ادامه ی تفسیر وترجمه ی سوره نساء آیات 126 - 105
ترجمة الميزان ج : 5ص :126
نميشود .
و اگر از اين قبيل سببهاي شعوري معمولي بود بطور يقين تخلف در آن راه مييافت و احيانا بي اثر ميشد .
پس معلوم ميشود اين علم از غير سنخ ساير علوم و ادراكات متعارفه است كه از راه اكتساب و تعلم عايد ميشود .
و در آيه مورد بحث ميبينيم كه خداي تعالي در خطابش به شخص رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) ميفرمايد : و انزل عليك الكتاب و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم كتاب و حكمت بر تو نازل كرد ، و علمي به تو تعليم داد كه خودت از راه اكتساب هرگز آن را نميآموختي و گو اينكه معناي اين جمله را بدان جهت كه خطابي است خاص ، آنطور كه بايد نميفهميم .
زيرا ما انسانهاي معمولي آن ذوقي كه حقيقت اين علم را درك بكند نداريم و ليكن اينقدر هست كه از ساير كلمات خداي تعالي در اين باب تا حدودي مطلب براي ما روشن ميشود ، مانند آيه : قل من كان عدوا لجبريل فانه نزله علي قلبك و آيه شريفه : نزل به الروح الامين علي قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربي مبين .
از اين آيات ميفهميم كه نازل كردن هر چه بوده از سنخ علم بوده ، چون محل نزول آن قلب شريف آن جناب بوده و از جهتي ديگر معلوم ميشود كه اين انزال از قبيل وحي و تكليم بوده ، چون در جاي ديگر در باره نوح و ابراهيم و موسي و عيسي ( عليهم السلام ) فرموده : شرع لكم من الدين ما وصي به نوحا و الذي اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسي و عيسي .
و نيز فرموده : انا اوحينا اليك كما اوحينا الي نوح و النبيين من بعده .
و نيز فرموده : ان اتبع الا ما يوحي الي ... .
و نيز فرموده : انما اتبع ما يوحي الي ... .
ترجمة الميزان ج : 5ص :127
از اين آيات مختلف استفاده ميشود كه مراد از انزال همان وحي است و وحي كتاب و حكمت خود نوعي تعليم الهي است .
كه خداي تعالي پيامبرش را به آن اختصاص داده .
چيزي كه هست از آيه مورد بحث كه ميفرمايد : و خدا كتاب و حكمت بر تو نازل كرد و علمي به تو تعليم داد كه هرگز از راه اكتساب به دست نميآوردي استفاده ميشود كه اين تعليم الهي تنها وحي كتاب و حكمت نيست .
چون مورد آيه شريفه ، داوري رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) در حوادثي است كه پيش آمده ، و آن جناب براي رفع اختلاف از رأي خاص به خود استفاده فرموده ، و معلوم است كه اين علم ، يعني رأي و نظريه خاص آن جناب غير علم كتاب و حكمت است ، هر چند كه متوقف بر آن دو نيز هست .
از اينجا روشن ميشود كه مراد از انزال و تعليم در جمله : و انزل الله عليك الكتاب و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم دو نوع علم است : يكي علمي كه به وسيله وحي و با نزول جبرئيل امين تعليم آن جناب داده ميشده .
و دوم به وسيله نوعي القاء در قلب و الهام خفي الهي و بدون نازل شدن فرشته وحي تعليمش داده ميشده و اين دو نوع بودن تعليم رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) چيزي است كه روايات وارده در علم النبي (صلياللهعليهوآلهوسلّم) آن را تاييد ميكند .
و بنا بر اين پس مراد از جمله و علمك ما لم تكن تعلم اين است كه خداي تعالي نوعي علم به تو داد كه اگر نميداد ، اسباب عادي كه در تعلم هر انساني دست در كارند و علوم عادي را به انسانها تعليم ميدهند در به دست آوردن آن علم برايت كافي نبود .
در نتيجه از همه مطالبي كه گذشت معلوم شد اين موهبت الهيه كه ما آن را به نام نيروي عصمت ميناميم خود نوعي از علم و شعور است كه با ساير انواع علوم مغايرت دارد ، ساير علوم همانطور كه گفتيم گاهي مغلوب ساير قواي شعوري واقع گشته ( در كورانها مورد غفلت قرار ميگيرند ) ولي اين علم هميشه بر ساير قوا غالب و قاهر است و همه را به خدمت خود در ميآورد .
و به همين جهت است كه صاحبش را از كل ضلالتها و خطاها حفظ ميكند .
در روايات نيز آمده كه رسول خدا و امام ( صلوات الله عليهم اجمعين ) روحي داشتهاند به نام روح القدس كه آنان را تشديد ميكرده و از معصيت وخطا حفظ مينموده و اين همان روحي است كه در آيه شريفه زير بدان اشاره نموده ميفرمايد : كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدري ما الكتاب و لا الايمان و لكن جعلناه نورا نهدي به من نشاء من عبادنا .
ترجمة الميزان ج : 5ص :128
البته اين وقتي است كه ما ظاهر و تنزيل آيه را در نظر بگيريم و كاري به تاويل آن نداشته باشيم و ظاهرش همين است كه خداي تعالي كلمه روح را به عنوان معلم و هادي بر پيامبرش القا فرموده ، و نظير آن آيه شريفه ، آيه زير است كه ميفرمايد : و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين .
البته اين استشهاد بر اساس بياني است كه ما در تفسير اين آيه داريم و ان شاء الله العزيز در سوره انبيا از نظر خواننده خواهد گذشت .
و اجمال آن اين است كه روح نامبرده پيامبر و امام را به فعل خيرات و بندگي خداي سبحان تشديد ميكند .
و نيز از آنچه گذشت روشن گرديد كه مراد از كتاب در جمله : و انزل الله عليك الكتاب و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم همان وحيي است كه براي رفع اختلافهاي مردم ميشود ، همان اختلافي كه آيه شريفه زير بدان اشاره نموده و فرموده : كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه كه بيان و تفسير آن در جلد اول اين كتاب گذشت .
و مراد از حكمت در آيه مورد بحث ساير معارف الهيهاي است كه به وسيله وحي نازل شده ، در وضع زندگي دنيا و آخرت انسانها سودمند است و مراد از اينكه فرمود : و علمك ما لم تكن تعلم غير معارف كليه و عامهاي است كه در كتاب و حكمت است .
با اين بيان روشن ميشود كه به گفتههاي بعضي از مفسرين در اين آيه چه اشكالهايي وارد است .
ايشان گفتهاند : منظور از كتاب ، قرآن ، و منظور از حكمت ، احكامي است كه در قرآن آمده ، و منظور از جمله علمي كه هرگز با آموختن بدست نميآوردي علم به غيب و علم به
ترجمة الميزان ج : 5ص :129
احكام است ، بعضي ديگر كتاب و حكمت را به قرآن و سنت و جمله علمي كه با آموختن به دست نميآوري شرايع و سرگذشت رسولان قديم تفسير كردهاند بعضي ديگر حرفهائي ديگر زدهاند كه وجه سستي اين اقوال با بيانات گذشته ما روشن ميشود ، و ديگر حاجت نيست دوباره آن مطالب را تكرار كنيم .
و كان فضل الله عليك عظيما اين جمله منتي است كه به رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) نهاده .
لا خير في كثير من نجويهم الا من امر بصدقة او معروف او اصلاح بين الناس راغب ميگويد : وقتي بگوئي : ناجيته معنايش اين است كه من با او مطلبي سري و بيخ گوشي در ميان نهادم ، و اصل اين كلمه از ماده نجوة گرفته شده كه به معناي زمين خلوتي است كه تو با كسي در آنجا خلوت كني .
اين سخن راغب بود .
و بنا به گفته وي كلمه نجوي به معناي گفتگوي سري و پنهاني است ، و چه بسا كه اين كلمه درباره شخص دو طرف صاحب نجوي نيز اطلاق گردد .
يعني به خود آن دو نيز نجوا گويند .
همچنانكه قرآن كريم فرموده : و اذ هم نجوي ( زماني كه ايشان نجوا بودند ) يعني با يكديگر نجوا كردند .
و در اين گفتار ، يعني جمله : لا خير في كثير من نجواهم به مطلب قبلي كه ميفرمود : اذ يبيتون ما لا يرضي من القول برگشت شده ، البته اين در صورتي است كه بگوئيم آيات به يكديگر اتصال دارند ، كه در اين صورت جمله مورد بحث مطلب قبل را كه راجع به سخن محرمانه و سري به طريق تبييت بود عموميت داده ، ميفرمايد : هيچ چيزي در بيشتر سخنان سري آنان نيست ، چه اينكه اين سخنان به طريق تبييت باشد و چه به طريق ديگر ، نظير اين تعميم دادن مطلبي خاص ، در آيه بعدي به كار رفته به اين معنا كه آيه مورد بحث سخن از سخنان سري داشت و جا داشت در آيه بعدي بفرمايد : و هر كس به همفكر خود بر سر دشمني با رسول و مشاقه با آن جناب نجوا كند ، چنين و چنانش ميكنيم ولي اينطور نفرمود ، بلكه مطلب را عموميت داده فرمود : و هر كس با رسول دشمني كند چنين و چنانش ميكنيم چه اينكه اين مشاقه و دشمني به طريق نجوا باشد و چه به طرق ديگر .
و ظاهر استثناي : الا من امر بصدقة او معروف اين است كه استثنائي منقطع
ترجمة الميزان ج : 5ص :130
باشد .
(يعني مستثناء قبل از استثناء داخل در جمعيت مستثناء نبوده ) در نتيجه كلمه الا معناي ليكن را ميدهد ، و معناي آيه چنين ميشود : هيچ خيري در سخنان بيخ گوشي آنان نيست ، و ليكن كسي كه امر به صدقه يا معروف يا اصلاح بين مردم ميكند ، در اين امر كردنش خير هست .
