تفسیر وترجمه ی سوره نساء آیه 1
ترجمة الميزان ج : 4ص :212
( 4 )سوره نساء مدنى است و 176 آيه دارد
سورة النساء
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ يَأَيهَا النَّاس اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكم مِّن نَّفْسٍ وَحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنهَا زَوْجَهَا وَ بَث مِنهُمَا رِجَالاً كَثِيراً وَ نِساءًوَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِى تَساءَلُونَ بِهِ وَ الأَرْحَامَإِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً(1)
ترجمه آيه
بنام خداوند بخشنده مهربان اى مردم بترسيد از پروردگار خود ، آن خدائى كه همه شما را از يك تن بيافريد و هم از آن جفت او را خلق كرد و از آن دو تن خلقى بسيار در اطراف عالم از مرد و زن بر انگيخت و بترسيد از آن خدائى كه به نام او از يكديگر مسئلت و درخواست مىكنيد ( خدا را در نظر آريد ) و در باره ارحام كوتاهى مكنيد كه همانا خدا مراقب اعمال شما است ( 1 ) .
بيان آيه
بطورى كه از همين آيه ( كه اولين آيه اين سوره است ) بر مىآيد سوره نسا در مقام بيان احكام زناشوئى است ، از قبيل اينكه : چند همسر مىتوان گرفت ، با چه كسانى نمىتوان ازدواج كرد و ... و نيز در مقام بيان احكام ارث است و در خلال آياتش امورى ديگر نيز ذكر شده ، نظير احكامى از نماز ، جهاد ، شهادات ، تجارت و غيره ، و مختصرى هم در باره اهل كتاب سخن رفته است .
ترجمة الميزان ج : 4ص :213
و مضامين آياتش شهادت مىدهد بر اينكه اين سوره درمدينه و بعد از هجرت نازل شده و از ظاهر آنها بر مىآيد كه يك باره نازل نشده است ، هر چند كه غالب آيات آن بىارتباط به هم نيستند .
و اما آيه مورد بحث با چند آيه بعدش كه متعرض حال يتيمان و زنان است فى نفسه به منزله زمينه چينى براى مسائل ارث و محارم است كه بزودى متعرض آن خواهد شد و اما عدد زوجات كه در آيه سوم از آن سخن رفته هر چند كه مساله زوجات از امهات مسائل سوره است اما آيه شريفه به عنوان طفيلى و استفاده از كلام ذكر شده ، كلامى كه گفتيم جنبه مقدمه و زمينه چينى دارد .
يا ايها الناس اتقوا ربكم ... در اين آيه مىخواهد مردم را به تقوا و پروا داشتن از پروردگار خويش دعوت كند ، مردمى كه در اصل انسانيت و در حقيقت بشريت با هم متحدند و در اين حقيقت بين زنشان و مردشان ، صغيرشان و كبيرشان ، عاجزشان و نيرومندشان ، فرقى نيست ، دعوت كند تا مردم در باره خويش به اين بىتفاوتى پى ببرند تا ديگر مرد به زن و كبير به صغير ظلم نكند ، و با ظلم خود مجتمعى را كه خداوند آنان را به داشتن آن اجتماع هدايت نموده آلوده نسازند ، اجتماعى كه به منظور تتميم سعادتشان و با احكام و قوانين نجات بخش تشكيل شده ، مجتمعى كه خداى عز و جل آنان را به تاسيس آن ملهم نمود ، تا راه زندگيشان را هموار و آسان كند همچنين هستى و بقاى فرد فرد و مجموعشان را حفظ فرمايد .
از همين جا روشن مىشود كه چرا در آيه شريفه ، خطاب را متوجه ناس ( همه مردم ) كرد و نه به خصوص مؤمنين ، و نيز چرا فرمان اتقوا را مقيد به قيد ربكم كرد و نفرمود : اتقوا الله - از خدا پروا كنيد ، بلكه فرمود : ( از پروردگار خود پروا كنيد ) ، چون صفتى كه از خدا به ياد بشر انداخت ( كه همه را از يك نفر خلق كرده ) صفتى است كه پر و بال آن تمامى افراد بشر را مىگيرد و اختصاصى به مؤمنين ندارد ، و اين صفت خود يكى از آثار ربوبيت او است چون منشاش ربوبيت خدا يعنى تدبير و تكميل است ، نه الوهيت او .
و اما اين كه فرمود : خدائى كه شما را از يك نفس آفريد ، منظور از نفس به طورى كه از لغت بر مىآيد عين هر چيز است مثلا مىگويند : جائنى فلان نفسه - فلانى خودش نزد من آمد در اينجا منظور اين است كه عين او آمد .
البته منشا اينكه دو كلمه نفس و عين متعين در معناى چيزى كه بوسيله آن شىء شىء مىشود باشد ، مختلف است .
و نفس چيزى است كه انسان بواسطه آن انسان است و آن عبارت است از مجموع روح
ترجمة الميزان ج : 4ص :214
و جسم در دنيا و روح به تنهائى در زندگى برزخ كه بحث در اين باره در ذيل آيه : و لا تقولوا لمن يقتل فى سبيل الله اموات ... گذشت .
و از ظاهر سياق بر مىآيد كه مراد از نفس واحده آدم (عليهالسلام) و مراد از زوجها حوا باشد كه پدر و مادر نسل انسان است كه ما نيز از آن نسل مىباشيم و بطورى كه از ظاهر قرآن كريم بر مىآيد همه افراد نوع انسان به اين دو تن منتهى مىشوند همچنانكه از آيات زير همين معنا بر مىآيد كه : خلقكم من نفس واحدة ، ثم جعل منها زوجها .
يا بنى آدم لا يفتننكم الشيطان كما اخرج ابويكم من الجنة ، و آيه زير كه حكايت گفتار ابليس است : لئن اخرتن الى يوم القيمة لاحتنكن ذريته الا قليلا .
و اما احتماليكه بعضى از مفسرين در معناى نفس واحده و زوجها دادهاند ، ذيلا از نظر خوانندگان مىگذرد كه البته به هيچ وجه درست نيست ، آنان گفتهاند كه : مراد از نفس واحدة و زوج او در آيه شريفه مطلق ذكور و اناث نسل بشر است كه كل بشر از مجموع پدر و مادر متولد مىشود ، در نتيجه معناى آيه چنين مىشود كه مثلا آيه فرموده است كه هر يك نفر از شما نوع بشر ، از يك پدر و مادر و يا به عبارت ديگر : از دو فرد بشر خلق شدهايد ، بدون اينكه در اين معنا فرقى ميان شما باشد ، بنا به گفته اين مفسر آيه شريفه همان را مىخواهد افاده كند كه آيه : يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقيكم آن را افاده مىكند ، و مىفرمايد : هان اى مردم ما شما را از يك نر و يك ماده آفريديم ، و شما را تيره تيره و قبيله قبيله نموديم تا يكديگر را بشناسيد ، و از ميان همه شما ، آنكه باتقواتر است نزد خدا ، گرامىتر است ، و خلاصه مفادش اين است كه شما افراد بشر ، از اين جهت كه هر يك متولد از پدرى و مادرى هستيد هيچ فرقى نداريد .
و وجه نادرستى اين احتمال روشن است ، براى اينكه : اين مفسر غفلت كرده از اينكه
ترجمة الميزان ج : 4ص :215
بين دو آيه ، يعنى آيه سوره حجرات و آيه سوره نسا فرق واضحى است زيرا ، آيه سوره حجرات در مقام بيان اين جهت است كه افراد انسان از نظر حقيقت انسانيت يكسانند ، و هيچ فرقى در اين جهت ندارند كه هر يك آنان از پدرى و مادرى از جنس بشر ، متولد شدهاند ، پس ديگر جا ندارد يكى بر ديگرى تكبر ورزد و خود را از ديگران بهتر بشمارد ، مگر به يك ملاك كه آن هم تقوا است .
و اما آيه سوره نسا كه مورد بحث ما است در مقام ديگرى است ، اين آيه مىخواهد بيان كند كه افراد انسان از حيث حقيقت و جنس يك واقعيتند ، و با همه كثرتى كه دارند همه از يك ريشه منشعب شدهاند ، مخصوصا از جمله : و بث منهما رجالا كثيرا و نساء ... اين معنا به روشنى استفاده مىشود ، به طورى كه ملاحظه مىكنيد چنين معنائى با اين احتمال كه مراد از نفس واحدة و زوج او تمامى نر و مادههاى بشرى باشد نمىسازد ، گذشته از اين دليل ، آن معنا با غرضى كه سوره نسا آن را تعقيب مىكند كه بيانش گذشت ، سازگارى ندارد .
