ترجمة الميزان ج : 4ص :575
أَ لَمْ تَرَ إِلي الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِّنَ الْكِتَبِ يَشترُونَ الضلَلَةَ وَ يُرِيدُونَ أَن تَضِلُّوا السبِيلَ‏(44) وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِأَعْدَائكُمْوَ كَفَي بِاللَّهِ وَلِيًّا وَ كَفَي بِاللَّهِ نَصِيراً(45) مِّنَ الَّذِينَ هَادُوا يحَرِّفُونَ الْكلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ وَ يَقُولُونَ سمِعْنَا وَ عَصيْنَا وَ اسمَعْ غَيرَ مُسمَعٍ وَ رَعِنَا لَيَّا بِأَلْسِنَتهِمْ وَ طعْناً في الدِّينِوَ لَوْ أَنهُمْ قَالُوا سمِعْنَا وَ أَطعْنَا وَ اسمَعْ وَ انظرْنَا لَكانَ خَيراً لهَُّمْ وَ أَقْوَمَ وَ لَكِن لَّعَنهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ إِلا قَلِيلاً(46) يَأَيهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَب ءَامِنُوا بمَا نَزَّلْنَا مُصدِّقاً لِّمَا مَعَكُم مِّن قَبْلِ أَن نَّطمِس وُجُوهاً فَنرُدَّهَا عَلي أَدْبَارِهَا أَوْ نَلْعَنهُمْ كَمَا لَعَنَّا أَصحَب السبْتِوَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً(47) إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَن يُشرَك بِهِ وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِك لِمَن يَشاءُوَ مَن يُشرِك بِاللَّهِ فَقَدِ افْترَي إِثْماً عَظِيماً(48) أَ لَمْ تَرَ إِلي الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنفُسهُمبَلِ اللَّهُ يُزَكي مَن يَشاءُ وَ لا يُظلَمُونَ فَتِيلاً(49) انظرْ كَيْف يَفْترُونَ عَلي اللَّهِ الْكَذِبوَ كَفَي بِهِ إِثْماً مُّبِيناً(50) أَ لَمْ تَرَ إِلي الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِّنَ الْكتَبِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هَؤُلاءِ أَهْدَي مِنَ الَّذِينَ ءَامَنُوا سبِيلاً(51) أُولَئك الَّذِينَ لَعَنهُمُ اللَّهُوَ مَن يَلْعَنِ اللَّهُ فَلَن تجِدَ لَهُ نَصِيراً(52) أَمْ لهَُمْ نَصِيبٌ مِّنَ الْمُلْكِ فَإِذاً لا يُؤْتُونَ النَّاس نَقِيراً( 53) أَمْ يحْسدُونَ النَّاس عَلي مَا ءَاتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِفَقَدْ ءَاتَيْنَا ءَالَ إِبْرَهِيمَ الْكِتَب وَ الحِْكْمَةَ وَ ءَاتَيْنَهُم مُّلْكاً عَظِيماً(54) فَمِنهُم مَّنْ ءَامَنَ بِهِ وَ مِنهُم مَّن صدَّ عَنْهُوَ كَفَي بجَهَنَّمَ سعِيراً(55) إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِئَايَتِنَا سوْف نُصلِيهِمْ نَاراً كلَّمَا نَضِجَت جُلُودُهُم بَدَّلْنَهُمْ جُلُوداً غَيرَهَا لِيَذُوقُوا الْعَذَابإِنَّ اللَّهَ كانَ عَزِيزاً حَكِيماً(56) وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ سنُدْخِلُهُمْ جَنَّتٍ تجْرِي مِن تحْتهَا الأَنهَرُ خَلِدِينَ فِيهَا أَبَداًلهَُّمْ فِيهَا أَزْوَجٌ مُّطهَّرَةٌوَ نُدْخِلُهُمْ ظِلاًّ ظلِيلاً(57) × إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤَدُّوا الأَمَنَتِ إِلي أَهْلِهَا وَ إِذَا حَكَمْتُم بَينَ النَّاسِ أَن تحْكُمُوا بِالْعَدْلِإِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظكم بِهِإِنَّ اللَّهَ كانَ سمِيعَا بَصِيراً(58) ترجمة الميزان ج : 4ص :576 ترجمه آيات مگر آن كسان را كه از كتاب آسماني بهره‏اي داده شدند نمي‏بيني ، كه چگونه گمراهي را مي‏خرند ، و مي‏خواهند كه شما نيز ، راه را گم كنيد ، ( 44) . - اين يهوديان كه برخوردي دوستانه با شما دارند دشمن شما هستند ، - و خدا به دشمنان داناتر است ، - و به باطن كارشان آگاه‏تر - و خدا براي دوست داشتن كافي است و او براي ياوري بس است ( 45) . بعضي از گروندگان به كيش يهوديت كلمات را - در سخنان خود - با جابجا كردن تحريف مي‏كنند ، مثلا - به جاي اين كه بگويند : سمعنا و اطعنا - مي‏گويند : سمعنا و عصينا - شنيديم و نافرماني كرديم ، و به جاي اين كه بگويند : - اسمع أسمعك الله - مي‏گويند - راعنا - يعني اسمع غير مسمع - بشنو كه خدا شنوايت نكند ، و اين باطل را با لحن حقگويي ادا مي‏كنند - چون كلمه - راعنا - در اصطلاح مسلمانان ادب و احترام را مي‏رسانيد و در اصطلاح يهوديان فحشي بود كه معنايش گذشت - تا در دين خدا طعنه بزنند و اگر مي‏گفتند : سمعنا و اطعنا و اسمع و انظرنا - شنيديم و اطاعت كرديم ، تو نيز به سخن ما گوش بده ، و مهلت بده تا سخن خود بگوييم ، - برايشان بهتر و استوارتر بود ، و ليكن خدا به خاطر كفرشان لعنتشان كرده بود ، ديگر ايمان نمي‏آورند مگر اندكي ( 46 ) . هان اي يهود و نصاري كه كتاب آسماني بر شما نازل شده ، ايمان آوريد به كتابي كه نازل كرديم ، و مصدق كتابي است كه با شما است ، و گرنه وجهه دلها را از فطرت به سوي خلاف فطرت بر مي‏گردانيم ، و از رحمت خود دور مي‏سازيم ، آن چنان كه اصحاب سبت را لعنت كرديم ، و امر خدا انجام شدني است ( 47) . چون خدا شرك ورزيدن به خود را نمي‏بخشد و گناهان كوچكتر از آن را از هر كس بخواهد مي‏آمرزد ، و كسي كه به خدا شرك بورزد گناهي عظيم را باب كرده است ( 48) . مگر آن كسان را كه خود را به عنوان پاكي مي‏ستايند ، نمي‏بيني با اين كه خداي تعالي است كه هر كس را بخواهد پاك و تزكيه مي‏كند ، و احدي در اين كار استقلال ندارد ، و مردم حتي يك خردل ستم ترجمة الميزان ج : 4ص :577 نمي‏شوند ( 49) . ببين چگونه - با ادعاي اين كه ما يهوديان پسر و دوستان خداييم - بر خدا دروغ مي‏بندند ، و اين خود گناهي است آشكار ( 50) . آيا نديدي آنها كه كتاب داده شدند ، و علمايي كه بهره‏اي از علم كتاب داشتند چگونه به طاغوت و بت مي‏گروند ، و در باره مشركين مي‏گويند اينها راهشان به واقع نزديك‏تر است ، تا راه گروندگان به اسلام ( 51 ) . اينها كساني هستند كه خدا از رحمت خود دورشان ساخته ، و كسي كه خدا او را دور كند ، ديگر ياوري برايش نخواهي يافت ( 52) . آيا اين اهل كتاب سهمي از نبوت و ولايت دارند ؟ اگر خدا سهمي به آنها مي‏داد از شدت بخلي كه دارند پشيزي بر مردم خير نداشتند ( 53) . و يا اين سخنان به انگيزه حسد مي‏گويند ، حسد از اينكه خدا از فضل خود به او داده و به ايشان نداده با اينكه اين تازگي ندارد ، بلكه ما از فضل خود به آل ابراهيم كتاب و حكمت و ملكي عظيم داديم ( 54) . مردم آن روز نيز دو دسته شدند ، بعضي به آن ايمان آوردند و بعضي راه ايمان آوردن ديگران را نيز بستند ، و جهنم براي سوزاندنشان بس است ( 55 ) . محققا كساني كه به آيات ما كفر ورزيدند به زودي داخل آتششان مي‏كنيم كه هر نوبت پوستشان چروك شود پوستي ديگر بر تنشان مي‏كشيم ، تا عذاب را همچنان بچشند ، كه خدا مقتدري است شكست ناپذير ، و در عين حال حكيم ( 56) . و اما كساني كه ايمان آوردند و عمل صالح كردند ، به زودي در بهشت‏هايي داخلشان مي‏كنيم كه جويها در زير آن روان است ، و ايشان در آن جاودانه خواهند زيست ، و در اين زندگي ابدي همسراني پاك خواهند داشت و در سايه‏اي داخلشان مي‏كنيم ، كه گسترده و دائمي است ( 57 ) . خدا دستور مؤكد به شما مي‏دهد كه امانت مردم را به آنان برگردانيد ، و چون بين مردم داوري كنيد به عدل حكم برانيد ، كه خدا با اندرز خوبي شما را پند مي‏دهد چون او در هر لحظه شنوا و بيناي كار شما است ( 58) . بيان آيات اين آيات متعرض حال اهل كتاب است ، ستمكاريها و خيانتهايي را كه آنان در دين ترجمة الميزان ج : 4ص :578 خدا كردند تفصيل مي‏دهد . روشن‏ترين طايفه‏اي كه اين آيات با وضع آنان تطبيق مي‏كند يهودند ، و اين آيات سياقي واحد و متصل دارد ، و آيه اخير كه مي‏فرمايد : ان الله يامركم ان تؤدوا الامانات الي اهلها ، نيز اتصالش به آيات قبل روشن است ، و همچنين آيه ( 176 ) . كه سخن از استفتاي مردم از مساله ارث دارد ، ولي بعضي از مفسرين اين دو آيه را از بين همه آيات سوره نساء كه در مدينه نازل شده استثنا نموده‏اند و گفته‏اند : اين دو آيه در مكه نازل شده ، با اين كه مساله ارث در مدينه تشريع شده است . ا لم تر الي الذين اوتوا نصيبا من الكتاب ... در تفسير آيات ( 36 الي 42 ) همين سوره گفتيم كه اين چند آيه يعني آيات ( 36 الي 42)تا حدودي مربوط است به آيات ( 44 - 58 ) ، يعني آيات مورد بحث ، و در آنجا خوانديد . كه گفتيم آن آيات در باره يهود نازل شده است . و خلاصه كلام اين كه از آيات مورد بحث بر مي‏آيد ، يهوديان به مؤمنين اظهار مودت و خير خواهي مي‏كرده‏اند ، و از اين راه آنان را فريب مي‏داده‏اند ، مثلا به بخل و خود داري از انفاق وادار مي‏كردند ، تا از اين راه نگذارند زحمات مؤمنين به نتيجه برسد ، و قدمي به سوي تقدم و تعالي بردارند ، اين آن چيزي است كه از ظاهر آيه بر مي‏آيد ، و لازمه اين كه در شان يهود و دوستان و هم رازهاي يهود نازل شده باشد ، نيز همين معنا است چون ثمره دوستي و سر و سر داشتن با يهود همين بود كه به وسيله تحريفات يهود از راه منحرف شوند ، و هر جا كه آنها بروند ، آنان نيز بروند . آنها بخل بورزند ، و اينان را نيز وادار به بخل كنند . اين آن مطلبي است كه از جمله و يريدون ان تضلوا السبيل ، و الله اعلم باعدائكم ... استفاده مي‏شود ، پس معناي دو آيه - و خدا داناتر است - چنين مي‏شود : آن چه اين جا برايت بيان مي‏كنيم تصديق و يا ارائه مصداق و نمونه‏اي است ، براي آنچه قبلا از حال كساني كه مختال و فخورند و در نتيجه بخل و ريا مي‏ورزند برايت بيان كرديم ، مصدق و مصداق آن ، گفتار يهودياني است كه بهره‏اي از كتاب به ايشان داده شده - ، البته بهره‏اي نه آنطور كه خودشان ادعا دارند كه همه كتاب آسماني را دارند - آنگاه با همان سرمايه براي خود ضلالت مي‏خرند ، و ضلالت را بر هدايت ترجيح مي‏دهند و مي‏خواهند شما مسلمانان نيز راه سعادت را گم كنيد . آري يهوديان هر چند كه با شما به روي خوش ملاقات مي‏كنند ، و هر چند اظهار محبت نموده ، در قيافه افراد صالح در مي‏آيند و آن چنان با شما برخورد مي‏كنند كه گويي خير خواه و ياوران شمايند ، و اي بسا حرفهايي بزنند كه طبع شما آن را بپسندد ، و دلهايتان ترجمة الميزان ج : 4ص :579 مجذوبش شود ، كه چه حرفهاي درستي مي‏زنند ، و ليكن - بدانيد - كه قصدي جز گمراه كردن شما از صراط مستقيم ندارند ، دليلش هم خيلي روشن است ، و آن اين است كه خودشان از صراط مستقيم منحرفند و ضلالت را براي خود انتخاب كرده‏اند ، و خداي عز و جل دشمنان شما را بهتر از خود شما مي‏شناسد ، پس به هوش باشيد ، كه يهود دشمنان شمايند ، فريب آنچه از حالات آنها مي‏بينيد نخوريد ، زنهار زنهار كه آنان را در پيشنهادهايي كه مي‏كنند اطاعت مكنيد ، و به سخنان زيبا و فريبنده‏شان گوش ندهيد ، به خيال اين كه واقعا دوست و خيرخواه شمايند ، از سوي ديگر شما چه حاجتي به ولايت دروغين و دوستي كاذب آنان داريد ، با اين كه خداي تعالي براي ولايت و ياري شما كافي است ، و با ولايت و ياري خدا چه حاجت به ولايت و ياري آنان ؟ . من الذين هادوا يحرفون الكلم عن مواضعه ... في الدين كلمه : ( من ) در جمله ( من الذين ... ) بيانيه است ، مي‏خواهد جمله : الذين اوتوا نصيبا من الكتاب را كه در آيه قبلي بود ، و يا كلمه : ( باعدائكم ) را بيان كند ، البته بسا باشد كه گفته باشند جمله : من الذين هادوا بر سر هم خبري است براي مبتدايي كه حذف شده ، و جمله : يحرفون الكلم همان محذوف را توصيف مي‏كند ، و تقدير آيه چنين است : من الذين هادوا قوم يحرفون ... ( يعني بعضي از يهوديان قومي هستند كه چنين و چنان مي‏كنند ) . و گفتار خود را تاييد كرده باشند ، به اين كه حذف موصوف در كلام عرب شايع است ، مانند شعر ذو الرمه كه گفته است : فظلوا و منهم دمعه سابق له و آخر يشني دمعه العين بالمهل كارشان به جايي رسيد كه بعضي از شدت اندوه جلو اشك خود را نتوانستند بگيرند ... كه گفته‏اند كه در اين شعر موصوف حذف شده ، تقدير كلام - درصورتي كه شعر حكايت حال جمعيتي باشد - و منهم قوم دمعه سابق له ... است ، - و در صورتي كه حكايت حال فردي بوده باشد - و منهم من دمعه سابق له ... است . خداي تعالي اين طايفه از يهود را اينطور توصيف نموده ، كه كلمات كتاب خداي را تحريف مي‏كنند حال يا به اين كه جاي آنها را تغيير مي‏دهند ، و پس و پيش مي‏كنند ، و يا آنكه بعضي از كلمات را به كلي مي‏اندازند ، و يا به اين كه كلماتي از خود به كتاب خدا اضافه مي‏كنند ، همچنان كه تورات موجود دچار چنين سرنوشتي شده ، يعني بسياري از مطالبش آسماني نيست ، و يا به اين است كه آنچه از موسي و از ساير انبيا ( عليهم السلام ) در تورات آمده تفسيرش كرده‏اند به غير آن چه مقصود بوده ، معناي حقيقي آن را رها كرده معنايي تاويلي ترجمة الميزان ج : 4ص :580 براي آن كرده‏اند هم چنان كه بشارتهايي كه در تورات در باره آمدن رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمده بود و قبل از بعثت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آن چه در باره عيسي (عليه‏السلام‏) به عنوان بشارت وجود داشت همه را تاويل كردند ، و گفتند نه عيسايي (عليه‏السلام‏) آمده و نه محمدي (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و ما هم اكنون منتظر آمدنشان هستيم . ممكن هم هست مراد از تحريف كلمات از مواضعش آن مطلبي باشد كه بعد از اين جمله آمده ، كه گفتند : سمعنا و عصينا ... ، در نتيجه اين جملات عطف خواهد بود بر جمله يحرفون ... و در اين صورت مراد از تحريف كلمات از مواضعش اين خواهد بود كه كلمه‏اي را در غير آنجايي كه بايد به كار رود استعمال كنند ، مثلا وقتي كساني مي‏گويند : سمعنا كه بخواهند اعلام اطاعت كنند ، و در اين صورت جا دارد دنبالش بگويند : و اطعنا نه اين كه بگويند : سمعنا و عصينا ، و يا با اين كه نمي‏خواهند اعلام اطاعت كنند ، به عنوان استهزا : سمعنا و همچنين وقتي به يك فردي گفته مي‏شود ، ( اسمع - گوش بده ) جا دارد دنبال آن اضافه كند : ( اسمعك الله خدا شنوايت كند ) نه اين كه بگويد اسمع غير مسمع يعني بشنو كه خدا شنوائيت ندهد ، چون كلمه راعنا در لغت يهود معناي اسمع غير مسمع را مي‏دهد . ليا بالسنتهم و طعنا في الدين اصل ( ل - ي - ي ) به معناي تاب دادن و پيچاندن است ، پس معناي جمله مورد بحث اين مي‏شود كه يهوديان مورد بحث زبان خود را مي‏پيچند ، تا به اين وسيله سخن باطل خود را به صورت حق جلوه داده ، اهانتي كه مي‏خواهند بكنند به صورت ادب و احترام بكنند، چون مؤمنين رسم داشتند هر گاه مي‏خواستند با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سخن بگويند ، ( همانطور كه ما فارسي زبانان تكيه سخنمان در گفتگوي با مخاطب اين است كه مي‏گوييم ( اجازه بفرماييد ) و منظورمان اين است كه مهلت بده من همه حرفهايم را بزنم ، عرض مي‏كردند : ( راعنا ) يعني اجازه بده ، ما مطلب خود را تا به آخر بگوييم ، و اين كلمه در زبان يهود معناي زشتي داشت ، معنايي كه لايق به ساحت مقدس رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نبود ، به همين جهت فرصت را غنيمت شمردند ، هر گاه مي‏خواستند با آن جناب سخن بگويند به قصد مذمت و بي‏احترامي اين كلمه را استعمال مي‏كردند ، و خداي تعالي در اين آيه شريفه ايشان را مذمت كرد ، و نخست به طور اجمال فرمود : يحرفون الكلم عن مواضعه و سپس آن را تفسير كرد به اين كه : و يقولون سمعنا و عصينا و اسمع غير مسمع ، آنگاه مثل اين كه خواسته باشد اين را نيز تفسير كند ، عطف كرد بر آن جمله : و راعنا را ، آنگاه فرمود : اين عمل ناپسند از ترجمة الميزان ج : 4ص :581 يهوديان در حالي انجام مي‏شود كه زبان خود را تاب مي‏دهند ، و به دين خدا طعنه مي‏زنند : ليا بالسنتهم و طعنا في الدين ، و اين دو مصدر يعني مصدر ( لي ) و ( طعن ) در موضع حال قرار دارند . و لو انهم قالوا سمعنا و اطعنا و اسمع و انظرنا لكان خيرا لهم و اقوم اينكه فرموده : اگر اين طور بگويند كه مشتمل است بر ادب دين و خضوع در برابر حق ، بهتر و باقوام‏تر است از آنچه مي‏گفتند يعني از سمعنا و عصينا ... با اين كه اين سخن نه خير است و نه با قوام تا آن از اين بهتر و باقوام‏تر باشد ، در حقيقت از باب مقايسه اثر حقي است كه در اين كلام حق است ، و اثري كه يهود براي كلام خود قائل بود ، هر چند كه كلام يهود در واقع هيچ خوبي و قوام نداشت ، پس مقايسه بين اثر حق است با اثري كه يهود حقش مي‏پنداشت ، و معناي جمله اين است : اگر يهود مي‏گفتند : سمعنا و اطعنا ... خير و قوام در آن بيشتر بود ، از خير و قوامي كه در دل خود براي لي و طعن فرض كرده‏اند ، پس گفتار در اين آيه نظير گفتار در آيه شريفه زير است كه مي‏فرمايد : و اذا راوا تجارة او لهوا انفضوا اليها ، و تركوك قائما قل ما عند الله خير من اللهو و من التجارة و الله خير الرازقين . و لكن لعنهم الله بكفرهم فلا يؤمنون الا قليلا اين جمله خطاب به مسلمين است ، و براي هميشه نوميدشان مي‏كند از اين كه يهود بگويند : سمعنا و اطعنا هرگز نخواهند گفت ، زيرا اين كلمه ، كلمه ايمان است ، و اين يهوديان ملعون خدايند ، و در نتيجه موفق به ايمان نخواهند شد ، و لذا در جمله قبل اين طور تعبير كرد : و لو انهم قالوا ، چون تعبير به كلمه ( لو ) دلالت بر آرزو مي‏كند و آرزو اشعار بر محال بودن تحقق آن آرزو دارد . و ظاهرا حرف ( با ) در جمله بكفرهم براي سببيت است ، نه براي آلت ، براي اين كه كفر صفتي است كه ممكن است به وسيله ايمان زايل گردد ، و بنا بر اين كفر بدان جهت كه كفر است مستوجب لعنتي كه ايمان را محال سازد نيست ، و چنان نيست كه بطور قاطع از ايمان جلوگيري كند . بله كفر آنان بطوري كه در آخر سوره آن را شرح داده سبب لعنت هست ، اما لعنتي كه ايمان را محال نمي‏سازد ، ممكن است افراد انگشت‏شماري ايمان بياورند ( دقت بفرمائيد) . ترجمة الميزان ج : 4ص :582 فلا يؤمنون الا قليلا بعضي از مفسرين گفته‏اند كلمه ( قليلا ) حال است ، و تقدير كلام فلا يؤمنون الا و هم قليل است ، يعني ايمان نمي‏آورند مگر در حالي كه اندكند ، و اي بسا گفته باشند : كلمه ( قليلا ) صفتي است براي موصوفي كه حذف شده ، و تقدير كلام فلا يؤمنون الا ايمانا قليلا است ، و اين وجه هم مثل وجه قبلي عيبي ندارد ليكن بايد در آن اضافه شود كه اتصاف ايمان به صفت اندكي ، از قبيل وصف به حال متعلق موصوف است ، وقتي مي‏گوييم ( ايمان نمي‏آورند مگر ايماني اندك ) معنايش ( مگر ايماني كه مؤمنين به آن ايمان اندكند ) است . و اما اينكه بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از اين تعبير ايمان كم و ضعيف در مقابل ايمان كامل است ، و مي‏خواهد بفرمايد ، ايمان قابل اعتنايي نمي‏آورند ، كه بتواند عمل صاحبش را اصلاح و دل او را تزكيه كند ، و عقلش را رقاء بخشد راه درستي نرفته ، براي اين كه ايمان متصف مي‏شود به ايمان مستقرو ايمان عاريتي ، و ايمان كامل و ايمان ناقص ، ولي متصف نمي‏شود به كم و زياد ، هيچ فصيحي در سخن خود ايمان را به دو وصف قلت و كثرت توصيف نمي‏كند ، تا چه رسد به قرآن كريم كه فصيح‏ترين و بليغ‏ترين كلام است . علاوه بر اين ، مراد از ايماني كه در آيه شريفه آمده ، يا حقيقت ايماني قلبي است ، كه مقابلش نفاق است ، و يا صورت ايمان است كه بسا مي‏شود از آن تعبير به اسلام مي‏شود ، و جاي هيچ ترديدي نيست كه در اسلام ايمان به هر دو معنايش معتبر است ، و اسلام به آن اعتنا نموده ، و آيات قرآني هم تصريح دارد بر اعتبار آن ، صريحا مي‏فرمايد : لا تقولوا لمن القي اليكم السلام لست مؤمنا علاوه بر اين كه آن مستثنا منه كه خداي تعالي عده قليلي را از آن استثنا كرده جمله ( و ليكن خداي تعالي به جرم كفرشان لعنتشان كرده ) مي‏باشد ، و معلوم است كه در اين استثنا كمترين درجه ايمان و يا اسلام ظاهري يعني حفظ ظاهري اسلام و گفتن : سمعنا و اطعنا كافي است ، هر كس اين مقدار اسلام و ايمان از خود نشان بدهد حكم ساير مسلمانان را دارد ، و مانند آنها مشمول لعنت خداي تعالي نيست . و انگيزه‏اي كه اين مفسر را به ارتكاب اين اشتباه واداشته يك توهم غلط است ، و آناين است كه خيال كرده اثر لعنت خداي تعالي تخلف پذير نيست ، وقتي خداي تعالي جمعيتي را لعنت كرد هيچ فردي از آن جمعيت ، ديگر ايمان نخواهد آورد ، و فكر كرده قلت در آيه شريفه ترجمة الميزان ج : 4ص :583 صفت ايمان است ، و ايمان قليل ايماني نيست كه قابل اعتنا باشد . مفسر نامبرده اينطور فكر كرده تا جمله : لعنهم الله بكفرهم درست در آيد ، و غفلت ورزيده از اين كه اين خطابها و مذمت و توبيخ‏ها و مؤاخذه‏هايي كه در آن است متوجه مجتمعات به عنوان مجتمع است ، و نظر به فرد ندارد ، آن كسي كه مشمول اين لعنت و غضب و مؤاخذه‏هاي عمومي ديگر شده است ، مجتمع يهود است بدان جهت كه يك مجتمع است ، مجتمعي كه از يهوديت تشكيل شده ، كه نه ايمان مي‏آورد ، و نه روي سعادت و رستگاري را مي‏بيند ، و تا به امروز هم چنين بوده و تا قيامت هم چنين خواهد بود . و اما استثنايي كه در آن شده نسبت به افراد است ، و معلوم است كه خارج شدن بعضي از افراد از يك حكمي حتمي كه روي مجتمع شده منافات ندارد ، و آن حكم را نقض نمي‏كند ، و اما اينكه چه حاجت به اين استثنا بود ، با اين كه گفتيم اين مجتمع تا قيامت هم ايمان نمي‏آورد ، و با اين كه افراد قليلي كه ايمان مي‏آورند مجتمعي داخل در مجتمعات يهود نبودند تا با استثناي يك مجتمع از ميان مجتمعات خارج شود ؟ . جوابش اين است كه آري ، همين مؤمنين اندك نيز براي خود مجتمعي هستند ، و وقتي فرمود : فلا يؤمنون هر چند كه ايمان را از مجتمع يهود نفي كرده و ليكن در آن ايمان را از افراد نيز نفي كرده است ، و در نتيجه جاي اين توهم بود كه كسي خيال كند نفي نامبرده شامل تك تك يهود هم مي‏شود ، و آنگاه نتيجه بگيرد كه حتي يك نفر يهودي هم ايمان نمي‏آورد ، لذا براي دفع اين توهم فرمود : الا قليلا ، و بنا بر اين ، گفتار در آيه مورد بحث نظير گفتار در آيه شريفه زير است : و لو انا كتبنا عليهم ان اقتلوا انفسكم او اخرجوا من دياركم ما فعلوه الا قليل منهم كه به زودي تفسير و ترجمه‏اش مي‏آيد . يا ايها الذين اوتوا الكتاب آمنوا بما نزلنا ... كلمه طمس به معناي محو كردن اثري است كه از چيزي بماند ، و كلمه : ( وجه ) از هر چيزي آن طرفي است كه رو به روي تو قرار دارد ، و برايت ظاهر است ، و وجه در انسان سمت جلو او است ، كه براي بيننده ظاهر است ، ( و چون غالبا به غير از صورت ، ساير قسمت‏هاي جلو بدن به وسيله لباس پوشيده و غير ظاهر است ، لذا غالبا كلمه وجه در انسان به معناي صورت او مي‏آيد ) . اين كلمه همان طور كه در امور محسوس استعمال مي‏شود در امور معنوي نيز استعمال ترجمة الميزان ج : 4ص :584 مي‏شود ، ( نظير وجه الله ) ، و نظير اين كه مي‏پرسيم ( وجه اين كه چرا فلاني چنين كرد چيست ؟ ) و از اين قبيل و كلمه ( ادبار ) جمع دبر به ضمه دال و ضمه با است ، كه به معناي پشت سر است ، و منظور از اصحاب سبت قومي از يهود است كه در روز شنبه از دستور الهي تجاوز مي‏كردند ، و خداي تعالي لعنتشان نموده ، در نتيجه به صورت حيواناتي مسخشان كرد ، و داستانشان در آيات زير آمده : و اسئلهم عن القرية التي كانت حاضرة البحر اذ يعدون في السبت اذ تاتيهم حيتانهم يوم سبتهم شرعا و يوم لا يسبتون لا تاتيهم از يهوديان بپرس اهل آن قريه‏اي كه لب دريا منزل داشتند و در شنبه‏ها از حدود الهي تجاوز مي‏كردند ( چون شنبه كه صيد ماهي بر آنان حرام بود ماهي‏ها به كنار دريا و دسترس آنان مي‏آمدند و روزهاي ديگر نمي‏آمدند چه كردند كه هلاك شدند ؟ ) : و لقد علمتم الذين اعتدوا منكم في السبت فقلنا لهم كونوا قردة خاسئين ، فجعلناها نكالا لما بين يديها و ما خلفها . و همان طور كه توجه فرموديد آيات سابق متعرض حال يهود و يا حداقل حال طايفه‏اي از يهود بود ، و در آخر ، سخن به اين جا كشيده شد كه اين طايفه به خاطر اين كه به خداي تعالي و رسول او خيانت كردند ، و آنچه در دين خودشان صالح بود فاسد كردند ، جمعشان به لعنت خدا گرفتار شده ، در نتيجه توفيق ايمان از ايشان سلب شد ، مگر از عدد اندكي از آنها ، پس خطاب متوجه جميع اهل كتاب شد ، - چون ظاهر جمله : يا ايها الذين اوتوا الكتاب همين عموميت را افاده مي‏كند - و در آن اهل كتاب را به سوي ايمان به كتابي كه اخيرا نازل شده و مصدق كتاب آسماني ايشان است دعوت فرمود ، و تهديدشان كرد به اين كه اگر از در استكبار و بدون عذر تمرد كنند ، به سخطي گرفتار مي‏شوند ، كه يا لعنت است ، و يا طمس ، يعني عذابي كه اثري از آنان باقي نمي‏گذارد و با اين لعن و طمس گريبان آنان را مي‏گيرد ، و بدون ترديد دست بردار از آنان نيست . و اين همان معنايي است كه از جمله : من قبل ان نطمس وجوها فنردها علي ادبارها استفاده مي‏شود ، پس معناي طمس وجوه عبارت شد از اين كه خداي تعالي وجوه آن عده از اهل كتاب را كه به قرآن ايمان نمي‏آورند به حالتي در آورد كه صاحبانش به جاي اين كه وجوه را ترجمة الميزان ج : 4ص :585 به سوي مقاصديمتوجه كنند كه سعادت زندگيشان را تامين مي‏سازد سعادتي كه از هر انساني انتظار مي‏رود به آن برسد ، به سوي ضد آن مقاصد متوجه سازند ، پس طمس وجوه به معناي محو كردن و نابود ساختن وجوه ، و بطلان آثار آن نيست ، بلكه محوي است كه باعث دور شدن از مقصد ، و يا بگو برگشتن به عقب خواهد بود ، پس اين وجوه بر حسب فطرت بشري كه دارد مقاصدي را كه هر انساني بايد به آن برسد و انتظار مي‏رود كه به آن برسد دنبال مي‏كنند ، و ليكن از آنجا كه با لعنت خدا رو به پشت قرار گرفته‏اند ، جز دور شدن از آن مقاصد را دنبال نمي‏كنند ، و جز به قهقرا پيش نمي‏روند . و چنين انساني - با اينكه بالطبع و بالفطرة متوجه به سوي چيزي است كه آن را براي خود خير و سعادت مي‏داند ، اما - به طرف هر مقصدي مي‏رود كه آن را براي خود خير و براي دين و دنياي خود صلاح مي‏داند ، جز شر و فساد نمي‏بيند ، و هر چه بيشتر جلو برود بيشتر از سعادت عقب مي‏افتد ، و در نتيجه ابدا روي صلاح و فلاح را نمي‏بيند . و اما اين كه لعنت خداي تعالي بر اينان را تشبيه كرد به لعنت در باره اصحاب سبت ، از ظاهرش بر مي‏آيد كه اينان نيز مانند آنان به عذاب مسخ گرفتار مي‏شوند كه جريانش و اينكه به صورت ميمون مسخ شدند در سابق گذشت . و بنا بر اين كلمه : ( أو ) در جمله : او نلعنهم به همان معناي ظاهريش باقي است ، و ترديد را افاده نموده ، مي‏فهماند ، ما در صورتي كه ايمان نياوريد يا شما را طمس مي‏كنيم ، و يا لعن ، و فرق بين اين دو تهديد ، اين است كه اولي ( يعني طمس ) باعث مي‏شود هدفها و مقاصد آنان تغيير كند ، ولي خلقتشان جز در پاره‏اي كيفيات به حال خود بماند ، ولي لعن باعث مي‏شود خلقت بشري شان مبدل به خلقت ميمون گشته ، در نتيجه مقاصد هم مقاصد ميمون‏ها شود . پس مخاطبين به اين آيه اگر از امتثال فرمان خداي تعالي تمرد كنند ، - كه از آخر آيه بر مي‏آيد به طور قطع تمرد خواهند كرد - بايد منتظر يكي از دو سخط الهي باشند ، يا طمس وجوه ، و يا لعنتي نظير لعنت اصحاب سبت ، - يهودياني كه ماجراي شنبه را طرح كردند ، و ليكن از آيه شريفه بر مي‏آيد همه آنان دچار اين دو سخط نمي‏شوند ، چون به صيغه جمع و نكره مي‏فرمايد : وجوها ، ( قبل از آن كه ما بعضي از وجوه را طمس كنيم ايمان بياورند ) ، و اگر منظور عموم متمردين بود جمع را نكره نمي‏آورد ، و مي‏فرمود : من قبل ان نطمس الوجوه قبل از آن كه روي‏ها را طمس كنيم ، و باز در نكره آوردن وجوه و عدم تعين آن نكته ديگري است ، و آن اين است كه مقام آيه چون مقام تهديد بود ، و تهديد هم جماعتي بود به شر و اين شر تنها به بعضي از ترجمة الميزان ج : 4ص :586 افراد مي‏رسد ، در نتيجه ابهام آوردن و معين نكردن آن افرادي كه مشمول سخط الهي مي‏شوند ، در تهديد و تخويف مؤثرتر بود ، چون وصفي كه از ايشان كرد بر اساس ابهامش قابل انطباق بر يك يك افراد قوم مي‏شود ، و در نتيجه احدي ايمن از آن نيست كه اين عذاب شديد او را نگيرد ، و اين طور سخن گفتن در مقام تهديد و تخويف شايع است . و در اينكه فرمود : او نلعنهم از آنجا كه ضمير جمع مخصوص صاحبان عقل را به كار برد و آن را به كلمه وجوها برگردانيد ، اشاره و يا تصريح است به اين كه مراد از وجوه ، انسانها است ، انسانهايي كه رو به سوي مقاصد و اهداف خود دارند ، و بنابر اين احتمالي كه بعضي از مفسرين در معناي آيه شريفه داده‏اند و گفته‏اند : مراد اين است كه صورتهايشان را به طرف پشت بر مي‏گرداند ، احتمالي ضعيف خواهد بود ، و بر خلاف آن اين احتمال قوي مي‏شود كه مراد از برگرداندن وجوه به ادبار ، برگرداندن جان از حال استقامت در فكر و درك واقعيات بر واقعيتش ، به حال اعوجاج و انحطاط فكري است ، به طوري كه هيچ حقي و حقيقتي را مشاهده نكند ، مگر آن كه از آن متنفر گشته اعراض نمايد ، و هيچ باطلي را نبيند مگر آن كه به آن متمايل گشته شيفته‏اش شود . و اين خود نوعي تصرف الهي به عنوان كيفر و عذاب است ، و نظير آن در آيه زير آمده مي‏فرمايد : و نقلب افئدتهم و ابصارهم كما لم يؤمنوا به اول مرة و نذرهم في طغيانهم يعمهون . پس از آنچه گذشت روشن گرديد كه مراد از طمس وجوه در آيه شريفه نوعي تصرف الهي در دلها است ، كه باعث مي‏شود طبع دل كه در باب ايمان به خدا و آياتش پذيرفتن حق و گريز از باطل است ، برگردد ، و در نتيجه باطل و گريزان از حق شود ، همچنان كه اول آيه مؤيد اين معنا است كه فرمود : ( به آنچه ما نازل كرديم با اين كه مصدق كتاب آسماني شما است ايمان بياوريد ، قبل از اين كه پاي طمس به ميان آيد ... ) و نيز روشن شد كه مراد از لعن كه در آيه آمده ، مسخ است . ولي ساير مفسرين حرفهاي ديگري زده‏اند ، از آن جمله گفته‏اند : مراد از طمس وجوه اين است كه صورتها به طرف عقب بر گردد ، و اين در آخر الزمان و يا در روز قيامت خواهد شد ، و اين حرف درست نيست ، براي اين كه با جمله : او نلعنهم منافات دارد ، كه بيان منافاتش ترجمة الميزان ج : 4ص :587 گذشت . بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از طمس وجوه ، خذلان و خواري دنيوي است ، و قوم يهود كه مخاطب به آيه مورد بحثند همواره در ذلت و نكبت بوده و خواهند بود به قصد هيچ هدفي كه مايه سعادتشان است بر نمي‏خيزند ، مگر آن كه خداي تعالي همان هدف را عليه آنان سرابي مي‏سازد ، كه هيچ خيري در آن نباشد . اين وجه نيز درست نيست ، براي اين كه ، هر چند خيلي از آيه شريفه دور نيست ، ولي با صدر آيه طبق بياني كه گذشت منافات دارد . بعضي ديگر گفته‏اند : مراد اين است كه آنها را جلاي وطن داده ، به همانمحلي كه از آن جا خارج شده بودند بر مي‏گرداند ، چون يهوديان از سرزمين حجاز اخراج شدند ، و به سرزمين شام و فلسطين كه قرنها قبل از آنجا كوچ كرده بودند برگشتند . اين وجه هم درست نيست ، براي اين كه سياق آيه همان طور كه توجه فرموديد غير از اين معنا را تاييد مي‏كند . بله مي‏شود در جمع بين همه وجوهي كه گذشت اين را گفت : كه مراد از آيه شريفه و طمس وجوه در آن اين است كه دلهايشان را از حق به سوي باطل متمايل كند ، بطوري كه موفق به ايمان به خدا و آيات او نشوند ، و در نتيجه رستگار نگردند ، چيزي كه هست از آنجا كه دينحق عبارت است از صراط مستقيمي كه هيچ انساني سعادت زندگي دنيوي خود را نمي‏يابد مگر با پيمودن اين صراط و كسي كه از آن منحرف شود ، جز سقوط در كانون فساد و افتادن در ورطه‏هاي هلاكت سرنوشتي ندارد ، همچنان كه قرآن كريم نيز خودش به اين معنا تصريح نموده مي‏فرمايد : ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت ايدي الناس ليذيقهم بعض الذي عملوا ، و نيز مي‏فرمايد : و لو ان اهل القري آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض و لكن كذبوا فاخذناهم . لازمه اين حقيقت آن است كه طمس وجوه از معارف حقه ديني ، طمس از حقايق سعادت زندگي دنيا به همه اقسامش باشد ، پس آن كس كه از سعادت دين محروم است ، از ترجمة الميزان ج : 4ص :588 سعادت دنيا ( يعني استقرار حال و فراهم شدن سيادت و شرافت استقلال ، و ملك و هر چيزي كه مايه خوشي زندگي است ) نيز محروم است ، و از سعي و تلاشش بهره‏اي نمي‏برد مگر به مقداري كه مواد ديني در مجتمع او راه يافته باشد ، و بنا بر اين مي‏توان گفت همه وجوهي كه در تفسير آيه آورده‏اند و يا بيشتر آنها درست است . و كان امر الله مفعولا اين جمله اشاره است به اين كه تهديدي كه شد حتما واقع مي‏شود ، همچنان كه واقع شد ، و خداي تعالي يهود را همانطور كه در كتابش لعنت كرد ، در خارج نيز خشم خود را شامل آنان نمود ، و كينه و دشمني را تا روز قيامت در بين آنان بيفكند ، و آنچه در آيات بسيار ديگري از قرآنش وعده داد بر سر آنان بياورد . ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء ... از ظاهر سياق بر مي‏آيد كه اين آيه مي‏خواهد علت حكم مذكور در آيه سابق را كه مي‏فرمود : ( به قرآن ايمان بياوريد ، و گرنه شما را طمس و لعن مي‏كنيم ) بيان كند و بنابر اين برگشت معنا به اين مي‏شود كه مثلا بگوئيم : ( ايمان بياوريد به علت اين كه اگر به قرآن ايمان نياوريد ، با اين ايمان نياوردنتان مشرك شده‏ايد ، و خدا نمي‏آمرزد اين كه به وي شرك بورزند ، در نتيجه غضب و عقوبت او شما را مي‏گيرد ، وجوه شما را طمس مي‏كند ، و رو به سوي قهقرا مي‏كنيد ، و يا لعنتتان مي‏كند ) . پس نتيجه عدم مغفرت همين است كه آثار دنيوي شرك ظاهر گردد ، و طمس و لعن محقق شود . و همين معنا است كه مي‏تواند فرق مضمون اين آيه ، و مضمون آيه زير باشد كه مي‏فرمايد : ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء ، و من يشرك بالله فقد ضل ضلالا بعيدا . چون آيه مورد بحث كه آيه ( 48 ) از همين سوره است به آثار سوء دنيوي شرك تهديد مي‏كند ، ولي آيه : ( 116 ) به آثار اخروي آن تهديد مي‏نمايد ، خواهي گفت هر دو آيه مطلق است ، و شامل همه آثار مي‏شود ، در پاسخ مي‏گوييم : بله از نظر لفظ چنين است ، و ليكن از ترجمة الميزان ج : 4ص :589 نظر انطباق با مورد ، فرق مي‏كند ، مورد اين ، آثار دنيوي شرك ، و مورد آن ، آثار اخروي آن است . و چون خداي عز و جل عزيز و حكيم است ، و هيچ كار او جزافي و بي حكمت نيست ، بناچار نيامرزيدن مشرك و آمرزيدن ساير گناهان او بايد طبق حكمت باشد . اما حكمت اين كه شرك را نمي‏آمرزد ، اين است كه عالم خلقت كه سراپايش رحمت خدا است ، اساسش عبوديت خلق و ربوبيت خداي تعالي است ، همچنان كه خود خداي تعالي فرمود : و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون ، و معلوم است كه با شرك ديگر عبوديتي نيست . و اما اينكه ساير گناهان و نافرمانيهاي كمتر از شرك را مي‏آمرزد از دو راه و وسيله است ، يكي شفاعت كساني كه خداوند براي آنها منزلت شفاعت را قرار داده