ترجمة الميزان ج : 2ص :235


أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِن قَبْلِكُممَّستهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتي يَقُولَ الرَّسولُ وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا مَعَهُ مَتي نَصرُ اللَّهِأَلا إِنَّ نَصرَ اللَّهِ قَرِيبٌ‏(214)


ترجمه آيه


آيا به دستوري كه داديم كه همگي داخل در سلم شويد عمل مي‏كنيد و از اختلاف دست بر مي‏داريد يا نه بلكه مي‏پنداريد بدون اينكه آنچه بر سر اقوام و ملل گذشته از مصائب دروني و بروني بيامد بر سر شما آيد داخل بهشت شويد ؟ نه ممكن نيست شما نيز مانند آنها امتحان خواهيد شد آنها آنچنان آزمايش سختي شدند كه دچار تزلزل گشته حتي رسول و مؤمنين گفتند : پس نصرت خدا چه وقت است آنگاه به ايشان گفته شد : آگاه باشيد كه نصرت خدا نزديك است ( 214 ) .


بيان آيه


در سابق گفتيم : اين آيات از جمله : يا ايها الذين آمنوا ادخلوا في السلم كافة تا آخر آيه مورد بحث يك سياق دارند ، و همه به هم مربوطند .



ترجمة الميزان ج : 2ص :236


ام حسبتم ان تدخلوا الجنة ... در اين جمله آنچه را كه آيات سابق بر آن دلالت مي‏كرد تثبيت مي‏كند ، و آن اين بود كه دين يك نوع هدايت خدائي است ، براي مردم هدايتي است به سوي سعادتشان در دنيا و آخرت ، و نعمتي است كه خداوند بشر را به آن اختصاص داده .


پس بر انسانها واجب است در برابر آن تسليم شوند ، و با وجود آن ديگر گامهاي شيطان را پيروي نكنند ، و در اين هدايت اختلاف نيندازند ، و دوا را به صورت دردي جديد در نياورند ، و بوسيله پيروي هوا و به طمع زخرف دنيا نعمت خداي سبحان را با كفر و عذاب معاوضه ننمايند كه اگر چنين كنند غضبي از ناحيه پروردگارشان به ايشان مي‏رسد ، همانطوري كه به بني اسرائيل رسيد ، چون آنها هم نعمت پروردگار را بعد از آنكه در اختيارشان قرار گرفت تغيير دادند آري خدا با بني اسرائيل عداوت خاصي نداشت ، اين سنت دائمي خدا است كه فتنه‏ها پيش آورد ، و احدي از مردم به سعادت دين و قرب رب العالمين نمي‏رسد مگر با ثبات و تسليم .


در اين آيه شريفه التفاتي از غيبت به خطاب به كار رفته ، چون در آيات قبلي مؤمنين ، غايب فرض شده بودند ، مي‏فرمود : ( مردم امت واحده‏اي بودند ) ، و در اين آيه حاضر به حساب آمده‏اند ، مي‏فرمايد : ( نكند خيال كرده‏ايد كه ... ) ، و اين بدان جهت بود كه اصلا در اين آيات روي سخن با مؤمنين بود ، در شش آيه قبل مي‏فرمود : ( يا ايها الذين آمنوا ادخلوا في السلم كافة ) ، چيزي كه هست در آيه قبلي موقعيت ايجاب كرد مؤمنين غايب به حساب آيند ، همينكه آن عنايت كلاميه اعمال شد دو باره به سياق قبلي برگشته مؤمنين را مخاطب قرار داد .


كلمه ( ام ) متصله و به معناي ( يا اينكه ) نيست ، بلكه منقطعه و به معناي ( بلكه ) است ، و معناي آيه بطوريكه ديگران هم گفته‏اند اين است كه ( نه ، بلكه گويا پنداشته‏ايد كه قبل از برخورد با آنچه امم گذشته برخوردند داخل بهشت مي‏شويد ) .


البته اختلافي كه در ميان اهل ادب در باره كلمه ( ام ) منقطعه وجود دارد معروف است : ولي حق مطلب به نظر ما اين است كه اصل اين كلمه براي افاده ترديد ( يا اينكه ) است ، و اگر گاهي معناي ( بلكه ) را مي‏دهد ، از اين نظر است كه معناي بلكه هم در آن موارد منطبق است ، نه اينكه بر حسب وضع لغوي دو جور ( ام ) داريم ، در نتيجه معناي ام منقطعه در مورد آيه مورد بحث اين مي‏شود : ( هل انقطعتم بما امرناكم من التسليم ، بعد الايمان ، و الثبات علي نعمة الدين ، و الاتفاق و الاتحاد ام لا بل حسبتم أن تدخلوا الجنة ... )، يعني آيا بعد از آنكه به شما دستور داديم كه بعد از ايمان آوردن هم استقامت به خرج دهيد و هم تسليم شويد آيا از آرزوي كاذب خود دست برداشته‏ايد يا نه ، بلكه گمان داريد كه داخل بهشت مي‏شويد .



ترجمة الميزان ج : 2ص :237


و لما ياتكم مثل الذين خلوا من قبلكم كلمه ( مثل ) اگر با كسره ميم و سكون ثا خوانده شود به معناي شبه ( مانند ) است ، و اگر بفتحه ميم و فتحه ثا خوانده شود معناي شبه ( شباهت ) را مي‏دهد ، و منظور از مثل كه براي چيزي مي‏آورند بياني است كه كانه آن چيز را در نظر شنونده مجسم كرده است ، كه اين چنين بيان را استعاره تمثيليه مي‏گويند ، مانند اينكه خداي تعالي در باره علماي يهود كه به علم خود عمل نمي‏كردند مثل زده به چهارپائي كه كتاب بر آن بار كرده باشند ، مي‏فرمايد : مثل الذين حملوا التورية ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اسفارا و نيز از همين باب است مثل به معناي صفت مانند آيه : انظر كيف ضربوا لك الامثال چون اين در پاسخ آن تهمت‏ها است كه به رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏زدند ، و مي‏گفتند : او مجنون است ، ساحر است ، كذاب است ، و امثال اينها ، پس كلمه امثال در اينجا به معناي صفت است و از آنجائي كه در آيه مورد بحث خداي تعالي با جمله ( مستهم الباساء و الضراء ... ) آن مثل را بيان كرده ، لاجرم بايد گفت : كه كلمه نامبرده معناي اول را مي‏دهد .


مستهم الباساء و الضراء ... بعد از آنكه شوق مخاطب براي فهميدن تفصيل اجمالي كه جمله : ( و لما ياتكم مثل الذين ... ) بر آن دلالت داشت شديد شد ، با جمله مورد بحث آن را تفصيل داد ، و كلمه ( باساء ) به معناي شدت و سختي است كه از خارج نفس آدمي به آدمي وارد مي‏شود ، مانند گرفتاريهاي مالي ، و جاهي ، و خانوادگي ، و نداشتن امنيتي كه در زندگيش به آن نيازمند است .


و اما ضراء عبارت است از شدتي كه به جان و تن انسان مي‏رسد ، مانند جراحت و قتل و مرض ، و كلمه زلزله و زلزال معنايش معروف است ، و اصل آن از ماده ( ز - ل - ل ) است ، كه به معناي لغزيدن است ، و اگر اين كلمه تكرار شده ، براي اين بود كه بر تكرار دلالت كند ، تو گوئي زميني كه مثلا دچار زلزله شده ، لغزشهائي پشت سر هم كرده ، و اين معنا ، در كلمه ( صر - و صرصر ) ، و كلمه ( صل و صلصل ) و كلمه ( كب و كبكب ) نيز جريان دارد ، و كلمه زلزال در آيه شريفه كنايه است از اضطراب و دهشت .


حتي يقول الرسول و الذين آمنوا معه ... كلمه ( يقول)به نصب لام خوانده شده و بنا بر اين قرائت جمله در معناي غايت و نتيجه


ترجمة الميزان ج : 2ص :238


است .


براي جملات قبل بعضي هم آن را به ضمه لام خوانده‏اند .


و بنا بر اين قرائت جمله نامبرده حكايت حال گذشته است ، و هر چند هر دو معنا صحيح است ، ليكن دومي با سياق مناسب‏تر است ، براي اينكه اگر جمله نامبرده غايتي باشد كه جمله ( زلزلوا ) را تعليل كند ، آنطور كه بايد با سياق مناسب نيست .


متي نصر الله الا ان نصر الله قريب اين جمله حكايت كلام رسول و مؤمنين به آن حضرت با هم است ، و گرچه چنين كلامي از رسولخدا به ذهن مي‏زند ، كه آن جناب چرا بايد بگويد ( ياري خدا كي مي‏رسد ) ؟ ولي با در نظر گرفتن اينكه خداي تعالي قبلا به رسول و مؤمنين وعده نصرت داده بود ، و مثلا فرموده بود : و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين ، انهم لهم المنصورون و نيز فرموده بود : كتب الله لا غلبن انا و رسلي جمله مورد بحث هيچ به ذهن نمي‏زند ، و اگر بنا باشد از شنيدن امثال اين عبارتها يكه بخوريم بايد از آيه : حتي اذا استيئس الرسل ، و ظنوا انهم قد كذبوا ، جاءهم نصرنا بايد يكه بخوريم ، كه لحنش شديدتر از لحن آيه مورد بحث است .


و نيز ظاهر آن است كه جمله : الا ان نصر الله قريب حكايت كلام خداي تعالي باشد ، نه تتمه كلام رسول و مؤمنين با وي .


و اين آيه همانطور كه قبلا هم اشاره كرديم دلالت مي‏كند بر اينكه مساله ابتلا و امتحان در امت اسلام نيز جريان دارد ، و اين سنت هميشگي است .


و نيز دلالت دارد بر اينكه مثل و وصف امتهاي گذشته عينا تكرار مي‏شود ، آنچه بر سر امتهاي گذشته رفته است بر امت اسلام نيز خواهد رفت ، و اين همان است كه نامش را تكرار تاريخ و يا عود آن مي‏گذاريم .



ترجمة الميزان ج : 2ص :239


يَسئَلُونَك مَا ذَا يُنفِقُونَقُلْ مَا أَنفَقْتُم مِّنْ خَيرٍ فَلِلْوَلِدَيْنِ وَ الأَقْرَبِينَ وَ الْيَتَمَي وَ الْمَسكِينِ وَ ابْنِ السبِيلِوَ مَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ‏(215)


ترجمه آيه


از تو مي‏پرسند : چه انفاق كنند بگو ( اولا بايد مي‏پرسيديد كه به چه كسي انفاق كنيم در ثاني مي‏گوئيم ) هر چه انفاق مي‏كنيد به والدين و خويشاوندان و ايتام و مساكين و در راه ماندگان انفاق كنيد و از كار خير هر چه به جاي آريد بدانيد كه خدا به آن دانا است ( 215) .


بيان آيه


يسئلونك ما ذا ينفقون ؟ قل ما انفقتم من خير ... مفسرين گفته‏اند اين آيه سؤال و جوابي است كه جواب آن طبق اسلوب حكمت داده شده ، براي اينكه سؤال از جنس و نوع انفاقات كرده‏اند ، كه از چه جنسي و چه نوعي انفاق كنند ، و اين سؤال بي‏شباهت به لغو نيست ، براي اينكه هر كسي مي‏داند كه انفاق با چه چيز انجام مي‏شود ، ( با انواع مال ) ، پس جا داشت بپرسند به چه كسي انفاق كنيم ، و بهمين جهت


ترجمة الميزان ج : 2ص :240


سؤال ايشان را پاسخ نداده ، جواب را از سؤال صحيحي داد كه آنها نكرده بودند ، يعني بيان حال و انواع كساني كه بايد به ايشان انفاق كرد ، تا هم جوابي داده باشد ، و هم تعليمشان كرده باشد كه چگونه سؤال كنند .


و اين سخن از مفسرين سخني است بليغ ، الا اينكه يك چيز را نگفتند و آن اين است كه آيه شريفه در عين حال جنس مورد انفاق را هم بيان كرده ، و با دو جمله بطور اجمال متعرض آن نيز شده ، اول با كلمه ( من خير ) ، و دوم با جمله ( و ما تفعلوا من خير فان الله به عليم ... ) .


پس آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه آن چيزي كه بايد انفاق شود مال است ، حال هر چه مي‏خواهد باشد ، چه كم و چه زياد ، و اينكه اين عمل عمل خبري است ، و خدا بدان آگاه است ، و ليكن ايشان بايد مي‏پرسيدند به چه كسي انفاق كنند ، و مستحق انفاق را بشناسند ، و مستحقين انفاق عبارتند از والدين ، و اقربا ، و ايتام ، و مساكين ، و ابن السبيل .


و از سخنان عجيب و غريب ، گفتار بعضي از مفسرين است كه گفته‏اند : مراد از كلمه ( ما ) در جمله ( ما ينفقون ) پرسش از ماهيت نيست ، چون استعمال ( ما ) در ماهيت يك اصطلاح منطقي است ، كه نبايد يك جمله عربي و مخصوصا جمله قرآني را كه فصيح‏ترين كلام و بليغ‏ترين كلمات عربي است با اصطلاح منطقي معنا كنيم ، بلكه كلمه نامبرده سؤال از كيفيت انفاق است ، كه به چه صورت اين عمل را انجام دهند ؟ و مال را درچه محلي مصرف كنند ؟ در پاسخ فرموده در اين مصارف خرج كنيد ، پس جواب مطابق سؤال است ، نه آنطور كه علماي بلاغت گفته‏اند .


