو اين را جايز ندانسته و گفته‏اند : قبل از آنكه خبر ان در كلام بيايد چيزي را نمي‏توان بر محل اسم آن عطف كرد ، و ليكن اجتهادشان اجتهاد در مقابل نص است ، براي اينكه خود اين آيه دليل بر جواز آنست ، زيرا در اين آيه صابئون كه در حالت رفع است به محل اسم ان كه كلمه الذين است عطف شده .


اما معناي آيه ، بايد دانست كه اين آيه در مقام بيان اين مطلب است كه در باب سعادت و نيك بختي براي اسما و القاب هيچ اثري نيست ، بنا بر اين ، اينكه عده‏اي خود را به نام مؤمنين و جمعي بنام يهودي و طائفه‏اي به نام صابئين و فرقه‏اي نصارا نام نهاده‏اند از اين نامگذاريها چيزي از سعادت عايدشان نمي‏شود ، چيزي كه در جلب سعادت دخالت دارد ايمان به خدا و روز جزا و عمل صالح است .


و ما راجع به اين مطلب در تفسير آيه 62 سوره بقره در جلد اول بحث كرديم .


لقد اخذنا ميثاق بني اسرائيل و ارسلنا اليهم رسلا ... گفتيم اين آيه وعده‏اي از آيات بعديش متعرض حال اهل كتابند ، چنان كه در آيه گذشته يعني آيه قل يا اهل الكتاب لستم علي شي‏ء حتي تقيموا التورية و الانجيل ... دليلي عليه آنان اقامه شده بود كه خلاصه‏اش اين بود كه : جرايم و گناهان باعث قطع رابطه با خداوندند ، و با نداشتن رابطه ( پناه بر خدا ) چيست كه آدمي بوسيله اعتماد بر آن كتاب خدا را اقامه و احيا كند ؟ و ما احتمال مي‏دهيم اين آيات مربوط باشند به آيه ان الذين آمنوا و الذين هادوا ... و در نتيجه تصديق اين معنا باشد كه اسم و لقب ، هيچ اثري در سعادت آدمي ندارد ، زيرا اگر اثري داشت جلو اينها را از پيغمبركشي و همچنين از تكذيب پيغمبران مي‏گرفت ، و از هلاكتشان بوسيله فتنه‏هاي هلاك كننده و گناهان بزرگ مي‏رهانيد ، ممكن هم هست اين آيات به منزله توضيح باشند براي آيه ان الذين آمنوا و الذين هادوا ... و اين آيه نيز مانند توضيح باشد براي آيه يا اهل الكتاب لستم علي شي‏ء ... در اين صورت نيز معنا واضح است .


فريقا كذبوا و فريقا يقتلون ظاهر اينست كه كلمه فريقا در اين دو جا هر كدام مفعول باشد براي فعل بعديش ، كه به منظور فهمانيدن عنايتي جلوتر از فعل خود ذكر شده‏اند ، و گرنه ترتيب تقديري و واقعيش اين است : كذبوا فريقا و يقتلون فريقا ، و سخن كوتاه ، همه آن دو فعل و دو مفعول جوابند براي جمله كلما جاءهم رسول ... و معناي آيه تقريبا اين


ترجمة الميزان ج : 6ص :98


است : هر وقت رسولي بسوي ايشان آمد و پيامي آورد كه خوش آيند و مورد پسندشان نبود ، با آن رسول بصورت زشت و ناخوشايندي روبرو شدند ، و دعوتش را قبول نكردند ، خلاصه ، انبيائي كه به سوي اين قوم آمدند دو دسته شان كردند : يكي آنانكه دعوي نبوتشان را تكذيب كردند ، و ديگر آنان كه بدست مردم كشته شدند .


در مجمع البيان فرموده : ممكن است كسي بپرسد چطور در اين آيه كلمه مستقبل يعني يقتلون عطف بر ماضي يعني كذبوا شده است ؟ جوابش اين است كه اين عطف براي اين است كه دلالت كند بر اينكه كار اينها اين بوده ، در گذشته انبيا را تكذيب كردند و كشتند ، و در آينده هم اگر به پيغمبري دست پيدا كنند او را تكذيب خواهند كرد و خواهند كشت ، و در جائي كه چنين نكته‏اي در بين باشد عطف مستقبل بر ماضي صحيح است ، علاوه بر اينكه جمله يقتلون فاصله است ، و چون چنين است لازم است با رؤوس آيه‏ها مطابق باشد .


و حسبوا لا تكون فتنة فعموا و صموا ... اين آيه متمم آيه قبلياست .


حسبان به معناي پندار است و ( فتنه ) به معناي امتحاني است كه شخص بيخبر را مغرور سازد ، و به معني مطلق شر و بلا هم هست و عمي در اينجا عبارتست از نداشتن چشم حق بين ، و تميز ندادن ميان خير و شر و صمم به معناي كري است ، و مراد از آن در اينجا نشنيدن پند و موعظه و بي‏اعتنائي به نصيحت است ، و اين عمي و صمم ( كوري و كري ) هر دو معلولند براي همان پندار غلطشان كه خيال مي‏كردند فتنه و امتحاني در كار نيست ، و ظاهر سياق آيه اينست كه حسبان هم كه علت كري و كوريشان بود ، خود معلول علتي ديگر است ، و آن اينست كه آنهابراي خود فضيلت و كرامتي مي‏پنداشتند ، و آن فضيلت اين بود كه مي‏گفتند ما از شاخه‏هاي شجره يعقوب هستيم ، و مي‏گفتند ما پسران خدا و دوستان اوييم ، و چون چنين فضائلي را دارا هستيم پس عذابي براي ما نيست ، اگر چه به هر عمل زشت و معصيتي آلوده باشيم ، بنا بر اين معناي آيه ( و خدا داناتر است ) چنين مي‏شود : اهل كتاب به خاطر عقيده‏هائي كه در باره خود داشتند و خيال مي‏كرده‏اند كه صرف يهودي بودن ايشان را از فتنه و بلا نگاه مي‏دارد از اين رو به همين پندار غلط كور و كر شدند ، و كارشان بجائي رسيد كه ديگر نمي‏توانستند حق را ببينند ، و يا از شنيدن مطالب حق و نافع انبيا و دعوتشان بسوي حق برخوردار شوند .



ترجمة الميزان ج : 6ص :99


و اين را مي‏توان از مرجحات احتمال ما دانست ، كه گفتيم : احتمال مي‏دهيم اين آيات به منزله دليلي باشد كه توضيح مي‏دهد آيه ان الذين آمنوا و الذين هادوا ... را ، بنا بر اين ، محصل معنا اين مي‏شود : كه اسماء و القاب ، به درد كسي نمي‏خورند ، يهود هم بيهوده دل‏هاي خود را به اينكه اسمشان يهودي است خوش كرده‏اند ، در صورتي كه اسم ، كسي را كرامت و فضيلت نمي‏دهد ، آري يهود كشتن پيغمبران و تكذيب آنان و ساير جرايم خود را نمي‏توانند به اين اسم‏گزاريها محو كنند و آثار سوء گناهان خود را كه همانا هلاكت و فتنه است از بين ببرند .


ثم تاب الله عليهم ثم عموا و صموا كثيرا منهم و الله بصير بما يعملون توبه خداوند بر بندگان نظر رحمت او است ، بر ايشان ، و بار ديگر دستگيريش از آنان ، و اينكه فرمود : ثم تاب الله عليهم يعني سپس خداوند به لطف و رحمت به ايشان رجوع فرمود : دلالت دارد بر اينكه يكبار آنان را از رحمت خود دور كرده و به آن پندار غلط دچارشان ساخته ، و در نتيجه به كوري و كري مبتلا شده‏اند سپس از جرمشان در گذشته و آن پندار غلط را از دلهايشان بيرون برده ، و در نتيجه آن كري و كوري‏شان را بهبودي بخشيده ، و فهميده‏اند كه آنان هم مانند همه ، جنس بشر و بندگان خدايند ( نه پسر و دوست او ) ، و در نزد خدا هيچ كرامت و فضيلتي براي آنان نيست ، مگر اينكه تقوا پيشه كنند ، و حق بين شوند ، و مواعظ خداوند را كه از زبان انبياي خود گوشزد بشر مي‏سازند ، بشنوند ، وقتي اين معنا را فهميدند متوجه شدند كه اسم‏گذاري هيچ سودي ندارد ، و ليكن بعد از همه اين عنايات بار ديگر به كري و كوري سابق خود دچار شدند .


