مرکز تخصصی قرآنی

(به سایت گروه قرآنی امام رضا شهرک رضوی بسطام خوش آمدید)

حضرت علی (علیه السلام) می فرمایند که ده چیز مانع از ده چیز است
١) تلاوت سوره فاتحه الکتاب ← مانع از غضب پروردگار
٢) تلاوت سوره یاسین ← مانع از عطش روز قیامت
۳) تلاوت سوره دخان ← مانع از اهوال و افزاء روز قیامت
۴ ) تلاوت سوره واقعه ← مانع از فقر و پریشانی
۵ ) تلاوت سوره ملک ← مانع از عذاب
۶ ) تلاوت سوره کوثر ← مانع از خصومت و تسلط اعداء
۷) تلاوت سوره کافرون ← مانع از کفر و زندقه در حال مرگ
۸ ) تلاوت سوره اخلاص ← مانع از نفاق
۹ ) تلاوت سوره فلق ← مانع از حسد حاسدین
١٠) تلاوت سوره نا س ← مانع از قروض و وسوسه شیطان

نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 9:5 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

۱- سوره: ۴۶ , آیه: ۱۵

و انسان را [نسبت] به پدر و مادرش به احسان سفارش كرديم مادرش با تحمل رنج به او باردار شد و با تحمل رنج او را به دنيا آورد و باربرداشتن و از شيرگرفتن او سى ماه است تا آنگاه كه به رشد كامل خود برسد و به چهل سال برسد مى‏گويد پروردگارا بر دلم بيفكن تا نعمتى را كه به من و به پدر و مادرم ارزانى داشته‏اى سپاس گويم و كار شايسته‏اى انجام دهم كه آن را خوش دارى و فرزندانم را برايم شايسته گردان در حقيقت من به درگاه تو توبه آوردم و من از فرمان‏پذيرانم

۲- سوره: ۳۱ , آیه: ۱۴

و انسان را در باره پدر و مادرش سفارش كرديم مادرش به او باردار شد سستى بر روى سستى و از شير باز گرفتنش در دو سال است [آرى به او سفارش كرديم] كه شكرگزار من و پدر و مادرت باش كه بازگشت [همه] به سوى من است

۳- سوره: ۲۹ , آیه: ۸

و به انسان سفارش كرديم كه به پدر و مادر خود نيكى كند و[لى] اگر آنها با تو دركوشند تا چيزى را كه بدان علم ندارى با من شريك گردانى از ايشان اطاعت مكن سرانجامتان به سوى من است و شما را از [حقيقت] آنچه انجام مى‏داديد باخبر خواهم كرد

۴- سوره: ۴ , آیه: ۳۶

و خدا را بپرستيد و چيزى را با او شريك مگردانيد و به پدر و مادر احسان كنيد و در باره خويشاوندان و يتيمان و مستمندان و همسايه خويش و همسايه بيگانه و همنشين و در راه‏مانده و بردگان خود [نيكى كنيد] كه خدا كسى را كه متكبر و فخرفروش است دوست نمى‏دارد

۵- سوره: ۱۷ , آیه: ۲۳

و پروردگار تو مقرر كرد كه جز او را مپرستيد و به پدر و مادر [خود] احسان كنيد اگر يكى از آن دو يا هر دو در كنار تو به سالخوردگى رسيدند به آنها [حتى] اوف مگو و به آنان پرخاش مكن و با آنها سخنى شايسته بگوى

۶- سوره: ۲ , آیه: ۸۳

و چون از فرزندان اسرائيل پيمان محكم گرفتيم كه جز خدا را نپرستيد و به پدر و مادر و خويشان و يتيمان و مستمندان احسان كنيد و با مردم [به زبان] خوش سخن بگوييد و نماز را به پا داريد و زكات را بدهيد آنگاه جز اندكى از شما [همگى] به حالت اعراض روى برتافتيد

۷- سوره: ۶ , آیه: ۱۵۱

بگو بياييد تا آنچه را پروردگارتان بر شما حرام كرده براى شما بخوانم چيزى را با او شريك قرار مدهيد و به پدر و مادر احسان كنيد و فرزندان خود را از بيم تنگدستى مكشيد ما شما و آنان را روزى مى‏رسانيم و به كارهاى زشت چه علنى آن و چه پوشيده[اش] نزديك مشويد و ن فسى را كه خدا حرام گردانيده جز بحق مكشيد اينهاست كه [خدا] شما را به [انجام دادن] آن سفارش كرده است باشد كه بينديشد


نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 9:4 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

اشكال و پاسخ
رابطة العالم الاسلامی، مركزی است كه در شهر مكه واقع شده و امور تبلیغی دینی را انجام می دهد. حوزه فعالیت این مركز داخل و خارج عربستان سعودی است. یكی از بخش های این مركز بخش "اعجاز علمی" است كه مجله ای فصلی به نام "الاعجاز العلمی" دارد. مقاله مذكور حاوی نكات تازه ای درباره آیات 41-43 سوره عنكبوت است. وی مثال عنكبوت را مورد بررسی تفسیری و علمی قرار داده و تفسیر تازه ای از آن را ارائه می كند.
مترجم این مقاله دكتر محمد علی رضایی اصفهانی، عضو هیئت علمی مركز جهانی علوم اسلامی و پژوشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی و نیز رئیس هیئت مدیره انجمن علمی قرآن پژوهی و مدرس حوزه و دانشگاه است. از آقای دكتر رضایی اصفهانی تاكنون هشت جلد كتاب و بیش از بیست مقاله تخصصی در حوزه علوم قرآن و حدیث منتشر شده است؛ یكی از كتاب های ایشان پژوهشی در اعجاز علمی قرآن بوده كه برنده چهار جایزه كشوری است. مترجم، علاوه بر ترجمه دقیق روان، در بخش پایانی به نقد و بررسی آرا نویسنده پرداخته است.
خانه عنكبوت در نظر مفسران
در مورد آیه 41 سوره عنكبوت "ان اوهن البیوت لبیت العنكبوت" تامل و توقف كردم و سپس به كتاب های تفسیر مراجعه نمودم. (مثل تفسیر جامع البیان عن تاویل آیات القرآن، طبری/ مختصر تفسیر قرطبی، قرطبی/ تفسیر ابن كثیر، ابن كثیر/ تفسیر البحرالمحیط، ابی حیان آندلسی/ فتح الغدی، شوكانی/ تیسیر الكریم الرحمن فی تفسیر كلام المنان، سعدی/ صفوة التفاسیر، صابونی/ تفسیر ابی السعود، عمادی/ فتح البیان فی مقاصد القرآن، فتوجی بخاری/ زادالمسیر فی علم التفسیر، جوزی/ الضوء المنیر علی التفسیر، صلاحی/ تنویر الاذهان عن تفسیر روح البیان، بروسوی/ تفسیر القرآن العظیم، قرشی دمشی). همه این تفاسیر بر این موضوع اتفاق داشتند كه مقصود از " بیت العنكبوت" در این آیه، همان بیت مادی یعنی "خانه" است كه عنكبوت به عنوان محل سكونت خود انتخاب می كند. در تفسیرها این خانه را چنین تفسیر كرده اند:
- چیزی از آن دفاع نمی كند. (تفسیر طبری)
- ضعیف ترین خانه است كه سرما و گرما را نگاه نمی دارد. (قرطبی)
- خانه ای ضعیف. (ابن حیان آندلسی)
- هیچ خانه ای از آن ضعیف تر نیست. (شوكانی)
- از ضعیف ترین خانه هاست. (سعدی)
- ضعیف ترین خانه هاست به خاطر پستی و كوچكی آن. (صابونی)
- هیچ چیزی در سستی نزدیك و مشابه آن ندیدیم. (عمادی)
- هیچ خانه ای ضعیف تر و سست تر از این نیست. (قنوجی بخاری)
- سست ترین خانه ها و ضعیف ترین آنهاست. (اصلاحی)
- هیچ خانه ای سست تر از آن در میان خانه های حشرات نیست. (بروسوی)
- ضعیف و سست است. (ابن كثیر قریشی دمشقی)
تعارض دیدگاه مفسران با علوم جدید
علوم جدید ثابت كرده اند كه تارها - بافته های- عنكبوت از قویترین بافته های طبیعی است و سختی آن از سختی آهن محكم، محكم تر است. تا آنجا كه به نام "آهن حیوانی" خوانده می شود. خانه عنكبوت از قویترین خانه هاست كه از ناحیه استحكام بافت آن مشهور است؛ از این رو می تواند در برابر بادهای شدید مقاومت كند و در تارهای خود شكارهای عنكبوت را نگهداری نماید به طوری كه نمی توانند از آن جدا شوند. از آنجا كه ایمان كامل دارم كه ممكن نیست حقایق علمی با آیات قرآن معارض باشند و اگر تعارض داشتند شكی نیست كه آنچه قرآن ثابت كرده [و به طور قطعی و نص فرموده] حق است و علوم بشری از حقیقت فاصله گرفته است.
با مراجعه به قرآن كریم و كتاب های تفسیر و كتاب های لغت عربی و نیز حقایق علمی كه در مورد عنكبوت و خانه آن و روش زندگی و روابط اجتماعی آن بود، در پی یافتن پاسخی بر این سوال بودم كه آیا مقصود آیات غیر از چیزی است كه كتاب های تفسیر به آن توجه كرده اند؟ به این منظور، موارد و آیاتی كه واژه "اولیاء" در آن به كار رفته بود را جمع آوری كردم تا ببینم چه كسانی ولایت دارند و آیا در آیه ای بیان شده كه بت های ساختگی و بت های پلید را اولیاء خود انتخاب كرده اند؟ سپس معنای واژه "اولیاء و ولایت" را در كتاب های لغت عربی جستجو كردم؛ بعد در مورد واژه "بیت" در كتب لغت عربی جستجو كردم تا ببینم آیا عرب این كلمه را به معنای دیگری غیر از معنای رایج (مسكن) استعمال كرده تا آن معنا، مقصود واژه "بیت" در این مثال باشد كه خدای سبحان در سوره عنكبوت استفاده نموده است؟ سپس در حقایق علمی در مورد بافته ها و خانه عنكبوت پژوهش كردم تا ببینم كه قوت این بافته و این خانه چه اندازه است؛ آیا واقعاً آن خانه - همانطور كه در كتاب های تفسیر نوشته اند- ضعیف ترین خانه هاست؟
سپس در مورد روابط اجتماعی عنكبوت ها پژوهش كردم تا ببینم كه نوع روابط بین عنكبوت های مذكر و مونث و بچه های آنها چگونه است؛ آنها خانواده واحدی هستند و عرب كلمه "بیت" را بر همسر و فرزندان عنكبوت نیز اطلاق می كند؟ سپس، نتایج مطالب قبل را با همدیگر ارتباط دادم تا ببینم، با توجه به یافته های من، در اینجا احتمال تفسیر دیگری برای آیه وجود دارد؟
نتایج پژوهش های لغوی و قرآنی
1- واژه "اولیاء" در قرآن كریم:
كلمه "اولیاء" سی و سه مرتبه در قرآن كریم به كار رفته است و در بیست مورد آنها، این واژه در مصادیق زیر استعمال شده است: كافرون، الذین كفروا، منافقون، یهود و نصاری، الذین اوتوا الكتاب، شیاطین، ابلیس و نسل او، ستمكاران، الذین هادوا.
و نیز در موارد: الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا و الذین آووا و نصروا، پدران، برادران از كفار، مومنون، مومنات، بندگان صالح خدا؛ ولی در هیچ آیه ای تصریح نشده كه "اولیاء" از بت های ساختگی و بت های پلید باشند.
2- واژه "اولیاء" و معنای ولایت در كتب لغت عربی: گویا ولایت به تدبر و قدرت و انجام كار اشاره دارد.
3- معنای واژه "بیت" در كتب لغت عربی:
واژه " بیت" در لغت عرب استعمال زیادی دارد؛ به معنای "خانه شعر" و نیز "مسكن، فرش خانه، كعبه و قبر" می آید و نیز به همسر مرد و خانواده اش گفته می شود.
در معجم الوسیط آمده است: " بیت الرجل: زن و عیال او"
و در لسان العرب آمده است: "بیت الرجل: زن او"
در قاموس محیط آمده است: "البیت: عیال مرد" و در صحاح آمده است:
"البیت: عیال مرد"
نتایج پژوهش های علمی در مورد عنكبوت
1- حقایق علمی در مورد تارها و بافته های عنكبوت و خانه آن:
تارهای عنكبوت از پروتئین ساخته می شود كه در حفره های حریری، شكل می گیرد و آنچه به دست می آید جداً قوی است؛ استحكام آن از استحكام آهن محكم، بیشتر است و دو برابر كش می آید بدون آنكه پاره شود(1) و این (بافته عنكبوت) در همه موارد، از قویترین الیاف طبیعی به شمار می آید.
شبكه ای كه عنكبوت ایجاد می كند قدرتی دارد كه ممكن است بتواند زنبور عسل را- كه حجم آن چند برابر عنكبوت است- بدون این كه آن شبكه تحت تاثیر قرار گیرد یا پاره شود، متوقف كند، در حالی كه آن زنبور سرعتی حدود 32 كیلومتر در ساعت دارد.
"شركت كندیه" اقدام به تولید تارهای عنكبوت كرده است تا از آنها نخ های پزشكی و طناب هایی برای صید ماهی ها و لباس ضد گلوله بسازد.(2) ساكنان جزایر "سلمون" نیز در قدیم به ساخت تورهای ماهیگیری از نخ های عنكبوت می پرداختند.
بدین ترتیب روشن است كه "بیت عنكبوت"- به معنای خانه عنكبوت- از قویترین مخلوقات مشهور است. اگر قویترین آنها نباشد.
2- حقایق علمی در مورد زندگی عنكبوت ها و روابط اجتماعی آنها:
عنكبوت ها، گروهی هستند كه در جهان بیش از سی هزار نوع آنها وجود دارد و در حجم و شكل و روش زندگی متفاوت هستند؛ روش زندگی فردی همراه دشمنی با یكدیگر در آنها غالب است و انواع اندكی از آنها یافت می شوند كه به صورت دسته جمعی زندگی می كنند.
جثه عنكبوت های ماده از نرها بزرگتر است: غالباً فقط در هنگام ازدواج همدیگر را ملاقات می كنند و عنكبوت نر قبل از عروسی، اقدام به رقص ها و حالات مشخصی در برابر عنكبوت ماده می نماید كه مقصودش جلوگیری از غریزه دشمنی عنكبوت ماده است. هنگامی كه آمیزش آنها تمام می شود، عنكبوت نرغالباً در لانه باقی می ماند و اقدام به پنهان شدن از عنكبوت ماده می كند، چرا كه می ترسد او را بكشد. كشتن عنكبوت نر بعد از تمام شدن آمیزش جنسی، در بین بسیاری از عنكبوت ها اتفاق می افتد؛ مشهورترین این عنكبوت ها "بیوه سیاه" است. در برخی از انواع آنها، عنكبوت ماده، عنكبوت نر را رها می كند تا هنگامی كه فرزندان از تخم خارج می شوند، اقدام به قتل او كنند و او را بخورند. در انواع دیگری از عنكبوت، مادر، اقدام به تغذیه فرزندان كوچكش می كند تا این كه بزرگ می شوند و مادرشان را می كشند و می خورند.
از این مطالب روشن می شود كه نظام اجتماعی و روابط خانوادگی عنكبوت، بر اساس مصالح موقت است، به طوری كه هر گاه این مصالح تمام می شود، دشمن همدیگر می شوند و برخی، برخی دیگر را می كشند.
این دشمنی شدید فقط بعد از اتمام مصلحت ها جلوه گر می شود و روابط سست و ضعیف بین افراد خانواده عنكبوت آن را سست ترین خانواده ها در میان آفریده شدگان مشهور قرار می دهد.
اشكال و پاسخ
صاحبان كتاب های تفسیر بر آنند كه مقصود از مثال در آیه 41 سوره عنكبوت (مثل الذین اتخذوا من دون الله اولیاء كمثل العنكبوت اتخذت بیتا) آن است كه مشركان، معبودان (و بت هایی) غیر از خدا را انتخاب می كنند كه در هنگام حاجت، امید یاری و فایده و رزق از آنان دارند و در سختی ها به آنان تمسك می جویند.(3)
برخی مفسران برآنند كه منظور از "اولیاء" در اینجا بت های ساختگی و بت های پلید هستند.(4) ولی با مراجعه به مواردی كه واژه "اولیاء" در قرآن آمده است در می یابیم كه آیات قرآن در بیست مورد از سی و سه مورد، تصریح كرده كه آن اولیاء، از زندگان (مثل كافران و...) هستند و همانطور كه قبلاً گذشت، هیچ آیه ای از آیات قرآن كریم تصریح نكرده كه "اولیاء" از بت های ساختگی و بت های پلید باشند و این مطلب همسویی معنای "ولایت" است. همانطور كه در لغت عرب وارد شده بود، معنای "ولایت" یاری است كه اشاره به تدبر، قدرت و انجام كار دارد و "ولی" همان دوستدار، دوست و یاور است و این كارها و تصرفات از جمادات صادر نمی شود.
با مراجعه به حقایق علمی جدید در مورد تارها (بافته های عنكبوت و خانه او متوجه این نكته می شویم كه علم جدید بدون شك اظهار می كند: بافته های عنكبوت از قویترین بافته های طبیعی است و صفت سختی و محكمی دارد.
هنگامی كه ما قبول كردیم مقصود آیه از "بیت"، خانواده و روابط خانوادگی است، توصیف قرآن از آن به عنوان سست ترین خانواده (ان او هن البیوت لبت العنكبوت) مطابق چیزی است كه خداوند برای بندگانش، از خلال علم جدید، در مطالعه حیات عنكبوت ها، روشن كرده است.
از طرفی، جهت شباهت، در مثالی كه در قرآن زده شده است، به طور جدی واضح می شود، چون كسانی كه غیر از خدا را دوستان و یاوران خود انتخاب می كنند فقط برای انجام مصلحت های دنیوی است كه به چنین انتخابی دست می زنند و هنگامی كه این مصلحت ها تحقق یافت، یا در دنیا و یا در آخرت دشمن یكدیگر می شوند. (الاخلاء یومئذ بعضهم لبعض عدو الا المتقین؛ در آن روز دوستان برخی دشمنان برخی دیگرند مگر افراد پارسا و تقوا پیشه- زخرف /67) همانطور كه بیان كردیم، این روابط موقت و مصالح آنی بر عنكبوت و خانواده او منطبق است.
از طرف دیگر، بین كسانی كه غیر از خدا را دوستان و یاوران خود انتخاب می كنند و بین عنكبوت و بیت او (= مسكن او) تفاوت بسیار می یابیم. از این جهت كه رابطه بین كسانی كه غیر خدا را دوست و یاور می گیرند رابطه بین زندگان است و آن رابطه محبت و دوستی و یاری گری است و این مطلب بدان سبب است كه معنای "ولایت" (در اولیاء) تحقق یابد.
اما روابط بین عنكبوت و خانه مادی او (مسكن) رابطه بین موجود زنده و جماد (موجود غیر زنده) است؛ پس در اینجا معنای "ولایت" به معنی دوستی و یاری گری تحقق نمی یابد، چون جمادات، نیروی تدبر، اعمال قدرت و انجام كار ندارند. در این آیه یكی از موارد اعجاز علمی قرآن جلوه گر می شود؛ این حقایق- از خانواده و حیات عنكبوت ها- جدیداً كشف شده كه خانواده عنكبوت سست ترین خانواده هاست و قرآن كریم بیش از هزار سال قبل از اكتشاف آن- توسط بشر- به این حقیقت اشاره كرده است.
هنگامی كه به آخر آیه 41 سوره عنكبوت نگاه می كنیم متوجه این مسئله می شویم كه لو كانوا یعلمون. اگر (بر فرض) می دانستند. اشاره می كند كه آنان مقصود (این مثال قرآنی) را نمی دانستند چون این حقیقت علمی، در هنگام نزول قرآن برای بشر شناخته شده نبود.
طبق آیه 43 سوره عنكبوت یعنی " و تلك الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون"، این مثال را برای مردم می زنیم و جز دانایان در مورد آن خردورزی نمی كنند. "خدا ما و شما را از آنان - دانایان خردورز-" قرار دهد. نیز مشخص است كه مقصود از مثال (بیت عنكبوت)غیر از معنای ظاهری آن است.

پی نوشت ها:
1- ر- ك: الحشرات فی القرآن و الاحادیث النبویه و التراث الشعبی الكوینی، دكتر و سیمة الحوطی.
2- تقریر نكسیاینایر2002م.
3- ر- ك: تفسیر طبرسی، ابن كثیر و دیگران (ذیل آیه).
4- ر- ك: زاد المسیر فی علم التفسیر، جوزی.

نوشته: دكتر صلاح رشید
ترجمه و نقد: دكتر محمد علی رضایی اصفهانی


نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 9:43 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

مقدمه
«ارتداد» در لغت‏به معنى بازگشت و رجوع چیزى به غیر خود است و گاهى به معنى صیرورت یعنى شدن است. در اصطلاح ارتداد یعنى حالت جدید اعتقادى که در مسلمانى با انکار یکى از اصول سه گانه دین یا نفى اصلى از اصول ضرورى دین رخ دهد به طورى که موجب انکار اصول سه گانه دین شود. رخ مى‏دهد در مفهوم قرآنى، ارتداد در صورتهایى همچون بازگشت از ایمان به کفر، برگشت از دین به کفر و نیز بازگشت‏به گذشته به کار رفته است.
در مورد شرطهاى لازم براى تحقق ارتداد، در آیات ویژه ارتداد به شرط اختیار اشاره شده است. همچنین در قرآن آثار سویى براى ارتداد بیان شده است، از جمله حبط اعمال و زیان در آخرت; غضب و خشم و عذاب خداوند; زینت‏یافتن اعمال زشت فرد مرتد به دست‏شیطان; عدم نصرت خداوند در هدایت مرتد; و نیز توجه لعنت‏خدا و ملائکه و همه مردم به مرتد. براى هر یک از این آثار سوء نمونه‏هایى در قرآن به چشم مى‏خورد. از جمله مواردى که قرآن کریم در خصوص مرتد از آن سخن به میان آورده، مساله توبه مرتد است. به موجب برخى از آیات مربوط به این موضوع، توبه مرتد به طور مطلق پذیرفته مى‏شود چه مرتد ملى و چه مرتد فطرى، چه زن و چه مرد. به موجب برخى از این آیات توبه مرتد در صورت تکرار پذیرفته نمى‏شود. در مقابل، روایاتى پذیرش توبه مرد مرتد فطرى را رد مى‏کنند که باید بین این آیات و آن روایات را به شکلى جمع نمود.
در مورد حکم فقهى ارتداد، از میان مجازاتهاى بیان شده براى مرتد، در قرآن به مساله پذیرش یا عدم پذیرش توبه مرتد و مجازات از بین رفتن پیوند زناشویى و ممنوعیت ازدواج اشاره شده است.
در فقه اهل سنت و بنا به راى برخى فقهاى شیعه، منافق و زندیق حکم مرتد را دارد. در قرآن آیاتى در خصوص ارتداد وجود دارد که در آنها از منافقان سخن به میان آمده و اختلاف نظرى که در تعابیر مربوط به منافق وجود دارد موجب اختلاف نظر در حکم فقهى منافق و زندیق شده است. از سویى مشرکان و اهل کتاب براى سوق دادن مسلمانان به سوى ارتداد تلاشهایى کرده‏اند و مسلمانان به واسطه ثبات در ایمان در برابر آنها پایدارى کرده و نقشه آنها را نقش بر آب نموده‏اند.
مفهوم ارتداد
معناى لغوى ارتداد در بسیارى از آیات به چشم مى‏خورد از جمله آیه «لا ترتدوا على ادبارکم فتنقلبوا خاسرین‏» مائده / 21 یعنى به پشت‏سر خود بازنگردید (عقب نشینى نکنید) که زیانکار خواهید بود. و نیز آیه «قال ذلک ما کنا نبغ فارتدا على آثارهما قصصا» کهف/64 یعنى موسى گفت: این همان است که ما مى‏خواستیم و آنها از همان راه بازگشتند در حالى که پى جویى مى‏کردند. در برخى از آیات قرآن این مفهوم در فعل ثلاثى مجرد «رد» (1) این ریشه یافت مى‏شود مثل «ان تطیعوا الذین کفروا یردوکم على اعقابکم‏» آل‏عمران/ 149 یعنى اى کسانى که ایمان آورده‏اید اگر از کسانى که کافر شده‏اند اطاعت کنید شما را به عقب باز مى‏گردانند. البته در این آیه معنى یاد شده به صورت متعدى به کار رفته است. برخى اوقات ارتداد به معنى لغوى شدن (صیرورت) به کار رفته است، مثل «فلما ان جاء البشیر القاه على وجهه فارتد بصیرا» (یوسف /96) یعنى هنگامى که بشارت دهنده آمد آن (پیراهن) را بر صورت او (یعقوب) افکند ناگهان بینا شد.
در این معنى فعل ارتد به معنى صار به کار رفته و ملحق به افعال ناقصه است.
«ارتداد» در اصطلاح یعنى «حالت جدید اعتقادى و تحول عقیدتى است که با انکار یکى از اصول سه گانه دین اسلام «توحید، نبوت، معاد) و یا نفى اصلى از اصول ضرورى دین که انکار آن به انکار اصول سه گانه منتهى شود به شخص مسلمان رخ مى‏دهد. (2)
مفهوم اصطلاحى ارتداد به صور گوناگونى در قرآن تکرار شده. گاهى از ارتداد به بازگشت از ایمان به کفر تعبیر شده مثل «ان تطیعوا فریقا من الذین اوتوا الکتاب یردوکم بعد ایمانکم کافرین‏» آل‏عمران /100 و نیز «کیف یهدى الله قوما کفروا بعد ایمانهم‏» (آل‏عمران /86 و نیز «اکفرتم بعد ایمانکم‏» (آل عمران / 106)
با توجه به این که در بسیارى از آیات قرآن متعلق ایمان توحید و نبوت و معاد بیان شده چگونگى تعریف اصطلاحى ارتداد توسط این آیات روشن مى‏شود مثل آیه «آمن الرسول بما انزر الیه من ربه والمؤمنون کل آمن بالله وملائکته وکتبه ورسله‏» (البقره /285) یعنى پیامبر به آنچه از پروردگارش به او نازل شده ایمان دارد و مؤمنان همگى به خدا و فرشتگان و کتابها و پیامبران وى ایمان دارند. و نیز آیه «ومن یکفر بالله وملائکته وکتبه ورسله والیوم الآخر فقد ضل ضلالا بعیدا» (نساء / 136) از این دو آیه و آیات مشابه آنها استفاده مى‏شود که متعلق ایمان همان توحید و نبوت و معاد است. کتب و رسل در اصل نبوت مى‏گنجند و ملائکه نیز به لحاظ آن که واسطه در وحى و نزول کتاب بر پیامبران مى‏باشند متعلق ایمان هستند. (3) این مدعا توسط بسیارى احادیث نیز تایید مى‏گردد، مثل سخن پیامبر صلى الله علیه وآله که فرموده‏اند: «الایمان ان تؤمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله و الیوم الاخر» (4) یعنى ایمان آن است که به خدا و ملائکه وى و کتابها و رسولانش و روز قیامت ایمان بیاورى.
در پاره‏اى از آیات از ارتداد به برگشت از دین به سوى کفر تعبیر شده که همان مفهوم اصطلاحى ارتداد را به صورتى دیگر بیان مى‏کند. از جمله آیه «یا ایها الذین امنوا من یرتد منکم عن دینه فسوف یاتى الله بقوم یحبهم ویحبونه اذلة على المؤمنین اعزة على الکافرین یجاهدون فى سبیل الله ولایخافون لومة لائم‏» (مائده / 54) یعنى اى گروهى که ایمان آورده‏اید هر که از شما از دین خود مرتد شود بزودى خدا قومى که (بسیار) دوست دارد و آنها نیز خدا را دوست دارند و نسبت‏به مؤمنان سرافکنده و فروتن و به کافران سرافراز و مقتدرند به نصرت اسلام در راه خدا جهاد مى‏کنند و در راه دین از نکوهش و ملامت احدى باک ندارند.
در مفهوم اصطلاحى ارتداد گفته شده است که چنانچه انکار ضروریات مذهب از اصول و ارکان مذهب شیعه باشد فقط موجب خروج از مذهب شیعه است نه دین اسلام و برخى از فقهاء همچون صاحب جواهر تفصیل قائل شده‏اند بین این که اگر کسى شیعه باشد و ضرورى مذهب شیعه، مثل امامت را منکر شود انکارش موجب خروج از دین اسلام است و اگر غیر شیعه ضرورى مذهب شیعه را انکار نماید در این صورت ارتدادى صورت نگرفته و چنین فردى را مرتد نمى‏گویند. (5)
برخى از دانشمندان شیعه همچون فاضل مقداد (6) معتقد هستند که به موجب آیه یاد شده (مائده / 54) انکار نص در مورد حقانیت على علیه السلام موجب ارتداد است‏به دلیل آن که ضمن آیه، پنج مورد از خصوصیات و اوصاف على علیه السلام بیان شده که عبارتند از:
1 - یحبهم و یحبونه، خدا آنها را دوست دارد و آنها نیز خدا را دوست دارند این جمله قرآن همانند سخن پیامبر صلى الله علیه وآله است که در روز جنگ خیبر درباره على علیه السلام فرموده‏اند:
«لاعطین الرایة غدا رجلا و یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله.» (7)
(2) اذلة على المؤمنین: نسبت‏به مؤمنین سرافکنده و فروتن هستند.
(3) اعزة على الکافرین: به کافران سرافراز و مقتدرند.
(4) یجاهدون فى سبیل الله: در راه خدا جهاد کنند.
(5) ولایخافون لومة لائم: از نکوهش و ملامت ملامت کننده‏اى هراسى ندارند.
به همین دلیل پس از این آیه، «انما ولیکم الله ورسوله والذین امنوا الذین یقیمون الصلوة ویؤتون الزکاة وهم راکعون‏» (مائده /55) که بى‏تردید در شان على علیه السلام نازل شده قرار دارد.
در بسیارى از روایات آمده است که آیه 54 سوره مائده در مورد على علیه السلام در فتح خیبر یا مبارزه با ناکثین و قاسطین و مارقین نازل شده و در روایتى آمده هنگامى که درباره این آیه از پیامبر صلى الله علیه وآله سؤال شد پیامبر صلى الله علیه وآله دست‏خود را بر شانه سلمان زد و فرمود:
«این و یاران او و هموطنان او» یعنى پیامبر صلى الله علیه وآله ایرانیان را به عنوان یاوران اسلام معرفى فرمودند و کوشش ایرانیان را براى پیشرفت اسلام پیشگویى نمودند. سپس پیامبرصلى الله علیه وآله فرمودند: «لوکان الدین معلقا بالثریا لتناوله رجال من ابناء فارس‏» در روایات دیگرى گفته شده است که این جملات درباره یاران حضرت مهدى (عج) نازل شده، که با قدرت تمام در برابر مرتدین از دین حق مى‏ایستند و جهان را پر از عدل و داد مى‏کنند. (8) این روایات با هم تضادى ندارند و به نظر درست‏تر، آیه اعم از موارد ذکر شده در روایات و غیر آن است و خطاب آن به همه مؤمنان به پیامبر است و اعلامى است از جانب خداوند در خصوص برخى افراد که پس از رحلت پیامبر صلى الله علیه وآله مرتد مى‏شوند و از آنجا که ارتداد به معنى بریدن از اسلام است آیه شامل اهل بصره و غیر آنها مى‏شود. (9)
در برخى از آیات قرآن درباره مفهوم ارتداد به بازگشت‏به عقب یعنى اتخاذ روش جاهلیت تعبیر شده مثل «ان الذین ارتدوا على ادبارهم من بعد ما تبین لهم الهدى الشیطان سول لهم‏» (محمد /25) یعنى کسانى که بعد از روشن شدن حق بازگشتند و پشت کردند، شیطان اعمال زشت ایشان را در نظرشان زینت داده ... بدیهى است که این تعبیر درباره مفهوم ارتداد با تعابیرى که قبلا بیان شده تفاوتى ندارد; چون بازگشت‏به عقب یعنى بازگشت‏به جاهلیت و کفر و از سویى در روایت آمده که «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة.» (10)
شرایط ارتداد
همان گونه که در کتب فقهى بیان شده ارتداد با شرطهاى خاصى همچون بلوغ، کمال عقل، اختیار، علم مرتد به مدلول لفظ و قصد داشتن به مدلول لفظى که به کار مى‏رود بیان شده است. تعدادى ار این شرطها را برخى از مذاهب فقهى اسلامى مردود دانسته‏اند. از میان شروط یاد شده براى تحقق ارتداد، در میان آیات ارتداد به شرط اختیار تصریح شده که در آیه 106 سوره نحل مشاهده مى‏شود. فقها براى لزوم این شرط به آیه یاد شده استناد نموده‏اند. مفهوم این شرط آن است که اگر فردى از روى اجبار و اکراه از اصول دین و یا ضروریات آن تبرى جوید مرتد تلقى نمى‏شود. به دلیل آیه «من کفر بالله من بعد ایمانه الا من اکره وقلبه مطمئن بالایمان ولکن من شرح بالکفر صدرا فعلیهم غضب من الله ولهم عذاب عظیم‏» (نحل / 106) یعنى کسانى که بعد از ایمان کافر شوند بجز آنها که تحت فشار واقع شده‏اند در حالى که قلبشان آرام و با ایمان است آرى آنها که سینه خود را براى پذیرش کفر گشوده‏اند غضب خدا بر آنهاست و عذاب عظیمى در انتظارشان است.
به نظر برخى از مفسران شان نزول این آیه برخى از مسلمین هستند که در دست مشرکان گرفتار بودند و از سوى مشرکان مجبور به ترک اسلام و اظهار سخنان کفر و شرک شده بودند (از جمله عمار و پدرش یاسر و مادرش سمیه) مى‏باشند. به موجب این شان نزول عمار زیر فشار مشرکان از اسلام بیزارى مى‏جوید و مسلمین پس از اطلاع از کار عمار حکم به کفر عمار مى‏کنند و پیامبر صلى الله علیه وآله درباره عمار مى‏فرمایند: «عمار از فرق سر تا پا مملو از ایمان است و ایمان با گوشت و خون وى آمیخته. پس از چندى عمار گریه کنان نزد رسول خدا صلى الله علیه وآله مى‏آید و اظهار ندامت مى‏کند و پیامبر صلى الله علیه وآله با دست مبارکشان اشکهاى عمار را پاک مى‏کنند و به عمار مى‏فرمایند: «اگر باز تو را تحت فشار قرار دادند آنچه مى‏خواهند بگو» و در این هنگام این آیه نازل مى‏شود. (11)
در این آیه مرتدان به دو دسته تقسیم شده‏اند: (12)
(1) آنهایى که در دست دشمنان گرفتار شده و زیر فشار و شکنجه از اسلام بیزارى جویند ولى قلبشان از ایمان مالامال باشد مورد عفو واقع خواهند شد. این کار را تقیه گویند که در روایات معصومین‏علیهم‏السلام به آن تشویق شده.
(2) افرادى که دل خود را به روى کفر و بى ایمانى مى‏گشایند و عقیده خود را کنار مى‏گذارند گرفتار غضب خدا و عذاب عظیم وى مى‏شوند.
به نظر مرحوم فاضل مقداد (13) یکى از نکات متضاد از این آیه آن است که بیزارى جستن از ائمه‏علیهم‏السلام حرام وتقیه در آن مباح است ولى اگر فردى که به زور وادار به برائت جستن از ائمه‏علیهم‏السلام شده سختى و فشار وارده را تحمل نماید و صبر کند و از ائمه‏علیهم‏السلام بیزارى و برائت نجوید بهتر است. دلیل بهتر بودن عدم تبرى و بیزارى جستن از ائمه‏علیهم‏السلام در چنین حالتى سخن على‏علیه السلام است که فرموده‏اند: «اما السب فسبونى فان لى زکاة و لکم نجاة و اما البرائة فلا تتبروا منى فانى ولدت على الفطرة و سبقت الى الایمان و الهجرة.» (14)
آثار ارتداد
در قرآن مجید براى ارتداد آثار سوئى بیان شده است از جمله حبط (بر باد رفتن) اعمال و زیان در آخرت. به عبارت بهتر در اصطلاح علم کلام، ارتداد از میان رفتن ثواب اعمال پیشین است‏بر اثر گناهان بعدى چنانچه در آیه 5 سوره مائده آمده: «ومن یکفر بالایمان فقد حبط عمله و هو فى الآخرة من الخاسرین‏» (15) یعنى اگر به حکم نازل شده از سوى خداوند (در خصوص حلیت طعام اهل کتاب و زنان آنها بر شما) معترض باشید و آن را انکار کنید اعمال خوبتان بر باد خواهد رفت و در آخرت زیانکار خواهید بود.
همچنین در آیه 217 سوره بقره گفته شده که اعمال مرتدانى که با حال کفر مى‏میرند در دنیا و آخرت حبط مى‏شود. آیه به این صورت است «ومن یرتدد منکم عن دینه فیمت و هو کافر حبطت اعمالهم فى الدنیا والآخرة واولئک اصحاب النار هم فیها خالدون‏» یعنى کسى که از آیین خود برگردد و در حال کفر بمیرد تمام اعمال نیک (گذشته) وى در دنیا و آخرت بر باد مى‏رود و آنان اهل دوزخند و همیشه در آن خواهند بود.
از جمله آثار سوء ارتداد که در قرآن به آن اشاره شده غضب و خشم و عذاب دردناک خداوند است چون فرد مرتد غضب و عذاب خداوند را براى خود تدارک مى‏بیند چنانچه در پایان آیه 106 سوره نحل آمده: «ولکن من شرح بالکفر صدرا فعلیهم غضب من الله‏» همان‏گونه که گذشت‏به موجب این آیه مرتدان به دو دسته تقسیم مى‏شوند و مرتدانى که با میل و رغبت عقیده خود را کنار مى‏گذارند گرفتار غضب خداوند و عذاب عظیم وى مى‏شوند. این معنى در آیه «فاما الذین اسودت وجوههم اکفرتم بعد ایمانکم فذوقوا العذاب بما کنتم تکفرون‏» آل‏عمران /106 نیز به چشم مى‏خورد، زیرا به موجب این آیه، به آنان که پس از ایمان کافر و مرتد شدند گفته مى‏شود که به دلیل کفرتان بچشید عذاب خداوند را. و از سویى این آیه درباره ارتداد سخن مى‏گوید; چه آن که مرحوم علامه طباطبایى (16) در ذیل تفسیر این آیه به نقل از انس بن مالک از ابوهریره، از پیامبر صلى الله علیه وآله روایت نموده‏اند که «یرد على یوم القیامة رهط من اصحابى او قال من امتى فیحلؤن على الحوض فاقول: یا رب اصحابى فیقول لاعلم بما احدثوا بعدک ارتدوا على اعقابهم القهقرى فیحلؤن.
از جمله آثار سوء دیگر ارتداد آن است که اعمال زشت افراد مرتد توسط شیطان برایشان زینت داده مى‏شود و آنها توسط شیطان فریفته مى‏شوند چنانچه خداوند فرموده: «ان الذین ارتدوا على ادبارهم من بعد ما تبین لهم الهدى الشیطان سول لهم‏» محمد /25 یعنى کسانى که بعد از روشن شدن حق بازگشتند و پشت کردند، شیطان اعمال زشت ایشان را در نظرشان زینت داده و آنها را به آرزوهاى دور و دراز فریفته است.
اثر سوء دیگر ارتداد که در قرآن به آن اشاره شده کمک نکردن خداوند به هدایت افراد مرتد است چنانچه فرموده است: «کیف یهدى الله قوما کفروا بعد ایمانهم وشهدوا ان الرسول حق‏» آل عمران / 86 یعنى چگونه خداوند هدایت مى‏کند قومى را که پس از ایمان آوردن خویش کفر ورزیدند و گواهى دادند که پیامبرصلى الله علیه وآله حق است اینان در بازگشت از اسلام ظالم و ستمکار هستند و خداوند هرگز ستمگران را هدایت نمى‏کند. استفهامى که به وسیله کیف انجام شده افاده استبعاد و انکار مى‏کند، یعنى هدایت مرتدان را محال و غیر ممکن مى‏نمایاند. وجود صفت ارتداد در افراد مرتد سبب آن است که خداوند ایشان را هدایت نکند. این که در آیه گفته شده که خداوند مرتدان را هدایت نمى‏کند منافات ندارد با این که اگر توبه کنند و از ارتداد خویش بازگردند خدا ایشان را هدایت نماید. (17)
اثر سوء دیگر ارتداد که در قرآن به آن تصریح شده توجه لعنت‏خدا و ملائکه و همه مردم به مرتدان است، چنانچه خداوند فرموده: «اولئک جزاؤهم ان علیهم لعنة الله والملائکة والناس اجمعین × خالدین فیها لایخفف عنهم العذاب ولاهم ینظرون × الا الذین تابوا» آل‏عمران /87-89 یعنى کیفر مرتدان آن است که لعنت‏خداوند و ملائکه و همه مردم شامل ایشان مى‏شود و آنها همواره در این لعن مى‏مانند و مجازاتشان تخفیف نمى‏یابد و به آنها مهلت داده نمى‏شود مگر کسانى که پس از آن توبه کنند.
اولئک در آغاز آیه اشاره دارد به «قوما کفروا بعد ایمانهم...» که در آیه قبل (آل عمران / 86) به آن اشاره شد.
لعنت‏خداوند به معنى آن است که خداوند ایشان را از رحمت و سعادت دور مى‏سازد و لعنت مردم و لعنت ملائکه بر چنین افرادى به معنى آن است که آنها از خداوند درخواست مى‏کنند که خداوند مرتدان را از رحمت و سعادت دور مى‏سازد. (18)
توبه مرتد
به نظر اکثریت فقهاى شیعه مرتد دو نوع است: ملى و فطرى البته برخى دانشمندان شیعه همچون اسکافى و ابن جنید (19) و نیز دانشمندان اهل تسنن تقسیم مرتد به دو نوع ملى و فطرى را قبول ندارند و معتقدند که همه انواع ارتداد، چه در مورد زن و چه در مورد مرد حکم یکسانى دارد. از آیات قرآن در مورد ارتداد نگرش اول استفاده مى‏شود، یعنى بر اساس آیات قرآنى تفاوتى بین زن و مرد مرتد و بین مرتد ملى و فطرى وجود ندارد اما روایات شیعى مرتد ملى و فطرى را متفاوت مى‏دانند. لذا اکثریت فقها به استناد این روایات مرتد را به دو نوع ملى و فطرى تقسیم نموده‏اند.
در تعریف مرتد فطرى سه نظر و سه تعریف بیان شده است: (20)
(1) مرتد فطرى کسى است که در هنگام انعقاد نطفه‏اش پدر و مادرش یا یکى از آن دو مسلمان باشند و در هنگام بلوغ از اسلام خارج شود چه در هنگام بلوغ اظهار اسلام کرده باشد و چه نکرده باشد.
(2) مرتد فطرى کسى را گویند که در هنگام انعقاد نطفه‏اش پدر و مادرش یا یکى‏از آن دو مسلمان باشند و در هنگام بلوغ اظهار اسلام کند و پس از آن از اسلام خارج شود.
(3) مرتد فطرى کسى است که در هنگام تولدش یکى از پدر و مادرش یا هر دوى آنها مسلمان باشند و در هنگام بلوغ اظهار اسلام کند و بعد آن را رها نماید.
امام خمینى (ره) - از میان سه تعریف فوق تعریف دوم را قبول دارند. (21)
در مقابل سه تعریف فوق سه تعریف و سه نظر براى تفسیر و تعریف مرتد ملى وجود دارد. از نظر فقه شیعه زن مرتد توبه‏اش پذیرفته مى‏شود خواه مرتد ملى باشد و خواه مرتد فطرى و مردى که مرتد ملى است توبه‏اش پذیرفته مى‏شود ولى توبه مردى که مرتد فطرى است پذیرفته نمى‏شود با وجود این بسیارى از فقهاى شیعه همچون ابن جنید و اسکافى و صاحب مسالک و صاحب عروه و صاحب جواهر و ... قائل به پذیرش توبه مرتد فطرى مرد هستند.
برخى از فقهاى شیعه همچون صاحب عروه گفته‏اند: «اقوى قبول توبه مرتد فطرى در همه چیز مگر وجوب قتل او و خروج زوجه او از زوجیت و عده وفات نگه داشتن و انتقال مال سابق او (سابق بر ارتداد) به وارث. توبه در این امور اثرى نخواهد گذاشت‏بنابراین بعد از توبه پاک مى‏شود و عبادات او صحیح است. (23)
پس از این مقدمه گفته مى‏شود که آیات زیادى در خصوص توبه مرتد سخن مى‏گویند.
از برخى از این آیات پذیرش توبه مرتد به صورت مطلق استفاده مى‏شود چه ملى باشد و چه فطرى و چه مرد باشد و چه زن، از جمله آیات زیر:
«کیف یهدى الله قوما کفروا بعد ایمانهم وشهدوا ان الرسول حق... اولئک جزاؤهم ان علیهم لعنة‏الله والملائکة والناس اجمعین خالدین فیها لایخفف عنهم العذاب ولاهم ینظرون الا الذین تابوا من بعد ذلک واصلحوا فان الله غفور رحیم ان الذین کفروا بعد ایمانهم ثم ازدادوا کفرا لن تقبل توبتهم واولئک هم الضالون‏» آل عمران / 86 تا 90
از آیات فوق موارد زیر استفاده مى‏شود: (24)
(1) ارتداد و کفر گناهى است که مرتکب آن را براى همیشه در دوزخ مى‏اندازد لذا ارتداد و کفر از بدترین گناهان کبیره هستند.
(2) چنانچه کفر مرتد زیاد شود و فرد مرتد با ایمان، عناد داشته باشد توبه‏اش پذیرفته نمى‏شود ولى اگر براى وى حق آشکار شده باشد و از وى خواسته شود که توبه کند اما با حالت کفر بمیرد آمرزیده نمى‏شود و چنانچه توبه کند و بدون عناد خود را اصلاح کند، مثل آن که ارتداد وى به دلیل شبهه‏اى باشد که برایش حاصل شده و پس از آن که پاسخ شبهه وى داده شد توبه کند یا از او خواسته شود که توبه کند، چنانچه توبه کند و شبهه‏اش همچنان باقى باشد توبه‏اش پذیرفته مى‏شود چون خداوند آمرزنده و مهربان است.
شان نزول (25) بیان شده براى این آیات، نشان‏دهنده پذیرش توبه برخى از مرتدان است. به این صورت که: یکى از انصار به نام حارث بن سوید، شخصى به نام محذربن زیاد را مى‏کشد و از ترس مجازات از اسلام برمى‏گردد و به مکه مى‏گریزد، پس از ورود به مکه از کار خود پشیمان مى‏شود و یک نفر از خویشاوندانش را به مدینه مى‏فرستد تا از پیامبر صلى الله علیه وآله سؤال کند که آیا امکان بازگشت وى به اسلام وجود دارد یا نه. این آیات در این باره نازل مى‏شود و لذا حارث خدمت پیامبر صلى الله علیه وآله مى‏رسد و مجددا مسلمان مى‏شود و تا آخر عمر به اسلام وفادار مى‏ماند ولى یازده نفر از پیروانش که از اسلام خارج شده بودند به کفر خود باقى مى‏مانند، آخرین آیه، که درباره عدم پذیرش توبه مرتدان سخن مى‏گوید، در خصوص این یازده نفر است.
در تفسیر نمونه (26) بر اساس شان نزول یاد شده چندین احتمال بیان شده:
(1) ایشان با اختیار خود مسلمان نمى‏شوند و توبه نمى‏کنند مگر هنگامى که پیروزى مسلمانان را ببینند ظاهرا پشیمان شده و اظهار توبه کنند لذا چون توبه ایشان ظاهرى است پذیرفته نمى‏شود.
(2) این گونه افراد وقتى که مرگشان فرا رسد و مرگ را ببینند توبه مى‏کنند لذا توبه آنها پذیرفته نیست، چه آن که در هنگام مرگ وقت توبه پایان یافته. (27)
(3) توبه از گناهان معمولى در حال کفر پذیرفته نیست، یعنى اگر کسى بر کفر مصر باشد اما از گناهى مانند ظلم و غیبت و مانند آنها توبه کند توبه‏اش بى فایده است چون با وجود آلودگى‏هاى عمقى شستن آلودگى‏هاى سطحى روح و جان مفید نیست.
از جمله آیاتى که درباره توبه مرتد سخن مى‏گوید و از آن پذیرش توبه مرتد استفاده مى‏شود آیه 38 سوره انفال است: «قل للذین کفروا ان ینتهوا یغفر لهم ما قد سلف وان یعودوا فقد مضت‏سنت الاولین‏» یعنى اى رسول ما کافران را بگو که اگر از کفر خود دست کشیده و به راه ایمان باز آیید هر چه از پیش کرده‏اید آمرزیده شود و اگر به کفر و عصیان رو آورید سنت الهى در گذشته است.
از این آیه استفاده مى‏شود که: (28)
(1) اگر کفار مسلمان شوند گناهان قبلى ایشان که حقوق الله است (انجام معاصى و ترک واجبات) بخشوده و آمرزیده شود و این مساله دال بر آن است که کفار در حال کفر مکلف به انجام واجبات و ترک معاصى هستند.
(2) هر گاه کفار پس از مسلمان شدن مرتد شوند عذاب خدا شامل حال آنها خواهد شد روش خداوند درباره امت‏هاى پیشین نیز این گونه بوده.
دلیل آن که فقط حق الله آنها بخشیده مى‏شود آن است که بر عدم سقوط حق الناس دلیل خاص داریم لذا عام آیه با مخصص منفصل تخصیص یافته است. (29)
از جمله آیاتى که به توبه مرتد اشاره دارد آیه 137 سوره نساء است: «ان الذین آمنوا ثم کفروا ثم آمنوا ثم کفروا ثم ازدادوا کفرا لم یکن الله لیغفر لهم ولالیهدیهم سبیلا» یعنى آنان که ایمان آوردند سپس کافر شدند باز هم ایمان آوردند و دگر بار کافر شدند سپس بر کفر خود افزودند هرگز خدا آنها را نخواهد بخشید و نه آنها را به راه راست هدایت مى‏کند.
در تفسیر نمونه (30) آمده که این آیه هیچ گونه دلالتى بر عدم قبول توبه این گونه افراد ندارد بلکه درباره افرادى سخن مى‏گوید که در حال شدت کفر مى‏میرند این گونه افراد نه شایسته آمرزش هستند و نه هدایت، مگر این که در کار خود تجدید نظر کنند.
به نظر مرحوم علامه طباطبایى (31) چون ایمان در دل این گونه افراد مستقر نشده و امر خدا را بازیچه قرار مى‏دهند امید آن نیست که توبه کنند و هر که چنین باشد ایمانش جدى نیست که ازوى پذیرفته شود هر چند که اگر به طور جدى ایمان مى‏آوردند مغفرت و هدایت‏شامل حال ایشان مى‏شد چون خداوند پذیرش توبه حقیقى افراد را وعده داده است. برخى معتقدند که آیه دلالت دارد بر این که ازدیاد کفر بعد از ایمان در هنگامى که مسبوق به کفر است انسان را به حدى مى‏رساند که راه را نمى‏یابد و مورد آمرزش خدا واقع نمى‏شود هر چند که امکان دارد پس از توبه و ایمان آوردن و انجام عمل صالح آمرزیده شود اما بعد از ازدیاد کفر و تکرار آن گویا فرد مرتد استهزا و مسخره مى‏کند لذا آمرزیده نمى‏شود. (32)
این آیه دال بر آن است که توبه مرتد، چه ملى و چه فطرى در صورت ازدیاد و تکرار کفر و ارتداد پذیرفته نیست.
از جمله آیات مرتبط به توبه مرتد آیه 74 سوره توبه است: «یحلفون بالله ما قالوا ولقد قالوا کلمة الکفر وکفروا بعد اسلامهم.. . فان یتوبوا یک خیرا لهم‏» یعنى به خدا سوگند مى‏خورند که (سخنان زننده در غیاب پیامبر صلى الله علیه وآله) نگفته‏اند. در حالى که قطعا سخنان کفر آمیز گفته‏اند و پس از اسلام کافر شده‏اند... اگر توبه کنند براى آنها بهتر است.
آیه بالصراحه دال بر پذیرش توبه مرتد است. (33)
با وجود آن که این آیه و برخى از آیات دیگر دال بر پذیرش توبه مرد مرتد فطرى هستند از برخى روایات عدم پذیرش توبه مرد مرتد فطرى استفاده مى‏شود. تخصیص این آیات توسط روایات یاد شده مشکل است لذا بهتر است که بین روایات و آیات به این صورت جمع شود که اگر مرتد فطرى در زمان ارتدادش کشته شود، به این دلیل که ارتدادش براى حاکم شرع ثابت نشده یا آن که ارتدادش براى حاکم شرع ثابت‏شده ولى حاکم شرع براى اجراى حد مبسوط الید نیست، ولى توبه‏اش پذیرفته مى‏شود. مقتضاى سیاست‏حکومت اسلامى و مذاق معنوى اسلام نیز این نظر را تایید مى‏کند و از سویى این نظر با آخر آیه 34 سوره مائده، مربوط به حکم محارب، تایید مى‏گردد: (34) «الا الذین تابوا من قبل ان تقدروا علیهم فاعلموا ان الله غفور رحیم‏» یعنى مگر آنان که پیش از آن که بر آنها دست‏یابید توبه کنند پس بدانید که خدا بخشنده و مهربان است.
با توجه به آنچه از آیات گذشت‏حق پذیرش توبه مرتد فطرى است مگر آن که مرتد ارتداد و کفرش را تکرار کند و به این صورت عملا استهزاء کند. پذیرش توبه مرتد از سویى با عموم آیاتى که دال بر پذیرش توبه گناهکاران هستند سازگار است و از طرفى در صورتى که توبه مرتد پذیرفته نشود یا تکلیف مالایطاق است که با عدالت‏خداوند سازگار نیست‏یاء;"ظظ آن که موجب سقوط تکلیف از فرد عاقل بالغ است که این هم نادرست است و از سویى برخى از فقها معتقدند که مرتد باید قضاى نمازهاى زمان ارتداد را به جا آورد. این فتوا در فرض قبول توبه مرتد حتى فطرى، معقول مى‏نماید.
حکم فقهى ارتداد در قرآن
در فقه اسلامى براى مرتد مجازاتهایى از قبیل اعدام، زندان ابد، محرومیت از ارث، تقسیم اموال، عدم پذیرش توبه، از بین رفتن پیوند زناشویى و ممنوعیت ازدواج و غیره بیان شده است. از میان مجازاتهاى یاد شده در کتابهاى آیات الاحکام و تفاسیر به مجازات از بین رفتن پیوند زناشویى و ممنوعیت ازدواج و عدم پذیرش توبه مرتد در صورت ازدیاد و تکرار ارتداد اشاره شده است. در این خصوص به برخى از آیات براى استخراج حکم‏هاى یاد شده استناد شده است.
در مورد مجازات از بین رفتن پیوند زناشویى و ممنوعیت ازدواج، به دو آیه زیر استناد شده:
1 - «لاتمسکوا بعصم الکوافر وسئلوا ما انفقتم ولیسالوا ما انفقوا ذلکم حکم الله یحکم بینکم‏» ممتحنه / 10 یعنى هرگز متوسل به حفاظت کافران نشوید و شما (اگر زنانتان از اسلام به کفر باز گشتند) از کفار مهر و نفقه مطالبه کنید آنها هم مهر و نفقه طلب مى‏کنند این حکم خداست میان شما بندگان.
به موجب این آیه هر گاه یکى از زن و شوهر که مسلمان هستند کافر یا مرتد شوند رابطه نکاح بین آنها قطع مى‏شود چون ارتداد عبارت است از بازگشت از اسلام به کفر و فرقى میان مرد و زن نیست. (35)
در فقه گفته شده چنانچه ارتداد زن یا مرد قبل از دخول باشد، ازدواج فورا به هم مى‏خورد و در صورتى که ارتداد پس از دخول صورت گیرد، فسخ و انحلال ازدواج متوقف بر انقضاى عده خواهد بود. چنانچه عده سپرى شود و مرتد توبه نکند پس از انقضاى عده، بدون خواندن صیغه طلاق جدایى صورت مى‏گیرد. (36)
عصم جمع عصمت در اصل به معنى منع است و در این جا به معنى نکاح و زوجیت است البته برخى گفته‏اند که منظور نکاح دایم است نه نکاح موقت و تعبیر به عصمت نیز به مناسبت‏با ازدواج دایم است چون زن را از ازدواج با دیگرى براى همیشه منع مى‏کند. و کوافر جمع کافره یعنى زن کافر است. در آخرین حکم که در آیه ذکر شده سخن از مهر زنانى است که از اسلام خارج شده و کافر شوند و درباره آنها مى‏فرماید:
هر گاه کسى از زنان شما از اسلام جدا گشت‏شما حق دارید مهرى را که پرداخته‏اید مطالبه کنید. (37)
در این که آیا حکم یاد شده مخصوص زنان مشرک است و یا زنان اهل کتاب را نیز شامل مى‏شود، در میان فقها اختلاف است ولى ظاهر آیه مطلق است و همه زنان کافر را شامل مى‏شود. هر چند شان نزول آیه درباره یکى از مواد عهدنامه صلح حدیبیه است که به موجب آن هر که از اهل مکه به مسلمانان بپیوندد مسلمانان باید وى را بازگردانند و اگر کسى از مسلمانان اسلام را رها کند و به مکه بازگردد مشرکان مى‏توانند وى را بازنگردانند. به موجب این شان نزول زنى بنام «سبیعه‏» مسلمان مى‏شود و در سرزمین حدیبیه به مسلمانان مى‏پیوندد همسرش به موجب عهد نامه صلح حدیبیه تقاضاى بازگرداندن وى را از پیامبرصلى الله علیه وآله مى‏نماید. این شان نزول موجب تخصیص آیه نمى‏شود. (38)
2 - «لن یجعل الله للکافرین على المؤمنین سبیلا» (نساء / 141) یعنى خداوند هرگز براى کافران بر مؤمنان راه تسلطى قرار نداده است.
از آنجا که کلمه سبیلا نکره است که در کلام منفى واقع شده و نکره در سیاق نفى افاده عموم مى‏کند بسیارى از فقها در مسائل مختلف حقوقى و حکمى براى عدم تسلط کفار بر مؤمنان به این آیه استدلال نموده‏اند.
بدیهى است که براى انحلال ازدواج میان مسلمان و مرتد و کافر مى‏توان به عموم این آیه استناد نمود، چه آن که یکى از راههاى تسلط کافر بر مسلمان ازدواج است که عمومیت آیه آن را نفى مى‏کند.
از جمله حکم فقهى ویژه ارتداد که در قرآن بیان شده عدم پذیرش توبه مرتد در صورت ازدیاد و تکرار ارتداد وى است. محقق حلى درباره این حکم فقهى مى‏گوید: «هر گاه ارتداد تکرار شود، شیخ گفته: در بار چهارم فرد مرتد کشته مى‏شود و اصحاب ما روایت نموده‏اند قولى را، که به موجب آن فرد مرتد در بار سوم کشته مى‏شود.» (39)
همان‏گونه که گذشت آیه 90 سوره آل عمران یعنى «ان الذین کفروا بعد ایمانهم ثم ازدادوا کفرا لن تقبل توبتهم واولئک هم الضالون‏» به این حکم فقهى اشاره دارد.
منافقان و ارتداد
در فقه اهل سنت گفته شده که زندیق (یعنى کسى که اسلام را ظاهر کند و کفر را پنهان سازد) حکم مرتد را دارد و یکى از افرادى است که مجازاتى شدیدتر از مجازات مرتد را دارد مگر آن که به زندیق بودن خود اعتراف کند و پیش از آن که از وى درخواست توبه شود توبه کند و از سویى مالکیه و حنابله معتقدند که زندیق همان کسانى هستند که در زمان رسول خداصلى الله علیه وآله منافق نامیده مى‏شدند. این گونه افراد باید کشته شوند هر چند که توبه کنند و در صورتى که توبه کنند کشته شدن آنها به خاطر خداست نه کفر. (40) برخى از فقهاى شیعه نیز توبه زندیق را قبول نمى‏کنند.
از سویى در تفسیر برخى از آیات در خصوص ارتداد، از منافقان سخن گفته شده، از جمله آیه 25 سوره محمد: «ان الذین ارتدوا على ادبارهم من بعد ما تبین لهم الهدى الشیطان سول لهم‏» قبلا از این آیه سخن به میان آمد. (41)
در تفسیر نمونه گفته شده که قراین موجود در آیات قبل و بعد نشان مى‏دهد که آیه از منافقان سخن مى‏گوید که دلایل حقانیت پیامبر صلى الله علیه وآله را دیدند ولى به خاطر هواپرستى به آن پشت کردند. (42)
در تفسیر مجمع البیان طبرسى ذیل تفسیر آیه یاد شده گفته شده: «از ابن عباس و ضحاک و سدى روایت‏شده که منافقان نزد پیامبر صلى الله علیه وآله اظهار ایمان مى‏کردند ولى هنگامى که نزد خود جمع مى‏شدند کفر خویش را اظهار مى‏داشتند و این همانى است که در آیه از آن با (ارتدوا) یاد شده است. این آیه دال بر آن نیست که مؤمن هم گاهى کافر مى‏شود چون مانعى نیست که منظور از بازگشت در باطن از ایمان باشد پس از آن که دلیل و برهان بر صحت ایمانش اقامه شده و آن را اظهار نموده است.» (43)
از جمله آیات راجع به ارتداد که در آن از منافقان سخن گفته شده آیه 74 سوره توبه است: «یحلفون بالله ما قالوا ولقد قالوا کلمة الکفر وکفروا بعد اسلامهم... فان یتوبوا یک خیرا لهم‏» قبلا در قسمت توبه مرتد از این آیه سخن به میان آمد.
یکى از شان نزول‏هایى که درباره این آیه بیان شده این است که برخى از منافقان مطالب زننده‏اى درباره اسلام و پیامبر صلى الله علیه وآله گفته بودند و پس از فاش شدن اسرارشان سوگند دروغ یاد کردند که چیزى نگفته‏اند. یکى از ایشان توبه مى‏کند که پیامبرصلى الله علیه وآله توبه وى را مى‏پذیرد.
از جمله آیاتى که درباره ارتداد سخن گفته و در آن به منافقان اشاره شده آیه 89 سوره نساء است: «ودوا لو تکفرون کما کفروا فتکونون سواء فلاتتخذوا منهم اولیاء حتى یهاجروا فى سبیل الله‏» یعنى آنها دوست دارند که شما هم مانند آنها کافر شوید و مساوى یکدیگر گردید نبابراین از آنها دوست انتخاب نکنید مگر این که در راه خدا مهاجرت کنند. ولى آنها که از هجرت سرباز زنند (و به اقدام علیه شما ادامه دهند) آنها را هر جا بیابید اسیر کنید یا به قتل برسانید.
به دنبال آیه قبل که درباره عده‏اى از منافقان سخن مى‏گوید خداوند مى‏فرماید که آنها نه تنها خودشان کافرند بلکه دوست مى‏دارند که شما هم مانند آنها کافر شوید و مساوى یکدیگر شوید. (44)
سیره پیامبر صلى الله علیه وآله درباره منافقان مدینه و مانند آن و منافقان مکه متفاوت بوده، زیرا منافقان مدینه به ظواهر اسلام عمل مى‏کردند و مبارزه صریحى با اسلام و مسلمین نداشتند لذا پیامبر هیچ گاه دستور قتل ایشان را صادر نکرده تا مبادا دشمنان وى را متهم به قتل یارانش کنند و یا برخى با سوء استفاده از این مساله با مخالفان خود به عنوان منافق در آویزند و آنها را به قتل برسانند. ولى کسانى که مثل منافقان مکه همکارى آشکارى با دشمنان اسلام داشتند مشمول این حکم نبودند لذا در آیه به قتل آنها دستور داده شده. (45)
از سویى به اعتبارى دیگر منافقان دو دسته دانسته شده‏اند: برخى از منافقان از اول ایمانشان ظاهرى بوده و برخى دیگر در آغاز ایمان حقیقى داشته‏اند سپس راه ارتداد و نفاق را پیش گرفته‏اند. (46)
شاید اختلاف در تعابیرى که در خصوص منافقان به چشم مى‏خورد موجب اختلاف نظر درباره حکم فقهى ایشان شده و برخى از اهل تسنن و شیعه حکم به ارتداد منافق نموده‏اند.
تلاش مشرکان و اهل کتاب جهت‏سوق دادن مسلمین به سوى ارتداد
در برخى از آیات قرآن تصریح شده که مشرکان یا اهل کتاب مى‏کوشیدند که مسلمانان را به سوى ارتداد بکشانند و آنها را نسبت‏به دینشان بدبین کنند، از جمله خداوند فرموده: «قل اندعوا من دون الله ما لاینفعنا ولایصرنا ونرد على اعقابنا بعد اذ هدینا الله کالذى استهوته الشیاطین فى الارض حیران‏» انعام / 71 یعنى اى پیامبر بگو آیا چیزى غیر از خدا بخوانیم که نه سودى به حال ما دارد و نه زیانى، و بازگشت‏به عقب کنیم بعد از آن که خداوند ما را هدایت کرده همانند کسى که بر اثر وسوسه‏هاى شیاطین راه را گم کرده و سرگردان مانده در حالى که یارانى دارد که او را به سوى هدایت دعوت مى‏کنند که به سوى ما بیا.
این آیه در برابر اصرار مشرکان که مسلمانان را به سوى بت پرستى و کفر مى‏خواندند نازل شده و مى‏فرماید اگر ما به سوى بت پرستى باز گردیم و پس از هدایت الهى در راه شرک گام نهیم بازگشت‏به عقب کرده‏ایم. چون افراد به سرگردانى مقدارى راه مى‏روند و سپس باز مى‏گردند افرادى که از ایمان به سوى شرک بازگشته‏اند به هواپرستان سرگردان تشبیه شده‏اند که برنامه‏هایشان را از شیطان الهام مى‏گیرند. (47)
در جوامع الجامع (48) در تفسیر «نرد على اعقابنا» گفته شده: «راجعین عن دیننا الذى خیر الادیان‏» بعد اذ هدینا الله یعنى بعد از آن که خدا ما را هدایت نمود از دینمان که بهترین ادیان است‏برگردیم.
این آیه نشان دهنده آن است که مشرکان تلاش مى‏کردند مسلمانان را به سوى کفر و ارتداد و کنار گذاشتن دین اسلام سوق دهند.
از جمله آیاتى که به تلاش اهل کتاب جهت‏سوق دادن مسلمانان به سوى ارتداد اشاره دارد آیه 109 سوره بقره آمده: «ود کثیر من اهل الکتاب لو یردونکم من بعد ایمانکم کفارا حسدا من عند انفسهم من بعد ما تبین لهم الحق فاعفوا واصفحوا حتى یاتى الله بامره‏» یعنى بسیارى از اهل کتاب از روى حسد که در وجود آنها ریشه دوانده دوست مى‏داشتند شما را بعد از ایمان و اسلام به حال سابق برگردانند با این که حق براى آنها کاملا روشن شده است‏شما آنها را عفو کنید و گذشت نمایید تا خداوند فرمان خودش (جهاد) را بفرستد. از لغت ود که متضمن معنى دوستى با دلبستگى است فهمیده مى‏شود که اهل کتاب مى‏کوشیده‏اند تا راههایى براى برگرداندن مؤمنان از ایمان بیابند و از «لو» که امتناع را مى‏رساند و از ایمان مضاف به «کم‏» (ایمانکم) که ثبات ایمان را مى‏رساند فهمیده مى‏شود که با ثبات ایمان کوشش اهل کتاب براى برگرداندن مؤمنان از ایمان به کفر اثرى ندارد. (49)
در برابر نقشه اهل کتاب جهت مرتد کردن مسلمانان، قرآن مى‏فرماید، مسلمانان باید عفو و گذشت کنند و به انجام وظایف و کارهاى خویش مشغول باشند و از دستورات پیامبر اسلام‏صلى الله علیه وآله پیروى کنند و نقشه‏هاى اهل کتاب را نادیده بگیرند تا مسلمانان قدرت بیشترى پیدا کنند و دستور جهاد صادر شود. (50)
از جمله آیاتى که به تلاش اهل کتاب جهت مرتد کردن مسلمانان اشاره مى‏کند آیه «یا ایها الذین امنوا ان تطیعوا فریقا من الذین اوتوا الکتاب یردوکم بعد ایمانکم کافرین‏» (آل عمران / 100) است‏یعنى اى کسانى که به اسلام گرویده‏اید (ایمان آورده‏اید) اگر پیروى بسیارى از اهل کتاب را کنید شما را بعد از ایمان به کفر برمى‏گردانند.
در شان نزول این آیه گفته شده: (51) یکى از یهودیان بنام «شامس بن قیس‏» که در کفر و عناد بى نظیر بود روزى از کنار مجمع مسلمانان مى‏گذشت و دید جمعى از طایفه اوس و خزرج که سالها جنگ‏هاى شدیدى داشتند در صلح و صفا با هم نشسته و مجلس انسى به وجود آورده‏اند. وى از دیدن این صحنه ناراحت مى‏شود و با خود مى‏گوید که اگر وضع به همین منوال پیش برود یهود در خطر خواهد بود. لذا به یکى از جوانان یهودى دستور مى‏دهد که به جمع مسلمین بپیوندد و حوادث خونین «بغات‏» (جنگ خونین و طولانى بین اوس و خزرج) را به یاد آنها بیاورد این توطئه مؤثر واقع مى‏شود و اختلافات گذشته تجدید مى‏گردد. پیامبر صلى الله علیه وآله مطلع مى‏شود و با جمعى از مهاجران به سراغ آنها مى‏آیند و آنها را پند و اندرز مى‏دهد. جمعیت‏با شنیدن سخنان پیامبر صلى الله علیه وآله سلاح‏ها را بر زمین مى‏گذارند دست در گردن هم مى‏افکنند و به شدت گریه مى‏کنند و دوباره صلح و صفا برقرار مى‏شود. در این هنگام آیات 99 تا 101 سوره آل عمران نازل مى‏شود. در دو آیه اول یهود نکوهش مى‏شوند و در دو آیه بعد به مسلمانان هشدار داده مى‏شود که مواظب این توطئه‏ها باشند.
منظور از بازگشت‏به کفر که در آیه به آن اشاره شده «کفر حقیقى و بیگانگى‏» مطلق از اسلام است و ممکن است که منظور از کفر همان عدوات و دشمنى‏هاى دوران جاهلیت‏باشد که خود یکى از شعبه‏هاى کفر به شمار مى‏رود. (52)
خداوند در آیه بعد به صورت تعجب از مؤمنان سؤال مى‏کند چگونه ممکن است‏شما راه کفر در پیش گیرید در حالى که هم پیامبرصلى الله علیه وآله در میان شماست و هم آیات الهى مرتبا بر شما خوانده مى‏شود.
مرحوم آیت‏الله طالقانى در ذیل تفسیر این آیه گفته‏اند: «نهضت اسلامى از سالهاى نخست که در مدینه پا مى‏گرفت در معرض خطر ارتداد بود چه آن که فرقه‏اى از اهل کتاب به هر وسیله مى‏کوشیدند که نو مسلمانان را به دنبال خود به ارتداد بکشند. برانگیختن کینه‏هاى جاهلیت در بین مهاجرین و اوس و خزرج نمونه‏اى از همین نقشه ارتدادى‏شان بود.» (53)
از دیگر آیاتى که به تلاش کفار جهت مرتد کردن مسلمانان اشاره مى‏کند آیه 149 سوره آل عمران است: «یا ایها الذین امنوا ان تطیعوا الذین کفروا یردوکم على اعقابکم فتنقلبوا خاسرین‏» یعنى اى کسانى که ایمان آورده‏اید اگر از کسانى که کافر شده‏اند اطاعت کنید شما را به عقب باز مى‏گردانند که در این صورت سرانجام زیانکار خواهید شد.
از این آیه استفاده مى‏شود که پس از پایان جنگ احد که مسلمانان زخم خورده و کشته داده بودند و به خانه‏هایشان بر مى‏گشتند عده‏اى از دشمنان اسلام در لباس خیر خواهى و دلسوزى بین مسلمین تفرقه مى‏انداختند و با وضع نامساعد روحى مسلمانان سعى مى‏کردند که آنها را نسبت‏به اسلام بدبین کنند و آماده پذیرش عقاید و پیشنهادهایى در مورد سازش با مشرکان و اهل کتاب کنند. آیه در پیروى از کفار به مسلمانان هشدار مى‏دهد و مى‏فرماید که اگر از آنها پیروى کنید آنها شما را به عقب برمى‏گردانند و شما را به سوى کفر و فساد مى‏کشانند و بعد مى‏فرماید خدا پشتیبان و رپرست‏شماست و او از بهترین یاوران است.


پى‏نوشتها:
1- لسان العرب ذیل کلمه «ردد».
2- عمید زنجانى، فقه سیاسى اسلام، 3/319 به نقل از تذکرة الفقهاء 1/457 و جواهر 21/343 .
3- مصباح یزدى، اخلاق در قرآن، /177.
4- الجامع الصحیح، مسلم بن الحجاج بن مسلم، مصر، مطبعه محمدعلى صحیح 1334 ه 1/24 .
5- مقارنه و تطبیق در حقوق جزاى عمومى اسلام، دکتر علیرضا فیض /417 به نقل از جواهر 41/602.
6- کنز العرفان، فاضل مقداد 1/390 و 391.
7- همان ماخذ به نقل از صحیح بخارى 2/299 و 3/51 و سیره ابن هشام 2/324.
8- تفسیر نمونه ،4/ ذیل تفسیر آیه 54 سوره مائده.
9- همان ماخذ و کنزالعرفان، فاضل مقداد 1/391.
10- کنزالعمال ج 6/65 و مسند احمدبن حنبل 4/96 و محاسن برقى /156.
11- تفسیر نمونه 11/ ذیل تفسیر آیه 106 سوره نحل.
12- تفسیر نمونه 11/ ذیل تفسیر آیه 106 سوره نحل.
13- کنزالعرفان 1/393.
14- همان ماخذ به نقل از نهج البلاغه عبده 1/114 و نیز نهج‏البلاغه دکتر شهیدى خطبه 75، یعنى همانا پس از مرگ من مردى بر شما چیره شود... او شما را فرمان دهد که مراد شنام گویید و از من بیزارى جویید اما مرا دشنام دهید چون براى من زکات است و براى شما نجات اما بیزارى که من بر فطرت مسلمانى زاده‏ام و در ایمان و هجرت از همه پیش افتادم.
15- در مقابل احباط تکفیر وجود دارد که عبارت است از کیفر گناهان پیشین بر اثر اعمال نیک از میان برود در این که کفر و ارتداد باعث‏حبط مى‏شود تردیدى وجود ندارد. که این آیه آن را تایید مى‏کند چون گناه کفر به قدرى زیاد است که بر ثوابهاى پیشین فایق مى‏آید ولى در این که افراد با ایمان هم که گناه کرده‏اند و هم اطاعت‏خدا را نموده‏اند و بدون توبه از دنیا رفته‏اند اعمال بدشان پاداش اعمال نیک را از بین مى‏برد یا نه بین متکلمان اختلاف است. (ن. ک: تفسیر نمونه 2/ ذیل تفسیر آیه 217 بقره).
16- تفسیر المیزان 3/380.
17- همان ماخذ 3/340.
18- همان ماخذ 1/ ذیل تفسیر آیه «اولئک یلعنهم الله ویلعنهم اللاعنون‏» (بقره /159).
19- فقه القرآن، یزدى 2/166.
20- جواهر الکلام، نجفى 41/604.
21- تحریر الوسیله 2/366.
22- جواهر الکلام 41/608.
23- دکتر فیض، مقارنه و تطبیق در حقوق جزاى عمومى اسلام ،419 به نقل از حاشیه سید بر جامع عباسى /285.
24- فقه القرآن 2/166.
25- تفسیر نمونه 2/ ذیل تفسیر آیات 86 - 90 سوره آل عمران البته شان نزول دیگرى نیز براى آیات یاد شده بیان شده، که طبق آن، آیات درباره برخى از اهل کتاب نازل شده که پیش از بعثت پیامبر صلى الله علیه وآله مردم را به ظهورش بشارت مى‏دادند ولى پس از بعثت پیامبر صلى الله علیه وآله کافر شدند و رو در روى مسلمانان ایستادند.
26- همان ماخذ 2/ ذیل تفسیر آیات یاد شده.
27- اشاره دارد به آیه «ولیست التوبة للذین یعملون السیات حتى اذا حضر احدهم الموت قال انى تبت الان ولا الذین یموتون وهم کفار...» (نساء /18).
28- کنزالعرفان، فاضل مقداد 1/404.
29- همان ماخذ.
30- تفسیر نمونه 4/ ذیل تفسیر آیه 137 سوره نساء.
31- تفسیر المیزان 5/113.
32- یزدى، فقه القرآن 2/168.
33- یزدى، فقه القرآن 2/168.
34- همان ماخذ .
35- خزائلى، احکام القرآن /103.
36- آیتى و امینى، تحریر الروضة فى شرح اللمعة /367...

