ترجمة الميزان ج : 2ص :111


با تقوا است و لذا از خدا بترسيد و بدانيد كه شما همگي به سوي او محشور خواهيد شد ( 203) .


بيان آيات


اين آيات در حجة الوداع يعني آخرين حجي كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) انجام داد نازل شده ، و در آن حج تمتع تشريع شده است .


و اتموا الحج و العمرة لله ... تمام هر چيز عبارت است از آن جزئي كه وقتي با ساير اجزا ضميمه مي‏شود آن چيز همان چيز مي‏شود ، و آثاري كه دارد و يا آن آثار را از آن چيز انتظار داريم نيز مترتب مي‏گردد ، و تمام كردن آن چيز اين است كه ، بعد از آنكه همه اجزاي آن را جمع كرديم آن جزء آخري را هم بياوريم تا آثار بر آن چيز مترتب شود ، اين معناي كلمه تمام و اتمام است .


و اما كمال هر چيزي آن حال و يا وصفي و يا امري است كه وقتي موجودي آن را داشته باشد ، داراي اثري علاوه مي‏شود غير آن اثري كه بعد از تماميت دارا باشد ، مثلا منضم شدن اجزاي بدن انساني به يكديگر عبارت است از تماميت انسان ، و اما عالم و يا شجاع و يا عفيف بودنش عبارت است از كمال انسان ، از انسان تمام عيار و بي‏كمال آثاري بروز مي‏كند ، و از انساني تمام و كامل آثاري ديگر ظهور مي‏نمايد .


و چه بسا مي‏شود كه كلمه تمام در جاي وصف كمال استعمال مي‏شود ، و آن را استعاره از اين مي‏گيرند ، به اين ادعا كه آن وصف زايد از بس مورد اعتنا و اهميت است جزء ذات به حساب مي‏آيد ( و مثلا مي‏خواهند بگويند انساني كه عالم نيست اصلا انسان تمام نيست تا به اين تعبير اهميت علم را برسانند ) و مراد از اتمام حج و عمره همان معناي اول يعني معناي حقيقي كلمه است ، نه استعاره آن .


به دليل اينكه دنبال جمله مي‏فرمايد : فان احصرتم فما استيسر من الهدي ... ، چون مي‏فرمايد اگر به مانعي برخورديد و نتوانستيد همه اجزاي حج را بياوريد هر قدر مي‏توانيد بياوريد و اين كلام با تماميت به معناي حقيقي سازش دارد ، نه تماميت به معناي كمال ، و معناي صحيحي به نظر نمي‏رسد كه اكتفا به بعضي از اجزا را متفرع كنند بر تماميت به معناي كمال يا اتمام به معناي اكمال .


و اما اينكه كلمه حج به چه معنا است ؟ معناي آن عبارت است از اعمالي كه در بين مسلمين معروف است ، و ابراهيم خليل (عليه‏السلام‏) آن را تشريع كرده ، و بعد از آن جناب همچنان در ميان اعراب معمول بوده و خداي سبحان آن را براي امت اسلام نيز امضا كرده ، در


ترجمة الميزان ج : 2ص :112


نتيجه شريعتي شده كه تا روز قيامت باقي خواهد بود .


ابتدا ، اين عمل ، احرام ، و سپس وقوف در عرفات ، و بعد از آن وقوف در مشعر الحرام است .


و يكي ديگر از احكام آن قرباني كردن در منا ، و سنگ انداختن به ستون‏هاي سنگي سه‏گانه است ، و آنگاه طواف در خانه خدا ، و نماز طواف ، و سعي بين صفا و مروه است البته واجبات ديگري نيز دارد ، و اين عمل سه قسم است :


1- حج افراد


2- حج قران


3- حج تمتع كه در سال آخر عمر رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تشريع شد .


و اما عمل عمره عملي ديگر است ، و آن عبارت است از رفتن به زيارت خانه كعبه ، از مسير يكي از ميقاتها ، و طواف و نماز آن ، و سعي بين صفا و مروه ، و تقصير ، و اين حج و عمره دو عبادتند كه جز با قصد قربت تمام نمي‏شوند ، به دليل اينكه فرموده : ( و اتموا الحج و العمرة لله ، حج و عمره را براي خدا تمام كنيد ... ) فان احصرتم فما استيسر من الهدي ، و لا تحلقوا رؤسكم كلمه ( احصار ) به معناي حبس و ممنوع شدن است ، كه البته منظور ممنوع شدن از اتمام آن به خاطر كسالت و بيماري يا دشمن است ، و نيز منظور از اين احصار ممنوعيت بعد از شروع و احرام بستن است ، و معناي استيسار در هر عملي آسان كردن آن است .


بطوري كه آساني‏ها را در آن جلب نموده مشكلات را از آن بيرون كند .


و كلمه ( هدي ) پيش‏كش كردن چيزي از نعمتها به كسي و يا به محلي ، به منظور تقرب جستن به آن كس و يا آن محل است و اصل كلمه از هديه گرفته شده ، كه به معناي تحفه است ، و يا از هدي است كه به معناي هدايتي است كه انسان را به سوي مقصود سوق مي‏دهد ، و كلمه ( هدي و هديه ) همان فرقي را با هم دارند كه كلمه ( تمر و تمره ) با هم دارد ، كه اولي جنس خرما است ، و دومي يك خرما ، و مراد از هدي در مساله حج آن حيواني است كه انسان با خود به طرف مكه مي‏برد تا در حج خود آن را قرباني كند .


فمن كان منكم مريضا او به اذي من راسه ... حرف فا در آغاز جمله براي تفريع است ، يعني جمله را نتيجه سخنان قبلي مي‏كند ، و تفريع اين حكم بر سخن قبلي كه از تراشيدن سر نهي مي‏كرد ، دلالت دارد بر اينكه مراد از مرض خصوص آن مرضي است كه با نتراشيدن سر برايش مضر است ، و اگر سر را بتراشد آن مرض به بهبودي مبدل مي‏گردد ، و اگر در جمله : ( از شما كسي كه مرضي دارد و يا سرش


ترجمة الميزان ج : 2ص :113


ناراحت مي‏شود ) ، كلمه ( و يا ) را كه مفيدتر ديد است به كار برد ، براي اين بود كه بفهماند مراد از ناراحتي سر ، ناراحتي غير از سر درد و بيماري است ، بلكه ناراحتي از ناحيه حشرات است ، پس عبارت ( اذي من راسه ) كنايه است از متاذي شدن از حشرات از قبيل شپش كه در سر مي‏افتد .


پس اين دو امر يعني ناراحتي از شپش و يا سر درد ، تراشيدن سر را جايز مي‏كند ، اما با فديه به يكي از سه خصلت ، اول روزه ، دوم صدقه ، و سوم نسك .


و در روايات وارد شده كه روزه نامبرده سه روز است ، و مراد از صدقه سير كردن شش نفر مسكين ، و مراد از نسك قرباني كردن يك گوسفند است .


فاذا امنتم فمن تمتع بالعمرة الي الحج حرف ( فا ) بر سر جمله آن را متفرع بر احصار مي‏كند و معنايش اين است كه چون از مرض و دشمن و يا موانع ديگر ايمن شديد ، پس هر كس تمتع ببرد به وسيله عمره تا حج يعني با عمره عمل عبادت خود را ختم كند ، و تا مدتي محل شود تا دوباره براي حج احرام بپوشد مي‏تواند اين كار را بكند ، و در آن هديي آسان با خود ببرد .


بنا بر اين حرف ( با ) در كلمه ( بالعمرة ) باي سببيت است ، و سببيت عمره براي تمتع و بهره‏گيري ، بدين جهت است كه در حال احرام نمي‏توانست از زنان و شكار و امثال آن بهره‏مند شود مگر آنكه از احرام درآيد ، و تمتع آدمي را از احرام بيرون مي‏آورد .


فما استيسر من الهدي ... از ظاهر آيه بر مي‏آيد كه هدي نسكي است علي حده ، نه اينكه جبران اين باشد كه شخص متمتع نتوانسته و يا نخواسته احرام براي حج را از ميقات ببندد ، و لا جرم از شهر مكه براي حج احرام بسته است ، براي اينكه جبران بودن هدي احتياج به مؤنه‏اي زايد دارد ، تا انسان آن را ازآيه شريفه بفهمد ، و خلاصه عبارت مورد بحث را هر كس ببيند ، مي‏فهمد كه هدي عبادتي است مستقل ، نه جبران چيزي كه فوت شده .


حال اگر بگوئي جمله : فما استيسر من الهدي ... به خاطر حرف ( فا ) نتيجه جمله : ( فمن تمتع ... ) است ، و مترتب بر آن است ، همانطور كه جزاء شرط در جمله : ( اگر به منزل ما بيائي از تو پذيرائي مي‏كنم ) مترتب بر شرط ( اگر ) است و اين ترتب به ما مي‏فهماند كه آوردن هدي كفاره و جبران تمتع و استراحتي است كه بعد از عمره تمتع و قبل از حج آن مي‏كند ، علاوه بر اينكه وقتي فعل شرط خود كلمه تمتع است ( هر كس تمتع كند بايد چنين و چنان كند ) ، مي‏فهميم كه هدي در ازاي تمتعي قرار گرفته كه گفتيم نوعي تسهيل شرعي و تخفيف است ، پس هدي جبران اين تخفيف مي‏شود نه عبادتي جداگانه .



ترجمة الميزان ج : 2ص :114


در پاسخ مي‏گوئيم : كلمه ( بالعمرة ... ) ، اين سخن را رد مي‏كند ، براي اينكه كلمه نامبرده عمره را از حج جدا و آن دو را دو عمل مستقل مي‏سازد ، و جبران بودن هدي وقتي صحيح است كه تسهيل و تخفيف در يك عمل تشريع شده باشد ، نه در بين دو عمل ، كه احرام اولي يعني عمره تمام شده ، و احرام دومي يعني حج هنوز شروع نگشته .


علاوه بر اينكه درك اشعار نامبرده به فرضي كه صحيح باشد ، وقتي است كه تشريع هدي به خاطر تشريع تمتع به عمره تا حج باشد ، نه اينكه به خاطر فوت احرام حج از ميقات باشد .


ظاهر آيه شريفه : فمن تمتع بالعمرة الي الحج فما استيسر من الهدي اين است كه مي‏خواهد خبر دهد از تشريع تمتع ، و اينكه قبلا چنين عمره‏اي تشريع شده ، نه اينكه بخواهد با همين جمله آن را تشريع كند ، چون مي‏فرمايد ( پس هر كس به عمره تا حج تمتع كند ، پس بايد تا جائي كه مي‏تواند قرباني با خود ببرد ) ، معلوم مي‏شود قبلا چنين عمره‏اي تشريع شده بوده ، كهآن را مفروغ عنه و مسلم گرفته از تشريع قرباني در آن خبر مي‏دهد .


اين خيلي روشن است كه عبارت ( هر كس تمتع كرد بايد با خود هدي ببرد ) و عبارت ( تمتع كنيد و در تمتع با خود قرباني ببريد ) فرق دارد ، اولي را در جائي مي‏گويند كه شنونده قبلا از تشريع تمتع اطلاع داشته باشد ، و دومي را در جائي مي‏گويند كه گوينده مي‏خواهد با همين كلام خود آنرا تشريع كند ، خواهي گفت تمتع در كجا تشريع شده ؟ مي‏گوئيم : در آيه شريفه : ذلك لمن لم يكن اهله حاضري المسجد الحرام .