ثم عموا و صموا كثير منهم در اينجا نكته‏اي بكار رفته ، و آن اينست كه : كوري و كري را بار اول به همه يهود و بار دوم به كثيري از آنان نسبت داده ، و لفظ كثير را از واو عموا و صموا كه واو جمع است بدل آورد ، اين نكته براي اين بكار رفته كه اولا رعايت انصاف و حقيقت گوئي در كلام شده باشد ، و بفهماند كه اگر بار اول بطور عموم گفتيم : عموا و صموا نه براي اين بود كه بطور كلي تمامي يهود به كري و كوري گرائيدند ، بلكه از باب نسبت دادن حكم بعض بود به كل كه خود تعبيريست متعارف ، و ثانيا اشاره كند به اينكه بار اول همه يهود دچار كري و كوري شدند و ليكن بار دوم عده كثيري از آنها ، و ثالثا بفهماند كه توبه الهي اثرش بالمره باطل نمي‏شود ، و لذا ديدند كه در اثر توبه خداوند در بار اول عده‏اي به هدايت خداوند باقي مانده و دچار كري و كوري مجدد نشدند ، پس آنگاه خدايتعالي آيه شريفه را با جمله : و الله بصير بما يعملون ختم مي‏فرمايد تا بفهماند خدا را نمي‏توان به خود قياس


ترجمة الميزان ج : 6ص :100


كرد ، آري وقتي كه كسي در حق ديگري خوبي و احسان كند عمل وي معمولا در برابر چشم آن شخص پرده‏اي مي‏شود كه بدي‏هاي او را نبيند و دوستش دارد .


و ليكن خداوند اينطور نيست ، بينائي است كه هيچ چيزي او را از ديدن حقيقت باز نمي‏دارد .


لقد كفر الذين قالوا ان الله هو المسيح ابن مريم اين آيه به منزله بيان اين جهت است كه نصارا هم مانند يهود به نصرانيت خود دلخوش بودند ، و ليكن اسم نصرانيت آنان را سودي نبخشيد و سرپوش كفر و شرك‏شان نشد ، آري اينان نيز به مثل يهود آنطور كه بايد ايمان نياوردند ، زيرا مي‏گفتند : ان الله هو المسيح ابن مريم - خدا همان مسيح ، فرزند مريم است ، نصارا در اين حرف و در كيفيت شرك به خدا و اينكه مسيح داراي جوهر الوهيت است مختلفند ، طائفه‏اي از آنها قائلند كه اقنوم مسيح كه همان علم است شاخه‏ايست كه از اقنوم رب تعالي كه همان حيات است منشعب مي‏شود ، و معناي پدري خدا و پسري مسيح اين است كه اين از آن منشعب گشته است ، طايفه ديگري مي‏گويند آن حقيقتي كه تا قبل از مسيح بنام پروردگار ناميده مي‏شد ، مقارن آمدن مسيح به حقيقت ديگري كه همان مسيح است منقلب شد ، طايفه ديگري مي‏گويند پروردگار در مسيح حلول كرد .


و ما تفصيل اين مطلب را در بحثي كه راجع به عيسي بن مريم (عليهماالسلام‏) در تفسير سوره آل عمران كرديم ( جلد 3 ترجمه ) بيان نموديم ، و بايد دانست كه اين سه قولي كه در باره مسيح دارند هرسه با آيه شريفه ان الله هو المسيح ابن مريم قابل انطباقند ، بنا بر اين مراد از كساني كه اين حرف را زده‏اند تنها قائلين به انقلاب نيستند ، بلكه جميع نصارا است كه در باره مسيح غلو كردند ، و اينكه مسيح (عليه‏السلام‏) را به پسري مريم توصيف فرمود ، خالي از اشعار و دلالت بر جهت كفر آنها نيست ، براي اينكه مي‏فهماند كه آنها الوهيت را نسبت به يك انساني داده‏اند كه انسان ديگري او را زائيده است و هر دو از خاك خلق شده‏اند ، خاك كجا ، خداي پاك كجا ؟ ! و قال المسيح يا بني اسرائيل اعبدوا الله ربي و ربكم ... اين آيه استدلال مي‏كند به گفتار خود مسيح بر كفر آنان و بطلان عقيده‏شان ، چه گفتار خود آن حضرت كه فرمود : اعبدوا الله ربي و ربكم - بپرستيد الله را كه هم پرورش دهنده من است و هم پرورش دهنده شما دلالت دارد بر اينكه او خود مربوب است ، يعني ديگري رب و پرورش دهنده اوست ، و در مربوبيت بين او و مردم فرقي نيست و اينكه فرمود : انه من يشرك بالله فقد حرم الله عليه الجنة دلالت دارد بر اينكه اين گناه يعني در الوهيت براي خداوند انباز گرفتن ، شرك است ، و مرتكب آن كافر ، و نيز دلالت دارد بر اينكه


ترجمة الميزان ج : 6ص :101


بهشت بر كفار حرام است ، و در اينكه بطور حكايت از حضرت مسيح فرمود : فقد حرم الله عليه الجنة و ماويه النار و ما للظالمين من انصار عنايتي است به اينكه در ضمن بيان مطلب اشاره‏اي هم به بطلان نسبت ناروايشان به مسيح كرده باشد ، و آن نسبت داستان تفديه است ، مسيحي‏ها نسبت مي‏دهند به حضرت مسيح كه وي با پاي خود به طرف چوبه دار رفته ، بلكه خودش مي‏خواسته كه خود را بدار آويزد ، چون مي‏خواست جانش را فداي پيروان خود كند ، بلكه خداوند از گناهان آنان در گذرد ، و تكاليف الهي خود را از آنها بردارد ، و در روز قيامت بدون اينكه بدن‏هايشان با آتش دوزخ تماسي پيدا كند يكسره به بهشت‏شان ببرد ، تفصيل اين داستان در تفسير سوره آل عمران در قصه عيسي (عليه‏السلام‏) گذشت ، مسيحي‏ها داستان بدار آويختن و نيز داستان تفديه را براي خاطر همين درست كرده‏اند كه تنها از دينداري به اسمش قناعت كرده ، و جميع محرمات الهي را به خيال اينكه خدا از آنان نهي ننموده مرتكب شوند ، و در عين حال روز قيامت هم به پاداش اينكه براي خدا پسر درست كردند و ... يكسره به بهشت درمي‏آيند ! ! ! اين مطالبي را كه آيه شريفه به آن اشاره مي‏كند ، يعني 1 - امر به توحيد 2 - بطلان عبادت مشركين 3 - خلود ستمكاران در آتش .


همه در ابواب متفرقه از انجيل‏ها موجود است .


لقد كفر الذين قالوا ان الله ثالث ثلثة يعني يكي از سه چيزي كه بترتيب عبارتند از : 1 - پدر 2 - پسر 3 - روح ، يعني كلمه الله بر هر يك از اين سه چيز منطبق است ، چون در ابواب مختلف انجيل‏ها زياد به چشم مي‏خورد اينكه : اب ، اله است ، ابن ، اله است و روح ، اله است .


و در همين انجيل‏ها است كه : اله در عين اينكه يكي است سه چيز است ، و مثال مي‏زنند به اينكه كسي بگويد : زيد فرزند عمرو ، انسان است ، كه در اينجا نيز يك چيز سه چيز است ، زيرادر مثال بيش از يك حقيقت چيزي نيست ، و در عين حال هم زيد است و هم پسر عمرو و هم انسان ، و غفلت كرده‏اند از اينكه اين كثرت و تعددي كه در وصف است اگر حقيقي و واقعي باشد لابد موصوف هم متعدد خواهد بود ، كما اينكه اگر موصوف حقيقتا واحد باشد قهرا كثرت و تعدد اوصاف اعتباري خواهد بود ، و محال است كه يك چيز در عين اينكه يكي است سه چيز باشد ، عقل سليم اين معنا را نمي‏پذيرد .


عجيب اينجا است كه بسياري از مبلغين مسيحي به اين حقيقت اعتراف كرده و در باره اين عقيده كه جزو اوليات دين مسيح است مي‏گويند : اين مطلب از مسائل لا ينحلي است كه از مذاهب پيشينيان به يادگار مانده ، و گرنه بحسب موازين علمي درست در نمي‏آيد .