است ، از انبيا و اوليا و ملائكه . ديگر به واسطه اعمال صالحه خود افراد گناهكار ، چون اعمال صالحه گناهان را عفو مي‏كند ، و شفاعت شفيعان نيز براي اين است كه همانطور كه در دنيا واسطه به كمال رسيدن بندگان بودند در آخرت نيز واسطه باشند همچنانكه خودش فرموده كه شفاعت آنان را مي‏پذيرد ، و در حديثي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : اهل المعروف في الدنيا هم اهل المعروف في الاخرة كساني كه در دنيا واسطه در خير و بركت بودند ، در آخرت نيز دستگيري از گنهكاران را به آنان واگذار مي‏كنند ) مترجم و ما بحث پيرامون مساله شفاعت را در جلد اول عربي اين كتاب به طور مفصل ذكر كرديم . و اما توبه : آيه شريفه متعرض آن نشده ، چون مورد مساعد نبود ، مورد آيه شرك و عدم ايمان بود و با حفظ عدم ايمان ، توبه معنا ندارد ، علاوه بر اين كه توبه اختصاص به يك گناه و دو گناه ندارد ، آدمي از هر گناهي توبه كند آمرزيده مي‏شود ، چه شرك و چه غير شرك چون خداي تعالي فرموده : قل يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو الغفور الرحيم ، و انيبوا الي ربكم . و مراد از شرك در آيه ، معنايي است كه شامل كفر نيز مي‏شود ، زيرا مي‏دانيم كه خداي تعالي به هيچ وجه كفر را نمي‏آمرزد ، پس آيه شامل او نيز مي‏شود ، هر چند كه از نظر نامگذاري كلمه ( شرك ) بر او صادق نباشد ، البته اين در صورتي است كه اصطلاح قرآن را در ترجمة الميزان ج : 4ص :590 نظر بگيريم ، كه اهل كتاب را مشرك نمي‏نامد ، هر چند كه كفرشان به قرآن و به ديني كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آورده در واقع شركي است كه به خدا ورزيده‏اند ، ( به تفسير آيه 221 سوره بقره مراجعه بفرماييد ) و گرنه خود كلمه شرك شامل آنان نيز مي‏شود ، زيرا وقتي اهل كتاب به قرآن كه مصدق تورات و انجيل آنان است ، ايمان نياورند به خدا كفر ورزيده‏اند و آن چه در دست دارند را ( مثلا موسي (عليه‏السلام‏) را ) شريك خداي تعالي گرفته‏اند ، چون كسي كه به موسي (عليه‏السلام‏) ايمان آورده اگر به عيسي (عليه‏السلام‏) كفر بورزد موسي را شريك خدا گرفته است ، و شايد در اين كه فرمود : ( أن يشرك به اينكه به او شرك بورزند ) ، و نفرمود : ان الله لا يغفر المشرك - و يا - المشركين همين نكته منظور بوده است . و جمله : لمن يشاء را آورد تا توهمي كه ممكن بود بشود دفع نمايد ، و آن توهم اين است كه كسي خيال كند وقتي شرك نورزد و ايمان به خدا داشته باشد آمرزش ساير گناهان را از خداي تعالي طلب كار مي‏شود ، و بر خدا واجب مي‏شود او را بيامرزد ، ومعناي اين توهم اين است كه در اين صورت حاكمي ما فوق خدا هست كه او را محكوم كند ، و قاهري هست كه او را مقهور سازد ، در حالي كه چنين نيست ، و خداي تعالي محكوم كسي واقع نمي‏شود ، و به همين جهت است كه مي‏بينيم در قرآن كريم بسياري از امور مشروط به مشيت خداي تعالي شده ، كه در همه آن موارد و يا در بيشترش ، وجه همين دفع توهمي است كه تذكر داديم ، نظير آيه شريفه : خالدين فيها ما دامت السموات و الارض ، الا ما شاء ربك عطاء غير مجذوذ . علاوه بر اين كه حكمت هم اقتضا مي‏كند كه تمامي گنهكاران گناهشان آمرزيده نشود ، چون اگر خداي تعالي جمله ( از هر كس كه بخواهد ) را نياورد ، و قرار باشد كه همه گناهان و همه گنه‏كاران آمرزيده شود ، امر و نهي‏هاي الهي و تشريع دين و تربيت الهيه به كلي لغو و باطل مي‏شود ، و از اينجا مي‏فهميم كه بايد از هر چند بار گناه كردن بعضي از افرادش آمرزيده نشود ، تا نهي از آن ، لغو نشود ، و اين مطلب با عموميتي كه در آيات راجع به اسباب مغفرت است منافات ندارد ، براي اين كه در آيه مورد بحث سخن از وقوع آمرزش است ، و در آن آيات ، سخن از وعده است ، كه صحيح است بطور مطلق بيان شود ، و اما در جايي كه سخن از وقوع آمرزش است ، با اينكه بعضي از گناهان از كساني سر مي‏زند كه به هيچ وجه آمرزيده نمي‏شود ، يا براي اين كه مرتكب مشرك است ، و يا به علت ديگر نمي‏شود بيان را مطلق آورد . ترجمة الميزان ج : 4ص :591 بنا بر اين معناي آيه چنين مي‏شود كه خداي تعالي شرك را از هيچ كافر و مشركي نمي‏آمرزد ، و ساير گناهاني كه پايين‏تر از شرك است ، به وسيله شفاعت شفيعان از بندگانش و يا به وسيله عمل صالح مي‏آمرزد ، و خود او در اين آمرزش مقهور و محكوم به اين نيست كه هر گناهي از انواع گناهان معمول را از هر گناه كاري بيامرزد ، بلكه هر جاحكمتش اقتضا كرد مي‏آمرزد ، و هر جا نكرد نمي‏آمرزد . ا لم تر الي الذين يزكون انفسهم . راغب مي‏گويد كلمه ( زكات و يا بگو ماده - ز - ك - ت ) در اصل به معناي نموي است كه از ناحيه بركت خداي تعالي حاصل مي‏شود ، - تا آنجا كه مي‏گويد - و تزكيه انسان ، نفس خود را دو قسم است ، يكي به عمل است ، كه بسيار پسنديده و مورد تاكيد است ، و در آيه شريفه : قد افلح من تزكي همين قسم منظور است ، و يكي ديگر تزكيه زبان است ، نظير اين كه دو شاهد عادل ، شخصي را كه عدالتش براي حاكم شرع ثابت نشده تعديل كنند ، و او را به عدالت بستايند ، و اين قسم از تزكيه در باره خويشتن و اين كه كسي خود را بستايد مذموم است ، و خداي تعالي از آن نهي كرده مي‏فرمايد : لا تزكوا انفسكم ، و نهي خداي تعالي از اين قسم تزكيه ، خود نوعي تاديب بندگان است ، چون مدح كردن انسان از خود ، هم از نظر عقل و هم از نظر شرع قبيح است ، و به همين جهت وقتي از حكيمي پرسيدند آن چه عملي است كه با اين كه حق است زشت است ؟ گفت : اين كه كسي خود را به كمالي كه دارد ستايش كند ، اين گفتار راغب بود . (ليكن همين عمل در بعضي از موارد نظير مورد دفاع و موردي كه لازم است نعمت الهي اظهار شود زشت نيست ) مترجم . و چون آيه شريفه در ضمن آيات مربوط به كفار واقع شده ، كه متعرض حال اهل كتاب است ، اين ظهور را دارد كه گويا اين خودستايان همان اهل كتاب و يا بعضي از آنان بوده‏اند ، و اگر آنان را به صفت ( اهل كتاب ) توصيف نكرد ، و نفرمود : ( اهل كتاب خودستا هستند ) ، براي اين بود كه معناي كلمه اهل كتاب دانايان به خدا و آيات خدا است ، و معلوم است كسي كه به چنين مقامي رسيده باشد آلوده به امثال اين رذايل نمي‏شود ، اگر ديديم كه علماي يهود و نصارا چنين شدند در حقيقت به خدا و به كتاب خدا و به علم خود ، پشت كردند . ترجمة الميزان ج : 4ص :592 مؤيد اين مطلب آيه زير است كه از قول يهود نقل مي‏كند كه گفته‏اند : نحن ابناء الله و احباؤه و يا گفتند : لن تمسنا النار الا اياما معدودة ، و يا براي خود ولايت اثبات كردند ، و قرآن به اين مناسبت فرمود : قل يا ايها الذين هادوا ان زعمتم انكم اولياء لله من دون الناس . پس به شهادت آن سياق و اين آيات مي‏توان گفت آيه شريفه به طور كنايه يهود را مذمت مي‏كند ، و در حقيقت اين آيه استشهادي است براي مطالبي كه در آيات سابق در باره يهود بود ، و از استكبار يهود از خضوع در برابر حقو زير بار حق نرفتنشان ، و به آيات خداي سبحان ايمان نياوردنشان ، و استقرار لعنت الهي در آنان ، سخن مي‏گفت ، پس آيه مورد بحث مي‏خواهد بفرمايد : همه آن بديهايي كه از يهوديان بر شمرديم ، از لوازم خودپسندي و خودستايي ايشان است . بل الله يزكي من يشاء و لا يظلمون فتيلا كلمه ( بل ) اعراض از مطلب قبل را مي‏فهماند ، و در اين جمله اعراض از تزكيه نفس و خودستايي يهود را مي‏رساند ، و مي‏خواهد خودستائيشان را رد كند ، و بفرمايد ستودن از شؤون ربوبيت و يا بگو تربيت مربي عالم است ، و مختص به خداي تعالي است ، و اما آدمي‏زاده هر چند كه ممكن است واقعا متصف به كمالي باشد ، و فضايلي را دارا بشود ، و انواعي از شرافت و پيشرفت‏هاي معنوي را كسب بكند ، اما به محضي كه روي آن فضايل و شرافت‏ها تكيه كند ، نوعي استقلال و بي‏نيازي از خدا را براي خود اثبات كرده ، و اين خود در معناي ادعاي الوهيت و شركت با رب العالمين است ، و انسان سراپا حاجت كه نه نفع و ضرري براي خود مالك است و نه مرگ و حياتي ، كجا ؟ و استقلال و بي نيازي از خدا ، كجا ؟ با اين كه انسان خودش و آنچه به او مربوط است چه آنها كه در جان او و روح او است ، و چه آن چيزهايي كه از خارج به او رسيده ، و او خود را مالك آنها پنداشته ، و چه آن اسبابي كه آن خيرها را به وي رسانده ، همه و همه مملوك خداي سبحانند ، آن هم مملوك خالص ، به اين معنا كه هيچ كس ديگري با خدا در مالكيت آنها شركت ندارد ، و بنا بر اين ديگر چه چيزي براي انسان باقي مي‏ماند ؟ . و اين غرور و خودپسندي كه وادار مي‏كند آدمي را به اين كه خود را بستايد ، نامش ترجمة الميزان ج : 4ص :593 عجب است ، كه از اصول رذايل اخلاقي است ، و چون هيچ انساني بريده از انسانهاي ديگر نيست ، به تدريج اين رذيله او را وادار مي‏كند به اين كه در تماسش با انسانهاي ديگر به رذيله ديگري مبتلا شود ، كه نامش تكبر است ، او به حكم همان خود پسنديش مي‏خواهد خود را بالاتر از سايرين جلوه دهد ، و بندگان خداي را بنده خود بپندارد ، اينجا است كه به هر ظلم و ستم و حق‏كشي و هتك هر حرمتي از محارم الهي دست مي‏زند ، و به خود اجازه مي‏دهد بر جان و ناموس و اموال مردم دست‏درازي كند . همه اينها در جايي است كه فردي از افراد مبتلا به اين بيماري‏هاي رواني يعني عجب و تكبر شده باشد اما اگر از فرد تجاوز كند و خلقي اجتماعي و سيره‏اي قومي شود ، آن وقت است كه هلاك نوع بشر و فساد زمين حتمي است ، و همان است كه خداي تعالي از مجتمع يهود حكايت مي‏كند ، كه گفتند . ليس علينا في الاميين سبيل . پس هيچ انساني جا ندارد به منظور ستايش خود فضيلتي را براي خود ذكر كند ، حال چه اين كه در اين خودستايي راستگو باشد ، و چه دروغ بگويد ، براي اينكه او مالك آن فضيلت براي خود نيست ، اين خداي سبحان است كه آن فضيلت ، را به وي داده و او است كه فضل خود را به هر كس بخواهد و به هر نحو كه بخواهد عطا مي‏كند ، و او است كه با دادن فضل و افاضه نعمتش هر كه را بخواهد عملا تزكيه مي‏كند و يا با ستايش قولي هر كه را بخواهد مي‏ستايد ، و تزكيه مي‏كند ، و به صفات كمال ، شرافتش مي‏دهد ، مثلا در باره برگزيدگي آدم و نوح ( عليهما السلام ) مي‏فرمايد : ان الله اصطفي آدم و نوحا و در باره صداقت و نبوت ابراهيم و ادريس ( عليهما السلام ) مي‏فرمايد : انه كان صديقا نبيا او مردي بود صديق و پيامبر ) ، و در باره علم يعقوب (عليه‏السلام‏) مي‏فرمايد : و انه لذو علم لما علمناه . و در باره عبوديت و خلوص يوسف (عليه‏السلام‏) مي‏فرمايد : انه من عبادنا المخلصين و در حق موسي و اين كه بنده‏اي مخلص و فرستاده‏اي نبي بود مي‏فرمايد : انه كان مخلصا و كان رسولا نبيا ، و در حق عيسي و آبرومنديش در دنيا و آخرت و اينكه از ترجمة الميزان ج : 4ص :594 مقربان بوده است مي‏فرمايد : وجيها في الدنيا و الآخرة و من المقربين و در ستايش سليمان و ايوب مي‏فرمايد : نعم العبد انه اواب . و در باره پيامبر اسلام خاتم انبيا محمد مصطفي ( صلوات الله عليه و علي آله ) و دوستيش نسبت به خداي تعالي فرموده : ان وليي الله الذي نزل الكتاب ، و هو يتولي الصالحين و نيز فرموده : و انك لعلي خلق عظيم ، و همچنين در باره عده‏اي از انبيا در سوره‏هاي انبيا و مريم و انعام و صافات و ص و غير اينها ستايش‏هاي ديگري كرده است . و سخن كوتاه اين كه ، تزكيه و ستايش ، كار خداي سبحان است ، و حقي است مخصوص او ، كه غير با او در آن شريك نيست ، زيرا ستايش‏هايي كه از غير او سر مي‏زند سر تا پايش ظلم است ، ( زيرا اگر چيزي را ستايش مي‏كند كه خدا آن را نستوده براي خود در برابر