منبع : فصلنامه مشکوة - شماره 62-65

نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 9:41 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

قربان» و «قربان»به ضم و کسر«ق»مصدر«قرب»به معنی نزدیک شدن است. و«قربانی»نیز که از همین ریشه است، به معنی نزدیکی انسان به خدا از طریق اقدام به ذبح یک حیوان می‏باشد.
آیین قرباین ریشه‏ای بس کهن و قدیمی دارد، و با تحقیقاتی که در این زمینه به عمل آمده است، این آیین از دیرباز با مراسم و تشریفات خاصّی در میان انسانها با وجوه مختلف رواج داشته است.امّا در بدو امر، چون شعور و تعقّل افراد بسیار ساده و نارسا و آمیخته به تصوّرات مبهم بوده است و رشد ذهنی آنها بدان اندازه نبود که بتوانند کیفیّت ارتباط خویش را با خالق خد به‏طور صحیح و منطقی توجیه کنند. گروهی مسائل را با زندگی خود مقایسه کرده‏اند، و به گمان آن‏که خدای یگانه نیز همچون خود آنها نیازمند به غذا و سایر لوازم زندگی است، قربانی را برای رفع نیازهای وی تقدیم و با افکار نابالغ و خیالات واهی و بی‏اساس خود سعی می‏کردند بدین وسیله رضایت او را جلب کنند.دسته‏ای دیگر برای آن‏که از فضایل خدایان بهره‏مند و با آنها متّحد شوند، خدایان را قربانی می‏کردند و آنها را می‏خورند 1 .و (1)-باید دانست که تصاویر ذهنی بشر درباره ذات مطلق الهی به هیچ‏وجه مطابق با واقعیّت نبوده است و خداوند برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم انسان است حضرت علی(ع)در این زمینه می‏گوید:کلّما میّز تموه باوهامکم اوادرکتموه فی ادقّ معانیکم فهو مصروف مردود الیکم محدث مصنوع مثلکم.(صباح الهدایه- محمود بن علی کاشانی ص 19)
گروهی دیگر ارزاق عمومی مردم را، با همه نیازهایی که داشتند به عنوان قربانی به آتش می‏کشاندند.
مردم جزیرة العرب نیز، همین روشها و اهداف غلط را در زمینه قربانی دنبال می‏کردند، تا آن‏که خورشید تابناک اسلام طلوع کرد، بر روی همه این آیینهای جاهلانه خط بطلان کشید، و در مورد قربانی نیز طریق صحیح و سازنده‏ای را که موجب صفای باطن و رفاه حال جوامع انسانی می‏باشد ارائه داد.
اسلام، سنّت«قربانی»را که در عهد جاهلیّت به نوعی متداول بود، نه تنها مورد نکوهش قرار نداد بلکه با شرایط خاصّی نسبت به آن ترغیب و تشویق کرد.
قرآن مجید، عمل قربانی را همدوش«کعبه»و«ماه حرام»و وسیله‏ای برای برپا بودن مردم و صیانت جامعه از فساد و تباهی معرّفی فرموده است:
«جعل اللّه الکعبة البیت الحرام قیاما للنّاس و الشّهر الحرام و الهدی و القلائد» 1 همچنانکه«کعبه»از نظر احترام و محبوبیّت عمومی عامل بقای امّت اسلام است، و باید تا قیام قیامت ثابت و پابرجا باشد، سنّت قربانی نیز باید برای همیشه باقی بماند.امّا این آیین مقدّس همان‏طوری که با«بت»و«بت‏پرستی»مبارزه کرد، سنّتهای جاهلانه و ستمکارانه معمول زمان را نیز تحریم کرده است.مثلا درباره قربانی، قربانی آدمیان را به هر عنوان که باشد قتل نفس و گناهی بزرگ شمرده است و مرتکب این جنایت را مستحق کیفر دانست.و همچنین مقاصد جاهلانه دیگری، از قبیل:رسیدن بو، گوشت و یا خون قربانی به خدایان که در ادیان و اقوام دیگر دنبال می‏شود به شدّت نفی کرده است.
قرآن می‏گوید««لن ینال اللّه لحومها و لا دماؤها و لکن یناله التّقوی منکم» 2
هرگز گوشت و خون قربانیها به خدا نمی‏رسد لیکن تقوای شماست که به خدا می‏رسد.
رسم عرب دوره جاهلیت این بود که در موقع قربانی، در برابر کعبه می‏ایستاد و خون آن را به قصد قربت به اطراف کعبه می‏پاشید؛به گمان این‏که خداوند به گوشت و خون محتاج است و استفاده می‏برد.امّا قرآن اعلام داشت که خداوند نیازمند به اینها نیست.امّا تقوا که عبارت از آن حالت اخلاص و توجّه به خدا که از شرایط اساسی عمل قربانی است به خدا می‏رسد.و خداوند از شما قبول می‏کند 1 .و تأکید بر اینکه، از گوشت و خون قربانی به خدا چیزی نمی‏رسد، برای ردّ عقاید ادیان دیگر است.
از نظر اسلام، قربانی گذشته از زنده نگه داشتن مکتب توحیدی ابراهیم(ع)، و سنّت قربانی او؛دارای منافع مادّی دیگری نیز هست که همه آنها در جهت سعادت اخروی و رفاه حال دنیوی انسانها می‏باشد.
رفع نیاز مستحقان و دردمندان، اهدای به همسایگان و استفاده خانواده از جمله مصارف«قربانی»است:
«عن ابی جمیله عن ابی عبد اللّه(ع)قال:سألته عن لحم لاضالحی:فقال: کان علی بن الحسین و ابنه محمّد علیهما السّلام یتصدّقان بالثّلث علی جیزانیها و بثلث علی المساکین و ثلی یمسکانه لاهل البیت» 2 و چون قربانی برای رفاه حال مردم است، نسبته به سلامت، فربه و جوان بودن حیوانی که قربانی می‏شود نیز تأکید شده است:
«عن رسول اللّه(ع):لا یضحی بالعرجاء و لا بالعجفاء و لا بالحرباء و لا بالخرقاء و لا بالجذّاء و لا بالعضباء» 1 رسول خدا فرمود:حیوانی که قربانی می‏شود نباید لنگ، لاغر، کچل، گوش‏بریده، دم‏بریده و شاخ شکسته باشد.
در تورات نسبت به بی‏عیب بودن آن سفارش شده است:
«و اگر کسی ذبیحه سلامتی برای خدا بگذاراند، خواه برای وفای نذر خواه، برای نافله، چه از رمه چه از گله، آن بی‏عیب باشد تا مقبول باشد.البتّه هیچ عیب در آن نباشد، کور یا شکسته یا مجروح یا آبله‏دار برای خدا مگذرانید» 2 .
در جای دیگر آمده است:
«قربانی کردن گاو، بز نر و قوچ بی‏عیب در روزهای مختلف ماه و عیدها و دیگر مراسم رسمی هم باعث آمرزش گناهان و هم موجب طهارت معبد می‏گردد» 3 .
قرآن مجید صراحت دارد بر اینکه، گوشت قربانی برای طعام فقرا و مساکین است:
«و البدن جعلناها لکم من شعائر اللّه...فکلوا منها و اطعموا القانع و المعترّ» 4 . شتران درشت اندام را از نشانه‏های دین و مناسک حج قرار دادیم...پس بخورید از آنها و به نیازمندان بخورانید.در جای دیگر می‏گوید:«فکلوا منها و اطعموا البائس الفقیر» 4 .و بنابراین، یک مسلمان به حکم آیه شریفه:«لن تنالو البرّ حتّی تنفقوا ممّا تحبّون» 4 باید بهترین شئ خود را که بیشتر مورد علاقه‏اش هست و معمولا او را زیاد حق باز می‏دارد در راه خدا بدهد.
مخصوصا در مورد قربانی، باید حیوانی را فدا کند که قابل استفاده هرچه بیشتر مسلمانان و ارزنده باشد.چه فریضه قربانی به تبعیّت از ابراهیم خلیل اللّه است که وی محبوبترین سرمایه خود را که همان فرزند و تنها امید و آرزوی او بود و فرزندان الهی تسلیم کرد.
یک مسلمان نیز باید چنین باشد.وقتی چیزی را در راه خدا می‏دهد، باید به حکم آیه شریفه:«انّ اولی النّلس باابراهیم للّذین اتّبعوه» 1 بهترین را بدهد.هدف از قربانی کمال به توحید و تقوا است و توحید حقیقی آن است که انسان همه امکاناتی را که در اختیار دارد بدون چون و چرا و با کمال عشق و شوق، همانند ابراهیم(ع)به قربانگاه ببرد، و با خلوص نیّت به هر نوع و هرجا که خدا دستور داده است به مصرف برساند.
از جناب ابراهیم، کشتن فرزند و ریختن خون جوان نمی‏خواستند؛بلکه هدف قلب سلیم و نشان دادن پایه توحید تا حدّ گذشت از عزیزترین سرمایه‏ها در راه خدا با خلوص نیّت و مسرّت بود.
«و انّ من شیعته لابراهیم، اذ جاء ربّه بقلب سلیم» 2 .در این صورت است که خداوند با عنایت و لطف خود هدیه دیگر را به جای فرزند می‏پذیرد:«و فدینتاه بذبح عظیم» 3 .
امام صادق(ع)می‏فرماید:«و اذبح حنجرة الهوی و الطّمع عند الذّبیحة» 4 به هنگام کشتن قربانی، گلوی هوای نفس و حنجره خواهشهای بیجای دل و طمع را ببر!و به حیات آنها خاتمه بده، تا از هر زبان و فتنه در امان باشی.
با توجه به آنچه بیان شد، نظر اسلام در مصرف گوشتهای قربانی این است که مواد غذائی برای مسلمانان فراهم شود و مخصوصا توسعه و گشایشی در زندگی تنگدستان اجتماع به وجود آید، نه آنکه آن همه اموال و مواد غذادی و سرمایه‏های نفیس تجاری، اعمّ از گوشت، پوست، پشم، مو، روده و استخوان که هریک از آنها در بازارهای جهان امروز دارای ارزش قابل توجهی است و می‏تواند برای مسلمانان مفید باشد زیر خاک مدفون و ضایع شود.
لذا بر دولتهای اسلامی است، که با کسب تکلیف از فقها و دانشمندان راستین خود، برای حفظ حیثیّت جهان اسلام و بستن دهان معترضین و تحقّق دادن به آرمان مقدّس قرآن، که می‏فرماید:«و اطعموا البائس الفقیر» 1 با در نظر گرفتن و کثرت کشتار در مدّت سه روز«منا»تشکیلات منظم و مجهّزی به وجود آورند و به وضع آبرومندانه‏ای هدف عالی اسلام را که انفاق به محتاجان و رفع نیاز نیازمندان است، در سطح جالب جهانی عمل کنند تا ضمن اینکه یک کمک مؤثّر اساسی به طبقه مستمند و فقیر انجام می‏شود، نمونه درخشانی از تعالیم عالی اسلام را نیز به جهانیان ارائه کرده باشند؛که مورد تایید پیشوایان و رهبران این آیین مقدّس نیز می‏باشد: «عن ابی عبد اللّه علیه السّلام:کنّا ننهی النّاس عن اخراج الاضاحی من منی بعد ثلاث لقلة اللّحم و کثرة النّاس.فامّا الیوم فقد کثر اللّحم و قلّ النّاس فلا بأس باخراجه» 2 .
امام صادق(ع)فرمودند:اینکه ما مردم را نهی می‏کردیم، که گوشت قربانی را به خارج از«منا»ببرند به خاطر این بود که جمعیّت زیاد، و گوشت کم بود.امّا وقتی گوشت بیش از مصرف مردم باشد بیرون بردن آن از«منا»بلا مانع است 3 .
«اوقات قربانی»
بعضی از قربانیها به‏طور متناوب انجام می‏شود و دارای وقت معیّن و ثابن است؛از قبیل:قربانی در عیدهای مذهبی و ملّی که تقریبا در همه اقوام این جشنها با قربانی همراه بوده است.
مثلا نزد«یهود»روز«سبت»از احترام خاصّی برخوردار بود و در آن روز قربانی را به چندین برابر روزهای معمولی هفته می‏رساندند.همچنین عید«فصح»، در دین یهود که یادگار واقعه خروج بنی اسرائیل از مصر است؛همراه با قربانی بوده است.
این عید منطبق با جنبش باستانی سامی نژادان نیز می‏باشد، که از دیرباز به عنوان عید بهاری معمول می‏داشته‏اند.
در اسلام روز دهم ذی الحجّه هر سال به نام«عید قربان»یا«اضحی» مراسمی برگزار می‏شود.در این روز حاجیان پس از وقوف در عرفات و مشعر، به «منا»می‏روند و قربانی می‏کنند.در این روز برای حاجیان در«منا»قربانی واجب و برای سایر مسلمانان که به زیارت نرفته‏اند مستحبّ مؤکّد است.
قربانی در حج تمتع را«هدی»، و آنرا که در روز عید«اضحی»صورت می‏گیرد«اضحیّه»نامند.
خلافهائی از قبیل:صید حیوانات و ارتکاب امور ممنوعه در حال احرام و وفای به نذر و قسم نیز از نظر اسلام موجب قربانی به عنوان کفّاره گناه است که تفصیل، کیفیّت و شرایط آن در کتابهای مربوط به حج آمده است.
قربانی در مواقع مختلف هفته و ماه مانند:اوّل، وسط و آخر یا ابتدا نیمه دوم سال، یعنی روز اوّل از ماه هفتم، و یا هنگام ظهور نوبر میوه‏ها، و بالاخره برداشت‏ محصول، نیز از جمله اوقات ثابت برای تقدیم قربانی است.در میان اعراب دوره جاهلیت ظاهرا ماه«رجب»از مشهورترین ماههایی بوده است که نزد بتان خود قربانی تقدیم می‏کردند.
امّا قربانیهایی که وقت معیّنی ندارد غیر محدود بوده است و تقدیم قربانی در هر موقع مانند:تولّد فرزند، بنای ساختمان، شروع جنگ، حفر چاه و خندق، پیروزی در جنگ و کسب موفقیّت در کارها مستحث و در بین پیروان ادیان و مذاهب رایج است 1 .
منابع مورد استفاده مقاله
1-قرآن مجید
2-مصابح الهدایه محمود بن علی کاشانی
3-لسان العرب ابن منظور
4-مجمع البیان شیخ طبرسی
5-علل الشّرایع شیخ صدوق
6-وسائل الشیعه شیخ حرّ عاملی
7-عهد عتیق دار السّلطنه لندن
8-مصباح الشّریعه امام صادق.(ع)
9-من لا یحضره الفقیه ابن بابویه قمی.
10-حج برنامه تکامل سید محمد ضیاءآبادی
11-تاریخ العرب قبل الاسلام دکتر جواد علی
(1)-اقتباس از کتاب:تاریخ العرب قبل الاسلام-دکتر جواد علی ص 213-197
پی نوشت ها:
________________________________________
(1)-سوره مائده-آیه 97
(2)-سوره حج-37
(1)-مجمع البیان-شیخ طبرسی-ج 7 ص 86
(2)-علل الشرایع-شیخ صدوق-باب 178
(1)-وسائل الشیعه-شیخ حرّ عاملی-کتاب ذبح-باب 21
(2)-سفر لاویان-باب 22
(3)-کتاب حز قیال نبی-باب 45
(4)-سورة حج-36
(5)-سوره حج-28
(6)-سوره آل عمران-91
(1)-سوره آل عمران-67
(2)-سوره صافات-84-83
(3)-سوره صافات 107
(4)-مصباح الشّریعه-باب 21
(1)-سورد حج-28
(2)-من لا یحضره الفقیه-ج 2 ص 493-وسائل الشیعه ج 10-کتاب ذبح
(3)-حج برنامه تکامل-سید محمّد ضیاءآبادی ص 346
منبع : مجله مشکو‌ة ،غلامرضا دشتی رحمت آبادی

نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 9:40 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

چکیده
تفسیر اجتهادى، وجه غالب و شیوه‏ى رایج میان مفسّران کنونى جهان اسلام است. بدین رو شایسته‏ى بررسى‏ها و نقد و ارزیابى‏هاى دقیق و کارشناسانه است. مقاله‏ى حاضر، پس از برشمردن مهمترین عناصر تفسیر اجتهادى، به چند و چون آن مى‏پردازد و در نهایت به دو ضرورت و زمینه براى این شیوه‏ى تفسیرى مى‏شمارد: نخست به دلیل ریشه‏ها و سفارش‏هایى است که در سنّت نبوى و نخستین تفسیرهاى مکتوب در قرون اولیه است و سپس به دلیل، تحولات بنیادین در جهان بشرى عموماً و جهان اسلام خصوصاً مى‏باشد. نگارنده، پس از شرحى کوتاه درباره‏ى اقتضائات و زمینه‏هاى فرهنگى تفسیر اجتهادى، به ارائه‏ى فهرست کوتاهى از مهمترین و نخستین تفاسیر اجتهادى قرآن مى‏پردازد تا معلوم گردد این نوع تفسیر قرآن، ریشه در تاریخ و دوران رسالت دارد.
کلید واژه‏ها:
قرآن، علوم قرآنى، روش‏هاى تفسیرى، روش اجتهادى.
مقدمه
از وقتى که یحیى‏بن یعمر (متوفاى 89 ه.ق)، شاگرد هوشمند و شایسته‏ى ابوالاسود دؤلى، نخستین کتاب را در علوم قرآنى نوشت،(1) قرن‏ها است که مى‏گذرد، و از آن زمان تاکنون، هزاران اثر، کتاب، رساله، درس، گفتار و... به رشته‏ى تحریر درآمده است. او کتاب خود را به موضوع قرائت و فنون آن اختصاص داد؛ ولى علوم قرآنى، خود را به این عرصه‏ى تنگ و به این سطح نازک، محدود و مقیّد نکرد، تا ما اکنون شاهد و ناظر هزاران تألیف قرآنى در موضوعات علمى، معارفى، فقهى، فلسفى، عرفانى، سیاسى- اجتماعى، حقوقى، کلامى، تربیتى، انسان‏شناختى، جامعه‏شناختى و.... باشیم.
حتى اگر مباحث زبان‏شناختى و هرمنوتیک را نیز از دایره‏ى روش تفسیر اجتهادى بیرون بدانیم، و نگاه به زبان متون مقدس را از جنس بررسى‏هاى عقلى نشماریم، همچنان مى‏توان مدعى شد و پذیرفت که بیشترین آثار و نوشته‏ها درباره‏ى قرآن، به شیوه‏ى تفسیر اجتهادى- به معناى وسیع آن- است. آرى؛ این نوع مواجهه با قرآن که در طیف تعامل نقل و عقل مى‏گنجد، بیشترین حجم از تألیفات و تحقیقات قرآنى را از کمّاً و کیفاً شامل مى‏شود. چنین عزم و آمارى، نشان مى‏دهد که قاطبه‏ى مفسّران و عالمان قرآنى، نسبت به این روش تفسیرى، نظرى مساعد و یا حدّاقل غیر معاند دارند.
آنچه در این مقاله به آن خواهیم پرداخت، ضرورت‏هایى است که مفسّران و مؤلفان را وادار به چنین رویکردى به قرآن کرده و اینکه چه نیازها و انگاره‏هایى موجب گشت که دیگر روش‏هاى تفسیرى، اندک اندک جاى خود را به آن بدهند، و از نخستین دهه‏هاى سده‏ى چهارم هجرى، همگان شاهد رشد و پیشرفت روشى در تفسیر قرآن باشند که تا پیش از آن چندان مقبولیّت و رواج نداشت. آمادگى بیشتر براى پرداختن به مبحث اقتضاها و انفعالات تفسیرِ عقل آلود اجتهادى، مقتضى است که نخست اصلى‏ترین عناصر و مؤلفه‏هاى آن را شناخت و دانست که با چه فصلِ مقوّم‏هایى از دیگر روش‏هاى تفسیرى جدا مى‏شود.
چند و چون تفسیر اجتهادى
این شیوه‏ى تفسیرى، برایند چندین عنصر عقلى و نقلى است؛ به دیگر سخن، ترکیبى است از عناصر و مؤلفه‏هایى که هر یک، خود در یکى از روش‏هاى تفسیرى، محور و اساس محسوب مى‏شوند. در واقع هم‏گرایى و هم‏نشینى پاره‏اى از امکانات لفظى و ذهنى دانشمندان علوم دینى است که در یک جا جمع آمده‏اند و معجون شفابخشى تحت عنوان «تفسیر اجتهادى قرآن» را پدید آورده‏اند. با تن دادن به قدرى مسامحه‏ى مقبول و بى‏ضرر، مى‏توان آن عناصر و پایه‏ها را این‏گونه برشمرد؛ هر چند خالى از چند و چون‏هاى عالمانه و تخصصى نیست:
1. قواعد لفظى و ادبى، و نظر به دستگاه واژه‏پردازى عرب و شعر؛
2. تدبّر و تأملات عقلى، و مجال دادن به عقل سالارى دینى؛
3. حدیث و مأثورات تفسیرى؛
4. شأن نزول و نظر به مورد، اگر چه مخصّص نیست؛
5. رو در رو کردن آیات و جمع آنها با یکدیگر (تفسیر قرآن به قرآن)؛
6. لغت، یا پیشینه‏هاى زبانى؛
7ـ گرایش به حل مشکلات نظرى و عملى جامعه، و میل به پاسخ‏گویى به پرسش‏هاى ذهن‏آشوب مردمى؛
8. تکیه‏ى کاربردى بر راهبردهاى قرآن؛
هر یک از این مؤلّفه‏ها و پایه‏هایى که دقت چندانى نیز در احصا و استقراى آنها نداشته‏ایم، ماده‏هایى اولیه و بخشى از ترکیب شیمیک -نه فیزیکال- تفسیر اجتهادى‏اند. در این شیوه‏ى تفسیرى، مفسّر کار خود را از نگاه به لفظ و قابلیت‏هاى ادبى عبارات آغاز مى‏کند و تا آنجا که در توان علمى و معرفتى او، و امکان تفسیرى آیات باشد، مى‏کوشد مفاهیم برآمده از عبارات را توسعه دهد یا عمق آنها را بیش از پیش بنمایاند. همچنین اگر در امکان بود، خود را در معرض لایه‏هاى معنایى و شبکه‏وار آیات قرار مى‏دهد تا روابط آشکار و پنهان آنها را کشف کند.
سپس در چند و چون آنها مى‏اندیشد (مرحله دوم) و به پشتیبانى آیاتى که تدبر در قرآن را توصیه و تجویز کرده‏اند،(2) اندیشه‏ى خود را مجال حرکت و جولان مى‏دهد تا شاید از پس این آینه، طوطى صفتانه بگوید آنچه را که استاد ازل -نه براى هنگام نزول، که براى همه‏ى دروان‏ها- در نظر داشته است.
پس از تدبر و اندیشه‏ورزى‏هاى مفسّرانه، به دیگر آیات مراجعه مى‏کند تا هم اندیشه‏ى خود را اصلاح کند، و هم به زوایاى دیگرى از تار و پود مفهوم آیه پى برد. آنگاه نوبت به تصفیه مى‏رسد که بر عهده‏ى «مأثورات» است. در این مرحله شأن نزول و موردهاى مخصّص و غیر مخصّص را نیز در نظر مى‏گیرد. دلالت‏هاى پیدا و پنهان آیات که در قاب الفاظ خود را مى‏نمایانند، به مدد قواعد و موازین لفظى استخراج و استنباط مى‏شوند.
علاوه بر همه‏ى اینها، تفسیر اجتهادى، میل و انگیزه‏ى فراوانى به سرکشى به امور مسلمین دارد؛ یعنى مى‏کوشد حتى‏المقدور تماس و تعامل مؤثرى با زمانه و زمینه‏ى خود داشته باشد. بى‏دلیل نیست که همه‏ى تفاسیر مصلحان و صاحبان اندیشه‏هاى اصلاحى، از این نوع و لون است؛ مانند المیزان، المنار، تفسیر طنطاوى، فى ظلال القرآن، پرتوى از قرآن.... ناظر بودن به آنچه در زمان جارى است، و مکان را از حضور خود انباشته است، فى‏الجمله خصیصه‏ى همه‏ى تفسیرهاى مجتهدانه است.
جایگاه و خاستگاه تفسیر اجتهادى
پس از این شرح کوتاه درباره‏ى شیوه و اجتهاد روشمند در تفسیر، وقت آن است که از خود بپرسیم که این نوع قرآن‏گروى و وحى‏گرایى، چه جایگاه و پایگاهى در میان اندیشه‏هاى اصیل شیعى و تاریخ مسلمانان دارد. جاى این دغدغه را نیز باید گشود که چنین نگرش‏ها و نگارش‏هایى در عرصه‏ى تفسیر، از ناحیه‏ى چگونه خطرها و ضررهایى تهدید مى‏شود. در واقع آیا روش اجتهادى تفسیر قرآن، آسیب‏شناسى در خور شده است؟ نوشتار حاضر، مجال و توان پرداختن به چنین پرسش‏هایى را ندارد؛ اما همین قدر را اکنون مى‏توان گفت و از عهده نیز برآمد که «اگراین نوع و روش را در تفسیر، به درستى توزین کنیم، و به مدد و محک عقل، تفسیرى را که عقل و زمانه و نیازهاى عاجل زندگى بشرى اقتضاء کرده و آفریده است، بسنجیم، بصیرت بیشترى در مواجهه با آن خواهیم داشت؛ وگرنه از آسیب‏هاى ویران‏گر و ایمان‏سوز آن در امان نخواهیم بود، و کتابى را که از دستبرد زمانه مصون مانده است، گرفتار زمینه‏هاى روحى و اجتماعى خود کرده‏ایم!» پیش‏انگاره‏هاى نگارنده، این است که تفسیر اجتهادى فى‏الجمله مرضىِ بزرگان دینى و نیز ضرورت بى‏چون و چراى زندگى دینى است. بدین رو در سطرهاى پایین، دفاع خود را از دعاوى بالا ضمیمه مى‏کنیم. به رأى و نظر نگارنده، غیر از توصیه‏ها و دعوت‏هاى فراوان قرآن به اندیشیدن و تدبر در آیات، دو ضرورت و زمینه را نیز مى‏توان براى نقلِ مکانِ مفسّران روایىِ صرف، به سمت تفسیر اجتهادى شمرد:
1. نخست باید دانست که تفسیر اجتهادى، اگر چه تا اوایل قرن چهارم، ظهور و بروز آشکارى نداشت، اما ریشه‏هاى تنومند و زنده‏ى آن را باید در آموزه‏هاى اصیل و معصومانه‏ى پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و جانشینان معصومش علیهم‏السلام جست. تمام پایه‏ها و مایه‏هاى تفسیر اجتهادى- که پیش از این، پاره‏اى از آنها را باز گفتیم- در اقوال تفسیرى نخستین مفسران قرآن قابل بازیابى است؛ به ویژه در نقل‏هایى که از پیشواى مفسران، امیرمؤمنان، على علیه‏السلام مکتوب و مضبوط است. در تفسیر حضرات معصومین علیهم‏السلام ، هم توجه کافى به لغت و دامنه‏ى معنایى واژگان است، و هم عقل به وظایف تبیینى و تعیینى خود مشغول است. آنان، شأن نزول‏ها را نیز از نظر دور نمى‏داشتند و آیات را در کنار هم و همراه هم مى‏دیدند (تفسیر قرآن به قرآن) و تأمّل و تدبّر در آیات را نیز توصیه و راهنمایى مى‏کردند و منعى مطلق، پیش پاى اندیشه‏ورزى در بیرون و درون آیات نمى‏گذاشتند؛ هر چند هماره از سپردن کامل قرآن به محصولات ناقص عقلى، پرهیز مى‏دادند.
بنابراین اگر مفسران شیعى در نخستین فعّالیّت‏هاى تفسیرى خود به این شیوه‏ى نه چندان بدیع روى آوردند، بى‏وجه و دلیل، و دور از انتظار نبوده است؛ به ویژه آنکه مى‏دیدند کسانى آشکارا به بهانه‏ى فقدان معصوم و دورى از دوره‏ى رسالت، راه را بر هر گونه تفسیرهاى ذوقى و به رأى و آلوده به اسرائیلیات مى‏گشایند. در چنین وضع و موقعیّتى، تنها گزینه‏اى که مى‏توانست تا حدّى جاى خالى تفسیر معصوم را پر کند، همانا شیوه‏اى بود که بنیان آن را معصومین خود گذاشته بودند تا مسلمانان در غیبت طولانى ایشان، مجبور به رایزنى‏هاى بى‏ضابطه و ناهمخوان با روح قرآن نشوند. چنانچه مسلمانان اجتهاد روشمند را نیز در تفسیر وحىِ مکتوب (قرآن) کنار مى‏گذاشتند، قطع صدور نص پس از دوران عصمت، به یک باره قرآن را از حیّز انتفاع بیرون مى‏کرد. تفسیر قرآن به مدد اجتهاد روشمند و مأثور، بهترین و شایسته‏ترین گزینه براى پر کردن خلاء وحشتناکى بود که بشر را از دسترسى به نبوّت و امامت محروم کرده بود. تفسیر اجتهادى، اگر چه خود هم عرض و رقیب تفسیر مأثور محسوب مى‏شود، امّا نباید از یاد برد که اجتهادى در تفسیر قرآن مقبول و حجّت است که خود مأثور باشد؛ زیرا اکتفا نکردن به اقوال و اخبار در تفسیر اجتهادى، به معناى بیگانگى آن از اقوال و اخبار نیست. به دیگر سخن، تفسیر اجتهادى مبتنى و متّکى بر صرف نقل نیست؛ امّا خودْ شیوه‏اى است که از معصومین نقل شده است. مى‏توان شیوه‏اى را در تفسیر تصوّر کرد که مفردات آن فراتر از منقولات و مسموعات است؛ اما خودْ منقول و مسموع از ناحیه‏ى معصوم است. بدین‏رو بود که دانشمندان شیعى براى پرهیز از غلتیدن به تفسیرهاى ناموزون و دور از حقیقت قرآن، نخست به استخراج همه‏ى ظرفیت‏هاى تفسیر نقلى همّت بستند؛ ولى آن‏گاه که دریافتند این شیوه‏ى تفسیرى (مأثور) مکفى و پاسخ‏گوى همه‏ى نیازمندى‏هاى جامعه‏ى بشرى نیست، به اجتهاد مأثور روى آوردند. بنابراین مفسران عالى‏قدر شیعى هیچ‏گاه از دایره‏ى سنّت و حدیث، پا بیرون نگذاشتند؛ بلکه از تفسیر مأثور به اجتهاد مأثور پرداختند، که خود در کنف حمایت‏هاى قرآنى و روایى قرار داشت.
2. دگرگونى‏هاى فرهنگى و تحوّلات عظیم تمدّنى نیز در گرایشِ قرآنیان و مفسّران به اجتهاد و استظهارات عقلى در فهم مراد وحى، تأثیر بسیار و عمیق داشت. جهان اسلام، در نخستین سده‏هاى ظهورش با چندین تمدّن بزرگ و فرهنگ متفاوت آشنا و آمیخته شد که همگى شعار عقل مدارى و خردگرایى مى‏دادند. اکنون نام ارسطو، افلاطون، سقراط و فیثاغورث نیز بر سر زبان‏ها افتاده بود. هجوم اندیشه‏ها و فرهنگ‏هاى دیگرگون، همه‏ى معارف دینى را از فقه و حدیث گرفته تا تأمّلات کلامى و تاریخ و ادبیات، به انفعال یا فعّالیّت‏هاى تازه فرا مى‏خواند. از ایران و روم و یونان، امواجى برخاسته بود که رو به سوى تمدّن تازه تأسیس اسلامى داشت. جدالهاى کلامى یهود و نصارا با یکدیگر، بازار گرمى از مباحث اندیشگى و معرفتى را پدید مى‏آورد که در مأثورات اسلامى تصریح چندانى به آنها یافت نمى‏شد. بادهایى از اندیشه‏هاى نازک و نادر بر سر و روى مسلمانان وزیدن گرفته بود که پیش از آن، هیچ‏گونه آشنایى و انسى با آنها نداشتند. هر یک از این تحولات، دانشمندان -به ویژه مفسّران- را وامى‏داشت که علوم خود را به راهى برند که از عهده‏ى پاسخ‏گویى و حضور در چنین میدان‏هایى برآیند؛ زیرا نیازها و پرسش‏هایى سر برآورده بودند که شیوه‏هاى پیشین تفسیرى، توان رویارویى با آنها را در خود نمى‏دیدند. نیز توسعه‏ى شگفت تمدّن اسلامى، نیازها و مقتضیات جدیدى را پدید آورده بود. استقرار حکومت معتدل و تحوّل‏طلب در موصل و شمال عراق (آل‏حمدان) و در بغداد و شرق جهان (آل بویه) و در مصر (فاطمیان) زمینه‏هاى فرهنگى کاملاً متفاوت و متنوعى را پدید آورده بود که تغذیه‏ى همه‏ى آنها با انحصار فهم قرآن به روش مأثور سازگارى نداشت.
چنین بود که مفسّران بزرگ و تأثیرگذار نخستین، گاه از دایره نقل خبر، پاى خود را بیرون مى‏گذاشتند. این خروج اضطرارى با تفسیر طبرى آغاز شد. وى براى نخستین بار به جرح و تعدیل اخبار پرداخت و هرازگاه یکى را بر دیگرى ترجیح مى‏داد. بدین ترتیب، تدوین و تألیف تفسیرهاى اجتهادى به نهضتى فراگیر تبدیل شد که طلیعه‏ى آنها را باید در کاوش‏هاى نظرى طبرى از اهل سنّت و شیخ مفید از شیعه دانست.(3)
آنچه این رویکرد را تشدید کرد، مواجهه‏ى ناگهانى مسلمانان با علوم جدید بود. «ویژگى مهم این تفاسیر (= جدید) بهره‏گیرى از مباحث جدید علوم طبیعى و اجتماعى در تبیین آیات قرآنى، و متقابلاً بهره‏گیرى از قرآن در پاسخگویى به پرسش‏هاى مطرح در این علوم است؛ بهره‏گیرى‏اى که در تفاسیر گذشته، یا سابقه نداشت یا به این شدت مشاهده نمى‏شود.»(4)
به گفته‏ى نویسنده‏ى اتّجاهات التفسیر فى العصر الراهن:
مواجهه‏ى جهان اسلام با این علوم، نگرش‏ها و گرایش‏هاى برخى از دانشمندان مسلمان را در تفسیر قرآن دگرگون ساخت؛ زیرا پیشرفت دانش بشرى و افزایش آگاهى‏هاى انسان درباره‏ى بسیارى از پدیده‏ها مانند نحوه‏ى تشکیل ابر و باران، نقش باد در بارورى گیاهان، پیدایش نطفه و مراحل مختلف جنین، و نیز دستیابى به اطلاعات بیشتر در مورد فضا و اجرام فضایى و بسیارى از دیگر دانش‏هاى نو، چهره‏اى تازه از معانى قرآن را در برابر مفسران گشود و موجب گردید که آن دسته از آیاتى که به این موضوعات اشاره نموده‏اند، از این منظر مورد بررسى قرار گیرند. این موضوع علاوه بر اینکه از انطباق معارف قرآن با علوم جدید خبر مى‏داد، بُعد دیگرى از اعجاز قرآن را براى همگان روشن مى‏ساخت.(5)
براى ریشه‏یابى و پیدا کردن سرچشمه‏هاى تفسیر اجتهادى، در اینجا پاره‏اى از نخستین تفسیرهایى که فهم قرآن را از گذرگاه اجتهاد عبور دادند، برمى‏شماریم تا معلوم گردد مهم‏ترین تفاسیر شیعه و سنى، در نخستین ادوار تاریخى دانش و حوزه‏ى تفسیر به این راه و روش رفته‏اند.
آغازگران تفسیر اجتهادى
به یک معنا و در حقیقت، نخستین آموزگاران عقل‏ورزى در فهم متن قرآن، پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و جانشینان آن مقام عالیقدر نبوّت است. آنان با علم به نیاز همیشگى مسلمانان به فهم درست و روزآمدِ قرآن، راه را بر تفسیر اجتهادى گشودند تا زندگى بر مبناى وحى را محدود به دوران خود نکرده باشند. اما تا چند سده پس از ایشان، کسى را یاراى پیمودن این راه نبود و گویا مسلمانان تا مدت‏هاى مدید، اجتهاد را رقیب و معارض تفسیر مأثور مى‏دانستند و جز مأثور را مرضى معصوم علیهم‏السلام نمى‏پنداشتند! تا آنکه به تدریج و با آشکار شدن ضرورت فهم روزآمد قرآن، نظرها مساعدتر گشت و هر روز بر خیل کسانى که جسارت و توانایى اجتهاد در تفسیر را پیدا مى‏کردند، بیشتر شد. در گزارش مجمل و کوتاه زیر، شمارى از نخستین نام‏آوران عرصه‏ى تفسیر که راه را بر اجتهاد تفسیرى و تفسیر اجتهادى گشودند، به ترتیب تاریخ وفات ایشان، فهرست مى‏گردد. پیشتر یادآور مى‏گردد که سیر افزایش شمار تفسیرهاى اجتهادى، کاملاً صعودى بوده و اکنون شیوه‏ى غالب و بى‏رقیب تفسیر قرآن به شمار است.
1. محمّدبن جریر طبرى (متوفاى 310 هجرى). اندک تغییرات او در شیوه‏ى تفسیر اثرى، اوّلین نمونه‏هایى تفسیر اجتهادى در میان مفسّران رسمى اهل سنّت است.
2. ابومسلم اصفهانى (متوفاى 322 هجرى) نویسنده‏ى جامع‏التأویل.
3. تفسیر على‏بن‏موسى رمانى (متوفاى 384 هجرى).
4. نوشته‏ها و بحث‏هاى شیخ مفید در آثار کلامى خود که سخت گرایش تفسیرى داشتند.
5. سیدرضى (متوفاى 406 هجرى) با تألیف کتاب‏هاى تفسیرى حقائق‏التنزیل و دقائق التأویل و المجازات القرآنیه....
6. سیدمرتضى علم‏الهدى (متوفاى 436 هجرى) نویسنده‏ى المحکم و المتشابه و الصرفه فى اعجاز القرآن. وى در دیگر آثار فقهى و کلامى خود نیز این شیوه‏ى تفسیرى ا ملتزم و متعهد است.
7. شیخ طوسى (متوفاى 460 هجرى) در التبیان و همه آثار کلامى خود. التبیان را باید بالغ‏ترین نمونه‏ى تفسیر اجتهادى در میان تفاسیر پیشینیان دانست. این تفسیر روشمند و نیاى همه‏ى تفاسیر اجتهادى شیعى، سرشار از نقد و تحلیل‏هاى عالمانه و نظرورزى است. تقلید از روش پیشینیان و پیروى از آراى تفسیرى دیگران و حبس خود در مأثورات، در این تفسیر جاى خود را به نقد و نظرهاى عالمانه و استحضارات اجتهادى مى‏دهد. شاید بتوان گفت شیخ طوسى توانست همه‏ى توسعه و گستردگى که به مرزهاى فقه و اصول شیعى داد، تفسیر را نیز وارد فاز و فضایى کرد که تا پیش از او ناقص و بسیار ابتدایى بود. غیر از آنچه در شیوه و روش شیخ در تفسیر آیات به چشم مى‏آید، توضیحات و تصریحات او در جلد نخست تبیان بسیار گویا و نشان‏گر نگاه او به تفسیر و قرآن‏پژوهى است. او خود مى‏گوید:
چگونه مى‏توان روایات را به قرآن عرضه کرد، امّا از خود قرآن چیزى نفهمید!؟ هرگز سزاوار نیست که در تفسیر آیات به اخبار بسنده کرد یا به تقلید از دیگران سخن گفت. باید غیر از اجماع مفسّران، به ادلّه‏ى صحیح شرعى و عقلى نیز توجّه داشت. اگر گواهى لغت در میان بود باید بدان اعتنا کرد؛ ولى خبر واحد و حدیث نادر را که موجب قطع نمى‏گردند، نباید بر قرآن حاکم و شاهد کرد.(6)
8. ابن‏ادریس (متوفاى 598 هجرى) تبیان را تلخیص کرد و نام مختصرالتبیان را برآن گذاشت.
9. فضل‏بن حسن طبرسى (متوفاى 548 هجرى)، مؤلّف مهم‏ترین تفسیر شیعى به نام مجمع‏البیان. درباره‏ى جامعیت و جایگاه بسیار بلند این تفسیر، سخن بسیار گفته‏اند و همچنان مى‏توان گفت. در اینجا همین‏قدر مى‏افزاییم که مجمع‏البیان، قرن‏ها است که معرّف عقاید و منش علمى شیعى نزد دیگر فرق اسلامى است. ترتیب و نحوه‏ى ورود و خروج طبرسى در تفسیر آیات، نمونه‏ى بى‏مانندى در التزام عملى و نظرى به همه‏ى اقتضاهاى تفسیرى است. این اثر گران‏قدر، نزد دیگر مذاهب اسلامى نیز محترم و محل رجوع است. شلتوت مفتى نامدار الازهر، در مقدّمه‏ى یکى از چاپ‏هاى مجمع‏البیان در مصر، آن را به بى‏همتایى و عمق بسیار ستوده است.(7)
10. ابوالفتوح رازى (متوفاى 589 به بعد) صاحب روض‏الجنان و روح‏الجنان. غیر از شیوه‏ى اجتهادى، ویژگى مهم دیگر این کتاب ارجدار، زبان فارسى آن است. تا پیش از او تفسیرى چنین بزرگ و مفصل به زبان فارسى نگارش نیافته بود.
این فهرست را مى‏توان همچنان ادامه داد و تا دامنه‏هاى تفاسیر قرن حاضر کشاند؛ امّا شمار بى‏حدّ و حصرى از آثار تفسیرى در قرون اخیر به این شیوه نگارش یافته‏اند و فهرست کردن آنها بیرون از حوصله و توان این قلم است. به حتم مهم‏ترین و پرشمارترین تفسیرهاى تألیف یافته در چند قرن گذشته، در مدار اجتهاد و اعتنا به عقل و واقعیت‏هاى اجتماعى بوده است.(8) در این میان باید براى تفاسیرى که بر اساس اندیشه‏هاى اصلاحى تدوین و تألیف شده‏اند، حساب ویژه‏اى گشود؛ زیرا این دسته از تفاسیر قرآن، بیشترین استفاده را از ظرفیت‏ها و امکانات تفسیر اجتهادى کرده‏اند؛ تا آنجا که مى‏توان گفت در روزگار ما تفاسیر اصلاحى، نمونه‏هاى بارز و روشن تفسیر اجتهادى‏اند، و البته گاه نیز در حد افراط مذموم.
تفسیر اجتهادى قرآن، با همه‏ى اهمّیّت و کارایى‏هاى آن، هماره در معرض خطر و آسیب، و همچنین در حال عبور از مراحل پیچیده است. این مخاطرات، بیشتر از نوع آسیب‏هاى معرفتى و بیمارى‏هایى است که گریبان اندیشه‏هاى بشرى را مى‏گیرد. بدین رو آسیب‏شناسى تفسیر اجتهادى بسیار ضرور مى‏نماید که امید مى‏بریم در فرصت و توفیقى دیگر بدان بپردازیم.

پى‏نوشت‏ها
________________________________________
* عضو هیئت علمى دانشگاه پیام نور قزوین.
1 . ر.ک: محمّدهادى معرفت، علوم قرآنى، ص8.
2 . مانند سوره‏ى محمد، آیه‏ى 24؛ سوره‏ى نساء، آیه‏ى 82 و....
3 . ر.ک: دائره‏المعارف تشیع، ج4، ص42315.
4 . روش‏شناسى تفسیر قرآن، ص327.
5 . عبدالسّلام المحتسب، عبدالمجید، اتجاهات التفسیر فى العصر الراهن، ص 129 ـ 130، به نقل از منبع پیشین.
6 . ر.ک: تبیان، ج1، ص5.
7 . ر.ک: المفسرون حیاتهم و منهجهم، ص610.
8 . براى اطلاع بیشتر درباره‏ى عقل‏گرایى در میان مفسران چند سده‏ى اخیر. ر.ک: زهرا نفیسى، عقلگرایى در تفاسیر قرن چهاردهم، 1381.

منبع : مجله صحیفه مبین؛ علی اصغر چراغی

نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 9:39 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

مبانى هرمنوتيك از ديدگاه امام
فهم ظواهر متون دينى
راه يابى به معناى نهايى متن
پيش فرض هاى مفسر
راه يابى به باطن قرآن
________________________________________
در هرمنوتيك دو ديدگاه عمده وجود دارد، يكى سنت شلايرماخر و ديلتاى و بتى كه علم هرمنوتيك را (نظام عام روش شناختى نهفته در پس تأويل مى انگارند) [1] و ديگر، سنت پيروان هايدگر، از جمله گادامر كه علم هرمنوتيك را (كاوشى فلسفى در خصوص خصلت شرايط لازم براى هرگونه فهم محسوب مى كنند). [2]
يكى از موارد اختلاف اين دو سنت، در نيّت مؤلف است. آيا متن را بايد با اتكا به قصد و نيت مؤلف فهميد يا اين كه نيت مؤلف گمراه كننده است و اثر موجودى است مستقل؟
(ويلهلم ديلتاى، كار خود را در زمينه هرمنوتيك متمركز بر شناخت نيت مؤلف كرد.) [3]
هرش، از پيروان سنت ديلتاى، مانند او معتقد است كه: (نيت مؤلف بايد معيارى باشد كه به وسيله آن اعتبار يا صحت هر تأويل (توضيح معناى عبارتى) سنجيده شود . او سپس مدلل مى سازد كه اين نيت، موجودى معين است كه درباره آن مى توان شواهد عينى جمع آورد و لذا وقتى كه شواهد در دست باشد مى توان به تعيين معناى آن پرداخت، و اين معنى نيز به طور كلى معتبر شناخته خواهد شد. و بدين سان به نظر مى آيد كه رؤياى ديلتاى در خصوص تأويلى با اعتبار عينى به تحقق خواهد پيوست.) [4]
اما سنت هايدگرى، و ديدگاه گادامر در نقطه مقابل اين نظريه قرار دارد. ريچارد پالمر، كه مؤيد ديدگاه اين سنت به نظر مى رسد مى گويد: (نگريستن به اثر براى راه يافتن به ذهنيت مؤلف به درستى مغالطه (مغالطه قصدى) دانسته مى شود و شهادت مؤلف در خصوص نيات و مقاصد خودش نيز به درستى شاهدى ناپذيرفتنى محسوب مى گردد.) [5]
اين اختلاف، اختلافى كوچك و كم تأثير نيست و بر كل ديدگاه هرمنوتيك تأثير خودش را گذاشته است.
همان گونه كه ديديم در سنت ديلتاى، نيت مؤلف بايد اساس فهم و تأويل متن باشد و چنين چيزى با جمع آورى شواهد ممكن است، و نتيجه آن نيز معتبر است. اما در سنت گادامر و مرشدش هايدگر، سخن از (اعتبار) سخنى چندان جدى نيست، زيرا:
(سخن گفتن از (اعتبار عينى تأويلات) ساده انديشى است، زيرا انجام دادن اين كار به معناى مسلّم گرفتن امكان فهم از موقفى بيرون از تاريخ است.) [6]
اختلافات مهم ديگرى نيز در اين دو سنت وجود دارد كه بررسى كلى آنها از مجال اين نوشتار خارج است، مانند: پيوند افق ها، دور هرمنوتيكى و زيربناى فلسفى اين دو ديدگاه، نقد و انتقادات طرفداران هر يك از دو سنت بر يكديگر كه نيازمند تفصيل بسيار است و رساله اى مستقل را مى طلبد. فقط به برخى از اين اختلافات بر همين محورى كه اشاره شد تكيه مى كنيم.
طرفداران سنت ديلتاى، مسأله ناديده گرفتن التفات مؤلف را (به عنوان مسأله اى محورى) از نقطه ضعف هاى قابل نقد فلسفه گادامرى مى دانند. بتى، يول و هرش، هر كدام ايرادهايى را بر اين ديدگاه وارد دانسته اند، اما گادامر نيز به نظريه (التفات مؤلف) نقدهايى مفصل دارد.
(از نظر گادامر، وقتى مى گويند معناى متن همان است كه منظور مؤلف بوده است، يعنى درافتادن به روان شناسى گرى رمانتيك ناب، زيرا معناى متن در جريان هاى ذهنى نهفته نيست جريان هايى كه به هيچ طريق در دسترس نيستند بلكه در موضوع يا متن معنى دار يا (Sache) نهفته است كه اگر چه از مؤلف و خواننده مستقل است، هر دو در آن شريكند.) [7]
بنابراين از نظر گادامر بر خلاف رأى شلايرماخر و ديلتاى (معنى متن مى تواند مستقل از آگاهى فردى وجود داشته باشد.) [8]
طبيعى است كه اين ديدگاه، با ديدگاه سنت ديلتاى تفاوت اساسى دارد. از اين رو هرش از طرفداران سنت ديلتاى، از گادامر چنين نقل مى كند: (معناى متن همواره و نه گاهى، فراتر از معنايى است كه مؤلف آن در سر دارد، فهم فعاليتى توليدى است نه بازتوليدى.) [9]
از نظر هرش، نتيجه آشكار اين رأى آن است كه معناى متن همواره نامعين است، و تفسير بى مورد است، (زيرا فقط زمانى تفسير كنشى موجه است كه متن يك معنى داشته باشد و نه هر معنايى.) [10]
در تأييد لزوم توجه به التفات مؤلف، هرش مسأله مهمى را مطرح مى كند: (يكى از مهم ترين آرايى كه وى در (اعتبار در تفسير) ابراز كرد آن است كه زبان يك معنى ندارد. اگر به متن به عنوان قطعه زبانى مستقل (از قصد و التفات مؤلف) بنگريم، در مى يابيم كه متن به تكثر معانى ميدان مى دهد. وى معتقد است كه معانى ممكن متعدد را كه در زبان متن نهفته است فقط زمانى مى توان به يك معنى فروكاست و مؤوّل كرد كه معناى خاصى را كه مؤلف التفات كرده است بازشناسيم.)
هرش با اشاره به دو تفسير متفاوت و مخالف از يك شعر مى گويد:
(اگر زبان شعر را مدّ نظر قرار دهيم دو تفسير به طور برابر، شدنى هستند، يگانه راه قائل شدن رجحان يك تفسير بر ديگرى آن است كه تصميم بگيريم كه كدام يك احتمال دارد به التفات شاعر نزديك باشد) [11]
با توجه به اين اختلافات پى مى بريم كه (تفاوت آراء هرش و گادامر در مورد هرمنوتيك تفاوتى فلسفى است.) [12]
ييكى از پيشروان دفاع از موضع التفات گرايانه پى . دى . يول (P.D.juhl) است. وى استدلال مى كند كه مفهوم استقلال معناى ذاتى به لحاظ منطقى مهمل است، بنابراين درصدد بر مى آيد تا بنيان نظرى رويكردهاى مبتنى بر متن از قبيل نقد نو و هرمنوتيك گادامرى را كه از پرسش التفات مؤلف غفلت مى كنند تخريب كند.
او در كتاب خود به نام تأويل (Inter pretation) درست مانند هرش در (اعتبار در تفسير) شعر ورد زورث (خوابى روح مرا مهركرد) را مورد بحث قرار مى دهد. او نيز مثل هرش در كتاب (اعتبار در تفسير) مى پذيرد كه زبان شعر به تفسيرهاى گوناگون مجال مى دهد، در حالى كه هرش استدلال مى كند كه هيچ شيوه منسجمى براى پرهيز از درافتادن به وضعيت عدم در دست نيست، وضعيتى كه در آن، لوازمى كه در اختيار نداريم تا با انتخاب تفسيرى كه با التفات مؤلف سازگار است، بالاخره تصميم بگيريم تفسيرى را بر تفسير ديگر برترى دهيم.
ييول معتقد است كه بايد تفسيرى را برگزينيم كه مؤلف التفات كرده است، زيرا معنى دستاورد (كنش گفتارى) (Speechact) است، و بنابراين از مفهوم التفات جداكردنى نيست.
وى مى گويد تصور معنى دار بودن زبان، جداى از التفات بشرى اساس منطقى ندارد، زيرا زبان فقط زمانى معنى دارد كه كنشى گفتارى باشد و انسان آن را ادا كند. (نه مثلاً نقش تصادفى آن توسط يك حيوان يا موج آب وأ) بنابراين از نظر يول، تأويل، مشروعيت منطقى نخواهد داشت مگر زمانى كه تلاشى باشد براى كشف التفات مؤلف متن. [13]
والتر بن ميشلز Walter Benn Michaels و استيون كنپ Steven Knapp نيز نظر هرش را تأييد كردند. آنان از يول هم جلوتر رفتند و گفتند آنچه كه به تصادف نقش بسته باشد، يا توسط حيوانى ادا شود اصلاً زبان نيست.
(اين علائم نه تنها كنش گفتارى نيستند، بلكه اصلاً زبان نيستند. آنها به اين استدلال ادامه مى دهند از آنجا كه معنى هميشه التفاتى است. تمامت بحث درباره نظريه تأويل مهمل و بى فايده است. راهى باقى نمى ماند مگر تصور كنيم كه زبان خصلتى التفاتى دارد و هر كس كه بخواهد زبان را به گونه اى تأويل كند كه انگار مؤلفى ندارد و يا تأويلى را ترجيح دهد كه نسبتى با التفات مؤلف نداشته باشد، دست به عمل غيرعقلانى زده است و رفتار چنان فردى را نمى توان درحد نظرى توجيه كرد.) [14]
آنچه كه روح انتقاد طرفداران ديلتاى برگادامر را تشكيل مى دهد نگرانى بجاى آنها از نتيجه نظريه گادامر است: (مسأله از اينجا بر مى خيزد كه هستى شناسى گادامر چنان است كه امكان دانش تاريخى عينى به پرسش گرفته مى شود. از موقف بتى، (اميليو بتى، مورخ ايتاليايى علم حقوق و بنيان گذار مؤسسه اى براى نظريه تأويل در 1955 در رم [15]) هايدگر و گادامر، ناقدان، ويرانگر عينيت اند و مى خواهند علم هرمنوتيك را در باتلاق بى معيار نسبيت فرو برند. تماميت و صحت دانش تاريخى است كه زير حمله است، بنابراين بايد دليرانه از آن دفاع كرد.) [16]

مبانى هرمنوتيك از ديدگاه امام

در آنچه گذشت اشاره اى به ديدگاه هاى دو سنت هرمنوتيكى انداختيم. حال مى خواهيم بدانيم با توجه به اين ديدگاه ها درباره تفسير متون مقدس، ديدگاه حضرت امام خمينى درباره تفسير قرآن كريم چيست.
اما پيش از نگاه تطبيقى يادكرد چند نكته لازم ذكر است:
1. خاستگاه هرمنوتيك، غرب است، و مغرب زمين متون مقدس ويژه اى دارد كه با متن مقدس نخستين اسلام قرآن كريم متفاوت هستند. عمده اين تفاوت در اين است كه كسى ادعا ندارد آنچه از متون مقدس در دسترس است كلام خداست، يعنى عين واژگان و تعبيرها و جمله هاى الهى است، زيرا نويسندگان كتاب مقدس متعددند، بويژه عهد جديد كه هر رساله اى از آن نويسنده جداگانه اى دارد.
البته آنچه گفتيم مربوط به معناى وحى نزد مسلمانان است. معناى وحى نيز ازجمله مباحثى است كه بين اسلام و مسيحيت متفاوت است.
به هر حال در غرب، با توجه به وجود مطالب فراوان نامعقول در كتاب هاى مقدس و توجيه عقلانى نداشتن برخى از آنها، برخى بر آنند كه اين مشكل را به گونه اى متفاوت حل كنند.
2. بستر فلسفى تفكر هرمنوتيكال غرب نيز با بستر فلسفى تفسير و علوم قرآن در نزد مسلمين از جمله حضرت امام متفاوت است. اين تفاوت در هرمنوتيك هايدگر و گادامر مشخص تر است، زيرا پديدارشناسى و وجودگرايى (اگزيستانسياليسم) كه بستر تفكر فلسفى آنان است با تفكر فلسفى امام، كه مى توان گفت بستر حكمت متعاليه صدرايى است، تفاوت دارد.
3. از آنجا كه طبيعت كار تفسير يا تأويل به هر حال واحد است، مى توان عين پرسش هاى هرمنوتيك را از امام كرد و پاسخ هاى ايشان را شنيد، اگر چه اين پاسخ ها گاه با ديدگاه نظريه پردازان هرمنوتيك متفاوت باشد يا حتى برخى از پيش فرض هاى آنها را ردّ كند.
4. تلاش شده كه ديدگاه هاى حضرت امام از بيان و قلم ايشان به طور مستقيم نقل شود،اما در مواردى به حسب لحن گفتارى با اشاره تلخيص هايى لازم به نظر رسيدند. در مواردى نيز آنچه آورده ايم ترجمه نوشته هاى عربى ايشان است كه تلاش كرده ايم در آن قسمت ها امانت را در كنار ديگر اصول ترجمه رعايت كنيم.
نخستين پرسش درباره اين است كه آيا براى تفسير قرآن مى توان از اصول عمومى فهم استفاده كرد؛ آيا با همان معيارهايى كه ساير متون را مى فهميم مى توان به سراغ قرآن رفت؟
هرمنوتيك تلاشى است براى يافتن اصول اساسى (فهم)، و تلاش هم دارد كه اين اصول را گسترش بدهد، تاهرگونه متن ادبى، حقوقى و متون مقدس را شامل شود.
پاسخ حضرت امام دراين باره به عنوان يك (اصولى) مثبت است، زيرا در واقع هدف علم اصول فقه، طراحى قواعد عام براى فهميدن درست است، تاجايى كه حجيت متنى را ثابت كند و يا مفهوم آن را دريابد و جايگاه آن را در مقايسه با ساير نصوص رسيده تعيين كند. دستورها، نهى ها، تحسين ها، تشويق ها و تهديدهاى آمده در كلام شارع را تابع اصول عمومى فهم مى داند، حال آن اصول فهم هر چه كه باشد. برخى از آن اصول زبان شناختى، برخى مربوط به شناخت تاريخ و برخى نيز مربوط به شناخت جامعه و انسان است.
اما پرسش هرمنوتيك هنوز به طور كامل طرح نشده و پاسخ آن نيز تا اينجا كامل نيست، زيرا بايد تعيين كرد كه اين عمل فهم چگونه انجام مى پذيرد، متن تا كجا مى تواند معيار فهم باشد، آيا مى توان بر متن بدون نظر به نويسنده تكيه كرد؟ خود متن، هويتى مستقل دارد، يا متن را فقط در سايه شناخت روانى مؤلف مى توان شناخت؟ جايگاه نيت و التفات مؤلف در (فهم) متن كجاست؟
حضرت امام در پاسخ اين پرسش ها سخنان روشنى دارد، يعنى بيان ايشان به گونه اى است كه مى توان پاسخ اين پرسش ها را به وضوح از آن دريافت.
آيا متن را بدون التفات و نيت مؤلف مى توان شناخت؟ هرگز! ايشان اين نكته را مهم مى داند كه به هدف نزول قرآن، يعنى آنچه خواست پديد آورنده اين كتاب انسان ساز است توجه كنيم، بدون آن (تفسير) از رسالت خويش باز مى ماند. مهم ترين وظيفه مفسر شناخت مقصد وحى و شناساندن آن است؛ همان چيزى كه در نظريه ديلتاى (التفات مؤلف) عنوان يافته است. امام اصولاً آنچه را جز در اين راه باشد به معناى دقيق كلمه تفسير نمى داند:
(به طور كلى معناى (تفسير) كتاب آن است كه شرح مقاصد آن كتاب را بنماياند، و نظر مهم به آن بيان (منظور صاحب كتاب) باشدأ مفسر وقتى (مقصد) از نزول را به ما فهماند مفسر است، نه (سبب) نزول را به آن طور كه در تفاسير وارد است.) [17]
اساسى ترين نقدى را كه امام بر بيشتر تفاسير وارد مى داند اين است كه:
(از مقصود قرآن و منظور اصلى انزال كتب و ارسال رسل غفلت ورزيده. اين يك خطايى است كه قرن هاست اين ملت را از استفاده از قرآن شريف محروم نموده و راه هدايت را به روى مردم مسدود كرده.) [18]
و شناخت منظور مصنف، دست كم در مورد قرآن، از نظر خود مصنف، مطمئن تر از همه شيوه هاى ديگر است، زيرا مصنف كتاب، مقصد خود را بهتر مى داند. [19]
بنابر اين نظريه امام شبيه ديدگاه ديلتاى در هرمنوتيك است كه كار خود را در زمينه هرمنوتيك متمركز به شناخت نيت مؤلف كرد. [20] حضرت امام نيز تمركز كار تفسير را بر شناخت منظور صاحب كتاب مى داند و شايد اين تشابه مهمى باشد.
حتى ديدگاه سنتى شلاير ماخر كه بر روان شناختى مؤلف بيشتر از التفات او و خود متن توجه مى كند از ديدگاه امام فاصله دارد، چه رسد به ديدگاه هرمنوتيك در سنت هايدگرى و نحله گادامرى آن، كه معتقد است (معناى متن همواره و نه گاهى فراتر از معنايى است كه مؤلف آن در سر دارد.) [21]
پرسش ديگرى كه در اينجا قابل توجه است اعتبار تفسير است.
آيا تفسير معتبر امكان دارد، يا به تعبير گادامر و مرشدش هايدگر، سخن گفتن از اعتبار تأويلات عينى، ساده انديشى است. [22]
در سنت ديلتاى اعتبار در تفسير ممكن است و مقصود، و همان گونه كه پيش از اين نقل كرديم، ديلتاى و هرش معتقدند كه:
(نيت مؤلف بايد معيارى باشد كه به وسيله آن اعتبار يا صحت تأويل (توضيح معناى عبارتى) سنجيده مى شودأ و اين معنى نيز معتبر شناخته خواهد شد.)
از نظر حضرت امام نيز اگر تفسيرى شواهد كافى براى شناخت نظر صاحب كتاب فراهم آورده باشد از اعتبار كافى برخوردار است. و اين (اعتبار) تفسير كه در هرمنوتيك مطرح است، در اصول فقه به عنوان (حجيت) از آن بحث مى شود، و يكى از مباحث حجيت، حجيت ظواهر است.
امام با همين حجيت ظواهر قرآن است كه (وحدت امت اسلامى) را ممكن مى شمارد، زيرا احكام قرآن را قطعى مى داند و مى فرمايد:
(احكام و قوانينى كه در قرآن است و قطعى است) [23]
قطعى بودن يك حكم وقتى ممكن است كه فهمى (معتبر) يعنى (داراى اعتبار) از آن ممكن باشد و (با فهم عموم درست بيايد). [24]

فهم ظواهر متون دينى

در اصول فقه چند پيش فرض وجود دارد كه بر اساس آنها مى توان براى فهم قرآن و استنباط احكام از آن به سراغش برويم. يكى از مهم ترين و پذيرفته شده ترين پيش فرض ها اين است كه در فهم زبان روايات و قرآن، مانند هرگونه كلام ديگر، بناى عقلا وعرف راه گشاست، و پيش فرض ديگر اين است كه مخاطب قرآن و سنت در احكام و معارف، نه تنها عده اى ويژه، بلكه تمامى بشريت هستند. [25]
ميرزاى قمى صاحب قوانين الاصول، بر اين باور است كه حجيت ظواهر ويژه من خوطب به است، نه براى عموم، و در نتيجه تفسير و دريافت ظواهر را نيز براى ديگران حجت نمى داند.
حضرت امام اين استدلال را در صغرى و كبرى مخدوش مى داند.
امام درباره صغراى استدلال محقق قمى مى فرمايد:
(صغراى استدلال ايشان ضعيف است، زيرا اخبار رسيده از پيامبر و امامان معصوم به ما، درست مانند ساير كتاب هاى تأليف شده اى است كه خود محقق قمى(ره) ظواهر آنها را حجت براى همه مى داند، زيرا اگر چه (در روايات) خطاب به مخاطب خاصى مانند زراره و محمد بن مسلم و امثال آنهاست، اما از آن رو كه احكام مشترك است و شأن ائمه جز اين نيست كه احكام را در ميان همه مردم گسترش بدهند، پس ناگزير خطاب خاص همانند خطاب عام خواهد بود، در اين كه مقصود خود معناى كلام است، بدون دخالت تفهيم متكلم (براى مخاطب) خاص.)
و در رد كبراى استدلال محقق مى فرمايد:
(كبراى سخن محقق قمى نيز ضعيف است، زيرا بناى عقلا اين است كه مطلقاً به ظواهر عمل كنند، مگر آن كه نشانه اى براى رمزى بودن سخن و حذف قرائن روشن كننده معنى براى مخاطب وجود داشته باشد. و اگر محقق قمى منظورش اين باشد تفصيل او بجاست، و اگر منظورش غير از اين موارد باشد (و تمام روايات و ظواهر قرآن را در نظر داشته باشد) سخن ايشان ناتمام است.) [26]
بنابراين، اگر شواهد كافى براى دريافت و فهم درست منظور صاحب كتاب و سخن داشته باشيم، آن دريافت داراى اعتبار، و به تعبير علم اصول، حجت خواهد بود.

راه يابى به معناى نهايى متن

اگر پذيرفته باشيم كه تفسيرى داراى اعتبار ممكن است، و اين اعتبار نيز از راه كشف التفات مؤلف ممكن است، در واقع سخن ما به معناى راه يابى به معناى نهايى متن است. از نظر امام(ره) در اين قسمت، چنين به دست مى آيد كه معناى نهايى متن قابل دسترسى است، و اين همان چيزى است كه سخنان ديلتاى و كلاسيك هاى نوين مانند هرش و يول آمده است، اما پيروان هرمنوتيك مدرن در كام نسبيت فروافتاده اند و رسيدن به معناى نهايى متن را غيرممكن مى دانند.
همين برداشت است كه از امام فقيهى استوار مى سازد كه نقطه عطفى در فقه شيعى به حساب بيايد و فقه شيعه را چنان غنايى ببخشد كه بتواند آمادگى پاسخگويى به مشكلات و مسائل جامعه پيشرفته امروزى را بيابد، و براى اداره كشور و بر پايى نظامى كارآمد، كاربرد پيدا كند.
اختلاف در فقه مذاهب اسلامى معلول عوامل بسيار ديگرى است كه عمده ترين آنها در شناخت سنت و آن هم در بخش سندشناسى و اينكه چگونه روايتى را بپذيريم و چه روايتى را بى اعتبار بدانيم و از حجيت محروم كنيم، رخ مى نمايد.
براى اينكه چنان اختلاف هايى از بين برود، راه اين است كه در تفسير درست اين قسمت و توضيح و تشريح مجملات آن نيز بايد به (من خوطب به) مراجعه كنيم. [27]
با همين ديدگاه است كه امام در يك سخنرانى عمومى، همه را به خواندن و دريافت وظايف خود از قرآن دعوت مى فرمايد:
(ما قرآن را نخوانديم، نمى دانيم، منطق قرآن را نمى دانيم. بايد قرآن بخوانيم، قبل از همه چيزها بخوانيد، قرآن چه مى گويد، تكليف ما و وظيفه ما را قرآن تعيين مى كند.) [28]
تكيه امام بر بازگشت به قرآن و شكوه از مهجوريت اين كتاب الهى و تأكيد ايشان بر اينكه سيادت و سعادت مسلمانان جز در سايه بازگشت به قرآن ميسر نمى شود، متكى به همين بعد از قرآن و اين گونه دريافت از آن است:
(قراءت قرآن و حاضر بودن قرآن در تمام شؤون زندگى انسان از امور لازم است، لكن كافى نيست؛ قرآن بايد در تمام شؤون زندگى حاضر باشد. قرآن وقتى مى فرمايد: (واعتصموا بحبل الله جميعاً و لاتفرقوا) مى فرمايد: (ولاتنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم) (نساء/175) اين طور احكام مترقى سياسى اگر به آن عمل بشود سيادت عالم مال شماست. اين قرآن را مهجور كرديم همه و اعتنا نكرديم به اين مسائل. بايد قرآن در همه شؤون وارد بشود.) [29]
نبايد گمان بريم اين سخنان مربوط به زمان انقلاب و رهبرى سياسى امام است و با برداشت هاى عرفانى و مشرب تفسيرى ايشان ناسازگارى يا دوگانگى دارد، زيرا ويژگى مهم امام اين است كه در زمان آغاز جوانى كه به نوشتن پرداخت و شرح دعاى سحر را در حدود 27 سالگى نوشت‏ [30] و يا پس از آن در پاسخ به برخى از ياوه سرايى ها كشف الاسرار را نوشت، و يا كتاب هاى عرفانى سر الصلوة و آداب الصلوة را تحرير فرمود، برداشت ايشان از همان زمان درباره قرآن و تفسير و راه هاى فهم و تفسير قرآن چنان منسجم است كه گويى همه را در يك دوره نوشته است. با ورق زدن صحيفه نور نيز معلوم مى شود كه بر همان حقايقى تكيه شده كه در ساير كتاب هاى ايشان وجود داشته، و اين جامعيت از ويژگى هاى مهم امام است؛ آنچه را كه از صحيفه نور نقل كرديم با اين بيان ايشان در كشف الاسرار مقايسه كنيد؛ امام كشف الاسرار را با آياتى از قرآن به پايان مى برد و در پايان كتاب مى نويسد:
(هم ميهنان عزيز، خوانندگان گرامى، برادران ايمانى، جوانان ايران دوست، ايرانيان عظمت خواه، مسلمانان عزت طلب، دينداران استقلال خواه، اينك اين فرمان هاى آسمانى است، اين دستورات خدايى است، اين پيام هاى غيبى است كه خداى جهان براى حفظ استقلال كشور اسلامى و بناى عظمت و سرافرازى به شما ملت پيرو قرآن و پيروان خود فروفرستاده، آنها را بخوانيد و تكرار كنيد و در پيرامون آن دقت نماييد. و آنها را به كار بنديد تا استقلال و عظمت شما برگردد و پيروزى و سرافرازى را دوباره در آغوش گيريد، و گرنه راه نيستى و زندگانى سراسر ذلت وخوارى را خواهيد پيمود و طعمه همه جهانيان خواهيد شد.) [31]
البته در همين كتاب استفاده كامل ازاحكام قرآن را در گرو دانش هاى لازم براى فهم متون مى داند و بى فقاهت و خودسرانه از قرآن برداشت كردن را، بويژه اگر با نيت اغواگرى باشد ممنوع مى شمارد.
امام با حجيت همين ظواهر قرآنى وحدت امت اسلامى را ممكن مى داند، زيرا احكام قرآنى را قطعى مى داند:
(احكام و قوانينى كه در قرآن است و قطعى است) [32]
و با اظهار تأسف از اوضاع كشورهاى اسلامى فرياد مى زند:
(اين دنيا چه وضعى الآن پيدا كرده است؟ اين مسلمان ها كه ادعا مى كنند كه ما تابع پيغمبراكرم هستيم، ما تابع قرآن هستيم، خوب اين قرآن، بياييد ببينيد اين قرآن چه مى گويد و شما چه مى كنيد.) [33]
شايد در كلام امام تأكيد بر همين جنبه آيات قرآن، يعنى جنبه احكام فردى و اجتماعى و تشريعى قرآن، بيش از تأكيدات ديگر امام باشد، همان گونه كه در خود قرآن نيز درصد اين آيات فراوان است.
(نسبت آيات اجتماعى قرآن با آيات عبادى آن، از نسبت صد به يك هم بيشتر است.) [34]
به طور خلاصه قرآن در بعد تشريع، مانند قوانين اساسى كشورهاست، صريح و همه كس فهم. البته همان طور كه براى فهم درست قانون اساسى بايد كم و بيش با حقوق آشنا بود، براى فهم قانون قرآن نيز لازم است مقدمات آن، مانند شناخت لغت، معانى و بيان و اصول فقه تحصيل شود، اما بايد در نهايت قابل فهم عموم باشد و (با فهم عموم درست بيايد). بى توجهى به اين قسمت مى تواند قرآن را از متن زندگى بيرون رانده و به انزوا بكشاند.

پيش فرض هاى مفسر

ييكى از مباحث مطرح شده در هرمنوتيك، پيش فرض هاى مفسر و نقش آن در تفسير است؛ آيا پيش فرض ها تأثيرى در تفسير مى گذارند؟
آيا پيش فرض ها قابل كنترل و هدايت از سوى مفسر هستند؟ به تعبير ديگر، آيا مفسر مى تواند آگاهانه پيش فرض هاى خود را نقد و بررسى و در بعضى موارد تصفيه كند؟
آيا در گذشته، مفسران پيش فرض هايى داشته اند، نقش آن پيش فرض ها مثبت بوده يا منفى؟
امام(ره) پيش فرض ها را در فرآيند تفسير مؤثر مى داند. اما آيا پيش فرض ها هميشه آگاهانه اند؟ خير، بلكه ممكن است اعتقاد فاسدى به مجرد شنيدن از پدر ومادر يا برخى از گويندگان نادان در دل ما (راسخ) شده باشد و (اين عقيده حاجب شود ما بين ما و آيات شريفه الهيه، و اگر هزاران آيه و روايت وارد شود كه مخالف آن باشد، يا از ظاهرش مصروف كنيم و يا به آن به نظر فهم، نظر نكنيم.) [35]
اما گاهى نيز پيش فرض ها آگاهانه است. در اينجاست كه مفسر مى تواند با نگاه بيرونى، با عقل و استدلال، پيش فرض ها و انتظارات خود را با هدايت خود متن انتخاب كند. امام(ره) در مورد قرآن كريم مى فرمايد، براى انتخاب پيش فرض ها نبايد فقط به استدلال و برهان و عقل توجه كرد:
(ما بايد مقصود از تنزيل اين كتاب را قطع نظر از جهات عقلى برهانى كه خود به ما مى فهماند، ازخود كتاب خدا اخذ كنيم.) [36]
امام با همين نظر بسيارى از تفاسير را كه فقط به قراءت، بلاغت يا فقه قرآن پرداخته اند تفسير كامل نمى داند و بسيار محترمانه آنها را مورد نقد قرار مى دهد:
(مقصود ما از اين بيان نه انتقاد در اطراف تفاسير است، چه كه هر يك از مفسرين، زحمت هاى فراوان كشيده و رنج هاى بى پايان برده تا كتابى شريف فراهم آورده، فلله درّهم و على الله أجرهم. بلكه مقصود ما آن است كه راه استفاده ازاين كتاب شريف را كه تنها كتاب سلوك الى الله و يكتا كتاب تهذيب نفوس و آداب و سنن الهيه است، و بزرگ تر وسيله رابطه بين خالق و خلق و عروة الوثقى و حبل المتين تمسّك به عزّ ربوبيت است، بايد به روى مردم مفتوح نمود.) [37]
و در همين جا به پيش فرض ها، علايق و انتظارات بيشتر مفسران كه قرآن را محدود كرده اند اشاره مى كند، و سپس مهم ترين پيش فرض خود را در تفسير، از قرآن گرفته اند، بيان مى كنند:
(صاحب اين كتاب، سكاكى و شيخ نيست كه مقصدش جهات بلاغت و فصاحت باشد؛ سيبويه و خليل نيست تا منظورش جهات نحو و صرف باشد؛ مسعودى و ابن خلكان نيست تا در اطراف تاريخ عالم بحث كند، اين كتاب چون عصاى موسى و يد بيضاى آن سرور، يا دم عيسى كه احياء اموات مى كرد نيست كه فقط براى اعجاز و دلالت بر صدق نبى اكرم آمده باشد؛ بلكه اين صحيفه الهيه كتاب احياء قلوب به حيات ابدى علوم و معارف الهيه است؛ اين كتاب خدا است و به شؤون الهيه جل و علا دعوت مى كند.
مفسر بايد شؤون الهيه را به مردم تعليم كند، و مردم بايد براى شؤون الهيه به آن رجوع كنند تا استفادت از آن حاصل شود (و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين و لايزيد الظالمين الا خساراً) (اسراء/82) چه خسارتى بالاتر از اين كه سى چهل سال كتاب الهى را قراءت كنيم و به تفاسير رجوع كنيم و از مقاصد آن بازمانيم.) [38]
(علماء و مفسرين، تفاسير فارسى و عربى بنويسند و مقصود آنها بيان تعاليم و دستورات عرفانى و اخلاقى و بيان كيفيت ربط مخلوق به خالق و بيان هجرت از دارالغرور به دارالسرور و الخلود باشد، به طورى كه در اين كتاب شريف به وديعت گذاشته شده.) [39]
انتظارات و پيش فرض هاى مفسران گاه تفاسيرى را يك بعدى مى سازد؛ امام اشاره دارد به مفسران فيلسوف، عارف، متكلم و فقيه كه چگونه هر كدام تفسير خود را كامل مى دانند و تفاسير ديگران تخطئه مى كنند. [40] و در جاى ديگر مى فرمايد:
(ما در يك مدتى گرفتار بوديم به يك قشر از مردم و به قشرى از اهل علم كه اينها اسلام را از آن طرف نگاه مى كردند. عرفا اسلام را قبول داشتند، لكن تمام مسائل را بر مى گرداندند به آن معانى عرفانى، مسائل روز قائل نبودند، و حتى اگر روايتى يا آيه اى در جهاد مى آمد آنها همان جهاد نفس را مى گفتند هست و اسلام را با يك صورت ديگرى غير از آن صورت واقعى كه جامع است، جامع همه اطراف است، نظر مى كردند. من گفتم ما يك مدت هايى مبتلا به آنها بوديم كه البته مردم صالحى بودند، لكن اسلام را با يك صورت مى ديدند، يك بعد اسلام را نظر مى كردند.) [41]
(اينها يك بعد از قرآن را ادراك كرده بودند و آن بعد معنوى اش البته به طريق ناقص آن بعد معنوى اش بود و همه جهات را به همين بعد بر مى گرداندند.
و ما بعدها مبتلا شديم [ به ] يك عكس العملى در مقابل او كه فعلاً هست و از مدتى پيش اين معنى تحقق پيداكرده، كه در مقابل آن طايفه اى كه قرآن و احاديث را تأويل مى كردند به ماوراى طبيعت و به اين زندگى دنيا اصلاً توجه نداشتند، به حكومت اسلامى توجه نداشتند و به جهاتى كه مربوط به زندگى است توجه نداشتند، اين طايفه دوم عكس كردند، معنويات را فداى ماديات كردند. هر آيه اى كه دست شان مى رسد و بتوانند تعبير مى كنند به يك امر دنيايى، كأنّه ماوراى دنيا چيزى نيست) [42]
بنابراين، پيش فرض ها اگر چه گاه ناآگاهانه هستند، و سوگمندانه به آسانى قابل تغيير نيستند، اما گاهى نيز پيش فرض هايى آگاهانه هستند و تكيه بر خود متن و داده هاى آن دارند، بدون هيچ پيش فرضى ديگر از بيرون.
اين بر خلاف ديدگاه هرمنوتيك مدرن است كه جريان پيش فرض ها را خارج از تسلط مفسر مى داند، گو اينكه مفسر هيچ راهى براى رهايى از آنها ندارد و نمى تواند آگاهانه آنها را تصفيه و انتخاب كند و يا كنار بگذارد.