ترجمة الميزان ج : 6ص :102


ما با كمال تعجب از آنها مي‏پرسيم با اين اعتراف پس چرا دست از آن بر نمي‏داريد ؟ مگر در صحت و بطلان يك مطلب ، گذشته و آينده دخالت دارند ؟ ! كه اگر از سلف و نياكان به يادگار مانده باشد بدون دليل صحيح و لازم الاتباع باشد ، و اگر خلف و نسل جوان آنرا گفت نبايد پذيرفت ؟ ! و ما من اله الا اله واحد اين جمله گفتار آنهائي را كه مي‏گفتند : ان الله ثالث ثلثة بدين صورت رد مي‏كند كه ذات پروردگار متعال ذاتي است كه به هيچ وجه پذيراي كثرت نيست ، احدي الذات است ، و در حالي هم كه متصف به صفات كريمه عليا و اسماي حسنا مي‏شود در آن لحاظ هم متكثر نيست ، و آن صفات چيزي را بر ذات او نمي‏افزايند ، خود صفات هم كه روشن است اگر به يكديگر اضافه شوند موجب تعدد و تكثر در ذات نمي‏گردند ، پس وقتي نه از ناحيه اضافه صفت به ذات و نه از ناحيه اضافه صفت به صفت تكثر نمي‏يابد ، پس بايد گفت خداي تعالي احدي الذات است ، نه در عقل و نه در وهم و نه در خارج قابل انقسام و تكثر نيست ، و نيز بايد گفت خداي تعالي در ذات مقدسش چنان نيست كه از دو چيز تركيب يافته باشد ، و هرگز نمي‏توان آن حقيقت را به چيزي و چيزي تجزيه كرد ، و نيز نمي‏توان با نسبت دادن وصفي به آن جناب او را به دو چيز يا بيشتر تجزيه نمود ، چگونه چنين امري ممكن است ؟ ! و حال آنكه هر چيزي را بخواهيم در عالم فرض و يا در عالم وهم و يا در عالم خارج به آن حقيقت بيفزائيم ، او خود با آن چيز همراه است ، و از آن جدا نيست .


البته اين را هم بايد دانست اينكه گفتيم خداي تعالي ، واحد و هم احدي الذات است ، مراد وحدت عددي كه در ساير موجودات عالم داراي كثرتند بكار مي‏رود ، نيست ، خداوند متعال نه در ذات و نه در اسم و صفت به كثرت و نه به وحدت عددي متصف نمي‏شود ، و چطور بشود ؟ و حال آنكه اين كثرت و اين سنخ وحدت هر دو از آثار و احكام صنع مخلوقات خدايند و اين جمله كه فرمود و ما من اله الا اله واحد تاكيد بليغي است در توحيد ، بطوري كه هيچ عبارت ديگري بهتر از اين تاكيد را نمي‏رساند ، چون كه كلام بطور نفي و استثنا ريخته شده است ، علاوه بر اين ، حرف من را بر سر نفي در آورده تا استغراق را تاكيد كند ، علاوه بر همه اينها ، مستثنا را كه اله واحد باشد بطور نكره آورده تا افاده تنويع نمايد ، زيرا اگر مي‏فرمود : ما من اله الا الله الواحد يعني واحد را با الف و لام مي‏آورد ، حقيقت توحيدي را كه در نظر بود نمي‏رسانيد ، بنا بر اين معناي آيه اينطور است : در عالم وجود اصلا و بطور كلي از جنس معبود اله يافت نمي‏شود ، مگر معبود يكتائي كه يكتائيش يكتائي مخصوصي است كه اصلا قبول


ترجمة الميزان ج : 6ص :103


تعدد نمي‏كند ، نه در ذات و نه در صفات ، نه در خارج و نه بحسب فرض ، و اگر مي‏فرمود و ما من اله الا الله الواحد اعتقاد باطل مسيحيت را در باره خدايان سه‏گانه دفع نمي‏نمود ، چون آنها هم اين قسم توحيد را منكر نيستند ، چيزي كه هست مي‏گويند : آن ذات يكتا كه در يكتائيش ما هم حرف نداريم ، از نظر صفات سه‏گانه به سه تعين متعين مي‏شود ، و لذا مي‏گوييم در عين اينكه يكي است سه چيز است ، و اين حرف جواب داده و دفع نمي‏شود مگر به اينكه توحيدي اثبات شود كه از هيچ نظر قابل تكثر نباشد ، و اين همان توحيد قرآنست ، چه قرآن در اين آيه : و ما من اله الا اله واحد و آيات ديگر خود ، تنها اين توحيد را خالص و صحيح مي‏داند و توحيد ساير اديان را مخدوش و غير خالص مي‏داند ، و اين از معاني لطيف و دقيقي است كه قرآن مجيد در باره حقيقت معناي توحيد به آن اشاره فرموده ، و ما ان شاء الله تعالي ، بزودي در بحثي كه راجع به توحيد مي‏كنيم چه در بحث قرآني توحيد و چه در بحث عقلي آن و چه در بحث نقليش در باره اين معناي لطيف غور و دقت بيشتري خواهيم نمود ، بلكه بتوانيم حق آنرا ادا كرده باشيم .


و ان لم ينتهوا عما يقولون ليمسن الذين كفروا منهم عذاب اليم اين آيه اهل كتاب را تهديد مي‏كند به عذاب دردناكي كه ظاهرا مراد از آن عذاب اخروي است ، و بايد دانست كه چون قول به تثليث كه جمله : ان الله ثالث ثلثة متضمن آنست مطلبي نيست كه عامه مردم بتوانند صحت و بطلان آنرا درك كنند ، از اين رو اغلب آن را بطور تعبد و طوطي‏وار بعنوان يك عقيده مسلم مذهبي تلقي كرده‏اند ، نه اينكه معنايش را فهميده و يا در پي تحقيق آن بر آمده باشند ، اگر هم در صدد بر مي‏آمدند ، چيزي نمي‏فهميدند ، زيرا عقل سليم هم آن وسع و طاقت را ندارد كه بتواند بطور صحيح آنرا تعقل كند ، و اگر هم تعقل كند امر باطلي را تعقل كرده ، نظير تعقل فرض‏هاي محال ، مثل فرض اينكه يك چيز هم انسان باشد و هم غير انسان ، و يا عددي نه واحد باشد و نه بيشتر از واحد ، نه تك باشد و نه جفت و عقل اينگونه فرض‏ها را كه محال عقليند مي‏تواند تصور كند ، تثليث نصارا هم اگر عقل تصور كند از اين باب است ، يعني امر محالي را تصور كرده است .


خواهيد گفت اگر چنين است پس ميليونها مسيحي چگونه آنرا پذيرفته‏اند ؟ جواب اينست كه تثليث در ذهن عامه مردم جنبه تعارف و تشريف را دارد ، يعني اگر از يك نفر مسيحي عامي بپرسيد معناي پدري خدا و فرزندي مسيح چيست ؟ مي‏گويد معنايش اينست كه مسيح از عظمت و بزرگي به پايه‏ايست كه اگر ممكن بود براي خداوند پسري قائل شد بايد گفت او مسيح است ، چون در بشر كسي كه مسيح را در عظمت به او تشبيه كنيم


ترجمة الميزان ج : 6ص :104


نيست ، از اينرو مي‏گوييم مسيح پسر خدا و خداوند پدر اوست ، در حقيقت عامه مسيحي‏ها معناي واقعي تثليث را در نظر ندارند ، و آنرا جويده و بصورت چيز ديگري در آورده‏اند ، و بظاهر نسبت تثليث به خود مي‏دهند ، و ليكن علماي آنها معناي واقعي تثليث را قائلند ، آري همه اين اختلافات و خونريزيها از دانشمندانشان مي‏باشد ، از كساني است كه خداي سبحان در جنايتكاري و ظلم و ستم شان مي‏فرمايد : ان اقيموا الدين و لا تتفرقوا فيه تا آنجا كه مي‏فرمايد : و ما تفرقوا الا من بعد ما جائهم العلم بغيا بينهم .


بنا بر اين نمي‏توان در خصوص اين مساله نسبت به عموم ملت مسيح حكم يك جا و كلي كرد ، براي اينكه بين مردم عامي آنها و علمايشان فرق است ، همه‏شان داراي كفر حقيقي كه برگشتن آن به استضعاف نباشد نيستند ، و كفري كه عبارت باشد از انكار توحيد و تكذيب آيات خدا ، مخصوص است به علماي آنها ، و ما بقي مستضعف و عوامند ، و خداوند در بسياري از آيات كساني را كه كفر بورزند و آيات خداي را تكذيب كنند به خلود در آتش تهديد كرده ، از آن جمله مي‏فرمايد : و الذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب النارهم فيها خالدون و همچنين آيات ديگر .


و ما راجع به اينكه چه كساني كافرند در تفسير جمله : الا المستضعفين بحثي گذرانيديم .


و بعيد نيست از همين جهت در آيه مورد بحث كلمه منهم كه ظاهر در تبعيض است ، بكار رفته باشد ، احتمال هم دارد بكار رفتن اين كلمه براي اشاره به اين باشد كه پاره‏اي از نصارا به تثليث معتقد نيستند ، و در باره مسيح جز اينكه يكي از بندگان خداست كه به رسالت مبعوث شده اعتقاد ديگري ندارند ، و اين احتمال بعيد نيست .