و اما كلمه زوج در جمله : و خلق منها زوجها بنا به گفته راغب به معناى همسر است ، يعنى اين كلمه در مورد هر دو قرين كه يكى نر و ديگرى ماده باشد ، استعمال مىشود يعنى هم به نر زوج مىگويند و هم به ماده ، و همچنين در غير حيوانات ، يعنى در هر دو چيزى كه جفت داشته باشد به كار مىرود ، مانند چكمه و دمپائى كه به هر لنگه آن گفته مىشود : اين زوج آن ديگرى است و نيز به هر چيزى كه شبيه و نزديك به ديگرى و يا ضد ديگرى است زوج گفته مىشود ، آنگاه راغب در ادامه سخنانش مىگويد : زوجه واژه نامطلوبى است ، ( يعنى در لغت صحيح به زن نيز زوج گفته مىشود نه زوجه ) .
و ظاهر جمله مورد بحثيعنى جمله و خلق منها زوجها اين است كه مىخواهد بيان كند كه همسر آدم از نوع خود آدم بود ، و انسانى بود مثل خود او ، و اين همه افراد بىشمار از انسان ، كه در سطح كره زمين منتشر شدهاند ، همه از دو فرد انسان مثل هم و شبيه به هم منشا گرفتهاند ، و بنا بر اين حرف من من نشويه خواهد بود ، و جمله مورد بحث همان نكتهاى را مىرساند كه آيات زير در صدد افاده آن است : و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها و جعل بينكم مودة و رحمة ، و الله جعل لكم من انفسكم ازواجا و جعل لكم
ترجمة الميزان ج : 4ص :216
من ازواجكم بنين و حفدة .
فاطر السموات و الارض ، جعل لكم من انفسكم ازواجا ، و من الانعام ازواجا يذرؤكم فيه و نظير اين آيات آيه زير است : و من كل شىء خلقنا زوجين .
پس اينكه در بعضى از تفسيرها آمده كه مراد از آيه مورد بحث اين است كه همسر آدم از بدن خود درست شده صحيح نيست ، هر چند كه در روايات آمده كه از دنده آدم خلق شده ، ليكن از خود آيه استفاده نمىشود ، و در آيه ، چيزى كه بر آن دلالت كند وجود ندارد .
و بت منهما رجالا كثيرا و نساء كلمه : بث به معناى جدا سازى بوسيله پاشيدن و امثال آن است ، و در جاى ديگر قرآن آمده : فكانت هباء منبثا يعنى كوهها به صورت ذراتى متفرق در مىآيند ، و از همين باب است كه شكوه از اندوه را هم بث مىگويند ، چون شكوه در حقيقت اندوه تراكم يافته در دل را مىپراكند ، و به همين جهت است كه گاهى كلمه بث را در خود اندوه استعمال مىكنند كه در اين صورت مصدر را در اسم مفعول استعمال كردهاند ، چون اندوه مبثوثى است كه انسان آن را بالطبع بث داده و منتشر مىكند ، در آيه شريفه : قال انما اشكوا بثى و حزنى الى الله در همين معنا استعمال شده ، معنايش اين است كه : من غم و اندوهم را تنها براى خدا مىپراكنم .
و از آيه شريفه بر مىآيد كه نسل موجود از انسان ، تنها منتهى به آدم و همسرش مىشود و جز اين دو نفر ، هيچ كس ديگرى در انتشار اين نسل دخالت نداشته است ، ( نه حورى بهشتى ، و نه فردى از افراد جن و نه غير آن دو ) ، و گرنه مىفرمود : و بث منهما و من غيرهما .
با پذيرفتن اين معنا دو مطلب به عنوان نتيجه بر آن متفرع مىشود .
اول اينكه : منظور از جمله : رجالا كثيرا و نساء كل بشر است ، و افرادى است كه يا بدون واسطه ( چون هابيل و قابيل و غيره ) و يا با واسطه ( چون ديگر افراد بشر تا هنگام بپا شدن
ترجمة الميزان ج : 4ص :217
قيامت ) از اين دو فرد ( يعنى آدم و حوا ) منشعب شدهاند ، پس كانه فرموده است : و بثكم منهما ايها الناس .
مطلب دوم اين است كه : ازدواج در طبقه اولى ، بعد از خلقت آدم و حوا يعنى در فرزندان بلا فصل آدم و همسرش بين برادران و خواهران بوده و دختران آدم با پسران او ازدواج كردهاند ، چون آن روز در تمام دنيا ، نسل بشر منحصر در همين فرزندان بلا فصل آدم بوده ، ( در آن روز غير از آنان ، نه دخترانى يافت مىشده است كه تا همسر پسران آدم شوند ، و نه پسرى بود كه همسر دخترانش گردند ) ، بنا بر اين هيچ اشكالى هم ندارد ( اگر چه در عصر ما خبرى تعجب آور است و ليكن ) از آنجائى كه مساله يك مساله تشريعى است و تشريع هم تنها و تنها كار خداى تعالى است ، و لذا او مىتواند يك عمل را در روزى حلال و روزى ديگر حرام كند : و الله يحكم لا معقب لحكمه ان الحكم الا لله .
و لا يشرك فى حكمه احدا و هو الله لا اله الا هو له الحمد فى الاولى و الاخرة و له الحكم و اليه ترجعون .
و اتقوا الله الذى تسائلون به و الارحام منظور از تسائل به خدا اين است كه مردم با سوگند به خداى تعالى ، از يكديگر چيزى درخواست كنند ، اين به او بگويد تو را به خدا سوگند مىدهم كه فلان كار را بكنى ، و او نيز به اين چنين چيزى را بگويد ، و تسائل به خداى تعالى كنايه است از اينكه خداى سبحان در نظر آنان محترم و عظيم بوده ، و او را دوست مىداشتند ، چون آدمى به كسى و چيزى سوگند مىدهد كه او را عظيم بداند و محبوب بدارد .
و اما اينكه فرمود : و الارحام ، از ظاهرش بر مىآيد كه عطف باشد بر لفظ جلاله ( الله ) و معناى آن چنين باشد : از خدائى كه يكديگر را به احترام او قسم مىدهيد بترسيد و از ارحام نيز بترسيد و چه بسا چنين باشد كه بعضى از مفسرين گفتهاند كه عطف است بر محل و باطن ضمير به كه حالت نصبى دارد مثل : مررت بزيد و عمرا ، و مؤيد اين احتمال اين است كه در قرائت حمزه كلمه ارحام به صداى زير خوانده شده تا عطف باشد بر ضمير متصل
ترجمة الميزان ج : 4ص :218
مجرور ( به ) اگر چه علماى نحو اين وجه را ضعيف شمرده و گفتهاند : قاعده در مثل جمله مررت بزيد و عمروا بايد عمرو را به صداى بالا خواند ، براى اينكه عطف بزيد است كه در باطن ، مفعول مرور است .
در نتيجه معناى آيه شريفه چنين مىشود : از خدائى كه شما يكديگر را به او و به رحم خود سوگند مىدهيد ( و مىگوئيد تو را به خدا و به رحم سوگند مىدهم ) بترسيد ، و پروا كنيد .
اين بود خلاصه آنچه مفسرين در اين باره گفتهاند ، ليكن سياق آيات و نيز روال قرآن در بياناتش با اين گفتار سازگار نيست .
توضيح اينكه اگر كلمه ارحام را صلهاى مستقل براى موصول الذى بگيريم تقدير كلام چنين مىشود : و اتقوا الله الذى تسائلون بالارحام - بترسيد از خدائى كه يكديگر را به رحمها سوگند مىدهيد و معلوم است كه اين عبارت ناتمام است ، چون صله نامبرده خالى از ضمير است و اين جايز نيست .
(بله اگر از اين صله ضميرى به موصول بر مىگشت مثلا مىگفتيم : و اتقوا الله الذى جعل بينكم و بين ارحامكم مودة فتسائلون بهم آن وقت مىتوانستيم كلمه و الارحام را صله مستقلى بگيريم مترجم ) .
و اگر چنانچه مجموع كلمه و الارحام و جمله تسائلون به را يك صله بگيريم براى موصول ( الذى ) در اين صورت مفاد آيه با أدب قرآن كريم نسبت به خداى تعالى سازگارى ندارد ، چون در مساله عظمت و عزت ، خدا و ارحام را مساوى و برابر گرفتهايم .
(پس معناى درست همان است كه ما كرديم و گفتيم تقدير كلام و اتقوا الارحام است ، و معناى آيه اين است كه : پاس حرمت خدائى را كه يكديگر را به او سوگند مىدهيد بداريد ، و پاس حرمت ارحام را هم نگه داريد مترجم ) .
اگر كسى بگويد كه : نسبت تقوا به ارحام دادن صحيح نيست و نمىشود گفت : از ارحام بترسيد ، در پاسخ مىگوئيم هيچ عيبى ندارد ، چرا كه ارحام و حرمت آن نيز به صنع و خلقت خداى تعالى منتهى مىشود و اين تنها آيه مورد بحث نيست كه در آن تقوا را به غير خداى تعالى نسبت داده بلكه در موارد ديگر نيز اين عمل را انجام داده است مثلا در آيه : و اتقوا يوما ترجعون فيه الى الله .