راه يابى به باطن قرآن

آنچه تا اينجا گفتيم نظر امام درباره آيات محكم قرآنى است، يا آيات الاحكام. اما معارف قرآن، تنها در احكام و اجتماعيات خلاصه نمى شود، قسمت مهم تر در قرآن، آيات مربوط به توحيد، الوهيت و ربوبيت است، و يا حقايق بسيار والا درباره حقايق ملكوتى ديگر.
اگر با پرسش هاى هرمنوتيك با اين بخش از معارف قرآن روبه رو شويم و بخواهيم ديدگاه حضرت امام را جست وجو كنيم، برخى از پرسش ها در اين زمينه متفاوت است.
براى توضيح اين مطلب لازم است ديدگاه امام را درباره طبقه بندى قرآن به ظاهر و باطن بدانيم. مهم ترين تفاوت اين بخش با قسمت پيشين در اين است كه زبان قرآن در اين بخش، زبانى نمادين و رمزى است، و بيان آ ن نيز به گونه اى نيست كه الزاماً براى همه قابل فهم باشد، به همين دليل دراين بخش، درك و فهم و دريافت هايى با درجات متفاوت وجود دارد.
به همين دليل راه يافتن به جهان باطن قرآن چيزى نيست كه براى همه ممكن باشد، و توقف بر ظواهر و راه نيافتن به جهان گسترده باطن آن محروميت است، محروميت ازمعارف سعادت بخش قرآن.
(اولين كسى كه در ديدن ظاهر متوقف شد و قلب خويش را از بهره بردن از باطن كور ساخت شيطان ملعون بود، آنجا كه به ظاهر آدم نگريست، و مسأله براى او مشتبه شد، گفت: (مرا از آتش آفريده اى و او را ازخاك، من از او بهترم، آتش بهتر از خاك است). و بدين سان نتوانست باطن آدم را بشناسد، جهل به باطن و نگاه به ظاهر، بدون نگاه به مقام نورانيت و روحانيت، سبب شد كه ناآگاه از روش برهان خارج شود و به ورطه مغالطه اى غلط در افتد.) [43]
درك باطن قرآن نيز مراحلى دارد، حضرت امام معتقد است كه: (قرآن قبل از تنزل به منازل خلقيه و تطور به اطوار فعليه، از شؤون ذاتيه و حقايق علميه در حضرت واحديت است و آن حقيقت (كلام نفسى) است.) [44]
طبيعى است كه درك قرآن در آن مرحله براى ديگران نه با دانش هاى رسمى مانند فلسفه و فقه و اصول و منطق وأ ممكن است و نه با معارف قلبيه و يا مكاشفه غيبيه اهل كشف. (مگر به مكاشفه تامّه الهيه براى ذات مبارك نبى ختمى(ص) [45]، اما اين بدان معنى نيست كه قرآن براى ديگران اصلاً قابل درك و دريافت نيست؟ نه، بلكه بدان معنى است كه آنان قرآن نازل شده را درك مى كنند:
(با تنزل ازمقام غيب به موطن شهادت، و تطوّر به اطوار ملكيه، و تكسّى به كسوه الفاظ و حروف دنيويه.) [46]
حضرت امام اين تنزل از غيب به عالم ملك و شهود را نوعى تحريف مى داند و در اينجا جعل اصطلاح مى كند، و نظريه خود درباره درك اشراقى و شهودى بطون را بر آن استوار مى سازد.
(واين يكى از معانى (تحريف) است كه در جميع كتاب الهى و قرآن شريف واقع شده، و تمام آيات شريفه با تحريف بلكه با تحريفات بسيار، به حسب منازل و مراحلى كه از حضرت اسماء تا اخيره عوالم شهادت و ملك طى نموده، در دسترس بشر گذاشته شده.
عدد مراتب تحريف، مطابق با عدد مراتب بطون قرآن است، طابق النعل بالنعل؛ الا اينكه تحريف، تنزّل از عالم غيب مطلق به شهادت مطلقه است به حسب مراتب عوامل. و بطون، رجوع از شهادت مطلقه به غيب مطلقه است. پس مبدأ تحريف، متعاكس است. و سالك الى الله به هر مرتبه از مراتب بطون كه نائل شد، از يك مرتبه تحريف تخلص پيدا كند؛ تا به بطون مطلق كه بطن سابع است به حسب مراتب كليه كه رسيد از تحريف مطلقاً متخلص شود.) [47]
ديگر اين از مقوله الفاظ نيست، بلكه گذر از پوشش لفظ و رسيدن به ماوراى حجاب است.
(قضيه، قضيه ادراك عقلى نيست، قدم برهان نيست، قضيه مشاهده است، آن هم (مشاهده غيبيه). مشاهده با چشم نيست، مشاهده با نفس نيست، مشاهده با عقل نيست، آن قلبى كه قلب علم است، قلب نبى، مشاهده با اوست.) [48]
اين مطلب با توجه به حقيقت قرآن بيشتر قابل درك خواهد بود، زيرا:
(اين كتاب آسمانى الهى كه صورت عينى و كتبى جميع اسماء و صفات و آيات و بينات است، و از مقامات غيبى آن دست ما كوتاه است، و جز وجود اقدس جامع (من خوطب به) از اسرار آن كسى آگاه نيست، و به بركت مجاهدات و رياضت هاى قلبيه، خُلّص اهل معرفت به پرتوى از آن به قدر استعداد و مراتب بهره مند شده اند.) [49]
ايشان بعد از اشاره به روايتى برخى از آيات را ويژه ژرف انديشان آخرالزمان مى داند و مى فرمايد: (مسائل اين نيست، متعمقين آخرالزمان هم به اندازه عمق ادراك شان بهتر از ديگران فهميده اند، و الاّ حد قرآن آن است كه (انما يعرف القرآن من خوطب به) اين (يعرف القرآن من خوطب به) اين نحو آيات است، و الاّ بعضى آياتى كه مربوط به احكام ظاهريه است و مربوط به نصايح است كه همه مى فهمند) [50] همان گونه كه اشاره شد، اولاً زبان قرآن دراين قسمت، زبان نمادين است، و ثانياً، كيفيت استفاده از اين گونه معارف از راه هاى عرفى و شناخت معناى بازارى و معمول واژگان قرآن ممكن نيست، ظهور عرفى در اينجا نمى تواند ما را به عمق برساند:
(گمان نشود كه آيات توحيد را چه در سوره مباركه توحيد و چه در آيات ديگر قرآن و همين طور اخبار شريفه و خطب و ادعيه و مناجات هاى ائمه (ع) كه تمام مشحون از معارف است، انسان مى تواند به فكر خود و ظهور عرفى آن را بفهمد. اين خيالى است بس خام و وسواسى است شيطانى) [51] (وحق ندارند اين آيات را به معانى عاميه سوقيه كه خود مى فهمند، حمل و قصر نمايند.) [52]
در مورد اين گونه معارف قرآن (رسيدن به معناى نهايى متن) يا (كشف نيت صاحب كتاب) ديگر از دسترس مردم عادى بسيار به دور است، و البته فهم هاى متفاوت نيز ممكن است، اما فهم هاى متفاوت، در طول هم قرار دارند و نه در عرض هم، چنان كه در هرمنوتيك نسبى گرا آمده است.
پى نوشت
________________________________________
[1]. ريچارد ا. پالمر، علم هرمنوتيك، ترجمه محمد سعيد حنايى، انتشارات هرمس، تهران، 1377، 55.
[2]. همان.
[3]. احمدى، بابك، ساختار و تأويل متن، نشر مركز، 1372، 2-530.
[4]. ريچارد ا. پالمر، علم هرمنوتيك، 70.
[5]. همان، 271.
[6]. همان، 55.
[7]. هرش، اعتبار در تفسير، 247، به نقل از: ك . ام . نيوتن، هرمنوتيك، ترجمه يوسف اباذرى، فصلنامه ارغنون، شماره 4، زمستان 1373، 187.
[8]. همان، 248.
[9]. همان، 249.
[10]. همان.
[11]. نيوتن، هرمنوتيك، فصلنامه ارغنون، 4-189.
[12]. همان، 190.
[13]. همان، از 193 تا 195 با اختصار.
[14]. همان، 195.
[15]. ريچارد ا. پالمر، علم هرمنوتيك، 64.
[16]. همان، 57.
[17]. امام خمينى، آداب الصلوة، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 193 192.
[18]. همان، 193.
[19]. همان.
[20]. احمدى، بابك، ساختار و تأويل متن، 2-530.
[21]. هرش، اعتبار در تأويل، به نقل از نيوتن، هرمنوتيك (ارغنون، 4-187)
[22]. ريچارد ا. پالمر، علم هرمنوتيك، 55.
[23]. امام خمينى، روح الله، كشف الاسرار، 326.
[24]. همان، 57.
[25]. سبحانى، جعفر، تهذيب الاصول، تقريرات درس اصول امام خمينى، قم، اسماعيليان، 2-162.
[26]. همان، 2-164.
[27]. امام خمينى، صحيفه نور، مركز مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى، تهران، 18-275.
[28]. همان، 2-33.
[29]. همان، 16/39.
[30]. امام خمينى، روح الله، شرح دعاء السحر، تهران، مركز النشر العلمى والثقافى، 1362، صفحه 16مقدمه.
[31]. همو، كشف الاسرار، 334.
[32]. همان، 326.
[33]. همو، صحيفه نور، 8-194.
[34]. امام خمينى، حكومت اسلامى، (درس هاى ولايت فقيه)، چاپ سال 1391، قطع جيبى.
[35]. همو، آداب الصلوة ،196.
[36]. همان، 193.
[37]. همان، 194.
[38]. همان.
[39]. همان.
[40]. همو، صحيفه نور، 1-235.
[41]. همان، 10-124.
[42]. همان، 10-274.
[43]. همو، شرح دعاء السحر، 60 59.
[44]. همو، آداب الصلوة، 181.
[45]. همان.
[46]. همان.
[47]. همان، 181-182.
[48]. همو، تفسير سوره حمد،مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 141.
[49]. همو،صحيفه نور، 20-20.
[50]. همان، 18-191.
[51]. همو، شرح چهل حديث، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 659.
[52]. همو، آداب الصلوة، 302.

منبع : پژوهش هاى قرآنى, شماره 19 - 20؛ على حيدرى بلخى

نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 9:39 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

عصر و زمانه استاد مطهرى
آثار تفسيرى استاد مطهرى
روش تفسيرى استاد
ويژگى هاى روش تفسيرى استاد
1. توجه به شيوه تفسير قرآن به قرآن با گرايش معنى شناسى
2. تفسير اجتهادى و عقلى از قرآن
3. استفاده از روايات معتبر
4. بررسى تاريخچه موضوع
5. توجه به لغت و واژه
6. توجه به تاريخ صدر اسلام و تطبيق بر نمونه هاى تاريخى جديد
7. توجه به آهنگ هر سوره
8. توجه به هدف يا اهداف هر سوره
9. نگاه اصلى و جنبى به تفسير موضوعى
10. تقسيم آيات يك سوره به بخش هاى گوناگون
11. اهتمام به مفاهيم كليدى تفسير
12. نمودار ساختن روايات بنى اسرائيلى
13. بررسى آيات الاحكام به شيوه فقها، ولى با گرايش اجتماعى
14. بهره گيرى از نظريات نوين علمى
15. روى آورى به قرآن در زمينه مباحث اجتماعى
16. بيان ديدگاه هاى گوناگون و منطق مخالفان
17. زنده بودن كارهاى تفسيرى استاد
18. تأثيرپذيرى بسيار از تفسير الميزان
________________________________________

نگاهى اجمالى به روش تفسيرى شهيد مطهرى

بررسى كار سترگ استاد علامه مطهرى چيزى نيست كه بتوان از آن به راحتى سخن گفت. او به حق ستاره اى درخشان است كه بر تارك حوزه و دانشگاه مى درخشد. مطهرى كسى است كه امام خمينى(ره) درباره ايشان مى گويد:
(مرحوم مطهرى در اسلام شناسى و متون مختلفه اسلام و قرآن كريم بى نظير بود. از شخصيت هايى بود كه حاصل عمرم محسوب مى شد.) [1]
و نيز: (آثارى كه از اوست، بى استثنا همه آثارش خوب است، و من كس ديگرى را سراغ ندارم كه بتوانم بگويم بى استثنا آثارش خوب است.) [2]
علامه طباطبايى(ره) درباره ايشان مى گويد:
(مرحوم مغفور مطهرى دانشمندى متفكر و محقق كه داراى هوش سرشار و فكرى روشن و ذهنى واقع بين بود. تأليفاتى كه ازخود به يادگار گذاشته و تحقيقاتى كه در اطراف مقاصد علمى و برهانى نگاشته و در لابلاى كتابهايش به چشم مى خورد، اعجاب آور است.) [3]
آيت الله خوئى (ره) درباره ايشان مى گويد:
(مطهرى بحر مواجى است.) [4]
و آية الله خامنه اى درباره ايشان مى گويد:
(استاد مطهرى به حق يكى از بزرگ ترين معماران بناى فكرى نظام اسلامى به حساب مى آيد. آثار استاد شهيد مطهرى مبناى فكرى نظام جمهورى اسلامى است.) [5]

عصر و زمانه استاد مطهرى

شناخت شيوه تحقيق احياگران بزرگ دينى و نقش و تأثير آنها بدون شناخت دوران آنها ممكن نيست. استاد مطهرى به راستى فرزند حوزه بود و توانايى ها و ضعف هاى آن را به خوبى شناخته بود.
از سوى ديگر ايشان با محيط هاى روشنفكرى و دانشگاهى كه به علت ناآگاهى از جامعيت اسلام تحت تأثير افكار ماركسيستى يا التقاطى قرارگرفته بودند و همچنين افكار و فلسفه هاى غربى كه از راه ترجمه و استادانى كه در غرب تحصيل كرده بودند به عرصه فرهنگى كشور راه يافته بود، به خوبى مطلع بود. همچنين از شور و عشق جوانان دانشگاهى به اسلام ناب و سئوالات و شبهات فراوان در مباحث دينى بويژه مباحث اجتماعى آن آگاه بود.
استاد مطهرى پس از احساس مسئوليت نسبت به جامعه خود، نخست به تحليل اوضاع و مشكلات موجود نشست و سپس به ارائه راه حل ها پرداخت.
از نوشته هاى استاد چنان به دست مى آيد كه دغدغه اصلى ايشان بررسى عوامل انحطاط مسلمين است و سه عامل اصلى اين مهم را واژگونى حقايق دينى در نظر مردم، و ضربه و زيان جمودانديشى و تحجّر مدعيان حمايت دين، و هجوم عوامل بيگانه كه مهم ترين آنها استعمار غربى است مى شناسد.
استاد شهيد مطهرى در ريشه يابى خود، راه حل اين مشكل را آگاهى بخشى فرهنگى و اجتماعى تشخيص داده و همه تلاش خود را و رسالت خويش را در همين راه به كار بسته و تفسير موضوعى و ترتيبى استاد در راستاى همين رسالت است.

آثار تفسيرى استاد مطهرى

در نظر اول ممكن است گمان شود مجموعه آشنايى با قرآن كه تا كنون هفت جلد آن منتشر شده همه كار ايشان در زمينه تفسير بوده است، ولى با دقت بيشتر ملاحظه مى كنيم استاد دو نوع يا دو شيوه كار تفسيرى را برگزيده است؛ يكى تفسير موضوعى و ديگرى تفسير ترتيبى. تفسير موضوعى ايشان را بايد بحث هاى تخصصى در موضوع خاصى از قرآن و اسلام مانند نظام حقوق زن در اسلام مسأله حجاب، عدل الهى، فطرت، جامعه و تاريخ دانست و تفسير ترتيبى استاد همان مجموعه آشنايى با قرآن است كه تاكنون هفت كتاب آن منتشر شده است.
مى توان ادعا كرد حجم استفاده استاد در مجموعه آثار خود از قرآن به حدى است كه مى توان يك دوره از تفسير قرآن مطالب استاد تهيه نمود.

روش تفسيرى استاد

ايشان در جلد اول آشنايى با قرآن كه با عنوان شناخت قرآن به طور مستقل نيز منتشر شده است، ابتدا به ضرورت شناخت قرآن و سپس اقسام آن و آن گاه شرايط آشنايى با قرآن مى پردازند.
اين بحث كه مقدمه مباحث قرآنى و تفسير ترتيبى ايشان به دستور خود ايشان قرار گرفته است در شرايطى در دانشگاه انجام شد كه شعار بازگشت به قرآن با توجه به شرايط عقيدتى روز، و تا اندازه اى تحت تأثير مهندس بازرگان و دكتر شريعتى در محيط دانشجويى مطرح شده بود. اين موج مثبت، زمينه گسترش كلاس هاى عربى و جلسات تفسيرى توسط استاد و شهيد دكتر بهشتى و شهيد دكتر مفتح نيز گرديده بود، و اين كار استاد زمينه تصحيح حركت و شعار بازگشت به قرآن را فراهم ساخت.
ايشان در اين بحث با اشاره به ضرورت شناخت قرآن مى نويسد:
(منبع اصلى و اساسى دين و ايمان و انديشه يك مسلمان و آنچه كه به زندگى او حرارت و معنى و حركت و روح مى دهد قرآن است.) [6]
درباره شناخت و نگرش يك محقق بى طرف اشاره مى نمايد كه ابتدا بايد شناخت سندى يا انتسابى آن را بررسى كرد:
(انتساب كتاب به نويسنده آن تا چه حد و اندازه قطعى است؟ در ميان كتاب هاى قديمى كتاب ديگرى نتوان يافت كه قرن ها بر آن گذشته باشد و تا اين حد بلاشبهه باقى مانده باشد.) [7]
سپس به شناخت تحليلى آن توجه مى دهد و مى نويسد:
(بايد ببينيم قرآن مجموعاً مشتمل بر چه مسائلى است و آن مسائل را چگونه عرضه كرده است، استدلالات و احتجاجات قرآنى در زمينه هاى مختلف چگونه است؟)
آن گاه به شناخت ريشه اى مى پردازد و مى نويسد:
(آيا مطالب و محتويات كتاب، فكر بدع نويسنده آن است يا آن كه از انديشه ديگران وام گرفته شده است پاى مقايسه و شناخت تاريخى به ميان مى آيد، به اين معنى كه بايد قرآن را با تمام محتوياتش با كتاب هاى ديگرى كه در آن زمان وجود داشته و بخصوص كتاب هاى مذهبى آن زمان مقايسه كنيم.) [8]
در نهايت استاد از مجموع بررسى ها به مهم ترين اصالت قرآن كه اصالت الهى يعنى معجزه بودن قرآن است مى رسد.
ويژگى مهمى كه در آثار تفسيرى موضوعى و ترتيبى استاد تأثير بسزايى گذاشته آن است كه علوم گوناگون اسلامى از فقه، اصول، حكمت، عرفان، حديث به خصوص نهج البلاغه، تاريخ، مسائل اجتماعى فرهنگى، ادبيات فارسى و عربى را به خوبى مسلط و آشنا است و اين جامعيت، آثار او را كم نظير ساخته است.

ويژگى هاى روش تفسيرى استاد

ويژگى هاى روش تفسيرى استاد را در محورهاى زير مى توان برشمرد:

1. توجه به شيوه تفسير قرآن به قرآن با گرايش معنى شناسى

زبان استاد، تحت تأثير علامه طباطبايى صاحب تفسير الميزان تأكيد بر اين روش دارد و مى نويسد:
(مقدمةً بايد عرض بكنم كه اين جمله را بايد هميشه در نظر داشته باشيم كه: القرآن يفسّر بعضه بعضاً، قرآن بعضى از آيات آن تفسير كننده و توضيح دهنده بعضى آيات ديگر است.) [9]
و آن را شيوه ائمه اطهار(ع) از قول برخى مفسران بزرگ مى داند. ايشان در چند مورد، منظور از تفسير قرآن با قرآن را توضيح بيشترى داده از جمله:
(نكته مهمى كه در بررسى قرآن بايد به آن توجه داشت اين است كه در درجه اول مى بايد قرآن را به كمك خود قرآن شناخت، مقصود اين است كه آيات قرآن مجموعاً يك ساختمان به هم پيوسته را تشكيل مى دهند.) [10]
در جاى ديگر مى گويد، تفسير قرآن به قرآن اين است كه (آيات محكمات، توضيح دهنده و تفسير كننده متشابهات مى باشد). [11]
استاد درجاى ديگر اشاره دارد كه منظور اين است كه قرآن زبان خاص خود را دارد. در اين مورد مى نويسد:
(هر مكتب زبان مخصوص به خود دارد، براى درك مفاهيم ومسائل آن مكتب بايد با زبان مخصوص آن مكتب آشنا شد. از طرف ديگر براى فهم زبان خاص آن مكتب بايد در درجه اول بينش كل آن را درباره هستى و جهان و قيامت و انسان و به اصطلاح جهان بينى آن را به دست آورد.) [12]
منظور استاد آن است كه شناخت زبان دين، شناخت زبان قرآن است. اساساً قرآن زبان خاص و اصطلاحات خاص خود را مطرح كرده است كه بر اساس اصطلاحات عرف عام نيست و اين همان بحث معنى شناسى است كه در زبان شناسى دينى اخيراً مطرح شده است.
به گفته آيت الله معرفت، معناى قرآن بر اساس عرف عام، ترجمه قرآن است، ولى تفسير قرآن نيست. تفسير قرآن نياز به شناخت زبان خاص قرآن را دارد. [13]

2. تفسير اجتهادى و عقلى از قرآن

استاد تفسير اجتهادى و عقلى را كه مبتنى بر درايت نسبت به آيات و با استفاده از روايات باشد صحيح مى داند.
ايشان روش هاى ظاهرگرايى، اخبارى گرى، باطنى و تأويل در قرآن را ردّ مى كند. گاه شيوه اخباريان را كه فقط فهم معانى تحت اللفظى آيات را مورد توجه قرار مى دهند و عقل را تعطيل مى كنند، رد مى كند و آن را نوعى برداشت عاميانه و سطحى از قرآن مى داند كه به تجسم و رؤيت خدا با چشم و صدها اعتقاد انحرافى مى رسيدند. [14]
گاه شيوه تأويل باطنى ها از قرآن را محكوم مى نمايد كه اسماعيليه و متصوفه قهرمانان آن بوده‏اند:
(قرآن در برابر جمود و خشك انديشى اخباريون و نظاير آنها و همچنين در مقابل انحرافات و برداشت هاى نارواى باطنيه و ديگران، راه وسطى پيشنهاد مى كند كه عبارت است ازتأمل و تدبّر بى غرضانه و منصفانه.) [15]
استاد عقل را حجت مى داند و حجيّت و سنديّت آن را كه مورد پذيرش بيشتر علماى اسلام است با قرآن اثبات مى كند و مى فرمايد:
(قرآن در موارد فراوان به تعقل دعوت نموده و نيز مسائل را در ارتباط علّى و معلولى آنها بيان مى نمايد و نيز گاه فلسفه احكام را ذكر نموده است، و البته قرآن لغزش هاى عقل را نيز مورد توجه و بررسى قرار داده است.) [16]
استاد در جاى ديگر مى نويسد:
(گاه مخاطب قرآن، عقل انسان است و قرآن با زبان منطق و استدلال سخن مى گويد.)
در نگرش استاد، توجه به عقل مانع ازآن نيست كه قلب مورد بى مهرى قرار گيرد.
استاد در اين مورد مى نويسد:
(قرآن براى خود دو زبان قائل مى شود، گاهى خود را كتاب تفكر و منطق و استدلال معرفى مى كند، وگاهى كتاب احساس و عشق.) [17]
استاد از يكى از زبان ها به زبان عقل و از ديگرى به زبان دل تعبير مى كند.
اين موضوع از راه بررسى فطرت كه از ديدگاه استاد ام‏المعارف است نيز به همين نتيجه مى رسد و استاد فطرت را به دو شاخه اساسى فطرت عقل و فطرت دل تقسيم مى كند.
همچنين در بحث اعجاز قرآن، آن را به دو بخش عمده، يكى اعجاز لفظى و ديگرى اعجاز معنوى تقسيم مى كند كه اينها نيز به زبان دل و زبان عقل مرتبط مى شوند.

3. استفاده از روايات معتبر

استاد تصريح مى كند كه: (از شرايط آشنايى با قرآن، آشنايى با سخنان پيامبراكرم(ص) است. ايشان به نص خود قرآن،اولين مفسر اين كتاب است. مفسر يعنى بيان كننده‏أ و اما براى ما كه شيعه هستيم و به ائمه اطهار معتقديم و اعتقاد داريم آنچه را كه پيامبر ازناحيه خدا داشته به اوصياء گرامى اش منتقل كرده است، روايات معتبرى كه از ائمه رسيده نيز همان اعتبار روايات معتبرى را دارد كه از ناحيه رسول خدا رسيده است. و لهذا روايات موثق ائمه كمك بزرگى است در راه شناخت قرآن.) [18]
به عنوان نمونه استاد در جلد هفتم آشنايى با قرآن درتفسير آيات از روايات بسيارى سود جسته است. البته تفسير ايشان را تفسير روايى نمى توان ناميد. در تفسير روايى اصطلاحى تنها مراجعه به اخبار و احاديث را جايز مى دانند و اين شيوه اخباريان است و هر جا در ذيل هر آيه حديثى وجود نداشت از ذكر آيه خوددارى مى كنند، ولى استاد به اين شيوه معترض است و اين عمل را نوعى ظلم و جفا بر قرآن مى داند. [19]
جالب است كه ايشان به روشنى دفاع از تفسير ائمه(ع) را نه به دليل تبعيت كوركورانه مى داند و مى نويسد:
(اينكه ما تابع تفسير اهل بيت هستيم، به معناى اين نيست كه اهل بيت آيات را به ميل خود تفسير كرده اند و ما هم مى گوييم چون آنها اين طور گفته اند پس همين طور درست است، نه تفسير آنها نسبت به تفسيرى كه ديگران كرده اند بهتر است، يعنى با مضمون آيه و ساير آيات موافق تر است.) [20]
البته استاد، گاه از روايات اهل سنت در تأييد مطالب يا به طور مستقل نيز استفاده مى كند. [21]

4. بررسى تاريخچه موضوع

استاد در همه بحث هاى كليدى به تاريخچه موضوع مى پردازد و اين ويژگى را از استاد خويش آيت الله بروجردى(ره) آموخته است؛ مثلاً در بحث پرستش به تاريخچه بت پرستى مى پردازد، يا در مسأله نحوست ايام با دقت به نمونه هاى تاريخى متعدد توجه دارد. در بررسى موضوع فطريات انسان، عشق و پرستش، حجاب و نظام حقوق زن، بحث خمس و انفال، و بسيارى موضوعات ديگر تاريخچه آن را در ميان مسلمانان و گاه در ميان بشريت مورد بررسى قرار مى دهد. [22]

5. توجه به لغت و واژه

دقت استاد در ريشه يابى واژه ها، مفهوم آنها و گاه بررسى تاريخچه لغت، و گاه مقايسه لغت در فارسى و عربى و نكته سنجى هايى از اين دست قابل توجه است. ايشان آشنايى با زبان عربى را براى شناخت قرآن، مانند دانستن زبان فارسى براى شناخت حافظ و سعدى مى دانند.
به عنوان نمونه واژه هاى حوارى، غنيمت، توفى، خليل، عبادت، جزيه، سيره، طوبى، تفأّل و تطيّر از سوى استاد مورد بررسى لغوى قرار گرفته است. [23]
به طور مثال: ريشه لغت الله اگر از اَلَهَ يا از وَلَهَ باشد معنى فرق مى كند و احتمال قوى دارد كه اله و وله دو لهجه از يك لغت باشند. در فارسى مترادف آن را نداريم، زيرا اگر به جاى الله، خدا بگذاريم رسا نيست، چون خدا مخفف خود آى است، يعنى واجب الوجود كه يك شأن از شؤون الله است. اين نام، جامع همه صفات كماليه است. [24] و نيز مثال ديگر، سماء در عربى مساوى آسمان فارسى نيست، سماء در عربى يعنى بالا به هر اعتبارى كه باشد، ولى در فارسى آسمان مركب از آس و مان است، آس مانند سنگ آسياب و مان مفهوم فلك مى دهد، يعنى فلك مثل سنگ آسيا مى چرخد. [25]

6. توجه به تاريخ صدر اسلام و تطبيق بر نمونه هاى تاريخى جديد

استاد يكى از شرايط آشنايى با قرآن را آشنايى با تاريخ اسلام مى داند، چنان كه علامه طباطبايى نيز در كتاب قرآن در اسلام به اين نكته تصريح دارد. استاد مطهرى دليل آن را ماهيت نزول قرآن مى داند، زيرا قرآن مثل تورات و يا انجيل يكباره از سوى پيامبر عرضه نشده است، بلكه اين كتاب در طول 23 سال دوران پيامبر از بعثت تا وفات در خلال جريان پر هيجان تاريخ اسلام نازل شده است و از همين رو آيات قرآن شأن نزول دارند. ايشان اصل توجه به شأن نزول را در تفسير قرآن، توجه به تاريخ پيامبر اسلام و مسلمين مى داند كه خود جامع تر از شأن نزول است، زيرا شأن نزول، شرايط خاص هر حادثه مورد توجه قرار مى دهد. البته ايشان همچون بسيارى از مفسران از جمله علامه طباطبايى قائل است شأن نزول معناى آيه را محدود نمى كند، بلكه تا اندازه زيادى در روشن شدن مضمون آيات مؤثر و راهگشا است. [26]
به عنوان نمونه در بررسى مسأله نفاق، به ويژگى هاى آن در قرآن و نمونه هاى تاريخى آن پرداخته و آن را با انفاق جديد و امروزين مقايسه مى نمايد.
بررسى مسأله هجرت، بررسى سوره براءت و اصل براءت، بحث بيعت در سوره فتح، سرنوشت ناسپاسى در مقابل نعمت هدايت در اقوام پيشين و نمونه آن در جنگ بدر از اين دست مى باشند. [27]

7. توجه به آهنگ هر سوره

استاد سوره هاى قرآن را از نظر آهنگ، گونه گون مى داند و اختلاف آهنگ ها را بسته به محتوا و مضمون آن سوره مى داند و نه به كوتاهى و بلندى آنها، مثلاً آهنگ سوره حمد كه حالتش عبادت و مناجات است آهنگ مخصوصى است خيلى نرم و ملايم، خيلى خاضعانه و عابدانه است. [28]

8. توجه به هدف يا اهداف هر سوره

چنين به نظر مى رسد استاد براى هر سوره هدفى خاص يا هدف هاى خاصى قائل است كه اين اهداف را با آهنگ هر سوره بلكه با تعداد آيات آن متناسب است، بدين معنى كه خداوند در هر سوره ميزانى از آيات و موارد را مى آورد كه هدف يا اهداف او را تأمين كند، و در ادامه مى نويسد:
(همه سوره قمر يك روح دارد، حتى در اين سوره چند داستان آمده، ولى صورتى كه اين داستان ها در اين سوره دارند با صورتى كه همين داستان ها در سوره هاى ديگر قرآن دارند فرق مى كند، يعنى در آنجاها به جزئيات هم تا حدى پرداخته شده، ولى در اينجا قطعه هاى مختصرى از داستان ها را آورده تا حدى كه به آن روح كمك كند. حال روح اين سوره چيست؟ روح اين سوره مطلبى است كه كلى آن در قرآن به اين صورت بيان شده: (لئن شكرتم لأزيدنّكم و لئن كفرتم إنّ عذابى لشديد). اگر بشر در مقابل نعمت ها و انعام هاى الهى حالت سپاسگزارى و حق شناسى و قدردانى داشته باشد سنت الهى بر اين است كه آن نعمت ها و انعام ها را افزايش بدهد و اگر كفران و قدرناشناسى و حق ناشناسى كند نه تنها موجب زوال آن نعمت است، بلكه موجب پيدايش يك نقمت هم به جاى آن هست‏أ چون سوره در مكه نازل شده اين [ مطلب كلى ] ناظر به كفار قريش است كه عذاب الهى به شما هم قطعاً خواهد رسيد و در اينجا از جنگ بدر خبر مى دهد.)
استاد در پايان نكته اى را نيز بر آهنگ هر سوره و هدف هر سوره مى افزايد كه درخور توجه است:
(اگر يك مطلب با زبان فصيح باشد و با آهنگ متناسب با خودش هم قراءت بشود اثرش مضاعف مى شود، حال اگر خود مطلب هم با قلب انسان پيوند و اتصالى داشته باشد، يعنى زبان فطرت انسان باشد، اين ديگر نور على نور خواهد شد. قرآن چنين است؛ اصلاً قرآن بقاى خودش را مديون همين سه جهت است.) [29]

9. نگاه اصلى و جنبى به تفسير موضوعى

از مجموعه آثار استاد بر مى آيد كه ايشان تفسير موضوعى را مكمّل تفسير ترتيبى مى داند و مانند علامه طباطبايى در الميزان در جريان تفسير ترتيبى، موضوعات كليدى را به طور مشروح تر و با توجه به تمامى قرآن بررسى مى نمايد؛ ازجمله در ذيل تفسير سوره انفال، واژه كليدى توفّى و هجرت را به طور موضوعى مورد بررسى قرار مى دهد.
در سوره انفال ذيل آيه 5 (و لوترى إذ يتوفّى الذين كفروا الملائكةأ ) در مورد توفّى پس از بحث لغوى به توفّى نفس و روح مى پردازد و از آيات ديگر شاهد مى آورد و سرانجام چنين جمع بندى مى كند:
(كلمه توفّى از ماده وفات است نه از ماده فوت، فوت معنايش از دست رفتن است، مى گوييم نماز من فوت شدأ توفّى درست نقطه مقابل فوت را مى رساند، يعنى چيزى را قبض كردن و تمام تحويل گرفتن.)
استاد توفّى را با اين معنى دليل بر مسأله روح مى داند و نيز به جوانب آن كه عالم برزخ باشد نيز مى پردازد. [30]
در همين سوره به مناسبت آيه (ان الذين آمنوا و هاجروا و جاهدواأ )بحث هجرت را به روش موضوعى و با بيان تاريخچه آن در اسلام و انواع آن مطرح كرده، با حديثى از امام على(ع) مى نويسد:
(الهجرة قائمة على حدّه الأول، هجرت به همان حد اولى كه بوده است امروز هم باقى است، يعنى يك مسلمان ازآن جهت كه مسلمان است اسلام به او اجازه نمى دهد كه بدون موجب برود در بلاد كفر زندگى بكند، بگويد من زندگى آنجا را خوش تر دارم.
البته اين امر همان طور كه عرض كردم تابع شرايط و اوضاع و احوال است. گاهى چند خانواده مسلمان حركت مى كنند مى روند به يكى از بلاد كفر و آنجا زندگى مى كنند، ولى خودشان در آنجا يك هسته مى شوند، يعنى حكم بذرى را پيدا مى كنند كه به تدريج رشد مى كند، و بسيارى از كشورهاى امروز اسلامى مولود همين گونه مهاجرين و مهاجرت هاى هدفدار بوده است.)
نمونه اين موارد در آثار تفسيرى استاد قابل توجه است، به عنوان نمونه، مسأله نفاق، اذن الهى، مسأله معجزه و تسبيح موجودات را مى توان برشمرد. [31]
همچنين تفسير يك موضوع مستقل كه گاه خود مفصل بوده و سخنان مخالفان در آن موضوع نياز به بررسى داشته و همچنين جنبه هاى اجتماعى و كاربرد آن بيشتر بوده به طور جداگانه مورد بررسى قرار گرفته است؛ به عنوان نمونه مسأله حجاب، نظام حقوق زن در اسلام، فطرت يا موضوعات ريزتر مانند زهد در اسلام، حق و باطل وأ در حدّ يك مقاله به طور جداگانه آمده است. [32]

10. تقسيم آيات يك سوره به بخش هاى گوناگون

استاد در تفسير موضوعى يا ترتيبى، آيه هايى را كه يك موضوع واحد، پيام واحد و روح واحد دارند تفكيك مى نمايد و اين كار بدين معنى است كه ايشان بخش هايى كه داراى سياق واحد هستند در يك موضوع خاص قرار مى دهد، نمونه اين كار در بررسى سوره انفال و سوره نورديده مى شود.
سياق در اصطلاح اهل ادب به طرز جمله بندى كه برگرفته از نظم خاص كلمات است گفته مى شود، به گونه اى كه علاوه بر معناى هر يك از كلمه ها و معناى جمله، معناى ديگرى را نيز براى جمله به همراه مى آورد. اين بحث در ادبيات، علم اصول، تفسير و زبان شناسى مورد بررسى قرار گرفته است و حجيت دلالت سياق را عموماً برگرفته از سيره عقلا دانسته‏اند.
و در تعريف دقيق آن چنين آمده است:
(سياق عبارت است از نشانه هايى كه معنى لفظ مورد نظر را كشف كند، چه اين نشانه ها، نشانه هاى لفظى باشند، مانند كلماتى كه با لفظ مورد نظر، كلام واحدى را با اجزاء به هم پيوسته و مرتبط به يكديگر تشكيل مى دهند، و چه اين نشانه ها قرائن حاليه اى باشند كه كلام را در برگرفته بر معناى خاصى دلالت كنند.) [33]

11. اهتمام به مفاهيم كليدى تفسير

استاد در مورد مفاهيم كليدى تفسير اهتمام بسيارى دارد، از جمله درباره كاربرد محكم ومتشابه مى نويسد:
(سرّ مطلب اين است كه برخى مسائل مطروحه در قرآن به خصوص آنجا كه سخن از امور غيب و ماوراء الطبيعه است، اساساً با الفاظ قابل بيان نيستندأ اما از آنجا كه زبان بيان قرآن همين زبان بشرى است، ناگزير آن موضوعات لطيف و معنوى با عباراتى بيان شده اند كه بشر براى موضوعات مادى به كار مى برد. لكن براى جلوگيرى از سوء فهم، مسائل در بعضى آيات به گونه اى طرح شده كه مى بايد حتماً به كمك آيات ديگر تفسير گردد و غير از اين راهى وجود نداشته است‏أ آيات متشابه براى فهميدن و تدبر كردن هستند، اما در آنها بايد به كمك آيات محكم تدبّر كرد.) [34]
مثلاً آيه (وجوه يومئذ ناضرة. الى ربها ناظرة) با توجه به آيه (لاتدركه الأبصار وهو يدرك الابصار) به معناى رؤيت و شهود خدا با قلب است.
استاد در مجموعه سخنان تفسيرى خود تا آنجا كه جست وجو كرده ام هيچ گاه بحث تأويل و تنزيل به كار نبرده است، ولى مفهوم آن را به گونه اى كه علامه طباطبايى دركتاب قرآن در اسلام آورده بيشتر با نام روح سوره و آيه استفاده نموده است.

12. نمودار ساختن روايات بنى اسرائيلى

دقت در كاربرد مجموعه احاديثى كه استاد در آثار تفسيرى خود آورده نشان مى دهد، يا احاديث مستند و معتبر را ذكر كرده است، يا احاديثى را كه مضمون آن مورد پذيرش بوده و قابل دفاع عقلانى باشد. و در مواردى بعضى روايات را اسرائيلى و بى اعتبار مى داند، مانند جريان قصه عشق داود به زن اوريا. [35]

13. بررسى آيات الاحكام به شيوه فقها، ولى با گرايش اجتماعى

استاد به دليل تسلط بر فقه و آيات الاحكام و نيز شناخت جامعه و نيازها و به طور كلى گرايش اجتماعى وكاربردى به شيوه خاص، اين نوع آيات را تحليل مى نمايد:
مثلاً در بحث خمس از آيه (واعلموا انّما غنمتم من شيئ فأنّ لله خمسه‏أ )پس از طرح نظر شيعه و سنى به طور تطبيقى در مراحل چهارگانه بحث را بررسى كرده است؛ در مرحله اول، به بحث لغوى مى پردازد و مى گويد، غنم ، يغنم عام است و اختصاص به غنائم دارالحرب ندارد، وكاربرد واژه در قرآن مانند مغانم نيز عام است و نيز در حديث، از جمله حديثى كه اهل سنت آورده اند نيز معناى عام دارد، و نيز دركتاب لغت. حتى صاحب المنجد كه مسيحى است واژه غنم را در مطلق سود به كار برده است كه نظر شيعه را تأييد مى كند.
نتيجه مهم بررسى واژه اين است كه مطابق نظر اهل سنت، خمس يكى از فروع جهاد است و اهميت چندانى ندارد، ولى در شيعه خود حكم اصيل است.
مرحله دوم، تقسيم خمس است كه اهل سنت پنج قسمت و شيعه شش قسمت مى كند. (فأنّ لله خمسه و للرسول و لذى القربى واليتامى و المساكين و ابن السبيل) اهل سنت ذكر خدا را تشريفاتى مى دانند، ولى شيعه ذكر نام خدا و حتى نام پيامبر را براى شخص پيامبر نمى دانند، و در نهايت به شش سهم تقسيم مى كردند.
مرحله سوم، مصرف خمس است، كه شيعه سه سهم اول خدا، پيامبر و امام كه به سهم امام مشهور است براى مصالح عمومى مى دانند. و در همين جا استاد به بحث انفال و مصرف آن نيز اشاره داشته و آن را مانند غنيمت در خمس به مفهوم مطلق مطرح كرده و مصرف آن را نيز مصالح عمومى مردم مى دانند. سه سهم بعدى يتيمان، مساكين، ابن سبيل را مربوط به ذوى القربى دانسته كه به سهم سادات مشهور است.
در مرحله چهارم، به فلسفه حكم پرداخته، مى گويد كه زكات، ماليات عمومى نيست، بلكه يك امر اختصاصى است و به يك اموال خاصى تعلق مى گيرد، ولى خمس، ماليات عمومى است؛ نيمى از آن كه سهم امام است جهت مصالح عمومى مردم و نيم ديگر كه سهم سادات است به سادات نيازمند مى رسد، و زيادى آن در مصالح عمومى مصرف مى شود و دليل اين اختصاص، امتياز مالى خاص به سادات نيست، بلكه به اين دليل است كه سادات در حمايت از دين بيش از ديگران فعال بوده اند و اكثر قيام ها در تاريخ اسلام به وسيله آنها بوده است. [36]
استاد در بحث جهاد و صلح و نماز جمعه و امر به معروف و نهى از منكر [37] آيات مربوطه را به همين شيوه بررسى كرده است.

14. بهره گيرى از نظريات نوين علمى

استاد در بعضى موارد از برخى نظريات علمى در تأييد و يا فهم اشاره هاى علمى قرآن بهره برده است، ولى سعى دارد آيات را تحت الشعاع مسائل علمى قرار ندهد به طورى كه مبناى استنباط حكم شود؛ آن گونه كه بعضى مفسران مانند طنطاوى و عبده كرده اند يا گاه در تفسير نوين و پرتوى از قرآن ديده مى شود كه مورد انتقاد استاد نيز هست. استاد مى نويسد: (يك سلسله مسائل ديگرى پيش مى آيد كه در آنها بايد از متخصصين ديگر استمداد كرد و آنها در اين زمينه ها بحث هايى كرده اندأ مسائلى كه قرآن در باب طبيعت و به اصطلاح در طبيعيات آورده است، درباره باد بحث كرده، درباره باران بحث كرده، در باره زمين بحث كرده، درباره آسمان بحث كرده، درباره حيوانات بحث كرده است. البته در اين قسمت مفسرين قديم كم و بيش بحث كرده بودند، ولى علماى جديد از وقتى كه علوم طبيعى پيشرفت خوب و نمايانى كرده است، بيشتر در اين مسائل قرآن دقت كرده‏اند.
تفسير طنطاوى بيشتر كوشش اش اين است كه طبيعيات قرآن را با توجه به طبيعيات جديد روشن كند و ثابت نمايد كه آنچه قرآن در اين زمينه ها گفته است با آنچه كه علم تدريجاً كشف مى كند منطبق است يا لااقل منطبق تر است طنطاوى بالخصوص ممكن است خيلى از حرف هايى كه او گفته صددرصد قابل قبول نباشد همين كتاب باد و باران آقاى مهندس بازرگان من يك دور مطالعه كردم به نظرم خيلى فوق العاده آمد، يعنى خودش كشف يكى از اعجاز هاى قرآن در مسائل طبيعى است.) [38]
استاد همچون علامه طباطبايى معتقد است كه: (قرآن براى همه طبقه ها و گروه ها معجزه است، براى سخن سنجان از نظر بلاغت، براى حكما از نظر حكمت، براى دانشمندان از نظر جبنه هاى علمى، براى جامعه شناسان از نظر جهت اجتماعى، براى قانون گذاران از نظر قوانين عملى، براى سياستمداران از نظر حقايق سياسى، براى هيأت هاى حاكمه از نظر سيره حكومت، و سرانجام براى همه جهانيان از نظر امورى كه به آن دسترسى ندارند، مانند علوم غيبى و پرهيز از ناهمگونى در سخن ها و قانون ها و عمل ها.) [39]
استاد در جاى ديگر مى نويسد:
(كرس موريسون كتابى دارد به نام آفرينش انسان. در آن كتاب اين موضوعات را خيلى خوب شرح داده است.) [40]
گاهى نيز در تأييد مطالب قرآن از اقوال دانشمندان استفاده كرده و در جايى سخنان انيشتين و ويليام جيمز را آورده است. [41]

15. روى آورى به قرآن در زمينه مباحث اجتماعى

استاد به طور مشخص و آشكار، قرآن را در عرصه زندگى و عينيت جامعه مطرح مى نمود و همين موجب نفوذ و جاذبه سخنان ايشان و كاربردى بودن آن شده بود، و از طرف ديگر به ويژه در پى اثبات توانايى دين در ارائه راهكارهاى زندگى و نظام اجتماعى بود. بررسى موضوعاتى چون جامعه و تاريخ، اصالت فرد يا جامعه، حقوق زن در اسلام، مسأله حجاب، تعليم و تربيت در اسلام، امدادهاى غيبى در زندگى بشر، انسان و سرنوشت، تكامل اجتماعى انسان، علل گرايش به مادى گرى، نظرى به نظام اقتصادى اسلام و ده ها مقاله در زمينه هاى اجتماعى، جهت گيرى كار استاد را به خوبى نشان مى دهد.
از اين جهت ايشان به استاد خود علامه طباطبايى شباهت فوق العاده دارد و تحت تأثير استاد مى باشد.
گرايش استاد به شيوه تفسير اجتماعى قرآن، علاوه بر تأثير از علامه طباطبايى به دليل احساس مسؤوليت و درد دين نسبت به ضعف ها و نارسايى ها در محيط دانشگاه و حوزه و مواجهه با انبوه سؤالات و شبهات جوانان بوده است.
مى توان ابعاد كار اجتماعى فرهنگى استاد را در محورهاى زير ملاحظه كرد:
1. تبيين اسلام اصيل فقاهتى در برابر اسلام فقاهتى بعضى از حوزويان متحجر.
2. تبيين اسلام ناب در برابر گرايش هاى التقاطى بعضى از دانشگاهيان، چه التقاط ماركسيستى در افكار جوانان و دانشگاهيان كه به دليل امواج ماركسيسم پس از چند انقلاب بزرگ جهانى پديد آمده بود، و چه التقاط غربى از طريق فلسفه هاى غربى و از راه ترجمه و يا تحصيل كردگان مسلمان كه در غرب بوده اند و ناخودآگاه تحت تأثير نگرش هاى غربى واقع شده‏اند.
3. تبيين اسلام اصيل در برابر شعارهاى ملى گرايانه و شيوه حكومت رژيم گذشته.

16. بيان ديدگاه هاى گوناگون و منطق مخالفان

استاد درمباحث و موضوعات گوناگون به بررسى ديدگاه هاى گوناگون حتى مخالفان مى پرداخت و آنها را نقد و بررسى مى كرد.
مثلاً درمورد انسان و اصالت فرد يا جامعه مى نويسد آيات كريمه قرآن نظريه سوم را تأييد مى كند؛ يعنى هم اصالت فرد و هم اصالت جامعه را مى پذيرد.
و در باره آيه 34 سوره اعراف: (ولكلّ امّة أجل فاذا جاء اجلهم لايستأخرون ساعة و لايستقدمون) مى گويد، در اين آيه سخن از يك حيات و زندگى است كه لحظه پايان دارد و تخلف ناپذير است، نه پيش افتادنى است و نه پس افتادنى، و اين حيات به امت تعلق دارد و نه به افراد.
در جاى ديگر قرآن مرگ و حيات را به فرد انسان هم نسبت مى دهد. [42]
در مورد اذن مى نويسد، سه ديدگاه درباره اذن الهى در نظام تكوين وجود دارد:
يكى بدون توجه به نظام حكيمانه اسباب و مسبّبات (جبر). ديگرى بر اساس فقط نظام اسباب و مسبّبات (تفويض)، و سومى بر اساس امر بين الامرين؛ نه اينكه علل و اسباب دخالت ندارد و نه اينكه طورى است كه خدا بخواهد و نخواهد، كار انجام شود. [43]
در مقوله تسبيح موجودات مى نويسد: دو ديدگاه درمورد تسبيح وجود دارد، در ذيل آيه (ألم تر أنّ الله يسبّح له من فى السموات و الأرض و الطير صافّات كلّ قد علم صلاته و تسبيحه) اين سلسله آيات، يعنى تسبيح همه موجودات در عالم مجموعاً دو گونه تفسير شده است:
تفسير اول: تفسير حكيمانه است، حكيم ابونصر فارابى تسبيح موجودات را با زبان حال بيان كرده و مى گويد: (صلّت السماء بدورانها و الارض برججانه والمطر بمطلانه). گردش آسمان، نماز آسمان است. زمين كه تكان مى خورد تكان خوردن زمين، نماز زمين است. باران كه مى ريزد ريزش باران، نماز باران است.
تفسيردوم: تفسير عارفانه است كه آن طور نمى گويد، مى گويد انسان هاى عادى تسبيح موجودات را نمى فهمند و اين تسبيح به زبان قال است داود، گوش ديگرى داشت كه به باطن و ملكوت اشياء راه پيدا كرده بود. پيامبر اسلام(ص) نيز چنين بود و بعضى بزرگان گاه چنين حالاتى داشته>اند. [44]
همچنين ديدگاه هاى گوناگون در مورد تفسير (الله نور السموات و الارض) آورده است. در مورد حروف مقطعه نظريات گوناگون مانند نظريه تأويل، نظريه اشاعره، نظريه سوم و نظريه علامه طباطبايى را آورده است. درمورد منشأ مذهب نظريه فوير باخ، نظريه اگوست كنت واسپنسر، نظريه راسل، نظريه ماركسيسم وأ را بيان و نقد و بررسى مى نمايد. [45]
استاد اين شجاعت طرح نظرات مخالفان و پاسخ به آنها را ازخود قرآن آموخته است. دراين مورد مى نويسد:
(از شجاعت هاى قرآن، يكى منعكس كردن منطق مخالفين از كفار و منافقين است و زياد هم هست.) [46]
ايشان معتقد است مخالفان نه تنها بايد نظرات خود را ابراز نمايند، بلكه بايد ما خود به دنبال شبهه شناسى باشيم.
(من بر خلاف بسيارى از افراد از تشكيكات و ايجاد شبهه هايى كه در مسائل اسلامى مى شود با همه علاقه و اعتقادى كه به اين دين دارم به هيچ وجه ناراحت نمى شوم، بلكه در ته دلم خوشحال مى شوم، زيرا معتقدم كه در عمر خود به تجربه مشاهده كرده ام كه اين آيين مقدس آسمانى در هر جبهه از جبهه ها كه بيشتر مورد حمله و تعرض واقع شده، با نيرومندى و سرفرازى و جلوه و رونق بيشترى آشكار شده است بگذاريد بگويند و بنويسند و سمينار بدهند و ايراد بگيرند تا آن كه بدون آن كه خود بخواهند، وسيله روشن شدن حقايق اسلامى گردند.) [47]
استاد مانند اين سخن را در كتاب پيرامون جمهورى اسلامى كه پس از پيروزى انقلاب اسلامى و امواج مخالفت هاى فراوان نگاشته، مى‏نويسد: (هر وقت جامعه از يك نوع آزادى فكرى و از روى سوء نيت برخوردار بوده است اين امر به ضرر اسلام تمام نشده، بلكه در نهايت به سود اسلام بوده. اگر در جامعه ما محيط آزاد برخورد آراء و عقايد به وجود بيايد به طورى كه صاحبان افكار مختلف بتوانند حرف هايشان را مطرح كنند و ما هم در مقابل، آراء و نظريات خودمان را مطرح كنيم، تنها در چنين زمينه سالمى خواهد بود كه اسلام هر چه بيشتر رشد مى كندأ و الاّ اگر جلوى فكر را بخواهيم بگيريم، اسلام و جمهورى اسلامى را شكست داده ايم.) [48]

17. زنده بودن كارهاى تفسيرى استاد

پويايى و حيات بررسى هاى تفسيرى استاد به طور عمده به دلايل گوناگون بود؛ از جمله اينكه استاد درد دين داشت، او فقط محققى نبود كه بدون توجه به انجام وظيفه و رسالت دينى كارهاى علمى انجام دهد، توجه به نيازهاى زمان به شناخت سؤالات و شبهات زمان، شناخت نسل جوان و زبان او و ارتباط با تحصيل كرده هاى مسلمان در دانشگاه و محيط آن روز، از ويژگى هاى بارز ايشان بود.
استاد نه تنها از شبهات و پرسش ها ناراحت نمى شد، بلكه خود به دنبال شبهات جديد بود، بيشتر شبهات برون دينى از جانب تحصيل كرده ها و روشنفكران بود و اغلب شبهات درون دينى توسط حوزويان متحجر و سنتى هاى جامعه مطرح بود. استاد خود مى نويسد: (من مكرر درنوشته هاى خودم نوشته ام، من هرگز از پيدايش افراد شكاك در اجتماع كه عليه اسلام سخنرانى كنند و مقاله بنويسند متأثر كه نمى شوم هيچ، از يك نظر خوشحال هم مى شوم، چون مى دانم پيدايش اينها سبب مى شود كه چهره اسلام بيشتر نمايان بشود. وجود افراد شكاك و افرادى كه عليه دين سخنرانى مى كنند وقتى خطرناك است كه حاميان دين آنقدر مرده و بى روح باشند كه در مقام جواب برنيايند.) [49]
دفاع عقلانى در پاسخ به همه آنها شيوه عمومى استاد بود، آنچنان كه سيره امامان(ع) با مخالفان فكرى خود چنين بوده است.

18. تأثيرپذيرى بسيار از تفسير الميزان

استاد فوق العاده تحت تأثير علامه طباطبايى است، در همه آثار تفسيرى خود بارها از تفسير ايشان، شاهد، نمونه و تحليل مى آورد و حتى مدعى است آنچه فهميده، از تفسير الميزان دريافت نموده است.
استاد خود در مورد شخصيت علامه چنين اظهار نظر مى كند:
(علامه طباطبايى(ره) مردى است كه صدسال ديگر بايد بنشينند و آثار او را تجزيه و تحليل كنند و به ارزش او پى ببرندأ اين مرد واقعاً از خدمتگزاران بسيار بسيار بزرگ اسلام است او كسى است كه هم شخصيت اسلامى دارد تنها شخصيتش، شخصيت شيعى نيست و هم شخصى علمى جهانى.)
و درمورد تفسير الميزان چنين مى نويسد:
(كتاب تفسير الميزان ايشان يكى از بهترين تفاسيرى است كه براى قرآن مجيد نوشته شده است. اين تفسير از جنبه هاى خاصي‏أ بهترين تفسيرى است كه در ميان شيعه و سنى از صدر اسلام تا امروز نوشته شده است.) [50]
شايد بتوان استاد مطهرى را تنها شاگرد علامه طباطبايى دانست كه سعى كرده به صراحت و مستقيم وگاه غيرمستقيم، علامه طباطبايى، ديدگاه ها و تفسير گران سنگ الميزان را معرفى نمايد. يكى از استادان قرآن پژوه در اين باره مى گويد:
(علامه مطالب بسيار نو و تحقيقات بسيار عميق و عالى در اين تفسير مطرح كرده اند. نمى خواهم به كسى جسارت كنم، ولى شاگردان شاخص ايشان يا نفهميده اند و به مطالب ايشان نتوانسته اند برسند، يا كوتاهى مى كنند و هر يك از اين دو داراى اشكال است.) [51]
به نمونه هاى اندكى از ارجاعات استاد به تفسير الميزان توجه كنيد.
استاد در داستان قضاوت داود در سوره ص آيه 23 تا 26، جريان قصه عشق داود به زن اوريا را ساخته يهود مى داند و مى نويسد: (اينجا من همان مطلبى را عرض مى كنم كه علامه طباطبايى در تفسير الميزان فرموده اند، اگر چه بيان ايشان را چون در سطح بالا است نمى توان به سادگى گفت. ايشان مى گويند: اولاً قضيه مسلم نيست كه آنها فرشته بوده اند، و بر فرض اين كه فرشته بوده اند تمثّل فرشته بوده اند و تمثّل فرشته غير ازاين است كه در عالم مادى افرادى بر داود وارد شوند. ايشان مى فرمايند: اين مسأله كه ما وظيفه داريم راست بگوييم و دروغ نگوييم مربوط به اين است كه در عالم مادى و عينى دو موجود در مقابل داود مى آمدند و سخن شان را مى گفتند و دروغ مى گفتند، ولى مسأله تمثل، مسأله ديگرى است، تمثل يعنى حقيقتى به صورت ديگر ظهور پيدا كند، نظير رؤياى صادقانه. در رؤيا كه تمثل است صدق و فسق به اين معنى راه ندارد.) [52]
در بحث اعتقاد به نحس بودن برخى روزها و سعد بودن برخى ديگر مى نويسد: (على رغم يك سلسله روايت كه در اين زمينه هست يك سلسله روايات ديگرى داريم كه در تفسير الميزان، ذيل آيه (فى ايّام نحسات) سوره فصلت ذكر شده است. از مجموع رواياتى كه از اهل بيت اطهار رسيده است اين مطلب استنباط مى شود كه اين امور يا اساساً اثر ندارد و يا هم اگر دارد توسل به پيغمبر(ص) و اهل بيت(ع) اثر آنها را از بين مى برد.) [53]
در جاى ديگر درمورد اينكه آيا پيامبران و رسول اكرم براى رسيدن به اهداف خود از ابزار و وسائل نامقدس استفاده كرده اند يا خير مى نويسد:
(آيا اين كارها درست است كه انسان براى هدف مقدس از وسايل نامقدس استفاده بكند؟ نه اين كار غلط است تفسير الميزان همين مطلب را ذكر كرده اند كه هرگز انبياء در سيره و روش خودشان براى رسيدن به حق از باطل استفاده نمى كنند و براى رسيدن به حق، از خود حق استفاده مى كنند.) [54]
درجاى ديگر در تفسير آيه (انّ الله ليس بظلاّم للعبيد) مى نويسد: (وجه صحيحش همان است كه علامه طباطبايى دامت بركاته در تفسير الميزان مى فرمايندأ خدا، يا عادل است يا ظلاّم‏أ چون اگر العياذ بالله قانون عالم بنايش بر ظلم باشد ديگر شامل يك فرد بالخصوص و يك كار بالخصوص نيست، شامل همه چيز است.) [55]
در جاى ديگرى مى نويسد:
(نكته اى علامه طباطبايى ذكر كرده اند و نكته خوبى هم هست و آن اين است: مسأله اى كه فوق العاده نظر را جلب مى كند اين است كه چطور است كه منافقين تا پيغمبر اكرم زنده هستند تحريكات مى كنند، ولى پيغمبر كه از دنيا مى رود و دوره خلافت خلفا مى رسد ديگر نامى از اين منافقين نيست؟ أ آيا پيغمبر از دنيا رفت يكمرتبه بى دين ها مؤمن واقعى شدند و يا اينها در دوره خلافت، منافع خودشان را تأمين يافته ديدند و ازاين جهت صدايشان خوابيد؟)
بررسى ويژگى هاى تفسيرى استاد علامه مطهرى نياز به مطالعه مجموعه آثار ايشان و شناخت زواياى فكرى، روحى، معنوى و اجتماعى اين شخصيت بزرگ دارد كه مجالى بيش از اين مختصر را مى طلبد.
سلام بر او روزى كه متولد شد و روزى كه شهيد شد و روزى كه برانگيخته شود.
________________________________________
[1]. شيخ شهيد، 11.
[2]. همان، 37.
[3]. محقق، جواد، تاوان عشق، 16.
[4]. خاطرات و مبارزات حجت الاسلام فلسفى، 438.
[5]. محقق، جواد، تاوان عشق، 14.
[6]. مطهرى، مرتضى، آشنايى با قرآن، 10-1-2.
[7]. همان، 12-1-2.
[8]. همان، 16-1-2 و 18.
[9]. همان، 3-133.
[10]. همان، 21-1-2.
[11]. همان، 3-134.
[12]. همو، سيرى در نهج البلاغه، 263.
[13]. فصلنامه پژوهشهاى قرآنى، 273-9-10.
[14]. مطهرى، مرتضى، آشنايى با قرآن، 24-1-2 به بعد.
[15]. همان، 28.
[16]. همان، 48 به بعد.
[17]. همان، 35 و 38.
[18]. همان، 20-21.
[19]. همان، 25.
[20]. همان، 3-61.
[21]. همان، 5-50.
[22]. همان، 3-61 و 5-68 به بعد و 237؛ فطرت ، 34 به بعد و 87 به بعد.
[23]. همان، 20-2-1 و 104 ، 7-42 ، 2-65 به بعد، 2-115، 5-23، 136 و 246؛ همو، جهاد، 61 ؛ همو، سيرى در سيره نبوى، 47.
[24]. همو، آشنايى با قرآن، 14-2-1.
[25]. همان، 5-171.
[26]. همان، 20-2-1.
[27]. همان، 169-150 و 3-193 به بعد و 210 به بعد و 5/203 به بعد و 214 به بعد.
[28]. همان، 212-211-5 با تلخيص.
[29]. همان، 214-5 تا 226 با تغيير اندك.
[30]. همان، 3-115 تا 121.
[31]. همان، 197-188-3 ، 169-2-1 به بعد و 204 به بعد ، 163-7 به بعد، 4-169 به بعد.
[32]. همو، حق و باطل، 125 تا 175 و 34 به بعد.
[33]. صدر، محمد باقر، علم الاصول، 1-130.
[34]. مطهرى، مرتضى، شناخت قرآن، 23، 24.
[35]. همو، سيره نبوى، 76.
[36]. همو، آشنايى با قرآن، 3-61 به بعد.
[37]. همان، 7-82 به بعد.
[38]. همو، نبوت، 225-223.
[39]. طباطبايى، الميزان، 1-60.
[40]. مطهرى، مرتضى، آشنايى با قرآن، 5-170.
[41]. همان، 37-2-1 و 38.
[42]. همو، جامعه و تاريخ، 20 به بعد با تلخيص.
[43]. همو، آشنايى با قرآن، 163-7 به بعد.
[44]. همان، 169-4 به بعد.
[45]. همان، 97 به بعد و 121-1-2 به بعد و 67-5؛ همو، نبوت، 105 به بعد؛ فطرت، 166 به بعد.
[46]. همو، حماسه حسينى، 21-3.
[47]. همو، نظام حقوق زن در اسلام، 232.
[48]. همو، پيرامون انقلاب اسلامى، 63، 64، 134.
[49]. همان، 134.
[50]. همو، حق و باطل، 86 و 87.
[51]. فصلنامه پژوهشهاى قرآنى، 270-9-10.
[52]. مطهرى، مرتضى، سيره نبوى، 76.
[53]. همان، 30.
[54]. همان، 122 به بعد.
[55]. همو، آشنايى با قرآن، 124-3.

نویسنده: حميد فغفور مغربى

منبع : (پژوهش هاى قرآنى, شماره 17 - 18)

نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 9:38 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