فمن لم يجد فصيام ثلثة ايام في الحج و سبعة اذا رجعتم ... اينكه حج را ظرف براي صيام قرار داد ، و فرمود : ( سه روز در حج ) به اين اعتبار است كه عمل حج و عمل روزه در يك مكان و يك زمان انجام مي‏شود ، زماني كه عمل حج در آن انجام مي‏شود ، و زمان حج شمرده مي‏شود ، يعني فاصله ميان احرام حج و مراجعت به مكه همان زمان سه روز روزه است ، و به همين اعتبار است كه در روايات وارده از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) آمده : كه وقت روزه براي كسي كه قادر باشد قبل از روز قرباني است ، و براي كسي كه قادر نيست بعد از ايام تشريق يعني يازده و دوازده و سيزدهم است ، و اگر كسي در اين ايام هم قدرت بر روزه گرفتن نيافت بايد پس از مراجعت به وطن آن را بگيرد ، و ظرف هفت روز ديگر بعد از مراجعت از مكه است ، چون ( ظاهر جمله : ( اذا رجعتم ، وقتي برگشتيد ) همان برگشتن به وطن است ، و گرنه مي‏فرمود : در حال برگشتن ، علاوه بر اينكه التفات از غيبت ( كسي كه تمتع كند به عمره تا حج ) به حضور ( وقتي برگشتيد ) خالي از اشعار و دلالت بر اين معنا نيست .



ترجمة الميزان ج : 2ص :115


تلك عشرة كاملة ... يعني سه روز در حج و هفت روز در مراجعت ، ده روز كامل است ، و اگر عدد هفت را مكمل عدد ده خوانده نه متمم آن ، براي اينبود كه بفهماند هر يك از سه روز و هفت روز حكمي مستقل و جداگانه دارد ، كه بيانش در فرق ميان دو كلمه تمام و كمال در اول آيه گذشت .


پس معلوم شد كه روزه سه روز عملي است تام في نفسه ، و اگر محتاج به هفت روز است محتاج در كامل بودنش هست ، نه در تماميتش .


ذلك لمن لم يكن اهله حاضري المسجد الحرام يعني حكم نامبرده در باره تمتع به عمره تا حج ، براي غير اهل مكه است ، يعني براي كسي است كه بين خانه و زندگي او و بين مسجد الحرام ( البته بنابر تحديدي كه روايات كرده ) بيش از دوازده ميل فاصله باشد ، و كلمه اهل به معناي خواص آدمي از زن و فرزند و عيال است : و اگر از مردم دور از مكه تعبير فرموده به كسي كه اهلش حاضر در مسجد الحرام نباشد ، در حقيقت لطيف‏ترين تعبيرات را كرده ، چون در اين تعبير به حكمت تشريع تمتع كه همان تخفيف و تسهيل است اشاره فرموده .


توضيح اينكه : مسافري كه از بلاد دور به حج - كه عملي است شاق و توأم با خستگي و كوفتگي در راه - مي‏آيد احتياج شديد به استراحت و سكون دارد ، و سكون و استراحت آدمي تنها نزد همسرش فراهم است ، و چنين مسافري در شهر مكه خانه و خانواده ندارد ، لذا خداي تعالي دو رعايت در باره او كرده ، يكي اينكه اجازه داده بعد از مناسك عمره از احرام در آيد ، و دوم اينكه براي حج از همان مكه محرم شود ، و ديگر مجبور به برگشتن به ميقات نشود .


خواننده محترم توجه فرمود كه جمله دال بر تشريع متعه همين جمله است ، يعني جمله : ذلك لمن لم يكن ... نه جمله فمن تمتع بالعمرة الي الحج ... و جمله نامبرده كلامي است مطلق ، نه به وقتي از اوقات مقيد است ، و نه به شخصي از اشخاص ، و نه به حالي از احوال .


و اتقوا الله و اعلموا ان الله شديد العقاب اينكه در ذيل آيه چنين تشديد بالغي كرده ، با اينكه صدر آيه چيزي به جز تشريع حكمي از احكام حج را نداشت ، به ما مي‏فهماند كه مخاطبين اشخاصي بوده‏اند كه از حال ايشان انتظار مي‏رفته حكم نامبرده را انكار كنند ، و يا در قبول آن توقف كنند ، و اتفاقا مطلب از همين قرار بود ، براي اينكه از ميان همه احكام كه در دين تشريع شده ، خصوص حج ، از سابق يعني از عصر ابراهيم خليل الله (عليه‏السلام‏) در بين مردم وجود داشته ، و معروف بوده ، و دلهاشان با آن


ترجمة الميزان ج : 2ص :116


انس و الفت داشت ، و اسلام اين عبادت را تقريبا به همان صورتي كه از سابق داشته امضاء كرد ، و تا اواخر عمر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به همان صورت بود ، و تغيير دادن احكام آن بخاطر همان انس و الفت مردم كار بسيار مشكلي بود ، و حتما با انكار و مخالفت مواجه مي‏گرديد ، و بطوريكه از روايات هم بر مي‏آيد در دل بسياري از آنان مقبول واقع نمي‏شد بدين جهت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ناگزير بود خود آنان را مخاطب قرار دهد ، و بر ايشان بيان كند ، كه حكم تازه‏اي كه رسيده از ناحيه خداست ، و حكم‏راني فقط كار خداوند است و او هر چه بخواهد حكم مي‏كند ، و حكمي كه كرده عمومي است ، و احدي از آن مستثنا نيست ، نه هيچ پيغمبري ، و نه امتي .


و اين نكته باعث شد كه در آخر آيه با تشديد بليغ امر به تقوا نموده ، از عقاب خداي سبحان زنهار دهد .


الحج اشهر معلومات ، فمن فرض فيهن الحج تا كلمه في الحج يعني زمان حج نزد اين قوم ( يعني عرب ) ماههاي معلومي است ، و سنت ( يعني روايات ) آن را معين كرده ، كه عبارت است از شوال ، و ذي القعده ، و ذي الحجة ، و اگر ذي الحجة را زمان حج شمرده ، با اينكه زمان حج اوائل آن ماه است ، نه همه آن ، منافاتي ندارد ، براي اينكه اين تعبير از قبيل تعبيري است كه مي‏گوئيم من روز جمعه خدمت شما مي‏رسم ، با اينكه آمدن در يك ساعت ازروز جمعه صورت مي‏گيرد ، نه در تمامي آن روز .


و در اينكه در آيه شريفه سه مرتبه كلمه حج تكرار شده با اينكه مي‏توانست بار دوم و سوم به آوردن ضمير اكتفا كند ، لطفي در اختصار گوئي به كار رفته ، چون مراد از حج اول زمان حج ، و از حج دوم خود عمل حج ، و از سوم زمان و مكان آن است و اگر ضمير مي‏آورد ناگزير بود بدون جهت كلام را طول بدهد ، ( و بفرمايد : زمان الحج اشهر معلومات فمن فرض عليه هذا العمل فلا رفث و لا فسوق و لا جدال في زمانها و مكانها ) و فرض حج به اين معنا است كه با شروع در عمل حج اين عمل را بر خود واجب سازد ، چون به حكم آيه شريفه : و اتموا الحج و العمرة لله ... ، شروع در اين عمل باعث مي‏شود كه اتمامش بر آدمي واجب گردد .


و كلمه ( رفث ) به معناي هر عملي است كه در عرف تصريح به نام آن نمي‏كنند بلكه ، هر وقت بخواهند نام آن را ببرند ، به كنايه مي‏برند ، مانند عمل زناشوئي و كلمه ( فسوق ) به معناي خارج شدن از طاعت خدا است ، و جدال به معناي ستيزگي كردن و لجبازي در گفتار و بحث است ، ليكن سنت رفث را تفسير كرده به جماع و فسوق را به دروغ ، و جدال را به گفتن : نه به خدا و بله به خدا .



ترجمة الميزان ج : 2ص :117


و ما تفعلوا من خير يعلمه الله ... اين جمله خاطرنشان مي‏سازد كه اعمال از خداي تعالي غايب و پنهان نيست ، و كساني را كه مشغول به اطاعت خدايند دعوت مي‏كند به اينكه در حين عمل از حضور قلب و از روح و معناي عمل غافل نمانند ، و اين دأب قرآن كريم است كه اصول معارف را بيان مي‏كند ، و قصه‏ها را شرح داده شرايع و احكام را ذكر مي‏كند ، و در آخر همه آنها موعظه و سفارش مي‏كند ، تا علم از عمل جدا نباشد ، چون علم بدون عمل در اسلام هيچ ارزشي ندارد ، و بهمين جهت دعوت نامبرده را با جمله : و اتقون يا اولي الالباب ختم كرد ، و در اين جمله بر خلاف اول آيه كه مردم غايب فرض شده بودند ، مخاطب قرار گرفتند ، و اين تغيير سياق دلالت مي‏كند بر كمال اهتمام خداي تعالي به اين سفارش ، و اينكه تقوا وسيله تقرب و وظيفه‏اي است حتمي و متعين .


ليس عليكم جناح ان تبتغوا فضلا من ربكم اين آيه شريفه مي‏خواهد بفرمايد : در خلال انجام عمل حج دادوستد حلال است ، چيزي كه هست از بيع و دادوستد تعبير فرموده به ( طلب فضل پروردگار ) و اين تعبير در سوره جمعه نيز آمده ، آنجا كه مي‏فرمايد : يا ايها الذين آمنوا اذا نودي للصلوة من يوم الجمعة فاسعوا الي ذكر الله و ذروا البيع - تا آنجا كه مي‏فرمايد - فاذا قضيت الصلوة فانتشروا في الارض ، و ابتغوا من فضل الله چون در اين دو آيه نخست از دادوستد تعبير به بيع كرده ، و سپس از همان تعبير به طلب رزق خدا نموده ، و بهمين جهت است كه در سنت نيز ابتغاي از فضل خدا در آيه مورد بحث به بيع تفسير شده ، پس آيه دليل بر اين است كه دادوستد در خلال عمل حج مباح و جايز است .


فاذا افضتم من عرفات فاذكروا الله عند المشعر الحرام كلمه ( افضتم ) از مصدر افاضه است ، كه به معناي بيرون شدن دسته جمعي عده‏اي است از محلي كه بودند ، پس آيه دلالت دارد بر اينكه وقوف به عرفات هم واجب است ، همچنانكه وقوف به مشعر الحرام كه همان مزدلفه باشد واجب است .


و اذكروه كما هديكم ... يعني بياد خدا بيفتيد البته يادي كه با نعمت ( هدايت او شما را ) برابر و مانند باشد،


ترجمة الميزان ج : 2ص :118


چون شما قبل از اينكه او هدايتتان كند از گمراهان بوديد .


ثم افيضوا من حيث افاض الناس ... ظاهر اين آيه مي‏رساند كه افاضه بر طبق سنت ديرينه‏اي كه قريش داشتند واجب است ، و مي‏خواهد مخاطبين را در اين سنت ملحق به نياكانشان كند .