نظير اين سخن بلكه غريب‏تر از آن گفتار بعضي ديگر است كه گفته‏اند : هر چند سؤال بلفظ ( ما ) آمده ، الا اينكه مقصود سؤال از كيفيت است ، چون همه مي‏دانند كه آنچه انفاق مي‏شود مال است ، نظير آيه : قالوا ادع لنا ربك يبين لنا ما هي ان البقر تشابه علينا ، كه در سؤال خود كلمه ( ما ) را آورده‏اند ، با اينكه بني اسرائيل مي‏دانستند گاو چيست ، و چه صفتي دارد ، و ما نمي‏توانيم كلمه ( ما هي ) را حمل برسؤال از ماهيت كنيم ، ناگزير بايد بگوئيم سؤال از صفاتي است كه گاو مورد نظر را از گاوهاي ديگر جدا كند ، و به همين جهت جواب را مطابق سؤال داد و فرمود : قال انه يقول انها بقرة لا ذلول ... .


امر بر اين مفسرين مشتبه شده و خيال كرده‏اند وقتي كلمه ( ما ) در لغت وضع نشده


ترجمة الميزان ج : 2ص :241


براي سؤال از ماهيت ، كه يك اصطلاح منطقي است ، و معنايش سؤال از جنس قريب و فصل قريب است ، پس حتما وضع شده براي سؤال از كيفيت ، در حالي كه هيچ ملازمه ميان اين دو نيست ، تا كسي بتواند در سؤال از مستحقين انفاق بپرسد : (ما ذا انفق چه انفاق كنم ) و منظورش اين باشد كه به چه كسي انفاق كنم ، و در جوابش گفته شود : به والدين و اقربا ، چون اينگونه سؤال كردن از روشن‏ترين موارد غلط حرف زدن است .


بلكه كلمه ( ما ) وضع شده است براي سؤال از مشخصاتي كه مورد سؤال را معرفي كند ، حال چه اينكه اين تعريف با حد و ماهيت باشد ، و چه با خواص و اوصاف پس معناي اين كلمه اعم از اصطلاح منطقي‏ها است ، نه اينكه مغاير آن باشد و تنها وضع شده باشد براي سؤال از كيفيت چيزي ، و از همينجا معلوم مي‏شود كه در آيه شريفه : ( يبين لنا ما هي ) ، و پاسخ ( انها بقرة لا ذلول ) سؤال و جوابي مطابق با اصل لغت واقع شده ، و در آنجا نيز خواسته‏اند گاو مورد نظر را با مشخصاتش تعريف كند ، و موسي (عليه‏السلام‏) در پاسخ همين كار را كرد .


و اما اينكه گفتند از آنجا كه ماهيت گاو معلوم بوده ناگزيريم كلمه ( ما ) را حمل بر سؤال از كيفيت گاو كنيم ، نه از ماهيت آن ، خطائي است كه روشن‏تر از آن خطائي نيست ، چون صرف اين جهت باعث نمي‏شود كه كلمه نامبرده معناي وضعي و لغويش تغيير كند .


گفتار ديگري كه غرابت كمتري از گفتار مفسر قبلي ندارد ، اين است كه بعضي گفته‏اند : سؤال از هر دو جهت بوده ، هم از اينكه چه انفاق كنند و هم از اينكه كجا انفاق كنند ، ولي يكي از دو سؤال حذف شده و تنها يكي ذكر شده است ، چون از جواب فهميده مي‏شود كه يكي حذف شده ، و خطا بودن اين حرف براي خواننده روشن است .


و به هر حال جاي هيچ شكي نيست ، در اينكه در آيه شريفه به جاي پاسخ اصلي پاسخي ديگر داده شده ، تا بفهماند كه سؤال سؤالي درست نبوده ، بايد مي‏پرسيدند به چه كسي انفاق كنيم ، و گرنه جواب اين سؤال كه چه چيز را بايد انفاق كرد بسيار روشن است ، و سؤال از آن بيجا است ، و اينكه در پاسخ به معناي ديگر توجه داد ، براي همين بود كه بفهماند سؤال صحيح چيست ، و اين عمل يعني برگرداندن وجهه كلام به جائي ديگر در قرآن كريم بسيار است ، و اين خود از لطيف‏ترين بياناتي است كه جز در قرآن در هيچ كلامي ديگر يافت نمي‏شود ، مانند آيه شريفه : و مثل الذين كفروا كمثل الذي ينعق بما لا يسمع الا دعاء و نداء ، و آيه شريفه :


ترجمة الميزان ج : 2ص :242


مثل ما ينفقون في هذه الحيوة الدنيا كمثل ريح فيها صر .


و آيه شريفه : مثل الذين ينفقون اموالهم في سبيل الله كمثل حبة انبتت سبع سنابل و آيه شريفه : يوم لا ينفع مال و لا بنون الا من اتي الله بقلبسليم و آيه شريفه : قل ما اسئلكم عليه من اجر الا من شاء ان يتخذ الي ربه سبيلا و آيه شريفه : سبحان الله عما يصفون الا عباد الله المخلصين و آياتي ديگر نظير اينها .


و ما تفعلوا من خير فان الله به عليم ... در اين جمله انفاق در جمله قبل به كلمه ( خير ) تبديل شده ، همچنانكه در اول آيه مال به كلمه ( خير ) تبديل شده بود ، و اين براي اشاره به اين نكته است كه انفاق چه كم و چه زيادش عملي پسنديده و سفارش شده است ، و ليكن در عين حال بايد چيزي باشد كه مورد رغبت و علاقه باشد همچنانكه قرآن كريم فرموده : لن تنالوا البر حتي تنفقوا مما تحبون .


و نيز فرموده : يا ايها الذين آمنوا انفقوا من طيبات ما كسبتم ، و مما اخرجنا لكم من الارض و لا تيمموا الخبيث منه تنفقون و لستم باخذيه الا ان تغمضوا فيه .


و نيز اشاره باشد به اينكه انفاق بايد به صورتي زشت و شر نباشد ، مانند انفاق توأم با منت و اذيت ، همچنانكه در جاي ديگر به اين نكته تصريح كرده مي‏فرمايد : ثم لا يتبعون ما انفقوا منا و لا اذي .



ترجمة الميزان ج : 2ص :243


و نيز فرموده : يسئلونك ما ذا ينفقون قل العفو .


بحث روايتي


در در المنثور از ابن عباس روايت كرده كه گفت : من هيچ مردمي نديدم كه بهتر از اصحاب محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) باشند ، چه به جز سيزده مساله از او نپرسيدند ، تا آن جناب از دنيا رفت ، و همه آن سؤالات در قرآن هست ، از آن جمله است آيه : يسئلونك عن الخمر و الميسر ، و يسئلونك عن الشهر الحرام ، و يسئلونك عن اليتامي ، و يسئلونك عن المحيض ، و يسئلونك عن الانفال ، و يسئلونك ما ذا ينفقون ، و خلاصه از آن جناب نپرسيدند مگر چيزي را كه به حالشان سود داشت .


در مجمع البيان در ذيل آيه نامبرده گفته است : در باره عمرو بن جموح - كه پير مردي سالخورده و ثروتمند بود - نازل شده ، كه پرسيد : يا رسول الله به چه چيز صدقه دهم ، و به چه كسي دهم ؟ خداي تعالي در پاسخ اين آيه را فرستاد .


مؤلف : اين حديث را در در المنثور از ابن منذر از ابن حيان روايت كرده ، و گفتند : ايشان روايت را ضعيف دانسته‏اند ، ولي ما مي‏گوئيم علاوه بر آن با مضمون آيه هم منطبق نيست ، چون در آيه تنها يك سؤال آمده آنهم سؤال از اينكه چه چيز انفاق كنند ، و سخني از اينكه به چه كسي انفاق كنند نيامده .


و نظير اين روايت در عدم انطباق با آيه روايتي است كه باز در المنثور از ابن جرير ، و ابن منذر ، از ابن جريح آورده كه گفت : مؤمنين از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيدند اموال خود را به چه مصرفي برسانند ؟ اين آيه نازل شد ، كه يسئلونك ما ذا ينفقون ؟ قل ما انفقتم من خير ... ، و اين آيه مربوط به صدقات مستحبي است و زكات غير اينها است .


باز نظير آن در ضعف و عدم انطباق با آيه روايتي است كه در الدر المنثور از سدي نقل كرده كه گفت : روزي كه آيه نازل شد هنوز زكات واجب نشده بود و اين آيه مربوط به مخارجي است


ترجمة الميزان ج : 2ص :244


كه افراد براي خانواده خود مي‏كنند ، و صدقاتي است كه مي‏دهند ، بعدا آيه زكات نازل شد و اين آيه را نسخ كرد .


مؤلف : نسبت بين آيه زكات كه مي‏فرمايد : خذ من اموالهم صدقة و بين اين آيه نسبت ناسخ و منسوخ نيست مگر اينكه معناي نسخ چيز ديگري باشد .



ترجمة الميزان ج : 2ص :245


كُتِب عَلَيْكمُ الْقِتَالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَّكُمْوَ عَسي أَن تَكْرَهُوا شيْئاً وَ هُوَ خَيرٌ لَّكمْوَ عَسي أَن تُحِبُّوا شيْئاً وَ هُوَ شرٌّ لَّكُمْوَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنتُمْ لا تَعْلَمُونَ‏(216) يَسئَلُونَك عَنِ الشهْرِ الْحَرَامِ قِتَالٍ فِيهِقُلْ قِتَالٌ فِيهِ كَبِيرٌوَ صدٌّ عَن سبِيلِ اللَّهِ وَ كفْرُ بِهِ وَ الْمَسجِدِ الْحَرَامِ وَ إِخْرَاجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبرُ عِندَ اللَّهِوَ الْفِتْنَةُ أَكْبرُ مِنَ الْقَتْلِوَ لا يَزَالُونَ يُقَتِلُونَكُمْ حَتي يَرُدُّوكُمْ عَن دِينِكمْ إِنِ استَطعُواوَ مَن يَرْتَدِدْ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَيَمُت وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولَئك حَبِطت أَعْمَلُهُمْ في الدُّنْيَا وَ الاَخِرَةِوَ أُولَئك أَصحَب النَّارِهُمْ فِيهَا خَلِدُونَ‏(217) إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ الَّذِينَ هَاجَرُوا وَ جَهَدُوا في سبِيلِ اللَّهِ أُولَئك يَرْجُونَ رَحْمَت اللَّهِوَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ‏(218)


ترجمه آيات


قتال بر شما واجب شده در حالي كه آن را مكروه مي‏داريد و چه بسا چيزها كه شما از آن كراهت داريد در حالي كه خيرتان در آن است و چه بسا چيزها كه دوست مي‏داريد در حالي كه شر شما در آن است و خدا خير و شر شما را مي‏داند و خود شما نمي‏دانيد ( 216) .


از تو از ماه حرام و قتال در آن مي‏پرسند بگو قتال در ماه حرام گناهي بزرگ است ولي جلوگيري


ترجمة الميزان ج : 2ص :246


مشركين از راه خدا و كفر به آن و جلوگيريشان از رفتن شما به مسجد الحرام و بيرون كردنشان مؤمنين را از آنجا نزدخدا گناه بزرگتري است چون فتنه است و فتنه جرمش از قتل بزرگتر است و اين مشركين لا يزال با شما قتال مي‏كنند به اين اميد كه اگر بتوانند شما را از دينتان برگردانند و هر كس از شما از دين خود برگردد و در حال كفر بميرد اينگونه افراد اعمال نيكشان بي‏اجر شده در دنيا و آخرت از آن بهره‏مند نمي‏شوند و آنان اهل جهنم و در آن جاويدانند ( 217) .


كساني كه ايمان آوردند و كساني كه مهاجرت كردند و در راه خدا جهاد نمودند آنان اميدوار رحمت خدا باشند كه خدا غفور و رحيم است ( 218) .


بيان آيات


كتب عليكم القتال و هو كره لكم ... كتابت همانطور كه مكرر گذشت ظهور در واجب شدن دارد ، البته اگر كلام در زمينه تشريع باشد ، و امام اگر زمينه كلام تكوين باشد ، و در چنين زمينه‏اي مثلا بفرمايد : ( كتب الله ) ، آن وقت معناي راندن قضا را مي‏دهد .


و چون زمينه گفتار مساله تشريع است كلمه ( كتب ) معناي ( واجب شد ) را مي‏دهد ، پس آيه دلالت دارد بر اينكه جنگ و قتال بر تمامي مؤمنين واجب است ، چون خطاب متوجه مؤمنين شده ، مگر كساني كه دليل آنها را استثنا كرده باشد ، مانند آيه : ليس علي الاعمي حرج و لا علي الاعرج حرج ، و لا علي المريض حرج و آيات و ادله ديگر .