چنانكه تاريخ نشان داده كه مسيحي‏هاي حبشه و نقاطي ديگر ، اعتقاد به تثليث نداشتند .


بنا بر اين ، احتمال معناي آيه چنين مي‏شود : اگر نصارا ( مراد بعضي از ايشان است ، از باب نسبت دادن قول بعض به كل ) از حرفهاي كفرآميزي كه دارند دست بر ندارند هر آينه عذابي دردناك بعضي از آنان ( قائلين به تثليث ) را خواهد گرفت .


و چه بسا اشخاصي كه اين آيه را از نظر اينكه مشتمل است بر كلمه منهم اينطور توجيه كرده‏اند كه : من در منهم براي تبعيض نيست بلكه تنها براي اين است كه بفهماند مفعول فعل در اصل ضمير بوده ، و بجاي آن اسم ظاهر الذين بكار رفته و گرنه در اصل


ترجمة الميزان ج : 6ص :105


ليمسنهم بوده است ، و جهت اينكه بجاي هم الذين كفروا بكار برده شده اين است كه بفهماند عقيده آنها كفر است ، و كفر هم سبب عذاب الهي است كه آنها را به آن تهديد فرموده است .


اين احتمال ، احتمال بدي نيست ، ليكن اگر اين اشكال پيش نيايد كه آيه از اول كفر آنان را ذكر كرده بود ، و ديگر حاجت نبود كه براي تكفير آنها ضمير را برداشته و اسم ظاهر بجاي آن بكار ببرد ، پس بايد گفت اين احتمال بعيد است ، و نظير همين قول است در بعد ، احتمال اينكه من بيانيه باشد - و اين احتمال را بعضي از مفسرين داده‏اند - ليكن دليلي بر آن نيست .


ا فلا يتوبون الي الله و ستغفرونه و الله غفور رحيم احتمال دارد اين استفهام مربوط به توبهو استغفار ، و بياد آور مغفرت و رحمت خدا باشد ، احتمال هم دارد انكار و توبيخ باشد ، بنا بر اين معنايش اين مي‏شود : چرا توبه و استغفار نمي‏كنند و در طلب مغفرت و رحمت خدا بر نمي‏آيند ؟ ما المسيح ابن مريم الا رسول قد خلت من قبله الرسل و امه صديقة كانا ياكلان الطعام اين آيه گفتار آنها را كه مي‏گفتند : ان الله ثالث ثلثة و يا هم اين را و هم گفته‏هاي ديگرشان را كه در آيه : ان الله هو المسيح بن مريم حكايت شد رد مي‏كند ، و ما حصل سخن آنها در اين دو آيه اين بود كه مسيح مشتمل است بر جوهره الوهيت ، در آيه مورد بحث اينطور جواب مي‏دهد كه مسيح هيچ فرقي با ساير فرستادگان خداوند كه خدا همه آنان را به سرنوشت مرگ دچار ساخت ندارد .


زيرا همه ايشان فرستادگاني بودند كه خدا براي ارشاد و هدايت بندگان خود مبعوث فرمود ، نه ارباب و آلهه‏اي كه در قبال پروردگار شايسته و سزاوار پرستش باشند .


و همچنين مادر مسيح يعني مريم ، بشري بود صديقه ، كه آيات خداي را تصديق كرد .


اين مادر و فرزند دو فرد از افراد بشر بودند كه طعام مي‏خوردند ، - و اگر نمي‏خوردند از بين مي‏رفتند - اين طعام خوردن و ديگر كارهاي مربوط به آن از روي احتياج بوده ، و احتياج، خود اولين نشانه و دليل بر امكان و مخلوقيت است .


پس معلوم مي‏شود مسيح ممكن الوجود بوده نه واجب الوجود ، مخلوق بوده نه خالق ، از مخلوق ديگري بنام مريم متولد شده ، بنده‏اي از بندگان خدا بوده كه خدايش به رسالت بسوي


ترجمة الميزان ج : 6ص :106


مردم فرستاده ، فرزندي بوده كه با مادرش به عبادت خدا مي‏پرداخته‏اند ، و بدون اينكه داراي ربوبيت و الوهيت باشند با ساير موجودات عالم در مجراي امكان كه مجرا و مسير فقر و حاجت است جريان داشته‏اند ، كتب انجيلي كه هم امروز در دسترس مسيحي‏ها است اعتراف و تصريح دارد براينكه مريم دختري بوده كه به پروردگار ايمان داشته و به عبادت و بندگيش مي‏پرداخته ، و نيز تصريح دارند بر اينكه مسيح از همين مريم متولد شده ، مثل ساير انسانهائي كه هر يك از انسان ديگر متولد مي‏شوند ، و نيز صراحت دارند بر اينكه عيسي فرستاده خدا بسوي مردم بوده مانند ساير فرستادگان خدا بدون هيچ تفاوت ، و نيز تصريح دارند كه او و مادرش مانند ساير مردم غذا مي‏خورده‏اند .


بنا بر اين ، آنچه را كه قرآن به مسيح و مادرش (عليهماالسلام‏) نسبت داده مورد اعتراف انجيل‏هاي موجود است ، و اين خود دليل قاطعي است كه مسيح بنده‏اي بوده فرستاده از ناحيه خدا ، احتمال هم دارد كه آيه در اين مقام باشد كه الوهيت را از مسيح و مادرش هر دو نفي كند .


در جاي ديگر قرآن هم بر اين مطلب كه مسيح و مادرش اله و معبود نيستند اشاره ، بلكه تصريح هست ، و آن آيه 116 همين سوره است كه مي‏فرمايد : ء انت قلت للناس اتخذوني و امي الهين من دون الله - آيا اي مسيح تو به مردم گفته‏اي مرا و مادرم را معبود خود گرفته و پرستش كنيد ؟ ! ، معلوم مي‏شود چنين قول و عقيده‏اي هم در بين مذاهب مسيحيت وجود داشته ، مگر اينكه كسي بگويد اين آيه دلالت ندارد بر اين كه كساني مريم را هم اله مي‏دانسته‏اند چه احتمال دارد در اين مقام باشد كه مردم را از خضوع زياد در برابر مسيح و مادرش جلوگيري كند ، چون مسيحي‏ها در برابر احبار و راهبان خود زياده از حد خضوع مي‏كرده‏اند ، خضوعي كه هيچ بشري در برابر بشر ديگر آنچنان نمي‏كرده .


و چون مسيح و مريم (عليهماالسلام‏) هر دو از راهبان و خدام معبد بوده‏اند و مردم در برابر آنها آنطور خضوع مي‏كرده‏اند ، از اين رو احتمال دارد اين آيه در مقام نهي آنان از اين عمل باشد .


و كوتاه سخن ، بنا بر احتمال اول ، آيه از مسيح و مادرش نفي الوهيت مي‏كند ، بدين صورت كه مي‏فرمايد : مسيح رسولي بوده مانند ساير رسولان ، و مادرش صديقه‏اي بوده ، و اين هر دو غذا خور بوده‏اند ، با اين حال چگونه داراي الوهيت بوده‏اند ؟ ! و در اينكه فرمود : قد خلت من قبله الرسل از آنجائي كه رسل را به اينكه قبل از مسيح آمده‏اند و در گذشته‏اند توصيف فرموده ، از اين جهت دليل را كه همان بشريت مسيح و امكان مرگ و حيات او بود تاكيد مي‏كند .