در اينجا دو سؤال مطرح ميشود : يكي اينكه چرا دعوت بيخ گوشي به خير را امر خواند ؟ جوابش اين است كه اين از قبيل استعاره است .
سؤال دوم اينكه خداي تعالي خيري را كه صاحب نجوا بدان امر ميكند سه چيز دانسته : يا صدقه ، و يا معروف و يا اصلاح بين مردم .
با اينكه صدقه خود يكي از مصاديق معروف است و با آوردن كلمه معروف احتياج به ذكر صدقه نبود .
جوابش اين است : ذكر خاص با وجود عام ، عنايت زايدي نسبت به خاص را ميرساند ، در اينجا نيز آوردن كلمه صدقه ميفهماند كه صدقه فرد كامل معروف است و در احتياجش به سخنان سري طبعا نيازمندتر به نجوا است و غالب موارد همينطور است .
و من يفعل ذلك ابتغاء مرضات الله ... در اين جمله حال نجوا را به بياني ديگر و از نقطه نظر آثار يعني مثوبت و عقوبت تفصيل ميدهد .
تا به اين وسيله وجه خير بودن آنچه از نجوا كه خير است و وجه خير نبودن آنچه كه خير نيست را روشن ميسازد .
و حاصل مفادش اين است كه : نجوا دو قسم است : يكي نجواي كسي كه منظورش از آن به دست آوردن خشنودي خداي تعالي است كه خواه ناخواه نجواي او يا با عنوان معروف منطبق است ، و يا با عنوان اصلاح بين مردم .
البته معروف و اصلاحي كه به خاطر رضاي خدا صورت بگيرد كه چنين نجوائي را خداي تعالي با اجري عظيم پاداش ميدهد .
قسم دوم نجوائي كه منظور توطئه چيني عليه رسول خدا و اتخاذ طريقي غير طريق مؤمنين صورت بگيرد .
كه خداي سبحان صاحبان چنين نجوائي را املاء و استدراج ميكند .
يعني انواع برخورداريهاي مادي را در اختيارشان ميگذارد تا همه گناهان رامرتكب شوند ، و در آخر به دوزخ شوند كه بد سر انجامي است .
ترجمة الميزان ج : 5ص :131
و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدي و يتبع غير سبيل المؤمنين مصدر مشاقة و شقاق مصدر باب مفاعله از ماده شق است كه به معناي قطعه جدا شده از چيزي است .
(مثلا ميگويند اين شاخه افتاده ، شقي از آن درخت است) .
پس مشاقه و شقاق اين است كه تو در يك شقي قرار بگيري ، و طرف مقابلت در شق ديگر .
و اين كنايه است از مخالفت و طرفيت .
و بنا بر اين ، مشاقه كردن با رسول خدا ، آن هم بعد از آنكه راه هدايت روشن و مشخص شده .
معنائي جز مخالفت كردن با رسول ، و از اطاعتش سر پيچي كردن ندارد .
و بنا بر اين ، جمله و يتبع غير سبيل المؤمنين بيان ديگري است براي مشاقه با رسول (صلياللهعليهوآلهوسلّم) و مراد از سبيل مؤمنين اطاعت رسول است .
چون اطاعت رسول ، اطاعت خداي تعالي است ، همچنانكه خود خداي تعالي فرمود : و من يطع الرسول فقد اطاع الله .
پس سبيل مؤمنين بدان جهت كه بر ايمان به خدا اجتماع كرده جامعهاي تشكيل ميدهد ، همان اجتماع بر اطاعت خدا و رسول است .
و اگر خواستي ميتواني بگوئي راه مؤمنين عبارت است از اجتماع بر اطاعت رسول .
چون حافظ وحدت سبيل مؤمنين همان اطاعت رسول (صلياللهعليهوآلهوسلّم) است ، همچنانكه قرآن كريم در جاي ديگر فرموده : و كيف تكفرون و انتم تتلي عليكم آيات الله و فيكم رسوله و من يعتصم بالله فقد هدي الي صراط مستقيم يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا .
اين معنا در سابق آنجا كه اين آيه را تفسير ميكرديم يعني جلد سوم عربي اين كتاب گذشت .
و نيز فرموده : و ان هذا صراطي مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ذلكم وصيكم به لعلكم تتقون .
ترجمة الميزان ج : 5ص :132
و وقتي به حكم اين آيات راه خدا عبارت است از راه تقوا و مؤمنين عبارتند از كساني كه به سوي اين راه دعوت شدهاند .
در نتيجه سبيل اين مؤمنين در حالي كه اجتماعي تشكيل دادهاند عبارت است از سبيل تعاون بر تقوا ، همچنانكه فرمود : تعاونوا علي البر و التقوي و لا تعاونوا علي الاثم و العدوان .
و اين آيه بطوري كه ملاحظه ميكنيد از معصيت خداي تعالي و شق عصاي اجتماعي اسلام و يا به عبارتي ايجاد تفرقه در آن را نهي ميكند ، و اين همان است كه گفتيم معناي سبيل مؤمنين است .
پس معناي آيه مورد بحث كه ميفرمايد : و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدي و يتبع غير سبيل المؤمنين ... .
به معناي آيه زير برگشت ميكند كه ميفرمايد : يا ايها الذين آمنوا اذا تناجيتم فلا تتناجوا بالاثم و العدوان و معصيت الرسول و تناجوا بالبر و التقوي نوله ما تولي يعني ما با او همان معامله ميكنيم كه او و اعمال او اقتضاي آن را دارد و او را طبق خواستهاش كه همان پيروي غير سبيل مؤمنين است ياري و مساعدت ميكنيم .
اين معنا را قرآن كريم در جاي ديگر خاطر نشان ساخته ، ميفرمايد : كلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك ، و ما كان عطاء ربك محظورا .
و نصله جهنم و ساءت مصيرا اين جمله به وسيله حرف واو عطف شده به جمله قبلي و همين خود دلالت دارد بر اينكه هر دو معامله با افراد مورد بحث ميشود ، هم نوله ما تولي و هم اصلاء در جهنم .
و نيز دلالت دارد بر اينكه هر دو معامله يكي است ، يك امر الهي است كه قسمتي از آن
ترجمة الميزان ج : 5ص :133
- كه قسمت آغاز آن باشد - در دنيا جريان مييابد و آن مساله توليت ما تولي است .
و قسمت ديگرش در آخرت بروز ميكند و آن مساله اصلاء در جهنم است .
كه بد بازگشت گاهي است .
ان الله لا يغفر ان يشرك به ... ظاهر اين آيه اين است كه ميخواهد جمله : نوله ما تولي و نصله جهنم ... را كه در آيه قبل بود تعليل كند ، البته اين بنا بر اين است كه آيات به يكديگر اتصال داشته باشند و در اين صورت آيه دلالت ميكند بر اينكه مشاقه و دشمني با رسول ، شرك به خداي عظيم است و اينكه خداي تعالي اين گناه را كه به وي شرك بورزند نميآمرزد و اي بسا اين معنا از آيه شريفه زير نيز استفاده شود كه ميفرمايد : ان الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله و شاقوا الرسول من بعد ما تبين لهم الهدي لن يضروا الله شيئا و سيحبط اعمالهم .
يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و لا تبطلوا اعمالكم .
ان الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله ثم ماتوا و هم كفار فلن يغفر الله لهم .
چون ظاهر آيه سوم اين است كه ميخواهد مضمون آيه دوم كه به اطاعت خدا و اطاعت كردن از رسول امر ميكند را تعليل كند .
در نتيجه بفهماند كه خروج از طاعت خدا و طاعت رسول او ، كفري است كه هرگز آمرزيده نميشود ، و اين را هم به حكم آياتي ديگر ميدانيم كه كفري كه هرگز آمرزيده نميشود شرك به خدا است .
آنچه تاكنون استفاده كرديم از الفاظ آيه مورد بحث و آيات استشهادي بود ، حال بايد دانست كه از مقام آيه نيز مطلبي استفاده ميشود ، به اين بيان كه الحاق جمله و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء به جمله ان الله لا يغفر ان يشرك به به اين منظور بوده كه بيان را تكميل كند و عظمت اين مصيبت شوم يعني مشاقه و دشمني با رسول را بفهماند .
و ما در جلد چهارم اين كتاب مطالبي مربوط به اين آيه آورديم ( كه خواننده ميتواند بدانجا مراجعه كند) .
ان يدعون من دونه الا اناثا كلمه اناث جمع كلمه انثي است ، وقتي گفته ميشود : انث الحديد انثا .
ترجمة الميزان ج : 5ص :134
معنايش اين است كه آهن نرم و چكش پذير شد .
و چون گفته شود : انث المكان معنايش اين است كه فلان زمين خيلي زود سرسبز شد و يا قابل كشت شد .
پس از اين موارد استعمال ميفهميم يك جهت در همه موارد استعمال اين ماده هست و آن عبارت است از انفعال و نرمي و تاثر پذيري و اگر جنس ماده از هر حيوان را نيز انثي خواندهاند از اين باب است .
و اگر بتپرستان ، بتها و هر معبود ديگر خود را اناث خواندهاند ، به قول بعضيها بدين جهت است كه به زعم آنان بتها و معبودها تاثر پذير و منفعل است و خودش فاعل و اثر بخش نيست و هيچ خواستهاي از خواستههاي پرستندگان خود را بر نميآورند و در جاي ديگر قرآن همين معنا را براي اناث بودن بتها آورده و فرموده : ان الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا و لو اجتمعوا له و ان يسلبهم الذباب شيئا لا يستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب ما قدروا الله حق قدره ان الله لقوي عزيز و باز در جاي ديگر فرموده : و اتخذوا من دونه الهة لا يخلقون شيئا و هم يخلقون و لا يملكون لا نفسهم ضرا و لا نفعا و لا يملكون موتا و لا حيوة و لا نشورا بنا بر اين روشن ميشود كه مراد از انوثت بتها همين است كه اين دو آيه خاطرنشان كردند ، يعني اينكه فقط انفعال ميپذيرند و فعل ندارند و اين خود خاصيت مخلوق در مقايسه با خالق او تبارك و تعالي است .