ترجمة الميزان ج : 4ص :219
و نيز در آيه : و اتقوا النار التى اعدت للكافرين .
و در آيه : و اتقوا فتنة لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصة ، تقوا را به روز قيامت و به آتش آن روز و به فتنه نسبت داده است .
و به هر حال اين قسمت از كلام خداى تعالى به منزله تقييد بعد از اطلاق و تضييق بعد از توسعه در قسمت قبلى است ، آنجا كه مىفرمود : يا ايها الناس اتقوا ... و نساء چون حاصل معناى قسمت اول اين بود كه از خدا بترسيد از اين جهت كه رب شما است و از اين جهت كه شما را خلق كرده و همه شما ( افراد بشر ) را از يك سنخ قرار داده ، سنخ و مادهاى كه در همه افرادتان محفوظ است و همه شما را از مادهاى آفريده كه در تمامى افرادتان محفوظ است ، و با تكثر شما متكثر مىشود ، آن سنخه واحده و آن ماده محفوظه اين است كه همه شما در مساله نوعيت و جوهره ذات انسانيد .
و اما حاصل معناى قسمت دوم كه مورد بحث است اين است كه : از خدا بترسيد از اين جهت كه نزد شما داراى عزت و عظمت است ، ( عزت و عظمتى كه يكى از شؤون ربوبيت است نه اصل ربوبيت ) و بترسيد از وحدت خويشاوندى و ارتباط رحمى كه خدا آن را در بين شما قرار داده ، ( و معلوم است كه وحدت خويشاوندى و رحمى ، يكى از شؤون و شعبههاى وحدت سنخى و نوعى افراد بشر است) .
با اين بيان روشن شد كه بدين جهت كلمه واتقوا را در يك آيه دو بار ذكر كرد و امر به تقوا را در جمله دوم تكرار نمود كه هر چند مضمون جمله دوم تكرار مضمون جمله اول بود ، ليكن از آنجائى كه معناى زايدى را در برداشت ( و آن فهماندن اهميت امر ارحام بود ) لذا جمله و اتقوا را تكرار نمود .
كلمه ارحام جمع كلمه رحم است ، و رحم در اصل به معناى محل نشو و نماى جنين در شكم مادران مىباشد همان عضو داخلى كه خداى عز و جل در باطن زنان قرار داده تا نطفه در آن تربيت شده و فرزندى تمام عيار گردد ، اين معناى اصلى كلمه رحم است ولى بعدها به عنوان استعاره و به علاقه ظرف و مظروف در معناى قرابت و خويشاوندى استعمال شد ، چون خويشاوندان همه در اينكه از يك رحم خارج شدهاند مشتركند پس كلمه رحم به معناى نزديك و ارحام به معناى نزديكان انسان است ، و قرآن شريف در امر رحم نهايت درجه اهتمام
ترجمة الميزان ج : 4ص :220
را بكار برده ، همانطور كه امر قوم و امت را مورد اهتمام و عنايت قرار داده ، چون رحم عبارت است از مجتمع خانوادگى و كوچك ، اما قوم و امت مجتمعى است بزرگ ، و لذا قرآن كريم اين توجه و عنايت را به امر مجتمع بزرگ كرده و آن را حقيقتى صاحب اثر و داراى خواص دانسته و فرمود : و هو الذى مرج البحرين هذا عذب فرات و هذا ملح اجاج و جعل بينهما برزخا و حجرا محجورا و هو الذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا و كان ربك قديرا .
و نيز فرموده : و جعلنا كم شعوبا و قبائل لتعارفوا .
و نيز فرموده : و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله .
و فرموده : فهل عسيتم ان توليتم ان تفسدوا فى الارض ، و تقطعوا ارحامكم .
و فرموده : و ليخش الذين لو تركوا من خلفهم ذرية ضعافا خافوا عليهم و آياتى ديگر كه به نحوى براى اجتماع اثرى اثبات مىكند .
ان الله كان عليكم رقيبا كلمه رقيب ، به معناى حفيظ است ، و مراقبت به معناى محافظت است ، و گويا اين كلمه از ماده رقبه ( برده - گردن ) گرفته شده ، با اين عنايت كه مردم هر يك حافظ رقاب بردگان خود بودند ، و يا از اينجا گرفته شده كه رقيب در محافظت آنچه كه مراقبش مىكند همواره رقبه ( گردن ) خود را مىكشد ، تا وضع آن را زير نظر داشته باشد ، به اين مناسبت محافظت را مراقبت خواندهاند ، البته رقوب به معناى مطلق حفظ نيست ، بلكه تنها آن محافظت از حركات و سكنات شخص محفوظ و مرقوب را مراقبت مىگويند كه به منظور اصلاح موارد خلل و فساد آن باشد ، و يا به اين منظور باشد كه حركات و سكنات آنرا ضبط كنند .
پس كانه مراقبت همان حفظ كردن چيزى است به اضافه عنايت علمى و شهودى بر آن ، و به همين جهت مراقبت به معناى حراست ، و داروغگى ، و انتظار ، و بر حذر بودن ، و
ترجمة الميزان ج : 4ص :221
در كمين نشستن ، استعمال مىشود ، و در قرآن خداى تعالى نيز رقيب خوانده شده ، چون اعمال بندگان را حفظ مىكند تا پاداش دهد ، همچنين حفيظ و در كمين و وكيل نيز گفته شده است : و ربك على كل شىء حفيظ ، الله حفيظ عليهم ، و ما انت عليهم بوكيل ، فصب عليهم ربك سوط عذاب ، ان ربك لبالمرصاد .
بطورى كه ملاحظه مىكنيد امر به تقوا در وحدت انسانى است در بين همه افراد سارى و جارى است ، و دستور به اينكه آثار آن تقوا را كه لازمه آن است حفظ كنند را ، با اين بيان تعليل كرده كه : خداى تعالى رقيب است و به اين تعليل سختترين تخويف و تهديد نسبت به مخالفت اين دستورها را مىرساند ، و با دقت در اين تعليل روشن مىشود : آياتى كه متعرض مساله بغى ، ظلم ، فساد در زمين ، طغيان و امثال اينها شده ، و دنبالش تهديد و انذار كرده ، چه ارتباطى با اين غرض الهى يعنى حفظ وحدت انسانيت از فساد و سقوط دارد .
گفتارى در عمر صنف انسان و انسانهاى اوليه
در تاريخ يهود آمده است كه : عمر نوع بشر از روزى كه در زمين خلق شده تاكنون ، بيش از حدود هفت هزار سال نيست كه اعتبار عقلى هم كمك و مساعد اين تاريخ است ، براى اينكه اگر ما از نوع بشر يك انسان مرد و يك زن را كه با هم زن و شوهر باشند فرض كنيم كه در مدتى متوسط نه خيلى طولانى و نه خيلى كوتاه با هم زندگى كنند ، و هر دو داراى مزاجى معتدل باشند ، و در وضع متوسطى از حيث امنيت و فراوانى نعمت و رفاه و مساعدت و ... و همه عوامل و شرايطى كه در زندگى انسان مؤثرند قرار داشته باشند و از سوى ديگر فرض كنيم اين دو فرد در اوضاعى متوسط توالد و تناسل كنند ، و باز فرض كنيم كه همه اوضاعى كه در باره آن دو فرض كرديم در باره فرزندان آن دو نيز محقق باشد ، و فرزندانشان هم از نظر پسرى و دخترى بطور متوسط به دنيا بيايند ، خواهيم ديد كه اين انسان كه در آغاز فقط دو نفر فرض شده بودند ، در يك قرن يعنى در رأس صد سال عددشان به هزار نفر مىرسد ، در نتيجه هر يك نفر از انسان در طول
ترجمة الميزان ج : 4ص :222
صد سال پانصد نفر مىشود .
آنگاه اگر عوامل تهديدگر را كه با هستى بشر ضديت دارد ( از قبيل بلاهاى عمومى ، يعنى سرما ، گرما ، طوفان ، زلزله ، قحطى ، و با ، طاعون ، خسف ، زير آوار رفتن ، جنگهاى خانمان برانداز و ساير مصائب غير عمومى كه احيانا به تك تك افراد مىرسد ) در نظر بگيريم و از آن آمار كه گرفتيم سهم اين بلاها را كم كنيم ، و در اين كم كردن حداكثر را در نظر بگيريم يعنى فرض كنيم كه بلاهاى نامبرده از هر هزار نفر انسان نهصد و نود و نه نفر را از بين ببرد ، و در هر صد سال كه بر حسب فرض اول در هر نفر هزار نفر مىشوند ، غير از يك نفر زنده نماند .
و به عبارت ديگر : عامل تناسل كه بايد در هر صد سال دو نفر را هزار نفر كند تنها آندو را سهنفر كند ، و از هزار نفر تنها يك نفر بماند ، آنگاه اين محاسبه را به طور تصاعدى تا مدت هفت هزار سال يعنى هفتاد قرن ادامه دهيم ، خواهيم ديد كه عدد بشر به دو بليون و نيم مىرسد ، و اين عدد همان عدد نفوس بشر امروزى است ، كه آمارگران بين المللى آنرا ارائه دادهاند .