ترجمة الميزان ج : 6ص :107


انظر كيف نبين لهم الايات ثم انظر اني يؤفكون اين آيه خطاب به نبي اكرم (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏باشد كه در مقام تعجب از كيفيت بيان آيات مي‏فرمايد : جا دارد از طرز بيان ما تعجب شود كه چگونه آيات خود را براي آنان بيان مي‏كنيم ؟ و چطور براي بطلان ادعايشان بر الوهيت مسيح ظاهرترين دليل را با واضح‏ترين بيان براي شان انتخاب كرديم ؟ و از آنان تعجب كني كه چگونه از تعقل و توجه به آيات ما اعراض كردند ! ! ؟ در اين صرف نظر كردنشان چه نتيجه‏اي را در نظر داشته ؟ و چطور عقولشان به عواقب وخيم و لااقل رسوائي گرفتار شد و بطلان ادعايشان را درك نكردند ؟ قل ا تعبدون من دون الله ما لا يملك لكم ضرا و لا نفعا و الله هو السميع العليم بطوري كه تاريخ نشان مي‏دهد مساله خضوع در برابر كسي بعنوان ربوبيت مساله‏ايست كه همگام با تاريخ بشريت در بين بشر معمول و منتشر بوده ، و غالبا به طمع اينكه خدا شرور را از آنان دور و نفع را بر ايشان جلب كند او را مي‏پرستيدند ، و اما پرستش خداي عز و جل براي اينكه خدا است و سزاوار پرستش است ، نه براي جلب و نفع ، و دفع ضرر ، از خواص يعني انبيا و ربانيين تجاوز نمي‏كرده است ، چون چنين بوده يعني احتياج به عبادت در ارتكاز مردم از احتياج به جلب نفع و دفع ضرر منشا مي‏گرفته ، از اين رو خداي تعالي در آيه مورد بحث رسول خود را دستور مي‏دهد كه در تعليم معارف حقه به اهل كتاب ، آنان را به اين نظر كه مردمي ساده و عوامند نگريسته و مورد خطابشان قرار دهد ، و با زبان ساده و عوامانه خودشان با آنها سخن بگويد و پا از مسير فطرت ساده‏اي كه در عبادت خدا دارند فراتر نگذارد ، همان طوري كه در خطاب بت‏پرستان نيز همين نحو خطاب را بكار برد ، و يادآوريشان كرد كه حس احتياج و اضطرارشان به عبادت خدا از اين جا پيدا شده كه فهميده‏اند زمام هر خير و شر و نفع و ضرري بدست خداست ، و اوست مالك خير و شر ، از اين رو به طمع اينكه خداوند از آنان دفع ضرر نموده و خير را به آنان برساند او را عبادت مي‏كنند ، و چون غير از خدا هيچ چيزي مالك ضرر و نفع نيست ، - زيرا هر چيزي را كه فرض كنيد مملوك خداست ، و كسي در آن چيز با خدا شركت ندارد - از اين رو هيچ چيز را به جز خداي تعالي نمي‏توان پرستش كرد ، و آن چيز را با خدائي كه مالك آن و غير آنست شركت داد .


بنا بر اين واجب است تنها خداي تعالي را عبادت نمود و از ساحت ربوبيش پا بجاي ديگر فرا نگذاشت ، چه تنها خداست كه عبادت و دعا را مي‏شنود ، و جواب مي‏گويد ، تنها اوست كه دعاي مضطرين را در وقتي كه بخوانندش اجابت مي‏كند .


اوست كه حاجت‏هاي بندگان را مي‏داند و از احتياجاتشان غافل نمي‏شود ، و در علم به حوايج بندگان اشتباه نكرده و


ترجمة الميزان ج : 6ص :108


حاجت يكي را به ديگري نمي‏دهد ، بخلاف غير خداي تعالي كه بيشتر از آنچه را كه خدا به او داده چيزي ندارد ، و بر بيشتر از آنچه خدا بر آن توانائيش داده قدرت ندارد .


پس با اين بيان چند نكته روشن شد ، اول اينكه حجت و دليلي كه آيه مشتمل بر آنست غير آن دليلي است كه آيه سابق مشتمل بر آن بود ، گر چه هر دو دليل متوقف بر يك مقدمه‏اند ، و آن اينكه مسيح و مادرش هر دو از ممكنات‏اند ، الا اينكه دليل آيه اول اين بود كه بشر و محتاجند ، و هر دو بنده و فرمانبر خداي سبحانند ، و كسي كه چنين باشد صحيح نيست اله و معبود كسي واقع شود ، و ليكن حجت اين آيه اينست كه مسيح ممكن است و محتاج و خود مملوك است ، و هيچ ضرر و نفعي را مالك نيست ، و چنين كسي الوهيت و پرستش در برابر خداي تعالي صحيح نيست .


نكته دوم اينكه : حجت و دليلي كه در اين آيه است حجتي است كه از مدركات فهم ساده و بسيط و عقل سالم گرفته شده است .


زيرا عقل اينطور حكم مي‏كند كه انسان ساده و بي غرض اگر چيزي را اله و معبود گرفته و آنرا بپرستد براي اينست كه مي‏خواهد بهاين وسيله معبودش را به دفع ضرر و جلب نفع خود وادار كند ، و اگر به اين حكم عقلي ، اين مطلب را ضميمه كنيم كه در عالم جز خدا كسي مالك ضرر و نفع نيست ، اين نتيجه بدست مي‏آيد كه هيچ غرض عقلائي را در عبادت غير خدا نمي‏توان تصور كرد ، و چون چنين است پس بايد از اين عمل يعني عبادت غير خدا اجتناب كرد .


نكته سوم اينكه : در آيه شريفه با اينكه استدلال در آن عليه كسانيست كه مسيح را اله خود گرفته‏اند و با اينكه مسيح چون انسان و صاحب عقل است موصول او بايد من باشد نه ما ليكن مع ذلك فرموده : ما لا يملك و نفرمود : من لا يملك براي اينكه بفهماند انحراف اهل كتاب هم همان انحراف بت‏پرستان است ، و لذا دليلي كه عليه آنها اقامه كرديم همان دليلي است كه عليه وثني‏ها و بت‏پرستها اقامه كرده‏ايم ، و وجود عقل در مسيح هيچ دخالتي در تماميت و ناتمامي دليل ندارد ، علاوه بر اين ، مسيح گر چه داراي عقل است ليكن مالك عقل خود نيست ، عقل صاحبان عقل هم مانند ساير چيزهائي كه در شؤون وجودي آنان هست و با آنان نسبت دارد از خود آنان نيست و همه از ديگري است ، از اين جهت صحيح است در حق آنان هم بجاي من ما بكار برد .


و لذا مي‏بينيم از جميع معبودهاي ساختگي بشر سلب مالكيت همه چيز حتي دست و پا و چشم و امثال اينها كرده و فرموده : ان الذين تدعون من دون الله عباد امثالكم فادعوهم فليستجيبوا لكم ان كنتم صادقين .


ا لهم ارجل يمشون بها ام لهم ايد يبطشون بها ام لهم


ترجمة الميزان ج : 6ص :109


اعين يبصرون بها ام لهم آذان يسمعون بها قل ادعوا شركاءكم ثم كيدون فلا تنظرون و همچنين نكته اينكه اول ضرر را ذكر كرد سپس نفع را و فرمود : ضرا و لا نفعا باز اشاره به ارتكاز است ، و خواست تا كلام بر وفق ارتكاز و فطرت ساده جاري شده باشد .


و فطرت انسان بر اين است كه آنچه را ازنعمت در دست دارد مادامي كه در دست اوست دلش از ناحيه آن آرام است ، و خودش التفاتي به اين معنا كه ممكن است روزي به فقدان آن دچار شود نيست ، او امروز اندوه و المي كه در فقدان آن درك و تصور مي‏كند بخود راه نمي‏دهد ، بخلاف ضررها و مصيبات و فقدان نعمتها كه بالفعل يعني در حال حاضر الم و اندوه آنها را درك مي‏كند ، و فطرتش او را وادار مي‏سازد كه به معبودي ملتجي شود تا آن معبود ضرر حاضر و مصيبت فعلي او را دفع كند ، و يا نعمتي كه در حال حاضر از دستش رفته برايش باز گرداند يا اگر ندارد بدهد ، خداي تعالي هم در اين معنا فرموده : و اذا مس الانسان الضر دعانا لجنبه او قاعدا او قائما فلما كشفنا عنه ضره مر كان لم يدعنا الي ضر مسه و نيز فرموده : و لئن اذقناه رحمة منا من بعد ضراء مسته ليقولن هذا لي و نيز فرموده : و اذا انعمنا علي الانسان اعرض و نابجانبه و اذا مسه الشر فذو دعاء عريض .


پس ، از اين آيات به خوبي بدست آمد كه پريشاني زودتر آدمي را به خضوع و التجا در برابر پروردگار و به عبادت او وا مي‏دارد تا جلب نفع ، و از اين جهت در آيه مورد بحث يعني آيه


ترجمة الميزان ج : 6ص :110


ما لا يملك لكم ضرا و لا نفعا اول ضرر و بعد نفع را ذكر كرده ، و همچنين آيات ديگري كه نظير آنست مانند آيه و اتخذوا من دونه آلهة لا يخلقون شيئا و هم يخلقون و لا يملكون لانفسهم ضرا و لا نفعا و لا يملكون موتا و لا حيوة و لا نشورا نكته چهارم اينكه : مجموع آيه ا تعبدون من دون الله ... حجتي است بر اين مطلب كه تنها و تنها خداي سبحان بايد عبادت و پرستش شود ، و نبايد در پرستش ، غير او را با او شركت داد ، اين بيان به دو حجت تقسيم مي‏شود كه ملخص حجت و برهان اولي اينست كه : اله گرفتن و آنرا پرستيدن لابد بمنظور دفع ضرر و جلب منفعت است ، و چون چنين است ناگزير آن معبود بايد كسي باشد كه مالك و صاحب اختيار نفع و ضرر باشد ، پس عبادت چيزي كه خود مالك هيچ چيز نيست ، صحيح نمي‏باشد .