و اين وجه در اينكه چرا خدايان دروغين را اناث خوانده ، بهتر از وجهي است كه ديگران
ترجمة الميزان ج : 5ص :135
آورده و گفتهاند : مراد از كلمه انثي بتهاي سهگانه لات و عزي و منات و امثال آنها است ، زيرا هر قبيلهاي از عرب براي خود بتي داشت و به آن ميگفتند : انثي بني فلان يعني بت فلان قبيله .
حال ، يا به خاطر اين بوده كه اسامي بتها مؤنث مجازي بوده و يا به خاطر اينكه جماد و بي جان بودند و كلمه جماد وقتي جمع بسته ميشود به جمع مؤنث بسته ميشود و ميگويند جمادات .
وجه اينكه گفتيم توجيه ما بهتر است اين است كه توجيهي كه نقل كرديم با حصري كه در جمله : ان يدعون من دونه الا اناثا آمده آنطور كه بايد نميسازد چون ميدانيم در بين معبودهائي كه به جاي خداي تعالي پرستيده ميشود ، معبودهايي هست كه كلمه انثي در باره آنها صادق نيست مانند عيساي مسيح (عليهالسلام) و برهما و بودا كه هر سه مرد بودهاند .
و ان يدعون الا شيطانا مريدا كلمه مريد به فتحه ميم به معناي كسي است كه از هر خيري عاري باشد .
البته اين كلمه در مورد مطلق عاري نيز استعمال دارد ، چه عاري از خير و چه عاري از غير آن .
بيضاوي در تفسير خود گفته : كلمه مارد و كلمه مريد به كسي گفته ميشود كه با هيچ خيري وابسته نيست ، و اصل تركيب براي توصيف به نرمي و لطافت و بيموئي و برهنگي از پر و پشم وضع شده و تعبير صرع ممرد و نيز غلام امرد و نيز شجرة مرداء همه از اين باب است ، اولي به معناي تختي نرم و لطيف ، و دومي به معناي پسري بيمو ، و سومي به معناي درختي است كه برگ آن اندك و تك تك باشد .
اين بود گفتار بيضاوي .
و از ظاهر گفتار بر ميآيد كه جمله مورد بحث بياني باشد براي جمله سابق چون كلمه يدعون از دعوت است ، و دعوت كنايه از عبادت است و به اين مناسبت ، عبادت را دعوت ميگويند كه اصل عبادت و منشا آن دعوت نيازهاي آدمي است به اينكه آدمي خود را به پناه كسي بكشاند كه حاجتش را بر ميآورد خداي تعالي طاعت را نيز عبادت خوانده ، فرموده : ا لم اعهد اليكم يا بني آدم ان لا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين و ان اعبدوني .
و بنا بر اين برگشت معناي جمله مورد بحث به اين است كه عبادت پرستندگان غير خداي تعالي ، عبادت و دعوت شيطان مريد است چون اطاعت او است .
ترجمة الميزان ج : 5ص :136
لعنه الله كلمه لعن به معناي دور كردن ملعون از رحمت است و اين جمله صفت دومي است براي شيطان ، صفت اوليش اين بود كه او مريد است و از هر خيري عاري و تهي است .
صفت دوم در حقيقت تعليل صفت اول است و ميفهماند كه علت عاري بودن شيطان از هر خير اين است كه او رانده شده و دور شده از رحمت خدا است .
و قال لاتخذن من عبادك نصيبا مفروضا كانه ميخواهد اشاره كند به گفتاري كه خداي عز و جل در جاي ديگر از شيطان حكايت كرده و آن اين است كه آن ملعون گفته بود : فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين .
و در اينكه گفت : بطور قطع از بندگانت نصيبي مقدر خواهم گرفت .
در حقيقت اعتراف و تقدير بر اين معنا است كه فريب خوردگان او در عين اينكه فريب او را خوردهاند بنده خداي تعالي هستند و يك انسان هر قدر هم كه فريب شيطان را بخورد نميتواند از بندگي خدا بيرون شود و چگونه ممكن است بيرون شود در حالي كه خداي تعالي رب او است و هر حكمي كه بخواهد در باره او ميراند .
و لاضلنهم و لامنينهم ... كلمه تبتيك كه مصدر باب تفعيل است و جمله : فليبتكن از آن مشتق شده به معناي شكافتن است و شكافتن گوش حيوانات با مطلبي كه بعضيها نقل كردهاند تطبيق ميشود و آن اين است كه گفتهاند : عرب جاهليت را رسم بر اين بود كه گوش ماده شتري كه پنج شكم زائيده باشد بحيره و شتري كه به عنوان وفاء به عهد رها ميكردند سائبه را ميشكافتند تا اعلام كنند كه اين حيوان آزاد است و در نتيجه خوردن گوشت آن بر همه جايز است .
و اين اموري كه در آيه شمرده شده همهاش مصاديقي از ضلالت است .
و با اينكه در جمله و لاضلنهم مساله ضلالت را صريحا ذكر كرده اگر اين مصاديق از ضلالت را نيز بر شمرده از باب ذكر عام و سپس نام بردن از بعضي افراد آن عام است .
كه گوينده به شنونده ميفهماند عنايت خاصي به اين چند فرد دارد .
در اين آيه شريفه از شيطان حكايت شده كه
ترجمة الميزان ج : 5ص :137
گفته است : من انسانها را از راه سرگرم كردنشان به پرستش غير خدا و ارتكاب گناهان گمراه خواهم كرد و آنان را با اشتغال به آمال و آرزوهائي كه از اشتغال به واجبات زندگيشان باز بدارد فريب ميدهم ، تا آنچه را كه برايشان مهم و حياتي است به خاطر آنچه موهوم و خالي از واقعيت است ، رها كنند و دستورشان ميدهم كه گوش چهار پايان خود را بشكافند و ( با اينگونه عقايد خرافي و موهوم ) حلال خدا را بر خود حرام سازند و نيز دستورشان ميدهم كه خلقت خدائي را تغيير دهند مثلا مردان را كه مرد خلق شدهاند و استعداد زن گرفتن را دارند اخته نموده اين استعداد را در آنها بكشند و يا انواع مثله - بريدن اعضاء - را باب كنند و يا مردان با يكديگر لواط و زنان با يكديگر مساحقه كنند .
و بعيد نيست كه مراد از تغيير خلقت خداي تعالي خروج از حكم فطرت و ترك دين حنيف باشد آن ديني كه خداي تعالي در بارهاش فرمود : فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة الله التي فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ، ذلك الدين القيم .
خداي تعالي بعد از حكايت كلام شيطان وعده او را كه همان اطاعت او در آنچه امر ميكند ، ميباشد را ولي گرفتن او دانسته ، فرموده : اطاعت او معنايش اين است كه شما او را به جاي خداي تعالي ولي و سرپرست خود بگيريد : و من يتخذ الشيطان وليا من دون الله فقد خسر خسرانا مبينا و در افاده اين معنا نفرمود : و من يكن الشيطان له وليا ، و هر كس كه شيطان ولي او باشد تا همان نكتهاي را بفهماند كه آيات سابق آن را فهمانيد و آن اين بود كه تنها ولي عالم خداي تعالي است و هيچ كس ديگر بر هيچ چيز عالم ولايت ندارد ، هر چند كه مردمي او را ولي خود بگيرند .
يعدهم و يمنيهم و ما يعدهم الشيطان الا غرورا ... از ظاهر سياق بر ميآيد كه اين جمله تعليلي براي اين قسمت از آيه قبلي باشد كه ميفرمود : فقد خسر خسرانا مبينا و چه خسراني روشنتر از اين خسران كه سعادت حقيقي كسي مبدل به سعادت خيالي و شقاوت واقعي شود و با وعدههاي دروغين و آرزوهاي موهوم كمال خلقت او مبدل به خسران و نقص شود همچنانكه خداي تعالي ميفرمايد : و الذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعة ، يحسبه الظمان ماء حتي اذا جاءه لم يجده شيئا و وجد الله
ترجمة الميزان ج : 5ص :138
عنده ، فوفيه حسابه ، و الله سريع الحساب .
اما وعدههاي شيطان عبارت است از وسوسههائي كه او بدون واسطه ميكند ، به خلاف اماني ( كه جمله : و يمنيهم آرزومندشان ميكند - متضمن آن است ) كه آن از نتائج وسوسه است و منظور از آن هر امر خيالي است كه و هم از آن لذت ببرد .
و به همين جهت بود كه خداي تعالي تمني و يا به عبارت ديگر استفاده از آرزوهاي دروغي بشر را غرور نخواند بلكه وعده او را غرور خواند و فرمود : شيطان وعدهشان نميدهد مگر غرور و فريب را ، و اين نكته بر كسي پوشيده نيست .
خداي تعالي بعد از بيان وعدههاي شيطان ، عاقبت حال فريب خوردگان او را بيان نموده ، فرمود : اولئك ماويهم جهنم و لا يجدون عنها محيصا ، عاقبت حالشان اين است كه منزلگهي در دوزخ دارند كه به هيچ وجه محيصي از آن ندارند و محيص از ماضي حاص كه به معناي فلاني عدول كرد يا جا عوض كرد و يا گريزگاهي يافت و از آنجا پا به فرار گذاشت ميباشد .