مساله رؤيت
اشـاعره را گمان برآن است كه خداوند قابل رؤيت است و هنگامه رستاخيز,مؤمنان پس از فراغت از حساب به ديدار چهره ذات حق تعالى متنعم مى گردند.
ابوالحسن اشعرى در اين پندار, آيه ((وجوه يومئذ ناضرة الى ربها ناظرة )) راشاهد مى آورد كـه در آن روز چـهـره مـؤمـنـان درخـشش يافته , زيرا به چهره پرفروغ پروردگار خويش نظاره مى كنند گويد: ((كاربردنظر در لغت عرب سه گونه است :.
1 نـظـر اعـتـبـار, عـبـرت جـسـتـن و انـدرز گـرفـتـن هـمـانند آيه ((افلا ينظرون الى الا بل كيف خلقت , آيا به شتر نمى نگرند كه چگونه آفريده شده است !)).
2 انـتـظـار كـشيدن , چنان كه در آيه ((ما ينظرون الا صيحة واحدة )) آمده يعنى چندان انتظارى نمى كشند تا فريادى ناگهان آنان را فرا مى گيرد, كه قيامت سر رسيده است .
3 ديدن با چشم , كه در آيه مورد بحث منظور مى باشد, زيرا در آن روز جاى عبرت گرفتن نيست و نـيـز ((نظر)) به معناى انتظار كشيدن , با حرف ((الى )) قرين نمى گردد, مانند آيه ((فناظرة بم يرجع المرسلون )) اين گفته سليمان است كه مى گويد: ((انتظار مى كشم تا پيام رسانان , چـه پـاسـخى باز آورند)) گويد: ((چرا كلمه ثواب را تقدير نگيريم , بدين گونه : ((الى ثواب ربها نـاظرة )), يعنى به پاداش نيك پروردگار نظر دوخته اند!)) در پاسخ مى گويد: ((اصل عدم تقدير اسـت , چـون بـرخلاف ظاهر كلام مى باشد, زيرا ظاهر آيه آن است كه به خود خدا نظر افكنده اند و اگـر كـلـمـه ثـواب را تـقـديـر بگيريم , به غير خدا نظر افكنده شده و شايسته نباشد كه سخن هـرگـوينده اى را بر خلاف ظاهر كلامش تفسير كنيم يا چيزى تقدير بگيريم كه سخن او راتغيير دهد و به گونه ديگر مفهوم گردد)).
دربـاره آيه ((لا تدركه الا بصار , ديدگان , او را درك نمى كنند)) يعنى چشمان آدميان را يـاراى ديـدن او نـيـسـت )) گـويد: ((مقصود نفى در اين جهان است كه با امكان رؤيت در آخرت مـنـافـاتى ندارد, زيرا رؤيت چهره حق از بهترين لذت ها است كه براى جهان برتر اندوخته شده يا آن كه مقصود نفى رؤيت كفار است كه از ديدار حق محرومند)) .
ولـى پـيش از اين يادآور شديم كه ((نظر)) در آيه مورد بحث به معناى نظر داشتن (چشم داشت ) مى باشد نه نظر افكندن (نگاه كردن ) و اين همان معناى انتظار داشتن را مى رساند كه در استعمال رايج عرب به كار مى رود و با حرف ((الى )) نيز قرين مى گردد.
شاعر عرب ((جميل بن معمر)) گويد:.
((و اذا نظرت اليك من ملك ـــــ و البحر دونك زدتنى نعما,.
هـنـگـامى كه به تو ـ كه پادشاه هستى ـ چشم مى دارم و در كنار تو دريايى باشد, مرااز نعمت هاى خويش فزونى بخشى )).
ديگرى گويد:.
((انى اليك لما وعدت لناظر ـــــ نظر الفقير الى الغنى الموسر,.
بـا تـوجـه به وعده تو به سوى تو چشم دارم همانند بى نوايى كه به سوى توان گرثروتمندى چشم دارد)).
زمـخـشرى در تفسير آيه , زمزمه دخترك بى نوايى را كه در كوچه هاى مكه گدايى مى كرد, آورده كـه مـى گـفت : ((عيينتى نويظرة الى اللّه و اليكم , چشمكان من به سوى خدا و شما مردم دوخته است )) .
در تـمـامى اين موارد ((نظر)) به معناى چشم داشتن است و با حرف ((الى )) قرين مى باشد از اين رو, معناى آيه بالا چنين است : در آن روز سخت و دشواررخسارهايى فرخنده و شكوفا است , زيرا به عنايت و لطف الهى چشم دوخته اند,يعنى چشم داشت دارند.
اشعرى نيز براى اثبات رؤيت , به آيه ((رب ارنى انظر اليك )) تمسك جسته ,كه اگر رؤيت حـق تعالى امكان نداشت چگونه حضرت موسى (ع ) تقاضاى رؤيت نموده ؟
ولى اين درخواست براثر فـشار بنى اسرائيل بود كه جاهلانه چنين تقاضايى كرده و اصرار ورزيدند كه تا از خدا نخواهى خود را بـه ما نشان دهد ايمان نخواهيم آورد با اين وصف حضرت موسى از انجام درخواست آنان امتناع مـى ورزيـد, جـزآن كـه خـداوند به او رخصت داد تا گفتار و تقاضاى قومش را بازگو كند لذا در آيه هاى ديگر مستقيما بنى اسرائيل مورد نكوهش قرار گرفته اند كه چنين تقاضايى نموده وموسى را زير فشار قرار داده بودند.
در سوره نسا مى خوانيم : ((يسالك اهل الكتاب ان تنزل عليهم كتابا من السما,فقدسالوا موسى اك بـر مـن ذلـك فقالوا ارنا اللّه جهرة فاخذتهم الصاعقة )) , يعنى اين بنى اسرائيل بودند كه از موسى خواستند تا خدا را عيانا به آنان بنماياند, از اين رودچار صاعقه آتشين گشتند.
در سـوره بـقـره صـريـح تر آمده : ((و اذ قلتم يا موسى لن نؤمن لك حتى نرى اللّه جهرة فاخذتكم الـصـاعـقة و انتم تنظرون )) , يعنى اين شما (بنى اسرائيل ) بوديد كه حضرت موسى را زير فـشـار قـرار داده و گـفتيد ايمان نمى آوريم تا خدا را عيانامشاهده كنيم لذا بر اثر اين درخواست سـنـگـيـن و نـاروا دچـار صـاعـقـه آتشين گرديدندو همين خود گواه است كه نكوهش چنين درخواستى مستقيما متوجه بنى اسرائيل بوده , نه موسى (ع ).
اعضا و جوارح
اشاعره چنين مى پندارند كه خداوند داراى اعضا و جوارح است , دست , پا,صورت و چشم دارد و به آياتى تمسك جسته اند كه در آن ها واژه هاى ((يد, وجه ,عين و ساق )) به كار رفته است , از قبيل ((و قالت اليهود يد اللّه مغلولة غلت ايديهم و لعنوابما قالوا بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشا , يـهـوديـان [ پنداشتند و ] گفتند: دست خدا بسته است دست هاى خودشان بسته باد و از رحمت حق , بدين گفتار دورباشند بلكه دو دست او گشاده است , هرگونه بخواهد بخشش مى كند)).
ولـى در ايـن آيـه دليلى بر پندار اشاعره وجود ندارد زيرا عبارت ((غل يد)) كنايه ازعجز و ناتوانى اسـت , در مـقـابل ((بسط يد)) كه كنايه از قدرت و توانايى است و دراستعمال رايج عرب با همين معنا به كار مى رود چنان كه در آيه ديگر آمده ((و لاتجعل يدك مغ لولة الى عنقك و لا تبسطها كل الـبـسـط فـتـقـعـد مـلـومـا مـحسورا , و دستت را به گردنت زنجير مكن و بسيار [ هم ] گـشاده دستى منما تا ملامت شده وحسرت زده بر جاى مانى )) پر روشن است كه مفهوم حقيقى ايـن دو تعبير در اين آيه مقصود نيست بلكه كنايه از فشردگى در زندگى و گشادگى در رفتار است , كه مايه حسرت خواهدبود.
لـذا ((غـل يـد)) و ((بـسط يد)) در آيه بالا همان است كه در سوره آل عمران با عنوان فقير و غنى مـطـرح شده : ((لقد سمع اللّه قول الذين قالوا ان اللّه فقير و نحن اغنيا)) خداوند در جواب اين پندار مى گويد: ((قل ان الفضل بيداللّه يؤتيه من يشا و اللّه واسع عليم )) در جاى ديگر مى گويد: ((و ان الفضل بيداللّه يؤتيه من يشاواللّه ذوالفضل العظيم )) .
يـد, در قـرآن در 12 مورد, منسوب به خدا ياد شده كه در تمامى اين موارد,مقصود: قوت , قدرت , توانايى و توانمندى است .
وجـه , در قرآن در 11 مورد به كار رفته كه به معناى نفس ذات مقدسه است , مانند((كل شى هالك الا وجـهـه , جز ذات او همه چيز نابود شونده است )) ((انمانطعمكم لوجه اللّه , ما براى خشنودى خدا است كه به شما مى خورانيم )) وآياتى ديگر كه همه از همين قبيل است .
عـين , در پنج مورد آمده , يك بار به گونه مفرد و چهار بار به گونه جمع , كه درتمامى اين موارد, مـقـصود عنايت خاص است ((واصبر لحكم ربك فانك باعيننا ,و در برابر حكم [ و دستور] پروردگارت شكيبا باش كه تو خود در عنايت [ و حمايت ]مايى )) ((ولتصنع على عينى )) ـ خطاب به موسى (ع ) است ـ يعنى آن چه بر توگذشت , تماما در زير پوشش عنايت ما بودى .
سـاق , در سـوره قـلم آمده : ((يوم يكشف عن ساق )) كنايه از شدت و دشوارى روز قيامت است , مانند ((و التفت الساق بالساق الى ربك يومئذ المساق , و ساق [ از دشوارى موقعيت ] به هم مى پيچد در آن روز همه به سوى پروردگارت رهسپارند)).
و اسـاسا ((كشف ساق )) در استعمال رايج عرب , كنايه از جد در امر است , يعنى دوران بازى كه در ايـن جـهـان بود سرآمد و هنگامه جد و واقع نگرى محض فرا رسيده است در اصطلاح زبان فارسى بـه جـاى كـشـف سـاق , دامـن به كمر زدن به كار مى رود, وهمان مفهوم را ايفا مى كند و كنايه از تصميم جدى در كار است .
اراده و اختيار. يـكى از مسايل مورد بحث ميان اشاعره و اهل عدل , درباره افعال اختيارى انسان است كه آيا با اراده و اختيار خود او انجام مى گيرد, يا خارج از اراده واختيار او است ؟.
فرضيه كسب
ابوالحسن اشعرى مى گويد: ((مقتضاى توحيد ربوبيت آن است كه هرچه در عالم هستى پديد آيد, از جـمـلـه افـعـال (بـه ظاهر) اختيارى انسان , با اراده مستقيم حق تعالى انجام مى گيرد, وگرنه مـوجب شرك در ربوبيت مى گردد و غير خدا نيز در پديدآوردن اشيا شريك مى باشد در حالى كه ((لا مؤثر فى الوجود الا اللّه , هيچ عاملى درپديد آمدن پديده ها جز اراده حق تعالى دخالتى ندارد)) و به بيش از 25 آيه در اين زمينه تمسك جسته است , از جمله :.
1 ((و اللّه خلقكم و ما تعملون , شما و آن چه انجام مى دهيد, خدا آفريده است )).
2 ((اللّه خالق كل شى , خداوند آفريننده همه چيز است )).
3 ((مـا اصاب من مصيبة فى الا رض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراها , هيچ نـاگـوارى نـه در زمين و نه در نفس هاى شما [ در زندگى شما] رخ ‌نمى دهد مگر آن كه پيش از اين كه آن را پديد آوريم در دفتر سرنوشت ثبت گرديده است )).
4 ((و انه هو اضحك و ابكى , و او است كه مى خنداند و مى گرياند)).
قايلين به جبر اضافه كرده اند:.
5 ((و ما تشاؤون الا ان يشا اللّه , [ و انجام عملى را] اراده نمى كنيد مگر آن كه خداوند اراده كرده باشد)).
6 ((ما كانوا ليؤمنوا الا ان يشااللّه , ايمان نمى آوردند مگر آن كه خدابخواهد)).
7 ((ولقد ذرانا لجهنم كثيرا من الجن و الا نس , و در حقيقت بيش ترين جن وانس را براى دوزخ آفـريـده ايم )), يعنى در اصل آفرينش براى تباه بودن و عقاب شدن آفريده شده اند, نه آن كه خـود مـوجـب تـبـاهـى خـويـش گـرديـده تـا بـا دسـت خـود عقوبت را براى خود فراهم كرده باشند! .
فرضيه كسب
ابوالحسن اشعرى براى توجيه نمودن راى خود ـ در مقابل اعتراضاتى كه بر وى شده كه اگر افعال اخـتـيـارى انـسـان از اراده او بـيرون باشد جايى براى مطرح ساختن صفات فضائل و رذائل , باقى نمى ماند و نيز مساله ستايش و نكوهش و مدح و ذم موردى نخواهد داشت , علاوه كه تبشير و انذار و تـرغـيب و تهديد و وعد و وعيد ومثوبت و عقوبت , مفهومى نخواهدداشت و اصولا شرايع الهى و ارسـال رسـل وانـزال كـتـب , لـغـو خـواهدنمود ـ براى موجه ساختن مذهب خويش , مساله اى را بـه نـام ((كـسـب )) مـطرح ساخته و بدين سبب افعال اختيارى انسان را بدو منتسب دانسته است , گرچه با اراده مستقيم حق تعالى صورت مى گيرد در اين باره چنين گويد: ((دواراده , يكى قديم و ديگرى حادث در موقع انجام گرفتن هر عمل اختيارى انسان وجود دارد اراده قديم همان اراده ازلـى الـهى است كه علت اصلى تحقق يافتن هرپديده اى است و اراده حادث اراده انسان است كه خواسته چنين عملى را ـ به گمان خود ـ انجام دهد ولى اراده حادث انسان , هيچ گونه تاثيرى در انـجـام يـافتن آن عمل ندارد, تنها اراده ازلى الهى است كه مؤثر است و بس در نهايت چون انسان اراده كـرده بـود كـه انـجـام شـود و خـداوند با اراده خويش آن را انجام داد, اين عمل بدو(انسان ) مـنـتـسـب مـى گـردد و او (انسان ) با اراده نمودن خود (گرچه بى تاثير است ),آن عمل را براى خويش كسب كرده , يعنى فراهم نموده است .
خـلاصـه : سـنـت الـهـى برآن تعلق يافته كه هرگاه بنده اى چيزى بخواهد, خداوند آن را ـ طبق خـواسـته او ـ انجام دهد و لذا حسن و قبح آن عمل و پى آمدهاى نيك و بدآن , گردن گير انسان است , گرچه با اراده ازلى الهى انجام يافته است )).
نقد فرضيه كسب .
عـمده اشكالى كه بر فرضيه كسب وارد مى باشد, نقش نداشتن اراده انسان درانجام فعل اختيارى او اسـت , زيـرا نـقـش اراده بـر ايـن فرض , نقش علم است درمعلوم , نه نقش علت در معلول , زيرا اشـعـرى بـر اين باور است كه افعال عباد به طوراستقلال با اراده ازلى حق تعالى انجام مى گيرد و اراده حادث عبد نقشى در تحقق آن ندارد جز آن كه موجب انتساب به وى مى گردد ولى اين سؤال بـاقـى است كه چگونه عمل موجب انتساب مى گردد با آن كه انسان دخالتى در تحقق آن نداشته است ؟.
اشـعـرى در كـتاب ((مقالات الاسلاميين )) تصريح مى كند كه آن چه از خير و شر واقع مى گردد هـمـان است كه خدا خواسته و هرچه هست با اراده او است همان گونه كه خداوند فرموده : ((و ما تشاؤون الا ان يشا اللّه , و چيزى را نتوانيد خواست جزآن كه خدا خواسته باشد)) هرچه خدا بخواهد مى شود و هرچه نخواهد نمى شود وهيچ كس نمى تواند كارى انجام دهد پيش از آن كه خدا انجام دهد, يا توانايى انجام كارى داشته باشد كه بيرون از علم الهى باشد, يا كارى انجام دهد كه در عـلـم خـداونـدانـجـام نـدادن آن گـذشـتـه بـاشـد از ايـن رو خـداونـد خواسته تا كافران كفر ورزنـدهـمـان گـونـه كـه خـواسته است آنان را رها كرده و گم راه ساخته و بر دل هاى شان مهر زده است .
در كـتـاب ((الابـانه )) مى گويد: ((خداوند مؤمنان را موفق ساخت و مورد عنايت قرارداد, آنان را سـامـان داده و رهـنمودشان گرديد كافران را گم راه ساخت و رهنمودشان ننمود با ارائه دلايل مـورد عـنايتشان قرار نداد و اگر مورد عنايتشان قرار مى داد وكارشان را سامان مى داد هرآينه به صـلاح مـى گـرايـيـدند و اگر هدايتشان مى كردهدايت مى شدند خداوند مى تواند كار كافران را سـامـان دهـد و مـورد عـنـايـتـشـان قـراردهد تا مؤمن گردند ولى خواسته است تا كافر باشند, هـمـان گـونـه كـه در عـلـم ازلـى اوگـذشته است , لذا آنان را رها ساخته و بر دل هاى شان مهر زد)) .
از ايـن رو, روشـن نـگرديد كه نقش اراده حادث چيست , با فرض آن كه نقش اساسى را علم ازلى و اراده ازلى حق تعالى ايفا مى كند؟
!.
پيروان مكتب اشعرى در تفسير و تبيين نقش كسب , دچار دگرگونى فكر وانديشه گرديده اند و هر يك به تناسب فهم خويش تفسيرى كرده كه بر مشكل افزوده و برخى براى حل معضل به كشف باطنى احاله كرده اند, كه خود احاله به مجهول است .
افعال اختيارى
بـدون شـك , اراده شخصى انسان در انجام كارهاى اختيارى وى نقش دارد, بدين سبب افعال وى بـه وى مـنتسب مى گردد و پى آمدهاى نيك و بد آن , گردن گير خوداوست اين چيزى است كه هـر كـه بـه وجـدان خـود رجوع كند به خوبى درمى يابد كه درانجام كار نيك و بد آزاد است , اگر بخواهد مى تواند انجام دهد و اگر نخواهد انجام نمى دهد و كاملا روشن است كه در انجام هر عمل اخـتـيـارى , تـحميلى بر او نيست وآزادانه انجام مى دهد لذا اين امر, از قضاياى وجدانى محسوب مـى شـود, يـعـنـى روشـن بـودن آن ضـرورى و بديهى است و بداهت آن از وجدان درونى انسان سرچشمه گرفته است و نيازى به استدلال و اقامه برهان ندارد.
بـه علاوه همان گونه كه قبلا اشارت رفت , تحسين و تقبيح , ستايش و نكوهش ,تبشير و انذار و نيز ثواب و عقاب , در صورتى قابل توجيه است كه انجام افعال زيبا وزشت از روى اختيار انجام گيرد و فضيلت و رذيلت شمرده شود.
سـرتـاسـر قـرآن پر است از ستايش ها و نكوهش ها كه بر فضائل و رذائل اخلاقى ورفتارى انسان ها صـورت گـرفـتـه است با قطع نظر از مساله تكاليف شرعى كه از توانايى انسان بر اعمال قدرت و امكان انتخاب حكايت دارد, وگرنه عبث و بيهوده مى نمود.
اين گونه آيات از محكمات شمرده مى شوند, زيرا با فطرت و وجدان آدمى سازگار است و آيات به ظاهر مخالف , متشابه اند كه بايستى بر وفق همين آيات تفسير و تبيين شوند .
اينك نمونه هاى از آياتى كه بر اختيارى بودن افعال ارادى انسان دلالت دارد:.
1 ((و مـن اراد الا خـرة و سـعى لها سعيها و هو مؤمن فاولئك كان سعيهم مشكورا ,هر كه حـيـات جاويد را خواهان است و در آن راستا كوشش كند, به شرط آن كه باورداشته باشد, كوشش آنان [ هدر نرفته و به نتيجه مطلوب رسيده و] مورد حق شناسى واقع خواهد شد)).
2 ((فـمـن يـعـمل من الصالحات و هو مؤمن فلا كفران لسعيه و انا له كاتبون , پس هركه كارهاى شايسته انجام دهد و مؤمن باشد, كوشش او ناديده گرفته نمى شود وماييم كه عمل او را برايش ثبت و ضبط مى كنيم )).
3 ((كل امر بما كسب رهين , هر كس در گرو دست آورد خويش است ))يعنى پى آمد آن به خود او باز مى گردد.
4 ((ظـهر الفساد فى البر والبحر بما كسبت ايدى الناس , بر اثر آن چه انسان ها بادست هاى خود فراهم آورده اند تباهى , صحرا و دريا را فرا گرفته است )).
5 ((و ما منع الناس ان يؤمنوا اذ جاهم الهدى , چه چيز مانع مردم از ايمان آوردن گرديد, آن گاه كه هدايت برايشان آمد)).
در منطق اشعرى , مى بايست گفت : تو ـ خطاب به خدا ـ نخواسته اى !.
6 ((و مـن يعمل سؤا اويظلم نفسه ثم يستغفر اللّه يجداللّه غفور رحيما , و هر كس كار بدى كند يا به خود ستم روا دارد, سپس از خدا آمرزش بخواهد, خدا را آمرزنده مهربان خواهد يافت )).
اگر انسان در انجام كار زشت اختيارى نداشته باشد, چگونه مى شود كار او راعمل قبيح شمرد, يا آن كه ستمى به خود روا داشته باشد آن گاه چرا خواهان گذشت باشد؟
!.
7 ((لا يـكـلف اللّه نفسا الا وسعها لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت (1000) , خداوند كسى را جز به قـدر توانايى اش تكليف نمى كند هرچه [ خوبى ] كند به سود او است وهرچه [ بدى ] كند به زيان او است )).
اين آيه به خوبى دلالت دارد كه انسان خود توانايى انجام كار نيك و بد را دارد,كه تكليف بر حسب توانايى او مى باشد و پى آمدهاى سود و زيان آن به خود او بازمى گردد.
8 ((لااكـراه فـى الـديـن قد تبين الرشد من الغى (1001) , در دين اكراهى نيست راه صلاح از راه فـسـاد جدا و روشن است )) زيرا حقيقت دين , باور است كه مى بايست با آشكارشدن دلايل حاصل گردد, و هرگونه تحميل و اكراه در آن راه ندارد.
9 ((سـيـقـول الذين اشركوا لو شااللّه ما اشركنا ولا آباؤنا و لا حرمنا من شئ كذلك كذب الذين من قـبـلـهـم حـتى ذاقوا باسنا قل هل عندكم من علم فتخرجوه لنا ان تتبعون الا الظن و ان ان تم الا تخرصون (1002) , هرآينه مشركان خواهند گفت : اگر خدا مى خواست نه ما ونه پدران ما شرك نـمـى ورزيـديـم و چـيزى را [ بر خود] تحريم نمى كرديم آرى , چنين دروغى را پيشينيان آنان نيز گـفـتـه و دچـار عقوبت ما گرديده اند [ به آنان ]بگو: [ در اين گفتار] آيا دليل علم آورى نزد شما هـسـت كـه بـراى مـا آشكار كنيد [ يا آن كه ] تنها از گمان و پندار خود پيروى مى كنيد؟
آرى اين گفتار جز گزافه گويى بيش نيست )).
اسـاسـا جـاهـلـيـت عـرب بر اين گمان بوده كه انسان از خود اختيارى ندارد و درزندگى تابع سـرنـوشـت است و هرچه خدا خواسته انجام مى گيرد, با اين پندارخواسته اند تا سرپوشى بر روى كارها و رفتارهاى زشت خود بگذارند.
خـداوند, آنان را در اين گزافه گويى نكوهش مى كند, كه اين چه پندارى است كه درباره خداوند روا مى داريد, در حالى كه خداوند خود از آن آگاه نيست ؟
!.
لـذا خـداونـد در آيـات ديگر مى فرمايد: ((قل اتنبؤن اللّه بما لا يعلم (1003) , بگوچيزى را به خدا گزارش مى دهيد كه به آن آگاه نيست ؟
!)).
ابوالحسن اشعرى ـ در مساله جبر ـ از جد خود ابوموسى اشعرى ارث برده است , كه بر وفق باورهاى جاهليت عرب به جبر عقيده داشت عبدالكريم شهرستانى گفت وگويى را از وى با عمرو بن عاص در اين باره نقل مى كند: ((عمرو به ابوموسى گفت : چه كسى را بيابم تا شكايت خدا را نزد او ببرم ؟
ابـومـوسـى گفت : من آن كس هستم هرچه دارى بگو! عمرو گفت : خداوند خود چيزى را بر من تـقديركرده , سپس مرا برآن عقوبت مى كند!؟
ابوموسى گفت : آرى ! عمرو گفت : چرا وبراى چه ؟
ابـومـوسـى گـفـت : زيـرا او بـر تـو سـتـمى روا نمى دارد آن گاه عمرو ساكت گرديد و پاسخى نداشت )) (1004) .
مـقـصود ابوموسى از عبارت اخير آن است كه خداوند هرچه بخواهد با آفريده خود انجام مى دهد و چـون آفـريده او است ستمى روا نداشته است اين همان گفتارابوالحسن است كه ظلم از ديگران ناروا است و آن چه خدا روا مى دارد ستمى شمرده نمى شود (1005) .
10 ((ان هـذه تذكرة فمن شا اتخذ الى ربه سبيلا(1006) , اين [ قرآن ] اندرزى است ,پس هر كه [ انـديـشـد و] خـواسـتـه باشد مى تواند [ بدين وسيله ] راه خود را به سوى پروردگار خود در پيش گيرد)).
ايـن آيـه بـه خـوبـى روشـن مـى سـازد كـه آن چه از جانب حق تعالى است راه نمايى هاى برونى و برانگيختن فطرت و خرد درونى است , تا انسان خود آزادانه راه خود را به سوى حق و حقيقت بيابد.
اضلال يا خذلان
در بـسيارى از آيات قرآنى مساله ((اضلال )) مطرح و به خدا نسبت داده شده است با اين كه اضلال به معناى گم راه كردن , يك عمل ضد ارزشى و ضد خدايى است ! لذابايد در مفهوم اضلال منتسب بـه سـاحـت قـدس الـهى دقت نظر شود, تا روشن گرددكه كاربرد اين واژه جنبه مجازى دارد و استعاره اى بيش نيست و هرگز معناى حقيقى آن مقصود نمى باشد.
((اضـلال )) ـ مـنتسب به پروردگار ـ به معناى ((خذلان )) است , يعنى به خود واگذاركردن و از عنايت خاص محروم نمودن , آن هم بر اثر عناد و لجاجتى است كه افرادمقاوم در مقابل حق از خود نـشـان مـى دهند پس خود نخواسته اند تا مشمول عنايت حضرت حق گردند, و چون شايستگى و آمادگى لازم را در خود فراهم نساخته اند,به خود رها شده اند.
((يثبت اللّه الذين آمنوا بالقول الثابت فى الحياة الدنيا و فى الا خرة , و يضل اللّه الظالمين (1007) , خـداونـد كـسانى كه ايمان دارند را بر گفتار ثابت استوار مى دارد,چه در اين جهان چه در سراى جـاويد كسانى كه [ بر خود] ستم روا داشته [ و ازفطرت و منهج شرع كنار زده اند] خداوند آنان را به خود واگذار مى كند)).
هـمين است تفسير ((يضل من يشا)) ـ همان گونه كه اشارت رفت ـ به دليل ((قل ان اللّه يضل من يـشـا و يـهدى اليه من اناب ))(1008) پس هركس را كه خداوند اضلال مى كند(خذلان به خود واگذارى ) كسانى اند كه در پى ((انابه )) (بازگشت به سوى حق )نبوده اند ((وغرهم فى دينهم ما كـانـوا يفترون ))(1009) , يعنى شيوه آنان , كه بيهوده رفتن و ناروا سخن گفتن است , آنان را به غرور و سركشى واداشت .
((فـامـا الـذيـن آمـنـوا بـاللّه واعتصموا به فسيدخلهم فى رحمة منه و فضل و يهديهم اليه صراطا مستقيما (1010) , ولى كسانى كه به خدا ايمان آورده و به ريسمان او چنگ زده اند, به زودى آنان را در جوار رحمت او درآورده و فزونى عنايت خود, آنان را فرامى گيرد و ايشان را به سوى خود, به راهى راست [ مستقيم و استوار] هدايت كند)).
ختم و طبع
واژه هاى ختم و طبع و غشاوه كه در قرآن به كار رفته , در همين زمينه است ومقصود حجابى است كه انسان هاى معاند و سركش با سؤ رفتار و كردار خود, براى خويش فراهم ساخته اند.
((خـتم اللّه على قلوبهم و على سمعهم , و على ابصارهم غشاوة(1011) , خداوند بردل هاى شان و بر حس شنوايى شان مهر نهاده و بر چشمانشان پوششى افكنده شده است )).
((و طبع على قلوبهم فهم لا يفقهون(1012) , و بر دل هاى شان ـ كه جاى گاه ادراك است ـ مهر و موم زده شده است در نتيجه قدرت درك ندارند)).
ولى زمينه اين مهر و موم و پرده حجاب را خود فراهم ساخته اند در آيات ديگر,اين جهت به خوبى روشـن است : ((افرايت من اتخذ الهه هواه و اضله اللّه على علم و ختم على سمعه و قلبه(1013) , آيـا نـمى بينى كسى را كه خواسته هاى نفسانى خود راخداى خود قرار داده و از اين رو, خداوند با علم به اين جهت , او را به خود واگذاركرده و بر گوش و دلش مهر زده است )).
((ذلـك بـانـهـم آمـنـوا ثـم كـفـروا فـطـبـع عـلـى قـلـوبـهـم(1014) )) ((بـل طـبـع اللّه عـلـيـهـابكفرهم(1015) )), يعنى اينان پس از ايمان آوردن ظاهرى كه براى فريب دادن مؤمنان بـوده اسـت , كـفر ورزيدند تا بدين سبب مواضع مؤمنين را متزلزل سازند ازاين رو بر دل هاى شان مهر دل مردگان زده شد.
((كـذلـك يـطـبـع اللّه عـلى كل قلب متكبر جبار(1016) , اين چنين است كه خداوند بر دل هر خـودخواه سركشى مهر [ شقاوت ] مى نهد)) از اين رو, از زبان خود آنان اين حقيقت تلخ را حكايت مـى كـنـد و خود اعتراف دارند كه زمينه حق ستيزى را خودفراهم ساخته اند: ((كتاب فصلت آياته قـرآنـا عـربيا لقوم يعلمون بشيرا و نذيرا فاعرض اكثرهم فهم لا يسمعون و قالوا قلوبنا فى اكنة مما تـدعـونـا الـيه و فى آذاننا وقر و من بيننا وبينك حجاب فاعمل اننا عاملون(1017) , [ اين قرآن ] كـتـابـى اسـت كه بيانات آن به طورروشن و به زبان عربى [ آشكار] براى گروهى كه مى دانند [ و چـنـدان نـادان نيستند كه چيزى نفهمند] نويد دهنده و بيم دهنده است و[ لى ] بيش تر آنان روى گردان شدند,از اين رو نشنيده گرفتند و گفتند: دل هاى ما از آن چه ما را به سوى آن مى خوانى درپوشش است و در گوش هاى ما نيز سنگينى وجود دارد [ كه جلوى شنوايى ما راگرفته است ] و مـيان ما و تو حجاب و حايلى وجود دارد [ نه تو را مى بينيم و نه گفته هاى تو را مى شنويم ] پس تو كار خود گير و ما كار خود گيريم )).
پـر روشـن اسـت كه اين گونه برخورد و اين گونه گفتار, از لجاجت و عناد مفرطحكايت دارد و تـمـامى اين تعابير, تمثيل و استعاره اى بيش نيست لذا خداوند آنان رانكوهش مى كند كه از روى حـق سـتـيـزى چـنـيـن گـفتارى مى گويند ((و قالوا قلوبنا غلف بل لعنهم اللّه بكفرهم فقليلا ما يـؤمـنون(1018) , و گفتند: دل هاى ما در غلاف است [ پوششى آن را فرا گرفته , ولى نه , چنين نيست ] بلكه خدا به سزاى كفر [ و حق ستيزى ]شان , لعنتشان [ مطرود درگاهش ] كرده است , پس چه اندك اند كسانى كه ايمان مى آورند)).

آيةالله محمد هادى معرفت

منبع : علوم قراني ، ص 168 تا 179

نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 9:37 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

خداوند متعال در چندين جا از كلام خود ميفرمايد: <الله خالق كل شى‏ء» (1) ترجمه:آفريننده هر چيز-هر چه كلمه شى‏ء بر آن اطلاق ميشود جز خدا-خدا است) اين مضمون در چهار جا از قرآن مكرر شده،و بموجب آن هر چه در جهان آفرينش فرض شود آفريده خدا است و هستى آن ازوست.
البته نبايد ازين نكته غفلت كرد كه قرآن در صدها آيه عليت و معلوليت را تصديق ميكند و فعل هر فاعلى را بخود آن فاعل نيز نسبت ميدهد آثار اشيا را مانند سوزانيدن آتش و رويانيدن زمين و بارانيدن آسمان از آن آنها ميداند افعال اختياريه انسان را بپاى خود انسان مينويسد.
و در نتيجه كننده هر كار همانا صاحب آن كار است ولى هستى بخش و وجود دهنده كار و صاحب كار خدا است و بس.
و پس از اين تعميم كه بآفرينش داد ميفرمايد: <الذى احسن كلشى‏ء خلقه‏» (2) ترجمه:خدائى كه هر آنچه آفريد زيبا قرار داد) بموجب انضمام اين آيه بآيه گذشته زيبائى با آفرينش دوش بدوش هم پيش ميروند و هر چه در جهان هستى داراى هستى است داراى زيبائى است و جز زيبائى صفتى ندارد.و نيز نبايد ازين نكته غفلت داشت كه قرآن در آيات بسيارى خير در مقابل شر و نفع در مقابل ضرر و همچنين نيك در برابر بد و زيبا در برابر زشت را تصديق ميكند و بسيارى از كارها و كردارها و پديده‏ها را بد و زشت ميشمارد ولى چيزى كه هست اينهمه بديها و زشتيها و ناگواريها از راه نسبت و مقايسه پيدا ميشود و وجود قياسى و نسبى دارند نه نفسى.
مثلا مار و كژدم بد هستند ولى نسبت‏بانسان و حيواناتى كه از نيش آنها متضررند نه نسبت‏بسنگ و خاك.مزه تلخ و بوى مردار منفورند ولى نسبت‏بذائقه و شامه انسان نه نسبت‏بهمه.پاره‏اى از رفتارها و كردارها زشت هستند ولى نسبت‏بنظام اجتماعى انسان نه در هر نظامى و نه با قطع نظر از نظام اجتماع.
آرى اگر از نسبت و مقايسه دمى صرف نظر شود دست‏بروى هر چه گذاشته شود جز اندامى زيبا و هستى حيرت بخش و خيره كننده‏اى بچشم نخواهد خورد و جلوه زيبائى جهان هستى از توانائى وصف و بيان بيرون است زيرا خود وصف و بيان از زيبايان جهان هستى ميباشد.
در حقيقت آيه شريفه نامبرده ميخواهد روى مردم را از زشت و زيباى قياسى و نسبى برگردانيده متوجه زيبائى مطلق نمايد و افهام را با نظر كلى و عمومى مجهز سازد.
پس از دريافت اين تعليم بصدها آيات قرآنى برميخوريم كه با بيانات گوناگون موجودات جهان هستى را تنها تنها و دسته دسته و گروه گروه و نظامهاى جزئى و كلى را كه در آنها حكومت ميكند آيه و علامت‏خداى تعالى معرفى ميكند و آنها را از هر جهت كه فرض شوند (درست تامل شود) نشان دهنده خداى متعال ميشمارد.
ما ازين بيانات با عطف نظر بدو آيه گذشته مى‏فهميم كه اين زيبائى بهت‏آور كه سراسر جهان هستى را از دو سوى گرفته همانا زيبائى ساحت كبريائى است كه از راه آيات آسمانى و زمينى مشاهده ميشود و هر يك‏از اجزاء جهان دريچه‏ايست كه بخشى از فضاى دلنشين و نامتناهى بيرون از خود را ارائه ميدهد و هيچكدام از خود چيزى ندارد.
و ازين روى قرآن كريم در آيات ديگرى هر جمال و كمال را از آن ساحت كبريا ميشمارد چنانكه ميفرمايد: <هو الحى لا اله الا هو» (3) ترجمه:اوست زنده خدائى جز او نيست) <ان القوة لله جميعا» (4) ترجمه:اينكه همه قوه و نيرو از آن خدا است) <فان العزة لله جميعا» (5) ترجمه:بدرستى همه عزت از آن خدا است) .
<و هو العليم القدير» <و هو السميع البصير» <الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى‏» (6) ترجمه:خدا جز او خدائى نيست هر نامى كه نيكوتر است از آن اوست) بمقتضاى اين آيات همه زيبائيهائى كه در جهان هستى جلوه‏گر است‏حقيقت آن از آن ساحت كبريا ميباشد و براى ديگران چيزى جز مجاز و عاريت‏باقى نمى‏ماند.
در تاكيد اين بيان قرآن مجيد با بيانى ديگر توضيح ميدهد كه جمال و كمال در هر يك از آفريده‏هاى جهان محدود و متناهى است و نامحدود و نامتناهى آن پيش خدا است. <انا كل شى‏ء خلقناه بقدر» (7) ترجمه:ما هر چيز را همراه اندازه‏اى آفريديم) <و ان من شى‏ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم‏» (8) ترجمه:هيچ چيزى نيست مگر اينكه نزد ما خزينه‏هائى دارد و آنرا پائين نميفرستيم مگر باندازه‏اى معين و شناخته شده) .انسان با پذيرفتن اين حقيقت قرآنى دفعة خود را در برابر يك جمال و كمال نامتناهى خواهد ديد كه از هر سو بوى احاطه داشته هيچ خلاى در مقابل آن وجود ندارد و هر جمال و كمال را حتى خود را كه يكى از آن آيات ميباشد بدست فراموشى سپرده مجذوب و دلباخته خواهد گرديد چنانكه ميفرمايد <و الذين آمنوا اشد حبا لله‏» (9) ترجمه:كسانى كه ايمان آوردند بخدا بيشتر از هر چيز مهر دارند) .
و اينجا است كه چنانكه لازمه و خاصه مهر و محبت است استقلال و اراده خود را تسليم خداى متعال نموده و زير سرپرستى مطلق وى ميرود و تحت ولايت‏خدا قرار ميگيرد چنانكه ميفرمايد:
<و الله ولى المؤمنين‏» (10) ترجمه:خدا سرپرست مؤمنين است) و خداى متعال نيز چنانكه وعده فرموده خود متصدى اداره و رهبرى وى ميشود: <الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور» (11) خدا سرپرست مؤمنين است ايشان را از تاريكيها بسوى روشنائى خارج ميكند) .
و به موجب آيه كريمه: <او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس‏» (12) ترجمه:و آيا كسيكه مرده بود ما او را زنده كرديم و براى او نورى قرار داديم كه با آن-در روشنائى آن-در ميان مردم راه ميرود) و آيه: <اولئك كتب فى قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه‏» (13) ترجمه:آنان خدا در دلهاى ايشان ايمان را ثابت كرده و ايشان را با روحى از پيش خود-يا از ايمان-مؤيد نموده است) روحى ديگر و حيات ديگرى ميبخشد و نورى-درك ويژه واقع بينى-براى او قرار ميدهد كه مسير زندگى سعادتمندانه را در جامعه تشخيص ميدهد.
و در آيه ديگر راه تحصيل اين نور را توضيح ميدهد: <يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و آمنوا برسوله يؤتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نورا تمشون به‏» (14) ترجمه:اى كسانيكه ايمان آورديد،پرهيز كارى كنيد و به پيغمبر او ايمان بياوريد تا خداوند از رحمت‏خود دو برابر بشما بدهد و براى شما نورى قرار دهد كه با آن راه رويد) .
و ايمان به پيغمبر اكرم (ص) را در آيات ديگرى بتسليم و اتباع وى تفسير فرموده چنانكه ميفرمايد: <قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله‏» (15) ترجمه:بگو اگر خدا را دوست ميداريد از من پيروى كنيد تا خدا شما را دوست دارد) و زمينه پيروى را در آيه ديگر توضيح ميدهد: <الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراة و الانجيل يامرهم-بالمعروف و ينهاهم عن المنكر و يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التى كانت عليهم‏» (16) ترجمه:كسانيكه پيروى ميكنند از پيغامبرى كه نبى امى است كسيكه او را در تورات و انجيل نوشته شده مييابند-در تورات و انجيل ذكر شده-ايشان را بمعروف امر ميكند و از منكر نهى ميكند و چيزهاى پاك را براى ايشان حلال و چيزهاى پليد را بر ايشان حرام ميكند،و از ايشان سختى و هر گونه زنجيرهائى كه داشتند وضع ميكند-آزادى ميبخشد-) .
و روشن‏تر ازين بيان زمينه پيروى را در آيه ديگر كه هم مفسر اين آيه است توضيح ميدهد: <فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة الله التى فطر الناس‏عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم‏» (17) ترجمه:روى خود را استوار نگه دار براى دين در حال اعتدال-در دين با اعتدال ثابت قدم باش-همان آفرينش خدا كه مردم را بر آن آفريده آفرينش خدا تبديل و تغيير ندارد آنست دينى كه ميتواند-جامعه بشرى را-اداره نمايد) .
بمقتضاى اين آيه برنامه كامل اسلام خواسته‏هاى آفرينش و بعبارت ديگر شرايع و قوانينى است كه فطرت و خلقت انسان بسوى آنها انسان را هدايت ميكند. (زندگى بى‏آلايش يك انسان طبيعى) چنانكه در جاى ديگر ميفرمايد: <و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها قد افلح من زكاها و قد خاب من دساها» (ترجمه آيه گذشت) .
قرآن تنها كتاب آسمانى است كه اولا زندگى سعادتمندانه انسانى را با طرز زندگى بى آلايش و پاك انسان فطرى (طبيعى) مساوى ميداند و ثانيا بر خلاف بيشتر يا همه روشها كه برنامه خداپرستى انسان را از برنامه زندگى تفكيك مى‏كنند برنامه دينى را همان برنامه زندگى قرار داده در همه شئون فردى و اجتماعى انسان مداخله نموده دستوراتى مطابق واقع بينى (جهان بينى-خداشناسى) صادر ميكند و در حقيقت افراد را بجهان و جهان را بافراد مى‏سپارد و هر دو را بخدا.
قرآن كريم آثار و خواص زيادى صورى و معنوى براى مردان خدا و اولياء حق در زمينه يقينى كه دارند ذكر ميكند كه اين فصل گنجايش شرح و تفصيل آنها را ندارد.
________________________________________
1-سوره زمر آيه 62
2-سوره الم سجده آيه 7
3-سوره مؤمن آيه 65
4-سوره بقره آيه 165
5-سوره نساء آيه 139
6-سوره طه آيه 8
7-سوره قمر آيه 49
8-سوره حجر آيه 21
9-سوره بقره آيه 165
10-سوره آل عمران آيه 68
11-سوره بقره آيه 257
12-سوره انعام آيه 122
13-سوره مجادله آيه 22
14-سوره حديد آيه 28
15-سوره آل عمران آيه 31
16-سوره اعراف آيه 157
17-سوره روم 30

استاد علامه طباطبايى

منبع : قرآن در اسلام صفحه 64

نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 9:36 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

1. مقدمه
«تفسير به رأى» ، يكى از روش هاى مردود و مذموم در تفسير قرآن به شمار مى رود و دليل مذمّت احاديث اسلامى از اين كار خطراتى است كه براى مفسّر به دنبال دارد ، تا آن جا كه حتى ممكن است مفسّر قرآن را گرفتار انحراف در تفسير و آتش دوزخ نمايد.
از اين رو ، شناخت اين روش تفسيرى براى مفسّران قرآن و احتراز از مصاديق آن از اهميت ويژه اى برخوردار است.
بيان اين نكته بجاست كه اگر روش تفسير قرآن را ، اعم از صحيح و غيرصحيح بدانيم ، روش تفسير به رأى در شمار روش هاى تفسيرى قرار مى گيرد ، اما اگر روش هاى صحيح و معتبر تفسير قرآن مقصود باشد ، آن گاه به صورت تسامحى به روش تفسير به رأى ، «تفسير قرآن» گفته مى شود ؛ زيرا در حقيقت ، اين روش مقصود آيات قرآن را كشف و بيان نمى كند ، بلكه رأى و نظر شخصى افراد را بيان مى نمايد. پس در واقع ، محصول تفسير به رأى «تفسير قرآن» به شمار نمى آيد در مورد روايات «تفسير به رأى» و مصاديق و موارد آن ، ديدگاه هاى متفاوتى وجود دارد. بدين روى ، لازم است كه اين روايات به طور مستقل تحليل شوند و ديدگاه ها در مورد آن ها بيان شود تا بتوان پس از نقد و بررسى ، به يك تعريف جامع از تفسير به رأى دست يافت.
واژگان كليدى
در اين جا ، لازم است برخى از واژگان كه مورد بحث مى باشند ، تبيين گردند :
الف. تفسير : كشف و پرده بردارى از ابهامات كلمات و جمله هاى قرآن و توضيح مقاصد و اهداف آن هاست ؛ به عبارت ديگر ، تبيين مراد استعمالى آيات قرآن و آشكار كردن مراد جدّى آن ها بر اساس قواعد ادبيات عرب و اصول عقلايى محاوره است. (1)
ب. روش : مقصود از «روش» در اين جا ، استفاده از ابزار يا منبعى خاص در تفسير آيات قرآن است كه معانى و مقصود آيه را روشن ساخته ، نتايج مشخصى به دست مى دهد.
3. رأى :
اصل اين واژه به معناى نظركردن به هر وسيله اى است ، اعم از نظر كردن با چشم يا قلب يا به وسيله شهود روحانى يا به وسيله قوّه خيال. (2) واژه «رأى» به معناى عقيده اى است كه از غلبه گمان پيدا مى شود. (3) برخى از مفسّران برآنند كه واژه «رأى» در كتاب و سنّت ، به معناى درك عقلانى به كار نرفته است.(4)
پس مى توان گفت : واژه «رأى» به معناى عقيده ، ديدگاه و سليقه شخصى است كه براساس گمان شكل گرفته است.
باء : واژه باء در «تفسير به رأى» ممكن است به يكى از اين سه معنا باشد :
1. سببيّت : يعنى هر كس قرآن را به وسيله و به سبب رأى خود تفسير كند ، جايگاهى از آتش دارد ، ممكن است انگيزه و سبب اصلى تفسير آيه ، همان رأى و نظر شخصى او باشد ، در برابر كسى كه سبب و انگيزه اصلى او از تفسير ، رأى او نيست ، بلكه او در پى حقايق قرآن است و اگر رأى شخصى او مطابق يا مخالف تفسير باشد ، برايش فرقى نمى كند.
2. استعانت : يعنى هركس قرآن را با كمك رأى خود تفسير كند ، جايگاهى از آتش دارد ، در برابر كسانى كه قرآن را با كمك قراين عقلى و نقلى تفسير مى كنند.
3. زايد : يعنى هر كس به جاى تفسير قرآن ، رأى خود را بگويد و رأى شخصى او مصداق تفسير شود ، در برابر كسى كه تفسير حقيقى قرآن را مى گويد ، نه رأى خود را به جاى تفسير.
البته معناى اول و دوم با روايات تفسير به رأى سازگار است و معناى دوم (استعانت) اظهر است. (5)
در مباحث آينده ، در تحليل روايات تفسير به رأى، اين معانى با توجه به روايات بررسى خواهند شد.
4. پيشينه تاريخى تفسير به رأى :
زمان دقيق پيدايش روش تفسير به رأى روشن نيست ، اما برخى از روايات در مورد مذمّت تفسير به رأى از پيامبر (صلى الله عليه وآله)حكايت شده است. (6) از ظاهر اين گونه احاديث ، مى توان استفاده كرد كه روش تفسير به رأى از زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله) شروع شده بود و از اين رو ، ايشان از اين روش ياد كرده و چنين مفسّرانى را سرزنش نموده اند. لحن روايات آن گونه نيست كه در آينده چنين چيزى اتفاق خواهد افتاد و پيامبر (صلى الله عليه وآله) آن را پيش گويى مى كنند. پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله) نيز در زمان ائمه اطهار (عليهم السلام) اين مسأله مطرح بوده است. بدين روى، تعدادى از روايات در مورد مذمّت تفسير به رأى از آنان صادر گرديده و حتى حكايت شده كه امام على (عليه السلام) برخى افراد را مخاطب قرار داده و از تفسير به رأى نهى كرده اند. (7)
البته برخى از اين احاديث ناظر به افرادى است كه مكتبى در برابر اهل بيت (عليهم السلام) در تفسير قرآن گشوده بوده اند. (8) در عصرهاى بعد نيز تفسير به رأى در برخى از كتاب هاى تفسير راه يافت و گاهى فرقه ها و مفسّران همديگر را متّهم به تفسير به رأى مى كردند. براى مثال ، برخى نويسندگان فخر رازى ـ صاحب تفسير كبير ـ و اخوان الصفا و برخى صوفيه و نيز گاهى اشاعره و معتزله را متّهم به تفسير به رأى كرده اند ؛ چرا كه آيات قرآن را مطابق با عقايد خويش تأويل و تفسير كرده اند. (9)
در عصر حاضر نيز اين روش تفسيرى اوج گرفت و برخى افراد منافق صفت نيز با ظهور مكاتب الحادى تلاش كردند با استفاده از آيات قرآن و تفسير به رأى آن ها ، جوانان مسلمان را جذب خويش سازند و مقاصد الحادى خود را بپوشانند. (10) شهيد مطهرى اين روش را «ماترياليسم اغفال شده» يا «ماترياليسم منافق» مى خواند. (11)
5. دلايل :
موافقان و مخالفان تفسير به رأى دلايلى آورده اند و نظرات يكديگر را نقد كرده اند. در اين جا ، دلايل هر دسته ذكر مى گردد :
اول. دلايل مخالفان تفسير به رأى :
مهم ترين دلايل مخالفت با تفسير به رأى عبارتند از :
يك. آيات قرآن : در اين باره ، به آيات متعددى استدلال شده كه مهم ترين آن ها عبارتند از : (12)
«قُلْ إنَّما حَرَّمَ رَبِّىَ الفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَ مَا بَطَنَ وَالاثْمَ وَالبَغْىَ بِغَيْرِ الحَقِّ وَ أَنْ تُشْرِكُوا بِاللّهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَ أنْ تَقُولوا عَلَى اللّهِ مَالا تَعْلَمُونَ» (اعراف : 33) بگو پروردگارم تنها اعمال زشت را ، چه آشكار باشد و چه پنهان ، حرام كرده است و گناه و ستم به نا حق را و اين كه چيزى را كه خدا دليلى براى آن فرو نفرستاده ، شريك او قرار دهيد و به خدا مطلبى نسبت دهيد كه نمى دانيد.
و نيز مى فرمايد : «و لا تَقفُ مَا ليسَ لكَ بِه علمٌ» (اسراء : 36) و از آنچه بدان آگاهى ندارى ، پيروى مكن.
توضيح آن كه كسانى كه به اين آيات استدلال كرده اند ، مى گويند :
اولاً ، تفسير به رأى سخنى غير علمى است كه به خدا نسبت داده مى شود ، چون كسى كه تفسير به رأى مى كند يقين ندارد كه به واقع مى رسد و حداكثر آن است كه گمان مى كند.
ثانياً ، نسبت دادن سخن غير علمى به خدا حرام است ، چرا كه در آيات قرآن ، از آن نهى شده ، همان گونه كه در دو آيه مزبور آمده.
پس تفسير به رأى حرام است. (13)
موافقان تفسير به رأى به اين استدلال پاسخ داده اند كه :
صغراى قياس مخدوش است ، چون ظن راجح خود نوعى از علم است. كبراى قياس نيز مخدوش است ، چون وقتى ظن حرام و ممنوع است كه دست رسى به دليل قطعى عقلى يا نقلى ممكن باشد ، اما اگر آن ها در دسترس نباشند ، ظن جانشين علم مى شود ، بلكه در اين جا ، دليل قطعى آيه «لا يُكلّف اللّهُ نفساً إلاّ وسعها» (بقره: 286) دليل عمل به اين ظن است. (14)
به نظر مى رسد كه پاسخ موافقان تفسير به رأى كافى نباشد چرا كه ظن دو نوع است :
اول. ظن معتبر ، همچون خبر واحد موثق كه جانشين علم مى شود (و برخى آن را نوعى علم عادى مى دانند.)
دوم. ظن غير معتبر ، مثل خبر ضعيف كه نهى از غير علم و ظن شامل آن مى شود.
اما تفسير به رأى از موارد ظن غير معتبر است ، چون كسى كه بدون رجوع به قراين عقلى و نقلى به تفسير قرآن مى پردازد نظر خود را بر قرآن تحميل مى كند. چنين مفسّرى نظر شخصى يا ظن خويش را بيان كرده است كه علم آور نيست و شارع هم آن را معتبر ندانسته. آيه 286 بقره نيز شامل آن نمى شود ، زيرا كسى كه تفسير به رأى مى كند تمام توان خود را به كار نبسته و به منافع تفسير و قراين عقلى و نقلى مراجعه نكرده است.
دو. روايات ممنوعيت تفسير به رأى
در اين مورد ، روايات متعددى در منابع حديثى شيعه و سنّى آمده است كه مى توان آن ها را به چند دسته تقسيم كرد :
الف. رواياتى كه فقط تفسير به رأى را محكوم و مذمّت مى كنند و مجازات هاى آنان را برمى شمارند :
1. النبى (صلى الله عليه و آله) : هر كس قرآن را به رأى خويش تفسير كند ، جايگاهى از آتش براى خود فراهم مى كند. (15)
2. النبي (صلى الله عليه و آله) : هر كس به رأى خود در قرآن سخن گويد ، جايگاهى از آتش براى خود فراهم مى كند. (16)
تذكر : در اين روايت ، مطلق «قول» و سخن به رأى در قرآن سرزنش شده است.
3. الصادق (عليه السلام) : هر كس آيه اى از كتاب خدا (قرآن) را تفسير به رأى كند به يقين كافر شده است. (17)
4. على بن موسى الرضا (عليه السلام) عن ابيه عن آبائه عن اميرالمؤمنين (عليه السلام) قال : «قال رسول اللّه (صلى الله عليه و آله) : قال اللّه جَلّ جلاله : هر كس كلام مرا تفسير به رأى كند ، به من ايمان ندارد. (18)
تذكر: سند اين روايت صحيح و معتبر است. (19)
ب. رواياتى كه تفسير به رأى را نوعى سخن ناآگاهانه و دروغ به شمار مى آورند :
1. النبى (صلى الله عليه و آله) : هر كس قرآن را تفسير به رأى كند ، به يقين بر خدا دروغ بسته است. (20)
2. النبى (صلى الله عليه و آله) : هر كس در مورد قرآن چيزى بدون آگاهى بگويد ، جايگاهى از آتش براى خود فراهم مى كند. (21)
تذكر: مقصود اين گونه احاديث آن است كه تفسير به رأى يعنى چيزى بدون علم در تفسير قرآن گفتن و نسبت دادن سخنى بدون آگاهى به خدا و دروغ بستن و تهمت زدن بر او.
3. اميرالمؤمنين (عليه السلام) (قال لمدّعى التناقضِ فى القرآن) : مراقب باش كه قرآن را با رأى خودت تفسير نكنى (و صبر كن) تا آن را از دانشمندان بگيرى ، چرا كه بسا (آيات) نازل شده اى كه مشابه سخنان انسان هاست ، ولى آن كلام خداست و تأويل آن مشابه سخنان بشر نيست. (22)
ج. رواياتى كه تفسير به رأى را از لحاظ گمراهى محكوم مى نمايند :
امام باقر (عليه السلام) به قتاده كه مفسّر بصره بود فرمود : واى بر تو اى قتاده ! اگر قرآن را از پيش خود تفسير كنى ، به يقين هلاك مى شوى و ديگران را نيز به هلاكت مى كشانى. (23)
پس اين گونه احاديث تفسير به رأى را ، كه بدون استفاده از قراين نقلى (احاديث معصومان (عليهم السلام)) انجام گرفته باشد ، موجب گم راهى خود مفسّر و ديگران و به هلاكت افتادن هر دو معرفى مى كنند و از اين رو ، آن را محكوم مى نمايند.
د. احاديثى كه تفسير به رأى را هرچند كه نتيجه آن صحيح باشد ، محكوم مى كنند :
1. الصادق (عليه السلام) : كسى كه قرآن را تفسير به رأى كند ، اگر (به واقع) برسد ، پاداشى داده نمى شود و اگر به خطا رود ، پس او (از مرز حق) بيش از فاصله آسمان دور شده است. (24)
2. النبى (صلى الله عليه و آله) : هر كس در مورد قرآن به رأى خود سخن بگويد و (به واقع) برسد ، يقيناً خطا كرده است. (25)
بررسى احاديث :
احاديث درباره مذمّت تفسير به رأى از دو نظر قابل بررسى است :
اول. از نظر سند : بسيارى از اين احاديث ضعيف يا مرسل هستند و در ميان احاديث شيعه، حديث 4 بند الف صحيح السند بوده ، و در احاديث اهل سنّت نيز حديث 2 بند الف را حسن دانسته اند.
ولى از آن جا كه اين روايات در منابع حديثى شيعه و سنّى بسيارند ، برخى از بزرگان (26) و صاحب نظران (27) در مورد آن ها ادعاى تواتر كرده اند كه ظاهراً مقصود «تواتر معنوى» است. اما به هر حال ، با توجه به كثرت روايات و وجود روايات معتبر در بين آن ها ، از بحث سندى بى نيازيم.
دوم. از نظر متن : از مجموع احاديث نكات ذيل به دست مى آيد :
1. تفسير به رأى ، گناهى كبيره است ، چرا كه وعده آتش بر آن داده شده است. از اين رو ، خطر بزرگى به شمار مى آيد.
2. تفسير به رأى يك روش خطا در تفسير است و محكوميت آن از آن نظر نيست كه نتيجه آن غلط است ، چرا كه گاهى ممكن است نتيجه تفسير به رأى صحيح باشد ، اما بازهم در احاديث (رديف د) مذموم و خطا شمرده شده است.
به عبارت ديگر ، خود روش تفسير موضوعيت دارد و اگر روشى غلط باشد (هرچند كه گاهى به نتيجه درست برسد ، باز هم) محكوم است (28) زيرا در صورت صحيح بودن نتايج هم ، مفسّر مطلبى را به خدا نسبت داده كه هيچ گونه حجّتى براى آن نداشته و از اين رو ، خطا كرده است. (مفاد احاديث بندهاى ب و د)
البته اين يك مطلب عقلايى است : براى مثال، اگر كسى به دروغ ، ادعاى پزشك بودن كند ، سپس اقدام به مداواى مردم نمايد و اتفاقاً كسى را از مرگ نجات دهد ، بازهم عقلا او را سرزنش مى كنند و طبق قوانين عقلايى بشرى ، كه در دنيا رايج است ، به او پاداش داده نمى شود ، بلكه به جريمه يا زندان محكوم مى شود چرا كه روش او غلط است و معمولاً به خطا مى رود. هرچند اتفاقاً يك مورد صحيح باشد و به واقع برسد.
تذكر : جالب آن كه اگر كسى روش صحيح علمى (در پزشكى) داشت و در عمل جرّاحى خطا كرد ، به نوعى خطاى او بخشوده و جبران مى شود و به وسيله ديگران سرزنش نمى شود چون روش او صحيح بوده ، اما خطاى انسانى كرده است ، به خلاف وقتى كه روش او غلط باشد يا تخصص كافى نداشته باشد. در احاديث تفسير به رأى (رديف «د») به نوعى به اين مطلب اشاره شده است.
3. ممنوعيت تفسير به رأى ، حكمى ارشادى است (29) يعنى مورد قبول عقلا نيست چون انسان حق ندارد بدون داشتن تخصّص و آگاهى در مورد مطلبى علمى اظهارنظر كند ، همان گونه كه در مورد مثال پزشكى گذشت.
در مورد امور تخصصى بشرى ديگر نيز مشهود است كه اظهارنظرهاى افراد بى اطلاع پذيرفته نمى شود ، بلكه سرزنش مى شوند چون رواج اين مطالب و اقدام بر طبق آن ها موجب كج روى و نتايج غلط و خطاهاى متعدد ديگران مى شود. شايد برخى از احاديث تفسير به رأى نيز به اين مطالب اشاره داشت ، همان گونه كه در احاديث بند «ج» آمده بود كه اين روش موجب هلاكت مى شود.
احاديث رديف «ب» نيز تفسير به رأى را نوعى تهمت و دروغ زنى بر خدا معرفى مى كنند ، چرا كه سخن گفتن بدون علم در مورد آيات قرآن و نسبت دادن آن به خدا (كه مقصود خدا از اين آيه فلان مطلب است) نوعى دروغ و تهمت است. پس تفسير قرآن توسط افراد غير متخصص در علم تفسير و بدون آگاهى از تفسير آيه نوعى تفسير به رأى مى شود.
4. در اين احاديث آمده است كه «برأيه» ، رأى را به ضمير اضافه كرده است ، يعنى هر كس قرآن را با رأى خود تفسير كند ، نه اين كه هر كس قرآن را بر مطلق رأى تفسير كند جايگاهش آتش است. به عبارت ديگر ، اگر كسى قرآن را بر اساس نظر شخصى خود و به دليل داشتن آن عقيده تفسيرى خاص كند ، مستحق آتش است.
البته اين مطلب ديدگاهى را تقويت مى كند كه باء را در «برأيه» به معناى سببيت مى گيرد ، يعنى انگيزه تفسير قرآن اين شخص نظر شخصى او باشد.
5. همان گونه كه در بحث واژگان در مورد معناى باء در «تفسير به رأى» بيان شد ، ممكن است باء در اين احاديث به معناى استعانت (يعنى با كمك رأى خود قرآن را تفسير كردن) و يا به معناى سببيت (يعنى با انگيزه و سبب رأى قرآن را تفسير كردن) باشد.
اما هنگامى كه در احاديث مزبور دقت كنيم ، مى بينيم كه معناى استعانت با ظاهر روايات سازگارتر است ، چون لسان روايات آن نيست كه كسى با انگيزه شخصى تفسير كند ، بلكه لسان روايات آن است كه كسى با كمك رأى خود و از نزد خود تفسير قرآن كرده و حتى گاهى به واقع رسيده باشد ، اما روش او غلط بوده ، چون از قراين عقلى و نقلى استفاده نكرده است. البته معناى «سببيت» نيز از برخى احاديث (همچون روايات رديف «ب») استشمام مى شود ، چون دروغ و افترا بدون قصد قبلى و انگيزه بد معنا ندارد و نمى توان آن را به طور كامل نفى كرد.
6. نكته ديگرى كه در اين جا قابل توجه است آن كه از يك سو ، در قرآن به ما دستور داده شده است در آيات آن تدبّر ، تفكر و تعقّل كنيم و از سوى ديگر ، در اين احاديث از تفسير به رأى نهى شده است. از مقايسه اين روايات با آيات ، روشن مى شود كه مقصود از «رأى» در اين احاديث تفكر ، تعقّل و تدبّر در آيات نيست ، بلكه اعمال نظر و سليقه شخصى مراد است ، آن هم وقتى براى ديگران گفته شود و به صورت تفسير درآيد. از اين رو ، در برخى احاديث بر «تفسير و گفتن» (قال) تأكيد شده است.
به عبارت ديگر، اگر كسى در آيات قرآن فكر كند و به نتايجى شخصى برسد ولى آن ها را براى ديگران به عنوان تفسير قرآن بيان نكند و به قرآن (و به خدا) نسبت ندهد ، مرتكب تفسير به رأى نشده است ، چون چنين شخصى نظرات خود را نگه مى دارد تا پس از بررسى قراين عقلى و نقلى و مراجعه به منابع تفسير و نظرات مفسّران و گذشتن از مجراى صحيح تفسير ، بيان كند كه در آن صورت ، تفسير صحيح قرآن است ، نه تفسير به رأى.
ولى اگر كسى بر نظر شخصى و ابتدايى خود نسبت به آيه اصرار ورزد و آن رأى را بدون مراجعه به منابع تفسير و قراين عقلى و نقلى به عنوان تفسير قرآن بيان كند ، مشمول اين روايات مى شود.
به عبارت روشن تر ، مفاد روايات منع تفسير به رأى آن است كه با قرآن مثل كلمات معمولى ديگران برخورد نكنيد. (30) همان گونه كه با استفاده از كتاب لغت به تفسير اشعار و متن هاى ديگر مى پردازيم ، در مورد قران اين گونه عمل نكنيم ، بلكه در تفسير از روش و مجراى خاص و با توجه به قراين عقلى و نقلى تفسير كنيم.
دوم. دلايل موافقان تفسير به رأى :
موافقان تفسير به رأى دلايل ذيل را براى جواز تفسير به رأى آورده اند :
الف. آيات قرآن ، كه انسان ها را به تدبّر و تفكر در قرآن تشويق مى كند مثلاً، آيه :
«أفلا يتدبّرون القرآنَ» (نساء: 82) آيا در قرآن تدبّر نمى كنند ؟
و نيز آيه بعد در سوره نساء كه مسأله استنباط از قرآن را مطرح مى كند و مى فرمايد : «ولو ردُّوه إلى الرَّسول و إلى اُولىِ الامرِ مِنهم لَعلمهُ الَّذينَ يَستنبطونَه منهم» (نساء : 83) و اگر آن را به فرستاده (خدا) و به اولياى امر از بينشان ارجاع دهند ، از ميان آنان كسانى كه آن را استنباط مى كنند ، حتماً به (درستى و نادرستى) آن آگاه دارند.
توضيح آن كه اين آيات ما را به تفكر و تدبّر در آيات تشويق مى كنند و بيان مى دارند كه صاحبان عقل و فهم مى توانند با تلاش خود از قرآن استنباط كنند و با عقل خود به مطالب قرآن برسند. (31) آرى ، نفس تدبّر موضوعيت ندارد ، بلكه هدف از تدبّر فهم و درك و استنباط است و معنا ندارد كه قرآن ما را به تدبّر در آيات تشويق كند ولى جلوى اجتهاد و نظر و رأى را بگيرد.
بررسى : در اين مورد ، بين تفسير به رأى و تفسير عقلى و تدبّر و فهم قرآن خلط شده است ، يعنى آنچه در آيات بدان تشويق شده تفكر و تدبّر و فهم قرآن است و اجتهاد و استنباط از آيات ، پس از مراجعه به قراين عقلى و نقلى و تدبّر در آن ها جايز است. اما در تفسير به رأى مفسّر پيش از مراجعه به قراين عقلى و نقلى ، نظر شخصى خود را اعلام مى كند و تدبّر و تفكر در آيات نمى كند ، بلكه نظر خود را بر آيات تحميل مى نمايد و همان گونه كه در تحليل روايات ، تفسير به رأى بيان شد ، ممنوعيت تفسير به رأى به معناى ممنوعيت تدبّر و تفكّر در آيات نيست.
ب. اگر تفسير به رأى جايز نباشد ، اجتهاد نيز جايز نيست و بسيارى از احكام تعطيل مى شود و اين مطلب بالضروره باطل است ، چون پيامبر (صلى الله عليه وآله) تفسير همه آيات را بيان نكرده اند. پس مجتهد لازم است كه احكام را استنباط كند و اگر خطا كند ، باز هم مأجور است. (32)
اجتهاد در احكام دو قسم است : يكى اجتهاد پيش از مراجعه به قراين عقلى و نقلى و دوم اجتهاد پس از مراجعه به آن ها ، كه اولى ممنوع است ، چون اجتهاد و فتواى بدون دليل مى شود ، اما دومى جايز است چون استنباط و اجتهاد صحيح است.
اجتهاد در تفسير نيز به همين دو قسم تقسيم مى شود كه قسم اول به نام «تفسير به رأى» خوانده مى شود و نوع دوم «تفسير اجتهادى» و صحيح است.
ج. اين مطلب مشهور است كه صحابه پيامبر (صلى الله عليه وآله) قرآن را قرائت مى كردند ولى در تفسير آن اختلاف پيدا مى كردند و با توجه به اين كه تمام آنچه مى گفتند و در آن اختلاف داشتند ، از پيامبر (صلى الله عليه وآله) نقل نشده بود و به فهم خود استناد مى كردند و در مقابل همديگر ، اجتهاد مى نمودند ، اگر تفسير به رأى حرام بود ، صحابه مرتكب عمل حرام شده اند !! (33)
در مورد اختلاف صحابه در تفسير ، چند نكته قابل توجه است :
اولاً ، ممكن است خبرهاى مختلف كه از پيامبر (صلى الله عليه وآله) به صحابه رسيده و يا فهم آن ها از كلام پيامبر (صلى الله عليه وآله) موجب اختلاف در تفسير شده باشد.
ثانياً ، احتمال دارد در مورد آيات متشابه يا جمع ناسخ و منسوخ ، عام و خاص و امثال اين ها اختلاف داشته اند كه امرى طبيعى است و تفسير به رأى محسوب نمى شود.
ثالثاً ثابت نشده كه در همه موارد ، صحابه بدون مراجعه به معيارهاى تفسير معتبر و بدون داشتن ملاك عقلى و نقلى و بدون توجه به آيات محكم قرآن ، سخن گفته باشند تا موجب تفسير به رأى شود.
رابعاً، بر فرض كه بعضى از صحابه از روى غفلت يا سهو به تفسير به رأى دچار شده باشند ، ما دليلى بر عصمت صحابه نداريم تا عمل آن ها را دليل جواز تفسير به رأى بدانيم.
د. پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مورد ابن عباس دعا كردند كه : «اللّهمّ فقّهه فِى الدّين و عَلّمه التأويل» خدايا او را درك عميقى از دين عطا كن و تأويل (قرآن) را به او بياموز.
اگر مقصود پيامبر از «تأويل» همان مطالب نقلى و شنيدنى و ظاهر آيات بود ، دليلى براى اختصاص ابن عباس به اين دعا وجود نداشت. پس معلوم مى شود كه «تأويل» در مقابل «نقل» است و اين همان تفسير اجتهادى و تفسير به رأى است. (34)
اما در مورد اين حديث ، بر فرض صحت سند ، چند نكته قابل تأمّل است :
اول اين كه «تأويل» هم مثل تفسير اقسامى دارد كه گاهى همراه با قراين عقلى و نقلى قطعى است كه صحيح و معتبر مى باشد و گاهى غيرمعتبر و غير جايز است ، چرا كه بدون دليل انجام مى شود.
دوم آن كه در اين جا نيز بين تفسير اجتهادى (پس از مراجعه به قراين نقلى و عقلى) و تفسير به رأى خلط شده است. در مطالب قبل بيان شد كه اين دو به يك معنا نيستند.
جمع بندى و نتيجه گيرى :
از مجموع دلايل مخالفان تفسير به رأى ، متوجه شديم كه دلايل منع تفسير به رأى قابل قبول بوده ، اين روش تفسير خطاست. ولى دلايل موافقان تفسير به رأى قابل قبول نمى باشد كه نقد و بررسى آن ها گذشت.
پاورقي ها :
1ـ تعريف «تفسير» در مبانى روش هاى تفسيرى بيان مى شود. در اين جا حاصل سخن آمد كه از الميزان ، الاتقان ، مجمع البيان و مفردات راغب استفاده شده است. (نك. نگارنده ، درآمدى بر تفسير علمى قرآن ، ص 35 تا 39)
2ـ مصطفوى، التحقيق فى كلمات القرآن الكريم ، ج 4 ، ص 14
3ـ راغب اصفهانى، مفردات، ماده «رأى»
4ـ ناصر مكارم شيرازى، تفسير به رأى، ص 22
5ـ نك : نگارنده ، درآمدى بر تفسير علمى قرآن ، ص 109 / عباسعلى عميد زنجانى ، مبانى و روش هاى تفسيرقرآن ، ص 9ـ 228
6ـ نك : صدوق ، الامالى ، ص 6، حديث 3 / ترمذى ، سنن ، ج 4 / كتاب تفسير القرآن ، حديث 2960 ـ 2961 / ؟ تفسير برهان ، مقدمه ، ص 16
7ـ البرهان ، ج 1، ص 41
8ـ شيخ حرالعاملى ، وسائل الشيعه ، ج 18، باب 13 من ابواب صفات القاضى ، حديث 25
9ـ نك : محمد زغلول ، التفسير بالرأى ، ص 177 به بعد / مبانى و روش هاى تفسير قرآن ، ص 223
10ـ نك : تفسير به رأى ، ص 49 ـ 52
11ـ نك : مرتضى مطهرى ، مجموعه آثار ، ج 1، ص 460 (در علل گرايش به مادي گرى)
12ـ خالد عبدالرحمن العك ، در اصول التفسير و قواعده، ص 168، به آيه 44 سوره نحل نيز استدلال كرده است ولى از آن جا كه ايشان تفسير عقلى و تفسير به رأى را خلط كرده ، اين آيه را آورده است.
13ـ اين دليل يك قياس منطقى است كه صغرا ، كبراى آن نتيجه دارد. نك : جلال الدين سيوطى، الاتقان ، الجزء الرابع ، ص 210 / زرقانى، مناهل العرفان ، ج 2، ص 61 / اصول التفسير و قواعده ، ص 168
14ـ نك : مناهل العرفان / اصول التفسير و قواعده
15ـ مقدمه تفسير برهان (مرآة الانوار) ص 16 / سيد محمدحسين طباطبائى ، الميزان ، ج 3، ص 75 22ـ الصدوق ، كتاب التوحيد ، باب 36 ، ص 264 (ط بيروت)
16ـ سنن ترمذى، ج 5، ص 199 / تفسير قرطبى، ج 1، ص 27 / كنزّالعمال، ج 2، ص 10 (سنن ترمذى اين حديث را حسن مى داند.)
17ـ تفسير برهان، ج 1، ص 19
18ـ الصدوق ، عيون اخبارالرضا (صلى الله عليه وآله) ، ج 1، ص 116 / محمدباقر مجلسى ، بحارالانوار ، ج 89 ، ص 107 / صدوق ، الامالى ، ص 6، حديث 3
19ـ محمدبن موسى بن متوكل ثقه است. (خوئى ، معجم رجال الحديث ، ج 17، ص 5 ـ 284) / وثاقت على بن ابراهيم و پدرش نيز در رجال مشهور است ، اما ريّان بن الصلت نيز ثقه است. (همان، ج 7، ص 210 ـ 209)
20ـ مقدمه تفسير برهان (مرآة الانوار) ، ص 16
21ـ الميزان، ج 3، ص 75 از منيه المريد شهيد ثانى نقل مى كند.
23ـ مقدمه تفسير برهان (مرآه الانوار)، ص 16
24ـ مقدمه تفسير برهان (مرآه الانوار) ، ص 16 و مشابه آن در ص 28 / بحارالانوار ، ج 89 ، ص 110
25ـ ابو داود سجستانى ، سنن ترمذى ، ج 4 / كتاب تفسيرالقرآن ، حديث 2961 (البته ايشان اين حديث را غريب مى دانند) و مشابه آن در همان ، حديث 2960/ الميزان ، ج 3، ص 75
26ـ آية اللّه خويى ، البيان فى تفسير القرآن ، ص 269 / شيخ انصارى ، فرائد الاصول ، ج 1، ص 139
27ـ مبانى و روش هاى تفسير قرآن ، ص 221
28ـ علامه طباطبائى به همين دو نكته در مورد روايات تفسير به رأى تصريح كرده ، مى فرمايد : «فالتفسير بالرأى المنهي عنه امر راجع الى طريق الكشف دون المكشوف» (الميزان ، ج 3، ص 76)
29ـ مبانى و روش هاى تفسير قرآن ، ص 230 ـ 229 همين ارشادى بودن را مى پذيرد ، ولى در توضيح مطلب ، ما با ايشان اختلاف نظر داريم.
30ـ علامه طباطبايى نيز به همين مطلب اشاره كرده، مى نويسند : «انّما نهى(عليه السلام) عن تفّهم كلامه على نحو ما يتفهم به كلام غيره) (الميزان ، ج 3، ص 76)
31ـ اصول التفسير و قواعده ، ص 169 / مناهل العرفان ، ج 2، ص 65 (با تصرف در عبارات و نقل به مضمون)
32ـ اصول التفسير و قواعده ، ص 169 ، مناهل العرفان ، ج 2 ، ص 66
33ـ الميزان، ج 3، ص 76 به بعد (بااندك تصرف در عبارت)
34ـ اصول التفسير و قواعده ، ص170/ مناهل العرفان ، ج2،ص6ـ 65

دكتر محمدعلى رضايى اصفهانى


نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 9:35 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

بقره/ 268:
الشيطان يعدكم الفقر و يامركم بالفحشاء.
شيطان شما را از فقر مى ‏ترساند و به كار ناشايسته فرمان مى ‏دهد.
هنگامى كه مى‏ خواهد انسان را از انفاق فى سبيل الله بازدارد ، مى‏ گويد:خرج نكن ، خودت فقير مى ‏شوى! يا براى آنكه آدم ها را از جهاد باز دارد،آنان را مى ‏ترساند.
آل عمران / 175:
انما ذلكم الشيطان يخوف اولياءه فلا تخافوهم و خافون ان كنتم مؤمنين.
همانا اين شيطان است كه پيروان خود را مى ‏ترساند ، شما از آنان نهراسيد و اگر مؤمن هستيد از من بترسيد.
از علائم و قرائن وسوسه های شيطانى ، يكى امر به فحشاء است ، هر گاه آدمى احساس كرد كه تمايل به فحشاء دارد بداند كه وسوسه‏ اى از شيطان است.
نور/20:
و من يتبع خطوات الشيطان فانه يامر بالفحشاء و المنكر.
كسى كه از گامهاى شيطان پيروى مى ‏كند، (بدان) كه او به كار ناشايسته و ناپسند فرمان مى ‏دهد.
انعام/68:
و اما ينسينك الشيطان فلا تقعد بعد الذكرى مع القوم الظالمين.
و چون شيطان تو را به فراموشى اندازد (از ياد خدا) ، پس از ياد آوردن (اين مطلب يا خدا) ديگر با گروه ستمكاران منشين.
در جزء نخستين همين آيه آمده است:
انعام/68:
و اذا رايت الذين يخوضون فى اياتنا فاعرض عنهم حتى يخوضوا فى حديث غيره.
اگر ديدى كسانى در آيات ما فرو رفته ‏اند (آن را به استهزاء گرفته ‏اند) ، از آنان رو بگردان تا هنگامى كه گفتگو را تغيير دهند و مطلب ديگرى بگويند.
خطاب خداوند به پيامبر بزرگوار و ارجمند اسلام است البته از باب‏ «به در مى ‏گويند كه ديوار بشنود» : «اياك اعنى و اسمعى يا جار (1) » با كسانى كه آيات خدا را به استهزاء مى ‏گيرند منشين.
همان مضمون آيه ديگر است كه مى ‏فرمايد :
نساء/140:
...ان اذا سمعتم ايات الله يكفر بها و يستهزا بها فلا تقعدوا معهم...
اينكه ميفرمايد: هنگامى كه شنيديد كه (اهل مجلسى) به آيات خدا كفر مى ‏ورزند يا آنها را مسخره مى ‏كنند،با آنان منشينيد ، و بعد مى ‏افزايد:
ان الله جامع الكافرين‏و المنافقين فى جهنم جميعا
اشاره به اين واقعيت است كه نشستن در چنين مجالس،كم‏ كم ايمان را از بين مى ‏برد و آدمى را به نفاق و كفر مى ‏افكند.
ما به خاطر داريم كه بسيارى از مسلمانان ، بر اثر معاشرت با ماركسيست‏ ها، كارشان به جايى كشيد كه منافق و كافر شدند. اينها در اصل و ذاتا مخالف اسلام نبودند، كم‏ كم كشيده شدند به سويى كه به اينجا ختم مى ‏شد.اگر كسى هم بخواهد به عنوان بحث و مجادله با ماركسيست ‏ها ، با آنان معاشرت كند بايد نخست ظرفيت‏ خود را بسنجد ، حتى در مسابقه‏ كشتى نيز «وزن كشى‏» به دقت انجام مى ‏گيرد و دو هموزن كشتى مى ‏گيرند. و اما آيه‏ مشهور:
زمر/18:
الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه .
اولا: منظور از قول در اين آيه ، «القول‏» قرآن است ، ثانيا بايد بتواند (2) «احسن‏» راتشخيص دهد ، پس هر كس حق ندارد با هر كس بنشيند و در هر بحثى شركت كند ، اگر معلوماتش كم است ‏يا قدرت تشخيص ندارد و يا ضعف اراده و شخصيت دارد ،حق شركت در هر بحثى را ندارد.
از ديگر نشانه‏ هاى تبعيت از شيطان، «تبذير» است:
اسراء/27:
ان المبذرين كانوا اخوان الشياطين.
اهل تبذير و اسراف برادران شيطانند.
پى ‏نوشت:
1- رويم به توست اما همسايه! تو بشنو.
2- اين مساله ‏«ضعيف الاراده بودن‏» و كم شخصيتى و «داشتن عقده حقارت‏» ، خصوصا در اين زمينه بسيار مهم است.
غالبا اينگونه افراد تحت تاثيرهاى جنبى قرار مى ‏گيرند، خاصه اگر «حريف ‏ها» رند و «وارد» و روانشناس هم باشند كه اغلب هستند!
بى ‏مناسبت نيست ‏براى تقريب ذهن در اينجا حكايتى نقل شود اگر چه موضوعا با آنچه گفتيم در يك زمينه نيست،اما براى نشان دادن ‏«ضعف‏» ها مفيد است.
مرحوم آية الله بروجردى اعلى الله مقامه،كسى را به يكى از كشورهاى غربى براى امر تبليغ گسيل داشتند،اين شخص كه در لباس روحانيت‏ بود ، از همان نخست از معظم له خواسته بود كه اجازه دهند تا مدتى با لباس معمولى(غير روحانى) در آن كشور تبليغ كند و وقتى به اصطلاح ‏«جا افتاد» آن وقت لباس روحانيت ‏خود را آشكار نمايد.
ايشان در پاسخ وى فرمودند:من تو را فرستادم كه آنان را به شكل خود درآورى ، تو مى ‏خواهى از همان نخست‏ خودت به شكل آنها درآيى؟
آرى، اگر مسلمان ، مؤمنى باشد به تعبير قرآن: صف/4: ان الله يحب الذين يقاتلون فى سبيله صفا كانهم بنيان مرصوص .
مثل پايه‏ هاى مستحكم از سرب ريخته ، به اصطلاح امروز «بتون آرمه‏» ،باكى نيست ، با هر كس مى‏ خواهد بحث كند،البته باز بشرط آن كه علاوه بر اين آمادگى روحى،از جهت علمى نيز آمادگى داشته باشد،همراه با طلاقت لسان و قدرت بيان.
در صدر اسلام نمونه ‏هاى عالى اين گونه افراد ، طرماح بن عدى فرستاده حضرت امام على بن ابيطالب عليه السلام نزد معاويه و نيز هشام بن حكم شاگرد بزرگ رئيس مذهب حقه جعفرى اثنا عشرى حضرت ابو عبد الله جعفر بن محمد الصادق عليه السلام است.
توصيه مى ‏كنيم زندگينامه اين دو شخصيت ‏بزرگ را مسلمانان بويژه جوانان مسلمان بخوانند

نويسنده: آية الله مصباح يزدى


نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 9:35 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

در این ظلمتکده رنجور تنها چیزی که آرامش و روشنی را به دل‌ها ارمغان می‌دهد ، آیات هدایتگر قرآن مجید و تفاسیر آن است که برگرفته از سخنان ائمه اطهار علیهم السلام است . در این مجال برآنیم تا با گذر و گذاری در مرغزار سوره حمد، مشام جانمان را عطرآگین کنیم .

تبلوری از ارتباط با خداوند

سوره "حمد" تبلوری است از ارتباط نزدیک و بی واسطه خدا با انسان و مخلوق با خالق در اینجا تنها او را می‌بیند ، با او سخن می‌گوید ، پیام او را با گوش جان می‌شنود .

حتی هیچ پیامبر مرسل و فرشته مقربی در این میان واسطه نیست و عجب اینکه این پیوند و ارتباط مستقیم خلق با خالق آغاز گر قرآن مجید است.1

سوره فاتحه را کلید بهشت می‌دانند از آن رو که درهای بهشت هشت است و این سوره هم هشت قسم است تا آن هشت قسم تحصیل نکنی و به آن معتقد نشوی این درها برتو گشوده نشود :

نخست: (الحمد) یاد ذات خداوند،

دوم : (الرحمن) ذکر صفات او،

سوم : (مالک یوم الدین) ذکر معاد،

چهارم : (ایاک نعبد) ذکر افعال او،

پنجم : (اهدنا) ذکر تزکیه نفس،

ششم : (صراط المستقیم) ذکر آراستن نفس به نیکی‌ها،

هفتم : (صراط الذین انعمت) ذکر احوال دوستان و رضای خداوند از آنان،

هشتم : (غیرالمغضوب) ذکر احوال بیگانگان و نارضایی خداوند از آن‌ها

هر یک از این هشت علم دریست از درهای بهشت. پس هرکس این سوره را به اخلاص برخواند ، درب هشت بهشت بر روی او باز شود، امروز بهشت عرفان و فردا بهشت رضوان درجوار رحمن.2

امام صادق(ع) هنگام نقل این حدیث فرمود: بسیار می‌شود: بعضی از شیعیان ما بسم الله را آغاز کارشان ترک می‌گویند و خداوند آن‌ها را با ناراحتی مواجه می‌سازد تا بیدار شوند و ضمناً این خطا از نامه‌ی اعمالشان شسته شود»
بسم الله الرحمن الرحیم

خواجه عبدالله انصاری در تفسیر این آیه می‌گوید:

آغاز کتاب خدا بر نام الله و رحمن و رحیم از آن جهت است که همه معانی در آن سه نام جمع است و آن معانی سه قسم است: قسمی جلال و هیبت و ان در نام الله است، قسمی نعمت و تربیت و آن در نام رحمن است، قسمی رحمت و مغفرت و آن در نام رحیم است. اینکه آغاز به نام الله و بعد رحمن و سپس رحیم شده جهت آنست که سرآغاز همه،آفرینش است و بعد قدرت و پرورش و سپس رحمت و آمرزش. یعنی که به قدرت بیافریدم و به نعمت بپروردم و به رحمت بیامرزیدم.

«عبدالله بن یحیی»از دوستان امیرالمؤمنین(ع)به خدمتش رسید و بدون گفتن بسم الله برتختی که در آنجا بود نشست، ناگهان بدنش منحرف شد و بر زمین افتاد و سرش شکست، علی(ع) دست بر سر او کشید، زخم او التیام یافت بعد فرمود: آیا نمی‌دانی پیامبر از سوی خدا برای من این حدیث را نقل کرد: هر کاری که بدون نام خدا شروع شود بی سرانجام خواهد بود. گفتم: پدر و مادرم به فدایت باد می‌دانم و بعد از این ترک نمی‌گویم، فرمود: در این صورت بهره‌امند و سعادتمند خواهی شد.
بسم الله الرحمن الرحیم

امام صادق(ع) هنگام نقل این حدیث فرمود: بسیار می‌شود: بعضی از شیعیان ما بسم الله را آغاز کارشان ترک می‌گویند و خداوند آن‌ها را با ناراحتی مواجه می‌سازد تا بیدار شوند و ضمناً این خطا از نامه‌ی اعمالشان شسته شود.»

الحمدلله رب العالمین ، امام صادق(ع) می‌فرماید: شکر نعمت‌ها اجتناب از گناهان است و اتمام شکر به گفتن الحمدلله است.3

الرحمن الرحیم ، اصل در خدا ، رحمت است. اگر شما غضب می‌بینید غضب خدا نوعی رحمت است؛ مثلاً جراح که در اتاق عمل شکم را پاره می‌کند آیا خشم و غضب دارد یا رحمت؟ عمل او رحمت است و مزد هم می‌گیرد. خدا گاهی انسان را تنبیه می‌کند تا بیدار شود.«اخذناهم بالبأساء و الضراء لعلهم یتضرعون»(انعام/42) گرفتارشان می‌کنیم تا آن‌ها را بیدار کنیم. گاهی آنچه ما مصیبت می‌نامیم چوب رحمت خداست. این بیدار باش وسیله‌ی نجات ماست. بهشت ، رحمت خداست و جهنم، عمل ماست. «ما بکم من نعمه فمن الله»(نحل/53) هر نعمتی به شما برسد از جانب خداوند است. در قرآن «سی» مرتبه رحمان و«سی» مرتبه رحیم به کار رفته است، هر جا کلمه‌ی رحمان در قرآن آمده منظور فقط خداست، رحمان برای غیر خدا بکار نرفته است. اما «رحیم هم به خدا، هم به پیغمبر و هم به مؤمنین گفته شده است. «محمد رسول الله و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم» (فتح/29) محمد(ص) رسول خداست و کسانی که با او هستند بر کفار سختگیرند و بین خودشان مهربانند.4



مالک یوم الدین

امام رضا(ع) می‌فرماید: مالک یوم الدین؛ اقرار به برانگیخته شدن بعد از مرگ، محاسبه و مجازات است.5

ممکن است گفته شود که مگر خدا فقط مالک یوم قیامت است ؟!

جواب می‌دهیم: خیر، بلکه در دنیا هم، مالک حقیقی و اصلی خداست. در دنیا افراد دارای ملکیتی اعتباری و غیرحقیقی هستند درحالی که روز قیامت همین را هم از دست می‌دهند؛ همان جا که مال و زبان و چشم و گوش علیه انسان شهادت می‌دهند و انسان دیگر بر آن‌ها تسلط و ملکیتی ندارد.این اموال در حقیقت امانت است که خداوند به ما داده است.

پست و مقام می‌دهد تا ببیند پشت میز ریاست چه می‌کنی، در اصل ثروت و فقر همگی برای امتحان است. ایاک نعبد و ایاک نستعین عبادت می‌کنیم نه عبادت می‌کنم؛ در اسلام من معنی ندارد. اسلام ما را به دعای دسته جمعی، نماز جماعت و کلاً ما را به جماعت و دیگرخواهی و حتی تقدم دیگران برخود؛ یعنی ایثار و انفاق دعوت می‌کند.

خدا دوست دارد دیگران مخصوصاً اهل بیت (ع) را در دعا شریک کنیم، لذا از شرایط استجابت دعا این است که صلوات بفرستیم و برای فرج امام زمان (عج) دعا کنیم و همچنین به دیگران دعا کنیم.

در قرآن نیز دعا به جمع آمده است «ربنا اتنا فی الدنیا حسنه‌ی و فی الاخره الحسنه»(بقره/201). این دعای ما نیست که باید جمع باشد دعای خدا و ملائکه نیز همینطور است «ان الله و ملائکه یصلون علی النبی یایی‌ها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما»(احزاب/56) در وجه جمع بودن ایاک نعبد و ایاک نستعین این نکته مهم است که ما می‌توانیم نماز را به فرادا بخوانیم؛ اما اسلام تأکید زیادی بر جماعت دارد و همین آیه به خودی خود دال بر برتری نماز جماعت است. اگر بندگی خدا نکردیم بندگی غیر،خواهیم کرد.6

امام صادق(ع)می‌فرماید: شکر نعمت‌ها اجتناب از گناهان است و اتمام شکر به گفتن الحمدلله است

اهدناالصراط المستقیم ، مؤمنان می‌گویند: بار خدایا راه خود به ما بنما و آنگاه ما را بر آن روش دار و آنگاه از روش به کشش رسان. پس نمود راه به آنست که خداوند آیات خود را نمایش داد، روش آنست که مرتبه به مرتبه مقرر داشت، کشش آنست که او را نزدیک خود خواست.

مؤمنان در این آیت، نمایش و روش و کشش هر سه می‌خواهند، که هر که راه دید در راه برفت وهر که رفت به مقصد رسید.



صرات الذین انعمت علیهم غیرالمغضوب علیهم والضالین
تفسیر سوره حمد

شخصی خدمت امام باقر(ع) عرضه داشت: یابن رسول الله(ع) صراط چیست؟ حضرت فرمود: دو صراط وجود دارد یکی در دنیا و دیگری در آخرت. صراط دنیا ولایت ما اهل بیت است.

آری دوست داشتن اهل بیت مقدمه‌ی اطاعت آن‌هاست. «قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله» (تسنیم/ج/ص506) ولایت حقیقی مصداقش پیروی و اطاعت است.

امام صادق(ع) می‌فرمایند: «کونوا لنا زیناً و لا تکنوا علینا شیناً» برای ما زینت و آبرو باشید نه مایه‌ی شرم. کاری نکنید که مردم به یک ارمنی بیشتر از یک مسلمان اعتماد داشته باشند.