بنا بر اين آيه شريفه با روايتي كه مي‏گويد : ( قريشو هم سوگندانشان كه به عرف محلي حمس ناميده مي‏شدند ، وقوف به عرفات نمي‏كردند ، بلكه تنها به مزدلفه وقوف مي‏كردند ، و منطقشان اين بود كه ما اهل حرم نبايد از حرم خدا دور شويم ، خداي تعالي در آيه بالا دستورشان داد كه شما هم مانند ساير مردم كوچ كنيد ، از همانجائي كه آنان كوچ مي‏كنند ، يعني از عرفات ) منطبق مي‏شود و بنا بر اين ذكر اين حكم بعد از جمله : فاذا افضتم من عرفات ... ، و بكار بردن كلمه ( ثم ) كه بعديت را مي‏رساند ، در آن جمله براي اين است كه ترتيب ذكري را رعايت كرده باشد ، و در حقيقت گفتار به منزله استدراك است ، و معنايش اين است كه احكام حج اينهائي بود كه ذكر شد ، چيزي كه هست بر شما واجب است كه در كوچ كردن مانند ساير مردم از عرفات كوچ كنيد ، نه از مزدلفه .


و بعضي از مفسرين گفته‏اند : در اين دو آيه تقديم و تاخيري شده ، آيه اول را بايد بعد از آيه دوم نوشته باشند ، يعني اول نوشته باشند : ( ثم افيضوا من حيث افاض الناس ، و سپس نوشته باشند : فاذا افضتم من عرفات ... ) فاذا قضيتم مناسككم تا جمله او اشد ذكرا اين آيه شريفه دعوت به ذكر خدا مي‏كند ، و در اين دعوت مبالغه نموده ، مي‏فرمايد : جا دارد كه حاجي حداقل خدارا به قدر پدران خود به خاطر بياورد ، و بلكه بيشتر ، براي اينكه نعمت خدا نسبت به او كه به حكم آيه : و اذكروه كما هديكم همان نعمت هدايت است ، بزرگتر از نعمتي است كه پدران به آدمي داده‏اند .


و بعضي از مفسرين گفته‏اند : وجه اينكه در اين آيه سخن از پدران گفته اين است كه در جاهليت رسم بوده بعد از تمام كردن عمل حج ساعتي در منا توقف مي‏كردند ، و در آنجا به شعر و نثري كه از پدران خود به يادگار داشتند بر ديگران فخر مي‏فروختند ، خداي تعالي در اين آيه مي‏فرمايد : به جاي يادآوري از پدران خدا را ياد كنيد بلكه بيشتر و كاملتر از ياد پدران ياد كنيد .


او اشد ذكرا اين جمله اعراض از مطلب قبلي است و در نتيجه كلمه ( او ) معناي بلكه را مي‏دهد ، در


ترجمة الميزان ج : 2ص :119


اين جمله ذكر را متصف به شدت كرده ، چون ذكر همانطور كه از نظر كميت و مقدار متصف به كثرت مي‏شود ، همچنانكه در جاي ديگر فرموده : و اذكروا الله ذكرا كثيرا و نيز فرموده : و الذاكرين الله كثيرا همچنين از نظر كيفيت متصف به شدت مي‏شود چون ذكر ، به معناي واقعيش منحصر در ذكر لفظي نيست بلكه امري است مربوط به حضور قلب ، و لفظ را هم اگر ذكر مي‏گويند ، از اين جهتاست كه لفظ از معناي قلبي و ياد دروني حكايت مي‏كند .


و چون چنين است هم اتصافش به كثرت از نظر موارد صحيح است ، چون معنايش ياد خدا در غالب حالات است ، همچنانكه فرمود : الذين يذكرون الله قياما و قعودا و علي جنوبهم و هم اتصافش به شدت در پاره‏اي از موارد صحيح است ، و چون مورد آيه بطوريكه از آن استفاده مي‏شود موردي است كه آدمي را از خدا بي‏خبر مي‏كند ، و ياد خدا را از دل مي‏برد ، لذا مناسب‏تر آن بود ذكر را كه بدان امر مي‏فرمايد به شدت توصيف كند ، نه به كثرت و مطلب روشن است .


فمن الناس من يقول ربنا آتنا في الدنيا ... اين جمله تفريع است بر جمله فاذكروا الله كذكركم آباءكم ، و مراد از ناس مطلق افراد انسان اعم از مؤمن و كافر است چه كافر كه به غير از پدران خود بياد كس ديگر نيست ، و جز افتخارات دنيوي را نمي‏خواهد و جز دنيا نمي‏طلبد ، و كاري به آخرت ندارد ، و چه مؤمن كه جز آنچه نزد خداست نمي‏جويد ، و اگر هم چيزي از امور دنيا را بخواهد چيزي است كه باز مورد رضاي پروردگارش ( و وسيله كسب رضاي او ) است ، و بنا بر اين پس اينكه فرمود : ( بعضي از مردم مي‏گويند ) منظور گفتن به زبان قال نيست ، بلكه گفتن به زبان حال است ، و معناي آيه اين است كه : بعضي از مردم نمي‏خواهند مگر دنيا را ، و اينان در آخرت هيچ نصيبي ندارند ، بعضي هم هستند كه نمي‏جويند مگر آنچه را كه مايه رضا و خوشنودي پروردگارشان باشد ، چه در دنيا و چه در آخرت : اينان از آخرت هم نصيب دارند .


از اينجا روشن مي‏شود كه چرا حسنه را در نقل كلام اهل آخرت ذكر كرد و در نقل كلام اهل دنيا نقل نكرد ، چون كسي كه چيزي از امور دنيا مي‏خواهد مقيد نيست به اينكه آن چيز نزد خدا هم حسنه باشد يا نباشد ، او دنيا را مي‏خواهد كه همه‏اش نزد او حسنه و خوب


ترجمة الميزان ج : 2ص :120


است، چون مايه زندگي دنيائي او است ، و با هواي نفسش موافق و سازگار است ، به خلاف كسي كه رضاي خدا را مي‏خواهد كه در نظر او آنچه در دنيا و آنچه در آخرت است دو جور است ، يكي حسنه و ديگري سيئه ، و او نمي‏جويد و درخواست نمي‏كند مگر حسنه را .


و اينكه ميان جمله : و ما له في الاخرة من خلاق و جمله : اولئك لهم نصيب مما كسبوا مقابله انداخته ، اين معنا را مي‏فهماند كه اعمال طايفه اول كه فقط دنيا را مي‏خواهند باطل و بي‏نتيجه است ، به خلاف دسته دوم كه از آنچه مي‏كنند بهره مي‏برند ، همچنانكه در جاي ديگر فرموده : و قدمنا الي ما عملوا من عمل ، فجعلناه هباء منثورا و نيز فرموده : و يوم يعرض الذين كفروا علي النار ، اذهبتم طيباتكم في حياتكم الدنيا ، و استمتعتم بها و نيز فرموده : فلا نقيم لهم يوم القيمة وزنا .


و الله سريع الحساب سريع الحساب يكي از اسماي حسناي خداي تعالي است ، و از آنجائي كه هيچ قيدي ندارد ، به اطلاقش هم شامل دنيا مي‏شود و هم شامل آخرت ، پس حساب خدائي هميشه حاصل است ، و جريان دارد هر عملي كه بنده‏اش انجام دهد چه از حسنات باشد و چه غير آن ، خداي عزوجل جزايش را مو به مو و درست بر طبق عملش مي‏دهد .


پس آنچه از معناي جمله فمن الناس من يقول تا آخر سه آيه به دست آمد اين شد كه خداي را ياد كنيد ، چونكه مردم در طرز تفكرشان نسبت به دنيا دو دسته‏اند ، بعضي از ايشان تنها دنيا را مي‏خواهند و جز دنيا به ياد هيچ چيز ديگر نيستند كه اينگونه مردم هيچ نصيبي در آخرت ندارند ، بعضي ديگر كساني هستند كه آنچه مايه رضاي خدا است مي‏خواهند ، كه اينگونه افراد از آخرت هم نصيب دارند و خدا سريع الحساب است ، در حساب آنچه بنده‏اش مي‏خواهد به زودي مي‏رسد ، و آن را بر طبق خواسته‏اش به او مي‏دهد ، و بنا بر اين پس اي مسلمانان شما با ياد خدا جزء نصيب‏داران در آخرت باشيد ، و از آنها مباشيد كه به خاطر ترك ياد خدا در آخرت بي‏نصيب شدند ، و در نتيجه شما هم نااميد و تهي‏دست شويد .


و اذكروا الله في ايام معدودات ايام معدودات همان ايام تشريق يعني يازدهم و دوازدهم و سيزدهم ذي الحجة است


ترجمة الميزان ج : 2ص :121


دليل بر اينكه مراد ايام بعد از دهه ذي الحجه است اين است كه حكم يادآوري خدا در ايام معدودات را بعد از فراغ از بيان اعمال حج ذكر فرمود ، و دليل بر اينكه مراد سه روز بعد از دهه ذي الحجه است ، اين است كه دنبالش مي‏فرمايد : فمن تعجل في يومين ... ، چون تعجيل در دو روز وقتي فرض دارد كه ايام سه روز باشد ، يك روز روز كوچ باشد ، و در دو روز هم عجله كند ، اين مي‏شود سه روز ، و اتفاقا در روايات هم ايام معدودات به همين سه روز كه گفتيم تفسير شده است .


فمن تعجل في يومين فلا اثم عليه ، و من تاخر فلا اثم عليه لمن اتقي ... كلمه ( لا ) نفي جنس مي‏كند ، پس اينكه در هر دو جا فرمود : ( لا اثم عليه ) جنس اثم و گناه را از حاجي نفي مي‏كند ، و هيچگونه قيدي هم در كلام نياورده ، و اگر مراد اين بود كه بفهماند در تعجيل به تنهائي اثم نيست و يا در تاخير به تنهائي اثم نيست لازم بودجمله را به آن مقيد كند و بفرمايد : ( لا اثم عليه في التعجيل ) و يا ( لا اثم عليه في التاخير) .


در نتيجه معناي آيه اين مي‏شود : كسي كه عمل حج را تمام كرده ، گناهانش بخشوده شده است ، چه اينكه در آن دو روز تعجيل كند ، و چه اينكه تاخير كند و از اينجا روشن مي‏شود كه آيه شريفه در مقام بيان تخيير ميان تاخير و تعجيل نيست نمي‏خواهد بفرمايد حاجي مخير است بين اينكه تاخير كند و يا تعجيل ، بلكه منظور بيان اين جهت است كه گناهان او آمرزيده شده ، چه تاخير و چه تعجيل .


و اما اينكه فرمود : ( لمن اتقي ) منظور اين نيست كه تعجيل و تاخير را بيان كند و گرنه حق كلام اين بود كه بفرمايد ( فلا اثم علي من اتقي ، گناهي نيست بر كسي كه از خدا بپرهيزد ) بلكه ظاهرا قيد ( لمن اتقي ) نظير همين قيد در جمله : ذلك لمن لم يكن اهله حاضري المسجد الحرام ... ) است ، و مراد اين است كه حكم نامبرده مخصوص مردم با تقوا است ، اما كساني كه تقوا ندارند اين آمرزش را ندارند .