خداي سبحان بعد از بيان عاقبت حال فريب خوردگان شيطان ، حال كساني را بيان كرد كه در مقابل آن طائفه قرار دارند ، يعني مؤمنيني كه از فريب شيطان بر حذر هستند و منظورش از بيان حال طرف مقابل فريب خوردگان اين بود كه بيان خود نسبت به فريب خوردگان را تكميل كند ، لذا فرمود : و الذين آمنوا و عملوا الصالحات سندخلهم جنات ... ، و در اين آيات التفاتي از سياق تكلم مع الغير نوله - نصله به سياق غيبت ان الله لا يغفر - لعنه الله - من دون الله بكار رفته ، روشنتر بگويم در اول خداي تعالي ميفرمود : ما او را چنين و چنان ميكنيم و در وسط خود را غايب فرض كرده ميفرمايد : خداي تعالي چنين و چنان
ترجمة الميزان ج : 5ص :139
ميكند و در اين التفات دو نكته در نظر بوده : يكي اينكه آنجا كه مقام اقتضاء دارد به عظمت خداي تعالي اشارهاي بشود ، در آنجا به جاي ضمير ما چنين و چنان ميكنيم اسم جلاله الله تعالي را بياورد ، همينكه اين غرض تامين شد ، دو باره به سياق اول كه سياق اصلي بود بر گردد ، همچنانكه در اين آيات دوباره به سياق اصلي برگشته ، ميفرمايد : سندخلهم جنات ، نكته دوم اشاره به قرب حضور خداي تعالي و محجوب نبودنش از وضع بندگان اشاره ميكند كه معناي ولي مؤمنين هم همين است .
وعد الله حقا و من اصدق من الله قيلا در اين جمله ، وعده خداي تعالي را در مقابل وعدهاي كه قبلا از شيطان آورد ذكر نموده ، آنجا ميفرمود : وعده شيطان چيزي به جز غرور نيست و در اينجا ميفرمايد : وعده خداي تعالي حق و گفتار او صدق است .
ليس بامانيكم و لا اماني اهل الكتاب در اين آيه شريفه ، به آغاز سخن برگشت شده و كانه ميخواهد از گفتار مفصلي كه تا كنون آورده بود خلاصه گيري كند .
آري از اعمالي كه در آيات قبل ، از بعضي مؤمنين حكايت و از اقوالي كه از آنان نقل فرمود و از اصراري كه آنان به رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) ميكردند كه رعايت جانب آنان را بفرمايد و در مواقعي كه بين آنان و ديگران نزاع و مشاجرهاي رخ ميدهد ، آنان را عليه ديگران معاضدت و مساعدت فرمايد ، اين معنا بطور خلاصه به دست ميآيد كه مؤمنين اينطور فكر ميكردهاند : حال كه ما ايمان آوردهايم ، حقي بر خدا و پيامبرش پيدا كردهايم و بر خدا و رسول واجب است كه رعايت احترام ما را نموده ، جانب ما را رعايت كنند و هر زمان كه بين ما و ديگران مشاجرهاي رخ دهد از ما طرفداري كنند ، چه اينكه ما بر حق و آنان بر باطل باشند و چه ما بر باطل و آنان بر حق باشند و چه اينكه طرفداري از ما عدالت باشد و يا ظلم باشد ، اين طرز تفكر عينا همان طرز تفكري است كه پيشوايان ضلالت و اطرافيان آنان و رؤساي جور و قوم و خويش و اذناب آنان دارند ، يك فرد طاغوتي را اگر در نظر بگيريم ميبينيم هم به زير دست خود منت ميگذارد و هم به ما فوق خود و در عين اينكه در برابر ما فوقش خضوع و كوچكي نموده دستوراتش را اطاعت ميكند ، در عين حال خود را مستحق احترام او ميداند و توقع دارد كه رئيسش به او احترام نموده ، رعايت جانبش را بكند و اگر وقتي با ديگران نزاع و مشاجره كرد ،
ترجمة الميزان ج : 5ص :140
رئيس از او حمايت كند ، چه اينكه حق با او باشد و چه با خصم او باشد .
بطوري كه قرآن كريم در آيه شريفه : و قالت اليهود و النصاري نحن ابناء الله و احباؤه و در آيه شريفه : و قالوا كونوا هودا او نصاري تهتدوا و آيه شريفه : قالوا ليس علينا في الاميين سبيل ، حكايت فرموده يهود و نصارا چنين طرز تفكري داشتهاند ، يعني در عين اينكه خدا را به خيال خود عبادت ميكردند ، خود را طلبكار او نيز ميدانستند .
و به همين جهت خداي عز و جل در اين آيه هم مؤمنين مذكور را رد كرد و هم به دنبال آنان اهل كتاب را و طرز تفكر غلط مزبور را اماني خواند و اين تعبير ، مجازي و استعارهاي است ، كانه آرزوها و توقعات غلط مذكور را صورتهائي خيالي و لذت آور و به عبارت سادهتر دلخوشكنكهايي دانسته كه در عالم خارج هيچ اثري ندارد و فرموده : ليس بامانيكم ، به دلخواه شما مسلمانانو يا شما گروهي از مسلمانان منحرف و خيالپرداز نيست و به دلخواه اهل كتاب هم نيست بلكه كرامت نزد خدا و حمايت خدا از شما دائر مدار اعمال شما است تا اعمال شما چگونه باشد ، اگر خير باشد ، خدا هم نظر خيري به شما خواهد داشت و اگر شر باشد به جز شر پاداشي نخواهيد داشت ، و اگر اول سيئه و گناه را ذكر كرد و بعد حسنه را ، براي اين بود كه عمده خطاي اين خوش خيالها در سيئات تبلور مييابد .
من يعمل سوءا يجز به و لا يجد لها من دون الله وليا و لا نصيرا .
اين جمله بطور فصل آمده ، يعني با واو عاطفه ، عطف به ما قبل نشده و به اصطلاح ادبي به فصل آمده نه به وصل و اين بدان جهت است كه اين جمله موقعيت جواب از سؤالي فرضي را دارد و تقدير آن سؤال و اين جواب اين است : وقتي صرف گفتن شهادتين و داخل شدن در حريم اسلام و ايمان اين خاصيت را نداشته باشد كه همه خيرات را به سوي آدمي جلب كند و همه منافع زندگي ما را تامين نمايد و همچنين وقتي يهوديت و نصرانيگري نيز چنين اثري نداشته باشد ، پس چه فرقي بين داشتن اين اديان با نداشتن آن هست و بالاخره حال آدمي به كجا كشيده ميشود ؟ قرآن در پاسخ ميفرمايد : هر كس عمل زشتي را مرتكب شود كيفرش را ميبيند و به غير از خدا هيچ ولي و ناصري براي خود نخواهد يافت و هر كس هم كه اعمال نيك انجام
ترجمة الميزان ج : 5ص :141
دهد ، چه مرد باشد و چه زن ( البته در صورتي كه ايمان داشته باشد ) پاداش خود را كه همان بهشت است خواهد ديد ... .
جمله : من يعمل سوءا يجز به مطلق است و به همين جهت هم شامل كيفرهاي دنيوي ميشود كه شريعت اسلام آن را مقرر كرده ، از قبيل قصاص كردن جاني و بريدن دست دزد و شلاق زدن و سنگسار كردن زاني و امثال آن از احكام سياسات و غير سياسات و هم شامل كيفرهاي اخروي ميشود كه خداي تعالي چه در كتابش و چهبه زبان رسول گراميش آنها را وعده داده است .
مناسب با مورد آيات كريمه مورد بحث و منطبق با آنها نيز همين بود كه جمله مورد بحث را مطلق بياورد ، چون در رواياتي كه در شان نزول اين آيات وارد شده ، آمده است كه : اين آيات درباره سرقتي نازل شد كه شخصي مرتكب آن شده بود و آنگاه گناه خود را به گردن فردي يهودي يا مسلمان انداخته بود ، تازه او و دار و دستهاش به پيغمبر (صلياللهعليهوآلهوسلّم) اصرار ميكردند كه عليه آن يهودي يا مسلمان بي گناه حكم كند .
و باز به همين جهت جمله : و لا يجد من دون الله وليا و لا نصيرا نيز مطلق شده ، هم شامل ولي و نصيرهاي دنيوي از قبيل رسول الله (صلياللهعليهوآلهوسلّم) و يا اولي الامر ميشود و در نتيجه ميفهماند كه آن دو وي را شفاعت ميكنند و نه خويشاونديش با آن دو برايش فائدهاي دارد و نه احترام اسلام و دين از شلاق خوردن او جلوگيري ميكند و هم شامل ولي و نصيرهاي اخروي ميشود و ميفهماند كه در آخرت هيچ كس نميتواند از معذب شدن گنهكاران مانع شود مگر افرادي كه آيات بعد شامل آنان است .
و من يعمل من الصالحات من ذكر او انثي و هو مؤمن فاولئك يدخلون الجنة و لا يظلمون نقيرا اين آيه شريفه بيانگر وضع شق دوم است و پاداش كساني را خاطرنشان ميسازد كه اعمال صالح ميكنند و آن پاداش عبارت است از بهشت ، چيزي كه هست خداي تعالي در اين آيه از يك جهت رسيدن به بهشت را توسعه و تعميم داده و از سوي ديگر فعليت آن را مقيد كرده به قيدي كه آن فعليت را تضييق ميكند .
از يك سو شرط كرده كه صاحب عمل صالح اگر بخواهد به پاداش خود يعني بهشت برسد ، بايد كه داراي ايمان باشد ، چون هر چند پاداش در برابر عمل است و ليكن آنكه كافر است كفرش براي او عملي باقي نميگذارد و هر عمل صالحي بكند آن را حبط و بياجر مينمايد ، همچنانكهقرآن كريم در جاي ديگر فرموده : و لو اشركوا لحبط عنهم ما كانوا
ترجمة الميزان ج : 5ص :142
يعملون .