پس اعتبار عقلى هم همان را مىگويد كه تاريخ گفته است ، و ليكن دانشمندان طبقات الارض و به اصطلاح ژئولوژى معتقدند كه عمر نوع بشرى بيش از مليونها سال است ، و بر اين گفتار خود ادلهاى از فسيلهائى كه آثارى از انسانها در آنها هست ، و نيز ادلهاى از اسكلتسنگ شده خود انسانهاى قديمى آوردهاند ، كه عمر هر يك از آنها به طورى كه روى معيارهاى علمى خود تخمين زدهاند بيش از پانصد هزار سال است .
اين اعتقاد ايشان است ليكن ادلهاى كه آوردهاند قانع كننده نيست ، دليلى نيست كه بتواند اثبات كند كه اين فسيلها ، بدن سنگ شده اجداد همين انسانهاى امروز است ، و دليلى نيست كه بتواند اين احتمال را رد كند كه اين اسكلتهاى سنگ شده مربوط است به يكى از ادوارى كه انسانهائى در زمين زندگى مىكردهاند ، چون ممكن است چنين بوده باشد ، و دوره ما انسانها متصل به دوره فسيلهاى نامبرده نباشد ، بلكه انسانهائى قبل از خلقت آدم ابو البشر در زمين زندگى كرده و سپس منقرض شده باشند ، و همچنين اين پيدايش انسانها و انقراضشان تكرار شده باشد ، تا پس از چند دوره نوبت به نسل حاضر رسيده باشد .
و اما قرآن كريم بطور صريح متعرض كيفيت پيدايش انسان در زمين نشده ، كه آيا ظهور اين نوع موجود ( انسان ) در زمين منحصر در همين دوره فعلى است كه ما در آن قرار داريم ، و يا دورههاى متعددى داشته ، و دوره ما انسانهاى فعلى آخرين ادوار آن است ؟ .
هر چند كه ممكن است از بعضى آيات كريمه قرآن استشمام كرد كه قبل از خلقت آدم ابو البشر (عليهالسلام) و نسل او انسانهائى ديگر در زمين زندگى مىكردهاند ، مانند آيه شريفه : و اذ قال ربك
ترجمة الميزان ج : 4ص :223
للملائكة انى جاعل فى الارض خليفة قالوا ا تجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء كه از آن بر مىآيد قبل از خلقت بنى نوع آدم دوره ديگرى بر انسانيت گذشته ، كه ما در تفسير همين آيه به اين معنا اشاره كرديم .
بله در بعضى از روايات وارده از ائمه اهل بيت عليهم السلام مطالبى آمده كه سابقه ادوار بسيارى از بشريت را قبل از دوره حاضر اثبات مىكند ، و ان شاء الله بزودى در بحث روائى ، روايات نامبرده از نظر خوانندگان خواهد گذشت .
گفتارى پيرامون منتهى شدن نسل حاضر به آدم (عليهالسلام)
و همسرش چه بسا گفته باشند كه اختلاف رنگ پوست بدن انسانها كه عمده آن سفيدى در نقاط معتدله از آسيا و اروپا و سياهى در ساكنان آفريقاى جنوبى ، و زردى در ساكنان چين و ژاپن ، و سرخى در هنود آمريكائيان مىباشد حكم مىكند به اينكه هر يك از اين نسلها به مبدئى منتهى شود كه غير از مبدأ آن ديگرى است ، چون اختلاف رنگها از اختلاف طبيعت خونها ناشى مىشود ، و بنا بر اين مبدأ مجموع افراد بشر نمىتواند كمتر از چهارنوع زن و شوهر باشد چرا كه چهار نوع رنگ بيشتر وجود ندارد ( و از يك نوع زن و شوهر چهار نوع انسان منشعب نمىشود ، پس فرضيه آدم و حوا قابل قبول نيست) .
و چه بسا بر نظريه خود استدلال نيز كرده باشند به اينكه : همه مىدانيم قاره آمريكا در قرون اخير كشف شد ، ( كه كريستفكلمب فرانسوى آنرا كشف كرد ) ، و وقتى كشف كرد سرخ پوستان را در آنجا ديد ، با اينكه همه مىدانيم سرخپوستان هيچ ارتباط و اتصالى با ساير سكنه دنيا نداشتند و نمىشود احتمال داد كه ساكنان نيم كره شرقى دنيا با فاصله بسيار زيادى كه با آنان داشتند ريشه و منشا واحدى داشته باشند و همه به يك پدر و يك مادر منتهى شوند ، و ليكن هر دو دليل عليل و محل خدشه است .
اما مساله اختلاف خونها و به دنبالش اختلاف رنگها هيچ دلالتى بر نظريه آنان ندارد ، براى اينكه بحثهاى طبيعى امروز اساس خود را بر اين پايه نهاده كه انواع كائنات در حال تطور و تحولند و با چنين مبنائى چگونه اطمينان پيدا مىشود به اينكه اختلاف خونها و به
ترجمة الميزان ج : 4ص :224
دنبالش اختلاف رنگها مستند به تطور در اين نوع نباشد ؟ با اينكه اين دانشمندان جزم و قطع دارند بر اينكه تطور و تحول در بسيارىاز انواع جانداران از قبيل اسب و گوسفند و فيل و غير آن واقع شده و اين بحث و فحص سرانجام به آثارى باستانى و تحت الارض بسيارى برخورده كه كشف مىكند چنين تطورى واقع شده علاوه بر اينكه علماى امروز هيچ اعتنائى به اختلاف رنگها نداشته ، در جرائد مىخوانيم كه در اين ايام در انگلستان جمعى از دكترهائى كه خود را طبيب مىدانند در اين صدد بر آمدهاند كه فرمولى تهيه كنند كه رنگ پوست بدن انسان را تغيير دهند ، مثلا سياه آن را به سفيد مبدل سازند .
و اما مساله وجود انسانهاى سرخپوست در ماوراى بحار با اينكه همين طبيعى دانانمىگويند كه تاريخ بشريت از ميليونها سال تجاوز مىكند هيچ چيزى را اثبات نمىكند ، اين تاريخ نقلى است كه عمر بشر را ، شش هزار سال و اندى مىداند ، و وقتى مطلب از اين قرار باشد چه مانعى دارد كه در قرون قبل از تاريخ حوادثى رخ داده باشد و قاره آمريكا را از ساير قارهها جدا كرده باشد ، همچنانكه آثار باستانى ارضى بسيارى دلالت دارد بر اينكه دگرگونگيهاى بسيارى در اثر مرور زمان در سطح كره زمين رخ داده ، درياها خشكى و خشكىها دريا شده ، و بيابانها كوه و كوهها مسطح و از همه اينها مهمتر اينكه دو قطب شمال و جنوب و منطقههاى زمين دگرگون گشته ، دگرگونىهائى كه علوم طبقات الارض و هيات و جغرافيا آنرا شرح داده است ، و با اين حرفها و نظريهها ديگر دليلى براى آقايان باقى نمىماند مگر صرف استبعاد اينكه آمريكائى سرخ پوست ، با چينى زردپوست در يك پدر و يك مادر مشترك باشند .
و اما قرآن كريم ظاهر قريب به صريحش اين است كه نسل حاضر از انسان از طرف پدر و مادر منتهى مىشود به يك پدر ( بنام آدم ) و يك مادر ( كه در روايات و در تورات به نام حوا آمده ) و اين دو تن ، پدر و مادر تمامى افراد انسان است ، همچنانكه آيات زير بر اين معنا دلالت مىكند : و بدء خلق الانسان من طين ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهين .
ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون .
ترجمة الميزان ج : 4ص :225
و اذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خليفة قالوا ا تجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك ، قال انى اعلم ما لا تعلمون ، و علم آدم الاسماء كلها اذ قال ربك للملائكة انى خالق بشرا من طين فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين .
بطورى كه ملاحظه مىكنيد آياتى كه نقل شد شهادت مىدهند بر اينكه سنت الهى در بقاى نسل بشر اين بوده كه از راه ساختن نطفه اين بقا را تضمين كند ، و ليكن اين خلقت با نطفه بعد از آن بود كه دو نفر از اين نوع را از گل بيافريد ، و او آدم و پس از او همسرش بود كه از خاك خلق شدند ( و پس از آنكه داراى بدنى و جهازى تناسلى شدند فرزندان او از راه پديد آمدن نطفه در بدن آدم و همسرش خلق شدند ) پس در ظهور آيات نامبرده بر اينكه نسل بشر به آدم و همسرش منتهى مىشوند جاى هيچ شك و ترديدى نيست ، هر چند كه مىتوان ( در صورت اضطرار ) اين ظهور را تاويل كرد .