و در آيه مورد بحث نفرمود : ( كتب الله ) خدا بر شما واجب كرد ، بلكه فرمود ( كتب ) بر شما واجب شد ، و اين بدان جهت است كه در ذيل آن دارد ( و هو كره لكم ) ، و در چنين مقامي نام خدا بردن و فاعل را معرفي كردن نوعي هتك حرمت خداست ، و تعبير به صيغه مجهول نام خداي عز اسمه را از سبكي و استخفاف حفظ مي‏كند ، چون در آيه فرماني صادر شده كه مورد كراهت مؤمنين است .


و كلمه ( كره ) به ضمه كاف به معناي مشقتي است كه انسان از درون خود احساس كند حال چه از ناحيه طبع باشد و يا از ناحيه‏اي ديگر و كلمه ( كره ) با فتحه كاف به معناي مشقتي است كه از خارج به انسان تحميل شود ، مثل اينكه انساني ديگر او را به كاري كه نمي‏خواهد مجبور سازد ، و در قرآن كريم آمده : لا يحل لكم ان ترثوا النساء كرها و نيز آمده : فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها .



ترجمة الميزان ج : 2ص :247


و اما اينكه چرا جنگيدن و قتال بر مؤمنين كره و گران بوده ؟ يا از اين جهت است كه در جنگ جانها در خطر قرار مي‏گيرد ، و حداقل خستگي و كوفتگي دارد و ضررهاي مالي به بار مي‏آورد ، و امنيت و ارزاني ارزاق و آسايش را سلب مي‏كند ، و از اين قبيل ناراحتي‏ها كه مورد كراهت انسان در زندگي اجتماعي است به دنبال دارد .


آري اينگونه ناملايمات طبعا بر مؤمنين هم شاق است ، هر چند خداي سبحان مؤمنين را در كتاب خود مدح كرده و فرموده : در ميان آنان افرادي هستند كه در ايمانشان صادقند ، و آنچه مي‏كنند جدي و سودمند است ، ليكن در عين حال طايفه‏اي از ايشان را مذمت مي‏كند كه در دلهايشان انحراف و لغزش هست ، و اين معنا با مراجعه به آيات مربوطه به جنگ بدر و احد و خندق و غزوات ديگر كاملا به چشم مي‏خورد .


و معلوم است مردمي كه مشتمل بر هر دو طايفه هستند .


و بلكه اكثريت آنها را طايفه دومتشكيل مي‏دهد .


وقتي مورد خطاب قرار گيرند ، صحيح است كه صفت اكثر آنان را به همه آنان نسبت داد ، و گفت : ( قتال مكروه شما است ) ، البته اين وجه اول بود .


و يا از اين جهت بوده كه مؤمنين به تربيت قرآن بار آمده‏اند ، و عرق شفقت و رحمت بر تمامي مخلوقات در آنان شديدتر از ديگران است ، تربيت شدگان قرآن حتي از آزار يك مورچه هم پرهيز دارند ، و نسبت به همه خلايق رأفت و مهر دارند ، چنين كساني البته از جنگ و خونريزي كراهت دارند ، هر چند دشمنانشان كافر باشند ، بلكه دوست دارند با دشمنان هم به مدارا رفتار كنند ، و آميزشي دوستانه داشته باشند ، و خلاصه با عمل نيك و از راه احسان آنان را به سوي خدا دعوت نموده ، و به راه رشد و در تحت لواي ايمان بكشانند ، تا هم جان برادران مؤمنشان به خطر نيفتد ، و هم كفار با حالت كفر هلاك نشوند و در نتيجه براي ابد بدبخت نگردند .


چون مؤمنين اينطور فكر مي‏كردند ، خداي سبحان در آيه مورد بحث به ايشان فهمانيد كه اشتباه مي‏كنند ، چون خدائي كه قانونگذار حكم قتال است ، خوب مي‏داند كه دعوت به زبان و عمل .


در كفاري كه دچار شقاوت و خسران شده‏اند هيچ اثري ندارد ، و از بيشتر آنان هيچ سودي عايد دين نمي‏شود ، نه به درد دنياي كسي مي‏خورند ، نه به درد آخرت .


پس اينگونه افراد در جامعه بشريت عضو فاسدي هستند كه فسادشان به ساير اعضا هم سرايت مي‏كند ، و هيچ علاجي به جز قطع كردن ، و دور افكندن ندارند .


اين وجه هم براي خود وجهي است .


و اين دو وجه هر چند هر دو مي‏توانند جمله : ( و هو كره لكم ) را توجيه كنند ، و ليكن وجه اول به نظر با آيات عتاب مناسب‏تر است ، علاوه بر اينكه تعبير در جمله : ( كتب عليكم القتال ) هم به بياني كه گذشت كه چرا به صيغه مجهول آمده مؤيد وجه اول است .


و عسي ان تكرهوا شيئا و هو خير لكم ... در سابق گذشت كه كلمات ( عسي ) و ( لعل ) و امثال آن در كلام خداي تعالي در همان معناي اميدواري استعمال شده ، ليكن لازم نيست كه اميد قائم به خود گوينده يعني


ترجمة الميزان ج : 2ص :248


خداي تعالي باشد ، تا اشكال شود اميد نسبت به جاهل از آينده است ، و در خدا معنا ندارد ، بلكه كافي است كه قائم به مخاطب يا در مقام تخاطب باشد ، پس اگر خداي سبحان هم مي‏فرمايد ( اميد است چنين و چنان شود ) ، نه از اين جهت است كه خود او اميد دارد ، بلكه به اين عنايت است كه مخاطب و يا شنونده اميدوار شود .


و تكرار كلمه ( عسي)در آيه شريفه براي اين است كه مؤمنين از جنگ كراهت داشتند ، و علاقمند به صلح و سلم بودند ، خداي سبحان خواست تا ارشادشان كند بر اينكه در هر دو جهت اشتباه مي‏كنند ، توضيح اينكه اگر مي‏فرمود : ( عسي ان تكرهوا شيئا و هو خير لكم ، او تحبوا شيئا و هو شر لكم ) معنايش اين مي‏شد كه ملاك كار كراهت و محبت شما نيست ، چون بسا مي‏شود كه اين كراهت و محبت به چيزي تعلق مي‏گيرد كه واقعيت ندارد ، و اين سخن را به كسي مي‏گويند كه يك بار اشتباه كرده باشد مثلا تنها از ديدن زيد كراهت داشته و اما كسي كه دو بار خطا كرده يكي اينكه از ديدن اشخاص كراهت ورزيده ، و يكي هم اينكه دوستدار گوشه‏گيري و تنهائي شده ، در برابر چنين كسي بلاغت در گفتار ايجاب مي‏كند به هر دو خطايش اشاره شود ، و گفته شود تو نه در كراهتت از معاشرت راه درست را پيش گرفته‏اي ، و نه در علاقه‏ات به گوشه‏گيري زيرا ( عسي ان تكره شيئا و هو خير لك و عسي أن تحب شيئا و هو شر لك ، چه بسا از چيزي بدت آيد كه برايت خوب باشد و چه بسا به چيزي علاقمند باشي و برايت بد باشد ) براي اينكه تو جاهل هستي ، و خودت به تنهائي نمي‏تواني به حقيقت امر برسي .


در آيه مورد بحث هم مؤمنين چنين وضعي داشتند ، هم از قتال كراهت داشتند ، و هم بطوريكه جمله ام حسبتم ان تدخلوا الجنة و لما ياتكم مثل الذين خلوا من قبلكم نيز اشاره دارد ، به سلم و صلح علاقمند بودند ، لذا خداوند خواست ايشان را به هر دو اشتباهشان واقف سازد ، با دو جمله مستقل يعني عسي ان تكرهوا ... و عسي ان تحبوا ... مطلب را بيان فرمود .


و الله يعلم و انتم لا تعلمون اين جمله بيان خطاي ايشان را تكميل مي‏كند ، چون خداي تعالي خواسته است در بيان اين معنا راه تدريج را بكار ببندد تا ذهن مؤمنين يكه نخورد ، لذا در بيان اول تنها احتمال خطا را در ذهنشان انداخت ، و فرمود در باره هر چه كراهت داريد احتمال بدهيد كه خير شما در آن باشد .


و در باره هر چه علاقمنديد احتمال بدهيد كه برايتان بد باشد ، و بعد از آنكه ذهن مؤمنين از افراط دور شد ، و حالت اعتدال به خود گرفته به شك افتاد ، قهرا جهل مركبي كه داشت زايل شد ، و در چنين حالتي دوباره روي سخن را متوجه آنان كرده فرمود : اين حكم يعني حكم قتال كه شما از آن كراهت داريد حكمي است كه خداي داناي به حقايق امور تشريع كرده ، و آنچه شما آگهي داريد و مي‏بينيد هر چه باشد مستند به نفس شما است ، كه بجز آنچه خدا


ترجمة الميزان ج : 2ص :249


تعليمش داده علمي ندارد ، و از حقايق بيشتري آگاه نيست .


پس ناگزير بايد در برابر دستورش تسليم شويد .


و اين آيه شريفه در اثبات علم علي الاطلاق براي خدا ، و نفي آن از غير خدا مطابق ساير آياتي است كه دلالت بر معنا دارد ، مانند آيه شريفه : ان الله لا يخفي عليه شي‏ء و آيه شريفه : و لا يحيطون بشي‏ء من علمه ، الا بما شاء و ما در تفسير آيه : و قاتلوا في سبيل الله پاره‏اي مطالب در باره جنگ و قتال گذرانديم بدانجا نيز مراجعه شود .


يسئلونك عن الشهر الحرام قتال فيه اين آيه شريفه از قتال در ماه‏هاي حرام منع و مذمت مي‏كند ، و مي‏فرمايد : اين كار جلوگيري از راه خدا و كفر است ، و اين را هم مي‏فرمايد كه با اين حال بيرون كردن اهل مسجد الحرام از آنجا جرم بزرگتري است نزد خدا ، و بطور كلي فتنه از آدم‏كشي بدتر است .


مي‏خواهد اعلام بدارد اين سؤال كه آيا جنگ در ماه‏هاي حرام جايز است يا نه ؟ به دنبال حادثه‏اي بوده كه چنين سؤالي را ايجاب مي‏كرده ، و قبلا قتلي البته اشتباها واقع شده بوده .


چون در آخر آيات هم مي‏فرمايد : ان الذين آمنوا ، و الذين هاجروا ، و جاهدوا في سبيل الله ، اولئك يرجون رحمت الله ، و الله غفور رحيم ... ، و با جمله خدا غفور و رحيم است مي‏فهماند بعضي از مهاجرين قتلي مرتكب شده ، و به ناچار مهاجرت كرده بودند و كفار همين جرم را مايه جنجال قرار داده بودند ، و اين قرائن داستان عبد الله بن جحش و اصحابش را كه در روايات آمده تاييد مي‏كند .


قل قتال فيه كبير ، و صد عن سبيل الله ، و كفر به ، و المسجد الحرام ... كلمه ( صد ) به معناي جلوگيري و يا برگرداندن است ، و مراد از سبيل الله عبادت‏ها و مخصوصا مراسم حج است ، و ظاهرا ضمير در كلمه ( به ) به سبيل بر مي‏گردد ، در نتيجه مراد از كفر نامبرده كفر عملي است نه كفراعتقادي ، و كلمه ( المسجد الحرام ) عطف است بر كلمه ( سبيل الله ) ، و در نتيجه معنا چنين مي‏شود كه قتال در مسجد الحرام صد از سبيل الله ، و صد از مسجد الحرام است .


اين آيه دلالت مي‏كند بر حرمت قتال در شهر حرام ، و بعضي از مفسرين گفته‏اند : اين


ترجمة الميزان ج : 2ص :250


آيه بوسيله آيه : فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم نسخ شده ولي درست نيست ، به همان دليلي كه در تفسير آيات قتال گذشت .


و اخراج اهله منه اكبر عند الله و الفتنة اكبر من القتل ... يعني اين عملي كه مشركين مرتكب شدند و رسول خدا و مؤمنين به وي را كه همان مهاجرين باشند از مكه كه زادگاه ايشان بود بيرون كردند ، از قتال در مسجد الحرام بزرگتر است ، و آزار و شكنجه‏هائي كه مشركين در باره مسلمانان روا داشته ، و نيز دعوت به كفرشان از يك قتلي كه از سوي مسلمانان رخ داده بزرگتر است ، پس مشركين حق ندارند مؤمنين را ملامت كنند ، با اينكه آنچه خود كرده‏اند بزرگتر است از خلافي كه مؤمنين را به خاطر آن ملامت مي‏كنند ، علاوه بر اينكه آنچه مؤمنين كردند و در شهر حرام يك مشرك را كشتند ، به خاطر خدا و به اميد رحمت خدا كردند .


و خدا هم آمرزگار رحيم است .


و لا يزالون يقاتلونكم ... كلمه ( حتي ) براي تعليل است ، و معناي ( ليردوكم ) را مي‏دهد ( و من يرتدد منكم عن دينه ... ) .


اين جمله تهديدي است عليه مرتدين ، يعني كساني كه از دين اسلام برگردند ، به اينكه اگر چنين كنند عملشان حبط مي‏شود ، و تا ابد در آتش خواهند بود .


