ترجمة الميزان ج : 5ص :126


نمي‏شود .


و اگر از اين قبيل سبب‏هاي شعوري معمولي بود بطور يقين تخلف در آن راه مي‏يافت و احيانا بي اثر مي‏شد .


پس معلوم مي‏شود اين علم از غير سنخ ساير علوم و ادراكات متعارفه است كه از راه اكتساب و تعلم عايد مي‏شود .


و در آيه مورد بحث مي‏بينيم كه خداي تعالي در خطابش به شخص رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏فرمايد : و انزل عليك الكتاب و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم كتاب و حكمت بر تو نازل كرد ، و علمي به تو تعليم داد كه خودت از راه اكتساب هرگز آن را نمي‏آموختي و گو اينكه معناي اين جمله را بدان جهت كه خطابي است خاص ، آنطور كه بايد نمي‏فهميم .


زيرا ما انسانهاي معمولي آن ذوقي كه حقيقت اين علم را درك بكند نداريم و ليكن اينقدر هست كه از ساير كلمات خداي تعالي در اين باب تا حدودي مطلب براي ما روشن مي‏شود ، مانند آيه : قل من كان عدوا لجبريل فانه نزله علي قلبك و آيه شريفه : نزل به الروح الامين علي قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربي مبين .


از اين آيات مي‏فهميم كه نازل كردن هر چه بوده از سنخ علم بوده ، چون محل نزول آن قلب شريف آن جناب بوده و از جهتي ديگر معلوم مي‏شود كه اين انزال از قبيل وحي و تكليم بوده ، چون در جاي ديگر در باره نوح و ابراهيم و موسي و عيسي ( عليهم السلام ) فرموده : شرع لكم من الدين ما وصي به نوحا و الذي اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسي و عيسي .


و نيز فرموده : انا اوحينا اليك كما اوحينا الي نوح و النبيين من بعده .


و نيز فرموده : ان اتبع الا ما يوحي الي ... .


و نيز فرموده : انما اتبع ما يوحي الي ... .



ترجمة الميزان ج : 5ص :127


از اين آيات مختلف استفاده مي‏شود كه مراد از انزال همان وحي است و وحي كتاب و حكمت خود نوعي تعليم الهي است .


كه خداي تعالي پيامبرش را به آن اختصاص داده .


چيزي كه هست از آيه مورد بحث كه مي‏فرمايد : و خدا كتاب و حكمت بر تو نازل كرد و علمي به تو تعليم داد كه هرگز از راه اكتساب به دست نمي‏آوردي استفاده مي‏شود كه اين تعليم الهي تنها وحي كتاب و حكمت نيست .


چون مورد آيه شريفه ، داوري رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در حوادثي است كه پيش آمده ، و آن جناب براي رفع اختلاف از رأي خاص به خود استفاده فرموده ، و معلوم است كه اين علم ، يعني رأي و نظريه خاص آن جناب غير علم كتاب و حكمت است ، هر چند كه متوقف بر آن دو نيز هست .


از اينجا روشن مي‏شود كه مراد از انزال و تعليم در جمله : و انزل الله عليك الكتاب و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم دو نوع علم است : يكي علمي كه به وسيله وحي و با نزول جبرئيل امين تعليم آن جناب داده مي‏شده .


و دوم به وسيله نوعي القاء در قلب و الهام خفي الهي و بدون نازل شدن فرشته وحي تعليمش داده مي‏شده و اين دو نوع بودن تعليم رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چيزي است كه روايات وارده در علم النبي (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آن را تاييد مي‏كند .


و بنا بر اين پس مراد از جمله و علمك ما لم تكن تعلم اين است كه خداي تعالي نوعي علم به تو داد كه اگر نمي‏داد ، اسباب عادي كه در تعلم هر انساني دست در كارند و علوم عادي را به انسانها تعليم مي‏دهند در به دست آوردن آن علم برايت كافي نبود .


در نتيجه از همه مطالبي كه گذشت معلوم شد اين موهبت الهيه كه ما آن را به نام نيروي عصمت مي‏ناميم خود نوعي از علم و شعور است كه با ساير انواع علوم مغايرت دارد ، ساير علوم همانطور كه گفتيم گاهي مغلوب ساير قواي شعوري واقع گشته ( در كورانها مورد غفلت قرار مي‏گيرند ) ولي اين علم هميشه بر ساير قوا غالب و قاهر است و همه را به خدمت خود در مي‏آورد .


و به همين جهت است كه صاحبش را از كل ضلالت‏ها و خطاها حفظ مي‏كند .


در روايات نيز آمده كه رسول خدا و امام ( صلوات الله عليهم اجمعين ) روحي داشته‏اند به نام روح القدس كه آنان را تشديد مي‏كرده و از معصيت وخطا حفظ مي‏نموده و اين همان روحي است كه در آيه شريفه زير بدان اشاره نموده مي‏فرمايد : كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدري ما الكتاب و لا الايمان و لكن جعلناه نورا نهدي به من نشاء من عبادنا .



ترجمة الميزان ج : 5ص :128


البته اين وقتي است كه ما ظاهر و تنزيل آيه را در نظر بگيريم و كاري به تاويل آن نداشته باشيم و ظاهرش همين است كه خداي تعالي كلمه روح را به عنوان معلم و هادي بر پيامبرش القا فرموده ، و نظير آن آيه شريفه ، آيه زير است كه مي‏فرمايد : و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين .


البته اين استشهاد بر اساس بياني است كه ما در تفسير اين آيه داريم و ان شاء الله العزيز در سوره انبيا از نظر خواننده خواهد گذشت .


و اجمال آن اين است كه روح نامبرده پيامبر و امام را به فعل خيرات و بندگي خداي سبحان تشديد مي‏كند .


و نيز از آنچه گذشت روشن گرديد كه مراد از كتاب در جمله : و انزل الله عليك الكتاب و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم همان وحيي است كه براي رفع اختلاف‏هاي مردم مي‏شود ، همان اختلافي كه آيه شريفه زير بدان اشاره نموده و فرموده : كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه كه بيان و تفسير آن در جلد اول اين كتاب گذشت .


و مراد از حكمت در آيه مورد بحث ساير معارف الهيه‏اي است كه به وسيله وحي نازل شده ، در وضع زندگي دنيا و آخرت انسانها سودمند است و مراد از اينكه فرمود : و علمك ما لم تكن تعلم غير معارف كليه و عامه‏اي است كه در كتاب و حكمت است .


با اين بيان روشن مي‏شود كه به گفته‏هاي بعضي از مفسرين در اين آيه چه اشكال‏هايي وارد است .


ايشان گفته‏اند : منظور از كتاب ، قرآن ، و منظور از حكمت ، احكامي است كه در قرآن آمده ، و منظور از جمله علمي كه هرگز با آموختن بدست نمي‏آوردي علم به غيب و علم به


ترجمة الميزان ج : 5ص :129


احكام است ، بعضي ديگر كتاب و حكمت را به قرآن و سنت و جمله علمي كه با آموختن به دست نمي‏آوري شرايع و سرگذشت رسولان قديم تفسير كرده‏اند بعضي ديگر حرفهائي ديگر زده‏اند كه وجه سستي اين اقوال با بيانات گذشته ما روشن مي‏شود ، و ديگر حاجت نيست دوباره آن مطالب را تكرار كنيم .


و كان فضل الله عليك عظيما اين جمله منتي است كه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نهاده .


لا خير في كثير من نجويهم الا من امر بصدقة او معروف او اصلاح بين الناس راغب مي‏گويد : وقتي بگوئي : ناجيته معنايش اين است كه من با او مطلبي سري و بيخ گوشي در ميان نهادم ، و اصل اين كلمه از ماده نجوة گرفته شده كه به معناي زمين خلوتي است كه تو با كسي در آنجا خلوت كني .


اين سخن راغب بود .


و بنا به گفته وي كلمه نجوي به معناي گفتگوي سري و پنهاني است ، و چه بسا كه اين كلمه درباره شخص دو طرف صاحب نجوي نيز اطلاق گردد .


يعني به خود آن دو نيز نجوا گويند .


همچنانكه قرآن كريم فرموده : و اذ هم نجوي ( زماني كه ايشان نجوا بودند ) يعني با يكديگر نجوا كردند .


و در اين گفتار ، يعني جمله : لا خير في كثير من نجواهم به مطلب قبلي كه مي‏فرمود : اذ يبيتون ما لا يرضي من القول برگشت شده ، البته اين در صورتي است كه بگوئيم آيات به يكديگر اتصال دارند ، كه در اين صورت جمله مورد بحث مطلب قبل را كه راجع به سخن محرمانه و سري به طريق تبييت بود عموميت داده ، مي‏فرمايد : هيچ چيزي در بيشتر سخنان سري آنان نيست ، چه اينكه اين سخنان به طريق تبييت باشد و چه به طريق ديگر ، نظير اين تعميم دادن مطلبي خاص ، در آيه بعدي به كار رفته به اين معنا كه آيه مورد بحث سخن از سخنان سري داشت و جا داشت در آيه بعدي بفرمايد : و هر كس به همفكر خود بر سر دشمني با رسول و مشاقه با آن جناب نجوا كند ، چنين و چنانش مي‏كنيم ولي اينطور نفرمود ، بلكه مطلب را عموميت داده فرمود : و هر كس با رسول دشمني كند چنين و چنانش مي‏كنيم چه اينكه اين مشاقه و دشمني به طريق نجوا باشد و چه به طرق ديگر .


و ظاهر استثناي : الا من امر بصدقة او معروف اين است كه استثنائي منقطع


ترجمة الميزان ج : 5ص :130


باشد .


(يعني مستثناء قبل از استثناء داخل در جمعيت مستثناء نبوده ) در نتيجه كلمه الا معناي ليكن را مي‏دهد ، و معناي آيه چنين مي‏شود : هيچ خيري در سخنان بيخ گوشي آنان نيست ، و ليكن كسي كه امر به صدقه يا معروف يا اصلاح بين مردم مي‏كند ، در اين امر كردنش خير هست .


