ترجمة الميزان ج : 2ص :167


كانَ النَّاس أُمَّةً وَحِدَةً فَبَعَث اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشرِينَ وَ مُنذِرِينَ وَ أَنزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَب بِالْحَقّ‏ِ لِيَحْكُمَ بَينَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِوَ مَا اخْتَلَف فِيهِ إِلا الَّذِينَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَت بَغْيَا بَيْنَهُمْفَهَدَي اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الْحَقّ‏ِ بِإِذْنِهِوَ اللَّهُ يَهْدِي مَن يَشاءُ إِلي صِرَطٍ مُّستَقِيمٍ‏(213)


ترجمه آيه


مردم قبل از بعثت انبياء همه يك امت بودند خداوند به خاطر اختلافي كه در ميان آنان پديد آمد انبيائي به بشارت و انذار برگزيد و با آنان كتاب را به حق نازل فرمود تا طبق آن در ميان مردم و در آنچه اختلاف كرده‏اند حكم كنند اين بار در خود دين و كتاب اختلاف كردند و اين اختلاف پديد نيامد مگر از ناحيه كساني كه اهل آن بودند و انگيزه‏شان در اختلاف حسادت و طغيان بود در اين هنگام بود كه خدا كساني را كه ايمان آوردند در مسائل مورد اختلاف به سوي حق رهنمون شد و خدا هر كه را بخواهد به سوي صراط مستقيم هدايت مي‏كند ( 213 ) .


بيان آيه


اين آيه سبب تشريع اصل دين را بيان مي‏كند ، كه چرا اصلا ديني تشريع شده ، و مردم


ترجمة الميزان ج : 2ص :168


مكلف به پيروي آن دين شوند ؟ و در نتيجه بينشان اختلاف بيفتد ، يك دسته به دين خدا بگروند ، دسته‏اي ديگر كافر شوند ، و اين معنا را اينطور بيان كرده : كه انسان - اين موجودي كه به حسب فطرتش اجتماعي و تعاوني است - در اولين اجتماعي كه تشكيل داد يك امت بود ، آنگاه همان فطرتش وادارش كرد تا براي اختصاص دادن منافع به خود با يكديگر اختلاف كنند ، از اينجا احتياج به وضع قوانين كه اختلافات پديد آمده را برطرف سازد پيدا شد ، و اين قوانين لباس دين به خود گرفت ، و مستلزم بشارت و انذار و ثواب و عقاب گرديد ، و براي اصلاح و تكميلش لازم شد عباداتي در آن تشريع شود ، تا مردم از آن راه تهذيب گردند ، و به منظور اين كار پيامبراني مبعوث شدند ، و رفته رفته آن اختلافها در دين راه يافت ، بر سر معارف دين و مبدأ و معادش اختلاف كردند ، و در نتيجه به وحدت ديني هم خلل وارد شد ، شعبه‏ها و حزبها پيدا شد ، و به تبع اختلاف در دين اختلاف‏هائي ديگر نيز در گرفت ، و اين اختلاف‏ها بعد از تشريع دين به جز دشمني از خود مردم دين‏دار هيچ علت ديگري نداشت ، چون دين براي حل اختلاف آمده بود ، ولي يك عده از در ظلم و طغيان خود دين را هم با اينكه اصول و معارفش روشن بود و حجت را بر آنان تمام كرده بود مايه اختلاف كردند .


پس در نتيجه اختلاف‏ها دو قسم شد ، يكي اختلاف در دين كه منشاش ستمگري و طغيان بود ، يكي ديگر اختلافي كه منشاش فطرت و غريزه بشري بود ، و اختلاف دومي كه همان اختلاف در امر دنيا باشد باعث تشريع دين شد ، و خدا به وسيله دين خود ، عده‏اي را به سوي حق هدايت كرد ، و حق را كه در آن اختلاف مي‏كردند روشن ساخت ، و خدا هر كس را بخواهد به سوي صراط مستقيم هدايت مي‏كند .


پس دين الهي تنها و تنها وسيله سعادت براي نوع بشر است ، و يگانه عاملي است كه حيات بشر را اصلاح مي‏كند ، چون فطرت را با فطرت اصلاح مي‏كند ، و قواي مختلف فطرت را در هنگام كوران و طغيان تعديل نموده ، براي انسان رشته سعادت زندگي در دنيا و آخرتش را منظم و راه ماديت و معنويتش را هموار مي‏نمايد ، اين بود يك تاريخ اجمالي از حيات اجتماعي و ديني نوع انسان ، اجمالي كه از آيه شريفه مورد بحث استفاده مي‏شود ، و اگر آن را به تفصيل بيان نكرد ، در حقيقت به تفصيلي كه در ساير آيات آمده اكتفا نموده است .


آغاز خلقت انسان


گفتيم آيات ديگر قرآن كه هر كدام در جائي قرار دارد تفصيل تاريخ بشريت را بيان كرده ، و حاصل اين تفصيل اين است كه نوع انساني ( البته نه تمامي انواع انسانها كه حتي


ترجمة الميزان ج : 2ص :169


شامل ساير ادوار بشريت هم بشود بلكه اين نوعي كه فعلا نسلش در روي زمين زندگي مي‏كند نوعي نيست كه از نوع ديگري از انواع حيوانات و يا غير حيوانات پديد آمده باشد ( مثلا از ميمون درست شده باشد ) ، و طبيعت ، او را كه در اصل حيواني ديگر بوده با تحولات خود تحول داده ، و تكامل بخشيده باشد .


بلكه نوعي است مستقل ، كه خداي تعالي او را بدون الگو از مواد زمين بيافريد .


و خلاصه روزگاري بود كه آسمان و زمين و همه موجودات زميني بودند ، ولي از اين نسل بشر هيچ خبر و اثري نبود ، آنگاه خداي تعالي از اين نوع يك مرد و يك زن خلق كرد ، كه نسل فعلي بشر منتهي به آن دو نفر مي‏شود ، مي‏فرمايد : انا خلقناكم من ذكر و انثي ، و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا و نيز مي‏فرمايد : خلقكم من نفس واحدة و جعل منها زوجها و نيز مي‏فرمايد : ان مثل عيسي عند الله كمثل آدم خلقه من تراب اين بود خلاصه‏اي از تاريخ پيدايش بشر از نظر قرآن .


و اما اين فرضي كه علماي طبيعي امروز كرده‏اند ، كه تمامي انواع حيوانات فعلي و حتي انسان از انواع ساده‏تري پيدا شده‏اند ، و گفته‏اند : كه اولين فرد تكامل يافته بشر از آخرين فرد تكامل يافته ميمون پديد آمده ، كه مدار بحث‏هاي طبيعي امروز هم همين فرضيه است ، و يا گفته‏اند : انسان از ماهي تحول يافته ، همه اين حرفها فرضيه‏اي بيش نيست و فرضيه هم هيچ دليل علمي و يقيني ندارد ، بلكه آن را فرض و تصور مي‏كنند، تا به وسيله آن بيانات علمي خود را توجيه و تعليل كنند ، و هر قدر هم كه اين فرضيه‏ها معتبر باشد ، اعتبارش ربطي به اعتبار حقايق ديني ندارد ، بلكه حتي با امكانات ذهني هم منافات ندارد ، چون بيشتر از توجيه كردن آثار و احكام مربوطه به موضوع بحث ، خاصيت ديگري ندارد ، و ما ان شاء الله بحث مفصل اين موضوع را در سوره آل عمران در تفسير آيه : ان مثل عيسي عند الله كمثل آدم خلقه من تراب خواهيم كرد .



ترجمة الميزان ج : 2ص :170


انسان از روحي و بدني تركيب شده


خداي تعالي اين نوع از موجودات را - آن روز كه ايجاد مي‏كرد - از دو جزء و دو جوهر تركيب كرد ، يكي ماده بدني ، و يكي هم جوهري مجرد ، كه همان نفس و روح باشد ، و اين دو ، مادام كه انسان در دنيا زندگي مي‏كند متلازم و با يكديگراند ، همينكه انسان مرد بدنش مي‏ميرد ، و روحش ، همچنان زنده مي‏ماند ، و انسان ( كه حقيقتش همان روح است ) به سوي خداي سبحان باز مي‏گردد .


خداي تعالي در اين باره مي‏فرمايد : و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طين ثم جعلناه نطفة في قرار مكين ، ثم خلقنا النطفة علقة ، فخلقنا العلقة مضغة ، فخلقنا المضغة عظاما ، فكسونا العظام لحما ، ثم انشاناه خلقا آخر ، فتبارك الله احسن الخالقين ، ثم انكم بعد ذلك لميتون ، ثم انكم يوم القيمة تبعثون اين آيات عينا همان مطلبي را كه گفتيم خاطرنشان مي‏سازد .


و در اين معنا است آيه شريفه : فاذا سويته ، و نفخت فيه من روحي ، فقعوا له ساجدين .


و از همه آيات روشن‏تر آيه شريفه زير است ، كه مي‏فرمايد : و قالوا ء اذا ضللنا في الارض ء انا لفي خلق جديد ، بل هم بلقاء ربهم كافرون ، قل يتوفيكم ملك الموت الذي و كل بكم ، ثم الي ربكم ترجعون .



ترجمة الميزان ج : 2ص :171


بطوريكه ملاحظه كرديد سؤال كفار ناشي از اين بود كه مردن بدن را مردن آدمي مي‏پنداشتند ، و از در تعجب مي‏پرسيدند : بعد از آنكه مرديم و اعضا و اجزاء ما متلاشي و در زمين مستهلك شد ، دوباره زنده مي‏شويم ؟ خداي تعالي در پاسخ فرمود : آنچه در زمين مستهلك مي‏شود شما نيستيد ، بدن شما است ، و اما خود شما را ملك الموت مي‏گيرد ، و ضبط مي‏كند ، پس شما غير آن بدن هستيد كه در زمين دفن مي‏شود ، آنچه در زمين گم مي‏شود بدن‏ها است ، و اما انسانها كه همان نفوس بشري باشد گم شدني و از بين رفتني و مستهلك شدني نيستند ، و به زودي ان شاء الله بحث مفصل پيرامون آنچه در اين باره از قرآن استفاده مي‏شود ، و بحث در اينكه حقيقت روح انساني چيست در محل مناسبش خواهد آمد .


شعور حقيقي انسان و ارتباطش با اشيا


خداي تعالي آن روز كه بشر را مي‏آفريد شعور را در او به وديعه نهاد ، و گوش و چشم و قلب در او قرار داد ، و در نتيجه نيروئي در او پديد آمد به نام نيروي ادراك و فكر ، كه به وسيله آن حوادث و موجودات عصر خود و آنچه قبلا بوده ، و عوامل آنچه بعدا خواهد بود نزد خود حاضر مي‏بيند ، پس مي‏توان گفت : انسان به خاطر داشتن نيروي فكر به همه حوادث تا حدي احاطه دارد چنانكه خداي تعالي هم در اين باره فرموده : علم الانسان ما لم يعلم و فرموده : و الله اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة .


و مي‏فرمايد : و علم آدم الاسماء كلها .


و نيز خداي تعالي براي اين نوع از جنبندگان زمين سنخي از وجود اختيار كرده كه قابل ارتباط با تمامي اشياء عالم هست ، و مي‏تواند از هر چيزي استفاده كند ، چه از راه اتصال به آن چيز ، و چه از راه وسيله قرار دادن براي استفاده از چيز ديگر ، همچنانكه مي‏بينيم : چه حيله‏هاي عجيبي در امر صنعت به كار مي‏برد و راههاي باريكي با فكر خود براي خود درست مي‏كند ، و خداي تعالي هم در اين باره فرموده : و خلق لكم ما في الارض جميعا .