و ملخص برهان دومي اينكه : خداي سبحان تنها معبودي است كه شنوا و جوابگوي هر سائل و داناي به هر حاجتي است ، و جز او كسي اينچنين نيست ، پس عبادت او ، واجب است و نبايد براي او شريكي قرار داد .


قل يا اهل الكتاب لا تغلوا في دينكم غير الحق غالي ( با غين نقطه‏دار ) كسي را گويند كه از حد تجاوز كرده و مرتكب افراط شود ، كما اينكه در مقابل آن قالي ( با قاف ) كسي را گويند كه تفريط و كوتاهي كرده باشد ، اين آيه خطاب ديگري است به رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، در اين خطاب به آن جناب دستور مي‏دهد كه اهل كتاب را دعوت كند به اينكه در دين خود مرتكب غلو و افراط نشوند ، چون اهل كتاب مخصوصا نصارا به اين بليه و انحراف در عقيده مبتلا بودند ، آري ديني كه از طرف پروردگار نازل شده باشد و كتب آسماني آنرا بيان كنند نشانه‏اش اين است كه در درجه اول توحيد را بر بشر عرضه كرده باشد ، و شريك را از خدا نفي كند ، ديني است كه بشر را از انباز گرفتن براي خداوند و پرستش بت نهي كند ، و يهود و نصارا داراي چنين ديني نيستند ، چون اين دو طايفه نيز براي خدا انباز گرفتند مخصوصا نصارا كه رسوائي و شناعتشان از يهود بيشتر است ، گر چه در كيش يهوديهاي امروز چيزي كه مستقيما شرك باشد ديده نمي‏شود .


ليكن آيه شريفه و قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصاري المسيح ابن الله ذلك قولهم بافواههم يضاهؤن قول الذين كفروا من قبل قاتلهم الله اني يؤفكون .


اتخذوا احبارهم و رهبانهم ارباب من دون الله و المسيح ابن مريم و ما امروا الا ليعبدوا الها واحدا لا


ترجمة الميزان ج : 6ص :111


اله الا هو سبحانه عما يشركون كشف مي‏كند از اينكه يهودي‏هاي معاصر رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چنين اعتقادي را نسبت به عزير داشته‏اند ، و ظاهرا اين لقب ، يعني ابن الله لقبي بوده كه از باب احترام به عزير داده شده است ، چون وي يهود را پس از آنكه بدست بابلي‏ها اسير شدند به وطن مالوفشان ، اورشليم ( بيت المقدس ) باز گردانيد و تورات را كه در واقعه بخت النصر بكلي از بين رفته بود جمع‏آوري نمود ، يهود هم در مقابل اين خدمت و بپاس اين احسان لقب مزبور را به وي دادند ، چون اين كلمه نزد يهود عنوان لقب را داشته چنانكه مسيحي‏هاي امروز كلمه پدر را براي پاپ‏ها و بطريق‏ها و كشيش‏ها لقب قرار داده‏اند ، و از اينكه خداي تعالي راجع به هر دو مي‏فرمايد : و قالت اليهود و النصاري نحن ابناء الله و احبائه نيز استفاده مي‏شود عزير داخل در عموم احبار و رهبان و جزء آنان بشمار رفته است ، و يهود به چشم يك مرد ديني به او مي‏نگريسته و او را مانند احبار و رهبان لقب ابن الله داده‏اند ، و اگر تنها از عزير اسم برده ، به پاس همان خدمتي بوده كه قبلا به آن اشاره شد .


و كوتاه سخن اينكه غلو اهل كتاب همين بوده كه انبيا و احبار و راهبان خود را تا مقام ربوبيت بالا ميبرده و در برابر آنان بنحوي كه جز براي خدا شايسته نيست خضوع مي‏كرده‏اند ، و خداي متعال در آيه مورد بحث آنان را به زبان نبي خود از آن نهي مي‏كند .


در اين جا سؤالي پيش مي‏آيد ، و آن اينكه : چرا در اين آيه غلو را مقيد كرد به غلو باطل و غير حق ؟ مگر غلو صحيح و حق هم داريم ؟ جواب اينست كه اين تعبير در حقيقت تقييد نيست بلكه تاكيد و يادآوري لازمه معنا است با خود آن ، تا شنونده از آن لازم غفلت نورزد ، و اگر هم كسي دچار غلو شده ، بداند كه از اثر سوء آن غفلت كرده و يا به چيز ديگري نظير غفلت مبتلا شده ، ممكن است كسي پيش خود خيال كند كه اطلاق لفظ پدر بر خداي تعاليپس از اينكه معنايش تحليل شده و از جميع نواقص مادي مجرد و تنها به معناي مربي و يا بوجود آرنده شده باشد چه عيبي دارد ؟ و


ترجمة الميزان ج : 6ص :112


همچنين چه اشكال دارد لفظ ابن الله را بعد از آنكه تحليلش كرده باشيم و تنها به معناي مجردش در آمده باشد به كسي اطلاق شود ؟ و چه دليل عقلي بر منع از آن داريم ؟ جواب اينست كه درست است كه برهان عقلي بر منع از آن نداريم ، ليكن در شرع اينگونه اطلاقات ممنوع است ، و بحسب شرع اسماي پروردگار توقيفي‏اند به اين معنا كه اسمائي را بايد به خداوند اطلاق كرد كه از ناحيه شرع رسيده باشد نه از پيش خود ، و تا اندازه‏اي عقل ناقص ما هم به حكمت و جهت اين توقيف پي برده و فهميده كه اسمهاي گوناگون بر خدا نهادن و براي اسماي خداوند بند و باري قائل نبودن چه مفاسدي را در بر دارد ، تنها براي نمونه كافي است خواننده را بياد مفاسد دو كلمه پسر و پدر انداخته و آلام و مصيبت‏هائي را كه امت يهود و مسيح را در چند قرن مبتلا ساخت مخصوصا مصيبتهائي كه امت مسيح در اين مدت طولاني از اولياي كليسا ديده و از اين به بعد هم خواهد ديد ، خاطرنشان سازيم .


و لا تتبعوا اهواء قوم قد ضلوا من قبل و اضلوا كثيرا و ضلوا عن سواء السبيل ظاهر سياق اينست كه مراد از اين قوم كه خدا از پيروي اهواء آنان نهي فرموده كسانيد كه چشم مردم عوام به دست شان دوخته و همواره سر در اطاعتشان دارند ، و گمراهي مردم تنها بخاطر پيروي آنان است .


و اينكه فرمود : اضلوا كثيرا - بسياري را گمراه كردند ، از اين جهت بود كه ديگران تابع‏شان بودند ، و گمراهيشان از راه راست از اين رو بوده كه هم خودشان را گمراه كرده بودند و هم ديگران را ، و اين خود ، گمراهي روي گمراهي است ، و همچنين ظاهر سياق آيه اينست كه مراد از اين قوم ، بت‏پرستانند ، براي اينكه ظاهر سياق اينست كه خطاب به تمامي اهل كتاب است نه اهل كتاب معاصر پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، نه تنها به آنهائي كه آن غفلت را كرده و يا به چيز ديگري نظير غفلت مبتلا شده ، ممكن باشد از پيروي گذشتگان ، به شهادت و تاييد اين آيه كه مي‏فرمايد : و قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصاري المسيح ابن الله ذلك قولهم بافواههم يضاهؤن قول الذين كفروا من قبل .


بنا بر اين ، آيه شريفه به حقيقتي اشاره مي‏كند كه پس از بررسي و تحليل تاريخ ، دستگير انسان مي‏شود ، و آن اين است كه داستان پدري و پسري اعتقادي بوده است كه قبلا درميان بت‏پرستان و از ايشان بطور ناخودآگاه به داخل مسيحيان و ساير اهل كتاب راه يافته است،


ترجمة الميزان ج : 6ص :113


و ما در سوره آل عمران ( جلد سوم ترجمه اين كتاب ) در آنجائي كه قصص مسيح (عليه‏السلام‏) را بيان مي‏كرديم گفتيم كه اين حرف از جمله حرفها و معتقداتي است كه هم اكنون در بين بت‏پرستان هندوچين موجود و رائج است ، و همچنين مصريان قديم داراي اين عقيده بوده‏اند ، و در باره اينكه چگونه اين عقيده در بين اهل كتاب راه يافته با اينكه كتب آسماني اولين كلمه‏اش توحيد است ، گفتيم كه اين حرف به وسيله مبلغين دنيا طلب اهل كتاب در بين آنان راه يافته ، اين دو كيش كه اسما دين توحيد و منسوب به حضرت موسي و مسيح (عليهماالسلام‏) هستند ، بحسب مسمي و واقع دو شعبه از آئين و ثنيت و بت‏پرستي مي‏باشند .