در اينجا دو سؤال مطرح مي‏شود : يكي اينكه چرا دعوت بيخ گوشي به خير را امر خواند ؟ جوابش اين است كه اين از قبيل استعاره است .


سؤال دوم اينكه خداي تعالي خيري را كه صاحب نجوا بدان امر مي‏كند سه چيز دانسته : يا صدقه ، و يا معروف و يا اصلاح بين مردم .


با اينكه صدقه خود يكي از مصاديق معروف است و با آوردن كلمه معروف احتياج به ذكر صدقه نبود .


جوابش اين است : ذكر خاص با وجود عام ، عنايت زايدي نسبت به خاص را مي‏رساند ، در اينجا نيز آوردن كلمه صدقه مي‏فهماند كه صدقه فرد كامل معروف است و در احتياجش به سخنان سري طبعا نيازمندتر به نجوا است و غالب موارد همينطور است .


و من يفعل ذلك ابتغاء مرضات الله ... در اين جمله حال نجوا را به بياني ديگر و از نقطه نظر آثار يعني مثوبت و عقوبت تفصيل مي‏دهد .


تا به اين وسيله وجه خير بودن آنچه از نجوا كه خير است و وجه خير نبودن آنچه كه خير نيست را روشن مي‏سازد .


و حاصل مفادش اين است كه : نجوا دو قسم است : يكي نجواي كسي كه منظورش از آن به دست آوردن خشنودي خداي تعالي است كه خواه ناخواه نجواي او يا با عنوان معروف منطبق است ، و يا با عنوان اصلاح بين مردم .


البته معروف و اصلاحي كه به خاطر رضاي خدا صورت بگيرد كه چنين نجوائي را خداي تعالي با اجري عظيم پاداش مي‏دهد .


قسم دوم نجوائي كه منظور توطئه چيني عليه رسول خدا و اتخاذ طريقي غير طريق مؤمنين صورت بگيرد .


كه خداي سبحان صاحبان چنين نجوائي را املاء و استدراج مي‏كند .


يعني انواع برخورداريهاي مادي را در اختيارشان مي‏گذارد تا همه گناهان رامرتكب شوند ، و در آخر به دوزخ شوند كه بد سر انجامي است .



ترجمة الميزان ج : 5ص :131


و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدي و يتبع غير سبيل المؤمنين مصدر مشاقة و شقاق مصدر باب مفاعله از ماده شق است كه به معناي قطعه جدا شده از چيزي است .


(مثلا مي‏گويند اين شاخه افتاده ، شقي از آن درخت است) .


پس مشاقه و شقاق اين است كه تو در يك شقي قرار بگيري ، و طرف مقابلت در شق ديگر .


و اين كنايه است از مخالفت و طرفيت .


و بنا بر اين ، مشاقه كردن با رسول خدا ، آن هم بعد از آنكه راه هدايت روشن و مشخص شده .


معنائي جز مخالفت كردن با رسول ، و از اطاعتش سر پيچي كردن ندارد .


و بنا بر اين ، جمله و يتبع غير سبيل المؤمنين بيان ديگري است براي مشاقه با رسول (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مراد از سبيل مؤمنين اطاعت رسول است .


چون اطاعت رسول ، اطاعت خداي تعالي است ، همچنانكه خود خداي تعالي فرمود : و من يطع الرسول فقد اطاع الله .


پس سبيل مؤمنين بدان جهت كه بر ايمان به خدا اجتماع كرده جامعه‏اي تشكيل مي‏دهد ، همان اجتماع بر اطاعت خدا و رسول است .


و اگر خواستي مي‏تواني بگوئي راه مؤمنين عبارت است از اجتماع بر اطاعت رسول .


چون حافظ وحدت سبيل مؤمنين همان اطاعت رسول (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، همچنانكه قرآن كريم در جاي ديگر فرموده : و كيف تكفرون و انتم تتلي عليكم آيات الله و فيكم رسوله و من يعتصم بالله فقد هدي الي صراط مستقيم يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا .


اين معنا در سابق آنجا كه اين آيه را تفسير مي‏كرديم يعني جلد سوم عربي اين كتاب گذشت .


و نيز فرموده : و ان هذا صراطي مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ذلكم وصيكم به لعلكم تتقون .



ترجمة الميزان ج : 5ص :132


و وقتي به حكم اين آيات راه خدا عبارت است از راه تقوا و مؤمنين عبارتند از كساني كه به سوي اين راه دعوت شده‏اند .


در نتيجه سبيل اين مؤمنين در حالي كه اجتماعي تشكيل داده‏اند عبارت است از سبيل تعاون بر تقوا ، همچنانكه فرمود : تعاونوا علي البر و التقوي و لا تعاونوا علي الاثم و العدوان .


و اين آيه بطوري كه ملاحظه مي‏كنيد از معصيت خداي تعالي و شق عصاي اجتماعي اسلام و يا به عبارتي ايجاد تفرقه در آن را نهي مي‏كند ، و اين همان است كه گفتيم معناي سبيل مؤمنين است .


پس معناي آيه مورد بحث كه مي‏فرمايد : و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدي و يتبع غير سبيل المؤمنين ... .


به معناي آيه زير برگشت مي‏كند كه مي‏فرمايد : يا ايها الذين آمنوا اذا تناجيتم فلا تتناجوا بالاثم و العدوان و معصيت الرسول و تناجوا بالبر و التقوي نوله ما تولي يعني ما با او همان معامله مي‏كنيم كه او و اعمال او اقتضاي آن را دارد و او را طبق خواسته‏اش كه همان پيروي غير سبيل مؤمنين است ياري و مساعدت مي‏كنيم .


اين معنا را قرآن كريم در جاي ديگر خاطر نشان ساخته ، مي‏فرمايد : كلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك ، و ما كان عطاء ربك محظورا .


و نصله جهنم و ساءت مصيرا اين جمله به وسيله حرف واو عطف شده به جمله قبلي و همين خود دلالت دارد بر اينكه هر دو معامله با افراد مورد بحث مي‏شود ، هم نوله ما تولي و هم اصلاء در جهنم .


و نيز دلالت دارد بر اينكه هر دو معامله يكي است ، يك امر الهي است كه قسمتي از آن


ترجمة الميزان ج : 5ص :133


- كه قسمت آغاز آن باشد - در دنيا جريان مي‏يابد و آن مساله توليت ما تولي است .


و قسمت ديگرش در آخرت بروز مي‏كند و آن مساله اصلاء در جهنم است .


كه بد بازگشت گاهي است .


ان الله لا يغفر ان يشرك به ... ظاهر اين آيه اين است كه مي‏خواهد جمله : نوله ما تولي و نصله جهنم ... را كه در آيه قبل بود تعليل كند ، البته اين بنا بر اين است كه آيات به يكديگر اتصال داشته باشند و در اين صورت آيه دلالت مي‏كند بر اينكه مشاقه و دشمني با رسول ، شرك به خداي عظيم است و اينكه خداي تعالي اين گناه را كه به وي شرك بورزند نمي‏آمرزد و اي بسا اين معنا از آيه شريفه زير نيز استفاده شود كه مي‏فرمايد : ان الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله و شاقوا الرسول من بعد ما تبين لهم الهدي لن يضروا الله شيئا و سيحبط اعمالهم .


يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و لا تبطلوا اعمالكم .


ان الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله ثم ماتوا و هم كفار فلن يغفر الله لهم .


چون ظاهر آيه سوم اين است كه مي‏خواهد مضمون آيه دوم كه به اطاعت خدا و اطاعت كردن از رسول امر مي‏كند را تعليل كند .


در نتيجه بفهماند كه خروج از طاعت خدا و طاعت رسول او ، كفري است كه هرگز آمرزيده نمي‏شود ، و اين را هم به حكم آياتي ديگر مي‏دانيم كه كفري كه هرگز آمرزيده نمي‏شود شرك به خدا است .


آنچه تاكنون استفاده كرديم از الفاظ آيه مورد بحث و آيات استشهادي بود ، حال بايد دانست كه از مقام آيه نيز مطلبي استفاده مي‏شود ، به اين بيان كه الحاق جمله و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء به جمله ان الله لا يغفر ان يشرك به به اين منظور بوده كه بيان را تكميل كند و عظمت اين مصيبت شوم يعني مشاقه و دشمني با رسول را بفهماند .


و ما در جلد چهارم اين كتاب مطالبي مربوط به اين آيه آورديم ( كه خواننده مي‏تواند بدانجا مراجعه كند) .


ان يدعون من دونه الا اناثا كلمه اناث جمع كلمه انثي است ، وقتي گفته مي‏شود : انث الحديد انثا .



ترجمة الميزان ج : 5ص :134


معنايش اين است كه آهن نرم و چكش پذير شد .


و چون گفته شود : انث المكان معنايش اين است كه فلان زمين خيلي زود سرسبز شد و يا قابل كشت شد .


پس از اين موارد استعمال مي‏فهميم يك جهت در همه موارد استعمال اين ماده هست و آن عبارت است از انفعال و نرمي و تاثر پذيري و اگر جنس ماده از هر حيوان را نيز انثي خوانده‏اند از اين باب است .


و اگر بت‏پرستان ، بت‏ها و هر معبود ديگر خود را اناث خوانده‏اند ، به قول بعضي‏ها بدين جهت است كه به زعم آنان بت‏ها و معبودها تاثر پذير و منفعل است و خودش فاعل و اثر بخش نيست و هيچ خواسته‏اي از خواسته‏هاي پرستندگان خود را بر نمي‏آورند و در جاي ديگر قرآن همين معنا را براي اناث بودن بت‏ها آورده و فرموده : ان الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا و لو اجتمعوا له و ان يسلبهم الذباب شيئا لا يستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب ما قدروا الله حق قدره ان الله لقوي عزيز و باز در جاي ديگر فرموده : و اتخذوا من دونه الهة لا يخلقون شيئا و هم يخلقون و لا يملكون لا نفسهم ضرا و لا نفعا و لا يملكون موتا و لا حيوة و لا نشورا بنا بر اين روشن مي‏شود كه مراد از انوثت بتها همين است كه اين دو آيه خاطرنشان كردند ، يعني اينكه فقط انفعال مي‏پذيرند و فعل ندارند و اين خود خاصيت مخلوق در مقايسه با خالق او تبارك و تعالي است .