ترجمة الميزان ج : 2ص :172


و نيز فرموده : و سخر لكم ما في السموات و ما في الارض جميعا منه ، و آياتي ديگر كه همه گوياي اين حقيقتند كه موجودات عالم همه براي انسان رام شده‏اند .


دانش‏هاي عملي انسان


اين دو عنايت كه خدا به انسان كرده ، يعني نيروي فكر و ادراك و رابطه تسخير موجودات ، خود يك عنايت سومي را نتيجه داده ، و آن اين است كه توانست براي خود علوم و ادراكاتي دسته‏بندي شده تدوين كند ، تا در مرحله تصرف در اشيا و به كار بردن و تاثير در موجوداتخارج از ذات خود آن علوم را بكار بگيرد ، و در نتيجه ( با صرف كمترين وقت و گرفتن بيشترين بهره ) از موجودات عالم براي حفظ وجود و بقاي خود استفاده كند .


توضيح اينكه اگر شما خواننده عزيز ذهن خود را از آنچه مشغولش كرده خالي كني ، و مانند كسي كه تاكنون از وضع انسانها خبري ندارد در انسان ، اين موجود زميني فعال و به كار گيرنده فكر و اراده - نظر بيفكني ، و چنين فرض كني كه اولين بار است كه اين موجود را مي‏بيني ، و در باره‏اش مي‏انديشي ، آن وقت خواهي ديد كه يك فرد از اين انسان در كارهاي زندگيش ادراكات و افكاري را بهكار مي‏گيرد ، و ابزار كار خود قرار مي‏دهد كه نمي‏تواني آن ادراكات را به شمار آوري ، آنقدر زياد است كه عقل از كثرت و پردامنگي و تشتت جهات آنها دچار دهشت مي‏شود .


و اين علوم كه گفتيم ابزار كار انسانها است ، عامل فراهم آمدن ، و دسته‏بندي شدن ، و انشعاب هر يك از ديگري ، و يا تركيب آنها ، يا حواس ظاهري و باطني انسان است ، و يا تصرف قوه فكريه او ، تصرفش هم يا تصرفي است ابتدائي ، و يا تصرفهائي پي‏درپي ، و اين نكته امري است واضح ، كه هر انساني آن را هم از خودش در مي‏يابد ، و هم از ديگران ، و در دريافت آن احتياج به دقت و تدبر ندارد ، بلكه صرف توجه كافي است .


حال كه متوجه اين نكته شدي مي‏گوئيم : اگر اين توجه و نظر را در علوم و ادراكات خود و يا انساني ديگر تكرار كني ، خواهي ديد كه همه آنها يكسان نيستند ، بعضي از ادراكات بشري تنها جنبه حكايت و نشان دادن موجودات خارجي را دارند ، و منشا اراده و عملي در ما


ترجمة الميزان ج : 2ص :173


نمي‏شوند ، مثل اينكه درك مي‏كنيم : كه اين زمين است ، و آن آسمان است ، و عدد چهار جفت است ، و آب روان است ، و سيب يكي از ميوه‏ها است و امثال اين تصورها و تصديق‏ها ، كه تنها از راه فعل و انفعال مغزي حاصل مي‏شود ، يعني ماده خارجي وقتي در برابر حس ما و ادوات ادراكي ما قرار مي‏گيرد حس ما منفصل شده ، مي‏فهميم كه آن آب و اين زمين است ، و نظير آن علمي است كه از مشاهده نفس خود و حضور نفس يعني همان كه از آن تعبير مي‏كنيم به ( من ) در نزد خود براي ما حاصل مي‏شود ، و باز نظير آن كليات مقوله‏اي است كه درك مي‏كنيم ، و درك آن نه اراده‏اي در ما ايجاد مي‏كنند و نه باعث صدور عملي از ما مي‏شوند ، بلكه تنها چيزهائي كه در خارج است براي ما حكايت مي‏كنند .


اين يك عده از درك‏هاي ما است ، يك عده ادراك‏هاي ديگر داريم ، به عكس قسم اول ، ادراك‏هائي است كه تنها در موردي به آنها مي‏پردازيم كه بخواهيم به كارش بزنيم ، و آنها را وسيله و واسطه به دست آوردن كمال و يا مزاياي زندگي خود كنيم و اگر دقت كنيد ، هيچ فعلي از افعال ما خالي از آن ادراكات نيست ، از قبيل اينكه كارهائي زشت و كارهائي ديگر خوب است ، كارهائي هست كه نبايد انجام داد ، و كارهاي ديگري هست كه بايد انجام داد ، و عمل خير را بايد رعايت كرد ، و عدالت خوب و ظلم زشت است ، اين در باب تصديقات ، و اما در باب تصورات مانند تصور مفهوم رياست و مرئوسيت ، عبديت و مولويت ، و امثال آن .


و اينگونه ادراكات مانند قسم اول از امور خارجي كه منفصل و جداي از ما و از فهم ما است حكايت نمي‏كند ، بلكه ادراكاتي است كه از محوطه عمل ما خارج نيست ، و نيز از تاثير عوامل خارجيه در ما پيدا نمي‏شود ، بلكه ادراكاتي است كه خود ما با الهام احساسات باطني خود براي خود آماده مي‏كنيم ، احساساتي كه خود آنها هم مولود اقتضائي است كه قواي فعاله ما ، و جهازات عامله ما دارد ، و ما را وادار به اعمالي مي‏كند ، مثلا قواي گوارشي ما و يا قواي تناسلي ما اقتضاي اعمالي را دارد كه مي‏خواهد انجام يابد ، و نيز اقتضاي چيزهائي را دارد كه بايد از خود دور كند ، و اين دو اقتضا ، باعث پيدايش صورت‏هائي از احساسات از قبيل حب و بغض ، و شوق و ميل ، و رغبت مي‏شود .


و آنگاه اين صور احساس ما را وا مي‏دارد تا علوم و ادراكاتي از معناي حسن و قبح و سزاوار و غير سزاوار ، و واجب و جايز ، و امثال آن اعتبار كنيم ، و سپس آن علوم و ادراكات را ميان خود و ماده خارجي واسطه قرار دهيم ، و عملي بر طبق آن انجام دهيم تا غرض ما حاصل گردد .


پس معلوم شد كه ما علوم و ادراكاتي داريم كه هيچ قيمت و ارزشي ندارد ، مگر در


ترجمة الميزان ج : 2ص :174


عمل ، كه اينگونه ادراكات را علوم عملي مي‏ناميم ، و بحث مفصل در اين مقام محلي ديگر دارد .


و خداي سبحان اين علوم و ادراكات را به ما الهام كرده ، تا ما را براي قدم نهادن در مرحله عمل مجهز كند ، و ما شروع كنيم به تصرف در عالم ، تا آنچه را كه خدا مي‏خواهد ، بشود ، و خداي تعالي در اين باره فرموده : الذي اعطي كل شي‏ء خلقه ثم هدي و نيز فرموده : الذي خلق فسوي و الذي قدر فهدي و اين هدايت هدايتي است مربوط به تمامي موجودات ، كه هر موجودي را به سوي كمال مخصوص به خودش هدايت كرده ، او را براي حفظ وجودش و بقاي نسلش بهاعمالي مخصوص به خودش سوق داده ، چه اينكه آن موجود داراي شعور باشد يا بي‏شعور .


و اما در خصوص هدايت انسان فرموده و نفس و ما سويها ، فالهمها فجورها و تقويها كه به حكم اين آيه فجور و تقواي انسانها براي آنها معلوم و به الهامي فطري و خدائي مشخص شده است ، هر كسي مي‏داند چه كارهائي سزاوار است انجام دهد ، و رعايتش كند ، و چه كارهائي سزاوار انجام نيست ، و اينگونه علوم ، علوم عمليه‏اي است كه در خارج نفس انساني اعتبار ندارد ، و شايد بهمين جهت فجور و تقوا را به نفس نسبت داد .


و در باره كارهائي كه نبايد كرد فرمود : و ما هذه الحيوة الدنيا الا لهو و لعب ، و ان الدار الاخرة لهي الحيوان لو كانوا يعلمون چون لعب عملي است كه جز در خيال حقيقتي ندارد ، زندگي دنيا هم همينطور است ، جاه و مال و تقدم و تاخر و رياست و مرئوسيت ، و ساير امتيازاتش همه خيالي است ، و در واقع و خارج از ذهن صاحب خيال حقيقتي ندارد ، به اين معنا كه آنچه در خارج است حركاتي است طبيعي كه انسان به وسيله آن حركات در ماده‏اي از مواد عالم تصرف مي‏كند ، حال فردي كه اين حركات را از خود بروز مي‏دهد هر كه مي‏خواهد باشد ، آنچه در خارج تحقق دارد از اينكه مثلا يك انسان رئيس است ، انسانيت او است ، و اما


ترجمة الميزان ج : 2ص :175


رياستش جز در خانه خيال و وهم تحققي ندارد ، و همچنين لباسي كه يك انسان به تن كرده آنچه از اين لباس در خارج هست خود لباس است ، اما مملوك بودنش براي او در خارج نيست ، تنها در وهم و خيال صاحب لباس است ، و بر همين قياس است تمامي شؤون زندگي دنيا .


انسان هر چيزي را جهت انتفاع استخدام مي‏كند


پس اين سلسله از علوم و ادراكات است كه واسطه و رابطه ميان انسان و عمل در ماده مي‏شود ، و از جمله اين افكار و ادراكات تصديقي تصديق به اين معنا است كه ( واجب است هر چيزي را كه در طريق كمال او مؤثر است استخدام كند ) .


و به عبارتي ديگر ، اين اذعان است كه بايد به هر طريقي كه ممكن است به نفع خود و براي بقاي حياتش از موجودات ديگر استفاده كند ، و به هر سببي دست بزند ، و بهمين جهت است كه از ماده اين عالم شروع كرده ، آلات و ادواتي درست مي‏كند ، تا با آن ادوات در ماده‏هاي ديگر تصرف كند ، كارد و چاقو و اره و تيشه مي‏سازد ، سوزن براي خياطي ، و ظرف براي مايعات ، و نردبان براي بالا رفتن ، و ادواتي غير اينها مي‏سازد ، كه عدد آنها از حيطه شمار بيرون است ، و از حيث تركيب وجزئيات قابل تحديد نيست ، و نيز انواع صنعت‏ها و فنوني براي رسيدن به هدف‏هائي كه در نظر دارد مي‏سازد .


و باز بهمين جهت انسان شروع مي‏كند به تصرف در گياهان ، انواع مختلف تصرف‏ها در آنها مي‏كند ، انواعي از گياهان را در طريق ساختن غذا ، و لباس ، و سكني ، و حوائج ديگر استخدام مي‏كند ، و باز بهمين منظور در انواع حيوانات تصرفاتي نموده از گوشت ، و خون ، و پوست ، و مو ، و پشم ، و كرك ، و شاخ ، و حتي پهن آنها و شير و نتاج ، و حتي از كارهاي حيوانات استفاده مي‏كند ، و به استعمار و استثمار حيوانات اكتفا ننموده ، دست به استخدام همنوع خود مي‏زند ، و به هر طريقي كه برايش ممكن باشد آنان را به خدمت مي‏گيرد ، در هستي و كار آنان تا آنجا كه ممكن باشد تصرف مي‏كند ، اينها كه گفتيم اجمالي بود از سير بشر در استخدام موجودات ديگر .