لعن الذين كفروا من بني اسرائيل علي لسان داود و عيسي ابن مريم ... اين دو آيه ، رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را خبر مي‏دهند به اينكه آنان كه از اهل كتاب كفر ورزيدند ، به زبان انبياي خود لعنت شدند ، در عين حال تعريض به همانها هم هست كه اين لعنت بي جهت نبوده بلكه در اثر نافرماني و تجاوزشان بوده است ، و اينكه فرمود : كانوا لا يتناهون عن منكر فعلوه ... بياني است براي جمله : و كانوا يعتدون .


تري كثيرا منهم يتولون الذين كفروا ... اين آيه از قبيل استشهاد و گواهي خواستن از حس و وجدان است ، به اين بيان كه اگر قدر دين خود را مي‏شناختند از آن دست بر نمي‏داشتند ، و آنرا لگدكوب تجاوزات خود نمي‏نمودند ، و در نتيجه متدينين به دين خود را كه همه اهل توحيدند دوست مي‏داشتند ، و از آنان كه به كفر گراييده‏اند بيزاري مي‏جستند .


زيرا به شهادت حس و وجدان هر قوم و ملتي دشمنان دين خود را دشمن مي‏دارند ، و اگر ديديم مردمي با دشمنان دين خود دوستي و مودت مي‏ورزند بخوبي مي‏فهميم كه اينان از دين خود چشم پوشيده و از مقدسات دينيشان كه مي‏بايد مورد احترام و تصديقش قرار دهند صرفنظر نموده‏اند ، وقتي چنين ديديم بي درنگ آنان را هم از دشمنان آن دين بشمار مي‏آوريم ، براي اينكه دوست دشمن ، دشمن است ، پس از آن در مذمت آنان مي‏فرمايد : لبئس ما قدمت لهم انفسهم و كيفر گناهي كه از پيش براي آخرت خود فرستاده‏اند كه همان ولايت كفار از روي هواي نفس است اين بود كه : ان سخط الله عليهم و في العذاب هم خالدون خداي بر آنها خشم كرده و در عذاب ابدي معذبشان كند ، و به اين بيان روشن شد كه در آيه شريفه ، مورد بحث ، كيفر و عاقبت عمل ان سخط الله بجاي خود عمل يتولون بكار رفته است ، و اين خود بخاطر اشاره به اين نكته است كه تو گوئي كفار كيفر و عذاب خود را از پيش فرستاده‏اند .



ترجمة الميزان ج : 6ص :114


و لو كانوا يؤمنون بالله و النبي و ما انزل اليه ما اتخذوهم اولياء و لكن كثيرا منهم فاسقون .


يعني و اگر آنها كه همان اهل كتاب باشند به خدا و نبي او محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و قرآني كه به آن جناب نازل شده ايمان مي‏آوردند و يا به پيغمبر خود و كتابي كه به او نازل شده مثلا موسي و توراتش ايمان مي‏داشتند هيچوقت كفار را دوست خود نمي‏گرفتند ، براي اينكه ايمان چيزي است كه تمامي اسباب را هر چه هم از آن مؤثرتر نباشد تحت الشعاع خود قرار داده و از بين مي‏برد ، و ليكن عده بسياري از آنان فاسق و سر پيچ از ايمانند ، در اين آيه وجه ديگري را احتمال داده‏اند ، و آن اينست كه ضميرهائي كه در : كانوا و در يؤمنون و در ما اتخذوهم است همه به الذين كفروا بر گردد ، و بنا بر اين احتمال ، معناي آيه چنين مي‏شود : اهل كتاب اينقدر با كفر و كافر سرخوشند كه حتي اگر دوستان كافرشان به خدا و رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و قرآن ايمان بياورند همين اهل كتاب از دوستي با آنها بيزاري مي‏جويند ، و خلاصه كفار را جز بخاطر كفرشان دوست نمي‏دارند ، اين احتمال احتمال بدي نيست ، الا اينكه با جمله و لكن كثيرا منهم فاسقون نمي‏سازد ، چون در اين جمله بطور مسلم ضمير به اهل كتاب بر مي‏گردد ، نه به كفار .


لتجدن اشد الناس عداوة للذين آمنوا اليهود و الذين اشركوا ... نصاري مثل معروفي است كه مي‏گويند : تعرف الاشياء باضدادها - هر چيزي در مقابل ضد خود بهتر جلوه كرده و شناخته مي‏شود ، خداي سبحان نيز براي اينكه حالات و معارفاسلام و حقانيت آنرا در دلهاي امم و ملل جاي دهد ، در چند آيه قبل خرافاتي را كه اهل كتاب اسم دين بر آنها نهاده بودند بيان فرمود : سپس به همان منظور خرافاتي را كه مختص به هر كدام از يهود و نصارا است - مثلا يد الله مغلولة را نسبت به يهود و ان الله هو المسيح را نسبت به نصارا - ذكر فرمود ، آنگاه براي اينكه كلام در ايفاي آن منظور بليغ و رسا و كامل شود نمونه‏اي هم از حال مشركين بر حال آن دو طايفه افزود ، تا شنونده حال و عقايد و رفتار اين سه ملت را كه بزرگترين ملت‏هاي روي زمين‏اند ديده و با احوال و عقايد و رفتار مسلمين مقايسه كنند تا حقانيت و جلاوت معارف اسلام را بخوبي درك كنند ، و نيز بدانند كه يهود ، نصارا و وثني‏ها از نظر دوري و نزديكي به اسلام يكسان نيستند ، آنگاه در خاتمه ، اين جهت را بيان فرموده كه نصارا از بقيه ملت‏ها به دين اسلام نزديك‏ترند ، در اينجا ممكن است بپرسيد چرا چنين كرد و


ترجمة الميزان ج : 6ص :115


به چه سبب نصارا را از جهت دوستي با اسلام نزديك‏ترين ملت‏ها معرفي فرمود ؟ ! جواب اينست كه از اين ملت عده بيشتري به اسلام گرويده و به رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ايمان آوردند ، كما اينكه آيه بعد هم كه مي‏فرمايد : و اذا سمعوا ما انزل الي الرسول ... دلالت بر اين مدعا دارد ، ممكن است مجددا بپرسيد اگر ايمان و اسلام چند نفر از يك ملت مجوز اين باشد كه همه آنها دوست اسلام و مسلمين خوانده شوند ، لازم بود آن دو ملت ديگر هم دوست شناخته شوند ، براي اينكه از آن دو ملت هم عده زيادي مانند عبد الله بن سلام با اصحاب يهودي‏اش از يهود و عده قابل ملاحظه از مشركين كه مجموعا ملت مسلمان امروز را تشكيل مي‏دهند به رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ايمان آوردند ، بنا بر اين ، چگونه در بين اين سه ملت تنها نصارا مورد مهر قرار گرفته و آيه مزبور تنها آنها را ستوده است ؟ ! جواب اين سؤال اينست كه نحوه اسلام آوردن اين چند ملت مختلف بوده است مثلا ملت نصارا بدون مبارزه ، بلكه پس از تشخيص حقانيت با كمال شيفتگي و شوق به اسلام گرويده‏اند در حالي كه هيچ اجبار و اكراهي در كارشان نبوده و مي‏توانسته با جزيه دادن ، به دين خود باقي مانده و نسبت به آن پايداري و وفاداري كنند ، و ليكن در عين حال اسلام را بر دين خود ترجيح داده و ايمان آوردند ، بخلاف مشركين ، زيرا ، رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) جزيه از ايشان نمي‏پذيرفت ، و جز اسلام آوردن از ايشان قبول نمي‏كرد ، پس عده‏اي از مشركين كه ايمان آوردند دلالت بر حسن اسلامشان ندارد ، درست است كه مسلمان شدند ، ليكن بعد از آن همه آزار و شكنجه كه پيغمبر محترم اسلام از ايشان تحمل كرد ، و آنهمه جفا و قساوت و بي رحمي كه نسبت به مسلمين روا داشتند و آن همه نخوتي كه در برابر مسلمين ورزيدند .