و نيز فرموده : اولئك الذين كفروا بايات ربهم و لقائه ، فحبطت اعمالهم فلا نقيم لهم يوم القيمة وزنا .
و از سوي ديگر نفرمود : و من يعمل الصالحات تا در نتيجه پاداش اخروي و بهشت را منحصر كرده باشد به كساني كه همه اعمال صالحه را انجام دهند ، بلكه فرمود : و من يعمل من الصالحات و اين خود توسعهاي است در وعده به بهشت .
بله ، از آنجا كه مقام ، مقام بيان جزاء است ، رعايت اين دقت لازم بود ، فضل الهي نيز همين را اقتضاء ميكرد كه جزاي خير آخرت را منحصر در افرادي انگشت شمار نكند بلكه آن را عموميت دهد تا شامل حال هر كسي كه ايمان آورد و مقداري اعمال صالحه انجام دهد بگردد و آنگاه از راه توبه بنده و يا شفاعت شفيعان ، بقيه اعمال صالح را كه او انجام نداده و گناهاني را كه مرتكب شده ، تدارك و جبران نمايد همچنانكه در كلام مجيدش فرموده : ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء و بحث مفصل ما پيرامون توبه در ذيل آيه شريفه : انما التوبة علي الله در جلد چهارم عربي اين كتاب و بحث ديگرمان پيرامون مساله شفاعت در ذيل آيه : و اتقوا يوما لا تجزي نفس عن نفس شيئا در جلد اول اين كتاب گذشت .
و از سوي سوم با آوردن جمله : من ذكر او انثي حكم را عموميت داده تا شامل مردان و زنان هر دو بشود و اختصاص به مردان نداشته باشد .
آري از نظر اسلام هيچ فرقي بين مرد و زن نيست ، بر خلاف پندار قدماي اهل ملل و نحل از قبيل هند و مصر و ساير بتپرستان كه ميپنداشتند زنان اصلا عملي ندارند و اعمال صالحه آنان پاداش ندارد و نيز بر خلاف آنچه از يهوديان و مسيحيان به ظهور رسيده كه گفتهاند : زنان نزد خدا
ترجمة الميزان ج : 5ص :143
خوار و بي مقدارند ، چون خلقتشان ناقص و اجرشان خاسر است ، هر چه حرمت و كرامت هست از آن مردان است و نيز بر خلاف آنچه عرب جاهليت ميپنداشت كه آنان نيز گرفتار اين عقائد خرافي بودند ولي اسلام دو طائفه زن و مرد را يكسان معرفي نموده ، فرمود : من ذكر او انثي .
و چه بسا همين سر در كار بوده كه دنبال جمله : فاولئك يدخلون الجنة اضافه كرد كه : و لا يظلمون نقيرا تا جمله اول دلالت كند بر اينكه زنان نيز مانند مردان داراي مثوبت و اجرند و جمله دوم بفهماند كه هيچ فرقي بين آن دو از جهت زيادت پاداش و نقصان آن نيست ، همچنانكه در جاي ديگر به اين حقائق تصريح نموده و فرموده : فاستجاب لهم ربهم اني لا اضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثي بعضكم من بعض .
و من احسن دينا ممن اسلم وجهه لله و هو محسن ... كانه اين آيه ميخواهد از يك سؤالي و شبههاي كه ممكن است به ذهن شنونده بيايد قبلا پاسخ داده باشد و آن سؤال اين است كه وقتي براي اسلام مسلمان و يا ايمان يهوديان و نصرانيان هيچ تاثيري در جلب خير به سوي آنان در حفظ منافعشان ندارد و كوتاه سخن اينكه وقتي در برابر ايمان به خدا و آيات او هيچ چيز به انسان نميدهند و وجود و عدم آن يكسان است ، ديگر چه كرامتي و ارزشي براي اسلام هست و ديگر چه مزيتي براي ايمان تصور ميشود كه يك انسان به عشق رسيدن به آن مزيت به سوي ايمان گرايش پيدا كند ؟ .
در پاسخ به اين سؤال ( كه گفتيم ممكن است در دل شنونده آيات قبل پيدا شود ) گفته شده : كرامت و احترام داشتن دين امري است كه شكي در آن نبوده ، حسن آن بر هيچ عاقلي پوشيده نيست : و من احسن دينا و با اين استفهام از طريق اصطلاحي ( ارسال مسلم ) اين معنا را مسلم داشت كه اسلام بهترين دين است ، توضيح اينكه هيچ انساني چارهاي از داشتن دين ندارد و بهترين دين اين است كه انسان روي خود تسليم خدائي كند كه آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن او است و در برابر او خضوع كند ، خضوع عبوديت و بر طبق آنچه كيش و ملت حنيف ابراهيم اقتضا ميكند عمل نمايد و كيشي كه مطابق فطرت باشد همين است و به همين جهت است كه خداي سبحان ابراهيم (عليهالسلام) را كه اولين كسي است كه وجه خود را در حالي كه نيكوكار بود تسليم خداي تعالي نموده ، ملت حنفيت را پيروي كرد ، خليل خود
ترجمة الميزان ج : 5ص :144
گرفت .
ليكن اين را هم اضافه كنيم كه كسي خيال نكند خليل خدا بودن مانند خلت و دوستي دائر در بين مردم و حاكم در ميان آنان است ، نه ، هرگز ، زيرا دوستي در بين مردم تنها دائر مدار حق نيست ، گاهي دوستيها بر سر حق است و گاهي بر سر باطل و همين قسم دوستي است كه منشا شده فسادهائي از قبيل جزافگوئيها و زورگوئيها در بين بشر راه بيابد و اما خداي سبحان مالكي است غير مملوك و محيطي است كه كسي به او احاطه ندارد به خلاف موليهاي بشر و رؤسا و پادشاهان كه از بردگان و رعايا و زير دستان خود مالك هيچ چيزي نيستند و اگر چيزي از آنان را مالك شوند در مقابل چيزي از خود در مقابل آن ميدهند و اگر نسبت به بعضيها قاهر و غالب و حاكم ميشوند ، يك تنه حكومت نميكنند بلكه به وسيله بعضي ديگر اين قهر و غلبه را به دست ميآورند ، اگر نسبت به بعضي ظلم ميكنند با كمك بعضي ديگر است و به همين جهت اگر روزي اراده همين كمككاران ، مخالف اراده او شود ، او را از رياست و سلطنت مياندازند ، ديگر نميتوانند در مقام خود ثابت بمانند .
از اينجا روشن ميشود كه چرا دنبال جمله : و من احسن قولا ... فرمود : و لله ما في السموات و ما في الارض و كان الله بكل شيء محيطا .
بحث روايتي
در تفسير قمي آمده كه سبب نزول اين آيه شريفه : انا انزلنا اليك الكتاب ... اين بوده كه دستهاياز انصار از قبيله بني ابيرق كه سه برادر به نام بشير و بشر و مبشر و جزء منافقين بودند ، ديوار خانه عموي قتادة بن نعمان را سوراخ كرده و مقداري طعام را كه او براي زن و بچه خود تهيه كرده بود با يك شمشير و يك زره را بردند و اين قتاده از رزمندگان جنگ بدر بود .
وي شكايت نزد رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) برده ، عرضه داشت : يا رسول الله ! چند نفر خانه عموي مرا نقب زده ، طعامي را كه او براي عيال خود تهيه كرده بود با يك شمشير و يك زره بردند و اين چند نفر از يك خانواده بدي هستند ، از سوي ديگر در بين آنان مرديمؤمن به نام لبيد بن سهل بود كه در رأي همفكر آنان بود و بني ابيرق كه خانوادهاي شرور بود ، در پاسخ قتاده ( كه از نزد رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) برگشته بود ) گفتند : اين سرقت كار لبيد بن سهل است و چون خبر به لبيد رسيد شمشير خود را گرفته ، به سوي بني ابيرق شتافت و گفت : كه آيا نسبت دزدي به من ميدهيد ؟ با اينكه خود شما سزاوارتر از من به اينگونه
ترجمة الميزان ج : 5ص :145
اعماليد ؟ و با اينكه منافق هستيد و ( بارها خودم شنيدم كه ) رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) را هجو ميكرديد ؟ و در هجوآن جناب اشعاري ميسروديد و آنگاه اشعار خود را به قريش نسبت ميداديد ؟ ، يا بايد اين مساله روشن و اين سارق معلوم شود و يا آنكه شمشيرم را از خون شما سيراب خواهم كرد ، خانواده بني ابيرق ، از در مدارا و ملايمت در آمدند و به او گفتند : خدا رحمتت كند تو بر گرد كه از اين گناه مبرائي .
آنگاه بني ابيرق نزد مردي از قبيله خود كه نامش اسيد بن عروه و مردي حرف زن و زبان آور بود رفتند و جريان را با او در ميان گذاشته ، او را نزد رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرستادند .
اسيد به رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) عرضه داشت : يا رسول الله ! قتادة بن نعمان به نزد خانداني از ما كه اهل شرف و حسب و نسبند رفته و آنان را به عمل سرقت متهم كرده است با اينكه اهل آن خانواده اينكاره نيستند ، رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) از شنيدن اين سخن اندوهناك شد ( كه چرا قتاده مرتكب تهمت شده است ) و به عنوان گلايه به او فرمود : آيا به سر وقت خانداني شريف و آبرومند و داراي حسب و نسب ميروي و آنان را متهم به سرقت ميكني ؟ و او را به سختي عتاب فرمود ، قتاده از اين بابت سخت در اندوه شد و به سوي عمويش برگشت و گفت : اي كاش مرده بودم و ماجراي تو را نزد رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) نبرده بودم و اينطور مورد عتاب آن جناب قرار نميگرفتم ، عمويش در پاسخ گفت : الله المستعان ، ( تنها كسي كه بايد از او ياري خواست خداي تعالي است ) .