طبق این آیه راه‌ها سه نوعند: راه کسانی که متنعم به نعم الهی شده‌اند که همان راه انبیا، اولیا، شهدا و صدیقین است. دوم؛ راه کسانی که مورد غضب خدا قرار گرفته‌اند و سوم؛ راه گمراهان. راه دو گروه، راه ضلالت است.7

بنی اسرائیل زمانی بر تمام مردم روزگار خویش برتری داشتند و قرآن درباره آن‌ها فرموده است: "فضلتکم علی العالمین" لکن بعد از آن فضیلت به خاطر کردار ورفتار خودشان دچار قهر و غضب خداوند شدند که قرآن در این به اره می‌فرماید: «و باووابغضب من الله" 8 خداوندا ما را از آنان مگردان که به خودشان بازگذاشتی تا به تیغ هجران خسته و به میخ رد بسته شدند آری چه باری کشد حبل گسسته؟ 9



پی نوشت ها :

1-تفسیر نمونه/آیت الله مکارم شیرازی.

2-تفسیر ادبی و عرفانی/ خواجه عبدالله انصاری.

3-بحارالانوار؛ج96،ص57.

4-تفسیر کلمه طیبه/سید مجتبی میردامادی.

5-من لایحضره الفقیه،ج1،ص296.

6-تفسیر کلمه طیبه .

7-همان.

8-تفسیر نور،حجةالاسلام قرائتی .

9-خواجه عبدالله انصاری/تفسیر ادبی و عرفانی قرآن مجید.
نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 19:16 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

دعاهای حضرت رسول(ص) در قرآن کریم جنبه‌های مختلفی داشته است؛ جنبه‌های شخصی، سیاسی و اجتماعی در دعاهای حضرت(ص) مشهود است .

یکی از دعاهای ایشان که جنبه سیاسی دارد در آیه شریفه ۸۰ سوره مبارکه اسراء بیان شده است که می‌فرماید: «و قُل رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّی مِن لَّدُنکَ سُلْطَانًا نَّصِیرًا؛ و بگو پروردگارا مرا [در هر کارى] به طرز درست داخل کن و به طرز درست ‏خارج ساز و از جانب خود براى من تسلطى یارى ‏بخش قرار ده».

در تفسیر این آیه شریفه‌، زمخشری گفته: «مراد از ادخال در صدق، ادخال در امر بزرگ رسالت است و منظور از اخراج صدق، این است که رسول اکرم(ص) از عهده امر رسالت برآید و بدون نقص و کاستی امر رسالت را به انجام برساند».

علامه طبرسی بر این عقیده است که رسول اکرم(ص) از خدای متعال درخواست کرده‌اند که خدای متعال او را در ادای وحی الهی یاری کند، به من عزتی عنایت کن که در آن ذلتی نباشد و به کمک آن عزت بتوانم بر کسانی که می‌خواهند از اقامه فرائض جلوگیری کنند، پیروز شوم. بر اساس نظر علامه طبرسی می‌بینیم که این دعای حضرت رسول(ص) جنبه سیاسی دارد.

وی با بیان این‌که یکی از دعاهای حضرت ابراهیم(ع) نیز اقامه نماز است، گفت: رسول اکرم(ص) نیز در این دعای خود به عقیده علامه طبرسی، تقاضای توفیق الهی برای اقامه فرائض دارند. یکی دیگر از دعاهای حضرت رسول(ص) از خدای متعال این است که «رَبِّ فَلَا تَجْعَلْنِی فِی الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ؛ پروردگارا پس مرا در میان قوم ستمکار قرار مده».۱

تبری جستن از ستمگران که از دعاهای رسول اکرم(ص) است و در این آیه شریفه‌ای ذکر شد و یکی از دعاهای حضرت است که جنبه سیاسی دارد.

آیه شریفه «وَ قُل رَّبِّ زِدْنِی عِلْمًا؛ و بگو پروردگارا بر دانشم بیفزاى» ؛ یکی از دعاهای رسول اکرم(ص) است که شاید بتوان گفت که جنبه شخصی دارد.

بهره‌مند شدن از غفران و رحمت الهی امری است که همه محتاج به آن هستند. اگرچه حضرت رسول (ص) معصوم هستند، ولی از ایشان نقل شده که فرموده‌اند: «من روزی هفتاد مرتبه استغفار می‌کنم»



این‌که رسول اکرم(ص) شناخت و معرفت را در آیه شریفه مذکور از خدای متعال درخواست کرده، ما نیز به تأسی از رسول اکرم(ص) باید از خدای متعال بخواهیم که علم، معرفت و بینش ما را افزایش بدهد. حضرت رسول(ص) دعای دیگری دارند که از اغوای شیاطین به خدای متعال پناه می‌برند، آن‌جا که می‌فرمایند: «وَقُل رَّبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّیَاطِینِ ؛ و بگو پروردگارا از وسوسه‏هاى شیطان ها به تو پناه مى‏برم» ۲

شکایت از امت :

یکی دیگر از دعاهای حضرت رسول اکرم(ص) که در واقع شکایت ایشان از امت است، در آیه شریفه «وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا؛ و پیامبر [خدا] گفت پروردگارا قوم من این قرآن را رها کردند»۳ بیان شده و باید تلاش کرد که این حالتی را که پیامبر اکرم(ص) از آن شکایت دارند، از بین ببریم تا شامل شکایت ایشان نشویم.

اگر می‌خواهیم مشمول دعاهای خیر حضرت رسول اکرم(ص) بشویم، لازمه‌اش این است که به قرآن کریم و اهل بیت(ع) تمسک بجوییم، در آیه شریفه « وَقُل رَّبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ؛ و بگو پروردگارا ببخشاى و رحمت کن [که] تو بهترین بخشایندگانى»۴ یکی دیگر از دعاهای رسول اکرم(ص) بیان شده است.

این دعای ارزشمند، دعایی است که همه ما به آن احتیاج داریم و بهره‌مند شدن از غفران و رحمت الهی امری است که همه محتاج به آن هستند. اگرچه حضرت رسول (ص) معصوم هستند، ولی از ایشان نقل شده که فرموده‌اند: «من روزی هفتاد مرتبه استغفار می‌کنم».

شاید یکی از دلایل استغفار حضرت رسول اکرم(ص) این بوده که حضرت(ص) خوف داشته‌اند که نکند شایستگی مقام ربوبیت را رعایت نکنند و به همین دلیل حضرت(ع) با این‌که مرتکب معصیت نمی‌شدند و این هم به دلیل آگاهی ایشان از حقیقت گناه بوده، ولی در عین حال روزی هفتاد مرتبه به درگاه الهی استغفار می‌کرده‌اند.

۱- سوره مؤمنون، آیه ۹۴٫
۲- سوره مؤمنون، آیه ۹۷٫
۳- سوره مبارکه فرقان، آیه شریفه ۳۰٫
۴- سوره مبارکه مؤمنون، آیه شریفه ۱۱۸٫
نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 19:15 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

قرآن کریم , در افاده تعالیم عالیه خود, طریقه مخصوص به خود رادارد.
قـرآن , در بیانات شافیه و کافیه خود, روشى را اتخاذ کرده جدا از روشهاى معمولى , که انسانها در مقام محاوره اتخاذ مى کنند.
قـرآن , اصـطـلاحـات مـخصوص خود را دارد که باید شناخته شود, تا دستیابى به حقایق عالیه آن امکانپذیر گردد.
قرآن , زبان ویژه خود را, به کار انداخته , ضرورت است آن زبان شناخته شود.
راه و روشـى کـه عـقـلا, در مقام محاوره و تفهیم و تفهم مقاصد خود, پیش مى گیرند, صرفا در تـرجـمـه الـفاظ و عبارات وارده در قرآن , به کار مى رود, ولى براى رسیدن به حقایق عالیه , راهى دیگر, جدا از طریق معمولى بایدپیمود.
قـواعـد مـقـرره کـلامـى که به نام اصول محاوره و در علم اصول , به نام اصول لفظیه خوانده مى شود, براى پى بردن به مطالب رفیعه قرآن کافى نیست .
مثلا, با دانستن مفاهیم الفاظ و کلمات و آگاهى بر اوضاع لغوى و اجراى اصاله الحقیقه و اصاله عدم القرینه و اصل عدم سهو و نسیان و خطا واصل عدم اشتباه , یا عدم هزل و شوخى و استهزا که بـه نام اصاله الجدخوانده مى شود, صرفا, ترجمه الفاظ و عبارات و جمله هاو تراکیب کلامى آیات , به دست مى آید.
هـمچنین , با اجراى اصاله العموم و اصاله الاطلاق , فقط عموم و شمول مدلول لفظى فهمیده مى شود.
خـلاصه , تمامى این اصول , ظواهر الفاظ را ثابت مى کند, و به نام اصول لفظیه و اصول ظاهریه خوانده مى شوند.
ولى هرگاه , اشکال و ابهامى در عبارت به وجود آید و هاله اى از ابهام , لفظ رافراگیرد, تمامى این اصول لفظیه از کار مى افتند و امکان ندارد با آن وسایل معمولى , گره اى از کار گشوده شود.
البته عـوامـل ابهام , در جاى خود بیان شده است .
به برخى از آن اشارت خواهد رفت .
علامه طباطبایى , براى یافتن آن راه , رجوع به قرآن را ارائه داده است : بـایـد از قـرآن اسـتـفسار نمود, تا معانى و مقاصد خود را آشکار سازد.
زیرا قرآن کتاب مبین است [نوشته اى آشکار].
همو مى نویسد: تـفسیر به راى , آن است که مفسر, بر ابزار و وسائل معمولى که در فهم کلام عربى به کار مى رود, بسنده کند.
کلام خدا را بر کلام بشر قیاس کند و همان قواعد و اصول مقرره , کهدر کشف معانى و مرادات به کار مى رود و در فهم اقاریر و وصایا و شهادات , استفاده مى شود, همان اصول و مقررات را درکشف مرادات قرآنى نیز, به کار بندد.
بـیـانـات قـرآنـى , بر این منوال نیست و در افاده معانى عالیه خود, بر این اصول و مقررات , استوار نمى باشد.
آرى , قـرآن , سرتاپا, یک سخن است و در عین پراکندگى - در موقع نزول -کلام واحدى به شمار مى رود, آیات آن به یکدیگر پیوند خورده است , یک واحد متشکلى را تشکیل مى دهند.
همانطور که امیرالمومنین (ع )مى فرماید: القرآن یفسر بعضه بعضا ینطق بعضه ببعض , و یشهد بعضه على بعض ((1)) .
همو مى نویسد: والـمحصل ان المنهى عنه هو الاستقلال فى تفسیر القرآن ...
بل لابد من الرجوع - فى الاستمداد - الـى الـغـیـر.
وهـذا الغیر اما الکتاب نفسه او السنه .
اماالرجوع الى السنه فیتنافى مع تصریح القرآن بـوجوب التدبر فیه بذاته -افلایتدبرون القرآن , ولو کان من عند غیر اللّه لوجد وافیه اختلافا کثیرا - کمایتنافى مع السنه ایضا الامره بالرجوع الى القرآن وعرض الاحادیث علیه دون ما سواه .
فلم یبق للرجوع والاستمداد فى تفسیر القرآن الا نفس القرآن ...((2))
همو مى نویسد: لـکـن بـیـن هذه الظواهر انفسها امور تبین ان الاتکا والاعتماد على الانس والعاده فى فهم معانى الایات , یشوش المقاصد منها و یختل به امر الفهم ,قال تعالى : لیس کمثله شیى و قوله : لا تدرکه الابصار وهو یدرک الابصاروهو اللطیف الخبیر وقوله : سبحان اللّه عما یصفون .
فالطریقه التى یرتضیها القرآن هو تفسیر القرآن بالقرآن , لا بغیره على الاطلاق .
قال تعالى : انا انزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شیى .
وحاشا القرآن ان یکون تبیانا لکل شیى ولا یکون تبیانا لنفسه قال تعالى هدى للناس وبینات من الهدى والفرقان انا انزلنا الیکم نورا مبینا وکـیـف یکون القرآن هدى وبینه وفرقانا ونورا مبینا للناس فى جمیع مایحتاجون , ولا یکفیهم فى احتیاجهم الیه , وهو اشد الاحتیاج .
وقد قال تعالى : والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا واى جهاد اعظم من بذل الجهد فى فهم کتابه , واى سبیل اهدى الیه من القرآن ((3)) .
وقال النبى (ص ): فاذا التبست علیکم الفتن کقطع الیل المظلم فعلیکم بالقرآن ...
وهو الدلیل یدل على خیر سبیل .
قال على (ع ): ینطق بعضه ببعض ویشهد بعضه على بعض در زمینه شناسایى زبان وحى , امروزه در جهان تحقیقاتى انجام مى شود, که اصل طرح آن , پیش از ایـن , بـوسـیـله اهل معقول از مفسرین ما ارائه شده بود,و مساله تاویل (ارتکاب خلاف ظاهر لفظ) سابقه بس طولانى در عالم تفسیردارد.
و تفاسیر اینگونه , به نام تفسیر عقلى , و احیانا تفسیر به راى خوانده مى شود.
چنانچه تفسیر مجاهد و سپس تفسیر ابى مسلم بدان معروف مى باشد.
آیه کونوا قرده خاسئین ((4)) را به بوزینه صفتان تفسیر کرده اند.
زبـان وحـى , یـا زبـان قـرآن بـالـخصوص , حکایت از آن دارد که قرآن , در افاده مقاصد خود روش بـخـصوصى دارد, جدا از روشهاى معمولى .
و در تعبیرات خود, از اصطلاحاتى استفاده مى کند که صرفا از جانب خود او باید استفسارو استیضاح گردد.
اساسا, قرآن , مطالبى آورده که فراتر از قالبهاى لفظى ساخته شده دست بشرمى باشد: قرآن , از وجودات پس پرده سخن گفته که هرگز با موجودات این جهان ,سنخیت ندارند.
از ملک و جن و روح القدس سخن گفته , از بهشت و دوزخ وقیامت و صراط.
از عرش و کرسى و سماوات .
از امـورى سـخـن رانـده که درفهم آدمى (که داراى معیارهاى مسانخ با این جهان است ) نگنجد.
مـعـیـارهـاى سـنـجـش , که در اختیار آدمى است , براى موجودات مادى این جهان ساخته شده , نمى تواند با این معیارها, ماورا این جهان را بسنجد.
آنجا که مى گوید: جاعل الملائکه رسلا اولى اجنحه مثنى و ثلاث و رباع یزید فى الخلق مایشا ((5)) .
نـبـایـد در اذهـان , بالهاى پرندگان تداعى کند.
شاید مقصود مراتب قدرت نیروهاى فعال ملائک باشد.
آنجا که مى گوید: الیه یصعد الکلم الطیب والعمل الصالح یرفعه ((6)) .
یدبر الامر من السما الى الارض ثم یعرج الیه ((7)) .
اامنتم من فى السما ان یخسف بکم الارض ((8)) .
یخافون ربهم من فوقهم ((9)) .
تعرج الملائکه والروح الیه ((10)) .
انا انزلنا الیک الکتاب بالحق ((11)) .
وهذا کتاب انزلناه مبارک ((12)) .
وبالحق انزلناه وبالحق نزل ((13)) .
نـبـایـد از اینگونه تعابیر, صعود و نزول مکانى و جهت براى خداوند فهمید.
وهمچنین از تعابیرى مثل : وجا ربک والملک صفا صفا ((14)) .
ان یاتیهم اللّه فى ظلل من الغمام ((15)) .
او یاتى ربک ((16)) .
آمد و رفت معمولى , نباید تداعى کند.
تداعى اینگونه معانى , به جهت آن است که ذهن آدمى با آن خو گرفته است .
باید ذهن خود را از آن تخلیه کند, سپس به معانى حقیقى اینگونه تعابیر والا,بنگرد.
به علاوه قرآن , نوآوریهاى فراوانى دارد که فهم بشر آن روز از درک کامل آن عاجز بود.
الفاظى که بـراى اسـتـفـادههاى خود, در تفهیم و تفهم به کار مى برد,براى معانى تنک و پایین مرتبه فراهم کرده بود, نمى توانست چنان معانى والایى را ایفا کند.
آنجا که گفته : وما رمیت اذ رمیت ولکن اللّه رمى ((17)) .
افرایتم ما تحرثون اانتم تزرعونه ام نحن الزارعون ((18)) .
نظیر: افرایتم ما تمنون اانتم تخلقونه ام نحن الخالقون ((19)) .
چـیـزى جـز ناچیزى نقش انسان , در فراهم شدن و تحقق یافتن افعال اختیاریش , مقصود نیست .
تمام عوامل موثر در ایجاد چنین افعالى ,هماهنگى نموده , تا خواسته انسان آنگونه که خواسته انجام شـود.
امکان ادامه تاثیر و تاثر عوامل طبیعى , در فراهم شدن یک فعل یا یک چیز درخارج , به ادامه افاضه دمبدم از جانب بارى تعالى نیاز دارد که لاینقطع افاضه مى گردد.
و طبق حکمت : باز بودن دسـت مـکلف در انجام افعال اختیارى خویش , (اذ لا اختیار الا مع الاختیار) ضرورت است که این افاضه پیوسته ادامه داشته باشد.
خلاصه : این قبیل آیات , ناچیزى نقش انسان را مى رساند و نباید از باب بنى الامیر البلد گرفت .

--- پاورقى ---
1- نهج البلاغه , صبحى صالح , خطبه / 133.
2- المیزان , علامه طباطبایى , ج 3/78ـ79, ج 1/9.
3- همان مدرک , ج 1/11ـ12.
4- سوره بقره , آیه 65, سوره اعراف , آیه 166, سوره مائده , آیه 60.
5- سوره فاطر, آیه 1.
6- سوره فاطر, آیه 10.
7- سوره سجده , آیه 5.
8- سوره ملک , آیه 16.
9- سوره نحل , آیه 50.
10- سوره معارج , آیه 4.
11- سوره نسا, آیه 105.
12- سوره انعام , آیه 155.
13- سوره اسرا, آیه 105.
14- سوره فجر, آیه 22.
15- سوره بقره , آیه 21.
16- سوره انعام , آیه 158.
17- سوره انفال , آیه 17.
18- سوره واقعه , آیه 63 و 64.
19- سوره واقعه , آیه 58 و 59.

نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 19:15 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

با آغاز ماه مبارک رمضان، مفاهیم بسیارى چون روزه، عبادت، راز و نیاز، قرآن، خودسازى، پالایش روح و... در ذهن انسان تداعى مى کند. از جمله مفاهیمى که نقش محورى در این ماه بر عهده دارد صبر است. صبر یکى از مقوله هاى اخلاقى است که موارد کاربردش شبیه مفهوم تقوا است. علماى اخلاق یکى از اسباب سیر و سلوک و رسیدن به لقاء الله را، خویشتن دارى در برابر خواسته هاى درونى و بیرونى نفس مى دانند. صبر علاوه بر شخصیت سازى فرد، مى تواند بر مشکلات خانواده و جامعه تأثیر مثبت بگذارد. به فرموده حضرت على(علیه السلام) صبر شمشیرى است که هرگز کند نمى شود و مرکب راهوارى است که هرگز نمى لغزد. و شمعى است که هرگز خاموش نمى شود. لذا قرآن، واژه «صبر» و مشتقات آن را در 103 مرتبه و در 93 آیه و در 45 سوره ذکر کرده است که نشان از اهمیت صبر و صابران در قرآن است. براى اینکه بیشتر با صبر و صابران در قرآن آشنا شویم، قبل از هر چیز، بهتر است به بررسى واژه صبر بپردازیم.

**مفهوم شناسى صبر
«صبر» به معناى «حبس و امساک» است. به عبارت دیگر، خویشتن دارى و حبس نفس به چیزى که شرع و عقل تقاضا مى کند یا از چیزى که، شرع و عقل از آن نهى مى کند. نام صبر به حسب اختلاف موارد، فرق مى کند. براى مثال: اگر خویشتن دارى در مصیبت باشد; آن را «صبر» مى گویند و ضد آن «جزع» است. اگر در جنگ باشد; شجاعت مى نامند و ضد آن «ترس» است و اگر در پیش آمد باشد; آن را سعه صدر مى گویند و اگر صبر در امساک از سخن باشد; آن را «کتمان» مى نامند. از اینکه ماه رمضان را ماه صبر مى نامند; براى این است که روزه نوعى حبس و منع نفس است.

توضیح:
مفهوم صبر، این معنا را تداعى مى کند که گویى عاملى انسان را به سویى مى کشاند و او در مقابل آن مقاومت مى کند. این عامل ممکن است درونى باشد یا بیرونى. براى مثال: هواى نفسانى، انسان را به سوى معصیت مى کشاند و انسان در برابر آن عامل مقاومت و خویشتن دارى مى کند. یا این که عامل درونى، اقتضاى سکون و آرامش و راحت طلبى دارد و در مقابل اوامر الهى مانند: جهاد، روزه، و... صبر و مقاومت نشان مى دهد و خواسته هاى درونى را زیر پا مى گذارد. و گاهى نیز عامل بیرونى مانند: حوادث طبیعى، بلاها، مصیبت ها و... دچار انسان مى شود و عدم صبر در مقابل آن، آثار نامطلوبى به بار مى آورد. بر همین اساس، در روایات اسلامى، صبر بر سه قسم تقسیم شده است. صبر در طاعت، صبر در معصیت، صبر در مصیبت. حضرت على(علیه السلام) ایمان بدون صبر را ایمان نمى داند: «و علیکم بالصبر فان الصبر من الایمان کا الرأس من الجسد و لاخیر فى جسد لا رأس معه و لافى ایمان لاصبر معه; بر شما باد به صبر! که صبر و استقامت در برابر ایمان همچون سر است در مقابل تن، تن بى سر فایده اى ندارد; همچون ایمان بدون صبر ناپایدار و بدون نتیجه است.» بسیارى از حوادث براى انسان ناخوشایند است، اما براى رسیدن به خشنودى خداوند لازم است تا در سایه مقاومت و خویشتن دارى به آن دست یابد.

«وَ الَّذِینَ صَبَرُواْ ابْتِغَآءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ;

و آنها که به خاطر ذات پاک پروردگارشان شکیبایى مى کنند.» خداوند نیز صبر را از نشانه هاى ایمان مى داند. و مردم را به صبر توصیه مى کند و آن را در کنار حق مى داند. و پاداش صابران را نامحدود و بدون محاسبه وعده داده است:
«إِنَّمَا یُوَفَّى الصَّـبِرُونَ أَجْرَهُم بِغَیْرِ حِسَاب»

زمینه هاى صبر با توجه به این که طبیعت مادى انسان داراى تمایلات نفسانى و خواسته هاى نامحدود است. و از طرف دیگر، نیازمند زندگى اجتماعى و جمعى و خانوادگى مى باشد که در معرض تهدید حوادث درونى و بیرونى است. براى مقابله با این حوادث لازم است خویشتن دارى را براى خود یک اصل مهم زندگى بداند. قرآن با توجه به اهمیت آن به کاربردهاى صبر اشاره کرده است، ما در اینجا به طور اختصار بدان مى پردازیم.

1ـ صبر بر بلاهاى دنیا
دنیا به سبب ماهیت طبیعى آن، آبستن حوادث است. و انسان با وجود بُعد مادى، هم حادثه ساز است و هم متأثر از حادثه، لذا با پرورش صبر مى توان با تمامى این حوادث دست و پنجه نرم کرد و از امتحان الهى سرافرازانه بیرون آمد. خداوند این نوع حوادث را امتحانى براى بندگان مى داند و مى فرماید: «قطعاً همه شما را با چیزى از ترس، گرسنگى، کاهش در اموال و جان ها و میوه ها، آزمایش مى کنیم و بشارت باد به صابران.» 2


2ـ صبر در برابر خواهش هاى نفسانى
نفس انسان، متأثر از بُعد مادى، داراى درخواست هاى افراطى در زمینه هاى شهوت، ثروت، قدرت، تجملات زندگى و... است که عدم صبر در مقابل آنها، انسان را به پرتگاه سقوط مى کشاند: پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) مى فرماید:
«با خواسته هاى نفسانى تان به جهاد برخیزید همان گونه که با دشمنانتان جهاد مى نمائید.»


حضرت على(علیه السلام)مى فرماید:
«عقل، شمشیر برّان و قاطعى است، پس به وسیله شمشیر عقل، با خواسته هاى خودت بجنگ.»

براى مثال به چند نمونه از خواهش هاى نفسانى که مقاومت در برابر آنها ضرورى است اشاره مى شود:

الف. خداوند ثروت و فرزندان را مایه امتحان مى داند و توصیه مى نماید اموال و اولاد شما را از ذکر خدا غافل نسازد. اگر انسان بتواند در مقابل جاذبه ثروت و عشق به فرزندان، رضاى خدا را بر رضاى خود ترجیح دهد و به خواهش هاى نفسانى مقاومت کند:

«وَ اللَّهُ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ
اجر و پاداش عظیم نزد خداوند خواهد بود.»

ب. غریزه جنسى بالاترین غریزه در میان غرایز است و اوج این غریزه در دوران جوانى مى باشد و شیطان نیز زنان و شهوت پرستى را در نظرها زینت مى دهد. لازم است غریزه جنسى از طریق صحیح و مشروع ارضا شود. خداوند کسانى را که در برابر شهوت رانى و چشم چرانى خود را حفظ کنند; این پاکدامنى را بالاترین خیر مى داند و در آخرت نیز رستگار هستند:

«وَأَن تَصْبِرُواْ خَیْرٌ لَّکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ»
ج. خشم و غضب اگر تعدیل نشود و به جاى آن که در مقابل دشمن از آن استفاده شود، در برخورد با دوستان به کار گرفته شود، از جمله رذایل اخلاقى و خواهش هاى نفسانى خواهد بود که خسارت هاى جبران ناپذیرى به دنبال دارد. براى مقابله با این خواهش نفسانى، باید خشم را فرو برد و از انتقام دورى جست که آثار مثبتى در زندگى خانوادگى و اجتماعى مى گذارد. خداوند نیز صبر و شکیبایى را بهتر از انتقام مى داند:

«و هر گاه خواستید مجازات کنید، تنها به مقدارى که به شما تعدى شده کیفر دهید; و اگر صبر و شکیبایى کنید، این کار براى شکیبایان بهتر است.»


3ـ صبر در راه تبلیغ دین:
تبلیغ دین و اشاعه معروف و مقابله با منکرات، مشکلات و سختى هایى نیز دارد. بالاترین الگوى ما انبیا و امامان بودند که در مسیر امر به معروف و نهى از منکر حتى از نثار جان خود دریغ نداشتند. لقمان به پسرش توصیه مى کند: «پسرم! نماز را به پا دار و امر به معروف و نهى از منکر کن! و در برابر مشکلاتى که به تو مى رسد با استقامت و شکیبا باش که این از کارهاى مهم و اساسى است.» حضرت نوح(علیه السلام) که قریب به 1000 سال تبلیغ نمود، قوم او، انگشت را بر گوش هاى خود فرو مى بردند تا کلام او را نشنوند و او را مسخره مى کردند. و قوم حضرت هود(علیه السلام) با صراحت مى گفتند: ما به تو ایمان نمى آوریم. حتى پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) در 23 سال تبلیغ دین اسلام، با هزاران مشکل اعم از، محاصره اقتصادى، جنگ، ترور شخصیت، تبعید، ضرب و جرح و... مواجه بود و اکثر مردم در اوائل بعثت از او رویگردان بودند. بى جهت نیست که خداوند خطاب به پیامبر مى فرماید:
«وَ اصْبِرْ وَ مَا صَبْرُکَ إِلاَّ بِاللَّهِ وَ لاَ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ;
صبر کن، و صبر تو فقط براى خدا و به توفیق خدا باشد; و به خاطر کارهاى آنها اندوهگین و دلسرد مشو.» علاوه بر آن، مبلغ دینى از آزار و اذیت و زخم زبان مردم نیز در امان نیست. خداوند خطاب به مهاجران که از زخم زبان مشرکان و یهودیان در امان نبودند; فرمود: اگر صبر و استقامت کنید و تقوى پیشه کنید; شایسته است.»


4ـ صبر در مقام فرمانبردارى از خداوند:
صبر در مقام بندگى خداوند بس دشوار است به همین سبب اطاعت خداوند را، تکلیف مى نامند. به خاطر این که انجام آن در ظاهر براى مکلفین مشقت آور است، لذا نماز به خاطر سستى، زکات به خاطر بخل و دنیا دوستى و جهاد به خاطر دنیا و... براى انسان سخت است و مقاومت و صبر در مقابل این عامل درونى ضرورى به نظر مى رسد. قرآن مى فرماید:

«یَـأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اسْتَعِینُواْ بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَوةِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّـبِرِینَ
اى کسانى که ایمان آورده اید! از صبر و نماز کمک بگیرید و خداوند با صابران است.» و همچنین درباره صفات متقین مى فرماید:
«همانها که در توانگرى و تنگدستى، انفاق مى کنند و خشم خود را فرو مى برند و صبر مى کنند و از خطاى مردم در مى گذرند و خدا نیکوکاران را دوست مى دارد.»

جایگاه صبر در قرآن قرآن به صبر اهمیت فراوانى داده که حتى صبر را همردیف عبادات، جهاد و... قرار داده است ما به بعضى از آنها اشاره مى کنیم:

1ـ صبر و توکل
2ـ صبر و نیایش
3ـ صبر و استغفار
4ـ صبر و تسبیح
5ـ صبر و جهاد
6ـ صبر و عمل صالح
7ـ صبر و تقوى
8ـ صبر و حق
9ـ صبر و مهربانى
10ـ صبر و یقین
11ـ صبر و شکر


** جایگاه صابران در قرآن
همانطور که قرآن به صبر اهمیت داده براى صابران جایگاه ویژه اى قائل است. مهم ترین جایگاه صابران در قرآن به شرح ذیل است.

1ـ یکى از صفات ابرار و متقین و عارفان آگاه، صابر بودن است.
2ـ صابران، اهل بهشت و رستگارند.
3ـ خداوند با صابران است.
4ـ خداوند صابران را دوست دارد.
5ـ خداوند بر صابران درود مى فرستد.
6ـ خداوند بهترین پاداش را براى صابران قرار مى دهد.
7ـ خداوند پیروزى را براى صابران تضمین کرده است.
8ـ خداوند، رهبرى را براى صابران مى داند.
9ـ خداوند، صابران را صاحب اراده مى داند.
10ـ سلام فرشتگان براى صابران است.

حاصل سخن اینکه; صبر یکى از خصیصه هاى اخلاقى انسان است و زندگى دنیوى بدون صبر معنا ندارد. طبیعت مادى انسان، خواسته هاى افراطى درونى و بیرونى دارد، که مى توان با صبر و خویشتن دارى در مسیر واقعى تغییر داد. قرآن نیز هم به صبر اهمیت داده و جایگاه ویژه اى براى صابران تعیین کرده است. به هر حال کسى که در برابر حوادث و مشکلات صبر را پیشه خود نسازد، به ناتوانى در مى افتد بنابراین لازم است در کشاکش زندگى خونسرد و در ناگوارى ها شکیبا باشیم. و با صبر زندگى فردى و اجتماعى و خانوادگى را آرام و هدفمند کنیم
نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 19:14 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

زندگی دنیوى انسان، فرصتى مناسب و منحصر به فرد براى پیمودن راه کمال و نایل شدن به سعادت ابدى است.

خداوند متعال براى سهولت وصول انسان به این امر مهم پیامبران را مبعوث فرمود تا انسان‌ها را به وسیله آنها راهنمایى نماید. اما، انسان‌ها از آنجا که مختار و انتخابگر آفریده شده‌اند در برابر دعوت انبیاى الهى واکنش‌هاى متفاوتى داشته‌اند و به همین علت، سرنوشت‌هاى متعددى دارند.

در این مقاله، نویسنده سعى کرده است به تبیین این موضوع بپردازد مطلب را با هم از نظر می‌گذرانیم:

فرآیند تکاملى انسان
انسان فرآیند تکاملى را در طول یک زمان مشخص و معینى می‌پیماید. هرچند که برخى از محققان و اندیشمندان بنابر آیات مربوط به عالم ذر، از وجود علمى و عینى (عین ثابته عارفان) در مقام فیض اقدس و فیض مقدس سخن گفته و بر این باورند که هر انسانى پیش از وجود خارجى مادی‌اش، در عامل و نشئه‌هاى دیگرى به سر برده و در آن عالم است که از مردمان پیمان گرفته شد و امانت را پذیرفت و بار آن را به دوش کشید و سپس در یک حرکت دورى من الله و الى الله عوالم برزخ نزولى و جهان ماده و برزخ صعودى و عالم ملکوتى و الهى را طى کرده و خواهد کرد؛ با این همه هیچ شک و شبهه‌اى نیست که آدمی در جهان ماده دو گونه زندگى داشته است؛ یکى زندگى جنینى و دیگرى زندگى پس از تولدش در روى زمین که هر یک خود به تعبیرى عالمى خاص خود و نشئه‌اى ویژه‌اى با خصوصیات و ویژگی‌هاى استثنایى است.

هر کسى وارد این دنیا می‌شود، از عالم جنینى خود اطلاعات کامل و درستى ندارد و تنها از طریق دستگاه و سازه‌هاى فناورى نوین اطلاعاتى از چگونگى شکل‌گیرى جنین و رشد مادى آن به دست می‌آورد ولى از همه آن چه واقع می‌شود اطلاعى ندارد. از این رو از چگونگى دمیدن روح، آدمى جز توهم و تخیلات تیره و تار چیزى به ذهن ندارد.

پس از زاد و زایش نیز این فرآیند ادامه می‌یابد و آدمى در میان مشکلات و کشاکش درد و رنج، آسایش و آرامش، نیازها و خواسته‌ها، از طریق آموزش‌هاى تجربی، علمی، وحیانى و پرورش‌ها و تربیت‌هاى خاص خود و دیگران، قوا و ظرفیت‌هاى وجودى خودش را آشکار می‌کند. در این مقطع زمانى اززندگى هر چند به عنوان یک فرزانه و فیلسوف به آینده و پس از مرگ نمی‌نگرد ولى همانند زندگى جنینى خود اطلاعات درستى ندارد و آینده به شکل مبهم و تیره‌اى پیش روى او نمایان می‌شود. ازا ین رو بیشتر به اقتضاى طبیعت مادى خود با زندگى مادى روزمره درگیر می‌شود و کمتر به آینده مبهم خود می‌نگرد و در راه شناخت آن گام برمی‌دارد.

واکنش انسان‌ها نسبت به آینده
تنها عده‌اى خاص هستند که با بهره‌گیرى از داده‌ها و اطلاعات وحیانى نسبت به گذشته و آینده خود به نوعى آگاهى می‌رسند. این دسته نیز به دو دسته تقسیم می‌شوند: نخست کسانى که با شناخت کلى از وضعیت کنونى خود، با بهره‌گیرى از روش‌ها و شیوه‌هایى که از بیرون از عقل بشرى و از راه وحى به دست آورده‌اند، دست به اعمال و کارهایى می‌زنند تا نوعى آمادگى در اندیشه و وجود خود پدید آورند و نسبت خود را با آینده بازسازی کنند و خود را به آن نزدیک سازند. آنان به این باور رسیده‌اند که این مقطع، مقطع کوتاهى از زندگى بشر است و هدف از خلقت و آفرینش آدمى چیزى فراتر و برتر از زندگی مادى دنیوى است. با اعمال و کارهایى که انجام می‌دهند به نوعى ظرفیت و توانمندی دست می‌یابند که آینده را از وراى ماده می‌بینند و یا دست کم به بخشى از آینده آگاهى و حتى دسترسى می‌یابند. آینده‌اى که از وراى مرگ می‌آید و به شکل «عالم برزخ» خودنمایى می‌کند.

دسته دوم با آن که از طریق وحى شناخت اجمالى و کلى نسبت به وضعیت کنونى و آینده خود یافته‌اند ولى به دستورها و پیام‌هاى وحیانى عمل نمی‌کنند و یا تنها به برخى عمل می‌کنند و در عمل برخى از ظرفیت‌ها و توانمندی‌هاى خویش را آشکار می‌سازند. دست کم می‌توان گفت بیشتر مردمان مؤمن به خدا، وحى و آموزه‌هاى هدایتى وحیانی، این گونه هستند.

اینان به نوعى تردید، دست کم می‌توان گفت در حوزه عمل به سر می‌برند و در میان نوسانات ماده و گرایش‌ها و جاذبه‌هاى آن و تمایلات آخرتى حرکت می‌کنند و پاندول‌وار به هر یک از دو سوى آخرت و یا ماده کشیده می‌شوند. از این رو می‌توان دست کم آنان را در حوزه عمل مذبذبین دانست که در نوسان تردید به سر برده و عمل می‌کنند. پس به برخی از اعمال اقدام و از برخى سرباز می‌زنند. حتى می‌توان درباره برخى گفت که به برخی از آموزه‌ها و گزاره‌هاى وحیانى ایمان و به برخى دیگر کافر هستند؛ از این روست که در عمل نیز چنین برخورد و کنش و واکنشى از خود بروز می‌دهند. به هر حال انسان‌ها به این سه دسته اصلى تقسیم‌بندى می‌شوند که قرآن از آنان به کافران که ایمان ندارند، مسلمانان (که خود به دو دسته منافقان که ایمان ندارند ولى در ظاهر مومن هستند و فاسقانى که ایمان دارند ولى در عمل خلاف آن باور کار می‌کنند. ناگفته نماند که مراد از مسلم در اینجا اهل تسلیم در برابر خدا و آموزه‌هاى وحیانى است) و دسته سوم مومنان یاد می‌کند که هم به آموزه‌هاى وحیانى ایمان دارند و هم براساس آن عمل می‌کنند.

مومنان واقعى از آن چه در گذشته اتفاق افتاده و آن چه در عوالم دیگر و یا دست کم در برخی از عوالم اتفاق می‌افتد آگاه و باخبرند، اما بیشتر مردمان از آن آگاه نیستند و در محدود چشم‌انداز دنیا می‌بینند، می‌اندیشند و عمل می‌کنند. از این رو هنگامى که مرگ به سراغ ایشان می‌رود تازه چشم‌هایشان باز می‌شود: فبصرک الیوم حدید (معارج) و بهشت و یا دوزخ برزخى در جلوى چشمانشان نمایان می‌شود و در آن حالت است که لترون الحجیم؛ دوزخ را به راستى می‌بینند.

عالم برزخ و قیامت
عالم برزخ نیز زمان و مقطعى از زندگى انسان است. این عالم که فاصله میان مرگ و قیامت کبرا است، بخشى از فرآیند تکاملى انسان را شکل می‌بخشد. (مومنون آیه 100) پس از آن است که قیامت کبرا آغاز می‌شود و انسان به بخشى دیگر از زندگى خود وارد می‌شود.

قرآن درباره واکنش ابتدایى مردگان نسبت به عالم جدید مطالب زیبایى را بیان می‌دارد که در اینجا جایگاه بیان و تبیین آن نیست. همین گونه و یا زیباتر و شگفت‌تر را نسبت به زندگى قیامتى از خود بروز می‌دهد. قرآن در آیه 1 تا 3 سوره زلزال با اشاره به مسئله زلزله شدید رستاخیز و واکنش انسان‌ها نسبت به اتفاقات و روبه‌رو شدن با عالم رستاخیز می‌فرماید: اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها و قال الانسان مالها؛ هنگامى که زمین به شدت می‌لرزد و بارهاى سنگینش را بیرون می‌ریزد، در آن هنگامه است که انسان می‌پرسد: زمین را چه شده است؟

این نخستین واکنش آدمى با عالم قیامت و رستاخیز آدمى است. بیشتر مردمان که درباره قیامت با تردید برخورد می‌کردند و گاه با تعجب و شگفتی، از یکدیگر می‌پرسند که آیا پس از دنیا و مرگ، دنیا و عالم دیگرى هست: یقول الانسان اذا ما مت لسوف اخرج حیا (مریم آیه 66) اکنون از خاک بیرون می‌آیند و ناگهان خود را در حالتى می‌یابند که زمین به شدت می‌لرزد و همه آن چیزهایى را که در درون خود داشت بیرون می‌ریزد. این اتفاق و بارسنگینى که از درون زمین بیرون می‌آید، انسان و جن است که پیش از این مرده و در درون خاک جاى گرفته بودند؛ زیرا چنان که می‌دانیم هر یک از انسان و جن را ثقل خوانده‌اند و اینان اکنون آن بار سنگینى است که زمین از خود بیرون می‌ریزد. همین که این انسان‌ها مرده از درون زمین با تکان‌هاى شدید و لرزش‌هاى بی‌امان بیرون ریخته می‌شوند (مانند تکان‌هایى که براى جدا کردن داخل سرند انجام می‌شود)، شگفت زده و هراسان از یکدیگر می‌پرسند: زمین را چه شده است؟

تصویر قرآن از انسان‌ها مرده‌اى که سر از خاک برمی‌دارند این است که آنان گویى به خواب رفته بودند و اکنون با لرزش‌هاى زمین بیدار شدند. از این رو از به هم ریختگى و آشوب و لرزش زمین شگفت زده می‌شوند و در پى چاره‌جویى هستند. قرآن بیان می‌دارد که اکنون زمان آشکار شدن حقایق آن چنان که باید و شاید است. اخبار همگان معلوم می‌شود و هرکس درمی‌یابد که چه شده است و در فرآیند تکاملى به کجا رسیده است و سیر وجودی خود را چگونه پیموده است.

خداوند پیش از این به انسان‌ها هشدار داده بود که زندگى مادى دنیوی، همه زندگى نیست و انسان بیهوده آفریده نشده است (قیامت آیه 36) تا پس از زندگى کوتاه از میان برود و هیچ و فوت شود؛ بلکه به جاى فوت و هیچ شدن، توفى و گرفتن جان‌هاست که مدتى را در زمین به سر برده و سپس به عالم برزخ رفته و اکنون دوباره به حالتى بازمی‌گردد که هم جسم و هم جانش با اوست، چیزى شبیه زندگى مادى دنیایى با تغییرات گسترده و زیربنایى که خداوند از آن به تبدیل زمین و آسمان یاد می‌کند: یوم تبدلت الارض غیرها.

در سوره قیامت به چگونگى برچیده شدن این نظام کنونى و تبدیل زمین و آسمان اشاره می‌شود. سپس در همان جا به حالتى که انسان با آن روبه‌رو می‌شود توجه می‌دهد که می‌کوشد تا خود را از وضعیت موجود آن زمان برهاند. ولى با حالتى مواجه می‌شود که گریزگاهى را نمی‌جوید و نمی‌یابد. پس رو به یکدیگر می‌کنند و ناتوان می‌گویند: یقول الانسان یومئذ این المفر؛ اکنون کدام گریزگاهى است که بدان سو بگریزیم. (قیامت آیه 10) و خداوند پاسخ می‌دهد که دیگر گریزگاهى نیست و این جا قرارگاه و مستقر آدمى است و باید در آن بماند. (همان آیه 11 و 12)

وقتی آدمى خود را در این وضعیت می‌یابد به همه چیزهایى که پیش از این با اعمال خود ساخته بود و وجودش را به آن شکل و شاکله داده بود آگاه می‌گردد. البته قرآن بیان می‌کند که انسان به دو دسته از اعمال خود آشنا می‌شود. اعمالى که از آن به (پیش فرستاده) یاد می‌کند که به نظر می‌رسد همان‌هایى است که خود در زندگى بدان عمل کرده است و اعمال (پس فرستاده) که بیانگر اعمالى است که از طریق باقیات و سنت‌ها و سیره به جا گذاشته است. این اعمال خیر یا شر، اعمالى است که از طریق باقیات صالحات و یا سیئات مانند اعمال عام المنفعه، فرزندان نیک و یا بد و سیره و سنت‌های پسندیده و ناپسند از خود به جا گذاشته است.

انسان در آن هنگامه به همه اعمال و وجود و شاکله خود آگاهى کامل و تمامى دارد که از آن به بصیرت یاد می‌شود و می‌فرماید: الانسان على نفسه بصیره (قیامت آیه 13 و 15) بنابراین دیگر عذرخواهى و توجیه اعمال نمی‌تواند مفید و مؤثر باشد؛ زیرا انسان خودش را نمی‌تواند فریب دهد. وقتى خودش را با اعمال ناپسند کور کرد و نابینایی قیامتى شد، نمی‌تواند این شاکله و شخصیت وجودى خودش را انکار کرده و بگوید که بینا و بصیر است.

بنابراین انسان در قیامت با اعمال خود مواجه و روبه‌رو می‌شود که به شکل وجودى و تحقق خارجی ظهور و بروز می‌کند و کارنامه اعمال وى همان شخصیت و شاکله وجودی‌اش می‌باشد که می‌تواند گرگ و یا هر جانور دیگرى باشد و یا پست‌تر و فروتر از جانوران: کالانعام بل هم اضل. این که قرآن می‌فرماید کارنامه عمل فرد بر گردن او آویخته است (اسراء آیه 13) بیانگر آن است که انسان با آن خود را شکل بخشیده و کاملاً بر پایه آن تبدیل و تغییر کرده است. چنان که وقتى برخى از قوم یهود با تجاوز حدود الهى به شکل میمون و بوزینه و یا خوک درآمدند به این معناست که شاکله وجودى ایشان این چنین تغییر ماهیت و هویت می‌دهد. استاد حسن‌زاده آملى می‌فرماید که انسان برخلاف تصور نوع الانواع نیست بلکه جنس الاجناس است که می‌تواند به نوع‌ها و یا انواع متفاوتى تغییر شکل دهد. به این معنا که انسانى می‌شود که گاو شتر پلنگ است و یا گرگ و میش و خر است و مانند آن. وى در ادامه از این نیز فراتر رفته می‌فرماید که هر شخص انسانى خود نوع منحصر به فرد است. به این معنا که اگر جبرئیل خود یک نوع است و عزرائیل خود نوع دیگر می‌باشد. انسان هم چنین است که هر فرد و شخصى از انسان می‌تواند به یک نوع خاص تغییر شکل و ماهیت دهد. از این رو هر شخص آدمى در این فرآیند زندگى خود به نوعى تکامل در جهت صعود و سقوط دست می‌یابد که می‌تواند نوع منحصر به فرد شود که با دیگران تفاوت‌هاى ماهوى و هویتى خواهد داشت. هیچ دو انسانى از همه جهات به هم شبیه و همانند نخواهد شد و در قیامت می‌بینیم که وحوش‌هاى مختلف و متنوع محشور می‌شوند. این وحوشى که حشر می‌شوند، همین انسان‌ها هستند که به شکل جانورانى محشور می‌شوند. چنان که پیش از این برخى از یهودیان خوک، میمون و بوزینه شده‌اند، دیگر افراد و اشخاص امت‌ها و ملل نیز تغییر ماهیت و شکل می‌دهند و این گونه است که روز قیامت، روز حشر جانوران و انسان‌هاست؛ زیرا در صحنه کبراى قیامت انسان آن چه را به کدح و سعى به دست آورده است، نشان می‌دهد. مگر نه این است که لیس للانسان الا ما سعی؛ براى انسان جز آن اعمال و تلاش‌ها و سعی‌ها نیست. اکنون روز حادثه کبراى قیامت است که این سعى به شکل واقعى و وجودى خودش را نشان می‌دهد و انسان آن چه را سعى کرده است درمی‌یابد و متذکر می‌شود: فاذا جائت الطامه الکبرى یوم یتذکر الانسان ما سعی (نازعات آیه 34 و 35) این تذکر از آن جایى که بیانى نیست بلکه وجودى و خارجى است سودى ندارد که بتواند خود را تغییر دهد. از این روست که دیگر این ذکر نمی‌تواند تأثیر در تغییر شخصیت آدمى پدید آورد. چون جایى ذکر در دنیا بوده است که به سر آمده است: و جیء یومئذ بجهنم یومئذ یتذکر الانسان و انى له الذکری؛ آن روز دوزخ آورده می‌شود و آن روز انسان متذکر می‌شود ولى زمان تذکر گذشته است. (فجر آیه 33) این دوزخ ذات اوست که در درون اوست و نمی‌تواند از آن خارج شود و دوزخ را بیرون راند. از این روست که در درون آن آتش است نه در بیرون او. از این روست که از درون می‌سوزد و آتش در درونش لهیب می‌کشد.

اگر این گونه است، پس بهشتیان نیز این گونه از نعمت وجودى خود بهره می‌برند و از نعمت‌های وجودى که رضوان جانشان است سود می‌جویند. آیات قرآنى درباره واکنش مؤمنان نیز تصویر و ترسیم زیبایى آورده است که می‌توان در آیات سوره الرحمن و الواقعه و مانند آن یافت.

باشد با پیشگیرى و تقواى الهى خود را در مسیر بالندگى و تکامل و روضه رضوان بسازیم و در دنیا که کارخانه انسان‌سازى است، به درستى و بر پایه آموزه‌هاى قرآنى و وحیانى عمل کنیم.
نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 19:13 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

توجه به قرآن و تحقیق در مورد آن از دوره ی رنسانس تا دوران معاصر مورد توجه ی تعدادی از دانشمندان غربی قرار گرفته است و آنان بعد از پی بردن به عظمت قرآن، نظرات جالبی را بیان نموده اند که بیان تعدادی از این نظرات خالی از لطف نیست :

1. گوته می گوید : اگرچه ما همواره از قرآن روی برمی گردانیم و در همان مرحله ی اول از آن اظهار تنفر می نماییم اما آن خیلی زود ما را به سوی خود جذب کرده و شگفت زده می نماید و در نهایت ما را وادار می کند که در مقابل آن سر تعظیم و احترام فرود آوریم. سبک و اسلوب قرآن و هماهنگی و توافق آن با محتوا و هدفش محکم و استوار، بسیار عالی و باشکوه، با هیبت و سرسام آور و دارای رفعتی حقیقی و ابدی است. ازاین رو این کتاب در تمام زمانها، تأثیری نیرومند از خود به جای می گذارد.

2. ولتر می گوید : اگر تمام قرآن را از اول تا آخر آن بخوانید، یک کلمه ی کودکانه در آن نخواهید یافت. قرآن درحقیقت مجموعه ای است از پندهای اخلاقی، دستورهای دینی، راز ونیاز به درگاه خداوند، تحذیر و تشویق جهانیان و شرح سرگذشت فرستادگان خدا.

3. توماس کارلایل می گوید : قرآن اساس تشریع برای هر زمان و مکان و سرچشمه ی احکام قضایی و قانون متبع در امور زندگی بوده و راه زندگی سعادتمندانه ای را برای پیروان خود روشن می سازد. یکی از مزایای قرآن که دقت آن باعث دهشت و اعجاب من شده است، این است که در جمله هایی کوچک به بعضی از حقایق بزرگ اشاره نموده است .

4. دکتر جرنیه ی فرانسوی علت مسلمان شدن خود را اینگونه بیان می کند : من تمام آیه های قرآن را که درزمینه ی علوم طبیعی و بهداشت و طب بودند، مطالعه نمودم و آنها را با دقیق ترین قوانین علوم طبیعی و پیچیده ترین اصول ثابت شده ی علوم عقلی منطبق دیدم ویقین پیدا کردم که هزار سال قبل جز خدا هیچ کسی بر روی زمین از آن قوانین و اصول آگاه نبوده است؛ پس به حقانیت و خدایی بودن چنین کتابی ایمان آوردم.

5. ریتو بنورث اعتراف می کند : علوم طبیعی و فلکی و فلسفه از قرآن اقتباس شده است و علما مدیون قرآن هستند.

6. جی مارگولیوت می گوید : اقرار می کنم که قرآن مهمترین موقعیت را در میان کتابهای مذهبی جهان به خود اختصاص داده است؛ گرچه قرآن در این طبقه ی ادبیاتی جوانترین اثر به حساب می آید اما تأثیر شگرفی را که بر عده ی زیادی از مردم گذاشته است، همچنان به دیگران ارزانی می دارد. این کتاب برای اولین بار از افراد ناهمگون قبایل صحرایی در شبه جزیره ی عرب، امتی از قهرمانان ساخت و آنان نیز به نوبه ی خود اقدام به ایجاد چنان سازمانهای وسیع سیاسی مذهبی در جهان اسلام نمودند که یکی از بزرگترین نیروهایی است که اروپا و غرب برای آن حساب ویژه ای باز نموده اند.

7. موریس بوکایل می گوید : بررسی کامل عینی و بی طرفانه ی قرآن در پرتو دانش مدرن، ما را به درک توافق بین این دو (قرآن وعلم) رهنمون می سازد و نیز این حقیقت را روشن می سازد که در زمان محمد، نه او و نه هیچ انسان دیگری نمی توانسته است چنین مطالب شگفت انگیزی را که با علم امروز مطابقت می کند، به رشته ی تحریر در آورد.

8. ماکسیم رودنسون،نویسنده ی مارکسیست می گوید : قرآن کتاب مقدسی است که عقلانیت جایگاه بسیار بزرگی را در آن اشغال نموده است. در این کتاب خداوند برای مردم همواره دلیل و برهان ارائه می نماید و در مناسبتهای متعدد برای انسان تکرار می کند که پیامبران همراه دلیل وبرهان مبعوث شده اند. به نظر می رسد عقل گرایی قرآنی همچون سنگ، سخت، مستحکم و اصلی بنیادی است.

9. جان دیون پورت می گوید : قرآن تا آن حد معجزه ی جاوید شناخته شده است که محمد (ص) آن را دلیل قوی و مؤید رسالتش اعلام نمود و آشکارا فصیح ترین مردان آن روز عربستان را به مبارزه دعوت نمود تا یک سوره مانند قرآن بیاورند. قرآن مانند انجیل نیست که فقط به عنوان میزان و شاخصی درباره ی عقاید دینی، عبادت و عمل پیروان ‎آن شناخته شده باشد بلکه دارای مکتب و روش سیاسی نیز هست. کلیه ی مسایل حیاتی و مالی با اجازه ی همین منبع و مصدر قانونگذاری حل می شود. در میان محسنات زیادی که قرآن به حق واجد آن است، دو نکته ی بسیار مهم وجود دارد یکی لحن تعظیم و تکریم هنگام ذکر نام خداوند و دیگری وجود نداشتن فکر، بیان و یا داستانی خلاف تقوا یا حاکی از سوء اخلاق و بی عفتی و عدم طهارت که آن را معیوب و لکه دار نماید در صورتی که با کمال تأسف این نواقص در موارد بسیار زیادی در کتب یهود دیده می شوند .

10. ویل دورانت می گوید : در قرآن قانون و اخلاق یکی است. رفتار دینی در قرآن شامل رفتار دنیوی نیز هست و همه ی امور آن از جانب خداوند وحی شده است.

11. ادوارد گیسبون می گوید : قرآن دستور عمومی و قانون اساسی مسلمین است؛ دستوری است شامل مجموعه قوانین دینی، اجتماعی مدنی، تجاری، نظامی، قضایی،جنایی و جزایی.

12. هربرت جرج ولز می گوید : قرآن بهترین راهنمای یک عقیده ی قلبی یعنی توحید و اخلاق فاضله است. شاید نیروی معنوی این کتاب منحصر به سادگی اوامر و نواهی آن باشد چنانکه گاهی یک کلمه ی آن چندین حقیقت را در بر می گیرد. قرآن کتاب علمی، دینی، اجتماعی، تربیتی، اخلاقی و تاریخی است. مقررات و احکام آن با اصول قوانین ومقررات دنیای امروزی هماهنگ و برای همیشه قابل پیروی و عمل است.

13. رود یویل کشیش فرانسوی می گوید : قرآن روحی قوی است که یک ملت فقیر و نادان را منقلب نمود و تمدن نیرومندی را که رونق کامل داشت، به وجود آورد ؛ تمدنی که بالهای خود را از سمت غرب تا اسپانیا و از سمت شرق به حدود هند و چین گسترش داد و در اندک زمانی امپراتوری بزرگی را تأسیس نمود. قرآن مقام والایی دارد. اروپا نباید فراموش کند که مدیون این کتاب است؛ کتابی که آفتاب علم را در میان تاریکی قرون وسطی در اروپا جلوه گر ساخت.

14. پروفوسور هانری کربن (فیلسوف معاصر فرانسوی) : اگر اندیشه های محمد خرافی بود و یا اگر محمد پیامبر خدا نبود هیچگاه جرات نمی کرد حرفی از علم به میان آورد و بشر را به علم دعوت کند.

15. پروفوسور آرتور ج.آربری (دانشمند و خاورشناس انگلیسی) : هنگامی که به پایان ترجمه قرآن رسیدم موضوعی (مربوط به زندگی ) مرا پریشان کرده بود، اما در طول ایام پریشانی، قرآن مرا چنان آرامشی بخشید و چنان حفظ کرد که برای همیشه رهین منتش شدم.

16. آلبرت انیشتین (متفکر و فیزیکدان فوق بزرگ جهان) : قرآن کتاب جبر یا هندسه یا حساب نیست بلکه مجموعه ی قوانینی است که بشر را به راه راست هدایت می کند، راهی که بزرگترین فلاسفه از تعریف آن عاجزند.

17. دکتر گوستاولوبون (مورخ بزرگ و مشهور فرانسوی) : قرآن که کتاب آسمانی مسلمین است، به تعالیم و دستورات مذهبی منحصر نمی شود بلکه مشتمل است بر دستورات سیاسی و اجتماعی، خیرات، نیکی، مهمان نوازی، اعتدال در خواهش های نفسانی، وفای به عهد، اکرام به والدین، کمک کردن به بیوه و یتیم وسرپرستی آنان، نیکی کردن در مقابل بدی و... که در موارد متعددی به آن ها تاکید شده، و در آن تمام این صفات و خصلت های پسندیده تعلیم داده شده است.

18. ج.م . رودویل (اسلام شناس انگلیسی) : قرآن مقام والایی دارد، زیرا نام خداوند و خالق جهان و ستایش او را در میان ملل بت پرست نشر داد و آن را به همه کس اعلام کرد. اروپا نباید فراموش کند که مدیون قرآن است. همان کتابی که آفتاب علم را در میان تاریکی قرون وسطا در اروپا جلوه گر ساخت.

19. ارنست رنان می گوید : اگر کسی خواسته باشد به کتابی که از آسمان نازل شده است ایمان بیاورد، آن کتاب فقط قرآن است زیرا کتب دیگر آسمانی امتیازات قرآن را ندارند.

20. لئون تولستوی (فیلسوف و نویسنده ی مشهور روسی) : هرکس بخواهد سادگی و بی پیرایه بودن اسلام را درک کند، باید قرآن را بخواند، در آنجا قوانین وت علیماتی بر مبنای حقایق روشن و آشکار صادر و احکام آسان و ساده برای عموم بیان شده است.

نتیجه : بعد از خواندن مقالاتی از محققین و دانشمندان غربی در موردقرآن، دریافتم که آنان بیش از بسیاری از مسلمانان امروزی به عظمت و شگفت انگیز بودن آن پی برده اند، عده ای که با انصاف و بدون اغراض سیاسی و فقط به منظور تحقیق و کشف حقیقت به بررسی قرآن پرداخته اند و بیشتر آنان عضو آکادمیهای بزرگ علمی غرب هستند، خود به اسلام گرویده اند و عده ای دیگر نتایج تحقیقات خود را در اختیار کسانی گذاشته اند که از بیداری مسلمانان و توجه ی دوباره ی آنان به قرآن در هراسند تا آنها بتوانند با کمک گرفتن از این تحقیقات راههای جدیدتری را برای دور نگه داشتن مسلمانان از قرآن تجربه نمایند.
نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 19:12 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

در جست‏وجوى راز جاودانگى قرآن در مسیر تاریخ، سخن نهایى همه پویندگان عرصه وحى و مفسران حقیقى قرآن آن است که خصوصیات خود این کتاب آسمانى به آن ضمانت بقا بخشیده و در فراز و فرودهاى فرسایشى زمان، آن را از کهنگى نجات داده‏1؛ گرچه عوامل دیگرى مانند اهتمام مسلمانان به حفظ قرآن نیز در این امر بى‏اثر نبوده است.
نخستین و مهم‏ترین نکته در بیان راز جاودانگى قرآن آن است که این متن از خدا است نه ساخته و پرداخته عقل بشر. این کتاب از سوى کسى است که به تمام زمان‏ها، مکان‏ها، پرسش‏ها و نیازهاى انسان و مخلوقات احاطه دارد و مى‏تواند تا قیام قیامت پاسخگوى تمام احتیاجات و سؤالات بشر باشد. بهترین دلیل درستى این سخن، وجود آیات تحدى در قرآن و ناتوانى بشر در آوردن مثل آن است. در واقع این اعجاز، از سوى خدا بودن قرآن را اثبات مى‏کند.
در تبیین راز جاودانگى قرآن، خصوصیات و صفات این کتاب آسمانى از دو منظر درونى و بیرونى قابل بررسى مى‏نماید.

صفات درونى قرآن:
از آن‏جا که استخراج و بررسى تمام صفات درونى قرآن، مقوله‏اى مفصل است و تحقیقى ویژه مى‏طلبد، به ذکر چند مورد بسنده مى‏شود:

1- اعجاز در بعد لفظ قرآن‏
بخشى از جاودانگى قرآن مرهون زیبایى و رسایى وصف‏ناپذیر کلماتى است که ساختمان بدیع و بى‏سابقه این کتاب آسمانى را به وجود آورده و تمام ادیبان و سخن سرایان زبردست تاریخ را به ستایش و شگفتى واداشته است. در این گستره مى‏توان به موارد زیر اشاره کرد:

الف) ژرفایى و حکمت آموزى واژگان:
گزینش و چینش واژه‏ها در قرآن کریم در پرتو حکمت و دقت صورت پذیرفته است‏2؛ مانند کلمه‏هاى صراط و سبل. قرآن کریم وقتى در مقام بیان تنها راه مستقیم هدایت است، کلمه صراط را به کار مى‏برد و هر جا سخن از راه‏هاى انحرافى است، از کلمه سبل استفاده مى‏کند؛ چرا که راه هدایت یکى است و جمع بسته نمى‏شود؛ در حالى که راه‏هاى ضلالت و گمراهى متعدد است و به صورت جمع مى‏آید.

ب) نوگرایى سبک، خوش آوایى ترکیب:
سبک قرآن نثر متعارف و نیز نظم و شعر نیست؛ ولى ویژگى‏هاى مثبت هر دو را دارد و هر آیه‏اى از موضوعات مختلف سخن مى‏گوید. این سبک تازگى و طراوتى ویژه و انحصارى پدید مى‏آورد؛3 همانند «و الطُّور * و کتاب مسطور* فی رقّ منشور * و البیت المعمور * و السقف المرفوع * و البحرالمسجور ».4

ج) لطافت گرایى خردمندانه و اخلاقى در بیان واقعیت‏ها:
این نص گرانسنگ در شرح و تبیین حقیقت از بالاترین قواعد زیباسازى کلام و مفاهمه بهره مى‏برد. قرآن کریم از زیباترین و گیراترین تشبیهات، کنایات، استعارات و تمثیل‏ها آکنده است؛ اما در عین حال همواره معیارهاى اساسى حقیقت‏گویى، خردمحورى، ارزش‏هاى انسانى و اخلاقى را نیز رعایت مى‏کند؛ مانند آیه «هن لباسٌ لکم و أنتم لباسٌ لهن»5 که در آن هر یک از زوجین به لباس تشبیه شده‏اند. لباس باعث زینب و زیبایى، حیا و عفت، صیانت از تعرض و دستبرد بیگانگان است.6

د) بیان مطالب و مسائل مختلف در قالب الفاظ کوتاه و موجز:
نظیر بیان هدایت تکوینى به سوى خوبى‏ها و مسأله حب و بغض در راه خدا که اساس ایمان است، در کوتاه‏ترین عبارت: «و لکن الله حبب إلیکم‏الإیمان و زینه فی قلوبکم و کره إلیکم الکفر و الفسوق و العصیان»7

2- اعجاز در بعد محتوایى قرآن‏
بى شک آنچه در کنار اعجاز لفظى قرآن، در جاودانگى قرآن نقش مهم‏تر دارد، اعجاز در قلمرو محتوا است که شناخت آن به تفکر و تأمل بیش‏تر نیازمند است. در این گستره، مى‏توان به موارد مهم زیر اشاره کرد.

الف) هماهنگى با فطرت و سرشت مشترک انسان‏ها
برخوردارى انسان‏ها از سرشت طبیعى غرایز همگون آنها را در انگیزه حرکات و تحرکات و نیازمندى‏هاى مختلف روانى و جسمانى متحد ساخته است. قرآن کریم در این باره مى‏فرماید: «فطرت الله التی فطر الناس‏ع لیها8؛ سرشت خداوندى که مردم را بر آن سرشت خلق کرد»، و «خلقکم من‏نفس واحدة9؛ خداوند شما را از نفس واحد آفرید».
از ویژگى‏هاى اساسى قرآن که آن را از تمام نوشته‏هاى دیگر ممتاز ساخته، هماهنگى آن با سرشت الاهى انسان و پاسخگویى به احتیاجات و سؤالات او در تمام اعصار و مکان‏ها است.

ب) واقع‏گرایى و اعتدال‏
هنر قرآن در این است که با نگرش واقع بینانه به حقیقت وجود انسان و سرنوشت وى، اهداف زندگى او را در یک طبقه‏بندى منظم مقدماتى، متوسط، عالى و نهایى سامان و انتظام مى‏بخشد تا تمام استعدادهاى ذاتى‏اش پرورش یابد و خاستگاه‏هاى وجودى‏اش به شیوه‏اى معتدل و هماهنگ ارضا گردد.10

ج) پیراستگى از اختلاف و تناقض‏
از ضرورت‏هاى عالم ماده و طبیعت، تحول و تکامل است. همه موجودات این عالم وجود تدریجى دارند و در ذات خویش همواره از ضعف به قوت و از نقص به کمال مى‏گرایند. انسان نیز در افکار و آثار خویش پیوسته در حال تحول و تکامل است. کتاب آسمانى قرآن با آن‏که در طول 23 سال، در احوالات و شرایط مختلف (سفر و حضر، مکه و مدینه، جنگ و صلح و سختى و آسانى) براى بیان معارف الاهى و تعلیم اخلاق پسندیده و بیان قوانین دینى نازل شده، در اجزا و آیات آن کم‏ترین اختلاف و تناقضى مشاهده نمى‏شود.11 و این ویژگى منحصر به فرد، به قرآن جاودانگى بخشیده و در بقاى ابدى آن نقشى مهم ایفا مى‏کند.

د) بیان مستحکم‏ترین راه هدایت‏
«إن هذا القرآن یهدی للتی هی أقوم؛12 به درستى که این قرآن به محکم‏ترین و صحیح‏ترین راه هدایت مى‏کند.»
قرآن و دین اسلام انسان را به راه خیر و سعادت دنیا و آخرتش را تأمین کند؛ فرا مى‏خواند.13 ارائه مستحکم‏ترین و صحیح‏ترین راه هدایت و سعادت موجب جاودانگى قرآن گشته است.

ه) معیار تشخیص حق و باطل بودن‏
«تبارک الذی نزل الفرقان على عبده لیکون للعالمین نذیراً؛14 پر برکت است خداوندی که فرقان [جدا سازنده حق از باطل‏] را بر بنده خود نازل کرد تا بیم دهنده‏اى براى جهانیان باشد»
«مبین و فرقان» دو وصفى است که اوج عظمت قرآن را تا ابد براى عالمیان بیان مى‏کند و به عنوان بارقه‏اى از رحمت و برکت الاهى در قرآن عظیم تجلى کرده است. و از فیض وجود این کتاب حقیقت و واقعیت چهره دروغین و حق نماى باطل در هر زمانى، به ویژه دوران پیچیده معاصر، آشکار مى‏گردد.15

**صفات بیرونى قرآن‏
آنچه در کشف راز جاودانگى قرآن قابل تأمل است وجود صفات و ویژگى‏هایى است که با مطالعه و نگاهى از بیرون به قرآن آشکار مى‏گردد. در میان این صفات دو وصف، قابل عنایت است.

1- معجزه فکرى‏
بر خلاف سایر معجزات انبیا که از سنخ معجزات محسوس و ملموس بوده، در روزگار حضور خود آن پیامبران رخ داده و اینک اثرى از آن‏ها باقى نمانده است، قرآن (معجزه اصلى پیامبر) معجزه‏اى عقلى - فرهنگى است که بر حضور پیامبر مشروط نیست و در همیشه تاریخ جاودان و معرف خویش است.16 چون قرآن معجزه‏اى اندیشه‏اى و عقلانى است، براى ابد - تا زمانى‏که فکر باقى است - جاودانه مى‏ماند.

2- خاتمیت قرآن‏
«ما کان محمدٌ أبا أحد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبیین‏17؛ حضرت محمد(ص) پدر هیچ یک از شما نیست و لکن رسول خداوند و خاتم پیغمبران است».
پیامبر اکرم(ص) واپسین پیامبر و رسول الاهى در زمین است و شریعت وى کامل‏ترین دین آسمانى شمرده مى‏شود. از این رو، باید معجزه‏اى ارائه دهد که تا ابد حقانیت رسالت و کمال دینش را اثبات کند و با بیان قوانین و احکام جاودانه، انسان‏ها را به سعادت فردى و اجتماعى رهنمون گردد. امام صادق(ع)، در پاسخ کسى که از سبب تازگى قرآن در هر تلاوت پرسیده بود، فرمود: «لان الله تبارک و تعالى لم یجعله لزمان دون زمان و لا لناس دون ناس فهو فى کل زمان جدید و عند کل قوم غض الى یوم القیامة18؛ زیرا خداوند تبارک و تعالى قرآن را براى زمان خاص و مردم خاصى قرار نداده است. از این رو، در هر زمانى جدید و براى هر قومى تازه و دلپذیر است تا روز قیامت.»

پی نوشت:
1- التفسیر والمفسرون فى ثوبه القشیب، محمد هادى معرفت، ج 2، ص 101.
2 و 3. علوم قرآن، محمد باقر سعیدى روشن، ص 105 و 106.
4- طور(52): 106.
5- بقره(2): 187.
6-علوم قرآن، سعیدى روشن، ص 107، 109.
7- التفسیر و المفسرون....، محمد هادى معرفت.
8- روم(30): 30.
9- نساء (4): 1.
10- علوم قرآن، سعیدى روشن، ص 122.
11- المیزان، ج 1، ص 66.
12- اسراء(17): 9.
13- المیزان، ج 13، ص 47 .
14- فرقان(25): 1.
15- المیزان، ج 15، ص 174.
16- علوم قرآن، سعیدى روشن، ص 78 و 79.
17. احزاب(33): 40.
18. میزان الحکمه، رى شهرى، ج 8، ص 70.
نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 19:11 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

بحث مقدماتى ما درباره هدایت در قرآن است. نخستین سوالى که مطرح مى کنم این است که اساساً آیا قرآن کتاب هدایت است یا خیر؟ پاسخ آن نیز بالاجمال این است که آرى و نه. اولین مدعا این است که قرآن کتاب هدایت است. مدعاى دومى مى تواند مطرح باشد و آن این که قرآن کتاب هدایت نیست.
آیات مربوط به هدایت در قرآن، حداقل در چهار دسته آمده اند. قرآن درباره هدایت به چهار شکل طرح مطلب کرده است:
۱- قرآن کتاب هدایت است، براى همه مردم. در سوره بقره، آیه ۱۸۵ مى خوانیم: «شهر رمضان الذى انزل فیه القرآن هدى للناس.»
هدى للناس، بحث هدایت است، آن هم براى همه مردم. با این مدعا، قرآن دیگر نژادى و قومى و صنفى و جنسى و... نیست، بلکه همه اصناف، اقشار، طبقات، نژادها و... را شامل مى شود. پس اگر کسى بپرسد که آیا قرآن کتاب هدایت است؟ طبق آیه ۱۸۵ سوره بقره، اولاً: آرى کتاب هدایت است؛ ثانیاً: مربوط به اقشار و اصناف خاص هم نیست، قرآن کتاب هدایت براى همه مردم است. پس اولین مدعاى قرآن درباره هدایت، عام و همگانى و براى ناس است.
۲- شکل دوم از هدایت که در قرآن ادعا شده است، آیه دو سوره بقره است که: «ذلک الکتاب لاریب فیه هدى للمتقین.»
در این آیه، ادعاى عام بودن هدایت را پس گرفته و خاص کرده است. قرآن در این آیه ادعا مى کند که من هدایت مى کنم، اما متقین را. پس پاسخ آن سوال که آیا قرآن کتاب هدایت است، از نگاه این آیه هم مثبت است، اما نه همه مردم، بلکه فقط متقین را هدایت مى کند. ممکن است این جا دو سوال مطرح شود که اولاً: آیا این دو آیه با هم تعارض ندارند؟ یک جا مى گوید: «هدى للناس» و جاى دیگر مى آورد: «هدى للمتقین»؟ یک جا ادعاى شمول و عموم مى گوید: «هدى للناس» و جاى دیگر مى آورد: «هدى للمتقین»؟ یک جا ادعاى شمول و عموم شده، یک جا ادعاى بسیار خاص، زیرا متقین افراد بسیار محدودى را شامل مى شود. آیا این دو آیه با هم سازگارند؟
ثانیاً: اشکال دومى که مى تواند مطرح شود این است که متقین را هدایت کردن که هنر نیست و کارى ندارد، مثلاً آدم هایى را که نماز شب خوان هستند هدایت مى کنیم، متقین که خودشان در مسیر هستند، کلى از راه را آمده اند، اگر توان دارى، باید آن را که زمین خورده است و مساله دارد هدایت کنى، هدایت کردن متقین که هنر نیست. این اشکال دومى است که اگر گفتید قرآن کتاب هدایت است، مطرح مى شود.
سیر بحث رها نشود، داریم مى گوییم که قرآن درباره هدایت، یک نوع سخن ندارد، حداقل در چهار شکل، بحث هدایت در قرآن مطرح شده است، یکى مدعاى عام و هدى للناس بود که محققان مى توانند شواهد بیش ترى را از قرآن بیابند. مدعاى دوم، خاص بودن هدایت است که براى آن هم شواهدى در قرآن مى توان یافت.
۳- طبق نص آیه قرآن، قرآن گروه هایى را هدایت نمى کند. اگر قرار است ما از جانب خداوند هدایت شویم، نص تحریف نشده و دست نخورده ما مسلمانان، قرآن است. از طریق پیامبر(ص) قرآن ما را هدایت مى کند و حال آن که خداوند در آیات توبه‎/،۸۰مائده‎/،۵۱زمى‎/،۳غافر‎/۲۸و... مى فرماید: «ان الله لا یهدى القوم الظالمین، لا یهدى القوم الفاسقین، لا یهدى القوم الکافرین، من هو مسرف کذاب و...»
این ها آیاتى است که به یک تعبیر، مى گوید ما قسم نخورده ایم که همه را هدایت کنیم، طریق هدایت بشر و مسلمانان از طریق قرآن است. یعنى از زمان پیامبر خاتم(ص) تا نهایت هستى، قرار است که بشر از طریق قرآن هدایت شود، اما خداوند مى فرماید ما این تیپ آدم هاى فاسق و ظالم و کافر و... را هدایت نمى کنیم. «انّ» که آمده، حرف تاکید است که ما کسانى را هدایت نمى کنیم، خداوند در قرآن مى فرماید که چه کسى گفته که من الا و لابد، هر کسى را با هر شرایطى و در هر موقعیتى و با هر تیپ شخصیتى هدایت مى کنم؟
۴- گروه چهارمى از آیات قرآن قابل طرح هستند که در پاسخ به آن سوال اصلى بحث که آیا قرآن کتاب هدایت است یا خیر؟ جواب مى دهد که نه خیر، قرآن نه تنها کتاب هدایت نیست، بلکه کتاب ضلالت است. مثلاً در قرآن آمده که: «یضل به کثیراً و یهدى به کثیراً و ما یضل به الا الفاسقون» (بقره‎/۲۶).
خدا که به وسیله پیامبر و از طریق قرآن با ما سخن گفته است، مى فرماید: «یضل به کثیراً» ما اصلاً یک سرى از افراد را با مثال هاى قرآنى گمراه مى کنیم و به ضلالت مى افکنیم و البته یک سرى را هدایت مى کنیم. دسته اى را به جهنم مى فرستیم و گروهى دیگر را به بهشت.
شاهد دیگر آیه مشهور سوره بنى اسراییل‎/۸۲(و نیز آیه ۴‎/سوره ابراهیم) است که مى فرماید: «و ننزل من القرآن ما هو شفا، و رحمة للمؤمنین.»
آنچه شفا و رحمت است، از طریق قرآن است، براى مریضى هاى خودتان به قرآن تمسک بجویید و از قرآن شفا بگیرید. اما براى چه کسى؟ «للمؤمنین»، مؤمنین افرادى هستند که مى توانند از قرآن شفا بگیرند. اما اگر کسى ظالم باشد، چه؟ پاسخ مى دهد: «و لا یزید الظالمین الا خساراً».
و همین قرآن، به افرادى لطمه و خسارت مى زند. نص از این واضح تر مى خواهید که قرآن، صدمه و ضلالت مى بخشد؟! برخى درباره قرآن که بحث مى کنند، مى گویند قرآن، کتاب هدایت است، خود قرآن مى گوید که «و ننزل من القرآن ما هو شفا و رحمة للمؤمنین و لا یزید الظالمین الا خساراً».
نه تنها ظالمین هدایت نمى شوند و قرآن کارى به کار آن ها ندارد، اما قرآن در برابر ظالمین بى تفاوت نیست، بلکه آن ها را به زمین مى زند و ضرر و زیان مى بینند، مولانا در این رابطه چه زیبا مى گوید که مؤید گمراه کردن و به ضلالت انداختن قرآن براى بعضى از انسان ها است و انصاف این است که بگوییم، مثنوى مولوى، قرآن را به تفسیر مى نشیند، او مى گوید: «زان که از قرآن بسى گمره شدند
زین رسن قومى درون چه شدند.»
قرآن را تعبیر کرده است به حبل (ریسمان و طناب) و حبل الله در جاى دیگر آمده: «و اعتصموا بحبل الله جمیعاً و لا تفرقوا».
که یکى از مصادیق حبل، مى تواند قرآن باشد. فرض کنید که کسى داخل چاه افتاده و طنابى هم آویزان باشد. هم مى توان طناب را گرفت و بالا آمد، هم مى توان طناب را بگیریم و پایین برویم. قرآن یک طناب است، مى توانید بگیرید و بالا یا پایین بروید، این طور نیست که الا و لابد، قرآن همه را هدایت مى کند، چنین نیست که قرآن بر همه افراد تاثیر سازنده داشته باشد، ممکن است قرآن را بگیرید و درون چه (چاه) بروید:
«زان که از قرآن بسى گمره شدند
زین رسن قومى درون چه شدند
مر رسن را نیست جرمى اى عنود
چون تو را سوداى سر بالا نبود.»
اگر شما نمى خواهید بالا بروید، جرم رسن چیست؟ قرآن را مى توانید بگیرید و بالا یا پایین بروید. وقتى خود شما پایین را انتخاب مى کنید، چرا به قرآن اشکال مى کنید؟ ابزار را درست به کار ببرید، به بهشت مى روید، درست استفاده نکنید، به جهنم مى روید.
یکى از استفاده هایى که از قرآن مى شود و انسان متاسف مى شود، این است که مى بینیم، از قرآن هم استفاده ابزارى مى کنیم، مثلاً استفاده سیاسى مى کنیم. به فرض، من یک تئورى در پس ذهنم دارم، مى گردم ببینم مى توانم آیه اى پیدا کنم که مؤید فرضیه من باشد؟ این طور که به قرآن مراجعه نمى کنند. این اشکال مربوط به الان هم نیست، استفاده ابزارى از قرآن در طول تاریخ اسلام هم وجود داشته است. مثلاً اشاعره و معتزله، از گروه هاى کلامى اهل سنت هستند. آیا همین طورى از جبر یا تفویض دفاع مى کردند؟ خیر، آیه قرآن نیز براى یک دیگر مى خواندند. اشاعره مثلاً مى گفتند: «یضل الله من یشاء و یهدى من یشاء» (ابراهیم‎/۴).
هدایت و ضلالت هر دو به دست خدا است. پس نظام عالم همه جبر است. از آن طرف معتزله که از تفویض دفاع مى کردند، نیز از قرآن شواهد فراوانى داشتند. مثلاً مى گفتند: «ان الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیر و ما بانفسهم.»
اما مشکل این دو گروه این بود که یک تئورى و پیش فرض براى خودشان داشتند و براى پیش فرض خودشان از قرآن شاهد درمى آوردند و استفاده مى کردند.
اما آن ها تنها برداشت هاى متفاوت از قرآن داشتند.
درست است، اشکال ندارد که افراد، برداشت هاى متفاوت از قرآن داشته باشند، برداشتى که مثلاً مرحوم «شُبر» از قرآن دارد، قطعاً با برداشت علامه طباطبایى رضوان الله تعالى علیه متفاوت است، اما باید این نکته را مد نظر داشته باشید که اگر مثلاً در موضوع تربیت در قرآن مى خواهیم کار کنیم، آنچه آیات در این موضوع وجود دارد، استخراج کنیم و برداشت خود را از همه آیات بگیریم. نه این که اول پیش خودمان بگوییم، خوب است که تربیت روسویى را اشاعه دهیم. کتاب «امیل» روسو را خوانده باشم، حال ببینم آیا آیه اى که مؤید فرضیه روسو باشد، مى توانم پیدا کنم؟! این که برداشت از قرآن نیست، بلکه تفسیر به نکته دیگر این که گرچه انسان، سالم به محضر قرآن برود، هدایت از داخل آن درمى آید، «و من جاهدو فینا لهدینهم سبلنا» (عنکبوت‎/۶۹).
شما در مسیر خدا مجاهده کن، او راه را براى شما باز مى کند، اما به نظر مى رسد، این که سالم بروید، حتماً ضرورى است، شرط لازم است، اما نه شرط کافى. شرط کافى اش این است که اگر شما مى خواهید قرآن را بفهمید، باید با زبان قرآن آشنا باشید. مراد از زبان قرآن نیز لزوماً زبان عربى نیست. خوب است جمله اى را از حضرت امام خمینى رضوان الله تعالى علیه، درباره تفسیر بخوانم، درباره این که سالم رفتن به محضر قرآن، لازم است ولى کافى نیست، بیش از آن لازم دارد.
شرط لازم این است که سالم به محضر قرآن برویم، اما شرط کافى این است که بفهمیم قرآن براى چه آمده است؟ از نگاه امام خمینى قرآن براى استفاده ایمانى، اخلاقى، عرفانى و امثالهم باید باشد، قرآن آمده که دل ها را صفا و جلا دهد.
خلاصه بحث: سوال اصلى ما این بود که آیا قرآن کتاب هدایت است یا خیر؟ در پاسخ به این سوال چهار دسته از آیات قرآن که نگاه متفاوت به موضوع هدایت دارند را مطرح نمودیم. ۱- دسته اى از آیات، قرآن را کتاب هدایت براى همه مردم مى دانند؛ ۲- قرآن کتاب هدایت براى متقین است؛ ۳- دسته سوم این که قرآن بعضى را هدایت نمى کند؛ ۴- دسته آخرى از آیات مثلاً مى گویند: خدا انسان ها را گمراه نیز مى کند، چنانچه هدایت مى کند و ما از این دسته آیات، این نکته را استفاده کردیم که: تا شما سوداى سربالا داشته باشید یا خیر؟ چه جامعه بخواهد استفاده کند و چه فرد، شرط لازم اش این است که شما منحط به سراغ قرآن نروید. اگر جامعه فاسق به سراغ قرآن رفت، قرآن هدایت اش نمى کند، همین طور است فرد فاسق

نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 19:10 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

در کنار رفتارهاى قرآنى امام حسن مجتبى‏علیه السلام، از دیدگاه‏هاى حضرت پیرامون قرآن هم نباید غافل ماند. حسن بن على‏علیهما السلام گاه از نقش راهنمایى قرآن سخن مى‏گوید، زمانى از تفسیر و شیوه‏ها و نبایدهایش سخن مى‏گوید. از تأثیر آن در جلاى سینه‏ها، تأثیرش در قیامت و احوال مؤمنان و شرایط تمسّک به قرآن و... سخن دارد. گوشه‏هایى از این بخش‏ها را مى‏خوانیم:



الف) قرآن؛ ثقل اکبر
امام حسن‏علیه السلام بعد از بیعت مردم، فرمود: ما حزب پیروز خداییم. نزدیک‏ترین خاندان پیامبریم. اهل‏بیت پاکیزه و پاک اوییم و «احدالثقلین الّذین خلّفهما رسول اللّه‏صلى الله علیه وآله وسلم فى‏امّته والثانى کتاب اللّه فیه تفصیل کل شى‏ء «لایأتیه الباطل من بین یدیه و لامن خلفه»1؛ و یکى از آن دو گران‏سنگ هستیم که رسول خدا در امّت خود به یادگار نهاد و دومى آن، کتاب خداست که «در آن بیان هر چیز است و از پیش روى آن و از پشت سرش باطل به سویش نمى‏آید.»