خدا استقلالي قائل شده ، از سوي ديگر در ستايش آن چيز يا راه افراط رفته يا تفريط ، چون او واقف به اندازه و مقدار آن چيز نيست ، تا به اندازه‏اي كه بايد ستايشش كند ) به خلاف خداي تعالي كه هر چه را و هر كه را مي‏ستايد به حق و عدالت و به اندازه‏اي كه خود گرفته مي‏ستايد نه افراط كند و نه تفريط و به همين جهت در آخر آيه ، جمله : بل الله يزكي من يشاء را با جمله و لا يظلمون فتيلا تعليل مي‏فرمايد . پس از آنچه گذشت اين معنا نيز روشن گرديد كه تزكيه خداي تعالي در آيه شريفه هر چند مطلق آمده و شامل تزكيه عملي و قولي هر دو مي‏شود ، و ليكن به حسب مورد با تزكيه قولي منطبق است . و لا يظلمون فتيلا كلمه فتيل صفت مشبهه از ماده ( فتل ) است ، و صفت مشبهه گاهي به معناي اسم فاعل مي‏آيد ، و گاهي به معناي اسم مفعول ، و در اينجا به معناي اسم مفعول است ، و معناي ( ف - ت - ل ) پيچيدن و در نتيجه معناي فتيل پيچيده شده است ، ولي بعضي گفته‏اند : به معناي نخ نازكي است كه در شكاف هسته خرما است ، و مي‏خواهد بفرمايد حتي به آن مقدار هم كسي ترجمة الميزان ج : 4ص :595 ستم نمي‏شود ، بعضي ديگر گفته‏اند : به معناي نخ نازكي است كه در درون هسته خرما است ، و در بعضي از روايات وارده از ائمه اهل بيت ( عليهم السلام ) آمده كه فتيل به معناي آن نقطه‏اي است كه بر روي هسته خرما است ، و كلمه : ( نقير ) نيز به همان معنا و كلمه ( قطير ) به معناي پوسته و پرده‏اي است كه روي هسته كشيده شده است . بعضي گفته‏اند : كلمه ( فتيل ) به معناي فتيله‏اي است كه افراد با ماليدن دو انگشت خود از چرك انگشتان يا چرك بدن درست مي‏كنند ، و به هر حال اين كلمه كنايه است از حقارت و بي مقداري چيزي كه كسي به امر آن اعتنا نمي‏كند ، ولي خداي تعالي همان را نيز مورد اعتنا قرار مي‏دهد . و با اين آيه شريفه دو مطلب روشن مي‏شود : يكي اينكه هيچ صاحب فضيلتي حق ندارد از اين كه داراي آن فضيلت است دچار عجب گشته از خودش خوشش آيد ، و خود را به داشتن آن فضيلت بستايد ، زيرا ستايش مخصوص خداي تعالي است ، و ما اين مطلب را از جمله : بل الله يزكي ... مي‏فهميم ، كه از ظاهرش بر مي‏آيد ، تنها خداي تعالي است كه هر كس را شايسته تزكيه بداند ، ديگران هم نبايد او را به خاطر آن فضيلت بستايند ، مگر فضيلت او را مستند به خداي تعالي نموده ، و همان مقدار فضيلتي را كه خدا به او داده بستايند ، نه بيشتر ، از اين جا نتيجه مي‏گيريم كه اولا فضايل تنها و تنها آن كمالاتي هستند كه خداي تعالي آنها را ستوده ، و اما چيزهاي ديگري كه دين خدا آنها را نمي‏شناسد ، و فضيلت نمي‏نامد ، نيستند ، و ثانيا لازمه اين حرف آن نيست كه مردم دوغ و دوشاب را يكي ، خوب و بد را يكسان دانسته ، فضيلتي براي صاحب فضيلت قائل نشوند ، و قدر و منزلت آن فضيلت را تعظيم نكنند ، زيرا قدرشناسي و فضيلت دوستي ، خود از شعائر خداي تعالي است چطور ممكن است چنين نتيجه غلطي گرفت ، با اين كه خود خداي تعالي فرمود : و من يعظم شعائر الله فانها من تقوي القلوب ، تعظيم شعائر الهي ، خود از آثار سلامت قلب و تقواي نفس است ، بنا بر اين يك فرد جاهل وظيفه شرعي دارد كه در برابر عالم خضوع كند ، و قدر و منزلتي براي او بشناسد ، و اين خود پيروي كردن از حق است ، چون قرآن تفاوت گذاشتن بين عالم و جاهل را حق دانسته ، و فرموده : هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون ؟ البته اين نيز معلوم است كه لزوم احترام كردن مردم از عالم غير اين است كه خود عالم براي مردم قيافه بگيرد ، و از اين كه چند كلمه از مردم بيشتر مي‏داند به خود ببالد ، خود را بستايد ، و توقع احترام از مردم داشته باشد ، و اين تفاوت ترجمة الميزان ج : 4ص :596 منحصر در مساله علم نيست ، بلكه در همه فضايل حقيقي و انساني وظيفه صاحب فضيلت و وظيفه مردم نسبت به او تفاوت مي‏كند . مطلب دومي كه از آن چه گذشت به دست آمد اين است كه همان طور كه دو سه سطر قبل اشاره كرديم ، فضيلت آن چيزي است كه خداي تعالي آن را فضيلت بداند ، پس اين كه غربيها مي‏گويند آدمي بايد اعتماد به نفس داشته باشد ، و بعضي از نويسندگان ما نيز دنبال آنان را گرفته‏اند حرف درستي نيست ، چون دين خدا چنين چيزي را به عنوان فضيلت نمي‏شناسد ، و مذاق قرآن كريم نيز آنچه خداي تعالي در قرآن كريمش فضيلت دانسته اعتماد به خدا و افتخار به بندگي او است ، قرآن مي‏فرمايد : الذين قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايمانا ، و قالوا حسبنا الله و نعم الوكيل و نيز فرموده : ان القوة لله جميعا ، و باز فرموده : ان العزة لله جميعا ، و آياتي ديگر ( و من گمان مي‏كنم غناي طبع و استغناي از خلق ، و اباي نفس را با اعتماد نفس اشتباه گرفته‏اند ، بله اين كه من خود را فقط محتاج خدا و فقير نعمت‏هاي او بدانم ، و در برابر خلق سر فرود نياورم ، و با سيلي صورت خود را سرخ نموده خود را بي‏نياز نشان دهم ، استغناي طبع است ، و اسلام به آن سفارش كرده ، و نيز اين كه ايمانم ، به خداي تعالي آنقدر زياد باشد كه در سويداي دلم ذره‏اي نسبت به آينده‏ام نگراني نداشته باشم ، اين توكل به خدا ، و يا بگو غناي طبع است ، و فضيلت است ، و همچنين اين كه تنها در برابر خداي تعالي اظهار ذلت و حقارت كنم و بس ، و ديگر تن به هيچ ذلتي ندهم اباي نفس است ، و فضيلت محسوب مي‏شود ، و اما اين كه من در تعيين سرنوشت خود تكيه‏ام به خودم باشد و به قول همين غرب‏زدگان اعتماد به خودم بكنم ، اين شرك به خدا است و اسلام فضيلتش نمي‏داند ) مترجم . انظر كيف يفترون علي الله الكذب ... اين جمله صريحا مي‏فهماند خودستايي يهود و اين كه خود را پسر خدا و دوست او و ولي او مي‏خوانند و از اين قبيل ترهات كه مي‏بافند ، افترايي است كه به خداي تعالي مي‏بندند ، چون خداي تعالي چنين چيزي براي آنها قرار نداده، علاوه بر اين كه اگر فضيلتي ترجمة الميزان ج : 4ص :597 براي خود ذكر مي‏كنند كه به راستي داراي آن باشند ، باز هم به خدا افترا بسته‏اند ، چون - همان طور كه گفتيم - با اين عمل خود ، شريكي را به خدا نسبت داده‏اند ، در حالي كه خدا در ملكش شريك ندارد : و لم يكن له شريك في الملك . و كفي به اثما مبينا يعني اگر در تزكيه و خودستايي جز به خدا افترا بستن ، هيچ گناه ديگري نبود ، همين يكي كافي است در گناه بودنش گناهي روشن ، و اگر از اين گناه تعبير به اثم كرد ، با اين كه ممكن بود به كلماتي ديگر از قبيل معصيت و ذنب و خطا و امثال آن تعبير بياورد ، براي اين بود كه رعايت مناسبت با مورد يعني شرك ورزيدن به خدا شده باشد ، چون كلمه ( اثم ) به معناي آن فعل زشتي است كه انسان را از رسيدن به خيرات باز مي‏دارد ، و رسيدن خيرات را كند و دور مي‏سازد ، و شرك به خدا چنين گناهي است ، چون از نزول رحمت جلوگيري مي‏كند ، و از اين جهت كه كفر نيز هست مانع از مغفرت مي‏شود هم چنان كه در آيه قبل فرمود : ( خدا نمي‏آمرزد اين گناه را كه به وي شرك بورزند ، و اما گناهان ما دون آن را از هر كس كه بخواهد مي‏آمرزد - و بعد از اين جمله فرمود : - و كسي كه به خدا شرك بورزد اثمي عظيم را به خدا افترا بسته است ) . ا لم تر الي الذين اوتوا نصيبا من الكتاب يؤمنون بالجبت و الطاغوت ... كلمه ( جبت ) و نيز كلمه : ( جبس ) به معناي هر چيزي است كه در آن خيري نباشد ، ولي بعضي گفته‏اند : به معناي هر چيزي كه به جاي خداي تعالي پرستيده شود نيز هست . كلمه ( طاغوت ) در اصل مانند كلمه طغيان مصدر بوده ، ولي بسيار مي‏شود كه به معناي فاعل استعمال مي‏شود ، ولي بعضي گفته‏اند طاغوت به معناي هر معبودي است كه به جز خداي تعالي پرستيده شود . اين آيه شريفه از وقوع حادثه‏اي خبر مي‏دهد ، كه در آن واقعه ، بعضي از اهل كتاب به نفع مشركين و عليه مؤمنين قضاوت كرده و گفته‏اند : مشركين هدايت يافته‏تر از مؤمنين و راهشان هدايت‏گرتر از راه مؤمنين است ، با اين كه نزد مؤمنين چيزي به جز دين توحيد نبود ، ديني كه در قرآن نازل شد ، و قرآني كه مصدق كتب ايشان بود ، و نزد مشركين چيزي به جز ايمان به جبت و طاغوت نبود ، جبت و طاغوتي كه خداي تعالي آن را به ايشان نسبت داده و سپس به همين جرم لعنتشان كرده ، و فرمود : اولئك الذين لعنهم الله ... . ترجمة الميزان ج : 4ص :598 و اين خود مؤيد آن روايات وارده در شان نزول است ، كه مي‏گويند مشركين مكه از اهل كتاب ( يعني يهود و نصاري ) درخواست كردند بين آنان و بين مؤمنين داوري نموده ، بگويند دين و مسلك كدام يك بهتر است ، دين مسلمانان و يا مسلك مشركين ، و اهل كتاب چنين داوري كردند ، كه دين مشركين بهتر از دين مؤمنين است ، و ان شاء الله عين روايت در بحث روايتي آينده مي‏آيد . در اين آيه از اهل كتاب تعبير كرده به ( كساني كه بهره‏اي از كتاب دارند ) ، تا مذمت و سرزنش از آنها دل‏نشين‏تر باشد ، چون ايمان علماي اهل كتاب به جبت و طاغوت با اين كه عالم به كتاب خدا هستند ، رسوائيش بيشتر از طاغوت‏پرستي يك يهودي و يا نصاراي جاهل به كتاب خدا است . ام لهم نصيب من الملك ... نقيرا كلمه نقير ، صفت مشبهه است ، و در اينجا معناي اسم مفعول يعني منقور - منقار زده را مي‏دهد ، و عبارت است از چيز حقير و اندكي كه مرغ آن را با منقار خود از زمين بر مي‏دارد ، و در معناي جمله : و لا يظلمون فتيلا ... معناي ديگري براي آن نقل كرديم . مفسرين گفته‏اند : كلمه : ( أم ) در اين جمله منقطعه ، و به معناي بلكه است ، و جمله را چنين معنا مي‏دهد، . (نه بلكه گويا مي‏پندارند بهره‏اي از ملك را دارند ) و استفهام در آن انكاري است ، يعني چنين مالكيتي ندارند . بعضي ديگر احتمال داده‏اند كه كلمه ( أم ) متصله و به معناي - و يا - باشد ، و گفته‏اند تقدير آيه اهم اولي بالنبوة ام لهم نصيب من الملك است ، يعني آيا آنان سزاوارتر به نبوتند ، و يا بهره‏اي از ملك را دارا هستند ؟ و ليكن اين احتمال به نظر بعضي ديگر صحيح نيست ، و به آن اشكال كرده‏اند كه حذف همزه استفهام تنها در موقع ضرورت يعني وقتي شاعر بخواهد و زن شعرش درست شود حذف مي‏كنند ، و در قرآن كريم چنين ضرورتي در كار نيست ، و به نظر ما ظاهر آيه مي‏رساند كه كلمه نامبرده متصله باشد ، و لنگه آن حذف شده ، چون آيه قبلي مي‏فهماند آن لنگه چيست ، و تقدير كلام ا لم تر الي الذين اوتوا نصيبا من الكتاب ... لهم كل ما حكموا به من حكم ، ام لهم نصيب من الملك ، ام يحسدون الناس ؟ مي‏باشد ، يعني هيچ مي‏بيني اين اهل كتاب را كه بهره‏اي از كتاب دارند ، و چنين و چنان مي‏كنند ، و چنين و چنان مي‏گويند ، و حكم مي‏كنند ، آيا حق دارند كه هر حكمي كه خواستند بكنند ، و يا بهره‏اي از ملك را دارا هستند ، و يا از حسد چشمشان بر نمي‏دارد كه خدا به مردم از فضل خود بدهد ؟ و بنابر اين دو لنگه استفهام و لنگه‏هاي بعديش رو به راه و مترتب مي‏شود ، و كلام سياقش محفوظ ترجمة الميزان ج : 4ص :599 مي‏ماند . و مراد از ملك ، سلطنت بر امور مادي و معنوي هر دو است ، در نتيجه شامل ملك نبوت و ولايت و هدايت ، و نيز شامل مالكيت رقاب و ثروت مي‏شود ، چون ظاهر از سياق جمله‏هاي سابق و لاحق همين است ، آيه سابق اشاره مي‏كرد به ادعاي اهل كتاب به اين كه ما مالك قضا و حكم راندن عليه مؤمنين هستيم ، و چنين حقي داريم ، و معلوم است كه حكم راندن و قضاوت كردن هم سنخ با فضايل معنوي است ، و ذيل آيه مورد بحث مي‏فرمايد : فاذن لا يؤتون الناس نقيرا ، و اين دلالت مي‏كند بر مالكيت نسبت به ماديات و يا حداقل شامل آن نيز مي‏شود ، پس مراد از اين كه فرمود : ام لهم نصيب من الملك اعم از ملك ماديات و معنويات است . و در نتيجه معناي آيه نظير اين مي‏شود كه بگوييم . (آيا اين اهل كتاب نصيبي از ملك دارند ؟ آن ملكي كه خداي تعالي پيامبرش را به صورت نبوت و ولايت و هدايت و امثال آن انعام فرموده ؟ و اگر چنين ملكي مي‏داشتند ، حتي اقل قليلي و پشيزي به مردم نمي‏دادند ، از بس كه بخيل و بد سريره و بد باطنند ) ، پس مضمون آيه شريفه ، قريب به مضمون آيه زير است ، كه مي‏فرمايد : قل لو انتم تملكون خزائن رحمة ربي اذا لا مسكتم خشية الانفاق . ام يحسدون الناس علي ما آتيهم الله من فضله و اين آخرين شق‏ها و لنگه‏هاي سه‏گانه است كه در آيه شريفه آمده و روي سخن در آيه به يهود و جواب از قضاوتي است كه عليه مؤمنين كردند ، به اين كه دين مشركين از دين آنان بهتر است . و مراد از كلمه ( ناس ) در آيه شريفه بنا بر آنچه سياق دلالت مي‏كند همان مؤمنينند ، و مراد از ما آتيهم الله من فضله نبوت و كتاب و معارف ديني است ، كه خداي تعالي به فضل و كرمش به ايشان داده ، چيزي كه هست از ذيل آيه كه مي‏فرمايد : ( با اينكه ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم ) ، بر مي‏آيد منظور از كلمه : ( ناس ) عموم مؤمنين نيست ، بلكه منظور رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است كه از آل ابراهيم است ، و بنا بر اين مراد از اين كلمه شخص آن جناب است ، چون اگر ديگران هم بهره‏اي از اين فضل خدا برده‏اند ، از طريق آن جناب و به بركات عاليه آن حضرت بوده : در سابق يعني در تفسير آيه : ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم ... نيز گذشت ، كه گفتيم منظور قرآن از آل ابراهيم ، رسول اسلام و ائمه از ترجمة الميزان ج : 4ص :600 دودمان آن حضرت است . خواهي گفت چطور ممكن است قرآن كريم كلمه : ناس را بر يك نفر اطلاق كند ، در پاسخ مي‏گوييم : به عنوان كنايه هيچ عيبي ندارد ، مثل اين كه خود ما وقتي كسي سربسرمان مي‏گذارد ، مي‏گوييم : مردم آزاري مكن ، و يا چه كار به كار مردم داري ، و منظورمان اين است كه متعرض من مشو . فقد آتينا آل ابراهيم الكتاب و الحكمة خداي تعالي در اين جمله اهل كتاب را در حسد ورزيدنشان مايوس نموده ، اميدشان به اين كه نعمت از دست آل ابراهيم برود را قطع مي‏كند ، و مي‏فرمايد اين فضل خدا از آنان قطع شدني نيست ، و اينها كه نمي‏توانند ببينند كور شوند ، و از غيظ بميرند ، كه حسد سودي به حالشان ندارد . از اين بيان روشن مي‏شود كه مراد از آل ابراهيم يا رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و اهل بيت او (عليهم‏السلام‏) است ، كه همه از نواده‏هاي جناب اسماعيل ( عليه السلامند ) ، و يا مطلق آل ابراهيم است ، چه اولاد اسماعيل و چه نواده‏هاي اسحاق ( عليهما السلام ) است ، كه در هر حال شامل رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏شود كه محسود حقيقي يهوديان است ، و نمي‏تواند مراد از آل ابراهيم ، بني اسرائيل باشد ، كه آنان نيز از نسل ابراهيم(عليه السلامند ) ، زيرا اگر منظور آنان باشند معناي كلام فاسد مي‏شود و با اين كه يهوديان به مؤمنين به خاطر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) حسد مي‏ورزيدند معنا ندارد از يهود ستايش كند ، و بفرمايد ما به آنها كتاب و حكمت داديم . و نيز آن معنايي هم كه قبلا اشاره كرديم روشن مي‏شود ، و معلوم مي‏شود اين جمله دلالت مي‏كند بر اينكه مراد از ناس كه محسود يهود واقع شده تنها رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، نه همه مردم مسلمان كه به آن جناب ايمان آوردند ، چون همه آنان از آل ابراهيم و ذريه او نبودند ، از سوي ديگر از فرزندان رسول الله هم آن افراد عادي كه مثل ساير مسلمانان به آن جناب ايمان آورده بودند ، فضيلتي بر سايرين نداشتند ، تا آيه شامل آنان نيز بشود ، و به صرف اين كه ايمان آوردند به عنوان آل ابراهيم ستايش شوند ، و آيه شريفه : ان اولي الناس بابراهيم للذين اتبعوه و هذا النبي و الذين آمنوا ، نيز نمي‏تواند مجوز آن باشد ، كه مؤمنين را به نام آل ابراهيم بناميم ، ترجمة الميزان ج : 4ص :601 براي اين كه صرف اولويت و نزديك‏تر بودن ، كسي را آل ابراهيم نمي‏كند ، با اين كه در اين آيه آنجا كه مي‏فرمايد : ام يحسدون الناس علي ما آتيهم الله من فضله ، ( يا حسد مي‏ورزند به مردم براي اينكه خدا چيزي از فضل خود به آنان داده ) ، پيروان ابراهيم (عليه‏السلام‏) را ذكر كرد ، چون گفتيم منظور از كلمه ناس پيروان رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هستند ، كه قهرا ، پيروان ابراهيم (عليه‏السلام‏) نيز بودند ، و بطور قطع مسلمانان آل ابراهيم ( ع ) نبودند ، و نيستند ، پس مراد از آل ابراهيم تنها رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و يا آن جناب و آل او (عليهم‏السلام‏) مي‏باشد ، كه جدشان اسماعيل بوده و در رديف ابراهيم (عليه‏السلام‏) است . و آتيناهم ملكا عظيما در سابق گفتيم مقتضاي سياق اين است كه مراد از ملك ، معنايي اعم از ملك مادي بوده و شامل ملك معنوي يعني نبوت و ولايت حقيقي بر هدايت خلق و ارشاد آنان نيز مي‏شود ، دليل گفتار ما در آنجا همين جمله مورد بحث است ، كه ملك آل ابراهيم را عظيم مي‏شمارد ، و ما مي‏دانيم كه خداي عز و جل به ملك دنيوي اعتنايي ندارد ، مگر وقتي كه اين ملك دنيوي صاحبش را به فضيلتي معنوي و منقبتي ديني بكشاند ، و باز مؤيد آن گفتار اين است كه خداي عز و جل در فضايل آل ابراهيم ( ع ) ، كتاب و حكمت را نام برد ، ولي نبوت وولايت را نشمرد ، و در نتيجه اين احتمال بسيار قوي به نظر مي‏رسد . (كه منظور از ملك عظيم همان نبوت و ولايت باشد و يا حداقل ) نبوت و ولايت مندرج در اطلاق : آتيناهم ملكا عظيما باشد . فمنهم من آمن به و منهم من صد عنه كلمه : ( صد ) به معناي صرف ( برگرداندن ، و منصرف كردن ، و جلوگيري نمودن ) است ، و اگر در تقسيم مردم به دو قسم فرمود : بعضي ايمان آوردند ، و بعضي كارشكني كردند ، و خلاصه اگر در مقابل ايمان آوردن ، كارشكني را قرار داد ، براي اين بود كه يهوديان تنها اكتفا نمي‏كردند به ايمان نياوردن ، بلكه تمام كوشش خود را به كار مي‏زدند كه مردم را از ايمان آوردن به كتابي كه خدا نازل فرموده و به راه خدا رفتن باز بدارند ، البته بسا مي‏شود كه كلمه ( صد ) به معناي اعراض بيايد ، كه در اين صورت آن وقت مقابله رو به راه مي‏شود ، و حاجتي به توجيه و جستجو از اين كه چه عنايتي زايد در كار بوده ندارد . و كفي بجهنم سعيرا ... اين جمله تهديد يهود به آتش جهنم است ، در مقابل اين كه از ايمان آوردن مردم به كتاب جلوگيري كردند ، و عليه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنين آتش فتنه بر مي‏افروختند . ترجمة الميزان ج : 4ص602: خداي سبحان مضمون جمله مورد بحث يعني كفايت جهنم در امر آنان را با آيه بعدي بيان نموده ، و بيان را به صورت تعليل آورده ، مي‏فرمايد : ان الذين كفروا باياتنا ... آنگاه در آيه بعد مطلب را چنين تعقيب مي‏كند ، كه : و الذين آمنوا و عملوا الصالحات ، تا فرق بين دو طايفه يعني آنكه ايمان مي‏آورد و آن كه راه خدا را مي‏بندد روشن شود ، و معلوم شود كه اين دو طايفه در دو قطب متخالف از سعادت آخرت و شقاوت در آن سراي قرار دارند ، يك طايفه در جناتي داخل مي‏شوند كه سايه‏اش گسترده است ، و آن ديگري در دوزخي كه آتشش احاطه دارد ، آتشي كه ( خدا ما را در پناه خود از آن حفظ فرمايد ) انسانها در آن مي‏سوزند و معناي آن روشن است . ان الله يامركم ان تؤدوا الامانات الي اهلها و اذا حكمتم ... اين آيه شريفه دو فقره است يكي دستور به اداي امانات به صاحبانش و ديگر حكم به عدالت كردن ، فقره دوم ارتباطش با آيات قبل روشن است ، چون آيات قبل پيرامون حكم كردن يهود بنفع مشركين و عليه مؤمنين دور مي‏زد ، در فقره دوم هم در باره همين معنا به عموم مردم خطاب نموده ، مي‏فرمايد : وقتي در بين كساني كه اختلاف دارند حكم مي‏كنيد به عدالت حكم كنيد . و اما وجه ارتباط فقره اول به آيات قبل ، اين است كه در آغاز معرفي يهود فرمود : ( هيچ مي‏بيني كساني كه بهره‏اي از كتاب داده شده‏اند چگونه به جبت و طاغوت ايمان مي‏آورند ) ، و معلوم است كه آن چه در كتاب‏هاي آسماني آمده بيانگر آيات خدا و معارف الهيه است ، و اين خود امانتي است كه خداي تعالي به اهل هر كتابي سپرده و از آنان ميثاق گرفته كه به گوش مردمش برسانند ، و از اهلش كتمان نكنند . و اين قرائني كه ذكر شد مؤيد اين احتمال است كه منظور از امانات تنها امانت‏هاي مالي نيست ، بلكه شامل امانتهاي معنوي از قبيل علوم و معارف حقه كه بايد به اهلش برسد نيز مي‏شود . و سخن كوتاه اين كه وقتي يهود به امانت‏هاي الهيه كه به دستشان سپرده شده بود خيانت كردند و با علم به اين كه دين خدا توحيد است و دين توحيد همين است كه پيامبر اسلام بدان دعوت مي‏كند و پيامبر اسلام همان است كه تورات و انجيل نشانه‏هاي او را داده ، با اين حال ، نشانه‏هاي رسالت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را كه در كتاب آنان ذكر شده بود كتمان كردند آنهم در وقتي كه واجب بود به مردم اعلام كنند و تازه به همين مقدار خيانت اكتفا ننموده ، در داوري بين مؤمنين و مشركين حكم به جور و ستم كردند ، دين بت‏پرستي را ترجمة الميزان ج : 4ص :603 بهتر از دين توحيد قلمداد نمودند ، و نتيجه خيانتشان اين شد كه مشمول لعنت الهي شدند ، و اين لعنت الهي كارشان را به عذاب سعير كشانيد ، و چون كارشان كشيد به آنجا كه كشيد ، خداي سبحان سياق كلام را از تكلم به غيبت تغيير داد . تا اينجا لحن گفتار اين طور بود كه مي‏فرمود ( ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت و ملك عظيم داديم ) ، و در آخر لحن كلام را تغيير داد ، و خداي تعالي خود را غايب فرض كرده : فرمود : ( خدا شما را امر مي‏كند به اين كه امانت‏ها را به اهلش برسانيد ، و در بين مردم به عدالت حكم كنيد . و اگر ما معناي اداي امانت و عدالت در داوري را توسعه داديم به مقتضاي سياق آيه بود كه خود شما خواننده توجه كرديد ، پس ديگر جاي اين ايراد نيست كه كسي بگويد : لفظ امانت و حكم ، ظاهر در امانت‏هاي مالي ، و حكم در اختلافات مادي است ، زيرا وقتي در مرحله تشريع گفته شود : امانت را به صاحبش برسانيد ، و بين دو نفر كه اختلاف دارند به عدالت حكم كنيد . اين معنا به ذهن شنونده تبادر مي‏كند كه منظور از امانت ، امانت مالي ، و منظور از داوري هم داوري در اختلافات مالي است ، براي اينكه تشريع وقتي مطلق شد مقيد به موضوعات احكام فرعي فقهي نمي‏شود ، بلكه وقتي مثلا قرآن كريم به طور مطلق مي‏فرمايد : رد امانت واجب است ، و يا به طور مطلق مي‏فرمايد حكم به عدل واجب است ، از اين دو مطلق هر موضوعي كه مربوط به فقه باشد حكم مناسب خود را مي‏گيرد ، و هر موضوعي كه مربوط به اصول معارف باشد آن نيز حكم خود را مي‏گيرد ، و همچنين هر فن ديگري از معارف ديني حكم مناسب خود را مي‏گيرد . بحث روايتي در الدر المنثور است كه ابن اسحاق و ابن جرير ، و ابن منذر ، و ابن ابي حاتم ، و بيهقي در دلايل ، از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت : رفاعة بن زيد بن تابوت يكي از بزرگان يهود وقتي با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سخن مي‏گفت ، زبان خود را تاب مي‏داد . و به طور مسخره مي‏گفت : ارعنا سمعك يا محمد ، حتي نفهمك ( گوش بده اي محمد ، گوش بده تا تو را بفهمانم ) ، آن وقت شروع مي‏كرد به بدگويي و عيب‏جويي نسبت