گفتاري پيرامون حبط


كلمه حبط به معناي باطل شدن عمل ، و از تاثير افتادن آن است ، و در قرآن هم جز به عمل نسبت داده نشده ، از آن جمله فرموده : لئن اشركت ليحبطن عملك ، و لتكونن من الخاسرين .


و نيز فرموده : ان الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله ، و شاقوا الرسول ، من بعد ما تبين لهم الهدي لن يضروا الله شيئا ، و سيحبط اعمالهم ، يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول ، و لا تبطلوا اعمالكم .



ترجمة الميزان ج : 2ص :251


و ذيل همين آيه سوره محمد كه ميان كفار و مؤمنين مقابله انداخته ، به آنان فرموده اعمالتان حبط شده ، و به اينان مي‏فرمايد زنهار مواظب باشيد عملتان باطل نگردد ، دلالت دارد بر اينكه حبط به معناي بطلان عمل است ، همچنانكه از آيه : و حبط ما صنعوا فيها ، و باطل ما كانوا يعملون نيز اين معنا استفاده مي‏شود و قريب به آن آيه : و قدمنا الي ما عملوا من عمل ، فجعلناه هباء منثورا است .


و سخن كوتاه اينكه كلمه ( حبط ) به معناي باطل شدن عمل و از تاثير افتادن آن است ، بعضي گفته‏اند : اصل اين كلمه از حبط با حركت است ، يعني با فتحه حا و با ، و حبط به معناي پرخوري حيوان است ، بطوريكه شكمش باد كند ، و گاهي منجر به هلاكتش شود .


و آنچه خداي تعالي در باره اثر حبط بيان كرده باطل شدن اعمال انسان هم در دنيا و هم در آخرت است ، پس حبط ارتباطي با اعمال دارد ، از جهت اثر آخرتي آنها ، آري ايمان بخدا همانطور كه زندگي آخرت را پاكيزه مي‏كند زندگي دنيا را هم پاكيزه مي‏سازد ، همچنانكه قرآن كريم فرمود : من عمل صالحا من ذكر او انثي و هو مؤمن ، فلنحيينه حيوة طيبة و لنجزينهم اجرهم باحسن ما كانوا يعملون .


اين بود معناي كلمه حبط ، حال ببينيم چگونه اعمال كفار و مخصوصا مرتدين در دنيا و آخرت حبط مي‏شود ؟ و ايشان زيانكار مي‏گردند ؟ اما زيانكاريشان در دنيا كه بسيار روشن است .


و هيچ ابهامي در آن نيست براي اينكه قلب كافر و دلش به امر ثابتي كه همان خداي سبحان است بستگي ندارد ، تا وقتي به نعمتي مي‏رسد نعمت را از ناحيه او بداند ، و خرسند گردد ، و چون به مصيبتي مي‏رسد آن را نيز از ناحيه خدا بداند ، و دلش تسلي يابد ، و نيز در هنگام حاجت دست به درگاه او دراز كند ، به خلاف مؤمن كه در همه اين مراحل زندگي دلش به جائي بستگي دارد .



ترجمة الميزان ج : 2ص :252


و خداي تعالي در اين مقايسه مي‏فرمايد : او من كان ميتا فاحييناه ، و جعلنا له نورا يمشي به في الناس ، كمن مثله في الظلمات ليس بخارج منها ؟ و مؤمن را در زندگي دنيا نيز داراي نور و حيات خوانده و كافر را مرده و بي‏نور ، و نظير آن آيه : فمن اتبع هداي فلا يضل و لا يشقي ، و من اعرض عن ذكري فان له معيشة ضنكا ، و نحشره يوم القيمة اعمي .


كه از راه مقابله مي‏فهميم زندگي مؤمن و معيشتش فراخ و وسيع و قرين با سعادت است .


و همه اين مطالب و علت سعادت و شقاوت را در يك جمله كوتاه جمع كرده و فرموده : ذلك بان الله مولي الذين آمنوا ، و ان الكافرين لا مولي لهم .


پس از آنچه گذشت معلوم شد مراد از اعمالي كه حبط مي‏شود ، مطلق كارهائي است كه انسان به منظور تامين سعادت زندگي خود انجام مي‏دهد ، نه خصوص اعمال عبادتي ، و كارهائي كه نيت قربت لازم دارد ، و مرتد ، آنها را در حال ايمان ، و قبل از برگشتن به سوي كفر انجام داده ، علاوه بر دليل گذشته ، دليل ديگري كه مي‏رساند : مراد از عمل ، مطلق عمل است ، نه تنها عبادت ، اين است كه : ديديد حبط را به كفار و منافقين هم نسبت داده ، با اينكه كفار عبادتي ندارند ، و در اين باره فرموده : يا ايها الذين آمنوا ان تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم ، و الذين كفروا فتعسا لهم و اضل اعمالهم ، ذلك بانهم كرهوا ما انزل الله ، فاحبط اعمالهم .


و نيز مي‏فرمايد : ان الذين يكفرون بايات الله ، و يقتلون النبيين بغير حق ، و يقتلون الذين يامرون بالقسط من الناس ، فبشرهم بعذاب اليم ، اولئك الذين حبطت اعمالهم في الدنيا


ترجمة الميزان ج : 2ص :253


و الاخرة و ما لهم من ناصرين و آياتي ديگر .


پس حاصل آيه مورد بحث مانند ساير آيات حبط اين است كه كفر و ارتداد باعث آن مي‏شود كه عمل از اين اثر و خاصيت كه در سعادت زندگي دخالتي داشته باشد مي‏افتد ، همچنانكه ايمان باعث مي‏شود ، به اعمال آدمي حياتي و جاني مي‏دهد ، كه به خاطر داشتن آن اثر خود را در سعادت آدمي مي‏دهد ، حال اگر كسي باشد كه بعد از كفر ايمان بياورد ، باعث شده كه به اعمالش كه تاكنون حبط بود حياتي ببخشد ، و در نتيجه اعمالش در سعادت او اثر بگذارند ، و اگر كسي فرض شود كه بعد از ايمان مرتد شدهباشد ، تمامي اعمالش مي‏ميرد ، و حبط مي‏شود ، و ديگر در سعادت دنيا و آخرت وي اثر نمي‏گذارد ، و ليكن هنوز اميد آن هست كه تا نمرده به اسلام برگردد ، و اما اگر با حال ارتداد مرد ، حبط او حتمي شده ، و شقاوتش قطعي مي‏گردد .


از اينجا روشن مي‏شود كه بحث و نزاع در اينكه آيا اعمال مرتد تا حين مرگ باقي است و در هنگام مرگ حبط مي‏شود ، يا از همان اول ارتداد حبط مي‏شود بحثي است باطل و بيهوده .


توضيح اينكه بعضي قائل شده‏اند ، به اينكه اعمالي كه مرتد قبل از ارتداد انجام داده ، تا دم مرگش باقي است ، اگر تا آن لحظه به ايمان خود برنگردد آن وقت حبط مي‏شود ، و به اين آيه استدلال كرده كه مي‏فرمايد : و من يرتدد منكم عن دينه فيمت و هو كافر فاولئك حبطت اعمالهم في الدنيا و الاخرة و چه بسا آيه : و قدمنا الي ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا هم آن را تاييد كند ، چون اين آيه نيز حال كفار در هنگام مرگ را بيان مي‏كند و نتيجه اين نظريه آن است كه اگر مرتد در دم مرگ به ايمان سابق خود برگردد ، صاحب اعمال سابق خود نيز مي‏شود ، و دست خالي از دنيا نمي‏رود .


بعضي ديگر قائل شده‏اند به اينكه به محض ارتداد اعمال صالح آدمي باطل مي‏شود ، و


ترجمة الميزان ج : 2ص :254


ديگر بر نمي‏گردد ، هر چند كه بعد از ارتداد دوباره به ايمان برگردد ، بله بعد از ايمان بار دومش مي‏تواند تا دم مرگ اعمال صالحي انجام دهد ، و آيه شريفه كه قيد مرگ را آورده منظورش بيان اين جهت است ، كه تمامي اعمال كه تا دم مرگ انجام داده حبط مي‏شود .


و ما گفتيم اصلا جائي براي اين بحث نيست ، چون اگر در آنچه ما گفتيم دقت كني متوجه مي‏شوي كه آيه شريفه در صدد بيان اين معنا است كه تمامي اعمال و افعال مرتد از حيث تاثير در سعادتش باطل مي‏شود .


در اينجا مساله ديگري هست كه تا حدي ممكناست آن را نتيجه بحث در حبط اعمال دانست ، و آن مساله احباط و تكفير است ، و آن عبارت است از اينكه آيا اعمال در يكديگر اثر متقابل دارند و يكديگر را باطل مي‏كنند ، و يا نه بلكه حسنات حكم خود ، و اثر خود را دارند ، و سيئات هم حكم خود و اثر خود را دارند ، البته اين از نظر قرآن مسلم است كه حسنات چه بسا مي‏شود كه اثر سيئات را از بين مي‏برد ، چون قرآن در اين باره تصريح دارد .


بعضي از علما قائل به تباطل و تحابط اعمال شده‏اند ، و گفته‏اند : اعمال يكديگر را باطل مي‏سازند ، و آنگاه اين علما در بين خود اختلاف كرده ، بعضي گفته‏اند : هر گناهي حسنه قبل از خود را باطل مي‏كند ، و هر حسنه‏اي سيئه قبل از خود را از بين مي‏برد ، و لازمه آن حرف آن است كه انسان يا تنها حسنه برايش مانده باشد ، و يا تنها سيئه .


و بعضي ديگر گفته‏اند : ميان حسنات و سيئات موازنه مي‏شود ، به اين معنا كه از حسنات و سيئات هر كدام بيشتر باشد ، به مقدار آنكه كمتر است از آنكه بيشتر است كم مي‏شود ، تا بقيه بيشتر بدون منافي باقي بماند ، و لازمه اين دو قول اين است كه براي هر انساني از اعمال گذشته‏اش بجز يك قسم نمانده باشد ، يا حسنه به تنهائي ، و يا سيئه به تنهائي و يا اينكه هر دو با هم مساوي بوده ، و تساقط كرده‏اند ، و هيچ چيز برايش نمانده باشد .


و اين درست نيست ، زيرا اولا از ظاهر آيه : و آخرون اعترفوا بذنوبهم ، خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا ، عسي الله ان يتوب عليهم ، ان الله غفور رحيم بر مي‏آيد كه اعمال چه حسنات و چه سيئات ، باقي مي‏ماند ، و تنها توبه خدا سيئات را از بين مي‏برد ، و تحابط به هر معنائي كه تصورش كنند با اين آيه نمي‏سازد .


و ثانيا خداي تعالي در مساله تاثير اعمال همان روشي را دارد كه عقلا در اجتماع انساني خود دارند و آن روش مجازات است ، كه كارهاي نيك را جدا پاداش مي‏دهند ، و


ترجمة الميزان ج : 2ص :255


كارهاي زشت را جداگانه كيفر ، مگر در بعضي از گناهان كه باعث قطع رابطه مولويت و عبوديت از اصل مي‏شود ، كه در اين موارد تعبير به حبط عمل مي‏كنند ، و آيات در اينكه روش خدا اين است بسيار زياد است ، و حاجتي به آوردن آنها نيست .


بعضي ديگر گفته‏اند : نوع اعمال محفوظند ، و هر يك از اعمال اثر خود را دارد چه حسنه و چه سيئه .


بله چه بسا مي‏شود كه حسنه سيئه را از بين مي‏برد همچنانكه فرمود : يا ايها الذين آمنوا ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا ، و يكفر عنكم سياتكم .


و نيز فرموده : فمن تعجل في يومين فلا اثم عليه و نيز فرموده : ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم .


بلكه بعضي از اعمال گناه را مبدل به حسنه مي‏كند ، همچنانكه فرمود : الا من تاب و آمن و عمل صالحا فاولئك يبدل الله سيئاتهم حسنات .


در اينجا مساله ديگري هست كه اصل و بنيان آن دو مساله است ، و آن اين است كه ببينيم مكان و زمان اين جزا و استحقاق آن كجا و چه وقت است ؟ بعضي گفته‏اند : هنگام عمل ، بعضي ديگر گفته‏اند : حين مرگ و بعضي ديگر گفته‏اند : عالم آخرت است ، بعضي هم گفته‏اند هنگام عملاست به موافات ، به اين معنا كه اگر آن حالي را كه در حال عمل داشت تا دم مرگ ادامه ندهد ، مستحق جزا نيست مگر آنكه خدا بداند كه سرانجام حال او چيست ، و بر چه حالي مستقر مي‏شود ، در نتيجه ، همان جزائي را كه در حال عمل مستحق بود برايش نوشته مي‏شود .


صاحبان اين اقوال هر يك براي گفته خود استدلال به آياتي متناسب با آن كرده‏اند ، چون بعضي از آيات هستند كه مناسب با يكي از اين اوقات و منطبق با آن مي‏شود ، البته گاهي به وجوه عقليه‏اي كه براي خود تركيب و تلفيق كرده‏اند استدلال نموده‏اند .