و اين وجه در اينكه چرا خدايان دروغين را اناث خوانده ، بهتر از وجهي است كه ديگران


ترجمة الميزان ج : 5ص :135


آورده و گفته‏اند : مراد از كلمه انثي بت‏هاي سه‏گانه لات و عزي و منات و امثال آنها است ، زيرا هر قبيله‏اي از عرب براي خود بتي داشت و به آن مي‏گفتند : انثي بني فلان يعني بت فلان قبيله .


حال ، يا به خاطر اين بوده كه اسامي بت‏ها مؤنث مجازي بوده و يا به خاطر اينكه جماد و بي جان بودند و كلمه جماد وقتي جمع بسته مي‏شود به جمع مؤنث بسته مي‏شود و مي‏گويند جمادات .


وجه اينكه گفتيم توجيه ما بهتر است اين است كه توجيهي كه نقل كرديم با حصري كه در جمله : ان يدعون من دونه الا اناثا آمده آنطور كه بايد نمي‏سازد چون مي‏دانيم در بين معبودهائي كه به جاي خداي تعالي پرستيده مي‏شود ، معبودهايي هست كه كلمه انثي در باره آنها صادق نيست مانند عيساي مسيح (عليه‏السلام‏) و برهما و بودا كه هر سه مرد بوده‏اند .


و ان يدعون الا شيطانا مريدا كلمه مريد به فتحه ميم به معناي كسي است كه از هر خيري عاري باشد .


البته اين كلمه در مورد مطلق عاري نيز استعمال دارد ، چه عاري از خير و چه عاري از غير آن .


بيضاوي در تفسير خود گفته : كلمه مارد و كلمه مريد به كسي گفته مي‏شود كه با هيچ خيري وابسته نيست ، و اصل تركيب براي توصيف به نرمي و لطافت و بي‏موئي و برهنگي از پر و پشم وضع شده و تعبير صرع ممرد و نيز غلام امرد و نيز شجرة مرداء همه از اين باب است ، اولي به معناي تختي نرم و لطيف ، و دومي به معناي پسري بي‏مو ، و سومي به معناي درختي است كه برگ آن اندك و تك تك باشد .


اين بود گفتار بيضاوي .


و از ظاهر گفتار بر مي‏آيد كه جمله مورد بحث بياني باشد براي جمله سابق چون كلمه يدعون از دعوت است ، و دعوت كنايه از عبادت است و به اين مناسبت ، عبادت را دعوت مي‏گويند كه اصل عبادت و منشا آن دعوت نيازهاي آدمي است به اينكه آدمي خود را به پناه كسي بكشاند كه حاجتش را بر مي‏آورد خداي تعالي طاعت را نيز عبادت خوانده ، فرموده : ا لم اعهد اليكم يا بني آدم ان لا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين و ان اعبدوني .


و بنا بر اين برگشت معناي جمله مورد بحث به اين است كه عبادت پرستندگان غير خداي تعالي ، عبادت و دعوت شيطان مريد است چون اطاعت او است .



ترجمة الميزان ج : 5ص :136


لعنه الله كلمه لعن به معناي دور كردن ملعون از رحمت است و اين جمله صفت دومي است براي شيطان ، صفت اوليش اين بود كه او مريد است و از هر خيري عاري و تهي است .


صفت دوم در حقيقت تعليل صفت اول است و مي‏فهماند كه علت عاري بودن شيطان از هر خير اين است كه او رانده شده و دور شده از رحمت خدا است .


و قال لاتخذن من عبادك نصيبا مفروضا كانه مي‏خواهد اشاره كند به گفتاري كه خداي عز و جل در جاي ديگر از شيطان حكايت كرده و آن اين است كه آن ملعون گفته بود : فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين .


و در اينكه گفت : بطور قطع از بندگانت نصيبي مقدر خواهم گرفت .


در حقيقت اعتراف و تقدير بر اين معنا است كه فريب خوردگان او در عين اينكه فريب او را خورده‏اند بنده خداي تعالي هستند و يك انسان هر قدر هم كه فريب شيطان را بخورد نمي‏تواند از بندگي خدا بيرون شود و چگونه ممكن است بيرون شود در حالي كه خداي تعالي رب او است و هر حكمي كه بخواهد در باره او مي‏راند .


و لاضلنهم و لامنينهم ... كلمه تبتيك كه مصدر باب تفعيل است و جمله : فليبتكن از آن مشتق شده به معناي شكافتن است و شكافتن گوش حيوانات با مطلبي كه بعضي‏ها نقل كرده‏اند تطبيق مي‏شود و آن اين است كه گفته‏اند : عرب جاهليت را رسم بر اين بود كه گوش ماده شتري كه پنج شكم زائيده باشد بحيره و شتري كه به عنوان وفاء به عهد رها مي‏كردند سائبه را مي‏شكافتند تا اعلام كنند كه اين حيوان آزاد است و در نتيجه خوردن گوشت آن بر همه جايز است .


و اين اموري كه در آيه شمرده شده همه‏اش مصاديقي از ضلالت است .


و با اينكه در جمله و لاضلنهم مساله ضلالت را صريحا ذكر كرده اگر اين مصاديق از ضلالت را نيز بر شمرده از باب ذكر عام و سپس نام بردن از بعضي افراد آن عام است .


كه گوينده به شنونده مي‏فهماند عنايت خاصي به اين چند فرد دارد .


در اين آيه شريفه از شيطان حكايت شده كه


ترجمة الميزان ج : 5ص :137


گفته است : من انسانها را از راه سرگرم كردنشان به پرستش غير خدا و ارتكاب گناهان گمراه خواهم كرد و آنان را با اشتغال به آمال و آرزوهائي كه از اشتغال به واجبات زندگيشان باز بدارد فريب مي‏دهم ، تا آنچه را كه برايشان مهم و حياتي است به خاطر آنچه موهوم و خالي از واقعيت است ، رها كنند و دستورشان مي‏دهم كه گوش چهار پايان خود را بشكافند و ( با اينگونه عقايد خرافي و موهوم ) حلال خدا را بر خود حرام سازند و نيز دستورشان مي‏دهم كه خلقت خدائي را تغيير دهند مثلا مردان را كه مرد خلق شده‏اند و استعداد زن گرفتن را دارند اخته نموده اين استعداد را در آنها بكشند و يا انواع مثله - بريدن اعضاء - را باب كنند و يا مردان با يكديگر لواط و زنان با يكديگر مساحقه كنند .


و بعيد نيست كه مراد از تغيير خلقت خداي تعالي خروج از حكم فطرت و ترك دين حنيف باشد آن ديني كه خداي تعالي در باره‏اش فرمود : فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة الله التي فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ، ذلك الدين القيم .


خداي تعالي بعد از حكايت كلام شيطان وعده او را كه همان اطاعت او در آنچه امر مي‏كند ، مي‏باشد را ولي گرفتن او دانسته ، فرموده : اطاعت او معنايش اين است كه شما او را به جاي خداي تعالي ولي و سرپرست خود بگيريد : و من يتخذ الشيطان وليا من دون الله فقد خسر خسرانا مبينا و در افاده اين معنا نفرمود : و من يكن الشيطان له وليا ، و هر كس كه شيطان ولي او باشد تا همان نكته‏اي را بفهماند كه آيات سابق آن را فهمانيد و آن اين بود كه تنها ولي عالم خداي تعالي است و هيچ كس ديگر بر هيچ چيز عالم ولايت ندارد ، هر چند كه مردمي او را ولي خود بگيرند .


يعدهم و يمنيهم و ما يعدهم الشيطان الا غرورا ... از ظاهر سياق بر مي‏آيد كه اين جمله تعليلي براي اين قسمت از آيه قبلي باشد كه مي‏فرمود : فقد خسر خسرانا مبينا و چه خسراني روشن‏تر از اين خسران كه سعادت حقيقي كسي مبدل به سعادت خيالي و شقاوت واقعي شود و با وعده‏هاي دروغين و آرزوهاي موهوم كمال خلقت او مبدل به خسران و نقص شود همچنانكه خداي تعالي مي‏فرمايد : و الذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعة ، يحسبه الظمان ماء حتي اذا جاءه لم يجده شيئا و وجد الله


ترجمة الميزان ج : 5ص :138


عنده ، فوفيه حسابه ، و الله سريع الحساب .


اما وعده‏هاي شيطان عبارت است از وسوسه‏هائي كه او بدون واسطه مي‏كند ، به خلاف اماني ( كه جمله : و يمنيهم آرزومندشان مي‏كند - متضمن آن است ) كه آن از نتائج وسوسه است و منظور از آن هر امر خيالي است كه و هم از آن لذت ببرد .


و به همين جهت بود كه خداي تعالي تمني و يا به عبارت ديگر استفاده از آرزوهاي دروغي بشر را غرور نخواند بلكه وعده او را غرور خواند و فرمود : شيطان وعده‏شان نمي‏دهد مگر غرور و فريب را ، و اين نكته بر كسي پوشيده نيست .


خداي تعالي بعد از بيان وعده‏هاي شيطان ، عاقبت حال فريب خوردگان او را بيان نموده ، فرمود : اولئك ماويهم جهنم و لا يجدون عنها محيصا ، عاقبت حالشان اين است كه منزلگهي در دوزخ دارند كه به هيچ وجه محيصي از آن ندارند و محيص از ماضي حاص كه به معناي فلاني عدول كرد يا جا عوض كرد و يا گريزگاهي يافت و از آنجا پا به فرار گذاشت مي‏باشد .