انسان به مقتضاي طبيعتش مدني است


بشر همچنان به سير خود ادامه داد ، تا به اين مشكل برخورد ، كه هر فردي از فرد و يا افراد ديگر همان را مي‏خواهد ، كه آن ديگران از او مي‏خواهند ، لاجرم ناگزير شد اين معنا را


ترجمة الميزان ج : 2ص :176


بپذيرد ، كه همانطور كه او مي‏خواهد از ديگران بهره‏كشي كند ، بايداجازه دهد ديگران هم به همان اندازه از او بهره‏كشي كنند ، و همينجا بود كه پي برد به اينكه بايد اجتماعي مدني و تعاوني تشكيل دهد ، و بعد از تشكيل اجتماع فهميد كه دوام اجتماع ، و در حقيقت دوام زندگيش منوط بر اين است كه اجتماع به نحوي استقرار يابد كه هر صاحب حقي به حق خود برسد ، و مناسبات و روابط متعادل باشد و اين همان عدالت اجتماعي است .


پس اين حكم يعني حكم بشر به اجتماع مدني و عدل اجتماعي حكمي است كه اضطرار ، بشر را مجبور كرد به اينكه آن را بپذيرد ، چون اگر اضطرار نبود هرگز هيچ انساني حاضر نمي‏شد دامنه اختيار و آزادي خود را محدود كند ، اين است معناي آن عبارت معروف كه مي‏گويند الانسان مدني بالطبع ، و اين است معناي اينكه مي‏گوئيم : انسان حكم مي‏كند به عدل اجتماعي و خلاصه در هر دو قضيه اضطرار او را وادار كرده به اينكه مدنيت و زندگي اجتماعي و دنبالش عدل اجتماعي را بپذيرد ، چون مي‏خواست از ديگران بهره‏كشي كند .


و بهمين جهت هر جاي دنيا ببينيم انساني قوت گرفت و از سايرين نيرومندتر شد در آنجا حكم عدالت اجتماعي و تعاون اجتماعي سست مي‏شود ، و قوي مراعات آن را در حق ضعيف نمي‏كند ، و همه روزه شاهد رنج و محنتي هستيم كه طبقه ضعيف دنيا از طبقه قوي تحمل مي‏كند ، تاريخ هم تا به امروز بهمين منوال جريان يافته ، آري تا به امروز كه عصر تمدن و آزادي است .


اين معنا از كلام خداي تعالي نيز استفاده مي‏شود ، آنجا كه مي‏فرمايد : انه كان ظلوما جهولا و آنجا كه مي‏فرمايد : خلق الانسان هلوعا و آنجا كه مي‏فرمايد : ان الانسان لظلوم كفار و نيز مي‏فرمايد : ان الانسان ليطغي ان رآه استغني .


و اگر عدالت اجتماعي اقتضاي اوليه طبيعت انسان بود ، بايد عدالت اجتماعي در شؤون اجتماعات غالب مي‏بود ، و تشريك مساعي به بهترين وجه و مراعات تساوي در غالب اجتماعات حاكم مي‏بود ، در حالي كه مي‏بينيم دائما خلاف اين در جريان است ، و اقوياي نيرومند خواسته‏هاي خود را بر ضعفا تحميل مي‏كنند ، و غالب مغلوب را به ذلت و بردگي مي‏كشد ، تا به مقاصد و مطامع خود برسد .



ترجمة الميزان ج : 2ص :177


پديد آمدن اختلاف ميان افراد انسان


تا اينجا روشن گرديد كه هر انساني داراي قريحه‏اي است كه مي‏خواهد انسانهاي ديگر را استخدام كند ، و از ساير انسانها بهره‏كشي كند ، حال اگر اين نكته را هم ضميمه كنيم كه افراد انسانها به حكم ضرورت از نظر خلقت و منطقه زندگي و عادات و اخلاقي كه مولود خلقت و منطقه زندگي است ، مختلفند ، نتيجه مي‏گيريم كه اين اختلاف طبقات همواره آن اجتماع صالح و آن عدالت اجتماعي را تهديد مي‏كند ، و هر قوي‏ئي مي‏خواهد از ضعيف بهره‏كشي كند ، و بيشتر از آنچه به او مي‏دهد از او بگيرد ، و از اين بدتر اينكه غالب مي‏خواهد از مغلوب بهره‏كشي كند ، و بيگاري بكشد ، بدون اينكه چيزي به او بدهد ، و مغلوب هم به حكم ضرورت مجبور مي‏شود در مقابل ظلم غالب دست به حيله و كيد و خدعه بزند ، تا روزي كه به قوت برسد ، آن وقت تلافي و انتقام ظلم ظالم را به بدترين وجهي بگيرد ، پس بروز اختلاف سرانجام به هرج و مرج منجر شده ، و انسانيت انسان را به هلاكت مي‏كشاند يعني فطرت او را از دستش گرفته سعادتش را تباه مي‏سازد .


و اين آيه شريفه : و ما كان الناس الا امة واحدة فاختلفوا به همين معنا اشاره دارد .


و همچنين آيه شريفه : و لا يزالون مختلفين الا من رحم ربك ، و لذلك خلقهم و همچنين آيه مورد بحث كه در آن مي‏فرمود : ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه ... .


و اين اختلاف همانطور كه توجه فرموديد امري است ضروري ، و وقوعش در بين افراد جامعه‏هاي بشري حتمي است ، چون خلقت به خاطر اختلاف مواد مختلف است ، هر چند كههمگي به حسب صورت انسانند ، و وحدت در صورت تا حدي باعث وحدت افكار و افعال مي‏شود ، و ليكن اختلاف در مواد هم اقتضائي دارد ، و آن اختلاف در احساسات و ادراكات و احوال است ، و پس انسانها در عين اينكه به وجهي متحدند ، به وجهي هم مختلفند ، و اختلاف در احساسات و ادراكات باعث مي‏شود كه هدفها و آرزوها هم مختلف شود ، و اختلاف در اهداف باعث اختلاف در افعال مي‏گردد ، و آن نيز باعث اختلال نظام اجتماع مي‏شود .


و پيدايش اين اختلاف بود كه بشر را ناگزير از تشريع قوانين كرد ، قوانين كليه‏اي كه


ترجمة الميزان ج : 2ص :178


عمل به آنها باعث رفع اختلاف شود ، و هر صاحب حقي به حقش برسد ، و قانونگذاران را ناگزير كرد كه قوانين خود را بر مردم تحميل كنند و در عصر حاضر راه تحميل قوانين بر مردم يكي از دو طريق است : اول اينكه مردم را مجبور و ناچار كنند از اينكه قوانين موضوعه را كه به منظور شركت دادن همه طبقات در حق حيات و تساوي آنان در حقوق تشريع شده بپذيرند ، تا آنكه هر فردي از افراد به آن درجه از كمال زندگي كه لياقت آن را دارد برسد ، حال چه اينكه معتقد به ديني باشد يا نباشد ، چون در اين طريقه از تحميل ، دين و معارف ديني از توحيدو اخلاق فاضله را بكلي لغو مي‏كنند ، به اين معنا كه اين عقائد را منظور نظر ندارند ، و رعايتش را لازم نمي‏شمارند ، اخلاق را هم تابع اجتماع و تحولات اجتماعي مي‏دانند ، هر خلقي كه با حال اجتماع موافق بود آن را فضيلت مي‏شمارند ، حال چه اينكه از نظر دين خوب باشد و چه نباشد ، مثلا يك روز عفت از اخلاق فاضله به شمار مي‏رود ، و روز ديگر بي عفتي و بي شرمي ، روزي راستي و درستي فضيلت مي‏شود ، و روزي ديگر دروغ و خدعه ، روزي أمانت ، و روزي ديگر خيانت و همچنين .


طريقه دوم از دو طريق تحميل قوانين بر مردم اين است كه مردم را طوري تربيت كنند و به اخلاقي متخلق بسازند كه خود به خود قوانين را محترم و مقدس بشمارند ، در اين طريقه باز دين را در تربيت اجتماع لغو و بي اعتبار مي‏شمارند .


اين دو طريق از راههاي تحميل قانون بر مردم مورد عمل قرار گرفته ، كه گفتيم يكي تنها از راه زور و ديكتاتوري قانون را به خورد مردم مي‏دهد ، و دومي از راه تربيت اخلاقي ، و ليكن علاوه بر اينكه اساس اين دو طريق جهل و ناداني است ، مفاسدي هم به دنبال دارد ، از آن جمله نابودي نوع بشر است ، البته نابودي انسانيت او .


چون انسان موجودي است كه خداي تعالي او را آفريده ، و هستيش وابسته و متعلق به خداست ، از ناحيه خدا آغاز شده ، و به زودي به سوي او برمي‏گردد ، و هستيش با مردن ختم نمي‏شود ، او يك زندگي ابدي دارد ، كه سرنوشت زندگي ابديش بايد در اين دنيا معين شود ، در اينجا هر راهي كه پيش گرفته باشد ، و در اثر تمرين آن روش ملكاتي كسب كرده باشد ، در ابديت هم تا ابد با آن ملكات خواهد بود ، اگر در دنيا احوال و ملكاتي متناسب با توحيد كسب كرده باشد ، يعني هر عملي كه كرد بر اين اساس كرد كه بنده‏اي بود از خداي سبحان ، كه آغازش از او و انجامش به سوي اوست ، قهرا فردي بوده كه انسان آمده و انسان رفته است ، و اما اگر توحيد را فراموش كند ، يعني در واقع حقيقت امر خود را بپوشاند ، فردي بوده كه انسان آمده و ديو رفته است .



ترجمة الميزان ج : 2ص :179


پس مثل انسان در سلوك اين دو طريق مثل كارواني را مي‏ماند كه راه بس دور و درازي در پيش گرفته ، و براي رسيدن به هدف و طي اين راه دور ، همه رقم لوازم و زاد و توشه هم برداشته ، ولي در همان اولين منزل اختلاف راه بيندازد ، و افراد كاروان به جان هم بيفتند ، يكديگر را بكشند ، هتك ناموس كنند ، اموال يكديگر را غارت كنند ، و جاي يكديگر را غصب كنند ، آن وقت دور هم جمع شوند و به اصطلاح مجلس شورا و قانونگذاري درست كنند ، كه چه راهي پيش بگيرند كه جان و مالشان محفوظ بماند ؟ يكي از مشاورين بگويد : بيائيد هر چه داريم با هم بخوريم ، به اين معنا هر كس به قدر وزن اجتماعيش سهم ببرد ، چون غير از اين منزل ، منزل ديگري نيست ، و اگر كسي تخلف كرد او را سركوب كنيم .


يكي ديگر بگويد : نه ، بيائيد نخست قانوني كه عهده‏دار حل اين اختلاف شود وضع كنيم ، و براي اجراي آن قانون وجدان و شخصيت افراد را ضامن كنيم چون هر يك از ما در ولايت و شهر خود شخصيتي داشته‏ايم ، به خاطر رعايت آن شخصيت با رفقا و همسفران خود به رحمت و عطوفت و شهامت و فضيلت رفتار نموده ، هر چه داريم با هم بخوريم ، چون غير از اين منزل منزلي ديگر نداريم .


و معلوم است كه هر دوي اين گويندگان به خطا رفته‏اند ، و فراموش كرده‏اند كه مسافرند ، و تازه به اولين منزل رسيده‏اند ، و معلوم است كه مسافر بايد بيش از هر چيز رعايت حال خود را در وطن و در سر منزلي كه به سوي آن راه افتاده بكند ، و اگر نكند جز ضلالت و هلاكت سرنوشتي ديگر ندارد .