ترجمة الميزان ج : 2ص :256


ولي آنچه جا دارد گفته شود : اين است كه اگر ما در باب ثواب و عقاب و حبط و تكفير و مسائلي نظير اينها راه نتيجه اعمال را كه در تفسير آيه : ان الله لا يستحيي ان يضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها ... ، بيان شد پيش بگيريم ، لازمه آن راه اين است كه بگوئيم نفس و جان انساني مادام كه متعلق به بدن است جوهري است داراي تحول كه قابليت تحول را هم در ذات خود دارد ، و هم در آثار ذاتش ، يعني آن صورتهائي كه از او صادر مي‏شود ، و نتايج و آثار سعيده و شقيه قائم به آن صورتها است .


بنا بر اين وقتي حسنه‏اي از انسان صادر مي‏شود ، در ذاتش صورت معنويه‏اي پيدا مي‏شود ، كه مقتضي آن است كه متصف به صفت ثواب شود ، و چون گناهي از او سر مي‏زند صورت معنويه ديگري در او پيدا مي‏شود كه صورت عقاب قائم بدان است ، چيزي كه هست ذات انسان از آنجائي كه گفتيم متحول و از نظر حسنات و سيئاتي كه از او سر مي‏زند در تغير است ، لذا ممكن است صورتي كه در حال حاضر به خود گرفته مبدل به صورتي مخالف آن شود ، اين است وضع نفس آدمي ، و همواره در معرض اين دگرگوني هست تا مرگش فرا رسد ، يعني نفس از بدن جدا گشته ، از حركت و تحول ( حركت از استعداد به فعليت و تحول از صورتي به صورتي ديگر ) بايستد .


در اين هنگام است كه صورتي و آثاري ثابت دارد ، ثابت يعني اينكه ديگر تحول و دگرگونگي نمي‏پذيرد ، مگر از ناحيه خداي تعالي ، يا به آمرزش و يا شفاعت به آن نحوي كه در سابق بيان كرديم .


و همچنين اگر در مساله ثواب و عقاب مسلك مجازات را به آن جور كه در گذشته بيان كرديم اختيار كنيم ، در آن صورت حال انسان از جهت به دست آوردن حسنه و سيئه و اطاعت و معصيت نسبت به تكاليف الهيه و ترتب ثواب و عقاب بر آنها حال يك انسان اجتماعي از جهت تكاليف اجتماعي و ترتب مدح و ذم بر آنها خواهد بود .


و ما مي‏بينيم عقلا به مجرد اينكه فعلي از فاعلش سرزد ، اگر فعل خوبي باشد شروع مي‏كنند به مدح او ، و اگر بد باشد مي‏پردازند به مذمت و ملامتش ولي اين معنا را هم در نظر دارند كه مدح و ذمشان دائمي نمي‏تواند باشد ، چون ممكن است به خاطر عوض شدن فاعل عوض شود ، آنكه فعلا مستحق مدح است در آينده مستحق مذمت و آنكه فعلا مستحق مذمت است در آينده مستحق مدح شود .



ترجمة الميزان ج : 2ص :257


پس عقلا هم هر چند مدح و ذم فاعل را به محض صدور فعل از فاعل بكار مي‏زنند ، و ليكن بقاي آن دو را مشروط به اين مي‏دانند كه فاعل عملي برخلاف آنچه كرده بود نكند ، و تنها كسي را مستحق مدح ابدي و يا مذمت هميشگي مي‏دانند ، كه يقين كنند وضع او عوض نمي‏شود ، و اين يقين وقتي حاصل مي‏شود كه فاعل دستش از عمل كوتاه شود ، يا به اينكه بميرد و يا حداقل ديگر استعداد زنده ماندن نداشته باشد ، چنين كسي را اگر فاعل عمل نيكي بوده مستحق ستايش دائمي ، و اگر مرتكب جنايتي شده سزاوار مذمت دائمي مي‏دانند .


از اينجا معلوم شد كه همه آن اقوالي كه در مسائل نامبرده نقل كرديم ، اقوالي باطل و منحرف از حق بود ، براي اينكه بناي بحث را بر اساسي گذاشته بودند كه اساسي و درست نبود .


و معلوم شد كه اولا حق مطلب اين است كه انسان به مجرد اينكه عملي را انجام داد مستحق ثواب و يا عقاب مي‏شود ، و ليكن اين استحقاقش دائمي نيست ، ممكن است دستخوش دگرگوني بشود ، و وقتي از معرض دگرگوني در مي‏آيد كه ديگر عملي از او صادر نشود ، يعني بميرد .


و ثانيا در مساله حبط شدن به وسيله كفر و امثال آن ، حق اين است كه حبط هم نظير استحقاق اجر است ، كه به مجرد ارتكاب گناه مي‏آيد ، ولي همواره در معرض دگرگوني هست تا روزي كه صاحبش بميرد ، آن وقت يك طرفي مي‏شود .


و ثالثا حبط همانطور كه در اعمال اخروي هست در اعمال دنيوي هم جريان مي‏يابد .


و رابعا فرض تحابط يعني حبط طرفيني در اعمال ، و اينكه يك عمل عمل ديگر را حبط كند ، و دومي هم اولي را حبط كند ، فرضيه‏اي است باطل ، به خلاف تكفير و امثال آن .


گفتاري پيرامون احكام اعمال از حيث جزا


يكي از احكام اعمال آدمي اين است كه پاره‏اي از گناهان حسنات دنيا و آخرت را حبط مي‏كند ، مانند ارتداد كه آيه شريفه : و من يرتدد منكم عن دينه فيمت و هو كافر فاولئك حبطت اعمالهم في الدنيا و الاخرة ... آنرا باعث حبط اعمال در دنيا و آخرت معرفي كرده ، و يكي ديگر كفر است كفر به آيات خدا و عناد به خرج دادن نسبت به آنكه آن نيز به حكم آيه : ان الذين يكفرون بايات الله و يقتلون النبيين بغير حق ، و يقتلون الذين يامرون بالقسط من الناس فبشرهم بعذاب اليم ، اولئك الذين حبطت اعمالهم في الدنيا و الاخرة باعث حبط اعمال در


ترجمة الميزان ج : 2ص :258


دنيا و آخرت است .


و همچنين در مقابل آن دو گناه بعضي از اطاعتها و اعمال نيك هست ، كه اثر گناهان را هم در دنيا محو مي‏كند و هم در آخرت ، مانند اسلام و توبه ، به دليل آيه شريفه : قل يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم ، لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو الغفور الرحيم ، و انيبوا الي ربكم ، و اسلموا له من قبل ان ياتيكم العذاب ، ثم لا تنصرون ، و اتبعوا احسن ما انزل اليكم من ربكم .


و آيه شريفه : فمن اتبع هداي فلا يضل و لا يشقي ، و من اعرض عن ذكري فان له معيشة ضنكا و نحشره يوم القيمة اعمي .


و نيز بعضي از گناهان است كه بعضي از حسنات را حبط مي‏كند مانند دشمني با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه به حكم آيه شريفه : ان الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله و شاقوا الرسول من بعد ما تبين لهم الهدي لن يضروا الله شيئا ، و سيحبط اعمالهم ، ياايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و لا تبطلوا اعمالكم باعث حبط بعضي از حسنات مي‏شود ، چون مقابله ميان دو آيه اقتضا مي‏كند كه امر به اطاعت از رسول در مقابل و به معناي نهي از مشاقه با رسول بوده .


و نيز ابطال در آيه دوم معناي حبط در آيه اول باشد .


و نيز مانند صدا بلند كردن در حضور رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه به حكم آيه شريفه يا ايها الذين آمنوا لا ترفعوا اصواتكم فوق صوت النبي .


و لا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم


ترجمة الميزان ج : 2ص :259


لبعض ان تحبط اعمالكم و انتم لا تشعرون .


و نيز بعضي از كارهاي نيك است كه اثر بعضي از گناهان را از بين مي‏برد مانند نمازهاي واجب كه به حكم آيه شريفه : و اقم الصلوة طرفي النهار ، و زلفا من الليل ، ان الحسنات يذهبن السيئات .


باعث محو سيئات مي‏گردد و مانند حج كه به حكم آيه شريفه : فمن تعجل في يومين فلا اثم عليه ، و من تاخر فلا اثم عليه .


و نيز مانند اجتناب از گناهان كبيره كه به حكم آيه شريفه : ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم باعث محو سيئات مي‏شود ، و نيز به حكم آيه شريفه : الذين يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش الا اللمم ، ان ربكواسع المغفرة باعث محو اثر گناهان كوچك مي‏شود .


و نيز بعضي از گناهان است كه حسنات صاحبش را به ديگران منتقل مي‏كند ، مانند قتل كه خداي تعالي در باره‏اش فرموده : اني اريد ان تبوء باثمي و اثمك و اين معنا در باره غيبت و بهتان و گناهاني ديگر در روايات وارده از رسول خدا و ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) نقل شده ، و همچنين بعضي از طاعتها هست كه گناهان صاحبش را به غير منتقل مي‏سازد ، كه بزودي خواهد آمد .


و نيز بعضي از گناهان است كه مثل سيئات غير را به انسان منتقل مي‏كند ، نه عين آنرا ، مانند گمراه كردن مردم كه به حكم آيه : ليحملوا اوزارهم كاملة يوم القيمة ، و من اوزار


ترجمة الميزان ج : 2ص :260


الذين يضلونهم بغير علم .


و نيز فرموده : و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم و همچنين بعضي از اطاعتها هست كه مثل حسنات ديگران را به انسان منتقل مي‏كند ، نه عين آنها را ، و قرآن در اين باره فرموده : و نكتب ما قدموا و آثارهم .


باز پاره‏اي از گناهان است كه باعث دو چندان شدن عذاب مي‏شود ، و قرآن در اين باره فرموده : اذا لاذقناه ضعف الحيوة و ضعف المماة و نيز فرموده : يضاعف لها العذاب ضعفين .


و همچنين پاره‏اي از طاعتها هست كه باعث دو چندان شدن ثواب مي‏شود ، مانند انفاق در راه خدا كه در باره‏اش فرموده : مثل الذين ينفقون اموالهم في سبيل الله كمثل حبة انبتت سبع سنابل في كل سنبلة ماة حبة .


و نظير اين تعبير در دو آيه زير آمده : اولئك يؤتون اجرهم مرتين يؤتكم كفلين من رحمته ، و يجعل لكم نورا تمشون به ، و يغفر لكم .


علاوه بر اينكه به حكم آيه شريفه من جاء بالحسنة فله عشر امثالها بطور كلي كارهاي نيك پاداش مكرر دارد .


و نيز پاره‏اي از حسنات هست كه سيئات را مبدل به حسنات مي‏كند ، و خداي تعالي


ترجمة الميزان ج : 2ص :261


در اين باره فرموده : الا من تاب و آمن و عمل صالحا فاولئك يبدل الله سيئاتهم حسنات .


و نيز پاره‏اي از حسنات است كه باعث مي‏شود نظيرش عايد ديگري هم بشود ، و در اين باره فرموده : و الذين آمنوا و اتبعتهم ذريتهم بايمان ، الحقنا بهم ذريتهم و ما التناهم من عملهم من شي‏ء ، كل امرء بما كسب رهين .


ممكن است اگر در قرآن بگرديم نظير اين معنا را در گناهان نيز پيدا كنيم ، مانند ظلم به ايتام مردم ، كه باعث مي‏شود فرزند خود انسان يتيم شود ، و نظير آن ستم در فرزندان ستمگر جريان يابد ، كه در اين باره مي‏فرمايد : و ليخش الذين لو تركوا من خلفهم ذرية ضعافا خافوا عليهم .


و باز پاره‏اي حسنات است كه سيئات صاحبش را به ديگري و حسنات آن ديگري را به وي مي‏دهد همچنانكه پاره‏اي از سيئات است كه حسنات صاحبش را به ديگري و سيئات ديگري را به او مي‏دهد ، و اين از عجايب امر جزا و استحقاق است ، كه ان شاء الله بحث پيرامون آن در ذيل آيه شريفه : ليميز الله الخبيث من الطيب ، و يجعل الخبيث بعضه علي بعض ، فيركمه جميعا ، فيجعله في جهنم و در موارد همه اين آياتي كه ديديد روايات بسيار متنوعي وارد شده ، كه ان شاء الله هر دسته از آنها را در ذيل آيه مناسبش نقل خواهيم كرد .


و با دقت در آيات سابق و تدبر در آنها اين معنا روشن مي‏شود كه اعمال انسانها از حيث مجازات يعني از حيث تاثيرش در سعادت و شقاوت آدمي نظامي دارد غير آن نظامي كه اعمال از حيث طبع در اين عالم دارد .