خداي سبحان بعد از بيان عاقبت حال فريب خوردگان شيطان ، حال كساني را بيان كرد كه در مقابل آن طائفه قرار دارند ، يعني مؤمنيني كه از فريب شيطان بر حذر هستند و منظورش از بيان حال طرف مقابل فريب خوردگان اين بود كه بيان خود نسبت به فريب خوردگان را تكميل كند ، لذا فرمود : و الذين آمنوا و عملوا الصالحات سندخلهم جنات ... ، و در اين آيات التفاتي از سياق تكلم مع الغير نوله - نصله به سياق غيبت ان الله لا يغفر - لعنه الله - من دون الله بكار رفته ، روشن‏تر بگويم در اول خداي تعالي مي‏فرمود : ما او را چنين و چنان مي‏كنيم و در وسط خود را غايب فرض كرده مي‏فرمايد : خداي تعالي چنين و چنان


ترجمة الميزان ج : 5ص :139


مي‏كند و در اين التفات دو نكته در نظر بوده : يكي اينكه آنجا كه مقام اقتضاء دارد به عظمت خداي تعالي اشاره‏اي بشود ، در آنجا به جاي ضمير ما چنين و چنان مي‏كنيم اسم جلاله الله تعالي را بياورد ، همينكه اين غرض تامين شد ، دو باره به سياق اول كه سياق اصلي بود بر گردد ، همچنانكه در اين آيات دوباره به سياق اصلي برگشته ، مي‏فرمايد : سندخلهم جنات ، نكته دوم اشاره به قرب حضور خداي تعالي و محجوب نبودنش از وضع بندگان اشاره مي‏كند كه معناي ولي مؤمنين هم همين است .


وعد الله حقا و من اصدق من الله قيلا در اين جمله ، وعده خداي تعالي را در مقابل وعده‏اي كه قبلا از شيطان آورد ذكر نموده ، آنجا مي‏فرمود : وعده شيطان چيزي به جز غرور نيست و در اينجا مي‏فرمايد : وعده خداي تعالي حق و گفتار او صدق است .


ليس بامانيكم و لا اماني اهل الكتاب در اين آيه شريفه ، به آغاز سخن برگشت شده و كانه مي‏خواهد از گفتار مفصلي كه تا كنون آورده بود خلاصه گيري كند .


آري از اعمالي كه در آيات قبل ، از بعضي مؤمنين حكايت و از اقوالي كه از آنان نقل فرمود و از اصراري كه آنان به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏كردند كه رعايت جانب آنان را بفرمايد و در مواقعي كه بين آنان و ديگران نزاع و مشاجره‏اي رخ مي‏دهد ، آنان را عليه ديگران معاضدت و مساعدت فرمايد ، اين معنا بطور خلاصه به دست مي‏آيد كه مؤمنين اينطور فكر مي‏كرده‏اند : حال كه ما ايمان آورده‏ايم ، حقي بر خدا و پيامبرش پيدا كرده‏ايم و بر خدا و رسول واجب است كه رعايت احترام ما را نموده ، جانب ما را رعايت كنند و هر زمان كه بين ما و ديگران مشاجره‏اي رخ دهد از ما طرفداري كنند ، چه اينكه ما بر حق و آنان بر باطل باشند و چه ما بر باطل و آنان بر حق باشند و چه اينكه طرفداري از ما عدالت باشد و يا ظلم باشد ، اين طرز تفكر عينا همان طرز تفكري است كه پيشوايان ضلالت و اطرافيان آنان و رؤساي جور و قوم و خويش و اذناب آنان دارند ، يك فرد طاغوتي را اگر در نظر بگيريم مي‏بينيم هم به زير دست خود منت مي‏گذارد و هم به ما فوق خود و در عين اينكه در برابر ما فوقش خضوع و كوچكي نموده دستوراتش را اطاعت مي‏كند ، در عين حال خود را مستحق احترام او مي‏داند و توقع دارد كه رئيسش به او احترام نموده ، رعايت جانبش را بكند و اگر وقتي با ديگران نزاع و مشاجره كرد ،


ترجمة الميزان ج : 5ص :140


رئيس از او حمايت كند ، چه اينكه حق با او باشد و چه با خصم او باشد .


بطوري كه قرآن كريم در آيه شريفه : و قالت اليهود و النصاري نحن ابناء الله و احباؤه و در آيه شريفه : و قالوا كونوا هودا او نصاري تهتدوا و آيه شريفه : قالوا ليس علينا في الاميين سبيل ، حكايت فرموده يهود و نصارا چنين طرز تفكري داشته‏اند ، يعني در عين اينكه خدا را به خيال خود عبادت مي‏كردند ، خود را طلبكار او نيز مي‏دانستند .


و به همين جهت خداي عز و جل در اين آيه هم مؤمنين مذكور را رد كرد و هم به دنبال آنان اهل كتاب را و طرز تفكر غلط مزبور را اماني خواند و اين تعبير ، مجازي و استعاره‏اي است ، كانه آرزوها و توقعات غلط مذكور را صورت‏هائي خيالي و لذت آور و به عبارت ساده‏تر دل‏خوش‏كنك‏هايي دانسته كه در عالم خارج هيچ اثري ندارد و فرموده : ليس بامانيكم ، به دلخواه شما مسلمانانو يا شما گروهي از مسلمانان منحرف و خيال‏پرداز نيست و به دلخواه اهل كتاب هم نيست بلكه كرامت نزد خدا و حمايت خدا از شما دائر مدار اعمال شما است تا اعمال شما چگونه باشد ، اگر خير باشد ، خدا هم نظر خيري به شما خواهد داشت و اگر شر باشد به جز شر پاداشي نخواهيد داشت ، و اگر اول سيئه و گناه را ذكر كرد و بعد حسنه را ، براي اين بود كه عمده خطاي اين خوش خيالها در سيئات تبلور مي‏يابد .


من يعمل سوءا يجز به و لا يجد لها من دون الله وليا و لا نصيرا .


اين جمله بطور فصل آمده ، يعني با واو عاطفه ، عطف به ما قبل نشده و به اصطلاح ادبي به فصل آمده نه به وصل و اين بدان جهت است كه اين جمله موقعيت جواب از سؤالي فرضي را دارد و تقدير آن سؤال و اين جواب اين است : وقتي صرف گفتن شهادتين و داخل شدن در حريم اسلام و ايمان اين خاصيت را نداشته باشد كه همه خيرات را به سوي آدمي جلب كند و همه منافع زندگي ما را تامين نمايد و همچنين وقتي يهوديت و نصراني‏گري نيز چنين اثري نداشته باشد ، پس چه فرقي بين داشتن اين اديان با نداشتن آن هست و بالاخره حال آدمي به كجا كشيده مي‏شود ؟ قرآن در پاسخ مي‏فرمايد : هر كس عمل زشتي را مرتكب شود كيفرش را مي‏بيند و به غير از خدا هيچ ولي و ناصري براي خود نخواهد يافت و هر كس هم كه اعمال نيك انجام


ترجمة الميزان ج : 5ص :141


دهد ، چه مرد باشد و چه زن ( البته در صورتي كه ايمان داشته باشد ) پاداش خود را كه همان بهشت است خواهد ديد ... .


جمله : من يعمل سوءا يجز به مطلق است و به همين جهت هم شامل كيفرهاي دنيوي مي‏شود كه شريعت اسلام آن را مقرر كرده ، از قبيل قصاص كردن جاني و بريدن دست دزد و شلاق زدن و سنگسار كردن زاني و امثال آن از احكام سياسات و غير سياسات و هم شامل كيفرهاي اخروي مي‏شود كه خداي تعالي چه در كتابش و چهبه زبان رسول گراميش آنها را وعده داده است .


مناسب با مورد آيات كريمه مورد بحث و منطبق با آنها نيز همين بود كه جمله مورد بحث را مطلق بياورد ، چون در رواياتي كه در شان نزول اين آيات وارد شده ، آمده است كه : اين آيات درباره سرقتي نازل شد كه شخصي مرتكب آن شده بود و آنگاه گناه خود را به گردن فردي يهودي يا مسلمان انداخته بود ، تازه او و دار و دسته‏اش به پيغمبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اصرار مي‏كردند كه عليه آن يهودي يا مسلمان بي گناه حكم كند .


و باز به همين جهت جمله : و لا يجد من دون الله وليا و لا نصيرا نيز مطلق شده ، هم شامل ولي و نصيرهاي دنيوي از قبيل رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و يا اولي الامر مي‏شود و در نتيجه مي‏فهماند كه آن دو وي را شفاعت مي‏كنند و نه خويشاونديش با آن دو برايش فائده‏اي دارد و نه احترام اسلام و دين از شلاق خوردن او جلوگيري مي‏كند و هم شامل ولي و نصيرهاي اخروي مي‏شود و مي‏فهماند كه در آخرت هيچ كس نمي‏تواند از معذب شدن گنهكاران مانع شود مگر افرادي كه آيات بعد شامل آنان است .


و من يعمل من الصالحات من ذكر او انثي و هو مؤمن فاولئك يدخلون الجنة و لا يظلمون نقيرا اين آيه شريفه بيانگر وضع شق دوم است و پاداش كساني را خاطرنشان مي‏سازد كه اعمال صالح مي‏كنند و آن پاداش عبارت است از بهشت ، چيزي كه هست خداي تعالي در اين آيه از يك جهت رسيدن به بهشت را توسعه و تعميم داده و از سوي ديگر فعليت آن را مقيد كرده به قيدي كه آن فعليت را تضييق مي‏كند .


از يك سو شرط كرده كه صاحب عمل صالح اگر بخواهد به پاداش خود يعني بهشت برسد ، بايد كه داراي ايمان باشد ، چون هر چند پاداش در برابر عمل است و ليكن آنكه كافر است كفرش براي او عملي باقي نمي‏گذارد و هر عمل صالحي بكند آن را حبط و بي‏اجر مي‏نمايد ، همچنانكهقرآن كريم در جاي ديگر فرموده : و لو اشركوا لحبط عنهم ما كانوا


ترجمة الميزان ج : 5ص :142


يعملون .