ب) قرآن؛ امام هدایت‏
امام حسن‏علیه السلام فرمود:
«ما بقى فى‏الدنیا بقیّة غیرهذا القرآن فاتّخذوه اماماً یدلّک على هداکم و إنّ احقّ النّاس بالقرآن من عمل به و إن لم یحفظه و أبعدهم منه من لم یعمل به و إن کان یقرأه‏2؛ در دنیا غیر از این قرآن چیزى نمانده است. پس آن را امام خود قرار دهید تا شما را به هدایت راهنمایى کند. سزاوارترین مردم به قرآن کسى است که به آن عمل کند، هرچند آن را حفظ نکرده باشد و دورترین فرد از قرآن کسى است که به آن عمل نکند، هرچند آن را بخواند.»

ج) قرآن در قیامت‏
امام حسن‏علیه السلام فرمود:
«إنّ هذا القرآن یجى‏ء یوم القیامة قائداً و سائقاً یقود قوماً الى الجنّة أحلّوا حلاله و حرّموا حرامه و آمنوا بمتشابهه و یسوق قوماً الى النّار ضیّعوا حدوده و احکامه و استحلّوا محارمه‏3؛ این قرآن در روز قیامت در حالى که راهبر است مى‏آید؛ مردمى را که حلال قرآن را، حلال و حرام آن را، حرام گرفته‏اند و به متشابه آن ایمان آورده‏اند، به بهشت رهنمون مى‏شود و مردمى را که حدود و احکامش را ضایع کرده‏اند و حرامهایش را روا شمرده‏اند، به آتش مى‏اندازد.»

د) قرآن؛ شفاى سینه‏ها
از امام حسن‏علیه السلام است که فرمود:
«إنّ هذا القرآن فیه مصابیح النّور و شفاء الصّدور فلیجل جال بضوءه و لیلجم الصّفة قلبه، فانّ التّفکیر حیاة القلب البصیر کما یمشى المستنیرفى الظلمات بالنّور4؛ چراغهاى نور و شفاى سینه‏ها در این قرآن است. پس باید سالک، در نور آن راه بپیماید و با این ویژگى، دل خود را لگام زند؛ زیرا این اندیشیدن حیات دل بیناست، همان گونه که آدمى در تاریکى‏ها با نور روشنایى مى‏گیرد.»

ه.) قرآن؛ طرف محاسبه و حجّت‏
کسى از امام حسن‏علیه السلام تقاضاى اندرز کرد... امام فرمود: با نعمت‏هاى خداوندى خود را بازدارید و از اندرزها سود برید که خدا براى پناه‏جوئى و یاورى کافى است. «وکفى بالکتاب حجیجاً و خصیماً و کفى بالجنّة ثواباً و...5؛ و قرآن حجّت و طرف محاسبه‏اى تمام است و بهشت براى ثواب و...»

و) شرط آویختن به قرآن‏
امام حسن‏علیه السلام در ضمن موعظه‏اى طولانى پیرامون تمسّک به قرآن فرمود: «واعلموا علماً یقیناً أنّکم لن تعرفوا التقى حتّى تعرفوا صفة الهدى و لن تمسّکوا بمیثاق الکتاب حتّى تعرفوا الذى نبذه و لن تتلوا الکتاب حقّ تلاوته حتّى تعرفوا الذى حرّفه فاذا عرفتم ذلک عرفتم البدع والتکلّف و رأیتم الفریة على اللّه و التحریف و رأیتم کیف یهوى من یهوى و...6؛ یقین داشته باشید تا ویژگى هدایت را نشناسید، تقوا را نخواهید شناخت و تا آنانى را که قرآن را پشت سر انداختید، نشناسید، به پیمان قرآن نتوانید آویخت و تا تحریف کنندگان قرآن را نشناسید، آن را چنان که حقّ تلاوت آن باشد، نخواهید خواند. پس وقتى اینها را شناختید، بدعت‏ها و پیرایه‏ها را نیز خواهید شناخت و افتراها بر خدا و تحریف را مى‏بینید و پى مى‏برید آن که سقوط کرد، چگونه سقوط نمود.»

ز) حرمت تفسیر به رأى‏
از نگاه امام حسن‏علیه السلام «تفسیر» باید روشمند باشد. بر این اساس، «تفسیر به رأى» حرام است. «من قال فى القرآن برأیه فأصاب فقد أخطاء7؛ هرکسى درباره قرآن با رأى خود سخن گوید و به حق باشد، باز گناه کرده است.»

ح) پیرامون تلاوت قرآن‏
از امام حسن‏علیه السلام است که: «من قرأ القرآن کان له دعوة مجابة امّا معجّلة و امّا مؤجّلة8؛ هرکس قرآن بخواند، یک دعاى مستجاب دارد؛ دیر یا زود.» و فرمود: «من قرأ ثلاث آیات من آخر سورة الحشر اذا أصبح فمات من یومه ذلک طبع بطابع الشّهداء و إن قرأ اذا أمسى فمات فى‏لیلته طبع بطابع الشهداء9؛ هرکسى هنگام صبح سه آیه آخر سوره حشر را بخواند، و در آن روز بمیرد، مُهر شهدا خواهد خورد و چون شب شود و بخواند و بمیرد، نیز ممهور به مهر شهدا مى‏شود.»


پى‏نوشت‏ها:
1.بحارالانوار،ج 43، ص 359؛ شیخ طوسى، ص‏691.
2. کشف الغمّه، ج 1، ص 573؛ ارشادالقلوب، ص 79.
3. بحارالانوار، ج 78، ص 112 و ج 92، ص 32؛ کشف الغمّه، ج 1، ص 573.
4. بحارالانوار، ج 78، ص 112 و ج 92، ص 32.
5.تحف العقول، ص‏236؛ بحارالانوار،ج 78،ص‏109.
6. تحف العقول، ص 227.
7. کشف الغمّه،ج 1، ص 573؛ ارشاد القلوب، ص 79.
8. بحارالانوار، ج 92، ص 204.
نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 19:8 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

در قرآن کریم براى شیطان که همان ابلیس است اوصافى ذکر شده که به خوبى این موجود وسوسه گرو مکار را معرفى مى کند ما اینک با توجه به آیاتى که در این زمینه وجود دارد بعضى از مشخصات شیطان را ذکر مى کنیم و براى هر کدام شاهدى از قرآن مى آوریم:

1 ـ شیطان دشمن آدم و فرزندان اوست:
ان الشیطان للانسان عدو مبین (یوسف /5)
همانا شیطان براى انسان دشمنى آشکار است.

2 ـ شیطان اغواگر و گمراه کننده است:
قال فبعزتک لاغوینهم اجمعین(ص /82)
شیطان گفت: به عزت تو قسم که همه آنها را اغوا خواهم کرد.

3 ـ یعدهم و یمنیهم وما یعدهم الشیطان الاغرورا (نساء /120)
به آنها وعده مى دهد و آنها را به آرزو وادار مى کند و شیطان به آنها جز غرور وعده نمى دهد.

4 ـ شیطان کارهاى زشت را در نظر انسان خوب جلوه مى دهد:
و زین لهم الشیطان اعمالهم فصدهم عن السبیل (نمل /24)
و شیطان اعمال آنها را در نظرشان زینت داد پس آنها را از راه حق باز داشت.

5 ـ شیطان امر به فحشاء و گناه مى کند:
الشیطان یعدکم الفقر و یامرکم بالفحشاء (بقره /268)
شیطان به شما وعده فقر مى دهد و شما را به فحشاء امر مى کند.

6 ـ هر چند که شیطان حیله گر و مکار است ولى کید او ضعیف است:
ان کید الشیطان کان ضعیفا (نساء /76)
همانا کید و حیله شیطان ضعیف است.

7 ـ شیطان باعث فراموشى مى شود:
فانى نسیت الحوت و ما انسانیه الا الشیطان (کهف/63)
من ماهى را فراموش کردم و آن را از یاد من نبرد مگر شیطان.
فانساه الشیطان ذکر ربه (یوسف / 42)
شیطان ذکر خدا را از یاد او برد.

8 ـ شیطان ذریه دارد و زاد و ولد مى کند:
افتتخذونه و ذریته اولیاء من دونى و هم لکم عدوّ (کهف /50)
آیا او (شیطان) و ذریّه او را اولیاء خود قرار مى دهید در حالى که آنها براى شما دشمن هستند.

9 ـ گاهى شیطان با تیرهاى آسمانى (شهابها) هدف قرار مى گیرد:
ولقد زینا السماء الدنیا بمصابیح و جعلناها رجوماً للشیاطین (ملک /5)
همانا آسمان نزدیک را به وسیله چراغها زینت دادیم و آنها را تیرهایى براى شیاطین کردیم.
آنچه بر شمردیم تنها نمونه هایى بود از مشخصات و ویژگیهاى شیطان که در قرآن کریم به آنها اشاره شده است.
نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 19:8 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

طبق آمارى که از روایات ترتیب نزول به دست مى‏آید،86 سوره مکى و 28سوره مدنى است که در این گروه بندى سه معیار وجود دارد:

1- معیار زمان:بیش‏تر مفسرین معتقدند که معیار مکى یا مدنى بودن هجرت‏پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله از مکه به مدینه است. هر سوره‏اى که پیش از هجرت نازل شده مکى‏و هر سوره‏اى که پس از هجرت نازل شده است مدنى به شمار مى‏رود،خواه درمدینه نازل شده باشد خواه در سفرها.و حتى در مکه در سفر حج‏یا عمره یا پس ازفتح،چون پس از هجرت بوده است،مدنى محسوب مى‏شود.ملاک هجرت نیزداخل شدن به مدینه است.بنابر این آیاتى که پس از هجرت از مکه و پیش از ورودبه مدینه،در راه بر پیامبر نازل شده است،مکى محسوب مى‏شود.مثلا آیه ان الذی‏فرض علیک القرآن لرادک الى معاد... (1) بر اساس این تعریف و ملاک که پس از خروج ازمکه در راه بر پیامبر نازل شده،مکى است.

2- معیار مکان:هر چه در شهر مکه و پیرامون آن نازل شده مکى است.و هر چه‏در مدینه و پیرامون آن نازل گردیده مدنى است، خواه پیش از هجرت یا پس از آن‏نازل شده باشد.پس آن چه در غیر این دو منطقه نازل شده باشد نه مکى است و نه‏مدنى.در این زمینه جلال الدین سیوطى روایتى آورده است که پیامبر صلى الله علیه و آله فرمودند:

<انزل فى ثلاثة امکنة:مکة و المدینة و الشام‏»که طبق گفته ابن کثیر،مقصود از شام‏تبوک است (2) .

3- معیار خطاب:هر سوره‏اى که در آن،خطاب به مشرکان مى‏باشد مکى و هرسوره‏اى که در آن خطاب به مؤمنان مى‏باشد،مدنى است.در این زمینه ازعبد الله بن مسعود حدیثى آورده‏اند که گفته است:<هر سوره که یا ایها الناس در آن‏به کار رفته باشد،مکى است و هر سوره که یا ایها الذین آمنوا در آن به کار رفته باشدمدنى است‏» (3) ،زیرا در مدینه غلبه با مؤمنان بوده و در مکه با مشرکان. البته درسوره‏هاى مدنى مانند سوره بقره، یا ایها الناس به کار رفته که کلیت این معیار راخدشه‏دار مى‏کند.

براى تشخیص سوره‏هاى مکى و مدنى،ملاک‏هایى را مشخص کرده‏اند که هریک به تنهایى نمى‏تواند ملاک جامع و مانع باشد.بلکه این ملاک‏ها روى هم رفته تاحدودى تعیین کننده است.به طور کلى ملاک‏ها و علایم براى تشخیص،عبارت‏است از:1)نص و خبر،2) علایم صورى و ظاهرى،3)علایم محتوایى و معنوى.

علامه برهان الدین ابراهیم بن عمر بن ابراهیم جعبرى(متوفاى 732)مى‏گوید:<براى‏شناخت مکى و مدنى دو راه وجود دارد: سماعى،که از راه نقل و روایت‏به دست‏مى‏آید.قیاسى،که از روى ضابطه تشخیص داده مى‏شود».آن گونه که علقمة بن قیس(متوفاى 62)از عبد الله بن مسعود روایت کرده است:<هر سوره‏اى که در آن یا ایهاالناس آمده باشد یا لفظ‏<کلا»استعمال شده باشد یا در ابتداى آن حروف مقطع‏باشد-جز زهراوین(بقره و آل عمران)و نیز سوره رعد که بنا بر قولى مدنى است-یادر آن قصه آدم و ابلیس آمده باشد-جز سوره‏هاى طولانى-یا سوره‏اى که در آن‏سر گذشت انبیاى سلف و امت‏هاى گذشته آمده باشد مکى است،و هر سوره‏اى که‏در آن از فریضه و تکالیف و حدود شرعى سخن گفته شده باشد،مدنى است‏» (4) .

*** برخى خصوصیات دیگرى براى شناخت‏سوره‏هاى مکى و مدنى ذکر کرده‏اندکه عبارت است از:

1- کوتاهى آیات درون یک سوره و نیز کوتاهى سوره،نوعا مکى بودن آن رامى‏رساند.و بلندى آیه‏هاى یک سوره علاوه بر بلندى سوره نوعا مدنى بودن آن راثابت مى‏کند.

2- لحن تند و شدید سوره بیش‏تر با اهل مکه است که اهل عناد و لجاج ومقاومت در مقابل حق بوده‏اند،ولى لحن ملایم و خفیف، مدنى بودن سوره رامى‏رساند که بیش‏تر خطاب به مؤمنین است.

3- بحث درباره اصول معارف و اصل ایمان و دعوت به اسلام از ویژگى‏هاى‏سوره‏هاى مکى است.و در سوره‏هاى مدنى بیش‏تر از تفاصیل احکام و بیان‏شریعت اسلام سخن گفته شده است.

4- دعوت به پایبند بودن به اخلاق و استقامت در راى و سلامت عقیده و ترک‏لجاج و عناد و نیز برخورد تند با عقاید باطل مشرکان و ناچیز شمردن اندیشه‏هاى‏تهى و بى‏اساس آنان،از خصایص سوره‏هاى مکى به شمار مى‏رود.در حالى که‏برخورد با اهل کتاب و دعوت آنان به میانه روى در عقاید و افکار و اندیشه‏ها و نیزمبارزه با منافقین و ذکر خصایص و صفات آنان از ویژگى‏هاى سوره‏هاى مدنى است.

5- غالبا خطاب‏ها با عنوان یا ایها الناس... از ویژگى‏هاى سور مکى است و باعنوان یا ایها الذین آمنوا از خصایص سور مدنى است.

البته این ویژگى‏ها هرگز کلیت ندارد،بلکه صرفا درباره برخى از انواع صدق‏مى‏کند.و در صورت اجتماع چندین خصیصه،اگر موجب علم و یقین شود و نص‏معارضى در میان نباشد،قابل اعتماد است،و موجب قوت احتمال و اطمینان‏مى‏شود.در این صورت است که نتیجه کار برد فقهى و تاریخى و غیره دارد.بنابر این‏ملاک تشخیص مکى و مدنى،یا نقل و خبر است که اصطلاحا سماعى مى‏گویند.یااجتهاد و شواهد ظاهرى و صورت جمله بندى و داشتن سجع و وزن و کوتاهى آیات‏و سوره‏هاست‏یا شواهد محتوایى است.بدین معنا که شکل بیان اصول عقاید واحکام و برخورد با کفار و منافقین نشانه مکى و مدنى بودن سوره است.

------------------------------------------------------------------------
1- قصص 28:85.
2- الاتقان،ج 1،ص 23.
3- المستدرک،ج 3،ص 18-19.
4- البرهان،ج 1،ص 189.
نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 19:7 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

محتواى سوره سبأ

بیشترین بحث این سوره روى بیان معارف اسلامى و ریشه‏هاى اعتقادى مخصوصاً " مبدء" و " معاد" و" نبوت" دور مى‏زند ، چرا که مسلمانان در دوران مکه مى‏بایست از نظر عقائد ساخته مى‏شدند ، و براى پرداختن به فروع و تشکیل حکومت اسلامى و پیاده کردن تمام برنامه‏هاى اسلامى ، آماده مى‏گردیدند .

به طور کلى باید گفت محتواى این سوره ناظر به پنج مطلب است :

1- " مساله توحید" و قسمتى از نشانه‏هاى خداوند در عالم هستى ، و صفات پاک او از جمله" توحید" ،" ربوبیت" و" الوهیت".

2- " مسأله معاد" که از همه مسائل در این سوره بیشتر مطرح شده ، از طرق مختلف درباره آن بحثهاى گوناگونى عنوان گردیده .

3- " مسأله نبوت انبیاى پیشین و مخصوصاً پیامبر اسلام" و پاسخ به بهانه جوییهاى دشمنان در باره او، و بیان پاره‏اى از معجزات انبیاء سلف .

4- بیان بخشى از نعمتهاى بزرگ خدا و سرنوشت شکرگزاران و کفران کنندگان ، ضمن بیان گوشه‏اى از زندگى سلیمان و قوم سبا.

5- دعوت به تفکر و اندیشه و ایمان و عمل صالح و تأثیر این عوامل در سعادت و نیکبختى بشر، و مجموعاً برنامه جامعى را براى تربیت جستجوگران حق تشکیل مى‏دهد .

*فضیلت این سوره‏

در روایات اسلامى در باره اهمیت این سوره و تلاوت آن تعبیرات جالبى دیده مى‏شود:

از جمله در حدیثى از پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) چنین مى‏خوانیم : « من قرا سورة سبا لم یبق نبى و لا رسول الا کان له یوم القیامة رفیقا و مصافحا :کسى که سوره " سبا " را بخواند ، در قیامت تمام انبیاء و رسولان رفیق و همنشین او خواهند بود ، و همگى با او مصافحه مى‏کنند .» (مجمع البیان ، آغاز سوره" سبا" ، جلد 8 ، صفحه 375)

در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام) چنین نقل شده است :
شناسایی اصحاب اعراف در قرآن !

«من قرء الحمدین جمیعا، سبأ و فاطر، فى لیلة لم یزل لیلته فى حفظ اللَّه تعالى و کلائه، فان قرأهما فى نهاره لم یصبه فى نهاره مکروه، و اعطى من خیر الدنیا و خیر الآخرة ما لم یخطر على قلبه و لم یبلغ مناه :کسى که دو سوره‏اى را که با حمد آغاز مى‏شود (سوره سبا و فاطر) در یک شب بخواند ، تمام آن شب را در حفظ و حراست الهى خواهد بود ، و اگر آن دو را در روز بخواند هیچ مکروهى به او نمى‏رسد ، و آن قدر از خیر دنیا و آخرت به او داده مى‏شود که هرگز به قلبش خطور نکرده ، و فکر و آرزویش به آن نرسیده است !» (مجمع البیان ، آغاز سوره" سبأ" ، جلد 8 ، صفحه 375)

همانگونه که در مقالات قبلی هم اشاره کردیم مسلماً این پاداشهاى عظیم نصیب کسانى نمى‏شود که تنها به خواندن و لقلقه زبان قناعت کنند ، بلکه خواندن باید مقدمه‏اى باشد براى اندیشیدن که آن نیز انگیزه عمل است .

مثلاً کسى که این سوره را مى‏خواند از این نکته با خبر مى‏شود که " قوم سبا " بر اثر کفران نعمتهاى بى حساب الهى چنان زندگانیشان در هم کوبیده شد که عبرت همگان گشتند و سرنوشت آنها ضرب المثلى براى جهانیان شد ، چنین انسانى به شکر نعمت ، شکرى آمیخته با جنبه‏هاى عملى مى‏پردازد ، و شاکران نعمت خداوند در حفظ و امان او خواهند بود .



* چگونگى حمد خدا

« الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ لَهُ الْحَمْدُ فِی الْآخِرَةِ وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْخَبِیرُ : ستایش مخصوص خدایى است که آن چه در آسمان‏ها و آن چه در زمین است مِلک اوست و در آخرت (نیز) حمد و ستایش تنها براى اوست و اوست حکیمِ آگاه.»(سبا ، 1)

پنج سوره از سوره‏هاى قرآن مجید با حمد پروردگار شروع مى‏شود که در سه سوره آن حمد و ستایش خداوند بخاطر آفرینش آسمان و زمین و موجودات دیگر است ؛ (سوره سبا، سوره فاطر، و سوره انعام). و در یک سوره (سوره کهف) این حمد و ستایش بخاطر نزول قرآن بر قلب پاک پیامبر صلی الله علیه و آله مى‏باشد.

در حالى که در سوره حمد تعبیر جامعى شده که همه این امور را در بر مى‏گیرد :" الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ".

به هر حال سخن در آغاز سوره" سبا" از حمد و سپاس خدا است بخاطر مالکیت و حاکمیت او در دنیا و آخرت .

این آیه مالکیّت مطلق و بى قید و شرط خداوند را بیان مى‏کند : «لَهُ ما فِی السَّماواتِ»

به این ترتیب حاکمیت و مالکیت هر دو جهان از آن او است ، هر نعمتى ، هر موهبتى ، هر فایده و برکتى ، و هر خلقت موزون و شگرف و عجیبى ، همه تعلق به ذات پاک او دارد ، و به همین دلیل" حمد" که حقیقتش ستایش بخاطر" کارهاى نیک اختیارى" است همه به او باز مى‏گردد، و اگر مخلوقاتى نیز شایسته حمد و ستایشند آنها نیز پرتوى از وجود او و شعاعى از افعال و صفات او هستند .

بنا بر این هر کس در این عالم مدح و ستایشى از چیزى کند این حمد و ستایش سرانجام به ذات پاک او بر مى‏گردد ، و به گفته شاعر:



به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست


عاشقم بر همه عالم، که همه عالم از او است‏

ستایش مخصوص خدایى است که آن چه در آسمان‏ها و آن چه در زمین است مِلک اوست و در آخرت (نیز) حمد و ستایش تنها براى اوست و اوست حکیمِ آگاه


و در پایان آیه مى‏افزاید : " او حکیم و خبیر است" : (وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْخَبِیرُ).

بر اساس حکمت بالغه اوست که این نظام عجیب بر جهان حکومت مى‏کند، و بر اساس علم و آگاهى اوست که هر چیز به جاى خود قرار گرفته، و هر موجودى آنچه را که نیاز دارد در اختیار دارد .

فخر رازى مى‏گوید : علمى که به عمل متّصل باشد حکمت است و به کسى که عواقب و اسرار امور را بداند خبیر گویند . (تفسیر کبیر فخر رازى)



پیام‏های آیه :

1ـ چگونگى حمد خدا را از خدا بیاموزیم . «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی» ...

2ـ ستایش‏ها باید در برابر کمال و قدرت و مالکیّت و آگاهى و حکمت باشد .«الَّذِی لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ» ...

3ـ در دنیا غیر خداوند نیز ستایش مى‏شود ، ولى در آخرت ستایش مخصوص اوست . «وَ لَهُ الْحَمْدُ فِی الْآخِرَةِ»

4ـ ستایش او در حصار زمان و شرایط خاصى نیست . «وَ لَهُ الْحَمْدُ فِی الْآخِرَةِ» بهشتیان مى‏گویند : «وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ» (یونس، 10)

5ـ مالکیّت الهى ، هم گسترده است ، هم حکیمانه و هم آگاهانه . «لَهُ ما فِی السَّماواتِ ... هُوَ الْحَکِیمُ الْخَبِیرُ»

6ـ گردش نظام هستى در دنیا و آخرت ، بر اساس حکمت الهى است . «لَهُ ما فِی السَّماواتِ ... وَ لَهُ الْحَمْدُ فِی الْآخِرَةِ وَ هُوَ الْحَکِیمُ»


منابع:

1- تفسیر نور، ج9

2- تفسیر نمونه ، ج18

3- تفسیر کبیر فخر رازى
نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 19:6 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

یکى از شاخصه‏هاى کلام حضرت زهرا علیهاالسلام که از انس آن بزرگوار با قرآن و تسلّط ایشان بر آیات و معارف بلند آن نشأت مى‏گیرد، استشهاد به آیات قرآن و به کار بردن تعابیر قرآنى است.

آیات قرآن در کلمات آن بانوى نمونه نه‏تنها چهره‏ى خلیفه‏ى وقت را در عمل ننمودن به قرآن افشا مى‏کند، بلکه در ارزیابى شرایط خاصّ حاکم بر آن زمان نیز بسیار مؤثر است.

آن بزرگوار در خطابه‏ى مشهور خود در مسجد مدینه، به حدود بیست آیه از قرآن استشهاد نموده‏اند و در خطابه‏اى که در جمع زنان مهاجر و انصار ایراد فرمودند، ده آیه از قرآن را تلاوت فرمودند.

صدّیقه‏ى طاهره علیهاالسلام ، گاه دردفاع از ولایت على علیه‏السلام و گاه در اثبات ارث براى ذریّه‏ى پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و زمانى ضمن مواعظ و یا در بیان حالات خویش به آیات الهى استناد جسته‏اند. عبارات و تعابیر قرآنى نیز در موارد بسیارى در کلمات حضرت فاطمه علیهاالسلام مشاهده مى‏شود.


1. معرفى خویش به وسیله‏ى آیات قرآن

دخت بزرگوار رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله آن‏گاه که در مسجد مدینه در حمایت از حقّ خاندان پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله خطبه خواندند، بعد از حمد و ثناى الهى براى اینکه مردم بخوبى موقعیّت نَسَبى ایشان را به یاد آورند، مطابق آنچه مرسوم بود، پدر خویش را معرّفى مى‏کنند و در این معرّفى، از آیات قرآن استمداد مى‏جویند. به این ترتیب حاضران ابتدا گوینده را به خوبى خواهند شناخت، آن‏گاه به سخنان او گوش فرا مى‏دهند.

« اَیُّها النّاس اِعلَموا اَنّى فاطمةُ و اَبى محمّد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله اَقولُ عوداً وَ بَدْأً وَ لا اَقولُ ما اَقول غَلَطاً وَ لا اَفعل ما افعَلُ شَططاً : این مردم! بدانید من فاطمه‏ام و پدرم محمّد است که صلوات و درود خدا بر او و خاندانش باد. آنچه مى‏گویم آغاز و انجامش یکى است و هرگز ضدّ و نقیض در آن راه ندارد و آنچه را مى‏گویم، غلط نمى‏گویم و در اعمالم راه خطا نمى‏پویم.»

«لَقَد جاءَکُم رَسولٌ من اَنْفُسِکُم عَزیزٌ علیه ما عَنِتُّم حَریصٌ عَلیکُم بِالمؤمِنینَ رَءُوفٌ رَحیم : پیامبرى از میان شما برخاست و به سوى شما آمد که از رنج‏هاى شما رنج مى‏برد و به هدایت شما علاقه‏ى وافر داشت و نسبت به مؤمنان مهربان و رحیم بود .» 1

« فَاِن تُعْزُوهُ و تَعْرِفوهُ تَجدُوه اَبى دونَ نسائِکم و اَخا ابن عمّى دون رجالکم و لَنِعْم الْمَعْزىُّ الیه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ؛ هرگاه نَسَب او را بجویید، مى‏بینید او پدر من بوده است، نه پدر زنان شما! و برادر پسر عموى من بوده است، نه برادر مردان شما و چه پرافتخار است این نسب. درود خدا بر او و خاندانش باد.» 2

2. از بین نرفتن شریعت الهى با مرگ پیامبر

حضرت زهرا علیهاالسلام در بخشى از خطابه‏ى معروف خود بعد از رحلت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله آن‏گاه که سکوت مسلمانان را در مقابل زمزمه‏هاى جاهلى مشاهده نمودند، فرمودند:

« فتلک و اللّهُ النّازلةُ الکُبرى و المُصیبةُ العُظمى، لا مِثْلُها نازِلَةٌ وَ لا بائقةٌ عاجلَةٌ اَعْلَنَ بها کتابُ اللّه جَلّ ثناؤه فى اَفْنِیَتِکم وَ فى مُمْساکم و مُصبِحُکم، یَهتف فى اَفْنِیَتِکم هِتافاً وَ صُراخاً و تلاوَةً و اِلحاناً و لَقَبْلَهُ ما حَلّ بانبیاء اللّه و رسلِهِ حُکمٌ فَصلٌ وَ قضاءٌ حَتم : به خدا قسم این حادثه‏اى عظیم و مصیبتى بزرگ و ضایعه‏اى است جبران‏ناپذیر؛ ولى فراموش نکنید که اگر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله رفت، قرآن مجید قبلاً از آن خبر داده بود. همان قرآنى که پیوسته در خانه‏هاى شماست و صبح و شام با صداى بلند و فریاد و-یا- آهسته و با الحان مختلف در خانه‏هاى شما خوانده مى‏شود. پیامبران پیشین نیز قبل از او با این واقعیّت روبرو شده بودند؛ چرا که مرگ فرمان تخلف‏ناپذیر الهى است.»
قرآن

آرى قرآن صریحاً گفته بود:

«وَ ما مُحمّدٌ الّا رسولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُل اَفِأنْ ماتَ أَوْ قُتِل اِنْقَلَبْتُم عَلى اَعْقابِکم وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَیْهِ فَلَنْ یُضُرَّ اللّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِى اللّهُ الشّاکِرین ؛ محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله تنها فرستاده‏ى خدا بود و قبل از او رسولان دیگرى آمدند و رفتند. آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، شما بر پاشنه‏ى پا مى‏چرخید و به عقب برمى‏گردید [و با آیین اسلام وداع گفته، رو به خرافات جاهلیت مى‏آورید؟] هر کس به عقب بازگردد، به خداوند زیانى نمى‏رساند و خداوند به زودى پاداش سپاسگزاران را مى‏دهد. ».3

آیه‏اى که فاطمه‏ى اطهر علیهاالسلام در کلامشان تلاوت نمودند، زمانى نازل شده بود که تعدادى از مسلمین در جنگ احد با سرپیچى از دستور رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و براى جمع‏آورى غنایم از محل استقرار خود خارج شد. 4

خالدبن‏ولید با دویست سوار به مسلمین حمله کرد و پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله زخمى شد و مسلمین شکست خوردند.

فردى که پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را زخمى کرده بود، فریاد زد که «من محمّد را کشتم». بدین ترتیب شایع شد که پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله کشته شد، در این هنگام بعضى از مردم گفتند: اگر او پیامبر بود کشته نمى‏شد و بعضى دیگر گفتند: ما نیز مى‏جنگیم تا به او ملحق شویم؛ آن‏گاه خداوند این آیه را نازل کرد.5

فاطمه زهرا علیهاالسلام نیز بعد از رحلت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله آن‏گاه که شاهد نافرمانى مردم از حکم خدا و رسولش صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بود، با استشهاد به این آیه عواقب سوء رویگردانى مردم از دین الهى را متوجّه خود، آن‏ها دانسته و بر جاودانگى شریعت رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله تأکید نموده‏اند.

بانوى بزرگوار اسلام، با وجود آن‏که از فقدان پدر بسیار اندوهگین است، امّا با مشاهده سیر امّت اسلام به سوى جاهلیّت دوباره، بعد از مرگ پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله دیگر یک دختر مصیبت زده‏ى نالان نیست؛ بلکه به منظور احیاى شریعتى که پدرش مأمور به ابلاغ آن بود، به پا مى‏خیزد و در یک خطابه‏ى آتشین، جاودانگى اسلام را از زبان قرآن متذکّر مى‏شود.

کلام خدا را با وجود آن‏که در آن به مرگ پدرش یعنى عزیزترین عزیزانش اشاره مى‏شود، با نهایت صلابت مى‏خواند؛ تا بر اندیشه آنان که مرگ پیامبر خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، را به معناى از بین رفتن شریعت الهى مى‏دانند، خط بطلان بکشد.



3. سفارش به تقواى الهى

« و حَرَّم اللّهُ الشِّرْکَ اِخلاصاً لَهُ بالُربوبیّةِ : خداوند تحریم شرک را براى اخلاص در بندگى و ربوبیّت حقّ قرار داد.»

اکنون که چنین است :

«فاتَّقُوا اللّهَ حقّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ الّا وَ اَنْتم مُسلِمون : تقواى الهى پیشه کنید، آن‏چنانکه شایسته مقام اوست، از مخالفت فرمانش بپرهیزید و تلاش کنید که مسلمان از دنیا بروید»6

« وَ اطیعوا اللّهَ فیما اَمَرَکُمْ بِهِ و نَهاکُم عَنْه فاِنَّه : خدا را در آنچه امر یا نهى فرموده اطاعت کنید [و راه علم و آگاهى را پیشه گیرید .»

چرا که:

«اِنَّما یَخشَى اللّهَ من عِبادِهِ العلماءُ : از میان بندگان خدا تنها عالمان و آگاهان از او مى‏ترسند و احساس مسئولیّت مى‏کنند».7

صدّیقه طاهره علیهاالسلام در سخنان خود با تلاوت آیات قرآن، مردم را ترغیب نمودند که تقواى الهى را آن‏گونه که شایسته‏ى مقام ربوبى است، پیشه‏ى خود سازند، تا در حال مرگ نیز تسلیم محض الهى بوده و از هر گونه شرکت و توجّه به غیر خدا دور باشند.

4. استعانت از خداوند متعال

صدیقه کبرى علیهاالسلام ، ضمن آن‏که مدّعیان فدک را پیرو هواى نفس خود مى‏دانستند، در مقابل سخنان نادرست و قضاوت باطل آن‏ها صبر مى‏نمودند و از خداوند یارى مى‏طلبیدند.

در بخش پایانى خطابه ایشان آمده است:

« کلّا بَل سَوَّلَتْ لَکُم اَنْفُسُکُمْ أَمْرَاً فَصَبْرٌ جَمیلٌ و اللّهُ المُسْتَعانُ على ماتَصِفون : نه چنین است «هواهاى نفسانى شما این کار را [در چشم شما]آراسته است. من صبر جمیل [و شکیبایى به‏دور از ناسپاسى]خواهم داشت و در برابر آنچه مى‏گویید، از خداوند یارى مى‏طلبم.» 8

آیه مذکور همان سخن حضرت یعقوب علیه‏السلام خطاب به برادران حضرت یوسف علیه‏السلام است که مى‏خواستند با صحنه‏سازى و دورغ پدر را فریب دهند. زهراى مرضیه علیهاالسلام نیز، با تلاوت این آیه، اعمال آن‏ها را با اعمال برادران یوسف تطبیق داده، بهترین مرتبه صبر ، یعنى صبر جمیل را پیشه‏ى خود ساخته و از خداوند در مقابل سخنان دروغ آن‏ها، استعانت مى‏جویند. 9

5. درخواست نزول غذاى بهشتى

صدّیقه طاهره علیهاالسلام گاه براى طلب حاجت خود از خداوند متعال، عین آیات قرآن را تلاوت مى‏نمودند و این نکته، اهمّیّت دعاهاى قرآنى را براى برآورده شدن حاجات روشن مى‏سازد.

در یکى از روزهاى سخت زندگى که گرسنگى بر خاندان پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فشار آورده بود، حضرت فاطمه علیهاالسلام وضو گرفت و پس از خواندن دو رکعت نماز دست به دعا برداشت و عرض کرد:

یا الهى و سَیدى هذا محمّدٌ نبیّکَ و هذا علىّ ابنُ عمِّ نبیّک : خدایا! سرورا! این پیغمبر تو، محمّد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله است و این على علیه‏السلام ، پسر عموى پیغمبر توست

«الهى اَنْزِلْ علینا مائِدَةً من السّماء : اى خداى من! از آسمان براى ما مائده‏اى بفرست»10

کما اَنْزَلْتَها على بنى‏اسرائیل أکَلُوا مِنها وَ کَفروا بِها، اللّهم أنْزِلْها علَینا فاِنّا بِها مؤمنونَ : چنان‏که بر بنى‏اسرائیل فرستادى و آنان از آن غذا خوردند و ناسپاسى کردند. اى پروردگار من! آن مائده را بر ما فرو فرست که به آن مؤمنانیم.11

ناگهان ظرفى از غذا و طعام بهشتى نازل شد که بوى آن منزل على علیه‏السلام را معطر ساخت. وقتى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به خانه دخت گرامى‏اش وارد شدند، حضرت زهرا علیهاالسلام آن مائده‏ى آسمانى را نزد پدر آورد.

پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمودند: «دخترم این را از کجا آورده‏اى؟» فاطمه زهرا علیهاالسلام پاسخ داد: «هوَ من عندِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ یَرْزُقُ مَن یَشاءُ بِغَیرِ حِسابٍ : این از سوى خداست. خداوند هر کس را بخواهد، بى‏حساب، روزى مى‏دهد». 12

آنگاه پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله شکر خدا را به‏جا آورد و فرمود: «شکر مى‏کنم خدایى را که تو را شبیه مریم بانوى زنان بنى‏اسرائیل قرار داد....» 13

و این نمونه‏اى از کرامات آن بانوى بزرگوار علیهاالسلام است.



نتیجه‏گیرى

دخت گرامى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، نه فقط در خطابه‏ها، بلکه در ادعیه و مواعظ خود نیز، آیات قرآن را تلاوت نموده‏اند. بنابراین، آن بزرگوار حافظ قرآن بودند و بر معارف قرآن تسلّط کامل داشتند. در بخشى از دعاى ایشان آمده است:

.... اَلْحمدللّه الّذى لَمْ یجْعَلْنى جاحدةً لِشَىْ‏ءٍ مِن کتابِهِ و لا متحیّرةً فى شى‏ءٍ من اَمْره...14؛ ... حمد خدا را که مرا انکار کننده‏ى چیزى در کتابش و سرگردان در چیزى از کار آن نگردانیده است....

پى‏نوشت‏ها :

1 . سوره توبه، آیه 128.

2 . احقاق الحق، شوشترى، ج10، ص304؛ شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى‏الحدید، ج16، ص211؛ من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج3، ص378؛ بحارالانوار، ج43، ص158 .

3 . سوره آل عمران، آیه 144.

4 . من لا یحضره الفقیه شیخ صدوق، ج3، ص378؛ بحارالانوار، ج43، ص 158؛ الاحتجاج، طبرسى، ج1، ص98.

5 . ر.ک. تبیان، شیخ طوسى، ج3، ص6.

6 . سوره آل عمران، آیه 102، در قرآن «اتقوااللّه» آمده است.

7 . سوره فاطر، آیه 28.

8 . سوره یوسف، آیه 18، در قرآن آمده است «.... قال بل سؤلت لکم....»

9 . شرح نهج‏البلاغه، ابن‏ابى‏الحدید، ج16، ص 211؛ من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج3، ص 378؛ بحارالانوار، ج43، ص158 .

10 . سوره مائده، آیه 144.

11 . بحارالانوار، ج35، ص251؛ احقاق الحق، شوشترى، ج10، ص 322. روایت مذکور در اغلب تفاسیر ذیل آیه‏ى مذکور آمده است.

12 . سوره آل عمران، آیه 37.

13 . الدرالمنثور، سیوطى، ج2، ص20؛ بحارالانوار، ج43، ص 27 و 29.

14 . فلاح‏السائل، سیدبن‏طاووس، ص 173.

نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 19:5 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

در سوره عادیات سخن از پاره‌ای از ضعف های انسان همچون کفر و بخل و دنیا پرستی به میان می‌آورد. در پایان اشاره کوتاهی به مسأله معاد دارد.

یکصدمین سوره قران کریم که مکی است و 11 آیه دارد ، کلمه "عادیات " از مصدر "عدو" است ، که به معناى دویدن به سرعت است .

محتوای سوره :

در این سوره سخن از پاره‌ای از ضعف های انسان همچون کفر و بخل و دنیا پرستی به میان می‌آورد. در پایان اشاره کوتاهی به مسأله معاد دارد.



شأن نزول :

این سوره بعد از جنگ «ذات السلاسل» نازل شد و ماجرا چنین بود: در سال ۸ هجرت به پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) خبر دادند که دوازده هزار سوار درسرزمین «یابس» جمع شده، و با یکدیگر عهد کرده‌اند که تا پیامبر(صلی الله علیه وآله) و علی (علیه السلام) رابه قتل نرسانند و جماعت مسلمین را متلاشی نکنند از پای ننشینند.

پیغمبراکرم (صلی الله علیه وآله) جمع کثیری از یاران خود را به سرکردگی بعضی از صحابه به سراغ آنها فرستاد، ولی بعد از گفتگوهائی بدون نتیجه بازگشتند؛ سرانجام پیامبر، علی (علیه السلام) را با گروه کثیری از مهاجر و انصار به نبرد آنها اعزام داشت، آنها بسرعت به سوی منطقه دشمن حرکت کردند و شبانه راه می‌رفتند، و صبحگاهان دشمن را درحلقه محاصره گرفتند، نخست اسلام را بر آنها عرضه داشتند چون نپذیرفتند هنوز هوا تاریک بود که به آنها حمله کردند و آنان را درهم شکستند، عده‌ای را کشتند، و اموال فراوانی به غنیمت گرفتند.

سوره عادیات نازل شد در حالی که هنوز سربازان اسلام به مدینه بازنگشته بودند، پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) آن روز برای نماز صبح آمد، واین سوره را درنماز تلاوت فرمود. بعد از پایان نماز اصحاب عرض کردند: این سوره‌ای است که ما تا به حال نشنیده بودیم. فرمود: آری، علی (علیه السلام) بردشمنان پیروز شد، و جبرئیل دیشب باآوردن این سوره به من بشارت داد.

چند روز بعد علی (علیه السلام) با غنائم و اسیران به مدینه وارد شد.



فضیلت سوره :

از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم روایت شده است: هر کس سوره عادیات را قرائت نماید اجر و پاداشی ده برابر کسانی که در ایام حج در مزدلفه بیتوته کرده اند نصیب او خواهد شد.1

هم چنین فرموده اند: هر کس سوره عادیات را بخواند و همواره بر قرائت آن مداومت ورزد در روز قیامت با امیرالمؤمنین علیه السلام محشور می گردد و از دوستان و همراهان او خواهد بود.2

ایشان در کلامی دیگر فرموده اند: ثواب قرائت سوره عادیات، برابر ثواب قرائت نصف قرآن است.3

در فضیلت این سوره همین بس که در شأن امیرالمؤمنین علی علیه السلام نازل شده است و خداوند در آن به پیروزی ایشان در جنگ خبر داده بود.4

امام صادق علیه السلام در زیارت امیرالمؤمنین می فرمایند: «السلام علیک یا من نزلت فی فضله سوره العادیات».5

هر که از درد و گرسنگی و تشنگی و قرض بخواهد رها شود به عدد نام امیرالمؤمنین علی علیه السلام 110 بار این سوره را بخواند بسیار نافع است. و نیز به جهت وسعت رزق و روزی همراه خود داشته باشد
آثار وبرکات سوره:
قرآن کریم

1) ادای دین و بدهکاری

امام صادق علیه السلام می فرمایند: هر کس در قرائت سوره عادیات مداومت ورزد ، خداوند بدهکاری او را از جایی که فکرش را نمی کند ادا می کند.6

2) جهت وسعت رزق ورهایی از قرض و گرسنگی یا تشنگی :

هر که از درد و گرسنگی و تشنگی و قرض بخواهد رها شود به عدد نام امیرالمؤمنین علی علیه السلام 110 بار این سوره را بخواند بسیار نافع است. و نیز به جهت وسعت رزق و روزی همراه خود داشته باشد. 7



3) برای درد کبد

آورده اند که برای درد کبد سوره عادیات را در ظرف چینی نو نوشته شود و سپس با آب باران بشویند و اندکی شکر به آن اضافه شود و بیمار سه روز متوالی از آن بنوشد.8



پی نوشت ها :

(1) مجمع البیان، ج10، ص421

(2) ثواب الاعمال، ص125

(3) الدرالمنثور، ج6، ص383

(4) الخرائج و الحرائج، ج1، ص168

(5) اقبال الاعمال، ج3، ص132

(6) مستدرک الوسائل، ج13، ص290

(7) درمان با قرآن، ص159

(8) خواص القران و فوائده، ص187

نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 19:4 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

در این از مقاله؛ به معرفی کنایه‌هایی خواهیم پرداخت که درباره داستان زندگی پیامبران(ع) است و از حوادثی که در زندگی آنها رخ داده یا صفات بارز ایشان و یا معجزات و کارهای مهمشان برگرفته شده است.
این کنایه‌ها از رویدادهای زندگی پیامبران در قرآن کریم، گرفته شده است و بخشی قابل توجه از کنایه‌های قرآنی را در فرهنگ ایرانی تشکیل می‌دهد. شماری از این کنایه‌ها را در پیش دید خوانندگان گرامی قرار می‌دهیم.

۱٫ عمر نوح داشتن: عمر نوح، تعبیری کنایی از زندگی دراز و عمر طولانی است، منشأ این کنایه، عمر طولانی حضرت نوح(ع) است که در قرآن کریم، سوره عنکبوت، آیه ۱۴ بدان اشاره رفته است. بنابر گفته قرآن، حضرت نوح(ع) نهصد و پنجاه سال زیسته است. هر گاه در محاورات روزمره بخواهند به عمر دراز و به مدت طولانی زیستن اشاره کنند، با تعبیر عمر نوح از آن یاد می‌کنند. مانند: مگر کدام یک از ما عمر نوح خواهد کرد. (ارزیابی شتابزده، جلال آل احمد، ص ۱۲)
۲٫ طوفان نوح به پا کردن: کنایه از غوغا به پا کردن و داد و فریاد بسیار کردن و تغییرات ناگهانی و ترسناک آب و هوایی به انجام رسانیدن است. هر گاه بخواهند تحولات ترس آور یا حالات و برخورد وحشتناکی را بیان کنند، آن را به طوفان نوح تشبیه می‌کنند. مانند: مگه نمی‌شنوی که بمب می‌اندازن؟ می‌گن الان دنیا مثل طوفان نوح، «کن فیکون» می‌شه. (دید و بازدید، جلال آل احمد، ص ۱۱۴). منشأ این کنایه طوفانی است که در زمان حیات حضرت نوح(ع) برپا شد و ایشان به همراه یاران راستین خود، سوار بر کشتی نوح شده و از خطر طوفان نجات یافتند.
۳٫ ید بیضا داشتن: ید بیضا داشتن یا ید و بیضا داشتن، تعبیری کنایی است که از یکی از معجزات حضرت موسی(ع) برگرفته شده است. ید بیضاء، به معنای دست سفید و روشن است، هر وقت حضرت موسی(ع) دست در بغلش می‌گذاشت و بیرون می‌آورد، نوری از آن می‌تابید. ید بیضا داشتن در کاری، کنایه از قدرت بسیار داشتن در انجام کار و ید بیضا کردن، به معنای انجام کار شایان یا کار خارق العاده است. (فرهنگ سخن، ج ۸، ص ۸۵۲۲)
مانند: تصور نمود که ید بیضا کرده است و مانند کبوتر «یا حق»، باد به غبغب انداخت(آسمان و ریسمان، جمالزاده، ص ۲۸)
۴٫ بت شکنی کردن: شکستن بت‌ها، کنایه از کاری بزرگ و مثبت و خارق العاده انجام دادن و یک تنه در برابر باطل سینه سپر کردن است. این کنایه برگرفته از عمل شکستن بت‌ها، توسط حضرت ابراهیم(ع) است.
۵٫ به «ثمن بَخس» فرو رفتن: ثمن بخس، به معنای قیمت کم و بهای ناچیز است. به ثمن بخس خریدن یا فروختن کنایه از بهای کم پرداختن و به قیمت ناچیز و کم ارزشی معامله کردن است. این کنایه گاهی با فعل خریدن، فروختن و مانند آن به کار رفته و گاهی بدون آن که به معنای بهایی ناچیز و کم ارزش است. منشأ این کنایه، حادثه‌ای در زندگی حضرت یوسف(ع) است، آنجا که کاروانی در حال عبور، دلوی به چاه انداختند و به جای آب، یوسف(ع) را از چاه بیرون آوردند. آنگاه او را در بازار به درهم‌هایی چند، فروختند، غافل از اینکه او شخصی ارزشمند و پر قیمت است. قرآن درسوره یوسف آیه ۲۰به این نکته اشاره فرموده است. هر گاه، بخواهند بگویند که چیزی را به بهایی کم و کمتر از ارزش واقعی فروخته‌اند، از این تعبیر استفاده می‌کنند. مانند: هر دم بیلی کارهای مالی دولت به این کار نیمه دولتی و نیمه مذهبی هم سرایت کرده است و املاک آستانه به ثمن بخس به تیول سرجنبانان آستانه در آمده است. (شرح زندگانی من، مستوفی، ج ۲، ص ۴۱)
۶٫ صبر ایوب داشتن: حضرت ایوب(ع)، یکی از پیامبران والا مقام الهی است و صبر ایوب، شکیبایی در بلا و پایداری در اطاعت و ستایش پروردگار است که در آیات قرآنی و در تفاسیر، بارزترین وجه شخصیت حضرت ایوب(ع) به شمار آمده است. صبر ایوب به معنای شکیبایی بسیار زیاد و صبر و تحملی فوق العاده، هم چون مبری که حضرت ایوب(ع) داشت، می‌باشد. (کتاب کوچه، ج ۳، ص ۱۲۱۵)
هر گاه بخواهند صبر و شکیبایی بی‌مثال کسی را بیان کنند، به صبر ایوب تعبیر می‌کنند. مانند: خیلی جدّی بود اما نه تنگ نظر. دل دریایی داشت و صبر ایوب، نمونه کامل یک عمر مبارزه سیاسی. (ارزیابی شتابزده، آل احمد، ص ۲۴۸)
۷٫ بضاعت مزجات آوردن: بضاعت به معنای سرمایه، مال و مال التجارة است و «بضاعت مزجات»، به معنای مالی اندک و سرمایه کم است. بضاعت مزجات آوردن کنایه از آوردن یا داشتن سرمایه و توشه‌ای اندک در مقابل مالی فراوان و عظمتی بسیار است، منشأ این کنایه، بخشی از زندگی حضرت یوسف(ع) است هنگامی که او بر مسند ریاست بود و برادرانش برای دریافت کمک آمده بودند و عرضه داشتند که ای عزیز ما بضاعتی مزجات آوردیم. این مطلب در آیه ۸۸ سوره یوسف(ع) آمده است.
۸٫ مسیحا نفس بودن: مسیحا نفس بودن و دم مسیحایی داشتن، ویژگی حضرت عیسی(ع) است که در آیات مختلفی از قرآن کریم به این ویژگی بارز اشاره شده است. مسیحا نفسی، ویژگی هر کسی است که همچون عیسی مسیح، صاحب نفس شفا دهنده باشد و دم او بیماران را شفا داده و مردگان را زنده نماید. اصطلاحاً به اولیای کامل الهی نیز «مسیحا دم» می‌گویند.
۹٫ مثل پیراهن یوسف: گاه در گفتگوهای روزانه، می‌شنویم که کسی درباره نتیجه معکوس دادن دلیل و مدّعای خود یا دیگری این گونه می‌گوید: دلیل، یا شاهد فلانی، شده مثل پیراهن یوسف. منظور از این عبارت، این است که دلیل یا شاهد، به جای نفع رساندن، زیان رسانیده است. معمولاً عبارت مثل پیراهن یوسف(ع)، درباره سندی گفته می‌شود که برای دفاع از خود یا به قصد اثبات تقصیر کسی ارائه شود و نتیجه معکوس به بار آورد. آن گونه که پیراهن یوسف(ع) را یک بار برادرانش سند مرگ او قرار دادند و با روشن شدن دروغ آنها و کشف واقع، خجلت زده شدند و یک بار ذلیخا پیراهن یوسف(ع) را دلیل بر جنایت او قرار می‌دهد و در نهایت خود رسوا می‌شود. (کتاب کوچه، ج ۸، ص ۹۷۸)
۱۰٫ پیراهن یوسف آوردن:کنایه پیراهن یوسف آوردن، اشاره به بخشی از داستان حضرت یوسف در قرآن کریم است که یوسف(ع) پیراهن خود را به برادرانش می‌دهد تا برای پدرش ببرند و این پیراهن با رایحه خوشش، سبب روشنی چشم حضرت یعقوب(ع) می‌شود. این کنایه به معنای کاری فوق العاده و ارجمند و سزاوار آفرین و مرحبای بسیار، انجام دادن است. که البته تعبیر را در مفهوم مخالف آورده و در مورد کسی می‌گویند که مختصر کاری انجام داده و منّت بسیار دارد. (کتاب کوچه، ج ۳، ص ۱۳۶۰)
مثل اینکه کسی بگوید: فلانی چنان رفتار می‌کند، مانند کسی که پیراهن یوسف آورده باشد. به این معنا که کار چندان با ارزشی انجام نداده، ولی کار خود را بزرگ و مایه فخر می‌داند.
نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 19:3 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

محتوای این سوره در مجموع نخست سرزنش و ملامت افرادی است که بر اساس یک مطالب موهوم بر یکدیگر تفاخر می کردند ، سپس هشداری نسبت به مساله معاد و قیامت و آتش دوزخ و سرانجام هشداری در زمینه مسأله سوال و بازپرسی از نعمت ها می دهد. نام این سوره از آیه اول آن گرفته شده است.

شأن نزول سوره :

مفسران معتقدند که این سوره درباره قبائلی نازل شد که بر یکدیگر تفاخر می کردند و با کثرت نفرات و جمعیت یا اموال و ثروت خود بر آنها مباهات می نمودند تا آنجا که برای بالا بردن آمار نفرات قبیله به گورستان می رفتند و قبرهای مردگان هر قبیله را می شمردند .



فضیلت و خواص سوره تکاثر :

یکصد و دومین سوره قرآن کریم است که مکی و 8 آیه دارد.

در فضیلت این سوره به نقل از امیرالمؤمنین علیه السلام آمده است که این سوره درباره حقانیت عذاب قبر نازل شده است.1 رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرموده اند: قرائت این سوره برابر با 1000 آیه قرآن می باشد.2 هم چنین فرموده اند:هر کس سوره تکاثر را قرائت نماید در ملکوت ادا کننده شکر، خوانده می شود.3

امام صادق علیه السلام فرمودند: هر کس سوره تکاثر را در نمازهای واجب یا مستحب خود بخواند خداوند برای او اجر و ثواب صد شهید را بنویسد و هر که ان را در نماز مستحبی بخواند برای او ثواب 50 شهید نوشته می شود و در نماز واجبش چهل صف از فرشتگان به همراه او نماز می گزارند.4

از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم نقل شدهک هر که سوره تکاثر را قرائت نماید خداوند درباره نعمت هایی که در دنیا به او داده است از او حسابرسی نکند وهر که هنگام باریدن باران آن را بخواند و وقتی آن را به پایان برد خداوند گناهانش را می آمرزد.5

در روایت آمده هر کس هنگام نماز عصر این سوره را بخواند تا غروب روز بعد در امان خواهد بود.6

هم چنین رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم فرموده اند: هر کس سوره تکاثر را در هنگام خواب با نیت صادق قرائت نماید 70 هزار حسنه به او داده می شود و 70 هزار گناه از او پاک می شود و 70 هزار درجه به او عطا می شود. قرائت کننده این سوره می تواند از خانواده ، همسایه و دوستانش شفاعت کند و خداوند سختی های برخورد با فرشتگان نکیر و منکر را برای او هموار می سازد.7

رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرموده اند: قرائت این سوره برابر با 1000 آیه قرآن می باشد.2 هم چنین فرموده اند:هر کس سوره تکاثر را قرائت نماید در ملکوت ادا کننده شکر، خوانده می شود
آثار و برکات سوره

1- به دست آوردن مالی عظیم
قرآن کریم

گفته شده هر کس سوره تکاثر را روز دوشنبه یا چهارشنبه 40 بار بخواند مال عظیم یابد و به خیری رسد که در ذهن و تصورات او نگنجد. 8



2- برآورده شدن حاجات

امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند: 22 بار سوره تکاثر را بخوانید در خلوت، و بعد از آن 1000 بار صلوات بفرستید و حاجت خود را بخواهید که خداوند نیز برآورده خواهد نمود.9



3- رفع سردرد

هر کس این سوره را بر صاحب سردرد بخواند دردش باذن الله زایل گردد. 10



4- هدیه و خیر کثیر به اموات

در روایت امده که دو رکعت نماز با این کیفیت خیر کثیره دارد:

در رکعت اول«فاتحه » و «آیه الکرسی» و دو بار «توحید» و در رکعت دوم یک بار «فاتحه» و 10 بار سوره «تکاثر» را بخوان و چون نماز تمام شد آن را به مرده مورد نظر هدیه نما به این صورت: «اللهم صلی علی محمد و آل محمد و ابعث الی قبر فلان [به جای فلان نام مرده را بگو]» 11



پی نوشت ها :

(1) الدرالمنثور، ج6، ص387

(2) کنزالعمال

(3) الجامع الصغیر، ج2، ص234

(4) ثواب الاعمال، ص125

(5) تفسیرالبرهان، ج5، ص743

(6) همان

(7) الدرالمنثور، ج6، ص386

(8) کشکول، افشاری ارومیه ای ، ص11

(9) درمان با قران، ص161

(10) همان

(11) همان
نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 19:2 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

10 - ... یکون اعلم الناس ، و احکم الناس و اتقى الناس و احلم الناس ، و اسخى الناس ، و اعبد الناس ... و تنام عیناه و لا ینام قلبه ، و یکون محدثا... و یکون دعاؤ ه مستجابا حتى انه دعا على صخره لا نشقت بنصفین .(975)
او داناترین ، حکیم ترین پرهیزکارترین ، بردبارترین بخشنده ترین و عابدترین مردمان است ، دیدگانش در خواب فرو مى رود ولى دلش همیشه بیدار است و فرشتگان با او سخن گویند... دعایش همواره به اجابت مى رسد. اگر در مورد سنگى نفرین کند از وسط به دو نیم مى شود.
11 - دلالته فى خصلتین ، فى العلم و استجابة الدعوة .(976)
مهدى (عجل الله تعالى فرجه شریف ) دو نشانه بارز دارد که با آنها شناخته مى شود یکى دانش بیکران و دیگرى استجابت دعا.
12 - اکثر کم علما و ارحمکم رحما.(977)
دانش او از همه افزون تر و مرحمتش از همه گسترده تر است .
13 - فوالله ما لباسه الا الغیظ و لا طعامه الا الجشب (978)
به خدا سوگند که لباس مهدى عجل الله تعالى فرجه الشریف جز پوشاکى درشت و خوراک او جز غذایى سخت و بى خورش نیست .
14 - و یشترط على نفسه لهم ، ان یمشى حیث یمشون و یلبس کما یلبسون و یرکب کما یرکبون و یکون من حیث یریدون و یرضى بالقلیل و یملأ الارض بعون الله عدلا کما ملئت جورا، یعبد الله حق عبادته و لا یأخذ حاجبا و لا بوابا(979)
او نیز در حق خود تعهد مى کند که از راه آنها برود جامه اى مثل جامه آنها بپوشد مرکبى همانند مرکب آن ها سوار شود آن گونه که مردم مى خواهند و به کم راضى و قانع شود زمین را به یارى خداوند پز از عدالت کند چنان که پر از ستم شده باشد خدا را آن طور که شایسته است بپرستد و براى خود دربان و نگهبان اختیار نکند.
15 - یسیر بالتقى و یعمل بالهدى . (980)
تقوا را پیشه خود مى سازد و از روى بصیرت و هدایت گام بر مى دارد.

10 - سیرت مدیریتى
1 - المهدى سمح بالمال ، شدید على العمال ، رحیم بالمساکین . (981)
مهدى (عجل الله تعالى فرجه شریف ) بخشنده اى است که مال را به وفور مى بخشد، بر کارگزاران و مسؤ ولان دولت خویش بسیار سخت مى گیرد، بر بى نوایان بسیار رؤ وف و مهربان است .
2 - یفرق المهدى اصحابه فى جمیع البلدان و یا مرهم بالعدل و الاحسان و یجعلهم حکاما فى الاقالیم و یأمرهم بعمران المدن .(982)
حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه شریف ) یارانش را در همه شهرها پراکنده مى کند، و به آنان دستور مى دهد که عدل و احسان را شیوه خود سازند، و آنان را فرمانروایان کشورهاى جهان گرداند و به آنان فرمان مى دهد که شهرها را آباد سازند.
3 - یبعث الى امرائه بسائر الامصار بالعدل بین الناس .(983)
والیان خود را به شهرها مى فرستد و دستور مى دهد که عدالت را در میان مردم پیاده کنند.
4 - یکون من الله على حذو لا یغتر بقرابة ، و لا یضع حجرا على حجر،... یفتح الله به باب حق و یغلق به باب کل باطل .(984)
او دقیقا فرمان خدا را اجرا مى کند، با کسى حساب خویشاوندى ندارد، سنگ روى سنگ نگذارد... و خداوند به وسیله او درهاى حق و حقیقت را بگشاید و درهاى باطل را ببندد.
5 - یحق الحق .(985)
حق را احقاق نماید.
6 - لا یدع بدعة الا ازالها و لا سنة الا اقامها.(986)
بدعتى در همه جهان نمى ماند جز اینکه از بین مى برد، و سنتى نمى ماند جز اینکه برپاى مى دارد.
7 - فیستشیر المهدى اصحابه .(987)
مهدى (عجل الله تعالى فرجه شریف ) با یاران خود مشورت مى کند.
8 - وزراء المهدى من الأعاجم ما فیهم عربى ، یتکلمون العربیة و هم اخلص الوزراء، و افضل الوزراء.(988)
وزیران حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه شریف )، همه عجم غیر عرب هستند، و در میان آنها حتى یک نفر هم عرب نیست ، اما به عربى سخن مى گویند و آنها خالصترین و برترین وزیران هستند.
9 -... یعمل بکتاب الله ، لا یرى منکرا الا انکره .(989)
به کتاب خدا عمل مى کند و هر کجا منکرى را ببیند، آن را زشت و ناپسند شمرده و انکار نماید.
10 - الولى الناصح .(990)
سرپرست خیرخواه .
11 - یخذو فیها على مثال الصالحین .(991)
او بر رویه نیکان رفتار مى نماید.
12 - یکون اولى الناس بالناس من انفسهم ، و اشفق علیهم من آبائهم و امهاتهم ، و یکون اشد الناس تواضعا لله عزوجل ، و یکون آخذ بالناس بما یامر به ، واکف الناس عما ینهى عنه .(992)
او براى مردم از خودشان سزاوارتر، از پدر و مادرشان مهربانتر، و در برابر خداوند از همه متواضع تر است . آنچه به مردم فرمان مى دهد، خود بیش از دیگران به آن عمل مى کند، و آنچه مردم را از آن نهى کند، خود بیش از همگان از آن پرهیز مى کند.
13 - یعطف الهوى على الهدى ، اذا عطفوا المهدى على الهوى ، و یعطف الرأى على القرآن اذا عطفوا القرآن على الرأى ... یأخذ الوالى من غیرها عمالها على مساوى اعمالهم ... فیریکم کیف عدل السیرة و یحیى میت الکتاب و السنة .(993)
چون مهدى (عج الله تعالى فرجه الشریف ) ظهور کند، خواهش هاى نفسانى را به هدایت آسمانى بازگرداند، پس از آنکه رستگارى را به هواى نفس بازگردانده باشند. آرا و افکار را پیرو قرآن کند، پس از آنکه قرآن را تابع راى خود گردانده باشند... کسى بر شما حکومت خواهد کرد که غیر از خاندان حکومتهاى امروزى است ، او مسؤ ولان و کارگزاران را بر اعمال بدشان کیفر خواهم داد... پس مهدى (عج الله تعالى فرجه الشریف ) به شما نشان خواهد داد که روش عادلانه در حکومت چگونه است و آنچه را که از کتاب و سنت متروک مانده ، زنده خواهد ساخت .