چون در اين عالم عمل خوردن مثلا كه يك عمل انساني است ، از حيث اينكه عبارت است از مجموع حركاتي جسماني و فعل و انفعالهائي مادي كه تنها قائم به شخص خورنده است ، و اثرش هم كه عبارت است از سير شدن ، عايد فاعل به تنهائي مي‏شود ، و با خوردن من ديگري


ترجمة الميزان ج : 2ص :262


سير نمي‏شود ، و همچنين قيامي به غذاي خورده شده دارد ، كه آن را از صورتي به صورت ديگر در مي‏آورد ، ولي با جويدن اين غذا غذاهاي ديگر جويده نمي‏شود ، و هضم نمي‏گردد ، و نيز غذائي كه به صورت نان بوده مبدل به برنج نمي‏شود ، و ذات و هويتش متبدل نمي‏گردد و همچنين اگر زيد عمرو را بزند ، اين حركاتي كه از او سر زده تنها زدن است و چيز ديگري نيست ، و تنها زيد زننده است نه ديگري ، و تنها عمرو زده شده نه ديگري ، و همچنين مثالهاي ديگر .


و ليكن همين افعال در نشاه سعادت و شقاوت احكامي ديگر دارد ، همچنانكه مي‏بينيم قرآن كريم گناهان را كه از نظر نظام دنيائي اي بسا خدمت به نفس و كام‏گيري از لذات باشد ظلم به نفس خوانده مي‏فرمايد : و ما ظلمونا و لكن كانوا انفسهم يظلمون .


و نيز فرموده : و لا يحيق المكر السيي‏ء الا باهله و نيز فرموده : انظر كيف كذبوا علي انفسهم .


و نيز فرموده : ثم قيل لهم اين ما كنتم تشركون ، من دون الله ؟ قالوا : ضلوا عنا ، بل لم نكن ندعوا من قبل شيئا .


كذلك يضل الله الكافرين .


و سخن كوتاه آنكه عالم مجازات نظامي جداگانه دارد ، چه بسا مي‏شود كه يك عمل در آن عالم مبدل به عملي ديگر مي‏شود ، و چه بسا عملي كه از من سر زده مستند به ديگري مي‏شود ، و چه بسا به فعلي حكمي مي‏شود غير آن حكمي كه در دنيا داشت ، و همچنين آثار ديگري كه مخالف با نظام عالم جسماني است .


و اين معنا نبايد باعث شود كه كسي توهم كند كه اگر اين مطلب را مسلم بگيريم بايد احكام عقل را در مورد اعمال و آثار آن بكلي باطل بدانيم ، و در اينصورت ديگر سنگ روي سنگ قرار نمي‏گيرد ، بدين جهت جاي اين توهم نيست كه ما مي‏بينيم خداي سبحان هر جا استدلال خودش و يا ملائكه موكل بر امور را بر مجرمين در حال مرگ يا برزخ حكايت مي‏كند،


ترجمة الميزان ج : 2ص :263


و همچنين هر جا امور قيامت و آتش و بهشت را نقل مي‏نمايد ، همه جا به حجت‏هاي عقلي يعني حجت‏هائي كه عقل بشر با آنها آشنا است استدلال مي‏كند ، و همه جا بر اين نكته تكيه دارد ، كه خدا به حق حكم مي‏كند و هر كس هر چه كرده به كمال و تمام به او بر مي‏گردد .


و از آن جمله مي‏فرمايد : و نفخ في الصور فصعق من في السموات و من في الارض الا من شاء الله ، و نفخ فيه اخري ، فاذا هم قيام ينظرون و اشرقت الارض بنور ربها ، و وضع الكتاب و جي‏ء بالنبيين ، و الشهداء و قضي بينهم بالحق و هم لا يظلمون ، و وفيت كل نفس ما عملت و هو اعلم بما يفعلون .


ونيز در قرآن اين خبر مكرر آمده ، كه خدا بزودي در قيامت در ميان مردم به حق داوري ، و در آنچه اختلاف دارند به حق حكم مي‏كند ، و در اين باب كلامي كه از شيطان حكايت فرموده كافي است كه گفت : ان الله وعدكم وعد الحق ، و وعدتكم ، فاخلفتكم ، و ما كان لي عليكم من سلطان ، الا ان دعوتكم فاستجبتم لي ، فلا تلوموني ، و لوموا انفسكم .


از اينجا مي‏فهميم كه هر چند ميان نشاه طبيعت و نشاه جزا همانطور كه گفتيم اختلاف روشني هست ، و ليكن چنان هم نيست كه حجت و دليل عقلي در نشاه اعمال و نشاه جزا باطل باشد ، چيزي كه هست بايد با دقت و تدبر حل عقده كرد .


و چيزي كه اين عقده را مي‏گشايد ، اين است كه خداي تعالي در دعوت مردم و ارشادشان به زبان خود آنان حرف زده ، و در مخاطباتش با آنان و بياناتي كه براي آنان دارد ، طبق عقول اجتماعي سخن گفته ، و به اصول و قوانيني تمسك كرده ، كه در عالم عبوديت و مولويت داير است ، خود را مولي و مردم را بندگان ، و انبيا را فرستادگاني به سوي بندگان شمرده ، و با امر و نهي و بعث و زجر و بشارت و انذار و وعده و تهديد و ساير ملحقات آن از قبيل عذاب ، و مغفرت ، و غيره ارتباط خود را با آنان حفظ فرموده .



ترجمة الميزان ج : 2ص :264


اين طريقه قرآن كريم است در سخن گفتن با مردم ، و خود او تصريح مي‏فرمايد كه مساله عظيم‏تر از آن توهم‏ها و خيالاتي است كه به ذهن مردم مي‏رسد ، و چيزي است كه حوصله مردم گنجايش آن را ندارد ، حقايقي است كه فهم بشر بدان احاطه نمي‏يابد ، و بهمين جهت آن حقايق را نازل و باز هم نازل كرده ، تا هم افق با ادراك بشر شود ، و در نتيجه آن مقداري كه خدا مي‏خواهد از آن حقايق و از تاويل اين كتاب عزيز بفهمند همچنانكه فرمود : و الكتاب المبين انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون ، و انه في ام الكتاب لدينا لعلي حكيم .


پس قرآن كريم در خبر دادن از خصوصيات احكام جزا و آنچه مربوط به آن است اعتمادش بر احكام كليه عقلائيه است ، كه در بين عقلا داير است ، و اساسش مصالح و مفاسد است .


و لطف قضيه در اينجا است كه اين حقايق پنهان از سطح فهم‏هاي عادي با همه بلندي افقش قابل تطبيق با احكام عقلائي نامبرده است ، و مي‏شود با آنها توجيهش كرد .


آري عقل عملي اجتماعي هيچ امتناعي ندارد از اينكه بعضي از مفسدين را مثلا به تمامي آثار سوئي كه بر عمل زشتش مترتب مي‏شود ، و ضررهائي كه به اجتماع مي‏زند مؤاخذه نموده ، مثلا از قاتل تمامي حقوق اجتماعي كه به خاطر مرگ مقتول فوت شده ، مطالبه كند ، و يا اگر سنت زشتي در اجتماع باب كرده او را به تمامي زشتي‏هائي كه ديگران مرتكب مي‏شوند مؤاخذه كند .


در مثال اول حكم كند به اينكه آنچه مقتول گناه داشته به حسب اعتبار عقلي به گردن قاتل است ، و در مثال دوم حكم كند به اينكه تمامي گناهاني را كه افراد اجتماع به خاطر پيروي از سنت او انجام داده‏اند گناه خود او است ، هر چند كه گناه يك يك آن افراد هم هست و همانطور كه تك تك افراد را مؤاخذه مي‏كند ، او را نيز مؤاخذه مي‏نمايد .


و همچنين ممكن است در باره كسي كه عملي را انجام داده حكم كند به اينكه انجام نداده ، و يا در باره فعلي معين و محدود حكم كند به اينكه آن فعل نيست ، و يا حسنات ديگران حسنات ما است ، و يا اينكه انسان امثال آن حسنات را دارد ، همه اينها به مقتضاي مصالحي است كه موجود باشد .


پس قرآن كريم اين احكام عجيبي كه در باب جزا دارد از قبيل مجازات و يا پاداش


ترجمة الميزان ج : 2ص :265


انسان ، به خاطر كاري كه ديگران كرده‏اند ، و نسبت دادن فعل به كسي كه فاعل آن نيست ، و فعلي را غير آن كردن و امثال آن را تعليل نموده ، و با قوانين عقلائيه‏اي كه در ظرف اجتماع و در سطح افكار عمومي جريان دارد توضيح مي‏دهد ، هر چند كه بر حسب واقع و حقيقت نظامي دارد غير نظام عالم حس ، و احكام اجتماعي و عقلائي محصور در چهار ديواري زندگي دنيا است و به زودي براي انسان چيزهائي كه در امروز برايش مستور بود كشف مي‏شود و اين كشف در روز قيامت است كه همه سرائر و باطن‏ها ظاهر مي‏شود .


همچنانكه قرآن كريم فرموده : و لقد جئناهم بكتاب فصلناه علي علم هدي و رحمة لقوم يؤمنون ، هل ينظرون الا تاويله ؟ يوم ياتي تاويله يقول الذين نسوه من قبل ، قد جاءت رسل ربنا بالحق .


و نيز فرموده : و ما كان هذا القرآن ان يفتري من دون الله ، و لكن تصديق الذي بين يديه ، و تفصيل الكتاب لا ريب فيه من رب العالمين ( تا آنجا كه مي‏فرمايد ) : بل كذبوا بما لم يحيطوا بعلمه ، و لما ياتهم تاويله .


با اين بياني كه ذكر كرديم اختلافي كه در نظر ابتدائي ميان آيات مربوطه به اين احكام عجيب و ميان امثال آيه : فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره ، و من يعمل مثقال ذرة شرا يره و آيه : لكل امرء بما كسب رهين و آيه : و ان ليس للانسان الا ما سعي و آيه : ان الله لا يظلم الناس شيئا و آيات بسياري ديگر موجود است برطرف مي‏شود .



ترجمة الميزان ج : 2ص :266


براي اينكه آيات دسته اول كه مورد بحث ما است حكم مي‏كند به اينكه گناهان كشته شده به ظلم ، به گردن قاتل ظالم است ، و وقتي به گردن او بود اگر مؤاخذه‏اش كنند ، به گناهان خودش مؤاخذه‏اش كرده‏اند ، و نيز آن آيات حكم مي‏كرد كه هر كس سنت بدي باب كند پيروان آن سنت به تنهائي آن گناه را مرتكب نشده‏اند ، باب كننده نيز مرتكب شده ، پس يك معصيت دو معصيت است ، و اگر حكم مي‏كرد به اينكه ياور ظالم در ظلمش و پيرو پيشواي ضلالت هر دو شريك در معصيتند ، و مثل خود ظالم و پيشوا ، فاعلند ، قهرا مصداق آيه : لا تزر وازرةوزر اخري ... و نظاير آن مي‏شوند ، نه اينكه اين دو طايفه از حكم آيه نامبرده مستثنا باشند و يا مورد نقض آن واقع گردند .


آيه شريفه : و قضي بينهم بالحق ، و هم لا يظلمون ، و وفيت كل نفس ما عملت و هو اعلم بما يفعلون هم به همين معنا اشاره مي‏كند ، چون جمله ( و خدا به آنچه مي‏كردند داناتر است ) دلالت و يا حداقل اشعار به اين دارد كه پرداخت و دادن عمل هر كسي به وي بر حسب علم خدا و محاسبه‏اي است كه او از افعال خلق دارد ، نه بر حسب محاسبه‏اي كه خلق پيش خود دارند ، چون خلق علم و عقل اين محاسبه را ندارند ، زيرا خدا اين عقل را در دنيا از آنان سلب كرده ، و در حكايت گفتار دوزخيان فرموده : لو كنا نسمع او نعقل ما كنا في اصحاب السعير .


و نيز در آخرت هم عقل و علم را از آنان گرفته مي‏فرمايد : و من كان في هذه اعمي ، فهو في الاخرة اعمي ، و اضل سبيلا .


و نيز فرموده : نار الله الموقدة التي تطلع علي الافئدة و در تصديق اين گرفتن علم و عقل فرموده : قالت اخريهم لا وليهم : ربنا هؤلاء اضلونا ، فاتهم عذابا ضعفا من النار ، قال : لكل ضعف و لكن لا تعلمون كه در اين آيه براي همه متبوعان و تابعان عذاب دو چندان اثبات


ترجمة الميزان ج : 2ص :267


كرده ، اما متبوعان براي اينكه هم خودشان گمراه بودند ، و هم ديگران را گمراه كردند ، و اما تابعان براي اينكه هم گمراه شدند و هم با پيروي متبوعين مكتب آنان را زنده نگه داشتند ، و باعث رونق آن مكتب شدند ، آنگاه مي‏فرمايد : هر دو طايفه نادانند .


حال اگر بگوئي : ظاهر آياتي كه علم را از مجرمين هم در دنيا و هم در آخرت سلب مي‏كند ، منافات دارد با آيات ديگري كه اثبات علم براي آنان مي‏كند ، مانند آيه شريفه : كتاب فصلت آياته قرآنا عربيا لقوم يعلمون و مانند آياتي كه عليه كفار احتجاج مي‏كند ، و احتجاج عليه كسي كه علم ندارد ، و استدلال سرش نمي‏شود معنا ندارد .


علاوه بر اينكه خود آيات مورد بحث مشتمل بر احتجاجي است كه در آخرت عليه كفار مي‏شود ، و ما چاره‏اي نداريم مگر اينكه براي آنان در آخرت عقل و ادراكي اثبات كنيم .