و نيز فرموده : اولئك الذين كفروا بايات ربهم و لقائه ، فحبطت اعمالهم فلا نقيم لهم يوم القيمة وزنا .


و از سوي ديگر نفرمود : و من يعمل الصالحات تا در نتيجه پاداش اخروي و بهشت را منحصر كرده باشد به كساني كه همه اعمال صالحه را انجام دهند ، بلكه فرمود : و من يعمل من الصالحات و اين خود توسعه‏اي است در وعده به بهشت .


بله ، از آنجا كه مقام ، مقام بيان جزاء است ، رعايت اين دقت لازم بود ، فضل الهي نيز همين را اقتضاء مي‏كرد كه جزاي خير آخرت را منحصر در افرادي انگشت شمار نكند بلكه آن را عموميت دهد تا شامل حال هر كسي كه ايمان آورد و مقداري اعمال صالحه انجام دهد بگردد و آنگاه از راه توبه بنده و يا شفاعت شفيعان ، بقيه اعمال صالح را كه او انجام نداده و گناهاني را كه مرتكب شده ، تدارك و جبران نمايد همچنانكه در كلام مجيدش فرموده : ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء و بحث مفصل ما پيرامون توبه در ذيل آيه شريفه : انما التوبة علي الله در جلد چهارم عربي اين كتاب و بحث ديگرمان پيرامون مساله شفاعت در ذيل آيه : و اتقوا يوما لا تجزي نفس عن نفس شيئا در جلد اول اين كتاب گذشت .


و از سوي سوم با آوردن جمله : من ذكر او انثي حكم را عموميت داده تا شامل مردان و زنان هر دو بشود و اختصاص به مردان نداشته باشد .


آري از نظر اسلام هيچ فرقي بين مرد و زن نيست ، بر خلاف پندار قدماي اهل ملل و نحل از قبيل هند و مصر و ساير بت‏پرستان كه مي‏پنداشتند زنان اصلا عملي ندارند و اعمال صالحه آنان پاداش ندارد و نيز بر خلاف آنچه از يهوديان و مسيحيان به ظهور رسيده كه گفته‏اند : زنان نزد خدا


ترجمة الميزان ج : 5ص :143


خوار و بي مقدارند ، چون خلقتشان ناقص و اجرشان خاسر است ، هر چه حرمت و كرامت هست از آن مردان است و نيز بر خلاف آنچه عرب جاهليت مي‏پنداشت كه آنان نيز گرفتار اين عقائد خرافي بودند ولي اسلام دو طائفه زن و مرد را يكسان معرفي نموده ، فرمود : من ذكر او انثي .


و چه بسا همين سر در كار بوده كه دنبال جمله : فاولئك يدخلون الجنة اضافه كرد كه : و لا يظلمون نقيرا تا جمله اول دلالت كند بر اينكه زنان نيز مانند مردان داراي مثوبت و اجرند و جمله دوم بفهماند كه هيچ فرقي بين آن دو از جهت زيادت پاداش و نقصان آن نيست ، همچنانكه در جاي ديگر به اين حقائق تصريح نموده و فرموده : فاستجاب لهم ربهم اني لا اضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثي بعضكم من بعض .


و من احسن دينا ممن اسلم وجهه لله و هو محسن ... كانه اين آيه مي‏خواهد از يك سؤالي و شبهه‏اي كه ممكن است به ذهن شنونده بيايد قبلا پاسخ داده باشد و آن سؤال اين است كه وقتي براي اسلام مسلمان و يا ايمان يهوديان و نصرانيان هيچ تاثيري در جلب خير به سوي آنان در حفظ منافعشان ندارد و كوتاه سخن اينكه وقتي در برابر ايمان به خدا و آيات او هيچ چيز به انسان نمي‏دهند و وجود و عدم آن يكسان است ، ديگر چه كرامتي و ارزشي براي اسلام هست و ديگر چه مزيتي براي ايمان تصور مي‏شود كه يك انسان به عشق رسيدن به آن مزيت به سوي ايمان گرايش پيدا كند ؟ .


در پاسخ به اين سؤال ( كه گفتيم ممكن است در دل شنونده آيات قبل پيدا شود ) گفته شده : كرامت و احترام داشتن دين امري است كه شكي در آن نبوده ، حسن آن بر هيچ عاقلي پوشيده نيست : و من احسن دينا و با اين استفهام از طريق اصطلاحي ( ارسال مسلم ) اين معنا را مسلم داشت كه اسلام بهترين دين است ، توضيح اينكه هيچ انساني چاره‏اي از داشتن دين ندارد و بهترين دين اين است كه انسان روي خود تسليم خدائي كند كه آنچه در آسمان‏ها و آنچه در زمين است از آن او است و در برابر او خضوع كند ، خضوع عبوديت و بر طبق آنچه كيش و ملت حنيف ابراهيم اقتضا مي‏كند عمل نمايد و كيشي كه مطابق فطرت باشد همين است و به همين جهت است كه خداي سبحان ابراهيم (عليه‏السلام‏) را كه اولين كسي است كه وجه خود را در حالي كه نيكوكار بود تسليم خداي تعالي نموده ، ملت حنفيت را پيروي كرد ، خليل خود


ترجمة الميزان ج : 5ص :144


گرفت .


ليكن اين را هم اضافه كنيم كه كسي خيال نكند خليل خدا بودن مانند خلت و دوستي دائر در بين مردم و حاكم در ميان آنان است ، نه ، هرگز ، زيرا دوستي در بين مردم تنها دائر مدار حق نيست ، گاهي دوستي‏ها بر سر حق است و گاهي بر سر باطل و همين قسم دوستي است كه منشا شده فسادهائي از قبيل جزاف‏گوئي‏ها و زورگوئي‏ها در بين بشر راه بيابد و اما خداي سبحان مالكي است غير مملوك و محيطي است كه كسي به او احاطه ندارد به خلاف مولي‏هاي بشر و رؤسا و پادشاهان كه از بردگان و رعايا و زير دستان خود مالك هيچ چيزي نيستند و اگر چيزي از آنان را مالك شوند در مقابل چيزي از خود در مقابل آن مي‏دهند و اگر نسبت به بعضي‏ها قاهر و غالب و حاكم مي‏شوند ، يك تنه حكومت نمي‏كنند بلكه به وسيله بعضي ديگر اين قهر و غلبه را به دست مي‏آورند ، اگر نسبت به بعضي ظلم مي‏كنند با كمك بعضي ديگر است و به همين جهت اگر روزي اراده همين كمك‏كاران ، مخالف اراده او شود ، او را از رياست و سلطنت مي‏اندازند ، ديگر نمي‏توانند در مقام خود ثابت بمانند .


از اينجا روشن مي‏شود كه چرا دنبال جمله : و من احسن قولا ... فرمود : و لله ما في السموات و ما في الارض و كان الله بكل شي‏ء محيطا .


بحث روايتي


در تفسير قمي آمده كه سبب نزول اين آيه شريفه : انا انزلنا اليك الكتاب ... اين بوده كه دسته‏اياز انصار از قبيله بني ابيرق كه سه برادر به نام بشير و بشر و مبشر و جزء منافقين بودند ، ديوار خانه عموي قتادة بن نعمان را سوراخ كرده و مقداري طعام را كه او براي زن و بچه خود تهيه كرده بود با يك شمشير و يك زره را بردند و اين قتاده از رزمندگان جنگ بدر بود .


وي شكايت نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برده ، عرضه داشت : يا رسول الله ! چند نفر خانه عموي مرا نقب زده ، طعامي را كه او براي عيال خود تهيه كرده بود با يك شمشير و يك زره بردند و اين چند نفر از يك خانواده بدي هستند ، از سوي ديگر در بين آنان مرديمؤمن به نام لبيد بن سهل بود كه در رأي همفكر آنان بود و بني ابيرق كه خانواده‏اي شرور بود ، در پاسخ قتاده ( كه از نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برگشته بود ) گفتند : اين سرقت كار لبيد بن سهل است و چون خبر به لبيد رسيد شمشير خود را گرفته ، به سوي بني ابيرق شتافت و گفت : كه آيا نسبت دزدي به من مي‏دهيد ؟ با اينكه خود شما سزاوارتر از من به اينگونه


ترجمة الميزان ج : 5ص :145


اعماليد ؟ و با اينكه منافق هستيد و ( بارها خودم شنيدم كه ) رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را هجو مي‏كرديد ؟ و در هجوآن جناب اشعاري مي‏سروديد و آنگاه اشعار خود را به قريش نسبت مي‏داديد ؟ ، يا بايد اين مساله روشن و اين سارق معلوم شود و يا آنكه شمشيرم را از خون شما سيراب خواهم كرد ، خانواده بني ابيرق ، از در مدارا و ملايمت در آمدند و به او گفتند : خدا رحمتت كند تو بر گرد كه از اين گناه مبرائي .


آنگاه بني ابيرق نزد مردي از قبيله خود كه نامش اسيد بن عروه و مردي حرف زن و زبان آور بود رفتند و جريان را با او در ميان گذاشته ، او را نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرستادند .


اسيد به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عرضه داشت : يا رسول الله ! قتادة بن نعمان به نزد خانداني از ما كه اهل شرف و حسب و نسبند رفته و آنان را به عمل سرقت متهم كرده است با اينكه اهل آن خانواده اين‏كاره نيستند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از شنيدن اين سخن اندوهناك شد ( كه چرا قتاده مرتكب تهمت شده است ) و به عنوان گلايه به او فرمود : آيا به سر وقت خانداني شريف و آبرومند و داراي حسب و نسب مي‏روي و آنان را متهم به سرقت مي‏كني ؟ و او را به سختي عتاب فرمود ، قتاده از اين بابت سخت در اندوه شد و به سوي عمويش برگشت و گفت : اي كاش مرده بودم و ماجراي تو را نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نبرده بودم و اينطور مورد عتاب آن جناب قرار نمي‏گرفتم ، عمويش در پاسخ گفت : الله المستعان ، ( تنها كسي كه بايد از او ياري خواست خداي تعالي است ) .