و معلوم است كه بايد اين تقوا پرهيز از چيزي باشد كه خداي سبحان در حج از آن نهي كرده ، و نهي از آن را از مختصات حج قرار داده ، پس برگشت معنا به اين مي‏شود كه حكم نامبرده تنها براي كسي است كه از محرمات احرام و يا از بعضي از آنها پرهيز كرده باشد ، و اما كسي كه پرهيز نكرده ، واجب است در منا بماند و مشغول ذكر خدا در ايام معدودات باشد ، و اتفاقا اين معنا در بعضي از روايات وارده از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) هم آمده ، كه ان شاء الله ، بزودي از نظر خواننده خواهد گذشت .


و اتقوا الله و اعلموا انكم اليه تحشرون در اين جمله كه خاتمه كلام است امر به تقوا مي‏كند ، و مساله حشر و مبعوث شدن در


ترجمة الميزان ج : 2ص :122


قيامت را تذكر مي‏دهد ، چون تقوا هرگز دست نمي‏دهد ، و معصيت هرگز اجتناب نمي‏شود ، مگر با يادآوري روز جزا ، همچنانكه خود خداي تعالي فرمود : ان الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب .


و در اينكه از ميان همه اسماء قيامت كلمه حشر را انتخاب نموده و فرمود : انكم اليه تحشرون اشاره لطيفي است به حشري كه حاجيان دارند ، و همه در منا و عرفات يكجا جمع مي‏شوند و نيز اشعار دارد به اينكه حاجي بايد از اين حشر و از اين افاضه و كوچ كردن به ياد روزي افتد كه همه مردم به سوي خدا محشور مي‏شوند و لا يغادر منهم احدا و خداوند احدي را از قلم نمي‏اندازد .


بحث روايتي


در تهذيب ودر تفسير عياشي از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده‏اند كه در ذيل آيه : و اتموا الحج و العمرة لله فرمود : اين تمام كردن حج و عمره واجب است .


و نيز در تفسير عياشي از زراره و حمران و محمد بن مسلم از امام باقر و امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه گفتند : ما از آن دو بزرگوار از كلام خداي تعالي كه مي‏فرمايد : و اتموا الحج و العمرة لله پرسيديم ، فرمودند تماميت حج به اين است كه در آن رفث و فسوق و جدال نشود .


و در كافي از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ضمن حديثي فرمود : منظور از تمام كردن حج و عمره اداي آن ، و هم اين است كه وقتي به احرام آن دو در آمدند از محرمات احرام بپرهيزند .


مؤلف : اين روايات منافاتي با آن معنائي كه ما براي اتمام كرديم ندارد چون واجب بودن حج و عمره و اداي آن همان اتمام آن است .


و در كافي از حلبي از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : رسولخدا


ترجمة الميزان ج : 2ص :123


(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چون خواست حجة الاسلام را بجا آورد ، چهار روز از ذي القعده مانده بيرون آمد ، تا به مسجد شجره رسيد ، و در آنجا نماز خواند ، سپس مركب خود را براند ، تا به بيدا رسيد ، در آنجا محرم شد ، و لبيك حج گفت ، و صد رأس بدنه با خود حركت داد ، مردم هم همگي احرام به حج بستند ، و أحدي نيت عمره نكرد ، و تا آن روز اصلا نمي‏فهميدند متعه در حج چيست ؟ تا آنكه رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وارد مكه شد ، طواف خانه را انجام داد ، مردم هم با او طواف كردند ، سپس نزد مقام دو ركعت نماز خواند و دست به حجر الاسود ماليد ، سپس فرمود : من ابتدا مي‏كنم به آنچه خداي عزوجل ابتدا كرده بود ، پس به صفا آمد ، و سعي را از صفا شروع كرد ، و هفت نوبت بين صفا و مروه سعي نمود ، همينكه سعيش در مروه خاتمه يافت به خطبه ايستاد ، و مردم را دستور داد تا از احرام در آيند ، و حج خود را عمره قرار دهند ، و فرمود اين چيزي است كه خداي عزوجل مرا بدان امر فرموده ، مردم محل شدند ، و رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : اگر من در اين باره پيش‏بيني مي‏داشتم و مي‏دانستم چنين دستوري مي‏رسد ، خود من نيز مانند شما بدنه با خود نمي‏آوردم ، ولي چون آورده‏ام نمي‏توانم حج تمتع كنم ، براي اينكه خداي عزوجل فرموده : ( و لا تحلقوا رؤسكم حتي يبلغ الهدي محله ، يعني سر نتراشيد ، و از احرام در نيائيد ، تا آنكه هدي به جاي خودش كه همان منا است برسد ) سراقة بن جعثم كناني عرضه داشت امروز تازه دين خود را شناختيم مثل اينكه همين امروز به دنيا آمده‏ايم ، حال به ما خبر بده آيا اين حكم مخصوص امسال ما است ، يا براي هرساله است ؟ رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود نه ، براي ابد حكم همين است ، مردي برخاست و عرضه داشت : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آيا ممكن است چند روز ديگر كه براي حج احرام مي‏بنديم قطرات آب غسلي كه در اثر نزديكي با زنان كرده‏ايم از سر و رويمان بچكد ، و خلاصه اين چه حكمي است ؟ ( و خواننده عزيز بايد توجه داشته باشد كه در سنت جاهليت بعد از داخل شدن در مكه و طواف ، از احرام در آمدن ، و با زنان آميختن از شنيع‏ترين گناهان شنيع‏تر بوده ، و از اين جهت سائل برخاسته و اعتراض كرده ) رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود تو تا ابد به اين حكم ايمان نمي‏آوري ، امام صادق (عليه‏السلام‏) سپس فرمود : در همان ايام علي (عليه‏السلام‏) از يمن آمد ، و به مكه وارد شد ، و ديد فاطمه (عليهاالسلام‏) از احرام در آمده ، و بوي خوش استعمال كرده ، نزد رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روانه شد ، جريان را از آن جناب پرسيد ، رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : يا علي تو كه احرام بستي به چه نيت بستي عرضه داشت : به آنچه رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نيت كرده ، فرمود : پس تو هم نبايد از احرام درآئي ، و او را در هدي خود كه گفتيم صد بدنه بود شريك كرد ، سي و هفت شتر را به او داد ، و شصت و سه شتر


ترجمة الميزان ج : 2ص :124


را براي خود نگه داشت ، كه همگي را به دست خود نحر كرد ، و از هر شتري قسمتي را گرفته در ديگي قرار داده دستور داد آن را بپزند ، و خودش از آن گوشت ، و مقداري از آبگوشتش تناول نموده فرمود : الان مي‏توان گفت كه ازهمه شصت و سه شتر خورده‏ايم ، و كسي كه حج تمتع بجا آورد بهتر است از كسي كه حج قران بياورد ، و سوق هدي كند ، و نيز از كسي كه حج افراد بياورد بهتر است : راوي مي‏گويد از امام صادق (عليه‏السلام‏) پرسيدم رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در شب احرام بست يا در روز ؟ فرمود : در روز ، پرسيدم چه ساعتي ؟ فرمود هنگام نماز ظهر .


مؤلف : اين معنا در تفسير مجمع البيان و غيره نيز روايت شده .


و در تهذيب از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : عمره داخل در حج شد تا روز قيامت ، پس كسي كه تمتع كند به عمره تا حج(يعني عمره تمتع بياورد قبل از حج ) بايد هر قدر مي‏تواند قرباني كند ، پس كسي نمي‏تواند و چاره‏اي ندارد جز اينكه تمتع كند ، چون خداي تعالي اين حكم را در كتاب نازل فرمود ، و سنت رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم بر آن جاري گشت .


و در كافي از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : ( ما استيسر من الهدي ) يك گوسفند است .


و نيز در كافي از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در پاسخ كسي كه پرسيد اگر متمتع گوسفند نيافت چه كند ؟ فرمود : قبل از روز هشتم و روز عرفه را روزه بگيرد ، شخصي پرسيد : حال اگر در همان ترويه كه روز هشتم است تازه از راه رسيده باشد چه كند ؟ فرمود : سه روز بعد از ايام تشريق ، روزه بگيرد شخصي پرسيد : حال اگر شتربانش مهلت نداد كه در مكه بماند ، و اين سه روز روزه را انجام دهد چه كند ؟ فرمود : روز حصبه و دو روز بعدش روزه بگيرد ، پرسيدند : روز حصبه كدام است ؟ فرمود : روزي كه كوچ مي‏كند ، پرسيدند : آيا روزه بگيرد در حالي كه مسافر است ؟ فرمود ، : بله مگر در روز عرفه مسافر نبود ؟ ما اهل بيت فتوامان اين است و دليلمان هم قرآن است كه مي‏فرمايد : فصيام ثلثة ايام في الحج و منظورش در ذي الحجه است .


و شيخ طوسي عليه الرحمه از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : هر كس


ترجمة الميزان ج : 2ص :125


خانه‏اش به مكه نزديكتر از فاصله ميقات به مكه باشد او جزء حاضرين در مسجد الحرام است ، و نبايد حج تمتع انجام دهد .


مؤلف : يعني كساني كه محل سكونتشان نزديكتر از ميقات است به مكه اينگونه افراد مصداق حاضرين در مسجد الحرام هستند ، كه نبايد حج تمتع بياورند ، و روايات ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) در اين معاني بسيار است .


و در كافي از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه در معناي جمله ( الحج اشهر معلومات ) فرموده : ماههاي معلوم حج عبارت است از شوال ، و ذي القعده ، و ذي الحجة ، احدي نمي‏تواند به نيت حج در غير اين سه ماه احرام ببندد .


و در همان كتاب از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ذيل جمله ( فلا رفث ... ) فرموده : رفث به معناي جماع ، و فسوق به معناي دروغ ، و جدال به معناي گفتن : ( نه به خدا و آري به خداست) .


و در تفسير عياشي از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در تفسير جمله ( لا جناح عليكم ان تبتغوا فضلا من ربكم ... ) فرمود : منظور از فضل پروردگار رزق است ، كه بعد از آنكه محرم از احرام خارج شد مي‏تواند در موسم حج به خريد و فروش بپردازد .


مؤلف : مي‏گويند اين خطاب بدين جهت صادر شد كه عرب تجارت و خريد و فروش در موسم حج را گناه مي‏دانست ، خواست تا با اين آيه محذور نامبرده را بردارد .


و در مجمع البيان گفته : بعضي‏ها گفته‏اند معناي جمله نامبرده اين است كه حرجي بر شما نيست كه مغفرت پروردگار خود را طلب كنيد ، و اين معنا را جابر هم از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت كرده .


مؤلف : در اين روايت به اطلاق و بي‏قيد آمدن فضل تمسك شده ، و آن را به افضل افراد تطبيق كرده است .


و در تفسير عياشي از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه در تفسير جمله : ثم


ترجمة الميزان ج : 2ص :126


افيضوا من حيث افاض الناس ... ، فرموده : اهل حرم در مشعر وقوف مي‏كردند و ساير مردم در عرفات ، و اهل حرم از مشعر حركت نمي‏كردند تا اهل عرفات به مشعر برسند ، در همان ايام مردي كه نامش ابو سيار بود ، و الاغي سرحال داشت ، از همه اهل عرفات جلو مي‏افتاد ، و در نتيجه همينكه اهل مشعر او را مي‏ديدند مي‏گفتند : اينك ابو سيار از عرفات رسيد ، آن وقت حركت مي‏كردند ، پس خداي تعالي دستورشان داد همگي بايد به عرفه وقوف كنند و از آنجا كوچ كنند .