شخص سوم برمي‏خيزد و مي‏گويد : آقايان در اين منزل تنها از آنچه داريد بايد آن مقداري را بخوريد كه امشب بدان نيازمنديد ، و بقيه را براي راه دور و درازي كه در پيش داريد ذخيره كنيد ، و فراموش نكنيد كه وقتي از وطن بيرون مي‏شديد از شما چه خواستند ، در مراجعت بايد آن خواسته‏ها را برآورده كرده باشيد ، و نيز فراموش نكنيد كه خود شما از اين سفر هدفي داشتيد ، بايد به آن هدف برسيد .


تنها راه صحيح رفع اختلاف ، راه دين است


و به همين جهت خداي سبحان ( كه انسانها را بهتر از خود انسانها مي‏شناسد ، چون خالق آنان است ) شرايع و قوانيني براي آنان تاسيس كرد ، و اساس آن شرايع را توحيد قرار داد،


ترجمة الميزان ج : 2ص :180


كه در نتيجه هم عقايد بشر را اصلاح مي‏كند ، و هم اخلاق آنان ، و هم رفتارشان را ، و به عبارتي ديگر اساس قوانين خود را اين قرار داد كه نخست به بشر بفهماند حقيقت امر او چيست ؟ از كجا آمده ؟ و به كجا مي‏رود ؟ و اگر مي‏رود بايد در اين منزلگاه موقت چه روشي اتخاذ كند ؟ كه براي فردايش سودمند باشد ؟ .


پس تشريع ديني و تقنين الهي تشريعي است كه اساسش تنها علم است و بس همچنانكه فرمود : ان الحكم الا لله ، امر ان لا تعبدوا الا اياه ، ذلك الدين القيم ، و لكن اكثر الناس لا يعلمون .


و نيز در آيات مورد بحث فرمود : فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين ، و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه و بطوريكه ملاحظه مي‏كنيد بعثت انبيا را مقارن و توأم با بشارت و تهديد كرده ، كه همان فرستادن كتابي است مشتمل بر احكام و شرايعي كه اختلافشان را از بين مي‏برد .


و از همين باب است آيه شريفه : و قالوا ما هي الا حياتنا الدنيا ، نموت و نحيا ، و ما يهلكنا الا الدهر ، و ما لهم بذلك من علم ، ان هم الا يظنون چونكه كفار اگر اصرار داشتند به اين گفتار ، براي اين نبود كه بخواهند تنها معاد را انكار كنند ، بلكه بيشتر براي اين بود كه از زير بار احكام شرع خارج گردند ، چون اعتقاد به معاد مستلزم آن است كه زندگي دنيا را با عبوديت و اطاعت از قوانين ديني منطبق سازند ، قوانيني كه مواد و احكامي از عبادات و معاملات و سياسات دارد .


و سخن كوتاه آنكه اعتقاد به معاد مستلزم تدين به دين ، و آن هم مستلزم پيروي احكام دين در زندگي است ، و مستلزم آن است كه در تمام احوال و اعمال مراقب روز بعث و معاد باشند ، لذا معاد را انكار كرده و اساس زندگي اجتماعي را بر صرف زندگي دنيا قرار دادند ، بدون اينكه نظري به ماوراي آن داشته باشند .


و همچنين آيه شريفه : ان الظن لا يغني من الحق شيئا ، فاعرض عمن تولي عن ذكرنا


ترجمة الميزان ج : 2ص :181


و لم يرد الا الحيوة الدنيا ، ذلك مبلغهم من العلم كه مي‏فرمايد كفار زندگي خود را بر اساس جهل و گمان بنا كرده‏اند ، و خداي تعالي كه مردم را به سوي دارالسلام مي‏خواند دين خود را بر اساس حق و علم بنا كرده و رسول هم ايشان را به روشي دعوت مي‏كند كه مايه حيات آنان است .


و مي‏فرمايد : يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم و اين حيات همان است كه آيه زير بدان اشاره نموده ، مي‏فرمايد : و من كان ميتا فاحييناه ، و جعلنا له نورا يمشي به في الناس ، كمن مثله في الظلمات ليس بخارج منها .


و نيز فرموده : ا فمن يعلم انما انزل اليك من ربك الحق ، كمن هو اعمي ؟ انما يتذكر اولوا الالباب .


و نيز فرموده : قل هذه سبيلي ادعوا الي الله علي بصيرة ، انا و من اتبعني ، و سبحان الله و ما انا من المشركين .


و نيز فرموده : هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون ؟ انما يتذكر اولوا الالباب و باز فرموده : يعلمهم الكتاب و الحكمة ، و يزكيهم و از اين قبيل آياتي ديگر .


و قرآن كريم پر است از آياتي كه علم را مي‏ستايد، و مردم را به سوي آن مي‏خواند ، و


ترجمة الميزان ج : 2ص :182


تشويق مي‏كند ، و تو را همين بس كه به قول بعضي‏ها عهد سابق بر اسلام را عهد جاهليت خوانده است .


پس اين چقدر از انصاف به دور است كه كسي بگويد دين اساسش بر تقليد و جهل و ضديت با علم است ، گويندگان اين سخن دروغ كساني هستند كه سرگرم علوم طبيعي و اجتماعي شده ، و در آن علوم اثري از معارف مربوطه به ماوراي طبيعت نيافتند ، در نتيجه خيال كردند عدم اثبات مستلزم اثبات عدم است ، و چه خطاي بزرگي كردند ، و در اين پندار و حكمشان چه خبطي مرتكب شدند .


آنگاه از طرفي ديگر هم نگاه كردند به جوامع دين‏دار ، البته آنهائي كه با اموري هوسراني مي‏كردند ، و نامش را دين مي‏گذاشتند ، در حالي كه حقيقتي جز شرك نداشت ، و خدا و رسولش از شرك بيزارند ، آن وقت از سوي ديگر به طرز دعوتهاي ديني نظر كردند كه مردم را به تعبد و اطاعت چشم و گوش بسته دعوت مي‏كند ، در حالي كه نه دين عبارت بود از هوسراني ، و نه دعوت ديني عبارت بود از دعوت به اطاعت كوركورانه ، چون دين شانش اجل از اين است كه بشر را دعوت به جهل و تقليد كند ، و ساحتش مقدس‏تر از آن است كه مردم را به عملي دعوت كند كه علم همراهش نباشد ، و يا به طريقه‏اي بخواند كه هدايت و كتابي روشنگر نداشته باشد ، و چه كسي ستمگرتر است از كسي كه چنين افترائي به خدا ببندد و يا به حق بعد از آمدنش تكذيب كند .


اختلاف در خود دين


و سخن كوتاه آنكه خداي تعالي ( كه مخبري است صادق ) به ما خبر داده : اولين رفع اختلافي كه در بشر صورت گرفته به وسيله دين بوده ، و اگر قوانين غير ديني هم به اين منظور درست كرده‏اند الگويش را از دين گرفته‏اند .


و نيز خبر مي‏دهد به اينكه ، همين ديني كه مايه رفع اختلاف بود به تدريج مورد اختلاف در ميان بشر قرار گرفت ، اين بار در خود دين اختلاف كردند ، و اين اختلاف را حاملان دين و گردانندگان كليسا و كساني كه به كتاب خدا علم داشتند از در حسادتي كه به يكديگر مي‏ورزيدند و تنها به انگيزه سركشي و ظلم به راه انداختند ، همچنانكه خداي تعالي فرمود : شرع لكم من الدين ما وصي به نوحا و الذي اوحينا اليك ، و ما وصينا به ابراهيم و موسي و عيسي ، ان اقيموا الدين و لا تتفرقوا فيه تا آنجا كه مي‏فرمايد : و ما تفرقوا الا من بعد ما


ترجمة الميزان ج : 2ص :183


جائهم العلم بغيا بينهم و لو لا كلمة سبقت من ربك الي اجل مسمي لقضي بينهم .


و نيز فرموده : و ما كان الناس الا امة واحدة ، فاختلفوا ، و لولا كلمة سبقت من ربك لقضي بينهم فيما فيه يختلفون .


و منظور از كلمه‏اي كه در اين دو آيه بدان اشاره شد ، همان كلامي است كه در آغاز خلقت به آدم فرمود كه : و لكم في الارض مستقر و متاع الي حين .


و اختلاف در دين را مستند به بغي ( حسادت و طغيان ) كرد نه مستند به فطرت ، و اين براي اين جهت بود كه دين فطري است ، و چيزي كه سرچشمه از فطرت دارد خلقت در آن نه دگرگونگي مي‏پذيرد و نه گمراهي ، و در نتيجه حكمش مختلف نمي‏شود ، همچنانكه در باره فطري بودن دين فرموده : فاقم وجهك للدين حنيفا ، فطرة الله التي فطر الناس عليها ، لا تبديل لخلق الله ، ذلك الدين القيم .


اين فرازهائي بود كه در حقيقت زيربناي تفسير آيه مورد بحث است .


انسان بعد از دنيا


سپس خداي تعالي خبر مي‏دهد از اينكه انسان به زودي از اين زندگي اجتماعيش كوچ نموده در عالمي ديگر و منزلگاهي ديگر فرود مي‏آيد ، و آن عالم را برزخ ناميده ، و فرموده : كه بعد از آن منزلگاه منزلي ديگر هست ، كه سرمنزل انسانها است ، و آن را خانه آخرت ناميده،


ترجمة الميزان ج : 2ص :184


چيزي كه هست او در زندگي بعد از دنيا حياتي انفرادي دارد ، ديگر زندگيش اجتماعي نيست ، به اين معنا كه ادامه زندگي در آنجا احتياج به تعاون و اشتراك و همدستي ديگران ندارد ، بلكه سلطنت و حكمراني در تمامي احكام حيات در آن عالم از آن خود فرد است ، هستيش مستقل از هستي ديگران ، و تعاون و ياري ديگران است .


از اينجا مي‏فهميم كه نظام در آن زندگي غير نظام در زندگي دنياي مادي است چون اگر نظام آنجا هم مانند نظام دنيا بود چاره‏اي جز تعاون و اشتراك نبود و ليكن انسان زندگي ماديش را پشت سر گذاشته ، به سوي پروردگارش روي آورده ، و در آنجا تمامي علوم عمليش نيز باطل مي‏شود ، ديگر لزومي نمي‏بيند كه ديگران را استخدام كند ، و در شؤون آنان تصرف نمايد ، و ديگر احتياجي به تشكيل اجتماعي مدني و تعاوني احساس نمي‏كند ( آنطور كه گفتيم زندگي دنيا مجبورش كرد به اينكه تشكيل اجتماع دهد ) .


او نيز ساير احكامي هم كه در دنيا داشت در آن عالم ندارد ، و در آن عالم تنها و تنها سروكارش با اعمالي است كه در دنيا كرده ، يا نتيجه‏هائي است كه حسنات و سيئاتش ببار آورده و در آن عالم جز به حقيقت امر بر نمي‏خورد آنجاست كه نبا عظيم برايش آشكار مي‏شود ، آن نباي كه در دنيا بر سرش اختلاف داشتند ، همچنانكه فرمود : و نرثه ما يقول و ياتينا فردا .


و نيز در اين باره فرموده : لقد جئتمونا فرادي كما خلقناكم اول مرة ، و تركتم ما خولناكم وراء ظهوركم ، و ما نري معكم شفعاءكم الذين كنتم زعمتم انهم فيكم شركاء ، لقد تقطع بينكم و ضل عنكم ما كنتم تزعمون .