چيزي نگذشت كه اين آيه شريفه بر پيامبر نازل شد : انا انزلنا اليك الكتاب بالحق ... اذ يبيتون ما لا يرضي من القول .


قمي سپس گفته است : يعني ما لا يرضي من الفعل كاري را كه خدا راضي نيست طرح ريزي مي‏كنند و در اين آيه ، كلمه قول در جاي فعل قرار گرفته : ها انتم هؤلاء جادلتم عنهم في الحيوة الدنيا ... و من يكسب خطيئة او اثما ثم يرم به بريئا ، قمي گفته است : اين لبيد بن سهل بود كه احتمل بهتانا و اثما مبينا .


و در تفسير قمي است كه ابي الجارود از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : چند تن از خويشاوندان نزديك بشير به يكديگر گفتند : چه خوب است نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رفته و با وي در باره رفيقمان وساطت كنيم و يا او را بي گناه قلمداد نموده ، بگوئيم : بشير مبراي از دزدي است ولي وقتي آيه : يستخفون من الله ... وكيلا نازل شد،


ترجمة الميزان ج : 5ص :146


خويشاوندان بشر نزد او آمده ، گفتند : اي بشر ! استغفار كن و به درگاه او از گناهانت توبه ببر ، بشر گفت : سوگند به آن كسي كه همواره به وي سوگند مي‏خورم اموال عموي قتاده را كسي به جز لبيد ندزديده ، چون او اين سخن بگفت آيه زير بر پيامبر نازل گرديد كه : و من يكسب خطيئة او اثما ثم يرم به بريئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا .


بعد از نزول اين آيه بشر از اسلام دست كشيد و كافر شد و به مكه نزد كفار رفت و در اين ماجرا در باره كساني كه آمدند تا بشر را بي گناه قلمداد كنند ، آيه زير نازل شد كه مي‏فرمايد : و لو لا فضل الله عليك و رحمته لهمت طائفة منهم ان يضلوك ... و كان فضل الله عليك عظيما .


و در تفسير در المنثور است كه ترمذي و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابي حاتم و ابو الشيخ و حاكم ( وي حديث را صحيح دانسته ) از قتادة بن نعمان روايت كرده‏اند كه گفت : خانواده‏اي از قبيله ما به نام بني ابيرق سه برادر بودند به نام‏هاي بشر و مبشر و بشر مردي منافق بود و اشعاري در هجو و بد گوئي اصحاب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏گفت و از ترس آن را به بعضي از عرب‏هاي ناشناس نسبت مي‏داد و مي‏گفت : اين اشعار را فلان عرب گفته و شعر ديگري مي‏گفت و اظهار مي‏كرد كه اين اشعار را بهمان عرب گفته ، ولي اصحاب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هر جا آن اشعار را مي‏شنيدند ، مي‏دانستند كه از سروده‏هاي بشر است ، مي‏گفتند : به خدا سوگند اين شعر را جز آن خبيث پليد كسي نسروده و چون اين سخن به گوش بشر رسيد ، به عنوان اينكه چرا سروده هر كسي را به من نسبت مي‏دهيد گفت : او كلما قال الرجال قصيدة اضموا فقالوا ابن ابيرق قالها قتادة بن نعمان ، ناقل جريان مي‏گويد : اين خانواده هم در جاهليت فقير و اهل حاجت بودند و هم در اسلام ، و مردم خوراك معموليشان در مدينه خرما و جو بود و اين بشر هر زماني كه دستش به دهانش مي‏رسيد از كارواناني از شام كه كالا مي‏آوردند براي خوراك خودش آرد ممتاز و بدون سبوس مي‏خريد و براي زن و بچه‏اش جو و خرما خريداري مي‏كرد .


روزي كارواني از شام رسيد و عموي من رفاعة بن زيد يك بار شتر از آن آردهاي ممتاز خريداري نموده ، آن را در حوضخانه منزلش جاي داد و اتفاقا دو شمشير و دو زره و آلات و


ترجمة الميزان ج : 5ص :147


ابزاري كه مربوط به اسلحه وي بود در همان حوضخانه جاي داشت ، شبي ديوار حوضخانه را سوراخ كرده ، آرد و اسلحه را ربودند ، همينكه صبح شد عمويم رفاعه نزد من آمد و گفت : اي برادر زاده هيچ مي‏داني چه شده ؟ ديشب بر ما دستبرد زدند ، ديوار مشرف به ( حوضخانه ) را سوراخ نموده ، طعام و سلاح ما را بردند .


قتاده مي‏گويد : ما به جستجوي خانه بشر برخاستيم و بعد از بررسي ، اين مقدار برايمان مسلم شد كه همان شب پسران ابيرق ، تنوري آتش كرده و ناني پخته بودند و به دست آورديم كه جنس آرد از همان آرد عموي من بوده ، قتاده مي‏گويد : در حيني كه ما مشغول بررسي و تحقيق از افراد خانه بوديم بني ابيرق گفتند : به خدا سوگند ما به غير از لبيد بن سهل ( كه يكي از افراد خانواده آنان و مردي صالح و مسلمان بود ) دزدي براي كالاي شما نمي‏شناسيم ، كار ، كار او است و چون اين خبر به گوش لبيد رسيد شمشير خود را برهنه نموده ، به سر وقت بني ابيرق آمد و گفت : آيا دزد من هستم ؟ به خدا سوگند يا اين شمشير را با گوشت و خونتان در مي‏آميزم و يا بايد روشن كنيد كه عامل اين سرقت چه كسي بوده ، بنو ابيرق گفتند : دست از سر ما بردار اي مرد ، به خدا سوگند تو دزد اين اموال نيستي و همچنان به سؤال از اهل خانه ادامه داديم تا ديگر شكي برايمان نماند كه كار ، كار بنو ابيرق است ، عمويم گفت : اي برادر زاده حال كه چنين است پس چه خوب است نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رفته و نتيجه بررسي خود را به آن جناب بگوئي .


قتاده مي‏گويد به حضور رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رفتم و عرضه داشتم : يا رسول الله از قبيله ما يك خانواده ستمكار و اهل جفا هستند و اخيرا به سراغ عموي من رفاعة بن زيد رفته ، حوضخانه او را نقب زدند و سلاح و طعام او را دزديدند ، دستور بفرما حد اقل سلاح ما را به ما برگردانند و اما طعام از آن خودشان باشد ، ما حاجتي به آن نداريم ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : در اين باره فكر مي‏كنم ، خبر اين گزارش به گوش بني ابيرق رسيد ، نزد مردي از كسان خود كه نامش اسير بن عروة بود رفته و در باره اين ماجرا با او صحبت كردند ، رفته رفته همه اهل آن خاندان دور ابن عروة جمع شدند به اتفاق ، به حضور رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمدند و عرضه داشتند : يا رسول الله ! قتادة بن نعمان و عمويش مي‏خواهند آبروي خانداني از قبيله ما را كه اهل اسلام و اهل صلاحند بريزند ، براي اينكه بدون هيچ شاهد و دليلي نسبت دزدي به آنان داده‏اند .


قتاده مي‏گويد : در اين ميان خدمت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسيدم ، فرمود : آيا تصميم گرفته‏اي آبروي خانداني را كه مي‏گويند خانداني مسلمان و صالحند ببري ؟ و آيا بدون


ترجمة الميزان ج : 5ص :148


هيچ شاهد و دليلي نسبت دزدي به آنها مي‏دهي ؟ مي‏گويد : از شنيدن اين سخن بسيار ناراحت شدم به حدي كه دلم مي‏خواست غرامت عمويم را از مال خودم مي‏دادم و با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در باره سرقت رفتن اموال عمويم سخن نمي‏گفتم ، با حالت ناراحتي نزد عمويم رفاعه آمدم ، پرسيد : برادر زاده چه كردي ؟ من جريان را به او گفتم و فرمايش رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را برايش باز گو كردم ، او گفت : الله المستعان تنها كسي كه بايد به ياريش اميد بست خدا است .


چيزي نگذشت كه آياتي از قرآن در اين باره نازل شد كه : انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك الله و لا تكن للخائنين خصيما كه منظور از خائنين همان بني ابيرق است و استغفر الله و تو اي ابن عروة از آنچه به قتاده گفتي خدا را استغفار كن .


ان الله كان غفورا رحيما كه خداي تعالي آمرزگار و رحيم است ، و لا تجادل عن الذين يختانون انفسهم - و تو اي ابن عروة زنهار كه از بني ابيرق كه به خود خيانت كرده‏اند دفاع كني - تا آنجا كه مي‏فرمايد : ثم يستغفر الله يجد الله غفورا رحيما يعني اهل خاندان بني ابيرق اگر از آنچه كه مرتكب شده‏اند استغفار كنند ، خدا را آمرزگار و رحيم مي‏يابند ، و من يكسب خطيئة او اثما ... فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا يعني اينكه خود دزدي مي‏كنند و با اين حال عمل خود را به لبيد نسبت داده‏اند گناهي بزرگ مرتكب شده‏اند .


و لو لا فضل الله عليك و رحمته لهمت طائفة منهم ان يضلوك .


يعني اي پسر عروه و هر كس ديگر كه با تو همدست بوده ، اگر فضل و رحمت خدا نبود طائفه‏اي از آنان مي‏خواستند تو را گمراه كنند تا آنجا كه مي‏فرمايد : فسنؤتيه اجرا عظيما همينكهقرآن كريم براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) معين كرد كه دزد اسلحه كيست رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سلاح را به رفاعه برگردانيد .