مؤلف : در اين معنا رواياتي ديگر نيز هست .


و در تفسير عياشي از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه در تفسير آيه : ربنا آتنا في الدنيا حسنة و في الاخرة حسنة فرمود : منظور از حسنه رضوان خدا و بهشت در آخرت است ، و نيز سعة رزق و حسن خلق در دنيا است .


و از همان جناب روايت شده كه فرمود حسنه در دنيا رضوان خدا و توسعه در معيشت ، و همنشين خوب ، و در آخرت بهشت است .


و از علي (عليه‏السلام‏) روايت شده كه فرمود : ( حسنه در دنيا همسر صالح ، و در آخرت حوريه است ، و منظور از عذاب آتش همسر بد است ) .


مؤلف : اين روايات از باب شمردن مصداق است ، و گرنه آيه شريفه مطلق است ، و از آنجائي كه رضوان الله چيزي است كه ممكن است نمونه‏اش و ظهور ناقصش در دنيا ، و ظهور تامش در آخرت حاصل شود ، از اين جهت مي‏توان آن را هم از حسنات دنيا شمرد همچنانكه در روايت اولي شمرده ، و هم از حسنات آخرت ، همچنانكه در روايت دومي شمرده .


و در كافي از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ذيل آيه شريفه : و اذكروا الله في ايام معدودات ... ، فرموده : مراد از اين ايام ، ايام تشريق است چون عرب وقتي در منا اقامت مي‏كرد ، بعد از قرباني شتر به تفاخر مي‏پرداخت ، يكي مي‏گفت : پدر من چنين و چنان بود ، آن ديگري مي‏گفت پدرم چنين و چنان بود ، خداي تعالي فرمود : ( فاذا قضيتم مناسككم فاذكروا الله كذكركم آباءكم ، او اشد ذكرا ، چون از مناسك خود پرداختيد به ياد خدا بيفتيد ، همانطور كه به ياد پدران خود مي‏افتيد ، بلكه بيشتر و شديدتر از ياد پدران ) ، و تكبير اين است كه بگوئي : الله اكبر ، الله اكبر لا اله الا الله ، و الله اكبر ، و لله الحمد ، الله اكبر علي ما هدينا الله


ترجمة الميزان ج : 2ص :127


اكبر علي ما رزقنا من بهيمة الانعام .


و نيز در همان كتاب از همان جناب روايت كرده كه فرمود : تكبير در ايام تشريق را بايد از نماز ظهر روز عيد تا نماز صبح روز سوم عيد ادامه داد ، و اما در شهرها اين تكبير دنبال ده نماز گفته مي‏شود ( كه در حقيقت از ظهر روز عيد شروع ، و بعد از نماز صبح روز دوازدهم ختم مي‏گردد) .


و در كتاب ( من لا يحضره الفقيه ) از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه شخصي از آن جناب از مفاد آيه : فمن تعجل في يومين فلا اثم عليه ، و من تاخر فلا اثم عليه ... ) ، پرسيد حضرت فرمود : معنايش اين نيست كه بيتوته در روز سيزدهم واجب نيست ، خواستي انجام بده و نخواستي انجام نده بلكه معنايش اين است كه اگر اين واجب را نياوردي خدا اين گناهت را مي‏آمرزد ، چون حاجي وقتي از حج بر مي‏گردد همه گناهانش آمرزيده است .


و در تفسير عياشي از آن جناب روايت كرده كه فرمود : او از حج بر مي‏گردد در حالي كه گناهانش آمرزيده شده ، البته خداي تعالي گناه كسي را مي‏آمرزد كه تقوا داشته باشد .


و در كتاب فقيه از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه در ذيل جمله : لمن اتقي ... ، فرمود : يعني كسي كه از شكار مي‏پرهيزد تا وقتي كه اهل منا از منا كوچ كنند .


و از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه در معناي جمله : ( لمن اتقي ... ) ، فرمود : يعني كسي كه از رفث و فسوق و جدال و ساير محرماتي كه خداي تعالي بر محرم حرام كرده اجتناب كند .


و نيز از آن جناب روايت كرده كه در معناي جمله نامبرده فرمود : يعني از خداي عزوجل پروا داشته باشد .


و از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : يعني كسي كه از گناهان كبيره پروا كند .


مؤلف : خواننده محترم توجه فرمود كه آيه شريفه چه دلالتي دارد ، و از آن چه فهميده مي‏شود ، ممكن هم هست ما به عموم تقوا و اينكه قيدي برايش نيامده تمسك نموده ، همانطور


ترجمة الميزان ج : 2ص :128


كه در دو روايت اخير آمده ، بگوئيم منظور پروا كردن از عموم گناهان است .


بحث روايتي ديگر


در الدر المنثور است كه بخاري ، و بيهقي از ابن عباس روايت كرده‏اند كه در پاسخ شخصي كه از وي از متعه حج سؤال كرده بود ، گفته : مهاجرين و انصار و همسران رسولخدا در حجة الوداع احرام بستند ، ما نيز احرام بستيم ، چون به مكه رسيديم رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : نيت احرام حج را به عمره برگردانيد ، مگر كساني كه با خود قرباني آورده ، و به اين علامتلنگه كفشي به گردن آن حيوان انداخته باشند كه چنين افرادي بايد به همان نيت حج باقي مانده ، بقيه نيت عمره كنند ، و چون خانه خدا را طواف و در صفا و مروه سعي كرديم ، عمل عمره ما تمام شد ، و از احرام در آمديم ، و با زنان در آميختيم ، و لباس پوشيديم .


و در باره كساني كه با خود قرباني آورده ، آن را نشان كرده بودند ، فرمود : اينگونه افراد نبايد از احرام درآيند ، بلكه همچنان در احرام حج باشند ، تا قربانيشان به جاي خود برسد ( يعني در منا ذبح شود ) آنگاه در شب ترويه به ما كه از احرام در آمده بوديم ، دستور فرمود : بهنيت حج احرام ببنديم ، ما نيز چنين كرديم ، تا از اعمال و مناسك حج در عرفات و مشعر و منا فارغ شديم .


و آنگاه در روز عيد به مكه آمديم ، و خانه خدا را طواف و بين صفا و مروه سعي كرديم ، و در اينجا همه اعمال حج ما پايان يافت ، تنها مساله قرباني باقي ماند ، كه مي‏بايست به حكم فما استيسر من الهدي ، فمن لم يجد فصيام ثلثة ايام في الحج و سبعة اذا رجعتم يا قرباني كنيم ، ( كه البته در اين قرباني گوسفند هم كفايت مي‏كند ) ، و يا به جاي آن روزه بگيريم ، سه روز در حج ، و هفت روز بعد از مراجعت به وطن .


در نتيجه آن سال هر دو عمل عمره و حج را در يك سال انجام داديم ، و اين سابقه نداشت ، دستوري بود كه خدا در كتابش نازل فرمود و سنت رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر آن جاري شد ، تا مسلمانان خارج مكه كه از راه دور مي‏آيند بتوانند قبل از رفتن به عرفات از احرام درآيند ، و آنچه در احرام برايشان حرام بود حلال شود و اينكه گفتيم ( مسلمانان خارج مكه ) ، دليلش اين كلام خدا است كه مي‏فرمايد : ذلك لمن لم يكن اهله حاضري المسجد الحرام ، و ماههاي حج كه خداي تعالي آنها را ماه حج خوانده شوال ، و ذي القعده ، و ذي الحجه است ، پس هر كس در اين ماهها حج تمتع كند ، بايد يا خوني بريزد ، و يا روزه بگيرد ، و رفث به معناي


ترجمة الميزان ج : 2ص :129


جماع ، و فسوق به معناي معاصي ، و جدال به معناي ستيزگي در گفتار است .


و نيز در الدر المنثور است كه بخاري و مسلم از ابن عمر روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در حجة الوداع حج تمتع آورد به اين صورت كه اول عمره را آورد ، و سپس احرام حج بست و از آغاز كه در مسجد ذو الحليفه ( واقع در محل شجره ) احرام مي‏بست قرباني هم معين كرد ، و قربانيش را با خود سوق داد ، و قبل از هر كس رسولخدا(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به نيت عمره احرام بست ، مردم هم به متابعت وي نيت تمتع كرده ، اول به عمره و سپس به حج احرام بستند .


ولي از آنجائي كه مردم دو دسته بودند ، بعضي با خود قرباني آورده بودند ، و بعضي نياورده بودند ، لذا همينكه رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وارد مكه شد ، به مردم فرمود : هر كس با خود قرباني آورده از احرام در نيايد ، و هيچ يك از محرماتي كه بر او حرام بود حلال نمي‏شود ، مگر بعد از آنكه از عمل حج فارغ شود ، و كساني كه قرباني نياورده‏اند طواف و سعي انجام دهند ، و سپس تقصير كنند ، و از احرام درآيند ، و آنگاه ( قبل از رفتن به عرفات ) در مكه احرام حج ببندند و اگر از اين دسته كساني باشند كه دسترسي به قرباني ندارند ، بايد سه روز در سفر و هفت روز در وطن روزه بگيرند .


و باز در الدر المنثور است كه حاكم ( وي حديث را صحيح دانسته ) ، از طريق مجاهد ، و عطا از جابر روايت كرده كه گفت : در بين مردم بگومگو زياد شد ، ( گويا منظور بگومگوي در باره حج بوده ) تا آنكه بيش از چند روز به تمام شدن اعمال حج نماند ، كه دستور يافتيم از احرام درآئيم از در تعجب به يكديگر مي‏گفتيم : چطور ممكن است شخصي كه براي عبادت به حج آمده احرام ببندد ، در حالي كه يك ساعت قبلش مني از عورتش مي‏چكيده ؟ اين اعتراض به گوش رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسيد لا جرم به خطبه ايستاد و فرمود : هان اي مردم آيا مي‏خواهيد به خداي تعالي چيز ياد بدهيد ، بخدا سوگند علم من از همه شما به خدا بيشتر است ، و بيشتر از شما از او پروا دارم ، من اگر جلوتر مي‏فهميدم آنچه را كه بعدا فهميدم هرگز قرباني با خود سوق نمي‏دادم ، و مثل همه مردم از احرام در مي‏آمدم ، بنا بر اين هر كس كه براي عمل حج با خود قرباني نياورده سه روز در حج و هفت روز در مراجعت به خانه‏اش روزه بگيرد ، و هر كس توانست در همينجا قرباني تهيه كند آنرا ذبح كند ، و ما به ناچار يك شتر را به نيت هفت نفر قرباني مي‏كرديم چون قرباني يافت نمي‏شد .


عطا اضافه كرده كه ابن عباس هم گفته كه چون قرباني يافت نمي‏شد رسول خدا


ترجمة الميزان ج : 2ص :130


گوسفندان خود را ميان اصحابش تقسيم كرد و به سعد بن ابي وقاص يك تيس ( نر بز ) رسيد كه به نيت خودش به تنهائي سر بريد .