و چه بسا گفته باشند كه : مراد از آدم كه در آيات مربوط به خلقت بشر ، نامش ذكر شده ، آدم نوعى است ، نه يك فرد معينى از بشر ، گوئى كه مطلق انسان از اين جهت كه خلقتش منتهى به مواد زمين است ، و از اين جهت كه به امر توليد مثل پرداخته ، آدم ناميده شده ، و چه بسا كه اين احتمال خود را به ظاهر آيه زير مستند كرده باشند ، كه مىفرمايد : و لقد خلقناكم ثم صورنا كم ثم قلنا للملائكة اسجدوا لادم چون اين آيه از اين اشاره خالى نيست كه فرشتگان مامور شدهاند براى كسى سجده كنند كه خداى تعالى با خلقت او و تصويرش آماده سجدهاش كرده است و آيه شريفه فرموده او شخص معين نبوده ، بلكه جميع افراد بشر بوده است ، چون فرموده : شما را خلق كرديم و سپس صورتگرى نموديم ... و همچنين در آيه ديگر فرموده : قال يا ابليس ما منعك ان تسجد لما خلقت بيدى ... قال انا خير منه خلقتنى من نار و خلقته من طين ، ... قال فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين نخست سخن از خلقت يك
ترجمة الميزان ج : 4ص :226
فرد دارد ، مىفرمايد : اى ابليس چه چيز تو را باز داشت از اينكه سجده كنى براى كسى كه من او را به دست خود خلق كردم ؟ ... ابليس گفت : من از او شريفترم ، چرا كه مرا از آتش و او را از گل آفريدى و در آخر از همان يك فرد تعبير به جمع كرده مىفرمايد : ابليس گفت : به عزتت سوگند كه همه آنان را گمراه خواهم كرد ، مگر بندگان مخلصت را .
ليكن اين احتمال قابل قبول نيست ، و اشكالهاى زير آن را رد مىكند ، نخست اينكه مخالف ظاهر آياتى است كه نقل كرديم ، و دوم اينكه مخالف صريح آيهاى است كه در دنبال نقل داستان خلقت آدم و سجده ملائكه و خوددارى ابليس از آن - در سوره اعراف - آمده و فرموده : يا بنى آدم لا يفتننكم الشيطان كما اخرج ابويكم من الجنة ينزع عنهما لباسهما ليريهما سواتهما .
چون ظهور اين آيه در اينكه آدم شخصى معين بودهو در بهشت بسر مىبرده و شيطان ، او و همسرش را فريب داده ، جاى ترديد نيست .
سوم مخالفتش با ظاهر آيه زير است كه مىفرمايد : و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابليس قال ء اسجد لمن خلقت طينا قال ا رايتك هذا الذى كرمت على لئن اخرتن الى يوم القيمة لاحتنكن ذريته الا قليلا .
و چهارم مخالفتش با ظاهر آيه مورد بحث است كه مىفرمايد : يا ايها الناس اتقوا ربكم الذى خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بث منهما رجالا كثيرا و نساء ... ، به همان بيانى كه در تفسيرش گذشت .
پس همه اين آيات - بطورى كه ملاحظه مىفرمائيد - با اين معنا كه جنس بشر به اعتبارى آدم ناميده شود و يك فرد از اين جنس هم به اعتبارى ديگر آدم خوانده شود نمىسازد و نيز با اين معنا كه خلقت بشر به اعتبارى به تراب نسبت داده شود و به اعتبارى ديگر به نطفه ، هيچ سازگارى ندارد ، مخصوصا آيه شريفه : ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون ... كه صريح در اين است كه خلقت آدم مانند خلقت عيسى و
ترجمة الميزان ج : 4ص :227
خلقت عيسى مانند خلقت آدم خلقتى استثنائى است و اگر منظور از كلمه آدم آدم نوعى بود ، ديگر تشبيه خلقت عيسى به آن معنا نداشت ، چون خلقت عيسى خارق العاده بود و خلقت نوع بشر بطور عادى است و صاحبان اين احتمال از نظريه از حد اعتدال و ميانهروى به حد تفريط گرائيدهاند ، همچنانكه زين العرب يكى از علماى اهل سنت به سوى افراط گرائيده و گفته است اعتقاد به خلقت بيش از يك آدم ، كفر است ( يعنى آنقدر پاى بند به فرديت شخص آدم شده كه حاضر نيست آدمهاى متعدد در نسلهاى متعدد را بپذيرد ، با اينكه طبق روايات و نيز كشفيات اخير آدمهاى بسيارى بودهاند كه هر يك سر سلسله نسل خود به شمار مىآيند ) .
انسان نوعى است مستقل نه تحول يافته از نوعى ديگر نظير ميمون
آياتى كه گذشت براى اثبات اين مطلب كافى است و نيازى به دليل ديگر نيست ، براى اينكه همه آنها ، نسل بشر متولد شده از نطفه را منتهى به دو فرد از انسان به نام آدم و همسر او ( حوا ) مىدانند و در باره خلقت آن دو صراحت دارند به اينكه : از تراب بوده ( در نتيجه جز اين را نمىتوان به قرآن كريم نسبت داد كه ) پس انسانيت منتهى به اين دو تن است و اين دو تن هيچ اتصالى به مخلوقات قبل از خود و هم جنس و مثل خود نداشتند ، بلكه بدون سابقه حادث شدهاند .
و آنچه امروز نزد دانشمندان زيستشناس در باره طبيعتانسان شايع است اين است كه اولين فرد انسان فردى تكامل يافته بوده ، يعنى در آغاز انسان نبوده بعد در اثر تكامل انسان شده است ، و مخصوصا اين فرضيه : يعنى اينكه : انسان قبلا يك فرد حيوان بود و با تكامل انسان شد هر چند بطور قطع مورد قبول و اتفاق همه دانشمندان نيست و به اشكالهاى بسيارى برخورده و بصورتهاى مختلف بر آن اعتراض كردهاند ، و ليكن اصل فرضيه ، يعنى اينكه انسان حيوانى بوده ، و در اثر تكامل انسان شده ، مطلبى است مورد تسليم و قبول همه و تمام مسائل و بحثهائى را كه در باره طبيعت انسان كردهاند بر اساس اين فرضيه بنا نهادهاند چون تفصيل فرضيه آنان بدين قرار است كه : زمين ( كه يكى از ستارگان سيار است ) در آغاز قطعهاى جدا شده از خورشيد بوده ، و از آن منشعب شده ، و در آن ايام در حال اشتعال و چون فلزات ذوب شده مايع بوده ، و به تدريج و در تحت عواملى شروع به سرد شدن كرده ، و پس از سرد شدن بارانهاى سهمگينى بر آن باريده و سيلهاى مهيبى بر روى آن جريان يافته ، و از تجمع آن سيلها در
ترجمة الميزان ج : 4ص :228
نقاط گود زمين درياها پديد آمده ، و سپس تركيبات آبى و زمينى پديدار گشته ، و پس از آن گياهان آبى و بعد از تكامل يافتن گياهان و مشتمل شدنش بر جرثومههاى حيات ، ماهى و ساير حيوانات آبى پديد آمده ، و آنگاه ماهى بال دار پيدا شده كه هم در آب زندگى مىكرده و هم در خشكى ، و آنگاه حيوانات صحرائى و در آخر انسان موجود گشته ، و همه اين تحولات از راه تكامل صورت گرفته ، تكاملى كه بر تركيبات موجود زمين در مرتبه سابق عارض ، گشته ، به اين معنا كه تركيب موجود در زمين ، با تكامل از صورتى به صورت ديگر در آمده ، نخست گياه پيدا شده ، و بعد حيوان آبى و آنگاه حيوان ذو حياتين ، و سپس حيوان صحرائى و در آخر انسان .
دليل همه اينها كمالمنظمى است كه در نهاد و ساختمان موجودات مشاهده مىشود ، و پيداست كه موجودات طورى منظم شدهاند كه از نقص رو به كمال بروند ، تجربههاى پى در پى در موارد جزئى از تطور و تحول نيز دليل ديگر بر اين معنا است .
در اينجا ممكن است سؤال شود كه منظور از اين فرضيه ( فرضيه تطور ) چه بوده ؟ و با آن ، چه چيز را خواستهاند اثبات كنند ؟ جواب اين است كه مىخواستهاند خواص و آثارى را كه قبلا در نوع انسانى نبوده و بعدا پيدا شده توجيه كنند ، اما دليل بخصوصى كه فقط اين فرضيه را اثبات كند و ساير فرضيهها و محتملات مساله را نفى نمايد نياوردهاند ، با اينكه فرض تباين اين نوع با ساير انواع فرضى است ممكن ، و هيچ اشكالى متوجه آن نيست ، آرى ما مىتوانيم نوع بشرى را پديدهاى مستقل و غير مربوط به ساير انواع موجودات فرض كنيم ، و تحول و تطور را در حالات او بدانيم نه در ذات او ، و اين فرضيه علاوه بر اينكه ممكن است مطابق تجربيات نيز باشد ، چون ما تجربه كردهايم كه تاكنون هيچ فردى از افراد اين انواع به فردى از افراد نوع ديگر متحول نشده ، مثلا هيچ ميمون نديدهايم كه انسان شده باشد ، بلكه تنها تحولى كه مشاهده شده در خواص و لوازم و عوارض آنها است .