قتاده مي‏گويد : من وقتي سلاح را براي عمويم آوردم او كه پيرمردي بود كه هنوز تمايلي به جاهليت داشت و من اسلام او را خالص نمي‏دانستم ، وقتي سلاح را ديد گفت : اي برادر زاده اين سلاح را من در راه خدا دادم من آن وقت فهميدم كه اشتباه كرده‏ام و اسلام او اسلامي صحيح بوده .


بعد از آنكه قرآن كريم مقصر اصلي را معرفي و متهم را تبرئه كرد ، بشر از مدينه به طرف مكه و نزد مشركين رفت و در آنجا در خانه سلافه دختر سعد وارد شد و به اين مناسبت خداي تعالي اين آيه را نازل كرد كه : و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدي و يتبع غير سبيل المؤمنين نوله ما تولي ... ضلالا بعيدا كه ترجمه‏اش گذشت ، وقتي همه فهميدند كه


ترجمة الميزان ج : 5ص :149


سلافه ميزبان بشر شده ، حسان بن ثابت ( شاعر معروف ) چند بيتي عليه سلافه سرود و سلافه كه آبروي خود را در خطر بديد اثاث و رحل بشر را برداشته بر سر خود نهاد و از خانه بيرون و تا لبه دره آمد و آن اثاث را به طرف ابطح ( ته دره ) پرتاب كرد و رو كرد به صاحب اثاث و گفت : تو براي من به جاي هر سوغاتي مطلوب شعر حسان را به ارمغان آورده‏اي ؟ .


مؤلف : اين سرگذشت به طرقي ديگر نيز روايت شده و در همان كتاب است كه ابن جرير از ابن زيد روايت كرده كه در تفسير آيه مورد بحث گفته است : مردي در زمان رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) زرهي آهني بدزديد و آن را به خانه مردي يهودي پرت كرد ، و يهودي ( بعد از آنكه دستگير شد ) عرضه داشت : اي ابا القاسم به خدا سوگند كه من اين زره را ندزديده‏ام و ليكن آن را به داخل خانه‏ام پرتاب كردند ، ابن زيد مي‏گويد : آري مردي آن زره را دزديده بود و همسايگانش كه خواسته بودند او را تبرئه كنند زره را به خانه يهودي پرتاب كرده ، به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عرضه داشتند : اين يهودي خبيث به خدا كفر مي‏ورزد و نيز به آنچه تو آورده‏اي ايمان ندارد ، آنقدر عليه او بد گوئي كردند كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را به چند كلمه عتاب كرد .


و به اين جهت خداي تعالي خود آن جناب را مورد عتاب قرار داد كه : انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك الله و لا تكن للخائنين خصيما و استغفر الله كه ترجمه‏اش در همين فصل گذشت .


و درآن به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : از آنچه به اين مرد يهودي گفتي استغفار كن كه خدا غفور و رحيم است ، آنگاه عتاب خود را متوجه همسايگان سارق مذكور كرده ، فرمود : ها انتم هؤلاء جادلتم عنهم في الحيوة الدنيا ، فمن يجادل الله عنهم يوم القيمة ، ام من يكون عليهم وكيلا ، آنگاه توبه را پيشنهاد كرده ، فرمود : و من يعمل سوءا او يظلم نفسه ، ثم يستغفر الله يجد الله غفورا رحيما و من يكسب اثما يكسبه علي نفسه ، و من يكسب خطيئة او اثما ثم يرم به بريئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا ، و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدي ابن زيد در معناي اين جمله گفته است : يعني توبه‏اي را كه خداي تعالي به او عرضه كرده نپذيرد و به جاي آن از مدينه به سوي مشركين مكه برود و در آنجا خانه مردم را نقب بزند و بدزدد و خدا آن خانه را به رويش خراب كرده ، به قتلش برساند .



ترجمة الميزان ج : 5ص :150


مؤلف : اين معنا به طرق بسيار و با مختصر اختلافي روايت شده است .


و در تفسير عياشي از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده كه فرمود : هيچ بنده‏اي گناهي مرتكب نمي‏شود كه بعد از گناه ، برخاسته وضوئي بگيرد و از گناهش استغفار كند مگر آنكه بر خدا زيبنده آن مي‏شود كه او را بيامرزد ، چون همو است كه مي‏فرمايد : من يعمل سوءا او يظلم نفسه ثم يستغفر الله يجد الله غفورا رحيما .


و نيز فرمود : خداي تعالي بنده خود را كه دوست مي‏دارد مبتلا مي‏كند تا تضرع و زاري او را بشنود .


و نيز فرمود : خداي تعالي ممكن نيست هم بنده‏اش را موفق به دعا كند و در دعا به رويش بگشايد و هم از سوي ديگر در استجابت را به رويش ببندد ، چون خود او فرموده : ادعوني استجب لكم مرا بخوانيد تا دعايتان را اجابت كنم .


و نيز فرمود : خداي تعالي ممكن نيست باب توبه را به رويكسي بگشايد و در عين حال باب مغفرت را به رويش ببندد ، چون همو است كه فرموده : من يعمل سوءا او يظلم نفسه ، ثم يستغفر الله يجد الله غفورا رحيما .


و در همان كتاب است از عبد الله بن حماد انصاري از عبد الله بن سنان روايت آمده كه گفت : امام صادق (عليه‏السلام‏) فرمود : غيبت آن است كه گناهي را كه برادر مؤمنت مرتكب شده و خدا آن را پوشانده تو بر ملايش كني و اما اگر چيزي درباره او بگوئي كه در او نيست ، آن گفتار تو غيبت نيست بلكه بهتان است كه خداي تعالي در باره‏اش فرموده : فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا .


و در تفسيرقمي در ذيل آيه شريفه : لا خير في كثير من نجويهم ... آمده كه پدرم از ابن ابي عمير از حماد از حلبي از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرد كه فرمود : خداي تعالي تمحل را در قرآن واجب كرده ، عرضه داشتم : تمحل چيست فدايت شوم ؟ فرمود : اينكه تو از برادر مؤمنت آبرومندتر و سرشناس‏تر باشي و او به منظور رفع گرفتاريش به تو مراجعه كند و تو راز دل او را آهسته و محرمانه به ديگري بگوئي تا چاره كار او كني .


و در كافي به سند خود از عبد الله بن سنان از ابي الجارود روايت كرده كه گفت : امام باقر ابو جعفر (عليه‏السلام‏) فرمود : هر وقت من براي شما حديثي گفتم از من بپرسيد شاهد آن در


ترجمة الميزان ج : 5ص :151


قرآن كريم كدام آيه است ، آنگاه در بعضي از سخنان خود فرمود : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از قيل و قال و از فساد مال و از كثرت سؤال نهي فرموده ، شخصي پرسيد : يا بن رسول الله شاهد اين گفتار در كجاي قرآن كريم است ؟ فرمود : خداي عز و جل فرموده : لا خير في كثير من نجويهم ، الا من امر بصدقة ، او معروف ، او اصلاح بين الناس ، كه اين آيه از نجوا نهي مي‏كند و قيل و قال نيز يكي از مصاديق نجوا است .


و نيز فرموده : و لا تؤتوا السفهاء اموالكم التي جعل الله لكم قياما و اين همان نهي از افساد مال است .


و نيز فرموده : لا تسئلوا عن اشياء ان تبد لكم تسؤكم و اين نهي از كثرت سؤال است .


و در تفسير عياشي از ابراهيم بن عبد الحميد از بعضي معتمدين از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در تفسير آيه : لا خير في كثير من نجويهم الا من امر بصدقة او معروف او اصلاح بين الناس فرموده : منظور خداي تعالي از كلمه معروف قرض است .


مؤلف : اين روايت را قمي نيز در تفسير خود به همين سند نقل كرده و اين معنا از چند طريق از طرق اهل سنت نيز نقل شدهو به هر حال روايت از باب جري است ، يعني از باب تطبيق كلي بر بعضي از مصاديق آن است .


و در تفسير در المنثور است كه مسلم و ترمذي و نسائي و ابن ماجه و بيهقي از سفيان بن عبد الله ثقفي روايت كرده‏اند كه گفت : به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عرضه داشتم : مرا به امري فرمان بده كه در مسلمانيم از هر خطري محفوظ بمانم ، حضرت فرمود : بگو : آمنت بالله ثم استقم ، عرضه داشتم : يا رسول الله از چه چيزي بيشتر از هر چيز بر من خوف داري ؟ حضرت نوك زبان خود را گرفت و فرمود : از اين .



ترجمة الميزان ج : 5ص :152


مؤلف : اخبار در مذمت زياد حرف زدن و مدح كم سخن گفتن و سكوت و مطالبي مربوط به آن بسيار زياد است كه هم در جوامع شيعه روايت شده و هم در جوامع اهل سنت .


و در همان كتاب است كه ابو نصر سجزي در كتاب الابانه از انس روايت كرده كه گفت : مردي اعرابي به حضور رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شرفياب شد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به وي فرمود : اي اعرابي خداي عز و جل در قرآن اين آيه را بر من نازل كرده : لا خير في كثير من نجويهم ... فسوف نؤتيه اجرا عظيما ، اي اعرابي منظور از اجر عظيم بهشت است ، اعرابي گفت : حمد آن خدائي را كه ما را به سوي اسلام هدايت فرمود .


و در همان كتاب در تفسير آيه : و من يشاقق الرسول ... مي‏گويد : ترمذي و بيهقي در كتاب الاسماء و الصفات از پسر عمر روايت كرده‏اند كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : خداي عز و جل اين امت را هرگز بر ضلالت ، جمع و متحد القول نمي‏كند و دست خدا بر سر جماعت سايه افكنده ، هر كس از جماعت كناره گيري كند در داخل آتش نيز تنها خواهد بود .


و در همان كتاب آمده كه ترمذي و بيهقي از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : خداي تعالي امت مرا ( و يا فرمود : اين امت را ) بر ضلالت مجتمع نمي‏سازد و دست خدا بر جماعت سايه مي‏افكند .