و نيز در الدر المنثور است كه ابن ابي شيبه ، و بخاري و مسلم از عمران بن حصين روايت كرده كه گفت : آيه متعه در كتاب خدا نازل شد ، و مادر عهد رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و با آن جناب به سفر حج رفتيم ، و حج را به صورت متعه يعني تمتع آورديم ، و بعد از آنهم هيچ آيه ديگري كه حج تمتع را نسخ كند نازل نشد ، و رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم تا زنده بود از آن نهي نكرد ، تنها و تنها مردي از صحابه به رأي خود آن را قدغن نمود ، و هر چه خواست گفت .


مؤلف : اين روايت به الفاظ و عباراتي ديگر كه معناي همه آنها قريب به همان روايت در الدر المنثور است نيز نقل شده .


و در صحيح مسلم و مسند احمد و سنن نسائي از مطرف روايت آمده كه گفت : عمران بنحصين در مرضي كه به آن مرض از دنيا رفت نزد من فرستاد ، و مرا احضار كرد و گفت يكي از كساني كه من محدثش بودم ، و برايش حديث مي‏كردم تو بودي ، و به اين اميد برايت حديث مي‏گفتم كه بعد از من سودي به حالت داشته باشد ، اگر من زنده ماندم احاديث مرا به من نسبت مده ، و خلاصه نگو فلاني چنين گفت ، و اگر از دنيا رفتم مستقيما به من نسبت بده براي اينكه ديگر خطري برايم نيست و بدانكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بين حج و عمره را جمع كرد ، ( يعني حج تمتع آورد ) ، و بعد از آن آيه‏اي ديگر در نسخ اين حكم نازل نشد و خودشهم از آن نهي نفرمود تنها يك مرد عادي از پيش خود هر چه خواست گفت .


و نيز در صحيح ترمذي و كتاب زاد المعاد تاليف ابن قيم روايت شده كه شخصي از عبد الله پسر عمر از حج تمتع پرسش نمود عبد الله پسر عمر گفت : اين عمل عملي است حلال ، پرسيد : آخر پدرت از آن نهي كرده ، گفت : در اين مساله كه پدرم نهي كرده ، اما رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آن را بجاي آورده ، آيا بايد امر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را پيروي كنيم ، يا امر و فرمان پدرم را ؟ سائل در پاسخ گفت : البته امر رسول خدا متبع است ، عبد الله بن عمر گفت : اگر امر رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) متبع است پس بدان كه رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خودش اين عمل را بجاي آورد .


و صحيح ترمذي ، و سنن نسائي ، و سنن بيهقي ، و موطا مالك ، و كتاب الام شافعي،


ترجمة الميزان ج : 2ص :131


همگي از محمد بن عبد الله روايت آورده‏اند كه گفت در سالي كه معاويه حج بجاي آورد از سعد بن ابي وقاص ، و از ضحاك بن قيس شنيدم : كه با يكديگر در باره حج تمتع بحث مي‏كردند ، ضحاك مي‏گفت : تنها كساني كه اين عمل را انجام مي‏دهند كه نسبت به امر خدا جاهلند ، سعد در جوابش مي‏گفت : بسيار حرف زشتي زدي ، اي برادرزاده ، ضحاك گفت : آخر عمر از اين عمل نهي كرد ، سعد گفت : آخر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اين عمل را بجاي آورد ، و همه ما با آن جناب بجا آورديم .


و در الدر المنثور است كه بخاري ، و مسلم ، و نسائي از ابي موسي روايت آورده‏اند كه گفت : در بطحا خدمت رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسيده ، عرضه داشتم : در حال احرام نيت كردم : احرام مي‏بندم به آنچه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) احرام بسته ، فرمود : آيا با خود قرباني آورده‏اي ؟ عرضه داشتم نه ، فرمود پس برو در خانه طواف كن ، و سعي بين صفا و مروه بجاي آر ، و سپس تقصير كن ، و از احرام درآي ، من طواف و سعي كردم و سپس به خيمه زني از بستگانم رفتم ، او سر مرا اصلاح كرد ، و شستشو داد .


و من در زمان ابي بكر و همچنين در عهد خلافت عمر به حج تمتع فتوا مي‏دادم تا آنكه در عهد عمر سالي در موسم حج مشغول مناسك حج بودم ، كه مردي برايم خبر آورد : چه نشسته‏اي كه امير المؤمنين ( عمر ) در باره مناسك حج فتوائي تازه داده ، من بانگ برداشتم كه اي مردم هر كس از ما فتوائي گرفته تكليفش دشوار شده ، چون امير المؤمنين دارد مي‏آيد و حكمهر مساله را از او بگيريد ، و به او اقتدا كنيد ، پس همينكه عمر وارد شد ، از او پرسيدم : چه چيز تازه‏اي در باره مناسك حج گفته‏اي ؟ گفت .


اينكه به كتاب خدا تمسك كنيم كه مي‏فرمايد : ( و اتموا الحج و العمرة لله ، حج و عمره را براي خدا تمام كنيد ) و نيز به سنت پيامبران تمسك كنيم كه فرموده محرم نبايد از احرام در آيد تا آنكه قرباني خود را ذبح كند .


و نيز در الدر المنثور است كه مسلم از ابي نضره روايت كرده كه گفت : ابن عباس همواره به مردم دستور مي‏داد حج تمتع كنند ، و عبد الله بن زبير همواره از آن نهي مي‏كرد ، اين اختلاف نظر به جابر بن عبد الله گفته شد ، در پاسخ گفت : احاديث به دست من در بين مردم داير و شايع شده ، ما با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) حج تمتع مي‏كرديم ، همينكه عمر به خلافت رسيد گفت : خدا از هر چه مي‏خواست براي پيغمبرش حلال مي‏كرد ، و ملاك كار ما


ترجمة الميزان ج : 2ص :132


قرآن است ، كه هر آيه‏اش در جائي كه بايد نازل شود نازل شده ، و قرآن فرموده : فاتموا الحج و العمرة لله بنا بر اين همانطور كه قرآن دستور داده عمل كنيد ، و حج خود را از عمره جدا سازيد ، يعني در يك سال هر دو را انجام ندهيد ، چون اگر اين كار را كه مي‏گويم بكنيد حج شما تمام‏تر و عمره‏تان هم تمام‏تر مي‏شود .


و در مسند احمد از ابي موسي روايت شده كه گفت : اين عمل يعني حج تمتع سنت رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، ولي من مي‏ترسم مردم بين عمره و حج در زير درختان اراك با زنان خود همخوابگي كنند و آنان را با خود برداشته به حج بروند .


و در جمع الجوامع سيوطي از سعيد بن مسيب روايت آمده كه گفت : عمر بن خطاب از حج تمتع در ماههاي حج نهي كرد ، و گفت : هر چند خود من آنرا با رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) انجام دادم ، و ليكن از آن نهي مي‏كنم ، چون اين عمل باعث مي‏شود يك فرد مسلمان كه از افقي از آفاق به قصد زيارت حركت مي‏كند ، و خسته و غبارآلود وارد مكه مي‏شود ، اين خستگي و اين غبارآلودگيش و آن تلبيه گفتنش تنها مخصوص عمره‏اش باشد ، بعد از عمره از احرام در آيد ، و لباس بپوشد ، و خود را خوشبو كند ، و با همسرش اگر با خود آورده باشد همخوابگي كند ، و همچنان به عيش و لذت بپردازد ، تا روز هشتم ذي الحجه ، آن وقت به نيت حج احرام ببندد ، و بطرف منا ( و عرفات ) برود ، و تلبيه بگويد ، در حالي كه نه غبارآلود باشد و نه خسته و كوفته ، و تلبيه‏اش هم بيش از يك روز نباشد ، در حالي كه حج افضل از عمره است .


علاوه اگر ما از حج تمتع جلوگيري نكنيم مردم در زير همين درختان اراك با زنان خود دست به گريبان مي‏شوند ، و اين عمل در انظار مردمي كه نه دامداري دارند و نه كشت و زرع ، مردمي كه در نهايت فقر بسر مي‏برند و بهار زندگيشان همين ايامي است كه حاجيان به مكه مي‏آيند خوشايند نيست .


و در سنن بيهقي از مسلم از ابي نضرة از جابر روايت شده كه گفت : به او گفتم : عبد الله بن زبير از حج تمتع نهي مي‏كند ، و عبد الله بن عباس به آن امر مي‏كند ، تكليف چيست ؟ كدام درست مي‏گويند ؟ گفت : احاديث به دست من در بين مردم منتشر مي‏شود ، خلاصه متخصص اين فن منم ، و من و همه مسلمانان در عهد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و عهد ابي بكر حج تمتع مي‏كرديم ، تا آنكه عمر به خلافت رسيد ، وي به خطبه ايستاد و گفت : رسول


ترجمة الميزان ج : 2ص :133


خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) همين رسول و قرآن همين قرآن است ، و در عهد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دو تا متعه حلال بود ، ولي من از اين دو عمل نهي مي‏كنم ، و مرتكبش را عقاب هم مي‏نمايم ، يكي متعه زنان است كه اگر به مردي دست پيدا كنم كه زني را براي مدتي همسر خود كرده باشد ، او را سنگسار مي‏كنم ، و زنده زنده در زير سنگريزه‏ها دفن مي‏سازم ، و ديگري متعه حج .


و در سنن نسائي از ابن عباس روايت شده كه گفت : از عمر شنيدم مي‏گفت : به خدا سوگند من شما را از متعه نهي مي‏كنم ، هر چند كه در كتاب خدا هم آمده است ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم آن را انجام داده ، و منظور عمر در اينجا متعه حج بود .


و در الدر المنثور است كه مسلم از عبد الله بن شقيق روايت كرده كه گفت : عثمان از متعه نهي مي‏كرد ، و علي به آن امر مي‏فرمود : پس روزي عثمان به علي در اين باره اعتراض كرد ، علي (عليه‏السلام‏) فرمود : تو خود مي‏داني كه با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) حج تمتع كرديم ، عثمان گفت : بله مي‏دانم ، و ليكن آن روز از رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏ترسيديم و نمي‏توانستيم مخالفت كنيم .


و نيز در الدر المنثور است كه ابن ابي شيبه و مسلم از ابي ذر روايت كرده كه گفت : متعه در حج مخصوص اصحاب رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بوده .


و باز در الدر المنثور مي‏گويد : مسلم از ابي ذر روايت كرده كه گفت : متعه عملي است كه تنها ما مي‏توانيم آن را انجام دهيم ، هم متعه زنان و هم متعه حج .


مؤلف : از اينگونه روايات بسيار زياد است ، ولي ما به آن مقدار كه در غرض ما دخالت دارد اكتفا كرديم ، و غرض ما بحث تفسيري پيرامون نهي از متعه در حج است ، چون در باره اين نهي از دو نظر مي‏شود بحث كرد ، يكي اينكه نهي كننده ( يعني عمر ) حق داشته كه چنين نهيي بكند ، يا نداشته ؟ و اگر نداشته آيا معذور بوده يا نه ، و اين بحث از غرض ما و از مسؤوليت اين كتاب خارج است .


نظر دوم اين است كه روايات نامبرده احيانا به آيات كتاب و ظاهر سنت استدلال كرده مي‏خواهيم بدانيم اين استدلالها صحيح است يا نه ؟ و اين در مسؤوليت اين كتاب و سنخه


ترجمة الميزان ج : 2ص :134


بحث ما در اين كتاب است .