آثار
با توجه به حضور محدود و کوتاه مدت آن حضرت در دوران پدر بزرگوار خود و محدودیت هاى فراوانى که در دوره غیبت براى آن حضرت وجود داشت . نباید انتظار داشت که مطالب زیادى از آن امام همام به دست ما برسد، اما با وجود همه این محدودیت ها، از آن حضرت آثارى چند به یادگار مانده است که گرچه محدود است ، اما برخى از آنها بسیار مهم و راهگشا مى باشد.(994) آثار آن حضرت عبارتند از:

1 - روایات و احتجاج ها
این روایت به ایام کودکى و دوران کوتاه زندگى آن حضرت در زمان حیات پدر بزرگوارشان باز مى گردد.(995)

2 - دعاها و نمازها
دعا، رابطه صمیمانه و زمزمه عاشقانه انسان با خداست . در دعاهایى که از آن حضرت به دست ما رسیده ، مضامین بلند و متعددى مطرح شده است . مضامینى همچون : شناخت خداوند، مقام شامخ اهل بیت علیه السلام ، مقام امام زمان (عج الله تعالى فرجه الشریف )، قیامت انتظار فرج مؤ منان در عصر انتظار، پیروزى حق بر باطل ، صبر در شدائد، رفع گرفتارى ها از مؤ منین در حق پیامبر و امامان معصوم علیه السلام ،قضاى حوائج ، و بسیارى مسائل اخلاقى و رفتارى دیگر.(996) افزون بر دعاها، نمازهاى متعددى نیز از آن حضرت نقل شده است . (997)

3 - زیارت نامه ها
زیارت ، امام شناسى و گویاى رابطه انسان با امام است . در زیارتنامه هاى منسوب به آن حضرت معارفى بلند از امام شناسى ، شأن و مرتبت آن بزرگواران و وظائف و تکالیف مؤ منان نسبت به آنان و نیز برخى حقایق و مجاهدت ها و تاریخ امامان معصوم علیه السلام آورده شده است . (998)

4 - توقیعات و بیانات
آن حضرت توقیعات (نامه هاى ) متعددى به برخى از نایبان خاص (999) (نواب اربعه )، یا نایبان عام (همچون شیخ مفید) (1000) و یا بعضى از شیعیان و پیروان (1001) خود دارد. بعضى از این نامه ها در جواب برخى پرسش ها (1002) و بعضى دیگر ابتدائا از جانب آن حضرت صادر شده است . محتواى این نامه ها حاوى مسائل متعدد و مختلفى است . مسائلى همچون : پرسش ‍ و پاسخ ‌هاى فقهى ، نقش امام در دوران غیبت ، برخى هشدارها و پیشگوئى ها، تأیید و تکذیب برخى افراد، وظائف منتظران مرجعیت فقها در عصر غیبت و.... (1003)
افزون بر توقعات ، از آن جمله سخنان فراوانى نیز در باب مسائل مختلف به یادگار مانده است . این سخنان از جانب کسانى نقل شده است که به حضور حضرت شرفیاب مانده است . این سخنان از جانب کسانى نقل شده است که به حضور حضرت شرفیاب شده اند. ((محمد بن عثمان عمروى )). دومین سفیر آن حضرت مى گوید: اللهم انجزلى ما وعدتنى ( بار خدایا آنچه که به من وعده کردى ، انجام ده )، و دیدم که در ((مستجار ))، پرده کعبه را گرفته و عرضه مى دارد: اللهم انتقم لى من اعدائى (1004) (بار خدایا انتقام مرا از دشمنانم بگیر).(1005)

خلاصه
در مورد ((سیرت )) و ((آثار )) امام مهدى (عج الله تعالى فرجه الشریف )، اخبار فراوانى به دست ما رسیده است .
((سیرت )) امام مهدى (عج الله تعالى فرجه الشریف ) از دو زاویه قابل بررسى است : ((عصر غیبت )) و ((دوران ظهور.))
در ((عصر غیبت ))، امام (عجل الله تعالى فرجه الشریف ) در میان جامعه و مردم حضور دارد و از احوال ایشان باخبر است و در حفظ و نجات آنان سعى وافر دارد.
در ((دوران ظهور )) از سیرت تربیتى ، اخلاقى ، مدیریتى و... ویژه اى برخوردار است . توجه به این سیرت ها مى تواند الگو و سرمشق خوبى براى پیروان آن حضرت باشد.
از امام (عج الله تعالى فرجه الشریف ) على رغم محدودیت هاى فراوان ، آثار گرانبهاى زیادى به یادگار مانده است . از جمله این آثار، دعاها و توقیعات آن حضرت است که حاوى مطالب عمیق و نکات در خور توجهى است .
... پایان

پی نوشت :

895- بحارالانوار، ج 53. ص 181. ( ((ابر )) ، کنایه از مخفى بودن عنوان و شخصیت است و ((خورشید)) ، کنایه از تأثیر سود بخش آن حضرت در جامعه انسانى ). تاریخ الغیبة الکبرى ، سید محمد صدر، ص 51.
896- الاحتجاج ، طبرسى ، ج 2، ص 596.
897- همان .
898- دفع گرفتارى ها و بلاها ممکن است مستقیما توسط خود آن بزرگوار، و یا از طریق وسائط و یاران مخصوص وى ، و یا به وسیله دعاى آن حضرت صورت گیرد (تاریخ الغیبة الکبرى ، سید محمد صدر، ص 153). مى دانیم که حضرت ، مستجاب الدعوة است (این المضطر الذى یجاب اذا دعا)، دعاى ندبه .
899- النجم الثاقب ، ص 314؛ بحار الانوار، ج 52. ص 178؛ منتهى الامال ، ج 2، ص 316، (به نقل از: تاریخ الغیبة الکبرى ، سید محمد صدر، ص 116 - 117).
900- الغیبة ، نعمانى ، ص 84، (باب ان فى القائم سنة من الانبیاء)؛ الکافى ، ج 1، ص 336، (با اندکى تفاوت در عبارات )؛ بحارالانوار، ج 51. ص 142 و ج 52. ص 154؛ مکیال المکارم ، ج 2، ص 375.
901- الغیبة ، نعمانى ، ص 72،. (به نقل از: روزگار رهایى ، کامل سلیمان ، ترجمه على اکبر مهدى پور، ج 1، ص 223).
902- کمال الدین ، ج 2، ص 440.
903- براى آگاهى از نمونه هایى از موارد مذکور، ر. ک : تاریخ الغیبة الکبرى ، سید محمد صدر، ص ‍ 122 - 130
904- علامه طباطبایى در این زمینه بیانى نغز دارد که فلسفه حضور امام غایب را در میان جامعه روشن مى کند. وى مى گوید: ((امام چنان که نسبت به ظاهر اعمال مردم پیشوا و راهنما است ، همچنان در باطن نیز سمت پیشوایى و رهبرى دارد و اوست که قافله سالار کاروان انسانى که از راه باطن به سوى خدا سیر مى کند.))ر. ک : شیعه در اسلام ، علامه طباطبایى ، ص 183 - 187.
905- امام باقر علیه السلام ، بحارالانوار، ج 52، ص 336؛ منتخب الاثر، ص 482. لازم به یادآورى است که در کمال الدین ، ج 2، ص 675؛ بحارالانوار، ج 52، ص 338، به جاى ((اخلاقهم )) ، ((احلامهم ))آورده شده است ؛ یعنى حضرت ((قائم )) فرزانگى آنان را به تمامیت مى رساند. و در اصول کافى ، ج 1، ص 25 از امام باقر علیه السلام این گونه روایت شده است : اذا قام قائمنا وضع الله یده على رؤ وس العباد فجمع بها عقولهم و کملت بها احلامهم
906- امام باقر علیه السلام ، بحارالانوار، ج 52، ص 352 (به نقل از: الغیبة نعمانى ).
907- پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ، الملاحم و الفتن ، ص 71 و نیز ر. ک : بحارالانوار، ج 51، ص 91 یملأ الله قلوب امة محمد صلى الله علیه و آله غنى .
908- امام على علیه السلام ، منتخب الاثر، ص 473 - 474.
909- امام باقر علیه السلام ، بشارة الاسلام ، ص 239 و 261 (به نقل از روزگار رهایى ، ج 2، ص 629).
910- امام باقر علیه السلام ، الزام الناصب ، ص 177.
911- پبامبر اکرم صلى الله علیه و آله ، کمال الدین ، ج 2، ص 411.
912- امام صادق علیه السلام ، الغیبة ، شیخ طوسى ، ص 32.
913- نهج البلاغة ، خ 138.
914- پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ، بحارالانوار، ج 51. ص 75 ؛ الغیبة ، شیخ طوسى ، ص 114.
915- امام صادق علیه السلام ، بحارالانوار، ج 52، ص 362.
916- امام صادق علیه السلام ، منتخب الاثر، ص 474.
917- امام باقر علیه السلام ، بحارالانوار، ج 52، ص 372 .
918- امام صادق علیه السلام ، شیخ طوسى ، ص 273 ؛ الکافى ، ج 3، ص 368.
919- پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ، بحار الانوار، ج 51،. ص 81 ؛ منتخب الاثر،ص 147 ؛ مجمع الزاوئد، ج 7، ص 313.
920- امام باقر علیه السلام ، بحارالانوار، ج 52، ص 390.
921- امام باقر علیه السلام ، الکافى ، ج 8، ص 278.
922- الملاحم و الفتن ،ص 66.
923- امام باقر علیه السلام ، منتخب الاثر،ص 157 ؛ ینابیع المودة ، ج 3،ص 78 و 132 ؛ روزگار رهایى ، ج 2، ص 602.
924- امام باقر علیه السلام ،الغیبة ، نعمانى ، ص 233 ؛ بحارالانوار، ج 2، ص 354.
925- امام باقر علیه السلام ، کمال الدین ، ج 1، ص 331.
926- امام صادق علیه السلام ، الغیبة ، شیخ طوسى ، ص 32.
927- امام صادق علیه السلام ، بحارالانوار، ج 52، ص 340.
928- امام صادق علیه السلام ، بحارالانوار،ج 52، ص 376 و 381.
929- امام صادق علیه السلام ، منتخب الاثر،ص 308؛ بحارالانوار،ج 52، ص 338. 930- امام باقر علیه السلام ، الغیبة ، نعمانى ، ص 231 ؛ بحارالانوار، ج 52. ص 353.
931- مفاتیح الجنان ، دعاى افتتاح .
932- پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ، بحارالانوار، ج 51. ص 83.
933- امام صادق علیه السلام ، بحار الانوار، ج 52. ص 327.
934- امام رضا علیه السلام ، بحارالانوار، ج 52، ص 359.
935- دعاى ندبه .
936- پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ، سنن ابن ماجه ، تحقیق ، محمد فؤ اد عبدالباقى ، ج 2، ص 1366 ؛ بحارالانوار، ج 51. ص 88 .
937- امام صادق علیه السلام ، منتحب الاثر، ص 474.
938- امام صادق علیه السلام امام المهدى ، ص 371 (به نقل از: روزگار رهایى ، ج 2، ص 650).
939- امام باقر علیه السلام ، منتخب الاثر، ص 157.
940- منتخب الاثر، ص 482.
941- پیامبر اکرم صلى الله و اله و سلم ، بحار الانوار، ج 52، ص 315
942- پیامبر اکرم الزام الناصب ، ص 163، بحار الانوار، ج 52، ص 83 (با اندکى تفاوت )
943- صحیح مسلم به شرح النووى ، ج 18، ص 39.
944- پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ، بحارالانوار، ج 52. ص 309.
945- امام باقر علیه السلام ، بحارالانوار، ج 52. ص 390.
946- امام صادق علیه السلام ، بحارالانوار، ج 52. ص 336 (به نقل از: الخرایج و الخرایج ).
947- امام صادق علیه السلام ، بحارالانوار، ج 52، ص 336.
948- امام صادق علیه السلام ، منتخب الاثر، ص 483.
949- ((حدیث معراجیه ))، کمال الدین ، ج 1، ص 256؛ بحارالانوار، ج 52. ص 37 (در صفحه 321 از امام باقر علیه السلام چنین آمده : ((... و یرقى فى الاسباب )) مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشریف ) بر مرکب هاى پرصدایى که آتش و نور در آنها تعبیه شده است ، سوار مى شود و به همه آسمانها سفر مى کند.) و نیز ر.ک :خورشید مغرب ، محمد رضا حکیمى ،ص 39.
950- امام صادق علیه السلام ، بحارالانوار، ج 52، ص 338.
951- امام صادق علیه السلام ، بشارة الاسلام ، ص 240 و 259 (به نقل از: روزگار رهایى ، ج 2، ص ‍ 645).
952- امام باقر علیه السلام ، الغیبة ، نعمانى ، ص 125 (به نقل از: تاریخ مابعدالظهور، سید محمد صدر، ص 850).
953- پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ، بحارالانوار، ج 52، ص 353.
954- امام صادق علیه السلام ، بحارالانوار، ج 52، ص 269.
955- امام على علیه السلام ، نهج البلاغه ، خ 138.
956- پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ، الکافى ، ج 1، ص 412.
957- امام حسین علیه السلام ، اعلام الورى ، ص 384 (به نقل از: روزگار رهایى ، ج 1، ص 86.)
958- امام صادق علیه السلام ، ینابیع المودة ، ج 3، ص 62.
959- الزام الناصب ، ص 242.
960- دعاى ندبه .
961- امام صادق علیه السلام ، الارشاد، شیخ مفید، ص 391 ؛ سفینة البحار، ج 2، ص 705 (به نقل از: روزگار رهایى ، ج 1، ص 464.)
962- امام صادق علیه السلام الغیبة ، شیخ طوسى ، ص 277 ؛ بحارالانوار، ج 52، ص 354.
963- پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ، منتخب الاثر، ص 491.
964- امام صادق علیه السلام ، ینابیع المودة ، ج 3، ص 62؛ الزام الناصب ، ص 223.
965- امام صادق علیه السلام ، الغیبة ، نعمانى ، ص 123 ؛ بحارالانوار، ج 52. ص 292 و 338.
966- امام کاظم علیه السلام ، بحارالانوار، ج 86، ص 81.
967- امام رضا علیه السلام ، عقدالدرر، ص 158.
968- امام صادق علیه السلام ، الملاحم و الفتن ، ص 58. (شاید تشبیه به شیشه از جهت تسلیم و عدم مقاومت آن باشد).
969- امام رضا علیه السلام ، الزام الناصب ، ص 10.
970- امام رضا علیه السلام ، جمال الاسبوع ، ص 310؛ صحیفه مهدویه ، ص 290.
971- امام صادق علیه السلام ، عیون اخبار الرضا علیه السلام ، جلد 1، ص 36.
972- امام باقر علیه السلام ، بحارالانوار، جلد 52، ص 317؛ منتخب الاثر، ص 309.
973- پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ، الملاحم و الفتن ، ص 108. (به نقل از روزگار رهایى ، جلد 2، ص ‍ 950.)
974- امام حسین علیه السلام ، الغیبة ، نعمانى ، ص 127؛ منتخب الاثر، ص 309.
975- امام رضا علیه السلام ، الزام الناصب ، ص 9. (به نقل از روزگار رهایى ، ج 1، ص 132.)
976- امام رضا علیه السلام ، عیون اخبار الرضا علیه السلام ، جلد 1، ص 170؛ الزام الناصب ، ص 10.
977- امام امیرالمؤ منین علیه السلام ، الغیبة ، نعمانى ، ص 114؛ بحارالانوار، ج 51، ص 115؛ منتخب الاثر، ص 309.
978- امام صادق علیه السلام ، الغیبة ، نعمانى ، ص 122؛ بحارالانوار، ج 52، ص 354.
979- امام على علیه السلام ، منتخب الاثر، ص 469.
980- امام صادق علیه السلام ، بحار الانوار، ج 52. ص 269. ( در بعضى نسخ ((یشیر )) آمده است ).
981- امام صادق علیه السلام ، الملاحم و الفتن ، ص 137؛ الحاوى للفتاوى ، ج 2، ص 150 (به نقل از: روزگار رهایى ، ج 2، ص 598).
982- امام صادق علیه السلام ، الامام المهدى ، ص 271.
983- الزام الناصب ، ص 202 و 228.
984- پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ، الملاحم و الفتن ، ص 108 (به نقل از روزگار رهایى ، ج 2، ص ‍ 950.)
985- اعلام الورى ، ص 384.
986- الزام الناصب ، ص 233، ینابیع المودة ، ج 3، ص 62.
987- امام صادق علیه السلام ، الزام الناصب ، ص 201.
988- پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ، ینابیع المودة ، ج 3، ص 133؛ روزگار رهایى ، ص 599.
989- امام باقر علیه السلام ، بحارالانوار، ج 51. ص 141 و 378.
990- مفاتیح الجنان ، زیارت حضرت صاحب الامر.
991- امام امیرالمؤ منین علیه السلام ، نهج البلاغه ، خ 150.
992- امام رضا علیه السلام ، الزام الناصب ، ص 10.
993- امام على علیه السلام ، نهج البلاغه ، ص 138.
994- مثل این روایت : و اماالحوادث الواقعة فارجعوا فیها الى رواة حدیثنا فانهم حجتى علیکم و انا حجة الله علیهم . (الاحتجاج ، طبرسى ، ج 2، ص 543).
995- ر. ک : کمال الدین ، ج 2، ص 454 - 465، ح 21؛ الاحتجاج ، طبرسى ، ج 2، ص 532؛ بحارالانوار، ج 52، ص 86.
996- براى اطلاع از مجموع دعاهاى آن حضرت ر. ک : صحیفة المهدى (عج الله تعالى فرجه الشریف ) جواد قیومى اصفهانى ؛ الصحیفة المهدیة ، سید مرتضى مجتهدى . (و ترجمه فارسى آن با نام صحیفه مهدیه ، محمد حسین رحیمیان ). در اینجا به یک نمونه از دعاهاى آن حضرت اشاره مى شود:
اللهم ارزقنا توفیق الطاعة ، و بعد المعصیة ، و صدق النیة ، و عرفان الرحمة ، و اکرمنا بالهدى و الاستقامة ، و سدد السنتنا بالصواب و الحکمة ، واملا قلوبنا بالعلم و المعرفة و طهر بطوننا من الحرام و الشبهة ، و اکفف ایدینا عن الظلم و السرقة ، و اغضض ابصارنا عن الفجور و الخیانة ، واسدد اسماعنا عن اللغو و الغیبة .
و تفضل على علمائنا بالزهد و النصیحة ، و على المتعلمین بالجهد و الرغبة ، و على المستمعین بالاتباع و الموعظة ، و على مرضى المسلیمن بالشفاء و الراحة ، و على موتاهم بالرأفة و الرحمة ، و على مشایخنا بالوقار و السکینة ، و على الشباب بالانابة و التوبة ، و على النساء بالحیاء و العفة . و على الاغنیاء بالتواضع و السعة ، و على الفقراء بالصبر و القناعة ، و على الغزاة بالنصر و الغلبة و على الاسراء بالاخلاص و الراحة ، و على الامراء بالعدل و الشفقة ، و على الرعیة بالانصاف و حسن السیرة .
و بارک للحجاج و الزوار فى الزاد و النفقة ، واقض ما اوجبت علیهم من الحج و العمرة ، بفضلک و رحمتک ، یا ارحم الراحمین . (مصباح ، الکفعمى ، ص 281).
بار الها! به ما توفیق فرمانبردارى ، و پرهیز از گناه و نافرمانى ، و نیت پاک و بى آلایش ، و شناخت و معرفت به آنچه نزد تو ارزشمند است ، عطا فرما، و ما را به هدایت و پایدارى ، گرامى دار، و زبان ما را به صدق و صواب بر کلام حکیمانه و شایسته گویا ساز، و دل ما را از علم و معرفت لبریز فرما، و شکم ما را از طعام حرام و شبهه ناک پاک گردان ، و دست ما را از ظلم و تعدى و تجاوز بازدار، و چشم ما را از گناه و خیانت محفوظ دار، و گوش ما را از شنیدن سخنان بیهوده و غیبت مسدود گردان .
و به دانشمندان ما زهد و بى رغبتى به دنیا و نصیحت و خیر خواهى ، و به دانش آموزان ما جدیت و شوق و رغبت ، و به شنوندگان ، پیروى و پندپذیرى ، و به بیماران مسلمان شفا و آسایش ، و به مردگان آنان رأفت و رحمت ، و به پیرمردان ما رقار و متانت ، و به جوانان ، بازگشت به سوى تو و توبه ، و به زنان ، حیا و عفت عنایت فرما.
و به ثروتمندان تواضع و سعه صدر، و به فقیران صبر و قناعت ، و به رزمندگان نصرت و پایدارى ، و به اسیران آزادى و آسایش ، و به امیران و فرماندهان دادگرى و مهربانى ، و به مردم انصاف و سرشت نیک عطا فرما.
و به توشه و سرمایه حجاج و زائران برکت عنایت کن ، و حج و عمره اى که بر آنان واجب ساخته اى ادا فرما، به فضل و رحمتت ،اى مهربان ترین مهربانان )).
997- ر. ک :صحیفه مهدیه ،سید مرتضى مجتهدى ، ترجمه محمد حسین رحیمیان ، ص 127 - 152.
998- همان ؛ بحارالانوار، ج 102، ص 195 و 212،و ج 101،ص 317،و 94ص 36.
999- ر. ک : الاحتجاج ، طبرسى ، ج 2، ص 535 و 542.
1000- همان ، ج 2، ص 596.
1001- بحارالانوار،ج 51، ص 294، 297 و 299.
1002- الاحتجاج ، طبرسى ، ج 2، ص 577.
1003- براى اطلاع از مجموعه توقعیات آن حضرت ر. ک : فرمایشات حضرت بقیة الله ، محمد خادمى شیرازى ؛ روزگار رهایى ، کامل سلیمان ، ترجمه على اکبر مهدى پور، ج 2، ص 1285. مناسب است در انتها یک نمونه از نامه اى آن حضرت (نامه شیخ مفید)، ضمیمه شود.
بسم الله الرحمن الرحیم
اما بعد: سلام علیک ایها الولى المخلص فى الدین ،المخصوص فینا بالیقین ، فانا نحمد الیک الله الذى لا اله هو، و نسأله الصلاة على سیدنا، و مولانا، و نبینا محمد و آله الطاهرین ، و نعلمک - أدام الله توفیقک لنصره الحق ، و أجزل مثوبتک على نطقک عنا بالصدق - أنه قد أذن لنا فى تشریفک بالمکاتبة ، و تکلیف ما تؤ دیه عنا الى موالینا قبلک ، أعزهم الله بطاعته ، و کفاهم المهم برعایته لهم و حراسته ، فقف ، - ایدک الله بعونه - على أعدائه المارقین من دینه على مان أذکره ،و أعمل فى تأدیته الى من تسکن الیه بما نرسمه ان شاء الله .
نحن و ان کنا ناوین بمکاننا النائى عن مساکن الظالمین ، حسب الذى أراناه الله تعالى لنا من الصلاح ، و لشیعتنا المؤ منین فى ذلک ، ما دامت دولة الدنیا الفاسقین فانا نحیط علما بانبائکم ، و لایعزب عنا شى ء من أخبارکم ، و معرفتنا بالذل الذى أصابکم مذ جنح کثیر منک الى ما کان السلف الصالح عن شاسعا و نبذوا العهد المأخوذ وراء ظهورهم کأنهم لا یعلمون . انا غیر مهملین لمراعاتکم ، و لا ناسین لذکرکم و لولا ذلک لنزل بکم اللاواء و اصطلمکم الاعداء، فاتقوا الله - جل جلاله - و ظاهرونا على انتیاشکم من فتنة قد أنافت علیکم ، یهلک فیها من حم أجله ، و یحمى عنه من ادراک أمله ، و هى امارة لازوف حرکتنا و مباثتکم بامرنا و نهینا، و الله متم نوره و لوکره المشرکون .
اعتصموا بالتقیة من شب نار الجاهلیة یحششها عصب امویه ، یهول بها فرقة مهدیة ، انا زعیم بنجاة من لم یرم فیها المواطن ، و سلک فى الطعن منها السبل المرضیة .
اذا حل جمادى الاولى من سنتکم هذه ،فاعتبروا بما یحدث فیه ، واستیقظوا من رقدتکم لما یکون فى الذى یلیه .
ستظهر لکم من السماء آیة جلیة ، و من الارض مثلها بالسویة ، و یحدث فى ارض المشرق ما یحزن ،و یقلق ، و یغلب من بعد على العراق طائف عن الاسلام مراق ، تضیق بسوء فعالهم على أهله الارزاق . ثم تنفرج الغمة من بعد ببوار طاغوت من الاشرار ثم یسر بهلاکه المتقون الاخیار، و یتفق لمریدى الحج من الافات ما یؤ لونه منه على توفیر علیه منهم و اتفاق ، و لنا فى تیسیر حجهم على الاختیار منهم و الوفاق ، شأن یظهر على نظام و اتساق .
فلیعمل کل امرى ء منکم بما یقرب به من محبتنا، و یتجنب ما یدنیه من کراهتنا فان أمرنا بغتة فجأة ، حین لا تنفعه توبة ، و لا ینجیه من عقابنا ندم على حوبة .
والله یلهمکم الرشد، و یلطف لکم فى التوفیق برحمة . (الاحتجاج ،ج 2، ص 596).
به نام خداوند بخشنده مهربان
اما بعد، سلام بر تو اى دوست با اخلاص در دین ، که در اعتقاد به ما از روى علم و یقین امتیاز دارى . در نظر تو خداوندى را که جز او خدایى نیست سپاس گذارده و از او، درود و رحمت بر آقا و مولا و پیامبرمان حضرت محمد و نیز خاندان پاکش را خواستاریم .
و تو که - پروردگار، توفیقت را براى یارى حق دوام بخشد و پاداشت را به خاطر سخنانى که با صداقت از جانب ما مى گویى افزون گرداند - را آگاه مى کنیم که به ما اجازه داده شده که تو را به شرافت و افتخار مکاتبه مفتخر سازیم و موظف کنیم که آنچه به تو مى نویسیم به دوستان که نزد تو مى باشند برسانى ؛ دوستانى که خداوند به اطاعت از خود گرامى شان بدارد و با حراست و عنایت خود امورشان را کفایت نماید و مشکلاتشان را برطرف سازد. پس تو - که خداوند با یارى اش در برابر دشمنانش که از دینش خارج شده اند تأییدت نماید - به آنچه که یادآور و متذکر مى شویم متوجه و آگاه باش و در رسانیدن و ابلاغ آن به کسانى که اعتماد به آنها دارى بر طبق آنچه که براى تو - اگر خدا بخواهد - ترسیم و تعیین مى کنیم ،عمل نما.
ما اگرچه هم اکنون در مکانى دور از جایگاه ستمگران سکنى گزیده ایم - که خداوند صلاح ما و شیعیان با ایمان ما را مادامى که حکومت دنیا به دست تبهکاران مى باشد در این کار به ما ارائه فرموده است ، ولى در عین حال بر اخبار و احوال شما آگاهیم و هیچ چیز از اوضاع شما بر ما پوشیده و مخفى نیست . از خوارى و مذلتى که دچارش شده اید باخبریم ؛ از آن زمان که بسیارى از شما به برخى از کارهاى ناشایستى میل کردند که پیشینیان شما از آن ها دورى مى جستند، و عهد و میثاق مأخوذ خدائى را آنچنان پشت سر انداختند که گویا به آن پیمان آگاه نیستند.
ما شما را رها نکرده و یادتان را از خاطر نبرده ایم ؛ اگر جز این بود (توجهات ما نبود) بلاها و مصیبت ها بر شما فرود آمده ، و دشمنان ، شما را ریشه کن مى نمودند. پس تقواى خدا پیشه کنید، و ما را یارى دهید، تا از فتنه اى که به شما روى آورده ، شما را نجات بخشیم ؛ فتنه و آشوبى که هرکس مرگش فرا رسیده باشد از آن دور ماند. و آن فتنه ، نشانه نزدیک شدن حرکت و جنبش ما و آگاه کردن شما به امر و نهى ما است (یا اظهار و پخش کردن شما،امر و نهى ما را). و خداوند نور خود را تمام خواهد کرد،گر چه مشرکان را خوش نیاید.
چنگ زنید (در آن فتنه ) به تقیه ، چه هر که آتش جاهلیت را برافرزود، گروههاى اموى آن را شعله ور ساخته و با آن ،گروه هدایت شده را هرسان کنند. من عهده دار نجات کسى هستم که در آن فتنه ، براى خود مقام و جایگاهى نجوید و در عیب جویى از آن به راهى پسندیده گام گذارد.
از حادثه اى که به هنگام فرارسیدن ماه جمادى الاولى در همین سال روى خواهد داد، عبرت گیرید، و از خوابى که شما را فراگرفته براى حوادث بعدى بیدار شوید.
به زودى از آسمان نشانه اى روشن و آشکار و از زمین نیز علامتى همانند آن براى شما پدیدار مى شود. در مشرق زمین ، حوادثى غمبار و نابسامان کننده ، روى خواهد داد، و بعد از آن گروههایى که از اسلام روى گردانیده و خروج کرده اند، بر عراق سلطه پیدا خواهند کرد. بر اثر بدکارى و سوء اعمال آنان ، اهل عراق دچار سختى معیشت مى گردند. و پس از مدتى با هلاکت و نابودى فرمانروایى بدکار، ناراحتى ها برطرف مى شود،و سپس پرهیزکاران نیکوکار از هلاکت و نابودى او شاد مى گردند.
کسانى که از گوشه و کنار دنیا به حج مى روند،به تمام آرزوها و اهداف خود مى رسند،و هر چه مى خواهند در دسترس آنها وجود خواهد داشت . و ما را در آسان نمودن حج آنان بر طبق دلخواهشان ، برنامه اى است که با انسجام و نظم ظاهر مى گردد.
بنابراین ، هر یک از شما باید کارى کند که وى را به محبت و دوستى ما نزدیک مى نماید،و از آنچه که خوش آیند ما نبوده و باعث کراهت و خشم ما است ، دورى گزیند، زیرا امر ما ناگهان فرا مى رسد، در هنگامى که توبه و بازگشت براى او سودى ندارد و پشیمانى او از گناه ، ازکیفر ما نجاتش نمى بخشد.
خداوند راه رشد و هدایت را به شما نشان دهد و به رحمت خود، وسائل توفیق را به آسانى برایتان فراهم فرماید.
سپس امضاء و گواهى امام علیه السلام در پایان نامه آمده است .
لازم به یادآورى است که براى شیخ مفید،دو توقیع صادر شده است ؛ یکى در سال (410 ه‍) و دیگرى در سال (412 ه‍) آنچه در اینجا آورده شده ، توقیع اول است .
1004- بحارالانوار،ج 51. ص 351،و ج 52، ص 30؛ الغیبة ، شیخ طوسى ، ص 151، منتخب الاثر، ص ‍ 359.
1005- براى اطلاع از مجموعه سخنان آن حضرت (عج الله تعالى فرجه الشریف ) به همان منابع پى نوشت شماره 109 رجوع شود.
منبع:کتاب تاریخ عصر غیبت
نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 19:1 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

نگاه شیطان به جنس انسان

به نظر ابلیس جنس انسان از ماده بی ارزشی آفریده شده (لجن و گل بدبو)؛ بنابراین قابلیت آن را ندارد که مورد اطاعت و سجده قرار گیرد: «قالَ یا إِبْلیسُ ما لَکَ أَلاّ تَکُونَ مَعَ السّاجِدینَ * قالَ لَمْ أَکُنْ ِلأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ»؛ «(خداوند) فرمود: ای ابلیس! چرا با سجده ‏کنندگان نیستی؟ گفت: من هرگز برای بشری که او را از گل خشکیده ‏ای که از گل بدبویی گرفته شده است آفریده ‏ای، سجده نخواهم کرد.»(1)

به نظر ابلیس آدم قابل تکریم و احترام و اطاعت نیست: «قالَ أَ رَأَیْتَکَ هذَا الَّذی کَرَّمْتَ عَلَیَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ َلأَحْتَنِکَنَّ ذُرّیَّتَهُ إِلاّ قَلیلاً»؛ «(سپس) گفت: به من بگو، این کسی را که بر من برتری داده‏ ای (به چه دلیل بوده است؟) اگر مرا تا روز قیامت زنده بگذاری، همه فرزندانش را جز عده کمی، گمراه و ریشه ‏کن خواهم ساخت»(2) و به کینه ای که از وی در دل دارد، می کوشد او و فرزندانش را گمراه کند. از این رو با توجه به توانایی هایی که در اغواگری و فریب و وسوسه دارد، آدمی را به دام می اندازد و می کوشد تا بر پایه آن، بدبختی و شقاوت ابدی را نصیب انسان کند

.


لشکریان ابلیس

ابلیس براى هر صنفى و قشرى از آدمیان دامى مى‏ گسترد و شیوه خاصى به کار مى ‏برد و بنابر تفاسیر و روایات، فریب‏ خوردگانى از جن و انس نیز به وى مدد مى ‏رسانند و جنود ابلیس محسوب مى‏شوند.
1. عصیانگران، بى‏ بند و باران و مخالفان شریعت مطهر: قرآن به ابلیس فرمان شرکت در اموال و اولاد این قبیل افراد را داده است: «وَ شارِکْهُمْ فِی اْلأَمْوالِ وَ اْلأَوْلادِ.»(3) نقش وى در مورد اموالى که از طریق نامشروع به دست آید و در راه حرام هزینه گردد و معاش فرزندان این ناپرهیزکاران نیز از این طریق تأمین شود، بدون شک ابلیس نیز سهیم و شریک است. مخالفان شریعت کسانى هستند که او را رقیب و معارض خداوند تلقى مى ‏کنند، او را در سرنوشت‏ خود مؤثر مى‏ دانند و مجرى فرمان وى هستند.(4)

2. کسانی که به گردآورى مال و ثروت همت مى‏ گمارند و فرعون ‏وار غرق در لذت و نعمت هستند. دین و ایمان در نظر این افراد مفهوم حقیقى خود را از دست مى ‏دهد و به وسوسه ابلیس به کبر و غرور و عصیان دچار مى ‏شوند و به جز خود، براى دیگران عزت و کرامتى قائل نیستند؛ این افراد سبب روشنایى دیده و چشم و چراغ ابلیس هستند.(5)

(به یاد آورید) زمانی را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده کنید! آن ها همگی سجده کردند، جز ابلیس که گفت: آیا برای کسی سجده کنم که او را از خاک آفریده ‏ای؟

3. خشم و غضب، یکى دیگر از سپاهیان ابلیس است؛ ‏شاید از این جهت که منشأ پیدایش آن دو آتش است و با هم سنخیت دارند و یا به قول پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه و آله، غضب از آتش شیطان ریشه گرفته است که سرخى چشم ها و برآمدگى رگ هاى گردن به هنگام خشم، نشانه آن است؛ همان‏ گونه که خوى و خصلت منفى آتش سوختن و نابود کردن است، تیزى خشم نیز وقتى از حد اعتدال بگذرد، چون برترى جویى، خودخواهى و دشمنى را سبب مى‏گردد.(6) آفت هایى که از این رهگذر بر جامعه وارد مى‏ شود، بى ‏تردید بیشتر از آتش است. توصیه ابلیس به حضرت موسى‏ علیه ‏السلام در نکوهش خشم، هشدارى براى اهل بصیرت است که گفته است: «آنگاه که خشم مى‏ گیرى، مرا یاد آور؛ زیرا من همچون خون در تو جارى و سارى هستم».(7)



وسوسه گری، مهم ترین روش شیطان

وسوسه گری، مهم ترین و اساسی ترین شیوه ای است که ابلیس برای فریب و گمراهی مردم از آن بهره می برد که در داستان حضرت آدم علیه السلام به خوبی روشن شده است. به طور کلی انسان در برابر وسوسه ها عاجز و ناتوان است و واکنش خوبی نسبت به آن انجام نمی دهد تا از آن رها شود؛ از این رو بهتر است که در برابر هر وسوسه این را توجه داشته باشد که آیا مطابق آموزه های الهی است یا مخالف آن می باشد. دام ابلیس وسوسه گری است که در آیات چندی به آن اشاره شده است: «فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطانُ لِیُبْدِیَ لَهُما ما وُورِیَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما وَ قالَ ما نَهاکُما رَبُّکُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاّ أَنْ تَکُونا مَلَکَیْنِ أَوْ تَکُونا مِنَ الْخالِدینَ»؛ «سپس شیطان آن دو را وسوسه کرد، تا آنچه را از اندامشان پنهان بود، آشکار سازد و گفت: پروردگارتان شما را از این درخت نهی نکرده، مگر به خاطر اینکه (اگر از آن بخورید،) فرشته خواهید شد یا جاودانه (در بهشت) خواهید ماند».(8)



ابلیس برای دست یابی به اهداف خود از هر روش و شیوه ای استفاده می کند و چیزی را فرو نمی گذارد؛ از این رو سوگند خورده است که در راه دشمنی با حضرت آدم علیه السلام و فرزندانش از همه روش ها استفاده خواهد کرد؛ از این رو در اموال و دارایی و حتی فرزندان حضرت آدم علیه السلام شریک می شود تا به وسیله عزیزترین و گرامی ترین وجود بشری انسان را گمراه کند: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلیسَ قالَ ءَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طینًا * قالَ أَرَأَیْتَکَ هذَا الَّذی کَرَّمْتَ عَلَیَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ َلأَحْتَنِکَنَّ ذُرّیَّتَهُ إِلاّ قَلیلاً * قالَ اذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُکُمْ جَزاءً مَوْفُورًا * وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ وَ شارِکْهُمْ فِی اْلأَمْوالِ وَ اْلأَوْلادِ وَ عِدْهُمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلاّ غُرُورًا»؛ «(به یاد آورید) زمانی را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده کنید! آنها همگی سجده کردند، جز ابلیس که گفت: آیا برای کسی سجده کنم که او را از خاک آفریده ‏ای؟ (سپس) گفت: به من بگو، این کسی را که بر من برتری داده ‏ای (به چه دلیل بوده است؟) اگر مرا تا روز قیامت زنده بگذاری، همه فرزندانش را جز عده کمی، گمراه و ریشه‏ کن خواهم ساخت! فرمود: برو! هر کس از آنان از تو تبعیت کند، جهنم کیفر شماست، کیفری است فراوان! هر کدام از آنها را می ‏توانی با صدایت تحریک کن و لشکر سواره و پیاده ‏ات را بر آنها گسیل دار و در ثروت و فرزندانشان شرکت جوی و آنان را با وعده ‏ها سرگرم کن. ولی شیطان، جز فریب و دروغ، وعده ‏ای به آنها نمی ‏دهد.»(9)



رسم هایى که به القاى ابلیس برپا شد

قابیل، یکى از فریب‏ خوردگانی بود که بى ‏چون و چرا تسلیم ابلیس شد. به فکر قتل برادر افتاد، اما سرگردان بود که چگونه و چه وقت این نیت را عملى سازد. ابلیس که در انتظار چنین لحظه ‏اى بود، ‏شیوه قتل را به وى القاء کرد. قابیل نیز بر طبق دستور سنگى را به هنگام خواب بر سر برادر فرود ‏آورد و او را به قتل ‏رساند. نقشه بعدى ابلیس ترغیب قابیل به برپایى آتشکده ‏اى بود که آن را براى عبادت و پرستش وى و همسرش ضروری تلقى کرد. قابیل هم پذیرفت و آتشگاهى برپا کرد و آتش را پرستید(10) و از آن پس رسم قتل و آتش‏ پرستى رایج گردید.
آتش‏ پرستى نمرود و نمرودیان هم به خاطر القائات ابلیس صورت گرفت. در روایات آمده که ابلیس بر صورت پیرى بر آنان ظاهر شد. ضمن بر شمردن خواص و ارزش حیاتى آتش آن را شایسته پرستش معرفى کرد و نمرودیان نیز پرستیدن آن را پذیرفتند. ابلیس هم دور از چشم آنها در بیابان آتش عظیمى برافروخت و مردم را به آنجا فراخواند. پس از جمع شدن مردم، ابلیس هم آمد و آن را عطیه آسمانى معرفى و همه را به پرستش آن دعوت کرد. همه به آتش سجده کردند و به این طریق آتش‏ پرستى در بین آنان برجاى ماند.(11)



پی نوشت ها:

1. حجر: 33-32.

2. اسراء: 62.

3. همان: 64.

4. کشف الاسرار و عدة الابرار، ج‏5، ص 448.

5. همان، ج‏10، ص‏612.

6. بدیع‏الزمان، فروزانفر، مآخذ و قصص و تمثیلات مثنوى، ص 164.
7. همان.

8. اعراف: 20.

9. اسراء: 64-61.

10. کشف الاسرار و عدة‏الابرار، ج‏7، ص‏10.

نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 18:59 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

این کوثر چه چیزی می تواند باشد؟ قصّه چیست؟ همه اینها خیر کثیر است ولی هیچکدام کوثر نیست. چرا؟ برای اینکه اگر بخواهد بگوید که ما به تو کوثر داده ایم یعنی تو را پیغمبر کرده ایم ، در قرآن در چند جای دیگر هم داریم که می گوید ما تو را پیغمبر کردیم.

نکات و لطایف سوره کوثر

نکته اول :

در کلمه انّا است. قرآن در بعضی جاها می گوید انّا. انّا یعنی به درستی که ما. و بعضی جاها می گوید انّی. یعنی به درستی که من.

چرا در بعضی آیات می گوید: انّی و در بعضی آیات می گوید: انّا ؟


خداوند در جاهایی که کار را با واسطه انجام می دهد می گوید: انّا. و در جاهایی که بی واسطه انجام می دهد می گوید: انّی. مثلاً خداوند که می خواهد بندگانش را مورد رحت قرار دهد ،دیگر واسطه نمی خواهد، بنابراین می گوید: «انّی انا الغفور» من غفور هستم و تو را می بخشم ولی در آنجا که می خواهد باران را بدهد ، در آنجا به دلیل آنکه باران را خدا بی واسطه نمی دهد و باید خورشید بتابد، اقیانوسها بخار بشوند و این بخارها بروند بالا و متراکم بشوند و ابر بشوند، فشرده بشوند و باد ابرها را جابه جا بکند؛به عبارتی باید یکسری عوامل طبیعت را به کار بیاندازد تا این باران بیاید و لذا می گوید «انّا انزلنا». ما باران را فرستادیم. در آنجا که مقام توحید است می گوید: «انّی انا ربکم». و در آنجا که مقام تشریفات و عظمت است می گوید: انّا.

نکته دوم :

از 114 سوره قرآن کریم ، چهار سوره با انّا شروع شده است و بر اساس آنکه هیچ یک از کارهای خداوند بی حساب و کتاب و برنامه نیست ، باید بین این هایک رابطه ای وجود داشته باشد.... «إِنَّا أَعْطَیْنَاکَ الْکَوْثَرَ الکوثر/1».

رسالت انبیا: «إِنَّا أَرْسَلْنَا نُوحًا نوح/1» ، نوح اولین پیغمبر اولوالعزم است. نوح پدر ابراهیم و موسی و عیسی است. اولین پیغمبر، و لذا خداوند به همه پیغمبرها که سلام می کند، سلام خالی می کند مثلاً می گوید: «سَلَامٌ عَلَى إِبْرَاهِیمَ الصافات/109»، «سَلَامٌ عَلَى مُوسَى وَهَارُونَ الصافات/120». اما به نوح که می رسد می گوید : «سلامٌ علی نوح فی العالمین». یعنی یک فی العالمین اضافه دارد. بزرگترین پیغمبر اولوالعزم ما و اسبقشان نوح است .

قرآن بزرگترین کتاب است : «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ القدر/1»

پیروزی قطعی بزرگترین شادی است: «إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُبِینًا الفتح/1» .

در سوره کوثر نیز قطعاً باید به موضوع با عظمتی اشاره شده باشد که در کنار این سه موضوع و هم سنخ قرار گرفته شده است .

رابطه ای که میان این چهار سوره است این است که این چهار سوره همه از درجه یک ها و ناب های خلقت و آفرینش سخن به میان آورده است .



نکته سوم :

کوثر، امری الهی است، نه مادی و دنیوی!

کوثر از کثیر است و معنای کثیر ، زیاد است . امّا کوثر به معنای زیاد نیست بلکه به معنای خیلی زیاد بیان شده است .

کلمات سوره کوثر در هیچ جای دیگر قرآن بیان نشده است : کلمه اعطینا در هیچ جای قرآن نیست، کلمه کوثر در هیچ جای قرآن نیست، کلمه صلّ لربک در هیچ جای قرآن نیست، کلمه وانحر در هیچ جای قرآن نیست

کوثر چیست؟
ما به تو کوثر داده ایم یعنی تو را پیغمبر کرده ایم؟ ما به تو کوثر داده ایم یعنی به تو مقام شفاعت داده ایم؟ ما به تو کوثر داده



ایم یعنی امّت زیاد داده ایم؟ ما به تو کوثر داده ایم یعنی خُلق بزرگ به تو داده ایم؟ ما به تو کوثر داده ایم یعنی علم زیاد به تو داده ایم؟ ما به تو کوثر داده ایم یعنی به تو حکومت داده ایم؟ ما به تو کوثر داده ایم یعنی دنیا را به تو داده ایم؟

این کوثر چه چیزی می تواند باشد؟ قصّه چیست؟ همه اینها خیر کثیر است ولی هیچکدام کوثر نیست. چرا؟ برای اینکه اگر بخواهد بگوید که ما به تو کوثر داده ایم یعنی تو را پیغمبر کرده ایم ، در قرآن در چند جای دیگر هم داریم که می گوید ما تو را پیغمبر کردیم. در آنجا نمی گوید که چون ما به تو این نعمت را داده ایم «فصلّ»، برای خدا نماز بخوان. «وانحر»، شتر ذبح کن.

پس معلوم می شود این کوثر نبوت نیست چون دفعه اولش نیست و در چند جای قرآن خداوند گفته که ما تو را پیغمبر قرار داده ایم. ما به تو قرآن داده ایم، در آیه دیگر هم داریم که : «وَلَقَدْ آتَیْنَاکَ سَبْعًا مِنْ الْمَثَانِی وَالْقُرْآنَ الْعَظِیمَ »( الحجر/87)آیه قرآن است. «والقرآن العظیم» یعنی ما به تو قرآن عظیم داده ایم. در جای دیگر دارد و در آنجا نگفته که پس نماز بخوان.

مقام شفاعت را در جای دیگر داریم: «وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى الضحى/5» روایت داریم که آنقدر مقام شفاعت به تو داده ایم که راضی بشوی و در آنجا هم نگفته است که پس نماز بخوان.



راز خواند نماز و نحر شتر به واسطه ی اعطای کوثر چیست ؟

خداوند خیلی چیزها به پیغمبر داده است. تنها جایی که می گوید واجب است نماز بخوانی و واجب است که شتر بکُشی در سوره کوثر و در مقابل اعطای کوثر است .

کوثر چیست؟ بگوییم نهری است در بهشت. روایت داریم که کوثر نهری است در بهشت. خوب این روایت قبول است. اما این نهر در بهشت را که خداوند به پیغمبر نداده است. خداوند به همه مؤمنین گفته است که: « جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ » (البروج/11)



بی همتا بودن کلمات سوره کوثر در قرآن

کلمات سوره کوثر در هیچ جای دیگر قرآن بیان نشده است : کلمه اعطینا در هیچ جای قرآن نیست، کلمه کوثر در هیچ جای قرآن نیست، کلمه صلّ لربک در هیچ جای قرآن نیست، کلمه وانحر در هیچ جای قرآن نیست، کلمه شانئک در هیچ جای قرآن نیست و کلمه ابتر هم در هیچ جای قرآن نیست.به عبارتی می توان گفت : خود این سوره مثل خانه ای است که آجرهایش در جای دیگر پیدا نمی شود .



فرق میان عطا و أتی چیست ؟

آتینا یعنی داده ایم و اعطینا هم یعنی داده ایم. منتهی دو رقم دادن هست. اگر چیزی را بدهی که پس بگیری می گوید: آتا. امّا اگر چیزی را بدهی و پس نگیری می شود عطا.

عطا به چیزهایی می گویند که بدهد و پس نگیرد. قرآن به بلعم باعورا می گوید که: من به تو علم داده ام ولی دوباره پس گرفتم : «آتیناه منها فنسلخ منها».

در این سوره به پیامبر بیان می کند که انا اعطینا " نه انا آتیناک .

نکته ی بعد این که بیان می کند که این نعمت را به همه رسولان نداده ام ، تنها به تو داده شده است : "انا اعطیناک ".

آخر آیه می گوید: «انّ شانئک هو الابتر» ابتر به یک چیزی می گویند که عقبه نداشته باشد. ما در فارسی می گوییم که اجاقش کور است، یعنی این بچه دار نمی شود، این را می گویند ابتر، عقبه ندارد.

در صدر اسلام زمان جاهلیّت دختر را جزو آدم حساب نمی کردند و پیغمبر هم که پسرهایش در کوچکی از دنیا رفته بودند و فقط از پیغمبر یک دختر مانده بود، پدر عمروعاص به او لقب ابتر را نسبت داد .

خداوند بیان داشت : شانئک، یعنی دشمنت. شانئک هو الابتر یعنی او که به تو گفت ابتر خودش ابتر است و با ده پسر، نامی از او نخواهد بود اما تو با یک دختر نامی از تو خواهد ماند.

خداوند بیان می کند که به پیامبر خدا ابتر را نسبت داده اید ، به کوری چشم تو من به او یک عقبه ای بدهم که همه شما که فکر می کنید عقبه دارید بی عقبه هستید و این را که فکر می کند بی عقبه است عقبه دارش می کنم : انّ شانئک هو الابتر.

خوب فخر رازی چه می گوید؟ فخر رازی از علمای بزرگ اهل سنّت است، می گوید واقعاً این کوثر باید زهرا باشد. این کلمه ای را که می خوانم از این عالم سنّی می خوانم. «چه نسلی با برکت تر از نسل فاطمه که مثل باقر و صادق و رضا از نسل او هستند»

دیدگاه فخررازی درباره کوثر

خوب فخر رازی چه می گوید؟ فخر رازی از علمای بزرگ اهل سنّت است، می گوید واقعاً این کوثر باید زهرا باشد. این کلمه



ای را که می خوانم از این عالم سنّی می خوانم. «چه نسلی با برکت تر از نسل فاطمه که مثل باقر و صادق و رضا از نسل او هستند»

از این آیه معلوم می شود که کوثر می تواند فاطمه باشد. چون به پیغمبر گفتند بی عقبه و خداوند هم به آنها گفت بی عقبه خودتان هستید ، چرا که من به او کوثر داده ام.



نماز و زکات، راه تشکر از نعمت ها

حالا شکرانه این چیست؟ فصلّ، نماز بخوانید.

پیداست هرکسی که خداوند به او نعمتی داده است بهترین شکرش ، خواندن نماز است.

نمی گوید وصلّ می گوید فصلّ. اگر می گفت و صلّ یعنی نماز را هر وقت که خواستی بخوان. ف یعنی فوری، فوری نماز بخوان. اما نماز بدون کمک به فقرا فایده ای ندارد : « یُقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ المائدة/55» نماز و زکات. می گوید اگر نماز می خوانی، وانحر، شتر بکش.

چرا گفته شتر؟ کسی که خیر زیاد دارد که نباید بز و میش بکشد. تو فاطمه داری پس باید بزرگترین حیوان را بکشی.

اگر کسی معاملات چند میلیونی می کند، این دیگر زشت است که وقتی به صندوق کمیته امداد رسید دست کند و یک صدتومانی بیاندازد. تو باید یک چک دو میلیونی بدهی به کمیته امداد. تو کارخانه دار هستی.

اینکه می گویند در ماه رمضان در مسجد خرما بدهید این برای کسی است که آه در بساط ندارد.کسی به پیامبرخدا عرض کرد: یا رسول الله می خواهم افطاری بدهم ولی هیچی ندارم. فرمود: خرما بدهید.

نکات کلی از سوره کوثر

کسی که کوثر دارد باید شتر بکشد.

دختر می تواند کوثر باشد ! خداوند در قرآن به پسر کوثر نگفته است ولی به دختر گفته است کوثر.

پیام به کسانی است که دختر دارند و پسردار نمی شوند که غصّه نخورند. اگر خداوند اراده کند کوثر را می دهد و کاری هم به جنس نر و ماده ندارد.

زن می تواند که کوثر باشد. زن می تواند به جایی برسد که پیغمبر مأمور است که به شکرانه این دختر فصلّ وانحر انجام دهد .

تاجرها باید حسابی خرج کنند و به حداقل ها کفایت نکنند .

نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 18:59 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

خداوند در قرآن برای پوشش مسلمانان – خصوصاً زنان – دستورالعمل هایی صادر نموده است، که عبارت اند از:
(یا ایها النبی قل لازواجک وبناتک ونساء المؤمنین یدنین علیهن من جلابیبهن ذلک ادنی ان یعرفن فلا یوذین وکان الله غفوراً رحیماً) (۱)

«ای پیامبر! به همسران ودخترانت وزنان مؤمنان بگو: جلباب های خود را بر خویش فرو افکنند، این کار برای این که شناخته شوند ومورد آزار قرار نگیرند، بهتر است؛ (واگر تاکنون خطا وکوتاهی از آنان سر زده است، توبه کنند؛ زیرا) خداوند همواره آمرزنده ورحیم است».
دراین آیه سخن از جلباب است وجلباب؛ یعنی روسری بزرگ که با آن سرو سینه وموهای
خود را می پوشانند. براساس آیه شریفه، به سر کردن روسری به تنهایی کافی نیست بلکه باید روسری چنان بزرگ باشد که سر و سینه وموهای زن پوشیده شود.
(… واذا سالتموهن متاعاً فاسئلوهن من وراء حجاب ذلکم اطهر لقلوبکم وقلوبهن)؛ (۲)۸۳٫


«…وهنگامی که چیزی از وسائل زندگی را به عنوان عاریت از آنان (همسران پیامبر) می خواهید، از پشت پرده بخواهید؛ این کار برای پاکی دل های شما وآنها بهتر است…».
مقصود از حجاب، پوشش زنان نیست بلکه فراتر ازآن است؛ یعنی مسلمانانی که می خواهند از زنان پیامبر چیزی از لوازم زندگی عاریه بگیرند باید بین آنها وزنان پیامبر – علاوه بر این که پوشیده اند – پرده وحائلی هم باشد. البته این حکم، مخصوص زنان پیامبر است.
(قل للمؤمنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم ذلک ازکی لهم ان الله خبیر بما یصنعون)؛ (۳)
«به مردان مؤمن بگو چشم های خود را [از نگاه به نامحرمان] فرو گیرند وعفاف خود را حفظ کنند؛ این برای آنان پاکیزه تر است .خداوند از آنچه انجام می دهند، آگاه است».
خداوند در آیه فوق به مردان دستور می دهد از چشم چرانی پرهیزکنند ودرامور جنسی،خودنگه دار باشند.
(وقل للمؤمنات یغضضن من ابصارهن و یحفظن فروجهن و لایبدین زینتهن الا ما ظهر منها ولیضربن بخمرهن علی جیوبهن و لایبدین زینتهن الا لبعولتهن او…)؛(۴)
«وبه زنان با ایمان بگو چشم های خود را [از نگاه هوس آلود] فرو گیرند، ودامان خویش را حفظ کنند وزینت خود را – جز آن مقدار که نمایان است – آشکار ننمایند، و [اطراف] روسری های خود را بر سینه خود افکنند [تا گردن و سینه با آن پوشانده شود] و زینت [زیبایی های ] خود را آشکار نسازند مگر برای شوهرانشان، پدرانشان،پدر شوهرانشان، پسرانشان، پسران همسرانشان، برادرانشان، پسران برادرانشان، پسران خواهرانشان، زنان هم کیششان، بردگانشان[کنیزکانشان]، افراد سفیه که تمایلی به زن ندارند یا کودکانی که از امور جنسی مربوط به زنان آگاه نیستند وهنگام راه رفتن، پاهای خود را به زمین نزنند تا زینت پنهانی شان دانسته شود. (وصدای خلخال که بر پا دارند، به گوش رسد). وهمگی به سوی خدا باز گردید ای مؤمنان تا رستگار شوید».
نکته ها :
۱٫ همان طور که مرد نباید چشم چرانی کند، زن نیز نباید چشم چرانی کند؛
۲٫ جمله (الا ما ظهر منها) براساس ادله؛ یعنی زن، خود را بپوشاند غیر از صورت (چهره) ودو دست تا مچ؛
۳٫ جمله بعدی زدن خمار(پوشش و روسری) بر جیب (گریبان) است؛ کاری که بعضی ازبانوان از آن غافل هستند؛ یعنی طبق حکم قرآن باید موها، گوش ها، گردن وسینه و تمام بدن زن به غیر از چهره ودو دست تا مچ (نه بیشتر ) پوشیده باشد؛
۴٫ در آیه شریفه، آن دسته(۱۲گروه) از افرادی را که زنان مسلمان می توانند نزد آنها پوشش فوق را نداشته باشند، نام می برد.

مقدار پوشش بانوان
از امام صادق (ع) سؤال شد که: زنان چه مقدار از زینت خود را می توانند آشکار نمایند؟ حضرت فرمود: چهره ودو دست (۵)

مقدار نگاه مردان
ودرکفایه الاحکام از قرب الاسناد حمیری با سندی صحیح آمده که علی بن جعفر می گوید: از برادرم امام کاظم(ع) سؤال کردم: مرد به چه مقدار از بدن زن نامحرم می تواند نگاه کند؟ حضرت فرمود: چهره و دو دست.(۶)

نقش مردان درپاکی جامعه
پیامبر خدا(ص) درضمن حدیثی طولانی به حضرت علی (ع) فرمود:…ای علی! هر مردی که از همسرش پیروی نماید، خداوند او را با صورت در آتش می افکند. علی (ع) پرید: وما تلک الطاعه؛ چه نوع طاعتی؟ حضرت فرمود:…زن از شوهرش درخواست لباس های نازک کند. شوهر نیز آن خواسته را بر آورده نماید. و آن در مقابل نامحرم آن را استفاده کند.(۷)
سرمایه ی زن، زیبایی اوست ودر زن میل به «خودنمایی» شدید است؛ لذا گاهی این میل، او را از فرمان خدا و این که زیبایی هایش فقط باید اختصاص به شوهرش داشته باشد، غافل می نماید.این جاست که شوهران بایدهمسر خود را به پوشش مناسب تشویق کنند واز پوشش و رفتاری که نگاه های دیگران را به سوی همسرشان می کشاند، منع کنند. زن وشوهر همان طور که زندگی مشترک دارند، می توانند در پیشرفت معنوی نیز شریک هم باشند؛ مرد با تذکرهای مؤدبانه، زن خود را وزن نیز با تذکرهایش مرد خود را کمک دهد. ولی متأسفانه بعضی مردان توجه نمی کنند! تعبیر عامیانه آن، شاید این باشد که «بی حجابی زن، نشانه بی غیرتی مرد است.»

تیرهای مسموم شیطان
راوی نقل می کند: « از امام صادق (ع) شنیدم که می فرمود: «نگاه (آلوده)، تیری از تیرهای شیطان است و مسموم (کشنده) است وچه بسا نگاهی که پشیمانی طولانی را به دنبال داشته باشد.»(۸)

پیامبر (ص) چنین فرموده است: « اشتد غضب
الله عز وجل علی امراه ذات بعل ملات عینها من غیر زوجها او غیر محرم منها…؛ خداوند از زنی شوهردار که خیره خیره به غیر شوهر خود یا نامحرم نگاه کند، شدیداً خشمگین است…».(۹)
کتاب های روایی اهل سنت از پیامبر خدا حدیث کرده اند که : «…نساء کاسیات عاریات ممیلات مائلات روسهن کاسنمه البخت المائله لا یدخلن الجنه ولا یجدن ریحها..؛ در آینده (آخرالزمان) زنانی می آیند که پوشیده اند ودرعین حال عریان هستند. (لباس های نازک وبدن نما یا چسبیده به بدن دارند)، دل ها را فریب می دهند وهوسبازاند (موهای خود را روی) سر مانند کوهان شتر قرار می دهند اینان داخل بهشت نمی شوند وبوی بهشت را هم استشمام نمی کنند.» (۱۰)
از این دو حدیث همانند آیه ۳۱ سوره نور«زنان پاهای خود را محکم بر زمین نزنند تا دیگران را از زینت پنهانی خود آگاه کنند». به دست می آید هر کاری که سبب جلب توجه نامحرمان به سوی زن می شود وبه عبارتی تحریک آمیزاست، بر زن مسلمان ممنوع است.

حیا وعفت
رسول خدا (ص) فرمود: «التوبه حسن و لکن فی الشباب احسن، الحیاء حسن ولکن فی النساء احسن؛ توبه (درهمه حال) نیکو است اما توبه در جوانی نیکوتر است [که زمان برای جبران دارد.]
حیا (برای همه) نیکو است اما در زنان نیکوتر است».(۱۱)
و پوشش، نشانه حیای بانوان است. امام علی (ع) می فرماید: «سبب العفه الحیاء؛ حیا، ریشه و سبب عفت است». (۱۲)
نیز امیرمؤمنان (ع) می فرماید: «زکاة الجمال العفاف؛ زکات زیبایی، عفت وپاکدامنی است». (۱۳)
هر نعمتی را که انسان دارد، لازم است جنبه خدایی آن را در نظر بگیرد؛ زیبایی، نعمتی از نعمت های خداست و جنبه الهی آن، پاکدامنی و پوشش است.
توجه شود که عفت به معنای دوری کردن از حرام است ودو گونه است؛ الف) درون و ذهن انسان از هوس رانی پاک باشد؛ ب) ظاهر خود را ازمورد هوس قرار گرفتن بپوشاند. هر دو مورد از زیر مجموعه های عفت است وهر دو خواسته شده است؛ نه فقط پاکی دل و رها کردن ظاهر یا حفظ ظاهر و رها کردن دل.

عفت ودعا
در دعای حضرت حجت (عج) آمده است: «اللهم ارزقنا توفیق الطاعه وبعد المعصیه … واغضض ابصارنا عن الفجور والخیانه… وعلی الشباب بالانابه والتوبه وعلی النساء بالحیاء والعفه…؛ ای خدا! به ما موفقیت در پیروی خود و دوری از گناه را روزی نما…( به ما روزی نما) که چشم های خود را از نگاه آلوده فرو افکنیم… به جوانان (روزی نما) توبه و پشیمانی را، وبه زنان حیا وپاکدامنی را…».(۱۴)
چنانکه در دعای شب دوازدهم ماه رمضان می خوانیم: «وارزقنی العفه فی بطنی وفرجی» ودردعای شب نیمه ماه شعبان نیز از خداوند در خواست می کنیم: «وارزقنی العفه فی دینک » و دعاهای فراوان دیگر.

دل، پاک باشد
اسماء- دختر ابوبکر وخواهر عایشه – به خانه پیامبراکرم آمد در حالی که لباس های نازک و بدن نما پوشیده بود. رسول خدا روی خویش را از او برگرداند وفرمود: « یا اسماء ان المراه اذا بلغت المحیض لم تصلح ان یری منها الا هذا و هذا – و اشاره الی کفه و وجهه؛ ای اسماء! هنگامی که زن به سن بلوغ برسد، سزاوار نیست که از [هیکل] او دیده شود مگر این و این- وپیامبر اشاره کرد به دو دست (تا مچ) وصورتش».(۱۵)
ودر حدیثی با سند صحیح از امام صادق (ع) رسیده: شیوه رسول خدا (ص) چنین بود که به زنان سلام می نمود و زنان پاسخ حضرت را می دادند و شیوه امیر مؤمنان(ع) این گونه بود که به زنان سلام می کرد اما برای او خوشایند نبود که به زنان جوان سلام کند(به این دلیل که) می فرمود: می ترسم صدای زن جوان، سبب شگفتی من شده وبیش از آن پاداشی که از طریق سلام نصیبم می شود، دچار زحمت شوم.(۱۶)
نکته: کسانی راحت به نامحرم نگاه می کنند و با آنان بگو و بخند دارند وهنگامی که به آنها اعتراض شود، می گویند : «دل پاک باشد!»
آیا دلی پاک تر از دل بزرگ ترین پیامبران سراغ دارید؟ پیامبر، معصوم است ولی از زنی که پوشش را رعایت نکرده، روی می گرداند ونگاه نمی کند ودستور پوشش می دهد. و علی (ع) به زن جوان سلام نمی کند!
خواهر مسلمانی که امام زمان را دوست داری! خواهری که دعا می کنی امام ظهور نماید! و ای مسلمانی که رضایت خدا و رسول برایت مهم است! خدا، پیامبر و امام زمان پاکی تو را می خواهند، ترک گناه می خواهند، ترک نگاه آلوده می خواهند و حیا- که پوشش، نشانه آن است – می خواهند.
بیاییم زینت پیامبر و امام و اسلام باشیم و فرمودند: «کونوا لنا زیناً و لا تکونوا علیناً شیناً؛ (با
رفتار خوب خود) زینت ما باشید وسبب دراز شدن زبان دشمنان، علیه ما نباشید».
در شأن زن مسلمان نیست که پوشش و حجاب ناقص داشته باشد. آری زن مسلمان با حیا وعفیف است؛ این را به دنیا نشان دهید وبر آن افتخار کنید.
آیات وروایات زیادی وجود دارد بر پاکدامنی، پوشش، ترک چشم چرانی وگناه وهر آنچه سبب بر افروختن آتش شهوت در سطح جامعه می شود. رعایت این امور، منافاتی با درس خواندن وکار کردن در بیرون خانه ندارد؛ همان طور که الان عده زیادی از بانوان با رعایت کامل پوشش در رده های بالای علمی، سیاسی، مدیریتی و….کار می کنند. همچنین زنان روستایی در مزارع مشغول کار اقتصادی هستند و پوشش خود را نیز رعایت می کنند. مقصود ما این است که این آیات وروایات فقط برای افراد بی حجاب و بی پوشش نیست بلکه آنان که به هر دلیل بد پوشش هستند نیز فرمان خدا ورسول وامام درمورد پوشش را باید عمل بنمایند؛ زیرا بی پوششی و بد پوششی، هر دو بد است!

آسیب های جبران ناپذیر
بعضی می پرسند : چرا درمورد پوشش بانوان سخت گیری می شود؟ این سخت گیری، سبب می شود مردان در اجتماع بیشتر به زنان توجه کنند وحساس باشند درحالی که درغرب – که زنان پوشیده نیستند – این مقدار حساسیت نیست؛ آیا بهتر نیست که زنان آزادتر باشند؟
پاسخ) پدیده خود نمایی در هر سرزمینی که رخ داده، امور ناگواری را سبب شده است؛ که عبارت اند از :

۱٫ مزاحمت های نامحرمان برای بانوان:
طبیعی است هنگامی که زنان پوشیده نباشند یا با وضعی تحریک کننده دراجتماع ظاهر شوند – اگر چه بخواهند دچار آلودگی شوند – جنس مخالف را تحریک می کنند. این تحریک ها، ایجاد مزاحمت ها را به دنبال دارد.
۲٫ روابط نامشروع: مزاحمت های ذکر شده، به وجود آمدن روابط ودوستی های نامشروع را به دنبال دارد ومتأسفانه حد و مرز ندارد. این روابط نه فقط بین افراد مجرد که برای زنان شوهردار و مردان زن دار هم ایجاد می شود.
۳٫ از دست دادن همسران : دراین فرایند است که مردان هوس باز با وجود داشتن خانواده وعدم نیاز جنسی، دچار روابط نامشروع شده که در نتیجه بی توجهی به همسر را نیز به دنبال دارد.
۴٫ طلاق: هنگامی که روابط نامشروع به وجود آمده، درارتباط با زنان هر زمان که شوهر بفهمد همسرش به او خیانت کرده، او را طلاق می دهد چنانکه اگراین روابط از طرف مرد باشد و همسرش
آگاه شود نیز احتمال جدایی ویا جنجال خانوادگی بعید نیست.
۵٫ فرو پاشی کانون خانواده: نتیجه طبیعی امور گذشته، فرو پاشی خانواده است.
۶٫ خشونت جنسی علیه بانوان : بانوانی هستند که به هیچ وجه حاضر به بی عفتی نیستند اما از روی بی توجهی ویا چشم وهم چشمی با پوشش بد ظاهر می شوند (البته این کار، گناه و خروج از عفت است) همین سبب می شود مردان تحریک شده و آنها را مجبور به امور ناخواسته کنند.

۷٫ کاهش میزان ازدواج و تشکیل خانواده:
مردان عفیفی که دنبال همسر عفیف هستند، نسبت به خیلی از زنان، بد گمان شده وتشکیل خانواده نمی دهند؛ از طرفی مردان هوس باز نیز خود رابه صورت آزاد اشباع می کنند وتن به ازدواج نمی دهند.
۸٫ همجنس گرایی: هنگامی که در کوچه وخیابان و محیط کار، زنان کوتاه وبلند، زشت و زیبا و .. خود را در معرض نمایش گذاشتند و روابط نامشروع و پنهانی فراوان شد، دیگر چیزتازه ای نمی ماند. این جا است که هر دو جنس به سمت وسوی همجنس خود می روند . بیشترین زیان در امور فوق، بر بانوان وارد می شود، پس بر بانوان ودختران جوان لازم است خوب فکر کنند وبا پوشش و حجاب کامل خود، مانع زیان های فراوان به خود واجتماع انسانی بشوند.
۹٫ و پیامدهای سنگی فردی، خانوادگی، اجتماعی، جسمی، روحی، دنیوی واخروی دیگر….
مطالب ذکر شده با کمی دقت مورد تایید عقل قرار می گیرد و نیازی به تحقیق میدانی ندارد؛ اما اگر کسی باور ندارد، آمارهای منتشره درمورد روابط نامشروع، آزارهای جنسی، فرزندهای نامشروع، سقط جنین، طلاق ها، ایدز، بیماری های جسمی و روانی، خودکشی، کم شدن ازدواج ها، و شیوع همجنس گرایی و … در کشورها، به ویژه غرب را پی گیری نماید؛ به عنوان نمونه:
۱٫ در آمریکا درسال ۱۹۹۱م. یک میلیون و سیصد وهشتاد وهشت هزار و نهصد وسی وهفت مورد «سقط جنین قانونی» دربیمارستان ها صورت گرفته است؛ یعنی درمقابل هر هزار نوزادی که متولد شده، ۳۳۹ سقط جنین هم صورت گرفته؛ این درحالی است که نود درصد سقط جنین ها در آمریکا به صورت سرپایی ومخفیانه انجام می گیرد. وبه آمار نمی رسد!
۲٫ بیش از ۸۰ درصد مبتلایان به ایدز، در قاره آمریکا واروپا زندگی می کنند وشیوع هم جنس گرایی دراین کشورها، بر اساس آمار درافراد سی سال به بالا است.
آیا این آمارها، باطن «برهنگی» را نمی رساند؟ آیا بشر وجوامع اسلامی نباید از اینها درس بگیرند؟

آری به گفته سعدی:
لقمان را گفتند:ادب از که آموختی؟ گفت: «ازبی ادبان؛ هرآنچه درنظرم ناپسند آمد، از آن پرهیز کردم».

به این مطلب توجه کنید:
دانیل سیلورمن – ازمشاوران بحران تجاوز- درمورد زنانی که مورد تجاوز جنسی قرار گرفته اند، می گوید: معمولاً چنین زنانی پس از مدت کمی دچار پشیمانی شده، خود را سرزنش می کنند واین جملات را بر زبان جاری می کنند: ای کاش آن لباس را نپوشیده بودم تا جلب توجه کنم! ای کاش به او لبخند نزده بودم!…
ای بانوان مسلمان ! «قانون پوشش»، قانون خداست، خدایی که به بندگانش مهربان است و خدایی که به روحیات وظرفیت های بندگانش از زن ومرد آگاهی کامل دارد، خودش انسان را آفریده و می داند که نیاز وصلاح وخوشبختی اش در چیست؛ لذا برای رفتارهای انسان قوانینی قرار داده است کامل وجامع. پس بیاییم پیرو «قانون خدا» شویم تا به ما، جامعه، دنیا وآخرت مان آسیب نرسد.

پی نوشت ها :

۱-احزاب /۵۹٫
۲- احزاب /۵۳٫
۳- نور/۳۰٫
۴- همان/ ۳۱٫
۵- «قال: سمعت جعفراً وسئل عما تظهر المراه من زینتها قال: «الوجه والکفین»؛ وسائل الشیعه، ج۲۰، مقدمات نکاح، باب ۱۰۹٫ ح ۲۵۴۲۹، آل البیت.
۶- سالته عن الرجل ما یصلح له ان ینظر [الیه] من المراه التی لا تحل له ؟ قال: «الوجه والکفین».
۷- کافی، ج۵، ص۵۱۷، من لایحضره الفقیه، ج۱، ح ۲۴۱، و ج۴ باب النوادر، ح ۵۷۶۲؛ خصال، صدوق، باب الاربعه، ح ۲؛ وسائل الشیعه، ح ۱۴۴۶و ۲۵۳۶۸٫
۸- عن ابی عبدالله قال سمعته یقول: «النظره سهم من سهام ابلیس مسموم و کم من نظره اورثت حسره طویله »؛ وسائل الشیعه، ج۲۰، باب ۱۰۹، مقدمات نکاح، ح۵٫
۹- وسائل الشعیه، ج۲۰، ح ۲۵۵۰۹؛ بحار الانوار، ج۱۰۱، ص ۳۹، ح ۴۲، مستند الشیعه، محقق نراقی، ج۱۶، ص۳۳٫
۱۰- مسند احمد، ج۲، ص۲۵۴؛مسند ابی یعلی، ج۱۲،ص۴۲،ح۶۶۹۰؛ تنویر الحواک، سیوطی، ح ۱۶۲۶٫
۱۱-میزان الحکمة، ج۱؛ کنز العمال، ح۴۳۵۴۲، ۴۴۱۶۸، ۵۲۱۷۵۲۱۸ و… .
۱۲-غررالحکم، ش۵۴۴۴٫
۱۳-میزان الحکمة، ج۲،ح۱۵۸۷و ج۳،ح۲۷۵۶؛مستدرک الوسائل، ج۷،ص۴۶؛ عیون الحکم والمواعظ، واسطی، ص ۲۷۳٫
۱۴-ر. ک .مفاتیح الجنان.
۱۵-سنن ابی داوود، ج۴، ص ۶۲، ح ۴۱۰۴؛ کنزالعمال، ح ۱۹۱۱۵؛ مسالک الافهام، شهید ثانی، ج۴٫
۱۶-«کان رسول الله (ص) یسلم علی النساء ویرددن علیه وکان امیرالمؤمنین (ع) یسمل علی النساء وکان یکره ان یسلم علی الشابه منهن و یقول اتخوف آن یعجبنی صوتها فیدخل علی اکثر مما طلبت من الاجر»؛ کافی، ج۵، ص۵۳۵، باب تسلیم علی النساء؛ وسائل الشیعه، ج۲۰، باب ۱۳۱٫

نویسنده:سید عباس طباطبایی فر
منبع:نشریه فرهنگ کوثر، شماره

نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 18:58 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

مرگ به معنای نابودی و از بین رفتن نمی باشد چرا که اگر چنین معنایی از مرگ صحیح باشد ، با درایت و حکمت خداوند تضاد پیدا خواهد شد ؛ مرگ انتقال و سفر از دنیایی به دنیای دیگر است .



مرگ مهم ترین دغدغه انسانی است ؛ زیرا با هر زندگی مرگی زاده می شود و هر چیزی که نام زندگی دارد ، مرگ را نیز هم آغوش خود قرار خواهد داد .

همان اندازه که مفهوم زندگی برای انسان روشن و آشکار است به همان میزان مرگ در تاریکی و ابهام قرار دارد . به همان اندازه که زندگی ، ظاهر و هویداست مرگ در باطن و نهان است . این گونه است که نام مرگ و مفهوم و معنای آن مردمان را به هراس می اندازد و دلهره را در جانشان فرو می افکند


.
بی گمان شناخت مسئله ای به این مهمی برای همگان از ارزش و اهمیت بسیاری برخوردار است .

کسی که با مرگ دست و پنجه انداخته و مرگ بر او چیره شده ، هرگز این فرصت را نیافته است تا بازگردد و تجربه خویش را بازگو نماید و از رخدادها و اموری که بر وی گذشته خبری دهد . این مسئله عدم بازگشت ، خود ترس و دلهره ای دیگر در میان زندگان انداخته است تا مفهوم مرگ بیش از پیش خود را هراسناک تر بنمایاند.



مرگ در آموزه های دینی

مرگ به معنای فنا و نیستی و فوت، مفهومی است که با هدفمندی آفرینش و آفریدگاری و پروردگاری خدا در تضاد است . از این روست که آموزه های دینی و وحیانی تلاش جدی برای تبیین آن داشته است و با بیان این که مرگ نیز آفریده ای از آفریده های خداوند ، همانند زندگی و حیات است می کوشد تا هدفمندی آفرینش را تبیین و تحلیل کند.

توصیفی که قرآن و آموزه های وحیانی درباره مرگ و حقیقت آن به دست می دهد به این معنا است که رستاخیز و حسابرسی ، به عنوان فرآیندی طبیعی تحقق خواهد یافت.



قرآن، بهترین منبع شناختی از مرگ

به نظر می رسد که قرآن به عنوان آموزه های وحیانی از سوی خداوندی که خود آفریدگار مرگ و زندگی است می تواند بهترین منبع شناختی انسان از مرگ و حقیقت آن باشد .



زندگی در دام مرگ

در روایات اسلامی آمده است که در هنگام قیامت و پس از نفخه نخستین صور، هر آفریده ای جان به جان آفرین تسلیم خواهد کرد . آن گاه که خداوند به نام جبار قهار، ظهور و بروز کرده و به این نام بر هستی تجلی می کند ، همه آفریده ها، مرگ را می چشند و جان می دهند .

رسیدن جان به گلو یکی از حالات انسان در دم مرگ است. قرآن از چنین تعبیری برای بیان وحشت زیاد انسان در هنگام مرگ استفاده می کند ، گویی که در هنگام مرگ دشمن بر ایشان چیره شده و از هر لحاظ در تنگاتنگی قرار گرفته و راه پیش و پس بر او بسته است

مرگ نیز می میرد!


در آن زمان خداوند به مرگ رو کرده و به آن فرمان می دهد: یا « موت مت ؛ ای مرگ تو نیز بمیر.»

آن گاه است که در هستی ندا می دهد که « لمن الملک الیوم؟ امروز ملک و سلطنت بر هستی از آن کیست؟»

و چون کسی جز خدا نیست خود پاسخ می دهد: «لله الواحد القهار؛ هستی از آن خدای یگانه قهار است.»

این که در آیه پس از پرسش خداوندی کسی پاسخ نمی دهد و واژه قال و مانند آن وجود ندارد بیانگر آن است که پاسخ گویی نیست تا پاسخ این پرسش را دهد و خود پاسخ می دهد.

بر این اساس جز خداوند آفریدگار مرگ و زندگی، همه آفریده ها حتی فرشته ها در هر مقام و منزلتی باشند می بایست مزه مرگ را بچشند و حتی فرشته ملک الموت که خود مرگ را برای دیگری به ارمغان می آورد به دام مرگ می افتد و جان را تسلیم حق تعالی می کند و البته طبق روایات ، خداوند اولین موجودی را که زنده می گرداند اسرافیل فرشته است تا در صور بدمد و خلایق مجدداً با نفخه او زنده شوند. (برگرفته از درس های استاد حسن زاده آملی)



مفهوم مرگ

مرگ در مفهوم قرآنی به معنای فوت و نیستی نیست بلکه به معنای توفی و وفات است. وفات به معنای گرفتن است و توفی به معنای گرفتن کامل و بی نقص چیزی می باشد. بر این پایه مرگ به معنای گرفتن کامل روح و جان زنده به دست خداوند و یا فرشته مرگ و یا نمایندگان فرشته مرگ است. این گرفتن به معنای انتقال از جهانی به جهانی دیگر و از حالتی به حالتی کامل تر است.

از نظر قرآن ، مرگ نه تنها در پایان زندگی بلکه در هر دم اتفاق می افتد و انسان هر دم جامه ای را می کند و جامه نویی از زندگی می پوشد.

انسان در هنگام احتضار که از هرگونه شفا و درمان نومید شده است این گمان در وی تقویت می شود که مرگ را گریزی نیست و درنهایت وقتی چشم او بر برزخ و جهان دیگر گشوده می شود و بهشت و یا دوزخ را می نگرد ، یقین می کند که دیگر راه بازگشتی نیست

رویدادهای دم مرگ


قرآن در بیان مرگ تدریجی و قطع روح از بدن در لحظه نهایی(قیامت آیه 26 تا 30) به ابعاد مختلف و حالات مربوط به احتضار اشاره می کند و توجه انسان ها را به آن لحظه حساس جلب و آنان را به پرهیز از باورهای باطل و گناهان دعوت می نماید. (انعام آیه 93 و محمد آیه 26 و 28).

در هنگام مرگ رویدادهای بسیاری رخ می دهد که می توان به نمونه ی زیر اشاره کرد ؛

- رسیدن جان به گلو یکی از حالات انسان در دم مرگ است. قرآن از چنین تعبیری برای بیان وحشت زیاد انسان در هنگام مرگ استفاده می کند ، گویی که در هنگام مرگ دشمن بر ایشان چیره شده و از هر لحاظ در تنگاتنگی قرار گرفته و راه پیش و پس بر او بسته است . (احزاب آیه 11)

قرآن تبیین می کند که در این زمان جان به تراقی می رسد. تراقی جمع ترقوه ، استخوانی است که گلو را از چپ و راست دربرگرفته و یا به معنای جلوی حلق و بالای سینه است. (مفردات راغب ص 166 و 363)

آیات قرآن این حالات را نشان دهنده قدرت خداوند و ناتوانی انسان در برابر خدا و دیگر پدیده های الهی می داند. (واقعه آیات 83 و 87)



وضعیت محتضر

قرآن به موقعیت و وضعیت محتضر اشاره می کند و نگاه های آکنده از دلسوزی و آمیخته با ترس و هراس اطرافیان به محتضر را توصیف می کند این درحالی است که محتضر با زبان حال و قال از آنان یاری و کمک برای رهایی می طلبد. در این حالت است که قرآن بیان می کند خداوند از اطرافیان محتضر به وی نزدیک تر است تا هم عجز انسان و حتی همه زندگان پیرامون محتضر را بنمایاند و هم قدرت الهی را نشان دهد.

در این زمان است که خویشاوندان و دوستان محتضر که در اطراف وی هستند از روی ناامیدی می گویند چه کسی می تواند او را شفا دهد و درمان کند. (قیامت آیه 27)

انسان در این هنگام که از هرگونه شفا و درمان نومید شده است این گمان در وی تقویت می شود که مرگ را گریزی نیست و در نهایت وقتی چشم او بر برزخ و جهان دیگر گشوده می شود و بهشت و یا دوزخ را می نگرد ، یقین می کند که دیگر راه بازگشتی نیست. (قیامت آیه 28)

حالا دیگر زمانی است که می بایست با مال و فرزند و دنیا و اهل و عیال خداحافظی کند و همه آن چه را گرد آورده است بگذارد و به تعبیر قرآن فراق و جدایی میان ایشان می افتد.

در این زمان پاهای محتضر در کنار هم گرد می آید و انسان به خود می پیچد و دیگر نیروی حیات و زندگی در پاهای او نیست تا آن را نگه دارد. (قیامت آیه 29) از این روست که گفته می شود جان از پای وی بیرون رفته است . البته به این معنا نیز است که محتضر وضعیت بسیار سختی را در آن هنگام دارد و نمی تواند خود را نگه دارد و پیچش پا در حقیقت نهایت خواری و ناتوانی انسان است.


نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 18:55 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

- سلامٌ قولاً مِن رَبِّ رحیم.( یس/۵۸)
«از جانب پروردگار [ی] مهربان [ به آنان] سلام گفته می شود.»
این ندای روح افزا و نشاط بخش و مملو از مهر و محبت خدا، چنان روح انسان را در خود غرق می کند و به او لذت، شادی و معنویت می بخشد که با هیچ نعمتی برابر نیست ، آری شنیدن ندای محبوب ، ندایی آمیخته با محبت و آکنده از لطف ، سرتا پای بهشتیان را غرق سرور می کند ، که یک لحظه ی آن بر تمام دنیا و آنچه در آن است برتری دارد.
از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت شده : در همان حال که بهشتیان غرق در نعمت های بهشتی هستند نوری بر بالای سرایشان آشکار می شود ؛ نور لطف خداوند که بر آنها پرتو افکنده است.
پس ندایی بر می خیزد که «سلام بر شما ای بهشتیان»، نظر لطف خداوند چنان بهشتیان را مجذوب می کند که از همه چیز جز او غافل می شوند ، و همه نعمت های بهشتی را در آن حال به دست فراموشی می سپارند

.

۲- سلامٌ علی نوح ٍ فی العالمین . ( صافات /۷۹)
«درود بر نوح در میان جهانیان.»
چه افتخاری از این برتر و بالاتر که خداوند بر حضرت نوح علیه السلام ، سلام می فرستد ، سلامی که در میان جهان و جهانیان باقی می ماند و تا دامنه قیامت گسترده می شود ، سلام خدا توأم با ثنای جمیل و ذکر خیر بندگانش در قرآن کریم ؛ کمتر سلامی به این گستردگی و وسعت درباره کسی دیده می شود ، بخصوص اینکه لفظ العالمین معنی وسیعی دارد که نه تنها همه انسان ها ، بلکه عوالم فرشتگان و ملکوتیان را نیز در برمی گیرد.

۳- سلامٌ علی اِبراهیم . ( صافات/۱۰۹)
«درود بر ابراهیم.»
در آیات پیش از این آیه ، به چگونگی بشارت دادن فرزندی بردبار و پراستقامت بر حضرت ابراهیم(ع) و جریان دستور ذبح اسماعیل(ع) – فرزند ایشان – و تسلیم بودن هر دوی آنها بر این امر به میان آمده است ک پس از یاد آوری این قضایا ، خداوند می فرماید: سلام بر ابراهیم [ آن بنده مخلص و پاک باد.]

۴- سلامُ عـَلی موُسی و هارون . (صافات/۱۲۰)
«درود بر موسی و هارون.»
در آیات پیش از این آیه ، خداوند ضمن آیاتی ، جریانات حضرت موسی(ع) و هارون را نقل می فرماید:
- ما این دو برادر و قوم آنها را از اندوه بزرگ رهایی بخشیدیم . ( صافات/۱۱۵)
- ما آنها را یاری کردیم تا آنها بر دشمنان نیرومند خود پیروز شدند . ( صافات/۱۱۶)
- ما به آن دو ، کتاب آشکار دادیم . ( صافات/۱۱۷)
- ما آن دو را به راه راست هدایت نمودیم . ( صافات/۱۱۸)
- ما ذکر و یاد خیر آنها را در اقوام بعد باقی وبرقرار ساختیم . ( صافات /۱۱۹)
و بعد از یادآوری موارد فوق خداوند برآن دو سلام می رساند.
سلامی از ناحیه پرودگار بزرگ و مهربان.
سلامی که رمز سلامت در دین و ایمان در اعتقاد و مکتب، و در خط و مذهب است.
سلامی که بیانگر نجات و امنیت از مجازات و عذاب این جهان و آن جهان است.