و بحث مفصل اين مساله جاى ديگرى لازم دارد و منظور ما از اين مقدار كه گفتيم اين بود كه اشاره كنيم به اينكه فرضيه تحول انواع تنها و تنها فرضيهاى است كه مسائل گوناگونى را با آن توجيه كنند و هيچ دليل قاطع بر آن ندارند ، پس حقيقتى كه قرآن كريم بدان اشاره مىكند كه انسان نوعى جداى از ساير انواع است ، هيچ معارضى ندارد و هيچ دليل علمى بر خلاف آن نيست .
گفتارى در كيفيت تناسل طبقه دوم از انسان
تناسل طبقه اول انسان ، يعنى آدم و همسرش از راه ازدواج بوده است كه نتيجهاش متولد
ترجمة الميزان ج : 4ص :229
شدن پسران و دخترانى و به عبارت ديگر خواهران و برادرانى گرديده است و در اين باره بحثى نيست ، بحث در اين است كه طبقه دوم بشر يعنى همين خواهران و برادران چگونه و با چه كسى ازدواج كردهاند ؟ آيا ازدواج در بين خود آنان بوده و يا به طريقى ديگر صورت گرفته است ؟ از ظاهر اطلاق آيه شريفه زير كه مىفرمايد : و بث منهما رجالا كثيرا و نساء ... به بيانى كه گذشت بر مىآيد كه در انتشار نسل بشر غير از آدم و همسرش هيچ كس ديگرى دخالت نداشته ، و نسل موجود بشر منتهى به اين دو تن بوده و بس ، نه هيچ زنى از غير بشر دخالت داشته ، و نه هيچ مردى ، چون قرآن كريم در انتشار اين نسل تنها آدم و حوا را مبدأ دانسته ، و اگر غير از آدم و حوا مردى يا زنى از غير بشر نيز دخالت مىداشت ، مىفرمود : و بث منهما و من غيرهما ، و يا عبارتى ديگر نظير اين را مىآورد تا بفهماند كه غير از آدم و حوا موجودى ديگر نيز دخالت داشته و معلوم است كه منحصر بودن آدم و حوا در مبدأيت انتشار نسل ، اقتضا مىكند كه در طبقه دوم ازدواج بين خواهر و برادر صورت گرفته باشد .
و اما اينكه چنين ازدواجى در اسلام حرام است و بطورى كه حكايت شده در ساير شرايع نيز حرام و ممنوع بوده ضررى به اين نظريه نمىزند ، براى اينكه تحريم حكمى است تشريعى ، كه تابع مصالح و مفاسد است ، نه حكمى تكوينى ( نظير مستى آوردن شراب ) و غير قابل تغيير ، و زمام تشريع هم به دست خداى سبحان است ، او هر چه بخواهد مىكند و هر حكمى بخواهد مىراند ، چه مانعى دارد كه يك عمل را در روزى و روزگارى جايز و مباح كند ، و در روزگارى ديگر حرام نمايد ، در روزى كه جز تجويزش چارهاى نيست تجويز كند و در روزگارى ديگر كه اين ضرورت در كار نيست تحريم كند ، ازدواج خواهر و برادر را در روزگارى كه تجويزش باعث شيوع فحشا و جريحهدار شدن عفت عمومى نمىشود تجويز كند و در روزگارى ديگر كه باعث اين محذور مىشود تحريم كند .
خواهى گفت كه تجويز چنين ازدواجى هم مخالف با فطرت بشر و همچنين ، مخالف با شرايع انبيا است كه آن نيز طبق فطرت است ، همچنان كه خداى عز و جل فرموده : فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم ، و حاصل مفاد آيه اين است كه شرايع الهى همه مطابق با فطرت است و دين پايدار هم دينى است كه چنين باشد .
در پاسخ مىگوئيم : اين سخن كه ازدواج خواهر و برادر منافى با فطرت باشد درست
ترجمة الميزان ج : 4ص :230
نيست و فطرت چنين ازدواجى را صرفا به خاطر اينكه ازدواج خواهر و برادر است نفى نمىكند و از آن تنفر ندارد ، بلكه اگر نفى مىكند و اگر از آن تنفر دارد براى اين است كه باعث شيوع فحشا و منكرات مىشود و باعث مىگردد غريزه عفت باطل گردد و عفت عمومى لكهدار شود .
و پر واضح است كه شيوع فحشا بوسيله ازدواج خواهر و برادر در زمانى است كه جامعه گستردهاى از بشر وجود داشته باشد و اما در روزگارى كه در تمامى روى زمين غير از چند پسر و چند دختر از يك پدر و مادر وجود ندارند و از سوى ديگر مشيت خداى تعالى تعلق گرفته كه همين چند تن را زياد كند ، و افرادى بسيار از آنان منشعب سازد ، ديگر عنوان فحشا بر چنين ازدواجى منطبق و صادق نيست .
پس اگر انسان امروز از چنين تماس و چنين جماعى نفرت دارد به خاطر علتى است كه گفتيم ، نه اينكه به حسب فطرت از آن متنفر باشد ، به شهادت اينكه مىبينيم مجوسيان در قرنهائى طولانى ( بطورى كه تاريخ ذكر مىكند ) ازدواج بين خواهر و برادر را مشروع مىدانستند و از آن متنفر نبودند و هم اكنون بطور قانونى در روسيه ( بطورى كه نقل شده ) و نيز بطور غير قانونى يعنى به عنوان زنا در اروپا انجام مىشود .
يكى از عادات كه در اين ايام در ملل متمدن اروپا و آمريكا معمول است اين است كه دوشيزگان قبل از ازدواج قانونى و قبل از رسيدن به حد بلوغ سنى ازدواج ، بكارت خود را زايل مىسازند و آمارى كه در اين باره گرفته شده به اين نتيجه رسيده كه بعضى از اين افضاها از ناحيه پدران و برادران دوشيزگان صورت مىگيرد .
بعضىها گفتهاند : اينگونه ازدواج با قوانين طبيعى يعنى قوانينى كه قبل از پيدايش مجتمع صالح در بشر به منظور سعادتش ، در انسانها جارى بوده نمىسازد ، زيرا اختلاط و انسى كه در بين افراد يك خانواده برقرار است غريزه شهوت و عشق ورزى و ميل غريزى را در بين خواهران و برادران باطل مىكند ، و به قول مونتسكيو حقوقدان معروف در كتابش روح القوانين : علاقه خواهر برادرى غير از علاقه شهوانى بين زن و مرد است ليكن اين سخن درست نيست .
اولا : به همان دليلى كه خاطرنشان كرديم و ثانيا : به فرض هم كه قبول كنيم منحصر در موارد معمولى است ، نه در جائى كه ضرورت آن را ايجاب كند ، يعنى قوانين وضعى طبيعى نتواند صلاح مجتمع را تامين كند كه در چنين صورتى چارهاى جز اين نيست كه قوانين غير طبيعى مورد عمل قرار گيرد و اگر قرار باشد بطور كلى جز قوانين طبيعى پذيرفته نشود ، بايد بيشتر قوانين معمول و اصول داير در زندگى امروز هم دور ريخته شود ، ( در متن عربى كلمه لا در جمله
ترجمة الميزان ج : 4ص :231
بما لا تكون غلط است) .
بحث روايتى
در كتاب توحيد از امام صادق (عليهالسلام) روايتى آورده كه در ضمن آن به راوى فرموده : شايد شما گمان كنيد كه خداى عز و جل غير از شما هيچ بشر ديگرى نيافريده ، نه ، چنين نيست ، بلكه هزار هزار آدم آفريده كه شما از نسل آخرين آدم از آن آدمها هستيد .
مؤلف قدس سره : ابن ميثم نيز در شرح نهج البلاغه خود حديثى به اين معنا ازامام باقر (عليهالسلام) نقل كرده و صدوق نيز همان را در كتاب خصال خود آورده .
و در خصال از امام صادق (عليهالسلام) روايت آورده كه فرمود : خداى عز و جل دوازده هزار عالم آفريده كه هر يك از آن عوالم از هفت آسمان و هفت زمين بزرگتر است و هيچيك از اهالى يك عالم به ذهنش نمىرسد كه خداى تعالى غير عالم او عالمى ديگر نيز آفريده باشد .
و در همان كتاب از امام باقر (عليهالسلام) روايت كرده كه فرمود : خداى عز و جل در همين زمين از روزى كه آن را آفريده ، هفت عالم خلق كرده ( و سپس بر چيده ) و هيچيك از آن عوالم از نسلآدم ابو البشر نبودند و خداى تعالى همه آنها را از پوسته روى زمين آفريد و نسلى را بعد از نسل ديگر ايجاد كرد و براى هر يك عالمى بعد از عالم ديگر پديد آورد تا در آخر آدم ابو البشر را بيافريد و ذريهاش را از او منشعب ساخت ... .