و نيز فرموده : هنالك تبلوا كل نفس ما اسلفت ، و ردوا الي الله موليهم الحق و ضل عنهم ما كانوا يفترون و نيز فرموده : يوم تبدل الارض غير الارض ، و السموات و برزوا لله الواحد القهار .



ترجمة الميزان ج : 2ص :185


و باز فرموده : و ان ليس للانسان الا ما سعي ، و ان سعيه سوف يري ، ثم يجزيه الجزاء الاوفي .


و آياتي ديگر كه مي‏فهمانند بعد از مرگ ، آدمي تنها است ، و يگانه همنشين او عمل او است ، و ديگر اثري از احكام دنيوي را در آنجا نمي‏بيند ، و ديگر زندگي اجتماعي و بر اساس تعاون ندارد ، و از آن علوم عمليه‏اي كه در دنيا به حكم ضرورت مورد عمل قرار مي‏داد اثري نمي‏يابد ، و كيفيت ظهور عملش در آنجا و ظهور و تجسم جزاي عملش طوري است كه با زبان نمي‏شود بيان كرد .


كان الناس امة واحدة ... كلمه ( ناس ) معنايش معروف است ، و آن عبارت است از افرادي از انسان كه دور هم جمع شده باشند ، امت هم بهمين معنا است ولي گاهي اطلاق مي‏شود بر يك فرد ، همچنانكه در آيه شريفه : ان ابراهيم كان امة قانتا لله و گاهي بر زمان نسبتا طولاني نيز اطلاق مي‏شود ، مانند آيه : و ادكر بعد امة و آيه : و لئن اخرنا عنهم العذاب الي امة معدودة .


و نيز گاهي اطلاق مي‏شود بر ملت و دين همچنانكه بعضي از مفسرين كلمه امت را در آيه شريفه : ان هذه امتكم امة واحدة ، و انا ربكم فاتقون و نيز در آيه : ان هذه امتكم امة واحدة و انا ربكم فاعبدون به اين معنا گرفته‏اند .


و اصل كلمه ( امت ) از ماده ام - يام گرفته شده كه به معناي قصد است ، و اگر بر جماعت اطلاق شده بر هر جماعتي اطلاق نشده ، بلكه بر جماعتي اطلاق مي‏شود ، كه افراد آن داراي يك مقصد و يك هدف باشند ، و اين مقصد واحد رابطه واحدي ميان افراد باشد و بهمين جهت توانسته‏اند اين كلمه را بر يك فرد هم اطلاق كنند ، و همچنين در ساير موارد اطلاقش معناي قصد رعايت شده .



ترجمة الميزان ج : 2ص :186


و به هر حال ظاهر آيه دلالت مي‏كند بر اينكه روزگاري بر نوع بشر گذشته كه در زندگي اتحاد و اتفاقي داشته ، به خاطر سادگي و بساطت زندگي امتي واحد بوده‏اند ، و هيچ اختلافي بين آنان نبوده ، مشاجره و مدافعه‏اي در امور زندگي و نيز اختلافي در مذهب و عقيده نداشته‏اند دليل بر اين معنا جمله بعد است كه مي‏فرمايد : فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين ، و انزل معهم الكتاب ، ليحكم بينهم فيما اختلفوا فيه ، ... ( چون بعثت انبيا و حكم كتاب در موارد اختلاف را نتيجه و فرع امت واحده بودن مردم قرار داد ) .


پس معلوم مي‏شود اختلاف در امور زندگي بعد از وحدت و اتحاد ناشي شده و دليل بر اينكه در آغاز ، اختلاف دومي ، يعني اختلاف در دين نبود ، جمله : و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه بغيا بينهم است پس اختلاف در دين - تنها از ناحيهكساني ناشي شده كه حاملان كتاب و علماي دين بوده‏اند و انگيزه آنان حسادت با يكديگر و طغيان بوده است .


و اتفاقا همين برداشتي كه ما از آيه شريفه كرديم با اعتبار عقلي موافق است ، براي اينكه ما نوع انساني را مي‏بينيم كه لا يزال در مدارج علم و فكر بالا رفته ، و در طريق معرفت و تمدن سال به سال و قرن به قرن پيشروي كرده و هماهنگ اين پيشرفت اركان اجتماعيش روز بروز مستحكم‏تر شده است ، و توانسته است احتياجات دقيق و رقيق‏تري را برآورد ، و در برابر هجوم عوامل مخرب طبيعي ، و استفاده از مزاياي زندگي ، مقاومت بيشتري از خود بروز دهد .


هر چه ما به قهقري و عقب‏تر برويم ، به رموز كمتري از زندگي بر مي‏خوريم ، و نوع بشر را مي‏بينيم كه به اسرار كمتري از طبيعت پي برده بودند ، تا آنجا كه مي‏بينيم نوع بشر چيزي از اسرار طبيعي را نمي‏داند ، تو گوئي تنها بديهيات را مي‏فهميده ، و به اندكي از نظريات فكري كه وسائل بقا را به ساده‏ترين وجه تامين مي‏نموده دسترسي داشتند ، مانند تشخيص گياهان قابل خوردن ، و يا استفاده از پاره‏اي شكارها ، و يا منزل كردن در غارها ، و دفاع به وسيله سنگ و چوب و امثال اينها .


اين حال انسان در قديم‏ترين عهد و ما قبل تاريخ بوده ، و معلوم است مردمي كه حالشان اينچنين حالي بوده ، اختلاف مهمي نمي‏توانستند با هم داشته باشند ، و فساد چشم‏گيري نمي‏توانسته در ميان آنان بطور مؤثر پيدا شود ، و مثال آنان مثل يك گله گوسفند بوده ، كه تك تك گوسفندان هيچ همي ندارد مگر همينكه او نيز مثل ساير افراد علف بهتري پيدا كند ، و همه در يك جا گرد آيند : با هم در مسكن و مرتع و آبشخور شركت داشته باشند .


با اين تفاوت كه انسان از همان روزها هم قريحه استخدام را داشته ، كه بيانش گذشت ، و اين اجتماع كه گفتيم اضطرار به گردن بشر گذاشته ، نمي‏تواند جلو آن قريحه را


ترجمة الميزان ج : 2ص :187


بگيرد ، و صرف تعاون در بقا و رفع حوائج يكديگر اين قريحه را از ياد او نمي‏برده ، و او هر روز كه از تاريخش مي‏گذشته يك قدم به سوي علم و قدرت پيش مي‏گذاشته ، و به مزاياي بيشتري از زندگي پي مي‏برده ، و در طرز بهره‏گيري از منافع به طرق تازه‏تري راه مي‏يافته .


و مساله اختلاف در استعداد هم از همان روز نخست در ميان بشر بوده ، بعضي قوي و نيرومند و داراي سطوت بوده‏اند .


و بعضي ديگر ضعيف ، و همين خود باعث پيدايش اختلاف مي‏شده ، اختلافي فطري كه قريحه استخدام به آن دعوت مي‏كرده ، و مي‏گفته حال كه تو توانائي و او ضعيف است ، از او استفاده كن ، و او را به خدمت خود در آور ، پس همين قريحه فطري بود ، كه او را به تشكيل اجتماع و مدنيت دعوت مي‏كرده ، و باز همين قريحه فطري بوده كه او را به بهره‏كشي از ضعفا وا مي‏داشته .


خواهي گفت : مگر ممكن است فطرت دو حكم متضاد داشته باشد ؟ در پاسخ مي‏گوئيم : در صورتي كه مافوق آن دو حكم حاكمي بوده باشد تا آن دو را تعديل كند ، هيچ مانعي ندارد ، و اين تنها در مساله احكام فطري انسان نيست ، بلكه در افعال او نيز اين ناسازگاري هست ، زيرا قواي او برفعلي از افعال او با يكديگر زورآزمائي مي‏كنند ( شهوتش او را دعوت به انجام كاري نامشروع مي‏كند ، و نيروي عقلش او را از آن كار باز مي‏دارد ) جاذبه و شهوت شكم او را به خوردن غذائي سنگين و زيانبخش دعوت مي‏كند ، و عقلش او را از اين كار باز مي‏دارد ، و هر نيروئي را آنقدر آزادي مي‏دهد كه به نيروهاي ديگر صدمه وارد نيايد .


و تزاحم در دو حكم فطري در مورد بحث نيز مانند همان تزاحم است ، درست است كه تشكيل اجتماع و مدنيت به حكم فطرت ، و آنگاه ايجاد اختلاف آن هم به حكم فطرت دو حكم متنافي است از فطرت ، و ليكن خداي تعالي اين تنافي را به وسيله بعثت انبيا و بشارت و تهديد آن حضرات ، و نيز به وسيله فرستادن كتابهائي در بين مردم و داوري در آنچه با هم بر سر آن اختلاف مي‏كنند برداشته است .


پس با اين بيان فساد گفتار مفسريني كه گفته‏اند : ( مراد از آيه مورد بحث اين است كه مردم در سابق همه داراي هدايت بوده‏اند ، و اختلاف بعد از نزول كتاب و به انگيزه بغي و حسد بوده ) روشن مي‏گردد ، چون اين مفسرين غفلت كرده‏اند از اينكه آيه شريفه مي‏خواهد دو اختلاف اثبات كند ، نه يك اختلاف ، كه بيانش گذشت ، و نيز غفلت كرده‏اند از اينكه اگر بشر همه داراي هدايت بوده‏اند ، و هدايت يكي بوده و اختلافي در آن نبوده ، پس چه چيز موجب و مجوز بعث انبيا و فرستادن كتاب و دنبالش پديد آمدن اختلاف و اشاعه فساد و طغيان غرائز كفر و فجور و مهلكات اخلاقي شد ؟ با اينكه همه اينها در باطن بشر پوشيده و پنهان بوده


ترجمة الميزان ج : 2ص :188


است ؟ .


و نيز با اين بيان فساد گفتار يك عده مفسر ديگر روشن مي‏شود كه گفته‏اند : منظور آيه اين است كه مردم امت واحده‏اي در ضلالت بودند ، چون اگر منظور اين نبود ، وجهي نداشت كه دنبالش بفرمايد : ( پس خدا انبيا را برانگيخت ... ) و وجه فساد اين گفتار اين است كه اين مفسرين غفلت كرده‏اند از اينكه خداي سبحان خودش اين ضلالت را ذكر كرده و بطور اشاره فرموده : فهدي الله الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق باذنه و فرموده اين ضلالت تنها از ناحيه علماي دين ، و بعد از نزول كتاب و بيان آيات خدا ناشي شده و اگر قبل از بعثت انبيا مردم همگي گمراه بوده گرفتار كفر و نفاق و معاصي بوده‏اند ، ديگر معنا ندارد اين ضلالت را به علماي دين نسبت دهد .


و باز از بيان گذشته ما اشكالي كه به گفتار بعضي ديگر از مفسرين وارد است روشن مي‏شود ، چه آن مفسر گفته : منظور از كلمه ( ناس ) بني اسرائيل است ، نه عموم مردم ، چون خداي سبحان در جاي ديگر عين اين اختلاف و بغي را به بني اسرائيل نسبت داده فرمود : فما اختلفوا الا من بعد ما جائهم العلم بغيا بينهم .


و اشكال اين تفسير اين است كه هيچ دليلي بر آن نيست ، و صرف اينكه طايفه‏اي از بشر دچار بغي شده‏اند ، دليل نمي‏شود كه هر جا سخن از بغي مي‏رود بگوئيم مراد همان قومند .