از اين كه هم بگذريم در اين ميان آياتي است كه براي كفار در خصوص آخرت علم و يقين اثبات مي‏كند ، مانند آيه شريفه : لقد كنت في غفلة من هذا ، فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد .


و آيه شريفه : و لو تري اذ المجرمون ناكسوا رؤسهم عند ربهم ، ربنا ابصرنا و سمعنا ، فارجعنا نعمل صالحا انا موقنون .


در پاسخمي‏گوئيم : منظور از اينكه گفتيم خداي تعالي علم در دنيا را از آنان نفي كرده ، نفي پيروي از علم است ، و منظور از نفي علم در آخرت از آنان اين است كه وقتي سر از قبر بر مي‏آورند جهالتي كه در دنيا بر اساس آن زندگي كردند گريبانشان را مي‏گيرد ، و اعمالشان از ايشان منفك نمي‏شود همچنانكه فرمود : و كل انسان الزمناه طائره في عنقه ، و نخرج له يوم القيمة كتابا يلقاه منشورا .



ترجمة الميزان ج : 2ص :268


و نيز فرموده : قال يا ليت بيني و بينك بعد المشرقين ، فبئس القرين .


و آياتي ديگر نظير آن ، و بزودي در تفسير آيه : يبين الله لكم آياته لعلكم تعقلون .


پيرامون اين مطلب بطور مفصل بحث خواهد آمد .


امام غزالي از اين اشكال كه چگونه اعمال از يكي به ديگري منتقل مي‏شود ، پاسخي ديگر داده ، و در بعضي از رساله‏هاي خود بطور خلاصه گفته : نقل حسنات و سيئات به خاطر ظلمي كه انسان كرده ، در همين دنيا و هنگام جريان ظلم واقع مي‏شود ، ولي روز قيامت براي انسان كشف مي‏شود ، و مثلا ظالم مي‏بيند كه طاعتهايش در نامه عمل ديگري است ، پس اين معنا در آخرت معلوم مي‏شود ، و گرنه در همان دنيا منتقل شده بود .


همچنانكه فرمود : لمن الملك اليوم لله الواحد القهار كه مي‏فرمايد در روز قيامت خداي واحد قهار مالك است ، و حال آنكه در دنيا نيز مالك حقيقي خدا است ، لاجرم بايد بگوئيم منظور از اثبات ملك براي خدا در قيامت اين است كه اين حقيقت در دنيا براي همه منكشف نيست ، در قيامت منكشف مي‏شود ، چيزي را هم كه انسان نمي‏داند ، و در خود سراغ ندارد ، چنين چيزي براي او وجود ندارد ، هر چند در واقع وجود داشته باشد ، و همينكه علم به آن چيز پيدا كرد در حقيقت همان هنگام داراي آن شده است .


پس با اين پاسخ مقصود كلام آن كسي كه گفته چگونه معدوم و امور عرضي منتقل مي‏شود ؟ از اعتبار ساقط مي‏گردد ، زيرا آنچه منتقل مي‏شود ثواب عمل و اطاعت است ، نه خود عمل ، و ليكن از آنجائي كه منظور از عمل نيك ثواب آن است ، تعبير مي‏كنند به اينكه عمل فلاني منتقل به ديگري مي‏شود .


و اما اينكه گفت امور عرضي چگونه منتقل مي‏شود مي‏گوئيم : اثر اطاعت امري خارج از انسان ، و عارض و لاحق به او نيست ، تا اين اشكال پيش آيد و نيز انتقال آن در آخرت بعد از معدوم شدنش در دنيا از قبيل اعاده معدوم و محال باشد ، و شما هم نمي‏توانيد اثر طاعات را امري جوهري بدانيد ، و گرنه از شما مي‏پرسيم نام اين جوهر چيست ؟ .


بلكه اثر طاعات آن روشنائي است كه در قلب آدمي پديد مي‏آورد ، چون طاعات اثري در قلب دارد ، كه ما نام آن را تنوير مي‏گذاريم ، همچنانكه گناهان در قلب اثري دارد كه بايد


ترجمة الميزان ج : 2ص :269


نامش را قساوت و ظلمت گذاشت ، و با انوار طاعات مناسبت و ارتباط قلب با عالم نور و معرفت و شهود معنوي مستحكم مي‏شود ، و به خاطر تاريكي‏ها و قساوت استعداد قلب براي دوري و حجاب بيشتر مي‏شود ، و ميان طاعات و معاصي تعاقب و تضاد است ، همچنانكه خود قرآن فرموده : ان الحسنات يذهبن السيئات و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرموده : ( اتبع السيئة الحسنة تمحها ، دنبال گناه حسنه‏اي بجاي آر تا آنرا محو كني ) ، و نام آثار سوء گناهان اثم است ، پس آثام آثار حاصله از گناهان است و بهمين مناسبت است كه آن جناب فرمود : ( آدمي حتي از اينكه تيغي به پايش برود اجر مي‏برد ) ان الرجل ليثاب حتي بالشوكة تصيب رجله و نيز فرمود : حدود شرعي كفاره گناهان است .


الحدود كفارات .


بنا بر اين ظالم از ظلمي كه مي‏كند ظلمت و قساوتي در دلش پيدا مي‏شود ، كه آن ظلمت اثر نوري را كه از طاعات در قلبش پيدا شده بود مي‏زدايد ، و مظلوم از ظلم او متالم گشته شهوتش مي‏شكند ، و در نتيجه اثر گناهان يعني ظلمتي كه از ناحيه آن در دلش پيدا شده بود ، زدوده مي‏شود ، و دلش به نوعي نوراني مي‏شود ، پس مي‏توان گفت نوري كه قبلا در قلب ظالم بوده ، به قلب مظلوم منتقل مي‏شود ، و ظلمتي كه قبلا در دل مظلوم بود به قلب ظالم منتقل مي‏شود .


اين است معناي انتقال حسنات و سيئات .


حال اگر كسي بگويد : اينكه نقل نيست ، بلكه آنچه تو گفتي معنايش اين شد كه نور قلب ظالم مي‏ميرد ، و خاموش مي‏شود ، و نوري ديگر در قلب مظلوم پيدا مي‏شود ، و همچنين ظلمت قلب مظلوم مي‏ميرد ، و ظلمتي ديگر در قلب ظالم پيدا مي‏شود ، و اين نقل حقيقي نيست .


در پاسخ مي‏گوئيم : كلمه ( نقل ) گاهي بر همين معنا نيز بطور استعاره به كار مي‏رود ، مثلا گفته مي‏شود سايه از فلان جا به جاي ديگر منتقل شد ، و يا گفته مي‏شود نور آفتاب و يا چراغ از زمين به ديوار افتاد ، و از اين قبيل تعبيرات ، معناي انتقال طاعات هم از همين قبيل است .


به اين معنا كه از انتقال ثواب طاعات ، به انتقال طاعات تعبير شده ، و از مسبب به سبب كنايه آورده شده است ، و اثبات وصف در محلي و ابطال مثل آن در محلي ديگر را نقل ناميده و همه اين تعبيرات در لسانها شايع است : و به برهان معلوم شده ، هر چند كه در لسان شرع وارد نشده باشد ، تا چه رسد به اينكه در لسان شرع هم وارد شده باشد ، اين بود خلاصه گفتار امام غزالي .


مؤلف : حاصل گفتار وي اين شد كه اگر رفتاري كه خداي سبحان نسبت به هر قاتل


ترجمة الميزان ج : 2ص :270


و هر مقتول دارد نقل خوانده شده ، در حقيقت استعاره‏اي است در استعاره نخست به استعاره اثر طاعت را طاعت خوانده ، و سپس محو چيزي و اثبات چيزي ديگر را نقل ناميده ، و ما اگر اين پاسخ را كه غزالي داده در همه احكامي كه براي اعمال شمرديم جاري كنيم بايد همه آنها را مجاز بدانيم در حالي كه خواننده عزيز توجه فرمود ، كه گفتيم خداي سبحان اين احكام را بر طبق نظريه عقل عملي و اجتماعي مقرر كرده ، و احكام خود را بر اساس آن نظريه‏ها تاسيس نموده ، آنچه را كه عقل مصالح بداند مصالح دانسته ، آنچه را مفاسد بشمارد مفاسد دانسته ، و شكي نيست كه اين احكام عقلي كه از عقل صادر مي‏شود به اعتقاد حقيقت صادر مي‏شود نه مجاز ، و بهمين حساب قاتل را به جرم مقتول مؤاخذه نموده ، و مقتول و يا ورثه او را به پاداش حسنات قاتل پاداش و هديه مي‏دهد ، و همچنين معاملاتي ديگر نظير اينكه ناشي از اين اعتقاد است ، كه جرم او عين جرم اين ، و حسنه اين عين حسنه او است و همچنين .


اين وضع احكام نامبرده است در ظرف اجتماع ، كه موطن احكام عقلي عملي است : و اما بالنسبه به غير اين ظرف يعني در ظرف حقايق ، البته بايد گفت : تمامي اين احكام مجازند ، مگر اينكه پاي تحليل عقلي پيش آيد ، به اين معنا كه اين مفاهيم از آنجا كه مفاهيمي اعتباريه هستند كه از حقايق گرفته شده‏اند و به مجاز و ادعا جزء مصاديق آن حقايق شمرده شدند لاجرم همه آنها با مقايسه با آن حقايق ماخوذه مجازهائي خواهند بود .


(دقت فرمائيد ) يكي ديگر از احكام اعمال اين است كه به حكم آيات زير اعمال بندگان محفوظ و نوشته شده است ، و روزي مجسم خواهد شد يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا ، و ما عملت من سوء تود لو ان بينها و بينه امدا بعيدا و كل انسان الزمناه طائره في عنقه ، و نخرج له يوم القيمة كتابا يلقاه منشورا و نكتب ما قدموا و آثارهم ، و كل شي‏ء احصيناه في امام مبين لقد كنت في غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك ، فبصرك اليوم حديد و ما در سابق


ترجمة الميزان ج : 2ص :271


بحثي پيرامون تجسم اعمال گذرانديم .


يكي ديگر از احكام اعمال اين است كه بين اعمال انسان و حوادثي كهرخ مي‏دهد ارتباط هست ، البته منظور ما از اعمال تنها حركات و سكنات خارجيه‏اي است كه عنوان حسنه و سيئه دارند ، نه حركات و سكناتي كه آثار هر جسم طبيعي است ، به آيات زير توجه فرمائيد : و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير ان الله لا يغير ما بقوم ، حتي يغيروا ما بانفسهم و اذا اراد الله بقوم سوء فلا مرد له ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها علي قوم حتي يغيروا ما بانفسهم و اين آيات ظاهر در اين است كه ميان اعمال و حوادث تا حدي ارتباط هست ، اعمال خير و حوادث خير و اعمال بد و حوادث بد .


و در كتاب خداي تعالي دو آيه هست كه مطلب را تمام كرده ، و به وجود اين ارتباط تصريح نموده است ، يكي آيه شريفه و لو ان اهل القري آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء ، و لكن كذبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون و ديگري آيه : ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت ايدي الناس ، ليذيقهم بعض الذي عملوا ، لعلهم يرجعون .


پس معلوم مي‏شود حوادثي كه در عالم حادث مي‏شود ، تا حدي تابع اعمال مردم است ، اگر نوع بشر بر طبق رضاي خداي عمل كند ، و راه طاعت او را پيش گيرد ، نزول خيرات و باز شدن درهاي بركات را در پي دارند ، و اگر اين نوع از راه عبوديت منحرف گشته ، ضلالت و فساد نيت را دنبال كنند ، و اعمال زشت مرتكب گردند ، بايد منتظر ظهور فساد در خشكي و دريا ، و هلاكت امتها ، و سلب امنيت ، و شيوع ظلم ، و بروز جنگها ، و ساير بدبختي‏ها باشند ،


ترجمة الميزان ج : 2ص :272


بدبختي‏هائي كه راجع به انسان و اعمال انسان است ، و همچنين بايد در انتظار ظهور مصائب و حوادث جوي ، حوادثي كه مانند سيل و زلزله و صاعقه و طوفان و امثال آن خانمان برانداز است باشند ، و خداي سبحان در كتاب مجيدش به عنوان نمونه داستان سيل عرم ، و طوفان نوح ، و صاعقه ثمود ، و صرصر عاد ، و از اين قبيل حوادث را ذكر فرموده .


پس هر امتي كه طالح و فاسد شد قهرا در رذائل و گناهان فرو مي‏رود ، و خدا هم وبال آنچه كرده بدو مي‏چشاند ، و قهرا منتهي به هلاكت و نابوديشان مي‏شود ، به اين آيات توجه فرمائيد : ا و لم يسيروا في الارض فينظروا كيف كان عاقبة الذين كانوا من قبلهم ، كانوا هم اشد منهم قوة و آثارا في الارض ، فاخذهم الله بذنوبهم ، و ما كان لهم من الله من واق .


و اذا اردنا ان نهلك قرية امرنا مترفيها ، ففسقوا فيها ، فحق عليها القول ، فدمرناها تدميرا ثم ارسلنا رسلنا تترا كلما جاء امة رسولها كذبوه ، فاتبعنا بعضهم بعضا ، و جعلناهم احاديث فبعدا لقوم لا يؤمنون .