چيزي نگذشت كه اين آيه شريفه بر پيامبر نازل شد : انا انزلنا اليك الكتاب بالحق ... اذ يبيتون ما لا يرضي من القول .
قمي سپس گفته است : يعني ما لا يرضي من الفعل كاري را كه خدا راضي نيست طرح ريزي ميكنند و در اين آيه ، كلمه قول در جاي فعل قرار گرفته : ها انتم هؤلاء جادلتم عنهم في الحيوة الدنيا ... و من يكسب خطيئة او اثما ثم يرم به بريئا ، قمي گفته است : اين لبيد بن سهل بود كه احتمل بهتانا و اثما مبينا .
و در تفسير قمي است كه ابي الجارود از امام باقر (عليهالسلام) روايت كرده كه فرمود : چند تن از خويشاوندان نزديك بشير به يكديگر گفتند : چه خوب است نزد رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) رفته و با وي در باره رفيقمان وساطت كنيم و يا او را بي گناه قلمداد نموده ، بگوئيم : بشير مبراي از دزدي است ولي وقتي آيه : يستخفون من الله ... وكيلا نازل شد،
ترجمة الميزان ج : 5ص :146
خويشاوندان بشر نزد او آمده ، گفتند : اي بشر ! استغفار كن و به درگاه او از گناهانت توبه ببر ، بشر گفت : سوگند به آن كسي كه همواره به وي سوگند ميخورم اموال عموي قتاده را كسي به جز لبيد ندزديده ، چون او اين سخن بگفت آيه زير بر پيامبر نازل گرديد كه : و من يكسب خطيئة او اثما ثم يرم به بريئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا .
بعد از نزول اين آيه بشر از اسلام دست كشيد و كافر شد و به مكه نزد كفار رفت و در اين ماجرا در باره كساني كه آمدند تا بشر را بي گناه قلمداد كنند ، آيه زير نازل شد كه ميفرمايد : و لو لا فضل الله عليك و رحمته لهمت طائفة منهم ان يضلوك ... و كان فضل الله عليك عظيما .
و در تفسير در المنثور است كه ترمذي و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابي حاتم و ابو الشيخ و حاكم ( وي حديث را صحيح دانسته ) از قتادة بن نعمان روايت كردهاند كه گفت : خانوادهاي از قبيله ما به نام بني ابيرق سه برادر بودند به نامهاي بشر و مبشر و بشر مردي منافق بود و اشعاري در هجو و بد گوئي اصحاب رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) ميگفت و از ترس آن را به بعضي از عربهاي ناشناس نسبت ميداد و ميگفت : اين اشعار را فلان عرب گفته و شعر ديگري ميگفت و اظهار ميكرد كه اين اشعار را بهمان عرب گفته ، ولي اصحاب رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) هر جا آن اشعار را ميشنيدند ، ميدانستند كه از سرودههاي بشر است ، ميگفتند : به خدا سوگند اين شعر را جز آن خبيث پليد كسي نسروده و چون اين سخن به گوش بشر رسيد ، به عنوان اينكه چرا سروده هر كسي را به من نسبت ميدهيد گفت : او كلما قال الرجال قصيدة اضموا فقالوا ابن ابيرق قالها قتادة بن نعمان ، ناقل جريان ميگويد : اين خانواده هم در جاهليت فقير و اهل حاجت بودند و هم در اسلام ، و مردم خوراك معموليشان در مدينه خرما و جو بود و اين بشر هر زماني كه دستش به دهانش ميرسيد از كارواناني از شام كه كالا ميآوردند براي خوراك خودش آرد ممتاز و بدون سبوس ميخريد و براي زن و بچهاش جو و خرما خريداري ميكرد .
روزي كارواني از شام رسيد و عموي من رفاعة بن زيد يك بار شتر از آن آردهاي ممتاز خريداري نموده ، آن را در حوضخانه منزلش جاي داد و اتفاقا دو شمشير و دو زره و آلات و
ترجمة الميزان ج : 5ص :147
ابزاري كه مربوط به اسلحه وي بود در همان حوضخانه جاي داشت ، شبي ديوار حوضخانه را سوراخ كرده ، آرد و اسلحه را ربودند ، همينكه صبح شد عمويم رفاعه نزد من آمد و گفت : اي برادر زاده هيچ ميداني چه شده ؟ ديشب بر ما دستبرد زدند ، ديوار مشرف به ( حوضخانه ) را سوراخ نموده ، طعام و سلاح ما را بردند .
قتاده ميگويد : ما به جستجوي خانه بشر برخاستيم و بعد از بررسي ، اين مقدار برايمان مسلم شد كه همان شب پسران ابيرق ، تنوري آتش كرده و ناني پخته بودند و به دست آورديم كه جنس آرد از همان آرد عموي من بوده ، قتاده ميگويد : در حيني كه ما مشغول بررسي و تحقيق از افراد خانه بوديم بني ابيرق گفتند : به خدا سوگند ما به غير از لبيد بن سهل ( كه يكي از افراد خانواده آنان و مردي صالح و مسلمان بود ) دزدي براي كالاي شما نميشناسيم ، كار ، كار او است و چون اين خبر به گوش لبيد رسيد شمشير خود را برهنه نموده ، به سر وقت بني ابيرق آمد و گفت : آيا دزد من هستم ؟ به خدا سوگند يا اين شمشير را با گوشت و خونتان در ميآميزم و يا بايد روشن كنيد كه عامل اين سرقت چه كسي بوده ، بنو ابيرق گفتند : دست از سر ما بردار اي مرد ، به خدا سوگند تو دزد اين اموال نيستي و همچنان به سؤال از اهل خانه ادامه داديم تا ديگر شكي برايمان نماند كه كار ، كار بنو ابيرق است ، عمويم گفت : اي برادر زاده حال كه چنين است پس چه خوب است نزد رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) رفته و نتيجه بررسي خود را به آن جناب بگوئي .
قتاده ميگويد به حضور رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) رفتم و عرضه داشتم : يا رسول الله از قبيله ما يك خانواده ستمكار و اهل جفا هستند و اخيرا به سراغ عموي من رفاعة بن زيد رفته ، حوضخانه او را نقب زدند و سلاح و طعام او را دزديدند ، دستور بفرما حد اقل سلاح ما را به ما برگردانند و اما طعام از آن خودشان باشد ، ما حاجتي به آن نداريم ، رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : در اين باره فكر ميكنم ، خبر اين گزارش به گوش بني ابيرق رسيد ، نزد مردي از كسان خود كه نامش اسير بن عروة بود رفته و در باره اين ماجرا با او صحبت كردند ، رفته رفته همه اهل آن خاندان دور ابن عروة جمع شدند به اتفاق ، به حضور رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) آمدند و عرضه داشتند : يا رسول الله ! قتادة بن نعمان و عمويش ميخواهند آبروي خانداني از قبيله ما را كه اهل اسلام و اهل صلاحند بريزند ، براي اينكه بدون هيچ شاهد و دليلي نسبت دزدي به آنان دادهاند .
قتاده ميگويد : در اين ميان خدمت رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) رسيدم ، فرمود : آيا تصميم گرفتهاي آبروي خانداني را كه ميگويند خانداني مسلمان و صالحند ببري ؟ و آيا بدون
ترجمة الميزان ج : 5ص :148
هيچ شاهد و دليلي نسبت دزدي به آنها ميدهي ؟ ميگويد : از شنيدن اين سخن بسيار ناراحت شدم به حدي كه دلم ميخواست غرامت عمويم را از مال خودم ميدادم و با رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) در باره سرقت رفتن اموال عمويم سخن نميگفتم ، با حالت ناراحتي نزد عمويم رفاعه آمدم ، پرسيد : برادر زاده چه كردي ؟ من جريان را به او گفتم و فرمايش رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) را برايش باز گو كردم ، او گفت : الله المستعان تنها كسي كه بايد به ياريش اميد بست خدا است .
چيزي نگذشت كه آياتي از قرآن در اين باره نازل شد كه : انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك الله و لا تكن للخائنين خصيما كه منظور از خائنين همان بني ابيرق است و استغفر الله و تو اي ابن عروة از آنچه به قتاده گفتي خدا را استغفار كن .
ان الله كان غفورا رحيما كه خداي تعالي آمرزگار و رحيم است ، و لا تجادل عن الذين يختانون انفسهم - و تو اي ابن عروة زنهار كه از بني ابيرق كه به خود خيانت كردهاند دفاع كني - تا آنجا كه ميفرمايد : ثم يستغفر الله يجد الله غفورا رحيما يعني اهل خاندان بني ابيرق اگر از آنچه كه مرتكب شدهاند استغفار كنند ، خدا را آمرزگار و رحيم مييابند ، و من يكسب خطيئة او اثما ... فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا يعني اينكه خود دزدي ميكنند و با اين حال عمل خود را به لبيد نسبت دادهاند گناهي بزرگ مرتكب شدهاند .
و لو لا فضل الله عليك و رحمته لهمت طائفة منهم ان يضلوك .
يعني اي پسر عروه و هر كس ديگر كه با تو همدست بوده ، اگر فضل و رحمت خدا نبود طائفهاي از آنان ميخواستند تو را گمراه كنند تا آنجا كه ميفرمايد : فسنؤتيه اجرا عظيما همينكهقرآن كريم براي رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) معين كرد كه دزد اسلحه كيست رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) سلاح را به رفاعه برگردانيد .
قتاده ميگويد : من وقتي سلاح را براي عمويم آوردم او كه پيرمردي بود كه هنوز تمايلي به جاهليت داشت و من اسلام او را خالص نميدانستم ، وقتي سلاح را ديد گفت : اي برادر زاده اين سلاح را من در راه خدا دادم من آن وقت فهميدم كه اشتباه كردهام و اسلام او اسلامي صحيح بوده .