و در نهج البيان شيبانى از عمرو بن ابى المقدام از پدرش ابى المقدام روايت آورده كه گفت : من از امام ابى جعفر (عليهالسلام) پرسيدم : خداى عز و جل حوا را از چه آفريد ؟ فرمود : اين مردم در اين باره چه مىگويند ؟ عرضه داشتم : مىگويند او را از دندهاى از دندههاى آدم آفريد ، فرمود : دروغ مىگويند ، مگر خدا عاجز بود كه او را از غير دنده آدم خلق كند ؟ عرضه داشتم : فدايت شوم پس او را از چه آفريد ؟ فرمود : پدرم از پدران بزرگوارش نقل كرده كه گفتند :
ترجمة الميزان ج : 4ص :232
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) فرمود : خداى تبارك و تعالى قبضهاى ( مشتى ) از گل را قبضه كرد و آن را با دست راست خود مخلوط نمود ( كه البته هر دو دست او راست است ) و آنگاه آدم را از آن گل آفريد و مقدارى زياد آمد حوا را از آن زيادى خلق كرد .
مؤلف قدس سره : نظير اين روايت را مرحوم صدوق از عمر و نامبرده نقل كرده ودر اين ميان رواياتى ديگر نيز هست كه دلالت دارد بر اينكه حوا را از پشت آدم يعنى از كوتاهترين ضلع او ( كه سمت چپ او است ) خلق كرده و همچنين در تورات در فصل دوم از سفر تكوين چنين آمده ، ليكن هر چند چنين چيزى فى نفسه مستلزم محال عقلى نيست ، اما آيات كريمه قرآن از چيزى كه بر آن دلالت كند خالى است .
و در احتجاج از امام سجاد (عليهالسلام) آمده كه در حديثى و گفتگوئى كه با مردى قرشى داشته سخن بدينجا رسانده كه : هابيل ، با لوزا خواهر همزاى قابيل ازدواج كرد و قابيل با اقليما ، همزاى هابيل ، راوى مىگويد : مرد قرشىپرسيد : آيا هابيل و قابيل خواهران خود را حامله كردند ؟ فرمود : آرى ، مرد عرضه داشت : اينكه عمل مجوسيان امروز است ، راوى مىگويد : حضرت فرمود : مجوسيان اگر اين كار را مىكنند و ما آن را باطل مىدانيم براى اين است كه بعد از تحريم خدا آن را انجام مىدهند ، آنگاه اضافه نمود : منكر اين مطلب نباش براى اينكه درستى اين عمل در آن روز و نادرستيش در امروز حكم خدا است كه چنين جارى شده ، مگر خداى تعالى همسر آدم را از خود او خلق نكرد ؟ در عين حال مىبينيم كه او را بر وى حلال نمود ، پس اين حكم شريعت آن روز فرزندان آدم و خاص آنان بوده و بعدها خداى تعالى حكم حرمتش را نازل فرمود ... .
مؤلف قدس سره : مطلبى كه در اين حديث آمده موافق با ظاهر قرآن كريم و هم موافق با اعتبار عقلى است ، ولى در اين ميان روايات ديگرى است كه معارض با آن است و دلالت دارد بر اينكه اولاد آدم با افرادى از جن و حور كه برايشان نازل شدند ازدواج كردند ، ( و اين روايات با اعتبار عقلى درست در نمىآيد ، زيرا خلقت جن و حوريان بهشتى مادى نيست و غير مادى نمىتواند فرزند مادى بزايد ) و خواننده محترم از آنچه گذشت حق مطلب را دريافت نمود .
و در مجمع البيان در ذيل آيه : و اتقوا الله الذى تسائلون به و الارحام ، از امام باقر
ترجمة الميزان ج : 4ص :233
(عليهالسلام) روايت آورده كه فرمود : معناى تقواى از ارحام اين است كه از قطع رحم بپرهيزيد .
مؤلف قدس سره : بناى اين تفسير بر قرائت ارحام به فتحه ميم است تا مفعول اتقوا در تقدير باشد .
و در كافى و نيز در تفسير عياشى آمده : كه منظور از ارحام ، ارحام مردم است كه خداى عز و جل امر به صله آن فرموده و آنقدر مورد اهميت و اهتمامش قرار داده كه در رديف خودش آورده است كه فرموده : از خدا بترسيد و از ارحام ... .
مؤلف قدس سره : اينكه امام (عليهالسلام) فرمود : مگر نمىبينى ... بيان وجه تعظيم ارحام است و منظور از اينكه فرمود : در رديف خود قرارش داده ، اين است كه همانطور كه گفتيم فرموده : از خدا بترسيد و از ارحام .
و در تفسير الدر المنثور است كه عبد بن حميد از عكرمة روايت كرده كه ذيل جمله : الذى تسائلون به و الارحام گفته است : ابن عباس گفت : رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) در معناى اين جمله فرمود : خداى تعالى امر مىكند به اينكه : صله رحم كنيد و صله رحم ، هم زندگى دنياى شما را طولانىتر مىكند ، هم در آخرت برايتان بهتر است .
مؤلف قدس سره : اينكه فرمود : طولانىتر مىكند ، اشاره است به روايات بسيار زيادى كه وارد شده كه صله رحم عمر را زياد مىكند و بر عكس قطع رحم عمر را كوتاه مىسازد و ممكن است وجه آن را با بيانى كه به زودى در تفسير آيه : و ليخش الذين لو تركوا من خلفهم ذرية ضعافا خافوا عليهم ... مىآيد ، به ذهن نزديك ساخت .
و ممكن است مراد از جمله : فانه ابقى لكم اين باشد كه صله رحم زندگى را از حيث آثارش طولانى مىكند ، چون باعث وحدت جارى بين اقارب مىشود و وقتى وحدت خويشاوندى محكمتر شد ، انسان در از بين بردن عوامل ناسازگار زندگى بهتر مقاومت مىكند و بهتر از بلاها و مصائب و دشمنان جلوگيرى به عمل مىآورد .
و در تفسير عياشى از اصبغ بن نباته روايت شده كه گفت : من از امير المؤمنين (عليهالسلام) شنيدم كه مىفرمود : بسيار مىشود كه بعضى از شما در باره كسى و يا چيزى بايد
ترجمة الميزان ج : 4ص :234
خرسندى و رضايت به خرج دهد ليكن خشمگين مىشود تا جائى كه مستوجب آتش دوزخ مىگردد ، ( اين در صورتى است كه روايت فيما يرضى باشد و اگر فيما يرضى باشد معنايش اين مىشود كه شما گاهى دچار خشمى مىشويد كه بعد از آن روى خشنودى را نمىبينيد تا داخل آتش گرديد ، پس بنا بر اين هر گاه يكى از شما نسبت به فردى از ارحام خود خشمگين شد به او نزديك شود و با او تماس پيدا كند ) ، كه ( اين خاصيت در ميان ارحام هست كه ) هر گاه بدن اين با آن تماس پيدا كند آرامش و ثبات مىيابد ، آرى رحم به عرش خدا آويزان است ، صدائى در آن پيدا مىشود نظير صدائى كه از آهن در هنگام كوبيدن بر مىآيد ، پس ندا مىدهد : بار الها وصل كن با كسى كه مرا وصل كرد و قطع كن با كسى كه مرا قطع كرده و اين سخن خداوند سبحان است كه : و اتقوا الله الذى تسائلون به و الارحام ان الله كان بكم رقيبا و هر شخصى آنگاه كه دچار خشم شد اگر ايستاده است فورا بنشيند و در روى زمين و لو شود كه همين نشستن روى زمين پليدى شيطان را از بين مىبرد .
مؤلف قدس سره : معناى كلمه رحم همانطور كه توجه فرموديد عبارت از آن جهت وحدتى است كه به خاطر تولد از يك پدر و مادر و يا يكى از آن دو در بين اشخاص بر قرار مىشود ، و ( در حقيقت ) باعث اتصال و وحدتى مىشود كه در ماده وجودشان نهفته است ، اين يك امر اعتبارى و خيالى نيست ، بلكه حقيقتى است جارى در بين ارحام ، و آثار حقيقى در خلقت و در خوى آنان دارد ، و نيز در جسم و در روحشانموجود است كه به هيچ وجه نمىشود آن را منكر شد ، هر چند كه احيانا عواملى ديگر با آن يافت مىشود كه اثرى مخالف آن را دارد و اثر آن را ضعيف و يا خنثى مىكند تا جائى كه ملحق به عدم شود ولى با آن عوامل نيز به كلى از بين نمىرود .
و به هر حال رحم يكى از قوىترين عوامل براى التيام و آشتى و دوستى بين افراد يك عشيره است و استعداد قوىترين اثر را دارد و به همين جهت است كه مىبينيم نتايجى كه عمل خير در بين ارحام مىبخشد ، شديدتر است از نتايجى كه همين خير و احسان در اجانب دارد و همچنين اثر سوئى كه بدرفتارى در ميان ارحام مىبخشد بسيار قوىتر است از آثار سوئى كه اينگونه رفتارها در بين بيگانگان دارد .