و همچنين يهود كه گر چه در ايمان آوردن و يا جزيه دادن مانند نصارا مختار بودند ، ليكن به آساني اسلام را قبول نكردند ، بلكه مدتها در نخوت و عصبيت خود تصلب و پافشاري كردند ، مگر و خدعه بكار بردند ، عهدشكني‏ها كردند ، خواهان بلا و مصيبت مسلمين بودند ، و بالاخره صفحات تاريخ از خاطرات تلخي كه مسلمين آنروز از يهود ديدند پر است ، خاطراتي كه تلخ‏تر و دردناك‏تر از آن تصور ندارد ، آن رفتار نصارا بوده و اين رفتار مشركين و يهود ، و اين اختلاف در برخورد و تلقي همچنان ادامه داشته است ، يعني هميشه از نصارا حسن اجابت بوده ، و از يهود و مشركين لجاج و پافشاري در استكبار و عصبيت ، عينا همان رفتار و عكس العملي كه اين سه گروه در زمان رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از خود نشان دادند ، همان را پس از آن جناب داشتند ، چه افرادي كه از ملت نصارا در قرون گذشته به طوع و رغبت دعوت اسلام را لبيك گفتند بسيار زياد و بي‏شمار و بر عكس افرادي كه از مشركين و يهود در آن مدت طولاني


ترجمة الميزان ج : 6ص :116


به دين اسلام گرويده‏اند بسيار كم و انگشت‏شمارند .


و همين ادامه داشتن برخوردهاي مختلف آنان در قرون متمادي و طولاني خود شاهد و گواه محكمي است بر صدق دعوي قرآن كه بطور كلي فرمود : لتجدن اشد الناس عداوة للذين آمنوا اليهود براي اينكه گر چه خطاب در اين آيه متوجه شخص رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، ليكن اين نكته نيز بر كسي پوشيده نيست كه آيه شريفه در مقام بيان قانون و ضابطي است كلي .


و اين نكته كه عبارت است از بيان قانون كلي در صورت خطاب خصوصي بسيار بكار مي‏رود : مانند آيه تري كثيرا منهم يتولون الذين كفروا و آيه تري كثيرا منهم يسارعون في الاثم كه در ضمن آيات مورد بحث بود ، و تفسير و ترجمه‏اش گذشت .


ذلك بان منهم قسيسين و رهبانا و انهم لا يستكبرون قسيس معرب كشيش است و رهبان جمع راهب و گاهي بجاي راهب يعني در مفرد استعمال مي‏شود ، راغب گفته است الرهبة و الرهب به معناي ترسي است كه توأم با احتراز باشد .


تا آنجا كه مي‏گويد : ترهب به معناي تعبد ، و رهبانية به معناي مبالغه و غلو و افراط در تحمل عبادت است ، و اين كلمه در كلام مجيد هم بكار رفته ، آنجا كه مي‏فرمايد : و رهبانية ابتدعوها - و رهبانيتي كه آنرا بدعت كردند ، و رهبان هم به معناي مفرد استعمال مي‏شود و هم به معناي جمع ، كساني كه رهبان را واحد دانسته‏اند در جمع آن رهابين گفته‏اند .


در اين آيه خداي تعالي جهت نزديك‏تر بودن نصارا را به اسلام بيان فرموده و در جهت اينكه آنان نسبت به ساير ملل انس و محبتشان به مسلمين بيشتر است ، سه چيز را معرفي مي‏فرمايد كه آن سه چيز در ساير ملل نيست، يكي اينكه در بين ملت نصارا علما زيادند .


دوم اينكه در بينشان زهاد و پارسايان فراوانند ، سوم اينكه ملت نصارا مردمي متكبر نيستند ، و همين سه چيز است كه كليد سعادت آنان و مايه آمادگي شان براي سعادت و نيكبختي است .


توضيح اينكه سعادت آدمي در زندگي از نظر دين به اين است كه بتواند نخست عمل صالح را تشخيص داده و سپس بر طبق آن عمل كند ، و به عبارت ديگر ، سعادت زندگي به داشتن ايمان و اذعان به حق و سپس عمل بر طبق آن است ، بنا بر اين كسي كه بخواهد داراي چنين سعادتي شود اول احتياج به علمي دارد كه بوسيله آن بتواند حقيقت دين را كه همان دين


ترجمة الميزان ج : 6ص :117


حق است تشخيص داده و به اين وسيله مقتضي را فراهم آورد و چون وجود مقتضي به تنهائي براي آمادگي به عمل بر طبق آن كافي نيست و احتياج به رفع موانع دارد از اين رو لازم است موانعي را كه در نفس آدمي است و نمي‏گذارد انسان بر طبق علم خود عمل كند كه همان استكبار از حق ، يا عصبيت بر باطل و امثال آنها است ، از نفس خويش زايل سازد تا بتواند سعادت مطلوب را بدست آورد ، و وقتي ما از طرفي آن علم نافع را كسب كرديم و از طرفي ديگر با از بين بردن تكبر ، انصاف در برابر حق را بدست آورديم ، آنوقت است كه مي‏توان گفت ما براي خضوع در برابر حق آمادگي داريم ، البته بشرطي كه محيط هم اجازه بدهد ، چون در اعمال آدمي مساعدت محيط هم دخالت عظيمي دارد ، زيرا وقتي عملي در بين مردم متداول شد و از كودكي با آن عمل بار آمدند و بر آن عادت نموده خلف از سلف آنرا ارث بردند چنين مردمي نمي‏توانند در باره خوبي و بدي آن عمل به آساني بررسي نمايند ، و يا اگر زشت است از آن دست بردارند ، و چون عادت به آن دارند ، احتمال بدي و زشتي در باره آن نمي‏دهند .


و همچنين اگر به عمل نيكي عادت داشته باشند آن را هم نمي‏توانند به آساني ترك كنند ، و اين جمله معروف است كه مي‏گويند : عادت طبيعت دوم است ، از همين جهت ، فعلي كه مخالف با عادت باشد براي بار اول بسيار دشوار ، و بنظر غير ممكن مي‏رسد ، و لذا وقتي براي اولين بار آن را انجام دهد با كمال تعجب بخود مي‏گويد عملي كه تاكنون بنظر ما محال بود معلوم شد كه محال نبوده ، و اگر همين عمل تكرار شود در هر دفعه به سهولتش افزوده و به همان مقدار از دشواريش كاسته مي‏شود .


بنا بر اين اگر انسان در درجه اول تشخيص دهد كه فلان عمل صالح است ، و در درجه دوم غرضهاي آلوده و نفساني از قبيل لجاج و عناد را هم با از بين بردن ريشه آن كه تكبر و نرفتن زير بار حق است از بين ببرد و در درجه سوم هم چشمش به كساني بيفتد كه دارند آن عمل صالح را انجام مي‏دهند ، او هم بدون درنگ آن عمل را انجام خواهد داد ، تا چه رسد به اينكه ببيند همه افراد جامعه آنرا انجام مي‏دهند ، كه در اين صورت در انجام آن بيشتر تشويق و كمك شده است ، و بهتر به امكان آن پي برده و بدون واهمه دست به انجام آن مي‏زند .


از اين بيان بدست آمد كه جامعه وقتي براي قبول حق آماده مي‏شود كه اولا رجال دانشمندي در آن باشند كه خود به حق آگاهي يافته و آنرا به ديگران تعليم دهند ، و ثانيا مرداني در آن جامعه باشند كه به حق عمل كنند ، تا در نتيجه افراد آن جامعه خوبي عمل به حق و امكان آنرا به چشم ببينند ، و ثالثا عموم افراد آن ، عادت به خضوع در برابر حق را داشته باشند ، و طوري نباشد كه با اينكه حق بر ايشان واضح و منكشف شده مع ذلك در اثر تكبر زير بار نروند ،


ترجمة الميزان ج : 6ص :118


و لذا مي‏بينيم كه خداي تعالي در آيه مورد بحث نزديكي نصارا را به پذيرفتن دعوت رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه دعوت حق ديني بود از همين جهت دانسته كه در ميان نصارا دردرجه اول رجال دانشمندي بنام كشيش و همچنين مرداني كه به حق عمل كنند بنام رهبان وجود داشته و در درجه سوم مردمش هم متكبر و بيزار از حق نبوده‏اند ، دانشمنداني داشته كه مرتب مردم را به عظمت حق و به معارف دين آشنا مي‏كرده‏اند ، زهادي داشته كه گفتار دانشمندان و دستوراتشان را بكار مي‏بسته و به اين وسيله عظمت پروردگار و اهميت سعادت دنيوي و اخروي مردم را عملا به آنان نشان مي‏داده‏اند ، و در خود آن امت هم اين خصلت بوده كه از قبول حق استنكاف نداشته‏اند ، بخلاف يهود كه گر چه در آنان هم احبار بوده ، ليكن چون نوع مردم يهود به مرض تكبر دچار بوده‏اند همين رذيله آنان را به لجاجت و دشمني واداشته ، در نتيجه سد راه آمادگيشان براي پذيرفتن حق شده است ، و همچنين مشركين كه نه تنها داراي آن رذيله بوده‏اند بلكه رجال علمي و مردان زاهد را هم نداشته‏اند .