بعد از آنكه قرآن كريم مقصر اصلي را معرفي و متهم را تبرئه كرد ، بشر از مدينه به طرف مكه و نزد مشركين رفت و در آنجا در خانه سلافه دختر سعد وارد شد و به اين مناسبت خداي تعالي اين آيه را نازل كرد كه : و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدي و يتبع غير سبيل المؤمنين نوله ما تولي ... ضلالا بعيدا كه ترجمهاش گذشت ، وقتي همه فهميدند كه
ترجمة الميزان ج : 5ص :149
سلافه ميزبان بشر شده ، حسان بن ثابت ( شاعر معروف ) چند بيتي عليه سلافه سرود و سلافه كه آبروي خود را در خطر بديد اثاث و رحل بشر را برداشته بر سر خود نهاد و از خانه بيرون و تا لبه دره آمد و آن اثاث را به طرف ابطح ( ته دره ) پرتاب كرد و رو كرد به صاحب اثاث و گفت : تو براي من به جاي هر سوغاتي مطلوب شعر حسان را به ارمغان آوردهاي ؟ .
مؤلف : اين سرگذشت به طرقي ديگر نيز روايت شده و در همان كتاب است كه ابن جرير از ابن زيد روايت كرده كه در تفسير آيه مورد بحث گفته است : مردي در زمان رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) زرهي آهني بدزديد و آن را به خانه مردي يهودي پرت كرد ، و يهودي ( بعد از آنكه دستگير شد ) عرضه داشت : اي ابا القاسم به خدا سوگند كه من اين زره را ندزديدهام و ليكن آن را به داخل خانهام پرتاب كردند ، ابن زيد ميگويد : آري مردي آن زره را دزديده بود و همسايگانش كه خواسته بودند او را تبرئه كنند زره را به خانه يهودي پرتاب كرده ، به رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) عرضه داشتند : اين يهودي خبيث به خدا كفر ميورزد و نيز به آنچه تو آوردهاي ايمان ندارد ، آنقدر عليه او بد گوئي كردند كه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) او را به چند كلمه عتاب كرد .
و به اين جهت خداي تعالي خود آن جناب را مورد عتاب قرار داد كه : انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك الله و لا تكن للخائنين خصيما و استغفر الله كه ترجمهاش در همين فصل گذشت .
و درآن به رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : از آنچه به اين مرد يهودي گفتي استغفار كن كه خدا غفور و رحيم است ، آنگاه عتاب خود را متوجه همسايگان سارق مذكور كرده ، فرمود : ها انتم هؤلاء جادلتم عنهم في الحيوة الدنيا ، فمن يجادل الله عنهم يوم القيمة ، ام من يكون عليهم وكيلا ، آنگاه توبه را پيشنهاد كرده ، فرمود : و من يعمل سوءا او يظلم نفسه ، ثم يستغفر الله يجد الله غفورا رحيما و من يكسب اثما يكسبه علي نفسه ، و من يكسب خطيئة او اثما ثم يرم به بريئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا ، و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدي ابن زيد در معناي اين جمله گفته است : يعني توبهاي را كه خداي تعالي به او عرضه كرده نپذيرد و به جاي آن از مدينه به سوي مشركين مكه برود و در آنجا خانه مردم را نقب بزند و بدزدد و خدا آن خانه را به رويش خراب كرده ، به قتلش برساند .
ترجمة الميزان ج : 5ص :150
مؤلف : اين معنا به طرق بسيار و با مختصر اختلافي روايت شده است .
و در تفسير عياشي از رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) نقل شده كه فرمود : هيچ بندهاي گناهي مرتكب نميشود كه بعد از گناه ، برخاسته وضوئي بگيرد و از گناهش استغفار كند مگر آنكه بر خدا زيبنده آن ميشود كه او را بيامرزد ، چون همو است كه ميفرمايد : من يعمل سوءا او يظلم نفسه ثم يستغفر الله يجد الله غفورا رحيما .
و نيز فرمود : خداي تعالي بنده خود را كه دوست ميدارد مبتلا ميكند تا تضرع و زاري او را بشنود .
و نيز فرمود : خداي تعالي ممكن نيست هم بندهاش را موفق به دعا كند و در دعا به رويش بگشايد و هم از سوي ديگر در استجابت را به رويش ببندد ، چون خود او فرموده : ادعوني استجب لكم مرا بخوانيد تا دعايتان را اجابت كنم .
و نيز فرمود : خداي تعالي ممكن نيست باب توبه را به رويكسي بگشايد و در عين حال باب مغفرت را به رويش ببندد ، چون همو است كه فرموده : من يعمل سوءا او يظلم نفسه ، ثم يستغفر الله يجد الله غفورا رحيما .
و در همان كتاب است از عبد الله بن حماد انصاري از عبد الله بن سنان روايت آمده كه گفت : امام صادق (عليهالسلام) فرمود : غيبت آن است كه گناهي را كه برادر مؤمنت مرتكب شده و خدا آن را پوشانده تو بر ملايش كني و اما اگر چيزي درباره او بگوئي كه در او نيست ، آن گفتار تو غيبت نيست بلكه بهتان است كه خداي تعالي در بارهاش فرموده : فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا .
و در تفسيرقمي در ذيل آيه شريفه : لا خير في كثير من نجويهم ... آمده كه پدرم از ابن ابي عمير از حماد از حلبي از امام صادق (عليهالسلام) روايت كرد كه فرمود : خداي تعالي تمحل را در قرآن واجب كرده ، عرضه داشتم : تمحل چيست فدايت شوم ؟ فرمود : اينكه تو از برادر مؤمنت آبرومندتر و سرشناستر باشي و او به منظور رفع گرفتاريش به تو مراجعه كند و تو راز دل او را آهسته و محرمانه به ديگري بگوئي تا چاره كار او كني .
و در كافي به سند خود از عبد الله بن سنان از ابي الجارود روايت كرده كه گفت : امام باقر ابو جعفر (عليهالسلام) فرمود : هر وقت من براي شما حديثي گفتم از من بپرسيد شاهد آن در
ترجمة الميزان ج : 5ص :151
قرآن كريم كدام آيه است ، آنگاه در بعضي از سخنان خود فرمود : رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) از قيل و قال و از فساد مال و از كثرت سؤال نهي فرموده ، شخصي پرسيد : يا بن رسول الله شاهد اين گفتار در كجاي قرآن كريم است ؟ فرمود : خداي عز و جل فرموده : لا خير في كثير من نجويهم ، الا من امر بصدقة ، او معروف ، او اصلاح بين الناس ، كه اين آيه از نجوا نهي ميكند و قيل و قال نيز يكي از مصاديق نجوا است .
و نيز فرموده : و لا تؤتوا السفهاء اموالكم التي جعل الله لكم قياما و اين همان نهي از افساد مال است .
و نيز فرموده : لا تسئلوا عن اشياء ان تبد لكم تسؤكم و اين نهي از كثرت سؤال است .
و در تفسير عياشي از ابراهيم بن عبد الحميد از بعضي معتمدين از امام صادق (عليهالسلام) روايت كرده كه در تفسير آيه : لا خير في كثير من نجويهم الا من امر بصدقة او معروف او اصلاح بين الناس فرموده : منظور خداي تعالي از كلمه معروف قرض است .
مؤلف : اين روايت را قمي نيز در تفسير خود به همين سند نقل كرده و اين معنا از چند طريق از طرق اهل سنت نيز نقل شدهو به هر حال روايت از باب جري است ، يعني از باب تطبيق كلي بر بعضي از مصاديق آن است .
و در تفسير در المنثور است كه مسلم و ترمذي و نسائي و ابن ماجه و بيهقي از سفيان بن عبد الله ثقفي روايت كردهاند كه گفت : به رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) عرضه داشتم : مرا به امري فرمان بده كه در مسلمانيم از هر خطري محفوظ بمانم ، حضرت فرمود : بگو : آمنت بالله ثم استقم ، عرضه داشتم : يا رسول الله از چه چيزي بيشتر از هر چيز بر من خوف داري ؟ حضرت نوك زبان خود را گرفت و فرمود : از اين .
ترجمة الميزان ج : 5ص :152
مؤلف : اخبار در مذمت زياد حرف زدن و مدح كم سخن گفتن و سكوت و مطالبي مربوط به آن بسيار زياد است كه هم در جوامع شيعه روايت شده و هم در جوامع اهل سنت .
و در همان كتاب است كه ابو نصر سجزي در كتاب الابانه از انس روايت كرده كه گفت : مردي اعرابي به حضور رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) شرفياب شد ، رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) به وي فرمود : اي اعرابي خداي عز و جل در قرآن اين آيه را بر من نازل كرده : لا خير في كثير من نجويهم ... فسوف نؤتيه اجرا عظيما ، اي اعرابي منظور از اجر عظيم بهشت است ، اعرابي گفت : حمد آن خدائي را كه ما را به سوي اسلام هدايت فرمود .
و در همان كتاب در تفسير آيه : و من يشاقق الرسول ... ميگويد : ترمذي و بيهقي در كتاب الاسماء و الصفات از پسر عمر روايت كردهاند كه گفت : رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : خداي عز و جل اين امت را هرگز بر ضلالت ، جمع و متحد القول نميكند و دست خدا بر سر جماعت سايه افكنده ، هر كس از جماعت كناره گيري كند در داخل آتش نيز تنها خواهد بود .
و در همان كتاب آمده كه ترمذي و بيهقي از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : خداي تعالي امت مرا ( و يا فرمود : اين امت را ) بر ضلالت مجتمع نميسازد و دست خدا بر جماعت سايه ميافكند .