لذا مي‏گوئيم در اين روايات از چند طريق بر نهي عمر از متعه حج استدلال شده است .


1- استدلال به اينكه آيه : و اتموا الحج و العمرة لله بر آن دلالت دارد ، و حاصلش اين است كه آيه نامبرده عموم مسلمين را مامور كرده به اينكه حج را تمام و عمره را تمام كنند ، و آيه‏اي كه حج تمتع را تشريع كرده مخصوص رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، اين استدلال در روايت ابي نضره از جابر آمده ، كه گفت : همينكه عمر به خلافت رسيد گفت : خداوند از هر چيز هر قدر بخواهد براي پيغمبرش حلال مي‏كند و ملاك كار ما قرآن است ، كه هر آيه‏اش در جائي كه بايد نازل شود نازل شده ، و فرموده : فاتموا الحج و العمرة لله و به حكم اين آيه بايد حج خود را از عمره خود جدا كنيد .


و اين استدلال به هيچ وجه درست نيست ، چون خواننده عزيز در تفسير آيه نامبرده توجه فرمود كه گفتيم : اين آيه بيش از اين دلالت ندارد كه اتمام حج و عمره واجب است ، و كسي كه بايد اين عبادت را انجام دهد نمي‏تواند در وسط آن را قطع كند ، به دليل اينكه دنبالش مي‏فرمايد : (فان احصرتم ... ) ، و اما اينكه آيه شريفه دلالت داشته باشد بر اينكه مسلمانان بايد عمره را جداي از حج بياورند و متصل آوردنش تنها مخصوص به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و يا به آن جناب و همراهانش بوده كه در آن سال يعني در حجة الوداع در خدمتش بوده‏اند ، ادعائي است كه اثباتش از خرط القتاد مشكل‏تر است ( خرط القتاد به اين معنا است كه انسان ساقه‏اي پر از تيغ زهردار را با دست بگيرد ، و دست خود را بر آن بكشد ، بطوريكه همه تيغ‏هاي ساقه مانند برگ از ساقه جدا شود و بريزد) .


علاوه بر اينكه در اين روايت اعتراف شده است به اينكه حج تمتع سنت رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بوده همچنانكه در روايت نسائي از ابن عباس نيز اين اعتراف آمده ، و عمر به نقل ابن عباس گفته : به خدا سوگند من شما را از متعه نهي مي‏كنم ، با اينكه رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آن را انجام داد .


2 - و اما اينكه استدلال كرده‏اند به اينكه نهي از تمتع در حج موافق با كتاب و سنت است همچنانكه در روايت ابي موسي آمده بود ، كه گفت : اگر از حج تمتع نهي كنيم هم به كتاب خدا عمل كرده‏ايم ، كه مي‏فرمايد : و اتموا الحج و العمرة لله و هم به سنت پيامبرمان عمل كرده‏ايم ، كه فرمود : ( محرم از احرام در نمي‏آيد تا وقتي كه قربانيش ذبح شود ) .


در پاسخ مي‏گوئيم كتاب خدا همانطور كه قبلا خاطرنشان كرديم بر خلاف اين گفتار دلالت دارد ، و اما اينكه گفتند ترك حج تمتع پيروي از سنت رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است كه فرمود : ( محرم از احرام در نمي‏آيد مگر وقتي كه قربانيش ذبح شود) .



ترجمة الميزان ج : 2ص :135


در پاسخ مي‏گوئيم : اولا اين گفتار درست بر خلاف فرموده رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، كه در رواياتي ديگر آمده ، و بعضي از آنها گذشت ، كه به صراحت فرمود : اين مخصوص كساني است كه از ميقات با خود قرباني آوردند .


و ثانيا اينكه : روايات تصريح دارد بر اينكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خودش اين عمل را بجا آورد ، يعني اول احرام بست به عمره ، و سپس بار ديگر احرام بست به حج ، و نيز تصريح دارد بر اينكه آن جناب به خطبه ايستاد و فرمود : ( اي مردم آيا مي‏خواهيد خدا را چيز بياموزيد ؟ ) ، و ادعاي عجيبي كه در اين مقام شده ادعائي است كه ابن تيميه كرده ، و گفته حج رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ( در آن سال ) حج قران بود ، نه حج تمتع چيزي كه هست كلمه متعه بر حج قران هم اطلاق مي‏شود .


و ثالثا : صرف اينكه سر نتراشند تا قرباني به محل خودش برسد احرام حج نيست خود اين روايات هم نمي‏تواند دليل بر اين مدعا باشد ، و آيه هم دلالت دارد بر اينكه آن سائق هديي حكمش سر نتراشيدن است كه اهل مسجد الحرام نباشد ، چنين كسي است كه حتما بايد حج تمتع بياورد .


و رابعا اينكه : بر فرض كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) حج تمتع بجا نياورد ليكن اين را كه ممكن نيست انكار كنيم كه آن روز رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به همه ياران خود يعني آنهائي كه در حضورش بودند و آنها كه نبودند دستور داد حج تمتع بياورند ، و چگونه ممكن است مسئله‏اي كه مبدء تاريخش چنين باشد ، يعني عموم مسلمين در آن مساله حكمي داشته باشند ، و پيامبر اسلام حكمي ديگر مخصوص به خودش داشته باشد ، و هر دو حكم در قرآن نيز نازل شده باشد ، آنگاه حكم مخصوص به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در ميان امتش سنت گردد ؟ .


3 - و اما اين استدلال كه گفتند : تمتع باعث مي‏شود كه حج ( يكي از باشكوه‏ترين مراسم اسلامي ) صورتي به خود بگيرد كه با معنويت آن سازگار نيست ، چون به حاجي اجازه مي‏دهد در بين عمل خوشگذراني كند ، از زنان كام بگيرد ، و از بوي خوش و لباس‏هاي فاخر استفاده كند ، و اين استدلال از روايت احمد از ابي موسي استفاده مي‏شود ، آنجا كه عمر گفت : درست است كه حج تمتع سنت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است و ليكن من مي‏ترسم مردم در بين عمل حج زير درختان اراك با زنان خود درآميزند ، و آنگاه وقتي احرام حج ببندند كه آب غسل جنابت از سر و رويشان بچكد ، اين بود كه گفتار عمر ، و نيز از بعضي روايت‏هاي ديگر كه در آن از عمر نقل شده كه گفت : من مي‏دانم كه رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و اصحابش حج تمتع را بجا آوردند ، و ليكن من شخصا دوست نمي‏دارم كساني كه به زيارت خانه خدا مي‏آيند


ترجمة الميزان ج : 2ص :136


با زنان درآميزند ، آنگاه براي حج احرام ببندند ، در حالي كه آب غسل از سر و رويشان بچكد ، اين نيز گفتار عمر بود ، كه صريحا اجتهادي است در مقابل نص ، چون خداي تعالي و رسول گراميش بر مساله حج تمتع تصريح كرده‏اند ، و خدا و رسولش بهتر مي‏دانند كه تشريع حكم حج تمتع ممكن است به اينجا منجر شود ، كه مسلمين رفتاري را بكنند كه عمر آن را دوست نمي‏دارد ، و بلكه از آن مي‏ترسد ، و با وجود چنين تصريحي ديگر جاي اجتهاد نيست .


و از عجائب امور اين است كه در متن آيه‏اي كه حج تمتع را تشريع كرد همان چيزي كه عمر از آن مي‏ترسيد و از آن كراهت داشت آمده ، مي‏فرمايد : ( فمن تمتع بالعمرة الي الحج ، يعني كسي كه با آوردن عمره تا انجام حج لذت گيري كند ، بايد قرباني كند ) ، بطوريكه ملاحظه مي‏فرمائيد قرآن كريم نام اين قسم حج را حج تمتع يعني ( حج لذت گيري ) نهاده ، چون تمتع جز اين نيست كه زائر خانه خدا بتواند از آنچه كه در احرام بر او حرام بود يعني از التذاذ با بوي خوش و با آميزش با زنان ، و پوشيدن لباس و غيره ، بهره‏مند شود ، و اين عينا همان است كه عمر از آن مي‏ترسيد و كراهت مي‏داشت .


و از اين عجيب‏تر اينكه وقتي آيه شريفه نازل شد اصحاب به خدا و رسول اعتراض كردند ، و رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) امر فرمود تا به عين همان چيزي كه سبب نهي بود تمتع ببرند توضيح اينكه وقتي اين دستور صادر شد ، بطوريكه در روايت در الدر المنثور از حاكم از جابر آمده ( مردم گفتند ، آيا براي عمل حج در حالي به سوي عرفه روانه شويم كه مني از عورتهاي ما مي‏چكد ) ، اين سخن به گوش رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسيد بلادرنگ به خطبه ايستاد و در خطبه‏اش گفتار مردم را رد نموده ، براي بار دوم دستور داد تمتع كنند ، همانطور كه بار اول آن را بر ايشان واجب كرده بود .


4 - و اما استدلال ديگري كه كرده‏اند و بطوريكه در روايت سيوطي از سعيد بن مسيب آمده كه گفته‏اند ( حكم تمتع در حج باعث تعطيل شدن بازارهاي مكه است ، و مردم مكه نه زراعتي دارند و نه دامي ، بهار كار مردم مكه همان موقعي است كه حاجيان به مكه و بر آنان وارد مي‏شوند ) استدلال درستي نيست ، چون اجتهادي است در مقابل نص علاوه بر اينكه خود خداي تعالي در كلام مجيدش نظير اين استدلال را رد نموده ، آنجا كه فرمان داده بود : از اين پس مشركين حق ندارند به مسجد الحرام در آيند ، چون مشرك نجس است ، و فرموده بود : يا ايها الذين آمنوا انما المشركون نجس فلا يقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا و ان خفتم علية فسوف يغنيكم الله من فضله ان شاء ان الله عليم حكيم چون ممنوعيت مشركين از ورود به


ترجمة الميزان ج : 2ص :137


مسجد الحرام و قهرا از ورود به مكه معظمه نيز مستلزم كسادي بازار مكه بوده ، و مع ذلك آيه شريفه اين محذور خيالي را رد نموده مي‏فرمايد : اگر از فقر مي‏ترسيد بدانيد كه به زودي خداي تعالي به فضل خود شما را بي‏نياز مي‏كند .


مترجم


5- و اما استدلال ديگري كه كرده و گفتند : تشريع حج تمتع بر اساس ترس بوده ( كه به نظر نگارنده منظور ترس از رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بوده ) و چون امروز رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نيست تا از او بترسيم ديگر جائي براي تمتع در حج نيست ، و اين استدلال در روايت الدر المنثور از مسلم از عبد الله بن شقيق آمده كه عثمان در پاسخ علي (عليه‏السلام‏) گفت : در آن روزها ما از رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏ترسيديم ، اين بود گفتار عثمان كه نظير آن از ابن زبير هم روايت شده ، و روايت به نقل الدر المنثور اين است كه ابن ابي شيبه و ابن جرير و ابن منذر از ابن زبير روايت كرده‏اند كه وقتي به خطبه ايستاد و گفت : ايها الناس به خدا سوگند تمتع به عمره تا رسيدن حج اين نيست كه شما مي‏كنيد تمتع وقتي است كه مردي مسلمان احرام حج ببندد ولي رسيدن دشمن يا عروض كسالت و يا شكستگي استخوان و يا پيشامدي ديگر نگذارد حج خود را تمام كند ، و ايام حج بگذرد ، اينجاست كه مي‏تواند احرام خود را احرام عمره قرار دهد ، و پس از انجام اعمال عمره از احرام در آيد ، و تمتع ببرد ، تا آنكه سال ديگر حج را با قرباني خود انجام دهد ، اين است تمتع به عمره تا حج ( تا آخر حديث ) .