و از همه اينها فاسدتر تفسير كسي است كه گفته : منظور از كلمه : ( ناس ) در آيه شريفه خصوص حضرت آدم (عليه‏السلام‏) است ، و معناي آيه اين است كه آدم امت واحده و تنها كسيبود كه هدايت داشت ، و بعد از او ذريه‏اش اختلاف كردند ، و خدا انبيائي برانگيخت ... ، و آيه شريفه نه از اول تا به آخرش با اين تفسير مطابقت دارد ، و نه حتي بعضي از جملاتش با آن مساعد است .


و باز با بيان ما فساد اين گفتار روشن مي‏شود كه بعضي گفته‏اند : كلمه ( كان ) در آيه اصلا معناي زمان را نمي‏دهد ، همچنانكه در جمله : و كان الله عزيزا حكيما كلمه ( كان ) منسلخ از زمان است ، و معناي آيه اين است كه مردم همه از اين جهت كه مدني به طبعند يك امتند ، چون مدنيت به طبع اختصاص به يك نسل و دو نسل ندارد ، بلكه هر جا و در هر زماني انساني يافت شود ، بالطبع مدني است ، چون زندگيش بدون اجتماع با افراد ديگر تامين نمي‏شود ، حوائجش آنقدر زياد است كه خودش به تنهائي نمي‏تواند آنها را برآورد ، و دايره لوازم


ترجمة الميزان ج : 2ص :189


زندگيش آنقدر وسيع است كه جز به اجتماع و تعاون با افراد ديگر و مبادله در مساعي تامين نگشته به حد كمال نمي‏رسد .


آري او بايد از دسترنج خود آنچه خودش احتياج دارد به خود اختصاص داده ، مازاد آن را به ديگران كه كارهائي ديگر دارند بدهد ، و در مقابل آنچه از دست آورد ديگران احتياج دارد بگيرد ، تا همه حوائج زندگيش تامين گردد .


اين وضع انسان است كه هيچ وقتي از اوقات بي نياز از زندگي دسته جمعي نبوده ، تاريخ هم تا آنجا كه در دست است اين معنا را تاييد مي‏كند ، براي اينكه مي‏فهماند تشكيل اجتماع يك امر تحميلي نبوده ، بلكه به مقتضاي فطرت بشر بوده ، چيزي كه هست همين مدنيت كه مايه قوام زندگي بشر بوده ، مايه اختلاف نيز مي‏شده ، و نظام اجتماع را دچار اختلال مي‏كرده ، و بهمين جهت خداي تعالي به خاطر عنايت شديدي كه به سعادت اين نوع داشته ، شرايعي تشريع كرده ، تا اين اختلاف را برطرف سازد ، و اين شرايع را با بعث انبيا و بشارت و انذار آنان ، و با فرستادن كتابي حاكم به همراه انبيا ابلاغ فرموده ، تا در موارد اختلاف مورد استفاده قرار گيرد .


پس حاصل معناي آيه بنابر اين تفسير اين شد كه مردم بر حسب طبع مدني هستند ، و هرگز از زندگي دسته‏جمعي بي نياز نيستند ، و همين زندگي دسته‏جمعي خود مايه اختلاف است ، و اين اختلاف بود كه بعثت انبيا و فرستادن كتابهاي آسماني را موجب گرديد .


و اين معني صحيح نيست زيرا اولا : اين مفسر مدنيت را طبع اولي انسان گرفته ، و اجتماع و اشتراك در زندگي را از لازمه ذاتي اين نوع دانسته در حالي كه خواننده عزيز توجه فرمود كه گفتيم اضطرار و ناچاري باعث شد بشر زير بار زندگي اجتماعي برود ، نه اينكه لازمه ذات او باشد ، و باز توجه فرمودي كه قرآن بر خلاف گفتار اين مفسر دلالت دارد .


و ثانيا در آيه شريفه بعثت انبيا را نتيجه مستقيم امت واحده بودن بشر قرار داده ، و اگر منظور از امت واحده بودن مساله مدنيت بالطبع باشد ، اين نتيجه‏گيري درست نيست ، چون ربطي به هم ندارند ، مگر اينكه اول اختلاف را نتيجه امت واحده بودن بگيريم ، بعدا بعثت انبيا را نتيجه اختلاف قرار دهيم ، پس بايد در كلام مرتكب تقدير شويم ، و بگوئيم تقدير آيه چنين است : ( ناس امت واحده‏اي بودند ، بعد در آنان اختلاف پديد آمد ، پس خداي تعالي انبيا را برانگيخت تا رفع اختلاف كنند ) ، و تقدير گرفتن خلاف ظاهر است ، علاوه بر اينكه خود آن مفسر حاضر به تقدير گرفتن نيست .


و ثالثا : بنابر تفسير نامبرده در آيه شريفه تنها يك اختلاف ذكر شده ، در حالي كه آيه


ترجمة الميزان ج : 2ص :190


شريفه صريح در اين است كه اختلاف دوتا است .


چون مي‏فرمايد : و انزل معهم الكتاب ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه ، معلوم مي‏شود يك اختلافي قبل از بعثت انبيا و انزال كتب داشته‏اند ، و به منظور رفع آن خدا انبيا را برانگيخته و آنگاه مي‏فرمايد : و ما اختلف فيه ( يعني في الكتاب ) الا الذين اوتوه ، يعني اختلاف نكردند در كتاب مگر علماي كتاب ، و به انگيزه حسدي كه به يكديگر مي‏ورزيدند ، پس معلوم مي‏شود اين اختلاف اختلافي ديگر بوده ، و بعد از آمدن كتاب پديد آمده ، و دارندگان اين اختلاف تنها علماي كتاب بوده‏اند نه همه مردم .


فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين خداي تعالي در اين جمله از فرستادن انبيا تعبير به بعث كرده ، نه ارسال و مانند آن ، و اين بدان جهت است كه آيه از حال و روزي از انسان اولي خبر مي‏دهد كه حال و روز خمود و سكوت او است ، و در چنين حالي تعبير به بعث پيامبران مناسب‏تر از ارسال است ، چون كلمه بعث از بپا خاستن و امثال آن خبر مي‏دهد ، و شايد همين نكته باعث شده كه از پيامبران هم تعبير به نبيين كند ، نه مرسلين ، و يا رسل ، علاوه بر اينكه حقيقت بعث و انزال كتاب به بياني كه گذشت بيان حق براي مردم و تنبيه آنان به حقيقت امر وجودشان و حياتشان ، و خبر دادن به ايشان است از اينكه مخلوق پروردگارشان هستند ، پروردگاري كه همان الله است ، و معبودي جز او نيست و اينكه هر چه بكنند همان تلاششان تلاش براي رسيدن و بازگشتن به سوي خدا و به سوي روزي عظيم است ، و در دنيا در منزلي قرار دارند كه يكي از منازل سير است ، منزلي كه به جز لهو و بازي و غرور حقيقتي ندارد ، پس لازم است اين حقيقت را در زندگي دنيا و كارهائي كه در دنيا مي‏كنند مراعات نموده ، اين معنا را نصب العين خود كنند ، كه از كجا آمده و به كجا مي‏روند ؟ و چنين زمينه‏اي با كلمه ( نبي ) مناسب‏تر است ، چون نبي به معناي كسي است كه اخبار ماوراء الطبيعة نزد او است ، و اين معنا در كلمه ( رسول ) نيست .


و در اينكه بعثت نبيين را به خداي سبحان نسبت داده ، اين دلالت هستكه انبيا در تلقي وحي و تبليغ رسالت خدا به سوي مردم داراي عصمتند ، كه توضيح بيشتر آن در آخر بيان مي‏آيد .


ان شاء الله .


و اما تبشير و انذار ( يعني وعده به رحمت خدا و رضوان و بهشت او به كساني كه ايمان آورده و تقوا پيشه كردند ، و تهديد به عذاب خداي سبحان ، عذابي كه از خشم خدا ناشي مي‏شود ، به كساني كه خدا و آيات او را تكذيب نموده نافرمانيش كنند ) دو مرتبه از روشن‏ترين مراتب دعوت است ، چون انسانهاي متوسط الحال بيشتر به منافع و مضار خود مي‏انديشند،


ترجمة الميزان ج : 2ص :191


هر چند كه اقليتي هم هستند از بندگان صالح و اولياي خدا كه پاي‏بند بهشت و دوزخ نبوده ، جز به خود خدا نمي‏انديشند .


و انزل معهم الكتاب ، ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه كلمه ( كتاب ) صيغه ( فعال ) از ماده ( ك - ت - ب ) است ، و كتاب هر چند بر حسب اطلاق متعارفش مستلزم نوشتن با قلم بر روي كاغذ است ، و ليكن از آنجائي كه پيمانها و فرامين دستوري به وسيله كتابت و امضا انجام مي‏شود ، از اين جهت هر حكم و دستوري را هم كه پيرويش واجب باشد ، و يا هر بيان و بلكه هر معناي غير قابل نقض را هم كتاب خوانده‏اند ، قرآن كريم در اين باره فرموده : ان الصلوة كانت علي المؤمنين كتابا موقوتا و احيانا خود قرآن را كتاب خوانده ، و فرموده : كتاب انزلناه اليك مبارك و در اينكه فرموده : فيما اختلفوا فيه ... ، دلالت بر معنائي است كه ما براي آيه كرديم ، و گفتيم معنايش اين است كه ( مردم همه يك امت بودند ، و سپس اختلاف كردند ، و خدا به منظور رفع اختلافشان انبيائي برانگيخت ... ) و لام در كلمه ( الكتاب ) يا لام جنس است ، و يا لام عهد ذهني است ، و مراد از كتاب كتاب نوح (عليه‏السلام‏) است ، به دليل اينكه در آيه : شرع لكم من الدين ما وصي به نوحا ، و الذي اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسي و عيسي كه در مقام منت نهادن و بيان اين حقيقت است كه شريعت نازله بر امت اسلام جامع همه متفرقات تمامي شرايع سابقه است ، كه بر انبياي گذشته نازل شده ، به اضافه آن معارفي كه بخصوص پيامبر اسلام وحي شده ، پس شريعت مختص است به اين انبياي عظام ، يعني نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) .


و چون جمله : و انزل معهم الكتاب ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه ... دلالت داشت بر اينكه شرايع به وسيله كتاب تشريع شده .


در نتيجه آيه مورد بحث بانضمام آيه سوره شورا دلالت مي‏كند بر اينكه اولا نوح (عليه‏السلام‏) هم كتابي مشتمل بر شريعت داشته ، و در جمله : و انزل معهم الكتاب ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه تنها همان كتاب - اگر الف و لام براي عهد باشد - و يا حداقل آن


ترجمة الميزان ج : 2ص :192


كتاب و ساير كتب آسماني - اگر الف و لام براي جنس باشد - منظور است .


و ثانيا : دلالت دارد بر اينكه كتاب نوح اولين كتاب آسماني مشتمل بر شريعت بوده ، چون اگر قبل از آنهم كتابي بوده ، قهرا بايد شريعتي هم بوده باشد ، و در آيه سوره شوري بايد نام آن را برده باشد .


و ثالثا دلالت دارد بر اينكه اين عهدي را كه خداي تعالي در جمله : ( مردم همه امت واحده‏اي بودند ) به آن اشاره كرده ، قبل از بعثت نوح (عليه‏السلام‏) بوده ، و نوح (عليه‏السلام‏) در كتاب خود حل اختلاف آنان را كرده است .