مؤلف : اين روايت از احاديث معروف است و امام هادي (عليهالسلام) در رسالهاش كه به اهل اهواز نوشته آن را از رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) نقل كرده و رساله امام هادي (عليهالسلام) در جلد سوم بحار الانوار است و ما در بيان سابق خود معناي اين روايت را آورديم .
و در تفسير عياشي از حريز از بعضي رجال شيعه از يكي از دو امام يعني باقر و صادق ( عليهما السلام ) روايت آمده كه فرمود : آن روزها كه امير المؤمنين (عليهالسلام) در كوفه بود ، مردمي به حضورش آمدند و عرضه داشتند ! براي ما پيشنمازي معين كن كه در ماه مبارك رمضان به او اقتداء كنيم ، حضرت فرمود : لازم نيست و آنان را نهي كرد از اينكه در ماه رمضان جمع شوند ، مردم نامبرده عصر آن روز دور هم جمع شدند و براي ماه رمضان ، مجلس بر پا كردند و مرثيهخواني كردند ، وا رمضانا گفتند ، حارث اعور با جمعي نزد امير المؤمنين آمده ، عرضه داشتند : مردم به گريه و شيون در آمدند و سخن تو سخت آنان را ناخوش آمده ، حضرت فرمود : حال كه چنين است به حال خود واگذارشان كنيد ، هر كس را كه خواستند خود امام جماعت
ترجمة الميزان ج : 5ص :153
خودشان كنند ، آنگاه استشهاد كرد به آيه شريفه : و من يتبع غير سبيل المؤمنين نوله ما تولي و نصله جهنم و ساءت مصيرا كه ترجمهاش گذشت .
و در تفسير در المنثور در ذيل جمله : و من اصدق من الله قيلا ... آمده كه بيهقي در كتاب دلائل از عقبة بن عامر روايتي نقل كرده كه عقبه در آن ، ماجراي رفتن رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) به سوي جنگ تبوك را نقل ميكند و در آن آمده كه رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) صبح هنگام به تبوك رسيد ، خداي را حمدو ثنا گفت ، ثنائي كه خدا اهل آن باشد آنگاه فرمود : بعد از حمد و ثناي خداي تعالي به شما مردم ميگويم : كه راستترين سخن ، كتاب خدا است و محكمترين دستآويز كلمه تقوا است و بهترين كيش ، كيش و مذهب ابراهيم (عليهالسلام) است و بهترين سنت و روش سنت محمد (صلياللهعليهوآلهوسلّم) است و شريفترين گفتار ذكر خدا است و زيباترين داستانها همين قرآن است و بهترين امور آن است كه اساس ديني داشته باشد ، اموري كه سهلانگاري در آن روا نيست و بدترين آن امري است كه بشر به دست خود بدعت نهاده باشد و بهترين هدايتها ، هدايت انبياء و شريفترين مردنها ، كشته شدن شهدا و كورترين كوريها ، كوري آن كسي است كه بعد از هدايت گمراه شود و بهترين علمها آن علمي است كه نافع باشد و بهترين هدايتها آن هدايتي است كه پيروي گردد و بدترين ضلالتها و كوريها ، كوري دلها است ، هان اي مردم دست دهنده بهتر است از دست گيرنده ( دست فوق بهتر است از دست زير ) و ( از بهرههاي مادي ) آنچه اندك و كافي باشد بهتر است از بسياري كه آدمي را به خود مشغول ساخته ، از سعادت واقعيش باز بدارد و بدترين معذرتها ، معذرت در هنگام رسيدن مرگ است و بدترين ندامتها ، پشيماني روز قيامت است و بعضي از مردمند كه به نماز نميآيند مگر در اواخرش و بعضي از آنان كسي است كه به ياد خدا نميافتد مگر به لقلقه زبان ، و بزرگترين خطاها ، خطائي است كه با زبان دروغگو انجام ميشود و بهترين بينيازيها ، بينيازي دل است و بهترين توشهها تقوا و سر منشا حكمت ترسيدن از خداي عز و جل است و بهتر چيزي كه در دلها جاي بگيرد و دل آن را عظيم بداند يقين است و شك و ترديد از كفر است و نوحهسرائي كردن از رسوم جاهليت است و آنچه از غنيمت جنگي كه سرقت شود ، تلي از سنگ در دوزخ تشكيل ميدهد و درهم و ديناري كه گنجينه شود داغي از آتش است و شعر ، خود يكي از نايهاي ابليس است و شراب ام الخبائث
ترجمة الميزان ج : 5ص :154
و منشا همه گناهان است و زنان طناب دام شيطانند و جواني خود شعبهاي است از ديوانگي و بدترين كاسبيها كسب ربا است ، و بدترين مالي كه خورده شود مال يتيم است ( و هان اي مردم ) خوشبخت آن كسي است كه از ديگران پند بگيرد و بدبخت آن كسي است كه در شكم مادر خود بدبخت شده باشد و سر انجام محل شما و جاي شما چهار ذراع قبر است و هر كاري آخرش معيار است و ملاك عمل در اواخرش معلوم ميشود و بدترين روايتها نقل سخنان دروغ است و آنچه كه قرار است بيايد نزديك است و ناسزا گوئي به مؤمن فسق است و جنگيدن با مؤمن كفر است و خوردن گوشت او ( يعني غيبت كردن او ) نافرماني خدا است و حرمت مال او مانند حرمت خون او است و كسي كه عليه خدا عهد و سوگندي بخورد خدا او را تكذيب ميكند و كسي كه جفاكاران به خود را بيامرزد ، جفاي خودش آمرزيده ميشود و كسي كه ديگري را عفو كند ، خداي تعالي او را عفو ميكند و كسي كه خشم خود فرو ببرد خداي عز و جل پاداشش ميدهد و كسي كه بر مصيبت صبر كند خدا او را عوض ميدهد و كسي كه در پي سمعه و خودنمائي باشد ، خداي تعالي او را به ريا كاري معرفي ميكند و كسي كه صبر كند خدا پاداش او را چند برابر ميكند و كسي كه خداي تعالي را نافرماني كند خداي عز و جل او را عذاب خواهد كرد ، بار الها مرا و امتم را بيامرز ، بار الها مرا و امتم را بيامرز ، بار الها مرا و امتم را بيامرز و من براي خودم و براي شما از خدا طلب مغفرت ميكنم .
و در تفسير عياشي از محمد بن يونس از بعضي اصحاب خود از امام صادق (عليهالسلام) و از جابر از امام باقر (عليهالسلام) روايت كرده كه در معناي جمله : و لامرنهم فليغيرن خلق الله فرمودهاند : يعني شيطان دستورشان ميدهد به اينكه امر خدا را به هر چه امر كرده تغيير دهند .
و در همان كتاب از جابر از امام ابي جعفر ، باقر (عليهالسلام) روايت آمده كه در معناي جمله : و لامرنهم فليغيرن خلق الله ، فرمود : يعني دين خدا را تغيير دهند .
مؤلف : برگشت هر دو روايت به يك معنا است و آن همان دين فطرت است كه در بيان سابق ما گذشت .
و در مجمع البيان در ذيل جمله : فليبتكن آذان الانعام گفته : يعني گوش حيوانات را از بيخ ببرند و اين معنا از امام صادق (عليهالسلام) روايت شده .
ترجمة الميزان ج : 5ص :155
و در تفسير عياشي در ذيل آيه شريفه : ليس بامانيكم ... از محمد بن مسلم از امام باقر (عليهالسلام) روايت آمده كه فرمود : وقتي آيه شريفه بالا كه ميفرمايد : هر كس بدي كند سزا داده ميشود نازل شد ، بعضي از اصحاب رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) به يكديگر گفتند : چقدر لحن اين آيه شديد است رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) به ايشان فرمود : بله لحن آن سخت است و بين شما و اهل كتاب فرقي نگذاشته ولي اين فرق بين شما و آنان هست كه شما و آنان در مال و جان و اولاد خود گرفتار بلاها ميشويد ، آيا جز اين است ؟ گفتند : نه ، همينطور است ، فرمود : اين بلاها در مورد شما مسلمانان وسيلهاي است كه خداي تعالي در برابر آن پاداشتان ميدهد و گناهانتان را محو ميكند ولي در كفار اين اثر را ندارد .
مؤلف : اين معنا به طرقي بسيار در جوامع اهل سنت از صحابه نقل شده و در در المنثور است كه احمد ، بخاري ، مسلم و ترمذي از ابي سعيد خدري روايت كردهاند كه گفت ، رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : مؤمن هيچ رنجي و مرضي و همي و آزاري و غمي نميبيند و حتي هيچ خاري بدستش نميخلد مگر آنكه خداي تعالي آن ناراحتيها را كفاره گناهانش قرار ميدهد .
مؤلف : و اين معنا بطور مستفيض و سرشار از رسول خدا (صلياللهعليهوآلهوسلّم) و از ائمه هدي (عليهمالسلام) روايت شده .
و در كتاب عيون به سند خود از حسين بن خالد از امام ابي الحسن رضا (عليهالسلام) روايت آمده كه فرمود : من از پدرم شنيدم كه از پدرش امام صادق (عليهالسلام) روايت ميفرمود كه : آن جناب فرموده بود : اگر خداي تعالي ابراهيم را خليل خود گرفت براي اين بود كه نه هيچ سائلي را رد كرد و نه از احدي غير از خداي تعالي چيزي را درخواست نمود .
مؤلف : و اين صحيحترين روايت است در توجيه اينكه چرا خداي تعالي ابراهيم را خليل خود گرفت ، براي اينكه با لفظ و لغت هم مطابق است ، چون خلت به معناي حاجت است و خليل تو كسي است كه حوائج خود را به تو بگويد و از تو رفع حاجت بخواهد ، البته وجوهي ديگر در اين باب روايت شده ولي همانطور كه گفتيم وجه بالا درستتر است .