اين آيات همه راجع به امت طالحه بود ، و معلوم است كه وضع امت صالحه خلاف اين وضع است .


فرد هم مثل امت است ، او نيز حسنه و سيئه و عذاب و نقمت دارد ، چيزي كه هست بسيار مي‏شود كه فرد به نعمت اسلاف و نياكان خود متنعم مي‏شود ، همچنانكه به مظالم آنان معذب مي‏گردد ، به آيات زير توجه فرمائيد : قال انا يوسف و هذا اخي ، قد من الله علينا ، انه من يتق و يصبر : فان الله لا يضيع اجر المحسنين .



ترجمة الميزان ج : 2ص :273


و مراد از منتي كه خدا بر او نهاد همان ملك و عزت و نعمت‏هاي ديگر او است ، فخسفنا به و بداره الارض و جعلنا له لسان صدق عليا كه گويا منظور از ياد خير ذريه صالحه‏اي است كه مشمول انعام او باشند ، همچنانكه در جائي ديگر فرموده : فجعله كلمة باقية في عقبه و اما الجدار فكان لغلامين يتيمين في المدينة ، و كان تحته كنز لهما ، و كان ابوهما صالحا ، فاراد ربك ان يبلغا اشدهما ، و يستخرجا كنزهما و ليخش الذين لو تركوا من خلفهم ذرية ضعافا ، خافوا عليهم .


و مراد از اين ذريه هر نسل آينده‏ايست كه گرفتار آثار شوم ظلم نياكان خود مي‏شوند .


و سخن كوتاه اينكه وقتي خداي عزوجل نعمتي را بر امتي يا فردي افاضه فرمود ، اگر آن امت و يا آن فرد صالح باشد ، آن نعمت در واقع هم نعمتي بوده كه خدا بر او انعام فرموده ، و يا امتحاني بوده كه خواسته او را به اين وسيله بيازمايد ، همچنانكه از سليمان حكايت كرده است كه گفت : هذا من فضل ربي ، ليبلوني ء اشكر ام اكفر و من شكر فانما يشكر لنفسه ، و من كفر فان ربي غني كريم .


و نيز فرموده : لئن شكرتم لازيدنكم ، و لئن كفرتم ان عذابي لشديد و اين آيه نظير آيه قبلش دلالت دارد بر اينكه خود عمل شكر ، يكي از اعمال صالحه‏اي است كه نعمت را در پي دارد .


و اگر طالح و بد باشد ، نعمتي كه خدا به او داده به ظاهر نعمت است ، و در واقع مكري


ترجمة الميزان ج : 2ص :274


است كه در حقش كرده ، و استدراج و املا است چنانكه در باره ( نيرنگ ) در كلام مجيدش فرموده : و يمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين .


و در باره استدراج و املا فرموده : سنستدرجهم من حيث لا يعلمون ، و املي لهم ان كيدي متين و نيز فرموده : و لقد فتنا قبلهم قوم فرعون .


و وقتي بلاها و مصائب يكي پس از ديگري مي‏رسد ، مردم در مقابل اين نيز مانند نعمتها دو جورند ، اگر مردمي و يا فردي باشند صالح ، اين مصيبت‏ها براي آنان فتنه و آزمايش است ، و خدا بوسيله آن بندگان خود را مي‏آزمايد ، تا خبيث از طيب و پاك از ناپاك جدا و متمايز شود ، و مثل امت صالحه و فرد صالح كه گرفتار آنها مي‏گردد ، مثل طلا است كه گرفتار بوته آتش و محك آزمايش مي‏شود ، تا خالصش از ناخالص مشخص شود .


و خدا در اين باره فرموده : ا حسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون ؟ و لقد فتنا الذين من قبلهم ، فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين ، ام حسب الذين يعملون السيئات ان يسبقونا ، ساء ما يحكمون .


و نيز فرموده : و تلك الايام نداولها بين الناس ، و ليعلم الله الذين آمنوا و يتخذ منكم شهدا .


و اگر قوم و فردي كه به آن گرفتاريها و مصائب گرفتار شده‏اند طالح و بدكار باشند ، خود اين حوادث عذاب و كيفري است كه در مقابل اعمال خود مي‏بينند ، و آيات سابق نيز بر اين معنا دلالت داشت .



ترجمة الميزان ج : 2ص :275


پس اين هم يكي از احكام عمل آدمي است ، كه به صورت حوادث نيك و بد در مي‏آيد ، و عايد صاحب عمل مي‏شود .


و اما اين آيه شريفه كه مي‏فرمايد : و لولا ان يكون الناس امة واحدة لجعلنا لمن يكفر بالرحمن لبيوتهم سقفا من فضة ، و معارج عليها يظهرون ، و لبيوتهم ابوابا و سررا عليها يتكئون ، و زخرفا و ان كل ذلك لما متاع الحيوة الدنيا ، و الاخرة عند ربك للمتقين نظري به بحث ما ندارد ، بلكه مراد از آن ( و خدا داناتر است ) مذمت دنيا و سرگرمي‏هاي آن است ، مي‏خواهد بفرمايد لذات دنيا در برابر نعمت‏هائي كه نزد خداي سبحان است قدر و قيمتي ندارد ، و بهمين جهت خداي تعالي آن را به كفار مي‏دهد ، و از آخرت نمي‏دهد ، و قدر و قيمت هر چه هست در زندگي آخرت است ، و اگر نبود كه افراد انسان مثل همديگرند و مساعيشان يكي و نظير هم است ، هر آينه زندگي دنيا را مخصوص كفار مي‏كرد .


حال اگر كسي بگويد : حوادث عمومي و مخصوصا از قبيل سيل‏ها ، و زلزله‏ها ، و بيماريهاي واگير ، و جنگ و جدالها ، هر يك براي خود علل طبيعي دارد ، عللي كه اختصاص به يك قوم و دو قوم ندارد ، هر وقت و هر جا آن علل پيدا شد ، معلولشان هم پيدا مي‏شود ، چه مردم آنجا صالح باشند و چه طالح ، و بنا بر اين ديگر معنا ندارد پيدايش آنها را به اعمال خوب و بد تعليل و توجيه كنيم ، و اينگونه تعليلها فرضيه‏هائي است ، ديني كه با واقع مطابقت ندارد .


در پاسخ مي‏گوئيم : اين يك اشكال فلسفي است كه منافاتي با بحث تفسيري ما كه مربوط است به آنچه از كلام خدا استفاده مي‏شود ندارد ، و ما به زودي اين اشكال را در بحث فلسفي جداگانه‏اي در تفسير آيه : و لو ان اهل القري آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء بطور مفصل متعرض مي‏شويم ان شاء الله .


و خلاصه بحثي كه در آنجا خواهيم كرد اين است كه اين اشكال ناشي از بدفهمي و عدم توجه به منطق قرآن است ، و اهل قرآن خيال كرده‏اند اينكه قرآن و اهل آن اعمال نيك و بد مردم را باعث حدوث حوادثي نيك و بد مي‏دانند ، مي‏خواهند به كلي علل طبيعي را از عليت


ترجمة الميزان ج : 2ص :276


انداخته ، تاثير آنها را انكار كنند ، و يا بگويند همانطور كه علل طبيعي عليت دارد ، اين اعمال هم دارد ، در حالي كه چنين نيست ، اعتقاد به تاثير افعال كه جاي خود دارد ، حتي قرآن و اهل آن و بلكه عموم خداپرستان با اثبات صانع نمي‏خواهند قانون عليت و معلوليت عمومي را انكار كنند ، و بگويند آنچه اتفاق مي‏افتد صرف اتفاق است ، و حتي نمي‏خواهند خداي تعالي را در پديد آمدن حوادث شريك علل طبيعي بدانند ، بعضي از حوادث را به علل طبيعي مستند كنند ، و بعضي ديگر را به خداي تعالي نسبت دهند .


بلكه منظورشان در هر دو مرحله اثبات علتي است ، در طول علل طبيعي ، اثبات عاملي است معنوي ، فوق عوامل مادي ، مي‏خواهند بگويند ، هم علل طبيعي دست اندر كارند ، و هم افعال بندگان و هم خود خداي تعالي ، اما بطور ترتيب ، نزديكترين علت به حدوث حوادث ، علل طبيعي است ، و باعث بكار افتادن عوامل ، رحمت و غضب الهي است ، و باعث جلب رحمت و فوران غضب الهي ، اعمال نيك و بد انسانها است نظير نامه نوشتن كه يك عمل است ، هم به نوك قلم نسبتش مي‏دهيم ، و هم به خود قلم ، و هم به دست و پنجه نويسنده و هم به خود او .


حال خواهي پرسيد : منظور از اين حرف چيست ؟ مي‏گوييم همانطور كه در بحث از نبوت عامه گفتيم ، خداي تعالي كه عالم كون را آفريد ، و به راه انداخت ، انسان را هم به سوي سعادت هستي و كمال زندگيش به راه انداخته ، و معلوم است كه يكي از مراحل اين نوع در مسيرش به سوي سعادت ، مرحله عمل او است : كه اگر بشر در اين مرحله دچار مانعي بشود ، كه او را از سير به سوي سعادت متوقف نموده ، و مشرف به هلاكت و نابودي سازد ، خداي تعالي در مقابل آن مانع چيزي قرار مي‏دهد تا آن مانع را بر طرف كند ، و اگر آن مانع جزئي از همين انسانها است آن جزء فاسد را از بين مي‏برد ، نظير مزاج بدني كه همواره در جنگ با عوارض و بيماريهائي است ، كه يا همه بدن و يا عضوي از آن را تهديد مي‏كند ، اگر بتواند آن بيماري را ريشه‏كن مي‏كند ، و اگر نتوانست عاجز ماند بدن و يا آن عضو را رها مي‏كند ، تا به كلي از كار بيفتد .


و مشاهده و تجربه اين معنا را اثبات كرده ، كه صانع عالم هر نوع از انواع صنع و تكوين را مجهز به اسلحه دفاع از آفات و فسادهائي كرده كه متوجه به سوي او است ، و معنا ندارد كه تمامي موجودات مسلح به اين نوع اسلحه باشند ، و تنها نوع و يا فرد انسان از كليت مستثنا باشد و نيز اثبات كرده كه هر موجود نوعي را به دشمني گرفتار كرده ، تا دفاع از خود و دور كردن دشمن وادارش كند به اينكه قواي وجودي خود را به كار بگيرد ، و از اين راه وجودش كامل شود و به آن غايت و سعادتي كه برايش در نظر گرفته شده برسد ، وقتي وضع همه موجودات اينطور است ،


ترجمة الميزان ج : 2ص :277


چگونه ممكن است انسان اينطور نباشد ، و عالم صنع نسبت به خصوص او بي‏اعتنائي كرده باشد .


اين همان معنائي است كه آيه شريفه : و ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما لاعبين ، ما خلقناهما الا بالحق ، و لكن اكثرهم لا يعلمون و نيز آيه شريفه : و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلا : ذلك ظن الذين كفروا بر آن دلالت دارند .


پس همانطور كه يك صنعتگر اگر چيزي را به عنوان سرگرمي و تفريح بسازد ، بدون اينكه عنايتي و حاجتي به آن داشته باشد ، همينكه آن را ساخت ارتباطش با آن قطع مي‏شود ، و ديگر اعتنائي به آن ندارد كه چه مي‏شود و در كدام خاكروبه مي‏افتد ، و فاسد مي‏شود ، و اما اگر چيزي را براي منظوري بسازد ، همواره مراقب آن خواهد بود ، و آن را زير نظر مي‏گيرد ، تا اگر خطري كه آن را از صلاحيت به كار بردن در آن منظور ساقط ميكند تهديدش كرد ، از آن خطر جلوگيري كند ، و به اين منظور اگر صلاح ديد از يكي از اجزاي آن كه در نتيجه دادنش مؤثر است صرفنظر مي‏كند ، و يا جزئي ديگر به آن اضافه مي‏كند ، و يا اگر ديد ديگر منظورش را تامين نمي‏كند ، اوراقش نموده ، از نو آن را مي‏سازد ، و صنعت جديدي درست مي‏كند .


وضع خلقت آسمانها و زمين و موجودات در آنها كه يكي از آنها انسان است نيز چنين است ، خداي تعالي آنچه را خلق كرده عبث و بيهوده خلق نكرده ، بلكه براي اين خلق كرده كه به حد كمالش برساند ، و دو باره به سوي خودش برگرداند ، همچنانكه فرمود : ا فحسبتم انما خلقناكم عبثا ، و انكم الينا لا ترجعون و نيز فرموده : و ان الي ربك المنتهي .


و وقتي وضع بدين قرار باشد ، بديهي است كه عنايت الهيه بايد شامل انسان نيز بشود ، و او را مانند ساير مخلوقاتش به آن غايتي كه براي رسيدن به آن غايتش آفريده برساند ، و براي رساندنش به آن غايت نخست او را دعوت و ارشاد كند ، و سپس امتحان و ابتلا را در كارش اعمال كند ، و اگر از اين راه هم نشد آن كسي كه غايت خلقت در او باطل شده ، و ديگر