و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه بغيا بينهم در سابق گذشت كه گفتيم مراد از اين اختلاف ، اختلاف بعد از آمدن شريعت ، و در خود شريعت ، و از ناحيه علماي دين و حاملين شريعت است ، و چون دين امري فطري است ، همچنانكه آيه : فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة الله التي فطر الناس عليها بر آن دلالت دارد ، بدين جهت خداي سبحان اختلاف واقع در دين را ناشي از بغي و حسادت و طغيان دانسته است .


و جمله : الا الذين اوتوه ... دلالت دارد بر اينكه مراد از اين جمله اشاره به اصل ظهور اختلافات ديني است ، نه اينكه هر تك تك اشخاصي كه از صراط مستقيم منحرف شده ، و يا به ديني غير دين خدا متدين گشته ، اهل طغيان و بغي است ، خلاصه منظور معرفي ريشه و سر منشا اختلافات ديني است ، درست است كه تك تك منحرفين هم از صراط مستقيم منحرفند ، و ليكن ريشه گمراهي اين افراد باز همان علماي ديني هستند ، كه از در بغي و طغيان اختلاف به راه انداختند ، و باعث شدند مردم از دين صحيح و الهيمحروم شوند .


و خداي سبحان اهل بغي و طغيان را معذور نمي‏داند ، ولي كساني را كه امر بر آنان مشتبه شده ، و راه درستي به سوي دين درست نجسته‏اند ، معذور مي‏داند ، و مي‏فرمايد : انما السبيل علي الذين يظلمون الناس ، و يبغون في الارض بغير الحق ، اولئك لهم عذاب اليم .


و نيز در باره دسته دوم كه امر بر آنان مشتبه گشته مي‏فرمايد : و آخرون اعترفوا بذنوبهم ، خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا ، عسي الله ان يتوب عليهم ، ان الله غفور رحيم .


(تا آنجا كه مي‏فرمايد ) و آخرون مرجون لامر الله ، اما يعذبهم ، و اما يتوب عليهم ، و الله عليم


ترجمة الميزان ج : 2ص :193


حكيم .


و نيز در باره كساني كه قدرت تحقيق نداشته ، و به خاطر اختلافي كه علماي دين در دين انداختند امر بر آنان مشتبه شده ، مي‏فرمايد : الا المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان ، لا يستطيعون حيلة ، و لا يهتدون سبيلا فاولئك عسي الله ان يعفو عنهم ، و كان الله عفوا غفورا .


علاوه بر اينكه فطرت منافاتي با غفلت و اشتباه ندارد ، بله با گمراهي عمدي و از روي بغي و طغيان منافات دارد ، ( و خلاصه هر چند دين خدا فطري است ، اما منافات ندارد كه در اثر ايجاد اختلاف علما ، دين خدا دچار اختلاف شود ، و عامه مردم هم به تبع ، دچار گمراهي گردند ، و مسؤول هم نباشند ، ولي علمائي كه عمدا اختلاف مي‏كنند ، بر خلاف فطرت خود قدم برداشته‏اند .


و بهمين جهت خداي تعالي بغي را مخصوص علما كرده ، كه آيات الهيه بر ايشان روشن بوده ، مع ذلك زير بار نرفته‏اند و در باره آنان در جاي ديگر فرموده : و الذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون .


و آيات در اين باره بسيار زياد است ، كه در تمامي آنها بعد از كلمه كفر تكذيب را هم اضافه كرد ، تا اهل دوزخ را منحصر در كساني كند كه با داشتنعلم ، خدا و آياتش را انكار كردند ، و سخن كوتاه آنكه مراد از آيه شريفه اين است كه اين اختلاف يعني اختلاف در دين به دست علماي دين در مردم مي‏افتد .


فهدي الله الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق اين جمله مورد اختلاف را بيان مي‏كند ، كه آن عبارت است از حق ، حقي كه كتاب از ناحيه خدا آورده ، همچنانكه جمله : و انزل معهم الكتاب بالحق نيز تصريح بدان دارد ، در


ترجمة الميزان ج : 2ص :194


اينجا عنايت الهيه شامل رفع هر دو اختلاف با هم شده ، يعني جمله نامبرده هم شامل اختلاف در شؤون زندگي مي‏شود ، و هم شامل اختلافات در معارف حقه الهيه ، كه عامل اصلي آن اختلاف ، علماي دين بودند ، و اگر هدايت را مقيد به اذن خود كرد ، بدين جهت بوده كه بفهماند اگر خدا مؤمنين را هدايت كرده ، نه از اين باب بوده كه مؤمنين او را الزام كرده باشند ، و بر او واجب كرده باشند ، به خاطر ايمانشان ايشان را هدايت كند ، چون خداي سبحان محكوم كسي واقع نمي‏شود ، و كسي نمي‏تواند چيزي را بر او واجب كند ، مگر اينكه خودش چيزي را بر خود واجب كند ، و لذا فرمود : هر كه را هدايت كند به اذن خود هدايت مي‏كند ، يعني اگر خواست هدايت نكند مي‏تواند و جمله : و الله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم به منزله تعليل كلمه ( باذنه ) است ، و معناي آيه چنين است كه اگر خدا دسته‏اي از مؤمنين را هدايت كرده به اذن خود كرده است ، چون او مجبور به هدايت كسي نيست ، هر كه را بخواهد هدايت مي‏كند ، و هر كه را بخواهد نمي‏كند ، چيزي كه هست خودش خواسته كه تنها كساني را هدايت كند و به صراط مستقيم رهنمون شود كه ايمان داشته باشند .


پس از آيه شريفه چند نكته روشن گرديد : اول حد دين و معرف آن و اينكه دين عبارت است از روش خاصي در زندگي دنيا كه هم صلاح زندگي دنيا را تامين مي‏كند ، و هم در عين حال با كمال اخروي و زندگي دائمي و حقيقي در جوار خداي تعالي موافق است ، ناگزير چنين روشي بايد در شريعتش قوانيني باشد كه متعرض حال معاش به قدر احتياج نيز باشد .


دوم اينكه دين از همان روز اولي كه در بشر آمد براي رفع اختلاف آمد ، اختلاف ناشي از فطرت ، و سپس رو به استكمال گذاشت ، و در آخر رافع اختلافهاي فطري و غير فطري شد .


سوم اينكه دين خدا لايزال رو به كمال داشته ، تا آنجا كه تمامي قوانيني را كه همه جهات احتياج بشر را در زندگي در برداشته باشد متضمن شده باشد ، در اين هنگام است كه دين ختم مي‏شود و ديگر ديني از ناحيه خدا نمي‏آيد ، و به عكس وقتي ديني از اديان خاتم اديان باشد ، بايد مستوعب و در برگيرنده تمامي جهات احتياج بشر باشد ، و خداي تعالي در اين باره مي‏فرمايد : ما كان محمد ابا احد من رجالكم ، و لكن رسول الله و خاتم النبيين و نيز فرموده : و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شي‏ء و نيز فرموده : و انه لكتاب عزيز لا ياتيه


ترجمة الميزان ج : 2ص :195


الباطل من بين يديه و لا من خلفه .


چهارم اينكه هر شريعت لاحق ، كامل‏تر از شريعت سابق است .


پنجم اينكه علت بعثت انبيا و فرستادن كتاب و به عبارتي ديگر سبب دعوت ديني همان سير بشر به حسب طبع و فطرتش به سوي اختلاف است ، همانطور كه فطرتش او را به تشكيل اجتماع مدني دعوت مي‏كند ، همان فطرت نيز او را به طرف اختلاف مي‏كشاند ، و وقتي راهنماي بشر به سوي اختلاف فطرت او باشد ، ديگر رفع اختلاف از ناحيه خود او ميسر نمي‏شود ، و لا جرم بايد عاملي خارج از فطرت او عهده‏دار آن شود ، و بهمين جهت خداي سبحان از راه بعثت انبيا و تشريع شرايع ، نوع بشر را به سوي كمال لايق به حالش و اصلاح‏گر زندگيش اين اختلاف را برطرف كرد ، و اين كمال ، كمال حقيقي است ، كه داخل در صنع و ايجاد است ، قهرا مقدمه آنها يعني بعثت انبيا هم بايد داخل در عالم صنع باشد .


اما اينكه گفتيم خداوند نوع بشر را به سوي كمال حقيقيش هدايت نمود ، بدين جهت است كه به حكم آيه : الذي اعطي كل شي‏ء خلقه ثم هدي .


يكي از شؤون خدائي خدا اين است كه هر چيزي را به آن نقطه‏اي كه خلقتش را تمام مي‏كند هدايت نمايد ، و يكي از چيزهائي كه خلقت آدمي با آن تمام مي‏شود ، و اگر نباشد خلقتش ناقص مي‏ماند ، اين است كه به سوي كمال وجودش در دنيا و آخرت هدايت شود .


همچنانكه باز خود خداي تعالي فرموده : كلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك ، و ما كان عطاء ربك محظورا .


و اين آيه به خوبي مي‏فهماند كه كار خداي تعالي همين امداد عطا است ، هر كسي را كه در راه حياتش و وجودش محتاج مدد اوست مدد ميدهد ، و آنچه را كه مستحق است عطا مي‏كند و عطاي او از ناحيه او دريغ نمي‏شود مگر آنكه كسي با بهره نگرفتن خودش و از ناحيه خودش از گرفتن عطاي او دريغ كند .


و معلوم است كه انسان خودش نمي‏تواند اين نقيصه خود را تكميل كند ، چون فطرت خود او اين نقيصه را پديد آورده ، چگونه مي‏تواند خودش آن را برطرف ساخته راه سعادت و


ترجمة الميزان ج : 2ص :196


كمال خود را در زندگي اجتماعيش هموار كند ؟ .


و وقتي طبيعت انسانيت اين اختلاف را پديد مي‏آورد ، و باعث مي‏شود كه انسان از رسيدن به كمال و سعادتي كه لايق و مستعد رسيدن به آن است محروم شود ، و خودش نمي‏تواند آنچه را فاسد كرده اصلاح كند ، لاجرم اصلاح ( اگر فرضا اصلاحي ممكن باشد ) بايد از جهت ديگري غير جهت طبيعت باشد ، و آن منحصرا جهتي الهي خواهد بود ، كه همان نبوت است ، و وحي ، و به همين جهت خداي سبحان از قيام انبيا به اين اصلاح تعبير كرد به ( بعث ) ، و در سراسر قرآن بعث را به خودش نسبت داده ، فرموده اوست كه در امت‏ها انبيا مبعوث مي‏كند ، با اينكه مساله قيام انبيا مثل ساير امور ، به ماده و روابط زماني و مكاني نيز ارتباط دارد ، اما همه جا بعث را به خودش نسبت داده ، تا بفهماند تنها خداست كه مي‏تواند اختلافات بشر را حل كند .


پس نبوت حالتي است الهي ( و اگر خواستي بگو ) حالتي است غيبي ، كه نسبتش به حالت عمومي انسانها ، يعني درك و عمل آنها ، نسبت بيداري است به خواب ، كه شخص نبي به وسيله آن ، معارفي را درك مي‏كند كه به وسيله آن اختلافها و تناقض‏ها در حيات بشر مرتفع مي‏گردد ، و اين ادراك و تلقي از غيب ، همان است كه در زبان قرآن وحي ناميده مي‏شود ، و آن حالتي كه انسان از وحي مي‏گيرد نبوت خوانده مي‏شود .