مؤلف : اين روايت از احاديث معروف است و امام هادي (عليه‏السلام‏) در رساله‏اش كه به اهل اهواز نوشته آن را از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل كرده و رساله امام هادي (عليه‏السلام‏) در جلد سوم بحار الانوار است و ما در بيان سابق خود معناي اين روايت را آورديم .


و در تفسير عياشي از حريز از بعضي رجال شيعه از يكي از دو امام يعني باقر و صادق ( عليهما السلام ) روايت آمده كه فرمود : آن روزها كه امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) در كوفه بود ، مردمي به حضورش آمدند و عرضه داشتند ! براي ما پيشنمازي معين كن كه در ماه مبارك رمضان به او اقتداء كنيم ، حضرت فرمود : لازم نيست و آنان را نهي كرد از اينكه در ماه رمضان جمع شوند ، مردم نامبرده عصر آن روز دور هم جمع شدند و براي ماه رمضان ، مجلس بر پا كردند و مرثيه‏خواني كردند ، وا رمضانا گفتند ، حارث اعور با جمعي نزد امير المؤمنين آمده ، عرضه داشتند : مردم به گريه و شيون در آمدند و سخن تو سخت آنان را ناخوش آمده ، حضرت فرمود : حال كه چنين است به حال خود واگذارشان كنيد ، هر كس را كه خواستند خود امام جماعت


ترجمة الميزان ج : 5ص :153


خودشان كنند ، آنگاه استشهاد كرد به آيه شريفه : و من يتبع غير سبيل المؤمنين نوله ما تولي و نصله جهنم و ساءت مصيرا كه ترجمه‏اش گذشت .


و در تفسير در المنثور در ذيل جمله : و من اصدق من الله قيلا ... آمده كه بيهقي در كتاب دلائل از عقبة بن عامر روايتي نقل كرده كه عقبه در آن ، ماجراي رفتن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به سوي جنگ تبوك را نقل مي‏كند و در آن آمده كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) صبح هنگام به تبوك رسيد ، خداي را حمدو ثنا گفت ، ثنائي كه خدا اهل آن باشد آنگاه فرمود : بعد از حمد و ثناي خداي تعالي به شما مردم مي‏گويم : كه راست‏ترين سخن ، كتاب خدا است و محكم‏ترين دست‏آويز كلمه تقوا است و بهترين كيش ، كيش و مذهب ابراهيم (عليه‏السلام‏) است و بهترين سنت و روش سنت محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است و شريف‏ترين گفتار ذكر خدا است و زيباترين داستان‏ها همين قرآن است و بهترين امور آن است كه اساس ديني داشته باشد ، اموري كه سهل‏انگاري در آن روا نيست و بدترين آن امري است كه بشر به دست خود بدعت نهاده باشد و بهترين هدايت‏ها ، هدايت انبياء و شريف‏ترين مردنها ، كشته شدن شهدا و كورترين كوري‏ها ، كوري آن كسي است كه بعد از هدايت گمراه شود و بهترين علم‏ها آن علمي است كه نافع باشد و بهترين هدايت‏ها آن هدايتي است كه پيروي گردد و بدترين ضلالت‏ها و كوري‏ها ، كوري دل‏ها است ، هان اي مردم دست دهنده بهتر است از دست گيرنده ( دست فوق بهتر است از دست زير ) و ( از بهره‏هاي مادي ) آنچه اندك و كافي باشد بهتر است از بسياري كه آدمي را به خود مشغول ساخته ، از سعادت واقعيش باز بدارد و بدترين معذرت‏ها ، معذرت در هنگام رسيدن مرگ است و بدترين ندامت‏ها ، پشيماني روز قيامت است و بعضي از مردمند كه به نماز نمي‏آيند مگر در اواخرش و بعضي از آنان كسي است كه به ياد خدا نمي‏افتد مگر به لقلقه زبان ، و بزرگترين خطاها ، خطائي است كه با زبان دروغگو انجام مي‏شود و بهترين بي‏نيازي‏ها ، بي‏نيازي دل است و بهترين توشه‏ها تقوا و سر منشا حكمت ترسيدن از خداي عز و جل است و بهتر چيزي كه در دلها جاي بگيرد و دل آن را عظيم بداند يقين است و شك و ترديد از كفر است و نوحه‏سرائي كردن از رسوم جاهليت است و آنچه از غنيمت جنگي كه سرقت شود ، تلي از سنگ در دوزخ تشكيل مي‏دهد و درهم و ديناري كه گنجينه شود داغي از آتش است و شعر ، خود يكي از ناي‏هاي ابليس است و شراب ام الخبائث


ترجمة الميزان ج : 5ص :154


و منشا همه گناهان است و زنان طناب دام شيطانند و جواني خود شعبه‏اي است از ديوانگي و بدترين كاسبي‏ها كسب ربا است ، و بدترين مالي كه خورده شود مال يتيم است ( و هان اي مردم ) خوشبخت آن كسي است كه از ديگران پند بگيرد و بدبخت آن كسي است كه در شكم مادر خود بدبخت شده باشد و سر انجام محل شما و جاي شما چهار ذراع قبر است و هر كاري آخرش معيار است و ملاك عمل در اواخرش معلوم مي‏شود و بدترين روايت‏ها نقل سخنان دروغ است و آنچه كه قرار است بيايد نزديك است و ناسزا گوئي به مؤمن فسق است و جنگيدن با مؤمن كفر است و خوردن گوشت او ( يعني غيبت كردن او ) نافرماني خدا است و حرمت مال او مانند حرمت خون او است و كسي كه عليه خدا عهد و سوگندي بخورد خدا او را تكذيب مي‏كند و كسي كه جفاكاران به خود را بيامرزد ، جفاي خودش آمرزيده مي‏شود و كسي كه ديگري را عفو كند ، خداي تعالي او را عفو مي‏كند و كسي كه خشم خود فرو ببرد خداي عز و جل پاداشش مي‏دهد و كسي كه بر مصيبت صبر كند خدا او را عوض مي‏دهد و كسي كه در پي سمعه و خودنمائي باشد ، خداي تعالي او را به ريا كاري معرفي مي‏كند و كسي كه صبر كند خدا پاداش او را چند برابر مي‏كند و كسي كه خداي تعالي را نافرماني كند خداي عز و جل او را عذاب خواهد كرد ، بار الها مرا و امتم را بيامرز ، بار الها مرا و امتم را بيامرز ، بار الها مرا و امتم را بيامرز و من براي خودم و براي شما از خدا طلب مغفرت مي‏كنم .


و در تفسير عياشي از محمد بن يونس از بعضي اصحاب خود از امام صادق (عليه‏السلام‏) و از جابر از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در معناي جمله : و لامرنهم فليغيرن خلق الله فرموده‏اند : يعني شيطان دستورشان مي‏دهد به اينكه امر خدا را به هر چه امر كرده تغيير دهند .


و در همان كتاب از جابر از امام ابي جعفر ، باقر (عليه‏السلام‏) روايت آمده كه در معناي جمله : و لامرنهم فليغيرن خلق الله ، فرمود : يعني دين خدا را تغيير دهند .


مؤلف : برگشت هر دو روايت به يك معنا است و آن همان دين فطرت است كه در بيان سابق ما گذشت .


و در مجمع البيان در ذيل جمله : فليبتكن آذان الانعام گفته : يعني گوش حيوانات را از بيخ ببرند و اين معنا از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت شده .



ترجمة الميزان ج : 5ص :155


و در تفسير عياشي در ذيل آيه شريفه : ليس بامانيكم ... از محمد بن مسلم از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت آمده كه فرمود : وقتي آيه شريفه بالا كه مي‏فرمايد : هر كس بدي كند سزا داده مي‏شود نازل شد ، بعضي از اصحاب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به يكديگر گفتند : چقدر لحن اين آيه شديد است رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به ايشان فرمود : بله لحن آن سخت است و بين شما و اهل كتاب فرقي نگذاشته ولي اين فرق بين شما و آنان هست كه شما و آنان در مال و جان و اولاد خود گرفتار بلاها مي‏شويد ، آيا جز اين است ؟ گفتند : نه ، همينطور است ، فرمود : اين بلاها در مورد شما مسلمانان وسيله‏اي است كه خداي تعالي در برابر آن پاداشتان مي‏دهد و گناهانتان را محو مي‏كند ولي در كفار اين اثر را ندارد .


مؤلف : اين معنا به طرقي بسيار در جوامع اهل سنت از صحابه نقل شده و در در المنثور است كه احمد ، بخاري ، مسلم و ترمذي از ابي سعيد خدري روايت كرده‏اند كه گفت ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : مؤمن هيچ رنجي و مرضي و همي و آزاري و غمي نمي‏بيند و حتي هيچ خاري بدستش نمي‏خلد مگر آنكه خداي تعالي آن ناراحتيها را كفاره گناهانش قرار مي‏دهد .


مؤلف : و اين معنا بطور مستفيض و سرشار از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و از ائمه هدي (عليهم‏السلام‏) روايت شده .


و در كتاب عيون به سند خود از حسين بن خالد از امام ابي الحسن رضا (عليه‏السلام‏) روايت آمده كه فرمود : من از پدرم شنيدم كه از پدرش امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت مي‏فرمود كه : آن جناب فرموده بود : اگر خداي تعالي ابراهيم را خليل خود گرفت براي اين بود كه نه هيچ سائلي را رد كرد و نه از احدي غير از خداي تعالي چيزي را درخواست نمود .


مؤلف : و اين صحيح‏ترين روايت است در توجيه اينكه چرا خداي تعالي ابراهيم را خليل خود گرفت ، براي اينكه با لفظ و لغت هم مطابق است ، چون خلت به معناي حاجت است و خليل تو كسي است كه حوائج خود را به تو بگويد و از تو رفع حاجت بخواهد ، البته وجوهي ديگر در اين باب روايت شده ولي همانطور كه گفتيم وجه بالا درست‏تر است .