اشكالي كه در اين استدلال هست اين است كه آيه شريفه مطلق است هم خائف را شامل مي‏شود ، و هم غير خائف را ، و خواننده عزيز توجه فرمود كه جمله‏اي كه دلالت دارد بر تشريع حكم تمتع جمله : ذلك لمن لم يكن اهله حاضري المسجد الحرام ... است ، نه جمله : فمن تمتع بالعمرة الي الحج ... ، تا در معناي آن قيد ترس را هم از پيش خود اضافه نموده بگويند : يعني هر كس از ترس ، حج خود را مبدل به عمره كرد ، قرباني كند و معلوم است كه جمله اول ميان اهل مكه و ساير مسلمانان فرق گذاشته ، و حج تمتع رامخصوص ساير مسلمانان دانسته ، و سخني از فرق ميان خائف و غير خائف به ميان نياورده .


علاوه بر اينكه تمامي روايات تصريح دارد بر اينكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) حج خود را بصورت تمتع آورد ، و دو احرام بست يكي براي عمره و ديگري براي حج .


6 - و اما اين استدلال كه گفته‏اند : تمتع مختص به اصحاب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بوده و شامل حال ساير مسلمين نيست ( نقل از دو روايت الدر المنثور از ابي ذر ) ، اگر منظور از آن ، همان استدلال عثمان و ابن زبير باشد كه جوابش را داديم ، و اگر مراد اين باشد


ترجمة الميزان ج : 2ص :138


كه حكم تمتع خاص اصحاب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، و شامل ديگران نمي‏شود ، سخني است باطل به دليل اينكه آيه شريفه مطلق است و مي‏فرمايد : ( اين حكم براي هر كسي است كه اهل مسجد الحرام نباشد ... ) چه صحابي و چه غير صحابي .


علاوه بر اينكه اگر حكم تمتع مخصوص اصحاب رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و ياران آن جناب بود چرا عمر و عثمان و ابن زبير و ابي موسي و معاويه ( و به روايتي ابي بكر ) آنرا ترك كردند با اينكه از صحابه آن جناب بودند .


7- و اما اينكه استدلال كردند ، به مساله ولايت ، و اينكه عمر در نهي از تمتع از حق ولايت خودش استفاده كرد ، چون خداي تعالي در آيه شريفه : اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم اطاعت اولي الامر را هم مانند اطاعت خدا و رسول واجب كرده استدلال درستي نيست ، براي اينكه ولايتي كه آيه شريفه آن را حق أولي الامر ( هر كه هست ) قرار داده ، شامل اين مورد نمي‏شود ( چون أولي الامر حق ندارد احكام خدا را زير و رو كند ) توضيح اينكه آيات بسيار زيادي دلالت دارد بر اينكه اتباع و پيروي آنچه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل شده واجب است ، مانند آيه شريفه : اتبعوا ما انزل اليكم من ربكم .


و معلوم است كه هر حكمي كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تشريع كند به اذن خدا مي‏كند ، همچنانكه آيه شريفه : و لا يحرمون ما حرم الله و رسوله و آيه شريفه : ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا .


و معلوم است كه منظور از عبارت ( آنچه رسول برايتان آورده ) به قرينه جمله : و ما نهيكم عنه اين است كه هر چه كه رسول شما را بدان امر كرده ، در نتيجه به حكم آيه : نامبرده بايد آنچه را كه رسول واجب كرده امتثال كرد ، و از هر چه كه نهي كرده منتهي شد ، و همچنين از هر حكمي كه كرده و هر قضائي كه رانده ، چنانكه در باره حكم فرموده : و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الظالمون و در آيه‏اي ديگر فرموده : فاولئك هم الفاسقون و در جائي ديگر فرموده : فاولئك هم الكافرون .



ترجمة الميزان ج : 2ص :139


و در مورد قضا فرموده : و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضي الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم ، و من يعص الله و رسوله ، فقد ضل ضلالا مبينا .


و نيز فرموده : و ربك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيرة و ما مي‏دانيم كه مراد از اختيار در اين آيه قضا و تشريع و يا حداقل اعم از آن و از غير آن است ، و شامل آن نيز مي‏شود .


و قرآن كريم تصريح كرده به اينكه كتابي است نسخ ناشدني ، و احكامش به همان حال كه هست تا قيامت خواهد ماند ، و فرموده : و انه لكتاب عزيز لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه ، تنزيل من حكيم حميد .


و اين آيه مطلق است ، و به اطلاقش شامل بطلان به وسيله نسخ نيز مي‏شود ، پس به حكم اين آيه آنچه كه خدا و رسولش تشريع كرده‏اند ، و هر قضائي كه رانده‏اند ، پيرويش بر فرد فرد امت واجب است ، خواه اولي الامر باشد يا نه .


از اينجا روشن مي‏شود كه جمله : اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم حق اطاعتي كه براي أولي الامر قرار مي‏دهد ، اطاعت در غير احكام است ، پس به حكم هر دو آيه ، أولي الامر و ساير افراد امت در اينكه نمي‏توانند احكام خدا را زير و رو كنند يكسانند .


بلكه حفظ احكام خدا و رسول بر أولي الامر واجب‏تر است ، و اصولا أولي الامر كساني هستند كه احكام خدا به دستشان امانت سپرده شده ، باشد در حفظ آن بكوشند پس حق اطاعتي كه براي أولي الامر قرار داده اطاعت اوامر و نواهي و دستوراتي است كه أولي الامر به منظور صلاح و اصلاح امت مي‏دهند البته با حفظ و رعايت حكمي كه خدا در خصوص آن واقعه و آن دستور دارد .


مانند تصميم‏هائي كه افراد عادي براي خود مي‏گيرند ، مثلا با اينكه خوردن و نخوردن فلان غذا برايش حلال است ، تصميم مي‏گيرد بخورد ، و يا نخورد ( حاكم نيز گاهي صلاح مي‏داند كه مردم هفته‏اي دو بار گوشت بخورند ) ، و يا با اينكه خريد و فروش براي افراد جايز


ترجمة الميزان ج : 2ص :140


است فردي تصميم مي‏گيرد اين كار را بكند ، و يا تصميم مي‏گيرد نكند ، ( حاكم نيز گاهي صلاح مي‏داند مردم از بيع و شرا اعتصاب كنند ، و يا آن را توسعه دهند) .


و يا با اينكه بر فرد فرد جايز است وقتي كسي در ملك او با او نزاع مي‏كند به حاكم شرع مراجعه كند ، و هم جايز است از دفاع صرفنظر كند ، أولي الامر نيز گاهي مصلحت مي‏داند كه از حقي صرفنظر كند ، و گاهي صلاح را در اين مي‏داند كه آن را احقاق نمايد .


پس در همه اين مثالها فرد عادي و يا أولي الامر صلاح خود را در فعلي و يا ترك فعلي مي‏داند ، و حكم خدا به حال خود باقي است .


و همچنانكه يك فرد نمي‏تواند شراب بنوشد و ربا بخورد ، و مال ديگران را غصب نموده ملكيت ديگران را ابطال كند ، هر چند كه صلاح خود را در اينگونه كارها بداند ، أولي الامرنيز نمي‏تواند به منظور صلاح كار خود احكام خدا را زير و رو كند ، چون اين عمل مزاحم با حكم خداي تعالي است ، آري أولي الامر مي‏تواند در پاره‏اي اوقات از حدود و ثغور كشور اسلامي دفاع كند ، و در وقت ديگر از دفاع چشم بپوشد ، و در هر دو حال رعايت مصلحت عامه و امت را بكند ، و يا دستور اعتصاب عمومي ، و يا انفاق عمومي ، و يا دستورات ديگري نظير آن بدهد .


و سخن كوتاه آنكه آنچه يك فرد عادي از مسلمانان مي‏تواند انجام دهد ، و بر حسب صلاح شخص خودش و با رعايت حفظ حكم خداي سبحان آن كار را بكند ، و يا در آن چيز تصرف نمايد، ولي امري كه از قبل رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر امت او ولايت يافته ، نيز مي‏تواند آن كار را بكند ، و در آن چيز تصرف نمايد ، تنها فرق ميان يك فرد عادي و يك ولي امر با اينكه هر دو مامورند بر حكم خدا تحفظ داشته باشند ، اين است كه يك فرد عادي در آنچه مي‏كند صلاح شخص خود را در نظر دارد ، و يك ولي امر آنچه مي‏كند به صلاح حال امت مي‏كند .


و گرنه اگر جايز بود كه ولي مسلمين در احكام شرعي دست بيندازد ، هر جا صلاح ديد آن را بردارد ، و هر جا صلاح ديد كه حكم ديگري وضع و تشريع كند ، در اين چهارده قرن يك حكم از احكام ديني باقي نمي‏ماند ، هر ولي امري كه مي‏آمد چند تا از احكام را بر مي‏داشت ، و فاتحه اسلام خوانده مي‏شد ، و اصولا ديگر معنا نداشت بفرمايند احكام الهي تا روز قيامت باقي است .


حال آنچه را گفته شد با مساله تمتع كه مورد بحث بود تطبيق داده مي‏گوئيم : چه فرق است بين اينكه گوينده‏اي بگويد : حكم تمتع و بهره‏مندي از طيبات زندگي با هيات عبادات و نسك نمي‏سازد ، و چون نمي‏سازد شخص ناسك بايد اين تمتع را ترك كند ، و بين اينكه


ترجمة الميزان ج : 2ص :141


گوينده بگويد مباح بودن برده‏گيري با وضع دنياي فعليسازگار نيست ، چون دنياي متمدن امروز همه حكم مي‏كنند به حريت عموم افراد بشر ، پس بايد حكم اباحه برده‏گيري كه از احكام اسلام است برداشته شود ، و يا اينكه بگويد اجراي احكام حدود به درد چهارده قرن قبل مي‏خورد ، و اما امروز بشر متمدن نمي‏تواند آن را هضم كند ، و قوانين جاريه بين المللي هم آن را قبول نمي‏كند ، پس بايد تعطيل شود .


اين بياني كه ما كرديم از پاره‏اي روايات وارده در همين باب فهميده مي‏شود مانند روايت الدر المنثور كه مي‏گويد : اسحاق بن راعويه در مسند خود ، و احمد از حسن روايت آورده‏اند كه عمر بن خطابتصميم گرفت مردم را از متعه حج منع كند ، ابي بن كعب برخاست ، و گفت تو اين اختيار را نداري ، چون متعه حج حكمي است كه قرآن بر آن نازل شده ، و ما خود با رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عمره تمتع به جاي آورديم ، عمر چون اين بشنيد از تصميم خود تنزل كرد.