از اينجا روشن مي‏گردد كه اين سه مقدمه ، يعني :


1 - دعوت فطرت ( منظور مؤلف دعوت مستقيم فطرت نيست تا اشكال كني كه خود ايشان فطري بودن مدنيت را انكار كردند بلكه منظور دعوت غير مستقيم است يعني فطرت او را به استخدام ديگران دعوت مي‏كند و اين استخدام او را ناگزير مي‏سازد كه به زندگي مدني تن در دهد .


مترجم بشر را به تشكيل اجتماع مدني .


2 - و دعوت آن به اختلاف از يك طرف .


3 - و عنايت خداي تعالي به هدايت بشر به سوي تماميت خلقتش از سوي ديگر ، خود حجت و دليلي است بر اصل مساله نبوت ، و به عبارتي ديگر دليل نبوت عامه است ، كه اينك براي خواننده عزيز تقرير ميشود : نوع بشر به حسب طبع بهره‏كش است ، و اين بهره‏كشي و استخدام فطري او را به تشكيل اجتماع وا مي‏دارد ، و در عين حال كار او را به اختلاف و فساد هم مي‏كشاند ، در نتيجه در همه شؤون حياتش كه فطرت و آفرينش برآوردن حوائج آن شؤون را واجب مي‏داند ، دچار اختلاف مي‏شود ، و آن حوائج برآورده نمي‏گردد مگر با قوانيني كه حيات اجتماعي او را


ترجمة الميزان ج : 2ص :197


اصلاح نموده ، اختلافاتش را برطرف سازد و هدايت انسان به قوانين كذائي ، و در نتيجه به كمال و سعادتش به يكي از دو طريق ممكن مي‏شود .


اول اينكه او را از راه فطرتش ملهم كند به اينكه چگونه اختلاف را برطرف سازد .


دوم به اينكه از راه ديگري كه خارج از فطرت و ذات خود بشر باشد ، و چون راه اول كافي نيست چون گفتيم سبب پيدايش اختلاف خود فطرت بوده ، و معنا ندارد كه فطرت سبب حل اختلاف شود ، ناگزير بايد از راه دوم صورت گيرد ، و آن راه عبارت است از تفهيم الهي ، و غير طبيعي ، كه از آن به نبوت و وحي تعبير مي‏كنيم .


و اين برهان كه ديديد مركب از چند مقدمه بود ، همه مقدماتش در قرآن كريم به صراحت آمده ، كه بيانش گذشت ، تجربه هم آن را از تاريخ زندگي بشر و اجتماعاتش مسلم كرده ، چون تا آنجا كه تاريخ نشان مي‏دهد تمامي امتها كه در قرون گذشته يكي پس از ديگري آمده و سپس منقرض شده‏اند ، بدون استثنا تشكيل اجتماع داده‏اند ، و به دنبالش دچار اختلاف هم شده‏اند ، و هر اجتماعي كه پيغمبري داشته به كمال و سعادت خود نائل گشته و از شر اختلاف نجات يافته است .


آري آنطور كه تاريخ نشان مي‏دهد نه چنين سابقه‏اي در زندگي انسان وجود داشته ، كه روزي از روزهاي زندگيش از مساله استخدام دست برداشته باشد، و نه روزي كه حس استخدامش او را به تشكيل اجتماع وادار نكرده ، و به زندگي انفرادي قانعش ساخته باشد ، و نه روزي كه اجتماع تشكيل يافته‏اش از اختلاف خالي باشد ، و نه روزي كه اختلافش به غير قوانين اجتماعي الهي برطرف شده باشد ، و نه روزي كه فطرت و عقل خود او ( البته فطرت و عقلي كه به نظر خود او سالم باشد ) توانسته قوانيني وضع كند ، كه اختلاف را از ريشه و فساد را از ماده كنده باشد .


چرا راه دور و دراز برويم ؟ براي به دست آوردن تماميت اين دليل كافي است به جريان حوادث اجتماعي عصر حاضر بنگريم ، كه جلو چشم خود ما صورت مي‏گيرد ، و مي‏بينيم كه اجتماعات بشري تا چه حد دچار انحطاط اخلاق و فساد بشريت شده ، و چه جنگهاي خانمان براندازي تهديدش مي‏كند ، كه هر يك ميليونها كشته به جاي مي‏گذارد ، و تا چه حد زورگوئي بر بشريت مسلط شده ، و چطور بهره‏گيري از جان و مال و عرض مردم رواج يافته ، تازه همه اين فسادها در عصري جريان دارد كه عصر تمدن و ترقي و عصر دانشش مي‏خوانند ! ! ! ديگر در باره اعصار گذشته كه عصر جاهليت و ظلمت بوده چه احتمالي مي‏توان داد ؟ ! و اما اينكه گفتيم : عالم صنع و ايجاد هر موجودي را به سوي كمال لايقش سوق


ترجمة الميزان ج : 2ص :198


مي‏دهد ، مساله‏اي است كه تجربه و بحث آنرا اثبات كرده ، و همچنين اينكه گفتيم : وقتي خلقت و تكوين اقتضاي اثري را داشت ، ديگر اقتضاي خلاف آنرا ندارد .


اين نيز امري است مسلم ، كه تجربه و بحث اثباتش كرده است ، و اما اينكه گفتيم ( تنها تعليم و تربيت ديني كه از مصدر نبوت و وحي صادر مي‏شود مي‏تواند اختلافات بشري را رفع و فساد ناشي از آن را اصلاح كند) .


اين نيز امري است كه هم بحث و هم تجربه آنرا اثبات كرده ، اما اينكه بحث آن را اثبات كرده بيانش اين است كه دين همواره بشر را به سوي معارف حقيقي و اخلاق فاضله و اعمال نيك دعوت مي‏كند ، و معلوم است كه صلاح عالم انساني هم در همين سه چيز است :


1- عقائد حقه .


2- اخلاق فاضله .


3- اعمال نيك .


و اما اينكه گفتيم تجربه آن را اثبات كرده ، بهترين دليلش اسلام است كه در مدتي كوتاه كه در آن مدت در اجتماع مسلمانان حكومت كرد ، از منحطترين مردم صالح‏ترين اجتماع ساخت ، از راه تعليم و تربيت نفوس آن مردم را اصلاح نمود ، و آن مردم ديگران را اصلاح كردند حتي به جرأت مي‏توان گفت اگر در عصر حاضر عصر حضارت و تمدن هم رگ و ريشه‏اي از جهات كمال در هيكل جوامع بشري ديده مي‏شود ، از اثار پيشرفت اسلامي و جريان و سرايت اين پيشرفت در سراسر جهان است ، و اين معنا را تجزيه و تحليل بدون كمترين ترديدي اثبات مي‏كند و خود ما ان شاء الله در محلي مناسب‏تر پيرامون آن بحث خواهيم داشت .


ششم اينكه : ديني كه خاتم اديان است ، براي استكمال انسان حدي قائل است ، چون پيامبر را آخرين پيامبر و شريعت را غير قابل نسخ مي‏داند ، و اين مستلزم آن است كه بگوئيم : استكمال فردي و اجتماعي بشر به حدي مي‏رسد كه معارف و شرايع قرآن او را كافي است ، و به بيش از آن نيازمند نمي‏شود .


و اين خود يكي از پيشگوئيهاي قرآن است ، كه جريان تاريخ از عصر نزول قرآن تا به امروز كه قريب چهارده قرن است ، آن را تصديق كرده ، زيرا مي‏بينيم از آن روز تا به امروز نوع بشر در جهات طبيعي و اجتماعي چه گامهاي بلندي در ترقي و تعالي برداشته ، و چه مسافت دوري را پيموده ، اما از جهت معارف حقيقيش و اخلاق فاضله‏اش ( كه به خاطر همانها انسان بود ، و بر ساير انواع حيوانات برتري داشت ) ، نه تنها يك قدم ترقي نكرده ، بلكه قدمهاي زيادي


ترجمة الميزان ج : 2ص :199


به عقب و قهقرا برداشته ، و بالاخره در مجموع كمالات روحي و جسمي ( البته توأم با هم ) تكاملي نكرده است ، ( تا چه رسد به اينكه به جائي رسيده باشد كه قرآن و معارف آن كافيش نباشد ) .


در اين بحث بعضي‏ها گفته‏اند : قوانين عمومي چون به منظور صلاح حال بشر و اصلاح زندگي او است ، بايد همواره با تحولات اجتماعي متحول شود ، و با پيشرفت اجتماع پيشرفت كند ، هر چه بشر به سوي كمال صعود مي‏كند ، بايد قوانين او هم دوش به دوش او بالا رود ، و شكي نيست كه وضع تمدن عصر حاضر با عصر نزول قرآن قابل مقايسه نيست ، و نسبت ميان امروز و آن روز بشر قابل مقايسه با نسبت ميان آن روز و روزگار عيسي بن مريم و موسي(عليهماالسلام‏) نيست ، بلكه نسبت در طرف ما بيشتر و ترقي و تكامل بشر زيادتر بوده ، و همين تفاوت باعث مي‏شود كه شرايع اسلام هم نسخ شود ، و شريعتي ديگر قابل انطباق بر مقتضيات عصر حاضر تشريع گردد .


جوابش همان است كه گفتيم اسلام در تشريعش تنها كمالات مادي را در نظر نگرفته ، بلكه حقيقت وجود بشر را نيز منظور داشته ، و اصولا اساس شرايع خود را بر كمال و رشد روحي و جسمي هر دو با هم قرار داده ، و سعادت مادي و معنوي هر دو را خواسته است ، و لازمه اين معنا آن است كه وضع انسان اجتماعي متكامل ، به تكامل ديني معيار قرار گيرد ، نه انسان اجتماعي متكامل به صنعت و سياست و بس ، و همينجا است كه امر بر دانشمندان مشتبه شده ، از بس در مباحث اجتماعي مادي غور و تعمق كرده‏اند ، ( و ديده‏اند ماده همواره در تحول و تكامل است اجتماع مادي هم مانند ماده تحول مي‏پذيرد ) پنداشته‏اند كه اجتماع مورد نظر دين هم همان اجتماعي است كه مورد نظر آقايان است ، لاجرم گفته‏اند : بايد قوانين اجتماعي با تحول اجتماع متحول شود و هر چندي يك بار نسخ گردد ، و قوانيني ديگر جايگزين قوانين قبلي شود .


در حالي كه خواننده عزيز توجه فرمود ، كه گفتيم دين اساس شرايع خود را جسم تنها قرار نداده ، بلكه جسم و روح هر دو را منظور داشته .


و بنابر اين اگر كسي بخواهد نا تمامي قوانين اسلام را اثبات كند ، بايد بگردد ، يك فرد يا يك اجتماع ديني را پيدا كند ، كه جامع تمامي تربيت‏هاي ديني و زندگي مادي باشد ، يعني آن زندگي مادي و معنوي را كه دين دعوت بدان مي‏كند يافته باشد ، آن وقت از او بپرسد آيا ديگر چيزي نقص داري كه محتاج به تكميل باشد ؟ ، و يا جهتي از جهات انسانيت تو و حيات تو دچار سستي هست كه محتاج تقويت باشد ؟ يا نه ، اگر چنين فرد و چنين اجتماعي را


ترجمة الميزان ج : 2ص :200


پيدا كرديم ، آن وقت حق داريم بگوئيم : دين اسلام ديگر براي بشر امروز كافي نيست .


هفتم اينكه انبيا (عليهم‏السلام‏) از هر خطائي معصومند.