اينجا است كه معناى كلام امير المؤمنين (عليهالسلام) روشنتر فهميده مىشود كه فرمود : هر گاه يكى از شما نسبت به فردى از ارحام خويش خشمگين شد به او نزديك شود ...
ترجمة الميزان ج : 4ص :235
چرا كه نزديك شدن به رحم ، هم رعايت كردن حكم رحم است و هم تقويت و پشتيبانى از او است كه همين دو جهت او را به ياد مىآورد كه طرف مقابل رحم او است و تحريك مىكند به اينكه بيشتر حكم رحم را رعايت كند و در نتيجه بار ديگر اثرش ظاهر گشتهو در طرفين رأفت و رحمت پديد آورد .
و همچنين معناى جمله ديگر كه در آخر حديث آمده فرموده بود : و هر شخصى در حال ايستاده دچار خشم گرديد فورا به زمين بچسبد ( بنشيند ) ... چرا كه آن حالت خشم ، اگر از طپش نفس و سبعيت شخص سرچشمه بگيرد و نه از ناحيه خدا ( و به خاطر او ) قهرا ظهور و پيدايش مستند به هواهاى خود نفس خواهد بود و در حقيقت شيطان نفس را غافلگير كرده ، به جاى آنكه او را متوجه اسباب حقيقى كند ، به سوى اسباب و همى و خيالى مىكشاند و در چنين وضعى اگر تغيير حالتى به خود بدهد مثلا اگر در حال قيام است بنشيند، نفس خويش را از شانى به شانى ديگر منصرف كرده ، به اين معنا كه امكان آن دارد كه نفس هم از آن اسباب و همى به سوى سبب جديدى واقعى متوجه گشته ، در نتيجه از آن اسبابى كه باعث خشم او بودند ، غفلت كند ، چون علاقه نفس آدمى به رحمت ، به حسب فطرت ، بيش از غضب است و به همين جهت است كه مىبينيم در بعضى از روايات آمده است كه تغيير حالت در حال غضب منحصر به نشستن نيست بلكه هر تغييرى كه ممكن باشد كافى است ، نظير رواياتى كه صاحب مجالس آن را از امام صادق از پدرش (عليهماالسلام) نقل كرده كه در محضرش سخن از غضب به ميان آمد ، امام (عليهالسلام) فرمود : انسان گاهى آنچنان غضب مىكند كه دنبالش روى خشنودى را نمىبيند و با همان غضبش داخل آتش مىشود ، ( خلاصه معنا اينكه غضب او را وادار مىكند جنايتى را مرتكب گردد و مستوجب آتش شود ) پس هر گاه فردى دچار غضب شد ، اگر در حال قيام است سعى كند كه بنشيند كه همين خود باعث مىشود پليدى شيطان از او برود و اگر در حال نشسته است برخيزد و هر مردى كه بر يكى از ارحام خود خشم گرفت به او نزديك شود و سعى كند دستش به بدن او تماس پيدا كند ، چون رحم هر گاه رحم خود را لمس كند آرامش مىيابد .
مؤلف قدس سره : تاثير لمس رحم در فرونشاندن خشم محسوس و تجربه شده است .
و اينكه فرمود : تنقضه انتقاض الحديد ... معنايش اين است كه از رحم صدائى نظير صداى آهنى كه بر آن بكوبند در مىآيد ، و مىگويد : چنين و چنان ... .
و در كتاب صحاح اللغة در معناى انقاض مىگويد : اين كلمه به معناى آواز
ترجمة الميزان ج : 4ص :236
مختصرى نظير نوك به زمين زدن است ، و اما در باره معناى عرش در سابق كه بحثى پيرامون كرسى داشتيم ، بطور اجمال اشاره كرديم كه عرش عبارت است از مقام علم اجمالى و فعلى به حوادث و اين خود مرحلهاى است از هستى كه زمام تمام حوادث گوناگون و اسباب و علل مختلف عالم بدانجا منتهى مىشود ، پس عرش به تنهائى سلسله جنبان همه علل و اسباب مختلف و متفرق است ، به اين معنا كه روح عرش دويده در همه و محرك آن است ، همچنان كه از همه امور يك مملكت كه در عين اينكه آن امور جهات و شؤون و اشكال مختلفى دارد ، همه در يك جا ، يعنى در روى تخت سلطنتى جمع مىشوند ، به طورى كه يك كلمه كه از آن مقام صادر مىشود ، زنجيره و سلسله همه قواى مملكتى و مقامات فعاله آن را به حركت و جنب و جوش در مىآورد و همان يك كلمه در سراسر كشور اثر و ظهور پيدا مىكند ، چيزى كه هست در هر موردى اثرش متناسب با آن مورد است و شكلى و خاصيتى دارد كه غير از شكل و خاصيت ساير حلقههاى زنجير است .
رحم - نيز همانطور كه توجه فرموديد همچون روح حقيقتى است كه در كالبد اشخاص و افراد يك دودمان نهفته است ، پس به اين اعتبار مىتوان گفت رحم از متعلقات عرش است ، ( همان طور كه عرش جامع و حافظ وحدت مختلفات است ، رحم نيز جامع افراد بسيارى است كه در قرابت مشتركند ) ، هر گاه به رحم ظلم شود و حقش سلب گشته و مورد آزار واقع گردد ، به عرش خدا كه وابسته بدانجا است پناهنده مىشود و از آن مقام مىخواهد تا حق را از كسى كه آن را ربوده بگيرد و از كسى كه آزارش كرده انتقام بكشد ، اين است معناى اينكه امام امير المؤمنين فرمود : تنقضه انتقاض الحديد ... و اين تعبير از زيباترين تمثيلها است كه در آن مشبه و مشبه به و وجه شبه اى هست ، آنچه در حال قطع رحم حادث مىشود مشبه است ، يعنى تشبيه شده است به نقرى كه بر حديد واقع شود ، سادهتر اين كه شباهت به ضربتى دارد كه مثلا به تير آهن و يا ناقوس و يا جام فلزى زده شود و صداى مخصوصى از آن بر خيزد ، صدائى كه در اثر ارتعاش تمامى جسم آهن را فرا گيرد .
و ضربت كذائى ، مشبه به و وجه شبه - صدا و ارتعاش در آهن و - صدا و لرزه در عرش است .
(و نيز سخن رحم در عرش مشبه است ، يعنى تشبيه شده به صداى نامبرده و صداى نامبرده مشبهبه ، و وجه شبه وجود ارتعاش در هر دو مورد است هم در سخن عرش و هم در آهن) .
مترجم
ترجمة الميزان ج : 4ص :237
و اينكه فرمود : پس ندا مىدهد : بار الها وصل كن با كسى كه مرا وصل كرده و قطع كن با كسى كه مرا قطع كرده ... حكايت معنا و فحواى عملى است كه صله رحم انجام مىدهد و آن پناهنده شدن به عرش و يارى خواستنش از آن مقام است و در رواياتى بسيار آمده كه صله رحم عمر را زياد مىكند و قطع رحم آن را قطع مىسازد و در سابق در جلد دوم عربى اين كتاب آنجا كه احكام اعمال را شرح مىداديم بحثى پيرامون روابط اعمال با حوادث خارجى گذشت و در آنجا گفتيم كه : مدير اين نظام كه در عالم جارى است ، اين نظام را به سوى اغراضى و هدفهائى شايسته سوق مىدهد .
نه به بيهودگى و عبث ، و اين معنا را تا ابد مهمل نخواهد گذاشت و هر گاه جزئى و يا اجزائى از عالم و يا از نظام آن گسيخته و فاسد شد ، بلا فاصله آن خرابى و فساد را اصلاح مىكند يا به اينكه همان را اصلاح كند و يا آنكه آن جزء را به كلى ازبين ببرد و جزئى ديگر در جايش قرار دهد ، و كسى كه قطع رحم مىكند با خدا در تكوين او جنگ مىكند ، خداى تعالى اگر راه اصلاح فراهم شد اصلاحش مىكند و گرنه عمرش را قطع و ناتمام مىسازد ، و اما اينكه انسان امروز توجهى به اين حقيقت نكرده ، و ايمانى به آن و به امثال آن ندارد ، ضرر به جائى نمىزند ، و نظام عالم را زير و رو نمىكند ، و دليل بر آن نمىشود كه چنين حقيقتى وجود ندارد براى اينكه آنقدر دردهاى بى درمان به طرف جثمان بشريت هجوم آورده كه ديگر به او نوبت نمىدهد درد قطع رحم را درك كند .
پس بگو حس بشريت از درك اين حقيقت عاجز شده ، نه اينكه اين حقيقت ، حقيقت نباشد و بر عكس خيال باشد ، نه ، بلكه حس بشر فراغت پيدا نمىكند كه درد عذاب قطع رحم را احساس كند .