به اسلام ، خداي عز و جل در اين باره آيه زير را نازل كرد : ا لم تر الي الذين اوتوا نصيبا من الكتاب ، يشترون الضلالة ... ترجمة الميزان ج : 4ص :604 فلا يؤمنون الا قليلا . و در همان كتاب است كه ابن جرير و ابن ابي حاتم از سدي روايت كرده‏اند كه در ذيل آيه شريفه : يا ايها الذين اوتوا الكتاب ... ، گفته است : اين آيه در باره مالك بن صيف و رفاعة بن زيد بن تابوت كه از بني قينقاع است نازل شده . باز در همان كتاب است كه ابن اسحاق و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابي حاتم و بيهقي در كتاب دلائل از ابن عباس روايت آورده‏اند كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با رئيساني از علماي يهود از آن جمله عبد الله بن سوريا و كعب بن اسد گفتگو كرد ، و فرمود : اي گروه يهود از خدا بترسيد ، و اسلام بياوريد ، به خدا سوگند شما مي‏دانيد كه آن چه من براي شما آورده‏ام حق است ، در پاسخ گفتند اي محمد ما چنين معرفتي به آن نداريم در اينجا بود كه خداي عز و جل آيه زير را نازل كرد : يا ايها الذين اوتوا الكتاب آمنوا بما نزلنا ... . مؤلف قدس سره : ظاهر آيات شريفه بنا بر بيان سابق ما هر چند اين است كه آيات در باره خصوص يهود از اهل كتاب نازل شده باشد ، و ليكن آنچه ما نقل كرديم به بيش از اين دلالت ندارد ، كه راويان خواسته‏اند آيات را با جرياني كه در خصوص يهوديان واقع شده تطبيق كنند ، همچنان كه در غالب روايات شان نزول ، وضع همين است ، - و خدا داناتر است - . و در تفسير برهان از نعماني و او به سند خود از جابر از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه در ضمن حديثي طولاني در وصف خروج سفياني فرمود : در آخر الزمان وقتي سفياني خروج مي‏كند با لشكرش در بيداء - بياباني گسترده - لشكرگاه مي‏سازد ، پس صدايي از آسمان ندا مي‏دهد : اي بيداء اين مردم را با خسف ( فرو بردن در زمين ) نابود كن : پس زمين مي‏شكافد و به جز سه نفر كه خدا صورتهايشان را به پشت برگردانده باقي نمي‏ماند ، و اين سه نفر درست از سگانند ، و آيه زير در باره آنان نازل شده كه مي‏فرمايد : يا ايها الذين اوتوا الكتاب آمنوا بما نزلنا مصدقا لما معكم من قبل ان نطمس وجوها فنردها علي ادبارها ... . مؤلف قدس سره : صاحب برهان اين روايت را از مفيد نيز نقل كرده و او به سند خود از جابر از امام باقر (عليه‏السلام‏) نظير اين خبر را در قصه سفياني روايت كرده . و شيخ صدوق در كتاب فقيه به سند خود از نوير از پدرش روايت كرده كه گفت : علي (عليه‏السلام‏) فرمود : در قرآن هيچ آيه‏اي نيست كه به قدر آيه : ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء ترجمة الميزان ج : 4ص :605 نزد من محبوبيت داشته باشد . مؤلف قدس سره : سيوطي نيز اين روايت را در تفسيرش ( الدر المنثور ) از فاريابي و نيز از ترمذي از علي (عليه‏السلام‏) نقل كرده ، و سندش را حسن دانسته است . (سند حسن در اصطلاح شناخت حديث آن سندي را گويند كه متصل به معصوم باشد و از نظر محدثين ، رجال آن ، همه امامي ممدوح باشند ، ولي عدالت مسلم آنان از ناحيه امام و يا دو شاهد عادل تصريح نشده باشد مترجم . و در الدر المنثور است كه ابن جرير و ابن ابي حاتم از پسر عمر نقل كرده‏اند كه گفت : وقتي آيه شريفه : يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم ... نازل شد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر منبر بايستاد ، و آن را بر مردم تلاوت كرد ، مردي در برابرش ايستاد ، و عرضه داشت : حتي شرك را نيز مي‏آمرزد ؟ رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ساكت شد ، و باز او سؤال خود را تكرار كرد ، و باز رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سكوت كردند تا سه نوبت ، در همين ميان آيه شريفه : ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء ، نازل شد ، و دستور دادند آيه اول را در سوره زمر ثبت كنند ، و آيه دوم را در سوره نساء . مؤلف قدس سره : در سابق توجه فرموديد كه گفتيم آيه سوره زمر به حسب آيات بعدش ظهور در توبه و آمرزش دارد ، و معلوم است كه توبه همه گناهان حتي شرك آمرزيده مي‏شود و آيه سوره نساء ، موردش غير از مورد توبه است ، در نتيجه منافاتي بين مضمون اين دو آيه نيست ، تا يكي ناسخ ديگري ، و يا مخصص آن باشد . و در مجمع البيان از كلبي نقل كرده كه در تفسير آيه مورد بحث گفته است : اين آيه در باره مشركين يعني وحشي و ياران او نازل شده ، چون وقتي وحشي حمزه را كشت ، و قرار بود كه اگر او را به قتل برساند آزادش كنند ، و به عهد خود وفا نكردند ، او و يارانش از كار خود پشيمان شدند ، و نامه‏اي از مكه براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرستادند ، مشعر به اين كه ما از كرده خود پشيمان شده‏ايم ، و چيزي مانع اسلام آوردن ما نيست مگر آن مطلبي كه ما از تو در مكه شنيديم ، كه گفتي : و الذين لا يدعون مع الله الها آخر ، و لا يقتلون النفس التي حرم الله الا بالحق ، و لا يزنون ... . و ما تاكنون هم شرك ورزيديم ، و به جز خداي تعالي معبودهايي ترجمة الميزان ج : 4ص :606 پرستيديم و هم خون كسي را كه خدا خونش را محترم مي‏دانست بريختيم ، و هم زنا كرديم ، اگر اين مانع در كار نبود ما به پيرويت در مي‏آمديم ، در پاسخ آنان اين آيه نازل شد كه : الا من تاب و آمن و عمل عملا صالحا ( تا آخر دو آيه ) ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دو آيه را براي وحشي و ياران او فرستاد ، همين كه آيه را خواندند ، نامه‏اي به اين مضمون به آن جناب نوشتند : كه مضمون اين دو آيه شرط سنگيني است ، كه مي‏ترسيم حريف آن نشويم ، چون در آن عمل صالح شرط شده و ما مي‏ترسيم اهل آن نباشيم ، دنبال اين نامه وحشي آيه شريفه : ان الله لا يغفر ... نازل شد ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آنرا براي وي و يارانش فرستاد ، وقتي آيه را خواندند مجددا نامه نوشتند : مي‏ترسيم از آنهايي نباشيم ، كه مشيت خدا بر آمرزش آنان تعلق گرفته باشد ، دنبال اين نامه آيه شريفه : يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا ، نازل شد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اين آيه را نيز براي آنان فرستاد ، وقتي آن را خواندند دسته جمعي به اسلام در آمدند ، و نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برگشتند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اسلامشان را پذيرفت و آنگاه به وحشي فرمود : به من خبر بده حمزه را چگونه كشتي ؟ وقتي جريان را به عرض رسانيد فرمود : واي بر تو ديگر تو را نبينم خود را از من غايب بدار ، او هم بعد از اين جريان به شام رفت ، تا مرگش فرا رسيد . مؤلف قدس سره : فخر رازي اين روايت را در تفسير خود از ابن عباس نقل كرده ، و دقت در موارد اين آيات كه در روايت آمده رسول خدا آنها را براي وحشي مي‏فرستاده جاي هيچ شكي باقي نمي‏گذارد ، كه روايت ساختگي است ، و سازنده آن مي‏خواسته با جعل اين حديث ثابت كند كه گناهان وحشي و يارانش آمرزيده شده ، هر چند كه تمامي گناهان كبيره و صغيره را مرتكب شده باشند ، و به اين منظور آياتي از مواضع مختلف قرآن را جمع كرده از يك جا استثنا و از جاي ديگر مستثنا منه را گرفته است ، با اين كه هر يك از اين آيات در جاي مخصوصي قرار دارد ، كه قبل و بعد آن ارتباط و اتصال با آن دارد ، و آن چنان به هم مربوطند كه سياق واحدي را تشكيل داده ، نمي‏شود آن آيه را از قبل و بعدش بريد ، و جاعل اين حديث اين كار را كرده ، هر يك از آيات را از سياق خاص به خود بريده ، و سپس جوري آنها را رديف ترجمة الميزان ج : 4ص :607 كرده كه با اين رد و بدل شدن نامه بين رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و وحشي مناسب شود . و چه خوب گفته است مفسري كه بعد از اشاره به اين روايت گفته : مثل اينكه جاعلين اين حديث خواسته‏اند بگويند خدا و وحشي با يكديگر شوخي داشتند و براي اثبات اين مدعاي خود اين حديث را جعل كرده‏اند . پس جاعل اين روايت جز اين منظوري نداشته كه وحشي را با مغفرتي حتمي و مهر شده شرافت بدهد ، مغفرتي كه با وجود آن هيچ گناهي هر قدر هم شنيع باشد ضرر ندارد ، و سپس نتيجه گرفته كه به كلي مجازاتي كه در برابر گناهان تشريع شده همه بر داشته شده ، غافل از اين كه لازمه برداشته شدن مجازات برداشته شدن تكليف از بشر است ، همان عقيده‏اي كه نصرانيها بدان معتقدند، و بلكه شنيع‏تر از آن است ، براي اين كه نصرانيها - مسيحي‏ها - اگر مجازات را مرفوع مي‏دانند به اين بهانه مرفوع مي‏دانند كه عيسي (عليه‏السلام‏) خود را فداي گنه‏كاران نموده جان خود را داده و مجازات گنه‏كاران را خريده ، ولي جاعل اين روايت صرفا به خاطر دل وحشي تكليف را از بشر برداشته است . حال ببينيم اين آقا كه به حكم اين روايت دروغين به خاطر وي تكليف از عموم بشر برداشته شده كيست ؟ وي برده‏اي بوده از ابن مطعم ، كه ( به تحريك هنده مادر معاويه و همسر ابو سفيان در جنگ احد به نامردي و بدون اين كه در برابر حمزه قرار گيرد ) حمزه را به قتل رسانيد ، و سپس به مكه برگشت ، و بعد از فتح طايف به اسلام در آمد ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به او فرمود : از اين به بعد خودت را به من نشان مده ، و او به شام رفت و در حمص سكونت يافت ، و وقتي عمر به خلافت رسيد ، او را مامور كتابت ديوان كرد ، و چون دائما شراب مي‏خورد ، اين شغل را از او گرفت ، و چند نوبت به همين خاطر شلاق خورد ، و در زمان خلافت عثمان مرد ، و بطوري كه در روايات آمده علت مرگش همان شراب‏خوري شد . ابن عبد البر در كتاب استيعاب ، به سند خود از ابن اسحاق ، از عبد الله بن فضل ، از سليمان بن يسار ، از جعفر بن عمرو بن اميه ضمري روايت كرده كه گفت : من و عبد الله عدي ابن خيار به مسافرتي رفتيم ، و در سفر به شهر حمص رسيديم ، كه وحشي در آنجا بود ، با خود گفتيم چه خوب است به ديدنش برويم ، و از جريان كشته شدن حمزه خبر بگيريم ، كه چگونه او را كشت ، به مردي برخورديم ، پرسيديم : وحشي را كجا مي‏توان ديد ؟ او گفت با اين مرد چكار داريد ، مردي است كه دائما مست است ، هوش و حواس درستي ندارد ، ولي اگر وقتي به ديدنش برويد كه سر حال باشد مردي عرب را خواهيد يافت كه تا دلتان بخواهد برايتان حرف مي‏زند ، و از هر چيزي بپرسيد جواب مي‏دهد ، و اگر ديديد سر حال نيست ، برگرديد مي‏گويد - ترجمة الميزان ج : 4ص :608 به آدرسي كه او داد رفتيم - تا به وي رسيديم ( تا آخر حديث ) و از جمله صحبت‏هايي كه ميان وحشي و آنان به ميان آمده ، داستان كشتن حمزه در جنگ احد است . و در مجمع البيان است كه مطرف بن شخير از عمر بن خطاب روايت مي‏كند كه گفت : ما در عهد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اين طور بوديم ، كه اگر يكي از ما در حال گناه كبيره‏اي مي‏مرد شهادت مي‏داديم كه او اهل آتش است ، تا آنكه اين آيهنازل شد ، ديگر اينگونه شهادت‏ها را به زبان نرانديم . و در الدر المنثور است كه ابن منذر از طريق معتمر بن سليمان ، از سليمان بن عتبه بارقي ، روايت آورده كه گفت اسماعيل بن ثوبان براي ما حديث كرد كه من قبل از آن بيماري واگير اعظم داخل مسجد شدم ، و شنيدم كه مردم مي‏گفتند : من قتل مؤمنا ... ، مهاجر و انصار مي‏گفتند پس خدا آتش را بر او ( فلان شخص ) واجب كرده ، ولي وقتي آيه : ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك لمن يشاء نازل شد مهاجر و انصار مي‏گفتند : هر چه خدا بخواهد مي‏كند . مؤلف قدس سره : قريب به اين دو روايت را به چند طريق از ابن عمر نقل مي‏كند ، ولي به نظر ما اين روايات خالي از اشكال نيست ، و نمي‏توانيم باور كنيم كه اصحاب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) همگي در يك امر اشتباهي اتفاق كنند ، چون در مضمون اين آيه كه مي‏فرمايد : ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك ... ، چيزي بيش از آيات شفاعت نيست ، كه بيانش گذشت ، و يا باور كنيم كه همه اصحاب آن حضرت غفلت ورزيده باشند از اين كه بيشتر آيات شفاعت در مكه نازل شده ، - نه در مدينه ، و بعد از حادثه احد و شهادت حمزه - مانند آيه شريفه : و لا يملك الذين يدعون من دونه الشفاعة ، الا من شهد بالحق و هم يعلمون ، و مانند آن از آيات شفاعت واقع در سوره يونس - و انبيا - و طه - و سبا - و نجم - و مدثر - كه همه در مكه نازل شده‏اند ، و با بياني كه گذشت شفاعت را ثابت مي‏كنند ، و اين آيات عموميت دارند ، و شامل همه گناهان مي‏شود ، تنها قيدي كه در آنها هست دو قيد است ، يكي مربوط به مشفوع له است ، و حاصل آن قيد اين است كه گناه از كسي آمرزيده مي‏شود ، كه داراي ديني باشد كه آن دين مرضي خدا و مورد قبول او باشد ، و آن عبارت است از دين ترجمة الميزان ج : 4ص :609 توحيد ، و نفي شريك ، و دوم قيدي است در جانب خداي تعالي ، و آن عبارت است از مشيت او ، پس حاصل مفاد آيات شمول مغفرت به همه گناهان است به شرطي كه خدا بخواهد ، و به شرطي كه گناه مورد بحث شرك نباشد ، و اين مفاد عينا آيه مورد بحث است ، كه مي‏فرمايد : ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك لمن يشاء . و اما آياتي كه قاتل نفس محترمه و بدون حق را و نيز رباخوار و قاطع رحم را تهديد مي‏كند به آتش جاودانه صرف اعلام خطر است ، نظير آيات زير كه مي‏فرمايد : و من يقتل مؤمنا متعمدا فجزاؤه جهنم خالدا فيها ... ، و نيز مي‏فرمايد : و من عاد فاولئك اصحاب النار هم فيها خالدون اولئك لهم اللعنة و لهم سوء الدار و آياتي ديگر از اين قبيل ، كه تهديد به شر و خطر مي‏كند ، و از عذاب آتش خبر مي‏دهد ، و اما اين كه اين كيفر حتمي و غير قابل تغيير باشد ، به طوري كه امكان برداشتنش نباشد ، آيات صراحتي در آن ندارند . و سخن كوتاه اين كه آيه : ان الله لا يغفر ... چيز زايدي بر آيات شفاعت ندارد ، تا زمينه را براي جاعلين آن حديث فراهم سازد . پس اصحاب نمي‏توانستند از آيات راجعه به كباير حتميت آتش را بفهمند ، تا - قبل از نزول آيات مغفرت - شهادت دهند به اين كه مرتكب گناهان در آتشند ، و نيز نمي‏توانستند از آيه شريفه : ان الله لا يغفر ان يشرك به ... ، مطلبي را بفهمند كه از آيات راجعه به شفاعت فهميده نمي‏شود ، تا در نتيجه بتوانند بگويند اين آيه آيات كباير را تخصيص زده و يا تقييد و يا نسخ كرده است . بعضي از روايات هم به اين معنا اشاره كرده است و آن روايتي است كه سيوطي در الدر المنثور از ابن الفريس ، و ابي يعلي ، و ابن منذر ، و ابن عدي به سند صحيح از ابن عمر نقل كرده‏اند ، كه گفت : ما از اين كه براي اهل كباير طلب مغفرت كنيم خودداري مي‏كرديم ، تا آن كه از پيامبرمان شنيديم كه فرمود : ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك لمن يشاء ، و نيز شنيديم كه فرمود : ( من دعاي خودم را ذخيره كرده‏ام براي شفاعت از اهل كباير ترجمة الميزان ج : 4ص :610 از امتم ، در نتيجه بسياري از پندارها كه در دل داشتيم رها كرديم ، و دنبالش را نگرفتيم و به اميد آمرزش خداي تعالي زبان به طلب مغفرت براي گنه‏كاران گشوديم) . پس ظاهر روايت اين شد كه آنچه اصحاب از آيه مغفرت فهميده بودند ، مثل آن را از داستان شفاعت نيز فهميده بودند ، - چون در اين روايت ، هم آيه ذكر شده ، و هم كلام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، - چيزي كه هست سؤال ديگري عليه او باقي مي‏ماند ، و آن اين است كه چطور شد اصحاب از روايت نامبرده در باره شفاعت ، امكان مغفرت كباير را فهميدند ، ولي اين امكان را از آن همه آيات شفاعت كه سالها قبل از حديث در مكه نازل شد ، و با اين كه دلالت آن آيات روشن بود نفهميدند ؟ من نمي‏دانم ! ! . و در الدر المنثور در ذيل آيه : ا لم تر الي الذين اوتوا نصيبا من الكتاب ... سبيلا آمده : كه بيهقي در كتاب دلايل و ابن عساكر در تاريخ خود از جابر بن عبد الله روايت كرده‏اند كه گفت : وقتي كار رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسيد بدان جا كه رسيد ، كعب بن اشرف از مدينه بيرون شد ، و به اصطلاح خود را كنار كشيده به مكه آمد ، و در آنجا مسكن گزيد ، و به مردم مي‏گفت : من نه حاضرم عليه محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كسي را كمك كنم ، و نه خود با او بجنگم ، از او پرسيدند : اي كعب آيا دين ما بهتر است و يا دين محمد و اصحاب او ؟ گفت : دين شما بهتر و قديمي‏تر است ، ولي دين محمد نوظهور است ، در اين باره بود كه آيه شريفه : ا لم تر الي الذين اوتوا نصيبا من الكتاب ... ، نازل شد . مؤلف قدس سره : در شان نزولاين آيه روايات زياد و به وجوه مختلفي وارد شده ، سالم‏تر از همه رواياتي بود كه ما نقل كرديم چيزي كه هست همه اين روايات در يك جهت شريكند ، و آن اصل اين قصه است ، كه بعضي از يهوديان در قضاوت و داوري بين اين كه شرك قريش بهتر است يا دين رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) گفته بوده كه شرك مشركين بهتر است . و در تفسير برهان در ذيل آيه : ام يحسدون الناس علي ما آتيهم الله من فضله ... از امالي شيخ نقل كرده كه وي به سند خود از جابر از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرموده : منظور از ناس ماييم . و دركافي به سند خود از بريد از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ضمن ترجمة الميزان ج : 4ص :611 حديثي در تفسير آيه : ام يحسدون الناس علي ما آتيهم الله من فضله فرمود : منظور از ناس كه مورد حسد واقع شده‏اند ماييم ( تا آخر حديث) . مؤلف قدس سره : و اين معنا از ائمه اهل بيت ( عليهم السلام ) به طور استفاضه يعني با سندهاي بسيار زياد نقل شده ، كه اين سندها در جوامع حديث شيعه از قبيل كافي و تهذيب و عيون و بصائر و دو تفسير قمي و عياشي و غيره آمده است . و در معناي اين احاديث از طرق اهل سنت روايتي استكه ابن مغازلي آن را از امام محمد بن علي باقر ( عليهما السلام ) - به طور رفع يعني اسقاط رجال وسط سند - نقل كرده ، كه فرمود : و الله منظور از ناس ماييم . و روايت ديگري است كه الدر المنثور از ابن منذر و طبراني از طريق عطا از ابن عباس نقل كرده كه در تفسير آيه : ام يحسدون الناس گفته : ناس ماييم ، نه عموم مردم ، و نيز در همان كتاب روايت كرده كه كلمه ( ناس ) به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تفسير شده و اين تفسير را از عكرمه و مجاهد و مقاتل و ابي مالك نقل كرده است و ما در بيان سابق خود گفتيم كه ظاهر آيه نيز اين است كه مراد از كلمه ( ناس ) رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، و اهل بيت آن جناب ملحق به ايشانند . و در تفسير عياشي از حمران از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در تفسير آيه : فقد آتينا آل ابراهيم الكتاب فرموده : يعني نبوت ، و در تفسير كلمه ( و الحكمة ) فرموده : يعني فهم و قضا ، و در تفسير جمله : ( و آتيناهم ملكا عظيما ) فرمود : يعني وجوب اطاعتشان بر مردم . مؤلف قدس سره : مراد آن حضرت از اطاعت همان اطاعتي است كه در ساير احاديث ترجمة الميزان ج : 4ص :612 هم وجوبش بيان شده ، و در اين معاني نيز اخبار بسياري است ، و در بعضي از آنها طاعت واجب به امامت و خلافت تفسير شده ، نظير روايتي كه مرحوم كليني در كافي به سند خود از بريد از امام باقر (عليه‏السلام‏) نقل كرده است . و در تفسير قمي در ذيل آيه : ان الذين كفروا باياتنا ... گفته است : امام (عليه‏السلام‏) فرموده : منظور از آيات امير المؤمنين و ائمه (عليهم‏السلام‏) است . مؤلف قدس سره : اين روايت از باب جري است - يعني تطبيق آيه بر يكي از مصاديق آن . و مرحوم شيخ در كتاب مجالس به سند خود از حفص بن غياث قاضي روايت كرده كه گفت : من در محضر سرور همه جعفرها ، جعفر بن محمد ( عليهما السلام ) بودم ، در آن زماني كه منصور آن جناب را احضار كرده بود ، ابن ابي العوجاء كه مردي ملحد بود به حضورش آمد ، و عرضه داشت : چه مي‏فرمايي در معناي آيه : كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها ، ليذوقوا العذاب كه من در آن اشكالي دارم ، و آن اين است كه به فرضي كه پوست خود انسان گناه كرده باشد ، پوستهاي بعدي كه در دوزخ بعد از سوخته شدن پوست اول به بدن مي‏رويد چه گناهي كرده ، كه بسوزد ؟ امام صادق (عليه‏السلام‏) فرمود : ويحك - واي بر تو - پوست دوم هم در عين اينكه غير پوست اول است پوست همين شخص گنه كار است ، ابي العوجاء عرضه داشت : اين جواب را درست به من بفهمان ، فرمود : تو به من بگو كه اگر شخصي خشتي را خرد كند ، و دوباره آن را خيس كرده خشت بزند ، و به شكل اولش برگرداند ، اين خشت همان خشت اول نيست و آيا غير آن نيست ، و جز اين است كه در عين اين كه غير آن است همان است ؟ گفت : بله ، خدا مردم را از وجودت بهره‏مند سازد . صاحب احتجاج هم اين حديث را از حفص بن غياث از آن جناب نقل كرده ، و قمي آن را در تفسير خود به طور مرسل آورده ، و برگشت حقيقت جواب به اين است كه وقتي ماده چندصورت يكي باشد ، مي‏توان گفت موجود متصور به آن چند صورت يكي است ، بدن انسان نيز مانند اجزايش مادام كه همان انسان است يكي است ، هر چند تغييراتي به خود بگيرد . و در فقيه آمده كه شخصي از امام صادق (عليه‏السلام‏) معناي كلام خداي عز و جل را پرسيد كه فرموده : فيها ازواج مطهرة فرمود : منظور از همسران مطهر همسراني است كه نه ترجمة الميزان ج : 4ص :613 حيض ، دارند و نه حدث . و در تفسير برهان در ذيل آيه شريفه : ان الله يامركم ان تؤدوا الامانات ... از محمد ابن ابراهيم نعماني نقل كرده كه او به سند خود از زاره از امام باقر محمد بن علي (عليهماالسلام‏) روايت كرده كه گفت : من از آن جناب معناي اين آيه را پرسيدم ، فرمود : خداي تعالي امام را دستور داده كه امانت را به امام بعد از خود بسپارد ، و امام حق ندارد امانت را از امام بعدي دريغ بدارد ، مگر نمي‏بيني كه دنبالش فرموده : و اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل ، ان الله نعما يعظكم به و چون در بين مردم حكم كنيد دستورتان داده به اين كه به عدالت حكم كنيد ) ، پس اي زراره خطاب در اين آيه به حكام است . مؤلف قدس سره : صدر اين حديث به طرق بسياري از ائمه اهل بيت ( عليهم السلام ) روايت شده ، و ذيل آن دلالت دارد كه منظور ائمه ( عليهم السلام ) تطبيق مصداق امامت بر مضمون كلي آيه است ، و خلاصه آيه شريفه در باره مطلق حكم نازل شده ، دستور مي‏دهد هر حقي را به صاحبش بدهيد ، و قهرا بر مساله امامت هم منطبق مي‏گردد . و در معناي اين احاديث حديث ديگري است ، كه الدر المنثور آن را از سعيد بن منصور ، و فاريابي ، و ابن جرير ، و ابن منذر ، و ابن ابي حاتم ، آن را از علي بن ابي طالب روايت كرده‏اند كه فرمود : اين حق به عهده امام است ، كه طبق آنچه خدا نازل كرده حكم كند ، و اين كه امانت را به صاحبش بدهد ، كه اگر چنين امامي باشد بر مردم واجب و حق است كه دعوت او را بپذيرند و اطاعتش كنند و اشخاصي را كه به سوي چنين امامي دعوت مي‏كنند اجابت نمايند .