۵- سلامُ علی آلِ یاسین . ( صافات/۱۳۰)
«درود بر پیروان الیاس.»
خداوند می فرماید: ما نام نیک الیاس را در میان امت های بعد جاودان کردیم.( صافات /۱۲۹)
امت های دیگر ، زحمات این انبیای بزرگ(ع) ( الیاس و سلاله ی او ) را که در پاسداری خط توحید، و آبیاری بذر ایمان منت های تلاش و کوشش را به عمل آوردند ، هرگز فراموش نخواهند کرد و تا دنیا برقرار است یاد و مکتب این بزرگ مردان فداکار زنده و جاویدان است.
تعبیر به آل یاسین به حای الیاس یا به خاطر این است که آل یاسین لغتی در واژه الیاس بوده و هر دو به یک معنی است و یا اشاره به الیاس و پیروان او است که به صورت جمعی آمده است.

۶- سلامٌ عـَلیکُم طِبتُم فادخـُلوُها خالدین . ( زمر/۷۳)
… سلام برشما ، خوش آمدید ، در آن درآیید [ و] جاودانه [ بمانید]
در این آیه ، خداوند می فرماید که بهشتیان وقتی به بهشت می رسند ، در حالی که درهای آن گشوده شده است ، در این هنگام نگهبانان بهشت ، آن ملائک رحمت به آنها می گویند : سلام بر شما ، گوارا باد این نعمت ها بر شما ، داخل بهشت شوید و جاودانه بمانید.

۷- سلامُ هیَ حتّی مَطلَعِ الفـَجر. ( قدر/۵)
«[ آن شب] تا دم صبح ، صلح و سلام است .»
این آیه ، در توصیف شب قدر است. آن شبی است که قرآن درآن نازل شده و عبادت و احیاء آن معادل هزار ماه است ، خیرات و برکات الهی در آن شب نازل می شود و رحمت خاص الهی شامل بندگان می شود و فرشتگان و روح در آن شب نازل می شوند

نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 18:52 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

یکی از محوری ترین مسائل قرآن کریم، توجه به احسان و نیکوکاری و انفاق در راه خدا است که بیش از ۱۰۰ آیه درباره این موضوعات نازل شده است.

حجت الاسلام و المسلمین سید اسد الله موسوی عبادی ، با اشاره به هفته احسان و نیکوکاری اظهارداشت: آیاتی همچون«الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ بِاللَّیْلِ وَالنَّهَارِ سِرًّا وَعَلَانِیَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ»(البقرة:۲۷۴) تاکید دارد که از جمله عباداتی که می توان پنهانی و ظاهری انجام داد، همین انفاق، احسان و نیکوکاری است.

این کارشناس علوم قرآنی ادامه داد: احسان و نیکوکاری مانند نماز گاهی لازم است آن را آشکارا و در ملاء عام انجام داد و گاهی نیز باید مخفی باشد تا ریا محسوب نشود؛ بنابراین آنچه در احسان و نیکوکاری اهمیت دارد خلوص نیت برای خداوند است.


وی، احسان و نیکوکاری را از جمله سیره ثابت و دائمی پیامبر اکرم و اهل بیت‌(ع) عنوان کرد و افزود: اهل بیت عصمت و طهارت در همه حال به فقرا و تهی دستان و حتی کسانی که نیاز های موردی داشتند، کمک و احسان می کردند و از این که اموالشان را در راه خدا هبه کنند، بسیار خوشحال می‌شدند.

*خصوصیات محسنین از دیدگاه قرآن

حجت الاسلام و المسلمین موسوی عبادی با اشاره به ویژگی های محسنین در قرآن کریم، بیان داشت: کسی به درجه و مقام محسنین می رسد که هم احسان کند و هم محسن باشد؛ یعنی مطابق این آیه قران کریم« بَلَى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ»(البقرة:۱۱۲) کسی که همه کارهایش برای خدا و تسلیم محض اوست، محسن است؛ بنابراین محسنین کسانی هستند که در برابر خدا تسلیم باشند.

وی تاکید کرد: همه کارهای محسنین خدایی است و بهشت و پاداش اخروی برای کسانی که است در راه رضای خدا گام برمی دارند و همواره به دنبال نیکی و احسان هستند.

*در سختی و گشایش احسان کنید

مسئول اطلاع رسانی مرکز فرهنگ و معارف قرآن کریم با اشاره به آیه « الَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَاللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» (آل عمران:۱۳۴) ادامه داد: کسانی که در راحتی و سختی انفاق و احسان می کنند و دارای عالی ترین مرتبه سخاوت در روح و جان هستند، برایشان فرقی نمی کند که به آنچه انفاق می کنند، نیاز دارند یا خیر، بلکه دوست دارند در راه خدا انفاق کنند، این دسته محسنین هستند.

وی افزود: بر اساس آیه «وَمَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاةِ اللَّهِ وَتَثْبِیتًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ کَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصَابَهَا وَابِلٌ فَآَتَتْ أُکُلَهَا ضِعْفَیْنِ فَإِنْ لَمْ یُصِبْهَا وَابِلٌ فَطَلٌّ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ»(البقرة:۲۶۵) افرادی که اموال خود را برای رضای خدا انفاق می کنند، مانند باغدارانی هستند که باغ های مستعدی دارند که با اندک بارانی بیشترین محصول را برداشت خواهند کرد.

حجت الاسلام و المسلمین موسوی عبادی ادامه داد: در آیات قرآن تاکید شده که احسان و نیکوکاری باید پاکیزه باشد «لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِیمٌ»(آل عمران:۹۲) آنچه که از همه بیشتر دوست دارید را باید انفاق کنید و پاکیزگی در انفاق را لحاظ شود.

*احسان بدون منت باشد

وی در پایان بیان داشت: آیات قرآن کریم تصریح کرده اند که اگر احسان می کنید، منتی نگذارید،« الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ ثُمَّ لَا یُتْبِعُونَ مَا أَنْفَقُوا مَنًّا وَلَا أَذًى لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ» (البقرة:۲۶۲) چنین انفاقی را خداوند می پذیرد.

نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 18:51 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

احزاب، چهارمین سوره است که بعد از آل عمران در مدینه نازل گردید ، از لحاظ ترتیب نزول، سوره نود و در ترتیب فعلى قرآن مجید ، سوره سى و سوم مى‏باشد ، این سوره هفتاد و سه آیه دارد .

این جنگ از آن جهت که توسط گروه‏هاى مختلف برنامه‏ریزى شد ، جنگ احزاب ، و از آن جهت که مسلمانان براى دفاع از خود ، خندق کندند ، به معروف شد .

یهودیان مدینه ، مشرکان مکّه و منافقان پنهان در میان مسلمانان ، در سال پنجم هجرى براى جنگ با مسلمین متّحد شدند و پیامبر و یارانش در برابر هجوم آنان ، در اطراف مدینه خندق کندند.

در مجموع ، هفده آیه از این سوره درباره‏ى جنگ احزاب است و چون در آیات 20 و 22 ، سه بار کلمه‏ى احزاب به کار رفته ، لذا این سوره ، «احزاب» نام گرفته است .

علاوه بر جنگ احزاب ، مسائلى در مورد ظهار و طلاق جاهلى ، احکام پسرخواندگى ، موضوع حجاب و توجّه به معاد در این سوره مطرح شده است .



*فضیلت سوره احزاب

در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) مى‏خوانیم :

« من قرء سورة الاحزاب و علمها اهله ... اعطى الامان من عذاب القبر : کسى که سوره احزاب را تلاوت کند و به خانواده خود تعلیم دهد ، از عذاب قبر در امان خواهد بود .» (مجمع البیان ، جلد 8 ، صفحه 334)

و از امام صادق (ع) نقل شده که فرمودند : « من کان کثیر القراءة لسورة الاحزاب کان یوم القیامة فى جوار محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) و آله و ازواجه : کسى که سوره احزاب را بسیار تلاوت کند در قیامت در جوار پیامبر و خاندان او خواهد بود .» (مجمع البیان ، جلد 8 ، صفحه 334)

البته کراراً گفته‏ایم این گونه فضائل و افتخارات ، تنها به تلاوت بى روح و عارى از هر نوع اندیشه و عمل به دست نمى‏آید ، تلاوتى لازم است که مبدء اندیشه گردد و اندیشه‏اى که افق فکر انسان را چنان روشن سازد که پرتوش در اعمال او ظاهر گردد .

کسى که سوره احزاب را تلاوت کند و به خانواده خود تعلیم دهد، از عذاب قبر در امان خواهد بود
*محتواى سوره احزاب‏

این سوره یکى از پربارترین سوره‏هاى قرآن مجید است ، و مسائل متنوع و بسیار مهمى را در زمینه اصول و فروع اسلام تعقیب مى‏کند .

بحثهایى را که در این سوره آمده است مى‏توان به هفت بخش تقسیم کرد:



بخش اول- سرآغاز سوره است که پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) را به اطاعت خداوند و ترک تبعیت از کافران و پیشنهادهاى منافقان دعوت مى‏کند ، و به او اطمینان مى‏دهد که در برابر کارشکنیهاى آنها از وى حمایت خواهد فرمود .

بخش دوم- به پاره‏اى از خرافات زمان جاهلیت مانند مسأله" ظهار" که آن را وسیله طلاق و جدایى زن و مرد از هم مى‏دانستند ، و همچنین مسأله پسرخواندگى (تبنى) اشاره کرده و قلم بطلان بر آنها مى‏کشد ، و پیوندهاى خویشاوندى را در پیوندهاى واقعى و طبیعى منحصر مى‏سازد .

بخش سوم- که مهمترین بخش این سوره است مربوط به جنگ احزاب و حوادث تکان دهنده آن ، پیروزى اعجاز آمیز مسلمین بر کفار ، و کارشکنیها و بهانه‏جوئیهاى گوناگونو پیمان‏شکنى آنان مى‏باشد ، و در این زمینه دستورهاى جامع و جالبى بیان شده است .

بخش چهارم- مربوط به همسران پیامبر است که باید در همه چیز الگو و اسوه براى زنان مسلمان باشند ، و در این زمینه دستورات مهمى به آنها مى‏دهد .

بخش پنجم- به داستان" زینب" دختر" جحش" که روزى همسر پسر خوانده پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) " زید" بود و از او جدا شد ، و به فرمان خدا با پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) ازدواج کرد و دستاویزى براى منافقان گشت . قرآن در این زمینه پاسخ کافى به بهانه‏جویان مى‏دهد .

بخش ششم- از مسأله حجاب سخن مى‏گوید که با بخشهاى گذشته نیز رابطه نزدیک دارد و همه زنان با ایمان را به رعایت این دستور اسلامى توصیه مى‏کند .

بخش هفتم- که آخرین بخش را تشکیل مى‏دهد ، اشاره‏اى به مسأله مهم" معاد" دارد ، و راه نجات در آن عرصه عظیم و همچنین مسأله امانت دارى بزرگ انسان یعنى مسأله تعهد و تکلیف و مسئولیت او را شرح مى‏دهد .



*پیمان محکم الهى‏



«وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِیِّینَ مِیثاقَهُمْ وَ مِنْکَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِیمَ وَ مُوسى‏ وَ عِیسَى ابْنِ مَرْیَمَ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِیثاقاً غَلِیظاً ؛ (و به یاد آور) هنگامى که ما از پیامبران پیمان گرفتیم، و (همچنین) از تو و از نوح و ابراهیم و موسى‏ و عیسى‏ فرزند مریم، و از همه‏ى آنان پیمانى استوار گرفتیم (که در اداى مسئولیّت و دعوت کوتاهى نکنند). »(احزاب ، آیه 7)

از میان پیامبران، پنج نفر اولوا العزم یعنى داراى کتاب و شریعت بوده و از جایگاه خاصّى نزد خداوند برخوردار بوده‏اند ، این آیه از آنان به خصوص نام برده است .

البتّه از پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) قبل از بقیه نام برده شده است ، که این خود دالّ بر عظمتى دیگر دارد ، (بحارالانوار، ج 5 ، ص 236) چنان که از مادر حضرت عیسى نام برده شده که بیانگر موقعیّت ویژه حضرت مریم و تولّد معجزه‏آساى آن حضرتمی باشد ..

از آنجا که در آیات گذشته اختیارات وسیع و گسترده پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) تحت عنوان" النَّبِیُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ " بیان شد ، آیه مورد بحث وظائف سنگین پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) و سائر پیامبران بزرگ را بیان مى‏کند ، زیرا مى‏دانیم همواره اختیارات توأم با مسئولیتها است ، و هر جا " حقى" وجود دارد " تکلیفى" در مقابل آن نیز هست که این دو هرگز از هم جدا نمى‏شوند ، بنا بر این اگر پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) حق وسیعى دارد ، تکلیف و مسئولیت سنگینى نیز در برابر آن قرار داده شده است .

(و به یاد آور) هنگامى که ما از پیامبران پیمان گرفتیم، و (همچنین) از تو و از نوح و ابراهیم و موسى‏ و عیسى‏ فرزند مریم، و از همه‏ى آنان پیمانى استوار گرفتیم (که در اداى مسئولیّت و دعوت کوتاهى نکنند)
پیام‏هایی از آیه:
1ـ براى آماده سازى روحى و تربیتى، آشنایى با تاریخ و سنّت‏هاى الهى لازم است. (اگر ما از تو میثاق مى‏گیریم ، سنّت و برنامه‏ى ما این است که از همه‏ى انبیاء پیمان گرفته‏ایم.) ؛ «أَخَذْنا مِنَ النَّبِیِّینَ»

2ـ اگر پیامبر اولى‏ بر مردم است، مسئولیّت و پیمان سختى نیز بر عهده‏ى اوست؛ «أَخَذْنا ... مِیثاقَهُمْ وَ مِنْکَ»، به عبارتی هر کس مقام برترى دارد، وظیفه‏اش سخت‏تر است.(خداوند از همه‏ى انبیا میثاق گرفت ولى از پیامبران اولوالعزم، میثاقی دشوارترگرفته است.) ؛ «مِیثاقاً غَلِیظاً»

نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 18:50 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

اگر کمی به آیات و روایات توجه کنیم ، خواهیم دید که راه های بسیار خوبی برای رسیدن به خوبی ها فراهم می باشد که برای رسیدن به آنان ، تنها نیازمند اراده و سعه صدر می باشیم . یکی از این باب ها خواند نماز شب است که در آیات قرآن کریم ( آیه 16 سوره سجده ) و روایات به آن اشاره و تأکید شده است .


نامهاى سوره‏ سجده

نام این سوره در بعضى از روایات و در لسان مشهور مفسران ؛ " سوره سجده " یا " الم سجده " است ، و گاه براى مشخص ساختن آن از سوره حم سجده آن را به نام " سجده لقمان" مى‏خوانند ، چرا که بعد از سوره لقمان قرار گرفته است ، در بعضى از روایات نیز از آن به " الم تنزیل " یاد شده است .

فخر رازى و آلوسى نیز نام سوره " مضاجع " را از جمله نامهاى آن ذکر کرده‏اند (به تناسب آیه 16 این سوره « تَتَجافى‏ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ ... » ).



* شب زنده داران !

« تَتَجافى‏ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ؛ پهلوهایشان از بسترها در دل شب دور مى‏شود (و بپا مى‏خیزند و رو به درگاه خدا مى آورند) و پروردگار خود را با بیم و امید مى‏خوانند، و از آنچه به آنان روزى داده‏ایم انفاق مى‏کنند ! » (سجده 16)

در تفسیر جمله ؛" تَتَجافى‏ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ" (شبانگاه ، پهلوهاى آنها از بستر دور مى‏شود) دو تفسیر در روایات اسلامى وارد شده :

تفسیرى به نماز " عشاء" و اشاره به اینکه مؤمنان راستین بعد از نماز مغرب و قبل از نماز عشاء به بستر نمى‏روند مبادا خواب آنها را بگیرد ، و نماز عشایشان از دست برود . (زیرا در آن زمان معمول بوده که در آغاز شب به استراحت مى‏پرداختند و نماز مغرب و عشاء را- طبق دستور استحباب جدایى میان نمازهاى پنجگانه- از هم جدا مى‏کردند و هر کدام را در وقت فضیلت خود بجا مى‏آورند) هر گاه بعد از نماز مغرب و قبل از وقت عشا مى‏خوابیدند ممکن بود براى نماز عشا بیدار نشوند.

این تفسیر را " ابن عباس" طبق نقل در المنثور از پیامبر اسلام ( صلی الله علیه و آله ) نقل کرده ، و در" امالى" شیخ نیز از امام صادق ( علیه السلام ) نقل شده است . ( در المنثور و امالى شیخ طبق تفسیر المیزان ، جلد 16 ، صفحه 283)

اما در بیشتر روایات و کلمات مفسران ، به برخاستن از بستر و براى اداء نماز شب تفسیر شده است .

در روایتى از امام باقر (ع) چنین مى‏خوانیم که به یکى از یارانش فرمود : « أ لا اخبرک بالاسلام اصله و فرعه و ذروة سنامه :آیا ریشه و شاخه و بلندترین قله اسلام را به تو معرفى کنم ؟ »

راوى عرض کرد بفرمائید: فدایت شوم. فرمود : « اما اصله الصلاة، و فرعه الزکاة، و ذروة سنامه الجهاد : ریشه‏اش نماز است و شاخه‏اش زکات ، و قله مرتفعش جهاد است .»

سپس افزود: آیا می خواهى تمام ابواب خیر را به تو معرفى کنم ؟ راوى مى‏گوید: بفرمائید فدایت شوم .

امام فرمود : « الصوم جنة، و الصدقة تذهب بالخطیئة، و قیام الرجل فى جوف اللیل بذکر اللَّه، ثم قرأ " تَتَجافى‏ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ" ؛ روزه سپرى است در مقابل آتش و صدقه محو کننده گناه است ، و بر خاستن انسان در دل شب او را به یاد خدا مى‏اندازد ، سپس آیه " تَتَجافى‏ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ " را تلاوت فرمود .» (اصول کافى ، جلد 2 ، باب دعائم الاسلام ، حدیث 15 ، صفحه 20)

در روایتى از امام باقر (ع) چنین مى‏خوانیم که به یکى از یارانش فرمود: « أ لا اخبرک بالاسلام اصله و فرعه و ذروة سنامه :آیا ریشه و شاخه و بلندترین قله اسلام را به تو معرفى کنم ؟» راوى عرض کرد بفرمائید: فدایت شوم. فرمود: « اما اصله الصلاة، و فرعه الزکاة، و ذروة سنامه الجهاد : ریشه‏اش نماز است و شاخه‏اش زکات ، و قله مرتفعش جهاد است»



در تفسیر" مجمع البیان" از" معاذ بن جبل" چنین نقل شده که در غزوه " تبوک" در خدمت رسول خدا (ص) بودم ، گرما همه را سخت ناراحت کرده بود و هر کس به گوشه‏اى پناه مى‏برد ، ناگهان دیدم که پیامبر (ص) از همه به من نزدیکتر است ، خدمتش رفتم عرض کردم: اى رسول خدا (ص) ! عملى به من بیاموز که مرا وارد بهشت کند ، و از آتش دوزخ دور سازد .

فرمود : سؤال بزرگى کردى ، اما پاسخ آن براى کسى که خدا بر او آسان کرده است مشکل نیست . سپس افزود : " تعبد اللَّه و لا تشرک به شیئا و تقیم الصلاة المکتوبة و تؤدى الزکاة المفروضة و تصوم شهر رمضان : خدا را پرستش کن و چیزى را شریک او قرار نده نمازهاى واجب را انجام ده و زکات واجب- حق مستمندان- را اداء کن و ماه رمضان را روزه بگیر".

بعد فرمود: و آیا می خواهى از ابواب خیرات به تو خبر مى‏دهم ؟ عرض کردم : اى پیامبر بفرمائید . فرمود : « الصوم جنة من النار و الصدقه تکفر الخطیئه و قیام الرجل فى جوف اللیل یبتغى وجه اللَّه ثم قرأ هذه الایه تَتَجافى‏ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ : روزه سپرى است در برابر آتش و انفاق در راه خدا کفاره گناهان است ، و قیام انسان در دل شب براى خشنودى خدا . سپس آیه" تتجافى جنوبهم" را قرائت فرمود" » . (مجمع البیان ذیل آیات مورد بحث و تفسیر نور الثقلین ، جلد 4 ، صفحه 229)

گر چه هیچ مانعى ندارد که آیه مفهوم وسیعى داشته باشد ، هم بیدار ماندن در آغاز شب را براى نماز عشاء شامل شود، و هم بر خاستن در سحرگاه را براى نماز شب ، ولى دقت در مفهوم" تتجافى" معنى دوم را بیشتر در ذهن منعکس مى‏کند ، زیرا ظاهر جمله این است که قبلا پهلوها در بستر آرام گرفته سپس از آن دور مى‏شود و این مناسب قیام در آخر شب براى انجام نماز است .

گر چه در باره اهمیت این نماز پر برکت همان چند روایت فوق کافى به نظر مى‏رسد ، ولى این نکته قابل ذکر است که در روایات اسلامى آن قدر اهمیت‏ به این عبادت داده شده است که در باره کمتر عبادتى چنین سخن گفته شده است .

دوستان حق، و رهروان راه فضیلت به این عبادت بى ریا که قلب را روشنایى و دل را نور و صفا مى‏بخشد همواره اهمیت بسیار مى‏دادند .

پیامبر خدا فرمود: آیا می خواهى از ابواب خیرات به تو خبر مى‏دهم؟ عرض کردم اى پیامبر بفرمائید. فرمود: « الصوم جنة من النار و الصدقه تکفر الخطیئه و قیام الرجل فى جوف اللیل یبتغى وجه اللَّه ثم قرأ هذه الایه تَتَجافى‏ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ: روزه سپرى است در برابر آتش و انفاق در راه خدا کفاره گناهان است، و قیام انسان در دل شب براى خشنودى خدا . سپس آیه" تتجافى جنوبهم" را قرائت فرمود»
استفاده از فرصت های داده شده!

ممکن است بعضى همیشه توفیق بهره‏گیرى از این عبادت پر برکت را نداشته باشند ، ولى چه مانعى دارد که در بعضى از شبها که این توفیق حاصل است بهره گیرند و در آن هنگام که خاموشى همه جا را فرا گرفته ، و اشتغالات روزانه همه تعطیل است، کودکان در خواب ، و محیط آماده حضور قلب و راز و نیاز با خدا است، برخیزند و به در خانه خدا روند و دل را به نور عشق دوست روشن سازند .



پیام‏های آیه:



1ـ سحر خیزى و دل کندن از رختخواب ، یکى دیگر از نشانه‏هاى مؤمنان است : « تَتَجافى‏ جُنُوبُهُمْ » ...

2ـ عبادت‏هایى که با نوعى ریاضت و خفا همراه باشد، ارزش بیشترى دارد: «تَتَجافى‏»

3ـ مؤمن ، نه مأیوس است، نه مغرور، هم بیم دارد، هم امید: «یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً»

4ـ تواضع ، سحرخیزى و انفاق ، خصلت دائمى مؤمنان است : «لا یَسْتَکْبِرُونَ ...یَدْعُونَ ...یُنْفِقُونَ» (همه با صیغه‏ى مضارع آمده است.)

5ـ رابطه‏ى شبانه با خداوند ، باید با رسیدگى به محرومان همراه باشد : « یَدْعُونَ ... یُنْفِقُونَ»

6ـ مورد انفاق ، تنها مال نیست ، بلکه شامل علم و آبرو و دیگر سرمایه‏هاى انسان نیز مى‏شود : « مِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ »



نتیجه گیری:

گر چه هیچ مانعى ندارد که آیه ی 16 سوره سجده ، مفهوم وسیعى داشته باشد ، هم بیدار ماندن در آغاز شب را براى نماز عشاء شامل شود ، و هم بر خاستن در سحرگاه را براى نماز شب، ولى دقت در مفهوم "تتجافى" معنى دوم را بیشتر در ذهن منعکس مى‏کند، زیرا ظاهر جمله این است که قبلا پهلوها در بستر آرام گرفته سپس از آن دور مى‏شود و این مناسب قیام در آخر شب براى انجام نماز است .








--------------------------------------------------------------------------------

منابع:

1- تفسیر نور، ج9

2- تفسیر نمونه ،ج 17

3- المنثور و امالى شیخ طبق " تفسیر المیزان" ، جلد 16 ، صفحه 283

4- اصول کافى ، جلد 2 ، باب دعائم الاسلام

5- تفسیر نور الثقلین ، جلد 4 ، صفحه 229

نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 18:48 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

از میان یکصد و بیست و چهار هزار باران پیامبر گونه، باران پیامبر خاتم چیز دیگری است. گویا خداوند با بعثت پیامبر اسلام درهای رحمتش را تا آنجا که می شد به روی عالمیان گشود و پس از آن نیز با رگبارهای دوازده گانه، این موهبت بزرگ را تکمیل نمود.

در طول تاریخ بشریت، انقلاب ها و جنبش های فراوانی رخ داده که بسیاری محکوم به فنا و تعداد اندکی از آنها ماندگار بوده است.

قرآن حرکت ها و جنبش ها را به دو گونه حق و باطل تقسیم کرده و جنبش های حق طلبانه را ماندگار و حرکت های باطل محور را محکوم به فنا دانسته است.

ا

ما تشخیص آنکه حق کدام است و باطل چیست، بسیار مشکل به نظر می رسد. چرا که معمول این حرکت ها و جنبش ها، بر حقانیت خود اصرار دارند و دیگران را باطل می شمارند. حرکت مردم ایران هم که بعدها به انقلاب اسلامی منتهی شد یکی از این جنبش ها است که باید حقانیت آن مورد تحلیلی قرآنی قرار گیرد.
اما قرآن در آیه ۱۷ سوره رعد، مثالی همه فهم ارائه داده تا همگان بتوانند با تطبیق این مثال با جریانات مختلف اجتماعی، حق را از باطل تشخیص دهند. ما این مثال قرآن ۵ مرحله ای را در ۵ گام با هم مرور خواهیم کرد و با مسیر نورانی انقلاب تطبیق خواهیم داد.

گام اول: نزول باران رحمت

خداوند در ابتدای این آیه می فرماید:

أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً؛ (خداوند) از آسمان، آبى (به صورت باران و برف و تگرگ) فرو فرستاد.

باران، مظهر لطف و رحمت پروردگار است که هر از چندی بر هر کوی و برزنی می بارد و زمین تشنه را سیراب می کند. اما این لطف و رحمت خداوند تنها به مادیات زندگی محدود نمی شود و شامل دیگر ابعاد وجود انسان نیز می گردد. خداوند به همان ترتیبی که برای زمین خشکیده باران رحمتش را ارزانی می دارد، هر از چندی برای ضمیر تشنه جهانیان نیز باران رحمتش را فرو می فرستد و آنان را از سرچشمه حقیقی معنویات سیراب می گرداند.

از میان یکصد و بیست و چهار هزار باران پیامبر گونه، باران پیامبر خاتم چیز دیگری است. گویا خداوند با بعثت پیامبر اسلام درهای رحمتش را تا آنجا که می شد به روی عالمیان گشود و پس از آن نیز با رگبارهای دوازده گانه، این موهبت بزرگ را تکمیل نمود.

این مسیر شاداب و پر طراوت تا بدانجا پیش رفت که در خرداد ۱۳۴۲ نمونه دیگری از باران رحمت باریدن گرفت و ضمیر تشنه کام یک یک مردم ایران زمین را سیراب کرد. بارانی به نام خمینی و از جنس همان پیامبر خاتم.

همینگونه بود که باران رحمت خدا از زبان خمینی کبیر باریدن گرفت و دلها را یکی پس از دیگری لبریز از معنویت کرد. جوی های مختلف مردم از کسبه و کارمند و کارگر و دانشجو و طلبه و نظامی و … به رودخانه ای مواج و یگانه تبدیل شدند. رودخانه ای به «رنگ خدا» که یک صدا فریاد می کشید: «خدا»

گام دوم: جریان آب در رودخانه ها

فَسَالَتْْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهَا؛ پس رودخانه هایى (هر یک) به اندازه گنجایش خود روان شدند.

باران که می بارد آهسته آهسته جریان آب روان می شود و در شیارهای کوچک به حرکت می افتد. شیارها به جویبارها تبدیل می گردد و جویبارهای کوچک به جویها می ریزند و در نهایت همه با هم یکی می شوند و رودخانه ای پرخروش می سازند. رودخانه ای یک دست و یک صدا و پر تحرک.

همینگونه بود که باران رحمت خدا از زبان خمینی کبیر باریدن گرفت و دلها را یکی پس از دیگری لبریز از معنویت کرد. جوی های مختلف مردم از کسبه و کارمند و کارگر و دانشجو و طلبه و نظامی و … به رودخانه ای مواج و یگانه تبدیل شدند. رودخانه ای به «رنگ خدا» که یک صدا فریاد می کشید: «خدا».

رودخانه ای که آغازش ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ شد و مسیر پربرکتش هنوز ادامه دارد و به امید خدا با عظمتی وصف ناپذیر به دریای حکومت موعود، منتهی خواهد شد.

گام سوم: تشکیل کف های موج سوار

فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَدًا رَّابِیًا وَ مِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فىِ النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُ کَذَالِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْبَاطِلَ؛
و سیلاب، کفی را بر روى خود حمل کرد؛ و از آنچه (در کوره‏ها) براى به دست آوردن زینت آلات یا وسایل زندگى، آتش روى آن می افروزند نیز کفی (ایجاد می شود) همانند کفِ سیلاب.

حرکت سیلاب گونه مردم و موج پاک و مومنانه آنها، کف هایی بی هویت را نیز بر روی خود حمل خواهد کرد. این خاصیت حرکت های این چنینی است که عده ای موج سوار از آن سوء استفاده می کنند و خود را بر بلندای حرکت بی پیرایه مردم می رسانند.

موج اسلام گرایی مردم در صدر اسلام نیز کفی بی هویت همچون بنی امیه را بر روی خود حمل کرده است. کسانی همچون معاویه و یزید توانستند از حرکت پاک مردم سوء استفاده کنند و بر گرده مسلمانان سوار شوند.

نگاهی گذرا به تاریخ تمامی حرکت های ریشه دار نشان می دهد که موج سواران همیشه در کمین چنین حرکت هایی بوده اند. انقلاب اسلامی نیز از این قاعده قرآنی مستثنی نبود و کف های بی هویتی را بر دوش خود حمل کرد.

پیش و پس از انقلاب حباب ها و کف هایی همچون چریک های فدایی و مجاهدین خلق یا همان منافقین توانستند چند صباحی بر گرده مردم سوار شوند و خودی نشان دهند. گروه هایی همچون نهضت آزادی نیز خود را به بلندای حکومت رساندند و فرمان حکومت را به دست گرفتند. اما تیزهوشی قطره قطره این رودخانه عظیم نتیجه ای قرآنی رقم زد.

جالب اینجا است که خداوند نشانه بارز حرکت های توحیدی را «خدمت رسانی به مردم» می داند. (مَا یَنفَعُ النَّاسَ) بنابراین شرط دیگر ماندگاری انقلاب توحیدی ما نیز «خدمت رسانی به مردم» خواهد بود

گام چهارم: نابودی کفهای باطل ضمیر

فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً؛ اما آن کف به کنارى رفته، نابود می شود.

پیش بینی خداوند این است که عاقبت همه موج سواران بی هویت، نیستی و نابودی است. این قانون طبیعت است که حباب های درون تهی پس از چندی از بین می روند و چند صباحی بیشتر توان موج سواری ندارند. همیشه این سیل خروشان پاکی ها است که کف ناپاکی ها را به گوشه ای پرتاب می کند و آنان را به نابودی می کشاند.

بنی امیه رفت، بنی عباس رفت، پادشاهان ظالم و ستمکار رفتند، حرکات التقاتی, خوارج، غالیان و کج فهم ها رفتند. اما آنچه که باقی است، اسلا م و اسلامیان و قرآن و اهل بیت است.

در انقلاب پر خروش ما نیز هر حرکت موج سواری که آمد، دیری نپایید که از گردونه خارج شد و به گورستان تاریخ پیوست. از آنان که در اول انقلاب فریاد جمهوری ایرانی سر دادند، گرفته تا پس مانده های امروزیشان. از گروه کج فهم فرقان گرفته تا منافقان و گروهک های مختلف التقاطی دیگر.

گام پنجم: ماندگاری دریای ایمان

وَ أَمَّا مَا یَنفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فىِ الْأَرْضِ؛ و اما آنچه مردم را سود می بخشد (نظیر آب های زلال و فلزات ذوب شده ناب) در زمین مى ماند.

خداوند آینده هر جنبش توحیدی و ریشه دار را ماندگار و پابرجا پیش بینی کرده است. اما به شرط آنکه حقیقت توحیدی خود را از دست ندهد و خود را به دست موج سواران نسپارد.

جالب اینجا است که خداوند نشانه بارز حرکت های توحیدی را «خدمت رسانی به مردم» می داند. (مَا یَنفَعُ النَّاسَ) بنابراین شرط دیگر ماندگاری انقلاب توحیدی ما نیز «خدمت رسانی به مردم» خواهد بود.

البته خاصیت آب زلال و طلای ناب این است که سودی فراوان دهد و به هر کجا که رسید آن را بی منفعت باقی نگذارد. چه ملت هایی که در طول تاریخ به خاطر پذیرش اسلام به اوج عزت رسیدند و کمال دنیا را در کنار کمال معنوی تجربه کردند. امروز نیز اسلام عزیز به برکت انقلاب اسلامی به اقصا نقاط عالم نفوذ کرده است و قلب های آزادگان عالم را سیراب می کند.

هر روز که از عمر عالم اسلام می گذرد بر عظمت و گستردگی آن افزوده می شود. با آنکه موج سواران فراوانی در طول تاریخ اسلام مسیر آن را با چالشی جدی رو به رو کردند اما اسلام عزیز همچنان در دلها باقی است و روز به روز قلب های بیشتری را تسخیر خود می کند.

انقلاب اسلامی نیز که ادامه رودخانه بزرگ پیامبر اعظم است، باقی خواهد ماند و هر روز بر عزت و عظمتش افزوده خواهد شد. چرا که این سنت الهی است و سنت خدا تغییر ناپذیر است. آری،

کَذَالِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ. خداوند این چنین مثال مى زند!

نتیجه گیری :

می توان کلام خداوند را در آیه ۱۷ سوره رعد در این بیان خلاصه کرد که ؛ هر که با خدا و برای خدا و در مسیر او باشد ، باران رحمت بر اونازل شده و او را شسته و از میان آلودگی ها و ناخالصی ها بیرون خواهد آورد .

آنانی که چشم دیدن رحمت وحقیقت را ندارند ، گاه دیده می شود که برای نشان دادن خویش بسیار جنب وجوش به خرج می دهند اما باید بدانند که باقی نخواهند ماند و آنچه با قی می ماند ، تنها حق وحقیقت است .

نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 18:47 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

این نوشتار بسیار کوتاه، به سیره، رفتار و تعامل حجّت هشتم الهى، حضرت رضا علیه السلام با قرآن پرداخته و گزارشى ناتمام از سیره قرآنى امام رضا علیه السلام ارائه مى دهد. گرچه در این گستره ، گزارش ‏هاى حدیثى و تاریخى ، بسیار اندک است. ولى همین اندک که خوشبختانه در منابع دست اول ، به چشم مى ‏خورد و به یادگار مانده ، به عنوان بهترین رهیافت ، تقدیم به دوستداران قرآن مى ‏شود.

تلاوت قرآن همراه با اندیشه‏ :
یکى از یاران و راویان حضرت رضا علیه السلام که نامش ابراهیم بن عباس است ، در تبیین رفتار حضرت با قرآن، گزارش جالبى را ارائه مى هد ؛ او مى ‏گوید :
امام رضا علیه السلام همه قرآن را در مدت سه شبانه روز تلاوت مى‏ کرد و بارها به یاران خود مى ‏فرمود : اگر مى ‏خواستم قرآن را در کمتر از این زمان ، ختم مى ‏کردم ولى روش من چنین است که : هیچ یک از آیه ‏هاى قرآن را نمى ‏خوانم مگر این که در آن تأمل و اندیشه مى ‏کنم که در چه زمینه ‏اى و در چه زمانى نازل شد و بدین سبب است که قرآن را در سه شبانه روز به پایان مى ‏رسانم. (۱)

گفتمان با قرآن‏ :
در جای دیگر مى ‏گوید : تمام سخنان امام رضاعلیه السلام و پاسخ ‏هایى که به اشخاص مى داد و مثال‏ هایى که مى ‏فرمود ، همه آنها، بر گرفته از آیات قرآن بود. (۲)

تلاوت قرآن در هنگام سفر :
رجاء بن ابى ‏ضحاک ، که یکى از کارگزاران حکومت مأمون و مسئول بردن حضرت از مدینه به خراسان بود، در ضمن گزارش بلندى که از چگونگى نماز و عبادت و مسائل جانبى آن ارائه نموده است، درباره قرآن خواندن آن بزرگوار مى ‏گوید:
چه بسیار ، که در نیمه ‏هاى شب از رختخواب خویش حرکت مى ‏کرد و به تلاوت قرآن مى ‏پرداخت، هر گاه به آیه ‏اى مى ‏رسید که در آن نامى از بهشت یا جهنم، برده شده بود، آن حضرت مى گریست و از خداوند بهشت طلب مى ‏نمود و از آتش جهنم به خدا پناه مى ‏برد.(۳)

راز جاودانى قرآن‏ :
وقتى در نزد حضرت امام رضا علیه السلام از جایگاه والاى قرآن، سخن به میان آمد، آن بزرگوار در پاسداشت برهان و معجزه بودن این کتاب فرمود : «قرآن ، ریسمان و رشته مستحکم و دستگیره نیرومند و راه روشن و تعالى ‏بخش خدا است که انسان را به سمت و سوى بهشت رهنمون مى ‏شود و از گرفتار شدن به آتش جهنم نجات مى‏ بخشد. این کتاب آسمانى در گستره زمان هرگز کهنگى نخواهد پذیرفت و تلاوت آن بر زبان‏ ها دشوار و خسته کننده نیست ، راز و رمز این حقیقت آن است که قــــــرآن فقط براى زمان خاص و امــت ویژه‏اى قرار داده نشده ، بلکه این کتاب عالى ‏ترین دلیل است براى هر انسانى، و هیچ ‏گاه باطل و کاستى در آموزه‏هایش راه پیدا نمى ‏کند. بدین سبب که از نزد پروردگار حکیم و ستودنى نازل شده است.(۴)

پی نوشتها :

۱٫ لو أَرَدْتُ أَنْ أَخْتِمَهُ أَقَلَّ مِنْ ثلاثٍ لختمتُهُ، لکن ما مَرَرْتُ بِآیَةٍ الاَّ فَکَرْتُ فیها… (عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج ۲، ص ۴۲۰، چاپ اختر شمال، ۱۳۷۳ ش/ بحارالانوار، ج ۹۲، ص ۲۰۴، چاپ مکتبة الاسلامیة، تهران/ مسند الرضا، ج ۱، ص ۴۰/ المناقب، ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ۳۶۰، انتشارات علامه، قم.)


(عیون اخبارالرضا علیه السلام ، ج ۲، ص ۴۲۸/ بحارالانوار ، ج ۹۲، ص ۱۸۰ و ج ۴۹، ص ۹۰/ کشف الغمه ، على بن عیسى اربلى، ج ۲، ص ۳۱۶، چاپ مکتبة بنى ‏هاشم ؛ انوارالبهیه ، ص ۱۰۴)
۳٫ کانَ یُکْثِرُ بِالّلیلِ فى‏فراشه مِنْ تلاوةِ القرآن، فاذا مَرَّ بِآیةٍ فیها ذِکر جنّة او نارٍ، بَکى‏، وَ سَأَلَ اللهَ الجنَّة و تَعوّذ باللهِ من النّار. ۴٫ هو حبلُ الله المتین، و عروته الوثقى‏ و طریقته المُثلى ولا یخلقُ على الأزمنِة ولا یغثَ على الألسنة لأنّه لم یُجعَل لزمانٍ دون زمانٍ بل جُعل دلیل البرهان و الحجّة على کلّ انسان ، لایأتیه الباطل من بین یدیه و من خلفه تنزیل مِن لَدُن حکیم حمید. ۲٫ کانَ کَلامُهُ کُلُّهُ و جوابُه و تمثّله، اِنتِزاعاتٍ مِنَ القرآنِ (همان)

(مسند الرضا علیه السلام، ج ۱، ص ۳۰۹)
منبع : کوثر ، شماره (۶۲)

نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 18:46 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

سوره ی مبارکه التوبه: آیه ۳۶

إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْرًا فِی کِتَابِ اللّهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَات وَالأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ فَلاَ تَظْلِمُواْ فِیهِنَّ أَنفُسَکُمْ وَقَاتِلُواْ الْمُشْرِکِینَ کَآفَّةً کَمَا یُقَاتِلُونَکُمْ کَآفَّةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ(۳۶)
تعداد ماه‏ها نزد خداوند در کتاب الهى، از آن روز که آسمانها و زمین را آفریده، دوازده ماه است که چهار ماه از آن، ماه حرام است (و جنگ در آن ممنوع مى‏باشد.) این، آیین ثابت و پابرجا(ى الهى) است! بنابر این، در این ماه‏ها به خود ستم نکنید (و از هرگونه خونریزى بپرهیزید)! و (به هنگام نبرد) با مشرکان، دسته جمعى پیکار کنید، همان گونه که آنها دسته جمعى با شما پیکار مى‏کنند و بدانید خداوند با پرهیزگاران است! (۳۶)
جابر جعفی می گوید: از امام باقر علیه السلام درباره تأویل قول خدای عزوجل: « انٌ عدة الشهور عندالله اثنا عشر شهراً فی کتاب الله یوم خلق السماوات و الارض منها اربعة حرم ذلک الدین القیم فلاتظلموا فیهن انفسکم » سؤال کردم .
حضرت آهی کشید و فرمود: ای جابر، اما سنه « سال » جدٌم رسول خدا صلی الله علیه و آله است و ماههای آن ۱۲ ماه است که از امیرالمؤمنین شروع می شود تا من و تا امام دوازدهم حضرت مهدی.
در روایتی دیگر آمده است که چهار شهر حرام، علی و حسن و حسین و قائم علیهم السلام هستند به دلیل «ذلک الدین القیم»

منابع

بحار الانوار، ج ۲۴، ص ۲۴۰، حدیث ۲و
بحار الانوار، ج ۲۴، ص ۲۴۰، حدیث ۲
نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 18:46 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

- قیام بر اساس بصیرت و آگاهی
آیاتی که امام حسین (ع) در راه کربلا تلاوت فرمودند. ۱- فرمود: «أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصیرَة» (یوسف/۱۰۸) آیه‌ی قرآن است. «ٍأَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنی‏» (یوسف/۱۰۸) یعنی من بصیرت دارم. می‌فهمم چه می‌کنم. اینطور نیست که من رفتم مثلاً حکومت تشکیل بدهم، نشد. باختم شهید شدم. حالا گاهی وقت‌ها یک افرادی یک کاری می‌کنند، وقتی می‌گوییم: به چه دلیل؟ می‌گوید: والله نمی‌دانم. یا می‌گوید: آقای من گفته است. نیاکان ما گفتند. آداب و رسوم ما است.

بصیرت، حضرت قاسم یک بچه‌ی سیزده ساله پسر امام حسن مجتبی می‌گوید: مرگ از عسل شیرین‌تر است. این نعوذ بالله نعوذ بالله نمی‌فهمد چه می‌گوید؟ مگر می‌شود برای یک بچه‌ی سیزده ساله مرگ از عسل شیرین‌تر باشد؟ این چیه؟ نعوذ بالله دروغ گفته است؟ مبالغه کرده است. این یک سیاست‌مدار، متدیّن، عارفی است که می‌گوید: هستی برای بشر،خوب گوش بدهید! هستی برای بشر آنوقت این بشر دستش در دست یزید باشد. مرگ بر این زندگی! ابر و باد و مه و خورشید و فلک برای بشر، آنوقت خداوند دست بشر را در دست یزید بگذارد. اگر بنا باشد حکومت دست بنی‌امیه باشد، اصلاً زیر خاک باشیم بهتر است. مرگ از عسل شیرین‌تر است. این یک تحلیل سیاسی است. «أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصیرَة» می‌فهمم.
اگر بنا باشد این درآمد همراه با گناه باشد، من نان خالی می‌خورم و روی گونی زندگی می‌کنم، این غذا و این قالی ابریشمی را با این گناه نمی‌خرم. خیلی باید انسان متدیّن باشد، ما گاهی وقت‌ها مثلاً می‌گوییم: اگر امر به معروف کنیم، نهی از منکر کنیم، مشتری‌مان از دست ما درمی‌رود. حالا این را بگذار یک سودی از این ببریم، ولو این خانم هرطور می‌خواهد باشد، این مرد هرطور می‌خواهد باشد. ما گاهی وقت‌ها برای فروش یک قرقره، گاهی برای فروش یک آدامس، گاهی برای فروش یک صابون و یک تاید و یک سطل ماست، بدترین منکر در مغازه‌ی ما می‌شود، ولی می‌گوییم: اگر به او بگوییم، نان ما قطع می‌شود. یعنی مثلاً من باید ۵۰ تومان از این سود ببرم، نمی‌برم. خیلی وقت‌ها ممکن است انسان تحصیلات عالیه هم داشته باشد، تحصیلات حوزوی و دانشگاهی، اما در عین حال ببیند یک خرده رفاهش لق می‌شود، می‌گوید: نه رفاهم باشد، هرچه گناه شد، شد! این پسر خوشگل‌تر است. این را قبولش کنید. این دختر خوشگل‌تر است. ولو پسر نماز نمی‌خواند، دختر هم پدرش مشروبات الکی می‌خورد. عوضش یک خرده خوشگل‌تر است. این خانه قشنگ‌تر است. ولو خوب این خانه قشنگ است ولی همه‌ی همسایه‌ها تو را می‌بینند. انگار کنار کوچه زندگی می‌کنی. حفاظ ندارد. ببینید ما گاهی وقت‌ها یک دختر و پسر زیبا، یک درآمد بیشتر، یک رفاه بیشتر، یک ذره زندگی ما رفاه باشد از رفاه نمی‌گذریم. ولو صد تا گناه بکنیم. اما این قاسم می‌گوید که: خدا هستی را برای چه آفرید؟ «خَلَقَ لَکُم‏»، «سَخَّرَ لَکُمُ»، «مَتاعاً لَکُم‏» ابر و باد و مه و خورشید و فلک برای بشر است. بشر برای این که راه خدا را برود. اگر حکومت دست بنی‌امیه باشد که مردم راه خدا را نمی‌روند. پس مرگ از عسل شیرین‌تر است. این بصیرت است. بصیرت است.
یک وقت یک کسی جمکران می‌رود، یا توجه به امام زمان می‌کند، روی عشق حضرت مهدی. یکوقت چون کارش گیر کرده می‌گوید: یا صاحب‌الزمان! یکوقت یک کسی نماز می‌خواند، روی عشق به خدا، روی معرفت خدا! یکبار هم چون کارش گیر کرده است نماز می‌خواند. اینها شناخت‌ها فرق می‌کند. «أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصیرَة» فرمود: من می‌فهمم چه می‌کنم. وگرنه آدم حاضر باشد خواهرش اسیر شود. علی‌اصغر روی دستش تکه تکه شود؟ گلویش پاره شود؟ علی ‌اکبرش جلوی چشمش شهید شود. این همه زجر برای چه؟ می‌گوید: بصیرت دارم. اینطور نیست که رفتیم گیر کردیم چاره‌ای نداشتیم. رفتیم گیر کردیم نیست. دارم به طرفش می‌روم. اصلاً سختی‌ها را قبول می‌کنند. باید زیر سم اسب بروم، تا مردم بفهمند که این حکومت بنی‌امیه حکومت به درد بخوری نیست. باید من تکه تکه شوم تا مردم غیرتشان به جوش بیاید. پسر پیغمبر را کشتند، غیرتشان که به جوش آمد، مرگ بر بنی‌امیه، مرگ بر بنی‌امیه شروع شود، کم‌کم بنی‌امیه سقوط کند. بعد امام باقر و امام صادق بیایند معارف اسلام را بگویند. بصیرت دارم. می‌دانم چه می‌شود.
۲- رفعت نام و نشان امام حسین(علیه‌السلام)

در کربلا استثنا زیاد بود. اصلاً اگر یک نفر یک کتاب بنویسد، استثناهای کربلا، یعنی هیچ جای کربلا با هیچ جای کره‌‌ی زمین نمی‌خورد. همه چیزش استثنا بود. از روزی که خدا زمین و زمان را خلق کرده است. از روزی که خدا زمین و زمان را خلق کرده است، مهمان داشتیم که دوازده هزار تا نامه برایش بیاید. در عروسی‌های ما یک کارت دعوت می‌آید. آخر ۱۲ هزار نامه برای یک مهمان! یک چنین مهمانی در تاریخ بوده است؟ در طول تاریخ در همه‌ی قراردادها و پیمان‌ها، پیمانی بوده که صبح هجده هزار نفر با مسلم بیعت کنند، غروب یک نفر وفادار نباشد. یعنی اینطور نیست که بگوییم، هفده هزار و نهصد و نود و نه تا از آنها خراب شدند. یکی ته آن ماند. همه چیز امام حسین استثنا است. خدا هم «وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ» عشق امام حسین کم نمی‌شود. برنج گران شود. روغن گران شود. گوسفند گران شود. هوا سرد شود. هوا گرم شود. نمی‌دانم هرچه گران شود، مردم از امام حسین کم نمی‌گذارند. از زن و بچه‌شان کم می‌گذارند. از بچه‌شان کم می‌گذارند. از امام حسین کم نمی‌گذارند. اگر مکه خطر دارد، حج واجب نیست. ولی کربلا را می‌روند با خطرش!
۳- امام حسین(علیه‌السلام)، پیشگام در قیام و استقامت
آیه‌ی سوم! «َأُمِرْتُ لِأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمینَ» (زمر/۱۲) آیه‌ی قرآن است. پیغمبر می‌گوید: من مأمور شدم، «أُمِرْتُ» امر شدم، به من امر کردند که اول باشم. امام حسین در کربلا اول علی‌اکبر را فرستاد، بعد باقی جوان‌ها. گفت: اول بچه‌ی خودم را. قرآن هم همین را می‌گوید. می‌گوید: «قُلْ لِأَزْواجِکَ» اول به خانم خودت بگو. «وَ بَناتِکَ» به دخترهایت بگو. بعد می‌گوید«وَ نِساءِ الْمُؤْمِنین» (احزاب/۵۹) «وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَکَ الْأَقْرَبینَ» (شعرا/۲۱۴) اول به فامیل‌هایت بگو. اول پسر خودت جبهه برود. بعد باقی بچه‌ها!
آیه‌‌ی چهارم. «فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَک‏» (هود/۱۱۲) خدا به پیغمبرش در قرآن می‌گوید که: «فَاسْتَقِمْ» استقامت کن. بعد هم استقامت، «کَما أُمِرْتَ» اینطور که مأمور شده‌ای. آخر گاهی وقت‌ها آدم از روی یکدندگی استقامت می‌کند. ممکن است یک کمونیست هم سی سال زندان برود. روی حرفش هم مقاومت کند. از حرفش هم عقب‌گرد، عقب‌نشینی نکند. فرق است بین کسی که توده‌ای است، یا کمونیست‌ است زندان برود یا یک مؤمن زندان برود. او روی یکدنده افتاده است. ما داریم، آدم ممکن است بگوید: من قهرم تا بیست سال دیگر هم با تو آشتی نمی‌کنم. خوب این هم یکدندگی است. ۲۰ سال قهر کرد! اینها یکدندگی است. بین استقامت و یکدندگی فرق است. یکدندگی روی نفس است که مقاومت می‌کند. استقامت «قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا» یعنی استقامت بر اساس «رَبُّنَا اللَّهُ» اگر بر اساس «رَبُّنَا اللَّهُ» استقامت کردی، ارزش دارد. وگرنه حالا زن از خانه‌ی شوهرش بیرون می‌رود، می‌گوید: دیگر خانه‌ات نمی‌آیم. نه من گفتم: دیگر نمی‌آیم، باید دیگر نروم! خوب این یکدندگی است. گفتی، دیگر نمی‌آیم، برگرد. من دیگر با این حرف نمی‌زنم. نه این حرف‌ها چیست؟ گفت: حرف نمی‌زنم دومرتبه با او حرف بزن. اگر کسی روی غیظ، روی هوا و نفس، مقاومت کرد، این نباید بگوید: ایشان آدم قاطعی است. ایشان آدم مقاومی است. نخیر باید گفت: لجباز و یکدنده! فرق بین لجبازی و استقامت این است که اگر روی هوا و هوس استقامت کردی، لجبازی است. اگر روی حرف حق استقامت کردی…
ما سر درس مرجعی می‌رفتیم. آمد سر درس گفت: آنچه دیروز گفته بودم، امروز می‌خواهم چیز دیگر بگویم. گرچه دیروز این حرف را تأیید می‌کردم، ولی دیشب فکر کردم، از حرفم برگشتم. ما داریم بعضی از مراجع فتوایشان عوض می‌شود. فتوایشان عوض می‌شود. نباید بگویی: نه آقا من رساله‌ام اینطور شده، مرجع تقلید هستیم. زشت است فتوای من عوض شود. طوری نیست. چه کسی گفته حرف مرد این است که یکی باشد. مرد آن است که وقتی فهمید حرف شانزدهمش درست نبوده، حرف هفدهم بزند. مرد این است که وقتی هفده کلمه گفت، فهمید حرف هفدهمش درست نبوده حرف هجدهم بزند. مرد این است که حرفش یکی باشد یعنی چه؟ مرد این است که حرفش حق باشد. ولو از حرف اولش درس بگیریم. دیگر چه؟
تابلوهای خوبی در کربلا مجسم شد. قرآن یک تابلو دارد می‌گوید: پیغمبر داشت در نماز جمعه سخنرانی می کرد، ایستاده بود. خطبه می‌خواند. یک مرتبه یک کاروانی آمد جنس بفروشد. بوق می‌زدند، شیپور می‌زدند. طبل می‌زدند. یک جنسی را آوردند بفروشند. همه‌ی اینهایی که پای منبر نشسته بودند، همه بلند شدند رفتند. فقط دوازده نفر نشستند. این یک قشر است. که پیغمبر و نماز جمعه و خطبه‌ها را رها می‌کنند می‌روند مثلاً یک جنس بخرند.
۴- وفاداری یاران امام حسین(علیه‌السلام)
در کربلا چه بود؟ امام حسین که سرنماز رفت، یک چند نفر جلوی امام حسین ایستادند، گلوله هم خوردند، شهید هم شدند، فقط وقتی امام حسین بالای سرشان آمد، فرمود: وفا کردم؟ فرمود: آری وفا کردی. وفا کردم؟ یعنی چقدر فرق است بین کسی که … اینکه امام حسین فرمود: اصحابی مثل

اصحاب خودم ندیدم، این است. اصحاب پیغمبر پیغمبر را رها کردند. آیه‌اش این است. «وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَیْها» (جمعه/۱۱) دویدند، رفتند، «وَ تَرَکُوکَ قائِماً» همینطور که داشتی صحبت می‌کردی، تو را تنهایی رها کردند. پیغمبر را رها کردند، رفتند مثلاً شانه‌ی تخم‌مرغ بخرند. اصحاب امام حسین خیلی عجیب بودند.
تابلوهای خوبی در کربلا است. توحید، جلوه‌ی توحید، امام حسین ساعت‌های آخر عمرش یک جمله فرمود. فرمود: «لَا مَعْبُودَ سِوَاکَ» (بحارالانوار/ج۸۱/ص۲۰۶) خدایا جز تو هیچ‌کس لیاقت پرستش ندارد. معنای لا اله الا الله این است. لا اله الا الله یعنی هیچ‌کس لیاقت پرستش ندارد. عصاره‌ی توحید این است. «لَا مَعْبُودَ سِوَاکَ» خدایا من هستم و تو! این چه جمله‌ای است؟ «رضاً برضاک» این را کجا می‌گوید؟ می‌خواهد زیر سم اسب برود، می‌گوید: راضی هستم. ما الآن متأسفّم، متأسفّم، متأسفّم به یک کسی که مثلاً نفر اول یک اداره هست، می‌گوییم: آقا دوستان نظرشان این است که شما نفر اول نباش. حالا به هر دلیلی. فلانی از شما یک دو نمره بالاتر است. می‌گوید: نه اگر نفر اول نیستم، من استعفا می‌دهم. یعنی از این اتاق می‌خواهد آن اتاق برود، نماز هم می‌خواند. مکه هم می‌رود. مذهبی هم هست. اما یک ذره خواسته باشند، سرهنگی‌اش را سرگرد کنند، استعفا می‌دهد. ولی امام حسین می‌خواهد زیر سم اسب برود. کجا بود؟ روی دوش پیغمبر بود. کجا می‌خواهد برود؟ می‌خواهد زیر سم اسب برود. می‌گوید: راضی هستم. یعنی روی دوش پیغمبر باشم یا زیرسم اسب، هرطور که خدا می‌خواهد، من همان را می‌خواهم. اینها کجاست؟ در کدام کشور است؟ در کدام یک از مخ ما این هست؟
به خود بنده بگویند: آقای قرائتی شما لازم نیست تهران باشی. و لازم هم نیست در تلویزیون باشی. شما بیایید بروید در فلان استان، فلان روستا، آنجا برای روستایی‌ها مسئله بگو. حدی بگو. قرآن بگو. مثلاً من چقدر راضی هستم؟ اصلاً راضی هستم یا نیستم؟ و اگر راضی هستم نق می‌زنم یا عاشق هستم؟ آخر قرآن می‌گوید: «فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُون‏» (نسا/۶۵) به خدا قسم ایمان ندارند. جز وقتی که هروقت تو یک چیزی گفتی، حرف تو را قبول کنند و «وَ یُسَلِّمُوا تَسْلیما» (نسا/۶۵) نمی‌گوید: «یُسَلِّمُوا»، «یُسَلِّمُوا تَسْلیما» «تَسْلیما» یعنی عاشقانه باشید. آخر ببینید جنگ کربلا، آگاهانه بود. آگاهانه، بصیرت داشت. عاشقانه بود.

امام حسین وقتی می‌خواهد کربلا برود، می‌گوید: شهادت برای من، مرگ برای من مثل گردنبند در سینه‌ی دختر جوان است. امام حسین دروغ گفت؟ اینها چه نگاهی داشتند؟ چه نگاهی داشتند؟ مرگ و شهادت برای من از گردنبند در سینه‌ی دختر جوان… اینها چه می‌گویند؟ قرآن می‌گوید: «وَ یُسَلِّمُوا تَسْلیما» این «تَسْلیما» پیر درمی‌آورد. وگرنه ما هم گاهی وقت‌ها می‌گوییم: دیگر حالا چه می‌شود کرد؟ دیگر حالا داغ دیدیم دیگر. حالا دیگر خانه خراب شد. ماشین ما تصادف کرد. چه می‌شود کرد؟ قضا و قدر است. چه می‌شود کرد؟ ما گاهی وقت‌ها چون چه می‌شود کرد، تسلیم می‌شویم. اما می‌گوید: تسلیم شوند عاشقانه! یعنی مثل اینکه شما می‌گویی: پذیرایی، بعد می‌گویی: چه پذیرایی! درجه یک! آقا کتکت زدند؟ چه کتکی! یعنی کتک درجه یک! این تسلیم‌ها یعنی عاشقانه، آگاهانه، عاشقانه، آزادانه، آزادانه!
امام حسین شب عاشورا فرمود: هرکس می‌خواهد برود. کجا برویم؟به بچه‌های مسلم گفت: پدرتان شهید شد. حضرت مسلم! بس است! فرمود: بس یعنی چه؟ بس یعنی چه؟ پدر ما شهید شده برای خودش! ما هم می‌خواهیم تو را یاری کنیم.
در قرآن از افرادی ستایش می‌کند. می‌گوید: «وَ یُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَة» (حشر/۹) مردان خدا دیگران را بر خودشان ترجیح می‌دهند، ولو خودشان نیاز دارند. خودش نیاز دارد ولی به دیگران می‌دهد. بالاترین اوج ایثار این است که… حضرت زهرا و حضرت امیر (صلوات الله علیهما) وقتی دیدند بچه‌شان مریض شده نذر کردند روزه بگیرند، امام حسن و امام حسین مریض شدند، کوچولو بودند. نذر کردند روزه بگیرند. این کوچولوها الحمدلله خوب شدند، روزه گرفتند. تا رفتند افطار کنند، دیدند کسی در می‌زند. یک شب یتیم، یک شب مسکین، یک شب اسیر، افطارشان را به آنها دادند. «وَ یُطْعِمُونَ الطَّعام‏» (انسان/۸) یک سوره‌ی «هَلْ أَتى‏» (انسان/۱) آمد. یک سوره‌ی «هَلْ أَتى» آمد، چقدر از اینها تجلیل کرد. به خاطر اینکه افطارشان را به فقیر دادند. ابالفضل آب را آورد، دم دهانش «فذکر العطش الحسین» آب می‌خوری، داداشت تشنه است. کل عمر آدم یک دقیقه به درد می‌خورد. به این عمرهای ما خیلی نگاه نکنید. حالا هشتاد سال، صد سال، ببین در کل عمرت، یک شب بنشینید ببینید در کل عمر کجا شیرین‌کاری کردیم. کل عمر حر آن یک دقیقه‌ای که برگشت نزد امام حسین، آن یک دقیقه توبه‌اش مهم است. یوسف اوج کارش همین بود که زلیخا همه‌ی درها را بست گفت: خلوت کنیم. فرمود: معاذ الله! آب را بیاوری و نخوری. اصلاً اصحاب امام حسین چقدر شیرین‌کاری کردند؟ از صبح تا ظهر چهار ساعت بیشتر نبود. یک خاطره بگویم.‏
خدا لعنت کند پهلوی را، پدر و پسر را لعنت کند. پدرش چند تا کار مهم کرد. یکی با زور چادرها را برداشت. در مسجدها را بست. عمامه‌ها را برداشت. هرچه آثار مذهب اسلام بود، قلع و قمع کرد. یکی از طلبه‌ها نزد مؤسس حوزه‌ی علمیه‌ی قم رفت. استاد حضرت امام حاج شیخ عبدالکریم حائری (ره) ایشان آمده بود از اراک به قم تا حوزه‌ی علمیه درست کند. یک طلبه رفته گفته: آقا دلت خوش است؟ می‌دانی چه کسی حاکم است؟ رضاشاه است. نسل آخوند را قطع کرد. تمام عمامه‌ها را برداشت. مسجدها را بست. حجاب را با زور، حتی روضه‌خوانی که می‌کردند حق نداشتند علنی باشد. مثلاً در یک کوچه روضه‌خوانی می‌کردند، در خانه بسته بود. که پاسبان‌ها بیایند و ببینند در بسته است. این خانه را به آن خانه سوراخ می‌کردند، آن خانه رابه آن خانه، به یک کوچه‌ی دیگر، که یکوقت آیت‌الله العظمی خوانساری که در تهران بازار بود، ایشان خواسته بود روضه برود، او را برده بودند خانه به خانه، در یکی از این خانه‌ها رسیده بود از داخل آشپزخانه رد شود، از یک سوراخی روضه برود. که در آشپزخانه نقل شد حالش به هم خورد و افتاد. گفت: من باید روضه‌ی امام حسین را این رقمی بروم؟ خوب رضاشاه بود دیگر. خود ابوی بنده می‌گفت: وقتی می‌خواستیم روضه بخوانیم، آخرین خانه‌ی کوچه را انتخاب کرده بودیم، هر بیست متر بیست متر یک نفر گذاشته بودیم که اگر پاسبان رضاشاه آمد، علامت بدهند که پلیس می‌آید. و بعد می‌گفت: زمان روضه راتاریک و روشن شروع کردیم تا اول آفتاب روضه تمام شود.
یک کسی به شیخ‌عبدالکریم گفت: آقا دلت خوش است؟ این جمله از شیخ عبدالکریم حائری است. خیلی جمله‌ی قشنگی است. این برای مدیریت خیلی خوب است. برای استقامت، حاج شیخ عبدالکریم گفت: اگر امام حسین یار نمی‌داشت چه موقع کشته می‌شد؟ اگر امام حسین یار نمی‌داشت، صبح عاشورا ساعت ۷ کشته می‌شد. گفت: هنر این یارها چه بود؟ یارها رفتند خودشان را پیش‌مرگ کردند، بالاخره امام حسین را تا ظهر، نگه داشتند. گفت: هنر اصحاب امام حسین نصف روز بود. آنوقت ما در طول تاریخ ۱۴۰۰ سال باید دائم بگوییم: السلام علیکم یا انصار دین الله! «یَا لَیْتَنِی کُنْتُ مَعَکُم‏» (زیارت عاشورا) تاریخ باید به اینها بگوید، اینها یک عمر شصت ساله، هفتاد ساله کمتر و بیشتر چهار ساعت هنر داشتند. یعنی کل عمرشان در این چهار ساعت بود. قله‌ی عمر این چهار ساعت بود. بعد ایشان گفت: بله رضاشاه آمده دین را از بین ببرد، آخر گاهی وقت‌ها می‌گوییم: خوب امر به معروف کن. آقا چه فایده‌ای دارد؟حالا امر به معروف هم بکنم در همان کوچه می‌رود، باز همان کار را می‌کند. من بگویم: دختر و پسر شما نا محرم هستید، اینطور درست نیست با هم گفتگو می‌کنید. ممکن است بگویند: آقا اینجا نمی‌شود در آن کوچه برویم. چه فایده دارد حالا من به او بگویم، در کوچه‌ی کناری می‌رود. یا مثلاً من در این مجلس بنشینم گناه می‌کنند، حالا من هم بلند شوم بروم، دوباره مثلاً گناه می‌شود. اصلاً اگر شما یک دقیقه بتوانی گناه را کم کنی باید یک دقیقه کم کنی. یک جایی است هجده دقیقه گناه می‌کنند، اگر شما دخالت کنی، هجده دقیقه هفده دقیقه می‌شود. واجب است. دخالت کنیم ولو یک دقیقه از گناه کم شود. اگر یکجایی گناه کبیره می‌کنند، شما وارد شوی، به احترام شما گناه کبیره را کنار بگذارند. گناه صغیره می‌کنند. اینجا واجب است ما وارد شویم، ولو گناه کبیره به گناه صغیره تبدیل شود. اگر شما وارد نشوی گناه علنی می‌کنند. شما اگر وارد شوی، گناه یواشکی می‌کنند. مثلاً اگر شما نباشی به هم می‌زنند. شما که وارد شدی، می‌نشینند. اما سنجاق دست می گیرد و به بغل‌دستی‌اش فرو می‌کند. یعنی گناه علنی به گناه یواشکی تبدیل می‌شود. باز می‌گوید: باید وارد شوی، یعنی ما وظیفه‌مان این است که حتی اگر یک دقیقه گناه را کم می‌کنیم.
آقا یک سیلی می‌آید جوان‌ها را می‌برد. اگر بتوانی یک بچه‌ی شیرخوار را از رودخانه بگیری، وظیفه‌ات است. برو بابا سیل آمد همه رفتند. دیگر حالا چه فایده! بابا اگر می‌توانی یکی را هم بگیری، باید بگیری. اصحاب امام حسین هنرشان این بود که امام حسین را چهار ساعت نگه داشتند. ما اگر بتوانیم یک ساعت علاوه بر اینکه همه هم این نیست که ما حساب می‌کنیم. یک زمانی ترکیه دو جلسه‌ی روضه داشت، الآن ترکیه اینقدر روضه‌خوانی در ایام عاشورا است. در شوروی روضه است. در اندونزی روضه است. عشق امام حسین عجیب است. « وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَک‏»

عفو و گذشت در کربلا. شما که عزادار امام حسین هستید، خوب از امام حسین یاد بگیرید، ببخشید! حر آمد گفت: آقامن اول کسی بودم که جلوی شما را گرفتم. می‌خواهم ببخشی! گفت: تو را بخشیدم. چطور عزادار امام حسین همدیگر را نمی‌بخشد. با هم قهر هستید. آخر گاهی هیئت‌ها با هیئت‌ها قهر هستند. این هیئت با او قهر است. آن هیئت با او قهر است. در خود هیئتی‌ها مثلاً می‌بینی، سر اینکه گاو بکشیم یا گوسفند یا شتر، کباب بدهیم یا شله‌زرد، یا برنج، یا قیمه، اصلاً این رییس هیئت با مردم قهر است. مردم با رییس هیئت، بابا اصلاً کربلا مرکز عفو بود. امام حسین از قاتل خودش، قاتل خودش را بخشید. از یوسف یاد بگیرید، یوسف به برادرهایش گفت: همین امروز همه‌ی شما را بخشیدم. از پیغمبر یاد بگیریم. وقتی مکه را فتح کرد، فرمود: همه‌ی مردم مکه را بخشیدم. جز سه نفر! یعنی پیغمبر ما یک لحظه یک شهر را می بخشد. حضرت یوسف یک لحظه همه‌ی برادرهایش را می‌بخشد. امام حسین در کربلا در یک آن حر را می‌بخشد. آنوقت چرا هیئتی‌ها با هم بد باشند؟
مال مردم، امام حسین وقتی آمد زمین‌های کربلا را خرید. گفت: من نمی‌خواهم خون من در زمین مردم ریخته شود. باید حلال باشد. برویم از زمین برویم. بابا این زمین مردم است. کشت کرده است. اینجا نمی‌دانم چه چیز است؟ ما گاهی وقت‌ها برای اینکه دست‌هایمان به هم نخورد، از هرجا شد می‌رویم. شب عاشورا امام حسین فرمود: هرکس به مردم بدهکار است، راضی نیستم جزء شهدا باشد. بروید طلب مردم را بدهید. پرداخت مال مردم مهم‌تر از عزاداری و شرکت در اصحاب امام حسین است. کربلا کلمه به کلمه‌اش، تمام حرکات و کلماتش درس است.

البته عزاداری خیلی مهم است. یک قطره اشک چشم مثل یک سوییچ ماشین می‌ماند. یک سوییچ ماشین یک ماشین را راه می‌اندازد. یک کبریت یک شهر را آتش می‌زند. به شرطی که ماشین سالم باشد و شهر هم بنزینی. اگر ما باقی کارهایمان درست باشد، این اشک چشم مثل یک سوییچ ماشین است. خیلی پرواز می‌دهد. خدا از همه قبول کند. اول عزادار حضرت مهدی است. و شما در عزاداری با حضرت مهدی (ع) هم نوا می‌شوید. این نماز ظهر تاسوعا و عاشورا خیلی قشنگ شد. یک عمری ما آخوندها از نماز گفتیم، نتوانستیم نماز را به صحنه بکشیم. ولی عزاداران امام حسین نماز را در خیابان بردند، از ایران به پاکستان و کویت و دبی و اینها منتقل شد. و از پاکستان به آمریکا منتقل شد. وسط خیابان نیویورک شیعیان نماز جماعت خواندند. دانمارکی که کاریکاتور پیغمبر را می‌کشد و پیغمبر ما را مسخره می‌کند، چهل هزار تا شیعه وسط خیابان جمع شدند، عزاداری کردند. وجمعی از آنها نماز خواندند. این نماز ظهر عاشورا و تاسوعا خیلی تبلیغ خوبی بود. امام حسین از نماز که نگذشت، از مستحبات هم نگذشت. آقا حالا اذان نگو. نمی‌شود! حالا اقامه نگو. نمی‌شود! حالا جماعت نخوان. نمی‌شود. حالا اول وقت نخوان، نمی‌شود. یعنی امام حسین نه از نماز نگذشت، از مستحباتش هم نگذشت. برنامه‌های عزاداری طوری نباشد که نماز صبح قضا شود.ظهر عاشورا و تاسوعا به نماز عنایت داشته باشیم.
یک سلام می‌کنم، سلام بدهید. هرچه من بلند می‌گویم شما یواش بگویید.
«السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم السلام علی الحسین و علی علی بن‌الحسین …» صدای بلندگوها اذیت نکند. در عزاداری خیابان‌ها را ترافیک نکنید. عزاداری‌ها را شب‌ها طول ندهید. عزاداری‌ها همراه با نماز جماعت باشد. اینطور نباشد که ما بیرون مسجد عزاداری بکنیم، پایمان را در مسجد نگذاریم. اگر هم بناست حسینیه باشد، حسینیه رقیب مسجد نباشد. حسینیه و مسجد یا ادغام شود. یا نماز را در مسجد بخوانند عزاداری در حسینیه، اینطور نباشد عده‌ای اهل حسینیه باشند و مسجد نیایند. عده‌ای هم اهل مسجد باشند، حسینیه نیایند.
«والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته» ۶- عفو و گذشت از خطاکار، درس عاشورا ۷- گریه بر امام حسین(علیه‌السلام)، عامل نجات و سعادت ۲- قرآن می‌فرماید: «وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ» (شرح/۴) این برای پیغمبر است. هیچ قبری را ۱۷ بار شخم نزدند. مگر قبر امام حسین! و هیچ قبری به اندازه‌ی قبر امام حسین عاشق ندارد. حتی مکه می‌آید می‌گوید: خدایاکربلا قسمت من کن. هرجا می‌روی کربلا می‌گوید. با هر آبی که می‌خوریم. سلام بر حسین! به ما گفتند: ۱۷ رکعت نماز بخوان هر رکعت نماز دو تا سجده دارد. در هر سجده پیشانی‌ات را روی خاک بگذار.و بهترین خاک خاک کربلا است. یعنی حسین فراموش نشود. این خیلی مهم است. لب زدن به هر خاکی حرام است. ولی می‌گویند: نوزاد که به دنیا آمد، با خاک امام حسین لبش را کام بگیر. یعنی اولین چیزی که به لب نوزاد می‌مالی خاک امام حسین باشد. در قبرش می‌گذاری، صورت مرده را روی خاک امام حسین بگذار. در هر شب جمعه السلام ‌علیک یا اباعبدالله! با هر آب خوردنی، با هر نمازی، در هر شب جمعه‌ای، شب قدر برای امیرالمومنین است. زیارت امام حسین! شب عید قربان زیارت امام حسین. شب عید فطر، روز عید فطر، یعنی در هر مراسمی نگاه می‌کنی، سر و کله‌ی زیارت پیداست. «وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ» ۵- عشق امام حسین(علیه‌السلام) به شهادت در راه خدا
نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 18:38 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

اهمیت علم

اقرا باسم ربک الذی خلق. خلق الانسان من علق. اقرا و ربک الاکرم. الذی علم بالقلم. (علق: ۱-۵)
بخوان به نام پروردگارت که آفرید. انسان را از علق آفرید. بخوان، پروردگار تو کریم ترین (کریمان) است همان کس که به وسیله ی قلم آموخت.

علم، مایه ی ارزش انسان

و لقد اتینا داود و سلیمان علما و قالا الحمد الله الذی فضلنا علی کثیر من عباده المومنین. (نمل: ۱۵)
و به راستی به داود و سلیمان دانشی عطا کردیم، و آندو گفتند: ستایش خدایی را که ما بر بسیاری از بندگان با ایمانش برتری داده است.

اهمیت عمل به علم

مثل الذین حملو التوراه ثم لم یحملوها کمثل الحمار یحمل اسفار بئس مثل القوم الذین کذبوا بئایات الله و الله لا یهدی لاقوم الظالمین. (جمعه: ۵)
مثل کسانی که [عمل به] تورات بر آنان بار شد [و بدان مکلف گردیدند] آنگاه آن را به کار نبستند، همچون خری است که کتاب هایی را بر پشت می کشند [وه] چه زشت است وصف آن قومی که آیات خدا را به دروغ گرفتند و خدا مردم ستمگر را راه نمی نماید.

ارزش علم

و قال لهم نبیهم ان الله قد بعث لکم طالوت ملکا قالوا انی یکون له الملک علینا و نحن احق بالملک منه و لم یوت سعه من المال قال ان الله اصطفاه علیکم و راده بسطه فلی العلم و الجسم و الله یوتی ملکه من یشاء و الله واسع علیم. (بقره: ۲۴۷)
و پیامبرشان به آنان گفت: «در حقیقت، خداوند، طالوت را بر شما به پادشاهی گماشته است». گفتند: «چگونه او را بر ما پادشاهی می باشد با آنکه ما به پادشاهی از وی سزاورارتریم و به او از نظر مال، گشایش داده نشده است؟» پیامبرشان گفت: «در حقیقت، خدا او را بر شما برتری داده، و او را در دانش [نیروی] بدن بر شما برتری بخشیده است. و خداوند پادشاهی خود را به هر کس که بخواهد می دهد، و خدا گشایشگر داناست».

دعا برای طلب علم

فتعلی الله الملک الحق و لا تجعل بالقران من قبل ان یقضی الیک وحیه و قل رب زدنی علما. (طه: ۱۱۴)
پس بلند مرتبه است خدا، فرمانروای بر حق، و در [خواندن] قرآن، پیش از آنکه وحی آن بر تو پایان یابد، شتاب مکن و بگو پروردگارا، بر دانشم بیفزای.

علم، زمینه ی تأثیر آیات الهی



۱۱۳

و کذلک نصرف الایات و لیقولوا درست و لنبینه لقوم یعلمون. (انعام: ۱۰۵)
و این گونه آیات [خود] را گوناگون بیان می کنیم، تا مبادا بگویند تو درس خوانده ای، و تا اینکه آن را برای گروهی که می داند، روشن سازیم.

نادان با دانا برابر نیست

امن هو قانت ءاناء اللیل ساجد قائما یحذر الاخره و یرجوا رحمه ربه قل هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون انما یتذکر اولوالالباب. (زمر: ۹)
[آیا چنین کسی بهتر است] یا آن کسی که در طول شب در سجده و قیام، اطاعت [خدا]می کند [و] ازآخرت می ترسد و رحمت پروردگارش را امید دارد؟ بگو: «آیا کسانی که می دانند و کسانی که نمی دانند یکسانند؟» تنها خردمندانند که بپذیرند.
منبع:گلبرگ جوان، شماره ی

نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 18:25 توسط حسن کوثری| |
طبقه بندی: مقالات مربوط به تفسیر وتدبر در قرآن 

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin